مقاله مورد سنجش قرار گرفته است

غزوه احزاب

از دانشنامه‌ی اسلامی
(تغییرمسیر از جنگ خندق)
پرش به ناوبری پرش به جستجو


غزوه احزاب
۲۵۰px
زمان دهم شوال سال پنجم هجری
مکان مدینه
غزوه قبلی غزوه دومة الجندل‌
غزوه بعدی غزوه بنى قريظه‌
علت غزوه نابودی کامل اسلام توسط کفار قریش ، یهودیان و سایر قبایل کافر شبه جزیره عربستان
نتیجه مقاومت مسلمانان و شکسته شدن اتحاد احزاب و شکست آنها
دوطرف درگیری و تعداد آنها
مسلمانان

۳۰۰۰ مرد جنگی

قریش‌، بنى سلیم‌، بنى أسد بن خزیمة، غطفان و یهودیان بنی قریظه

۱۰۰۰۰ نفر

فرماندهان
رسول خدا(ص) ابوسفیان
پرچم داران
امام علی(ع) ـــ
تلفات
شهادت ۸ تا ۱۲ نفر کشته شدن ۴ تا ۸ نفر
آیات ۲۱۴ سوره بقره، ۲۶- ۲۷ سوره آل عمران، ۶۲- ۶۴ سوره نور و ۹- ۲۵ سوره أحزاب‌

«غزوه أحزاب» که آن را غزوه خندق نیز نامند، در شوّال سال پنجم هجری واقع شد. در این غزوه مشرکان قریش و بعضی از قبایل دیگر عرب به تحریک یهودیان تصمیم به نابودی کامل اسلام گرفتند و با ده هزار نفر راهی مدینه شدند. اما مسلمانان با کندن خندق و دفاع جانانه از مدینه مانع رسیدن احزاب به اهداف خود شدند. بخش های عمده ای از سوره احزاب در مورد این غزوه می باشد.

عزم اعراب برای نابودی اسلام

قریش در قرار خویش در بدر حاضر نشد اما براى جبران آن، و نیز براى یکسره کردن کار اسلام، تلاش جدى خود را آغاز کرد. افزایش شمار مشرکان در احزاب، در قیاس با احد به بیش از سه برابر، نشان از جدیت آنها در این جنگ بود؛ به علاوه این تنها قریش نبود که خواستار از بین رفتن اسلام بود بلکه قبایل دیگرى نیز در این مدت دریافته بودند که اسلام به صورت یک تهدید جدى براى آنان در آمده است.

هدف احزاب نابودى محمّد(صلی الله علیه وآله) و همراهان او بود. امام على (ع) هدف احزاب را از تحمیل جنگ خندق چنین بیان فرمود: «ان قریشا و العرب تجمّعت و عقدت بینها عقدا و میثاقا لا ترجع من وجهها حتى تقتل رسول اللّه و تقتلنا معه معاشر بنى عبد المطلب».[۱] قریش و عرب گرد هم آمدند و با هم عهد و میثاق بستند که از این راه بازنگردند تا رسول خدا (ص) و ما فرزندان عبدالمطلب را که همراه او بودیم، بکشند.

هدف یهودیان از راه اندازی جنگ احزاب

یهودیان هم به دلیل‌ رخدادهاى مربوط به بنى قینقاع و بنى النضیر و نیز کشته شدن برخى از سرانشان همچون کعب بن اشرف، کینه شدیدى از اسلام به دل داشتند. بنابر این همگى احزاب یکپارچه مصمم شدند تا طى یک بسیج عمومى بر مدینه، شهرى که تمامى جمعیت آن از مرد و زن، کوچک و بزرگ در حدود ده هزار نفر بود یورش برند و اسلام را از میان بردارند. به احتمال قوى هیچ گاه جزیرة العرب، در آن روزگار، در جنگهاى بین القبایلى خود، شاهد بسیج شدن این تعداد نبوده است.[۲]

اهداف یهودیان برای راه اندازی جنگ احزاب:

  1. هدف آشکار یهودیان، نابودى کامل اسلام و مسلمانان بود.
  2. آنان مصمم بودند که این هدف خود را از راه جنگ محقق سازند و تا آخرین نفر مقاومت کنند.
  3. یهودیان در این اقدام خود به پیغمبر (ص) خیانت کردند و عهد و میثاق‌هاى خود را که با او بسته بودند، شکستند. در حالى که طرف مقابل همچنان به پیمان‌هاى خود پایبند بود و هیچ‌گونه اقدامى که نشان‌گر عدم پاى‌بندى وى به قراردادها باشد، انجام نداده است.
  4. عامل اصلى ارتکاب این جنایات زشت و شوم، فقط حقد و کینه ‌هاى درونى یهودیان بود. علاوه بر این اهداف سیاسى و اجتماعى درازمدت نیز در پیمان‌شکنى آن‌ها نقش داشت؛ چه فکر مى ‌کردند با بسط و گسترش نفوذ و سلطه خود بر مدینه و مناطق اطراف آن در بلند مدّت به دستاوردهاى مهمّ سیاسى و اجتماعى نایل خواهند شد.

بنابراین اهداف آنان عقیدتى، اخلاقى و انسانى نبود، بلکه انسانیت و اخلاق و حتى مبانى و اصول ارزشى عقیدتى خود را هم زیر پا گذاشتند و از آن گذر کردند.

تاریخ وقوع نبرد احزاب

مورّخان در تاریخ وقوع جنگ خندق اختلاف نظر دارند. گروهى جنگ احزاب را به سال پنجم هجرى دانسته‌اند. شمارى از معتقدان به این تاریخ عبارتند از واقدی، ابن اسحاق، مقریزى، طبرى، ابن اثیر، بیهقى، ذهبى، ابن حبیب، ابن کازرونى، مقدسى، ابن القیم، ابن حجر، ابن عمّار و مسعودى. از عروه، قتاده و احمد بن حنبل، گروهى دیگر از مورّخان و راویان نیز روایت شده است.[۳] واقدى، ابن سعد و بلاذرى تاریخ جنگ احزاب را از روز سه شنبه هشتم ذى قعده تا چهارشنبه ۲۳ ذى قعده سال پنجم هجرى دانسته‌اند.[۴] ابن اسحاق زمان آن را شوال سال پنجم دانسته است.[۵]

گروهى دیگر از مورّخان و سیره‌نگاران عقیده دارند که جنگ خندق در سال چهارم هجرى روى داده است.[۶] از این گروه مى‌ توان به این افراد اشاره کرد؛ مالک و احمد بن حنبل این را از مالک در مسند خود نقل کرده اند، ابن العربى، عیاض، ابن حزم، ابن الدیبع، صاحب بن عبّاد، ابن حبیب، ابن خلدون هم آن را صحیح خوانده است؛ نووى در روضه؛ بخارى آن را قوى دانسته است؛ موسى بن عقبه، آن را از زهرى نقل کرده است؛ فاکهانى در ریاض الافهام، و یعقوب بن سفیان‌.[۷]

ترکیب احزاب مشرکین

یهودیان فتنه‌گر

یهودیان از نزدیک شاهد بودند که چگونه قدرت مسلمانان رو به فزونى، و آئین اسلام در حال گسترش مداوم است. آنان دریافتند که نفوذشان به عنوان تنها منبع علوم و معارف در منطقه رو به افول و فروپاشى است و اسلام، این ادعاى یهودیان را به چالش و نابودى کشانده، معارف حق را از باطل روشن مى‌سازد و بدین وسیله پایگاه آنان را در منطقه به خطر انداخته، عامل عزّت و افتخارشان را گرفته است‌. بدین ترتیب دل‌هاى یهودیان از خشم آتش گرفت و از کینه لبریز شد؛ چنان که بر ضد آئین اسلام توطئه کردند و پیمان‌هاى خود را با پیغمبر (ص) شکستند و خویش را به رنج و مصیبت مبتلا کردند. چنین بود که واقعه بنى قینقاع و بنى نضیر، یکى پس از دیگرى به وقوع پیوست. یهودیان به گمان خویش مى‌خواستند از پیغمبر (ص) و مسلمانان انتقام بگیرند، اما به عجز و ناتوانى خویش آگاه بودند. از این رو به قریش و قبایل عرب روى آوردند که از اسلام به شدت شکست خورده و در چنین جنگى به دنبال دستاوردهاى مالى و غیره مى‌گشتند.

گروه زیادى از یهودیان دلاور و چالاک در خیبر سکونت داشتند، امّا خانه و زندگى و حسب و نسب آنان چون بنى نضیر نبود. چون بنى نضیر به خیبر رسیدند، گروهى از یهودیان به مکه رفتند تا قریش و پیروان آنان را به جنگ پیغمبر (ص) تحریض و ترغیب کنند. برخى از آنان از یهود بنى وائل و دیگران از قبیله بنى نضیر بودند. شمارشان دوازده نفر و مطابق برخى روایات به حدود بیست نفر مى‌ رسید.

چنان که در روایات مختلف از آنان چنین نام برده ‌اند: حى بن اخطب، کنانة بن ربیع بن ابى الحقیق، هوذة بن الحقیق، هوذة بن قیس وائلى (یا والبى) از خاندان بنى خطمه و از قبیله اوس، ابو عامر راهب یا ابو عمار- وائلى- یا ابو عماره، سلّام بن مسلم، حوج بن عامر، ابو رفیع، و ربیع بن ابى الحقیق،[۸] سلّام بن ابى الحقیق که ابن اثیر او را عبداللّه بن سلّام بن ابى الحقیق ثبت کرده است.

تحریک قریش توسط یهودیان

آنان چون به مکه رسیدند، پیش ابوسفیان رفتند که مى ‌دانستند از دشمنان رسول خدا (ص) و پیشگام جنگ با آن حضرت است. یهودیان آنچه از پیغمبر (ص) به آنان رسیده بود را براى ابو سفیان بازگو کردند و براى جنگ با حضرت از وى کمک خواستند. ابو سفیان گفت: هر گونه بخواهید، همراه شما هستیم. اکنون به نزد قریش بروید و از آن‌ها براى جنگ با او کمک بخواهید و تضمین کنید که آنان را یارى دهید و تا ریشه ‌کن کردن محمّد، در کنار آنان ایستادگى نمایید. آنان به نزد بزرگان قریش رفتند و همه را براى جنگ با پیامبر (ص) دعوت کردند.[۹] آن‌ها به قریش گفتند: ما با شما خواهیم بود تا محمّد را (با طرفداران او) از پا درآوریم. ابو سفیان گفت: آیا انگیزه شما فقط همین بود و به این منظور به مکه آمده ‌اید؟ گفتند: آرى. آمده‌ ایم تا با شما درباره دشمنى و جنگ با محمّد هم پیمان شویم و بر این کار سوگند بخوریم. ابو سفیان گفت: درود بر شما، خوش آمدید. محبوب ‌ترین مردم در نظر ما کسى است که ما را در ستیزه با محمّد یارى کند، امّا به شما اعتماد نداریم، مگر این که در مقابل خدایانمان سجده کنید تا به شما اطمینان کنیم. یهودیان در برابر خدایان مشرکان به سجده‌ رفتند.[۱۰]

آن‌ها به ابو سفیان گفتند: پنجاه نفر از خاندان ‌هاى مختلف قریش را که خودت هم همراه آنان باشى، حاضر کن. ما و شما زیر پرده کعبه مى‌ رویم و در حالى که پهلوهاى خود را به دیوار کعبه چسبانده باشیم، سوگند یاد مى ‌کنیم که هیچ یک از ما دیگرى را رها نکند و تا آخرین نفر که زنده باشیم، همگى بر دشمنى با محمّد هماهنگ و متحد باشیم. آن‌ها این کار را کردند و در این باره یکدیگر را سوگند دادند و هم‌ پیمان شدند.[۱۱]

تحریک سایر قبایل توسط یهودیان

یهودیان بیرون آمدند تا به قبیله غطفان (و قیس عیلان) رسیدند. قریش هم به تجهیز خود براى جنگ پرداخت و در میان اعراب راه افتاد و آن‌ها را به یارى خود فرا مى‌ خواند. آن‌ها، متّحدان غیر عرب خود را هم به یارى طلبیدند. یهودیان سپس به نزد قبیله بنى سلیم آمدند و با آن‌ها وعده کردند که چون قریش حرکت کردند، آن‌ها هم همراهشان بیرون روند. آنگاه به سراغ غطفان رفتند و محصول خرماى یک سال خیبر را براى آنان قرار دادند که یهودیان را یارى دهند و همراه قریش به جنگ پیغمبر (ص) بروند. غطفان پذیرفتند و عیینة بن حصن در این کار از همگان پیش‌گام ‌تر بود.[۱۲] طبق روایت برخى، کنانة ابن ابى الحقیق نصف محصول خرماى خیبر را در هر سال براى غطفان قرار داد.[۱۳]

قریش به گروهى از مردان بنى سلیم که با آنان پیوند رحمى و خویشاوندى داشتند، نامه نوشت و براى جنگ با محمّد (صلی الله علیه وآله) از آن‌ها نیز کمک خواست. ابو الاعور همراه شمارى از پیروان خود از قبیله بنى سلیم براى یارى قریش آمد. یهودیان نیز به هم ‌پیمانان خود از قبیله بنى سعد نامه نوشتند که به یاریشان بیایند.[۱۴] قریش همراه متّحدان و هم‌پیمانان خود از کنانه و ثقیف و دیگران و نیز آن دسته از قبایل عرب که به آنان پیوستند، با بزرگان و سروران خود، بیرون آمدند.[۱۵]

سپاه مشرکان در احزاب

تعداد سپاه مشرکان را واقدی این چنین بیان می کند:

  1. قریش و پیروان ایشان که مجموعا چهار هزار نفر مى شدند، بیرون آمده و پرچم خود را در دار الندوه بر پا کردند. آنها سیصد اسب و یک هزار و پانصد شتر نیز همراه خود داشتند.
  2. بنى سلیم هم که هفتصد نفر بودند بیرون آمدند و در منطقه مرّ الظهران به قریش پیوستند. سرپرستى بنى سلیم بر عهده سفیان بن عبد شمس همپیمان حرب بن امیه بود. و او پدر ابى الاعور است که در جنگ صفّین همراه معاویه بود.
  3. بنى فزاره هم به صورت کامل که هزار نفر بودند به فرماندهى عیینة بن حصن حرکت کردند.
  4. بنى أسد بن خزیمة بن مدرکه، به فرماندهى «طلیحة بن خویلد أسدى» که در سال نهم اسلام آورد و سپس مرتدّ و مدّعى پیامبرى شد و مدّتى بعد از شکست خوردن در «بزاخه» در زمان عمر اسلام آورد و در جنگ قادسیه شرکت کرد.
  5. قبیله اشجع با چهارصد نفر به فرماندهى مسعود بن رخیله‌.
  6. بنى مرّة با چهار صد نفر به فرماندهى حارث بن عوف بن أبى حارثه که بعدها اسلام آورد.
  7. عده کثیرى نیز از غطفان قریش را همراهى کردند.

مجموع افرادى که از قبایل قریش و سلیم و غطفان و اسد در جنگ خندق شرکت کردند ده هزار نفر بودند که به سه لشکر تقسیم مى ‌شدند. و فرماندهى آنان با ابوسفیان بود.[۱۶]

دفاع مسلمانان از مدینه

چون قریش از مکه به قصد مدینه بیرون آمدند، گروهى از سواران خزاعه خود را به پیامبر (ص) رسانده و خبر دادند که قریش براى جنگ به قصد مدینه راه افتادند. این گروه فاصله بین مکه و مدینه را چهار روزه طى کردند. در این هنگام پیغمبر (ص) مردم را فرا خواند و خبر حرکت دشمن را به آنان داد و درباره جنگ و جهاد با آن‌ها مشورت و رایزنى کرد. روایت دیگرى از امام على (ع) داریم که مى‌ گوید: رسول خدا از طریق جبرئیل از حرکت سپاه احزاب باخبر شد.[۱۷]

سلمان و پیشنهاد کندن خندق

مسجد حضرت سلمان از مساجد سبعه

پیامبر (ص) در شورا به اصحاب فرمود: آیا براى مبارزه از مدینه بیرون برویم یا در مدینه باقى بمانیم و گرداگرد آن را خندق بسازیم؟ یا در فاصله نزدیک مدینه باشیم و این کوه را پشت سر خود قرار دهیم؟ مسلمانان اختلاف نظر پیدا کردند. سلمان گفت: اى رسول خدا، روزگارى که در زمین فارس بودیم، هر گاه از سواران بیم داشتیم برگرد خود خندق مى‌کندیم، آیا صلاح مى ‌دانید که اکنون هم خندق درست کنیم؟[۱۸] مسلمانان از این پیشنهاد سلمان استقبال کردند. همان روز، کار حفر خندق به فرمان رسول خدا (ص) آغاز شد. حضرت مسلمانان را فراخواند و آنان را از نزدیک شدن دشمن باخبر ساخت و نیروهایش را در دامنه کوه سلع، سازماندهى کرد.[۱۹]

پیامبر (ص) حفر هر بخش از خندق را به گروهى واگذار فرمود. همچنین ایشان به منظور کسب ثواب و تشویق مسلمانان، در حفر خندق شرکت فعال داشت.[۲۰] مسلمانان در کندن خندق رنج و مشقت فراوان بردند. پیامبر (ص) نیز در این زحمات طاقت فرسا و گرسنگى، در کنار آنان رنج‌ها برد.[۲۱]

در روز خندق مسلمانان اگر از کسى سستى مى‌ دیدند، بر او مى‌ خندیدند. در آن روز بود که مردم درباره سلمان فارسى با هم بگومگو کردند. مهاجران گفتند: سلمان از ماست. او مردى نیرومند و کاملا آشنا به حفر خندق بود. انصار نیز مى ‌گفتند: سلمان از ماست و ما به او سزاوارتریم. چون این گفتار انصار و مهاجران به رسول خدا (ص) رسید، فرمود: سلمان مردى از ما اهل بیت است.[۲۲]

رویارویی سپاه مسلمانان و احزاب

محل قرارگیری دو سپاه در غزوه احزاب

پیامبر (ص) هشت روز مانده از ذى‌قعده یا شوّال از مدینه بیرون رفت‌ و پیش از خروج ابن امّ مکتوم را در مدینه به جاى خود گذاشت.[۲۳] پیغمبر (ص) منطقه خالى از موانع را براى کندن خندق انتخاب کرد و اردوگاه سپاه خود را پاى کوه سلع[۲۴] یا دامنه یا بالاى آن قرار داد و بر اساس برخى روایات، کوه سلع را پشت سر خود گذاشت، چنان که خندق میان سپاه مسلمانان و احزاب فاصله بود.[۲۵] برخى عقیده دارند که اگر دشمن مى‌توانست از خندق عبور کند، کوه سلع همان امتیازات کوه احد را براى مدافعان مدینه به همراه داشت. از آنچه گذشت، به دست مى‌آید که موقعیت آنان در پاى کوه سلع از جهت شام و مغرب قرار داشت. پیامبر (ص) به هنگام حفر خندق نوجوانان را سان مى ‌دید. به گروهى اجازه شرکت در جنگ داد و گروهى را رد کرد. همه آن‌ها حتى نوجوانانى که به سن بلوغ نرسیده و اجازه شرکت در جنگ نداشتند، کار مى‌ کردند. هنگامى که کار بالا گرفت و جنگ در شرف آغاز بود، پیامبر (ص) به نوجوانانى که بالغ نشده بودند، فرمان داد که به خانه هایشان برگردند و همراه زنان و بچه ‌ها در کوشک‌ها باشند. مسلمانان زنان و بچه‌ها را در کوشک‌ها قرار دادند.[۲۶]

وقتى خندق را کندند، پیامبر (ص) ده گذرگاه (باب) براى آن قرار داد و از هر قبیله‌اى یک مرد براى پاسدارى از درها گماشت و زبیر بن عوّام را فرمانده آنان کرد و به او فرمود که اگر نبردى پیش آمد، نبرد کند.[۲۷] شعار یاران پیغمبر (ص) در جنگ خندق و غزوه بنى قریظه «حم، لا ینصرون» بود.[۲۸]

شمار نیروهای اسلام

بیشتر مورّخان عقیده دارند که شمار مسلمانان در جنگ خندق، سه هزار نفر یا در همین حدود بوده است.[۲۹] واقدی و ابن سعد، از همراه داشتن سى و شش اسب در سپاه پیغمبر (ص) خبر مى‌ دهند.[۳۰] از امام صادق (ع) روایت است که فرمود: رسول خدا (ص) با نهصد مرد در جنگ خندق حاضر شد.[۳۱] همچنین روایت شده که پیامبر (ص) فرمود: شمار مسلمانان را براى من بنویسید. حذیفة بن یمان نام هزار و پانصد مرد را براى حضرت نوشت. در روایت دیگرى است که شمار مسلمانان از ششصد تا هفتصد نفر است‌.

خیانت بنی قریظه

حُیى بن اخطَب که یکى از محدثان، وى را در خودخواهى و نخوت به ابوجهل تشبیه کرده، سریعتر از سپاه قریش به مدینه آمد و به سراغ کعب بن اسد رئیس بنى قریظه و امضاء کننده معاهده با رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم آمد. او به‌ کعب گفت که سپاه گسترده‌اى را شامل قریش، غطفان و کنانه که ده هزار تن مى‌شوند به همراه آورده و آنان در وادى عقیق، زغابه -در نزدیکى احد- و رومه مستقر شده و این بار آنان را از دست محمد راحت خواهند کرد. ابتداء کعب او را به درون خانه راه نداد زیرا همین به منزله نقض عهد تلقى مى‌ شد. حُیى اصرار کرد تا آن که به درون خانه رفت. کعب به او گفت: به خدا سوگند با وفاتر از محمد ندیده‌ام، او ما را بر پذیرش دین خود مجبور نکرده و اموال ما را غصب ننموده است،[۳۲] اما حُیى آن قدر اصرار کرد تا کعب بن اسد راضى شده و عهدنامه خود و رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را به دست حیى داد و او نیز آن را پاره کرد. در اصل یهودیان تنها مشکلشان آن بود که مبادا قریش و دیگر قبایل از عهده کارى برنیایند و منطقه را ترک کنند، در آن صورت بنى قریظه توان برابرى با مسلمانان را ندارد. حیى قسم خورد که او در کنار آنان باقى خواهد ماند.[۳۳]

زمانى که خبر نقض عهد بنى قریظه به گوش رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم رسید کسى را فرستاد تا خبرى از بنى قریظه بیاورد؛ مخبر خبر آورد که مشغول اصلاح قلعه ‌ها و راه هاى خود هستند و تمام چهارپایان خود را جمع آورى کرده ‌اند. رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم گروهى از رهبران انصار را شامل سعد بن معاذ -که پیش از اسلام با بنى قریظه هم پیمان بود- سعد بن عباده، اسید بن حُضَیر و گروهى دیگر نزد کعب بن اسد فرستاد و او را قسم داد تا به عهد خویش پایبند باشد. اما کعب و یهودیان با اشاره به واقعه اخراج بنى النضیر، به رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و سعد دشنام دادند.[۳۴] کعب گفت: عهدنامه را همچنانکه بند کفش خود را پاره مى‌ کند، از بین برده است.[۳۵] خبر نقض عهد بنى قریظه مسلمانان را به وحشت انداخت و در همان حال رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم وعده نصرت و پیروزى به مردم مى ‌دادند.

از آنجا که احتمال آن بود تا مشرکان گروههایى را -ولو با زحمت- از سوى قلعه بنى قریظه به داخل مدینه وارد کنند و اخبار نیز شنیده شد که کعب خواسته بود دو سه هزار نفرى از سپاه شرک به او ملحق شوند تا از داخل بر مسلمانان یورش برد، رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم پانصد تن از اصحاب را به محافظت از خانه ‌هاى مدینه گماشت‌. یکبار یک یهودى در اطراف یکى از قلعه‌ هایى که زنان مسلمان در آن بودند دیده شد. حسان بن ثابت که گفته ‌اند ترسو بوده، همراه زنان در آن قلعه بود. صفیه عمه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم پایین آمده و آن یهودى را به قتل رساند.[۳۶]

محاصره مدینه

حفر خندق، نقشه احزاب را بر هم زد و آن‌ها را زمین ‌گیر کرد. با این حال نیروهاى مشرکین نومید و مأیوس نشدند، بلکه هنوز امیدوار بودند تا مگر فرصتى بیابند و رخنه‌اى در گذر از خندق ایجاد کنند و با همکارى یهود بنى قریظه که در عقبه سپاه اسلام زندگى مى‌کردند، ضربه کوبنده‌اى بر کیان مسلمین وارد سازند.

مدت محاصره

مشرکان، نیروهاى مسلمان را چونان قلعه‌اى در محاصره گرفتند و مدینه را از هر سو احاطه کردند.[۳۷] این محاصره مدّت درازى به طول انجامید. مورّخان در تعیین مدّت محاصره با هم اختلاف دارند. چنان که از پانزده روز تا یک ماه گفته‌اند. خلاصه دیدگاه‌ها به شرح زیر است؛ پانزده روز[۳۸]، بیست روز[۳۹]، بیشتر از بیست روز[۴۰]، یک ماه[۴۱]، نزدیک به یک ماه.[۴۲]

پاسداری مسلمانان از مدینه

پاسدارى مداوم و بیدارى همیشگى از امور بسیار ضرورى در جنگ خندق بود. نیروهاى مسلمان به طور مستمر این وظیفه مهم و حیاتى را انجام مى ‌دادند. رسول خدا (ص) سلمة بن اسلم را همراه دویست مرد و زید بن حارثه را همراه سیصد مرد به نگهبانى مدینه فرستاد. آنان مى ‌بایست با صداى بلند تکبیر مى ‌گفتند، زیرا از بنى قریظه بر زنان و کودکان بیم مى‌رفت. عبّاد بن بشر با گروهى از انصار مسئولیت محافظت از خیمه رسول خدا (ص) را بر عهده داشت و هر شب از خیمه حضرت پاسدارى مى‌ کردند.[۴۳]

مساجد سبعه

علی بن ابراهیم قمى در این باره مى‌گوید: رسول خدا (ص) به یاران خود فرمان داده بود که شب‌ها از مدینه پاسدارى دهند. امیر المؤمنین على (ع) شب‌ها از همه سپاه محافظت مى‌کرد و مواظب بود تا اگر یکى از قریش تحرکى انجام دهد، او را وادار به فرار کند. امیر المؤمنین (ع) از خندق عبور مى‌کرد و تا نزدیکى قریش مى‌رفت. چنان که آنان را مى‌دید. آن حضرت شب را تا صبح به تنهایى مى‌ایستاد و نماز مى‌خواند و صبح که مى‌شد، به مقر خود برمى‌گشت. مسجد امیر المؤمنین (ع) در منطقه خندق معروف است و آن‌ها که مى‌شناسند، به آنجا مى‌آیند و نماز مى‌خوانند. فاصله این مسجد تا مسجد فتح به اندازه پرتاب یک تیر، اندکى بیشتر است.[۴۴]

تیر خوردن سعد بن معاذ

هرگاه مشرکان حمله مى‌کردند، تیراندازان خود را جلو مى‌آوردند. تیراندازانى چون حبّان بن عرقه و ابو اسامه جشمى و برخى دیگر همراه آنان بودند. روزى این تیراندازان ساعتى تیراندازى کردند و همه آن‌ها یک هدف‌ داشتند و آن خیمه پیامبر (ص) بود. حضرت در حالى که زره بر تن داشت، سوار بر اسب ایستاده بود. حبّان بن عرقه، تیرى به سعد بن معاذ انداخت که به رگ بزرگ دست وى اصابت کرد.[۴۵]

سعد گفت: خدایا، اگر از جنگ تیر قریشیان چیزى بر جاى گذاشته‌اى، مرا براى آن نگه، زیرا دوست‌داشتنى‌تر از این براى من نیست که با مردمى بجنگم که پیامبر تو را اذیت کردند و از سرزمینش بیرون راندند و او را تکذیب نمودند. بار خدایا، اگر جنگ بین ما و آن‌ها را به پایان رسانده‌اى، پس این را شهادت من قرار بده و مرا نمیران تا چشمانم به نابودى بنى قریظه روشن شود. بنى قریظه در عصر جاهلى، متحدان و همپیمانان سعد بن معاذ بودند.[۴۶]

هنگامى که سعد بن معاذ مجروح شد، او را به خیمه رفیده بردند. رفیده این خیمه را براى مداواى مجروحان جنگ در مسجد پیغمبر (ص) برپا کرده‌ بود. رسول خدا (ص) شخصا به ملاقات سعد مى‌ آمد.[۴۷]

نبرد امیرالمؤمنین و عمرو بن عبدود

عبور از خندق

پس از مجروح شدن سعد بن معاذ، رؤساى مشرکان تصمیم گرفتند که فردا دسته‌جمعى حمله کنند. این گروه در جستجوى نقطه باریکى از خندق برآمدند تا از آنجا با اسب‌هاى خود به سوى پیامبر (ص) و یاران او هجوم برند. اتفاقا به نقطه تنگى رسیدند که مسلمانان از آن غفلت کرده بودند و هرگز به خیالشان نرسیده بودند. عکرمة بن ابى جهل، نوفل بن عبداللّه مخزومى، ضرار بن خطّاب فهرى، هبیرة بن وهب و عمرو بن عبدود از خندق عبور کردند و دیگران همان سوى خندق ماندند.[۴۸]

حضرت علی و عمر بن عبدود.jpg

عمرو بن عبد ود در جنگ بدر شرکت کرد و زخمى شد، امّا در جنگ احد حضور نداشت. او روغن مالیدن را بر خود حرام کرده بود، مگر این که از محمّد و یارانش انتقام بگیرد.[۴۹] عمرو تک سوار قریش بود[۵۰] و با هزار سوار برابرى مى‌ کرد.[۵۱] و او را فارس یلیل مى‌گفتند، زیرا همراهى گروهى از قریش از مکه بیرون آمد تا به یلیل رسید که دره‌اى در نزدیکى بدر است. در این محل با شمارى از بنى بکر روبه ‌رو شدند. عمرو به همراهانش گفت: شما بروید و خود در مقابل بکرى ‌ها ایستاد و اجازه نداد که به او دست پیدا کنند. از این رو به «فارس یلیل» معروف شد.[۵۲] او از پهلوانان نامدار و شجاعان عرب بود.[۵۳]

امام على (ع) فرمود: در آن روزگار، سوار قریش و عرب، عمرو بن عبد ود بود که چونان شتر مست بانگ مى‌زد... عرب جز او سوارى براى خود نمى‌شناخت.[۵۴]

هماورد خواهی عمرو بن عبدود

هنگامى که سواران قریش درصدد عبور از خندق بودند، رسول خدا (ص) یاران خود را به صف کرد. آنان در جلوى حضرت صف کشیده بودند. وقتى که نیروهاى احزاب از خندق گذشتند، به سرعت خود را به مقابل پیغمبر (ص) رساندند و مسلمانان پشت سر حضرت قرار داشتند.[۵۵] سپس اسب خود را به شتاب از محل کم عرض خندق پرش داد و در محلى بین خندق و کوه سلع ایستاد.[۵۶] آنان اسب‌هاى خود را در میان خندق و کوه سلع به تاخت‌وتاز آوردند. مسلمانان همچنان نظاره‌گر جولان عمرو و یارانش بودند و احدى جرأت نمى ‌کرد، به مقابله آنان برود. عمرو مبارز خواست.

رسول خدا (ص)، گفت: چه کسى به جنگ او مى ‌رود. هیچ کس برنخاست. وقتى چند بار این سخن را تکرار کرد، على (ع) برخاست و گفت: یا رسول اللّه، من با او جنگ مى‌ کنم. پیامبر (ص) به او فرمان داد که بنشیند و انتظار داشت که کسى جز على (ع) بلند شود. عمرو همچنان بانگ هماورد خواهى سر مى ‌داد و مردم همچنان خاموش بودند، گویى بر سرشان پرنده نشسته است. عمرو گفت: مردم، شما که چنین مى‌ پنداشتید که کشتگان شما در بهشت خواهند بود و کشتگان ما، در دوزخ. آیا کسى از شما دوست ندارد به بهشت رود یا دشمن خود را به جهنم فرستد؟ بازهم هیچ کس برنخاست. على (ع) براى بار دوم برخاست و گفت: یا رسول اللّه، من با او مى ‌جنگم. پیامبر (ص) او را به نشستن دستور فرمود. عمرو بن عبد ود شروع به جست و خیز با اسب خویش کرد و جلو و عقب مى ‌رفت. در این هنگام على (ع) برخاست و عرضه داشت: یا رسول اللّه، براى جنگ با او به من اجازه فرماى. پیغمبر فرمود: نزدیک بیا. على (ع) نزدیک رفت. رسول خدا (ص) عمامه خویش را بر سر على (ع) بست و شمشیر خود، ذو الفقار، را بر دوش او آویخت و فرمود: از پى تصمیم خود باش، و برای اون چنین دعا کرد: بار خدایا! او را بر عمرو یارى فرماى‌.[۵۷]

نبرد تمام کفر و تمام اسلام

هنگامى که على (ع) به جنگ عمرو بن عبد ود رفت، رسول خدا (ص) فرمود: همه اسلام (یا همه ایمان) در مقابل همه شرک ایستاد.[۵۸]

على (ع) پیاده به سوى عمرو رفت که بر سر اسب خود سوار بود. عمرو او را به تمسخر گرفت. على (ع) به او نزدیک شد.[۵۹] عمرو به امام گفت که چون با پدرش همنشین بوده نمى‌ خواهد با وى بجنگند، اما، امام فرمود که او راغب به کشتن او است. در عین حال، امام از او خواست تا طبق آنچه خود در جاهلیت مى‌گفت که اگر کسى در لحظه نبرد سه چیز از او بخواهد یکى را مى ‌پذیرد، یکى از سه چیز را بپذیرد: یکى آن که اسلام آورد، دوم آن که جبهه جنگ را ترک کند و سوم آن که براى جنگ از اسب خود پایین آید. عمرو دو خواسته نخست را نپذیرفت و تن به جنگ پیاده داد. نبرد میان آنان آغاز شد آنچنان که در گرد و غبار کسى آنان را نمى ‌دید تا آن که صداى تکبیر امام برخاست؛ این علامت آن بود که عمرو کشته شده است. بقیه افراد با دیدن صحنه، به شدت ترسیده روى به گریز نهادند. از میان آنان نوفل بن عبدالله به درون خندق افتاد و با سنگ باران مسلمانان به هلاکت رسید.[۶۰]

هنگامى که على (ع) بر عمرو بن عبد ود غالب آمد، او را نکشت. مسلمانان به انتقاد پرداختند و حذیفة بن یمان نیز اقدام على (ع) را خطا خواند. پیامبر (ص) فرمود: حذیفه، آرام باش. على سبب این کار را بیان خواهد کرد. آنگاه على (ع) عمرو را کشت. وقتى رسول خدا (ص) علت خوددارى على (ع) را در ابتداى امر جویا شد، پاسخ داد: عمرو، مادرم را ناسزا گفت و بر صورتم آب دهان انداخت، پروا کردم که مبادا او را به خاطر خودم بکشم. از این‌رو رهایش کردم تا خشمم فرو نشست. سپس او را به خاطر رضاى خداوند کشتم.[۶۱]

نشان افتخار

ضربة علی یوم الخندق افضل من عبادة الثقلین

رسول خدا (ص) فرمود: مبارزه على (ع) با عمرو بن عبد ود (یا قتل عمرو یا ضربت على) در روز خندق از عبادت انس و جن برتر یا بهتر است. (یا فرمود: از اعمال امّت من تا روز قیامت، برتر است‌.)[۶۲]

علامه مجلسى و طبرسى افزوده ‌اند: زیرا خانه‌اى از خانه‌هاى مشرکان باقى نماند، مگر این که در اثر قتل عمرو بن عبد ود سستى در آن رخنه کرد و در مقابل، هیچ یک از خانه‌هاى مسلمانان نماند، مگر این که به واسطه قتل عمرو، عزّت یافت.[۶۳]

ابن ابى الحدید معتزلى مى‌گوید: امّا بیرون آمدن و نبرد على (ع) به روز جنگ خندق با عمرو بن عبد ود بزرگ‌تر از آن است که گفته شود بزرگ، و شکوهمندتر از آن است که گفته شود، با شکوه است. این مبارزه همان‌گونه است که شیخ ما ابو الهذیل گفته است. کسى از او پرسید: على در پیشگاه خداوند بلندمرتبه‌تر است یا ابوبکر؟ ابو الهذیل گفت: اى برادرزاده، به خدا قسم، نبرد على با عمرو در جنگ خندق معادل همه اعمال و عبادات مهاجرین و انصار بلکه فراتر از آن است، تا چه رسد به اعمال ابوبکر به تنهایى‌![۶۴]

پایان نبرد احزاب

خدعه نعیم بن مسعود

نعیم بن مسعود که آن زمان با احزاب به جنگ پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم آمده بود -و خود مى‌گوید که در آنجا خداوند نور اسلام را در قلب من تاباند- نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم آمد، اظهار اسلام کرد و گفت که چه کارى از عهده او ساخته است؟

مهم ترین مسأله برهم زدن اتحاد احزاب بود و رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم از نعیم خواست تا در این باره هرچه مى‌ تواند انجام دهد. نعیم ابتدا به سراغ بنى قریظه که سابقه دوستى با آنان داشت رفت. او با تأکید بر علاقه پیشین خود گفت که چیزى به نظرش آمده، اگر او را متهم نمى‌کنند نظرش را بگوید. آنان دوستیش را تأیید کردند. نعیم با اشاره به این که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بلایى براى مردم شده گفت: دیدید که بنى قینقاع و بنى النضیر را اخراج کرد؛ اکنون نیز ما به تحریک کنانة ابن ابى الحقیق براى یارى شما آمده ‌ایم جز آن که ایام ماندن طولانى و دشوار شده است. اگر کار به جایى نرسد قریش و غطفان وضعیت شما را ندارند، آنها به مکان و مسکن خویش باز مى‌گردند، این شمایید که با فرزندان و کودکان خود در اینجا هستید و رو در رو با سپاه محمد صلى الله علیه و آله و سلم. دیدید که دیروز از صبح تا شب ماندند و عاقبت عمرو بن عبدود از سرانشان کشته شد. قریظیان از وى چاره خواستند. او گفت باید چند گروگان از قریش و غطفان داشته باشید تا آنها تا پایان بمانند. آنان، عقیده وى را پذیرفتند. آنگاه نزد قریش آمد و از پشیمانى قریظیان و این که مصمم شده‌اند تا چند نفر را به عنوان گروگان گرفته به محمد صلى الله علیه و آله و سلم تحویل دهند، با آنان سخن گفت. این سخنان در هر دوسو تأثیر تفرقه افکنانه خود را در سپاه دشمن گذاشت.

ابوسفیان براى کسب اطمینان، شب هنگام عکرمه را نزد بنى قریظه فرستاد. او به قریظیان گفت: زمان به درازا کشیده و لازم است تا شما بر دشمن حمله برید. آنان گفتند فردا شنبه است و آنها جنگ نخواهند کرد، اگر قریش گروگانهاى خود را نزد آنان بفرستد روز یکشنبه جنگ را شروع خواهند کرد. عکرمه بازگشت و به ابوسفیان گفت که نعیم حقیقت را گفته است.[۶۵]

کمک‌های الهی به مسلمانان

رسول خدا (ص) روزهاى دوشنبه، سه ‌شنبه و چهارشنبه در مسجد احزاب، مشرکان را نفرین کرد و روز چهارشنبه دعایش اجابت شد.[۶۶]

محل استراحت پیامبر صلی الله علیه و آله در بعضی از شب‌های جنگ احزاب

چون شب شنبه فرا رسید، خداوند باد و طوفان را برانگیخت که همه چیز را ریشه‌ کن کرد. چنان که احدى جاى وسایل خود را نمى‌دید و خیمه‌ هایشان کنده شده و کاسه‌هایشان واژگون گردید. رسول خدا (ص) در آن شب بپاخاست و تا یک سوم از شب گذشته، نماز خواند.[۶۷]

به روایت یعقوبى، خدا بر مشرکان باد و تاریکى فرستاد؛ پس گریزان بازگشتند، بى آن که به چیزى توجّه کنند، تا آنجا که ابو سفیان بر شتر دست بسته خود سوار شد و چون خبرش به رسول خدا (ص) رسید، گفت: پیرمرد، به شتاب گرفته شد.[۶۸]

درباره فرشتگان نیز متون فراوانى در کتب تاریخ و حدیث آمده که مى ‌رساند: خداوند، فرشتگان را به کمک مسلمانان فرستاد. به عقیده مفسران آیه مبارکه زیر بیان مى‌کند که خداوند باد و فرشتگان را فرستاد تا احزاب را درهم کوبیدند: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیکمْ إِذْ جاءَتْکمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَیهِمْ رِیحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ کانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیراً».[۶۹] اى کسانى که ایمان آورده‌اید؛ نعمت خدا را بر خود یاد آرید، آنگاه که لشکرهایى به سوى شما در آمدند، پس بر سر آن‌ها تند بادى و لشکرهایى که آن‌ها را نمى‌دیدند، فرستادیم و خداوند به آنچه مى‌کنید، همواره بیناست.

خداوند فرشتگان را برانگیخت تا اسبان و شتران دشمن را تحریک مى‌کردند. مشرکان در حالى که شکست خوردند، پا به فرار گذاشتند، و راه سه روز را در یک روز مى ‌پیمودند.[۷۰]

ماموریت حذیفه بن یمان

حذیفه مى‌ گوید: «هرگز شبى تاریک‌ تر و طوفانى ‌تر از آن شب بر ما نگذشت، صداى باد چونان غرّش صاعقه و تاریکى شب آن قدر تیره و تار بود که هیچ کس انگشتان خود را نمى‌ دید. آن شب منافقان از رسول خدا (ص) اجازه مى‌ خواستند و مى ‌گفتند: خانه ‌هاى ما بى‌حفاظ است، ولى خانه‌هایشان بى‌حفاظ نبود. هیچ یک از آنان اجازه نمى‌خواست، مگر این که حضرت به او اجازه مى‌داد. پس یکى یکى رفتند و ما سیصد نفر یا در همین حدود، با پیغمبر (ص) ماندیم.»

پیامبر (ص) سه بار درخواست کرد تا کسى از احزاب برایش خبرى بیاورد، امّا از شدت گرسنگى، سرما و ترس احدى جواب او را نداد. ابو بکر گفت: یا رسول اللّه، حذیفه را بفرست. وقتى پیغمبر (ص) حذیفه را صدا زد، او از ترس محکم روى زمین نشست. حضرت او را فرمود که برخیزد. حذیفه برخاست. رسول خدا (ص) به او فرمود: «در میان احزاب خبرى است. از آنان برایم خبرى بیاور». در روایتى هست که فرمود: «خداوند به من خبر داده که باد را بر قریش فرستاده و آنان را به هزیمت کشانده است». پس حذیفه بیرون رفت و پیامبر (ص) برایش دعا کرد و ترس و سرما از او دور شد.

حذیفه رفت تا به احزاب نزدیک شد و مرد سیاه بزرگى دید که گروهى در مورد آتشى فروزان، گرد او نشسته ‌اند و احزاب از در مورد او پراکنده شده بودند و او مى‌ گفت: کوچ کنید، کوچ کنید. حذیفه پیش از آن ابو سفیان را نمى ‌شناخت. تیرى برگرفت تا به او بزند. به یاد سفارش پیامبر (ص) افتاد (که با کسی در این ماموریت درگیر نشود) پس خوددارى کرد. او مى ‌گوید: وقتى در میان جمع نشستم، ابو سفیان احساس کرد که بیگانه ‌اى در میان آنان وارد شده است و از این رو گفت: هر یک از شما، دست همنشین خود را بگیرد. من دست سمت راستى خود را گرفتم و پرسیدم: تو کیستى؟ گفت: معاویة بن ابى سفیان. سپس دست سمت چپى را گرفتم و پرسیدم: تو کیستى؟ گفت: عمرو بن عاص‌. من این کار را کردم که مبادا مرا شناسایى کند. از این رو من پیش دستى کردم. لختى در میان آنان ماندم. آنگاه به میان بنى کنانه و قیس رفتم و آنچه را که رسول خدا (ص) مرا فرموده بود، گفتم. (بگو: اى گروه قریش، مردم مى‌خواهند، فردا بگویند قریش کجاست؟ فرمانده مردم کجاست؟ سردمداران و سران مردم کجایند؟ سپس شما را پیش دارند تا جنگ کنید و فقط شما کشته شوید.) آنگاه وارد اردوگاه احزاب شدم.[۷۱]

فرار احزاب

حذیفه می گوید: «طوفان در اردوى مشرکان مى‌وزید و یک وجب از آن بیرون نمى‌رفت. به خداى سوگند، صداى سنگ‌ریزه‌ها را در باروبنه آنان مى‌شنیدم که در اثر باد به آن‌ها اصابت مى‌کرد. نزدیک‌هاى صبح فریاد مى‌زدند: قریش کجایند؟ سران مردم کجایند؟ آن‌ها مى‌گفتند همین بود که دیشب شنیدیم. سپس گفتند: بنى کنانه کجا هستند؟ گفتند: همین بود که دیشب شنیدیم. قیس کجایند؟ پس مى‌گفتند همین بود که دیشب شنیدیم. وقتى ابو سفیان این وضعیت را دید، دستور داد که بار کنند. احزاب بار کردند و طوفان بر آنان چیره شد و اموالشان را در هم پیچیده بود. ابو سفیان را دیدم که بر شتر دسته بسته‌اش سوار شد آن را به حرکت مى‌آورد و حیوان نمى‌توانست برخیزد تا این که دستش را باز کرد.»[۷۲]

نامه ابوسفیان به پیامبر (ص) و جواب ایشان

ابوسفیان پیش از آن که به سوى مکه کوچ کند، نامه ‌اى به رسول خدا (ص) نوشت. در این نامه آمده است: «پروردگارا به نام تو، به لات و عزّى سوگند مى‌خورم که با جمع خود به سوى تو آمدم و تصمیم داشتم که به هیچ روى بر نگردم تا تو را درمانده سازم و ریشه کن نمایم، ولى دیدم که برخورد با ما را خوش نداشتى و خندقر‌ها و تنگه ‌هایى فراهم ساخته ‌اى. اى کاش مى ‌دانستم چه کسى این کار را به تو آموخته است؟ اکنون هم اگر بر مى‌ گردیم؛ براى شما از طرف ما روزى دیگر چون احد خواهد بود که زن‌ها در آن روز گریبان خواهند درید.»

رسول خدا (ص) در پاسخ نامه ابو سفیان به ابى بن کعب دستور داد که چنین نوشت: «از محمّد رسول خدا (ص) به ابو سفیان پسر حرب، امّا بعد، غرور تو از دیرباز تو را نسبت به خدا مغرور ساخته است، امّا این که نوشته‌اى که با جمع خود به سوى ما آمده‌اى و قصد داشته‌اى که برنگردى تا ما را درمانده سازى و ریشه کن نمایى، این چیزى است که خداوند میان تو و آن مانع خواهد بود و عاقبت پسندیده را براى ما قرار خواهد داد تا دیگر نتوانى از لات و عزّى نام ببرى و این که گفته‌اى چه کسى به من کندن خندق را آموخته است، خداوند متعال براى خشمگین ساختن تو و یارانت، این را به من الهام فرمود و روزى خواهد رسید که فقط شب‌ها جرأت مدافعه از خود داشته باشى و روزى بر تو خواهد رسید که من در آن روز لات و عزّى و اساف و نائله و هبل را خواهم شکست تا امروز را به یادت آورم.»[۷۳]

شهدای احزاب

  1. سعد بن معاذ (از بنى عبد الأشهل) به دست «حبّان بن عرقه».
  2. أنس بن أوس بن عتیک (از بنى عبد الأشهل) به دست «خالد بن ولید مخزومى».
  3. عبد اللّه بن سهل بن رافع (از بنى عبد الأشهل).
  4. طفیل بن نعمان بن خنساء (از بنى جشم بن خزرج، سپس از بنى سلمه) به دست وحشىّ بن حرب.
  5. ثعلبة بن غنمه (از بنى جشم بن خزرج، از بنى سلمه) به دست هبیرة بن أبى وهب مخزومى.
  6. کعب بن زید (از بنى نجّار، از بنى دینار) به دست ضرار بن خطّاب فهرى.

غزوه احزاب آخرین هجوم قریش به مدینه

جنگ احزاب آخرین تلاش مشرکان براى ایجاد یک جبهه قوى و همگانى بر ضد اسلام بود. پس از آن قریش رو به تحلیل رفته و حملات مکرر رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به قبایل اطراف، بویژه آنان که هوس مخالفت و تصمیم به غارت مدینه را داشتند، همه را بر سر جایشان نشاند. رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم پس از رفتن مشرکان فرمودند: «الان نغزوهم و لا یغزونا»، از این پس ما به جنگ آنان خواهیم رفت و آنان به جنگ ما نخواهند آمد.[۷۴]

پانویس

  1. الخصال، ۲/ ۳۶۸؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۴۴؛ شرح الاخبار، ۱/ ۲۸۷؛ الاختصاص، ۱۶۶- ۱۶۷.
  2. سیره رسول خدا(ص)، جعفریان ،ص:۵۵۰
  3. المغازى، ۲/ ۴۴۰- ۴۲۱؛ تاریخ ابن الورى، ۱/ ۱۶۰؛ سیره ابن هشام، ۳/ ۲۲۴؛ الاکتفاء، ۲/ ۱۵۸؛ دلائل النبوه( بیهقى)، ۳/ ۳۹۵؛ البدء و التاریخ، ۴/ ۲۱۷؛ شذرات الذهب، ۱/ ۱۱؛ مختصر التاریخ، ۴۲؛ المختصر فى اخبار البشر، ۱/ ۱۳۴؛ عیون الاثر، ۲/ ۵۵؛ تاریخ یعقوبى، ۲/ ۵۰؛ الکامل فى التاریخ، ۲/ ۱۷۸؛ تاریخ الامم و الملوک، ۲/ ۲۳۳؛ تهذیب سیره ابن هشام، ۱۸۸؛ تفسیر قمى، ۲/ ۱۷۶؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۱۶؛ المحبر، ۱۱۳؛ مروج الذهب، ۲/ ۲۱۹؛ الثقات، ۱/ ۲۶۴؛ وفاء الوفاء، ۱/ ۳۰۰؛ حبیب السیر، ۱/ ۳۵۹؛ شرح بهجة المحافل، ۱/ ۲۶۲؛ امتاع الاسماع، ۱/ ۲۱۶؛ الجامع( قیروانى)، ۲۷۹- ۲۸۱؛ التنبیه و الاشراف، ۱۱۵؛ انساب الاشراف، ۱/ ۳۴۳؛ مجمع البیان، ۸/ ۲۰۸؛ نهایة الارب، ۱۷/ ۱۶۶؛ فتح البارى، ۷/ ۳۰۲؛ سیره دحلان، ۲/ ۲؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۶۱؛ البدایة و النهایه، ۴/ ۹۳- ۹۴؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۱۸۰- ۱۸۱؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۷۹- ۴۸۰؛ فتوح البلدان، ۱/ ۲۳؛ صفة الصفوة، ۱/ ۴۵۵- ۴۵۹؛ الطبقات الکبرى، ۲/ ۲/ ۴۷؛ ۴/ ۱/ ۶۰؛ المصنّف، ۵/ ۳۶۷؛ سیره مغلطاى، ۵۶؛ العبر، ۲/ ۲/ ۲۹؛ سیره حلبى، ۲/ ۳۲۸؛ المواهب اللدنیه، ۱/ ۱۱۰؛ الرصف، ۱/ ۶۰؛ جوامع السیره، ۱۴۸؛ تاریخ الاسلام( ذهبى)، ۱/ ۲۰۵؛ سیر اعلام النبلاء، ۱/ ۲۸۹- ۲۹۰
  4. المغازى، ج ۲، ص ۴۴۱؛ طبقات الکبرى، ج ۲، ص ۶۵؛ انساب الاشرف، ص ۳۴۳
  5. السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، ص ۲۱۴؛ زادالمعاد، ج ۳، ص ۲۶۹؛ وى این نظر را« اصح القولین» دانسته است‌
  6. تاریخ یعقوبى، ۲/ ۵۰.
  7. عنوان المعارف، ۱۲؛ جوامع السیره، ۱۴۸؛ المحبر، ۱۱۳؛ صحیح بخارى، ۳/ ۲۰؛ فتح البارى، ۷/ ۳۰۲؛ البدایة و النهایه، ۴/ ۹۳؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۱۸۰؛ اعلام الورى، ۹۰؛ تاریخ ابن الوردى، ۱/ ۱۶۰؛ شرح صحیح مسلم، ۸/ ۶۴؛ العبر، ۲/ ۲/ ۲۹؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۰؛ المواهب اللدنیه، ۱/ ۱۱۰؛ تاریخ مختصر الدول، ۹۵؛ وفاء الوفاء، ۱/ ۳۰۰؛ تاریخ الاسلام( ذهبى)، ۱/ ۲۰۵؛ ۲۴۴؛ شذرات الذهب، ۱/ ۱۱؛ الجامع( قیروانى)، ۲۷۹؛ ۲۸۱؛ سیره مغلطاى، ۵۶؛ بهجة المحافل، ۱/ ۲۶۲؛ عیون الاثر، ۲/ ۵۵؛ دلائل النبوه( بیهقى)، ۳/ ۳۹۳- ۴۰۰؛ مجمع الزوائد، ۹/ ۲۴۵؛ تهذیب الکمال، ۱۰/ ۳۱؛ مناقب آل ابى طالب، ۴/ ۷۶؛ مرآة الجنان، ۱/ ۹؛ سیره دحلان، ۲/ ۲؛ سیره حلبى، ۲/ ۳۲۸؛ امتاع الاسماع، ۱/ ۲۱۶؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۶۱؛ حدائق الانوار، ۱/ ۵۲؛ الرصف، ۱/ ۶۰
  8. جامع البیان، ۵/ ۸۶؛ تفسیر القرآن العظیم، ۲/ ۵۱۳؛ دلائل النبوه( بیهقى)، ۳/ ۴۰۸.
  9. الارشاد، ۵۰
  10. این اتّفاق پیش از این هم، زمانى که کعب بن اشرف با همراهان خود براى درخواست کمک از قریش براى جنگ با محمّد( ص) و مسلمانان به مکه آمد، روى داد. احتمال داده مى‌شود یک بار بوده، امّا راویان اشتباه کرده‌اند.
  11. المغازى، ۱/ ۴۴۱- ۴۴۳
  12. المغازى، ۱/ ۴۴۱- ۴۴۳؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۱۲- ۵۱۳؛ عیون الاثر، ۲/ ۵۵؛ حبیب السیر، ۱/ ۳۵۹؛ الکامل فى التاریخ، ۲/ ۱۷۸؛ الثقات، ۱/ ۲۶۴- ۲۶۵؛ الدر المنثور، ۲/ ۱۷۲؛ جامع جامع البیان، ۵/ ۸۶؛ الاکتفاء، ۲/ ۱۵۸؛ سیره ابن هشام، ۳/ ۲۲۵- ۲۲۶؛ اعلام الورى، ۹۰؛ تفسیر القرآن الکریم، ۲/ ۵۱۳؛ الوفاء ۶۹۲؛ انساب الاشراف، ۱/ ۳۴۳؛ دلائل النبوه( بیهقى)، ۳/ ۳۹۸- ۳۹۹؛ تاریخ الامم و الملوک، ۲/ ۲۳۳؛ تاریخ الاسلام( ذهبى)، ۱/ ۲۳۳؛ البدایة و النهایه، ۴/ ۹۴- ۹۵؛ جوامع السیره، ۱۴۸؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۱۸۱- ۱۸۲؛ البدء و التاریخ، ۴/ ۲۱۶- ۲۱۷؛ تجارب الامم، ۱/ ۱۴۹؛ نهایة الارب، ۱۷/ ۱۶۶- ۱۶۷؛ زاد المعاد، ۲/ ۱۱۷؛ سیره حلبى، ۲/ ۳۰۹- ۳۱۰؛ سیره دحلان، ۲/ ۲؛ تهذیب سیره ابن هشام، ۱۸۸- ۱۸۹؛ تفسیر قمى، ۲/ ۱۷۶- ۱۸۸؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۱۶- ۲۳۳؛ شرح بهجة المحافل، ۱/ ۲۶۲- ۲۶۳؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۰؛ المواهب اللدنیه، ۱/ ۱۱۰؛ امتاع الاسماع، ۱/ ۲۱۶- ۲۱۸؛ حدائق الانوار، ۲/ ۵۸۴؛ الارشاد، ۵۰- ۵۱؛ کشف الغمّه، ۱/ ۲۰۱- ۲۰۲؛ مجمع البیان، ۸/ ۳۴۰.
  13. الاکتفاء، ۲/ ۱۵۸؛ در برخى منابع، محصول یک سال خیبر را به آنان وعده دادند؛ امتاع الاسماع، ۲۱۷۰۱؛ انساب الاشراف، ۱/ ۳۴۳؛ سیره حلبى، ۲/ ۳۱۰؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۰؛ المغازى، ۲/ ۴۴۳؛ فتح البارى، ۷/ ۳۰۱؛ وفاء الوفاء، ۱/ ۳۰۱.
  14. تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۰؛ الاکتفاء، ۲/ ۱۵۹؛ دلائل النبوه( بیهقى)، ۳/ ۳۹۸- ۳۹۹
  15. انساب الاشراف، ۱/ ۳۴۳.
  16. المغازى/ترجمه،متن،ص:۳۳۲
  17. الخصال، ۲/ ۲۶۸؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۴۴
  18. المغازى/ترجمه،متن،ص:۳۳۳
  19. لمغازى، ۲/ ۴۴۴- ۴۴۵؛ امتاع الاسماع، ۱/ ۲۱۹- ۲۲۱؛ سیره حلبى، ۲/ ۳۱۱؛ الثقات، ۱/ ۲۶۵- ۲۶۶؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۱۴- ۵۱۵.
  20. المغازى، ۲/ ۴۴۵؛ تهذیب سیره ابن هشام، ۱۸۹؛ امتاع الاسماع، ۱/ ۲۲۰؛ تاریخ الامم و الملوک، ۲/ ۲۳۴؛ نهایة الارب، ۱۷/ ۱۶۸؛ عیون الاثر، ۲/ ۵۵- ۵۷؛ دلائل النبوه( بیهقى)، ۳/ ۳۳۹؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۱۸۳؛ وفاء الوفاء، ۴/ ۱۴۰۷؛ الاکتفاء، ۲/ ۱۵۹؛ فتح البارى، ۷/ ۳۰۱.
  21. بهجة المحافل، ۱/ ۲۶۳؛ حدائق الانوار، ۲/ ۵۸۵
  22. مغازى، ۱/ ۴۴۶؛ الکامل فى التاریخ ۲/ ۱۷۹؛ تاریخ الامم و الملوک، ۲/ ۲۳۵؛ شرح بهجة المحافل، ۱/ ۲۶۳؛ سیرة المصطفى، ۴۹۵؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۲؛ سیره دحلان، ۲/ ۳؛ امتاع الاسماع، ۱/ ۲۲۱؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۱۵؛ البدایة و النهایه، ۴/ ۹۹؛ مجمع البیان، ۲/ ۴۲۷؛ ۸/ ۳۴۱؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۱۸۹؛ وفاء الوفاء، ۴/ ۱۲۰۵.
  23. التنبیه و الاشراف، ۲۱۶؛ زاد المعاد، ۲/ ۱۱۷؛ جوامع السیره، ۱۴۹؛ سیره ابن هشام، ۳/ ۲۳۱؛ العبر، ۲/ ۲/ ۲۹؛ البدایة و النهایه، ۴/ ۱۰۲- ۱۰۳؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۱؛ سیره دحلان، ۲/ ۴؛ سیره حلبى، ۲/ ۳۱۵؛ امتاع الاسماع، ۱/ ۲۱۶؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۲۳؛ نهایة الارب، ۱۷/ ۱۶۸؛ المغازى، ۲/ ۴۴۱؛ عیون الاثر، ۲/ ۵۷
  24. تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۱؛ سیره حلبى، ۲/ ۳۱۵.
  25. البدء و التاریخ، ۴/ ۲۱۷؛ وفاء الوفاء، ۱/ ۳۰۰- ۳۰۱؛ ۴/ ۱۲۰۴؛ المغازى، ۲/ ۴۵۴؛ العبر، ۲/ ۲/ ۲۹؛ سیره ابن هشام، ۳/ ۲۳۱؛ زاد المعاد، ۲/ ۱۷؛ الکامل فى التاریخ، ۲/ ۱۸۰؛ الاکتفاء، ۲/ ۱۶۲؛ انساب الاشراف، ۱/ ۳۴۳؛ تاریخ الاسلام( ذهبى)، ۱/ ۲۳۶؛ تاریخ الامم و الملوک، ۲/ ۲۳۷؛ جوامع السیره، ۱۴۹؛ فتح البارى، ۷/ ۳۰۷؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۴۱۵؛ بهجة المحافل، ۱/ ۲۶۴؛ امتاع الاسماع، ۱/ ۱۲۵؛ مجمع البیان، ۸/ ۳۴۲؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۰۰؛ نهایة الارب، ۱۷/ ۱۶۸
  26. مغازی، ۲/ ۴۵۰- ۲۵۲؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۱۵؛ تاریخ یعقوبى، ۲/ ۳۱۲؛ وفاء الوفاء، ۴/ ۱۲۰۶
  27. تفسیر قمى، ۲/ ۱۷۹؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۲۰.
  28. تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۳؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۲۴؛ الکافى، ۵/ ۴۷؛ نهایة الارب، ۱۷/ ۱۷۸؛ المغازى، ۲/ ۴۷۴؛ عیون الاثر، ۲/ ۶۲؛ سیره ابن هشام، ۳/ ۲۳۷؛ تهذیب سیره ابن هشام، ۱۹۴؛ سیره دحلان، ۲/ ۸؛ زاد المعاد، ۲/ ۱۱۸؛ بهجة المحافل، ۱/ ۲۷۱- ۲۷۲؛ وسائل الشیعة، ۱۱/ ۱۰۵؛ کنز العمّال، ۱/ ۲۹۱؛ جوامع السیره، ۱۵۰؛ الاکتفاء، ۲/ ۱۶۹؛ سیره حلبى، ۲/ ۳۲۱.
  29. امتاع الاسماع، ۱/ ۲۲۴- ۲۲۵؛ مجمع البیان، ۸/ ۳۲۴؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۰۰؛ سیره مغلطاى، ۵۶؛ التنبیه و الاشراف، ۲۱۶؛ وفاء الوفاء، ۱/ ۳۰۱؛ ۴/ ۲۰۴؛ الثقات، ۱/ ۲۲۶؛ الکامل فى التاریخ، ۲/ ۱۸۰؛ سیره ابن هشام، ۳/ ۲۱۳؛ الاختفاء، ۲/ ۱۶۲؛ الوفاء، ۶۹۳؛ مناقب آل ابى طالب، ۱/ ۱۹۷؛ تاریخ الاسلام( ذهبى)، ۲/ ۲۲۳؛ تاریخ الامم و الملوک، ۲/ ۲۳۶- ۲۳۷؛ العبر، ۲/ ۲/ ۲۹؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۱۹۷؛ البدایة و النهایه، ۴/ ۱۰۲؛ المواهب اللدنیه، ۱/ ۱۱۰- ۱۱۲؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۲۴؛ کشف الغمّه، ۱/ ۱۹۷؛ شرح نهج البلاغه، ۴/ ۲۶۷؛ نهایة الارب، ۱۷/ ۱۴۸؛ عیون الاثر، ۱/ ۵۷- ۵۸؛ تهذیب سیره ابن هشام، ۱۹۰؛ دلائل النبوه( بیهقى)، ۳/ ۴۲۸؛ البدء و التاریخ، ۴/ ۲۱۷؛ مختصر التاریخ، ۴۳؛ حبیب السیر، ۱/ ۳۵۹؛ جوامع السیره، ۱۴۹؛ فتح البارى، ۷/ ۳۰۱- ۳۰۷؛ سعد السعود، ۱۳۸.
  30. المغازى، ۲/ ۴۵۷؛ المواهب اللدنیه، ۱/ ۱۱۰؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۰.
  31. الکافى، ۵/ ۴۶؛ وسائل الشیعة، ۱۱/ ۱۰۵.
  32. دلائل النبوه، بیهقى، ج ۳، ص ۴۰۱
  33. المغازى، ج ۲، صص ۴۵۷- ۴۵۵
  34. دلائل النبوة، بیهقى، ج ۳، ص ۴۰۳؛ السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، ص ۲۲۲
  35. المغارى، ج ۲، صص ۴۵۸- ۴۵۷
  36. دلائل النبوه، بیهقى، ج ۳، ص ۴۴۲؛ السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، ص ۲۲۸؛ انساب الاشراف، ج ۱، ص ۳۴۷
  37. سیره مغلطاى، ۵۶؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۲۶؛ الوفاء، ۴/ ۶۹؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۴- ۴۹۲؛ سیره دحلان، ۲/ ۱۲؛ المواهب اللدنیه، ۲/ ۱۱۵؛ حبیب السیر، ۱/ ۳۶۴.
  38. شذرات الذهب، ۱/ ۱۱؛ التنبیه و الاشراف، ۲۱۶؛ مرآة الجنان، ۱/ ۹- ۱۰؛ امتاع الاسماع، ۱/ ۲۳۹؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۲۶؛ انساب الاشراف، ۱/ ۳۴۵؛ بهجة المحافل، ۱/ ۲۷۱؛ المواهب اللدنیه، ۱/ ۱۱۵؛ تفسیر قمى، ۲/ ۱۸۵؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۲۸؛ المغازى، ۲/ ۴۴۰؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۲۹.
  39. وفاء الوفاء، ۱/ ۳۰۱؛ فتح البارى، ۷/ ۳۰۱؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۹۰- ۴۲۹؛ حبیب السیر، ۱/ ۳۴۶؛ امتاع الاسماع، ۱/ ۲۳۹؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۲۶؛ المغازى، ۱/ ۴۱۹.
  40. شذرات الذهب، ۱/ ۱۱؛ تاریخ ابن الوردى، ۱/ ۱۶۲؛ اعلام الوردى، ۹۱؛ مناقب آل ابى طالب، ۱/ ۱۹۸؛ مرآة الجنان، ۱/ ۱۰؛ مجمع البیان، ۸/ ۳۴۲؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۵۲؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۳۰۹.
  41. التنبیه و الاشراف، ۲۱۶؛ العبر، ۲/ ۲؛ ۳۰؛ سیره دحلان، ۲/ ۱۲؛ زاد المعاد، ۲/ ۱۱۸
  42. سیره مغلطاى، ۵۶؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۲۶؛ الوفاء، ۴/ ۶۹؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۴- ۴۹۲؛ سیره دحلان، ۲/ ۱۲؛ المواهب اللدنیه، ۲/ ۱۱۵؛ حبیب السیر، ۱/ ۳۶۴.
  43. عیون الاثر، ۲/ ۵۸؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۴؛ المغازى، ۲/ ۴۶۰؛ سیره حلبى، ۲/ ۳۱۵؛ سیره دحلان، ۲/ ۴- ۵؛ امتاع الاسماع، ۱/ ۲۲۸؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۲۸.
  44. تفسیر قمى، ۲/ ۱۸۶؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۳۰.
  45. متاع الاسماع، ۱/ ۲۳۱- ۲۳۲؛ المغازى، ۲/ ۴۶۸- ۴۶۱؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۳۷؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۲۰۷؛ البدایة و النهایه، ۴/ ۱۰۸؛ الکامل فى التاریخ، ۲/ ۱۸۲؛ تاریخ الامم و الملوک، ۱/ ۲۴۰؛ شرح بهجة المحافل، ۱/ ۲۶۸؛ المواهب اللدنیه، ۱/ ۱۱۳؛ جوامع السیره، ۱۵۱؛ اعلام الورى، ۱۰۱؛ مجمع البیان، ۸/ ۳۴۴؛ سیره حلبى، ۲/ ۳۲۱؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۰۶- ۲۰۷؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۸؛ سیره دحلان، ۲/ ۸؛ انساب الاشراف، ۱/ ۳۴۷؛ الاکتفاء، ۲/ ۱۷۰- ۱۷۱؛ دلائل النبوه (بیهقى)، ۴۳۶؛ العبر، ۲/ ۳۰۲؛ عیون الاثر، ۲/ ۶۳؛ سیره ابن هشام، ۳/ ۲۸۳؛ دلائل النبوه (بیهقى)، ۳/ ۴۴۱- ۴۴۲.
  46. سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۳۷؛ بنگرید: الکامل فى التاریخ، ۲/ ۱۸۲؛ تاریخ الامم و الملوک، ۲/ ۴۲۰؛ سیره ابن هشام، ۴/ ۲۳۸- ۲۳۹؛ سیره دحلان، ۲/ ۸؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۳۱- ۲۳۲؛ مجمع البیان، ۸/ ۳۴۴؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۸؛ دلائل النبوه( ابو نعیم)، ۴۳۶؛ العبر، ۲/ ۲/ ۳۰؛ عیون الاثر، ۲/ ۶۳؛ تاریخ الاسلام( ذهبى)، ۱/ ۲۴۰؛ البدء و التاریخ، ۴/ ۲۱۸؛ جوامع السیره، ۱۵۱؛ الاکتفاء، ۲/ ۱۷۰؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۲۰۷- ۲۰۸؛ سیر اعلام النبلاء، ۱/ ۲۸۱- ۲۸۲؛ مسند احمد، ۶/ ۱۴۱؛ سیره حلبى، ۲/ ۳۲۱؛ صحیح بخارى، ۳/ ۲۳.
  47. عیون الاثر، الاسماع، ۷/ ۷۲؛ سیره ابن هشام، ۳/ ۲۵۰؛ تهذیب سیره ابن هشام، ۲۰۰؛ سیره دحلان، ۲/ ۱۷؛ شرح بهجة المحافل، ۱/ ۲۷۲؛ المواهب اللدنیه، ۱/ ۱۱۶؛ جوامع السیره، ۱۵۴؛ البدایة و النهایه، ۴/ ۱۲۱؛ نهایة الارب، ۱۷/ ۱۹۱؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۲۳۳؛ تاریخ الاسلام( ذهبى)، ۱/ ۲۶۶؛ سیر اعلام النبلاء، ۱/ ۲۸۷؛ سیره حلبى، ۲/ ۲۳۸؛ فتح البارى، ۷/ ۳۱۷؛ تفسیر قمى، ۲/ ۱۸۸؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۳۲؛ الاستیعاب، ۴/ ۳۱۱؛ المفصّل فى تاریخ العرب قبل الاسلام، ۸/ ۳۸۷؛ التراتیب الاداریه؛ الاصابه، ۴/ ۳۰۲- ۴۰۳
  48. امتاع الاسماع، ۱/ ۲۳۲؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۳۲- ۵۳۳؛ البدایة و النهایه، ۴/ ۱۰۵؛ نهایة الارب، ۱۷/ ۱۷۳؛ المغازى، ۲/ ۴۷۰؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۲۸۶؛ الارشاد، ۵۲؛ مناقب آل ابى طالب، ۱/ ۱۹۸؛ کشف الغمّه، ۱/ ۱۹۷- ۱۹۸؛ الکامل فى التاریخ، ۲/ ۱۸۱؛ تاریخ الامم و الملوک، ۲/ ۲۳۹؛ مجمع البیان، ۸/ ۳۴۲؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۰۲؛ عیون الاثر، ۲/ ۶۱؛ سیره ابن هشام، ۳/ ۲۳۵؛ تهذیب سیره ابن هشام، ۱۹۳؛ دلائل النبوه( بیهقى)، ۳/ ۴۳۶- ۴۳۷؛ سیره دحلان، ۲/ ۶؛ شرح نهج البلاغه، ۱۹/ ۶۲؛ جوامع السیره، ۱۵۰؛ الاکتفاء، ۲/ ۱۶۶؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۳۰۲؛ تاریخ الاسلام( ذهبى)، ۱/ ۲۳۸- ۲۳۹؛ الوفاء، ۶۹۳؛ العبر، ۲/ ۲/ ۳۰دحلان، ۲/ ۶؛ شرح نهج البلاغه، ۱۹/ ۶۲؛ جوامع السیره، ۱۵۰؛ الاکتفاء، ۲/ ۱۶۶؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۳۰۲؛ تاریخ الاسلام (ذهبى)، ۱/ ۲۳۸- ۲۳۹؛ الوفاء، ۶۹۳؛ العبر، ۲/ ۲/ ۳۰
  49. امتاع الاسماع، ۱/ ۲۳۲؛ سیره حلبى، ۲/ ۲۱۸؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۳۳؛ الکامل فى التاریخ، ۲/ ۱۸۱؛ المغازى، ۲/ ۴۷۰؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۶؛ عیون الاثر، ۲/ ۶۱؛ دلائل النبوه-( بیهقى)، ۳/ ۴۷۳؛ سیره دحلان، ۲/ ۶؛ شرح نهج البلاغه، ۱۹/ ۶۲- ۶۳؛ ۱۵/ ۸۵- ۸۶؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۲۰۲- ۲۰۳؛ تاریخ الاسلام( ذهبى)، ۱/ ۲۳۹؛ العبر، ۲/ ۲/ ۳۰
  50. . مجمع البیان، ۸/ ۳۴۲؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۰۲؛ شرح نهج البلاغه، ۱۴/ ۲۳۷
  51. مجمع البیان، ۱۸/ ۳۴۲؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۰۲؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۶؛ حبیب السیر، ۱/ ۳۶۱؛ ینابیع الموده، ۹۵
  52. مجمع البیان، ۸/ ۳۴۲؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۰۲؛ ۴۱/ ۸۸؛ مناقب آل ابى طالب، ۳/ ۱۳۵
  53. تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۶.
  54. الخصال، ۲/ ۳۶۸؛ الاختصاص، ۱۶۷
  55. تفسیر قمى، ۲/ ۱۸۲- ۱۸۳؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۲۵
  56. مناقب آل ابى طالب، ۱/ ۱۹۸.
  57. شرح نهج البلاغه، ۱۹/ ۶۳- ۶۴؛ الارشاد، ۵۹- ۶۰؛ عیون الاثر، ۲/ ۶۱؛ اعلام الورى، ۱۹۴- ۱۹۵؛ المغازى، ۲/ ۴۷۰- ۴۷۱؛ حبیب السیر، ۱/ ۳۶۱؛ مناقب آل ابى طالب، ۳/ ۱۳۵؛ بحار الانوار، ۴۱/ ۸۸- ۸۹؛ ۲۰/ ۲۰۳- ۲۰۵؛ ۲۲۵- ۲۲۸؛ ۲۵۴- ۲۵۶؛ تفسیر قمى، ۲/ ۱۸۱- ۱۸۵؛ کشف الغمّه، ۱/ ۲۰۴؛ سیره دحلان، ۲/ ۶- ۷؛ سیره حلبى، ۲/ ۳۱۹
  58. کشف الغمّه، ۱/ ۲۰۵؛ ینابیع الموده، ۹۴- ۹۵؛ اعلام الورى، ۱۹۴؛ مناقب آل ابى طالب، ۳/ ۱۳۶؛ شرح نهج البلاغه، ۱۳/ ۲۶۱؛ ۲۸۵؛ ۱۹/ ۶۱؛ الطرائف، ۶۰؛ کنز الفوائد، ۱۳۷؛ مجمع البیان، ۸/ ۳۴۳؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۰۵؛ نهج الحق، ۲۱۷
  59. امتاع الاسماع، ۱/ ۲۳۲
  60. المغازى، ج ۲، ص ۴۷۲؛ دلائل النبوه، بیهقى، ج ۳، ص ۴۳۷؛ در نقلهاى دیگر تصریح شده که امام على علیه السلام او را کشته است نک: دلائل النبوه، بیهقى، ج ۳، ص ۴۳۸؛ المغازى، ج ۲، ص ۴۹۶؛ گفتنى است که نقلى حکایت از زخمى شدن سر امام به دست عمرو دارد؛ نک: انساب الاشراف، ج ۱، ص ۳۴۵؛ اشعار زیبایى از امام در برابر رجزخوانیهاى عمر روایت شده است؛ نک: دلائل النبوه، بیهقى، ج ۳، ص ۴۳۹- ۴۳۸؛ عیون الاثر، ج ۲، ص ۹۳
  61. مناقب آل ابى طالب، ۲/ ۱۱۵؛ بحار الانوار، ۴۱/ ۵۱.
  62. ر این باره بنگرید: کنز العمّال، ۱۲/ ۲۱۹؛ تاریخ بغداد، ۱۳/ ۱۹؛ مقتل الحسین( خوارزمى)، ۴۵؛ مستدرک حاکم، ۳/ ۳۲؛ مناقب خوارزمى، ۵۸؛ مناقب آل ابى طالب، ۱۳/ ۱۳۸؛ شرح المواقف، ۸/ ۳۷۱؛ فرائد السمطین، ۱/ ۲۵۶؛ شواهد التنزیل، ۲/ ۱۴؛ هدایة المرتاب، ۱۴۸؛ التفسیر الکبیر، ۳۲/ ۳۱؛ فضائل الخمسه فى الصالح السته، ۳/ ۳۲۳؛ حبیب السیر، ۱/ ۳۶۲؛ ینابیع الموده، ۹۴- ۹۶؛ سعد السعود، ۱۳۹؛ الطرائف، ۶۰؛ کنز الفوائد، ۱۳۷؛ سیره حلبى، ۲/ ۳۱۹- ۳۲۰؛ شرح المقاصد، ۵/ ۲۹۸؛ فردوس الاخبار، ۳/ ۴۵۵؛ نفحات اللاهوت، ۹۱؛ مجمع البیان، ۸/ ۳۴۳؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۰۵؛ احقاق الحق( ملحقات)، ۱۶/ ۴۰۳؛ ۶/ ۶۵؛ حیاة الحیوان، ۲۷۴؛ روضة الاحباب، ۳۲۷؛ مفتاح النجاه، مناقب على( ع)، ۲۶
  63. بحار الانوار، ۲/ ۲۰۵؛ مجمع البیان، ۸/ ۳۴۳؛ شواهد التنزیل، ۲/ ۱۲
  64. شرح نهج البلاغه، ۱۹/ ۶۰؛ احقاق الحق، ۶/ ۸؛ سیرة المصطفى، ۵۰۳؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۷۳
  65. تجارب الامم، ۱/ ۱۵۰- ۱۵۲؛ المغازى، ۲/ ۴۸۱- ۴۸۴؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۴۱- ۵۴۵؛ الکامل فى التاریخ، ۲/ ۱۸۲؛ امتاع الاسماع، ۱/ ۲۳۶- ۲۳۸؛ البدایة و النهایه، ۴/ ۱۱۱- ۱۱۲؛ تاریخ الامم و الملوک، ۲/ ۲۴۲- ۲۴۳؛ تاریخ ابن الوردى، ۱/ ۱۶۲؛ سیره ابن هشام، ۳/ ۲۴۰- ۲۴۲؛ تفسیر قمى، ۲/ ۱۸۱- ۱۸۶؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۳۲- ۲۰۷- ۲۰۸؛ ۲۲۴؛ ۲۲۸- ۲۲۹؛ مجمع البیان، ۸/ ۳۴۴؛ نهایة الارب، ۱۷/ ۱۷۵- ۱۷۷؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۹۰؛ العبر، ۲/ ۲/ ۳۰- ۳۱؛ عیون الاثر، ۲/ ۶۴- ۶۵؛ حبیب السیر، ۱/ ۳۶۳؛ جوامع السیره، ۱۵۱- ۱۵۲؛ الاکتفاء، ۲/ ۱۷۲- ۱۷۴؛ شرح الاخبار، ۱/ ۲۹۷- ۲۹۹؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۲۱۴- ۲۱۶؛ تاریخ الاسلام (ذهبى)، ۲۴۱- ۲۴۲؛ سیره حلبى، ۲/ ۳۴۲؛ فتح البارى، ۷/ ۳۰۹؛ تهذیب سیره ابن هشام، ۱۹۴- ۱۹۶؛ دلائل النبوه (بیهقى)، ۲۱۹- ۲۲۰؛ زاد المعاد، ۲/ ۱۱۸؛ بهجة المحافل، ۱/ ۲۶۷- ۶۷۱.
  66. سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۴۰؛ بنگرید: تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۹۰؛ اعلام الورى، ۱۰۰؛ الکافى، ۸/ ۲۳۳؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۶۸- ۲۶۹؛ سیره دحلان، ۲/ ۱۲؛ المغازى، ۲/ ۴۸۷؛ سیره حلبى، ۲/ ۳۲۴.
  67. امتاع الاسماع، ۱/ ۲۳۸؛ المغازى، ۲/ ۴۸۸؛ سیره دحلان، ۱۲ و ۲/ ۸؛ حبیب السیر، ۱/ ۳۶۴.
  68. تاریخ یعقوبى، ۲/ ۵۰؛ بنگرید: الخرائج و الجرائح، ۱۵۲؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۴۹
  69. احزاب( ۳۳): ۹.
  70. سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۶۴.
  71. سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۷۴- ۵۴۹؛ کنز العمّال، ۱۰/ ۲۸۲- ۲۸۵؛ تجارب الامم، ۲/ ۱۵۲- ۱۵۳؛ امتاع الاسماع، ۱/ ۲۳۹؛ الکامل فى التاریخ، ۲/ ۱۸۴؛ تاریخ الامم و الملوک، ۲/ ۲۴۴؛ البدایة و النهایه، ۴/ ۱۱۳- ۱۱۵؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۲۱۷- ۲۲۱؛ اعلام الورى، ۱۰۱؛ عیون الاثر، ۲/ ۶۵- ۶۶؛ سیره ابن هشام، ۳/ ۲۴۳؛ مجمع البیان، ۸/ ۳۴۴- ۳۴۵؛ نهایة الارب، ۱۷۴/ ۱۷۷- ۱۷۸؛ المغازى، ۲/ ۴۸۹- ۴۹۰؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۹۱- ۴۹۲؛ الکافى، ۸/ ۲۷۸- ۲۷۹؛ تفسیر قمى، ۲/ ۱۸۷؛ مستدرک حاکم، ۳/ ۳۱؛ الاکتفاء، ۲/ ۱۷۴- ۱۷۵؛ السنن الکبرى، ۹/ ۱۴۸- ۱۴۹.
  72. سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۷۴- ۵۴۹؛ کنز العمّال، ۱۰/ ۲۸۲- ۲۸۵؛ تجارب الامم، ۲/ ۱۵۲- ۱۵۳؛ امتاع الاسماع، ۱/ ۲۳۹؛ الکامل فى التاریخ، ۲/ ۱۸۴؛ تاریخ الامم و الملوک، ۲/ ۲۴۴؛ البدایة و النهایه، ۴/ ۱۱۳- ۱۱۵؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۲۱۷- ۲۲۱؛ اعلام الورى، ۱۰۱؛ عیون الاثر، ۲/ ۶۵- ۶۶؛ سیره ابن هشام، ۳/ ۲۴۳؛ مجمع البیان، ۸/ ۳۴۴- ۳۴۵؛ نهایة الارب، ۱۷۴/ ۱۷۷- ۱۷۸؛ المغازى، ۲/ ۴۸۹- ۴۹۰؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۹۱- ۴۹۲؛ الکافى، ۸/ ۲۷۸- ۲۷۹؛ تفسیر قمى، ۲/ ۱۸۷؛ مستدرک حاکم، ۳/ ۳۱؛ الاکتفاء، ۲/ ۱۷۴- ۱۷۵؛ السنن الکبرى، ۹/ ۱۴۸- ۱۴۹.
  73. المغازى، ۲/ ۴۲۹؛ امتاع الاسماع، ۱/ ۲۴۰؛ خاتم النبیین، ۲/ ۱۴۲؛ انساب الاشراف، ۱/ ۳۴۴؛ النزاع و التخاصم، ۱۷- ۱۸؛ الغدیر، ۳/ ۲۱۲
  74. لمعرفة والتاریخ، ج ۲، ص ۶۲۲؛ حلیة الاولیاء، ج ۴، ص ۳۴۵؛ عیون الاثر، ج ۲، ص ۹۹؛ دلائل النبوه، بیهقى، ج ۳، صص ۴۵۸- ۴۵۷؛ در پاورقى همو از: کتاب بخارى، ج ۵، ص ۴۸

منابع

  • سیره رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم‌، رسول جعفریان، دلیل ما، قم‌، ۱۳۸۳ش‌.
  • سیرت جاودانه/ ترجمه‌ الصحیح من سیرة النبی الأعظم‌، جعفر مرتضى العاملى/ مترجم محمد سپهرى‌، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامى‌، ۱۳۸۴ش‌.
  • مغازى تاریخ جنگهاى پیامبر(ص)، محمد بن عمر واقدى (م ۲۰۷)، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، مرکز نشر دانشگاهى، چ دوم، ۱۳۶۹ش.
  • تاریخ پیامبر اسلام‌، محمد ابراهیم آیتى، دانشگاه تهران، تهران، ۱۳۷۸ش‌.
غزوات پیامبر اکرم (ص)
2 هجری غزوه ودّان * غزوه بواط * غزوه عشيره‌ * غزوه كدر * غزوه بنى قينقاع * غزوه سويق‌
3 هجری غزوه بدر * غزوه غطفان‌ * غزوه احد * غزوه حمراء الأسد
4 هجری غزوه بنى نضير * غزوه ذات الرقاع * غزوه بدر الموعد
5 هجری غزوه دومة الجندل‌ * غزوه خندق یا احزاب * غزوه بنى قريظه‌
6 هجری غزوه بنى لحيان * غزوه ذى قرد * غزوه بنى مصطلق * غزوه حديبيه
7 هجری غزوه خيبر
8 هجری غزوه فتح مكه‌ * غزوه حنين * غزوه طائف‌
9 هجری غزوه تبوك‌
حضرت محمد (صلی الله علیه و آله)
رحمة للعالمین.jpg
رویدادهای مهم زندگی
حمله اصحاب فیل به مکهسفر پیامبر اکرم به شامازدواج با حضرت خدیجه کبری (س) • گذاشتن سنگ حجرالاسود در جای خویش • مبعثمعراجولادت حضرت فاطمه سلام الله علیهارفتن به شعب ابی طالبعام الحزنسفر به طائفهجرت به مدینهازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س)غزوه بدرغزوه احدغزوه احزابصلح حدیبیهغزوه خیبرسریه ذات السلاسل فتح مکهغزوه حنینغزوه تبوکغدیر خم
بستگان
امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (ع) •عبدالله بن عبدالمطلب(س) • عبدالمطلبابوطالب(ع) • حمزه بن عبدالمطلب(ع) • عباس بن عبدالمطلبابولهبجعفر طیارآمنه(س) • فاطمه بنت اسد(س) • خدیجه کبری(س) • حضرت زهرا(س) • امام حسن(ع) • امام حسین(ع) • حضرت زینب(س)
اصحاب
سلمان فارسیعمار بن یاسرابوذرمقدادابوسَلَمه مخزومىزيد بن حارثهعثمان بن مظعونمصعب بن عمیرابوبکرطلحهزبیرعثمان بن عفانعمر بن خطابسعد بن ابی وقاصعبدالله بن مسعوداسعد بن زرارهسعد بن معاذسعد بن عبادهعثمان بن حنیفسهل بن حنیفابو ایوب انصاری حذیفة بن یمانخالد بن سعيدخزیمة بن ثابتعبدالله بن رواحهاویس قرنیعبدالله بن مسعود بلال حبشی
مکان های مرتبط
مکهمدینهغار حراکعبهشعب ابوطالبغدیر خمفدکبقیعغار ثورمسجد قبامسجد النبیمسجد الحرام