مقاله مورد سنجش قرار گرفته است

ابوالعباس سفاح

از دانشنامه‌ی اسلامی
پرش به ناوبری پرش به جستجو

«ابوالعباس، عبدالله بن محمد بن علي بن عبدالله بن عباس» معروف به «سفّاح»، نخستين كسي است كه از طايفه بني‌عباس در ربيع الاول سال 133 قمري به خلافت رسيد. در زمان او، هوادارانش با سپاهيان مروان بن محمد و بازماندگان آنان نبرد كردند و بنی اميه را در شام، قتل عام نمودند.[۱]

وجه تسميه سفاح

«سفّاح» داراي معاني متعددي از جمله خونريز و بخشنده است. گروهي وجه تسميه سفاح به بخشنده را از اين جهت مي‌دانند كه به كوفيان پشتيبان انقلاب، وعده افزايش مقرري داد. و گروهي معتقدند وجه تسميه سفاح به خونريز از آن روست كه وي در خطبه‌اش خود را مردي ناميد كه خونريز است و همه چيز را حلال مي‌‌شمارد و مردي انقلابي است كه هر چيزي را نابود مي‌كند.[۲]

به خلافت رسیدن سفاح

در اواخر حكومت امويان، نهضتي بزرگ تحت پوشش "الرضا من آل محمد صلی الله علیه وآله" بر ضد حكومت بني‌اميه، سراسر جهان اسلام را فراگرفت و هر روز نفرت مردم نسبت به امويان و علاقه و محبتشان به هاشميان و وابستگان به خاندان رسالت، زيادتر مي‌شد.

صحنه گردانان اصلی اين نهضت عظيم، فرزندزادگان امام حسن‌ علیه‌السلام، معروف به بني‌الحسن و اولاد و احفاد عباس بن عبدالمطلب، عموي پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله بودند.

ابومسلم خراساني در خراسان و شرق عالم اسلام و ابوسلمه خلال در مناطق عرب‌نشين، داعيان بزرگ آنان بودند و با فراگيركردن نهضت، امويان را وادار به شكست نمودند و با كشتن مروان بن محمد معروف به مروان حمار، به خلافت امويان پايان بخشيدند.[۳]

اما در تصاحب خلافت، بني‌عباس پيش‌دستي كرده و آن را از رقيب داخلي‌اش، يعني بني‌الحسن ربوده و براي خويش از مردم بيعت گرفتند. ابوالعباس سفاح، اولين خليفه عباسي است كه در ربيع الاول سال 133 قمري، زمام امور مسلمان را بدست گرفت.[۴]

دوران خلافت سفاح

ابوالعباس سفاح به شيوه خلفا پس از انتخاب شدن، خطبه‌اي در مسجد كوفه ايراد كرد و در آن هدفش را از برپايي انقلاب عباسي شرح داد و به امويان به عنوان غاصبان خلافت ناسزا گفت و اعلام كرد كه می­ خواهد انتقام خونهايي را كه امويان از هاشميان ريخته‌اند بگيرد. وي در راستاي همين سياست سپاهي به سرداري عموي خود عبدالله بن علي، به جنگ با مروان حمار آخرين خليفه اموي گسيل كرد. عموي سفاح مروان را در كنار رود زاب در جنگي كه به همين نام مشهور شد شكست داد و او را تا جزيره و شام و از آنجا تا فلسطين تعقيب كرد، با اين شكست پايه‌هاي سست حكومت امويان از هم گسيخت.

به دستور سفاح كشتار و تعقيب امويان پس از پيروزي در زاب هم ادامه يافت و هنگامي كه سفاح سر مروان را ديد، گفت: خدا را سپاس مي‌گويم كه انتقام مرا در قوم تو باقي نگذاشت. سفاح همچنين داود بن علي را به ولايت كوفه و حجاز گماشت و گويي مأموريت اصلي او تعقيب و كشتار امويان بود. داوود نماينده سفاح در كوفه پس از برگزاري موسم حج، گروهي از امويان را در مكه به قتل رساند و گروه ديگري را به زندان سپرد تا مردند و عده‌‌اي را بر زنجير كشيد و به طائف فرستاد تا در آنجا كشته شوند و آنگاه به مدينه رفت و در آنجا نيز به كشتار امويان پرداخت.[۵]

گويند: روزي گروهي از امويان در حضور سفاح بودند كه شاعري وارد شد و براي تهييج وي شعري خواند و دشمني قديم و خونهاييي را كه امويان از بزرگان هاشمي ريخته بودند، ياد كرد. سفاح با شنيدن اشعار به هيجان آمد و دستور داد امويان حاضر را از دم تيغ گذراندند.[۶]

عبدالله بن علي به فرمان سفاح قبور بني اميه از جمله قبر يزيد بن معاويه و هشام بن عبدالملك را شكافت و استخوان هاي پوسيده هشام را شلاق زد تا بدين وسيله انتقام شلاق هايي را كه او بر پدرش زده بود بازستاند.[۷]

سفاح ابتدا در كوفه ساكن بود و از آنجا به هاشميه كوفه رفت و پس از مدت كوتاهي به شهر انبار در شمال كوفه واقع در كناره‌هاي فرات رفت و در كنار آن براي خودش شهري به عنوان پايتخت ساخت كه به هاشميه انبار معروف شد و تا زمان مرگش در آنجا اقامت داشت. انبار به دست شاپور پسر هرمز و ظاهراً به منظور ايجاد مركزي براي ذخاير و مهمات جنگي دولت ايران بنا شده بود و سفاح آن شهر را تجديد بنا كرد و قصرهايي در آن برپا نمود.

ابوالعباس سفاح هنگامي كه خليفه شد، به جز آنچه سپاهش در اختيار داشت چيزي نداشت. وي در راستاي استحكام حكومت بني عباس، از برادران، عموها و برادرزادگان خود ياري خواست و آنان را در حكومت خود مشاركت داد تا از يكسو فرماندهان و داعيان، بدون ايشان كار را به انحصار خود درنياورند و از سوي ديگر قدرت به صورت تدريجي به افراد خاندان عباسي منتقل شود.

در عين حال هنگامي كه سفاح مناصب را به نزديكان خود واگذار كرد، متوجه شد كه برخي از فرماندهانش رنجيده خاطرند، لذا به آنان نيز اطمينان داد كه مشاركت خاندانش فقط جنبه تشريفاتي دارد چنان كه به يكي از فرماندهان سپاهش هنگامي كه برادرش منصور را به همراه او فرستاد، نوشت: سپاه سپاه توست و فرماندهان توأند اما دوست داشتم كه برادرم حاضر باشد و كار را به عهده بگيرد.[۸]

ابوالعباس براي تثبيت حكومت خود زمان بسياري صرف كرد و با رهبران عربي كه امويان را ياري كردند جنگيد. پس با فرماندهاني چون ابوسلمه خلال كه او را براي رسيدن به حكومت ياري كردند ولي بعدها اقدامات جدايي طلبانه آنان آشكار شد مقابله كرد. ابوسلمه ملقب به وزير آل محمد به انتقال خلافت از بني عباس به آل علي (علیه السلام) متهم بود. سفاح تصميم داشت پس از رسيدن به خلافت به او حمله برد اما فضاي حكومت نوپا اجازه چنين كاري را نمي‌داد، از اين رو او را در مقامش ابقا كرد. بعدها با طرح نقشه‌اي و با جلب رضايت ابومسلم خراسانی، ابوسلمه خلال را به قتل رسانيد. سفاح قتل وي را به گردن خوارج انداخت و از اين راه بر جنايت خويش پرده‌اي پوشيد.[۹]

خلافت صفاح تقريباً يكسره به سركوبي بي رحمانه مخالفان دولت عباسي و هواخواهان بني اميه سپري شد. در نتيجۀ اين خونريزي‌ها، نه تنها بني اميه نابود شدند، بلكه آل علي و شيعيان و حتي ياران و دعوتگران خويش را كه خلافت و دولتشان مرهون زحمات آنان بود از ميدان به دركردند. چنانكه سفاح علاوه بر قتل ابوسلمه خلال با طرح نقشه‌اي افرادي را به وعده حكومت خراسان بر ضد ابومسلم بشورانيد، اما ابومسلم از اين نيرنگ آگاهي يافت و به نشانه آگاهي از توطئه مرموز دستگاه خلافت سر يكي از عاملان توطئه را براي سفاح فرستاد و خليفه نيز از بيم شورش خراسانيان و ابومسلم جز سكوت چیز دیگری را مصلحت ندانست.[۱۰]

سرانجام سفاح

ابوالعباس سفاح سرانجام در ذی الحجه 136 ق. در شهر هاشميه انبار، به علت بيماري آبله درگذشت[۱۱] و در قصر خود به خاك سپرده شد. او پيش از مرگ، در نامه‌اي خلافت را بعد از خود به برادرش منصور دوانقی و پس از او به عيسي بن موسي بن محمود واگذار كرد. هنگامي كه سفاح درگذشت، منصور در حجاز، اميرالحاج بود، به همين جهت برادرزاده‌اش عيسي بن موسي بن محمد وليعهد دوم براي منصور از مردم بيعت گرفت و خلافت در خاندان بني عباس پس از مرگ سفاح به منصور منتقل شد.

پانویس

  1. تاريخ ابن خلدون، ج2، ص273.
  2. طقوش، محمدسهيل؛ دولت عباسيان، قم، پژوهشكده حوزه و دانشگاه، 1383، ص31.
  3. تاريخ ابن خلدون، ج2، ص208؛ تاريخ اليعقوبي، ج2، ص344.
  4. تاريخ ابن خلدون، ج2، ص205 و تاريخ الطبري، ج7، ص412.
  5. خضري، احمدرضا؛ تاريخ خلافت عباسي از آغاز تا پايان آل بويه تهران، سمت، 1379، ص16.
  6. يعقوبي، پيشين، ج2، ص325.
  7. همان، ص356، 357.
  8. طقوش، پيشين، ص33.
  9. تاريخ ابن خلدون، ج2، ص277.
  10. خضري، احمدرضا، پيشين، ص20.
  11. يعقوبي، پيشين، ج2، ص358.

منابع


خلفای بنی عباس
سفاح (132-136) • منصور (136-158) • مهدى (158-169) • هادى (169-170) • هارون الرشید (170-193) • امین (193-198) • مأمون (198-218) • معتصم (218-227) • واثق (227-232) • متوکل (232-247) • منتصر (247-248) • مستعین (248-251) • معتز (251-255) • مهتدى (255-256) • معتمد (256-279) • معتضد (279-289) • مكتفى (289-295) • مقتدر (295-320) • قاهر (320-322) • راضی (322-329) • متقی (329-333) • مستكفى (333-334) • مطیع (334-363) • طایع (363-381) • قادر (381-422) • قائم (422-467) • مقتدی (467-487) • مستظهر (487-512) • مسترشد (512-529) • راشد (529-530) • مقتفى (530-555) • مستنجد (555-566) • مستضىء (566-575) • ناصر (575-622) • ظاهر (622-623) • مستنصر (623-640) • مستعصم (640-656)