مقاله مورد سنجش قرار گرفته است

غزوه حنین

از دانشنامه‌ی اسلامی
پرش به ناوبری پرش به جستجو

«غزوه حنین» از غزوات پیامبر اسلام، در سال هشتم هجری و بلافاصله پس از فتح مکه اتفاق افتاد. این غزوه برای مقابله با قبیله هوازن بود که قصد داشتند به سپاه اسلام حمله کنند. در این غزوه نیز مانند غزوه احد، مسلمانان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را تنها گذاشته و فرار کردند، ولی با پایداری برخی اصحاب و خاندان پیامبر (صلی الله علیه وآله) دشمن شکست خورد و غنایم بسیاری به دست آمد.

سپاه دشمن

پس از انتشار خبر فتح مکه، قبایل «هوازن» (جز کعب و کلاب)، ثقیف، نصر و جشم همگى و «سعد بن بکر» و ۱۰۰ مرد از «بنى هلال» فراهم شدند و سر به طغیان برداشتند و گفتند: محمد با قومى بر نخورده است که بتوانند به خوبى جنگ کنند، اکنون شما هماهنگ شوید و پیش از آنکه او به سوى شما بیاید، شما به سوى او بروید.[۱]

رهبرى هوازن در دست مالک بن عوف نصرى بود که سى سال بیشتر نداشت و فردى متکبر بود.[۲]

قبیله ثقیف در آن هنگام دو سالار داشت، یکى قار بن اسود بن مسعود که سالار هم پیمانان (خاندان احلاف) ایشان بود، و به آنها فرماندهى داشت، و دیگرى ذو الخمار سبیع بن حارث که نام او را احمر بن حارث هم گفته‌ اند، و او از خاندان بنى مالک بود و ثقیف فرماندهى او را پذیرفته بودند، و همگى با هوازن هماهنگ شده و تصمیم به حرکت به سوى پیامبر اکرم گرفتند.[۳]

درید بن الصّمّه همراه بنى جشم به یارى هوازن آمد. او در آن هنگام یکصد و شصت سال عمر داشت و پیر مردى سخت فرتوت بود، و از او فقط براى فرخندگى و شناسایى به فنون جنگ استفاده مى‌ شد.

مالک بن عوف دستور داد تا همه سپاهیان، زنان و کودکان و نیز شتران و گاوان و گوسفند خود را به همراه بیاورند. دلیل او براى این اقدام آن بود تا همه بدانند که از جان و ناموس و مال خود دفاع مى ‌کنند.[۴]

درید در واکنش به این اقدام مالک دست بر هم زد و گفت: این بزچران را چه به جنگ؟ مگر کسى که بگریزد چیزى مانع گریزش مى‌شود؟ اگر جنگ به نفع شما باشد جز مردان و شمشیر و نیزه‌شان چیز دیگرى مفید نیست، و اگر به زیان شما باشد در مورد مال و خاندان خود رسوا مى‌ شوید.[۵]

به هر حال مالک، بر خلاف توصیه پیران قبیله و على رغم تخلف برخى طوایف هوازن، اقدام‌ به تشکیل سپاهى در منطقه اوطاس کرد.[۶]

سپاه مسلمانان

رسول خدا (صلی الله علیه وآله) روز شنبه، شش شب از شوال گذشته از مکه بیرون آمد. ایشان عتّاب بن اسید را در مکه براى اقامه نماز، و معاذ بن جبل را براى تعلیم فقه و سنت اسلامى باقى گذاشت.[۷]

پیامبر (صلی الله علیه وآله) همراه دوازده هزار نفر از مسلمانان از مکه بیرون آمدند، (ده هزار نفر از اهالى مدینه و دو هزار نفر اهل مکه).[۸] در غزوه حنین مردم مکه نیز همراه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بودند. آنان چندان علاقمند به پیروزى آن حضرت نبودند بلکه براى دیدن نتیجه این جنگ و بهره مندى از غنایم، سپاه را همراهى مى‌کردند.[۹] این مسأله مشکل مهمى براى سپاه بود. کافى بود تا شمارى از اینان از صحنه نبرد بگریزند، در آن صورت تمام سپاه از هم متلاشى مى‌شد.

تقریبا بدون استثناء مردان بزرگ مکه، که هنوز کافر هم بودند، پیاده و سواره همراه پیامبر (صلی الله علیه وآله) راه افتادند تا ببینند کدام طرف پیروز مى ‌شود تا در هر صورت از غنایم بهره ‌مند گردند، در عین حال بدشان نمى‌آمد که صدمه و شکست از محمد (صلی الله علیه وآله) و اصحاب او باشد. ابوسفیان بن حرب هم از پى لشکر روان شد و اگر به زره یا نیزه یا چیزهاى دیگرى بر مى‌ خورد که از سپاه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) افتاده بود جمع مى‌ کرد و تیرها را هم در تیردان قرار مى ‌داد و بر شتر خود مى‌نهاد آنچنان که بار سنگینى بر شترش جمع شد.[۱۰]

حادثه ذات انواط

شمار فراوانى از این مسلمانان، نومسلمانانى بودند که طى دو سال پس از حدیبیه ایمان آورده بودند و طبعاً آشنایى با معارف دینى و عمق نگرش توحیدى نداشته و از لحاظ روحى نیز آمادگى کافى براى انجام رسالت دینى خود نداشتند. شاهد آن، واقعه‌ اى است که در مسیر حُنَین پیش آمد. یکى از مقدسات مشرکان در جاهلیت، درختى بود که آن را «ذات انواط» مى‌نامیدند. دلیل نامگذارى آن به «انواط» این بود که مشرکان به دلیل قداستى که داشت، اسلحه خود را بر آن مى‌ آویختند و در اطراف آن اعتکاف مى‌ کردند.

زمانى که مسلمانان در راه حنین بودند، درخت بزرگى پدیدار شد. به رسول خدا (صلی الله علیه وآله) عرض کردند: همان‌طور که براى مشرکان ذات انواط بود، براى ما نیز ذات انواطى قرار ده. رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در برابر این درخواست دو بار تکبیر گفتند و فرمودند: سوگند به کسى که جانم در کف اختیار اوست، چیزى گفتید که قوم موسى به او گفتند. آنگاه این آیه را تلاوت کردند: «و بنى اسرائیل را از دریا گذرانیدیم. آنگاه بر قومى گذشتند که به پرستش بتهاى خود دلبسته بودند. گفتند: اى موسى همان‌ طور که آنها را خدایانى است براى ما هم خدایى قرار ده [اجْعَلْ لَنا إِلهاً کما لَهُمْ آلِهَةٌ] موسی گفت: شما مردمى بى خرد هستید».[۱۱]

فرار مسلمانان از جنگ

سپاه هوازن به فرماندهى مالک بن عوف در وادى حنین -در فاصله سى کیلومترى مکه- مستقر شد. انس بن مالک یکى از روایان اخبار حنین گوید: مردان هوازان جلو، و پشت سر آنان شتران و گوسفندان و زنان نیز سوار بر شتران بودند و از این طریق سیاهى لشکر بزرگى را تدارک دیده بودند. او مى ‌گوید: وادى حنین، منطقه پر شِعب بود و تنگه ‌هاى فراوانى داشت. گروه هاى مختلفى از هوازن در این شعب ‌ها و تنگه ‌ها پنهان شده بودند.

پیامبر (صلی الله علیه وآله) همان روزى که از مکه حرکت کردند افراد قبیله سلیم را به عنوان مقدمه سواران اعزام فرمودند و خالد بن ولید هم فرمانده مقدمه بود. ناگهان از میان شعب ها، حمله متحدى آغاز شد. بنی سلیم روى به فرار نهاد و پس از ایشان مردم مکه و سپس عموم مسلمانان بدون اینکه به هیچ چیز توجه کنند رو به گریز نهادند. حمله مشرکان پیش از طلوع آفتاب در آخرین ساعات شب بوده است.[۱۲]

ام حارث مى‌ گوید: دیدم عمر از کنار ما در حال گریز است. گفتم: اى عمر! این چه حال است؟ عمر گفت: قضاى الهى است![۱۳] ابوسفیان در حال گریز مردم مى ‌گفت: فرار اینان تا کنار دریا ادامه خواهد داشت.[۱۴]

زمانى که مردم در حنین گریختند، عباس بن عبد المطلب می گوید که ما تنها نُه نفر بودیم که در کنار رسول خدا (صلی الله علیه وآله) ماندیم و دیگران گریختند.[۱۵]

شیخ مفید می نویسد: بغیر از ده نفر که نه تن از بنى هاشم و دهمى هم ایمن فرزند ام ایمن بود که در آن جنگ کشته شد و بالاخره هاشمی هائى که در رکاب پیغمبر (صلی الله علیه وآله) مانده بودند آنقدر پافشارى و جانبازى نمودند تا لشکرهاى شکست خورده و فرارى رسول خدا یکى پس از دیگرى برگشت.

در آن هنگام عباس بن عبد المطلب طرف راست رسول خدا و فضل بن عباس طرف چپ و ابو سفیان بن حرث در وقت کوچ کردن استر آن جناب زینش را گرفته بود و على (علیه السلام) با شمشیر پیشاپیش رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بمدافعه مى‌پرداخت و نوفل بن حارث و ربیعة بن حارث و عبداللَّه بن زبیر و عتبه و معتب دو فرزند ابو لهب اطراف آن حضرت را گرفته بودند.[۱۶]

زمانى که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم دید همه در حال گریزند به عباس بن عبدالمطلب دستور داد تا آنها را صدا بزند آنگاه فرمود بگو: اى گروه انصار، اى «اصحاب سمره»؛[۱۷] در این لحظه آنان به سرعت بازگشتند، همانگونه که ماده شتران به سوى بچه خود مى‌ آیند.[۱۸] امید رسول خدا (صلى الله علیه و آله) نه به نومسلمانانِ پس از حدیبیه، بلکه به اصحاب شجره و انصار بود.

پایدارى تنى چند و بازگشت شمارى از مهاجران و انصار و مقاومتشان، هوازن را به شکست کشانده، شمارى از آنان به اسارت در آمدند.

خداوند درباره نصرت خود به مسلمانان در آن روز، مى‌ فرماید: «خدا شما را در بسیارى از جاها یارى کرد، و در روز حُنَین، آنگاه که انبوهى لشکرتان شمارا به شگفت آورده بود ولى براى شما سودى نداشت و زمین با همه فراخیش بر شما تنگ شد و بازگشتید و به دشمن پشت کردید. آنگاه خدا آرامش خویش را بر پیامبرش و بر مؤمنان نازل کرد و لشکریانى که آنها را نمى ‌دیدند فرو فرستاد و کافران را عذاب کرد، و این است کیفر کافران.»[۱۹] بحیر بن زهیر در شعرى گفت: اگر حمایت الهى نبود مسلمانان شکست خورده بودند.[۲۰]

واقدی می نویسد: در آن روز مردان هوازن، مردان سپید چهره‌ ایى را سوار بر اسبان ابلق با عمامه‌ هاى سرخ که دنباله آن را میان شانه ‌هاى خود آویخته بودند، گروه گروه میان آسمان و زمین مى‌ دیدند که از هیچ چیز خوددارى نمى ‌کردند و آنها به واسطه ترسى که از ایشان داشتند نمى‌ توانستند با آنها بجنگند.[۲۱]

غنیمت‌های جنگی و تقسیم آن

از آنجا که مشرکان هوازن زنان و فرزندان و اموالشان را به همراه آورده بودند، پس از گریزشان، همه به تصاحب مسلمانان درآمد. (قریب شش هزار اسیر زن و کودک و بزرگ به علاوه ۲۴ هزار شتر و تعداد بى‌ شمارى گوسفند[۲۲] که هوازن همراه خود به صحنه جنگ آورده بودند.) غنایم مزبور و اسیران به جِعرانه فرستاده شد. سپس رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) راهی غزوه طائف شدند. پس از بازگشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) غنایم به دست آمده توسط ایشان بین شرکت کنندگان در غزوه حنین تقسیم شد.

رؤساى فرارى هوازن که وضع را چنین دیدند، به صورت هیئتى نزد رسول خدا (صلی الله علیه وآله) آمدند و از آن حضرت درخواست عفو و بخشش و آزادى اسرایشان را کردند. رسول خدا (صلی الله علیه وآله) آنان را میان بازگرداندن اموال یا اسرایشان مخیر کرد و آنها به ‌طور طبیعى اسرا را انتخاب کردند.

آنگاه حضرت فرمود: درباره اسرا آنچه حق من و فرزندان عبدالمطلب است بر شما بخشودم، پس از نماز ظهر برخیزید و اعلام کنید: ما درباره زنان و فرزندانمان رسول خدا را نزد مردم شفیع قرار مى‌ دهیم و مسلمین را نزد پیامبر. پس از نماز ظهر چنین کردند و رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بخشودگى سهم خویش را اعلام کرد، به دنبال آن مهاجران و انصار نیز سهم خود را بخشودند.[۲۳]

پس از آن که اسراى حنین به قبیله ‌شان ملحق شدند، رسول خدا (صلی الله علیه وآله) حرکت کرد، اما مردم مکرر از او خواستند تا آنچه شتر و گوسفند مانده میان آنان تقسیم کند. این اصرار تا اندازه‌اى بود که رداى رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از دوشش برداشته شد. به هر روى حضرت ایستاد و فرمود: او مالک چیزى جز خمس نیست و هر کسى چیزى برداشته، هر چند کوچک، آن‌ را سر جایش بگذارد.[۲۴]

آن حضرت اموال را میان مردم تقسیم کرد و براى کسانى از مشرکان یا نو مسلمانانى که درونشان شرک حکومت مى ‌کرد، سهمى خاص قرار داد، اینان به عنوان مؤلفة قلوبهم شناخته می شدند. ابوسفیان، و دو فرزندش یزید و معاویه، حُوَیطب بن عبد العزى، عیینة بن حصن، حکیم بن حزام و صفوان بن امیه، در شمار مؤلفة قلوبهم مى‌باشند.[۲۵] سهم هر یک از این افراد یک صد شتر با مقدارى طلا بوده است.

اعتراض انصار به تقسیم غنایم

بذل و بخشش پیامبر بر جمعى از مسلمانان و به خصوص برخى از انصار بسیار گران آمد. آنان که به مصالح عالى عطایاى پیامبر واقف نبودند، تصور مى‌کردند که تعصب خانوادگى، پیامبر را واداشت که خمس غنیمت را میان خویشاوندان خود تقسیم کند. حتى مردى از قبیله «بنى تمیم» به نام «ذو الخویصره» گستاخى را به جایى رساند که رو به پیامبر کرد و گفت: من امروز کارهاى شما را دقیقا بررسى کردم و دیدم ‌در تقسیم غنایم راه عدالت را پیش نگرفتید. پیامبر از سخن گستاخانه این مرد ناراحت شد و آثار خشم در چهره‌اش آشکار گشت و گفت: واى بر تو! اگر عدالت و انصاف پیش من نباشد، پس پیش کى خواهد بود؟[۲۶]

سعد بن عباده به نمایندگى از طرف انصار، پیام گله‌آمیز آن‌ها را حضور پیامبر رسانید. پیامبر به او فرمود: همه آنان را در محلى گرد بیاور، تا من جریان را براى آن‌ها تشریح کنم‌.

پیامبر با شکوه خاصى وارد جلسه انصار شد و به آنان چنین خطاب کرد:

شما گروهى گمراه بودید که از طریق من هدایت یافتید. فقیر بودید، بى‌ نیاز شدید. دشمن بودید، مهربان گردیدید. همگى عرض کردند: صحیح است، اى رسول خدا! پیامبر فرمود: شما مى ‌توانید طورى دیگر به من پاسخ بگویید و در برابر خدمات من حقوقى را که بر گردنم دارید، به رخ من بکشید و بگویید: اى رسول خدا روزى که قریش تو را تکذیب کرد، ما تو را تصدیق نمودیم، قریش، تو را یارى نکرد، ما یارى کردیم؛ تو را بى‌پناه ساخت، ما پناه دادیم. روزى تهى‌دست بودى، تو را کمک کردیم. اى گروه انصار! چرا از مختصر مالى که به قریش دادم تا آن‌ها در اسلام استوار گردند و شما را به اسلام خود واگذار نمودم دلگیر شدید. آیا راضى نیستید که دیگران‌ مال و گوسفند ببرند و شما پیامبر را همراه خود ببرید؟ به خدا سوگند! اگر همه مردم به راهى بروند و انصار به راه دیگر، من راه انصار را انتخاب مى ‌کنم. سپس براى انصار و فرزندان انصار طلب رحمت کرد.

سخنان پیامبر، آنچنان عواطف انصار را تحریک کرد که همگى گریه‌ کنان گفتند: اى رسول خدا! ما به قسمت خود راضى هستیم و کوچک‌ترین گله‌ اى نداریم.[۲۷]

پانویس

  1. مغازى/ترجمه،متن،ص:۶۷۷
  2. درباره او گفته شده: کان مسبلًا؛ یعنى کسى که لباسهاى بلندى مى‌ پوشید بطورى که لبایش بر زمین مى‌کشید. او این کار را بخاطر تکبرى که داشت انجام مى‌ داد.
  3. مغازى/ترجمه،متن،ص:۶۷۷
  4. مغازى/ترجمه،متن،ص:۶۷۷
  5. مغازى/ترجمه،متن،ص:۶۷۹
  6. اوطاس منطقه مسطحى است که در شرق مکه درفاصله یکصد و نود کیلومترى قرار دارد. بنابراین این محل نباید به حنین که در فاصله سى کیلومترى مکه- در راه طائف قرار دارد ارتباطى داشته باشد و ضرورتاً نمى‌تواند« اوطاسى» باشد که مکرر در اخبار جنگ حنین از آن یاد شده است.
  7. مغازى/ترجمه،متن،ص:۶۸۰
  8. مغازى/ترجمه،متن،ص:۶۸۰
  9. المغازى، ج ۳، ص ۸۹۵- ۸۹۴
  10. المغازى/ترجمه،متن،ص:۶۸۴
  11. اعراف، ۱۳۸؛ المغازى، ج ۳، صص ۸۹۱- ۸۹۰؛ سبل الهدى والرشاد، ج ۵، ص ۴۶۵؛ السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۴، ص ۴۴۲
  12. المغازى/ترجمه،متن،ص:۶۸۶
  13. المغازى، ج ۳، ص ۹۰۴؛ ابوقتاده نیز در برخورد با عمر، از او دلیل گریز مردم را پرسید، و او گفت: قضاى الهى است. نک: همان، ص ۹۰۸؛ سبل الهدى والرشاد، ج ۵، ص ۴۸۷؛