مقاله مورد سنجش قرار گرفته است

سادات: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانشنامه‌ی اسلامی
پرش به ناوبری پرش به جستجو
(شناسه و سنجش کیفی)
 
(یک نسخهٔ میانیِ همین کاربر نمایش داده نشده است)
سطر ۱: سطر ۱:
 
{{خوب}}
 
{{خوب}}
«سادات» جمع «سادة» است كه آن در اصل «سَيَدة» بر وزن طلبة و جمع مكسّر سائد به معنى '''سيد'''، بزرگ و مهتر است. پس سادات جمع الجمع سائد باشد نه جمع سيد؛ این واژه در عرف به نسل و ذريه [[پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله از دختر گرامی اش [[حضرت فاطمه|فاطمه زهراء]] سلام الله علیها اطلاق می شود و به معنى وسيعتر، نسل هاشم را كه در [[فقه]] [[اسلام]] از مستحقّين [[خمس]] بشمار آيند.
+
'''«سادات»''' جمع مکسّر «سادة» و آن جمع «سیّد» بوده، و در لغت به معناى آقا، بزرگ و سرپرست آمده است. این واژه در عرف به نسل و ذرّیه [[پیامبر اسلام]] (صلی الله علیه وآله) از طریق دختر گرامی‌اش [[حضرت فاطمه]] (سلام الله علیها) اطلاق می‌شود و به معنى وسیعتر، نسل [[هاشم بن عبد مناف]] را گویند، که در [[فقه]] [[اسلام]] از مستحقّین [[خمس]] بشمار آیند.
  
==سید در فرهنگ ها و زمانهای مختلف==
+
==واژه‌شناسی==
 +
«سادات» جمع «سادة» و آن در اصل «سَیدة» بر وزن طلبة است و «سادة» جمع مکسّر «سائد» یا «سیّد» به معنى آقا، رئیس، سرپرست، بزرگ و مهتر است؛ پس سادات جمع الجمع سائد می باشد نه جمع سید.
  
سيد نامي‎ است كه در ايران به ذرّيه پيامبر صلي الله عليه و آله اطلاق مي‎شود و در تركيه و قلمرو پيشين عثماني به آنان مير مي‎گفتند و در عربستان لقب شريف بيشتر گفته مي‎شد البته سيد بيشتر از دو لقب مير و شريف استعمال مي‎شد به ويژه اين كه علاوه از ايران در عراق و شبه قاره نيز معمول است.
+
در [[قرآن کریم]] کلمه «سَادَة» آمده است: {{متن قرآن|«وَ قَالُوا رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَ كُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلَا»}}.<ref>[[سوره احزاب]]، ۶۷.</ref> «سَادَة» در این [[آیه]]، جمع «سید»، و جمع خود آن «سادات» است.<ref>شمس العلوم و دواء کلام العرب من الکلوم، ج۵، ص۳۲۶۰.</ref>
  
هم اكنون اين گونه معمول است كه كساني كه سيد ناميده مي‎شوند نسبشان به پيامبر مي‎رسد و در اين مورد اكثر سادات شجره نامه دارند در رساله‎هاي عمليه نيز طرقي براي احراز سيادت اشخاص بيان شده است از جمله شجره نامه و اشتهار به سيادت در محلي اين كه بگويند پدر و جدّ اين شخص سيد بوده‎اند در زمانهاي گذشته بيشتر از اين عصر در مورد نسب سادات سخت‎گيري مي‎شد<ref>ابن حجر، ابناء الغمر، ج1، ص39.</ref> و براي سرپرستي سادات در هر شهري نهادي بود به نام نقابت سادات كه به مسئول اين نهاد نقيب السادات مي‎گفتند<ref>صباحي ابراهيم، رسائل، ص234.</ref> و در كل سرزمين‎هاي هنگامي كه حكومت مركزي خلافت [[بغداد]] قدرت داشت شخصي رياست و سرپرستي كل نقيبان را بر عهده داشت كه به او نقيب النقبار مي‎گفتند.<ref>فقيهي، علي اصغر، تاريخ مذهبي قم، انتشارات زائري، ص114.</ref>
+
[[راغب اصفهانی]] گوید: «اَلسَّید» به معنی سرپرست جمعیت زیاد است و به‌همین‌جهت مى‌گویند: «سید القوم»: بزرگ و سرپرست قوم، ازاین‌رو واژه سید به جماعت منسوب مى‌شود... «سَادَ القومَ‌ یسُودُهُمْ‌»: برآن قوم سیادت و سرپرستى نمود، و چون شرط‍‌ سرپرستى در جماعت و ملّت [[تهذیب نفس]] است به هركس كه در نفس خویش فضیلت و شخصیت نفسانى دارد، سید گفته‌اند.<ref>مفردات ألفاظ القرآن، ج۱، ص۴۳۲. </ref>
  
==روایاتی در رابطه با «سادات»==
+
در آیه دیگری نیز به کلمه «سَیّد» اشاره شده است: {{متن قرآن|«...أَنَّ اللَّهَ یبَشِّرُكَ بِیحْیىٰ مُصَدِّقًا بِكَلِمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ سَیدًا وَ حَصُورًا وَ نَبِیا مِنَ الصَّالِحِینَ»}}.<ref>[[سوره آل عمران]]، ۳۹.</ref>
  
روايات درباره فضيلت «سادات» فراوان آمده كه به برخى از آنها اشاره مي شود:
+
و نیز در آیه ذیل می فرماید: {{متن قرآن|«وَ اسْتَبَقَا الْبَابَ وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَ أَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَى الْبَابِ...»}}.<ref>[[سوره يوسف]]، ۲۵.</ref>
  
* از حضرت رسول صلی الله علیه و آله روايت شده كه هر خويشى و نسبت دامادى در روز قيامت گسيخته شود جز خويشى با من خواه نسبى باشد يا سببى (كه در آنجا نيز برقرار بُوَد).
+
[[ابن منظور]] در این مورد می گوید: «سَيِّداً وَ حَصُوراً؛ أَراد أَنه فاق غيره عِفَّة و نزاهة عن الذنوب. السيد: الذی يفوق فی الخير... لم يُرِد بالسيد هاهنا المالك و إِنما أَراد الرئيسَ‌ و الإِمامَ‌ فی الخير، كما تقول العرب فلان سيدنا أَی رئيسنا و الذی نعظمه».<ref>لسان العرب، ج۳، ص۲۲۹.</ref>
  
* مفضل بن عمر گويد: از [[امام صادق]] علیه السلام شنيدم كه هيچيك از فرزندان فاطمه علیها السلام نميرد تا اين كه به [[امامت]] [[امام]] به حق خود اقرار كند همچنانكه فرزندان [[حضرت یعقوب]] علیه السلام نمردند تا اينكه به توبه موفّق شدند.
+
و [[فخرالدین طریحی]] می گوید: «السَّيِّدُ: الرئيس الكبير فی قومه المطاع فی عشيرته و إن لم يكن هاشميا و لا علويا. و السَّيِّدُ: الذی يفوق فی الخير...».<ref>مجمع البحرين، ج۳، ص۷۱.</ref>
  
* بزنطى گويد: در خدمت [[امام رضا]] علیه السلام نشسته بودم سخن از سادات به ميان آمد، عرض كردم: آيا منحرف چه از خاندان شما و چه از غير شما يكسانند؟ فرمود: خير، نيكوكار ما اجرش دو چندان و بدكار ما گناهش دو چندان است.
+
==سیّد در فرهنگ‌های مختلف==
  
* فضل بن يونس گويد: [[امام كاظم]] علیه السلام به خانه ام وارد شد، جمعى نشسته بودند خواستم آن حضرت را در صدر مجلس بنشانم، فرمود: اى فضل صاحب خانه به صدر مجلس اولويّت دارد جز اينكه در جمع، مردى از بنى هاشم باشد. عرض كردم: پس صدر حقّ شما ميباشد.
+
«سیّد» اصطلاحا نامی‎ است که در [[ایران|ایران]] به ذرّیه [[پیامبر اسلام|پیامبر]] صلی الله علیه وآله اطلاق می ‎شود و در [[ترکیه|ترکیه]] و قلمرو پیشین عثمانی به آنان «میر» می ‎گفتند و در [[عربستان]] لقب «شریف» بیشتر گفته می ‎شد. البته سید بیشتر از دو لقب میر و شریف استعمال می ‎شد، به ویژه این که علاوه بر ایران، در [[عراق]] و شبه قاره نیز معمول است.
  
* در تاريخ قم آمده كه «حسين بن حسن بن جعفر بن محمد بن اسماعيل بن جعفرالصادق» علیه السلام در [[قم]] علناً ميگسارى ميكرد و از اينگونه حركات باكى نداشت. روزى وى به خانه احمد بن اسحاق اشعرى كه مسئول اوقاف قم و از شيعيان معتبر و آبرومند در درگاه [[امام عسکرى]] علیه السلام بود، رفت. احمد او را اجازه ورود به خانه خويش نداد و سيّد دلشكسته بازگشت. اتّفاقاً در آن سال احمد به [[حج]] رفت و در راه خود جهت تشرّف به حضور امام عسكرى علیه السلام به [[سامرا]] رفت، چون به درب خانه رسيد، حضرت او را اجازه ورود نداد. احمد آنقدر به درب خانه گريه و لابه نمود تا بالاخره حضرت او را اجازه داد، چون وارد شد عرض كرد: يابن رسول الله چرا مرا اذن ندادى مگر نه من همان احمد بن اسحاقم كه از مواليان و ارادت كيشان شما مي باشم؟! حضرت فرمود: آرى ولى پسر عم ما را از در خويش براندى! احمد بگريست و سوگند ياد كرد كه اين كار من بدين منظور بود كه وى از كار خويش دست بردارد و توبه كند و قصد بى ادبى نداشتم. حضرت فرمود: راست ميگوئى ولى به هر حال احترام آنها لازم است و چون به ما نسبت دارند مبادا درباره آنها توهين و تحقيرى روا دارى كه از زيانكاران خواهى شد. احمد چون از سفر حج بازگشت و مردم قم به ديدن او رفتند. «حسين» نيز در جمع مردم وارد خانه شد. به محض اينكه چشم احمد به وى افتاد فوراً از جا برخاست و او را استقبال نمود و به شايستگى از او احترام نمود و وى را به صدر مجلس نشاند. حسين سخت به شگفت آمد و از او سبب پرسيد، احمد داستان خود با امام عسكرى علیه السلام را براى او بازگفت: حسين چون شنيد در حال از اعمال خويش نادم گشت و توبه نمود و از آن به بعد از صلحا و نيكان شد و همواره ملازم مسجد بود تا مرگش فرارسيد و در كنار مزار حضرت [[حضرت معصومه|فاطمه بنت موسى]] به خاك سپرده شد.
+
هم اکنون این گونه معمول است که کسانی که سید نامیده می‎ شوند، نسبشان به پیامبر اکرم می‎ رسد و در این مورد اکثر سادات شجره‌نامه دارند. در [[رساله]] ‎های عملیه نیز طرقی برای احراز سیادت اشخاص بیان شده است، از جمله شجره‌نامه و اشتهار به سیادت در محلی و این که بگویند پدر و جدّ این شخص سید بوده ‎اند. البته در زمانهای گذشته، بیشتر از این عصر، در مورد نسب سادات سخت‎گیری می ‎شد.<ref>ابن حجر عسقلانی، ابناء الغمر، ج۱، ص۳۹.</ref>
  
* از [[امام صادق]] علیه السلام نقل است كه پيغمبر صلی الله علیه و آله در [[فتح مكه]] بر فراز كوه صفا بايستاد و فرمود: «اى بنى هاشم، اى بنى [[عبدالمطلب]] من فرستاده خدايم به سوى شما، من دلسوز شمايم، مبادا بگوئيد «محمّد» از ما است! كه بخدا سوگند منسوبين به من تنها پرهيزكارانند، خواه از شما باشند يا از غير شما، مبادا در روز قيامت شما را ببينم كه دنيا را با خود داريد و ديگران توشه ابدى با خود آورده باشند؛ بدانيد كه من آنچه درباره شما وظيفه داشتم رساندم و ديگر عمل من به خودم و عمل شما به خود شما مربوط است».<ref>[[بحارالانوار]]: 7/238 و 46/ 168ـ181 و 66/ 423 و 50/ 323 و 49/ 222 و 23/ 263 و 8/ 359.</ref>
+
برای سرپرستی سادات در هر شهری نهادی بود به نام «نقابت سادات» که به مسئول این نهاد نقیب السادات می ‎گفتند<ref>ابراهیم صباحی، رسائل، ص۲۳۴.</ref> و در کل سرزمین‎های اسلامی هنگامی که حکومت مرکزی خلافت [[بغداد]] قدرت داشت، شخصی ریاست و سرپرستی کل نقیبان را بر عهده داشت که به او نقیب النقباء می ‎گفتند.<ref>علی‌اصغر فقیهی، تاریخ مذهبی قم، انتشارات زائری، ص۱۱۴.</ref>
 +
 
 +
==روایاتی در رابطه با سادات==
 +
 
 +
روایات درباره «سادات» فراوان آمده که به برخى از آنها اشاره می شود:
 +
 
 +
*از [[پیامبر اسلام|حضرت رسول]] صلی الله علیه وآله روایت شده که هر خویشى و نسبت دامادى در روز [[قیامت|قیامت]] گسیخته شود جز خویشى با من، خواه نسبى باشد یا سببى (که در آنجا نیز برقرار باشد).
 +
 
 +
*[[مفضل بن عمر جعفی|مفضل بن عمر]] گوید: از [[امام صادق]] علیه السلام شنیدم که هیچیک از فرزندان [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|فاطمه]] علیها السلام نمیرد، تا این که به [[امامت]] [[امام]] به حق خود اقرار کند، همچنانکه فرزندان [[حضرت یعقوب]] علیه السلام نمردند تا اینکه به [[توبه]] موفّق شدند.
 +
 
 +
*[[احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی]] گوید: در خدمت [[امام رضا]] علیه السلام نشسته بودم که سخن از سادات به میان آمد، عرض کردم: آیا منحرف -چه از خاندان شما و چه از غیر شما- یکسانند؟ فرمود: خیر، نیکوکار ما اجرش دو چندان و بدکار ما گناهش دو چندان است.
 +
 
 +
*فضل بن یونس گوید: [[امام کاظم]] علیه السلام به خانه ام وارد شد، جمعى نشسته بودند خواستم آن حضرت را در صدر مجلس بنشانم، فرمود: اى فضل، صاحب خانه به صدر مجلس اولویت دارد، جز اینکه در جمع، مردى از [[بنی هاشم|بنى هاشم]] باشد. عرض کردم: پس صدر حقّ شما می باشد.
 +
 
 +
*در کتاب «[[تاریخ قم (کتاب)|تاریخ قم]]» آمده که «حسین بن حسن بن جعفر بن محمد بن اسماعیل بن جعفرالصادق علیه السلام» در [[قم]] علناً [[شراب خواری|میگسارى]] می کرد و از اینگونه حرکات باکى نداشت. روزى وى به خانه [[احمد بن اسحاق اشعری قمی|احمد بن اسحاق اشعرى]] که مسئول [[وقف|اوقاف]] قم و از [[شیعه|شیعیان]] معتبر و آبرومند در درگاه [[امام عسکرى]] علیه السلام بود، رفت. احمد او را اجازه ورود به خانه خویش نداد و سید دلشکسته بازگشت. اتّفاقاً احمد در آن سال به [[حج]] رفت و در راه خود جهت تشرّف به حضور امام عسکرى علیه السلام به [[سامرا]] رفت، چون به درب خانه رسید، حضرت او را اجازه ورود نداد. احمد آنقدر به درب خانه گریه و لابه نمود تا بالاخره حضرت او را اجازه داد، چون وارد شد عرض کرد: یا ابن رسول الله چرا مرا اذن ندادى؟ مگر نه من همان احمد بن اسحاقم که از موالیان و ارادت کیشان شما می باشم؟! حضرت فرمود: آرى ولى پسر عمّ ما را از در خویش براندى! احمد بگریست و سوگند یاد کرد که این کار من بدین منظور بود که وى از کار خویش دست بردارد و [[توبه]] کند و قصد بى ادبى نداشتم. حضرت فرمود: راست می گوئى، ولى به هر حال [[احترام]] آنها لازم است و چون به ما نسبت دارند مبادا درباره آنها [[توهین|توهین]] و تحقیرى روا دارى که از زیانکاران خواهى شد. احمد چون از سفر حج بازگشت و مردم قم به دیدن او رفتند، «حسین بن حسن» نیز در جمع مردم وارد خانه شد. به محض اینکه چشم احمد به وى افتاد فوراً از جا برخاست و او را استقبال نمود و به شایستگى از او احترام نمود و وى را به صدر مجلس نشاند. حسین سخت به شگفت آمد و از او سبب پرسید، احمد داستان خود با امام عسکرى علیه السلام را براى او بازگفت. حسین چون شنید، در حال از اعمال خویش نادم گشت و توبه نمود و از آن به بعد از صلحا و نیکان شد و همواره ملازم [[مسجد]] بود تا مرگش فرارسید و در کنار مزار حضرت [[حضرت معصومه|فاطمه بنت موسى]] علیهاالسلام به خاک سپرده شد.
 +
 
 +
*از [[امام صادق]] علیه السلام نقل است که [[پیامبر اسلام|پیغمبر]] صلی الله علیه وآله در [[فتح مکه]] بر فراز کوه [[صفا و مروه|صفا]] ایستاد و فرمود: «اى [[بنی هاشم|بنى هاشم]]، اى بنى [[عبدالمطلب]] من فرستاده خدایم به سوى شما، من دلسوز شمایم، مبادا بگوئید «محمّد» از ما است! که بخدا سوگند منسوبین به من تنها پرهیزکارانند، خواه از شما باشند یا از غیر شما، مبادا در روز [[قیامت]] شما را ببینم که دنیا را با خود دارید و دیگران توشه ابدى با خود آورده باشند؛ بدانید که من آنچه درباره شما وظیفه داشتم رساندم و دیگر عمل من به خودم و عمل شما به خود شما مربوط است».<ref>علامه مجلسی، بحارالانوار، ۷/۲۳۸ و ۴۶/۱۶۸ـ۱۸۱ و ۶۶/۴۲۳.</ref>
  
 
==پانویس==
 
==پانویس==
<references/>
+
<references />
 
 
 
==منابع==
 
==منابع==
* سید مصطفی حسینی دشتی، فرهنگ «معارف و معاریف».
+
*[[فرهنگ معارف و معاریف (کتاب)|فرهنگ معارف و معاریف]]، سید مصطفی حسینی دشتی.
* آيا همه سادات مكرّم ذرية رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله هستند؟، [http://www.andisheqom.com/Files/faq.php?level=4&id=1813&urlId=755 اندیشه قم]، بازیابی: 7 اردیبهشت 1393.
+
*"آیا همه سادات مکرّم ذریة رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله هستند؟"، [http://www.andisheqom.com/Files/faq.php?level=۴&id=۱۸۱۳&urlId=۷۵۵ اندیشه قم]، بازیابی: ۷ اردیبهشت ۱۳۹۳.
 
 
 
{{سنجش کیفی
 
{{سنجش کیفی
 
|سنجش=شده
 
|سنجش=شده
سطر ۴۳: سطر ۵۸:
 
|کیفیت پژوهش= خوب
 
|کیفیت پژوهش= خوب
 
}}
 
}}
 
+
[[رده:واژگان قرآنی]][[رده:خاندان اهل البیت علیهم السلام]]
[[رده:اهل البیت]]
 

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۵ مهٔ ۲۰۲۶، ساعت ۱۰:۵۸

«سادات» جمع مکسّر «سادة» و آن جمع «سیّد» بوده، و در لغت به معناى آقا، بزرگ و سرپرست آمده است. این واژه در عرف به نسل و ذرّیه پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) از طریق دختر گرامی‌اش حضرت فاطمه (سلام الله علیها) اطلاق می‌شود و به معنى وسیعتر، نسل هاشم بن عبد مناف را گویند، که در فقه اسلام از مستحقّین خمس بشمار آیند.

واژه‌شناسی

«سادات» جمع «سادة» و آن در اصل «سَیدة» بر وزن طلبة است و «سادة» جمع مکسّر «سائد» یا «سیّد» به معنى آقا، رئیس، سرپرست، بزرگ و مهتر است؛ پس سادات جمع الجمع سائد می باشد نه جمع سید.

در قرآن کریم کلمه «سَادَة» آمده است: «وَ قَالُوا رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَ كُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلَا».[۱] «سَادَة» در این آیه، جمع «سید»، و جمع خود آن «سادات» است.[۲]

راغب اصفهانی گوید: «اَلسَّید» به معنی سرپرست جمعیت زیاد است و به‌همین‌جهت مى‌گویند: «سید القوم»: بزرگ و سرپرست قوم، ازاین‌رو واژه سید به جماعت منسوب مى‌شود... «سَادَ القومَ‌ یسُودُهُمْ‌»: برآن قوم سیادت و سرپرستى نمود، و چون شرط‍‌ سرپرستى در جماعت و ملّت تهذیب نفس است به هركس كه در نفس خویش فضیلت و شخصیت نفسانى دارد، سید گفته‌اند.[۳]

در آیه دیگری نیز به کلمه «سَیّد» اشاره شده است: «...أَنَّ اللَّهَ یبَشِّرُكَ بِیحْیىٰ مُصَدِّقًا بِكَلِمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ سَیدًا وَ حَصُورًا وَ نَبِیا مِنَ الصَّالِحِینَ».[۴]

و نیز در آیه ذیل می فرماید: «وَ اسْتَبَقَا الْبَابَ وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَ أَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَى الْبَابِ...».[۵]

ابن منظور در این مورد می گوید: «سَيِّداً وَ حَصُوراً؛ أَراد أَنه فاق غيره عِفَّة و نزاهة عن الذنوب. السيد: الذی يفوق فی الخير... لم يُرِد بالسيد هاهنا المالك و إِنما أَراد الرئيسَ‌ و الإِمامَ‌ فی الخير، كما تقول العرب فلان سيدنا أَی رئيسنا و الذی نعظمه».[۶]

و فخرالدین طریحی می گوید: «السَّيِّدُ: الرئيس الكبير فی قومه المطاع فی عشيرته و إن لم يكن هاشميا و لا علويا. و السَّيِّدُ: الذی يفوق فی الخير...».[۷]

سیّد در فرهنگ‌های مختلف

«سیّد» اصطلاحا نامی‎ است که در ایران به ذرّیه پیامبر صلی الله علیه وآله اطلاق می ‎شود و در ترکیه و قلمرو پیشین عثمانی به آنان «میر» می ‎گفتند و در عربستان لقب «شریف» بیشتر گفته می ‎شد. البته سید بیشتر از دو لقب میر و شریف استعمال می ‎شد، به ویژه این که علاوه بر ایران، در عراق و شبه قاره نیز معمول است.

هم اکنون این گونه معمول است که کسانی که سید نامیده می‎ شوند، نسبشان به پیامبر اکرم می‎ رسد و در این مورد اکثر سادات شجره‌نامه دارند. در رساله ‎های عملیه نیز طرقی برای احراز سیادت اشخاص بیان شده است، از جمله شجره‌نامه و اشتهار به سیادت در محلی و این که بگویند پدر و جدّ این شخص سید بوده ‎اند. البته در زمانهای گذشته، بیشتر از این عصر، در مورد نسب سادات سخت‎گیری می ‎شد.[۸]

برای سرپرستی سادات در هر شهری نهادی بود به نام «نقابت سادات» که به مسئول این نهاد نقیب السادات می ‎گفتند[۹] و در کل سرزمین‎های اسلامی هنگامی که حکومت مرکزی خلافت بغداد قدرت داشت، شخصی ریاست و سرپرستی کل نقیبان را بر عهده داشت که به او نقیب النقباء می ‎گفتند.[۱۰]

روایاتی در رابطه با سادات

روایات درباره «سادات» فراوان آمده که به برخى از آنها اشاره می شود:

  • از حضرت رسول صلی الله علیه وآله روایت شده که هر خویشى و نسبت دامادى در روز قیامت گسیخته شود جز خویشى با من، خواه نسبى باشد یا سببى (که در آنجا نیز برقرار باشد).
  • احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی گوید: در خدمت امام رضا علیه السلام نشسته بودم که سخن از سادات به میان آمد، عرض کردم: آیا منحرف -چه از خاندان شما و چه از غیر شما- یکسانند؟ فرمود: خیر، نیکوکار ما اجرش دو چندان و بدکار ما گناهش دو چندان است.
  • فضل بن یونس گوید: امام کاظم علیه السلام به خانه ام وارد شد، جمعى نشسته بودند خواستم آن حضرت را در صدر مجلس بنشانم، فرمود: اى فضل، صاحب خانه به صدر مجلس اولویت دارد، جز اینکه در جمع، مردى از بنى هاشم باشد. عرض کردم: پس صدر حقّ شما می باشد.
  • در کتاب «تاریخ قم» آمده که «حسین بن حسن بن جعفر بن محمد بن اسماعیل بن جعفرالصادق علیه السلام» در قم علناً میگسارى می کرد و از اینگونه حرکات باکى نداشت. روزى وى به خانه احمد بن اسحاق اشعرى که مسئول اوقاف قم و از شیعیان معتبر و آبرومند در درگاه امام عسکرى علیه السلام بود، رفت. احمد او را اجازه ورود به خانه خویش نداد و سید دلشکسته بازگشت. اتّفاقاً احمد در آن سال به حج رفت و در راه خود جهت تشرّف به حضور امام عسکرى علیه السلام به سامرا رفت، چون به درب خانه رسید، حضرت او را اجازه ورود نداد. احمد آنقدر به درب خانه گریه و لابه نمود تا بالاخره حضرت او را اجازه داد، چون وارد شد عرض کرد: یا ابن رسول الله چرا مرا اذن ندادى؟ مگر نه من همان احمد بن اسحاقم که از موالیان و ارادت کیشان شما می باشم؟! حضرت فرمود: آرى ولى پسر عمّ ما را از در خویش براندى! احمد بگریست و سوگند یاد کرد که این کار من بدین منظور بود که وى از کار خویش دست بردارد و توبه کند و قصد بى ادبى نداشتم. حضرت فرمود: راست می گوئى، ولى به هر حال احترام آنها لازم است و چون به ما نسبت دارند مبادا درباره آنها توهین و تحقیرى روا دارى که از زیانکاران خواهى شد. احمد چون از سفر حج بازگشت و مردم قم به دیدن او رفتند، «حسین بن حسن» نیز در جمع مردم وارد خانه شد. به محض اینکه چشم احمد به وى افتاد فوراً از جا برخاست و او را استقبال نمود و به شایستگى از او احترام نمود و وى را به صدر مجلس نشاند. حسین سخت به شگفت آمد و از او سبب پرسید، احمد داستان خود با امام عسکرى علیه السلام را براى او بازگفت. حسین چون شنید، در حال از اعمال خویش نادم گشت و توبه نمود و از آن به بعد از صلحا و نیکان شد و همواره ملازم مسجد بود تا مرگش فرارسید و در کنار مزار حضرت فاطمه بنت موسى علیهاالسلام به خاک سپرده شد.
  • از امام صادق علیه السلام نقل است که پیغمبر صلی الله علیه وآله در فتح مکه بر فراز کوه صفا ایستاد و فرمود: «اى بنى هاشم، اى بنى عبدالمطلب من فرستاده خدایم به سوى شما، من دلسوز شمایم، مبادا بگوئید «محمّد» از ما است! که بخدا سوگند منسوبین به من تنها پرهیزکارانند، خواه از شما باشند یا از غیر شما، مبادا در روز قیامت شما را ببینم که دنیا را با خود دارید و دیگران توشه ابدى با خود آورده باشند؛ بدانید که من آنچه درباره شما وظیفه داشتم رساندم و دیگر عمل من به خودم و عمل شما به خود شما مربوط است».[۱۱]

پانویس

  1. سوره احزاب، ۶۷.
  2. شمس العلوم و دواء کلام العرب من الکلوم، ج۵، ص۳۲۶۰.
  3. مفردات ألفاظ القرآن، ج۱، ص۴۳۲.
  4. سوره آل عمران، ۳۹.
  5. سوره يوسف، ۲۵.
  6. لسان العرب، ج۳، ص۲۲۹.
  7. مجمع البحرين، ج۳، ص۷۱.
  8. ابن حجر عسقلانی، ابناء الغمر، ج۱، ص۳۹.
  9. ابراهیم صباحی، رسائل، ص۲۳۴.
  10. علی‌اصغر فقیهی، تاریخ مذهبی قم، انتشارات زائری، ص۱۱۴.
  11. علامه مجلسی، بحارالانوار، ۷/۲۳۸ و ۴۶/۱۶۸ـ۱۸۱ و ۶۶/۴۲۳.

منابع

  • فرهنگ معارف و معاریف، سید مصطفی حسینی دشتی.
  • "آیا همه سادات مکرّم ذریة رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله هستند؟"، اندیشه قم، بازیابی: ۷ اردیبهشت ۱۳۹۳.
مسابقه از خطبه ۱۹۱ نهج البلاغه