سادات: تفاوت بین نسخهها
مهدی موسوی (بحث | مشارکتها) (ویرایش) |
مهدی موسوی (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
{{خوب}} | {{خوب}} | ||
| − | «سادات» جمع «سادة» | + | '''«سادات»''' جمع مکسّر «سادة» و آن جمع «سیّد» بوده، و در لغت به معناى آقا، بزرگ و سرپرست آمده است. این واژه در عرف به نسل و ذرّیه [[پیامبر اسلام]] (صلی الله علیه وآله) از طریق دختر گرامیاش [[حضرت فاطمه]] (سلام الله علیها) اطلاق میشود و به معنى وسیعتر، نسل [[هاشم بن عبد مناف]] را گویند، که در [[فقه]] [[اسلام]] از مستحقّین [[خمس]] بشمار آیند. |
| − | == | + | ==واژهشناسی== |
| + | «سادات» جمع «سادة» و آن در اصل «سَیدة» بر وزن طلبة است و «سادة» جمع مکسّر «سائد» یا «سیّد» به معنى آقا، رئیس، سرپرست، بزرگ و مهتر است؛ پس سادات جمع الجمع سائد می باشد نه جمع سید. | ||
| − | + | در [[قرآن کریم]] کلمه «سَادَة» آمده است: {{متن قرآن|«وَ قَالُوا رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَ كُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلَا»}}.<ref>[[سوره احزاب]]، ۶۷.</ref> «سَادَة» در این [[آیه]]، جمع «سید»، و جمع خود آن «سادات» است.<ref>شمس العلوم و دواء کلام العرب من الکلوم، ج۵، ص۳۲۶۰.</ref> | |
| − | + | [[راغب اصفهانی]] گوید: «اَلسَّید» به معنی سرپرست جمعیت زیاد است و بههمینجهت مىگویند: «سید القوم»: بزرگ و سرپرست قوم، ازاینرو واژه سید به جماعت منسوب مىشود... «سَادَ القومَ یسُودُهُمْ»: برآن قوم سیادت و سرپرستى نمود، و چون شرط سرپرستى در جماعت و ملّت [[تهذیب نفس]] است به هركس كه در نفس خویش فضیلت و شخصیت نفسانى دارد، سید گفتهاند.<ref>مفردات ألفاظ القرآن، ج۱، ص۴۳۲. </ref> | |
| − | برای سرپرستی سادات در هر شهری نهادی بود به نام «نقابت سادات» که به مسئول این نهاد نقیب السادات | + | در آیه دیگری نیز به کلمه «سَیّد» اشاره شده است: {{متن قرآن|«...أَنَّ اللَّهَ یبَشِّرُكَ بِیحْیىٰ مُصَدِّقًا بِكَلِمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ سَیدًا وَ حَصُورًا وَ نَبِیا مِنَ الصَّالِحِینَ»}}.<ref>[[سوره آل عمران]]، ۳۹.</ref> |
| + | |||
| + | و نیز در آیه ذیل می فرماید: {{متن قرآن|«وَ اسْتَبَقَا الْبَابَ وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَ أَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَى الْبَابِ...»}}.<ref>[[سوره يوسف]]، ۲۵.</ref> | ||
| + | |||
| + | [[ابن منظور]] در این مورد می گوید: «سَيِّداً وَ حَصُوراً؛ أَراد أَنه فاق غيره عِفَّة و نزاهة عن الذنوب. السيد: الذی يفوق فی الخير... لم يُرِد بالسيد هاهنا المالك و إِنما أَراد الرئيسَ و الإِمامَ فی الخير، كما تقول العرب فلان سيدنا أَی رئيسنا و الذی نعظمه».<ref>لسان العرب، ج۳، ص۲۲۹.</ref> | ||
| + | |||
| + | و [[فخرالدین طریحی]] می گوید: «السَّيِّدُ: الرئيس الكبير فی قومه المطاع فی عشيرته و إن لم يكن هاشميا و لا علويا. و السَّيِّدُ: الذی يفوق فی الخير...».<ref>مجمع البحرين، ج۳، ص۷۱.</ref> | ||
| + | |||
| + | ==سیّد در فرهنگهای مختلف== | ||
| + | |||
| + | «سیّد» اصطلاحا نامی است که در [[ایران|ایران]] به ذرّیه [[پیامبر اسلام|پیامبر]] صلی الله علیه وآله اطلاق می شود و در [[ترکیه|ترکیه]] و قلمرو پیشین عثمانی به آنان «میر» می گفتند و در [[عربستان]] لقب «شریف» بیشتر گفته می شد. البته سید بیشتر از دو لقب میر و شریف استعمال می شد، به ویژه این که علاوه بر ایران، در [[عراق]] و شبه قاره نیز معمول است. | ||
| + | |||
| + | هم اکنون این گونه معمول است که کسانی که سید نامیده می شوند، نسبشان به پیامبر اکرم می رسد و در این مورد اکثر سادات شجرهنامه دارند. در [[رساله]] های عملیه نیز طرقی برای احراز سیادت اشخاص بیان شده است، از جمله شجرهنامه و اشتهار به سیادت در محلی و این که بگویند پدر و جدّ این شخص سید بوده اند. البته در زمانهای گذشته، بیشتر از این عصر، در مورد نسب سادات سختگیری می شد.<ref>ابن حجر عسقلانی، ابناء الغمر، ج۱، ص۳۹.</ref> | ||
| + | |||
| + | برای سرپرستی سادات در هر شهری نهادی بود به نام «نقابت سادات» که به مسئول این نهاد نقیب السادات می گفتند<ref>ابراهیم صباحی، رسائل، ص۲۳۴.</ref> و در کل سرزمینهای اسلامی هنگامی که حکومت مرکزی خلافت [[بغداد]] قدرت داشت، شخصی ریاست و سرپرستی کل نقیبان را بر عهده داشت که به او نقیب النقباء می گفتند.<ref>علیاصغر فقیهی، تاریخ مذهبی قم، انتشارات زائری، ص۱۱۴.</ref> | ||
==روایاتی در رابطه با سادات== | ==روایاتی در رابطه با سادات== | ||
| سطر ۱۴: | سطر ۲۹: | ||
روایات درباره «سادات» فراوان آمده که به برخى از آنها اشاره می شود: | روایات درباره «سادات» فراوان آمده که به برخى از آنها اشاره می شود: | ||
| − | *از [[پیامبر اسلام|حضرت رسول]] صلی الله علیه | + | *از [[پیامبر اسلام|حضرت رسول]] صلی الله علیه وآله روایت شده که هر خویشى و نسبت دامادى در روز [[قیامت|قیامت]] گسیخته شود جز خویشى با من، خواه نسبى باشد یا سببى (که در آنجا نیز برقرار باشد). |
| − | *[[مفضل بن عمر جعفی|مفضل بن عمر]] گوید: از [[امام صادق]] علیه السلام شنیدم که هیچیک از فرزندان [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|فاطمه]] علیها السلام | + | *[[مفضل بن عمر جعفی|مفضل بن عمر]] گوید: از [[امام صادق]] علیه السلام شنیدم که هیچیک از فرزندان [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|فاطمه]] علیها السلام نمیرد، تا این که به [[امامت]] [[امام]] به حق خود اقرار کند، همچنانکه فرزندان [[حضرت یعقوب]] علیه السلام نمردند تا اینکه به [[توبه]] موفّق شدند. |
| − | *[[احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی | + | *[[احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی]] گوید: در خدمت [[امام رضا]] علیه السلام نشسته بودم که سخن از سادات به میان آمد، عرض کردم: آیا منحرف -چه از خاندان شما و چه از غیر شما- یکسانند؟ فرمود: خیر، نیکوکار ما اجرش دو چندان و بدکار ما گناهش دو چندان است. |
| − | *فضل بن یونس گوید: [[امام کاظم]] علیه السلام به خانه ام وارد شد، جمعى نشسته بودند خواستم آن حضرت را در صدر مجلس بنشانم، فرمود: اى فضل، صاحب خانه به صدر مجلس اولویت | + | *فضل بن یونس گوید: [[امام کاظم]] علیه السلام به خانه ام وارد شد، جمعى نشسته بودند خواستم آن حضرت را در صدر مجلس بنشانم، فرمود: اى فضل، صاحب خانه به صدر مجلس اولویت دارد، جز اینکه در جمع، مردى از [[بنی هاشم|بنى هاشم]] باشد. عرض کردم: پس صدر حقّ شما می باشد. |
| − | *در تاریخ قم آمده که «حسین بن حسن بن جعفر بن محمد بن اسماعیل بن جعفرالصادق علیه السلام» در [[قم]] علناً [[شراب خواری|میگسارى]] می کرد و از اینگونه حرکات باکى نداشت. روزى وى به خانه [[احمد بن اسحاق اشعری|احمد بن اسحاق اشعرى]] که مسئول [[وقف|اوقاف]] قم و از [[شیعه|شیعیان]] معتبر و آبرومند در درگاه [[امام عسکرى]] علیه السلام بود، رفت. احمد او را اجازه ورود به خانه خویش نداد و سید دلشکسته بازگشت. اتّفاقاً در آن سال | + | *در کتاب «[[تاریخ قم (کتاب)|تاریخ قم]]» آمده که «حسین بن حسن بن جعفر بن محمد بن اسماعیل بن جعفرالصادق علیه السلام» در [[قم]] علناً [[شراب خواری|میگسارى]] می کرد و از اینگونه حرکات باکى نداشت. روزى وى به خانه [[احمد بن اسحاق اشعری قمی|احمد بن اسحاق اشعرى]] که مسئول [[وقف|اوقاف]] قم و از [[شیعه|شیعیان]] معتبر و آبرومند در درگاه [[امام عسکرى]] علیه السلام بود، رفت. احمد او را اجازه ورود به خانه خویش نداد و سید دلشکسته بازگشت. اتّفاقاً احمد در آن سال به [[حج]] رفت و در راه خود جهت تشرّف به حضور امام عسکرى علیه السلام به [[سامرا]] رفت، چون به درب خانه رسید، حضرت او را اجازه ورود نداد. احمد آنقدر به درب خانه گریه و لابه نمود تا بالاخره حضرت او را اجازه داد، چون وارد شد عرض کرد: یا ابن رسول الله چرا مرا اذن ندادى؟ مگر نه من همان احمد بن اسحاقم که از موالیان و ارادت کیشان شما می باشم؟! حضرت فرمود: آرى ولى پسر عمّ ما را از در خویش براندى! احمد بگریست و سوگند یاد کرد که این کار من بدین منظور بود که وى از کار خویش دست بردارد و [[توبه]] کند و قصد بى ادبى نداشتم. حضرت فرمود: راست می گوئى، ولى به هر حال [[احترام]] آنها لازم است و چون به ما نسبت دارند مبادا درباره آنها [[توهین|توهین]] و تحقیرى روا دارى که از زیانکاران خواهى شد. احمد چون از سفر حج بازگشت و مردم قم به دیدن او رفتند، «حسین بن حسن» نیز در جمع مردم وارد خانه شد. به محض اینکه چشم احمد به وى افتاد فوراً از جا برخاست و او را استقبال نمود و به شایستگى از او احترام نمود و وى را به صدر مجلس نشاند. حسین سخت به شگفت آمد و از او سبب پرسید، احمد داستان خود با امام عسکرى علیه السلام را براى او بازگفت. حسین چون شنید، در حال از اعمال خویش نادم گشت و توبه نمود و از آن به بعد از صلحا و نیکان شد و همواره ملازم [[مسجد]] بود تا مرگش فرارسید و در کنار مزار حضرت [[حضرت معصومه|فاطمه بنت موسى]] علیهاالسلام به خاک سپرده شد. |
| − | *از [[امام صادق]] علیه السلام نقل است که [[پیامبر اسلام|پیغمبر]] صلی الله علیه | + | *از [[امام صادق]] علیه السلام نقل است که [[پیامبر اسلام|پیغمبر]] صلی الله علیه وآله در [[فتح مکه]] بر فراز کوه [[صفا و مروه|صفا]] ایستاد و فرمود: «اى [[بنی هاشم|بنى هاشم]]، اى بنى [[عبدالمطلب]] من فرستاده خدایم به سوى شما، من دلسوز شمایم، مبادا بگوئید «محمّد» از ما است! که بخدا سوگند منسوبین به من تنها پرهیزکارانند، خواه از شما باشند یا از غیر شما، مبادا در روز [[قیامت]] شما را ببینم که دنیا را با خود دارید و دیگران توشه ابدى با خود آورده باشند؛ بدانید که من آنچه درباره شما وظیفه داشتم رساندم و دیگر عمل من به خودم و عمل شما به خود شما مربوط است».<ref>علامه مجلسی، بحارالانوار، ۷/۲۳۸ و ۴۶/۱۶۸ـ۱۸۱ و ۶۶/۴۲۳.</ref> |
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
==منابع== | ==منابع== | ||
| − | * | + | *[[فرهنگ معارف و معاریف (کتاب)|فرهنگ معارف و معاریف]]، سید مصطفی حسینی دشتی. |
| − | *آیا همه سادات مکرّم ذریة رسول گرامی اسلام صلی الله علیه | + | *"آیا همه سادات مکرّم ذریة رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله هستند؟"، [http://www.andisheqom.com/Files/faq.php?level=۴&id=۱۸۱۳&urlId=۷۵۵ اندیشه قم]، بازیابی: ۷ اردیبهشت ۱۳۹۳. |
| − | |||
{{سنجش کیفی | {{سنجش کیفی | ||
|سنجش=شده | |سنجش=شده | ||
| سطر ۴۴: | سطر ۵۸: | ||
|کیفیت پژوهش= خوب | |کیفیت پژوهش= خوب | ||
}} | }} | ||
| − | + | [[رده:واژگان قرآنی]][[رده:خاندان اهل البیت علیهم السلام]] | |
| − | [[رده:اهل البیت]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۵ مهٔ ۲۰۲۶، ساعت ۱۰:۵۸
«سادات» جمع مکسّر «سادة» و آن جمع «سیّد» بوده، و در لغت به معناى آقا، بزرگ و سرپرست آمده است. این واژه در عرف به نسل و ذرّیه پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) از طریق دختر گرامیاش حضرت فاطمه (سلام الله علیها) اطلاق میشود و به معنى وسیعتر، نسل هاشم بن عبد مناف را گویند، که در فقه اسلام از مستحقّین خمس بشمار آیند.
واژهشناسی
«سادات» جمع «سادة» و آن در اصل «سَیدة» بر وزن طلبة است و «سادة» جمع مکسّر «سائد» یا «سیّد» به معنى آقا، رئیس، سرپرست، بزرگ و مهتر است؛ پس سادات جمع الجمع سائد می باشد نه جمع سید.
در قرآن کریم کلمه «سَادَة» آمده است: «وَ قَالُوا رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَ كُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلَا».[۱] «سَادَة» در این آیه، جمع «سید»، و جمع خود آن «سادات» است.[۲]
راغب اصفهانی گوید: «اَلسَّید» به معنی سرپرست جمعیت زیاد است و بههمینجهت مىگویند: «سید القوم»: بزرگ و سرپرست قوم، ازاینرو واژه سید به جماعت منسوب مىشود... «سَادَ القومَ یسُودُهُمْ»: برآن قوم سیادت و سرپرستى نمود، و چون شرط سرپرستى در جماعت و ملّت تهذیب نفس است به هركس كه در نفس خویش فضیلت و شخصیت نفسانى دارد، سید گفتهاند.[۳]
در آیه دیگری نیز به کلمه «سَیّد» اشاره شده است: «...أَنَّ اللَّهَ یبَشِّرُكَ بِیحْیىٰ مُصَدِّقًا بِكَلِمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ سَیدًا وَ حَصُورًا وَ نَبِیا مِنَ الصَّالِحِینَ».[۴]
و نیز در آیه ذیل می فرماید: «وَ اسْتَبَقَا الْبَابَ وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَ أَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَى الْبَابِ...».[۵]
ابن منظور در این مورد می گوید: «سَيِّداً وَ حَصُوراً؛ أَراد أَنه فاق غيره عِفَّة و نزاهة عن الذنوب. السيد: الذی يفوق فی الخير... لم يُرِد بالسيد هاهنا المالك و إِنما أَراد الرئيسَ و الإِمامَ فی الخير، كما تقول العرب فلان سيدنا أَی رئيسنا و الذی نعظمه».[۶]
و فخرالدین طریحی می گوید: «السَّيِّدُ: الرئيس الكبير فی قومه المطاع فی عشيرته و إن لم يكن هاشميا و لا علويا. و السَّيِّدُ: الذی يفوق فی الخير...».[۷]
سیّد در فرهنگهای مختلف
«سیّد» اصطلاحا نامی است که در ایران به ذرّیه پیامبر صلی الله علیه وآله اطلاق می شود و در ترکیه و قلمرو پیشین عثمانی به آنان «میر» می گفتند و در عربستان لقب «شریف» بیشتر گفته می شد. البته سید بیشتر از دو لقب میر و شریف استعمال می شد، به ویژه این که علاوه بر ایران، در عراق و شبه قاره نیز معمول است.
هم اکنون این گونه معمول است که کسانی که سید نامیده می شوند، نسبشان به پیامبر اکرم می رسد و در این مورد اکثر سادات شجرهنامه دارند. در رساله های عملیه نیز طرقی برای احراز سیادت اشخاص بیان شده است، از جمله شجرهنامه و اشتهار به سیادت در محلی و این که بگویند پدر و جدّ این شخص سید بوده اند. البته در زمانهای گذشته، بیشتر از این عصر، در مورد نسب سادات سختگیری می شد.[۸]
برای سرپرستی سادات در هر شهری نهادی بود به نام «نقابت سادات» که به مسئول این نهاد نقیب السادات می گفتند[۹] و در کل سرزمینهای اسلامی هنگامی که حکومت مرکزی خلافت بغداد قدرت داشت، شخصی ریاست و سرپرستی کل نقیبان را بر عهده داشت که به او نقیب النقباء می گفتند.[۱۰]
روایاتی در رابطه با سادات
روایات درباره «سادات» فراوان آمده که به برخى از آنها اشاره می شود:
- از حضرت رسول صلی الله علیه وآله روایت شده که هر خویشى و نسبت دامادى در روز قیامت گسیخته شود جز خویشى با من، خواه نسبى باشد یا سببى (که در آنجا نیز برقرار باشد).
- مفضل بن عمر گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که هیچیک از فرزندان فاطمه علیها السلام نمیرد، تا این که به امامت امام به حق خود اقرار کند، همچنانکه فرزندان حضرت یعقوب علیه السلام نمردند تا اینکه به توبه موفّق شدند.
- احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی گوید: در خدمت امام رضا علیه السلام نشسته بودم که سخن از سادات به میان آمد، عرض کردم: آیا منحرف -چه از خاندان شما و چه از غیر شما- یکسانند؟ فرمود: خیر، نیکوکار ما اجرش دو چندان و بدکار ما گناهش دو چندان است.
- فضل بن یونس گوید: امام کاظم علیه السلام به خانه ام وارد شد، جمعى نشسته بودند خواستم آن حضرت را در صدر مجلس بنشانم، فرمود: اى فضل، صاحب خانه به صدر مجلس اولویت دارد، جز اینکه در جمع، مردى از بنى هاشم باشد. عرض کردم: پس صدر حقّ شما می باشد.
- در کتاب «تاریخ قم» آمده که «حسین بن حسن بن جعفر بن محمد بن اسماعیل بن جعفرالصادق علیه السلام» در قم علناً میگسارى می کرد و از اینگونه حرکات باکى نداشت. روزى وى به خانه احمد بن اسحاق اشعرى که مسئول اوقاف قم و از شیعیان معتبر و آبرومند در درگاه امام عسکرى علیه السلام بود، رفت. احمد او را اجازه ورود به خانه خویش نداد و سید دلشکسته بازگشت. اتّفاقاً احمد در آن سال به حج رفت و در راه خود جهت تشرّف به حضور امام عسکرى علیه السلام به سامرا رفت، چون به درب خانه رسید، حضرت او را اجازه ورود نداد. احمد آنقدر به درب خانه گریه و لابه نمود تا بالاخره حضرت او را اجازه داد، چون وارد شد عرض کرد: یا ابن رسول الله چرا مرا اذن ندادى؟ مگر نه من همان احمد بن اسحاقم که از موالیان و ارادت کیشان شما می باشم؟! حضرت فرمود: آرى ولى پسر عمّ ما را از در خویش براندى! احمد بگریست و سوگند یاد کرد که این کار من بدین منظور بود که وى از کار خویش دست بردارد و توبه کند و قصد بى ادبى نداشتم. حضرت فرمود: راست می گوئى، ولى به هر حال احترام آنها لازم است و چون به ما نسبت دارند مبادا درباره آنها توهین و تحقیرى روا دارى که از زیانکاران خواهى شد. احمد چون از سفر حج بازگشت و مردم قم به دیدن او رفتند، «حسین بن حسن» نیز در جمع مردم وارد خانه شد. به محض اینکه چشم احمد به وى افتاد فوراً از جا برخاست و او را استقبال نمود و به شایستگى از او احترام نمود و وى را به صدر مجلس نشاند. حسین سخت به شگفت آمد و از او سبب پرسید، احمد داستان خود با امام عسکرى علیه السلام را براى او بازگفت. حسین چون شنید، در حال از اعمال خویش نادم گشت و توبه نمود و از آن به بعد از صلحا و نیکان شد و همواره ملازم مسجد بود تا مرگش فرارسید و در کنار مزار حضرت فاطمه بنت موسى علیهاالسلام به خاک سپرده شد.
- از امام صادق علیه السلام نقل است که پیغمبر صلی الله علیه وآله در فتح مکه بر فراز کوه صفا ایستاد و فرمود: «اى بنى هاشم، اى بنى عبدالمطلب من فرستاده خدایم به سوى شما، من دلسوز شمایم، مبادا بگوئید «محمّد» از ما است! که بخدا سوگند منسوبین به من تنها پرهیزکارانند، خواه از شما باشند یا از غیر شما، مبادا در روز قیامت شما را ببینم که دنیا را با خود دارید و دیگران توشه ابدى با خود آورده باشند؛ بدانید که من آنچه درباره شما وظیفه داشتم رساندم و دیگر عمل من به خودم و عمل شما به خود شما مربوط است».[۱۱]
پانویس
- ↑ سوره احزاب، ۶۷.
- ↑ شمس العلوم و دواء کلام العرب من الکلوم، ج۵، ص۳۲۶۰.
- ↑ مفردات ألفاظ القرآن، ج۱، ص۴۳۲.
- ↑ سوره آل عمران، ۳۹.
- ↑ سوره يوسف، ۲۵.
- ↑ لسان العرب، ج۳، ص۲۲۹.
- ↑ مجمع البحرين، ج۳، ص۷۱.
- ↑ ابن حجر عسقلانی، ابناء الغمر، ج۱، ص۳۹.
- ↑ ابراهیم صباحی، رسائل، ص۲۳۴.
- ↑ علیاصغر فقیهی، تاریخ مذهبی قم، انتشارات زائری، ص۱۱۴.
- ↑ علامه مجلسی، بحارالانوار، ۷/۲۳۸ و ۴۶/۱۶۸ـ۱۸۱ و ۶۶/۴۲۳.
منابع
- فرهنگ معارف و معاریف، سید مصطفی حسینی دشتی.
- "آیا همه سادات مکرّم ذریة رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله هستند؟"، اندیشه قم، بازیابی: ۷ اردیبهشت ۱۳۹۳.



