ابن حزم اندلسی

از دانشنامه‌ی اسلامی
نسخهٔ تاریخ ‏۲۲ اکتبر ۲۰۲۶، ساعت ۱۵:۲۱ توسط مهدی موسوی (بحث | مشارکت‌ها)
(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به ناوبری پرش به جستجو

«ابومحمد علی بن احمد بن سعید» معروف به «ابن حزم اندلسی» (۳۸۴-۴۵۶ ق)، فقیه، محدث، فیلسوف، ادیب و شاعر مسلمان در قرن پنجم هجری است. ابن حزم شخصیتی برجسته بوده و در شعر، کلام، فقه، حدیث، اخلاق، تاریخ، انسان‌شناسی، جامعه‌شناسی، ادیان و ملل و نحل صاحب نظر بوده است. «جوامع السیرة النبویّة» و «التقریب لحدّ المنطق» از آثار مهم اوست.

نام کامل على بن احمد اندلسی
زادروز ۳۸۴ قمری
زادگاه قرطبه، اندلس
وفات ۴۵۶ قمری
مدفن اندلس

Line.png

اساتید

ابوعبداللّه ابن دحّون، احمد بن محمد بن الجسور، محمد بن حسن مذحجی، عبدالرحمن بن ابی‌یزید ازدی،...

شاگردان

محمد بن ابی‌نصر حمیدی،...

آثار

جوامع السیرة النبویّة، التقریب لحدّ المنطق، طوق الحمامة، الاحکام فی اصول الاحکام، جمهرة أنساب العرب، الاخلاق و السیر، الاصول و الفروع،...

زندگی‌نامه

ابومحمد علی بن احمد بن سعید، بنابر گواهی خودش، در شهر قرطبه در اندلس چشم به جهان گشود. نیاکان وی از ساکنان قریه‌ای به نام منته لیشم (Manta Lisham) در اونبه در ناحیۀ لبله (Liebla) در غرب اندلس بوده‌اند، اما پدرانش در شهر قرطبه می‌زیسته‌اند. گفته می‌شود که جدّ اعلایش ایرانی و از بردگان آزاد شدۀ یزید بن ابی‌سفیان -برادر معاویه- بوده است. بنابر نوشتۀ ابن بسّام، معاصرانش ابن حزم را «از نسبی ناشناخته و بی ریشه و جدّ نزدیکش را نومسلمان می‌دانسته‌اند».

شهرت خاندان ابن حزم با پدرش احمد بن سعید آغاز می‌شود. پدرش و وی در یکی از بحرانی‌ترین و پرآشوب‌ترین دورانهای تاریخ اندلس می‌زیسته‌اند، که همزمان با پایان خلافت امویان و فروپاشی وحدت جغرافیایی-سیاسی اندلس و آغاز آشفتگی و انحطاط بوده است.

پدر ابن حزم، اهل علم و ادب و از دولتمردان زمان به شمار می‌رفته است. وی در زمان فرمانروایی ابوعامر ملقّب به المنصور (۳۶۶- ۳۹۲ ق/۹۷۶-۱۰۰۲ م) یکی از وزیران وی بوده است. ابن حزم دوران کودکی و نوجوانی را در رفاه و آسایش خانۀ پدری و بنا بر گفته خود در دامان زنان گذرانید و از ایشان بسیار چیزها، از جمله خط و خواندن قرآن آموخت و با خلقیات و رفتار و کردار و ویژگی‌های روانی ایشان نیک آشنا شد. این تجارب دوران کودکی سرمایۀ سرشاری بود که بعدها وی از آنها در نوشتن یکی از برجسته‌ترین آثار خود به عنوان «طوق الحمامة» (گلوبند کبوتر) بهرۀ بسیار برد. ابن حزم در این نوشته به برخی از رویدادها و آشفتگیهای دوران جوانی خود اشاره می‌کند و از این رو می‌توان آن را سرچشمۀ مهمی برای آشنایی با دورانی از زندگی وی به شمار آورد.

نخستین رویداد مهم سیاسی و اجتماعی دوران جوانی ابن حزم به خلافت رسیدن محمد بن هشام بن الحکم (دوم) ملقّب به المهدی است که در ۳۹۹ ق. با یاری هواداران بنی امیّه به خلافت رسید، اما در ذی الحجۀ ۴۰۰ به دست بردگان کشته شد.

ابن حزم و پدرش در نخستین روزهای خلافت وی از خانۀ خود در بخش شرقی قرطبه به خانۀ قدیمیشان در بخش غربی، در محله‌ای به نام «بلاط مغیث» منتقل شدند. رویداد تکان دهنده و ویرانگر دیگر، روی کار آمدن سلیمان بن حکم، در ۳۹۹ ق. است. وی در ربیع‌الاول ۴۰۰ به قرطبه آمد و به گفتۀ گزارشگران در نبرد مشهور به «قنطش»، بیست و چند هزار نفر کشته شدند که در میان ایشان بسیاری عالمان، فقیهان و ائمۀ مساجد بودند. سلیمان، پس از آن، به همراهی بربرها در شهرهای اندلس به کشتار، تاراج و ویران کردن روستاها پرداخت. در این میان در ۴۰۴ ق. سپاهیان بربر قصر خاندان ابن حزم را در بلاط مغیث تصرف و تاراج کردند، و ابن حزم ناگزیر شد که از قرطبه به المریه (آلمریا Almeria) بگریزد. در ۴۰۶ق. سلیمان بن حکم و برادرش عبدالرحمن، به دست علی بن حمّود بن میمون کشته شد. علی بن حمود از ذریۀ علی بن ابی‌طالب(ع) و نخستین فرمانروای بنی هاشم در اندلس بود. علی بن حمود در ۲۲ محرم ۴۰۷ ق. قرطبه را تصرف کرد، ولی در ذی القعدۀ ۴۰۸ ق. به دست ۳ تن از غلامان صقلبی خود در حمّام کشته شد.

در پی این رویدادها گرفتاری تازه‌ای برای ابن حزم پیش آمد. در حالی که وی همچنان در المریه به سر می‌برد، بدخواهان و دشمنانش دسیسه کردند و فرماندار المریه، خیران صقلبی (حک‍ ۴۰۳-۴۱۹ ق) را بر ضد وی برانگیختند. بدخواهان ابن حزم به خیران گزارش داده بودند که ابن حزم و دوستش محمد بن اسحاق نهانی می‌کوشند که خلافت اموی را بار دیگر در اندلس زنده کنند. خیران بدین سبب وی و دوستش را دستگیر و چند ماه زندانی کرد و سپس ایشان را به محلی به نام حصن القصر (Aznalcazar) از نواحی اشبیلیه تبعید کرد. ابن حزم پس از چند ماه از راه دریا به بلنسیه (والنسیا) رفت.

این سفر همزمان با روی کار آمدن عبدالرحمن چهارم بود. عبدالرحمن بن محمد بن عبداللّه بن الناصر، ملقب به المرتضی در ۴۰۷ ق. در شرق اندلس قیام کرد و در ماه رمضان ۴۰۸ ق. مردم با وی بیعت کردند. ابن حزم به وی پیوست و وزارت او را بر عهده گرفت و در نبرد وی با قاسم بن حمود برادر علی بن حمود، شرکت کرد. اما المرتضی در این نبرد شکست خورد و در راه گریز در ۴۰۸ق. کشته شد. در نتیجه ابن حزم اسیر گردید، اما پس از چندی آزاد شد و در شوال ۴۰۹ ق. به قرطبه بازگشت.

در سال ۴۱۴ ق. در پی رویداد سیاسی دیگری با ابن حزم رو به رو می‌شویم. در این سال مردم قرطبه که به تازگی بار دیگر استقلال خود را به دست آورده بودند، تصمیم گرفتند که یکی از امویان را بر تخت فرمانروایی بنشانند. وزیران و اعیان شهر، سه تن را نامزد کردند که یکی از ایشان عبدالرحمن بن هشام بود و سرانجام همگان عبدالرحمن بن هشام، برادر المهدی را با لقب المستظهر بالله به خلافت برگزیدند.

المستظهر در این هنگام ابن حزم را که از دوستان بسیار نزدیک او بود به عنوان «حاجب» یا وزیر بزرگ خویش برگزید و عبدالوهاب بن حزم پسر عموی ابن حزم و نیز ابوعامر بن شهید را به وزارت گمارد. اما از سوی دیگر، نابسامانی اوضاع اقتصادی و دشواریهای مالی و بیکاری، بر دوش عامۀ مردم سنگینی می‌کرد و برآتش ناخشنودی ایشان از حکومت دامن می‌زد. در این میان، مردی از امویان به نام محمد بن عبدالرحمن بن عبیدالله النّاصری که پیش از آن امید داشته بود که به جای عبدالرحمن المستظهر به خلافت برگزیده شود، از آن اوضاع آشفته بهره‌برداری کرد. وی مردی بود بی فرهنگ و کم استعداد و شکمبار، و شهوتران. اما توانسته بود نفوذ خود را در میان کارگردان قرطبه گسترش دهد و توانست شورشی را بر ضد المستظهر برانگیزد که به پیروزی انجامید. وی المستظهر را از خلافت بر کنار کرد و پس از رسیدن به خلافت خود را المستکفی بالله خواند (۴۱۴ ق). نخستین اقدام وی این بود که ابن حزم و عموزاده‌اش را دستگیر کرد و به زندان افکند. ابن حزم خود در کتاب «التقریب لحدّ المنطق» به این رویداد اشاره می‌کند.

زندگی سیاسی ابن حزم در دوران خلافت آخرین فرمانروای اموی در اندلس، یعنی هشام بن محمد المعتدّ باللّه (خلافت: ۴۲۲/۴۱۸ ق) پایان یافت. گفته می‌شود که ابن حزم وزیر او بوده است. بنابر گزارشهای تاریخ نگاران، ابن حزم از این زمان به بعد، یکباره از همۀ امور سیاسی روی گردانید و به آموختن دانشها روی آورد. با توجه به رویدادهای سیاسی و دگرگونیهای بنیادی در اوضاع زندگی در اندلس، و به ویژه در قرطبه، به آسانی می‌توان بیزاری و روی گردانی ابن حزم را از سیاست توجیه کرد. از سوی دیگر، بنابر گزارش تاریخ نگاران، ابن حزم دربارۀ بنی امیه و فرمانروایان ایشان، از گذشتگان و معاصران سخت تعصب می‌ورزیده و از دل و جان هوادار و مدافع حاکمیت آنان بوده است و ایشان را بر دیگر وابستگان به قریش برتری می‌داده است.

ابن حزم، بقیۀ سالهای زندگی خود را در ناحیۀ لبله در غرب اندلس به سر آورد و به تألیف و تعلیم پرداخت و سرانجام در سن ۷۱ سالگی در همانجا درگذشت.

تحصیلات و اساتید

ابن حزم، گویا تا سن ۲۶ سالگی از احکام شرعی و مبانی فقهی آگاهی نداشته است و چنانکه از خود او نقل می‌شود برخی از آداب نماز را نیز نمی‌دانسته است و در پی یک رویداد در مسجدی، از نا آگاهی خود بر آیین نماز آزرده خاطر می‌شود، پس نزد ابوعبداللّه ابن دحّون (متوفای ۴۳۱ ق) می‌رود و خواندن کتاب «موطّأ» مالک بن انس را نزد وی آغاز می‌کند و سه سال نزد او و دیگران فقه و حدیث می‌آموزد.

نام چند تن از استادان دیگر ابن حزم که در منابع از جمله در برخی از نوشته‌های خود وی آمده است عبارتند از:

  • احمد بن محمد بن الجسور، (در حدیث)
  • ابوعبداللّه محمد بن الحسن المذحجی (در منطق و فلسفه)
  • ابوالقاسم عبدالرحمن بن ابی یزید الازدی (در کلام و جدل)..

شاگردان و پیروان

از میان شاگردان و پیروان ابن حزم می‌توان از ابوعبداللّه محمد بن ابی نصر حمیدی نام برد. وی فقیه، محدث، مورخی نامدار و مؤلف کتاب «جذوة المقتبس» است که یکی از منابع مهم در تاریخ و رجال اندلس به شمار می‌رود.

گرایش به مذهب ظاهری در میان بعضی از فقیهان پس از ابن حزم نیز دیده می‌شود. برجسته‌ترین ایشان مجد‌الدین عمر بن حسن مشهور به ابن دحیه است (متوفای ۶۳۳ ق/ ۱۲۳۵ م).

دربارۀ تأثیر اندیشه‌ها و عقاید ابن حزم در اندلس پس از وی، تنها می‌توان به این نکته اشاره کرد که در دوران فرمانروایی موحدون و به ویژه در روزگار حکومت ابویوسف یعقوب بن یوسف بن عبدالمؤمن، المنصور (۵۸۰-۵۹۵ ق/۱۱۸۴-۱۱۹۹ م) مذهب ظاهری ترویج می‌شد و ابویوسف در راه از میان برداشتن مذهب مالکی و دعوت مردم به ظاهر قرآن و حدیث کوشش بسیار کرد و در این رهگذر حتی از سوزاندن کتاب‌های مذهب مالکی دریغ نداشت.

آثار و تألیفات

عناوین کتاب‌ها و رسائل ابن حزم گواه بر این است که وی نویسنده‌ای بسیار پرکار بوده است. گزارشهای تاریخ نگاران نیز نشان می‌دهد که نوشته‌های وی به شمار شگفت‌انگیزی می‌رسیده است. مثلاً از پسرش ابورافع فضل (متوفای ۴۷۹ ق) نقل شده که شمار نوشته‌های ابن حزم در فقه، حدیث، اصول، نحو و لغت، ملل و نحل، تاریخ و نیز ردّیه‌هایی که بر مخالفان نوشته به حدود ۴۰۰ مجلد می‌رسیده و نزدیک به ۸۰۰۰۰ برگ را در بر می‌گرفته است، بدین سان وی را از لحاظ کثرت نوشته‌هایش با محمد بن جریر طبری مقایسه کرده‌اند، اما از همۀ این نوشته‌ها اکنون جز چند کتاب و تعدادی رساله باقی نمانده است. عنوانهای کتب و رسایلی را که دست نوشته‌هایی از آنها بر جای مانده و تاکنون چاپ و منتشر شده‌ عبارتند از:

  1. جوامع السیرة النبویّة، که به کوشش احسان عباس و ناصر‌الدین الاسد، در قاهره (۱۹۵۶ م) همراه این پنج رساله منتشر شده است: «رسالة فی القراءات المشهورة فی الامصار الآتیة مجیء التواتر»، «رسالة فی اسماء الصحابة رواة الحدیث و ما لکلّ واحد من العدد»، «رسالة فی تسمیة من روی عنهم الفتیا من الصحابة و من بعدهم علی مراتبهم فی کثرة الفتیا»، «جمل فتوح الاسلام»، «اسماء الخلفاء المهدیین و الائمة امراء المؤمنین».
  2. التّقریب لحدّ المنطق و المدخل الیه، که به کوشش احسان عباس از روی تنها دست نوشتۀ موجود آن در مکتبة الاحمدیۀ جامع زیتونیۀ تونس (شم‍ ۶۸۱۴) در بیروت (۱۹۵۹ م) منتشر شده است.
  3. طوق الحمامة فی الألفة و الالاّف، دربارۀ عشق و عاشقان. ابن حزم این کتاب را در دوران جوانی خود و پس از گریز از قرطبه (در ۴۱۲ ق) و یافتن آرامش و ایمنی نسبی نوشته است. این کتاب دوبار به زبان انگلیسی و نیز زبانهای روسی، آلمانی، ایتالیایی، فرانسوی و اسپانیایی و... ترجمه شده است.
  4. رسالة فی فضل الاندلس، که متن آن را مقری در «نفح الطیب» آورده است. این رساله زیر عنوان فضائل «الاندلس و اهلها» با دو رسالۀ دیگر به کوشش صلاح‌الدین منجد در ۱۹۶۸‌م در بیروت، منتشر شده است.
  5. الاحکام فی اصول الاحکام، نخستین بار در سالهای ۱۳۴۵-۱۳۴۸ق به کوشش احمد شاکر در قاهره، سپس در ۸ جزء در دو جلد، به کوشش زکریا علی یوسف در ۱۹۷۰‌م در قاهره، و بار دیگر در ۱۹۸۰ م. با مقدمۀ احسان عباس در بیروت منتشر شده است.
  6. المحلّی فی شرح المجلّی، ابن حزم این کتاب را بر پایۀ فقه شافعی و پیش از گرایش به مذهب ظاهریه تألیف کرده بود که شرحی است بر «المجلّی» نوشتۀ دیگر خودش. متن آن نخست به کوشش احمد شاکر در ۱۱ جلد در سالهای ۱۳۴۷-۱۳۵۲ ق/۱۹۲۸-۱۹۳۳‌م و سپس به کوشش محمد منیر الدمشقی همچنان در ۱۱ جلد در بیروت منتشر شده است.
  7. ابطال القیاس و الرّأی و الاستحسان و التقلید و التعلیل، که نخستین بار گولد تسیهر Goldziber پاره‌های مهم آن را در ملحقات کتاب خود زیر عنوان «ظاهریان» Die Zaheriten در لایپزیک (۱۸۸۴ م) منتشر کرد.
  8. الاصول و الفروع، در دو جلد، در قاهره (۱۹۷۸ م) منتشر شده است.
  9. رسائل ابن حزم الاندلسی، در سه مجموعه، به کوشش احسان عباس از سال ۱۹۵۴‌م. به بعد منتشر شده است. این سه مجموعه افزون بر «طوق الحمامة» رساله‌های زیر را در بر دارند: رسالة فی الرد علی الهاتف من بعد، رسالة البیان عن حقیقة الایمان، رسالة التوقیف علی شارع النجاة باختصار الطریق، رسالة مراتب العلوم، رسالة فی الغناء الملهی امباح هوام محظور؟، رسالة فی الم الموت و ابطاله، فصل فی معرفة النفس بغیرها و جهلها بذاتها، رسالة فی مداواة النفوس و تهذیب الاخلاق و الزهد فی الرذائل، رسالة الدرّة فی تحقیق الکلام فیما یلزم الانسان اعتقاده، رسالة فی مسألة الکلب، رسالة فی الجواب عما سئل عنه سئوال تعنیف، رسالة فی الرد علی ابن النغزاله (النغزیله) الیهودی، رسالة فی الامامة، رسالة عن حکم من قال انّ ارواح اهل الشقاء معذّبة الی یوم‌الدین، رسالة التلخیص لوجوه التخلیص، نقط العروس.
  10. نقط العروس (فی تواریخ الخلفاء)، این رساله را نخستین بار زیبولد C. F.Seybold در مجلۀ «مرکز مطالعات تاریخی در گرانادا» در ۱۹۱۱‌م منتشر کرد. بار دوم به کوشش شوقی ضیف در مجلۀ کلیة الآداب (شم‍ ۱۳، ۱۹۵۱ م) و بار سوم در جزء دوم مجموعۀ رسائل بن حزم به کوشش احسان عباس انتشار یافت.
  11. حجةالوداع، به کوشش ممدوح حقی، دمشق، ۱۹۵۶ م.
  12. الاخلاق و السیر، این کتاب همان «رسالة فی مداواة النفوس و تهذیب الاخلاق» است که به کوشش احسان عباس در مجموعۀ یکم رسائل ابن حزم الاندلسی منتشر شده است. این اثر بار دیگر با ترجمۀ فرانسوی به کوشش ن. تومیش N. Tomiche با عنوان «الاخلاق و السّیر» در بیروت (۱۹۶۱ م) انتشار یافت.
  13. الفصل فی الملل و الاهواء و النّحل، چاپ نخست آن در قاهره (۱۳۱۷ ق/۱۸۹۹ م) در ۵ جزء (در دو مجلد) منتشر شده که در حاشیۀ آن ملل و نحل شهرستانی چاپ شده است. چاپ دوم نیز در ۵ جزء (در دو مجلد) در قاهره (۱۹۶۴ م) انتشار یافته است.
  14. منظومة ابن حزم فی قواعد الفقه الظاهری، به کوشش محمد ابراهیم الکتانی، در مجلة معهد المخطوطات، ج ۲۱، ۱۹۷۵ م، صص ۱۴۸-۱۵۱.
  15. رسالة الالوان، ریاض، النادی الادبی الثقافی، ۱۹۷۹ م.
  16. رسالة فی امّهات الخلفاء، به کوشش صلاح‌الدین منجّد، در مجلة المجمع العلمی بدمشق، مجلد ۳۴، ۱۹۵۹ م.
  17. کتاب السیاسة، که بخشهایی از آن را ابراهیم الکتانی در مجله تطوان (مغرب، شم‍ ۵، ۱۹۶۰ م) منتشر کرده است.
  18. جمهرة أنساب العرب، که نخستین بار به کوشش لوی پرورانسال، در قاهره (۱۹۴۸ م) و بار دوم به کوشش عبدالسلام هارون، در قاهره (۱۹۶۲ م) و بار سوم در بیروت (دار الکتب العلمیة) منتشر شده است.
  19. مراتب الاجماع فی العبادات و المعاملات و الاعتقادات، که «نقد مراتب الاجماع» ابن تیمیه به ضمیمۀ آن است و به همراه «محاسن الاسلام و شرائع الاسلام» بخاری در ۱۳۵۷ق در قاهره به چاپ رسیده است.
  20. رسائل ابن حزم (مجموعۀ چهارم)، که به کوشش احسان عباس که در ۱۹۸۴‌م در بیروت منتشر شده است.

عقاید و نظریات

ابن حزم از یک سو دارای روحی بسیار حساس، طبعی شاعرانه و در دوستیهایش با انسانهای همگون خود بسیار استوار و وفادار بوده و از سوی دیگر در باورها و اندیشه‌هایش سخت تعصب می‌ورزیده است. بدین سان شگفتی ندارد که گفته‌اند وی در تبلیغ عقاید و نظریات خود و دفاع از آنها سخت بی‌پروا بوده و از این رهگذر دشمن تراشی می‌کرده و رنجهای فراوان متحمل می‌شده است. با توجه به خصلت وفاداری وی می‌توان هواداری استوار و حتی تعصب آمیز او را در برابر فرمانروایان اموی توجیه کرد، و از همین جاست ناگواریها، رنجها و تبعیدها که در آن دوران آشفتگی و فروپاشی سیاسی-اجتماعی اندلس نصیب وی شده بود.

ابن حزم شخصیتی برجسته با چهره‌های گوناگون و گاه متضاد داشته و در شعر، کلام، فقه، حدیث، اخلاق، تاریخ، انسان شناسی، جامعه شناسی، ادیان و ملل و نحل صاحب نظر بوده است، و هر یک از این زمینه‌ها نیازمند بحثی جداگانه است. در اینجا طرحی از کلی ترین و برجسته‌ترین عقاید، نظریات و اندیشه‌های او عرضه می‌شود.

ابن حزم در آغاز دانش پژوهشی خود و در مرحله‌ای از جوانیش، پس از روی گرداندن و نومیدی از فعالیتهای سیاسی و اجتماعی، به علوم عقلی، یا به دیگر سخن به «علوم اوائل» (منطق، فلسفه، نجوم و...) روی می‌آورد و در میان دانشهای فلسفی به منطق دلبستگی می‌یابد. در اینجا باید یادآور شویم که این دلبستگی امری تصادفی یا نتیجۀ یک گرایش هوسناکانۀ شخصی نبوده است. ابن حزم اندیشمندی است سخت متدین که در اعتقادات دینی خود سخت استوار، و چنانکه اشاره شد، در دفاع از آنها متعصب و بی پروا بوده است.

زبان:

مسألۀ زبان و نقش آن نزد انسان برای ابن حزم از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. وی در تعریف زبان می‌گوید: «زبان الفاظی است که به وسیلۀ آن نامیده‌ها (مسمیّات) و معانی مورد نظر گوینده بیان می‌شود». اما وی زبان را امری توقیفی و آفریدۀ خدا می‌داند (آیه ۳۱ سوره بقره)، نه امری قراردادی یا اصطلاحی در میان اقوام انسانی. ابن حزم دربارۀ پیدایش زبان پژوهشی گسترده می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که آن زبانی که خداوند در آغاز به حضرت آدم آموخت، یک زبان بود که برای نامیده‌ها نامهای مترادف داشت، سپس فرزندان وی آن را به صورت زبانهای گوناگون در آوردند. ابن حزم می‌نویسد: گرچه معلوم نیست که زبانی که آدم آن را آموخته بود، کدام زبان بوده است، ولی اطمینان داریم که «کامل‌ترین، آسان‌ترین و مختصرترین زبانها بوده و بیشترین نامها را برای نامیده‌های گوناگون-از هر گونه جوهر و عرض در جهان-در برداشته است.

شناخت:

از دیدگاه ابن حزم نخستین وسایل ادراک و شناخت، حواس پنجگانه‌اند که کودک هنگام تولد با خود به جهان می‌آورد. وی بر خلاف کسانی که معتقدند کودک هنگام تولد دارای نیروی حافظه است، عقیده دارد که کودک در آغاز تولد فاقد حافظه و تنها با جانوران دیگر در حس و حرکت ارادی شریک است. سپس کودک اندک اندک میان بوها، رنگها، آوازها، گرمی و سردی و زبر و نرم فرق می‌نهد. اینها ادراکهای حواس پنجگانۀ وی در برابر محسوساتند.

ابن حزم واقعیت گراست و نفی و انکار واقعیات برون ذهن را «ستیزه کردن با عقل و حس» می‌داند و نظریۀ سوفیستها (سوفسطاییان) را رد می‌کند.

ابن حزم خلاصۀ نظریه شناخت خود را چنین عرضه می‌کند: نخستین شناختها آن است که از راه حواس و به وسیلۀ بداهت عقل و ضرورت آن ادراک می‌شود و سپس برهانهایی از آنها نتیجه می‌شود که از نزدیک یا دور به «اول عقل» یا به حواس باز می‌گردد، و آنچه که این برهانها آن را درست بدانند، حقیقت است و آنچه این براهین آن را صحیح ندانند، نادرست است. به نظر ابن حزم، ادراک عقلی بر ادراک حسی برتری دارد. حواس خطا می‌کنند، حال آنکه ادراک، ناب و اصیل است و هرگز خطا نمی‌کند. اگر عقل نبود ما آنچه را از حواس غایب است، نمی‌شناختیم، خدا را نیز نمی‌شناختیم.

بر روی هم شناخت در نظر ابن حزم «یعنی یقین یافتن به شیء بدان گونه که هست» و این از سه راه دست می‌دهد: یا از راه برهان ضروری، یا از راه حواس، یا به بدیهت عقل، ونیز، راه شناخت دو وجه بیش ندارد: یکی آنچه بدیهت عقل و ادراکهای حسی موجب آن می‌شود، دوم آنچه به بدیهت عقل و ادراکهای حسی باز می‌گردد.

داوری ابن حزم دربارۀ فلسفه نیز شایان توجه است. وی معنا و ثمره و مقصود فلسفه را چیزی جز اصلاح نفس نمی‌داند و آن را وسیله‌ای برای کسب فضایل و انتخاب رفتار و شیوۀ پسندیده در این جهان می‌داند تا آدمی را به سلامت در روز رستاخیز برساند، همچنین سیاست درست در خانه و در کار مردمان کشور را سامان بخشد، و همۀ اینها نیز مقصود و هدف شریعت است، و از این رو اختلافی میان فلاسفه و عالمان شریعت نمی‌بیند. اما از سوی دیگر، ابن حزم فلسفه را برای «اصلاح نفس» کافی نمی‌شمارد، زیرا به گفتۀ او «اصلاح اخلاق نفس به وسیلۀ فلسفه بدون نبوت، البته ممکن نیست، زیرا فرمانبرداری از غیر آفریننده الزام‌آور نیست» و نیز می‌گوید «برترین دانشها آن است که به رستگاری در جهان جاودانگی و فوز در سرای ماندگاری برساند».

اصول اعتقادات مذهبی:

ابن حزم نخست پیرو مذهب شافعی و مدافع سرسخت آن بود و در این رهگذر هدف انتقاد و نکوهش بسیاری از فقیهان قرار گرفت، اما سپس از آن روی گردان شد و به مذهب ظاهریه یعنی مذهب داود بن علی بن خلف اصفهانی (۲۰۱-۲۷۰ق/۸۱۶-۸۸۴ م) گروید. ابن حزم در دفاع از مذهب ظاهری، رسالۀ مستقلی دارد که در آن مبانی فقهی اهل سنت مانند قیاس، رأی، استحسان را رد می‌کند.

یکی از دستاوردهای مهم ابن حزم، گردآوری عقاید، و گرایشهای دینی و پژوهشی انتقادی دربارۀ ادیان و فرقه‌های اسلامی و غیر اسلامی است. کتاب «الفصل» وی اثر برجسته‌ای در زمینۀ این گونه پژوهشهاست. این کتاب آکنده از اطلاعات و گزارشهای دقیق دربارۀ عقاید و ادیان است. وی در این کتاب نیز، به شیوۀ معمول خود، مخالفان و نظریات ایشان را بی باکانه به زیر تازیانۀ انتقاد می‌کشد و از تکفیر یا تفسیق آنان پروا ندارد.

ابن حزم در برابر فرقه‌ها و نحله‌هایی که در درون اسلام پدید آمده، حساسیت ویژه‌ای نشان می‌دهد و پس از تشریح نظریات و باورهای پیروان آنها، همگی را از دم تیغ انتقاد می‌گذارند. وی فرقه‌هایی را که به اسلام اقرار دارند، به پنج گروه تقسیم می‌کند: اهل سنّت، معتزله، مرجئه (مرجئیه)، شیعه و خوارج. از دیدگاه ابن حزم همۀ این فرقه‌ها گمراهند جز اهل سنّت که وی ایشان را «اهل الحق» و جز ایشان را «اهل البدعة» می‌نامد. وی صحابه و پس از آنان تابعین و سپس اصحاب حدیث و فقیهان، نسل پس از نسل، و عوام پیرو ایشان در خاور و باختر را در شمار اهل سنّت می‌آورد. وی جز اینان همۀ فرقه‌ها را «فرق الضّلالة» (گروهای گمراه) می‌نامد و می‌نویسد که ایشان برای اسلام زیان‌آور بوده‌اند و خداوند به دست ایشان هیچ خیری به اسلام نرسانده است، و ایشان حتی یک روستا را از سرزمینهای کفر فتح نکرده‌اند و در هیچ جا پرچم اسلام را نیافراشته‌اند. و به مسلمانان توصیه می‌کند که دینشان را نگه دارند و بر قرآن و سنت پیامبر وفادار بمانند و هر «نوآوری» را به دور اندازند، زیرا هر نوآوری بدعت است و هر بدعتی گمراهی و هر گمراهی سزاوار آتش دوزخ است.

ابن حزم زیر عنوان «ذکر العظائم المخرجة الی الکفر...»، که در واقع فصلی از نوشتۀ دیگر وی با عنوان النّصائح المنجیة من الفضائح المخزیة و القبائح المردیة من اقوال اهل البدع بوده است، به تشریح عقاید معتزله، خوارج، مرجئه و شیعه و انتقاد از آنان می‌پردازد. در این میان نکتۀ توجه‌انگیز دیگر این است که ابن حزم ایرانیان را باعث و مسئول گمراهی و خروج بیشتر آن گروه‌ها از اسلام می‌شمارد و چنین استدلال می‌کند که ایرانیان دارای کشوری پهناور بودند و بر همۀ ملتها و امتهای دیگر برتری و سروری داشتند، چنانکه خودشان را «آزادگان» و انسانهای دیگر را «بردگان» می‌نامیدند؛ اما چون دولت ایشان به دست اعراب -یعنی کسانی که نزد ایشان کمترین خطر را داشتند- برافتاد، سخت بر آنان گران آمد و مصیبت ایشان بالا گرفت؛ از این رو کوشیدند که در کار اسلام حیله‌گری و بدسگالی کنند. بارها نیز به جنگ با اسلام برخاستند، که می‌توان به شورش سنباد، استادسیس، مقنّع و بابک و دیگران اشاره کرد. سپس بهتر آن دیدند که به شیوه‌ای دیگر در کار اسلام حیله‌گری و با آن نبرد کنند، و بدین سان قومی از ایشان به مسلمانی تظاهر کردند و با اظهار مهرورزی به خاندان پیامبر و نکوهش ستمی که به علی بن ابی‌طالب(ع) رفته بود، به تشیع گرویدند. ابن حزم، سپس بدعتها و گمراهیهایی را که (به زعم وی) در درون این گروه‌ها پدید آمد، بر می‌شمارد. اسماعیلیان و قرمطیان را زاییدۀ آنان می‌داند و می‌گوید: این دو طایفه آشکارا از اسلام بیرون شده‌اند و بر آیین مجوسیت ناب و آیین مزدک باور دارند.

دربارۀ عشق:

مشهورترین نوشتۀ ابن حزم کتاب طوق الحمامة است، کتابی کوچک دربارۀ عشق و عاشقان. ابن حزم نخستین فصل کتاب را که در ماهیت عشق است، با این جمله آغاز می‌کند که «عشق آغازش شوخی و پایان جدّ است»، معانی آن دارای جلالتی است لطیف‌تر از آنکه به وصف آید و حقیقت آنها را تنها با تجربۀ شخصی می‌توان دریافت. آنگاه می‌گوید: «... به باور من، عشق پیوستگی میان اجزاء پراکندۀ روحها در این جهان، در اصل عنصر والای آنهاست...».

ابن حزم دربارۀ انگیزۀ پیدایش عشق می‌گوید: «اما علت اینکه عشق در بیشتر موارد به چهرۀ زیبا تعلق می‌گیرد، آشکارا این است که روح خودش زیباست و به هر چیز زیبا دل می‌بندد و به تصاویر کامل استوار گرایش دارد؛و هر گاه که بعضی از آنها را ببیند، در آن پا برجا می‌شود، و اگر فراسوی آن چهرۀ زیبا چیزی از گونۀ خود تشخیص دهد، به آن می‌پیوندد، و بدین سان عشق حقیقی پدید می‌آید، و اگر فراسوی آن، چیزی از گونۀ خود نیابد، مهر به آن از صورت فراتر نمی‌رود، که این همان شهوت است». ابن حزم در جای دیگری، دربارۀ عشق می‌گوید: «دردی درمان ناپذیر است و داروی آن در خودش است، طبق شیوه‌ای که به آن بپردازند، بیماری لذت بخش و رنجوری دلپسندی است، هر که از آن سالم مانده است، نمی‌خواهد که از آن ایمن بماند، و هر که به درد آن دچار شود، بهبودی آرزو نمی‌کند؛ هر چه انسان قبلا ناشایسته می‌دانسته است، در چشمش زیبا می‌شود، و چیزهایی را که نزد وی دشوار بوده است، برایش آسان می‌سازد، چنانکه حتی طبایع استوار و سرشتهای مادرزاد را نیز دگرگون می‌کند».

از دیدگاه ابن حزم برترین نوع عشق، مهرورزی کسانی است که یکدیگر را به خاطر خداوند دوست می‌دارند، سپس مهر خویشاوندی است و مهر آشنایی و الفت، و داشتن هدفهای مشترک، مهر نیکی کردن به برادر، مهر زاییدۀ طمع در جاه و مقام محبوب، مهر ناشی از راز مشترکی که هر دو باید آن را پنهان نگه دارند، مهر به خاطر رسیدن به لذّتها و خواهشها و مهری که به گونۀ عشق سوزان درآمد که علتی جز پیوستگی روحها ندارد. همۀ این گونه‌های مهرورزی با از میان رفتن انگیزه‌هایشان از میان می‌روند و هماهنگ با آنها کاهش و افزایش می‌یابند، جز محبت و عشق راستین که بر روح چیره شده است، این همان مهری است که جز با مرگ از میان نمی‌رود.

منابع

  • دائرة‌المعارف بزرگ اسلامی، شرف‌الدین خراسانی، تهران، مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، چاپ دوم، ۱۳۷۴.
مسابقه از خطبه ۸۳ نهج البلاغه