اهل التقوی

از دانشنامه‌ی اسلامی
پرش به: ناوبری، جستجو
Icon-encycolopedia.jpg

این صفحه مدخلی از دائرة المعارف قرآن کریم است

(احتمالا تصرف اندکی صورت گرفته است)


اهل التقوی از اسما و صفات الهى و به معنای كسى است كه سزوار است براى او شريك قرار داده نشود و از محرّمات وى پرهيز شود.

واژه شناسی[ویرایش]

اين واژه مركب از دو كلمه «اهل» و «تقوا» است. اهل در لغت به معناى سزاوار و شايسته، نجيب، اصيل، خاندان، خويشاوندان، زن، مالك، مقيم و ساكن، قارى، مردم، امت و پيروان آمده است.[۱]

جامع همه اين معانى، تحقق اُنسى است كه با اختصاص يا تعلق و وابستگى همراه باشد كه نسبت به مضاف اليه و موارد كاربرد، معانى آن متفاوت مى‌شود.[۲] تقوا نيز از ريشه «وقايه» به معناى دورى گزيدن[۳] و حفظ شئ از امور آسيب‌رسان است و گاه به معناى ترس نيز بكار رفته است،[۴] بنابراين اهل‌التقوى تركيبى اضافى و به معناى كسى است كه شايسته است از مقام او ترسيده و از مخالفت با وى پرهيز شود. تقوا در اصطلاح شرع نيز بر پاسدارى و كمال مراقبت نفس در برابر گناه، از طريق انجام دادن واجبات و ترك محرمات بلكه ترك برخى مباحات اطلاق شده است.[۵]

اهل‌التقوى به صورت اسم و وصف خداوند تنها يك بار در قرآن كريم آمده است: «و‌ما‌يَذكُرونَ اِلاّ اَن يَشاءَاللّهُ هُوَ اَهلُ التَّقوى واَهلُ المَغفِرَه»؛ ياد نكنند و پند نگيرند، مگر آن كه خداوند خواهد. او اهل تقوا و اهل آمرزش است. (سوره مدثر/76،56) اهل‌ بيت عليه السلام نيز در دعاها و نيايش هاى بسيارى خداوند را با اين اسم خوانده‌اند.[۶]

تبيين اهل التقوى[ویرایش]

بيشتر مفسران تقوا را در آيه ياد شده به معناى اسم مفعولى گرفته و در تفسير «هُوَ اَهلُ التَّقوى» گفته‌اند: خداوند شايسته آن است كه از محرمات،[۷] كيفر و مجازات او[۸] و از قرار دادن شريك براى او پرهيز شود،[۹] زيرا ولايت مطلقه بر هر چيزى از آنِ وى و سعادت و شقاوت انسان به دست اوست.[۱۰]

بر اساس حديث قدسى،[۱۱] همچنين روايت اَنَس از پيامبر صلى الله عليه و آله[۱۲] و نيز به نقل ابوبصير از امام‌ صادق عليه السلام در معناى «اَهلُ التَّقوى» در اين آيه خداوند مى‌فرمايد: من شايسته آنم كه از من پرهيز شود و بنده‌ام براى من شريك و انبازى قرار ندهد.[۱۳] برخى تقوا را به معناى اسم فاعلى گرفته كه در آن صورت معنا چنين مى‌شود: خدا اهل تقواست و پيوسته از هر گونه ظلم، قبيح و كارهاى غيرحكيمانه مى‌پرهيزد و در حقيقت، بالاترين جايگاه تقوا از آن خدا و تقواى بندگان پرتوى ضعيف از تقواى الهى است.[۱۴]

رابطه اهل التقوى با اهل المغفره[ویرایش]

مقرون ساختن اين دو اسم در يك آيه اشاره به اين معناست كه تقوا زمينه‌ساز بخشايش است؛ يعنى خداوند كسى را كه تقوا ورزد مى‌بخشد؛[۱۵] به عبارت ديگر آن‌ كس كه از خدا پروا و از او اطاعت كند سزاوار آن است كه خداوند در مقابل، گناهان او را ببخشايد.[۱۶]

پيامبر‌ اكرم صلى الله عليه و آله در پاسخ پرسشى درباره تفسير اين آيه فرمود: خداوند متعالى در اين آيه مى‌گويد: من اهل تقوا هستم. برای من شريكى قرار ندهيد پس هر كس تقوا پيشه كند و براى من شريكى قرار ندهد. اهل آن هستم كه گناهان ديگرِ او را بيامرزم.[۱۷]

برخى آن دو اسم را اشاره به مقام خوف از عذاب و رجا به مغفرت الهى دانسته‌اند؛[۱۸] همچنين از منظر علامه طباطبایی اين دو اسم، شايستگى علت قرار گرفتن براى دعوت خداوند در آيه قبل را دارد؛ آنجا كه مى‌فرمايد: «اِنَّهُ تَذكِرَة × فَمَن شاءَ ذَكَرَه» (سوره مدثر/74،‌54 ـ 55)؛ بدين معنا كه چون خداوند اهل تقوا و مغفرت است، بندگان را به اندرزها و پندهاى قرآن فراخوانده تا هر كس بخواهد از آن پند گيرد و نيز مى‌تواند آن دو اسم علت براى صدر آيه باشد: «و ما يَذكُرونَ اِلاّ اَن يَشاءَ اللّه» كه اشاره به آن است كه اهل تقوا و مغفرت بودن خداوند وقتى تمام و كامل است كه داراى اراده نافذ در همه تصميمات و اَعمال خلق‌ باشد.[۱۹]

پانویس[ویرایش]

  1. فرهنگ فارسى، ج‌1، ص‌409؛ الوجوه والنظائر، ج‌1، ص‌28، «اهل»؛ الموسوعة الذهبيه، ج‌6‌، ص‌211، «الاهل».
  2. التحقيق، ج‌1، ص‌169، «اهل».
  3. لسان العرب، ج‌15، ص‌378، «وقى».
  4. مفردات، ص‌881‌؛ التحقيق، ج‌13، ص‌183، «وقى».
  5. مفردات، ص‌881‌، «وقى».
  6. الكافى، ج‌2، ص‌513‌؛ من لا يحضره الفقيه، ج‌1، ص‌277؛ تهذيب الاحكام، ج‌3، ص‌124.
  7. كشف الاسرار، ج‌10، ص‌292؛ مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌593‌؛ روض الجنان، ج‌20، ص‌40.
  8. جامع‌البيان، مج‌14، ج‌29، ص‌214؛ كنزالدقائق، ج‌14، ص‌32؛ الكشاف، ج‌4، ص‌657‌.
  9. تفسير قرطبى، ج‌19، ص‌59‌؛ الدرالمنثور، ج‌8‌، ص‌340؛ الفرقان، ج‌29، ص‌269.
  10. الميزان، ج‌20، ص‌101.
  11. تفسير قرطبى، ج‌19، ص‌59‌؛ الدرالمنثور، ج‌8‌، ص‌340؛ الفرقان، ج‌29، ص‌269.
  12. روض الجنان، ج‌20، ص‌40.
  13. نورالثقلين، ج‌5، ص 460.
  14. البرهان، ج‌5‌، ص‌532‌.نمونه، ج‌25، ص‌267؛ نگرش وحى بر خداشناسى، ج‌2، ص‌31.
  15. الميزان، ج‌20، ص‌109.
  16. تفسير بيضاوى، ج‌4، ص‌349.
  17. الدرالمنثور، ج‌8‌، ص‌340.
  18. نمونه، ج‌25، ص‌266.
  19. الميزان، ج‌20، ص‌101.

منابع[ویرایش]

سيد عباس رضوى، دائرة المعارف قرآن کریم، ج5، ص128-130.

اسماء الله در قرآن
تعداد:۱۳۵
الف اله، اَحَد، اوّل، آخِر، اعلى، اکرم، اعلم، ارحم الراحمین، احکم الحاکمین، احسن الخالقین، اهل التقوی، اهل‌ المغفرة، اقرب، ابقى، اسرع الحاسبین.
ب بارى، باطن، بدیع، بَرّ، بصیر.
ت توّاب.
ج جبّار، جامع.
ح حکیم، حلیم، حیّ، حق، حمید، حسیب، حفیظ، حفى.
خ خبیر، خالق، خلاق، خیر، خیرالماکرین، خیرالرازقین، خیرالفاصلین، خیرالحاکمین، خیرالفاتحین، خیرالغافرین، خیرالوارثین، خیرالراحمین، خیرالمنزلین.
ذ ذوالعرش، ذوالطول، ذوانتقام، ذوالفضل العظیم، ذوالرحمة، ذوالقوة، ذوالجلال و الاکرام، ذوالمعارج.
ر رحمان، رحیم، رؤوف، رب، رفیع الدرجات، رزاق، رقیب.
س سمیع، سلام، سریع الحساب، سریع العقاب.
ش شهید، شاکر، شکور، شدید العذاب، شدید العقاب، شدید المحال.
ص صمد.
ظ ظاهر.
ع عالِمُ غيبِ السماواتِ و الأرضِ، علیم، عزیز، عفوّ، على، عظیم، علام‌الغیوب، عالم الغیب و الشهادة.
غ غافرالذنب،غالب، غفار، غفور، غنى.
ف فالق الاصباح، فالق الحب و النوى، فاطر، فتّاح.
ق قوى، قدوس، قیوم، قاهر، قهار، قریب، قادر، قدیر، قابل‌التوب، القائم على کل نفس.
ک کبیر، کریم، کافی.
ل لطیف.
م مؤمن، مهیمن، متکبر، مصوِّر، مجید، مجیب، مبین، مولی، محیط، مقیت، متعال، محیى، متین، مقتدر، مستعان، مبدى، مالک الملک.
ن نصیر ، نور.
و وهاب، واحد، ولی، والی، واسع، وکیل، ودود.
ه هادی.