مختصر نویسی متوسط است
مقاله مورد سنجش قرار گرفته است

صلح حديبيه: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانشنامه‌ی اسلامی
پرش به ناوبری پرش به جستجو
(وحشت قریش از کاروان مسلمانان)
 
(۵۲ نسخه‌ٔ میانی ویرایش شده توسط ۵ کاربر نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
صلح حُدَیبیه، پیمان صلحی است که در منطقه حدیبیه در سال ششم هجری بین حضرت محمد (صلی‌ اللّه‌ علیه‌ و آله‌ و سلم) و مشرکان [[مکه]] امضا شد و در [[سوره فتح]] از آن به عنوان فتح المبین یاد کرده است.
+
{{خوب}}
 +
'''صلح حُدَیبیه'''، پیمان صلحی است که در منطقه [[حدیبیّه|حدیبیه]] در سال ششم هجری بین [[پیامبر اسلام|حضرت محمد]] (صلی‌ اللّه‌ علیه‌ و آله‌ و سلم) و مشرکان [[مکه]] امضا شد و در [[سوره فتح]] از آن به عنوان «فتح المبین» یاد شده است.
 +
==مکان و زمان صلح حدیبیه==
  
==موقعیت جغرافیایی حدیبیه==
+
به نوشته یاقوت حموی، [[حدیبیّه|حدیبیه]] ـ که اهل [[حجاز]] آن را به تشدید (حدیبیّه) و [[عراق|عراقیان]] به تخفیف یاء می‌خوانند ـ نام قریه‌ای در یک منزلی [[مکه|مکه]] و نُه منزلی [[مدینه]] است.<ref>یاقوت حموی، ذیل ماده.</ref> به گفته وی، قسمتی از آن داخل حرم و قسمت دیگر خارج از حرم قرار دارد و نام آن برگرفته از اسم چاه حدیبیه یا درختی به نام حَدْباء است که در آن ناحیه قرار داشتند.<ref>یاقوت حموی، ذیل ماده.</ref>
  
به نوشته یاقوت حموی (ذیل مادّه)، حدیبیه ــ که اهل حجاز آن را به تشدید (حدیبیه) و عراقیان به تخفیف یاء می‌خوانند ــ نام قریه‌ای در یک منزلی مکه و نُه منزلی مدینه است.<ref>یاقوت حموی، ذیل ماده.</ref> به گفته وی، قسمتی از آن داخل حرم و قسمت دیگر خارج از حرم قرار دارد و نام آن برگرفته از اسم چاه حدیبیه یا درختی به نام حَدْباء است که در آن ناحیه قرار داشتند.<ref>یاقوت حموی، ذیل ماده.</ref>
+
به روایت [[ابن اسحاق]]: [[پیامبر اسلام|رسول خدا]] -صلّى اللّه علیه و آله- پس از [[غزوه بنى مصطلق]]، ماه [[ماه رمضان|رمضان]] و [[ماه شوال|شوّال]] را در مدینه بود و در ماه [[ماه ذی القعده|ذى‌ قعده]] به قصد [[عمره]] بى ‌آن که جنگى در نظر داشته باشد آهنگ مکه کرد.
== تاریخ وقوع صلح حدیبیه ==
 
به روايت ابن اسحاق: رسول خدا- صلّى اللّه عليه و آله- پس از غزوه بنى- مصطلق، ماه رمضان و شوّال را در مدينه بود و در ماه ذى‌ قعده به قصد عمره بى ‌آن كه جنگى در نظر داشته باشد آهنگ مكّه كرد.
 
  
واقدی تاریخ حرکت رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) را رمضان سال ششم می داند.<ref> المغازى، ج ص 572</ref>
+
[[واقدی]] تاریخ حرکت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را رمضان سال ششم می داند.<ref> المغازى، ج ۲، ص ۵۷۲</ref>
  
== خواب رسول خدا(ص) در مورد فتح مکه ==
+
==حرکت به سوی حدیبیه==
رسول خدا (ص) در خواب ديدند كه وارد خانه كعبه شد، و سر خود را تراشيد، و كليد خانه را گرفت، و همراه كسان ديگرى كه به عرفات مى‌رفتند به عرفات رفت و وقوف فرمود.
+
رسول خدا (ص) در خواب دیدند که وارد خانه [[کعبه|کعبه]] شد، و سر خود را تراشید، و کلید خانه را گرفت، و همراه کسان دیگرى که به [[عرفات]] مى‌رفتند به عرفات رفت و وقوف فرمود.
پيامبر (ص) اصحاب را براى انجام عمره دعوت فرمود، و ايشان هم شتابان آماده خروج شدن.<ref>المغازى/ترجمه،متن،ص:433</ref>
+
[[پیامبر اسلام|پیامبر]] (ص) اصحاب را براى انجام [[عمره]] دعوت فرمود، و ایشان هم شتابان آماده خروج شدند.<ref>المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۳۳</ref>
  
آن حضرت دستور داد كه تنها با يك شمشير غلاف شده حركت كرده و از برداشتن هر نوع سلاح ديگر خوددارى كنند. اين بدان دليل بود كه بر همه اعراب و نيز قريشيان ثابت شود رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تنها قصد انجام عمره داشته و به هيچ روى سر جنگ ندارد. سعد بن عباده و عمر از آن حضرت خواستند تا احتياطاً سلاح بردارند تا اگر دشمن دست به اقدامى زد آماده باشند.عمر بن خطّاب به پيامبر (ص) عرض كرد: در حالى كه از ابو سفيان مى ‌ترسيم آيا صحيح است كه آلات و ابزار جنگى با خود برنداريم؟ پيامبر (ص) فرمودند: مهم نيست، و به هر حال من دوست نمى ‌دارم كه در حال تشرف براى عمره، با خود اسلحه حمل كنم<ref>المغازى، ج ص 573؛ إمتاع الاسماع، ج ص 275</ref>
+
آن حضرت دستور داد که تنها با یک شمشیر غلاف شده حرکت کرده و از برداشتن هر نوع سلاح دیگر خوددارى کنند. این بدان دلیل بود که بر همه اعراب و نیز [[قریش|قریش]] ثابت شود رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم تنها قصد انجام عمره داشته و به هیچ روى سر جنگ ندارد. [[سعد بن عباده]] و [[عمر بن خطاب|عمر  بن خطّاب]] از آن حضرت خواستند تا احتیاطاً سلاح بردارند تا اگر دشمن دست به اقدامى زد آماده باشند. عمر به پیامبر (ص) عرض کرد: در حالى که از [[ابوسفیان|ابوسفیان]] مى ‌ترسیم، آیا صحیح است که آلات و ابزار جنگى با خود برنداریم؟ پیامبر (ص) فرمودند: مهم نیست، و به هر حال من دوست نمى ‌دارم که در حال تشرف براى عمره، با خود اسلحه حمل کنم.<ref>المغازى، ج ۲، ص ۵۷۳؛ إمتاع الاسماع، ج ۱، ص ۲۷۵</ref>
  
=== تعداد مسلمانان در این غزوه ===
+
پیامبر (ص)، [[ابن ام مکتوم|ابن امّ مکتوم]] (یا نمیلة بن عبد اللّه لیثى‌) را در [[مدینه|مدینه]] جانشین خود فرمود، و روز دوشنبه اول ماه ذى قعده از مدینه بیرون آمدند. آن حضرت در خانه خود [[غسل]] فرمود، از در خانه بر قصواء، ناقه خود سوار شدند، و مسلمانان هم بیرون آمدند. هنگام ظهر در [[ذو الحلیفه|ذى الحلیفه]] نماز گزاردند، و دستور فرمودند تا شترها و گاوهاى قربانى را آوردند و بر آنها جل انداختند، و سپس شخصا شانه برخى از آنها را خراش مختصرى دادند که مشخص باشد.
تعداد مسلمانان هزار و ششصد نفر بود، و گفته ‌اند هزار و چهار صد نفر بوده، و هم گفته ‌اند هزار و پانصد و بيست و پنج نفر بوده‌اند. از قبيله اسلم صد نفر، و به قولى هفتاد نفر، همراه آن حضرت بودند، چهار زن هم همراه ايشان بودند: امّ سلمه همسر پيامبر (ص)، و امّ عماره، و امّ منيع، و امّ عامر اشهلى.<ref>المغازى/ترجمه،متن،ص:435</ref> در بعضی از کتب به نقل از حذیفة بن یمان تعداد مسلمانان هفتصد نفر ذکر شده است.م<ref> صحيح البخاري ج 2 ص 116 و صحيح مسلم ج 1 ص 91 و مسند أحمد ج 5 ص 384 و سنن ابن ماجة ج 2 ص 1337 و التراتيب الإدارية ج 2 ص 251 و 252 و ج 1 ص 220- 223 و عن المصنف لابن أبي شيبة ج 15 ص 69.رجوع شود به :الصحيح من السيرة النبي الأعظم، مرتضى العاملي ،ج‌15،ص:79 </ref>
 
  
== حرکت به سوی حدیبیه ==
+
===تعداد مسلمانان در این غزوه===
پيامبر (ص)، ابن امّ مكتوم(یا نميلة بن عبد اللّه ليثى‌) را در مدينه جانشين خود فرمود، و روز دوشنبه اول ماه ذى قعده از مدينه بيرون آمدند. آن حضرت در خانه خود غسل فرمود،از در خانه بر قصواء، ناقه خود سوار شدند، و مسلمانان هم بيرون آمدند. هنگام ظهر در ذى الحليفه نماز گزاردند، و دستور فرمودند تا شترها و گاوهاى قربانى را آوردند و بر آنها جل انداختند، و سپس شخصا شانه برخى از آنها را خراش مختصرى دادند كه مشخص باشد.
+
تعداد مسلمانان هزار و ششصد نفر بود، و گفته ‌اند هزار و چهار صد نفر بوده، و هم گفته ‌اند هزار و پانصد و بیست و پنج نفر بوده‌اند. از قبیله اسلم صد نفر، و به قولى هفتاد نفر، همراه آن حضرت بودند، چهار زن هم همراه ایشان بودند: [[ام سلمه|امّ سلمه]] همسر پیامبر (ص)، و امّ عماره، و امّ منیع، و امّ عامر اشهلى.<ref>المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۳۵</ref> در بعضی از کتب به نقل از [[حذیفه|حذیفة بن یمان]] تعداد مسلمانان هفتصد نفر ذکر شده است.<ref> صحیح البخاری ج ۲ ص ۱۱۶ و صحیح مسلم ج ۱ ص ۹۱ و مسند أحمد ج ۵ ص ۳۸۴ و سنن ابن ماجة ج ۲ ص ۱۳۳۷ و التراتیب الإداریة ج ۲ ص ۲۵۱ و ۲۵۲ و ج ۱ ص ۲۲۰- ۲۲۳ و عن المصنف لابن أبی شیبة ج ۱۵ ص ۶۹.رجوع شود به :الصحیح من السیرة النبی الأعظم، مرتضى العاملی ،ج‌۱۵،ص:۷۹ </ref>
=== مُحرِم شدن در شجره ===
+
===مُحرِم شدن در شجره===
پيامبر وارد مسجد شجره (مسجد ذى الحليفه) شدند و دو ركعت نماز گزاردند، و از مسجد بيرون آمدند و بر مركب خود سوار شدند و همانجا بر در مسجد مركب خود را رو به قبله نگاه داشتند و محرم شدند و با چهار كلمه تلبيه گفتند:
+
پیامبر وارد [[مسجد شجره]] (مسجد ذى الحلیفه) شدند و دو رکعت [[نماز]] گزاردند، و از مسجد بیرون آمدند و بر مرکب خود سوار شدند و همانجا بر در مسجد مرکب خود را رو به [[قبله]] نگاه داشتند و [[احرام|مُحرم]] شدند و با چهار کلمه [[تلبیه|تلبیه]] گفتند:
لبيك، اللهم لبيك، لبيك لا شريك لك لبيك، انّ الحمد و النعمة لك و الملك، لا شريك لك. بيشتر مسلمانان با احرام آن حضرت محرم شدند، برخى هم در جحفه محرم شدند.<ref>المغازى/ترجمه،متن،ص:435</ref>
+
«لبیک، اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، انّ الحمد و النعمة لک و الملک، لا شریک لک». بیشتر مسلمانان با [[احرام]] آن حضرت مُحرم شدند، برخى هم در [[جحفه‌|جحفه]] محرم شدند.<ref>المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۳۵</ref>
  
=== عدم همراهی قبایل اطراف مدینه با رسول خدا(ص) ===
+
===عدم همراهی برخی قبایل با پیامبر===
در طول راه از بدويان خواستند تا وى را همراهى كنند. آنان از پذيرفتن دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خوددارى كردند، گويا ترس عمده آنان از اين به ظاهر بى‌ احتياطى مسلمانان بود كه سلاحى همراه نداشتند. اعراب بر اين باور بودند كه اين سپاه بازگشت ندارد، زيرا به سوى مردم مسلحى مى‌ رود كه هنوز خاطره مصيبت بدر را در ذهن دارند.<ref> لمغازى، ج صص 575- 574؛ امتاع الاسماع، ج ص 276؛ سبل الهدى والرشاد، ج ص 57</ref>
+
در طول راه از بدویان خواستند تا وى را همراهى کنند. آنان از پذیرفتن دعوت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم خوددارى کردند، گویا ترس عمده آنان از این به ظاهر بى‌ احتیاطى مسلمانان بود که سلاحى همراه نداشتند. اعراب بر این باور بودند که این سپاه بازگشت ندارد، زیرا به سوى مردم مسلحى مى‌ رود که هنوز خاطره مصیبت [[غزوه بدر|بدر]] را در ذهن دارند.<ref> لمغازى، ج ۲، صص ۵۷۵- ۵۷۴؛ امتاع الاسماع، ج ۱، ص ۲۷۶؛ سبل الهدى والرشاد، ج ۵، ص ۵۷</ref> این قبایل عبارت بودند از: بنى بکر، مزینه و جهینه که با یک دیگر مى‌ گفتند، آیا [[پیامبر اسلام|محمد]] مى‌ خواهد به وسیله ما با قومى جنگ کند که از لحاظ مرکب و اسلحه کاملا آماده ‌اند؟ حتما محمد و اصحابش یک لقمه چرب و نرم خواهند بود! و هرگز نه خودش و نه یارانش از این سفر برنخواهند گشت! زیرا نه عده‌اى دارند و نه ساز و برگى!<ref>المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۳۵</ref>
 +
===قبول نکردن هدیه مشرکان ===
 +
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در راه به گروهى از بنى نَهْد برخوردند، و از آنان خواستند تا [[اسلام]] را بپذیرند، اما آنها قبول نکردند. پس از آن قدرى شیر براى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرستادند، ایشان نپذیرفت و فرمود: لا أقْبَلُ هدیةَ مُشْرِک، هدیه مشرک را نمى‌پذیرم. پس از آن مقدارى شیر از آنان خریدند که سبب خشنودى آنها گردید.<ref>المغازى، ج ۲، ص ۵۷۵؛ امتاع الاسماع، ج ۱، ص ۲۷۷- ۲۷۶</ref>
 +
===سقای سپاه اسلام===
 +
هنگامى که رسول خدا به [[جحفه‌|جحفه]] نزول اجلال کرد، در آنجا آب نیافت. سعد بن مالک را با شتران آب کش در پى آب فرستاد. وى مسافتى پیموده، رفته و مراجعت کرد و گفت قدم هایم از ترس دشمنان تاب حرکت نداشتند. پیغمبر فرمود بنشین دیگرى را بدین کار امر فرمود. او هم به محلى که رفیقش رفته رسیده و برگشت و [[سوگند]] یاد کرد که قدم هایم یاراى رفتن نداشتند.
  
اين قبايل عبارت بودند از: بنى بكر، مزينه و جهينه كه با يك ديگر مى‌ گفتند، آيا محمد مى‌ خواهد به وسيله ما با قومى جنگ كند كه از لحاظ مركب و اسلحه كاملا آماده ‌اند؟حتما محمد و اصحابش يك لقمه چرب و نرم خواهند بود! و هرگز نه خودش و نه يارانش از اين سفر برنخواهند گشت! زيرا نه عده‌اى دارند و نه ساز و برگى!<ref>المغازى/ترجمه،متن،ص:435</ref>
+
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، [[امام علی علیه السلام|حضرت على]] (علیه السلام) را طلبیده و او را براى بدست آوردن آب مأموریت داد. وى حسب الامر قدم در راه گذارد، لیکن مردم مسلم می داشتند که او هم مانند دیگران بیمناک شده دست خالى برمی گردد. حضرت على (علیه السلام) با [[توکل]] به خدا پا به بیابان سوزانى گذاشته و آب آورد. صداى بانک شتران آب کش که بگوش پیغمبر(ص) رسید [[تکبیر|تکبیر]] گفت و [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] على (علیه السلام) را دعا کرد.<ref> ترجمه الإرشاد ،ص:۱۰۹ </ref>
=== قبول نکردن هدیه مشرکان توسط رسول خدا(ص) ===
 
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در راه به گروهى از بنى نَهْد برخوردند، و از آنان خواستند تا اسلام را بپذيرند، اما آنها قبول نكردند. پس از آن قدرى شير براى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرستادند، ايشان نپذيرفت و فرمود: لا أقْبَلُ هديّةَ مُشْرِك، هديه مشرك را نمى‌پذيرد. پس از آن مقدارى شير از آنان خريدند كه سبب خشنودى آنها گرديد.<ref>المغازى، ج 2، ص 575؛ امتاع الاسماع، ج 1، ص 277- 276</ref>
 
=== وحشت قریش از کاروان مسلمانان ===
 
زمانى كه خبر نزديك شدن مسلمانان به قريش رسيد آنها را ترساند.<ref>المغازى/ترجمه،متن،ص:439</ref> آنان به رايزنى با يكديگر پرداخته و مصمم شدند تا از ورود آن حضرت به مكه جلوگيرى كنند. تصور آنان بر اين بود كه با توجه به وضعيت جنگى حاكم بر روابط آنان با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، ورود آنان به مكه، حتى براى انجام عمره، لطمه‌اى بر حيثيت قريش خواهد بود. در آن صورت اعراب تصور خواهند كرد كه مسلمانان تا اندازه‌اى قدرتمند شده ‌اند كه به راحتى مى ‌توانند به مكه درآيند.
 
  
==رفت و آمد فرستادگان قريش و رد و بدل پيامهاى صلح==
+
===وحشت قریش از کاروان مسلمانان===
 +
زمانى که خبر نزدیک شدن مسلمانان به [[قریش|قریش]] رسید آنها را ترساند.<ref>المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۳۹</ref> آنان به رایزنى با یکدیگر پرداخته و مصمم شدند تا از ورود آن حضرت به [[مکه]] جلوگیرى کنند. تصور آنان بر این بود که با توجه به وضعیت جنگى حاکم بر روابط آنان با رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم، ورود آنان به مکه، حتى براى انجام [[عمره]]، لطمه‌اى بر حیثیت قریش خواهد بود. در آن صورت اعراب تصور خواهند کرد که مسلمانان تا اندازه‌اى قدرتمند شده ‌اند که به راحتى مى ‌توانند به مکه درآیند.
  
قرشيان كه تصميم گرفته بودند به هر قيمتى شده نگذارند پيغمبر اسلام به آن صورت وارد مكه شود و آن را براى خود خوارى و ذلت و ننگ مى  دانستند و مى گفتند: اگر محمد بدين ترتيب به مكه درآيد صولت و قدرت ما در نزد عرب شكسته خواهد شد و حرمت ما از ميان خواهد رفت، با لشكرى انبوه از مكه بيرون آمده بودند و پيغمبر اسلام نيز همه جا با گفتار و رفتار خود مى  خواست بفهماند كه براى جنگ با قريش بيرون نيامده و جز انجام مراسم عمره و طواف و قربانى منظور ديگرى ندارد، از اين رو وقتى [[بديل بن ورقاء خزاعى]]، [[مكرز بن حفص]] و [[حليس بن علقمه]] رئيس «احابيش» <ref> «احابيش» ـ به گفته برخى ـ نام قبايلى بود كه با قريش هم سوگند شدند كه تا شب و روز برجاست و كوه «حبشى» برپاست از يكديگر دفاع كنند و چون اين پيمان در پاى كوه «حبشى» بسته شد آن ها را «[[احابيش]]» مى  گفتند.</ref> و به دنبال همه [[عروة بن مسعود ثقفى]] كه شخصيت بزرگى بود به نزد [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله آمدند و با آن حضرت مذاكره كرده و هدف او را از اين سفر و آمدن تا پشت دروازه مكه مى  پرسيدند پاسخ همه را به يك گونه مى  داد و به طور خلاصه به همه مى فرمود: ما براى جنگ نيامده ايم بلكه منظورمان زيارت خانه خدا و انجام عمره است، سپس مى  خواهيم اين شتران را قربانى كرده گوشت آن ها را براى شما واگذاريم و بازگرديم!
+
قریشیان هم پیمانان خود مانند [[قبیله ثقیف|ثقیف]] و احابیش را به یارى طلبیده، دویست سوار را به فرماندهى [[خالد بن ولید|خالد بن ولید]] به سوى منطقه غمیم فرستادند. خودشان نیز کودکان خود را برداشته در وادى بَلْدح که در راه خروجى مکه به سمت حدیبیه بود مستقر شدند. جاسوسانى نیز بر کوههای اطراف گماشتند تا مراقب حمله مسلمانان از نواحى مختلف باشند.<ref>المغازى، ج ۲، ص ۵۷۹؛ امتاع الاسماع، ج ۱، ص ۲۷۸، سبل الهدى والرشاد، ج ۵، ص ۶۱</ref> قریش به وفور شترانى را ذبح کرده در چهار نقطه مکه اعراب را اطعام کردند.
  
فرستادگان كه اين سخنان را مى  شنيدند و وضع مسلمانان را نيز مشاهده مى  كردند كه همگى در حال احرام هستند و اسلحه اى جز يك شمشير كه آن هم در غلاف است  همراه نياورده اند و شتران را نيز كه همگى نشانه قربانى داشتند از نزديك مى  ديدند خشمناك به سوى قريش باز مى  گشتند و هر كدام به نوعى آن ها را ملامت كرده و به دفاع از مسلمين برخاسته و مى  گفتند: چرا مانع زيارت زائرين خانه خدا مى  شويد؟ و چرا هر آدم بى  نام و نشانى حق دارد به زيارت خانه خدا بيايد ولى زاده [[عبدالمطلب]] با آن همه عظمت و شرافت خانوادگى و دودمان سادات مكه حق زيارت ندارد؟ ما از نزديك مشاهده كرديم كه اينان لباس جنگ نپوشيده و هر كدام دو جامه احرام بيش در تن ندارند، شتران قربانى را كه همگى علامت قربانى داشتند و در اثر طول كشيدن زمان قربانى كرك هاى خود را خورده بودند به چشم خود ديديم! چرا دست از لجاجت و كينه توزى برنمى داريد؟
+
رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم با شنیدن این خبر به مشاورت با اصحاب نشست. رایزنى در این بود که، آیا آنان باید با سواران دشمن رودررو مى‌شدند یا آنکه آنها را رها کرده به سراغ کسانى مى‌رفتند که در شهر بودند. عقیده عمومى آن بود که براى انجام عمره راهى شهر شوند، هر کسى در برابرشان ایستاد با وى بجنگند.
 +
آن حضرت پس از عبور از راههاى سختى که به هدف دور شدن از سواران دشمن بود، در منطقه «حدیبیه» واقع در ۲۲ کیلومترى غرب شهر مکه -در راه [[جدّه|جده]]- فرود آمد. سواران دشمن نیز در نزدیکى آنان مستقر شدند.
 +
===خواندن نماز خوف===
 +
در اینجا رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به دلیل نزدیکى دشمن، [[نماز خوف]] خواندند. گفته شده که [[آیه 102 سوره نساء|آیه 102 سوره نساء]] در این باره نازل شده است: «و چون تو میانشان باشى، و برایشان اقامه [[نماز]] کنى، باید که گروهى از آنها با تو به نماز بایستند و سلاحهاى خویش را بردارند. و چون [[سجده]] به پایان بردند، برابر دشمن شوند تا گروه دیگر که نماز نخوانده‌اند بیایند و با تو نماز بخوانند. آنان نیز هوشیار باشند و سلاحهاى خویش بگیرند. زیرا کافران دوست دارند که شما از سلاحها و متاع خویش غافل شوید، تا یکباره بر شما بتازند.»
  
[[قريش]] در محذور سختى گرفتار شده بودند، از طرفى ورود مسلمانان را به مكه كه دشمنان سر سخت خود مى  دانستند و بزرگان و پهلوانان نامى آن ها به دست ايشان كشته شده بودند براى خود بزرگترين ننگ و شكست مى  دانستند و حاضر نبودند به چنين خفت و خوارى تن دهند و زبان شماتت عرب ها را به روى خود باز كنند، از سوى ديگر روى هيچ قانونى حق نداشتند از زايرين خانه خدا ـ هر كس كه باشد ـ جلوگيرى كنند و او را از انجام مراسم عمره يا حج باز دارند، از اين رو در كار خود سخت متحير بودند.
+
واقدی می نویسد: «[[ابن عباس]] گوید: این اولین مرتبه بود که رسول خدا (ص) نماز خوف گزاردند. سفیان بن سعید، با اسناد خود برایم از ابن عیاش زرقى نقل کرد، که گفته است: من هم در آن روز همراه رسول خدا (ص) بودم و آن حضرت چنین نماز گزاردند. ابن عیاش هم گوید: این اولین بارى بود که رسول خدا (ص) نماز خوف گزاردند.
 +
ربیعة بن عثمان، از وهب بن کیسان، از [[جابر بن عبدالله انصاری|جابر بن عبدالله]] برایم نقل کرد که گفت: پیامبر (ص) اولین بار در جنگ [[غزوه ذات الرقاع|ذات الرّقاع]] نماز خوف گزاردند،...».<ref>المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۴۲</ref>
 +
==دلایل قریش برای صلح با مسلمانان==
 +
از جلمه دلایل این صلح می توان به موارد زیر اشاره کرد:
  
بخصوص كه به سختى مورد اعتراض و انتقاد فرستادگان خود نيز قرار گرفته بودند تا آن جا كه بيم يك اختلاف داخلى و محلى نيز ميان آن ها مى  رفت. [[حليس بن علقمه]] ـ رئيس احابيش ـ وقتى از نزد محمد صلی الله علیه و آله بازگشت به قريش گفت: به خدا سوگند اگر جلوى محمد را رها نكنيد و مانع زيارت او شويد من با شما قطع رابطه خواهم كرد و احابيش را از دور شما پراكنده خواهم ساخت.
+
#'''خستگی قریش''': قریش در طول این سال ها توان جنگی خود را از دست داده بود و بسیاری از سران و مردان آن کشته شده بودند، در حالی که روز به روز به تعداد مسلمانان افزوده می شد و توان آنها بالا می رفت.
 +
#'''متمدن تر بودن قریش نسبت به سایر قبایل''': قریش همانند بدویان بیابانى نبود که تنها در اندیشه جنگ باشد، بلکه مى ‌توانست به صلح نیز بیندیشد.
 +
#'''در خطر بودن اقتصاد قریش''': اگر قرار باشد جنگى بى‌ حاصل برپا شود، آن هم با همه تبعات سخت آن، یکى از این تبعات، قطع راه تجارتى قریش است، چه بهتر که درباره صلح نیز فکرى شود.
  
و نيز [[عروة بن مسعود ثقفى]] ـ كه مورد احترام همه قريش بود ـ وقتى از نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بازگشت و به چشم خود ديده بود كه پيغمبر اسلام چه احترام و عظمتى در نظر مسلمانان دارد تا آن جا كه اگر تار مويى از سر و صورت او بر زمين مى  افتد فورا آن را از زمين برداشته و نگهدارى مى  كنند و يا در وقت وضو نمى  گذارند قطره آبى از وضوى آن حضرت بر زمين بريزد و هر قطره آن را شخصى از آن ها براى تبرك مى  برد و به سر و صورت و بدن خود مى  مالد... به قريش گفت:
+
به هر روى سران قریش تا این اندازه پختگى سیاسى داشتند که بفهمند جنگ با مسلمانان آن هم با هدف براندازى، دیگر از توان آنان خارج شده است.  
  
اى گروه قريش من به دربار پادشاهان ايران و امپراتوران روم و سلاطين حبشه رفته ام و چنين احترامى كه پيروان محمد از او مى كنند در هيچ كدام يك از دربارهاى آن ها نديده ام و با اين ترتيب هرگز او را تسليم شما نخواهند كرد و از دورش پراكنده نخواهند شد، اكنون هر فكرى داريد بكنيد! و هر تصميمى كه مى  خواهيد بگيريد!
+
زمانى که [[بُدَيل بن وَرقاء|بُدَیل بن ورقاء]] به حدیبیه آمد، پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم)  فرمودند:
 +
قریش قومى هستند که از جنگ ضرر و زیان دیده و جنگ آنان را به ستوه آورده است.<ref> السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، ص ۳۰۹؛ سبل الهدى والرشاد، ج ۵، صص ۷۱- ۶۱؛ المغازى، ج ۲، ص ۵۹۲[ و قریشٌ قومٌ قد اضرّتْ بهم الحرب ونَهَکتْهم‌] </ref> اعتقاد [[پیامبر اسلام|رسول خدا]] صلى الله علیه و آله و سلم چنین بود که [[قریش|قریش]] با توجه به شکستى که در [[غزوه احزاب|احزاب]] متحمل شده و به علاوه همه تجربه ‌هاى گذشته، در طى قریب بیست سال از آغاز [[مبعث حضرت محمد صلی الله علیه و آله|بعثت]]، فکر حمله به [[اسلام]] را از سر بیرون کرده.
  
رسول خدا صلی الله علیه و آله نيز كه مأمور به جنگ نبود، مى  كوشيد تا كمترين بهانه اى براى جنگ به دست قريش ندهد و به هر ترتيبى شده مى  خواست خونى ريخته نشود و شمشيرى كشيده نشود و حرمت ماه محرم شكسته نگردد، و اگر چنين كارى هم مى  شود از طرف قريش شروع شود تا آن ها متهم به نقض حرمت ماه حرام گردند نه مسلمانان.
+
سهیل بن عمرو نیز در مذاکرات خود گفت که جنگ خواسته فرومایگان ماست و علاقه ‌اى بدان نداریم.<ref> المغازى، ج ۲، ص ۶۰۴</ref>
 +
==مذاکره قریش و مسلمانان برای صلح==
 +
===مذاکره کنندگان قریش===
 +
'''بدیل بن ورقاء خزاعى‌:'''
  
'''<I>اسارت مكرز بن حفص به دست مسلمانان</I>'''
+
در محدوده مکه، رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم همپیمانانى از قبیله [[قبیله خزاعه|خزاعه]] داشت که در طول جنگهایش با قریش، بهره فراوان اطلاعاتى از آنان گرفته بود.<ref> السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، ص ۳۱۲</ref> یکى از رهبران آنان [[بُدَيل بن وَرقاء|بدیل بن ورقاء خزاعى]] بود که در ایام استقرار رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در حدیبیه، تماسهایى با آن حضرت داشت.
  
قرشيان كه سخت در محذور افتاده بودند [[مكرز بن حفص]] را كه به شجاعت و بى  باكى معروف بود با چهل پنجاه نفر از سواركاران ورزيده مأمور كردند تا در اطراف لشكر مسلمانان جولانى بزنند و اگر بتوانند كسى را از ايشان دستگير ساخته به نزد قريش ببرند تا گروگانى از مسلمانان در دست قريش باشد و بلكه از اين راه بتوانند پيشنهادهاى خود را برايشان بقبولانند، اما مكرز و همراهان نيز نتوانستند كارى انجام دهند و همگى به دست نگهبانان لشكر اسلام اسير گشته و آن ها را به نزد پيغمبر اسلام بردند و رسول خدا صلی الله علیه و آله به همان جهت كه مأمور به جنگ نبود دستور داد آن ها را آزاد كنند و با اين كه آن ها پيش از اسارت خود به سوى مسلمانان تيراندازى كرده و آزار زيادى رسانده بودند و حتى به گفته برخى: يكى از مسلمانان را نيز به نام [[ابن زنيم]] به قتل رسانده بودند، به دستور پيغمبر، همگى آزاد شده سالم به سوى قريش بازگشتند.
+
رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم براى رام کردن قریش و گرفتن اجازه براى انجام [[عمره]]، حاضر بود شرایطى را بپذیرد. در این هنگام، بدیل بن ورقاء نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم آمد. وی گفت: شما در مورد جنگ با قوم خودت که سران عرب هستند، فریفته شده‌ اى، به خدا قسم من هیچ کس را که آبرویى داشته باشد، همراه تو نمى‌ بینم، بعلاوه آنچنان که مى‌ بینم شما هیچ گونه سلاحى هم ندارید، ما همواره دوست داشته ‌ایم که محمد پیروز شود. ولى حالا مى ‌بینم که قریش با همه افراد و اموال خود بقصد جنگ با شما به منطقه بلدح بیرون آمده ‌اند و همه دام هاى خود را هم همراه آورده‌اند، و در مورد اطعام لشکر بر یک دیگر پیشى مى‌ گیرند. هر کس که پیش آنها مى‌ آید پرواری ها را به خوراکش مى‌ دهند، و بدین وسایل خود را براى جنگ با شما تقویت مى ‌کنند، بنابر این تصمیم خود را بگیرید و درست بیندیشید.
  
'''<I>عذرخواهى عمر از فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله</I>'''
+
پیامبر (ص)، در پاسخ او فرمود: ما براى جنگ با هیچ کس نیامده ‌ایم، بلکه آمده ‌ایم تا بر این خانه [[طواف کعبه|طواف]] کنیم و هر کس ما را از این کار باز دارد با او جنگ مى‌ کنیم، قریش هم قومى هستند که جنگ براى آنها زیان بخش بوده و آنها را به ستوه آورده است، حال اگر بخواهند ممکن است براى آنها مهلتى و مدتى معین کنم که در آن مدت در امان باشند، و مردم را به حال خود واگذارند که مردم بیشتر از آنهایند. اگر کار من در مردم ظاهر شد، قریش مختارند که آنها هم کار مردم را بکنند و به آیینى در آیند که مردم در مى‌آیند، و یا جنگ کنند و آنها که مى‌ گویند آماده جنگند! به خدا قسم من تا جان در بدن دارم در مورد کار خودم تلاش خواهم کرد و خداوند فرمان خود را تنفیذ خواهد فرمود.<ref> المغازى، ج ۲، ص ۵۹۴؛ السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، ص ۳۰۹؛ در مصدر اخیر آمده است که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم این مطالب را به بشر[ یا: بُسْر] بن سفیان کعبى فرمود؛ عیون التاریخ، ج ۱، ص ۲۳۹- ۲۳۸؛ سبل الهدى والرشاد، ج ۵، ص ۶۲؛ امتاع الاسماع، ج ۱، ص ۲۸۶</ref>
  
در اين وقت پيغمبر اسلام صلی الله علیه و آله عمر را خواست و بدو فرمود: بيا و به نزد قريش برو و منظور ما را از اين سفر براى آنان تشريح كن و پيغام ما را به گوش آن ها برسان!
+
بدیل براى انتقال این پیشنهاد به مکه آمد. در آغاز قریش تمایلى به شنیدن اخبار او از سپاه مسلمانان نداشتند. اما به هر روى از وى خواستند تا آنچه را شنیده باز گوید. بدیل پیشنهاد صلح موقت را بازگفت.
  
عمر كه از قريش بر جان خود مى  ترسيد صريحا از انجام اين كار عذر خواست و گفت: يا رسول الله از [[قبيله بنى عدى]] كسى در مكه نيست تا از من دفاع كند و من از قريش مى  ترسم و بهتر است براى اين كار [[عثمان]] را بفرستى كه خويشانى در مكه دارد و مى  توانند از او حمايت كنند.<ref> اين جريان را همه مورخين نوشته اند و بدون اظهارنظر از آن گذشته اند و ما نيز تجزيه و تحليل و اظهارنظر درباره آن را به خود خواننده محترم واگذار مى كنيم و مى گذاريم. </ref>
+
'''عروة بن مسعود ثقفی:'''
  
پيغمبر خدا كه ديد عمر حاضر به انجام اين دستور نيست عثمان را مأمور اين كار كرد و عثمان به مكه آمد و ابتدا به خانه أبان بن سعيد ـ پسر عموى خود ـ رفت و از او خواست تا وى را در پناه خود قرار دهد تا پيام رسول خدا صلی الله علیه و آله را به قريش برساند و ابان او را در پناه خود قرار داده و به نزد قريش برد و عثمان پيغام آن حضرت را رسانيد.
+
قریش او را پیش رسول خدا (ص) فرستادند، عروة بن مسعود به حضور رسول خدا (ص) آمد. واقدى گوید: چون صحبتهاى عروة بن مسعود با پیامبر (ص) تمام شد، رسول خدا همان جوابى را که به [[بُدَيل بن وَرقاء|بدیل بن ورقاء]] داده بودند به او دادند و همچنان براى قریش مهلتى و مدتى معین فرمودند.
  
قريش با اكراه سخنان او را گوش دادند و در پاسخ گفتند: ما اجازه نمى دهيم محمد به اين شهر در آيد و طواف كند ولى خودت كه به اين جا آمده اى مى توانى برخيزى و طواف كنى؟
+
عروة بن مسعود سوار شد و به حضور قریش آمد، و گفت: من به دربار پادشاهان رفته ‌ام، پیش خسرو و هرقل و نجاشى بوده ‌ام و به خدا قسم هیچ پادشاهى را ندیده‌ ام که میان اطرافیان خود آن قدر مورد اطاعت باشد که [[پیامبر اسلام|محمد]] میان اصحاب خود. به خدا قسم یاران محمد هیچگاه بر او چشم نمى‌ دوزند، و صداى خود را در محضر او بلند نمى ‌کنند، و کافى است که او فقط به کارى اشاره کند تا انجام شود،... . من به دقت ایشان را آزمودم، بدانید که اگر شمشیر بخواهید به خوبى از عهده بر مى ‌آیند و همان را به شما خواهند داد، من مردمى ‌دیدم که اگر سالارشان را از کارى منع کنند به هیچ چیز که بر سر آنها بیاید اهمیت نمى ‌دهند، و به خدا سوگند همراه محمد مردمى دیدم که هرگز و به هیچ حال او را رها نخواهند کرد، اکنون خود دانید، درست بیندیشید! و بر شما باد که نابخردى نکنید، او اکنون به شما مهلت و مدتى داده است و شما هم به او مهلت دهید، و آنچه را پیشنهاد کرده است بپذیرید که من خیرخواه شمایم، وانگهى مى ‌ترسم که بر او پیروز نشوید، و او مردى است که به منظور بزرگداشت و تعظیم خانه آمده و با خود قربانى آورده‌است، و مى ‌خواهد قربانیهاى خود را بکشد و بازگردد.
  
عثمان گفت: من پيش از پيغمبر اين كار را نخواهم كرد و تا او طواف نكند من طواف نمى  كنم، و به دنبال آن قرشيان نگذاردند عثمان به نزد پيغمبر باز گردد و او را در مكه محبوس كردند.
+
قریش گفتند: اى ابو یعفور در این باره چنین صحبت مکن! اگر کس دیگرى غیر از تو چنین صحبت کند سرزنشش مى‌ کنیم، و به هر حال امسال او را از ورود به مکه باز مى ‌داریم. سال آینده برگردد.<ref> المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۵۴ </ref>
  
==بيعت رضوان==
+
'''مکرز بن حفص بن اخیف:'''
  
از اين سو خبر به مسلمانان رسيد كه عثمان را كشته اند! و به دنبال اين خبر هيجانى در مسلمانان پيدا شد و رسول خدا صلی الله علیه و آله نيز كه در زير درختى نشسته بود فرمود: از اين جا برنخيزم تا تكليف خود را با قريش معلوم سازم و به دنبال آن از مسلمانان براى  دفاع از اسلام بيعت گرفت و چون اين بيعت در زير درختى انجام شد به همين جهت آن را «بيعت شجره» نيز گفته اند.
+
چون او آمد و رسول خدا (ص) او را دیدند، فرمودند: این مرد فریب کارى است. او هم به حضور پیامبر (ص) آمد و ایشان همان گونه که به دیگران پاسخ داده بودند، به او نیز پاسخ دادند. هنگامى که مکرز پیش قریش برگشت، پاسخ پیامبر (ص) را به اطلاع آنها رساند.<ref>همان،ص:۴۵۵ </ref>
  
منادى آن حضرت فرياد زد: كسانى كه حاضرند تا پاى جان در راه دين پايدارى كنند و نگريزند بيايند و با پيغمبر خود بيعت كنند، مسلمانان دسته دسته آمدند و با آن حضرت بيعت كردند، تنها يك تن از [[منافقين]] مدينه به نام ـ [[جد بن قيس]] ـ خود را زير شكم شتر پنهان كرد تا بيعت نكند و در اين پيمان مقدس شركت نجست.
+
'''حُلَیس بن علقمه:'''
  
پيغمبر اسلام با اين عمل به قرشيان هشدار داد كه اگر براستى سر جنگ دارند و بهانه  جويى مى  كنند او نيز متقابلا آماده جنگ خواهد شد و عواقب سياسى و زيان هاى مالى و جانى آن متوجه آنان خواهد شد ولو اين كه در حقيقت ـ همان طور كه گفته بود ـ سر جنگ نداشت و مأمور به قتال نبود. و شايد جهت ديگر آن نيز آرام كردن احساسات تند مسلمانان و افرادى كه با شنيدن خبر قتل عثمان خون شان به جوش آمده بود و آن نرمش ها را از پيغمبر مى  ديدند بوده است، و الله العالم.
+
قریش حُلَیس بن علقمه را که رئیس احابیش بود نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرستادند. حضرت فرمود: او از قومى است که هَدْى (قربانى) را بزرگ داشته و اهل تألّه‌ اند، شتران قربانى را پیش فرستید تا آنها را ببیند. قلاده‌ اى بر گردن شتران نصب شده بود که نشان آماده ساختن آنان براى قربانى بود. در پس شتران، مسلمانان به [[تلبیه|تلبیه]] گفتن مشغول شدند. او از همان جا برگشت و به قریش گفت: او گروهى را دیده که نمى ‌توان مانع آنها شد، مردمى که آماده [[طواف کعبه|طواف]] بیت شده‌ اند. او افزود: اى قریش! ما با شما براى سد کردن راه چنین مردمى که براى اعظام خانه خدا و اداى حق آن مى‌آیند پیمان نبستیم؛ سپس تهدید کرد: اگر مانع این افراد شوید من با تمامى احابیش به کنارى خواهم رفت. قریش گفتند که اینها همه مکر و فریب است. اندکى صبر کن تا ببینیم چه باید کرد.<ref> المغازى، ج ۲، صص ۶۰۰- ۵۹۹؛ عیون التواریخ، ج ۱، صص ۲۴۱- ۲۴۰؛ طبقات الکبرى، ج ۲، ص ۹۶؛ السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، ص ۳۱۲؛ امتاع الاسماع، ج ۱، ص ۲۸۸؛ سبل الهدى والرشاد، ج ۵، صص ۷۶- ۷۵</ref>
 +
===مذاکره کنندگان مسلمانان===
 +
'''خراش بن امیه‌:'''
  
'''<I>آمدن سهيل بن عمرو از طرف قريش و تنظيم قرارداد صلح</I>'''
+
نخستین کسى که پیامبر (ص) پیش قریش فرستادند، خراش بن امیه کعبى بود که بر شتر نر پیامبر (ص)، سوار شد و رفت تا به اشراف قریش بگوید که پیامبر (ص) براى چه منظورى آمده‌اند، و بگوید که ما براى [[عمره]] آمده‌ ایم، و همراه ما قربانى است و مى‌ خواهیم بر خانه [[طواف کعبه|طواف]] کنیم و از [[احرام]] بیرون آییم و برگردیم.
  
پس از اين كه كار بيعت پايان يافت خبر ديگرى رسيد كه عثمان زنده است و به قتل نرسيده و در دست مشركين زندانى شده، و از آن سو [[سهيل بن عمرو]] ـ يكى از سرشناسان و متفكران قريش ـ را ديدند كه به عنوان نمايندگى از طرف قريش و مذاكره با رسول خدا مى  آيد.
+
قریش شتر پیامبر را پى کردند و کسى که این کار را کرد [[عکرمة بن ابی جهل|عکرمة بن ابى جهل]] بود و مى ‌خواست خراش بن امیه را هم بکشد ولى گروهى از خویشان او که آنجا بودند مانع شدند، و قریش خراش را آزاد کردند. او با زحمت بسیار خود را به حضور پیامبر (ص) رساند و آنچه را که دیده بود به عرض رساند.<ref> المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۵۵-۴۵۶ </ref>
  
پيغمبر كه از دور چشمش به سهيل افتاد فرمود: قريش به فكر صلح افتاده اند كه اين مرد را فرستاده اند و چنان هم بود زيرا قريش پس از شور و گفتگوى زياد سهيل بن عمرو را فرستاده بودند تا به نمايندگى از طرف آن ها به هر نحو كه مى  تواند پيغمبر اسلام را راضى كند تا در آن سال از انجام عمره و ورود به مكه خوددارى كرده سال ديگر اين كار را انجام دهد و ضمنا مذاكراتى هم درباره ترك مخاصمه و تكليف مهاجرينى كه از مكه به مدينه مى  روند و افراد مسلمانى هم كه در مكه به سر مى  بردند و موضوعات ديگرى كه مورد اختلاف بود انجام دهد، و قراردادى در اين باره از هر دو طرف امضا شود.
+
'''عمر بن خطاب:'''
  
به خوبى روشن بود كه اين قرار داد و مصالحه به هر نحو هم كه بود از نظر سياسى در چنين وضعى به نفع مسلمانان تمام مى  شد زيرا از طرف قريش مسلمانان به رسميت شناخته شده بودند بدون آن كه خونى ريخته شود و جنگى بر پا گردد، اما از نظر برخى افراد كوته نظر كه خود را براى ورود به شهر مكه آماده كرده بودند و مآل انديش نبودند تحمل اين كار ناگوار و دشوار مى  نمود، و از آن جمله [[عمر بن خطاب]] بود كه به سختى به اين كار پيغمبر اعتراض كرد، چنان كه در ذيل مى  خوانيد.
+
پیامبر (ص)، [[عمر بن خطاب]] را فرا خواندند، تا پیش قریش روانه‌اش کنند، ولى او در پاسخ گفت: اى رسول خدا من مى‌ ترسم که قریش بکشندم، چون قریش دشمنى مرا نسبت به خود دانسته است، و در آنجا کسى از بنى عدى هم نیست که مرا حفظ کند. عمر گفت: من شما را به مردى راهنمایى مى‌ کنم که در [[مکه]] از من گرامى ‌تر، و محترم ‌تر، و پر خویشاوند است، و او [[عثمان بن عفان]] است.<ref> المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۵۶ </ref>
  
'''<I>اعتراض عمر بن خطاب به رسول خدا صلی الله علیه و آله</I>'''
+
'''عثمان بن عفان:'''  
  
مورخين مى  نويسند هنگامى كه مذاكرات مقدماتى براى نوشتن و تنظيم صلح نامه ميان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سهيل بن عمرو انجام شد عمر از جا برخاست و به نزد ابوبكر ـ دوست صميمى خود ـ آمده و با ناراحتى از او پرسيد: مگر اين مرد پيغمبر خدا نيست؟
+
آن حضرت از [[عثمان بن عفان|عثمان]] خواست نزد قریش رود و بگوید ما براى جنگ نیامده‌ایم، بلکه براى تعظیم خانه خدا آمده و پس از قربانى شترانمان شهر را ترک خواهیم کرد. عثمان در بلدح با قریش برخورد. پیام رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را به قریش رساند و از جمله آن که شما را نیز به ستوه آورده و برگزیدگانتان را از بین برده است. قریش گفتند که از همانجا بازگرد و به [[پیامبر اسلام|محمد]] بگو: آنان اجازه نخواهند داد تا او وارد مکه شود.
  
ابوبكر گفت: چرا! عمر گفت: مگر ما مسلمان نيستيم؟ ابوبكر گفت: چرا. عمر گفت: مگر اين ها مشرك نيستند؟ ابوبكر گفت: چرا. عمر گفت: پس با اين وضع چرا ما زير بار ذلت برويم و خوارى را براى خود بخريم؟ ابوبكر گفت: هر چه هست مطيع و فرمانبردار وى باش كه او رسول خدا است! اما عمر قانع نشد و به نزد آن حضرت آمده و همان سؤالات را تكرار و چون پرسيد: پس چرا ما بايد زير بار ذلت و خوارى برويم؟
+
در این لحظه ابان بن سعید بن عاص از اشراف مکه بدو پناه داد و براى حفظ جان او، پشت سر وى سوار اسب شد و او را به مکه آورد. عثمان با تک تک اشراف مکه سخن گفت، اما اقدام عثمان نیز حاصلى در بر نداشت.
 +
گفته ‌اند که عثمان سه روز در مکه براى دعوت قریش به پذیرش صلح ماند. واقدى نام ده نفر از [[مهاجرین|مهاجرانى]] را که براى دیدن خانواده خویش به درون شهر رفتند یاد مى ‌کند.<ref> المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۵۵-۴۵۶ </ref> قریش این افراد را به اسارت گرفتند و اجازه بازگشت آنها را به کاروان مسلمانان ندادند.
  
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: اين ديگر امر خداست و من نيز بنده و فرمانبردار اويم و نمى  توانم امر او را مخالفت كنم. عمر گفت: مگر تو نبودى كه به ما وعده دادى بزودى خانه خدا را طواف خواهيم كرد؟ فرمود: چرا، من چنين وعده دادم ولى آيا وقت آن را هم تعيين كردم؟ و هيچ گفتم كه همين امسال خواهد بود؟ عمر گفت: نه. فرمود: پس به تو وعده مى  دهم كه اين كار انجام خواهد شد و ما خانه خدا را طواف و زيارت خواهيم كرد. عمر ديگر سخنى نگفت و رفت.<ref> باز هم تجزيه و تحليل در اين داستان را به خواننده محترم وا مى  گذاريم و مى گذريم! </ref> و در بسيارى از تواريخ اهل سنت و ديگران است كه عمر بارها مى  گفت: من آن روز در نبوت پيغمبر شك و ترديد كردم.
+
==بیعت رضوان==
 +
به گفته واقدی مسلمانان در دو نوبت از مشرکان اسیر گرفتند:
  
==على علیه السلام متن قرارداد صلح حديبيه را مى  نويسد.==
+
#قریش شبی پنجاه پیاده را به سرپرستى مکرز بن حفص فرستاده بودند که در اطراف لشکرگاه رسول خدا بگردند، به امید اینکه بتوانند کسى را بگیرند یا شبیخون بزنند. اصحاب رسول خدا(ص) آنها را گرفتند، و به حضور پیامبر (ص) آوردند.
 +
#جمعى از قریش حرکت کردند و نزدیک سپاه پیامبر (ص) آمدند و شروع به تیراندازى و پرتاب سنگ کردند. مسلمانان در آنجا هم گروهى دیگر از مشرکان را اسیر گرفتند.<ref>المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۵۸ </ref>
  
پس از اين مذاكرات رسول خدا صلی الله علیه و آله على علیه السلام را طلبيد و به او فرمود: بنويس: «بسم الله الرحمن الرحيم»
+
به درازا کشیدن ماجراى [[عثمان بن عفان|عثمان]]، همراه با رسیدن برخى اخبار نگران کننده درباره‌ [[مهاجرین|مهاجرانى]] که به داخل شهر رفته بودند و اصرار قریش در جلوگیرى از ورود مسلمانان، ضرورت یک [[بیعت]] همگانى را فراهم کرد. این بیعت را '''بیعت رضوان''' و نیز '''بیعت شجره''' نامیده ‌اند. زیرا رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم زیر درختى با مردم بیعت کردند، درختى که تا سالها حاجیان در کنار آن نماز مى گزاردند.<ref> طبقات الکبرى، ج ۲، ص ۹۹؛ زمانى که عمر این مسأله را شنید دستور داد تا آن درخت را قطع کنند؛ طبقات الکبرى، ج ۲، ص ۱۰۰؛ سبل الهدى والرشاد، ج ۵، ص ۸۴؛ جابربن عبد الله در دوره‌اى که چشم خود را از دست داده بود گفت: اگر چشمم مى‌دید به‌طور دقیق محل درخت را به شما نشان مى ‌دادم، سبل الهدى، ج ۵، ص ۱۲۲ </ref>
  
سهيل بن عمرو گفت: من اين عنوان را به رسميت نمى  شناسم، بايد همان عنوان رسمى ما را بنويسى «بسمك اللهم» و على علیه السلام نيز به دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله همان گونه نوشت.
+
عنوان رضوان از [[آیه|آیه]] ‌اى که در این باره نازل شد، گرفته شده است. این بیعت در ارتباط با شرایط خاصى بود که در آن لحظه پیش آمده و بنابر این موضوع آن امر [[جهاد]] بود. مسلمانان بایستى بر اصل پایدارى و مقاومت و جهاد با [[پیامبر اسلام|رسول خدا]] صلى الله علیه و آله و سلم بیعت مى ‌کردند. درباره مضمون آنچه بر سر آن بیعت شد، اختلافى در نقلها به چشم م ى‌خورد. عمدتاً دو چیز نقل شده:
  
آن گاه فرمود: بنويس  «اين است آن چه محمد رسول الله با سهيل بن عمرو نسبت به آن موافقت كردند...»
+
#مسلمانان بیعت کردند که در صورت جنگ از صحنه نبرد نگریزند: «بایعْناه على ان لا نَفِرّ».
 +
#تا سرحد مرگ بایستند و بجنگند: «بایعَهُم عَلَى الْمُوْت».
  
سهيل گفت: اگر ما تو را به عنوان «رسول الله» مى  شناختيم كه اين همه با تو جنگ و كارزار نمى  كرديم، بايد اين عنوان نيز پاك شود و به جاى آن «محمد بن عبدالله» نوشته شود، پيغمبر قبول كرد و چون متوجه شد كه براى على بن ابيطالب دشوار است عنوان «رسول الله» را از دنبال نام پيغمبر پاك كند خود آن حضرت انگشتش را پيش برده و فرمود: يا على جاى آن را به من نشان ده و بگذار من خود اين عنوان را پاك كنم و به دنبال آن فرمود: «أكتب فان لك مثلها تعطيها و انت مضطهد». بنويس كه براى تو نيز چنين ماجراى دردناكى پيش خواهد آمد و به ناچار به چنين كارى راضى خواهى شد!<ref> اشاره است به داستان [[جنگ صفین]] و صلح نامه اى كه ميان آن حضرت و معاويه تنظيم شد كه چون خواستند بنويسند: «هذا ما صالح عليه اميرالمؤمنين على بن ابيطالب...» [[عمرو بن عاص]] گفت: بايد اين عنوان پاك شود زيرا اگر ما تو را [[اميرالمؤمنين]] مى  دانستيم با تو جنگ نمى كرديم. </ref>
+
پس از بیعت که رودرروى شمارى از مشرکان نیز صورت گرفت و آنان را به صلح تشویق کرد، حویطب بن عبد العزّى، و سهیل بن عمرو، و مکرز بن حفص پیش قریش برگشتند و به آنها خبر دادند که چگونه شاهد سرعت یاران پیامبر براى بیعت با آن حضرت بوده‌اند و اینکه چگونه تسلیم نظر رسول خدا بودند. خردمندان قریش گفتند، هیچ چیزى بهتر از آن نیست که با محمد مصالحه کنیم که امسال را برگردد و سال آینده مراجعت کند و سه روز اقامت کند، و قربانی هایش را بکشد و باز گردد، و در سرزمین ما اقامت کند، بدون اینکه به شهر درآید. همگى بر این کار اتفاق کردند.<ref>ترجمه مغازی،ص:۴۵۵ </ref>
  
==مفاد صلح حدیبیه==
+
==جریان صلح حدیبیه==
 +
مشرکین، سهیل بن عمرو را به نمایندگى نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرستادند. می توان گفت که آنها از جنگ با مسلمانان به هراس افتادند. او گفت: کسى که با تو بجنگد از عاقلان و فهیمان نیست، ما از جنگ بیزاریم و جنگ خواسته سفیهان ماست.<ref>سبل الهدى والرشاد، ج ۵، ص ۸۰</ref> سهیل گفت ابتدا اسیران را آزاد کن؛ رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمودند: تا وقتى یاران من آزاد نشوند، اسیران شما آزاد نخواهند شد. مقصود کسانى بود که براى دیدار خانواده‌ هاى خود به مکه رفته و قریش آنها را نگاه داشته بود.
  
سپس علی علیه السلام مواد زير را نوشت:
+
پس از آن سهیل به مکه بازگشت و قریش بر این نکته توافق کردند تا آن سال را رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) برگردد و از سال آینده براى سه روز به داخل شهر آمده و پس از قربانى کردن شترانش و انجام عمره شهر را ترک کند.
 +
اصرار آنان بر عدم اجازه ورود در آن سال، جنبه حیثیتى داشت. در واقع دلیلش آن بود که نمى ‌خواستند این تصور براى اعراب پیش آید که پیامبر به زور به مکه وارد شده است.<ref>سهیل بن عمرو گفت: فوالله لایتحدث العرب انک دخلت علینا عنوة؛ نک: المغازى، ج ۲، ص ۶۰۵؛ السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، صص ۳۱۶- ۳۱۱ </ref> سهیل بن عمرو بازگشت و مذاکرات صورت گرفت و قرار شد تا متن مکتوبى تهیه شود.
  
* جنگ و مخاصمه از اين تاريخ تا ده سال<ref>در برخى تواريخ به جاى ده سال چهار سال و در برخى دو سال نوشته شده ولى مشهور همان ده سال است.</ref> ميان طرفين ترك شود و به حالت جنگ پايان داده شود.
+
===مخالفت برخی صحابه با صلح===
 +
تاکنون، تمامى سیاستها بر اساس جنگ با مشرکان پیش رفته و شاید مسلمانها فکر نمى‌کردند که مى‌توان با مشرکان صلح هم کرد. به همین دلیل، پس از پذیرفته شدن صلح، شمارى از اصحاب درباره موضع پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم اظهار تردید کردند.
  
* اگر كسى از قرشيان كه تحت قيموميت و ولايت ديگرى است بدون اجازه ولى خود به نزد محمد آمد مسلمانان او را به وليش باز گردانند ولى از آن سو چنين الزامى نباشد.
+
واقدى مى‌ گوید: هنوز موافقتنامه نوشته نشده بود که [[عمر بن خطاب]] رو به پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) کرد و گفت: اى رسول خدا! مگر ما مسلمان نیستیم؟ حضرت فرمود: آرى؛ عمر گفت: پس چرا در دین خود اظهار خوارى و حقارت کنیم؟ حضرت فرمود: من بنده خداوند و فرستاده او هستم و هرگز با فرمان او مخالفت نمى‌ کنم و او نیز مرا تباه نخواهد کرد.  
  
* هر يك از قبايل عرب بخواهند با يكى از دو طرف پيمان بندند در اين كار آزاد باشند و از طرف قريش الزام و تهديدى در اين كار انجام نشود.
+
واقدى مى ‌افزاید: پس از آن عمر -که هنوز تردیدش برطرف نشده بود- نزد [[ابوبکر]] رفت و مانند همین مطالب میان آنان رد و بدل شد و ابوبکر همان پاسخ را داد. با این حال عمر سخت ناراحت بود ولی او سخنان ابوبکر را پذیرفت!
  
* محمد صلی الله علیه و آله و پيروانش ملزم مى شوند كه امسال از رفتن به مكه صرف نظر كرده و به مدينه بازگردند و سال ديگر مى  توانند براى زيارت خانه خدا و عمره به مكه بيايند مشروط بر آن كه سه روز بيشتر در مكه نمانند و به جز شمشير كه آن هم در غلاف باشد ـ اسلحه ديگرى با خود نياورند.
+
[[ابن عباس]] مى ‌گوید: بعدها عمر در دوره خلافتش به من گفت: در آن روز خیال و شک و تردیدى برایم حاصل شد که از آغاز مسلمانى خود تا آن روز گرفتارش نشده بودم، و اگر در آن روز کسانى را مى‌ یافتم که به آن واسطه دست از مسلمانى برمى‌ داشتند من هم دست برمى‌ داشتم!<ref>المغازى، ج ۲، صص ۶۰۷- ۶۰۶؛ الدرالمنثور، ج ۶، ص ۷۷؛ المصنف، عبد الرزاق، ج ۵، ص ۳۳۹؛ سبل الهدى والرشاد، ج ۵، ص ۷۸- ۷۶« ارتبت ارتیاباً لم ارتبه منذ اسلمت الا یومئذ ولو وجدت الیوم شیعة تخرج عنهم رغبة عن القضیه، لخرجت». درباره اصل اعتراض عمر نک: البخارى، کتاب الشروط، ج ۲، ص ۱۲۲؛ طبقات الکبرى، ج ۲، ص ۱۰۱؛ المصنف، ابن ابى شیبه، ج ۷، صص ۳۸۵- ۳۸۴؛ امتاع الاسماع، ج ۱، ص ۲۹۳؛ السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، ص ۳۱۷؛ عیون التواریخ، ج ۱، ص ۲۴۴- ۲۴۳.</ref>
  
* طرفين متعهد شدند راه هاى تجارتى را براى رفت و آمد هم ديگر آزاد بگذارند و مزاحمتى براى يكديگر فراهم نكنند.
+
مخالفت با توافقنامه تنها اختصاص به عمر نداشت. گرچه، تا آنجا که منابع یاد کرده‌اند، او تنها کسى بوده که صداى اعتراضش را بلند کرد و این چنین به تردید افتاد. زمانى که صلحنامه نوشته شد، رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) به مردم دستور داد تا شتران خود را قربانى کنند و سرهاى خود را بتراشند. اما کسى از جاى خود برنخاست. رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و سلم مجدداً فرمان خود را تکرار کرد، اما کسى او را اجابت نکرد. بار سوم نیز که مردم فرمانش را پیروى نکردند.
  
* تبليغ اسلام در مكه آزاد باشد و مسلمانان مكه بتوانند آزادانه مراسم مذهبى خود را انجام دهند و كسى حق سرزنش و آزار آن ها را نداشته باشد.
+
حضرت نگران و ناراحت بر [[ام سلمه]] وارد شد. ام سلمه به حضرت عرض کرد: شما خود شترانتان را قربانى کنید، مردم نیز به دنبال شما چنین خواهند کرد! رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم چنین کرد.<ref>المصنف، ابن ابى شیبه، ج ۷، صص ۳۸۹- ۳۸۳؛ امتاع الاسماع، ج ۱، ص ۲۹۹؛ بخارى، کتاب الشروط، ج ۲، ص ۲، ۱۲؛ مسند احمد، ج ۴، ص ۳۲۶؛ المغازى، ج ۲، ص ۶۱۳، الدرالمنثور، ج ۶، ص ۷۷؛ المصنف، عبد الرزاق، ج ۵، ص ۳۴۰؛ سبل الهدى والرشاد، ج ۵، ص ۱۲۶، ۹۲،( رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به‌ام سلمه فرمود: الا تَرَینَ الى الناس بالامر فلا یفعلونه و هم یسمعون کلامى و ینظرون فى وجهى) با وجود چنین سخنى مؤلف سبل الهدى توجیه بى‌پایه‌اى براى دفاع از صحابه آورده؛ مثلًا آن که شاید دستور پیغمبر مستحب بوده است! و یا آن که لازم نبوده فوراً امر پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را عمل کنند! نکته جالبى که همین مؤلف( ص ۱۲۶) به آن توجه کرده مشورت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم باام سلمه است. او مى‌گوید از این نقل به دست مى‌آید که مشورت با زن فاضله رواست‌ </ref> این اقدام نشان مى‌دهد که ناراضیان فراوان بوده‌ اند، اما رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به سخن آنان وقعى نگذاشته و با استناد به [[نبوت|نبوّت]] خویش و آن که خداوند او را تباه نخواهد کرد، پیمان صلح را منعقد کرده است.
  
قرارداد مزبور نوشته شد و به امضاى طرفين رسيد و به دنبال آن [[قبيله خزاعه]] در عهد و پيمان [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله در آمدند و [[قبيله بكر]] نيز خود را در عهد و پيمان قريش در آوردند و همين قبيله بكر با شبيخونى كه به قبيله خزاعه زد مقدمات نقض قرارداد را فراهم ساختند و سبب شدند تا پيغمبر اسلام در سال هشتم با لشكرى گران به عنوان دفاع از قبيله خزاعه به سوى مكه حركت كند و منجر به [[فتح مكه]] و حوادث پس از آن گرديد به شرحى كه انشاءالله پس از اين خواهد آمد.
+
===مفاد صلحنامه===
 +
پس از بحث هاى فراوان، قرار شد تا عهدنامه نوشته شود. [[امام على]] (علیه السلام) مأمور نوشتن صلحنامه شد.<ref> معمر مى‌گوید: از زهرى درباره کاتب معاهده حدیبیه سؤال کردم، خندید و گفت: على بن ابیطالب علیهما السلام؛ اما اگر از اینان( یعنى بنى امیه) سؤال کنى، خواهند گفت: عثمان؛ المصنف، عبد الرزاق، ج ۵، ص ۳۴۳؛ چشم زهرى روشن که ببیند برخى کاتب را محمد بن مسلمه معرفى کردند؛ سبل الهدى والرشاد، ج ۵، ص ۱۲۳</ref> رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در ابتدا فرمود تا چنین بنویسد: بسم الله الرحمن الرحیم؛ اما سهیل اعتراض کرد و گفت: ما «رحمن» را نمى ‌شناسیم. پیش از آن در مکه نیز مشرکان نسبت به کلمه «رحمان» حساسیت داشته و اظهار مى‌ کردند که او را نمى‌شناسند. پس از اصرار سهیل قرار شد تا به نوشتن «باسمک اللهم» که مورد توافق دو طرف بود اکتفا شود.
  
در چهره بسيارى از افراد مسلمان آثار ناراحتى و نارضايتى از اين قرارداد مشهود بود، اما دور نماى كار براى آنان روشن نبود و به خوبى موضوعات را ارزيابى نمى  كردند و طولى نكشيد كه بر همگان روشن شد كه قرارداد مزبور چه پيروزى بزرگى براى مسلمانان به ارمغان آورد، چنان كه به گفته بسيارى از مفسران [[سوره فتح]] و آيات مباركه «انا فتحنا لك فتحا مبينا...» در همين واقعه نازل گرديد و از زهرى نقل شده كه گفته است:
+
جمله بعد این بود: این آن چیزى است که رسول الله و ... بر آن توافق کرده؛ سهیل به نوشتن «رسول الله» اعتراض کرد و گفت: تنها باید نام خود و پدرت باشد، چون ما تو را رسول خدا نمى‌دانیم. صداى اعتراض مسلمانان برخاست. اعتراض سهیل در قالب یک قرارداد مورد توافق دو طرف وارد بود و لذا رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم مسلمانان را ساکت کرد و قرار شد تا «محمد بن عبدالله» نوشته شود. رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به امام فرمود تا عنوان «رسول الله» را از معاهده محو کند. [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] عرض کردند دست او نمى‌ تواند این عنوان را محو کند. حضرت فرمودند: محل آن را به من نشان دهد تا پاک کنم و امام چنین کرد.<ref> المغازى، ج ۲، ص ۶۱۰؛ بعدها در جنگ صفین، امیرمؤمنان على علیه السلام به استناد همین واقعه، اعتراض پیروان خویش را دایر بر چرایى حذف کلمه «امیرالمؤمنین» از پیمان صلح یکساله با معاویه، پاسخ دادند. نک: مجمع البیان، ج ۹، ص ۱۱۸؛ المصنف، ابن ابى شیبه، ج ۷، ص ۳۸۳؛ سبل الهدى والرشاد، ج ۵، ص ۱۲۳. </ref>
  
پيروزى و فتحى براى مسلمانان بزرگتر از آن پيروزى نبود، زيرا مسلمانان كه تا به آن روز پيوسته در حال جنگ با مشركين و در فكر تهيه لشكر و اسلحه و تنظيم سپاه و استحكام برج و باروى شهر مدينه در برابر حملات احتمالى مشركين بودند از آن به بعد با خيالى آسوده به تفكر در دستور هاى اسلامى و دفع دشمنان ديگر و بسط و توسعه اسلام به نقاط ديگر جزيرة العرب و بلكه قاره  ها و ممالك ديگر افتادند، و در جريانات بعدى نيز شواهد اين مطلب به خوبى ديده مى  شود، زيرا عموم مورخين داستان نامه نگارى آن حضرت را به سران و زمامداران جهان و دعوت آن ها را به پذيرفتن اسلام و نبوت خود و جريانات پس از آن را در وقايع پس از [[صلح حديبيه]] نوشته و ثبت كرده اند.
+
در نهایت آنچه که بر آن توافق شد عبارت از این چند اصل بود:
  
پيروزى ديگرى كه از اين قرارداد نصيب مسلمانان گرديد آن بود كه تا به آن روز افراد تازه مسلمانى كه در مكه بودند تحت فشار و شكنجه مشركان قرار داشته و بيشتر به حال تقيه و اختفا در آن شهر زندگى مى كردند و جرئت اظهار عقيده و انجام برنامه  هاى دينى خود را نداشتند، ولى از آن پس اسلام در نظر مشركان به رسميت شناخته شده بود و آن ها مى  توانستند آزادانه مراسم دينى خود را انجام دهند و بلكه  دست به كار تبليغ دين اسلام در مكه و اطراف آن شهر شدند و به فاصله اندكى افراد بسيارى را به دين اسلام هدايت نمودند.<ref> دانشمند ارجمند آقاى احمدى در كتاب مكاتيب الرسول تحقيقى درباره نتايج صلح حديبيه نموده كه خلاصه آن در زير آمده است: مسلمانان عموما از [[صلح حديبيه]] ناراضى به نظر مى  رسيدند زيرا خود را برتر از دشمن مى  دانستند و با نيرو و قدرت و غرورى كه داشتند پذيرفتن صلح را براى خود ـ كه مرد جنگ و شمشير بودند ـ خوارى و ذلت مى  پنداشتند زيرا ثمرات و نتايج صلح بر آن ها پوشيده بود و همان تعصب ها و غرورها مانع از آن بود كه به خوبى درباره مواد صلح و قرارداد حديبيه به تفكر بپردازند و آن ها را ارزيابى كنند... نويسنده محترم سپس به نتايج اين صلح اشاره كرده مى  نويسد: 1. صلح مزبور سبب اختلاط و آميزش مسلمانان با مشركين و رفت و آمد آن ها به شهرهاى هم ديگر شد و در نتيجه مشركين از نزديك با مكتب اسلام و اخلاق و رفتار رهبر بزرگوار آن و ساير مسلمانان آشنايى بيشترى پيدا كردند و سبب شد تا گروه زيادى به اسلام در آيند ـ چنان كه از [[امام صادق علیه السلام]] روايت شده كه فرمود: هنوز دو سال از صلح حديبيه نگذشته بود كه نزديك بود اسلام همه شهر مكه را بگيرد. 2. صلح مزبور سبب شد كه مشركين از آن پس با نظر بغض و عداوت به مسلمانان و شعار توحيد اسلام يعنى كلمه مقدسه «[[لا اله الا الله]]» نگاه نكنند بلكه روى آن بهتر و بيشتر فكر كنند و همين سبب جاي گير شدن اين شعار مقدس در دل آنان گرديد. 3.مسلمانان توانستند از آن پس آزادانه در مكه مراسم مذهبى خود را انجام داده و آيين مقدس خود را تبليغ و از آن دفاع كنند. 4.پيغمبر اسلام و مسلمانان اين امتياز را گرفته بودند كه بتوانند سال ديگر آزادانه بدون هيچ جنگ و كارزارى به عمره و طواف خانه خدا بيايند. 5.خيال پيغمبر و مسلمانان از بزرگترين دشمن اسلام يعنى قريش و مشركين آسوده شد و به فكر نشر اسلام در ساير نقاط جهان افتادند، چنان كه پس از اين خواهيد خواند. 6.رفت و آمد مشركين به مدينه و شهرهاى ديگر [[حجاز]] سبب شد كه عظمت پيغمبر اسلام را در نظر مسلمانان از دور و نزديك مشاهده كنند و ابهت او در دل مشركين قرار گيرد و فكر مقاومت و پايدارى در برابر او را از سر بيرون كنند و همين موضوع كمك زيادى به [[فتح مكه]] كرد.</ref>
+
#ده سال جنگ متوقف شده، مردم در امنیت باشند و هیچگونه سرقت پنهانى و یا خیانت صورت نگیرد.
 +
#هر طایفه و قبیله‌ اى مایل باشند مى ‌توانند با [[پیامبر اسلام|محمد]] صلى الله علیه و آله و سلم یا با [[قریش|قریش]] هم پیمان باشند.
 +
#اگر کسى از اصحاب محمد به سوى قریش باز گردد، به سوى محمد بازگردانده نمى ‌شود، اما اگر کسى بدون اجازه ولى خود نزد محمد رفت، باید به مکه بازگردانده شود.
 +
#محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) و اصحابش آن سال را به مدینه بازگردند و سال آینده مى‌ توانند براى سه روز در مکه بمانند و جز سلاح مسافر، سلاح دیگرى همراه نخواهند داشت و آن شمشیر غلاف شده است.<ref> نک: انساب الاشراف، ج ۱، ص ۳۵۰؛ طبقات الکبرى، ج ۲، ص ۹۷؛ مجمع البیان، ج ۹، ص ۱۱۸؛ اعلام الورى، ص ۵۱، مکاتیب الرسول، ج ۱، ص ۲۷۵</ref>
 +
#در نقلى دیگر آمده که ضمن معاهده، بدین نکته تصریح شده بود که هر کدام از اصحاب محمد که براى [[حج]] یا [[عمره]] به مکه مى‌آیند، امنیت خواهند داشت، چنانکه هر فرد قریشى که براى رفتن به [[شام]] یا [[مصر]]، از مدینه عبور کند، جان و مالش در امان خواهد بود.<ref> المصنف، ابن ابى شیبه، ج ۷، ص ۳۸۵؛ انساب الاشراف، ج ۱، ص ۳۵۱</ref>
  
و به هر صورت قرارداد مزبور در ميان نارضايتى و چهره  هاى گرفته و درهم جمعى از مسلمانان به امضا رسيد و به دنبال آن منادى رسول خدا ندا كرد كه چون كار صلح به پايان رسيد مسلمانان از احرام بيرون آيند و سرها را تراشيده و تقصير كنند و قربانى  ها را نحر كنند. اما اكثرا در انجام اين دستور تعلل كرده و حاضر نبودند تقصير و نحر كنند تا اين كه پيغمبر گرفته خاطر به خيمه [[ام سلمه]] كه در آن سفر همراه آن حضرت بود وارد شد و چون ام سلمه علت كدورت خاطر آن حضرت را سؤال كرد و از ماجرا مطلع گرديد عرض كرد:  
+
چون عهدنامه نوشته شد، سهیل بن عمرو گفت: باید پیش من باشد. و رسول خدا (ص) فرمود: نه، پیش من باقى مى‌ ماند. و نسخه دیگرى نوشتند که پیامبر (ص)، نسخه اول و سهیل بن عمرو نسخه دوم را گرفتند، و نسخه دوم در دست سهیل بود. در این هنگام قبیله‌ [[قبیله خزاعه|خزاعه]] بپا خاستند و گفتند: ما به آیین و پیمان محمد (ص) مى ‌پیوندیم، و ما با خویشاوندان خود هم ‌عقیده‌ ایم. قبیله بنى بکر هم گفتند: ما، هم عقیده قریش هستیم و در این مورد از طرف افراد دیگر قبیله هم، نمایندگى داریم.<ref>المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۶۶</ref>
  
اى رسول خدا! شما بيرون برويد و سر خود را تراشيده و نحر كنيد، مردم نيز به پيروى از شما اين كار را خواهند كرد، و همين طور هم شد كه وقتى مردم ديدند پيغمبر اسلام سر خود را تراشيده ديگران نيز سرها را تراشيده و شتران را نحر كردند و سپس به سوى مدينه حركت نمودند.
+
===فتح المبین===
 +
رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم با دوراندیشى ویژه خود، این صلح را آغاز [[فتح مکه|فتح مکه]] مى ‌دانست و خداوند نیز در آیات [[قرآن]] این صلح را فتح و پیروزى آشکار شناساند. [[جابر بن عبدالله انصاری|جابر]] مى ‌گوید: ما فتح مکه را جز روز حدیبیه نمى ‌بینیم.<ref> مجمع البیان، ج ۱، ص ۱۰۹</ref> گفته ‌اند که [[سوره فتح]] درباره صلح حدیبیه نازل شده. در آغاز [[سوره]] آمده است: «إِنَّا فَتَحْنا لَک فَتْحاً مُبِیناً».
 +
 
 +
برخی از مهم ترین امتیازهایی که از این صلح نصیب مسلمانان شد عبارتند از:
 +
 
 +
#رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم با استفاده از آن، فرصتى براى بسط دعوت خویش در سایر نقاط [[شبه جزیره عربستان|جزیرة العرب]] و حتى خارج از آن یافت.
 +
#رسول خدا و مسلمانان توانستند بدون جنگ براى عمره به مکه بروند و علاوه بر انجام شعایر دینى، به اعراب نشان دهند که آنان نیز [[کعبه|کعبه]] را معظم مى ‌شمرند و این گونه نیست که مشتى اوباش و ولگرد و از طبقه صعالیک باشند، آن گونه که قریش درباره آنان مى ‌گفت‌.
 +
#قریش موجودیت سیاسى دولت [[مدینه|مدینه]] را پذیرفت. تا پیش از آن، قریش در اندیشه نابودى مسلمانان بود، اما اکنون پذیرفته بود که براندازى [[اسلام]] کار آسانى نیست و باید آن را به عنوان یک واقعیت بپذیرد.
 +
#هر قبیله‌اى خواست مى‌توانست با رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم همپیمان شود، در عمل براى حل یک مشکل خارجى و در ضمن امتیازى براى مسلمانان بود، زیرا به هر روى قبایلى بودند که از ترس قریش به آن حضرت نزدیک نمى‌شدند و اکنون آزاد بودند تا همیپمان حضرت شوند. واقدى مى ‌گوید: جنگ مانع میان مردم و سخن گفتن با آنها بود. زمانى که جنگ به صلح تبدیل شد، هر کسى کمترین شعورى داشت و درباره اسلام چیزى مى ‌شنید مسلمان مى ‌شد تا جایى که برخى از سران شرک همچون [[خالد بن ولید|خالد بن ولید]] و [[عمرو بن عاص]] نیز مسلمان شدند.<ref> المغازى، ج ۲، ص ۲۴</ref>
  
 
==پانویس==
 
==پانویس==
<references/>
+
<references />
 +
==منابع==
  
==منابع==
+
*مغازى تاریخ جنگهاى پیامبر(ص)، محمد بن عمر واقدى (م ۲۰۷)، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، مرکز نشر دانشگاهى، چ دوم، ۱۳۶۹ش.
* سيد هاشم رسولى محلاتى، زندگانى حضرت محمد صلی الله علیه و آله. [http://www.pajoohe.com/fa/index.php?Page=definition&UID=10510 پژوهشکده باقرالعلوم علیه السلام]، بازیابی: 21 فروردین 1393.
+
*سیره رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم،رسول جعفریان،انتشارات دلیل ما،قم، ۱۳۸۳ ش‌.
* [http://wikifeqh.ir/%D8%B5%D9%84%D8%AD_%D8%AD%D8%AF%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%87 ویکی فقه]، بازیابی: 21 فروردین 1393.
+
*ارشاد، شیخ مفید / مترجم محمدباقر ساعدى خراسانى، انتشارات اسلامیة، تهران،۱۳۸۰ ش.
 +
*زندگانى محمد(ص) پیامبر اسلام، ابن هشام (م ۲۱۸)، ترجمه سید هاشم رسولى، تهران، انتشارات کتابچى، چ پنجم ، ۱۳۷۵ش.
 +
*محمد ابراهیم آیتی. تاریخ پیامبر اسلام.
 +
 
 +
{{شناختنامه رسول خدا (ص)}}
  
[[Category:حضرت علی در جنگ های صدر اسلام]]
+
{{غزوات پیامبر اکرم}}
 +
[[رده:سال ۶ هجری قمری]]
 
[[رده:تاریخ صدر اسلام]]
 
[[رده:تاریخ صدر اسلام]]
 +
[[رده:پیامبر اکرم از بعثت تا رحلت]]
 +
[[رده: مقاله های مهم]]
 +
{{سنجش کیفی
 +
|سنجش=شده
 +
|شناسه= خوب
 +
|عنوان بندی مناسب= خوب
 +
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب
 +
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب
 +
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب
 +
|جامعیت= خوب
 +
|رعایت اختصار= متوسط
 +
|سیر منطقی= خوب
 +
|کیفیت پژوهش= خوب
 +
|رده= دارد
 +
}}

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۰ سپتامبر ۲۰۲۳، ساعت ۰۹:۴۴

صلح حُدَیبیه، پیمان صلحی است که در منطقه حدیبیه در سال ششم هجری بین حضرت محمد (صلی‌ اللّه‌ علیه‌ و آله‌ و سلم) و مشرکان مکه امضا شد و در سوره فتح از آن به عنوان «فتح المبین» یاد شده است.

مکان و زمان صلح حدیبیه

به نوشته یاقوت حموی، حدیبیه ـ که اهل حجاز آن را به تشدید (حدیبیّه) و عراقیان به تخفیف یاء می‌خوانند ـ نام قریه‌ای در یک منزلی مکه و نُه منزلی مدینه است.[۱] به گفته وی، قسمتی از آن داخل حرم و قسمت دیگر خارج از حرم قرار دارد و نام آن برگرفته از اسم چاه حدیبیه یا درختی به نام حَدْباء است که در آن ناحیه قرار داشتند.[۲]

به روایت ابن اسحاق: رسول خدا -صلّى اللّه علیه و آله- پس از غزوه بنى مصطلق، ماه رمضان و شوّال را در مدینه بود و در ماه ذى‌ قعده به قصد عمره بى ‌آن که جنگى در نظر داشته باشد آهنگ مکه کرد.

واقدی تاریخ حرکت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را رمضان سال ششم می داند.[۳]

حرکت به سوی حدیبیه

رسول خدا (ص) در خواب دیدند که وارد خانه کعبه شد، و سر خود را تراشید، و کلید خانه را گرفت، و همراه کسان دیگرى که به عرفات مى‌رفتند به عرفات رفت و وقوف فرمود. پیامبر (ص) اصحاب را براى انجام عمره دعوت فرمود، و ایشان هم شتابان آماده خروج شدند.[۴]

آن حضرت دستور داد که تنها با یک شمشیر غلاف شده حرکت کرده و از برداشتن هر نوع سلاح دیگر خوددارى کنند. این بدان دلیل بود که بر همه اعراب و نیز قریش ثابت شود رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم تنها قصد انجام عمره داشته و به هیچ روى سر جنگ ندارد. سعد بن عباده و عمر بن خطّاب از آن حضرت خواستند تا احتیاطاً سلاح بردارند تا اگر دشمن دست به اقدامى زد آماده باشند. عمر به پیامبر (ص) عرض کرد: در حالى که از ابوسفیان مى ‌ترسیم، آیا صحیح است که آلات و ابزار جنگى با خود برنداریم؟ پیامبر (ص) فرمودند: مهم نیست، و به هر حال من دوست نمى ‌دارم که در حال تشرف براى عمره، با خود اسلحه حمل کنم.[۵]

پیامبر (ص)، ابن امّ مکتوم (یا نمیلة بن عبد اللّه لیثى‌) را در مدینه جانشین خود فرمود، و روز دوشنبه اول ماه ذى قعده از مدینه بیرون آمدند. آن حضرت در خانه خود غسل فرمود، از در خانه بر قصواء، ناقه خود سوار شدند، و مسلمانان هم بیرون آمدند. هنگام ظهر در ذى الحلیفه نماز گزاردند، و دستور فرمودند تا شترها و گاوهاى قربانى را آوردند و بر آنها جل انداختند، و سپس شخصا شانه برخى از آنها را خراش مختصرى دادند که مشخص باشد.

تعداد مسلمانان در این غزوه

تعداد مسلمانان هزار و ششصد نفر بود، و گفته ‌اند هزار و چهار صد نفر بوده، و هم گفته ‌اند هزار و پانصد و بیست و پنج نفر بوده‌اند. از قبیله اسلم صد نفر، و به قولى هفتاد نفر، همراه آن حضرت بودند، چهار زن هم همراه ایشان بودند: امّ سلمه همسر پیامبر (ص)، و امّ عماره، و امّ منیع، و امّ عامر اشهلى.[۶] در بعضی از کتب به نقل از حذیفة بن یمان تعداد مسلمانان هفتصد نفر ذکر شده است.[۷]

مُحرِم شدن در شجره

پیامبر وارد مسجد شجره (مسجد ذى الحلیفه) شدند و دو رکعت نماز گزاردند، و از مسجد بیرون آمدند و بر مرکب خود سوار شدند و همانجا بر در مسجد مرکب خود را رو به قبله نگاه داشتند و مُحرم شدند و با چهار کلمه تلبیه گفتند: «لبیک، اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، انّ الحمد و النعمة لک و الملک، لا شریک لک». بیشتر مسلمانان با احرام آن حضرت مُحرم شدند، برخى هم در جحفه محرم شدند.[۸]

عدم همراهی برخی قبایل با پیامبر

در طول راه از بدویان خواستند تا وى را همراهى کنند. آنان از پذیرفتن دعوت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم خوددارى کردند، گویا ترس عمده آنان از این به ظاهر بى‌ احتیاطى مسلمانان بود که سلاحى همراه نداشتند. اعراب بر این باور بودند که این سپاه بازگشت ندارد، زیرا به سوى مردم مسلحى مى‌ رود که هنوز خاطره مصیبت بدر را در ذهن دارند.[۹] این قبایل عبارت بودند از: بنى بکر، مزینه و جهینه که با یک دیگر مى‌ گفتند، آیا محمد مى‌ خواهد به وسیله ما با قومى جنگ کند که از لحاظ مرکب و اسلحه کاملا آماده ‌اند؟ حتما محمد و اصحابش یک لقمه چرب و نرم خواهند بود! و هرگز نه خودش و نه یارانش از این سفر برنخواهند گشت! زیرا نه عده‌اى دارند و نه ساز و برگى![۱۰]

قبول نکردن هدیه مشرکان

پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در راه به گروهى از بنى نَهْد برخوردند، و از آنان خواستند تا اسلام را بپذیرند، اما آنها قبول نکردند. پس از آن قدرى شیر براى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرستادند، ایشان نپذیرفت و فرمود: لا أقْبَلُ هدیةَ مُشْرِک، هدیه مشرک را نمى‌پذیرم. پس از آن مقدارى شیر از آنان خریدند که سبب خشنودى آنها گردید.[۱۱]

سقای سپاه اسلام

هنگامى که رسول خدا به جحفه نزول اجلال کرد، در آنجا آب نیافت. سعد بن مالک را با شتران آب کش در پى آب فرستاد. وى مسافتى پیموده، رفته و مراجعت کرد و گفت قدم هایم از ترس دشمنان تاب حرکت نداشتند. پیغمبر فرمود بنشین دیگرى را بدین کار امر فرمود. او هم به محلى که رفیقش رفته رسیده و برگشت و سوگند یاد کرد که قدم هایم یاراى رفتن نداشتند.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، حضرت على (علیه السلام) را طلبیده و او را براى بدست آوردن آب مأموریت داد. وى حسب الامر قدم در راه گذارد، لیکن مردم مسلم می داشتند که او هم مانند دیگران بیمناک شده دست خالى برمی گردد. حضرت على (علیه السلام) با توکل به خدا پا به بیابان سوزانى گذاشته و آب آورد. صداى بانک شتران آب کش که بگوش پیغمبر(ص) رسید تکبیر گفت و امیرالمؤمنین على (علیه السلام) را دعا کرد.[۱۲]

وحشت قریش از کاروان مسلمانان

زمانى که خبر نزدیک شدن مسلمانان به قریش رسید آنها را ترساند.[۱۳] آنان به رایزنى با یکدیگر پرداخته و مصمم شدند تا از ورود آن حضرت به مکه جلوگیرى کنند. تصور آنان بر این بود که با توجه به وضعیت جنگى حاکم بر روابط آنان با رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم، ورود آنان به مکه، حتى براى انجام عمره، لطمه‌اى بر حیثیت قریش خواهد بود. در آن صورت اعراب تصور خواهند کرد که مسلمانان تا اندازه‌اى قدرتمند شده ‌اند که به راحتى مى ‌توانند به مکه درآیند.

قریشیان هم پیمانان خود مانند ثقیف و احابیش را به یارى طلبیده، دویست سوار را به فرماندهى خالد بن ولید به سوى منطقه غمیم فرستادند. خودشان نیز کودکان خود را برداشته در وادى بَلْدح که در راه خروجى مکه به سمت حدیبیه بود مستقر شدند. جاسوسانى نیز بر کوههای اطراف گماشتند تا مراقب حمله مسلمانان از نواحى مختلف باشند.[۱۴] قریش به وفور شترانى را ذبح کرده در چهار نقطه مکه اعراب را اطعام کردند.

رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم با شنیدن این خبر به مشاورت با اصحاب نشست. رایزنى در این بود که، آیا آنان باید با سواران دشمن رودررو مى‌شدند یا آنکه آنها را رها کرده به سراغ کسانى مى‌رفتند که در شهر بودند. عقیده عمومى آن بود که براى انجام عمره راهى شهر شوند، هر کسى در برابرشان ایستاد با وى بجنگند. آن حضرت پس از عبور از راههاى سختى که به هدف دور شدن از سواران دشمن بود، در منطقه «حدیبیه» واقع در ۲۲ کیلومترى غرب شهر مکه -در راه جده- فرود آمد. سواران دشمن نیز در نزدیکى آنان مستقر شدند.

خواندن نماز خوف

در اینجا رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به دلیل نزدیکى دشمن، نماز خوف خواندند. گفته شده که آیه 102 سوره نساء در این باره نازل شده است: «و چون تو میانشان باشى، و برایشان اقامه نماز کنى، باید که گروهى از آنها با تو به نماز بایستند و سلاحهاى خویش را بردارند. و چون سجده به پایان بردند، برابر دشمن شوند تا گروه دیگر که نماز نخوانده‌اند بیایند و با تو نماز بخوانند. آنان نیز هوشیار باشند و سلاحهاى خویش بگیرند. زیرا کافران دوست دارند که شما از سلاحها و متاع خویش غافل شوید، تا یکباره بر شما بتازند.»

واقدی می نویسد: «ابن عباس گوید: این اولین مرتبه بود که رسول خدا (ص) نماز خوف گزاردند. سفیان بن سعید، با اسناد خود برایم از ابن عیاش زرقى نقل کرد، که گفته است: من هم در آن روز همراه رسول خدا (ص) بودم و آن حضرت چنین نماز گزاردند. ابن عیاش هم گوید: این اولین بارى بود که رسول خدا (ص) نماز خوف گزاردند. ربیعة بن عثمان، از وهب بن کیسان، از جابر بن عبدالله برایم نقل کرد که گفت: پیامبر (ص) اولین بار در جنگ ذات الرّقاع نماز خوف گزاردند،...».[۱۵]

دلایل قریش برای صلح با مسلمانان

از جلمه دلایل این صلح می توان به موارد زیر اشاره کرد:

  1. خستگی قریش: قریش در طول این سال ها توان جنگی خود را از دست داده بود و بسیاری از سران و مردان آن کشته شده بودند، در حالی که روز به روز به تعداد مسلمانان افزوده می شد و توان آنها بالا می رفت.
  2. متمدن تر بودن قریش نسبت به سایر قبایل: قریش همانند بدویان بیابانى نبود که تنها در اندیشه جنگ باشد، بلکه مى ‌توانست به صلح نیز بیندیشد.
  3. در خطر بودن اقتصاد قریش: اگر قرار باشد جنگى بى‌ حاصل برپا شود، آن هم با همه تبعات سخت آن، یکى از این تبعات، قطع راه تجارتى قریش است، چه بهتر که درباره صلح نیز فکرى شود.

به هر روى سران قریش تا این اندازه پختگى سیاسى داشتند که بفهمند جنگ با مسلمانان آن هم با هدف براندازى، دیگر از توان آنان خارج شده است.

زمانى که بُدَیل بن ورقاء به حدیبیه آمد، پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمودند: قریش قومى هستند که از جنگ ضرر و زیان دیده و جنگ آنان را به ستوه آورده است.[۱۶] اعتقاد رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم چنین بود که قریش با توجه به شکستى که در احزاب متحمل شده و به علاوه همه تجربه ‌هاى گذشته، در طى قریب بیست سال از آغاز بعثت، فکر حمله به اسلام را از سر بیرون کرده.

سهیل بن عمرو نیز در مذاکرات خود گفت که جنگ خواسته فرومایگان ماست و علاقه ‌اى بدان نداریم.[۱۷]

مذاکره قریش و مسلمانان برای صلح

مذاکره کنندگان قریش

بدیل بن ورقاء خزاعى‌:

در محدوده مکه، رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم همپیمانانى از قبیله خزاعه داشت که در طول جنگهایش با قریش، بهره فراوان اطلاعاتى از آنان گرفته بود.[۱۸] یکى از رهبران آنان بدیل بن ورقاء خزاعى بود که در ایام استقرار رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در حدیبیه، تماسهایى با آن حضرت داشت.

رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم براى رام کردن قریش و گرفتن اجازه براى انجام عمره، حاضر بود شرایطى را بپذیرد. در این هنگام، بدیل بن ورقاء نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم آمد. وی گفت: شما در مورد جنگ با قوم خودت که سران عرب هستند، فریفته شده‌ اى، به خدا قسم من هیچ کس را که آبرویى داشته باشد، همراه تو نمى‌ بینم، بعلاوه آنچنان که مى‌ بینم شما هیچ گونه سلاحى هم ندارید، ما همواره دوست داشته ‌ایم که محمد پیروز شود. ولى حالا مى ‌بینم که قریش با همه افراد و اموال خود بقصد جنگ با شما به منطقه بلدح بیرون آمده ‌اند و همه دام هاى خود را هم همراه آورده‌اند، و در مورد اطعام لشکر بر یک دیگر پیشى مى‌ گیرند. هر کس که پیش آنها مى‌ آید پرواری ها را به خوراکش مى‌ دهند، و بدین وسایل خود را براى جنگ با شما تقویت مى ‌کنند، بنابر این تصمیم خود را بگیرید و درست بیندیشید.

پیامبر (ص)، در پاسخ او فرمود: ما براى جنگ با هیچ کس نیامده ‌ایم، بلکه آمده ‌ایم تا بر این خانه طواف کنیم و هر کس ما را از این کار باز دارد با او جنگ مى‌ کنیم، قریش هم قومى هستند که جنگ براى آنها زیان بخش بوده و آنها را به ستوه آورده است، حال اگر بخواهند ممکن است براى آنها مهلتى و مدتى معین کنم که در آن مدت در امان باشند، و مردم را به حال خود واگذارند که مردم بیشتر از آنهایند. اگر کار من در مردم ظاهر شد، قریش مختارند که آنها هم کار مردم را بکنند و به آیینى در آیند که مردم در مى‌آیند، و یا جنگ کنند و آنها که مى‌ گویند آماده جنگند! به خدا قسم من تا جان در بدن دارم در مورد کار خودم تلاش خواهم کرد و خداوند فرمان خود را تنفیذ خواهد فرمود.[۱۹]

بدیل براى انتقال این پیشنهاد به مکه آمد. در آغاز قریش تمایلى به شنیدن اخبار او از سپاه مسلمانان نداشتند. اما به هر روى از وى خواستند تا آنچه را شنیده باز گوید. بدیل پیشنهاد صلح موقت را بازگفت.

عروة بن مسعود ثقفی:

قریش او را پیش رسول خدا (ص) فرستادند، عروة بن مسعود به حضور رسول خدا (ص) آمد. واقدى گوید: چون صحبتهاى عروة بن مسعود با پیامبر (ص) تمام شد، رسول خدا همان جوابى را که به بدیل بن ورقاء داده بودند به او دادند و همچنان براى قریش مهلتى و مدتى معین فرمودند.

عروة بن مسعود سوار شد و به حضور قریش آمد، و گفت: من به دربار پادشاهان رفته ‌ام، پیش خسرو و هرقل و نجاشى بوده ‌ام و به خدا قسم هیچ پادشاهى را ندیده‌ ام که میان اطرافیان خود آن قدر مورد اطاعت باشد که محمد میان اصحاب خود. به خدا قسم یاران محمد هیچگاه بر او چشم نمى‌ دوزند، و صداى خود را در محضر او بلند نمى ‌کنند، و کافى است که او فقط به کارى اشاره کند تا انجام شود،... . من به دقت ایشان را آزمودم، بدانید که اگر شمشیر بخواهید به خوبى از عهده بر مى ‌آیند و همان را به شما خواهند داد، من مردمى ‌دیدم که اگر سالارشان را از کارى منع کنند به هیچ چیز که بر سر آنها بیاید اهمیت نمى ‌دهند، و به خدا سوگند همراه محمد مردمى دیدم که هرگز و به هیچ حال او را رها نخواهند کرد، اکنون خود دانید، درست بیندیشید! و بر شما باد که نابخردى نکنید، او اکنون به شما مهلت و مدتى داده است و شما هم به او مهلت دهید، و آنچه را پیشنهاد کرده است بپذیرید که من خیرخواه شمایم، وانگهى مى ‌ترسم که بر او پیروز نشوید، و او مردى است که به منظور بزرگداشت و تعظیم خانه آمده و با خود قربانى آورده‌است، و مى ‌خواهد قربانیهاى خود را بکشد و بازگردد.

قریش گفتند: اى ابو یعفور در این باره چنین صحبت مکن! اگر کس دیگرى غیر از تو چنین صحبت کند سرزنشش مى‌ کنیم، و به هر حال امسال او را از ورود به مکه باز مى ‌داریم. سال آینده برگردد.[۲۰]

مکرز بن حفص بن اخیف:

چون او آمد و رسول خدا (ص) او را دیدند، فرمودند: این مرد فریب کارى است. او هم به حضور پیامبر (ص) آمد و ایشان همان گونه که به دیگران پاسخ داده بودند، به او نیز پاسخ دادند. هنگامى که مکرز پیش قریش برگشت، پاسخ پیامبر (ص) را به اطلاع آنها رساند.[۲۱]

حُلَیس بن علقمه:

قریش حُلَیس بن علقمه را که رئیس احابیش بود نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرستادند. حضرت فرمود: او از قومى است که هَدْى (قربانى) را بزرگ داشته و اهل تألّه‌ اند، شتران قربانى را پیش فرستید تا آنها را ببیند. قلاده‌ اى بر گردن شتران نصب شده بود که نشان آماده ساختن آنان براى قربانى بود. در پس شتران، مسلمانان به تلبیه گفتن مشغول شدند. او از همان جا برگشت و به قریش گفت: او گروهى را دیده که نمى ‌توان مانع آنها شد، مردمى که آماده طواف بیت شده‌ اند. او افزود: اى قریش! ما با شما براى سد کردن راه چنین مردمى که براى اعظام خانه خدا و اداى حق آن مى‌آیند پیمان نبستیم؛ سپس تهدید کرد: اگر مانع این افراد شوید من با تمامى احابیش به کنارى خواهم رفت. قریش گفتند که اینها همه مکر و فریب است. اندکى صبر کن تا ببینیم چه باید کرد.[۲۲]

مذاکره کنندگان مسلمانان

خراش بن امیه‌:

نخستین کسى که پیامبر (ص) پیش قریش فرستادند، خراش بن امیه کعبى بود که بر شتر نر پیامبر (ص)، سوار شد و رفت تا به اشراف قریش بگوید که پیامبر (ص) براى چه منظورى آمده‌اند، و بگوید که ما براى عمره آمده‌ ایم، و همراه ما قربانى است و مى‌ خواهیم بر خانه طواف کنیم و از احرام بیرون آییم و برگردیم.

قریش شتر پیامبر را پى کردند و کسى که این کار را کرد عکرمة بن ابى جهل بود و مى ‌خواست خراش بن امیه را هم بکشد ولى گروهى از خویشان او که آنجا بودند مانع شدند، و قریش خراش را آزاد کردند. او با زحمت بسیار خود را به حضور پیامبر (ص) رساند و آنچه را که دیده بود به عرض رساند.[۲۳]

عمر بن خطاب:

پیامبر (ص)، عمر بن خطاب را فرا خواندند، تا پیش قریش روانه‌اش کنند، ولى او در پاسخ گفت: اى رسول خدا من مى‌ ترسم که قریش بکشندم، چون قریش دشمنى مرا نسبت به خود دانسته است، و در آنجا کسى از بنى عدى هم نیست که مرا حفظ کند. عمر گفت: من شما را به مردى راهنمایى مى‌ کنم که در مکه از من گرامى ‌تر، و محترم ‌تر، و پر خویشاوند است، و او عثمان بن عفان است.[۲۴]

عثمان بن عفان:

آن حضرت از عثمان خواست نزد قریش رود و بگوید ما براى جنگ نیامده‌ایم، بلکه براى تعظیم خانه خدا آمده و پس از قربانى شترانمان شهر را ترک خواهیم کرد. عثمان در بلدح با قریش برخورد. پیام رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را به قریش رساند و از جمله آن که شما را نیز به ستوه آورده و برگزیدگانتان را از بین برده است. قریش گفتند که از همانجا بازگرد و به محمد بگو: آنان اجازه نخواهند داد تا او وارد مکه شود.

در این لحظه ابان بن سعید بن عاص از اشراف مکه بدو پناه داد و براى حفظ جان او، پشت سر وى سوار اسب شد و او را به مکه آورد. عثمان با تک تک اشراف مکه سخن گفت، اما اقدام عثمان نیز حاصلى در بر نداشت. گفته ‌اند که عثمان سه روز در مکه براى دعوت قریش به پذیرش صلح ماند. واقدى نام ده نفر از مهاجرانى را که براى دیدن خانواده خویش به درون شهر رفتند یاد مى ‌کند.[۲۵] قریش این افراد را به اسارت گرفتند و اجازه بازگشت آنها را به کاروان مسلمانان ندادند.

بیعت رضوان

به گفته واقدی مسلمانان در دو نوبت از مشرکان اسیر گرفتند:

  1. قریش شبی پنجاه پیاده را به سرپرستى مکرز بن حفص فرستاده بودند که در اطراف لشکرگاه رسول خدا بگردند، به امید اینکه بتوانند کسى را بگیرند یا شبیخون بزنند. اصحاب رسول خدا(ص) آنها را گرفتند، و به حضور پیامبر (ص) آوردند.
  2. جمعى از قریش حرکت کردند و نزدیک سپاه پیامبر (ص) آمدند و شروع به تیراندازى و پرتاب سنگ کردند. مسلمانان در آنجا هم گروهى دیگر از مشرکان را اسیر گرفتند.[۲۶]

به درازا کشیدن ماجراى عثمان، همراه با رسیدن برخى اخبار نگران کننده درباره‌ مهاجرانى که به داخل شهر رفته بودند و اصرار قریش در جلوگیرى از ورود مسلمانان، ضرورت یک بیعت همگانى را فراهم کرد. این بیعت را بیعت رضوان و نیز بیعت شجره نامیده ‌اند. زیرا رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم زیر درختى با مردم بیعت کردند، درختى که تا سالها حاجیان در کنار آن نماز مى گزاردند.[۲۷]

عنوان رضوان از آیه ‌اى که در این باره نازل شد، گرفته شده است. این بیعت در ارتباط با شرایط خاصى بود که در آن لحظه پیش آمده و بنابر این موضوع آن امر جهاد بود. مسلمانان بایستى بر اصل پایدارى و مقاومت و جهاد با رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بیعت مى ‌کردند. درباره مضمون آنچه بر سر آن بیعت شد، اختلافى در نقلها به چشم م ى‌خورد. عمدتاً دو چیز نقل شده:

  1. مسلمانان بیعت کردند که در صورت جنگ از صحنه نبرد نگریزند: «بایعْناه على ان لا نَفِرّ».
  2. تا سرحد مرگ بایستند و بجنگند: «بایعَهُم عَلَى الْمُوْت».

پس از بیعت که رودرروى شمارى از مشرکان نیز صورت گرفت و آنان را به صلح تشویق کرد، حویطب بن عبد العزّى، و سهیل بن عمرو، و مکرز بن حفص پیش قریش برگشتند و به آنها خبر دادند که چگونه شاهد سرعت یاران پیامبر براى بیعت با آن حضرت بوده‌اند و اینکه چگونه تسلیم نظر رسول خدا بودند. خردمندان قریش گفتند، هیچ چیزى بهتر از آن نیست که با محمد مصالحه کنیم که امسال را برگردد و سال آینده مراجعت کند و سه روز اقامت کند، و قربانی هایش را بکشد و باز گردد، و در سرزمین ما اقامت کند، بدون اینکه به شهر درآید. همگى بر این کار اتفاق کردند.[۲۸]

جریان صلح حدیبیه

مشرکین، سهیل بن عمرو را به نمایندگى نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرستادند. می توان گفت که آنها از جنگ با مسلمانان به هراس افتادند. او گفت: کسى که با تو بجنگد از عاقلان و فهیمان نیست، ما از جنگ بیزاریم و جنگ خواسته سفیهان ماست.[۲۹] سهیل گفت ابتدا اسیران را آزاد کن؛ رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمودند: تا وقتى یاران من آزاد نشوند، اسیران شما آزاد نخواهند شد. مقصود کسانى بود که براى دیدار خانواده‌ هاى خود به مکه رفته و قریش آنها را نگاه داشته بود.

پس از آن سهیل به مکه بازگشت و قریش بر این نکته توافق کردند تا آن سال را رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) برگردد و از سال آینده براى سه روز به داخل شهر آمده و پس از قربانى کردن شترانش و انجام عمره شهر را ترک کند. اصرار آنان بر عدم اجازه ورود در آن سال، جنبه حیثیتى داشت. در واقع دلیلش آن بود که نمى ‌خواستند این تصور براى اعراب پیش آید که پیامبر به زور به مکه وارد شده است.[۳۰] سهیل بن عمرو بازگشت و مذاکرات صورت گرفت و قرار شد تا متن مکتوبى تهیه شود.

مخالفت برخی صحابه با صلح

تاکنون، تمامى سیاستها بر اساس جنگ با مشرکان پیش رفته و شاید مسلمانها فکر نمى‌کردند که مى‌توان با مشرکان صلح هم کرد. به همین دلیل، پس از پذیرفته شدن صلح، شمارى از اصحاب درباره موضع پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم اظهار تردید کردند.

واقدى مى‌ گوید: هنوز موافقتنامه نوشته نشده بود که عمر بن خطاب رو به پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) کرد و گفت: اى رسول خدا! مگر ما مسلمان نیستیم؟ حضرت فرمود: آرى؛ عمر گفت: پس چرا در دین خود اظهار خوارى و حقارت کنیم؟ حضرت فرمود: من بنده خداوند و فرستاده او هستم و هرگز با فرمان او مخالفت نمى‌ کنم و او نیز مرا تباه نخواهد کرد.

واقدى مى ‌افزاید: پس از آن عمر -که هنوز تردیدش برطرف نشده بود- نزد ابوبکر رفت و مانند همین مطالب میان آنان رد و بدل شد و ابوبکر همان پاسخ را داد. با این حال عمر سخت ناراحت بود ولی او سخنان ابوبکر را پذیرفت!

ابن عباس مى ‌گوید: بعدها عمر در دوره خلافتش به من گفت: در آن روز خیال و شک و تردیدى برایم حاصل شد که از آغاز مسلمانى خود تا آن روز گرفتارش نشده بودم، و اگر در آن روز کسانى را مى‌ یافتم که به آن واسطه دست از مسلمانى برمى‌ داشتند من هم دست برمى‌ داشتم![۳۱]

مخالفت با توافقنامه تنها اختصاص به عمر نداشت. گرچه، تا آنجا که منابع یاد کرده‌اند، او تنها کسى بوده که صداى اعتراضش را بلند کرد و این چنین به تردید افتاد. زمانى که صلحنامه نوشته شد، رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) به مردم دستور داد تا شتران خود را قربانى کنند و سرهاى خود را بتراشند. اما کسى از جاى خود برنخاست. رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و سلم مجدداً فرمان خود را تکرار کرد، اما کسى او را اجابت نکرد. بار سوم نیز که مردم فرمانش را پیروى نکردند.

حضرت نگران و ناراحت بر ام سلمه وارد شد. ام سلمه به حضرت عرض کرد: شما خود شترانتان را قربانى کنید، مردم نیز به دنبال شما چنین خواهند کرد! رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم چنین کرد.[۳۲] این اقدام نشان مى‌دهد که ناراضیان فراوان بوده‌ اند، اما رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به سخن آنان وقعى نگذاشته و با استناد به نبوّت خویش و آن که خداوند او را تباه نخواهد کرد، پیمان صلح را منعقد کرده است.

مفاد صلحنامه

پس از بحث هاى فراوان، قرار شد تا عهدنامه نوشته شود. امام على (علیه السلام) مأمور نوشتن صلحنامه شد.[۳۳] رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در ابتدا فرمود تا چنین بنویسد: بسم الله الرحمن الرحیم؛ اما سهیل اعتراض کرد و گفت: ما «رحمن» را نمى ‌شناسیم. پیش از آن در مکه نیز مشرکان نسبت به کلمه «رحمان» حساسیت داشته و اظهار مى‌ کردند که او را نمى‌شناسند. پس از اصرار سهیل قرار شد تا به نوشتن «باسمک اللهم» که مورد توافق دو طرف بود اکتفا شود.

جمله بعد این بود: این آن چیزى است که رسول الله و ... بر آن توافق کرده؛ سهیل به نوشتن «رسول الله» اعتراض کرد و گفت: تنها باید نام خود و پدرت باشد، چون ما تو را رسول خدا نمى‌دانیم. صداى اعتراض مسلمانان برخاست. اعتراض سهیل در قالب یک قرارداد مورد توافق دو طرف وارد بود و لذا رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم مسلمانان را ساکت کرد و قرار شد تا «محمد بن عبدالله» نوشته شود. رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به امام فرمود تا عنوان «رسول الله» را از معاهده محو کند. امیرالمؤمنین عرض کردند دست او نمى‌ تواند این عنوان را محو کند. حضرت فرمودند: محل آن را به من نشان دهد تا پاک کنم و امام چنین کرد.[۳۴]

در نهایت آنچه که بر آن توافق شد عبارت از این چند اصل بود:

  1. ده سال جنگ متوقف شده، مردم در امنیت باشند و هیچگونه سرقت پنهانى و یا خیانت صورت نگیرد.
  2. هر طایفه و قبیله‌ اى مایل باشند مى ‌توانند با محمد صلى الله علیه و آله و سلم یا با قریش هم پیمان باشند.
  3. اگر کسى از اصحاب محمد به سوى قریش باز گردد، به سوى محمد بازگردانده نمى ‌شود، اما اگر کسى بدون اجازه ولى خود نزد محمد رفت، باید به مکه بازگردانده شود.
  4. محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) و اصحابش آن سال را به مدینه بازگردند و سال آینده مى‌ توانند براى سه روز در مکه بمانند و جز سلاح مسافر، سلاح دیگرى همراه نخواهند داشت و آن شمشیر غلاف شده است.[۳۵]
  5. در نقلى دیگر آمده که ضمن معاهده، بدین نکته تصریح شده بود که هر کدام از اصحاب محمد که براى حج یا عمره به مکه مى‌آیند، امنیت خواهند داشت، چنانکه هر فرد قریشى که براى رفتن به شام یا مصر، از مدینه عبور کند، جان و مالش در امان خواهد بود.[۳۶]

چون عهدنامه نوشته شد، سهیل بن عمرو گفت: باید پیش من باشد. و رسول خدا (ص) فرمود: نه، پیش من باقى مى‌ ماند. و نسخه دیگرى نوشتند که پیامبر (ص)، نسخه اول و سهیل بن عمرو نسخه دوم را گرفتند، و نسخه دوم در دست سهیل بود. در این هنگام قبیله‌ خزاعه بپا خاستند و گفتند: ما به آیین و پیمان محمد (ص) مى ‌پیوندیم، و ما با خویشاوندان خود هم ‌عقیده‌ ایم. قبیله بنى بکر هم گفتند: ما، هم عقیده قریش هستیم و در این مورد از طرف افراد دیگر قبیله هم، نمایندگى داریم.[۳۷]

فتح المبین

رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم با دوراندیشى ویژه خود، این صلح را آغاز فتح مکه مى ‌دانست و خداوند نیز در آیات قرآن این صلح را فتح و پیروزى آشکار شناساند. جابر مى ‌گوید: ما فتح مکه را جز روز حدیبیه نمى ‌بینیم.[۳۸] گفته ‌اند که سوره فتح درباره صلح حدیبیه نازل شده. در آغاز سوره آمده است: «إِنَّا فَتَحْنا لَک فَتْحاً مُبِیناً».

برخی از مهم ترین امتیازهایی که از این صلح نصیب مسلمانان شد عبارتند از:

  1. رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم با استفاده از آن، فرصتى براى بسط دعوت خویش در سایر نقاط جزیرة العرب و حتى خارج از آن یافت.
  2. رسول خدا و مسلمانان توانستند بدون جنگ براى عمره به مکه بروند و علاوه بر انجام شعایر دینى، به اعراب نشان دهند که آنان نیز کعبه را معظم مى ‌شمرند و این گونه نیست که مشتى اوباش و ولگرد و از طبقه صعالیک باشند، آن گونه که قریش درباره آنان مى ‌گفت‌.
  3. قریش موجودیت سیاسى دولت مدینه را پذیرفت. تا پیش از آن، قریش در اندیشه نابودى مسلمانان بود، اما اکنون پذیرفته بود که براندازى اسلام کار آسانى نیست و باید آن را به عنوان یک واقعیت بپذیرد.
  4. هر قبیله‌اى خواست مى‌توانست با رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم همپیمان شود، در عمل براى حل یک مشکل خارجى و در ضمن امتیازى براى مسلمانان بود، زیرا به هر روى قبایلى بودند که از ترس قریش به آن حضرت نزدیک نمى‌شدند و اکنون آزاد بودند تا همیپمان حضرت شوند. واقدى مى ‌گوید: جنگ مانع میان مردم و سخن گفتن با آنها بود. زمانى که جنگ به صلح تبدیل شد، هر کسى کمترین شعورى داشت و درباره اسلام چیزى مى ‌شنید مسلمان مى ‌شد تا جایى که برخى از سران شرک همچون خالد بن ولید و عمرو بن عاص نیز مسلمان شدند.[۳۹]

پانویس

  1. یاقوت حموی، ذیل ماده.
  2. یاقوت حموی، ذیل ماده.
  3. المغازى، ج ۲، ص ۵۷۲
  4. المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۳۳
  5. المغازى، ج ۲، ص ۵۷۳؛ إمتاع الاسماع، ج ۱، ص ۲۷۵
  6. المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۳۵
  7. صحیح البخاری ج ۲ ص ۱۱۶ و صحیح مسلم ج ۱ ص ۹۱ و مسند أحمد ج ۵ ص ۳۸۴ و سنن ابن ماجة ج ۲ ص ۱۳۳۷ و التراتیب الإداریة ج ۲ ص ۲۵۱ و ۲۵۲ و ج ۱ ص ۲۲۰- ۲۲۳ و عن المصنف لابن أبی شیبة ج ۱۵ ص ۶۹.رجوع شود به :الصحیح من السیرة النبی الأعظم، مرتضى العاملی ،ج‌۱۵،ص:۷۹
  8. المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۳۵
  9. لمغازى، ج ۲، صص ۵۷۵- ۵۷۴؛ امتاع الاسماع، ج ۱، ص ۲۷۶؛ سبل الهدى والرشاد، ج ۵، ص ۵۷
  10. المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۳۵
  11. المغازى، ج ۲، ص ۵۷۵؛ امتاع الاسماع، ج ۱، ص ۲۷۷- ۲۷۶
  12. ترجمه الإرشاد ،ص:۱۰۹
  13. المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۳۹
  14. المغازى، ج ۲، ص ۵۷۹؛ امتاع الاسماع، ج ۱، ص ۲۷۸، سبل الهدى والرشاد، ج ۵، ص ۶۱
  15. المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۴۲
  16. السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، ص ۳۰۹؛ سبل الهدى والرشاد، ج ۵، صص ۷۱- ۶۱؛ المغازى، ج ۲، ص ۵۹۲[ و قریشٌ قومٌ قد اضرّتْ بهم الحرب ونَهَکتْهم‌]
  17. المغازى، ج ۲، ص ۶۰۴
  18. السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، ص ۳۱۲
  19. المغازى، ج ۲، ص ۵۹۴؛ السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، ص ۳۰۹؛ در مصدر اخیر آمده است که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم این مطالب را به بشر[ یا: بُسْر] بن سفیان کعبى فرمود؛ عیون التاریخ، ج ۱، ص ۲۳۹- ۲۳۸؛ سبل الهدى والرشاد، ج ۵، ص ۶۲؛ امتاع الاسماع، ج ۱، ص ۲۸۶
  20. المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۵۴
  21. همان،ص:۴۵۵
  22. المغازى، ج ۲، صص ۶۰۰- ۵۹۹؛ عیون التواریخ، ج ۱، صص ۲۴۱- ۲۴۰؛ طبقات الکبرى، ج ۲، ص ۹۶؛ السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، ص ۳۱۲؛ امتاع الاسماع، ج ۱، ص ۲۸۸؛ سبل الهدى والرشاد، ج ۵، صص ۷۶- ۷۵
  23. المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۵۵-۴۵۶
  24. المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۵۶
  25. المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۵۵-۴۵۶
  26. المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۵۸
  27. طبقات الکبرى، ج ۲، ص ۹۹؛ زمانى که عمر این مسأله را شنید دستور داد تا آن درخت را قطع کنند؛ طبقات الکبرى، ج ۲، ص ۱۰۰؛ سبل الهدى والرشاد، ج ۵، ص ۸۴؛ جابربن عبد الله در دوره‌اى که چشم خود را از دست داده بود گفت: اگر چشمم مى‌دید به‌طور دقیق محل درخت را به شما نشان مى ‌دادم، سبل الهدى، ج ۵، ص ۱۲۲
  28. ترجمه مغازی،ص:۴۵۵
  29. سبل الهدى والرشاد، ج ۵، ص ۸۰
  30. سهیل بن عمرو گفت: فوالله لایتحدث العرب انک دخلت علینا عنوة؛ نک: المغازى، ج ۲، ص ۶۰۵؛ السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، صص ۳۱۶- ۳۱۱
  31. المغازى، ج ۲، صص ۶۰۷- ۶۰۶؛ الدرالمنثور، ج ۶، ص ۷۷؛ المصنف، عبد الرزاق، ج ۵، ص ۳۳۹؛ سبل الهدى والرشاد، ج ۵، ص ۷۸- ۷۶« ارتبت ارتیاباً لم ارتبه منذ اسلمت الا یومئذ ولو وجدت الیوم شیعة تخرج عنهم رغبة عن القضیه، لخرجت». درباره اصل اعتراض عمر نک: البخارى، کتاب الشروط، ج ۲، ص ۱۲۲؛ طبقات الکبرى، ج ۲، ص ۱۰۱؛ المصنف، ابن ابى شیبه، ج ۷، صص ۳۸۵- ۳۸۴؛ امتاع الاسماع، ج ۱، ص ۲۹۳؛ السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، ص ۳۱۷؛ عیون التواریخ، ج ۱، ص ۲۴۴- ۲۴۳.
  32. المصنف، ابن ابى شیبه، ج ۷، صص ۳۸۹- ۳۸۳؛ امتاع الاسماع، ج ۱، ص ۲۹۹؛ بخارى، کتاب الشروط، ج ۲، ص ۲، ۱۲؛ مسند احمد، ج ۴، ص ۳۲۶؛ المغازى، ج ۲، ص ۶۱۳، الدرالمنثور، ج ۶، ص ۷۷؛ المصنف، عبد الرزاق، ج ۵، ص ۳۴۰؛ سبل الهدى والرشاد، ج ۵، ص ۱۲۶، ۹۲،( رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به‌ام سلمه فرمود: الا تَرَینَ الى الناس بالامر فلا یفعلونه و هم یسمعون کلامى و ینظرون فى وجهى) با وجود چنین سخنى مؤلف سبل الهدى توجیه بى‌پایه‌اى براى دفاع از صحابه آورده؛ مثلًا آن که شاید دستور پیغمبر مستحب بوده است! و یا آن که لازم نبوده فوراً امر پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را عمل کنند! نکته جالبى که همین مؤلف( ص ۱۲۶) به آن توجه کرده مشورت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم باام سلمه است. او مى‌گوید از این نقل به دست مى‌آید که مشورت با زن فاضله رواست‌
  33. معمر مى‌گوید: از زهرى درباره کاتب معاهده حدیبیه سؤال کردم، خندید و گفت: على بن ابیطالب علیهما السلام؛ اما اگر از اینان( یعنى بنى امیه) سؤال کنى، خواهند گفت: عثمان؛ المصنف، عبد الرزاق، ج ۵، ص ۳۴۳؛ چشم زهرى روشن که ببیند برخى کاتب را محمد بن مسلمه معرفى کردند؛ سبل الهدى والرشاد، ج ۵، ص ۱۲۳
  34. المغازى، ج ۲، ص ۶۱۰؛ بعدها در جنگ صفین، امیرمؤمنان على علیه السلام به استناد همین واقعه، اعتراض پیروان خویش را دایر بر چرایى حذف کلمه «امیرالمؤمنین» از پیمان صلح یکساله با معاویه، پاسخ دادند. نک: مجمع البیان، ج ۹، ص ۱۱۸؛ المصنف، ابن ابى شیبه، ج ۷، ص ۳۸۳؛ سبل الهدى والرشاد، ج ۵، ص ۱۲۳.
  35. نک: انساب الاشراف، ج ۱، ص ۳۵۰؛ طبقات الکبرى، ج ۲، ص ۹۷؛ مجمع البیان، ج ۹، ص ۱۱۸؛ اعلام الورى، ص ۵۱، مکاتیب الرسول، ج ۱، ص ۲۷۵
  36. المصنف، ابن ابى شیبه، ج ۷، ص ۳۸۵؛ انساب الاشراف، ج ۱، ص ۳۵۱
  37. المغازى/ترجمه،متن،ص:۴۶۶
  38. مجمع البیان، ج ۱، ص ۱۰۹
  39. المغازى، ج ۲، ص ۲۴

منابع

  • مغازى تاریخ جنگهاى پیامبر(ص)، محمد بن عمر واقدى (م ۲۰۷)، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، مرکز نشر دانشگاهى، چ دوم، ۱۳۶۹ش.
  • سیره رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم،رسول جعفریان،انتشارات دلیل ما،قم، ۱۳۸۳ ش‌.
  • ارشاد، شیخ مفید / مترجم محمدباقر ساعدى خراسانى، انتشارات اسلامیة، تهران،۱۳۸۰ ش.
  • زندگانى محمد(ص) پیامبر اسلام، ابن هشام (م ۲۱۸)، ترجمه سید هاشم رسولى، تهران، انتشارات کتابچى، چ پنجم ، ۱۳۷۵ش.
  • محمد ابراهیم آیتی. تاریخ پیامبر اسلام.
حضرت محمد (صلی الله علیه و آله)
رحمة للعالمین.jpg
رویدادهای مهم زندگی
حمله اصحاب فیل به مکهسفر پیامبر اکرم به شامازدواج با حضرت خدیجه کبری (س) • گذاشتن سنگ حجرالاسود در جای خویش • مبعثمعراجولادت حضرت فاطمه سلام الله علیهارفتن به شعب ابی طالبعام الحزنسفر به طائفهجرت به مدینهازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س)غزوه بدرغزوه احدغزوه احزابصلح حدیبیهغزوه خیبرسریه ذات السلاسل فتح مکهغزوه حنینغزوه تبوکغدیر خم
بستگان
امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (ع) •عبدالله بن عبدالمطلب(س) • عبدالمطلبابوطالب(ع) • حمزه بن عبدالمطلب(ع) • عباس بن عبدالمطلبابولهبجعفر طیارآمنه(س) • فاطمه بنت اسد(س) • خدیجه کبری(س) • حضرت زهرا(س) • امام حسن(ع) • امام حسین(ع) • حضرت زینب(س)
اصحاب
سلمان فارسیعمار بن یاسرابوذرمقدادابوسلمه مخزومیزيد بن حارثهعثمان بن مظعونمصعب بن عمیرابوبکرطلحهزبیرعثمان بن عفانعمر بن خطابسعد بن ابی وقاصعبدالله بن مسعوداسعد بن زرارهسعد بن معاذسعد بن عبادهعثمان بن حنیفسهل بن حنیفابو ایوب انصاری حذیفة بن یمانخالد بن سعيدخزیمة بن ثابتعبدالله بن رواحهاویس قرنیعبدالله بن مسعود بلال حبشی
مکان های مرتبط
مکهمدینهغار حراکعبهشعب ابوطالبغدیر خمفدکبقیعغار ثورمسجد قبامسجد النبیمسجد الحرام


غزوات پیامبر اکرم (ص)
2 هجری غزوه ودّان * غزوه بواط * غزوه عشيره‌ * غزوه كدر * غزوه بنى قينقاع * غزوه سويق‌
3 هجری غزوه بدر * غزوه غطفان‌ * غزوه احد * غزوه حمراء الأسد
4 هجری غزوه بنى نضير * غزوه ذات الرقاع * غزوه بدر الموعد
5 هجری غزوه دومة الجندل‌ * غزوه خندق یا احزاب * غزوه بنى قريظه‌
6 هجری غزوه بنى لحيان * غزوه ذى قرد * غزوه بنى مصطلق * غزوه حديبيه
7 هجری غزوه خيبر
8 هجری غزوه فتح مكه‌ * غزوه حنين * غزوه طائف‌
9 هجری غزوه تبوك‌