دعای ۴۷ صحیفه سجادیه/ شرح‌ها و ترجمه‌ها (بخش دوم)

از دانشنامه‌ی اسلامی
نسخهٔ تاریخ ‏۱۰ مهٔ ۲۰۲۰، ساعت ۰۸:۱۷ توسط مهدی موسوی (بحث | مشارکت‌ها)
(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به ناوبری پرش به جستجو

فهرست دعاهای صحیفه سجادیه

متن دعای ۴۷ صحیفه سجادیه

شرح و ترجمه دعا:

بخش اول - بخش دوم - بخش سوم - بخش چهارم - بخش پنجم - بخش ششم - بخش هفتم - بخش هشتم - بخش نهم - بخش دهم - بخش یازدهم - بخش دوازدهم - بخش سیزدهم

وَ أَنْتَ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ، الَّذِی أَنْشَأْتَ الْأَشْیاءَ مِنْ غَیرِ سِنْخٍ، وَ صَوَّرْتَ مَا صَوَّرْتَ مِنْ غَیرِ مِثَالٍ، وَ ابْتَدَعْتَ الْمُبْتَدَعَاتِ بِلَا احْتِذَاءٍ.

أَنْتَ الَّذِی قَدَّرْتَ کلَّ شَی‏ءٍ تَقْدِیراً، وَ یسَّرْتَ کلَّ شَی‏ءٍ تَیسِیراً، وَ دَبَّرْتَ مَا دُونَک تَدْبِیراً.

أَنْتَ الَّذِی لَمْ یعِنْک عَلَی خَلْقِک شَرِیک، وَ لَمْ یوَازِرْک فِی أَمْرِک وَزِیرٌ، وَ لَمْ یکنْ لَک مُشَاهِدٌ وَ لَا نَظِیرٌ.

أَنْتَ الَّذِی أَرَدْتَ فَکانَ حَتْماً مَا أَرَدْتَ، وَ قَضَیتَ فَکانَ عَدْلًا مَا قَضَیتَ، وَ حَکمْتَ فَکانَ نِصْفاً مَا حَکمْتَ.

أَنْتَ الَّذِی لَا یحْوِیک مَکانٌ، وَ لَمْ یقُمْ لِسُلْطَانِک سُلْطَانٌ، وَ لَمْ یعْیک بُرْهَانٌ وَ لَا بَیانٌ.

أَنْتَ الَّذِی أَحْصَیتَ‏ کلَّ شَی‏ءٍ عَدَداً، وَ جَعَلْتَ لِکلِّ شَی‏ءٍ أَمَداً، وَ قَدَّرْتَ کلَّ شَی‏ءٍ تَقْدِیراً.

أَنْتَ الَّذِی قَصُرَتِ الْأَوْهَامُ عَنْ ذَاتِیتِک، وَ عَجَزَتِ الْأَفْهَامُ عَنْ کیفِیتِک، وَ لَمْ تُدْرِک الْأَبْصَارُ مَوْضِعَ أَینِیتِک.

أَنْتَ الَّذِی لَا تُحَدُّ فَتَکونَ مَحْدُوداً، وَ لَمْ تُمَثَّلْ فَتَکونَ مَوْجُوداً، وَ لَمْ تَلِدْ فَتَکونَ مَوْلُوداً.

أَنْتَ الَّذِی لَا ضِدَّ مَعَک فَیعَانِدَک، وَ لَا عِدْلَ لَک فَیکاثِرَک، وَ لَا نِدَّ لَک فَیعَارِضَک.

أَنْتَ الَّذِی ابْتَدَأَ، وَ اخْتَرَعَ، وَ اسْتَحْدَثَ، وَ ابْتَدَعَ، وَ أَحْسَنَ صُنْعَ مَا صَنَعَ.

ترجمه‌ها

ترجمه انصاریان

و تویی خدایی که جز تو خدایی نیست، خدایی که همه چیز را بدون اصل پدید آوردی، و صورت هر چیز را بدون نمونه صورت دادی، و آفریده‌ها را منهای اقتباس ساختی،

تویی که هر چیز را دقیقاً اندازه گیری کردی، و هر چیز را برای انجام تکلیفش روبراه نمودی، و ماسوای خود را سر و سامان دادی،

تویی که در ایجاد موجودات شریکی به کمکت برنخاست، و در فرمانروائیت وزیری تو را یاری نداد، و برایت شاهد (بر آفرینش) و نظیری نبود،

تویی که اراده فرمودی پس اراده‌ات حتمی شد، و قضاوت کردی و قضاوتت بر اساس عدل بود، و حکم فرمودی پس حکمت بر مبنای انصاف بود،

تویی که مکانی تو را فرا نمی‌گیرد، و سلطه‌ای در برابر سلطه‌ات بر پا نخاسته، و برهان و بیانی حضرتت را عاجز ننموده،

تویی که هر چیز را به شمار آوردی، و برای هر چیز مدتی قرار دادی، و هر چیز را اندازه گرفتی،

تویی که پرنده‌های اوهام به کنه ذاتت نرسیدند، و فهم‌ها از درک کیفیتت ناتوان شدند، و چشم‌ها موضعت را درنیافتند،

تویی که برایت حدّی نیست تا محدود گردی، و حضرتت را مانندی نیست تا به مثل و مانند ادراک شوی، و فرزندی نیاوردی تا خود نیز زائیده شده باشی،

تویی که برایت همتایی نیست تا با تو به معارضه برخیزد، و همانندی نداری تا با تو پهلو زند، و نظیری برایت نیست تا با تو عرض وجود کند،

تویی که آغاز کردی و اختراع نمودی، و پدید آوردی و بدون نمونه آفریدی، و هر چه را ساختی نیکو ساختی.

ترجمه آیتی

تویى خداوندى که‌ هر‌ چه آفریده اى نه از‌ هیچ اصل ‌و‌ مایه آفریده اى، ‌و‌ هر‌ چه را‌ نقش بسته اى بى هیچ نمونه اى نقش بسته اى، ‌و‌ هر‌ چه پدید آورده اى بى هیچ تقلیدى پدید آورده اى.

تویى که‌ هر‌ چه به‌ عرصه ‌ى‌ وجود آورده اى به‌ میزان معین آورده اى ‌و‌ هر‌ چیز آماده کرده اى ‌و‌ کارهاى عالم نیک سامان داده اى.

تویى که‌ در‌ آفرینش شریکى یاریت نکرده ‌و‌ در‌ کارها به‌ وزیریت نیاز نیفتاده ‌و‌ در‌ کار تو‌ را‌ شاهد ‌و‌ ناظرى نبوده است.

تویى که‌ چون اراده کنى حتمى است ‌و‌ هر‌ چه تقدیر کنى بر‌ مقتضاى عدل است ‌و‌ هر‌ چه حکم کنى از‌ روى انصاف است.

تویى که‌ در‌ مکان نگنجى ‌و‌ سلطه ‌ى‌ کس با‌ سلطه ‌ى‌ تو‌ برنیاید، نه برهانت ناتوان کند ‌و‌ نه از‌ گفتن وامانى.

تویى که‌ هر‌ چیز را‌ شمار کرده اى ‌و‌ براى هر‌ چیز مدت ‌و‌ زمانى معین قرار داده اى ‌و‌ هر‌ چیز را‌ به‌ مقدار معلوم پدید آورده اى.

تویى که‌ اوهام از‌ درک ذات تو‌ در‌ مانند ‌و‌ افهام از‌ چگونگى تو‌ عاجز آیند ‌و‌ دیدگان جاى تو‌ درنیابند.

تویى که‌ به‌ حدى محدود نیستى ‌و‌ به‌ صورتى تجسم نیافته اى ‌و‌ فرزندى نیاورده اى که‌ خود از‌ دیگرى زاده شده باشى.

تویى که‌ تو‌ را‌ ضدى نیست که‌ به‌ دشمنیت برخیزد ‌و‌ همتایى نیست تا‌ برتو پیشى جوید ‌و‌ همانندى نه که‌ با‌ تو‌ دم برابرى زند.

تویى که‌ آفرینش آغاز کردى ‌و‌ موجودات بیافریدى ‌و‌ احداث کردى ‌و‌ ابداع کردى ‌و‌ هر‌ چه ساختى نیکو ساختى.

ترجمه ارفع

و تویى خدایى که غیر از تو خدایى نیست، خدایى که چیزها را بدون خمیر مایه اولیه آفرید و صورتها را بدون نمونه و مانند ترسیم مى کند و مخلوقات جدیدش را از کسى تقلید و پیروى نمى کند.

تویى خدایى که بر هر چیز، اندازه ای‌ قرار دادى و هر چیز را براى آنچه از آن خواسته مى شود آماده ساخته ای ‌و آنچه را جز توست آراسته گردانیده اى.

تویى که در خلق موجودات، شریک یارى ات نمى کند و در کار تو وزیر و معاونى ترا کمک نمى نماید و کسى بر تو شاهد و ناظر نمى باشد.

تویى که به هر کارى اراده کنى به طور قطع انجام مى گیرد و آنچه حکم کرده ای‌ از روى عدل و آنچه فرمان داده ای‌ از روى انصاف بوده است.

الها تویى که بدون مکان هستى و در برابر سلطنت کسى سلطه ندارد. و برهان و بیان افراد ترا ناتوان نساخته است.

تویى که همه چیزها را شمارش کرده ای ‌و براى هر چیزى انتهایى قرار داده ای ‌و هر چیز را به مقدار معلوم ایجاد فرموده اى.

تویى که اذهان از درک حقیقت ذاتت عاجزند فهم ها از کیفیتت ناتوانند و دیده ها جاى ترا نیافتند.

تویى آن خدایى که حدى ندارى تا محدود شوى و به تصور نیایى تا دریافته گردى و فرزندى نیاوردى تا زائیده شوى.

تویى که ضد ندارى تا با تو ستیز کند و مانندى ندارى که بر تو سزاوارى نماید و همتایى برایت نیست تا با تو معارضه نماید.

تویى که ابتداء و اختراع و احداث و بوجود آورنده ى مخلوقات هستى و آفرینش آنچه را که آفریدى نیکو گرداندى.

ترجمه استادولی

و تویى خداى بى همتا که معبودى جز تو نیست، که اشیا را بدون هیچ اصلى آفریدى، و صورت ها را بدون داشتن نمونه نگاشتى، و آفریده ها را بدون وجود الگو پدید آوردى.

تویى که هر چیز را اندازه زدى، و هر چیز را در راه هدفش آماده ساختى، و ماسواى خود را تدبیر و اداره نمودى.

تویى که در آفرینش شریکى یاریت نداد، و در کار خود وزیرى بارى از دوشت برنداشت، و تو را ناظر و نظیرى نبود.

تویى که چون اراده کردى خواسته ات حتمى شد، و چون داورى نمودى داوریت عین عدل بود، و چون حکم فرمودى حکمت عین انصاف بود.

تویى که مکانى تو را در بر نگرفته، و قدرت و حجتى در برابر قدرت و حجتت پایدار نبوده، و بیان و برهانى تو را عاجز ننموده است.

تویى که هر چیز را یک یک به شمار آورده اى، و براى هر چیز پایانى نهاده اى، و هر چیز را اندازه زده اى.

تویى که خردها از شناخت حقیقت ذاتت قاصر، و فهم ها از دانستن چگونگى ات عاجز است، و دیدگان جا و مکان تو را در نیافته است (زیرا جا و مکان ندارى).

تویى که حدى برایت نیست تا محدود باشى، و به شکل و شمایل در نیایى تا در آن شکل موجود باشى (یا تو را در شکل و صورتى یابند)، و فرزند نیاورده اى تا خودت هم فرزند کسى باشى.

تویى که ضد ندارى تا با تو مخالفت ورزد، و همتا ندارى تا با تو در دارایى بیشتر رقابت کند، و مانند ندارى تا با تو به معارضه پردازد.

تویى که بى مثل آفریدى و نو آوردى، و پدید کردى و تازه آفریدى، و آنچه ساختى نیک بساختى.

ترجمه الهی قمشه‌ای

توئى ایزد یکتاى عالم که جز تو خدائى نیست توئى آنکه همه ى موجودات عالم را بى نقشه سابق (و بى حاجت به فکر و تامل) ایجاد کردى و صورتهاى (حیوانات و نباتات و معادن و عناصر و مرکبات و جهانهاى بى نهایت کرات سماوات) آنچه را در صفحه گیتى از صورتهاى گوناگون (بى حد و شمار) نقش کردى همه را بى نمونه و تمثال بلکه به علم ذاتى ازلى خود نگاشتى (و از طرح نقشه و نمونه سابق آن صورتهاى بى نهایت علم کامل ازلیت بى نیاز بود همه صورتهاى موجودات را با تمام لوازم و عوارض در کمال زیبائى به حکمت بالغه ى خود نگاشتى:

(در عالم و عالم آفریدن * به زین نتوان رقم کشیدن)

و نقش بندى عالم ابداع (و عوالم تجرد) را هم بى آنکه نمونه اى در مقابل گمارى (و بى نیاز از طرح نقشه ى قبلى در منتهاى حسن و زیبائى) بوجود آوردى

همه ى اشیاء را (با بهترین وضع و اسلوب و نیکوترین شکل و صورت) قلم تقدیر ازلى تو در صفحه گیتى نگاشت و همه را بسیار سهل و آسان (بى هیچ رنج و فکر و تامل) پدید آوردى و جمیع ماسوا را با حسن تدبیر و اتم و اتقن و احسن نظام در عرصه آفرینش بیاراستى

توئى که در خلقت عالم هیچ کس با تو شرکت و معاونت نداشت در کار ایجاد به معین نیازمند نبودى ( چون همه اشیاء پیش از آنکه تو آنها را خلق کنى معدوم صرف بودند و چگونه معدومات در خلقت با تو شرکت توانند کرد) براى تو مثل و نظیرى وجود نداشته و ندارد

توئى که اراده ات به هر چه تعلق گیرد البته فورا موجود گردد و هر حکم کنى (در نظام عالم تکوین و تشریع) عین عدل و داد است

توئى که مکانى بر‌ تو محیط نشود (بلکه بر‌ هر مکان محیطى و در هیچ مکان نگنجى) و با قدرت و سلطنت کلیه ات (در تمام ملک بى انتهاى عالم) احدى مقاومت نتواند کرد و آن قدرت کل مقهور و مغلوب هیچ قدرت و سلطنتى نشود و احدى غالب بر‌ اراده قاهر حق نگردد) و هیچ بیان و برهانى برهان ساطع تو را زبون نگرداند

توئى که به علم حضورى از شماره ى کلیه ى موجودات عالم آگاهى و بر‌ تمام اشیاء وقت و مدتى در وجود مقرر داشتى و به تقدیر ازلى بر‌ هر چیز قدر و اندازه اى معین فرمودى

از درک کنه ذاتت عقل و فکرتها عاجز و از کیفیت اوصافت فهم و دانشها قاصر است بصرها و بصیرتها از ادراک انیتت محروم است (یعنى چون چشم سر و دیده ى خیال مى خواهد خدا را در این و مکان مشاهده کند و نمى داند که (هو فى کل مکان و لا فى شیئى من المکان) خدا در هر مکان هست و در هیچ مکان نیست به این معنا که به نحو احاطه وجودى در هر مکان هست و به نحو محاطیت در هیچ مکان نخواهد بود او از زمان و مکان مجرد و از ماده و مدت منزه است چنانکه روح ما هم مجرد و حد زمان و مکان در او منطوى است وجود برتر از محوطه تنگ ماده و مدت است که:

(زیر و بالا پیش و پس وصف تن است * بى جهت آن جان پاک روشن است)

پس چشم حس و خیال که خدا را در مکان مى طلبد از دیدن حق متعال محجوب و محروم است بلکه چشم عقل و فکرت هم تا او را به اشاره عقلى محدود گرداند در حجاب ابد خواهد ماند:

(هر چه اندیشى پذیراى فناست * آنچه در اندیشه ناید آن خداست)

تو (اى خدا) آن ذات یکتاى بى حد و نهایتى که در هیچ حد محدود نخواهى بود و در اندیشه متمثل نخواهى شد تا موجود (متناهى) شوى (و مانند مخلوق چیزى از ماهیات ممکنه که به وجود موجود است باشى بلکه حقیقت ذات یکتایت کل الوجود و وجود کل بى حد و نهایت و فوق بى نهایت است که ابدا به ماهیت محدود نیستى بلکه صرف الوجود و وجود صرف بلا مهیت و بلا حد و نهایت خواهى بود) و از چیزى ذات بسیطت تولید نیافته تا مولود (و حادث و محتاج به علت) باشى (چون خدا علت اولى و مبدا اول آفرینش است پس اگر مولود چیزى باشد معلول اوست و محتاج به علت در وجود و حادث ذاتى و متاخر الوجود و ممکن الوجود و چنین چیزى البته خدا که مبدا اول و علت کل آفرینش است نخواهد بود)

توئى آنکه ضدى در وجود ندارى تا با تو به عناد و خلاف برخیزد و تو را عدل و نظیرى نیست تا با تو به مغالبه برآید و ند و مانندى نیست که با تو معارضه کند

توئى یگانه خداوندى که مبدا آفرینش است که مخترع نظام عالم است و ایجاد و احداث کننده جهان حادث که جهان را بى سابقه از خود آغاز کردى و صنعى که پدید آوردى بس نیکو ابداع و اختراع فرمودى.

ترجمه سجادی

و تویى خدایى که‌ جز تو‌ معبودى نیست. تویى که‌ اشیا را‌ بدون هیچ اصلى آفریدى ‌و‌ صورت ها را‌ بدون نمونه نگاشتى ‌و‌ نوپیداها را‌ بدون پیروى (از الگویى) پدید آوردى.

تویى آنکه هر‌ چیزى را‌ اندازه معلوم زدى ‌و‌ هر‌ چیز را‌ براى هدفش، آماده ساختى ‌و‌ ماسِواى خود را‌ اداره نمودى.

تویى آنکه در‌ آفریدنت، شریکى یارى ات نداد ‌و‌ در‌ کارت، وزیرى تو‌ را‌ کمک نکرده ‌و‌ براى تو‌ بیننده ‌و‌ مانندى نبوده است.

تویى آنکه اراده کردى ‌و‌ اراده ات حتمى شد ‌و‌ قضاوت کردى ‌و‌ قضاوتت از‌ روى عدل بود ‌و‌ حکم دادى ‌و‌ حکمت از‌ روى انصاف بود.

تویى آنکه مکانى تو‌ را‌ فرانمى گیرد ‌و‌ در‌ برابر سلطنت تو، سلطنتى پابرجایى ندارد ‌و‌ دلیل روشن ‌و‌ سخن آشکارى، تو‌ را‌ عاجز نکرده است.

تویى آنکه هر‌ چیز را‌ یک یک شمرده اى‌ ‌و‌ براى هر‌ چیز پایانى قرار داده اى‌ ‌و‌ هر‌ چیز را‌ به‌ اندازه معلوم ایجاد نموده اى.

تویى آنکه اندیشه ها از‌ حقیقت ذات تو‌ قاصرند ‌و‌ فهم ها از‌ کیفیت تو‌ عاجزند ‌و‌ دیده ها جا ‌و‌ مکان تو‌ را‌ درنیافتند.

تویى آنکه حدّى ندارى، تا‌ محدود باشى ‌و‌ به‌ چیزى مانند نشده اى، تا‌ آفریده شده باشى ‌و‌ فرزندى نیاورده اى، تا‌ زائیده شده باشى.

تویى آنکه ضدّى ندارى تا‌ با‌ تو‌ دشمنى کند. ‌و‌ همانندى برایت نیست، تا‌ در‌ فزونى با‌ تو‌ رقابت کند ‌و‌ مانندى ندارى تا‌ با‌ تو‌ معارضه کند.

تویى آنکه بدون نمونه آفرید ‌و‌ اختراع نمود ‌و‌ پدید آورد ‌و‌ تازه آفرید ‌و‌ آفرینش آنچه را‌ که‌ آفرید، نیک گردانْد.

ترجمه شعرانی

توئى خداوند غیر ‌تو‌ خدائى نیست، همه چیز ‌را‌ ‌تو‌ آفریدى ‌نه‌ ‌از‌ ماده، ‌و‌ ‌هر‌ صورت ‌را‌ نگاشتى ‌نه‌ ‌از‌ روى نمونه، ‌هر‌ ‌چه‌ ‌را‌ ‌نو‌ پدید آوردى ‌نه‌ ‌از‌ رنگى ‌و‌ طرحى.

هر چیز ‌را‌ اندازه مقرر کردى ‌و‌ براى آسانى ‌هر‌ ‌یک‌ ‌را‌ آماده کارى ساختى «هر ‌چه‌ غیر تست تدبیرش ‌تو‌ کردى

توئى ‌که‌ ‌در‌ آفرینش، کسى یارى ‌تو‌ نکرد ‌و‌ ‌در‌ کار ‌تو‌ راى زن ‌و‌ مددکار نبود ‌و‌ آفرینش ‌تو‌ ‌را‌ ‌کس‌ ندید ‌و‌ مانند ‌تو‌ ‌کس‌ نبود.

خواستى ‌و‌ ‌هر‌ ‌چه‌ خواستى ‌شد‌ ‌و‌ حکم کردى ‌و‌ حکم ‌تو‌ عدل بود ‌و‌ داورى ‌تو‌ ‌به‌ نصفت ‌و‌ داد،

توئى ‌که‌ ‌در‌ جائى نگنجى ‌و‌ ‌در‌ برابر ملک ‌تو‌ ملکى نیست ‌و‌ ‌از‌ هیچ برهان ‌و‌ بیان فرو نمانى.

توئى ‌که‌ شماره ‌هر‌ چیز ‌را‌ ‌مى‌ دانى ‌و‌ ‌هر‌ ‌یک‌ ‌را‌ اجل ‌و‌ فرجامى مقرر داشتى ‌و‌ اندازه معین فرمودى.

توئى ‌که‌ اندیشه ‌ها‌ بذات ‌تو‌ نرسد ‌و‌ دانشها ‌از‌ ادراک چگونگى ‌تو‌ فرو ماند ‌و‌ دیده جاى ‌تو‌ ‌را‌ درنیابد.

توئى ‌که‌ پایان ندارى ‌تا‌ محدود باشى ‌و‌ مجسم نیستى ‌که‌ محسوس شوى ‌و‌ فرزند نیاوردى ‌تا‌ فرزند دیگرى باشى.

دشمن ندارى ‌تا‌ ‌با‌ ‌تو‌ ‌به‌ عناد برخیزد ‌و‌ همتا ندارى ‌که‌ ‌با‌ ‌تو‌ همسرى کند ‌و‌ مانند ندارى ‌که‌ ‌با‌ ‌تو‌ برابرى نماید.

توئى ‌که‌ آفرینش ‌را‌ بنیاد نهادى ‌و‌ جهان ‌را‌ پدید آوردى ‌و‌ ‌نو‌ ساختى ‌و‌ شگفتى نمودى ‌و‌ ‌هر‌ ‌چه‌ ساختى نیکو ساختى.

ترجمه فولادوند

و تویى الله که‌ خدایى جز تو‌ نیست، همان کسى که‌ اشیاء را‌ بدون هیچ الگو پدیدار کردى ‌و‌ آنچه را‌ نقش بندى کرده اى بى هیچ انگاره (و مدل) رقم زدى ‌و‌ نو ساخته هایت را‌ بى هیچگونه اقتباسى نوسازى نمودى

و تو‌ همانى که‌ هر‌ چیز را‌ به‌ همان اندازه که‌ درخور ‌آن بوده اندازه گیرى کردى ‌و‌ هر‌ چیزى را‌ به‌ آسانى رو‌ به‌ راه ساختى ‌و‌ به‌ سامان دادن ما‌ سوا با‌ کمال تدبیر پرداختى!

تویى که‌ در‌ آفرینش شریکى تو‌ را‌ یارى نداد ‌و‌ در‌ کارها تو‌ را‌ به‌ وزیرى نیاز نیفتاد ‌و‌ نیز تو‌ را‌ گواه ‌و‌ ناظرى نبوده است،

توئى که‌ چون اراده کنى حتمى است ‌و‌ آنچه تقدیر کنى بر‌ وفق داد است ‌و‌ آنچه داورى کنى از‌ روى انصاف است.

تویى که‌ در‌ مکان نمى گنجى ‌و‌ با‌ سلطنت تو‌ سلطنتى را‌ تاب ایستادگى نیست. نه برهانى ترا ناتوان کند ‌و‌ نه از‌ گفتار فرو مانى.

تویى که‌ هر‌ چیز را‌ در‌ شمار آورده ‌و‌ براى هر‌ چیز مدت تعیین کرده ‌و‌ هر‌ چیز را‌ به‌ اندازه ‌ى‌ معلوم پدید آورده اى!

تویى که‌ اوهام از‌ ادراک ذاتت فرو مانند ‌و‌ افهام از‌ چگونگى تو‌ درمانده شوند ‌و‌ کجایى تو‌ را‌ درنیابند.

تویى که‌ حد پذیر نیستى تا‌ محدودت خوانند ‌و‌ به‌ چیزى مانند نشده اى تا‌ به‌ صورت تمثیل در‌ ادراک آیى ‌و‌ فرزندى نیاورده اى تا‌ زاییده شده گویندت،

و تویى که‌ ضدى با‌ تو‌ نیست تا‌ با‌ تو‌ از‌ در‌ منازعت در‌ آیند ‌و‌ همتایى ندارى تا‌ بر‌ تو‌ پیروز آیند ‌و‌ همانندى ندارى که‌ با‌ تو‌ برابرى نمایند.

تویى ‌آن که‌ ابتدا ‌و‌ اختراع کردى ‌و‌ از‌ نو پدید آوردى ‌و‌ نقش تازه زدى ‌و‌ آنچه را‌ ساختى نیک ساختى.

ترجمه فیض الاسلام

و توئى خدائى ‌که‌ ‌جز‌ ‌تو‌ خدائى نیست، خدائى ‌که‌ چیزها ‌را‌ ‌بى‌ اصل ‌و‌ مایه (که مبدء آفرینش آنها باشد) آفریده اى، ‌و‌ صورتها ‌و‌ پیکرها ‌را‌ ‌بى‌ نمونه ‌و‌ مانند نگاشته اى، ‌و‌ ‌نو‌ پیدا شده ‌ها‌ ‌را‌ بدون پیروى (از دیگرى) پدید آورده ‌اى‌

توئى آنکه ‌هر‌ چیز ‌را‌ ‌به‌ مقدار معلوم (بر وفق حکمت) ایجاد نموده اى، ‌و‌ ‌هر‌ چیز ‌را‌ براى آنچه ‌از‌ ‌آن‌ خواسته ‌مى‌ شود آماده ساخته اى، ‌و‌ آنچه ‌را‌ ‌جز‌ ‌تو‌ است (همه ‌ى‌ موجودات) نظم داده ‌و‌ آراسته گردانیده ‌اى‌

توئى آنکه ‌در‌ آفریدنت شریک ‌و‌ انبازى یاریت نکرده (چون یگانگى ‌و‌ توانائى ‌او‌ ‌بر‌ ‌هر‌ چیز ثابت ‌شد‌ پیدا است ‌که‌ ‌او‌ ‌را‌ شریکى نبوده ‌تا‌ ‌در‌ آفرینش ‌او‌ ‌را‌ کمک نماید) ‌و‌ ‌در‌ کارت (آفریدن ‌هر‌ چیز) وزیر ‌و‌ معاونى ‌تو‌ ‌را‌ یارى ننموده، ‌و‌ بیننده ‌و‌ مانندى براى ‌تو‌ نبوده است

توئى آنچه اراده کرده ‌و‌ خواسته ‌اى‌ اراده ‌ات‌ (بى درنگ) واجب ‌و‌ لازم گشته (در قرآن کریم «س ۳۶ ‌ى‌ ۸۲» فرموده: «انما امره اذا اراد شیئا ‌ان‌ یقول له ‌کن‌ فیکون» یعنى کار ‌او‌ چنین است ‌که‌ چون «آفریدن» چیزى ‌را‌ اراده کند ‌که‌ بگوید باش ‌پس‌ «بى درنگ» ‌مى‌ باشد) ‌و‌ (درباره ‌ى‌ آفرینش ‌هر‌ چیز) آنچه حکم کرده ‌اى‌ حکم ‌تو‌ (از روى) عدل (حکمت ‌و‌ نظام) ‌و‌ (درباره ‌ى‌ بندگانت) آنچه فرمان داده ‌اى‌ فرمانت (از روى) انصاف ‌و‌ دادگرى بوده (ایشان ‌را‌ ‌در‌ پذیرفتن ‌آن‌ مجبور نکرده اى)

توئى آنکه جائى ‌تو‌ ‌را‌ فرانمى گیرد (زیرا ‌از‌ جسمیت ‌و‌ لوازم ‌آن‌ مبرى ‌و‌ منزهى ‌و‌ ‌هر‌ ‌چه‌ ‌از‌ جسمیت مبرى باشد ‌از‌ مکان منزه است) ‌و‌ ‌در‌ برابر تسلط ‌و‌ غلبه ‌ى‌ ‌تو‌ تسلط ‌و‌ غلبه ‌اى‌ توانائى ندارد (نمى تواند ایستادگى نماید، زیرا ‌جز‌ ‌تو‌ ‌هر‌ ‌چه‌ هست مغلوب توانائى ‌تو‌ است) ‌و‌ (اقامه ى) برهان ‌و‌ دلیل (بر کسى) ‌و‌ سخن فصیح ‌و‌ نیکو (که بخواهى ‌آن‌ ‌را‌ بیان فرمائى) ‌تو‌ ‌را‌ عاجز ‌و‌ ناتوان نساخته است

توئى آنکه ‌هر‌ چیز ‌را‌ یکایک شمرده ‌اى‌ (به ‌هر‌ ‌چه‌ هست ‌و‌ خواهد بود کوچک ‌یا‌ بزرگ، ‌کم‌ ‌یا‌ بسیار احاطه دارى، ‌و‌ علم چیزى ‌از‌ ‌تو‌ فوت نمى شود) ‌و‌ براى ‌هر‌ چیز غایت ‌و‌ پایانى قرار داده ‌اى‌ (که چون ‌به‌ ‌آن‌ منتهى شود فانى ‌و‌ نیست ‌مى‌ گردد) چنانکه ‌در‌ قرآن کریم «س ۵۵ ‌ى‌ ۲۶» فرموده: «کل ‌من‌ علیها فان «ى ۲۷» ‌و‌ یبقى وجه ربک ذوالجلال ‌و‌ الاکرام» یعنى ‌هر‌ ‌که‌ ‌بر‌ روى زمین است فانى ‌و‌ نابود شود، ‌و‌ ذات پروردگار ‌تو‌ ‌که‌ داراى عظمت ‌و‌ احسان است باقى ‌مى‌ ماند. ‌و‌ «س ۲۸ ‌ى‌ ۸۸» فرموده: «کل شىء هالک الا وجهه» یعنى ‌هر‌ چیز تباه ‌و‌ نیست گردد ‌جز‌ ذات او. این جمله ‌ى‌ ‌از‌ دعاى امام- علیه السلام- شاید اشاره است برد ‌بر‌ فلاسفه ‌که‌ گفته اند: براى اجسام ‌و‌ نفوس افلاک ‌و‌ عقول ‌که‌ مبادى آنها است ‌و‌ جسم مشترک بین عناصر ‌و‌ نفوس انسانیه، غایت ‌و‌ پایانى نیست، ‌و‌ فناء ‌و‌ نیستى ‌بر‌ آنها متصور نمى باشد، ‌و‌ گفته اند: اگر ‌چه‌ ‌بر‌ آحاد ‌و‌ یکایک اشخاص ‌و‌ ازمنه ‌و‌ حرکات دوریه ‌ى‌ فلکیه فناء ‌و‌ نیستى تصور شود ‌و‌ براى ‌هر‌ ‌یک‌ ‌از‌ آنها غایت ‌و‌ پایانى باشد، ‌بر‌ جمله ‌و‌ همگى آنها فناء ‌و‌ نیستى متصور نگردد یعنى زمان ‌و‌ حرکتى نیست ‌جز‌ آنکه ‌پس‌ ‌از‌ ‌آن‌ زمان ‌و‌ حرکتى است، ‌و‌ این گفتار خلاف قرآن مجید ‌و‌ اتفاق اهل ‌حق‌ ‌از‌ مسلمانان ‌و‌ غیر ایشان است ‌به‌ اینکه عالم ‌و‌ اجزاء ‌و‌ جواهر ‌و‌ اعراض ‌آن‌ فانى ‌و‌ نیست خواهد شد، ‌در‌ قرآن کریم «س ۳۰ ‌ى‌ ۲۷» فرموده: ‌«و‌ ‌هو‌ الذى یبدؤ الخلق ثم یعیده ‌و‌ ‌هو‌ اهون علیه» یعنى ‌او‌ است خدائى ‌که‌ نخست خلق ‌را‌ بیافرید سپس اعاده داده بازگرداند ‌و‌ ‌آن‌ اعاده ‌بر‌ ‌او‌ «در نظر شما» آسانتر است «چون کسى ‌که‌ کارى کند بار دوم انجام ‌آن‌ ‌بر‌ ‌او‌ آسانتر خواهد بود، وگرنه ‌بر‌ خداى تعالى آفرینش ‌و‌ اعاده یکسان ‌مى‌ باشد» خلاصه همه ‌ى‌ اینها صریح ‌و‌ آشکار است ‌در‌ اینکه براى ‌هر‌ چیز غایت ‌و‌ پایانى است ‌که‌ چون ‌به‌ ‌آن‌ برسد خداوند سبحان ‌آن‌ ‌را‌ فانى ‌و‌ نیست گرداند) ‌و‌ ‌هر‌ چیز ‌را‌ ‌به‌ مقدار معلوم (بر وفق حکمت) ایجاد نموده ‌اى‌

و توئى آنکه وهمها ‌و‌ اندیشه ‌ها‌ ‌از‌ ادراک کنه ‌و‌ حقیقت ذات ‌تو‌ مانده اند (زیرا اگر وهم حقیقت ذات ‌او‌ ‌را‌ دریابد باید ‌در‌ جهت ‌و‌ مکانى باشد، ‌و‌ خداوند تعالى منزه ‌از‌ آنست ‌که‌ ‌در‌ جهت ‌و‌ مکانى باشد) ‌و‌ فهمها ‌و‌ دانشها (یا عقلها) ‌از‌ کیفیت ‌و‌ چگونگى ‌تو‌ (از ادراک صفات مخصوصه ‌ات‌ ‌که‌ ‌جز‌ ‌تو‌ حقیقت آنها ‌را‌ نمى داند) ناتوانند، ‌و‌ دیده ‌ها‌ جاى کجائى ‌تو‌ ‌را‌ درنیافتند (جائى ندارى ‌که‌ دیده ‌ها‌ ‌تو‌ ‌را‌ دریابند، زیرا بودن ‌در‌ جائى تابع جسمیت است، ‌و‌ خداوند سبحان ‌از‌ جسمیت منزه است، ‌پس‌ اینیت ‌و‌ کجا بودن ‌بر‌ ‌او‌ محال است)

توئى آنکه پایانى براى ‌تو‌ نیست ‌تا‌ (به آنجا) محدود ‌و‌ منتهى گردى، ‌و‌ (در عقول ‌و‌ اوهام) مصور نشده ‌اى‌ ‌تا‌ موجود ‌و‌ دریافته شوى (زیرا محدود ‌و‌ مصور شدن مستلزم محل ‌و‌ ترکیب است، ‌و‌ محل ‌و‌ ترکیب ‌از‌ لوازم جسم است، ‌و‌ خداوند سبحان جسم نیست) ‌و‌ والد نبوده ‌و‌ فرزندى نیاورده ‌اى‌ ‌تا‌ مولود ‌و‌ زائیده شده باشى (معنى این جمله این نیست ‌که‌ ‌هر‌ ‌که‌ والد باشد مولود ‌هم‌ خواهد بود ‌تا‌ گفته شود این سخن درست نمى باشد، زیرا حضرت آدم- علیه السلام- والد بود ‌و‌ مولود نبود، بلکه معنى ‌آن‌ اینست ‌که‌ چون ولد ‌و‌ فرزند آنست ‌که‌ منفصل ‌و‌ جدا شود ‌از‌ دیگرى ‌که‌ مانند ‌او‌ است، ‌و‌ ثابت شده ‌که‌ خداى تعالى ‌را‌ مثل ‌و‌ مانندى نیست ‌پس‌ والد نبوده ‌و‌ فرزندى نیاورده ‌و‌ ‌به‌ همین معنى مولود ‌هم‌ نخواهد بود، ‌و‌ الله اعلم بمقاصد اولیائه)

توئى آنکه ‌ضد‌ ‌و‌ نزاع کننده ‌اى‌ ‌که‌ ‌در‌ توانائى ‌با‌ ‌تو‌ یکسان باشد نیست ‌تا‌ ‌با‌ ‌تو‌ معانده ‌و‌ ستیزگى نماید (زیرا ‌جز‌ ‌او‌ ممکن است ‌و‌ واجب ‌از‌ ممکن قویتر است، ‌پس‌ براى ‌او‌ نزاع کننده ‌اى‌ ‌که‌ ‌در‌ توانائى یکسان باشد نیست) ‌و‌ مانندى براى ‌تو‌ نمى باشد ‌تا‌ ‌بر‌ ‌تو‌ غلبه ‌و‌ سرفرازى کند، ‌و‌ همتائى برایت نیست ‌تا‌ ‌با‌ ‌تو‌ برابرى نماید

توئى آنکه آفرید چنان آفریده ‌اى‌ ‌که‌ پیش ‌از‌ ‌آن‌ مانندش ‌را‌ آفریننده ‌اى‌ نیافریده ، ‌و‌ پدید آورد پدید آورده ‌اى‌ ‌که‌ ‌از‌ روى نمونه نبوده، ‌و‌ آفرید ‌و‌ آفریننده ‌اى‌ پیش ‌از‌ ‌او‌ نبوده، ‌و‌ ‌به‌ وجود آورد ‌بى‌ آنکه آلت ‌و‌ ابزارى ‌به‌ کار برده ‌یا‌ ‌در‌ جائى باشد، ‌و‌ آفرینش آنچه ‌را‌ آفرید نیکو ‌و‌ محکم ‌و‌ استوار گردانید.

شرح‌ها

دیار عاشقان (انصاریان)

«وَ أَنْتَ اللَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ الَّذِی أَنْشَأْتَ الْأَشْیاءَ مِنْ غَیرِ سِنْخ وَ صَوَّرْتَ مَا صَوَّرْتَ مِنْ غَیرِ مِثَال وَ ابْتَدَعْتَ الْمُبْتَدَعَاتِ بِلاَ احْتِذَاء

أَنْتَ الَّذِی قَدَّرْتَ کلَّ شَیء تَقْدِیراً وَ یسَّرْتَ کلَّ شَیء تَیسِیراً وَ دَبَّرْتَ مَا دُونَک تَدْبِیراً

أَنْتَ الَّذِی لَمْ یعِنْک عَلَى خَلْقِک شَرِیک وَ لَمْ یوَازِرْک فِی أَمْرِک وَزِیرٌ وَ لَمْ یکنْ لَک مُشَاهِدٌ وَ لاَ نَظِیرٌ

أَنْتَ الَّذِی أَرَدْتَ فَکانَ حَتْماً مَا أَرَدْتَ وَ قَضَیتَ فَکانَ عَدْلاً مَا قَضَیتَ وَ حَکمْتَ فَکانَ نِصْفاً مَا حَکمْتَ

أَنْتَ الَّذِی لاَ یحْوِیک مَکانٌ وَ لَمْ یقُمْ لِسُلْطَانِک سُلْطَانٌ وَ لَمْ یعْیک بُرْهَانٌ وَ لاَ بَیانٌ

أَنْتَ الَّذِی أَحْصَیتَ کلَّ شَیء عَدَداً وَ جَعَلْتَ لِکلِّ شَیء أَمَداً وَ قَدَّرْتَ کلَّ شَیء تَقْدِیراً

أَنْتَ الَّذِی قَصُرَتِ الْأَوْهَامُ عَنْ ذَاتِیتِک وَ عَجَزَتِ الْأَفْهَامُ عَنْ کیفِیتِک وَ لَمْ تُدْرِک الْأَبْصَارُ مَوْضِعَ أَینِیتِک

أَنْتَ الَّذِی لاَ تُحَدُّ فَتَکونَ مُحْدُوداً وَ لَمْ تُمَثَّلْ فَتَکونَ مَوْجُوداً وَ لَمْ تَلِدْ فَتَکونَ مَوْلُوداً

أَنْتَ الَّذِی لاَ ضِدَّ مَعَک فَیعَانِدَک وَ لاَ عِدْلَ لَک فَیکاثِرَک وَ لاَ نِدَّ لَک فَیعَارِضَک

أَنْتَ الَّذِی ابْتَدَأَ وَ اخْتَرَعَ وَ اسْتَحْدَثَ وَ ابْتَدَعَ وَ أَحْسَنَ صُنْعَ مَا صَنَعَ»:

و تویى خدایى که معبودى جز تو نیست که همه چیز را بدون اصل و مایه اى پدید آوردى و صورتها را بدون انگاره نقش بستى، و ساخته ها را بدون اقتباس ساختى.

ما به روى تو جهان مى گذرانیم اى دوست *** غافل از خلق و به رویت نگرانیم اى دوست

چاره اى ساز که شوریده دلانیم اى جان *** مرهمى بخش که خسته جگرانیم اى دوست

روز اندوه و شب محنت و ایام فراق *** خبرت نیست که چون مى گذرانیم اى دوست

با تو همراز و حدیث از همه کس مى شنویم *** با تو همراه و رفیق دگرانیم اى دوست

خبر نقطه خال تو زما مى پرسند *** گرچه از دایره بى خبرانیم اى دوست

به سبک روحى اگر همچو مسیحا فاشیم *** در ترازوى قبول تو گرانیم اى دوست

توتیاى بصر از خاک درت مى سازیم *** تا بدانى که ز صاحب نظرانیم اى دوست

گر شود دیده سراپاى تن خاکى ما *** در تماشاى تو از بى بصرانیم اى دوست

کرده در پرده دل راز تو پنهان چو عماد *** تا نگویند که از پرده درانیم اى دوست

تویى که هر چیز رابه اندازه دقیق اندازه گیرى نمودى، و هر چیز را براى انجام وظیفه اش روبراه کردى، و ماسوا را سامان بخشیدى، تویى که در آفرینشت شریکى تو را کمک نداده، و در فرمانروائیت وزیرى براى تو وزارت نکرده، و ناظر و نظیرى برایت نبوده،

تویى که اراده کردى پس اراده ات حتمى و قطعى گشته، و داورى نمودى پس داوریت بر آیین عدل بوده، و حکم کردى پس حُکمت بر پایه انصاف بوده، تویى که مکانى تو را فرا نمى گیرد، و در برابر سلطنتت سلطانى به پا نخاسته، و برهان و بیانى تو را از پاى در نیاورده، تویى که شمار هر چیز را سراسر دارى، و براى هر چیز پایان خاصى قرار دادى، و هر چیز را دقیقاً اندازه گرفتى،

تویى که پندارها از رسیدن به کنه ذاتت درماندند، و فهمها از درک چگونگیت ناتوان شدند، و چشمها از رسیدن به موضع تو بازماندند، تویى که مرزى ندارى وگرنه محدود مى شدى، و در خاطرى نگنجى و گرنه مانند سایر موجودات مى بودى، و فرزندى نیاورى ورگرنه زائیده مى گشتى.

تویى که ضدى با تو نیست تا با معارضه کند، و همتایى ندارى تا بر تو غلبه نماید، و همسانى ندارى تا با تو برابرى کند، تویى که آغاز نمودى و اختراع کردى و پدید آوردى و آفریدى، و هر چه را ساختى محکم نهادى.

شرح صحیفه (قهپایی)

«و انت الله لا‌ اله الا انت، الذى انشات الاشیاء من‌ غیر سنخ».

فى نسخه الشیخ ابن السکون بالسین المهمله المکسوره ‌و‌ النون الساکنه ‌و‌ الخاء المعجمه اخیرا بمعنى الاصل. قال فى الصحاح: السنخ: الاصل. ‌و‌ اسناخ الاسنان: اصولها. ‌و‌ فى نسخه الشیخ ابن ادریس بالشین المعجمه ‌و‌ الباء الموحده ‌و‌ الحاء المهمله اخیرا بالتحریک. اى: من‌ غیر شخص ‌و‌ مثال.

یعنى: تو‌ معبودى که‌ نیست هیچ معبودى مگر تو، پدید آوردى چیزها را‌ بى آنکه ماده ‌و‌ اصلى بود آنها را- یا: بى آنکه مثالى ‌و‌ نمونه اى بود آنها را.

«و صورت ما‌ صورت من‌ غیر مثال».

و‌ صورت دادى آنچه صورت دادى بى نمونه ‌و‌ مثالى.

«و ابتدعت المبتدعات بلا احتذاء».

مصدر احتذى مثاله، اذا اقتدى به.

(یعنى:) ‌و‌ پدید آوردى مبتدعات را -یعنى چیزهایى که‌ مسبوق به‌ ماده ‌و‌ مده نیستند، همچو جواهر مجرده- بى آنکه پیروى کرده باشى چیزى را. ‌و‌ برنهاد کسى کارى کرده باشى.

«انت الذى قدرت کل‌ شىء تقدیرا».

اى: خلقت.

یعنى: تویى ‌آن معبودى که‌ خلق کردى همه چیز را‌ خلق کردنى- یا: اندازه کردى همه چیز را‌ اندازه کردنى.

«و یسرت کل‌ شىء تیسیرا».

و‌ میسر کردى ‌و‌ مهیا ساختى همه چیز را‌ میسر کردنى ‌و‌ مهیا ساختنى.

«و دبرت ما‌ دونک تدبیرا».

لفظه «دون» بمعنى تحت. اى: ما‌ تحت قدرتک.

(یعنى:) ‌و‌ تدبیر کردى آنچه زیر قدرت تو‌ بود تدبیر کردنى.

«انت الذى لم یعنک على خلقک شریک».

«لم یعنک» من‌ الاعانه.

یعنى: تویى آنکه یارى نداد تو‌ را‌ بر‌ آفرینش تو‌ انبازى.

«و لم یوازرک فى امرک وزیر».

اصل الوزاره من‌ الوزر، ‌و‌ هو الحمل. فان الوزیر یحمل عن السلطان الثقل. ‌و‌ الوزر: الحمل الثقیل. ‌و‌ الوزیر بمعنى المعین.

(یعنى:) ‌و‌ مددکارى نکرد در‌ کار تو‌ وزیرى ‌و‌ معاونى.

«و لم یکن لک مشابه ‌و‌ لا‌ نظیر».

و‌ نبود تو‌ را‌ مانندى ‌و‌ نظیرى.

«انت الذى اردت فکان حتما ما‌ اردت».

تویى آنکه اراده کردى ‌و‌ خواستى چیزى را، پس‌ واجب شد آنچه خواستى.

«و قضیت فکان عدلا ما‌ قضیت. ‌و‌ حکمت فکان نصفا ما‌ حکمت».

قضیت القضاء بمعنى الحکم فتکون الفقره الثانیه المعطوف علیه بمنزله التاکید . ‌و‌ التکریر لاختلاف اللفظ.

و‌ النصف -بالکسر-: العدل. قاله فى القاموس.

یعنى: ‌و‌ حکم کردى پس‌ عدل بود آنچه حکم کردى.

«انت الذى لا‌ یحویک مکان».

اى: لا‌ یحیط بک مکان.

(یعنى:) تویى آنکه احاطه نکند تو‌ را‌ مکانى. چه، موجد مکانى. ‌و‌ نعم ما‌ قال الحکیم سنائى:

با‌ مکان آفرین مکان چه کند * آسمانگر خود آسمان چه کند

«و لم یقم لسلطانک سلطان».

و‌ نایستاده در‌ برابر سلطنت ‌و‌ پادشاهى تو‌ هیچ سلطانى.

«و لم یعیک برهان ‌و‌ لا‌ بیان».

من‌ الاعیاء. یقال: اعیت الحیله، اى: عجزت. وداء عیاء، لا‌ دواء له، کانه اعیا الاطباء. اى: لم یعجزک.

یعنى: عاجز نساخته تو‌ را‌ هیچ برهانى ‌و‌ بیانى.

«انت الذى احصیت کل‌ شىء عددا».

تویى آنکه شمرده اى همه چیز را‌ از‌ روى عدد ‌و‌ شماره.

«و جعلت لکل شىء امدا».

و‌ گردانیده اى از‌ براى همه چیز غایتى ‌و‌ نهایتى.

«و قدرت کل‌ شى ء تقدیرا».

و‌ اندازه کرده اى همه چیز را‌ اندازه اى.

«انت الذى قصرت الاوهام عن ذاتیتک».

تویى آنکه قاصر ‌و‌ عاجزند اوهام -یعنى مطلق مشاعر، خواه مشاعر عقلانى ‌و‌ خواه ‌و‌ همانى- از‌ حقیقت ذات تو. چنانچه در‌ حکمت الهى مبرهن شده.

«و عجزت الافهام عن کیفیتک».

و‌ عاجزند افهام از‌ چگونگى ذات تو.

«و لم تدرک الابصار موضع اینیتک».

و‌ درنیابند ابصار -یعنى دیده ها، نه عقلانى ‌و‌ نه جسمانى- جاى وجود تو‌ را. اما دیده ‌ى‌ جسمانى، زیرا که‌ جناب مقدس تو‌ متعالى است از‌ ملابسه ‌ى‌ مکان ‌و‌ اوضاع. ‌و‌ هر‌ چه مقدس است از‌ ملابسه ‌ى‌ مذکوره، به‌ چشم مدرک نشود، پس‌ وجود تو‌ مدرک نشود. ‌و‌ اما دیده ‌ى‌ عقلانى، زیرا که‌ از‌ بساطت در‌ مرتبه اى است که‌ ادراک ‌آن نمى توانند کرد دیده هاى عقلانى.

«انت الذى لا‌ تحد فتکون محدودا».

اى: لا‌ تجعل لک حد ‌و‌ نهایه من‌ اجزاء ‌و‌ اشکال ‌و‌ اقطار تنتهى بها فتکون متناهیا.

یعنى: تویى آنکه گردانیده نشده از‌ براى تو‌ حدى ‌و‌ نهایتى پس‌ باشى متناهى در‌ اطراف ‌و‌ حدود.

«و لم تمثل فتکون موجودا».

اى: لم یکن لک موجودیه- من‌ الوجدان لا‌ من‌ الوجود. من‌ قولهم: وجد ضالته وجدانا- مسبیه عن تمثیلک. ‌و‌ الله اعلم.

قال فى اساس البلاغه: مثل مثالا ‌و‌ تمثله: اعتمله. اى: لم یعتمل لذاتک صوره ذهنیه منطبعه فى قوه مدرکه ‌و‌ لم یمکنک ادراک تصورى، او‌ لم یوجد لک مثل ‌و‌ نظیر ‌و‌ شبیه فى الاعیان ‌و‌ الامثال ‌و‌ شبیه فى الاذهان فیکون موجودا- على صیغه المفعول- حقیقه، ‌و‌ هو ما‌ طرا علیه الفعل ‌و‌ حدث فیه من‌ تلقاء غیره. کما معنى صیغه الفاعل على الحقیقه ‌و‌ هو ما‌ اوجد الفعل ‌و‌ احدثه فى غیره. فاطلاق لفظ الموجود على البارى الحق سبحانه انما یصح بمعنى انه یجب وجوده بنفس مرتبه ذاته، لا‌ بمعنى انه یدخل علیه الوجود من‌ تلقاء غیره او‌ من‌ تلقاء ذاته بعد مرتبه ذاته على سبیل اقتضاء الذات ایاه. ‌و‌ من‌ هناک قال شیخا ائمه الحکمه ابونصر الفارابى ‌و‌ ابوعلى بن‌ سینا کل‌ منهما فى تعلیقاته: نحن اذا قلنا: الله موجود، فهو لفظ مجاز ‌و‌ معناه انه یجب وجوده، لا‌ انه ما‌ یجب وجوده بمعنى انه شى ء موضوع فیه الوجود. انتهى کلامهما.

یعنى: به‌ عمل درنیاید از‌ براى ذات مقدس تو‌ صورت ذهنى که‌ متمثل شود در‌ قوه ‌ى‌ ذهنى، ‌و‌ به‌ کنه ذات تو‌ نرسد هیچ ادراک تصورى. چه، آنچه ادراک بشرى به‌ ‌آن مى رسد از‌ مرتبه ‌ى‌ کبریایى او‌ بغایت دور است.

آنچه پیش تو‌ غیر از‌ ‌آن ره‌ نیست * غایت فکر تست الله نیست

یا: یافت نشود تو‌ را‌ شبیه ‌و‌ نظیر -نه در‌ خارج ‌و‌ نه در‌ ذهن. چه، آنچه در‌ خارج موجود باشد، یا‌ در‌ ذهن متصور باشد، ذاتى است که‌ موضوع فیه وجود است- پس‌ باشى تو‌ ذاتى که‌ وضع کرده شده باشد در‌ (او) وجود ‌و‌ وجود از‌ جانب غیر خود داشته باشى. چنانچه مفاد صیغه ‌ى‌ اسم مفعول است.

«و لم تلد فتکون مولودا».

ما‌ راینا من‌ نسخ الصحیفه هکذا. ‌و‌ لم اعرف له توجیها الا انه «لم تولد»، ‌و‌ ان‌ کان له وجه یتکلف. تامل.

(یعنى:) ‌و‌ فرزند ‌و‌ ولد نیارى تا‌ باشى مولود.

«انت الذى لا‌ ضد معک فیعاندک».

الضد عند الجمهور یقال على مساو فى القوه ممانع.

یعنى: تویى آنکه نیست تو‌ را‌ ضدى که‌ ممانع تو‌ باشد ‌و‌ در‌ قوت ‌و‌ قدرت تو‌ برابرى کند پس‌ دشمنى کند با‌ تو.

«و لا‌ عدل فیکاثرک».

فى خط‌ الشیخ ابن ادریس: «لا عدل» بفتح العین، ‌و‌ ابن السکون بکسرها.

و‌ القراءتان جیدتان. لانه بالکسر یستعمل فى المساوى مقدارا -‌و‌ منه عدلا الحمل- ‌و‌ بالفتح یستعمل فى المساوى حکما ‌و‌ ان‌ لم یکن من‌ جنسه.

و‌ قوله علیه السلام: «یکاثرک»، اى: یغالبک ‌و‌ یفاخرک فى الکثره.

یعنى: ‌و‌ تویى ‌آن که‌ نیست تو‌ را‌ مانندى پس‌ غلبه کند تو‌ را‌ ‌و‌ مفاخرت نماید تو‌ را‌ در‌ بسیارى.

«و لا‌ ند لک فیعارضک».

الند -بالکسر ‌و‌ تشدید الدال-: المثل ‌و‌ النظیر.

یعنى: مانند ‌و‌ نظیرى نیست تو‌ را‌ تا‌ با‌ تو‌ برابرى کند.

«انت الذى ابتدا ‌و‌ اخترع، ‌و‌ استحدث ‌و‌ ابتدع، ‌و‌ احسن صنع ما‌ صنع».

هذه الافعال فى معانیها نظائر فکلها بمعنى. قد تنازعوا فى «صنع ما‌ صنع». هذه الافعال فى معانیها نظائر فکلها بمعنى. قد تنازعوا فى «صنع ما‌ صنع».

یعنى تویى آنکه آغاز کردى ‌و‌ از‌ نو پدید آوردى، ‌و‌ نیکو کردى کردن آنچه کردى- از‌ افلاک ‌و‌ عناصر ‌و‌ غیر آنها از‌ مکونات.

شرح صحیفه (مدرسی)

اللغه:

الانشاء: الایجاد انشاء شىء ایجاد شىء ‌را‌ گویند.

سنخ: بیخ شىء ‌را‌ گویند اسناخ الاسنان اصولها.

مثال: نمونه.

ابتداع: اختراع شىء تازه.

احتذاء: باب افتعال ‌از‌ حذو ‌به‌ معنى متابعت ‌و‌ اقتداء مثل حذ‌و‌ النعل ‌با‌ لنعل.

تقدیر: اندازه کردن ‌و‌ خلق کردن ‌و‌ حکم کردن.

اللغه:

تیسیر: مقابل تعسیر ‌به‌ معنى آسان کردن ‌و‌ فراهم آوردن ‌و‌ مهیا کردن اسباب.

تدبیر: ملاحظه ‌ى‌ عواقب امور نمودن.

الترکیب:

ما‌ ‌در‌ ‌ما‌ صورت ‌و‌ دبرت ‌مى‌ تواند موصوفه شود صورت ‌و‌ دبرت صفت ‌او‌ شوند ‌و‌ ‌او‌ مقدر ‌به‌ شىء، ‌و‌ ‌مى‌ تواند موصوله شود لکن عاید صله محذوف باشد

بلا احتذاء: ‌مى‌ تواند ظرف لغو باشد متعلق بابتدعت ‌و‌ ‌مى‌ تواند ظرف مستقر شود متعلق ‌به‌ عامل مقدر ‌که‌ حال ‌از‌ جهت فاعل ابتدعت شود.

شرح:

یعنى توئى خدائى ‌که‌ نیست خدائى مگر ‌تو‌ ‌آن‌ چنان کسى ‌که‌ ایجاد اشیاء کردى بدون اصل ‌و‌ ماده، صورت بندى شىء ‌را‌ ‌که‌ این صفت داشت صوره داده شده بود بدون نمونه، ایجاد مخترعات کردى بدون متابعت ‌و‌ اقتداء توئى ‌که‌ اندازه کردى ‌هر‌ شىء ‌را‌ اندازه کردنى ‌و‌ آسان کردى ‌هر‌ شىء ‌را‌ آسان کردنى.

تدبیر ‌ما‌ دون ‌تو‌ کردى تدبیر کردنى.

اللغه:

اعانه: کمک کردن.

وزر: ‌به‌ معنى بار ‌و‌ عمل

وزیر: یعنى بار بردار وزیر سلطان ‌را‌ وزیر گویند زیرا ‌که‌ ‌او‌ حامل اثقال ‌و‌ زحمات سلطان است ‌از‌ این قبیل است قوله تعالى: ‌و‌ ‌لا‌ تزر وازرة وزر اخرى.

یعنى: ‌هر‌ ‌که‌ بار خود برمى دارد بار کسى دیگر ‌بر‌ نخواهد داشت.

حافظ: عیب خوبان مکن ‌اى‌ زاهد پاکیزه سرشت * ‌که‌ گناه دگران ‌بر‌ ‌تو‌ نخواهند نوشت

شاهد: بیننده.

نظیر: دور نیست ‌در‌ این مقام ‌به‌ معنى نظرکننده باشد ‌نه‌ شبیه.

توئى ‌آن‌ ‌کس‌ ‌که‌ اعانت نکرد ‌تو‌ ‌را‌ ‌در‌ امر خلقت ‌تو‌ شریکى، ‌و‌ برنداشت ‌در‌ شان ‌و‌ شغل ‌تو‌ حامل ‌و‌ باربردارى، نبود ‌تو‌ ‌را‌ ‌در‌ امر خلقت ‌تو‌ بیننده ‌و‌ نگاه کننده ‌اى‌.

اللغه:

حتم: ‌به‌ معنى وجوب.

نصف: ‌به‌ کسر نون ‌و‌ قیل مثلثه النون یعنى انصاف کردن مقابل جور ‌و‌ ظلم.

توئى ‌آن‌ ‌کس‌ ‌که‌ اراده کرده ‌ى‌ ‌تو‌ ‌پس‌ ‌مى‌ شود واجب ‌آن‌ چیزى ‌که‌ اراده کرده ‌ى‌ حکم کردى ‌پس‌ عدل است ‌آن‌ چیزى ‌که‌ حکم کردى، حکم کردى ‌پس‌ انصاف است ‌آن‌ چیزى ‌که‌ حکم کردى.

ارشاد: بعضى ‌را‌ توهم ‌آن‌ ‌شد‌ ‌که‌ قوله (ع) قضیت ‌و‌ حکمت این ‌دو‌ فقره تاکید ‌هم‌ هستند ‌و‌ این توهم فاسد است زیرا ‌که‌ ‌در‌ قضاء مزبور عدل است قضاء ‌او‌ ‌در‌ حکم فرد انصاف است حکم ‌تو‌ ظاهر ‌آن‌ است قضاء ‌در‌ افعال خود باشد ‌و‌ حکم ‌در‌ افعال عباد شاهد ‌بر‌ مقال ‌در‌ حاق قضاء الزام خوابیده است ‌و‌ ‌در‌ حاق حکم الزام نیست حکم اعمست تامل.

اللغه:

حوى: ‌به‌ معنى احاطه کردن ‌و‌ فرا گرفتن مکان ‌یا‌ عبارت است ‌از‌ سطح محیط حاوى محیط ‌بر‌ سطح محوى ‌یا‌ فراغ مرهوم على اختلاف.

عیا: ‌من‌ باب تعب عیى یعیى ‌به‌ معنى عجز آمد زمان.

تقدیر: اندازه گرفتن.

الترکیب:

لام ‌در‌ قوله لسلطان ‌مى‌ تواند ‌به‌ معنى عند باشد ‌و‌ ‌مى‌ شود ‌به‌ معنى مقابله باشد ‌و‌ ‌مى‌ شود تعدیه باشد ‌در‌ این صورت قیام ‌به‌ معنى طاقت است چنانچه ‌از‌ اساس نقل شد.

عددا: تمیز است امدا مفعول.

شرح:

یعنى ‌تو‌ ‌آن‌ کسى هستى ‌که‌ محیط نمى شود ‌تو‌ ‌را‌ مکان، ‌و‌ نمى ایستد مقابل پادشاهى ‌تو‌ پادشاهى، عاجز نمى کند ‌تو‌ ‌را‌ دلیل ‌و‌ بیان، توئى ‌آن‌ کسى ‌که‌ شمارنده هستى ‌هر‌ شى ء ‌را‌ ‌از‌ حیث عدد، ‌و‌ گردانیدى ‌از‌ جهت ‌هر‌ شىء زمان ‌و‌ مدتى، ‌و‌ اندازه کردى ‌هر‌ شىء ‌را‌ اندازه اى.

تنبیه:

خلاقیت ‌و‌ آلهیت ‌آن‌ است ‌که‌ غالب ‌بر‌ ‌هر‌ شىء ‌و‌ ‌هر‌ شىء مغلوب ‌او‌ عالم ‌به‌ ‌هر‌ شىء ‌از‌ ‌هر‌ جهت ‌از‌ جهات ‌او‌ ‌و‌ مکان ‌او‌ جهت ‌او‌ نباشد اگر جهتى ‌از‌ این جهات ‌در‌ ‌آن‌ نباشد نمى تواند واجب الوجود بودن چنانچه ‌در‌ محلش مبین ‌شد‌

اللغه:

الاوهام: جمع وهم ‌و‌ ‌هم‌ قوه ‌اى‌ است متعلقه ‌به‌ جزئیات محسوسه.

افهام: جمع فهم فهم قوه ‌اى‌ است عاقله ‌که‌ درک کلیات ‌مى‌ کند،

کیف عرض است ‌که‌ قابل قسمت ‌و‌ نسبت باشد ‌به‌ عبارت اخرى کیف عبارت است ‌از‌ اوصاف خارجه ‌از‌ ذوات ‌و‌ این ‌در‌ ‌حق‌ خلاق عالم نشاید زیرا ‌که‌ خلاق عالم صفات خارجه ندارد صفات ‌او‌ عین ذات ‌او‌ است، ‌به‌ عبارت اوضح ‌آن‌ است ‌که‌ خلاق عالم ذات مجرده ‌ى‌ بحث است جنس ‌و‌ فصل ‌از‌ جهت ‌او‌ نیست، ذاتى است بحث ‌که‌ ‌مى‌ توان ‌از‌ ‌او‌ تعبیر ‌به‌ عالم ‌و‌ قادر و حى ‌و‌ نحو ‌آن‌ کرده ‌و‌ خدا عبارت ‌از‌ اینهاست ‌پس‌ لابدیم بگوئیم: کیف ‌در‌ خدا عبارت است ‌از‌ صفات لایقه ‌ى‌ ‌به‌ خدا یعنى ‌ما‌ ینبغى لله تعالى این عبارت است ‌از‌ زمان ‌و‌ گاهى ‌به‌ معنى مکان است ‌و‌ ‌در‌ عبارت مذکوره عبارت ‌از‌ مکان است ‌به‌ قرینه ‌ى‌ اضافه موضع ‌به‌ سوى او.

شرح:

یعنى توئى ‌آن‌ کسى ‌که‌ نرسیده است اوهام ‌به‌ ذات ‌تو‌ ‌و‌ عاجز است افهام ‌و‌ عقول ‌به‌ کیفیات تو، ‌و‌ درک نکرده است دیده ‌ها‌ جاى ‌تو‌ را.

تنبیهان:

اول ‌آن‌ است ‌که‌ ‌آن‌ چیزى ‌که‌ خدا است ‌در‌ هیچ جهتى ‌از‌ جهات درک نشود.

شعر:

آنچه ‌در‌ وهم ‌تو‌ گنجد ‌که‌ ‌من‌ اینم ‌نه‌ ‌من‌ آنم * ‌و‌ آنچه ‌در‌ ذهن ‌تو‌ زیبد ‌که‌ چنینم ‌نه‌ چنانم

‌به‌ کنه ذاتش خرد ‌کى‌ برد ‌پى‌ * فتد اگر خسى ‌به‌ قعر دریا

آنچه ‌در‌ عالم تصور آید مصنوع است مثل مخلوق تعالى الله عن ذلک علوا کبیرا.

دوم ‌آن‌ است هستى ‌در‌ عالم هستى لابد ‌از‌ جهت ‌او‌ مکان ‌و‌ صفات است ‌پس‌ لابد ‌در‌ خدا ‌هم‌ مثل سایر موجودات زمان ‌و‌ مکان است این قدر است ‌که‌ زمان ‌و‌ مکان مصنوع ‌و‌ مخلوق نیست چیزى است ‌که‌ عقل درک ‌آن‌ نمى کند ‌و‌ لذا امام عرض ‌به‌ خدا ‌مى‌ کند اوهام ‌و‌ افهام درک نمى کند ذات ‌و‌ کیف ‌تو‌ ‌را‌ ‌و‌ ابصار درک نمى کند مکان لابد زمان ‌و‌ مکان ‌و‌ ذات دارد ماها عاجزیم ‌از‌ ادراک او.

اللغه:

تحدید: ‌در‌ لغت ‌به‌ معنى آشکار کردن ‌و‌ تشریح کردن ‌و‌ انتها کردن

مثل: نمونه. تمثیل: نمونه ‌ى‌ شىء آوردن.

تولد: زائیدن ‌و‌ زائیده.

الترکیب:

فاء ‌در‌ فتکون سببیه است ‌و‌ بعد ‌از‌ اوان مقدر است.

بیان:

اگر ذات بارى تحدید شود یعنى نهایت ‌او‌ معلوم شود ‌یا‌ کشف مهیه ‌او‌ شود ‌پس‌ محدود خواهد بود زیرا ‌که‌ چیزى ‌که‌ محدود شود نخواهد واجب الوجود شود زیرا ‌که‌ تحدید اگر توضیح نهایات باشد محدود جسم خواهد ‌شد‌ زیرا ذى النهایات جسم است اگر کشف مهیت شود لابد است ‌که‌ محدود مرکب باشد ‌و‌ الا کشف ‌او‌ نشاید ‌و‌ ‌در‌ محل خود ثابت شده است ‌که‌ خدا جسم نیست، ‌و‌ مرکب ‌هم‌ نباشد زیرا ‌هر‌ ‌دو‌ منافات ‌با‌ واجب الوجودیت دارد ‌و‌ ذات بارى تمثیل پیدا نکند ‌و‌ الا خواهد داخل ‌در‌ موجودات خارجیه شد، ‌و‌ ذات بارى نشاید پدر بودن ‌از‌ جهت ‌او‌ ‌و‌ پسر بودن اما پسر بودن لابد مسبوقیت دارد ‌در‌ زمان ‌او‌ واو منافات دارد ‌با‌ قدمیت ‌از‌ جمیع جهات ‌که‌ ثابت است ‌از‌ جهت ذات بارى.

‌و‌ اما پدر بودن لازم ‌او‌ جسمیت است زیرا ‌که‌ پسر لابد است بعضى ‌از‌ اجزاء پدر باشد زیرا ‌که‌ نطفه ‌تا‌ مستحیل نشود ولد نشاید ‌پس‌ والد لابد است ‌که‌ جسم باشد ‌و‌ این منافات ‌با‌ خدائى دارد.

شرح:

یعنى توئى ‌آن‌ کسى ‌که‌ تحدید نشدى ‌تو‌ ‌تا‌ اینکه سبب تحدید بوده باشى تو، محدود نبوده ‌ى‌ ‌تو‌ محدود نمونه آوردن باشى ‌از‌ موجودات خارجیه والد نشدى ‌تا‌ اینکه سبب ‌آن‌ مولود شده باشى.

اللغه:

ضد:‌ ‌دو‌ اطلاق دارد ‌در‌ عرف عام اطلاق ‌بر‌ شىء ‌که‌ مساوى دیگر باشد ‌در‌ قوه ‌و‌ مانع ‌او‌ شود، ‌در‌ عرف خاص عرض ‌را‌ گویند ‌که‌ ‌در‌ عقب ‌او‌ عرضى دگر آید ‌در‌ محل ‌او‌ ‌و‌ لذا تعریف ضدین کرده اند ‌که‌ الضدان امران وجودیان یتواردان ‌فى‌ محل واحد.

الند: در لغت مشارک ‌در‌ حقیقت اگر مشارکت ‌در‌ تمام مهیه باشد مسمى به اسم مثل است مثل افراد انسان ‌که‌ ‌هر‌ ‌یک‌ مثل صاحب خود است ‌چه‌ خوب ‌مى‌ فرماید خواجه ‌در‌ فصول المهمه ‌در‌ مقام اینکه ‌از‌ جهت بارى ‌ضد‌ ‌و‌ ند نیست: ‌ضد‌ عرضى است عقب درآید ‌او‌ ‌را‌ عرض دیگر ‌در‌ محل خود داشته باشد ‌با‌ ‌او‌ ‌در‌ محل، ند مشارک ‌او‌ است ‌در‌ حقیقت ‌و‌ ثابت شده است ‌که‌ واجب الوجود یکى است عرض نیست زیرا ‌که‌ ‌هر‌ عرضى ممکن ‌و‌ محتاج است ‌و‌ شریک نمى شود غیر ‌او‌ ‌را‌ ‌در‌ حقیقت ‌او‌ زیرا ‌که‌ ‌ما‌ سواء ‌او‌ ممکن است اگر غیر ‌با‌ ‌او‌ مشارک لازم افتاده است امکان را.

عدل: ‌به‌ کسر عین، نظیر ‌و‌ مثل.

شرح:

یعنى ‌تو‌ ‌آن‌ کسى هستى ‌که‌ ‌ضد‌ ‌با‌ ‌تو‌ نیست ‌تا‌ اینکه ‌با‌ ‌تو‌ دشمنى کند ‌تو‌ ‌را‌ نظیر ‌و‌ مثل ‌با‌ ‌تو‌ نیست ‌تا‌ اینکه غالب شود ‌تو‌ را، نیست ند ‌تو‌ ‌را‌ ‌تا‌ اینکه معارضه کند ‌تو‌ را.

اللغه:

احسن: ‌اى‌ احکم یعنى ‌از‌ روى احکام ‌و‌ درستى ‌جا‌ آورده است.

افعال اربعه اگر ‌چه‌ مفادش ‌یک‌ معنى است لکن ‌به‌ حسب حیثیات مختلف مثلا ابتدء عبارت ‌از‌ ابتداء اول ایجاد است. ‌و‌ اختراع ابتدائیت ‌در‌ ‌آن‌ ملحوظ نیست بلکه عمل ‌به‌ ‌جا‌ آوردن ‌که‌ مثل ‌آن‌ عمل کسى نتواند ‌جا‌ آوردن، ابتداع ‌در‌ ‌آن‌ اختراع ملحوظ نیست بلکه عملى ‌به‌ جاى آوردن بدون ماده ‌و‌ آلات.

شرح:

یعنى توئى ‌آن‌ کسى ‌که‌ ابتداء کرده است ‌و‌ اختراع کرده، ‌و‌ احداث کرده ‌و‌ محکم ‌و‌ خوب ‌به‌ جاى آورده عمل ‌آن‌ چیزى ‌که‌ عمل کرده است.

تنبیه:

در‌ افعال اربعه اول ذکر مفعول نشد ‌یا‌ ‌از‌ بابت تنزیل افعال متعدیه ‌به‌ منزله ‌ى‌ لازم غرض فعل است ‌نه‌ متعلق ‌آن‌ نظیر اکول ‌یا‌ حذف شده است و قرینه ‌ى‌ حالیه دالست ‌بر‌ آن.

ترجمه و شرح صحیفه (امامی و آشتیانی)

(تو ‌آن‌ خدایى هستى ‌که‌ هیچ معبودى ‌جز‌ ‌تو‌ نیست، همانى ‌که‌ اشیاء ‌را‌ بدون هیچ مایه ‌و‌ اساسى ایجاد کردى، صورتها ‌و‌ اشکال ‌را‌ بدون هیچ نمونه ‌ى‌ قبلى ‌به‌ تصویر کشیدى، ‌و‌ موجودات جدید ‌را‌ بدون اقتباس ‌به‌ وجود آوردى) (و انت الله ‌لا‌ اله الا انت، الذى انشات الاشیاء ‌من‌ غیر سنخ، ‌و‌ صورت ‌ما‌ صورت ‌من‌ غیر مثال، ‌و‌ ابتدعت المبتدعات بلا احتذاء).

در دومین فراز ‌از‌ این دعا، توصیف خداوند ‌در‌ حالت خطاب ‌به‌ نحو دیگرى ادامه داده عرضه ‌مى‌ دارد: (تو ‌آن‌ کسى هستى ‌که‌ همه چیز ‌را‌ (به نحو خاص ‌و‌ ‌با‌ مقیاسى مخصوص) اندازه گیرى کرده اى) (انت الذى قدرت کل شىء تقدیرا).

(و ‌هر‌ چیز ‌را‌ ‌آن‌ چنان ‌که‌ شایسته است براى انجام وظیفه مهیا ساخته اى) (و یسرت کل شى ء تیسیرا).

(و امور ماسواى خود ‌را‌ تدبیر ‌و‌ سامان بخشیده اى) (و دبرت ‌ما‌ دونک تدبیرا).

(تو ‌آن‌ خدائى هستى ‌که‌ ‌در‌ خلقت، هیچ شریکى ‌تو‌ ‌را‌ کمک نداده) (و انت الذى لم یعنک على خلقک شریک).

(و ‌در‌ (آفرینش ‌و‌ سامان دادن آن) هیچ وزیر ‌و‌ مشاورى ‌از‌ ‌تو‌ پشتیبانى ننموده) (و لم یوازرک ‌فى‌ امرک وزیر).

(و براى ‌تو‌ (به هنگام ایجاد) هیچ شاهد، ناظر ‌و‌ نظیرى نبوده است) (و لم یکن لک مشاهد ‌و‌ ‌لا‌ نظیر).

(تو ‌آن‌ خدائى هستى ‌که‌ اراده فرمودى ‌و‌ آنچه ‌را‌ ‌که‌ اراده کردى حتم ‌و‌ لازم گشته) (انت الذى اردت فکان حتما ‌ما‌ اردت).

(و درست ‌هر‌ ‌چه‌ ‌را‌ قضاوت کرده ‌اى‌ ‌بر‌ آئین عدل ‌و‌ انصاف بوده) (و قضیت فکان عدلا ‌ما‌ قضیت).

(و حکم فرمودى ‌و‌ ‌هر‌ ‌چه‌ ‌را‌ ‌که‌ حکم کرده ‌اى‌ ‌بر‌ اساس انصاف بوده است) (و حکمت فکان نصفا ‌ما‌ حکمت).

(تو ‌آن‌ خدائى هستى ‌که‌ هیچ مکانى ‌تو‌ ‌را‌ ‌در‌ ‌بر‌ نمى گیرد) (انت الذى ‌لا‌ یحویک مکان).

(و ‌در‌ برابر سلطنت ‌و‌ حکومتت هیچ سلطنتى ‌به‌ ‌پا‌ نخاسته است) (و لم یقم لسلطانک سلطان).

(و هیچ برهان ‌و‌ بیانى ‌تو‌ ‌را‌ عاجز وامانده نساخته) (و لم یعیک برهان ‌و‌ ‌لا‌ بیان).

(تو ‌آن‌ خدائى هستى ‌که‌ همه چیز ‌را‌ ‌با‌ شمارش احصا کرده اى) (انت الذى احصیت کل شى ء عددا).

(و براى ‌هر‌ چیز سرانجام ‌و‌ مدتى قرار داده اى) (و جعلت لکل شىء امدا).

(و ‌هر‌ چیز ‌را‌ ‌با‌ مقیاس (حکمت) اندازه گرفته اى) (و قدرت کل شىء تقدیرا).

(تو ‌آن‌ خدائى هستى ‌که‌ دست شاهباز فکر ‌و‌ اندیشه ‌از‌ رسیدن ‌به‌ ذاتت کوتاه شده) (انت الذى قصرت الاوهام عن ذاتیتک).

(و فهمها ‌و‌ درکها ‌از‌ آشنائى ‌و‌ چگونگى کیفیت ‌تو‌ عاجز ‌و‌ ناتوانند) (و عجزت الافهام عن کیفیتک).

(و دستگاه بینائى ‌از‌ درک مکان ‌و‌ موضع ‌تو‌ محروم گشته) (و لم تدرک الابصار موضع اینیتک).

(تو ‌آن‌ خدائى هستى ‌که‌ داراى هیچگونه حدى نیست ‌تا‌ محدود گردى) (انت الذى لاتحد فتکون محدودا).

(و مثل ‌و‌ مانند ندارى ‌تا‌ کلمه ‌ى‌ (موجود) (همچون) سائر موجودات ‌بر‌ ‌تو‌ صدق کند) (و لم تمثل فتکون موجودا).

(و نزاده ‌اى‌ ‌تا‌ کلمه ‌ى‌ (مولود) درباره ‌ى‌ ‌تو‌ ‌به‌ کار رود) (و لم تلد فتکون مولودا).

(تو ‌آن‌ خدائى هستى ‌که‌ ضدى همراه ‌تو‌ نیست ‌تا‌ ‌با‌ ‌تو‌ ‌از‌ ‌در‌ معاندت بیرون آید) (انت الذى ‌لا‌ ‌ضد‌ معک فیعاندک).

(و عدل ‌و‌ همتائى ندارى ‌تا‌ ‌بر‌ ‌تو‌ پیروز گردد) (و ‌لا‌ عدل لک فیکاثرک).

(و شریک ‌و‌ همتائى ندارى ‌تا‌ ‌با‌ ‌تو‌ ‌به‌ معارضه برخیزد) (و ‌لا‌ ند لک فیعارضک).

(تو ‌آن‌ خدائى هستى که، آغاز کرده، اختراع نموده، ‌از‌ ‌نو‌ پدید آورده، نقش تازه ‌به‌ کار بسته ‌و‌ ساختمان ‌هر‌ ‌چه‌ ‌را‌ ‌که‌ ساخته محکم بنیان نهاده است) (انت الذى ابتدا، ‌و‌ اخترع ‌و‌ استحدث، ‌و‌ ابتدع، ‌و‌ احسن صنع ‌ما‌ صنع).

ریاض السالکین (سید علیخان)

ریاض السالکین فی شرح صحیفة سید الساجدین، ج‏۶، ص:۳۱۷-۲۹۴

«و أنت اللّه لا إله إلا أنت، الّذی أنشأت الأشیاء من غیر سنخ و صوّرت ما صوّرت من غیر مثال، و ابتدعت المبتدعات بلا احتذاء أنت الّذی قدّرت کلّ شی‏ء تقدیرا، و یسّرت کلّ شی‏ء تیسیرا و دبّرت ما دونک تدبیرا، أنت الّذی لم یعنک على خلقک شریک، و لم یوازرک فی أمرک وزیر، و لم یکن لک مشاهد و لا نظیر».

لما کان الموصول مخبرا به عن ضمیر المخاطب فى المواضع الثلاثه، جعل العائد الیه ضمیر خطاب فیها حملا على المعنى، من حیث ان الموصول مخبر به عنه، و نحوه قول الفرزدق:

و انت الذى یلوى الجنود رووسها * الیک و للایتام انت طعامه

فجعل العائد ضمیر «الیک» حملا على المعنى، و هو کثیر فى کلامهم، و ان کان ضمیر الغیبه اکثر رعایه للموصول من حیث انه من قبیل الظاهر و طریقه الغیبه.

و الانشاء: احداث الشىء و ایجاده، یقال: نشا الشىء نشاء مهموزا من باب- نفع -: اى حدث، و انشاته، انشاء: احدثته، و الاسم النشاءه کتمره، و قیل: الانشاء الایجاد الذى لم یسبق غیر الموجد الى ایجاد مثله.

و السنخ من کل شىء: اصله، اى من غیر اصل یکون مبدا لانشاء الاشیاء و ایجادها غیر مخلوق له فیکون شریکا له فى المبدئیه، و فیه رد على الفلاسفه حیث زعموا ان الاجسام لها اصل قدیم ازلى هى الماده، فیلزمهم القول بثبوت قدیم غیره تعالى مشارک له فى المبدئیه، و هو محال.

و فى نسخه: من غیر شبح محرکه بالشین المعجمه و الموحده من تحت، و بعدها حاء مهمله: و هو الشخص بمعنى الجسم المولف المدرک بالرویه و الحس، و کان المراد به مواد الجسمیات او مطلق الماده توسعا، و هى ما یحصل الشىء معه بالقوه، و مثل هذه العباره قول امیرالمومنین علیه السلام فى خطبه له: لم یخلق الاشیاء من اصول ازلیه، و لا من اوائل ابدیه.

و صورت الشىء تصویرا: جعلت له صوره، و الصوره هیئه حاصله للشىء عند ایقاع التالیف بین اجزائه، و الحکماء جعلوا الصوره نوعین:

صوره النوعیه: و تسمى بالطبیعیه، و هى التى تختلف بها الاجسام انواعا و رسموها بانها جوهر بسیط لا یتم وجوده بالفعل دون ما حل فیه.

و صوره جسمیه: و رسموها بانها جوهر من شانه ان یخرج به محله من القوه الى الفعل.

و قال الراغب: الصوره ما تنتقش به الاعیان، و تتمیز به عن غیرها و هى ضربان:

احدهما: محسوس تدرکه الخاصه و العامه، بل یدرکه الانسان و کثیر من الحیوان، کصوره الانسان و الفرس و الحمار بالمعاینه.

و الثانى: معقول تدرکه الخاصه دون العامه، کالصوره التى اختص بها الانسان من العقل و الرویه، و المعانى التى خص بها شىء فشى و الى الصورتین اشار بقوله تعالى: «خلقناکم ثم صورناکم» و «صورکم فاحسن صورکم» «فى اى صوره ما شاء رکبک» «هو الذى یصورکم فى الارحام کیف یشاء».

و بالجمله فالمراد بقوله علیه السلام: «و صورت ما صورت» ما یشمل انواع الصور، نوعیه کانت او جسمیه او شخصیه، و عنصریه کانت او فلکیه.

و المثال: بالکسر مصدر ماثله مماثله و مثالا، کقاتله مقاتله و قتالا، اى مشابها ثم استعمل فى وضع شىء ما لیحتذى به فیما یعمل، او مقابله شىء بشىء، و هو نظیره و المعنى: انه تعالى افاض الصور على المصورات ابتداء و اختراعا من غیر مثال احتذى علیه من خالق کان قبله، و ایثار تعریف المفعول بالموصولیه للتفخیم، اى صورت ما صورت من الاشیاء التى لا یقدر على عدها و وصفها، کقول الشاعر:

و بلغت ما بلغ امرو بشبابه * فاذا عصاره کل ذاک اثام

و ابتداع الشىء: صنعته و ایجاده و احداثه.

و احتذیت به احتذاء: اقتدیت به فى فعله، و الظرف فى محل نصب حالا من الفاعل، اى احدثت المحدثات و اوجدت الموجودات من غیر اقتداء منک لموجد و محدث قبلک صنعت کصنعه.

و تقدیره کل شىء عباره عن ایجاده لجمیع الاشیاء على وفق قضائه کلا بمقدار معلوم، او اعطائه لکل موجود المقدار الذى یستحقه من الکمال من الوجود و لواحق الوجود کالاجل و الرزق و نحوهما على وفق القضاء الالهى.

و قال الراغب: تقدیر الله تعالى للاشیاء على وجهین:

احدهما: باعطاء القدره.

و الثانى: بان یجعلها على مقدار مخصوص، و وجه مخصوص حسبما اقتضته الحکمه، و ذلک ان فعل الله ضربان:

ضرب: اوجده بالفعل بان ابدعه کاملا دفعه لا یعتریه الکون و الفساد الى ان یشاء ان یفنیه او یبدله کالسموات و ما فیها.

و ضرب: جعل اصوله موجوده بالفعل، و اجزاوه بالقوه، و قدره على وجه لا یتاتى غیر ما قدره فیه، کتقدیره فى النواه ان ینبت منها النخل دون التفاح و الزیتون، و تقدیره منى الادمى ان یکون منه الانسان دون سائر الحیوانات، فتقدیر الله على وجهین:

احدهما: بالحکم منه ان یکون کذا او لا یکون کذا، اما على سبیل الوجوب، او على سبیل الامکان، و على ذلک قوله تعالى: «قد جعل الله لکل شىء قدرا».

و الثانى: باعطاء القدره و علیه «فقدرنا فنعم القادرون» و قرى «فقدرنا» بالتشدید، و ذلک منه او من اعطاء القدره انتهى.

و قوله: تقدیرا: مصدر موکد لعامله باعتبار حدثه المفهوم منه مطابقه، اى تقدیرا بلیغا لا یکتنه کنهه، و لا یوصف شانه.

و تیسیر الشىء تهیته لما یراد منه یقال: یسر الفرس للرکوب اذا اسرجه، و الجمه لیرکب، و منه قوله تعالى: «فسنیسره للیسرى».

اى فسنهیئه للطریقه الیسرى، و اصله من التیسیر بمعنى التسهیل لان الشىء اذا هیى سهل استعماله، و المعنى انه تعالى هیا کل شىء لما خلق له فهیا الشمس سراجا، و القمر نورا، و النهار للنشور، و اللیل للسکون، و الفلک للدوران، و الماء للسقیان، و النار للاحراق، و الخیل للرکوب، و الابل للحمل، و البقر للحرث، الى غیر ذلک، و فى هذا اشاره الى قول النبى صلى الله علیه و آله و سلم: «کل میسر لما خلق له».

و تدبیره تعالى: یعود الى تصریفه لجمیع الذوات و الصفات تصریفا کلیا و جزئیا على وفق حکمته و عنایته، و لما ثبت بالبرهان وحدانیته، و کمال قدرته التى لا یعجز عن شىء، لاجرم ثبت انه لم یکن له شریک فیعینه على خلقه.

قوله علیه السلام: «و لم یوازرک فى امرک وزیر» المراد بالامر هنا: حکم القدره الالهیه على الممکنات بالوجود، و یحتمل ان یکون بمعنى الشان، اى لم یحاملک فى حکمک او شانک.

قال الزمخشرى فى الاساس: الوزر هو الحمل الثقیل، و وزره یزره حمله هو و آزره و وازره حامله، و هو موازره و وزیره، کقولک مجالسه و جلیسه، و هو وزیر الملک الذى یوازره اعباء الملک اى یحامله، و لیس من الموازره بمعنى المعاونه، لان واوها عن همزه، و فعیل منها ازیر.

و فى القاموس: الموازره المعاونه و بالواو شاذ انتهى.

فمن فسر الموازره بمعنى المعاونه کما وقع فى جمیع التراجم فقد اشتبه علیه الامر.

هذا و لما کان سبحانه تام الغنى و القدره لا نقصان فیه باعتبار، فکان غنیا مطلقا و هو على کل شىء قدیر، لم یفتقر الى وزیر یوازره فى خلقه، و الا کان مفتقرا الیه، فلم یکن غنیا من کل وجه، و قد ثبت بالبرهان غناه مطلقا، و الا کان عاجزا عن الاستقلال بالقدره فى امره، فلم یکن على کل شىء قدیرا، تعالى الله عن ذلک علوا کبیرا.

قوله علیه السلام: «و لم یکن لک مشاهد و لا نظیر» المشاهد اسم فاعل من شاهدته مشاهده مثل عاینته معاینه وزنا و معنى، و انما لم یکن له سبحانه مشاهد لتنزهه عن ادراک الحواس مطلقا، و انما خص المشاهده بالذکر و هى انما تطلق على ادراک البصر لوقوع الشبهه و قوتها فى اذهان کثیر من الخلق فى جواز ادراکه تعالى بهذه الحاسه، حتى ان مذهب اکثر العامه ان تنزیهه تعالى عن ذلک ضلال، بل کفر، تعالى الله عما یقول العادلون.

و یحتمل ان یکون تلمیحا الى قوله تعالى فى سوره الکهف: «ما اشهدتهم خلق السموات و الارض و لا خلق انفسهم و ما کنت متخذ المضلین عضدا» فان الاشهاد و ان کان بمعنى الاحضار لکنه یستلزم المشاهده، بل قیل: الشهود الحضور مع المشاهده.

قال الراغب: الشهود و الشهاده: الحضور مع المشاهده اما بالبصر او بالبصیره انتهى فیکون المعنى و ان لم یکن لک مشاهد شاهد خلقک لمخلوقاتک.

و عندى ان هذا اشد ارتباطا بسیاق الکلام من المعنى الاول فان معنى الایه: ما احضرت ابلیس و ذریته او الظالمین او الذین یزعمون انهم شرکاء لى خلق السموات و الارض و لا خلق بعضهم بعضا، فیکونوا شرکاء لى فى تدبیر العالم، و ما اعتضدت بهم فى تدبیر الدنیا و الاخره، و تقدیر امورهما، و لا شک ان التلمیح الى هذا المعنى انسب بما قبله من تنزیهه تعالى عن ادراک البصر فى هذا المقام، و الله اعلم بمقاصد اولیائه.

و فى نسخه: «و لم یکن لک مشابه» اسم فاعل من المشابهه بمعنى المماثله، و هو یناسب عطف النظیر علیه، و هو المناظر من ناظره بمعنى ماثله کالجلیس بمعنى المجالس، اى لم یکن لک مشابه و لا مناظر فى خلقک و امرک او مطلقا. اما الاول: فلانه سبحانه فاعل مطلق بالابداع و محض الاختراع مبرء عن نقصان الذات، منزه عن العجز و الرویه و الحرکات و الالات، و ما سواه لیس کذلک، فلم یکن له مشابه و لا نظیر فى فعله و خلقه و ابداعه و اختراعه و امره و حکمه.

و اما الثانى: و هو تنزهه عن المشابه و النظیر من کل وجه فلتفرده فى ذاته و صفاته، اما فى ذاته فلان وجود الواجب تعالى و تعینه عین ذاته فلم یکن له ماهیه کلیه یشارکه غیره فیها فلا مثل له و لا نظیر له فى ذاته و حقیقته، و اما فى صفاته فلان صفاته سبحانه من العلم و القدره و غیر ذلک عین ذاته، و صفات غیره اعراض محدثات مستفاده من الغیر فلا مشابه و لا نظیر له فى صفاته، و ایضا فالمشابهه بین الشیئین اما فى الحقیقیه، او فى اجزائها او فى عوارضها، و الواجب لا یشابهه و لا یماثله الممکن فى شىء من ذلک، اما الاول فظاهر و اما الاخیران فلانه لا جزء له و لا عوارض له فثبت تنزهه عن المشابه و النظیر من کل وجه، و الله اعلم.

«ما» فى الفقرات الثلاث مصدریه، اى اردت فکان حتما ارادتک، و قضیت فکان عدلا قضاءک، و یحتمل ان یکون فى الفقره الاولى موصوله، و یکون حتما مصدرا بمعنى المحتوم، کقوله تعالى: «کان على ربک حتما مقضیا» اى محتوما، و احتمال ذلک فى الفقرتین الاخیرتین جار على تکلف.

و الحتم: مصدر بمعنى احکام الامر و ابرامه و الجزم به، تقول: حتمت علیه الشىء حتما اذا اوجبته علیه جزما بحیث لا یسعه خلافه.

و المعنى ان ارادته تعالى اذا تعلقت بامر وجب وقوعه، و تحتم کونه من غیر توقف على شىء اصلا، و لا مهله و لا تراخ، فکانت ارادته ایجابا و ابراما لا یتخلف عنه، المراد بوجه من الوجوه، کما قال تعالى: «انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون» و هو تمثیل لقدرته تعالى و سهوله تاتى المقدورات حسب ما تقتضیه ارادته و تصویر لسرعه حدوثها عند تعلق الاراده بها بما هو علم فیها من طاعه المامور المطیع للامر القوى المطاع.

و قضیت: اى حکمت حکما فصلا، لان القضاء الفصل فى الحکم، و قیل: هو فصل الامر قولا کان او فعلا.

و العدل: عباره عن التوسط فى الافعال و الاقوال بین طرفى الافراط و التفریط، و لما کان قضاوه تعالى و حکم علمه بوقوع شىء او عدم وقوعه جاریا على وفق الحکمه و النظام الاکمل الکلى، لا جرم لم یکن ان یقع فى الوجود شىء من افعاله و اقواله منسوبا الى احد طرفى الافراط و التفریط، بل کان على حال الوسط منهما و هو العدل.

و الحکم: القضاء بالشىء بانه کذا سواء الزم ذلک غیره او لم یلزمه.

و النصف: بالکسر و الفتح و الضم ساکنا و محرکا، و النصفه اسم من انصف انصافا اذا عدل و اقسط، و کان المراد بقضائه تعالى فى الفقره السابقه قضاءه الذى تعلقت به ارادته الحتمیه، و مشیئته القطعیه، و هو قضاوه فى افعاله، و بحکمه فى هذه الفقره حکمه الذى تعلقت به ارادته العزمیه و مشیئته الاختیاریه، و هو حکمه فى افعال العباد اعنى الحکم الشرعى الذى لم یجبرهم على قبوله امرا کان او نهیا، کما یرشد الیه عدم التزام الالزام فى مفهوم الحکم، فتکون هذه الفقره تاسیسا لا تاکیدا لسابقتها کما توهمه بعض المترجمین، و الله اعلم.

حواه یحویه حوایه: ضمه و جمعه.

و فى نسخه: «لا یحوزک» من حازه یحوزه حوزا و حیازه: بمعنى ضمه و جمعه ایضا.

و المکان فى اللغه: الموضع الحاوى للشىء، و عند الحکماء: هو السطح الباطن الحاوى المماس للسطح الظاهر من الجسم المحوى.

و قال بعضهم: انه عرض و هو اجتماع جسمین: حاو و محوى، و ذلک ان یکون سطح الجسم الحاوى محیطا بالجسم المحوى، فالمکان هو المناسبه بین هذین الجسمین، و عند المتکلمین: هو الفراغ المتوهم الذى یشتغل الجسم و تنفذ فیه ابعاده و لما کان تعالى مبرء عن الجسمیه و لو احقها و کل ما کان کذلک فهو برى عن المکان و لو احقه فینتج انه برىء عن المکان و لو احقه فصدق انه لا یحویه مکان و لم یقم لسلطانک سلطان: اى لم یطقه و لم یقدر على مقاومته.

قال الزمخشرى فى الاساس: ما قام له و لا یقوم له اذا لم یطقه.

و السلطان: التسلط و القهر و الغلبه، اى لم یطق ان یضاهى او یدافع قهرک و غلبتک قهر و غلبه لغیرک، لان کل ما سواه مقهور تحت اقتداره و سلطانه و غلبته، خاضع بذل الافتقار الیه، و یجوز ان یکون المراد بالسلطان هنا: الحجه، اى لم یقدر على دفع حجتک و مقاومتها حجه.

وعى بالامر و عن حجته یعیا من باب -تعب- عیا: عجز عنه، و اعیاه اعیاء: اعجزه.

و فى الصحاح: عییت بامرى اذا لم تهتد لوجهه، و اعیانى هو.

و البرهان: الحجه الواضحه.

و البیان: فى الاصل اسم من بان الشىء یبین فهو بین، و ابان ابانه و بین و استبان کلها بمعنى الوضوح و الانکشاف، و جمیعها یستعمل لازما و متعدیا الا الثلاثى فلا یکون الا لازما، ثم خص بایضاح المتکلم المراد للسامع، و اظهار المعنى و کشفه، و قد یفسر باخراج الشىء من حیز الاشکال الى حد التجلى، و المعنى انه تعالى لم یعجزه اقامه برهان و حجه على احد و لا بیان ما اراد بیانه و ایضاحه لبرائته من العجز عن شىء.

قوله علیه السلام: «و احصیت کل شىء عددا» اقتباس من قوله تعالى فى سوره الجن: «و احاط بما لدیهم و احصى کل شىء عددا» یقال: احصیت کذا احصاء: اذا حصلته بالعدد، و اصله من لفظ الحصى، و ذلک انهم کانوا یعتمدونه بالعدد کاعتمادنا فیه على الاصابع.

و قیل: کانوا اذا بلغ الحساب عقدا معینا من عقود الاعداد کالعشره و المائه و الالف وضعوا حصاه لیحفظوا بها کمیه ذلک العقد فیبنى علیه حسابه، و احصى کل شىء: اى حصله و احاط به.

قال ابن عباس: اى احصى ما خلق و عرف عدد ما خلق لم یفته علم شىء حتى مثاقیل الذر و الخردل.

و قیل: معناه عد جمیع المعلومات المعدومه و الموجوده عدا، فعلم صغیرها و کبیرها، و قلیلها و کثیرها، و ما کان و ما لا یکون و ما کان لو لم یکن کیف کان و ما لم یکن لو کان کیف کان.

و قیل: معناه لا شىء یعلمه عالم او یذکره ذاکر الا و هو تعالى عالم به و محص له.

و قال صاحب الکشاف: احصى کل شىء من القطر و الرمل و ورق الاشجار و زبد البحار.

و قال الجبائى: الاحصاء فعل فلا یجوز ان یقال احصى ما لا یتناهى کما لا یجوز ان یقال: علم ما لا یتناهى، فان حمل على العلم تناول جمیع المعلومات، و ان حمل على العد تناول جمیع الموجودات.

و قوله: «عددا» اى فردا فردا، و هو تمییز منقول من المفعول به کقوله تعالى: «و فجرنا الارض عیونا» و الاصل: احصى عدد کل شىء.

و قیل: هو حال، اى ضبط کل شىء معدودا محصورا.

و قیل: مصدر بمعنى احصاء لان احصى بمعنى عد، و الله اعلم.

قوله علیه السلام: «و جعلت لکل شىء امدا» اى: غایه ینتهى الیها یقال: بلغ امده: اى غایته، و المراد بالشىء هنا کل موجود سواه تعالى بقضیه العقل لاستحاله انتهائه سبحانه الى غایه، فقوله: «لکل شىء» عام مخصص بمنفصل کقوله تعالى: «خالق کل شىء» لاستحاله کونه تعالى مخلوقا، و المعنى انه سبحانه جعل لکل موجود غایه ینتهى الیها وجوده، فلا یتجاوزها حتى اذا انتهى الیها فنى و عدم، کما وردت الاشاره الیه فى القرآن المجید بقوله تعالى: «کل من علیها فان و یبقى وجه ربک ذو الجلال و الاکرام» و قوله: «کل شىء هالک الا وجهه» و قوله: «هو الذى یبدوا الخلق ثم یعیده» و معلوم ان الاعاده انما تکون بعد العدم، و کل ذلک صریح فى ان لکل شىء امدا ینتهى الیه فى وجوده ثم یعدمه الله سبحانه و یفنیه، و لیس بدائم الوجود غیر منته الى غایه لامتناع عدمه، و هو الذى اتفق علیه اهل الحق من الاسلامیین و غیرهم، و اجمعوا على القضاء بصحه فناء العالم و اجزائه و جواهره و اعراضه و فیه رد على الفلاسفه و الفرق الزائغه.

فذهب الفلاسفه الى ان اجسام الافلاک و نفوسها و العقول التى هى مبادیها و الجسم المشترک بین العناصر و النفوس الانسانیه لا غایه لبقائها و لا یتصور علیها الفناء و العدم، و اما الازمنه و الحرکات الدوریه الفلکیه فان آحاد اشخاصها و ان تصور علیها الفناء و العدم و کان لکل منها غایه و امد فلا یتصور الفناء و العدم على جملتها، بمعنى انه ما من زمان و لا حرکه الا و بعده زمان و حرکه.

و ذهب الجاحظ و ابن الراوندى و جماعه من الکرامیه الى ان ما وجد من الجواهر لا یتصور عدمه مطلقا و ان الله تعالى لو اراد اعدامه لم یکن ذلک مقدورا له فلا یکون لوجوده امد و غایه ینتهى الیها تعالى الله عما یقول الجاحدون علوا کبیرا.

قوله علیه السلام: «و قدرت کل شىء تقدیرا» اى جعلت کل شىء بمقدار معلوم حسب ما اقتضته الحکمه و المصلحه، و قد مر الکلام على ذلک فى شرح هذا الدعاء فلا نعیده.

قصرت الاوهام: اى عجزت، یقال: قصرت عن الشىء قصورا من باب -قعد- اى عجزت.

غیر ان اکثر النسخ المشهوره على ضبط قصرت بالضم و هو من قصر خلاف طال، و مصدره القصر کعنب، فالمعنى على هذا ان الاوهام تناهت و انقطعت عن ادراک ذاتیتک.

و ذاتیته تعالى: عباره عن کنهه و حقیقته القائمه بذاتها، فان یاء النسبه اذا لحقتها (لحفتها) التاء افادت معنى المصدریه کالالوهیه و الربوبیه، و انما قصرت الاوهام عن ادراک ذاتیته تعالى، لان الوهم انما یتعلق بالامور المحسوسه و ذات الصور و الاحیاز، حتى انه لا یدرک نفسه الا و یقدرها ذات مقدار و حجم، فلو ادرک ذاتیته تعالى لادرکها فى جهه و حیز ذات مقدار، و صوره شخصیه متعلقه بالمحسوس، و کل ذلک فى حق الواجب المنزه عن شوائب الکثره محال، و یمکن ان یراد بالوهم: النفس و قواها لان النفس فى معرفه الواجب کالوهم، و قد سبق الکلام على هذا المطلب بابسط من هذا.

و الافهام: جمع فهم و هو فى الاصل بمعنى تصور المعنى من لفظ المخاطب، ثم اطلق على قوه النفس الفاهمه.

قال الراغب: و قد یطلق على العقل و ان کانت مرتبته دون مرتبه العقل، فقوه الفهم ان یدرک الاشیاء الجزئیه، و العقل یدرک کلیاتها و معنى ذلک ان العقل یعرف ان العداله حسنه، و الظلم قبیح و الفهم یمیز و یدبر کل واحد من الفعل هل هو عدل او ظلم.

و المراد بکیفیته تعالى: ما ینبغى له من الصفات اللائقه به المخصوصه به التى لا یعلم حقیقتها غیره تعالى، و اطلاق لفظ الکیفیه علیها على سبیل التوسع و التجوز لتعالیه جل شانه عما یتبادر الى الاذهان من اطلاق هذا اللفظ و غیره من الالفاظ المشترکه، مثل الذات و الموجود و العالم و القادر و السمیع و البصیر، فیجب حملها عند اطلاقها علیه على المعنى الذى یلیق بشانه، و اعتقاد ان ذاته و وجوده و علمه و قدرته و سمعه و بصره لیست کذواتنا و وجودنا و علمنا و قدرتنا و سمعنا و بصرنا، و ان المراد منها فى شانه ما هو اعلى و اشرف مما یصل الى عقولنا، و ان الاشتراک لیس الا بمجرد اللفظ فقط من غیر اشتراک فى المعنى بوجه من الوجوه، فاستعمالها فى حقه تعالى کاستعمال الالفاظ فى مجازاتها.

هذا و اطلاق الکیفیه علیه سبحانه بهذا المعنى وقع فى حدیث رواه ثقه الاسلام فى الکافى فى باب اطلاق القول بانه شىء عن ابى عبدالله علیه السلام حیث قال: و لکن لابد من اثبات ان له کیفیه لا یستحقها غیره و لا یشارکه فیها و لا یحاط بها و لا یعلمها غیره انتهى.

فقوله علیه السلام: «لا یستحقها غیره» الى آخره احتراز عن توهم ان المراد بالکیفیه المعنى المعروف لغه و عرفا و هى الهیئه الحاصله للشىء باعتبار اتصافه بالصفات التابعه للحدوث الموجبه لتغیر موصوفاتها و تاثر موضوعاتها، فان هذا المعنى محال فى شان الواجب بالذات جل جلاله، و قد وقع التصریح بنفیها عنه تعالى فى غیر موضع من کلامهم علیهم السلام.

فمنه قول امیرالمومنین صلوات الله علیه من خطبه له: لا تقع الاوهام له على صفه، و لا تعقد القلوب منه على کیفیه.

و قوله علیه السلام: «ما وحده من کیفه» اى وصفه بکیفیه.

و قول الباقر علیه السلام: لیس لکونه کیف، و لا له این کان اولا بلا کیف و یکون آخرا بلا این.

و عن ابى عبدالله علیه السلام: کیف اصف ربى بالکیف، و الکیف مخلوق، و الله لا یوصف بخلقه، و هو فى اخبارهم علیهم السلام کثیر جدا.

قال بعض علمائنا: قول امیرالمومنین علیه السلام: «ما وحده من کیفه» دل بالمطابقه على سلب التوحید له عمن وصفه بالکیفیه و بالالتزام على انه لا یجوز تکیفه لمنافاه ذلک للتوحید. و بیانه: انهم رسموا الکیفیه بانها: هیئه قاره فى المحل لا یوجب اعتبار وجودها فیه نسبه الى امر خارج عنه و لا قسمه فى ذاته و لا نسبه واقعه فى اجزائه.

فتبین ان وصفه بها یستلزم تثنیته اذ هى صفه زائده على الذات، و هو تعالى لیس له صفه تزید على ذاته فینافى اثباتها له توحیده تعالى.

هذا و لک حمل الکیفیه فى عباره الدعاء على هذا المعنى الذى رسموا الکیفیه به، فیکون نفیها عنه تعالى من باب نفى الشىء بلازمه، لان معنى عجز الافهام عن کیفیه نفى ادراکها لکیفیته و نفى ادراکها لکیفیته لنفى کیفیته، اذ لا کیفیه له تعالى بهذا المعنى.

و الحاصل: انه لا کیفیه فلا ادراک کقول الشاعر:

على لاحب لا یهتدى بمناره؛

نفى الاهتداء لنفى المنار اى لا منار فلا اهتداء و یسمى هذا القسم من النفى نفى الشىء بایجابه ایضا، و قد تقدم له نظائر.

قوله علیه السلام: «و لم تدرک الابصار موضع اینیتک» الاینیه حاله تعرض للشىء بسبب حصوله فى المکان، سمیت بذلک لان این اسم موضع للاستفهام به عن المکان، و انما لم تدرک الابصار موضع اینیته تعالى لانه لا اینیه له لتنزهه عن الجسمیه و لواحقها، و الحصول فى المکان تابع للجسمیه، فالاینیه محال علیه سبحانه.

و قیل: یحتمل ان یراد باینیته تعالى اینیته غیر الاین اللازم للمحدث او الملزوم له، بل معنى یلیق بشانه على نحو ما قیل فى الکیفیه، و الاولى ان هذه الفقره من باب نفى الشىء بلازمه لا غیر.

حد الشىء لغه: منتهاه کحد الدار و نحوها، و عرفا: ما یشرح حقیقه ذات الشىء، و یدل على ماهیته، و هو سبحانه منزه عن الحد بالمعنیین.

اما الاول: فلانه من لواحق الامتداد، و هو من لوازم الجسمیه.

و اما الثانى: فلان الحقیقه انما تعلم من جهه ما هى، و یشیر العقل الى کنهها، اذ کانت مرکبه، و قد ثبت بالبرهان تنزهه عن الجسمیه و الترکیب.

و فى الحدیث: ان رجلا قال للرضا علیه السلام حده؟ قال: لاحد له، قال: و لم؟ قال: لان کل محدود متناه الى حد، و اذا احتمل التحدید احتمل الزیاده، و اذا احتمل الزیاده احتمل النقصان، فهو غیر محدود و لا متزاید و لا متناقص و لا متجزء و لا متوهم.

و «الفاء» من قوله: «فتکون» للسببیه، و الفعل بعدها منصوب بان مقدره لسبقها بنفى محض، و المقصود نفى کونه تعالى محدودا لنفى حده.

قوله علیه السلام: «و لم تمثل فتکون موجودا» اى مدرکا بالتمثیل من مثله اذا جعل له مثلا، و الغرض نفى وجدانه تعالى بالتمثیل، و ذلک ان کل ماله مثل فلیس بواجب الوجود لذاته، لان المثلیه اما ان تتحقق من کل وجه فلا تعدد اذن، لان التعدد یقتضى المغایره بوجه ما، و ذلک ینافى الاتحاد و المثلیه من کل وجه، هذا خلف، و اما ان یتحقق من بعض الوجوه و حینئذ مابه التماثل اما الحقیقه او جزوها او امر خارج عنها، فان کان الاول کان مابه الامتیاز عرضیا للحقیقه لازما او زائلا لکن ذلک باطل، لان المقتضى لذلک العرضى، اما الماهیه فیلزم ان یکون مشترکا بین المثلین لان مقتضى الماهیه الواحده لا یختلف، فمابه الامتیاز لاحد المثلین من الاخر حاصل للاخر، هذا خلف، او غیرها فتکون ذات واجب الوجود مفتقره فى تحصیل ما یمیزها عن غیرها الى غیر خارجى، هذا محال.

و اما ان کان مابه التماثل و الاتحاد جزءا من المثلین لزم کون کل منهما مرکبا فکل منهما ممکن، هذا خلف، فبقى ان یکون التماثل بامر خارج عن حقیقتهما مع اختلاف الحقیقتین، لکن ذلک باطل.

اما اولا: فلامتناع وصف واجب الوجود بامر خارج عن حقیقته لاستلزام اثبات الصفه الخارجه عنه له تثنیته و ترکیبه.

و اما ثانیا: فلان ذلک الامر الخارجى المشترک ان کان کمالا لذات واجب الوجود فواجب الوجود مستفید للکمال من غیره، هذا خلف و ان لم یکن کمالا کان نقصانا، لان الزیاده على الکمال نقصان فثبت ان کل ماله مثل فلیس بواجب لذاته، فلم یکن تعالى موجودا بالتمثیل.

و هذه الفقره من الدعاء کقول جده سید الاوصیاء صلوات الله علیه: و لا حقیقته اصاب من مثله، و یحتمل ان یکون المراد بتمثیله تصویره من مثلث الشىء تمثیلا اذا صورته فیکون المعنى انه سبحانه لم تتصوره العقول و الاوهام فیتعقل او یتوهم له صوره، فیکون حاصلا عندها و موجودا فیها بصورته، و ذلک لتنزهه تعالى عن الصوره بانواعها، نوعیه کانت او جسمیه او شخصیه، لاستلزامها المحل و الترکیب و هو تعالى منزه عن ذلک لانه وحده مجرده، و بساطه محضه لا کثره و لا اثنینیه فیه اصلا.

قوله علیه السلام: «و لم تلد فتکون مولودا» ولد یلد من باب -وعد- اذا حصل منه ولد.

قال المفسرون: انما لم یلد لانه لا یجانسه شىء لیمکن ان یکون له من جنسه صاحبه فتوالدا کما نطق به قوله تعالى: «انى یکون له ولد و لم تکن له صاحبه» و لا یحتاج الى ما یعینه و یخلفه فیحتاج الى ان یلد لاستحاله الحاجه و الفناء علیه.

و قال الحکماء: ما تولد عنه مثله تکون ماهیه مشترکه بینه و بین غیره، و کل ما کانت ماهیته مشترکه بینه و بین غیره فلا یتشخص الا بواسطه الماده و علاقتها، و کل ما کان مادیا لا تکون ماهیته هویته لکن واجب الوجود ماهیته هویته، فاذا لا یتولد غیره، و لما کانت الوالدیه و المولودیه امرین متلازمین عرفا اذ المعهود ان ما یلد یولد و مالا فلا، رتب علیه قوله: «فتکون مولودا» اى فبسبب ذلک لم تکن مولودا، و ایضا لما لم یکن ماده لغیره لما علمت، فقد انتفت عنه المادیه فلا تکون متولدا عن غیره، اذ المتولد عن غیره لابد ان یکون مادیا، و هذه الفقره بعینها وقعت فى خطبه لامیرالمومنین علیه السلام.

قال الشیخ العلامه کمال الدین قدس سره: یحتمل ان یرید بکونه مولودا ما هو المتعارف، و یکون قد سلک فى ذلک مسلک المعتاد الظاهر فى بادى النظر و بحسب الاستقراء: ان کل ماله ولد فانه یکون مولودا و ان لم یجب ذلک فى العقل، و قد علمت ان الاستقراء مما یستعمل فى الخطابه و یحتج بها فیکون مقنعا اذ کان غایتها الاقناع، و یحتمل ان یرید ما هو اعم من المفهوم المتعارف اعنى التولد عن آخر مثله من نوعه، فان ذلک غیر واجب کما فى اصول انواع الحیوان الحادثه، و حینئذ یکون بیان الملازمه على الاحتمال الاول ظاهرا.

و اما على التقدیر الثانى فبیانها ان مفهوم الولد هو الذى یتولد و ینفصل عن آخر مثله من نوعه، لکن اشخاص النوع الواحد لا تتعین فى الوجود و تتشخص الا بواسطه الماده و علاقتها على ما علم ذلک فى مظانه من الحکمه، و کل ما کان مادیا و له علاقه بالماده کان متولدا عن غیره و هو مادته و صورته و اسباب وجوده و ترکیبه، فثبت انه تعالى لو کان له ولد کان مولودا.

و قال ابن ابى الحدید: لقائل ان یقول: کیف یلزم من کونه والدا کونه مولودا و آدم والد و لیس بمولود؟

و جوابه: ان المراد انه یلزم من فرض صحه کونه والدا صحه کونه مولودا، و التالى محال فالمقدم مثله، و انما قلنا بلزوم ذلک لانه لو صح ان یکون والدا على التفسیر المفهوم من الوالدیه و هو ان یتصور من بعض اجزائه حى آخر من نوعه على سبیل الاستحاله لذلک الجزء کما تعقله فى النطفه المنفصله من الانسان المستحیله الى صوره اخرى حتى یکون منها بشر آخر من نوع الاول یصح علیه ان یکون هو مولودا من والد آخر قبله، و ذلک لان الاجسام متماثله فى الجسمیه، و قد ثبت ذلک بدلیل عقلى واضح فى مواضعه التى هى املک به، و کل مثلین فان احدهما یصح علیه ما یصح على الاخر، فلو صح کونه ولدا صح کونه مولودا و اما بیان انه لا یصح کونه مولودا، فلان کل مولود متاخر عن والده بالزمان و کل متاخر عن غیره بالزمان محدث، فالمولود محدث و البارى تعالى قد ثبت انه قدیم و ان الحدوث علیه محال فاستحال ان یکون مولودا، و تم الدلیل.

الضد: المنازع المساوى فى القوه.

و عانده عنادا و معانده: عارضه، و فعل مثل فعله.

قال الازهرى: المعاند: المعارض بالخلاف، و قد یکون العناد مباراه بغیر خلاف، انتهى.

و لما کان سبحانه واجب الوجود لذاته و ما سواه ممکن، و الواجب لذاته اقوى من الممکن لذاته استحال ان یکون له منازع مساو فى القوه فیعارضه بالخلاف او یباریه فى فعله، و ایضا فجمیع ما فى الوجود معلوله، منه مبدوه و الیه معاده، فانى یکون له ضد بهذا المعنى.

و قد یقال: الضدان للذاتین المتعاقبتین على موضوع او محل واحد، کالسواد و البیاض و بینهما غایه الخلاف، و الواجب لذاته تعالى لا محل له فلا ضد له بهذا المعنى ایضا.

و العدل، بفتح العین و کسرها: المثل و النظیر کالعدیل، و قیل: عدل الشىء بالکسر مثله من جنسه او مقداره.

قال ابن فارس: العدل الذى یعادل فى الوزن و القدر، و عدله بالفتح ما یقوم مقامه من غیر جنسه، و منه قوله تعالى: «او عدل ذلک صیاما» و هو فى الاصل مصدر، یقال: عدلت هذا بهذا عدلا من باب -ضرب-: اذا جعلته مثله او قائما مقامه قال تعالى: «ثم الذین کفروا بربهم یعدلون» اى: یجعلون له عدیلا.

و قال الزمخشرى فى الاساس: تقول العرب: اللهم لاعدل لک اى لا مثل لک.

و کاثره مکاثره: غالبه فى الکثره.

و قال الراغب: المکاثره المباراه فى کثره المال و العز.

و لما لم یکن تعالى داخلا تحت جنس لبراءته من الترکیب المستلزم للامکان، و لا تحت نوع لافتقاره بالتخصیص بالعوارض الى غیره، و لا بذى ماده لاستلزامها الترکیب لاجرم لم یکن له عدل و لا مثل فى شىء من الامور المذکوره، و لما کانت المکاثره انما یتصور وقوعها من مثل الشىء و نظیره رتب نفیها على نفى المثل و اذ لا عدل فلا مکاثره.

و الند: المثل، قال الاکثرون: و لا یقال الا للمثل المنادى المخالف من ناددته: خالفته و نافرته، و ند ندودا اذا نفر، و معنى قول الموحدین: لیس لله ضد و لا ند، نفى ما یسد مسده، و نفى ما ینافیه.

و قال الراغب: ند الشىء مشارکه فى جوهره و ذلک ضرب من المماثله فان المثل یقال فى اى مشارکه کانت، فکل ند مثل و لیس کل مثل ندا.

و عارضه معارضه: فعل مثل فعله کان عرض فعله کعرض فعله و قد یقال: عارضه بمعنى جانبه و عدل عنه، و قد یراد بالمعارضه المقابله على سبیل الممانعه. و هذه المعانى کلها یمکن حمل عباره الدعاء على کل منها، و اذ قد ثبت و صح نفى الند له تعالى سواء حملته على المثل المنادى او على المشارک فى الجوهر ثبت نفى معارضته ایاه باى معنى کان لترتیبه له على نفى الندیه.

قال جدنا العلامه السید نظام الدین احمد (قدس سره) فى رسالته لاثبات الواجب: لو کان للواجب مثل لکان ممکنا معلولا له لامتناع تعدد الواجب، و لا یمکن ذلک لامتناع علیه احد المثلین للاخر، اذ العله لابد ان تکون اقوى من المعلول فانه ظل للعله لا یقال: یجوز ان یکون ذلک المثل معلولا لمعلوله لا معلوله بلا واسطه، لانا نقول المحذور حینئذ افحش کما لا یخفى على اولى النهى.

و قد تقدم بیان نفى المثل له تعالى بوجوه غیر واحده فلیرجع الیه.

الابتداء: هو الایجاد الذى لم یوجد الموجد قبله مثله.

و الاختراع: هو الایجاد لامن شىء.

و الاستحداث: هو الایجاد الذى لم یسبق به غیر الموجد الى ایجاد مثله.

و الابتداع: هو الایجاد لا لعله.

و قال الراغب: الابداع اذا استعمل فى الله فهو ایجاد الشىء بغیر آله و لا مکان و لیس ذلک الا لله تعالى.

و قال المتکلمون: الابداع و الابتداع: ایجاد الشىء غیر مسبوق بماده و لا زمان کالعقول، و هو یقابل التکوین لکونه مسبوقا بالماده و الاحداث لکونه مسبوقا بالزمان، و هذه تخصیصات عرفیه و الا فلا فرق فى اللغه بین الابتداء و الاستحداث و لا بین الاختراع و الابتداع، و لم یذکر مفعول شىء من الافعال الاربعه:

اما للتعمیم و الاختصار کقوله تعالى: «و الله یدعو الى دار السلام» اى کل شىء و کل احد و اما التنزیل المتعدى منزله اللازم لقصد نفس الفعل کقوله تعالى: «هل یستوى الذین یعلمون و الذین لا یعلمون» اى انت الذى وجد لک حقیقه الابتداء و الاختراع و الاستحداث و الابتداع من غیر ابتداء اعتبار قید و تعلق و عموم و خصوص، کما ان معنى الایه لا یستوى من وجد له حقیقه العلم و من لا یوجد من غیر اعتبار تعلقه بمعلوم عام او خاص و لا اعتبار عموم فى افراده و لا خصوص.

و صنع الشىء من باب -منع- صنعا بالضم: عمله.

و قال الراغب: الصنع اعاده الفعل، و کل صنع فعل، و لیس کل فعل صنعا، و لا ینسب الى الحیوانات و الجمادات کما ینسب الیها الفعل، قال تعالى: «صنع الله الذى اتقن کل شىء».

و احسانه تعالى صنع ما صنع عباره عن احکامه له و اتقانه ایاه او جعل کل شىء خلقه و صنعه حسنا، اى احسن خلقه و رتبه على ما اقتضته الحکمه، و او جبته المصلحه فکل ما صنعه و او جده فیه وجه من وجوه الحکمه حتى انه جعل الکلب حسنا لانه احسن خلقه من جهه الحکمه فجمیع المخلوقات حسنه و ان تفاوت الى حسن و احسن کما قال تعالى: «و لقد خلقنا الانسان فى احسن تقویم» او علمه بصنیع ما صنع قبل صنعه کیف یصنعه من قولهم: قیمه المرء ما یحسن، اى یحسن معرفته و یعرفه معرفه حسنه بتحقیق و اتقان، و بکل ذلک فسر قوله تعالى: «الذى احسن کل شىء خلقه» و فى عباره الدعاء تلمیح الیه، و الله اعلم.