منابع و پی نوشتهای متوسط
جامعیت مقاله متوسط
کیفیت پژوهش متوسط است
مقاله مورد سنجش قرار گرفته است

ابو سلمه خلال

از دانشنامه‌ی اسلامی
پرش به ناوبری پرش به جستجو


«حفص بن سلیمان» معروف به «ابوسَلَمه خَلّال» (م، ۱۳۲ ق)، داعی بزرگ عباسی است که در براندازی خلافت اموی و به قدرت رسیدن عباسیان در عراق بسیار مؤثر بود. ابوسلمه، در واگذاری خلافت بین اولاد عباس و اولاد امام علی علیه‌السلام مردد بود، اما سرانجام با ابوالعباس سفاح بیعت نمود.

زندگی‌نامه

برخی ابوسلمه حفص بن سلیمان خلّال را از بنی مُسْلیه، تیره‌ای از بنی حارث بن کعب، دانسته‌اند.[۱] چنانکه محمد بن علی بن عبدالله بن عباس، در وصیت خود به ابراهیم امام، ابوسلمه را از بنی مسلیه خوانده است و همین بنو مسلیه بودند که گفته‌اند امر دعوت، نخست در میان ایشان پا گرفت و هم ایشان در گسترش دعوت عباسیان نقش عمده داشتند. با توجه به آنکه همۀ مورخان ابوسلمه را از موالی دانسته و گفته‌اند که با او به فارسی سخن می‌گفته‌اند و نیز اعتمادی که عباسیان در انتخاب داعیان به ایرانیان داشتند، ‌ایرانی بودن او دور نمی‌نماید.

نسبت خلّال که به ابوسلمه داده‌اند، از دیرباز محل پرسش بوده است. برخی گفته‌اند که مردی صراف بود و دکانهایی نیز در کوفه داشت که در آنها سرکه (= خَلّ) خرید و فروش می‌شد.[۲] به هر روی، ابوسلمه از توانگران کوفه بود و بعدها برای پیشرفت دعوت عباسی از بذل مال دریغ نکرد.[۳] و نیز گفته‌اند ابومسلم را ـ که به بندگی خریده بود ـ نخست چندی در دکان خویش به کار صرافی گماشت.[۴]

چگونگی آغاز ارتباط ابوسلمه با دعوت عباسی براساس منابع گوناگون، مختلف است. در کتاب «اخبارالدولة العباسیة» که حاوی دقیق‌ترین گزارشها در این باره است، نقش ابوسلمه را در مقایسه با سایر منابع، بسیار برجسته‌تر می‌یابیم. در زمان محمد بن علی بن عبدالله بن عباس، هنگامی که نخستین داعیان و پیروان دعوت عباسی، شناسایی می‌شدند و نامشان نوشته می‌شد، ابوسلمه نیز در میان آنان بود. آنگاه محمد بن علی، کار سرپرستی داعیان را بر عهدۀ بکیر بن ماهان نهاد و او را گفت تا به سوی خراسان رود و از شیعیان بیعت و خمس بستاند و ابوسلمه در این زمان همراه وی بود، اما به هنگام قیام زید بن علی در ۱۲۲ ق. ابوسلمه در کوفه به سر می‌برد. چون محمد بن علی را مرگ فرا رسید، پسرش ابراهیم امام را به همبستگی با بکیر بن ماهان و سپس ابوسلمه سفارش کرد.[۵]

پس از مرگ محمد بن علی (۱۲۵ ق)، ابراهیم امام که به وصیت پدرش رهبری دعوت را برعهده گرفته بود، بکیر بن ماهان را به خراسان فرستاد تا خبر مرگ محمد بن علی و جانشینی وی را به نقیبان و داعیان برساند و کسانی را نیز از ایشان برای ملاقات با ابراهیم برانگیزد. اینان نخست به کوفه آمدند و سپس همراه ابوسلمه برای ملاقات با ابراهیم به مکه رفتند. ابوسلمه از آنجا با ابراهیم به سوی شراة (که جایگاه عباسیان بود) به راه افتاد.

آنگاه ابراهیم از بکیر خواست که جامه و درفش سیاه گرداند و برای ابلاغ این شعار، به خراسان بازگردد، بکیر و ابوسلمه از نزد ابراهیم به کوفه بازگشتند. گفته‌اند در کوفه، بکیر را به سبب دینی که بر گردن داشت، دستگیر کردند، اما بعید نیست که علت دستگیری او برملاشدن فعالیتهایش بر ضد امویان باشد. به هر روی، وی ابوسلمه را ۳ درفش سیاه سپرد که یکی را به مرو و دیگری را به جرجان و سومی را به ماوراءالنهر ببرد. ابوسلمه به خراسان رفت و از نزاعی که میان اعراب مضری و یمانی خراسان در گرفته بود، سود جست و با پراکندن درفهشای سیاه، دعوت عباسی را گسترش داد. ابوسلمه چون پس از ۴ ماه از سفر خراسان بازگشت، بکیر را که هنوز در زندان بود، با پرداخت دین او رهانید، اما بکیر اندکی بیش زنده نماند و پیش از مرگ، ابوسلمه را به سرپرستی داعیان گماشت و آن را به آگاهی ابراهیم نیز رسانید. ابراهیم هم در نامه‌ای از ابوسلمه خواست که رشتۀ کارها را در دست گیرد.[۶] بر پایۀ گزارشهای دیگر، بکیر پیش از محمد بن علی درگذشت و این محمد بن علی بود که ابوسلمه را به سرپرستی امور داعیان، پس از بکیر منصوب داشت.[۷]

در زمان یوسف بن عمر ثقفی (م، ۱۲۷ ق) حاکم عراق، ابوسلمه مدتی به همراه چند تن از طرفداران آل عباس در زندان بود. پس از آن با ابومسلم به فرمان ابراهیم همراه با ابومسلم که با زندانیان و دیگر مخالفان در کوفه ارتباط داشت، راهی خراسان شد. در خراسان به دیدار شیعیان رفت و گفت تا ۱۳۰ ق. خود را آمادۀ قیام کنند و سلیمان بن کثیر را به سرپرستی شیعیان خراسان گماشت و سپس همراه ابومسلم به کوفه بازگشت و در دیدار با ابراهیم، مال فراوانی را که از خراسانیان گرد آورده بودند، تسلیم ابراهیم کردند. ابراهیم، پس از این، کار نظارت بر دعوت را در ولایات مرکزی و شرقی ایران به ابومسلم و ولایات عراق و جزیره و شام را به ابوسلمه سپرد.[۸]

ابوسلمه و ابومسلم در طول دعوت با هم در ارتباط بودند و ابوسلمه از جانب ابراهیم، دستورهایی برای ابومسلم صادر می‌کرد. در مدتی که سپاه خراسان به فرماندهی قحطبة بن شبیب طائی عازم کوفه بود، ابوسلمه با نامه او را هدایت می‌کرد و چون در این زمان، ابن هبیره، امیر اموی عراق، به پیکار با قحطبه بیرون شد، ابوسلمه داعیان و رسولانی نزد اعراب بدوی اطراف کوفه و بصره فرستاد و طمع ایشان را به غارت و تحصیل غنایم، بر ضد شامیان برانگیخت و چون خبر یافت که قحطبه با لشکر از فرات گذشته (۱۳۲ ق)، به محمد بن خالد قسری پیغام فرستاد که جامۀ سیاه پوشد و با کسانش قیام کند و به دیگر سران قابل در کوفه نیز پیغامهای مشابهی فرستاد.

محمد بن خالد قسری در کوفه بر منبر رفت و مروان حمار را از خلافت بینداخت و مردم را به خلافت خاندان پیامبر (ص) خواند و همگان با او بیعت کردند. در این میان، ابوسلمه که گویا هنوز در کوفه پنهان می‌زیست، برای محمد بن خالد پیغام فرستاد که بر در خزانۀ بیت المال مهر نهد و واقعه را به قحطبه آگهی داد، اما قحطبه پیش از رسیدن به کوفه کشته شد و پسر او حسن سپاه را به کوفه، نزد ابوسلمه راهبری کرد و کار را به او سپرد. چون خراسانیان به کوفه رسیدند، همگان ابوسلمه را می‌جستند و وقتی او را می‌یافتند، به احترام دستش را می‌بوسیدند و هر کدام از لشکریان که به یکدیگر می‌رسیدند، به فارسی می‌پرسیدند: «تو ابوسلمه دیدی؟» و اگر او پاسخ مثبت می‌داد، او را به سبب زیارت ابوسلمه، در بر می‌گرفتند و می‌بوسیدند.

ظهور ابوسلمه در کوفه به روز ۱۰ محرم ۱۳۲ ق. بود.[۹] صبح روز بعد ابوسلمه در لشکرگاه همگان را گرد آورد و در خطبه‌ای که خواند، مردم را به پیروزی بر بنی‌امیه مژده داد و گفت که بر مواجب لشکریان خواهد افزود و گفته‌اند که لشکریان به فارسی به او پاسخ می‌دادند. آنگاه کسانی را که در کوفه و دیگر جایها به ریاست دواوین گماشت. در این میان، ابراهیم که مروان به او بدگمان شده بود، دستگیر شد و در زندان درگذشت یا به قتل رسید، اما پیش از آن، برادر خود ابوالعباس سفاح را بر جای خویش منصوب ساخت و خانواده‌اش را بدو سپرد و سفارش کرد که نزد ابوسلمۀ خلال به کوفه رود و گفته‌اند که جانشینی ابوالعباس را با نامه‌ای به اطلاع ابوسلمه در کوفه و ابومسلم در خراسان و قحطبه در نزدیکی کوفه رساند.[۱۰]

ابوالعباس، همراه با برادرش ابوجعفر منصور و دیگر اعضای خاندان خود به سوی کوفه حرکت کرد. به روایتی وی چون به نزدیکی کوفه رسید، به ابوسلمه پیغام فرستاد که قصد دارد با همراهان به شهر وارد شود. ابوسلمه پاسخ داد که همانجا بمانند، ولی آنان ضمن یادآوری خطر دستگیری از سوی مروان، از ابوسلمه خواستند تا اجازۀ ورود دهد. پس آنان در اوایل صفر ۱۳۲ ق. وارد کوفه شدند و ابوسلمه آنان را در محلۀ بنی اَوْد جای داد و ورود ایشان را از همگان پنهان داشت. ابوسلمه ـ که اکنون بر کوفه تسلط یافته بود ـ و دیگر یاران او در کوفه، چون محمد بن خالد قسری هنوز از تصریح نام امام خودداری می‌کردند. در این زمان در لشکرگاه شایع شده بود که ابراهیم درگذشته و برادرش ابوالعباس را به جای خویش گماشته است، اما هر گاه که خراسانیان جایگاه امام را از ابوسلمه سراغ می‌گرفتند، او آنان را از شتاب بازمی‌داشت و می‌گفت که هنگام ظهور او هنوز فرا نرسیده است.

ابوسلمه پس از دریافت خبر مرگ ابراهیم در کار خویس فرو ماند و حتی گفته‌اند که او از آغاز به آل علی (ع) تمایل داشت، ولی نیت خود را پنهان می‌کرد. به هر حال، تعلل ابوسلمه در نشان دادن امام عباسی موجب شد تا آنان که منتظر شناساندن امام از سوی ابوسلمه بودند، دریابند که او عمداً قصد پنهان کردن امام را دارد، چنانکه ابوالعباس خود گفت که ابوسلمه می‌خواهد امر خلافت را به آل علی واگذارد. در این میان، ابوسلمه با برخی از وجوه کوفه مشورت کرد و قرار بر این نهاد که شورایی از فرزندان علی (ع) و عباس تشکیل گردد و آنان از میان خود کسی را به خلافت برگزینند،[۱۱] اما سپس بیمناک از اختلاف اعضای شورا، نامه‌هایی برای امام جعفر صادق (ع)، عبدالله بن حسن و عمر بن علی بن حسین به مدینه فرستاد؛ اما امام صادق (ع) نامۀ ابوسلمه را بی‌آنکه بخواند، سوزاند و گفت او شیعۀ غیر ماست. عبدالله بن حسن نیز پس از مشورت با امام صادق (ع)، دعوت ابوسلمه را نپذیرفت و سرانجام عمر بن علی بن حسین نیز از آن سر باز زد.[۱۲]

در این هنگام که ابوسلمه منتظر رسیدن پاسخ نامه‌ها بود و از نشان دادن امام خودداری می‌کرد، یکی از سرداران خراسان، به نام ابوحمید سمرقندی، در محلۀ کنّاسۀ کوفه به سابق ـ غلام اهدایی خراسانیان به ابراهیم امام ـ برخورد و از امام پرسید و سابق ماجرای ورود پنهانی ابوالعباس و کسانش را به کوفه شرح داد و او را نزد ابوالعباس برد و وی در همانجا با ابوالعباس به خلافت بیعت کرد. ابوحمید پس از آن به سراغ ابوالجهم بن عطیه و دیگر سرداران خراسانی رفت و ماجرای ابوالعباس بگفت. آنان پنهانی و به دور از چشم ابوسلمه، نزد ابوالعباس رفتند و با او بیعت کردند. خبر ملاقات سران سپاه خراسان با ابوالعباس که به ابوسلمه رسید، با شتاب نزد ابوالعباس رفت و با وی به خلافت بیعت کرد و در مورد تعلل خویش گفت که می‌خواسته کارها را سامان بخشد و آنگاه امام را ظاهر کند. وقتی ابوسلمه برخلاف میلش با ابوالعباس بیعت می‌کرد، ابوحمید او را ناسزا گفت، ولی ابوالعباس که می‌دانست ابوسلمه از نفوذ فراوانی در کوفه برخوردار است، ‌او را خاموش ساخت و حق او را عظیم شمرد.[۱۳]

برپایۀ گزارش طبری، ابوالجهم پس از اطلاع از وجود ابوالعباس در کوفه، بار دیگر از ابوسلمه سراغ امام را گرفت و ابوسلمه باز ظهور او را به تعویق افکند. وجود این قراین نشان می‌دهد که خراسانیان و کوفیان که تاکنون بر سر براندازی امویان همداستان بودند، برای انتخاب خلیفه دچار اختلاف شده بودند و این اختلاف ناشی از تمایل کوفیان به آل علی بود. پیش‌تر، محمد بن علی، کوفیان را شیعیان آل علی و پیمان‌شکن خوانده بود، چنانکه ابومسلم نیز، بعدها ابوالعباس را اندرز داد که مقرّ خویش را به سبب تمایل اهل کوفه به آل علی، به جای دیگر منتقل کند و او چنین کرد. به هر حال، به روایت ابن اعثم کوفی، ابومسلمه پس از بیعت با ابوالعباس، طی خطبه‌ای که بر مردم کوفه خواند، ضمن جلب اعتماد آنان، گفت که ابوالعباس به خلافت تعیین شده است. آنگاه او را بیاوردند و از مردم بیعت ستاندند و این واقعه در ۱۲ یا ۱۳ ربیع‌الاول ۱۳۲ رخ داد.[۱۴] ابوالعباس پس از انتخاب به خلافت، بی‌درنگ عاملان ابوسلمه را از کوفه و دیگر جایها بدان سبب که به ایشان اعتماد نداشت، برداشت. با اینهمه ابوسلمه، ظاهراً برای جلب حمایت و خشنودی ابوالعباس، عبایی را که به پیامبر (ص) منسوب بود، خرید و به ابوالعباس هدیه داد.

از جزئیات زندگی ابوسلمه در واپسین روزهای عمر او گزارشی در دست نیست. ابوالعباس که از قدرت و نفوذ وی می‌هراسید و نیز تمایل او را به آل علی می‌دانست، در اندیشۀ قتل او بود. گفته‌اند که وی یک بار نیز پیش از این، هنگامی که در محلۀ بنی اود پنهان بود،‌ درصدد برآمد که ابوسلمه را به قتل رساند، اما سپس از آن رأی بازگشت. گزارشهای مربوط به قتل ابوسلمه سخت مغشوش است، اما دست ابوجعفر منصور، برادر خلیفه، در طرح توطئۀ قتل او آشکار است. بیشتر گزارشهای موجود نیز یا از قول خود وی نقل شده یا بر مبنای گفتۀ اوست.

برپایۀ یک روایت[۱۵] منصور از سوی ابوالعباس مأمور شد تا به خراسان نزد ابومسلم برود و از او و یارانش بیعت بستاند و ضمناً رأی او را در مورد ابوسلمه جویا شود. ابومسلم مقدم منصور را بسیار گرامی داشت و منصور تا مدتی مقصود خود را پنهان کرد، تا آنکه سرانجام اعمال ابوسلمه را بر ابومسلم برشمرد و ابومسلم نیز مزدوری را برای قتل ابوسلمه برانگیخت؛ امّا روایات دیگری حکایت از آن دارد که منصور پس از قتل ابوسلمه به خراسان رفته است.[۱۶]

براساس روایت دیگر ابوالعباس خود می‌خواست که ابوسلمه را به قتل رساند، ولی یکی از کسان او خطر شورش ابومسلم را پس از قتل ابوسلمه گوشزد و توصیه کرد که خلیفه نامه‌ای به ابومسلم بنویسد و رأی او را در مورد ابوسلمه جویا شود. ابوالعباس نامه‌ای همراه منصور به ابومسلم فرستاد بدین مضمون که به خاطر ابومسلم از جرم ابوسلمه درگذشته است،‌ ولی ابومسلم نپذیرفت و تصمیم به قتل ابوسلمه گرفت و به همین منظور مردی را به نام مّرار بن انس ضبّی از مزدوران خویش به کوفه فرستاد تا ابوسلمه را به قتل رساند.[۱۷] پس از ورود او به کوفه به امر ابوالعباس ندا در دادند که خاطر خلیفه از ابوسلمه خشنوداست و او را نزد خود خوانده است. از این امر چنین برمی‌آید که اختلاف میان خلیفه و ابوسلمه آشکار شده و او از خلیفه کناره گرفته بوده است. به هر روی، ۳ شب بعد خلیفه، ابوسلمه را نزد خود خواند و وی تا پاسی از شب گذشته، نزد او ماند و در بازگشت مزدور ابومسلم که در راه کمین کرده بود، وی را به قتل رسانید.

پس از قتل ابوسلمه گفتند که خوارج او را کشتند. گزارشی در دست است که براساس آن، ابوسلمه را در کوفه لعن کردند و حتی بر مبنای یک روایت، پیکر او را بر دارالامارۀ کوفه به دار کشیدند، اما با توجه به نفوذ فراوان ابوسلمه در کوفه، این حرکت عباسیان بعید به نظر می‌رسد؛ خاصه که بر مبنای گزارش دیگری، فردای قتل ابوسلمه، برادر خلیفه بر پیکر او نماز گزارد و در هاشیمه در نزدیکی کوفه، وی را به خاک سپردند.[۱۸] گفته‌اند که قتل ابوسلمه در رجب ۱۳۲ روی داد و این با روایتی مبنی بر آنکه ابوسلمه ۳ یا ۴ ماه پس از خلافت ابوالعباس زنده بوده است، توافق دارد.[۱۹] در سبب قتل ابوسلمه، به جز تمایلاتی که وی به آل علی (ع) داشت، ‌باید ترس و وحشتی را نیز که عباسیان از نفوذ و قدرت وی داشتند، در نظر گرفت؛ چنانکه بعدها، منصور او را در قدرت و نفوذ با ابومسلم مقایسه کرد.[۲۰]

از روابط ابوسلمه و ابومسلم، پس از پیروزی بر بنی‌امیه، ‌گزارش دقیقی در دست نیست، اما گفته‌اند که هرگاه ابومسلم به ابوسلمه‌ نامه می‌نوشت، ‌او را «وزیر آل محمد» خطاب می‌کرد. در برخی منابع، ابوسلمه را نخستین وزیر عباسی خوانده‌اند،[۲۱] و سبب این امر بیشتر، شهرت ابوسلمه به لقب «وزیر آل محمد» است، ولی به هیچ روی نباید از این لقب مفهوم شغلی را استنباط کرد که وزیران، بعدها از جانب خلفا بدان مأمور بودند.

پانویس

  1. ابن حبیب، ۱۸۷؛ اخبارالدولة، ۱۹۱، ۲۳۸.
  2. اخبارالدولة العباسیه، ۲۴۸.
  3. ابن خلکان، وفیات، ۲ / ۱۹۶.
  4. اخبارالدولة، ۲۶۶.
  5. اخبارالدولة، ۲۳۷-۲۳۸.
  6. تاریخ طبری، ۷ / ۳۲۹.
  7. بلاذری، ۳ / ۱۱۸؛ دینوری، ۳۳۴؛ یعقوبی، ۲ / ۳۱۹.
  8. اخبار الدولة، ۲۶۸-۲۷۰.
  9. اخبارالدولة، ۳۷۴-۳۷۵.
  10. اخبار الدولة، ۳۹۳-۳۹۴؛ تاریخ الخلفاء، ۵۷۷.
  11. تاریخ الخلفاء، ۵۸۴؛ العیون و الحدائق، ۱۹۶.
  12. العیون و الحدائق، ۱۹۶.
  13. بلاذری، ۳ / ۱۳۹-۱۴۰؛ یعقوبی، ۲ / ۳۴۹-۳۵۰.
  14. بلاذری، ۳ / ۱۴۱؛ یعقوبی، ۲ / ۳۴۹.
  15. طبری، ۷ / ۴۴۸.
  16. ابن‌اثیر، ۵ / ۴۵۸-۴۵۹.
  17. بلاذری، ۳ / ۱۵۶.
  18. ابن اثیر، ۵ / ۴۳۶.
  19. بلاذری، ۳ / ۱۵۷.
  20. بلاذری، ۳ / ۲۰۱.
  21. ابن عبدربه، ۵ / ۱۱۳.

منابع