إِلاَّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى وَ كَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيا وَ اللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (40)
إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ: اگر يارى نكنيد رسول را، او را به نصرت شما چه حاجت است، پس بتحقيق يارى فرمود او را ذات قادر خداى متعال. إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا: زمانى كه بيرون نمودند پيغمبر را كافران از مكه معظمه و حضرت عازم مدينه طيبه شد. ثانِيَ اثْنَيْنِ: در حالى كه دومى صاحبش بود، يعنى دو نفر بودند حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و ابى بكر.
مجمل واقعه- پس از آنكه قريش در دار الندوه راجع به پيغمبر مشورت نمودند، ابليس هم به صورت شيخ نجدى وارد مجلس، هر كدام اظهار رأيى كردند از حبس و تبعيد و غيره، ابليس آنها را امضا نكرد. ابو جهل گفت: ده نفر از ده طايفه متحد و يك مرتبه بر او هجوم آورده او را بقتل رسانند، بعد ديه او را
ج5، ص 92
تقسيم نمايند. ابليس اين رأى را پسنديده، متفق عليه شدند. جبرئيل قضيه را به سمع مبارك پيغمبر رسانيده كه به امر الهى پسر عمّ خود امير المؤمنين على عليه السّلام را بجاى خود خوابانيده از مكه خارج شد با ابو بكر، و داخل غار ثور گرديدند.
إِذْ هُما فِي الْغارِ: زمانى كه آن دو نفر در غار بودند: حضرت پيغمبر و ابى بكر، و سيمى با آنها نبود، در آن حال نصرت فرمود حق تعالى پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله را منفردا از هر شىء مگر ابى بكر.
مفسرين خاصه و عامه نقل نمودهاند كه: چون حضرت داخل غار شد، به امر قادر متعال، خار مغيلان در غار روئيده، و عنكبوت تار دميده، كبوتران وحشى آشيانه ساخته تخم گذاردند. چون قريش حضرت را نيافتند، به تعاقب آن سرور برخاستند. سراقة بن مالك كه علم قيافه داشت، رد پا را گرفته، تا در غار آمده، گفت: از اينجا يا به آسمان بالا رفته يا به زمين فرو رفته، يا در غار داخل شده، و اين متصور نيست، زيرا اگر در غار مىرفت تار عنكبوت پاره، و تخم كبوتر شكسته شده بود و حضرت دعا نمود «اللّهمّ اعم ابصارهم عنّا» خدايا كور گردان چشمهاى آنها را از ما، حق تعالى شر ايشان را دفع نمود كه اطراف غار را گشتند و نيافتند. ابو بكر گويد: اگر اقدام خود را نظر مىكردند هر آينه ما را مىديدند.
صاحب ناسخ نقل فرموده: چون قريش پيغمبر را نيافتند، گفتند هر كس پيغمبر و صاحبش را مقتول يا اسير نمايد دويست شتر او را باشد. «سراقه» عازم شده، روى به راه نهاد. ناگاه اسبش به سر در آمده افتاد. آن را مكروه دانست، تفألى به ازلام زد، حكم نهى آمد، با اين حال تعاقب حضرت نمود به حدى نزديك شد كه قرائت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله را استماع لكن حضرت التفات به او نداشت، و ابو بكر مضطرب بود. ناگاه هر دو دست اسب سراقه به زمين فرو رفته او را بينداخت بلند شد، اسب را زجر، و ثالثا سوار، و متعاقب حضرت، و به فاصله يك نيزه نزديك شد. ابو بكر از وحشت به گريه افتاد و گفت: الحال ما را گرفتند، حضرت توجه به سراقه كرد و فرمود: (اللّهمّ اكفنا
ج5، ص 93
بما شئت) فورا چهار قائمه اسبش تا زانو به زمين فرو رفت. سراقه ترسيد، فرياد كرد: يا محمّد دعا كن خلاص شوم تو را كارى ندارم و ديگران را هم منع كنم.
حضرت فرمود (اللّهمّ ان كان صادقا فاطلق فرسه) خدايا اگر راست گويد اسبش را رها فرما. پس اسبش از زمين در آمد، دانست حضرت بر اعدا غلبه نمايد، برگشت قريش را از طلب حضرت منع نمود. ابو جهل گفت: اى مردم به سفاهت سراقه، جمعيت خدا را متفرق مسازيد. سراقه گفت: اى ابو جهل، اگر قوايم اسب مرا ديدى چگونه به زمين فرو رفتى، هر آينه شبهه در نبوت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله ننمودى عن قريب آثار غلبه او ظاهر شود.
على بن ابراهيم بن هاشم نقل نموده كه: مردى كرز نام از خزاعه جاى پاى پيغمبر را تعاقب، تا در غار آمد، گفت: به خدا اين قدم محمد صلّى اللّه عليه و آله و اين قدم ابو بكر است، از اينجا تجاوز ننمودند، يا به آسمان و يا به زمين رفته. و اسب سوار از ملائكه به صورت انس در غار ايستاده مىگفت: اينجا نيست، شعبها را تفحص كنيد، و عنكبوت تار دميده؛ مردى از قريش، رو به غار بول نمود. ابو بكر گفت: يا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ما را ديدند. فرمود:
اگر ما را مىديدند مكشوف العوره به طرف ما نمىشدند. در اين حال ابو بكر مضطرب و خائف بود و حضرت او را تسلى مىداد. چنانچه فرمايد: إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ: زمانى را كه فرمود پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله به صاحب خود ابو بكر. لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا: ترسان مباش كه خداى تعالى با ما باشد به نصرت و غلبه و مطلع بر ما و عالم به حال ما، پس او سبحانه حفظ فرمايد ما را و نصرت دهد بر اعدا.
انس بن مالك نقل نموده كه: ابو بكر گفت: يا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اگر يكى اينها نظر به پيش پا اندازد، ما را بيند. حضرت فرمود: هيچ انديشه مدار كه خداى تعالى با ما باشد. فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ: پس نازل فرمود حق تعالى وقار و طمأنينه را بر رسول خود. زجاج گويد: القا نمود در قلب پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله آنچه موجب تسكين است و دانست كه آنها به او دست نيابند. وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها: و تأييد و تقويت فرمود خداوند سبحان،
ج5، ص 94
پيغمبر خود را به لشگر ملائكه كه شما نديديد آنها را، مىزدند سر و صورت كفار را در جنگ «بدر».
تبصره- بعضى ضمير عليه را راجع به ابو بكر دانند كه سكينه و اطمينان بر او نازل شد چون او خائف بود، لكن بعيد است؛ زيرا ضماير قبل و بعد راجع به رسول باشد بلا خلاف: اول: قوله «إِلَّا تَنْصُرُوهُ». دوم: «إِذْ أَخْرَجَهُ». سوم:
«لِصاحِبِهِ» چهارم: «وَ أَيَّدَهُ»؛ پس چگونه در بين تخلل يابد ضميرى كه عايد به غير رسول باشد.
و ايضا اگر ابو بكر شريك در سكينه بود، هر آينه عليهما مىفرمود، چنانچه حضرت باقر عليه السّلام در محاجه با حرورى بيان فرموده كه آنچه ذكر نمودى در مصاحبت ابو بكر با پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، پس اين رذيلت است نه فضيلت به چند دليل:
1- آنكه آيه شريفه مدحى نباشد براى او الا مصاحبت با پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله، و حال آنكه حق تعالى خبر داده در كلام مجيد خود از مصاحبت كافر با مؤمن بقوله «قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ أَ كَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ» و مصاحبت براى او مدحى نيست، زيرا دفع ظلمى و رفع دشمنى را از او ننمايد.
2- فرمايش «لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا» دال است بر قلت صبر و خوف بر نفس و عدم وثوق به وعده خدا و رسول از سلامت و ظفر و راضى نشد به مساوات با پيغمبر تا آنكه حضرت نهى فرمود او را از حالش. و در حزن او، يا رضا، و يا سخط الهى است؛ و مسلما رضاى حق نبوده، زيرا منافات دارد با نهى پيغمبر و به اتيان سخط، پس چه فضلى است كسى را كه پيغمبر او را نهى نمايد از غضب سبحانى به جهت آن كه مصاب باشد در حزنش، هر آينه پيغمبر مخطى بوده، و حاشا كه پيغمبر خطا كار باشد به براهين قاطعه، پس حزنش خطا، و حضرت او را نهى فرمود از خطا.
3- قوله «إِنَّ اللَّهَ مَعَنا» شناسائى و معرّف جاهلى است كه عارف نباشد به حقيقت امرى كه محزون و مهموم گرديده در آن، و اگر معرفت نداشت پيغمبر به فساد اعتقاد او، هر آينه نيكو نبود صدور كلام «إِنَّ اللَّهَ مَعَنا». و ايضا حق تعالى
ج5، ص 95
با تمام مخلوقات است از حيث خلق و رزق آنها، و احاطه علميه دارد به همه موجودات چنانچه فرموده «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ». پس فضلى نيست براى مصاحبت.
4- قوله تعالى «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها» بر كه نازل شد، جواب داد: بر پيغمبر. حضرت فرمود: آيا مشاركت داشت ابو بكر در سكينه؟ حرورى گفت: بلى. حضرت فرمود: دروغ گفتى، زيرا اگر شريك بود، هر آينه حق تعالى «عليهما» مىفرمود؛ چون «عَلَيْهِ» به فرد ذكر نموده، دال است بر اختصاص سكينه به پيغمبر به جهت تخصص آن سرور به تأييد ملائكه، زيرا تأييد به ملائكه براى غير پيغمبر نباشد به اجماع، و اگر از مستحقين شركت بود، هر آينه خداى تعالى او را شريك مىگردانيد، چنانچه در جنگ حنين مؤمنين را شريك قرار داد و فرمود «ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ».
حرورى گفت: قومى او را خارج از ايمان نمودند.
حضرت فرمود: من نگفتم آن را، بلكه خداى تعالى فرمود در محكم كتاب خود.
پس واضح و روشن گرديد كه نزول سكينه مخصوص به پيغمبر بوده فقط.
گذشته از اينها كلبى و مجاهد در معنى آيه گفتهاند كه خداوند متعال اخبار فرموده از رفع كيد اعداء از پيغمبر در غار، بعد ظاهر نمود نصرت او را به ملائكه روز «بدر». بنابراين ديگر هيچ ربطى به غير نخواهد داشت تا مورد بحث شود.
وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى: و قرارداد خداى تعالى كلمه كفار را نازله دنيه، يعنى وعيد و تخويفات به پيغمبر نمودند «سفلى» و پست گردانيد. يا مكر آنها را از حبس و قتل و تبعيد مخذول و منكوب نمود. وَ كَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيا: و كلمه الهى او منصورة مرتفعه است به غير جعل جاعلى، يعنى دين الهى و شرع نبوى هميشه عليا و در درجه قصوى بوده. در تفسير شيخ ابو الفتوح رازى (قدس اللّه سره): «كلمه»، كنايه از شأن و كار است، و حق تعالى فرمايد من كار كافران را مخذول و مقهور و مغلوب نمودم، و دين الهى هميشه عالى و غالب
ج5، ص 96
است. ابن عباس گويد: كلمه كفار كفر و شرك، و كلمه خدا ايمان و توحيد باشد، يعنى گفتن «لا اله الّا اللّه». حاصل آنكه قرار داد كلمه كفار را اذلّة الاسفلين و كلمه الهى را اعزّ الاسلام و المسلمين.
تبصره- گزارش حال در تهاجم اهوال (محرم 1355)- مناسب چنان آمد كه شمهاى از گردش روزگار غدار به ميان آيد در عصرى كه فتن و محن نسبت به جامعه اسلاميت و سلسله روحانيت رو آور شده، به حدى كه دل مرده، بدن خسته، زبان بسته، وامانده؛ شعله آتش سوختگان بلا در باديه مؤلمات به عالم عليا كشيده، و فغان غريقان صفحه غبرا در قعر معارك، مصيبات به فضاى ملاء اعلى رسيده، مشايخ عظام و سادات والامقام آواره وطن شده، جوانان شاهراه هدايت، سر در گريبان غربت فرو برده، و در بحر تحيرات مستغرق گشته كه عاقبت امر چه خواهد شد كه هر روزه تقلباتى نمودار گردد و بر غصص افزوده شود.
در اين فكرت غوطهور، ناگاه سحر شبى تفألى به كلام مجيد در باره طالبان راه حميد نموده از مخزن غيبيه الهيه بشارت و مژده فرح آمد كه «إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنى أُولئِكَ عَنْها مُبْعَدُونَ» آيه شريفه غبار ملال مذلت از چهره زدوده، و آب زلال مسرت به آتش حسرت پاشيده، منتظر فرج گرديده كه البته نظر به وعده الهى مصداق كريمه «وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى وَ كَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيا» به عرصه ظهور خواهد آمد.
هله طالبان بشارت كه نماند اين مذلت
برسد زمان دولت، بشود ظهور عزت.
وَ اللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ: و حق تعالى غالب است در انتقام از اهل شرك، حكيم است در تدبير امور، و ذات اقدسش را به نصرت كسى محتاج نيست، و پيغمبرى را كه به غار فرستاد نه بر وجه عجز بود، بلكه از جهت حكمت بوده.
رؤياى صادقه- در احتجاج طبرسى (قدس اللّه سره)- شيخ ابو على حسن بن محمد الرقى نقل نموده در شوال 423 هجرى از شيخ مفيد ابى عبد اللّه محمد بن محمد بن نعمان (على اللّه مقامه) كه در يكى از سالها خواب ديدم عبور از بعض طرق نمودم، حلقه دايرهاى از مردم بسيار ديدم، پرسيدم، گفتند: مردى
ج5، ص 97
حكايت كند. گفتم: كيست؟ گفتند: عمر بن خطاب؛ جمعيت را متفرق، و داخل حلقه شده، پرسيدم: اى شيخ، دليل بر فضيلت صاحب تو ابو بكر در آيه غار چيست؟ گفت به شش جهت: 1- قوله «ثانِيَ اثْنَيْنِ» ذكر نبى و ذكر ابا بكر بعد از آن و او را دومى قرار دادن. 2- «إِذْ هُما فِي الْغارِ» وصف به اجتماع در يك مكان به سبب تأليف ميان آن دو. 3- «إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ» ذكر مصاحب براى جمع ميان آن دو به آنچه مقتضى مرتبه است 4- «لا تَحْزَنْ» اخبار از شفقت پيغمبر نسبت به او 5- «إِنَّ اللَّهَ مَعَنا» اخبار پيغمبر به اينكه خداى تعالى با ما است به نصرت. 6- «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ» نزول سكينه بر ابو بكر.
شيخ فرمايد: من گفتم هر آينه تمام دلائل را مانند خاكسترى گردانم كه باد آن را به اطراف پراكنده نمايد:
اما اول: اخبار از عدد فضلى نيست براى او، زيرا ما مىدانيم بالضروره كه مؤمن و كافر دو تا باشند.
اما دوم: ايضا شرفى نباشد، زيرا در يك مكان جمع شوند مؤمن و كافر مانند اجتماع عدد مؤمنين و كافرين، چنانچه مسجد پيغمبر كه اشرف از غار بود در آن جمع مىشدند مؤمنان و كافران و منافقان، و اشاره به اين است قوله عز و جل «فَما لِ الَّذِينَ كَفَرُوا قِبَلَكَ مُهْطِعِينَ عَنِ الْيَمِينِ وَ عَنِ الشِّمالِ عِزِينَ». و ايضا كشتى نوح عليه السّلام بتحقيق جمع شدند در آن پيغمبر و شيطان و بهائم و سگ، پس اجتماع در يك مكان موجب شرافتى نخواهد بود.
اما سوم: اضعف اوليين است، زيرا اسم مصاحبت واقع شود بر مؤمن و كافر به دليل قوله تعالى «قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ أَ كَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلًا». و ايضا مصاحبت اطلاق شود بين عاقل و بهائم به دليل كلام عرب كه حمار را صاحب اطلاق نموده و گفتهاند انّ الحمار مع الحمار مطيّة- فاذا خلوت به فبئس الصّاحب و همچنين بر جماد و حيوان، و قرآن هم بر لسان عرب نازل شده، بنابراين وقتى اسم مصاحبت واقع شود ميان مؤمن و كافر و عاقل و بهيمه و حيوان و جماد، پس چه حجتى است در آن براى صاحب تو.
ج5، ص 98
اما چهارم: هر آينه وبال و منقصت براى او، و دليل بر خطاى او است، زيرا كه فرمايش «لا تَحْزَنْ» نهى و صورت نهى بجا نياوردن است و اين حزن از دو قسم خارج نيست: يا طاعت است يا معصيت، و طاعت نباشد، زيرا پيغمبر نهى ننمايد از طاعات، بلكه امر و دعوت به آن نمايد؛ و بنابر معصيت، پس بتحقيق حضرت او را نهى فرمود از آن، و آيه شهادت دهد به عصيان ابو بكر به دليل پيغمبر.
اما پنجم: پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله اخبار فرمود كه خدا با او باشد به نصرت و تعبير نمود از نفس خود به لفظ جمع مانند: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» و بنا به قولى ابو بكر گفت: يا رسول اللّه، حزن من بر برادر تو على بن ابى طالب عليه السّلام است. حضرت فرمود: محزون مباش كه خدا با ما باشد، يعنى من و على بن ابى طالب عليه السّلام.
اما ششم: نزول سكينه را راجع به ابو بكر دانستن، ترك ظاهر است، زيرا آنكه نزول سكينه بر او شد، همان كسى است كه تأييد شد به ملائكه چنانچه شاهد بر اين است ظاهر قرآن: «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها» پس اگر ابو بكر صاحب سكينه باشد، هر آينه صاحب جنود خواهد بود، بنابراين لازم آيد اخراج نبى از نبوت، و آن بالضروره باطل است. و ايضا اگر اين موضع را كتمان كنى بر صاحب خود، هر آينه خير است براى او، زيرا حق تعالى در دو موضع نزول سكينه بر پيغمبر فرموده، و جماعتى از مؤمنين را هم شريك قرار داده يكى «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى»، و ديگر «ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها» و چون در اين موضع نزول سكينه را مخصوص به پيغمبر گردانيد، اگر چنانچه مؤمنى با پيغمبر بود، هر آينه شريك مىگردانيد او را در سكينه مانند شركت در آن موضع؛ پس دال است اخراج او از سكينه بر خروج او از ايمان. پس ساكت از جواب، و مردم متفرق، و من از خواب بيدار شدم.
ج5، ص 99