سید محمدباقر موسوی همدانی

از دانشنامه‌ی اسلامی
پرش به ناوبری پرش به جستجو

این مدخل از دانشنامه هنوز نوشته نشده است.

Icon book.jpg

محتوای فعلی بخشی از یک کتاب متناسب با عنوان است.

(احتمالا تصرف اندکی صورت گرفته است)


«زاهد پرتلاش»

تولد

در سال 1304 هجري شمسي (چهارم محرم 1344 ق) خانداني معروف به علم و سيادت در شهر همدان صاحب پسري شدند كه نام او را سيد محمدباقر نهادند. خاندان او از سادات معروف روستاي آل كبود از بخش گروس، نزديك شهرستان بيجار بود. سلسله نسب اين خاندان به بديع الزمان، از سادات و شخصیت هاي قرن پنجم و از نواده‌هاي امام سجاد عليه السلام، مي‌رسد.

پدرش آيت الله سيد هادي موسوي گروسي از علماي صاحب كرامت و برجسته آن عصر و امام جماعت و مدرس حوزه علميه آخوند همداني[۱] و مادرش، بلقيس، از بانوان پارسا و پاك سرشت بشمار می‌‌رفت. خداوند پسران برجسته‌اي به ترتيب به نام‌هاي: سيد مهدي، سيد احمد، سيد محمود و سيد محمدباقر به اين خانواده عنايت كرد، كه از آن ميان، سيد احمد از وعاظ بلند آوازه و مقبول و پارسا بشمار می‌‌آمد.

سيد محمدباقر چهارمين پسر اين خانواده، دوران كودكي را در فضايي كه از آن عطر معنويت و عرفان و اخلاص و علم و عمل به مشام می‌‌رسيد، تنفس نموده و رشد و نمود كرد.[۲]

دوران كودكي را در زادگاهش همدان، در كنار پدر و مادري متدين و اهل كمال و ادب گذراند. تا قبل از نه سالگي براي آموزش آيات قرآن به مكتب‌خانه می‌‌رفت، در همين سن براي تحصيل به دبستان رفت و كلاس ششم ابتدايي را به پايان رسانيد. او در دوازده سالگي يعني در سال 1316 ش، مادرش را از دست داد. اين حادثه به قدري بر او سخت و ناگوار بود كه گاهي بر اثر شدت ناراحتي بي‌هوش می‌‌شد. پدرش براي آرامش او، ناگزير او را نزد عمه‌اش، كه در روستاي آل كبود گروس زندگي می‌‌كرد، برد تا در كنف مهرباني‌هاي او، خاطرش تسكين يابد و فقدان مادر را كمتر احساس كند. پس از مدتي به همدان نزد پدر بازگشت و در مدرسه علميه آخوند سكونت گزيد و به خواندن كتاب جامع المقدمات، كه نخستين كتاب درسي حوزه‌هاي علميه است، مشغول شد. روزها در بازار كار می‌‌كرد و شب‌ها، در آن مدرسه كتاب مذكور را نزد پدر و استادان آن مدرسه می‌‌خواند؛ سال 1320 ش در شانزده سالگي به طور كلي كار در بازار را رها كرد و تمام وقت به تحصيل علوم حوزوي پرداخت. او پس از جامع المقدمات، كتاب مغني و معالم را نيز در همدان خواند.[۳]

استادان ايشان در اين وقت عبارت بودند از: پدرش و مرحوم سيد حسين شوريني و... او در يكي از مصاحبه‌هاي خود می‌‌گويد: «تا كتاب مغني را در همدان خواندم، آن‌گاه به ابوي گفتم می‌‌خواهم معمم بشوم. بعضي مرا از اين كار بازمی‌‌داشتند ولي من علاقه شديد داشتم كه لباس روحاني بپوشم. سرانجام يكي از تجار محترم شهر، جشن باشكوهي برپا كرد و تمام علماي شهر همدان را دعوت نمود. همه حاضران به اتفاق گفتند، پاكترين عالم ديني شهر پدرت می‌‌باشد و گذاشتن عمامه را به پدرم محول كردند. او هنگام عمامه‌گذاري فرمود: «مرا به خير تو اميد نيست، شر مرسان.» پرسيدم: آقا اين چه توصيه‌اي بود؟ فرمود: «اگر ما حلاوت و شيريني اسلام را با رفتار كج خودمان خراب نكنيم، خيلي خوب است. من روحاني اي را كه به وظايف ديني‌اش عمل نكند (از نظر معنوي) كافر و نجس می‌‌دانم. جرم كسي كه با دين خدا براي رسيدن به دنيايش بازي كند، جرم بسيار سنگيني است».[۴]

هجرت به حوزه قم

سيد محمدباقر در سال 1320 ش براي زيارت مرقد حضرت امام رضا عليه السلام، از همدان عازم مشهد شد. هنگام مراجعت، به قم آمد و چند روزي از نزديك با چگونگي درس و بحث حوزويان قم آشنا شد. او در اين مدت چنان شيفته حوزه علميه قم گشت كه تصميم گرفت در قم به تحصيل ادامه دهد. از اين رو، در مدرسه دارالشفاء ساكن شد. كم‌كم دوره مقدمات را به پايان رساند و وارد درس سطح شد. كتاب مطول را در محضر استاد شهيد آيت الله مرتضي مطهري آموخت و در جلسه درس مرحوم حجت الاسلام عبدالكريم حق پناه، كه شرح لمعه را تدريس می‌‌كرد، شركت جست. طولي نكشيد كه برادرش مرحوم سيد احمد موسوي، از همدان به قم آمد و براي ادامه تحصيل به او پيوست. آن‌ها براي هزينه زندگي خود، بسيار در مضيقه بودند و با شهريه مختصري از مراجع آن عصر، آيات عظام: حجت كوه‌كمري، سيد محمدتقي خوانساري، سيد صدرالدين صدر «اعلي الله مقامهم الشريف» با كمال زهد و با شور و شوق فراوان به تحصيل ادامه می‌‌دادند. او خود می‌‌گويد: «در آن عصر مجموع شهريه‌اي كه به او می‌‌دادند شش تومان بود و آن هم با خريداري نان خالي تمام می‌‌شد».[۵]

ارتباط با فداييان اسلام

در سال سوم تحصيل برادر بزرگتر سيد احمد، به بيماري مننژيت شديد مبتلا شد؛ به طوري كه درمان آن در قم امكان نداشت. از اين رو، براي مداواي برادر، به تهران مسافرت كردند و در مدرسه علميه مروي تهران سكونت گزيدند. سيد ناچار شد تا مدت سه سال و نيم (از سال 1322 تا 1325 ش) در تهران بماند و به تحصيل ادامه دهد. در آن جا كتاب فقهي الرّياض را در جلسه درس مرحوم آيت الله حاج شيخ عبدالرزاق قائني قدس سره خواند و در كتاب‌هاي كفايه و شرح منظومه را در جلسه درس آيت الله العظمی ‌‌حاج شيخ محمدتقي آملي قدس سره آموخت.

در آن ايام، آوازه مبارزاتي فداييان اسلام به رهبري شهيد نواب صفوي در همه جا به گوش می‌‌رسيد، سيد محمدباقر به همراه دانشمندان ارجمند شيخ مهدي سراج انصاري تبريزي، محيي الدين انواري و... با آن ها ارتباط پيدا كرد. خود او می‌‌گويد: «در قم با آقاي عبدالحسين واحدي (يكي از اعضاء اصلي فداييان اسلام) هم مباحثه بودم. فداييان اسلام در تهران هيئتي داشتند به نام مبارزه با بي‌ديني. در هيئت آن ها كه در مسجد عباس آباد تهران برگزار می‌‌شد، شركت می‌‌كردم و سخنراني مرحوم شهيد نواب صفوي را گوش می‌‌نمودم. محور سخنان ايشان اين بود كه به هر قيمتي كه شده بايد جلو منكرات را گرفت. يك روز همراه نواب صفوي به كرج رفتيم؛ بعضي از دوستان نيز بودند. در كنار نهر عميقي كه از رودخانه كرج منشعب می‌‌شد، در جانب جاده شمال، قهوه‌خانه‌اي بود، چند تخت در جلو آن در كنار نهر گذاشته بودند. روي يكي از آن تخت‌ها براي صرف چاي نشستيم. من به طرف تخت ديگر رفتم، ديدم دو نفر در آن جا مشغول شراب خواري هستند. آمدم نزد نواب و ماجرا را گفتم. او بي‌درنگ برخاست و نزد آن ها رفت و گفت: مگر شراب حرام نيست؟ آن ها از ترس، بطري‌هاي شراب را زير تخت انداختند. من به آب پريدم و آن شيشه‌ها را گرفتم و شرابش را خالي نمودم و سپس شيشه‌ها را به كنار پرت نمودم. صداي اعتراض آن‌ها بلند شد. نواب صفوي همراه يكي از حاضران، با آن‌ها گلاويز شدند و آن‌ها به دست نواب، كتك سختي خوردند... سپس به تهران مراجعت كرديم. در مسير راه خانواده‌اي را ديديم كه نشسته‌اند و با پاسور، قماربازي می‌‌كنند. نواب نزد آن ها رفت و با زبان خوش گفت: برادران و خواهران! قمار در دين خدا حرام است و نهي از منكر، بر ما واجب می‌‌باشد. و ما تا اين اوراق پاسور را از شما نگيريم، دست بردار نيستيم. بعد به آقاي محيي الدين انواري و سيد شمس الدين بهشتي رو كرد و گفت: پاسور را از دست اين‌ها بگيريد. آن‌ها وارد عمل شده و پاسور را از آن ها گرفتند كه نزديك بود جريان به درگيري شديد منجر شود».[۶]

بازگشت به قم و استادان

سه سال و نيم از سكونت او در تهران می‌‌گذشت كه اطلاع يافت آيت الله العظمی ‌‌حاج آقا حسين بروجردي قدس سره در قم ساكن شده است.[۷] استادش شيخ عبدالرّزاق قائني، به عشق بهره‌مندي از درس مرحوم بروجردي عازم قم شد. ناگزير آقاي موسوي نيز در سال 1325 ش به دنبال استاد به قم رفت و تا آخر عمر در همين شهر ماند و به تحصيل و تحقيق ادامه داد.

خود وي در مصاحبه‌اي می‌‌گويد: «وقتي استادم مرحوم شيخ عبدالرزاق قائني كه روحاني فوق العاده وارسته‌اي بود به قم آمد، من هم به ناچار به قم آمدم. استادم آقاي قائني می‌‌فرمود: با بودن آقاي بروجردي در قم، من ديگر در تهران نمی‌‌مانم. در همين ايام براي برادرم مرحوم سيد احمد بر اثر همان كسالت، حادثه‌اي رخ داد و در همدان از دنيا رفت».

استاد موسوي بقيه دروس سطح را نزد استادان قم خواند؛ از جمله بقيه مكاسب را نزد آيت الله حاج آقا روح الله كمالوند خرم آبادي (متوفاي 1383 ق) از اصحاب استفتاي مرحوم بروجردي و استادان برجسته فراگرفت. سپس به درس خارج فقه و اصول حضرت آيت الله العظمی ‌‌بروجردي راه يافت و از اين درس پربركت بهره‌هاي فراوان برد.

استادان ديگر ايشان در درس خارج فقه و اصول عبارت بودند از آيات عظام: امام خمينی، سيد محمدرضا گلپايگاني، سيد محمد محقق داماد، شيخ محمدعلي اراكي و... وي در درس آيت الله بروجردي با شخصیت هاي برجسته‌اي چون: شهيد سعيدي، شهيد بهشتي، عبدالرحيم رباني شيرازي و حاج ميرزا علي مشكيني و محمد شاه آبادي آشنا گرديد و در شب‌هاي جمعه، در خانه همديگر جلساتي تشكيل می‌‌دادند.[۸]

آيت الله شيخ محمدتقي ستوده (متوفاي 1420 ق) از اساتيد بسيار وارسته و پرتلاش حوزه علميه قم در مصاحبه‌اي فرموده است: «همراه چند نفر جلسه مباحثه فقه استدلالي داشتيم. افراد آن جلسه عبارت بودند از آقايان: حاج ميرزا علي مشكيني، حاج شيخ اسدالله امراللهي، حاج سيد محمدباقر موسوي همداني، مرحوم شهيد سيد محمدرضا سعيدي خراساني و خودم. اين مباحثه در منزل شهيد سعيدي برگزار می‌‌شد».[۹]

آغاز نويسندگي

آقاي موسوي علاوه بر اين كه دانشمندي محقق، فقيه اصولي و مدرسي عالي مقام بود، نويسنده‌اي زبر دست و توانمند بود. از اين رو، كتاب‌هاي مختلفي به عربي و فارسي، از خود به يادگار گذاشت. يكي از آثار ارزشمند وي ترجمه چهل جلدي تفسيرالميزان تأليف علامه طباطبايي است كه بعداً از آن سخن می‌‌گوييم.

در اين باره، از ايشان خاطرات جالبي نقل شده است كه دو نمونه آن را ذكر می‌‌كنيم: «1. وقتي كه در تهران در مدرسه مروي (از سال 1322 تا 1325 ش) به تحصيل اشتغال داشتم در خود ذوق نويسندگي احساس می‌‌كردم و می‌‌خواستم مطالب اسلام نوشته شود و در دسترس همگان قرار گيرد. در همان سنين جواني، قلم بدست گرفتم و در تهران سخنراني واعظ شهير آقاي محمدتقي فلسفي را، كه در انجمن دانشجويان اسلامی ‌‌پيرامون احقاق حق ايراد شده بود، به عربي ترجمه كردم و براي آيت الله ملا علي آخوند همداني (متوفاي 1357 ش) فرستادم. ايشان (آقاي آخوند) گفتند: نوشته شما خيلي جلب توجه كرد و دست به دست در ميان علماي شهر می‌‌گشت و مورد توجه خاص قرار گرفت».[۱۰]

«2. در سال 1327 ش. در محضر درس مرحوم آيت الله كمالوند در قم حاضر می‌‌شدم. آن وقت‌ها بر حسب عادتي كه از همان اول طلبگي داشتم، همزمان با درس و بحث، گاهي مقاله و كتاب می‌‌نوشتم (و از جمله) كتابي پيرامون اصول عقايد به صورت رُمان نوشته بودم. روزي آن كتاب را به استادم آقاي كمالوند دادم تا نظر كنند و نواقص كار مرا به من تذكر دهند. ايشان پس از چند روز به من فرمودند: امشب بعد از نماز به منزل آقاي بروجردي بيا! با تو كاري دارم. بعد از نماز رفتم و ديدم مرحوم امام خميني قدس سره و آيات عظام: سيد محمدرضا گلپايگاني، حاج آقا روح الله كمالوند و حائري كرماني و فاضل قفقازي رحمهم الله حضور دارند و پيرامون استفتايي گفتگو می‌‌كردند... چيزي نگذشت كه آيت الله العظمی ‌‌بروجردي وارد اتاق شد و كنار همان در نشست. آقاي كمالوند كتاب مرا به دست ايشان داد. من كه انتظار داشتم آن مرد بزرگ، يك صفحه يا دو صفحه از آن را بخواند، ديدم پي در پي صفحات را می‌‌خوانند و ورق می‌‌زنند. مشاهده اين رفتار مرا سرشار از شوق كرد. آن گاه رو كردند به آقاي كمالوند و پرسيدند: اين را چه كسي نوشته؟ آقاي كمالوند با اشاره به من عرض كرد: اين آقا نوشته‌اند. آقاي بروجردي نگاه به حقير كردند و به طور مكرر، آفرين گفتند. آن گاه به امام خميني كه در آن وقت از اداره كنندگان حوزه بودند، رو كردند و فرمودند: آقا! به طلاب دستور بفرماييد قلم در دست بگيرند و به خواندن درس هاي مرسوم اكتفا نكنند كه اسلام به نويسنده احتياج دارد. و سپس آقاي بروجردي چند بار براي من دعا كردند. آن گاه خنده شيريني نموده، فرمودند: اجازه می‌‌دهي يك قصه برايت بگويم؟

عرض كردم: بفرماييد. فرمود: در نجف اشرف كه بوديم، با استادم مرحوم حاج ميرزا اسماعيل محلاتي پدر اين آقا شيخ محمد نويسنده گفتار خوش يار قلي از راه آب به سوي كربلا به زيارت سيدالشهداء عليه السلام رفتيم. يكي از روضه‌خوان‌هاي نجف نيز در قايق حضور داشت. طلاب به استاد عرض كردند، اجازه دهيد اين آقا برايمان روضه بخوانند. استاد فرمود: بخوانند و آن آقا روضه غرايي خواندند. بعد از آن كه روضه‌اش تمام شد، استاد ما دست به محاسن شريف خود گرفت و فرمود: «احسنت احسنت» خيلي خوب روضه‌اي خواندي، اما حيف كه همه‌اش دروغ بود!! و شروع كردند به خنديدن.

ولي من در هم شدم كه نكند از نظر اين مرد بزرگ (آقاي بروجردي) رُمان نويسي دروغ و نامشروع است. گويا ايشان نگراني مرا دريافت، بي‌درنگ فرمود: نه، منظورم تنها تفريح بود، نه اين كه نوشتن رُمان اشكال دارد. در نتيجه تمامی ‌‌جلسه پيرامون نوشته حقير گذشت. و آقايان بعد از رفتن آقاي بروجردي، از منزل بيرون رفتند. من كه می‌‌خواستم از منزل خارج شوم، آقاي كمالوند فرمود: شما باشيد! آقا با شما كار دارند. من نشستم. پس از چند دقيقه ديدم آقا از اندرون به بيرون آمد؛ در حالي كه پولي بدست من گذاشت، پياپي مرا دعا كردند و آن پول تقريباً سه برابر شهريه آن روز طلاب، يعني مبلغ هشتاد تومان بود كه صرف امر ازدواج من شد و من موفقيت‌هاي خود در زندگي را نتيجه دعاي آيت الله بروجردي، آن بنده مقرب درگاه الهي می‌‌دانم».[۱۱]

تأليفات

استاد موسوي همداني، آثار فرهنگي ارزشمندي از خود به يادگار گذاشت كه بخشي از آن چاپ و منتشر شده و بخشي مخطوط باقي مانده است. آثار چاپ شده ايشان عبارتند از:

  1. كتابي در اصول اعتقادات به صورت رُمان؛
  2. ترجمه كامل تفسيرالميزان، تحت نظر علامه طباطبايي، در چهل جلد؛
  3. عليٌّ في كُتب اهل السّنه (به عربي) كه بنا به توصيه علامه اميني تأليف شده است؛
  4. ترجمه كتاب تحرير الوسيله حضرت امام خميني، در چهار جلد؛
  5. عزاداري امام حسين عليه السلام و رد شبهات وهابيان در اين راستا؛
  6. درس‌هايي از اصول عقايد، در سه جلد؛
  7. قصص قرآن و داستان انبيا؛
  8. پاسخ به پرسش هاي ديني (براي جوانان)؛
  9. محرم از ديدگاه عارفان، ترجمه و شرح فصل اول كتاب المراقبات از تأليفات حاج ميرزا جواد تبريزي ملكي؛
  10. پيام سوره حمد؛
  11. يتيم، درباره خدمت به ايتام؛
  12. الهدايه الي المرام الي مبهمات جواهر الكلام. جلد اول اين كتاب چاپ شده و جلد دوم، آماده چاپ است و در مجموع 22 جلد می‌‌باشد.[۱۲]
  13. مقالات متعدد در علوم مختلف اسلامی‌‌ كه در مجلات و روزنامه‌ها به چاپ رسيده است.

آشنايي با علامه طباطبايي

ايشان در سال 1326 ش. با علامه آشنا شد و در بحث تفسير ايشان شركت می‌‌كرد. كم‌كم ارتباطي تنگاتنگ و صميمی ‌‌ميان آن‌ها برقرار شد و تا آخر عمر علامه (1360 ش) يعني 34 سال ادامه يافت. از محضر علامه كمال استفاده را برد. و از فيوضات عرفاني، فلسفي، اخلاقي و علوم قرآني و ساير كمالات علامه بهره‌مند شد.

آقاي موسوي همه تفسير ارزشمند الميزان را تحت نظر علامه، به فارسي روان و شيوا ترجمه كرد. ايشان در اين زمينه چنين می‌‌گويد: «پس از آن كه تفسير الميزان (كه حدود 20 جلد عربي تأليف شده بود) به قلم فضلاي محترم تا ده جلد فارسي ترجمه شد، مرحوم علامه جلد يازدهم به بعد (تا 40 جلد) را به حقير واگذار نمود. پس از ترجمه جلد چهلم يعني همه تفسير، نظر ايشان اين شد كه به منظور يكنواختي ترجمه، ده جلد اول را دوباره اينجانب ترجمه كنم... پس از ترجمه به محضر علامه می‌‌رفتم و ايشان متن تفسير خود را بدست می‌‌گرفت. من ترجمه آن را برايشان می‌‌خواندم و با اين مقابله، تطبيق می‌‌كرديم. اين كار در طول 23 سال انجام شد. در خلال مقابله، مرحوم استاد به طور مكرر از من تشكر می‌‌كردند و می‌‌فرمودند: زحمتي كه شما در اين كار تحمل كرده و می‌‌كنيد، خيلي بيشتر از زحماتي است كه من در متن آن تحمل می‌‌نمودم».[۱۳] استاد همداني در جاي ديگر می‌‌گويد: «هر سال دو جلد ترجمه می‌‌كردم و دو ماه هم مقابله می‌‌نمودم».

استاد موسوي همداني درباره سرآغاز آشنايي خود با علامه طباطبايي می‌‌گويد: «آقاي علامه طباطبايي در سال 1325 به قم آمد. و من در سال 1326 يك روز در مدرسه فيضيه، ايشان را در حال نماز ديدم، از رفقا پرسيدم كه اين آقا كيست؟ گفتند: آقاي طباطبايي است و استاد فلسفه است. براي سؤالي خدمتشان رسيدم. عرض كردم: اين نظريه انيشتين دانشمند معروف غربي كه می‌‌گويد: به طور كلي هيچ قاعده كلي در علوم وجود ندارد، تا چه اندازه صحيح است؟ فرمود: اين نظريه خودش را باطل می‌‌كند؛ زيرا آيا خود اين سخن كليت دارد يا نه؟ در هر دو صورت خود را ابطال می‌‌كند. من از اين جواب خوشم آمد و از آن تاريخ مرتب خدمتشان می‌‌رسيدم، در درس تفسير و اسفارشان شركت می‌‌كردم. يك روز هم براي صرف ناهار دعوت مرا پذيرفتند و به منزل ما آمدند و از آن تاريخ با ايشان آشنايي نزديك پيدا كردم. در رابطه با تفسير قرآن، من به طور مكرر از علامه شنيدم می‌‌فرمود: از صدر اسلام تاكنون، علماي گذشته ما در زمينه تفسير زحمات زيادي كشيدند اما با توجه به اهميت قرآن، به نظر من تاكنون كاري صورت نگرفته است، مگر اين كه در آينده علما تحقيقاتي را پيرامون تفسير قرآن انجام دهند».

استاد همداني می‌‌فرمود: «تفسير الميزان، يك كتاب عادي نيست؛ بلكه كتابي درسي است؛ بايد در محافل علمی ‌‌از حوزه و دانشگاه تدريس شود و جزء برنامه‌هاي درسي قرار گيرد». به هر حال استاد موسوي همداني در مدت بيست سال و اندي خستگي ناپذير، كار مهم ترجمه الميزان را به پايان برد. حاصل سال‌هاي طولاني و پربركت همراهي با علامه طباطبايي، انبوه خاطرات و آموخته‌هاي علمی‌‌ و عملي و اندوخته‌هاي آموزنده و دلنشيني است كه چند نمونه از آن ها ذكر می‌‌شود.

چند خاطره از علامه طباطبايي

1. در يكي از روزها كه به ترجمه الميزان اشتغال داشتم، قرآن در دستم بود و تفسير هم در روبرويم قرار داشت. در اين حالت می‌‌خواستم كتاب ديگري باز كنم، اما چون احتمال داشت آن صفحه مورد نظر قرآن بسته شود، قرآن را پشت رو، بر روي زمين نهادم. علامه كه اين رفتار را ديد، بي‌درنگ قرآن را برداشت و بوسيد و به من فرمود: ديگر از اين كارها نكنيد.[۱۴]

2. وقتي كه در محضر علامه به آيات رحمت يا غضب می‌‌رسيديم، ايشان دگرگون می‌‌شد و گاهي سرشك از ديدگانش جاري می‌‌گرديد. در اين مواقع، می‌‌كوشيد من متوجه نشوم؛ با اين حال، در يكي از روزها بي‌اختيار با صداي بلند گريه طولاني نمود.[۱۵]

3. روزي به استاد علامه عرض كردم، خاطره‌اي به نقل از شما شنيده‌ام؛ خواستم آن را از شخص شما بشنوم، فرمود: كدام خاطره؟ عرض كردم: جريان «شاه حسين ولي». فرمود: «بله هنگام اقامت در نجف اشرف، هزينه زندگي‌ام از تبريز می‌‌رسيد، اما دو سه ماه چيزي نرسيد و هر چه پس انداز داشتم، خرج كردم و كارم به استيصال كشيد. روزي در منزل نشسته بودم و كتابي را مطالعه می‌‌كردم كه ناگهان رشته افكارم پاره شد و به خود گفتم: «تا كي می‌‌تواني بدون پول زندگي كني؟» به محض اين كه اين فكر از خاطرم گذشت، شنيدم كسي محكم در خانه را می‌‌كوبد. در را باز كردم. با مردي روبرو شدم، داراي محاسن حنايي و قد بلند. فرم لباسش امروزي نبود، نه لباس آخوندي بود و نه لباس درويشي. پس از سلام به من، گفت: «من شاه حسين ولي‌ام. خداي تبارك و تعالي می‌‌فرمايد: در اين هيجده سال، كي تو را گرسنه گذاشتم كه درس و مطالعه را رها كردي و به فكر رزق و روزي افتادي؟ خداحافظ».

به خانه برگشتم و پشت ميز نشستم و آن گاه به خود آمدم. به فكر فرورفتم و سه سؤال در فكرم پديدار شد: آيا من برخاستم و با پاهايم به طرف در خانه رفتم؟ دوم، آيا شيخ حسين ولي گفت يا شاه حسين ولي؟ سوم، ايشان از جانب خدا پيام داد كه: در اين هيجده سال، كي تو را گرسنه گذاشتم؟ در فكر بودم كه مبدأ اين هيجده سال چه وقت بوده است؟ در مورد سؤال اول اطمينان يافتم كه حالت كشف در بيداري بود؛ در مورد سؤال دوم، فهميدم نام او شاه حسين ولي بود؛ زيرا پس از اين واقعه در تابستان به تبريز رفتم، مانند سابق براي فاتحه خواني در قبرستان قدم می‌‌زدم كه ناگاه ديدم بر سنگ قبري نوشته است: «مرحوم مغفور فلان و فلان شاه حسين ولي» و تاريخ وفاتش سيصد سال قبل از روزي بود كه به در خانه ما در نجف اشرف آمد؛ در مورد سؤال سوم، پس از فكر دريافتم كه آغاز هيجده سال، همان وقتي بود كه معمم شدم و به لباس خدمتگزاري دين درآمدم.[۱۶] به هر حال، بعد از اين ماجرا، از تبريز نامه و هم مخارج معاش رسيد.

4. روزي براي مقابله ترجمه الميزان به محضر علامه طباطبايي رفتم، به من فرمود: برادرم از تبريز براي من نامه نوشته و در آن تذكر داده كه يكي از بزرگان با روح پدرم ارتباط پيدا كرده و پدرم به او فرمود: «من از همه فرزندانم راضي هستم، ولي آن پسرم كه در قم است (يعني علامه طباطبايي) با اين كه داراي امكانات بسيار است، چيزي از آن‌ها را براي من نفرستاده است. سپس علامه فرمود، «بر همين اساس تصميم گرفته‌ام ثواب تأليف تفسيرالميزان را به پدرم اهداكنم و تو گواه باش كه من چنين نمودم».

آقاي موسوي همداني می‌‌گويد: من هم به علامه عرض كردم: شما نيز گواه باش كه ثواب ترجمه اين تفسير را به پدر و مادرم اهدا كردم».[۱۷]

پدر در رؤيا

آقاي موسوي ادامه می‌‌دهد: چيزي نگذشت كه در خواب ديدم، پدرم به كتابخانه‌اش رفت و تقريباً به اندازه بيست جلد كتاب آورد و به من هديه داد و فرمود: محمد! اين كتاب جلدش نوعي جواهر، كاغذش نوعي ديگر و خطوطش نوعي ديگر از جواهر است؛ قدر آن را بدان! منظور از جواهر، كتاب جواهرالكلام تأليف شيخ محمدحسن نجفي (متوفاي 1266 ق) بود كه يك دوره فقه استدلالي است و اخيراً در 42 جلد چاپ شده است.[۱۸]

آقاي موسوي در سال‌هاي آخر عمر، همين كتاب را تدريس و شرح كرده (بنا بود اين شرح در 22 جلد چاپ و منتشر شود كه فعلاً جلد اول آن چاپ شده و جلد دوم آن آماده چاپ است.) آيت الله موسوي همداني می‌‌افزايد: پس از اين خواب، تصميم گرفتم، كتاب جواهر را تدريس و تحقيق كنم و شرحي بر مبهمات آن بنويسم.

5. علامه طباطبايي به اهل بيت رسالت عليهم السلام، به خصوص به اميرمؤمنان و حضرت فاطمه زهرا عليهماالسلام بسيار علاقه‌مند بود. وقتي ذاكري نام اين بزرگواران را می‌‌برد، بي‌اختيار اشك از چشمانش سرازير می‌‌شد. شيوه ايشان در تفسيرالميزان در مورد آيات ولايت، همان شيوه تفسير مجمع البيان علامه طبرسي بود و رواياتي كه اهل تسنن در شأن اهل بيت عليهم السلام نقل كرده اند، در ذيل آن آيات می‌‌آورد، بي‌آن كه آميخته با تعصب باشد.

معلوم است كه اگر چنين كسي بخواهد در طول تأليف بيست جلد تفسير قرآن، داغ دلي از دشمنان اهل بيت عليهم السلام نگيرد و سخني از اين مقوله به ميان نياورد، خيلي بايد خويشتنداري كند؛ با اين كه در بسياري از آيات، زمينه طرح اين گونه مسايل وجود دارد.[۱۹]

كوتاه سخن آن كه علامه در ارادت و اظهار محبت به اهل بيت عليهم السلام عجيب بود. هيچ وفاتي نبود كه ايشان به مجلس عزاداري نروند؛ مقيد بود كه حتماً در آن مجالس شركت كند. به عقيده من همين ارادت و توسل به اهل بيت عليهم السلام، اين توفيقات را نصيب ايشان نمود.[۲۰]

تدريس و تحقيق

آيت الله موسوي همداني همزمان با تحصيل از سال 1338 ش. تا آخر عمر، يعني - سال 1379 به تدريس علوم حوزوي اشتغال داشت. او در سال‌هاي آخر (از سال 1373 تا 1379 ش) جلسه درسي در خانه خود داشت كه در واقع درس خارج فقه بود. ايشان به روش خاصي متن كتاب جواهرالكلام را می‌‌خواند و مبهمات آن را توضيح می‌‌داد. محصول اين تدريس، تأليف 22 جلد كتاب، به نام الهدايه الي المرام من مبهمات جواهرالكلام است كه جلد اول آن انتشار يافته است. به اين ترتيب وي تا آخر عمر به تدريس و تحقيق مشغول بود.

بر كرسي وعظ و ارشاد

آيت الله موسوي همداني، با اين كه از مجتهدين و محققين و مدرسان والامقام بود، از وظيفه تبليغ دين و بيان حلال و حرام، و وعظ و ارشاد غافل نمی‌‌شد. از سال 1322 ش. تا هنگامی ‌‌كه پدرش در قيد حيات بود، بيشتر به همدان می‌‌رفت و در آن جا به وعظ و ارشاد مردم می‌‌پرداخت. ايشان غالباً در ماه‌هاي محرم، صفر و رمضان، تابستان و ايام تعطيلات به تبليغ می‌‌پرداخت و بدين منظور، هجرت‌هاي بسيار به نقاط دور دست كشور كرد؛ مانند هجرت به سركان، توسركان، بيجار (كردستان) رستم رود (مازندران) و جابان (يكي از روستاهاي پرجمعيت دماوند) كه چهار ماه در سال در آن جا ساكن می‌‌شد و به امامت جماعت و وعظ و تبليغ احكام و حل و فصل امور اجتماعي می‌‌پرداخت.) به علاوه، در قم جلسات هفتگي داشت كه در ارتقا و رشد فكري و مكتبي مردم بسيار مؤثر بود.[۲۱]

امامت جمعه و حضور در جبهه

آيت الله موسوي همداني مدتي در شهر نراق، امامت جمعه را بر عهده داشت. در آن جا منشأ آثار و بركات معنوي و فرهنگي چشمگيري شد، اما بعداً به دليل اشتغالات بسيار، استعفا كرد. در سال‌هاي دفاع مقدس، بارها به مناطق جنگي سفر كرد و با حضور در كنار رزمندگان، موجب تقويت روحيه رزمندگان می‌‌شد و با سخنراني‌هاي روان و شيرين و عرفاني خود، آن‌ها را براي آمادگي رزمی ‌‌و كسب نورانيت معنوي و صفاي باطن فرامی‌‌خواند و بدين ترتيب رزمندگان را در دفاع از كيان اسلام و كشور اسلامي، پرشورتر و استوارتر می‌‌ساخت. به علاوه، در قم و مراكز ديگر، كمك‌هاي مالي و مساعدت‌هاي مردمی‌‌ را به طور مكرر جمع‌آوري نموده و به جبهه می‌‌فرستاد.

تأسيس دارالايتام

آيت الله موسوي به دليل امانتداري و صداقت و اخلاص، مورد اعتماد مردم و بازاريان بود و از اين موقعيت، به منظور تأسيس مراكز خدماتي، دادن قرض الحسنه به نيازمندان، و مساعدت‌هاي لازم براي طبقات محروم بهره فراوان برد. از دوستان بازاري، مبالغي را به عنوان قرض الحسنه می‌‌گرفت و به نيازمندان قرض می‌‌داد. او در قم مركزي را براي رسيدگي به ايتام تأسيس كرد. در يكي از جلسات، مالك قريه حصارشنه (واقع در 12 كيلومتري قم به طرف كاشان در كنار جاده)، همه زمين‌هاي مزرعه خود را براي رسيدگي به امور ايتام تحت نظر آقاي موسوي اهداء كرد. بعد، اين زمين‌ها تحت نظارت حجت الاسلام محمود زاهدي (امام جماعت مسجد امام قم و فرزند مرحوم حضرت آيت الله حاج ميرزا ابوالفضل زاهدي) قرار گرفت و در آن كارخانه يخ سازي و كارخانه شير پاستوريزه تأسيس شد؛ تا بدين وسيله نيازهاي ايتام تأمين شود.

از مرحوم آيت الله همداني نقل شده: «در همان ايام كه مشغول تأسيس مركز ايتام بودم، شبي در عالم خواب ديدم كه شخصي مشغول گودبرداري در زمين مزروعي است. نزد او رفتم و خسته نباشيد گفتم. او گفت: اين قبر حضرت امام علی عليه السلام است. در كنار آن نشستم. پس از چند دقيقه، ناگاه ديدم حضرت علي عليه السلام می‌‌خواهد از قبر خارج شود. دستش را گرفتم و او را كمك كردم و از قبر بيرون آمد».

همچنين استاد موسوي همداني، در آبادي جابان (نزديك دماوند) خدمات اجتماعي و رفاهي متعددي مانند ساختن مسجد، پل، نهر آب و... داشت كه از سال‌ها قبل تاكنون، مورد بهره‌برداري مردم است.[۲۲]

سفر به كشورهاي خارج

استاد موسوي همداني، شش بار براي انجام مراسم حج و عمره، به مكه مكرمه و مدينه منوره مشرف شد، سه بار به عتبات عاليات سفر كرد. يك بار به كشور اردن و يك بار به كشور مصر مسافرت كرد.

درباره انگيزه استاد از سفر به مصر چنين نقل شده است: «در يكي از سفرها به مكه به اميد آن كه خداوند حج مرا بپذيرد و مرا از خدام حرم قرار دهد، تصميم گرفتم نهايت تلاش و توان خود را براي خدمت به زائران و دستگيري نيازمندان، بكار گيرم. روزي ديدم يك نفر خارجي سالخورده در سرزمين مني بر اثر پيري و ضعف و تشنگي در كناري افتاده و كسي به فريادش نمی‌‌رسد. نزد او رفتم و او را بلند كرده و به محل اقامت خود آوردم. آب به او نوشاندم، سر و صورت و پاهايش را شستم، تا اين كه حالش خوب شد. بعد به او گفتم اگر می‌‌خواهيد، می‌‌توانيد برويد. گفت: می‌‌خواهم ساعتي در اين جا باشم، تا انسانيت را در شما بنگرم. او از اين عمل انساني بسيار شادمان بود؛ به گونه‌اي كه مرا نزد كاروان خود برد، بسيار از من تمجيد كرد و سپس مرا به مصر دعوت نمود. من هم قول مساعد به او دادم. سال بعد، نيز كه براي حج عازم بودم، از آن جا با هواپيما به مصر رفتم و به منزلش كه در محله بولاق قاهره قرار داشت، روانه شدم. استقبال گرمی ‌‌از من كرد و يك هفته مرا در مصر نگه داشت و مرا به ديدار اماكن فرهنگي و تاريخي و مذهبي برد.

كرامت عجيب

استاد همداني در ادامه سخن می‌‌گويد: در يكي از سفرها به طور غيرمترقبه، تنها براي حج به مكه مشرف شدم. هر روز در مسجدالحرام به ترجمه تفسيرالميزان و عبادت و قرائت قرآن اشتغال داشتم. هر وقت گرسنه می‌‌شدم، به بازار می‌‌رفتم و اندكي غذا می‌‌گرفتم و خود را سير می‌‌كردم و شب، روي قطعه كارتوني در بازار می‌‌خوابيدم. هوا گرم بود. با قطعه مقوايي خود را خنك می‌‌كردم. پس از مراسم حج به مدينه رهسپار شدم و يكي از دوستان، مرا به خانه خود دعوت كرد. در آن جا يك كودك مشغول بازي بود. دوستم از آن كودك پرسيد: نامت چيست؟ كودك پاسخ نداد. من به دوستم گفتم: نام اين كودك، تقي است! ناگهان در هماندم مادرش آمد و خطاب به كودك گفت: «تقي! بيا» شگفت زده شدم كه چگونه به اين حالت رسيده‌ام. وقتي كه به ايران مراجعت كردم، اين حادثه را در منزل مرحوم آيت الله سيد جلال طاهر شمس گلپايگاني به ايشان گفتم، در همين وقت كودكي كه سنش حدود يك سال و نيم بود پرده را كنار زد و وارد اتاق شد، آقاي طاهر شمس از من پرسيد: نام اين كودك چيست؟ گفتم: احمد. گفت: آري، نامش احمد است. منظور استاد از نقل اين ماجرا اين بود كه انسان می‌‌تواند با بريدن از تعلقات دنيا و ارتباط مخلصانه با خداوند به چنين حالاتي دست يابد.[۲۳]

انديشه سياسي

موسوي همداني، همزمان از همان آغاز انقلاب در سال 1342 ش. بسياري فراز و فرودهاي انقلاب، در كنار امام خميني حضور داشت. او قبل و بعد از انقلاب، در درس‌هاي فقهي و اصولي امام خميني شركت می‌‌كرد و با ياران بزرگ انقلاب آيات بزرگوار: شهيد سيد محمدرضا سعيدي، شهيد سيد محمد بهشتي، ميرزا علي مشكيني، محمد شاه‌آبادي و مرحوم شيخ عبدالرحيم رباني شيرازي رابطه قوي داشت و در نشر و تبليغ برنامه‌هاي انقلاب اسلامي، پرتلاش و كوشا بود. نمونه‌هاي زير گواه روشني بر فعاليت‌هاي انقلابي او است:

1. پس از پيروزي انقلاب اسلامی ‌‌مسؤليت پاسخ به نامه‌ها را در دفتر امام خميني در قم بر عهده گرفت و اين وظيفه را تا آن هنگام كه امام در قم بودند ادامه داد.

2. مدت دو سال از طرف امام، مسؤليت امامت جمعه شهر نراق را بر عهده گرفت و با شخصیت هاي مبارزي همچون آيات و حجج الاسلام: عراقچي همداني، سيد ابوالحسن موسوي همداني و مرحوم سيد حسين شوريني در حوزه علميه قم در راستاي انقلاب، همكاري می‌‌كرد.[۲۴]

3. در ميان خاطرات آيت الله موسوي، گاه مطالبي از علامه نقل شده كه نشان می‌‌دهد هر دو توجه ويژه‌اي به تحولات سياسي داشته‌اند. آقاي موسوي در ضمن مصاحبه‌اي در رابطه با علامه طباطبايي فرمود: «در طي 35 سال ارتباطم با ايشان، او هيچ گاه از كسي بدگويي نكرد، جز بدگويي از دربار و رژيم طاغوت».[۲۵]

نيز می‌‌فرمود: «علامه طباطبايي از پيروزي انقلاب به حدي خوشحال بود كه نمی‌‌توانست از اظهار آن خودداري كند. روزي به من فرمود: دلم می‌‌خواهد رژه ارتشيان را در برابر حضرت امام در قم ببينم. وقتي صداي موزيك ارتشيان در برابر حضرت امام برخاست، عبا را بر دوش انداخت و جلو در منزلش، مدتي طولاني به تماشاي رژه ايستاد و مكرر می‌‌فرمود: چقدر جالب است!». استاد همداني، درباره تفسيرالميزان و مسئله سياست می‌‌گفت: «كمتر مسئله‌اي از مسائل حكومتي و اجتماعي و سياسي اسلام است كه در تفسير الميزان، بررسي نشده باشد».[۲۶]

ارتباط با امام خميني

مرحوم آيت الله موسوي نقل كرده است: «يك روز با مرحوم آيت الله حاج آقا مصطفي (فرزند امام خميني) مسجد جامع همدان ملاقات كردم كه اثاثيه مورد نياز امام را كه در آن وقت در همدان بود، به همدان آورده بود. ايشان را به منزل بردم. سپس به طرف عباس آباد همدان حركت كرديم. وقتي خواستيم از بيراهه به بالاي تپه عباس آباد برويم، آقا مصطفي پرسيد: چرا از بيراهه برويم؟ گفتم: در راه اصلي چند قهوه‌خانه وجود دارد و معمولاً در آن جا افراد نابابي هستند كه صلاح نيست ما در آن جا عبور كنيم. آقا مصطفي بدون توجه به حرف بنده از همان راه اصلي حركت كرد. من هم همراه او بودم. وقتي به جلو يكي از قهوه‌خانه‌ها رسيديم، ناگاه ديدم تمام جمعيت حاضر در آن جا نزد حاج آقا مصطفي آمدند و دست ايشان را بوسيدند و خيلي به ايشان احترام نمودند. از ايشان پرسيدم: چنين صحنه‌اي را تا به حال نديده بودم. اين ها شما را از كجا می‌‌شناسند؟ حاج آقا مصطفي فرمود: ما ديروز از قم به همدان رسيديم و به اتفاق آقاي لواساني و آقاي مرواريد به اين جا آمديم. وقتي من جلو قهوه‌خانه رسيدم، جمعيتي را در آن جا ديدم كه مشغول عيش و نوش هستند. با صداي بلند قهوه چي را صدا زدم گفتم: «عرق داري؟» همه حاضران تعجب كردند كه يك روحاني از عرق می‌‌پرسد؟ همه حاضران قهوه‌چي را تشويق كردند كه بگو: دارم. سرانجام جواب داد: دارم حاج آقا بفرماييد! من گفتم: پس كتت را بپوش كه سرما نخوري (منظورم عرق بدنش بود). با همين يك كلمه و برخورد مناسب، اين آقايان به دور من جمع شده و به من لطف می‌‌كنند».[۲۷]

5. استاد موسوي، تحريرالوسيله امام خميني قدس سره را از عربي به فارسي در چهار جلد ترجمه كرد كه تاكنون چندين بار به چاپ رسيده است. ايشان می‌‌فرمود: خدمت امام خميني قدس سره رفتم و عرض كردم: می‌‌خواهم تحريرالوسيله را ترجمه كنم؛ آيا اجازه می‌‌دهيد؟ فرمود: هر چه صلاح می‌‌دانيد، انجام دهيد.» اين پاسخ امام بيانگر هوشياري و تيزبيني حضرت امام است.

6. استاد موسوي همداني می‌‌فرمود: حضرت امام خميني قدس سره علاقه فراوان به من داشتند، هر وقت به ملاقاتش می‌‌رفتم، بسيار خوشحال می‌‌شد. روزي ايشان را در جماران، بيرون از اتاق، در هواي سرد ديدم. شتابان به محضرش رفتم و به خودم جرئت دادم و از روي دلسوزي عرض كردم: «آقا! هوا سرد است، مقداري به فكر سلامتي خودتان باشيد.» آقا تا مرا ديدند، پيش از من سلام داد. جواب سلام را دادم، ولي بسيار شرمنده شدم. در اين ملاقات هنگامی ‌‌كه تواضع زيباي امام را مشاهده كردم، به راستي حيرت زده شدم كه آن بزرگوار با آن همه مقام اين گونه با من برخورد كرد.[۲۸]

استاد موسوي، در مصاحبه‌اي ديگر درباره مقام والاي امام خميني قدس سره چنين می‌‌گويد: امام عظيم الشأن رضوان الله عليه حجت خدا در بين ما بود. ما با داشتن امام خميني، اين نسخه زنده اسلام، به هيچ واعظي نياز نداريم. من نمی‌‌توانم اين مرد بزرگ را توصيف كنم؛ خدا می‌‌داند كه چقدر عظمت داشت! غير از ائمه هدا عليهم السلام ما كسي را به اين عظمت سراغ نداريم».[۲۹]

7. يكي ديگراز خاطرات استاد موسوي كه مربوط به عصر مرجعيت آيت الله بروجردي است، نشان می‌‌دهد كه استاد سال ها قبل از قيام امام، شيفته علم و كمال امام شده بود. استاد می‌‌گفت: «هنگامی ‌‌كه كتابي به صورت رمان نوشتم و با استادم آقاي كمالوند خرم‌آبادي، بعد از نماز مغرب و عشا به خانه آيت الله بروجردي رفتم، آيات عظام: گلپايگاني، كمالوند، حائري كرماني، فاضل قفقازي و امام خميني در آن جا حضور داشتند و پيرامون استفتايي گفتگو می‌‌كردند؛ تا آقاي بروجردي بيايد. استفتا درباره نگهداري راديو در منزل بود. به ياد دارم همه حاضران به اتفاق نظر دادند: «حرام است»؛ ولي مرحوم امام فرمود: اين طور جواب دادن، آبروي شيعه را می‌‌برد؛ زيرا امروز مردم دنيا مرعوب اين اختراع هستند. آن وقت عده‌اي در گوشه‌اي آن را تحريم كنند. دنيا به آنان و دين و مذهب آنان می‌‌خندد؛ بلكه بايد نوشت: «از آن جا كه در كشور ما از اين وسيله به طور غلط بهره‌برداري می‌‌شود و از اين راه جوانان را به فساد می‌‌كشانند، لذا نگهداري‌اش در منزل حرام است.» چيزي نگذشت كه مرحوم آيت الله بروجردي وارد شد. من از همان وقت به بينش حكيمانه و عظمت فكري امام پي بردم.[۳۰]

ويژگي‌هاي اخلاقي و عرفاني

مرحوم آيت الله موسوي همداني از نظر اخلاقي و معنوي، داراي ويژگي‌هايي در سطح بالا بود كه در اين جا نظر شما را به چند نمونه جلب می‌‌كنم: زهد و پارسايي: او بسيار ساده می‌‌زيست و از زرق و برق دنيا دوري می‌‌جست و به تعبير يكي از شاگردانش: «او فارغ از دنيا بود.» او با اين كه می‌‌توانست از موقعيت برجسته خود، استفاده فراوان كند، ولي به همه پشت كرد و موقعيت خود را پلي براي خدمات اجتماعي و رسيدگي به امور ايتام و مستضعفين و گره‌گشايي از مشكلات مردم قرار داد. نظر اين بود كه پول بايد در خدمت انسان قرار بگيرد، نه اين كه انسان در خدمت پول باشد. او هميشه خود را از شائبه اين كه او را به عنوان مرجع ديني مطرح كنند، اجتناب می‌‌كرد و كساني را كه چنين تصميمی‌‌داشتند، نهي می‌‌نمود.

وقتي از دوستان و آشنايان او، درباره شرح حال استاد موسوي جويا می‌‌شديم، نخستين سخن آن ها اين بود كه او بسيار بي‌آلايش، زاهد و بي‌تكليف بود و ساده‌زيستي را شيوه زندگي خود قرار داده بود. و همين روحيه باعث شد كه فارغ از هياهوي دنيا، منشأ خدمات فراوان اجتماعي، فرهنگي و سياسي گردد.

شيفته اهل بيت عليهم السلام: او رابطه معنوي و عرفاني بسيار خوبي با خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام داشت؛ به طوري كه شيفته آن ها بود. همواره در جلسات روضه و توسل به آن ها شركت می‌‌كرد و خود اين گونه جلسات هفتگي را برقرار می‌‌كرد. كارهاي فرهنگي او، در مسير و محور صراط اهل بيت عليهم السلام انجام می‌‌شد.

از او در مصاحبه‌اي از نعمت همجواري با حضرت معصومه عليهاالسلام پرسيدند، گفت: «كرامت‌هاي فراوان از اين بي‌بي به ما رسيده؛ نمونه زنده آن همين خانه است كه من در آن ساكن هستم. اين خانه با توسل به حضرت معصومه عليهاالسلام بدست آمده و مهمتر از آن بركاتي است كه اين خانه براي ما داشته. مؤسسه ايتام قم در همين خانه پايه گذاري شد كه از سال 51 تاكنون حدود 25 سال است ايتام قم را تحت پوشش دارد. كتاب‌هايي كه نوشته‌ام همه از بركات اين خانه است كه با توسل به حضرت معصومه عليهاالسلام بدست آمده است.[۳۱]

ايشان وقتي تصميم گرفت كتاب علي عليه السلام در كتب اهل تسنن را بنويسد خود می‌‌گويد: «در اين ايام در عالم خواب ديدم، در مسجدي هستم كه حضرت علي عليه السلام نيز در آن مسجد بود. من از طرف لشكر اسلام مأمور شدم كه بروم به امام علی عليه السلام عرض كنم هم اكنون سه روز است كه لشكر اسلام عقب نشيني می‌‌كنند و جز با آمدن شما قضيه حل نمی‌‌شود؛ شما بايد خودتان شخصاً فرماندهي سپاه را بر عهده بگيريد. به محضرش رفتم و همين سخن را گفتم، فرمود: اسلحه مرا بياوريد تا خودم اقدام كنم. آن گاه حضرت حركت كرد و به آن گردان سپاهي كه من در كنارشان بودم رسيد. زره، كلاه خود، بازوبند و زانوبند آن حضرت را دادم؛ وقتي كه آماده رفتن شدند، عرض كردم: اي اميرمؤمنان! من از چه طريقي از نتيجه جنگ باخبر شوم؟ فرمود: اكنون كه شب است، ان شاءالله روز كه شد، خبر به تو می‌‌رسد».[۳۲]

يكي از بستگان نزديك ايشان كه از شاگردان او نيز بود می‌‌گويد: به ياد دارم هنگامی ‌‌كه همراه استاد موسوي همداني به حرم حضرت معصومه عليهاالسلام می‌‌رفتيم، از همان در كه وارد صحن می‌‌شديم، به خواندن زيارت مشغول می‌‌شد تا كنار ضريح می‌‌رسيد، اخلاص خاصي در چهره او می‌‌ديديم. هر وقت به زيارت مرقد منور حضرت امام رضا عليه السلام می‌‌رفت، با پاي برهنه به سوي حرم حركت می‌‌كرد و می‌‌فرمود: نذر كرده‌ام، پابرهنه به سوي حرم بروم. لذا در فصل زمستان، هنگامی ‌‌كه سخن از رفتن به مشهد به ميان آمد، به خاطر همين، چون نمی‌‌توانست نذر در زمستان با پاي برهنه به حرم برود، از مشهد رفتن صرفنظر می‌‌كرد.[۳۳]

جلسات روضه ايشان، بسيار ساده برگزار می‌‌شد و يكي از سخنرانان آن جلسات، خودش بود. وقتي سخن می‌‌گفت، همه حاضران با علاقه فراوان گوش می‌‌كردند و چون سخنش از دل برمی‌‌خاست، بر دل می‌‌نشست و هنگامی ‌‌كه ذكر مصبيت می‌‌شد، به ويژه هنگام ذكر مصيبت حضرت زهرا عليهاالسلام و امام حسين عليه السلام و حضرت ابوالفضل عليه السلام بسيار گريه می‌‌كرد و صداي گريه‌اش بلند می‌‌شد.

تواضع: اگر با استاد به جلسه‌اي می‌‌رفتيم، در صدر جلسه نمی‌‌نشست، در همان قسمت‌هاي پايين در هر قسمتي كه جا بود، همان جا می‌‌نشست و سعي داشت بدون جلب توجه مردم، در گوشه‌اي بنشيند.[۳۴] هنگامی ‌‌كه براي حج به مكه می‌‌رفت، همه كوشش او اين بود كه خدمتگزار زائران باشد و از خدمت و كمك به زائران لذت می‌‌برد.

توجه به فقرا و محرومان: استاد موسوي توجه خاص به فقرا و محرومان داشت و از اين رو، ستاد مبارزه با فقر، تأسيس نمود. مبلغ كلاني پول در صندوق قرض الحسنه علوي قم گذاشته بود، تا به نيازمندان قرض الحسنه بدهند. از ايشان علت اين كار را پرسيدند: فرمود: «طبق روايات معصومين عليهم السلام صدقه ده برابر ثواب دارد؛ ولي ثواب قرض الحسنه هيجده برابر است.» او مقداري پول نزد قصاب محل گذاشته بود؛ هرگاه بعضي از مستمندان به استاد مراجعه می‌‌كردند، او براي آن قصاب حواله می‌‌نوشت، تا او به آنان كمك كند. براي استاد فرقي نمی‌‌كرد كه آن مستمند از طلاب باشد و يا از افراد عادي ديگر؛ هدف اين بود كه نابساماني ها سامان يابد و گره مشكلات مردم گشوده شود. حتي گاهي از آبروي خود مايه می‌‌گذاشت و با اين كه اهل وام گرفتن نبود، حاضر می‌‌شد براي ديگران وام بگيرد و يا ضامن وام آن ها شود. وقتي از او علت اين كار، سؤال می‌‌شد، می‌‌فرمود: «بايد خدا را شاكر بود كه چنين توفيقي به من داده؛ زيرا بسياري از افراد هستند كه ثروت دارند و يا داراي موقعيت هستند، ولي توفيق خدمت به بندگان خدا را ندارند. تأسيس دارالايتام با آن همه امكانات وسيع نيز در اين راستا بود.

مهر و محبت و ادب: استاد، بسيار خوش اخلاق و پرمحبت بود؛ حتي طاقت نمی‌‌آورد كه حيواني گرسنه يا رنجيده شود. يكي از شاگردانش آقاي سيد احمد ميرشريفي، می‌‌گويد: به ياد دارم تابستان همراه استاد موسوي به روستاي جابان (نزديك دماوند) رفته بوديم. در قسمت تاريك انتهاي باغ، نزديك خانه‌اي كه در آن سكونت داشتيم، صداي ناله سگ بچه‌اي می‌‌آمد. استاد با ادب خاص صدا زد: احمد آقا! حسين آقا! برويد انتهاي باغ ببينيد اگر اين حيوان نياز به غذا دارد، به او غذا برسانيد.[۳۵]

پشتكار و همت: يكي از مهمترين دلايل موفقيت ايشان كه موجب آثار فراوان، از جمله ترجمه تفسير الميزان، شد پشتكار و استقامت ايشان در كارها بود. او را از فرصت‌ها و فراغت‌ها نهايت استفاده می‌‌برد؛ حتي در سفر به مكه و حج، هر فرصتي پيش می‌‌آمد به ترجمه و تفسیر می‌‌پرداخت. شبانه روز به دنبال مطالعه و نوشتن بود. در سال‌هاي آخر عمر به نوشتن حاشيه و شرح بر جواهرالكلام مشغول شد و اين كار را تا حدود شش سال آخر عمر، شب و روز ادامه داد. در نشستي به حضرت آيت الله ميرزا علي مشكيني، گفتند: «تشريف بياوريد تا مشغول نوشتن حاشيه بر جواهرالكلام شويم.» آقاي مشكيني از همت بلند ايشان در آن سن و سال، تعجب كرده بود.[۳۶]

برآورده شدن سه حاجت

استاد به يكي از بستگان گفته بود: «من در يكي از سفرهاي حج، سه حاجت را از درگاه الهي خواستم: خانه وسيع، بدست آوردن عقيق يمني خالص و ملاقات با امام عصر عليه السلام. به دو حاجت اول رسيدم و اما در مورد ديدار با امام عصر عليه السلام فقط فرمود: «وقتي كنار كعبه رسيدم و با خانه خدا روبرو شدم، زبانم بند آمد. هر چه خواستم با خدا راز و نياز كنم نتوانستم. ناگهان ديدم شخصي ظاهراً عرب در كنار من ايستاده و راز و نياز می‌‌كند. گوش دادم، ديدم مدتي طولاني با زبان فصيح عربي با خدا راز و نياز كرد و كلماتش مثل همين دعاهايي بود كه در كتاب دعاها از معصومين عليهم السلام نقل شده است. خوب همين مقدار كافي است».[۳۷]

سيده خانم ميرشريفي، همسر استاد موسوي همداني، نيز نظير اين اتفاق را كه در بيمارستان كامكار قم رخ داد، می‌‌گويد: زماني كه آقاي موسوي در آن جا بستري بود نقل كرد كه سيد بزرگوار و ناشناسي براي احوالپرسي آمده بود و ايشان را دلداري می‌‌داد كه بايد در برابر مشكلات صبر كرد.[۳۸]

از نصايح استاد

استاد موسوي اهل نصيحت بود و سخنانش بر دل می‌‌نشست. چند فراز از نصايح او از اين قرار است: «- حتي به اندازه يك چشم به هم زدن از خدا غافل نباشيم. - هميشه خواسته حضرت حق را بر خواسته خودمان مقدم بداريم. - حتي يك دقيقه از عمر گرانمايه خود را هدر ندهيد. - حتي هنگام غذا خوردن، براي خشنودي خدا بخوريد تا عبادت بشمار آيد؛ با اين نيت كه چنين غذايي موجب توانايي براي كسب علم و معرفت و خدمت به دين خدا و بندگان الهي می‌‌شود. - به عموم مردم، مخصوصاً مبلغان دين و به ويژه دوستداران اهل بيت عليهم السلام احسان كنيد. - روز به روز خود را به زيورهاي فضايل انساني و كمالات مانند صبر، رضا، توكل به خدا، تواضع، قناعت و... بيشتر بياراييد. - هرگز نماز شب را سبك نشمريد و تا می‌‌توانيد با روي گشاده با مردم برخورد كنيد. حداقل هفته‌اي يكبار كتاب‌هايي را كه در آن احاديث خاندان عصمت عليهم السلام است، مطالعه نماييد. - تا می‌‌توانيد به علماي دين احترام نماييد كه موجب بركات فراوان است و از اهانت و بي‌احترامی ‌‌به آن ها بپرهيزيد كه باعث نكبت در دنيا و آخرت می‌‌شود».[۳۹]

رحلت و فرزندان

آيت الله موسوي همداني، از بي‌وفايي و بي‌اعتباري دنيا بسيار سخن می‌‌گفت و به آخرت و لقاي الهي دل بسته و همواره آماده بود. سرانجام در چهارشنبه، هفتم دي 1379 ش. (1421 ق) در سن 77 سالگي (به سال قمري) در بهترين ساعات (صبح عيد فطر، پس از وضو براي نماز)، بر اثر سكته قلبي به فرمان حق لبيك گفت و در بيمارستان كامكار قم به دار باقي شتافت و به آرزوي ديدار با اجداد پاكش نايل گرديد.


رضوان و بهشت جاي بادش × جا در حرم خداي بادش


او از همسر قبلش، مرحومه بتول تحريري، داراي پنج پسر به نام‌هاي علي، مرتضي، حسين، مجتبي و مصطفي و سه دختر به نام‌هاي طاهره، فاطمه و فهيمه شد كه همه از نيكان و يادگاران شايسته‌اي براي پدر بشمار می‌‌روند.

جنازه مطهر او باشكوه كم‌نظير، با حضور علماي بزرگ و شاگردان و گروه‌هاي مختلف مردم به طرف حرم حضرت معصومه عليهاالسلام تشييع شد. پس از طواف در حرم و نماز به وسيله حضرت آيت الله حسين نوري مدظله در راهروي سوم بين صحن نو و صحن عتيق به خاك سپرده شد. رسانه‌ها از راديو و تلويزيون و روزنامه‌ها، خبر رحلت او را مخابره كردند و مراجع عاليقدر، شوراي مديريت حوزه، بازاريان و شاگردانش با تشكيل مجالس ترحيم متعدد و شركت در آن مجالس، از روح پاك و بلند او تجليل شايان كردند.

نوشته لوح قبر

بر روي سنگ قبر او چنين نوشته شده است: «مرقد آيت الله سيد محمدباقر موسوي همداني، مترجم تفسير كبير الميزان، فرزند حجت الاسلام سيد هادي گروسي. تولد 1302. وفات: 7/10/1379».[۴۰] رحمة الله عليه، و اعلي الله درجته.

پانویس

  1. منظور، مدرسه آخوند كوچك است كه در محله حاجي آباد همدان قرار گرفته است.
  2. برگرفته از بيانات آيت الله علي عراقچي همداني و نوار پياده شده از سخنراني مرحوم استاد آقاي موسوي، ص 14.
  3. الهداية الي المرام من مبهمات جواهرالكلام، آيت الله سيد محمدباقر موسوي، ج 1، مقدمه.
  4. روزنامه جمهوري اسلامي، ش 4457، تاريخ 73/7/25، ص 12.
  5. برگرفته از سخنراني آن مرحوم، كه از نوار پياده شده، ص 14.
  6. برگرفته از دست نوشته‌هاي يكي از شاگردان ايشان حجت الاسلام سيد احمد ميرشريفي، ص 4.
  7. آيت الله العظمی ‌‌حاج آقاي حسين بروجردي در چهاردهم محرم سال 1364 ق. (9 دي ماه 1323 ش) وارد قم شد و تا آخر عمر (سال 1380 ق) در قم بود و در همين سال رحلت كرد.
  8. الهداية الي المرام، ج 1، مقدمه، ص كد.
  9. برگرفته از نوار مصاحبه مرحوم آيت الله ستوده.
  10. روزنامه جمهوري اسلامي، ش 4457، تاريخ 73/7/25، ص 12.
  11. فصلنامه ميراث جاويدان، سال اول، شماره اول، بهار 1372، ص 25.
  12. الهداية الي المرام، ج 1، مقدمه، ص كح و كط.
  13. فصلنامه ميراث جاودان، ص 22 و 23.
  14. روزنامه جمهوري اسلامي، صحيفه حوزه، تاريخ 79/11/24، ص 6.
  15. يادها و يادگارها، علي تاجديني، ص 99.
  16. فصلنامه ميراث جاودان، سال اول، شماره اول، ص 25.
  17. اقتباس از همان مدرك، ص 24؛ ترجمه الميزان، ج 2، ص 285.
  18. الهداية الي المرام، مقدمه، ص كح.
  19. فصلنامه، ص 23 و 24.
  20. مجله كوثر، سال اول، شماره 10، ص 7.
  21. الهداية الي المرام، مقدمه، ص كد و كح.
  22. همان، ص كو و كذ.
  23. همان، ص لب.
  24. همان، ص ل.
  25. روزنامه جمهوري اسلامي، صحيفه حوزه، تاريخ 79/11/24، ص 6.
  26. فصلنامه ميراث جاويدان، سال اول، ش 1، سال 1372، ص 23.
  27. روزنامه جمهوري اسلامي، صحيفه حوزه، 79/11/24، ص 7.
  28. روزنامه جمهوري اسلامي، صحيفه حوزه، 79/11/24، ص 7.
  29. روزنامه جمهوري اسلامي، شماره 4457، تاريخ 1373/7/25، ص 12.
  30. برگرفته از دست نوشته‌هاي آقاي سيد احمد ميرشريفي، ص 2 و 11.
  31. فصلنامه ميراث جاودان، سال 1، ش 1، سال 1379؛ مجله كوثر، سال 1، ش 10، ص 7.
  32. الهداية الي المرام، مقدمه، ص كح.
  33. برگرفته از دست نوشته‌هاي آقاي سيد احمد ميرشريفي، ص 7 و 8.
  34. برگرفته از دست نوشته‌هاي آقاي سيد احمد ميرشريفي، ص 7 و 8.
  35. همان، ص 9.
  36. همان، ص 9.
  37. برگرفته از سخنراني آن مرحوم كه از نوار پياده شده، ص 28.
  38. برگرفته از دست نوشته‌هاي آقاي سيد احمد ميرشريفي، ص 10.
  39. برگرفته از دست نوشته‌هاي آقاي سيد احمد ميرشريفي، ص 10.
  40. گرچه سال تولد او، چنان كه در مقدمه كتاب الهداية الي المرام، آمده، سال 1304 است، اما به نظر می‌‌رسد همين درست باشد؛ زيرا آن مقدمه تحت نظر شخص ايشان نوشته شده است. شايد اين دوگانگي، بر اساس دوگانگي سال حقيقي تولد، و سال مضبوط در شناسنامه رخ داده است.

منابع

محمد محمدي اشتهاردي، ستارگان حرم، جلد 15، صفحه 237-266