مختصر نویسی متوسط است
مقاله مورد سنجش قرار گرفته است

صلح حديبيه

از دانشنامه‌ی اسلامی
(تغییرمسیر از صلح حدیبیه)
پرش به ناوبری پرش به جستجو

صلح حُدَیبیه، پیمان صلحی است که در منطقه حدیبیه در سال ششم هجری بین حضرت محمد (صلی‌ اللّه‌ علیه‌ و آله‌ و سلم) و مشرکان مکه امضا شد و در سوره فتح از آن به عنوان «فتح المبین» یاد شده است.

مکان و زمان صلح حدیبیه

به نوشته یاقوت حموی، حدیبیه ـ که اهل حجاز آن را به تشدید (حدیبیّه) و عراقیان به تخفیف یاء می‌خوانند ـ نام قریه‌ای در یک منزلی مکه و نُه منزلی مدینه است.[۱] به گفته وی، قسمتی از آن داخل حرم و قسمت دیگر خارج از حرم قرار دارد و نام آن برگرفته از اسم چاه حدیبیه یا درختی به نام حَدْباء است که در آن ناحیه قرار داشتند.[۲]

به روایت ابن اسحاق: رسول خدا -صلّى اللّه علیه و آله- پس از غزوه بنى مصطلق، ماه رمضان و شوّال را در مدینه بود و در ماه ذى‌ قعده به قصد عمره بى ‌آن که جنگى در نظر داشته باشد آهنگ مکه کرد.

واقدی تاریخ حرکت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را رمضان سال ششم می داند.[۳]

حرکت به سوی حدیبیه

رسول خدا (ص) در خواب دیدند که وارد خانه کعبه شد، و سر خود را تراشید، و کلید خانه را گرفت، و همراه کسان دیگرى که به عرفات مى‌رفتند به عرفات رفت و وقوف فرمود. پیامبر (ص) اصحاب را براى انجام عمره دعوت فرمود، و ایشان هم شتابان آماده خروج شدند.[۴]

آن حضرت دستور داد که تنها با یک شمشیر غلاف شده حرکت کرده و از برداشتن هر نوع سلاح دیگر خوددارى کنند. این بدان دلیل بود که بر همه اعراب و نیز قریش ثابت شود رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم تنها قصد انجام عمره داشته و به هیچ روى سر جنگ ندارد. سعد بن عباده و عمر بن خطّاب از آن حضرت خواستند تا احتیاطاً سلاح بردارند تا اگر دشمن دست به اقدامى زد آماده باشند. عمر به پیامبر (ص) عرض کرد: در حالى که از ابوسفیان مى ‌ترسیم، آیا صحیح است که آلات و ابزار جنگى با خود برنداریم؟ پیامبر (ص) فرمودند: مهم نیست، و به هر حال من دوست نمى ‌دارم که در حال تشرف براى عمره، با خود اسلحه حمل کنم.[۵]

پیامبر (ص)، ابن امّ مکتوم (یا نمیلة بن عبد اللّه لیثى‌) را در مدینه جانشین خود فرمود، و روز دوشنبه اول ماه ذى قعده از مدینه بیرون آمدند. آن حضرت در خانه خود غسل فرمود، از در خانه بر قصواء، ناقه خود سوار شدند، و مسلمانان هم بیرون آمدند. هنگام ظهر در ذى الحلیفه نماز گزاردند، و دستور فرمودند تا شترها و گاوهاى قربانى را آوردند و بر آنها جل انداختند، و سپس شخصا شانه برخى از آنها را خراش مختصرى دادند که مشخص باشد.

تعداد مسلمانان در این غزوه

تعداد مسلمانان هزار و ششصد نفر بود، و گفته ‌اند هزار و چهار صد نفر بوده، و هم گفته ‌اند هزار و پانصد و بیست و پنج نفر بوده‌اند. از قبیله اسلم صد نفر، و به قولى هفتاد نفر، همراه آن حضرت بودند، چهار زن هم همراه ایشان بودند: امّ سلمه همسر پیامبر (ص)، و امّ عماره، و امّ منیع، و امّ عامر اشهلى.[۶] در بعضی از کتب به نقل از حذیفة بن یمان تعداد مسلمانان هفتصد نفر ذکر شده است.[۷]

مُحرِم شدن در شجره

پیامبر وارد مسجد شجره (مسجد ذى الحلیفه) شدند و دو رکعت نماز گزاردند، و از مسجد بیرون آمدند و بر مرکب خود سوار شدند و همانجا بر در مسجد مرکب خود را رو به قبله نگاه داشتند و مُحرم شدند و با چهار کلمه تلبیه گفتند: «لبیک، اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، انّ الحمد و النعمة لک و الملک، لا شریک لک». بیشتر مسلمانان با احرام آن حضرت مُحرم شدند، برخى هم در جحفه محرم شدند.[۸]

عدم همراهی برخی قبایل با پیامبر

در طول راه از بدویان خواستند تا وى را همراهى کنند. آنان از پذیرفتن دعوت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم خوددارى کردند، گویا ترس عمده آنان از این به ظاهر بى‌ احتیاطى مسلمانان بود که سلاحى همراه نداشتند. اعراب بر این باور بودند که این سپاه بازگشت ندارد، زیرا به سوى مردم مسلحى مى‌ رود که هنوز خاطره مصیبت بدر را در ذهن دارند.[۹] این قبایل عبارت بودند از: بنى بکر، مزینه و جهینه که با یک دیگر مى‌ گفتند، آیا محمد مى‌ خواهد به وسیله ما با قومى جنگ کند که از لحاظ مرکب و اسلحه کاملا آماده ‌اند؟ حتما محمد و اصحابش یک لقمه چرب و نرم خواهند بود! و هرگز نه خودش و نه یارانش از این سفر برنخواهند گشت! زیرا نه عده‌اى دارند و نه ساز و برگى![۱۰]

قبول نکردن هدیه مشرکان

پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در راه به گروهى از بنى نَهْد برخوردند، و از آنان خواستند تا اسلام را بپذیرند، اما آنها قبول نکردند. پس از آن قدرى شیر براى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرستادند، ایشان نپذیرفت و فرمود: لا أقْبَلُ هدیةَ مُشْرِک، هدیه مشرک را نمى‌پذیرم. پس از آن مقدارى شیر از آنان خریدند که سبب خشنودى آنها گردید.[۱۱]

سقای سپاه اسلام

هنگامى که رسول خدا به جحفه نزول اجلال کرد، در آنجا آب نیافت. سعد بن مالک را با شتران آب کش در پى آب فرستاد. وى مسافتى پیموده، رفته و مراجعت کرد و گفت قدم هایم از ترس دشمنان تاب حرکت نداشتند. پیغمبر فرمود بنشین دیگرى را بدین کار امر فرمود. او هم به محلى که رفیقش رفته رسیده و برگشت و سوگند یاد کرد که قدم هایم یاراى رفتن نداشتند.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، حضرت على (علیه السلام) را طلبیده و او را براى بدست آوردن آب مأموریت داد. وى حسب الامر قدم در راه گذارد، لیکن مردم مسلم می داشتند که او هم مانند دیگران بیمناک شده دست خالى برمی گردد. حضرت على (علیه السلام) با توکل به خدا پا به بیابان سوزانى گذاشته و آب آورد. صداى بانک شتران آب کش که بگوش پیغمبر(ص) رسید تکبیر گفت و امیرالمؤمنین على (علیه السلام) را دعا کرد.[۱۲]

وحشت قریش از کاروان مسلمانان

زمانى که خبر نزدیک شدن مسلمانان به قریش رسید آنها را ترساند.[۱۳] آنان به رایزنى با یکدیگر پرداخته و مصمم شدند تا از ورود آن حضرت به مکه جلوگیرى کنند. تصور آنان بر این بود که با توجه به وضعیت جنگى حاکم بر روابط آنان با رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم، ورود آنان به مکه، حتى براى انجام عمره، لطمه‌اى بر حیثیت قریش خواهد بود. در آن صورت اعراب تصور خواهند کرد که مسلمانان تا اندازه‌اى قدرتمند شده ‌اند که به راحتى مى ‌توانند به مکه درآیند.

قریشیان هم پیمانان خود مانند ثقیف و احابیش را به یارى طلبیده، دویست سوار را به فرماندهى خالد بن ولید به سوى منطقه غمیم فرستادند. خودشان نیز کودکان خود را برداشته در وادى بَلْدح که در راه خروجى مکه به سمت حدیبیه بود مستقر شدند. جاسوسانى نیز بر کوههای اطراف گماشتند تا مراقب حمله مسلمانان از نواحى مختلف باشند.[۱۴] قریش به وفور شترانى را ذبح کرده در چهار نقطه مکه اعراب را اطعام کردند.

رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم با شنیدن این خبر به مشاورت با اصحاب نشست. رایزنى در این بود که، آیا آنان باید با سواران دشمن رودررو مى‌شدند یا آنکه آنها را رها کرده به سراغ کسانى مى‌رفتند که در شهر بودند. عقیده عمومى آن بود که براى انجام عمره راهى شهر شوند، هر کسى در برابرشان ایستاد با وى بجنگند. آن حضرت پس از عبور از راههاى سختى که به هدف دور شدن از سواران دشمن بود، در منطقه «حدیبیه» واقع در ۲۲ کیلومترى غرب شهر مکه -در راه جده- فرود آمد. سواران دشمن نیز در نزدیکى آنان مستقر شدند.

خواندن نماز خوف

در اینجا رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به دلیل نزدیکى دشمن، نماز خوف خواندند. گفته شده که آیه 102 سوره نساء در این باره نازل شده است: «و چون تو میانشان باشى، و برایشان اقامه نماز کنى، باید که گروهى از آنها با تو به نماز بایستند و سلاحهاى خویش را بردارند. و چون سجده به پایان بردند، برابر دشمن شوند تا گروه دیگر که نماز نخوانده‌اند بیایند و با تو نماز بخوانند. آنان نیز هوشیار باشند و سلاحهاى خویش بگیرند. زیرا کافران دوست دارند که شما از سلاحها و متاع خویش غافل شوید، تا یکباره بر شما بتازند.»

واقدی می نویسد: «ابن عباس گوید: این اولین مرتبه بود که رسول خدا (ص) نماز خوف گزاردند. سفیان بن سعید، با اسناد خود برایم از ابن عیاش زرقى نقل کرد، که گفته است: من هم در آن روز همراه رسول خدا (ص) بودم و آن حضرت چنین نماز گزاردند. ابن عیاش هم گوید: این اولین بارى بود که رسول خدا (ص) نماز خوف گزاردند. ربیعة بن عثمان، از وهب بن کیسان، از جابر بن عبدالله برایم نقل کرد که گفت: پیامبر (ص) اولین بار در جنگ ذات الرّقاع نماز خوف گزاردند،...».[۱۵]

دلایل قریش برای صلح با مسلمانان

از جلمه دلایل این صلح می توان به موارد زیر اشاره کرد:

  1. خستگی قریش: قریش در طول این سال ها توان جنگی خود را از دست داده بود و بسیاری از سران و مردان آن کشته شده بودند، در حالی که روز به روز به تعداد مسلمانان افزوده می شد و توان آنها بالا می رفت.
  2. متمدن تر بودن قریش نسبت به سایر قبایل: قریش همانند بدویان بیابانى نبود که تنها در اندیشه جنگ باشد، بلکه مى ‌توانست به صلح نیز بیندیشد.
  3. در خطر بودن اقتصاد قریش: اگر قرار باشد جنگى بى‌ حاصل برپا شود، آن هم با همه تبعات سخت آن، یکى از این تبعات، قطع راه تجارتى قریش است، چه بهتر که درباره صلح نیز فکرى شود.

به هر روى سران قریش تا این اندازه پختگى سیاسى داشتند که بفهمند جنگ با مسلمانان آن هم با هدف براندازى، دیگر از توان آنان خارج شده است.

زمانى که بُدَیل بن ورقاء به حدیبیه آمد، پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمودند: قریش قومى هستند که از جنگ ضرر و زیان دیده و جنگ آنان را به ستوه آورده است.[۱۶] اعتقاد رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم چنین بود که قریش با توجه به شکستى که در احزاب متحمل شده و به علاوه همه تجربه ‌هاى گذشته، در طى قریب بیست سال از آغاز بعثت، فکر حمله به اسلام را از سر بیرون کرده.

سهیل بن عمرو نیز در مذاکرات خود گفت که جنگ خواسته فرومایگان ماست و علاقه ‌اى بدان نداریم.[۱۷]

مذاکره قریش و مسلمانان برای صلح

مذاکره کنندگان قریش

بدیل بن ورقاء خزاعى‌:

در محدوده مکه، رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم همپیمانانى از قبیله خزاعه داشت که در طول جنگهایش با قریش، بهره فراوان اطلاعاتى از آنان گرفته بود.[۱۸] یکى از رهبران آنان بدیل بن ورقاء خزاعى بود که در ایام استقرار رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در حدیبیه، تماسهایى با آن حضرت داشت.

رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم براى رام کردن قریش و گرفتن اجازه براى انجام عمره، حاضر بود شرایطى را بپذیرد. در این هنگام، بدیل بن ورقاء نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم آمد. وی گفت: شما در مورد جنگ با قوم خودت که سران عرب هستند، فریفته شده‌ اى، به خدا قسم من هیچ کس را که آبرویى داشته باشد، همراه تو نمى‌ بینم، بعلاوه آنچنان که مى‌ بینم شما هیچ گونه سلاحى هم ندارید، ما همواره دوست داشته ‌ایم که محمد پیروز شود. ولى حالا مى ‌بینم که قریش با همه افراد و اموال خود بقصد جنگ با شما به منطقه بلدح بیرون آمده ‌اند و همه دام هاى خود را هم همراه آورده‌اند، و در مورد اطعام لشکر بر یک دیگر پیشى مى‌ گیرند. هر کس که پیش آنها مى‌ آید پرواری ها را به خوراکش مى‌ دهند، و بدین وسایل خود را براى جنگ با شما تقویت مى ‌کنند، بنابر این تصمیم خود را بگیرید و درست بیندیشید.

پیامبر (ص)، در پاسخ او فرمود: ما براى جنگ با هیچ کس نیامده ‌ایم، بلکه آمده ‌ایم تا بر این خانه طواف کنیم و هر کس ما را از این کار باز دارد با او جنگ مى‌ کنیم، قریش هم قومى هستند که جنگ براى آنها زیان بخش بوده و آنها را به ستوه آورده است، حال اگر بخواهند ممکن است براى آنها مهلتى و مدتى معین کنم که در آن مدت در امان باشند، و مردم را به حال خود واگ