هاشم بن عبد مناف

از دانشنامه‌ی اسلامی
(تغییرمسیر از هاشم)
پرش به: ناوبری، جستجو

او نياى دوم پيامبر اسلام بود كه نامش «عمرو» و لقبش «علاء» بود. وى با عبدشمس همزاد است و دو برادر ديگر او «مطلب» و «نوفل» مى باشد.

تولد هاشم[ویرایش]

ميان اهل تاريخ معروف است كه: هاشم با عبدشمس توأم (دوقلو) بوده و هنگام تولد، انگشت هاشم به پيشانى برادرش، عبدشمس چسبيده بود. موقع جدا كردن، خون سرشارى جارى شد و اين پيشامد سبب شد كه مردم آن را به فال بد گيرند.[۱]

حلبى در سيره خود مى نويسد: اين فال بد، اثر خود را بخشيد، زيرا جنگ و خونريزى پس از اسلام، ميان بنى عباس از فرزندان هاشم و بنى اميه - كه از صلب عبدشمس بودند - حكم فرما بود.[۲]اما این داستان اساساً ساختگی است [۳]

گويا نويسنده سيره، وقايع جانگداز فرزندان على را ناديده گرفته است؛ در صورتى كه آن صحنه هاى خونين كه فرزندان اميه با ريختن خون هاى پاك فرزندان پيامبر به وجود آوردند، زنده ترين گواه بر وجود خصومت ميان اين طايفه است، ولى معلوم نيست چرا اين نويسنده، از اين جريان ها نامى نبرده است؟

يكى از خصوصيات اولاد «عبدمناف» - كه در اشعار و ادبيات عرب منعكس است - اين است كه آن ها در نقاط مختلف جان سپرده اند: مثلا «هاشم» در غزوه، «عبدشمس» در مكه، «نوفل» در خاك عراق و «مطلب» در خاك يمن جان سپرده اند.[۴]

اخلاق هاشم[ویرایش]

يك نمونه از اخلاق «هاشم» اين است كه هر موقع هلال «ذى الحجه» ديده مى شد؛ بامدادان به سوى كعبه مى آمد و به ديوار كعبه تكيه كرده و خطبه اى به شرح زير مى خواند:

گروه قريش! شما عاقل ترين و شريف ترين گروه عرب هستيد. نژاد شما بهترين نژادها است. خدا شما را در كنار خانه خود جاى داده و اين فضيلت را براى شما از ميان ساير فرزندان اسماعيل اختصاص داده است. هان، اى قوم من! زائران خانه خدا در اين ماه، با شور عجيبى به سوى شما روى مى آورند، آنان مهمانان خدايند، پذيرائى آن ها بر عهده شما است. در ميان آن ها افراد تهى دست - كه از نقاط دور دست مى آيند - بسيار است.

سوگند به صاحب اين خانه، اگر قدرت و توانايى داشتم كه از مهمانان خدا پذيرائى كنم، هرگز از شما تقاضاى كمك نمى كردم، ولى فعلا آن چه مقدورم هست و از راه حلال كسب كرده ام در اين راه مصرف مى كنم و شما را سوگند مى دهم به احترام اين خانه، مبادا كسى مالى را بذل كند كه آن را از راه ستم به دست آورده است، يا در دادن و بذل آن دچار ريا يا اكراه و اجبار گردد و اگر كسى در مساعدت، رضايت خاطر نداشته باشد از انفاق خوددارى نمايد.[۵]

زمامدارى هاشم از هر جهت به سود مكيان بود و در بهبود وضع زندگى مردم تأثير زياد داشت. در سال هاى قحطى كرم و جوانمردى او مانع از آن بود كه مردم رنج قحطى را احساس كنند.

از گام هاى برجسته او در راه بالا بردن بازرگانى مكيان، پيمانى بود كه با امير «غسان» بست. اين اقدام سبب شد كه برادرش «عبدشمس» با امير حبشه و «مطلب» و «نوفل» دو برادر ديگر وى، با امير «يمن» و شاه «ايران» معاهده ببندند تا كالاهاى بازرگانى دو طرف، با كمال آزادى و اطمينان به كشور يك ديگر صادر شود؛ اين معاهده، مشكلات زيادى را حل كرد و بازارهاى زيادى را در مكه پديد آورد كه تا طلوع ستاره اسلام باقى بود.

علاوه بر اين، از كارهاى پرسود «هاشم» پى ريزى مسافرت قريش در تابستان به سوى «شام» و در زمستان به جانب «يمن» بود و اين شيوه تا مدتى پس از طلوع اسلام نيز ادامه داشت.

حسادت امية بن عبدشمس[ویرایش]

«اميه» فرزند عبدشمس، برادرزاده «هاشم» بر عظمت و بزرگى عموى خود حسد ورزيد و با بذل و بخشش، خواست قلب هاى مردم را به سوى خود جلب كند، ولى على رغم كوشش ها و كارشكنى هاى زياد، نتوانست روش «هاشم» را تعقيب كند و بدگويى هاى وى، بر عظمت و عزت هاشم افزود.

آتش حسد در درون «اميه» زبانه مى كشيد، سرانجام عموى خود را وادار كرد تا پيش بعضى از دانايان عرب (كاهن) بروند و هر كدام مورد تحسين او قرار گرفت، زمام امور را به دست گيرد. عظمت «هاشم» مانع از اين بود كه با برادرزاده خود به نزاع برخيزد، ولى اصرار «اميه» وى را مجبور كرد كه با دو شرط به اين كار اقدام كند:

  1. هر كدام از اين دو نفر كه محكوم شود، صد شتر سياه چشم در روزهاى حج قربانى كند.
  2. شخص محكوم بايد ده سال از مكه بيرون برود.

از حسن اتفاق داناى عرب (كاهن عسفان)، تا چشمش به هاشم افتاد، زبان به مدح وى گشود و طبق قرارداد، «اميه» مجبور شد جلاى وطن كند و ده سال در شام اقامت گزيند.[۶]

آثار اين حسد موروثى 130 سال، پس از اسلام نيز ادامه داشت و جناياتى به بارآورد كه در تاريخ بى سابقه است. داستان گذشته، علاوه بر اين كه آغاز عداوت دو طايفه را روشن مى كند؛ علل نفوذ امويان را در محيط شام نيز واضح مى سازد و معلوم مى شود كه روابط كهن امويان با اهالى اين مرز و بوم، مقدمات حكومت امويان را در اين مناطق فراهم ساخته بود.

ازدواج هاشم[ویرایش]

«سلمى» دختر «عمرو خزرجى» زن شريفى بود كه از شوهر خود طلاق گرفته و حاضر نبود با كسى ازدواج كند. «هاشم» در يكى از مسافرت هاى خود به شام، موقع مراجعت در يثرب (مدينه)، چند روزى اقامت گزيد و از «سلمى» خواستگارى كرد.

عظمت و بزرگى «هاشم» و ثروت و جوانمردى او و نفوذ كلمه وى در ميان قريش، توجه او را جلب كرد و با دو شرط حاضر شد با وى ازدواج كند:

يكى از آن دو شرط اين بود كه موقع وضع حمل، در ميان قوم خود باشد. مطابق اين قرارداد پس از آن كه مدتى با «هاشم» در مكه به سر برد، موقع ظهور آثار حمل به «يثرب» مراجعت كرد و در آن جا پسرى آورد، او را «شيبه» نام نهادند كه بعدها به نام «عبدالمطلب» مشهور شد و علت اين لقب را مورخان چنين مى نويسند: وقتى هاشم احساس كرد كه آخرين دقايق عمر خود را مى گذراند، به برادر خود «مطلب» چنين گفت: برادر! أدرك عبدك شيبة، يعنى غلام خود شيبه را درياب. چون «هاشم» (پدر شيبه) فرزند خود را غلام «مطلب» خوانده بود؛ از اين رو، وى به نام عبدالمطلب اشتهار يافت.

گاهى مى گويند: روزى يك نفر از مكيان، از كوچه هاى يثرب عبور مى كرد، ديد تعداد زيادى از بچه ها تيراندازى مى كنند، هنگامى كه يكى از بچه ها مسابقه را برد، فورا گفت: انا ابن سيد البطحاء، منم فرزند آقاى مكه. مرد مكى، پيش رفت و پرسيد: تو كيستى؟ جواب شنيد شيبه فرزند هاشم بن عبدمناف.

آن مرد پس از مراجعت از يثرب به مكه «مطلب» برادر هاشم و رئيس مكه را از جريان آگاه ساخت. عمو، به فكر برادرزاده خود افتاد، از اين جهت رهسپار «يثرب» شد. قيافه برادرزاده كه قيافه برادر را در نظر «مطلب» مجسم مى كرد، موجب شد كه اشك از چشمان «مطلب» سرازير گردد و بوسه هاى شور و شوق را رد و بدل كنند.

مقاومت مادر و ممانعت او از بردن فرزند وى، تصميم برادر را مؤكد و محكمتر كرد.

سرانجام، «مطلب» به آرزوى خود رسيد و پس از دريافت اجازه از طرف مادر، «شيبه» را بر ترك اسب خود سوار كرد و عازم مكه گرديد. آفتاب سوزان عربستان در راه، صورت نقره فام برادرزاده را تيره و لباس هاى او را فرسوده و كهنه ساخت. از اين رو، مكيان موقع ورود «مطلب» به مكه، گمان كردند كه اين جوان، غلام مطلب است و به يكديگر مى گفتند: اين جوان (شيبه) غلام مطلب است؛ با اين كه «مطلب» مكرر مى گفت: مردم! اين برادرزاده من است. اين توهم و گفتار كار خود را كرد و سرانجام برادرزاده مطلب به لقب «عبدالمطلب» معروفيت يافت.[۷]

گاهى گفته مى شود: علت اين كه وى را عبدالمطلب خواندند اين بود كه وى، در دامان پرمهر عموى خود «مطلب» پرورش يافته بود و در عرف عرب به منظور تقدير از خدمت هاى مربى، چنين كسانى را غلام آن شخص مى خواندند.

پانویس[ویرایش]

  1. تاريخ طبرى، ج 2، ص 13.
  2. سيره حلبى، ج 1، ص 5.
  3. د. اسلام، چاپ دوم، ذیل مادّه
  4. همان.
  5. همان، ج 1، ص 6-7.
  6. الكامل في التاريخ، ج 2، ص 10.
  7. همان، ج 2، ص 6؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 8-9 و سيره حلبى، ج 1، ص 8.

منابع[ویرایش]