رابطه طاهریان و عباسیان
این مدخل از دانشنامه هنوز نوشته نشده است.
(احتمالا تصرف اندکی صورت گرفته است)
طاهریان از خاندان کهن و نژاده دهقانان خراسان بودهاند و در نزد مردم معتبر و محترم به حساب میآمدند. آنها برای حاکمان عرب مالیات جمعآوری میکردند. "رزیق" به همراه دو فرزندش "طلحه" و "مصعب" (جدّ طاهر بن حسین)، به عنوان اولین داعیان خلافت عباسی، محل اعتنا و اعتماد آنها بودهاند.
محتویات
نقش طاهریان در تحولات سیاسی خراسان
منابع در ذکر نسب خاندان طاهری تا نام رزیق متفق هستند. فرزندان رزیق به نام طلحه و مصعب که از تربیت و آموزش کافی برخوردار بودهاند، در تحولات سیاسی نقش بسیاری داشتند. آنها اولین داعیان نهضت عباسی در خراسان بودهاند.[۱] طلحه جزء پنج نفر نقیب اولی بود که "محمد بن علی" آنها را برای دعوت به خراسان فرستاد.[۲] طلحه مکاتبات با ابراهیم امام را هم به عهده داشت.
با ورود ابومسلم، ابومنصور طلحه وظایف حساس خود را ادامه داد تا این که ابومسلم برای استواری بیعت با لشکریان از ابومنصور خواست تا از سپاهیان یک بار دیگر بیعت بگیرد.[۳] برادر ابومنصور، مصعب بن رزیق جد طاهر بن حسین نیز در خدمت عباسیان به امر دعوت اشتغال داشته و کاتب سلیمان بن کثیر بوده است. ظاهراً وی بعد از پیروزی عباسیان به پاس خدماتش حکومت پوشنگ که موطن اصلیاش بوده است را به دست آورد.[۴] او از طرف "مهدی" حکومت پوشنگ را داشته زیرا در آن سال "یوسف بن ابراهیم بن برم" یاغی خارجی وی را از آن شهر بیرون راند. این سالها روزگار دگرگونیهای مهم اجتماعی، سیاسی و مذهبی در خراسان بود؛ اما ترقی طاهریان محسوس نبود و تسلط و نفوذ آنها در خراسان خبر از نقش بزرگتر آنها در آینده میداد.[۵] حسین بن مصعب پدر طاهر در خراسان نیز موقعیت و اعتبار بسیاری داشت. او در زمان "منصور" به همراه سپاه خراسان روانه بغداد شد. در این سفر فرزند خردسالش طاهر نیز همراه او بود که در کودکی آنجا پرورش یافته بود.[۶]
او بعدها به زادگاه خود پوشنگ بازگشت و در هنگام حکومت "علی بن عیسی" بر خراسان ظاهراً جزء افرادی بودند که دیگران را در توطئه بر ضد علی بن عیسی تشویق میکرد. او و دیگر بزرگان خراسان یا خود به "هارون الرشید" نامه نوشتند و یا از خویشان خود در دربار میخواستند تا هارون را از ستم علی بن عیسی به مردم خراسان آگاه کند[۷] و بعد از آن چون حسین بن مصعب نزد هارون منزلتی یافت او را به جای علی بن عیسی به حکومت پوشنگ فرستاد. هارون در سفر آخر خود به خراسان با استقبال سران خراسان از جمله حسین بن مصعب روبرو شد. رشید از حسین برای مامون بیعت گرفت.[۸]
حسین بن مصعب از ده پوشنگ از نواحی هرات بود او در زمان هارون در خراسان میزیست و حکمران پوشنگ بود و در خراسان با دعات عباسی نیز همکاری میکرد.[۹] در دوره امارت "مامون" در خراسان نیز حسین در درگاه او بود و چون به سال ۱۹۹ ق. درگذشت، مامون بر جنازه او نماز خواند و کسی را برای ابلاغ این خبر به طاهر بن حسین فرستاد. طاهر در ابتدا در خراسان بود و هم در آنجا وارد دربار مامون شد.
طاهر ذوالیمینین و عباسیان
طاهر بن حسین ملقب به "ذوالیمینین" -مؤسس سلسله طاهریان- خود در سال ۱۸۱ ق. به حکومت پوشنگ زادگاه خود منصوب شد و دومین فرزندش عبدالله در پوشنگ به دنیا آمد.[۱۰] طاهر به بزرگترین آرزوی خود که همان رسیدن به حکومت پوشنگ بود، رسید. او به زادگاهش بسیار علاقه داشت و بسیار خرسند بود که باعث سرافرازی و غرور همشهریان خود شده بود. وقتی که شخصی به وی گفت: «یا ذوالیمینین کاردانی و لیاقت و شایستگی تو باعث شد تا بدین مقام و منزلت رسیدی، طاهر پاسخ داد این تبریک و تهنیت برای من گوارا نیست و بدان دلخوش نمیباشم زیرا هنگامی که از کوچهها و گذرهای بغداد میگذرم پیرزنان پوشنگی را بر بامهای منازل نمیبینم که مرا نظاره کنند».[۱۱]
در سال ۱۹۵ ق. که "امین" دشمنی را با برادرش مأمون آغاز کرد و نام او را از خطبه انداخت، مامون به تایید "فضل بن سهل" طاهر را که مردی باکفایت بود به ریاست سپاهی به مقابله با سپاه امین فرستاد. امین در جنگ با دو فرمانده سپاه مامون -"هرثمه" و "طاهر"- شکست خورد و قبل از این که بتواند خود را به پناه هرثمه -که به زعم او طبع نرمیتری نسبت به طاهر داشت- درآورد، بدست فرمانده دیگر طاهر کشته شد،[۱۲] و طاهر سر او را به پیشگاه مامون فرستاد. مامون نیز به طاهر نامه نوشت و گفت نیک کردهای و احتیاط آوردهای همچنین میبایست که کردی.
مامون بعد از این که به خلافت نشست، طاهر را به حکومت بغداد و شحنگی آنجا رسانید و در سال ۲۰۵ ق. طاهر را به حکمرانی خراسان گماشت. این سال، سال فرمانروایی ایرانیان در مشرق ایران است. ظهور طاهریان آرزوی ایرانیان را در کسب استقلال تا اندازهای به واقعیت نزدیک کرد.[۱۳] این خدمت طاهر به مامون دو وجهه داشت: از یک سو مامون خلافتش را مدیون پایمردی و دلاوری طاهر میدانست با امارت خراسان که آرزوی طاهر بود فرستاد و از سوی دیگر کینه و عداوتی را نسبت به او در دل داشت، چرا که در هر صورت طاهر را کشنده برادر میدانست. مامون با دیدن او به یاد برادر میافتاد و از دیدن قاتل او به خشم میآمد. "حسین خادم" که پریشانی و اشکهای مامون را بعد از دیدن طاهر دیده بود با اصرار از مامون خواست سبب این اشکها را بداند. مامون در جواب میگوید: «طاهر برادر مرا به زاری کشته است به ستیزه هرثمه و هرگاه که من او را میبینم یا آواز او را میشنوم مرا مهر برادری بجنبد و خون اندر دل من بجوش آید» پس مامون با دادن امارت خراسان هم پاداش خدمات او را میدهد و هم او را از جلوی چشم خود دور میکند. طاهر خود از این موضوع بیاطلاع نبود و همیشه از خشم و غضب خلیفه در بیم بوده است.
مامون یکی از غلامان خاصه خود را جهت مراقبت در اعمال طاهر و تفتیش در امور خراسان همراه او روانه کرد. مامون از جاه و حشمت طاهر نیز خرسند نبود. اما طولی نکشید که میان خلیفه و امیر اختلاف پیش میآید. طاهر که از ابتدای امارتش با خوارج در ستیز بود، در مقابل "حمزه آذرک" در سیستان به سختی بسیاری دچار شده بود. مامون در نامهای او را متهم کرد که در امر سرکوب خوارج کوتاهی میکند. طاهر نیز بسیار رنجید و در جواب او هم نامهای تند برای خلیفه فرستاد. گویا همین موضوع باعث دشمنی و اظهار عصیان او شد.[۱۴]
طاهر در سال ۲۰۷ ق. نام مامون را از خطبه انداخت و اولین گام جدایی از خلافت را برداشت؛ چرا که خلیفه هیچ نفوذی در خراسان نداشت. محمد بن جریر طبری میگوید: «در خطبه نماز، طاهر به جای آن که بگوید خدایا بنده خویش و خلیفت خویش مامون را نیکو دار، گفت خدایا نیکو دار تمام پیروان محمد بدان چه نیکو داشتی بدان برگزیدگان خود را».[۱۵]
طاهر مدتی اندک بعد از این نماز درگذشت[۱۶] و شایعه شد که مامون او را به وسیله ماموری زهر داده است. اما بعد از وفات او، به سرعت فرزندش "طلحه" به اشاره وزیرش "احمد بن ابی خالد" امارت خراسان را عهدهدار شد. طلحه در زمان پدر نیز مصدر همه امور کارهای خراسان بود. بعد از وفات طاهر، لشگر او بشوریدند و قسمتی از خزاین خراسان را غارت کردند و تا مواجب شش ماهه نستاندند آرام نیافتند.[۱۷]
مامون که طلحه را به نیابت برادرش عبدالله به خراسان فرستاده بود، احمد بن ابی خالد کاردارش را نیز به خراسان فرستاد تا آن فتنه را بنشاند و لشکر را آرام کند. فرستادن احمد بن ابیخالد دلیل نگرانی مامون از اوضاع خراسان است، چرا که یکی از دلایل شورش لشگریان سپاه بعد از وفات طاهر این بود که سپاه خلیفه را مسئول مرگ فرمانده خود میدانست. پس بیدلیل نیست که مامون امارت خراسان را به سرعت به فرزند او سپرد. چه در غیر این صورت، سوءظن سپاهیان بیشتر میشد. طلحه کاردار و اطرافیان مامون را با دادن هدایای نقدی نواخت. سراسر ولایت او به دفع خوارج گذشت.
عبدالله بن طاهر و عباسیان
بعد از مرگ طلحه، امارت خراسان از طرف مامون به برادرش عبدالله رسید. او نیز برادر خود علی را به خراسان فرستاد، چرا که خود درگیر جنگ با خرّم دینان بود. امارت علی چندان طول نکشید، چون او در جنگ با خوارج کشته شد.[۱۸]
امارت عبدالله در خراسان دوره استقلال واقعی طاهریان از خلافت است. عبدالله همچون فرزند مامون بود که او را همچون فرزند گرامی میداشت و اعتماد بسیاری به او داشت. او را در میان نزدیکان و درباریان میستود و صفاتی چون پاک فطرتی و نیکسیرتی را به او نسبت میداد. "ابوالفرج اصفهانی" در کتاب "الأغانی" در مورد التفات مامون نسبت به عبدالله اشاره میکند و میگوید وقتی مصر به سال ۲۱۲ ق. توسط عبدالله کاملا متصرف شد، مامون جهت اظهار تلطف و حقگذاری، خراج یک سال آن سرزمین را که بالغ بر سه میلیون دینار میشد به او بخشید.[۱۹]
عزتمندی عبدالله نزد مامون آن چنان بود که در زمانی که طاهر از فرزند خود عبدالله خشمگین بود و او را عتاب کرده بود، مامون نامهای به او نوشت و از او عفو عبدالله را خواست و وقتی طاهر را به خراسان فرستاد عبدالله را به شُرطگی بغداد گماشت تا از او دور نباشد و بعد او را برای دفع "نصر بن شبث" به "رقّه" فرستاد و امارت بین رقّه و مصر را به او داد.
موفقیت عبدالله در سرکوبی نصر که به خونخواهی امین برخاسته بود، او را نزد مامون عزیزتر کرد. چرا که امرایی که از مصر گریخته و به رقه آمده بودند، از ابتدای کار مامون برای او زحمات بسیاری داشتند و موجب تزلزل و ضعف حکومت شده بودند. عبدالله طاهر مصر را آرام کرد و به اوضاع مسلط شد. در بازگشت از مصر، مامون او را به جنگ با خرّم دینان فرستاد و در عوض، ولایت جبال را به او داد.
هنگامی که عبدالله در دینور مشغول تهیه لشگر برای دفع خرّم دینان بود، برادرش "طلحه" درگذشت. چندی بعد برادر دیگرش "علی" در جنگ با خوارج کشته شد. خوارج نیشابور را دچار هرج و مرج کرده بودند؛ به ناچار مامون عبدالله را از "دینور" خواست و او را به خراسان سرزمین پدری خواند و ولایت طبرستان رویان و دماوند را به او داد.[۲۰]
بعد از مامون، برادرش معتصم به جای او نشست. مامون روابط بسیار خوبی را با عبدالله داشت؛ اما از خصومت میان برادرش معتصم و عبدالله خبر داشت. به همین دلیل قبل از مرگ، معتصم را از هر گونه اقدامی علیه طاهریان برحذر داشت. چرا که نیرومندی قدرت طاهریان خصوصا عبدالله در برابر دشمنان خطرناکی چون خوارج و تلاش بی وقفه این خاندان چیزی نبود که به راحتی بتوان از آن گذشت. پس معتصم از آزردگی خاطری که مربوط به زمان صاحب شرطگی عبدالله در بغداد میشد چشم پوشید و دانست که باید قدرت طاهریان را در مشرق بپذیرد، هر چند که به قول "گردیزی" کنیزکی برای مسموم کردن او فرستاده بود. از قضا کنیزک به جای آن که قاتل عبدالله شود، عاشق او شد و نقشه از پیش نرفت.[۲۱] و معتصم نامهای به وی نوشت و آورد که در قلبم از تو رنجشهایی بود که اکنون برطرف شده، عبدالله هم تمام تلاشش این بود که بهانه بدست معتصم ندهد و در قلع و قمع مخالفان خلافت عباسی -از خوارج گرفته تا علویان- با خلافت همراهی کند.[۲۲] به همین دلیل اعتماد خلیفه اندک اندک جلب شد تا جایی که نام او را در میان چهار تن رجال بزرگ عهد مامون یاد کرد، گرچه قدرت و حشمت طاهریان آنقدر بود که مانع از آن شود که چشم بر آن بست.
اعتماد خلیفه معتصم به عبدالله آنچنان بود که حسادت و بدخواهی عدهای از جمله "افشین" را در پی داشت. بدخواهی افشین موجب تحریک و شورش "مازیار" اسپهبد طبرستان در سال ۲۲۴ (ه.ق) شد و عبدالله بر همه آنها فائق آمد[۲۳] و به بسط نفوذ خود پرداخت. حتی پسر خود طاهر بن عبدالله را که بعد از خود به امارت خراسان رسید، به بلاد غز و ترکمانان فرستاد و به کمک لشگریان خراسان توانست سرزمینهایی که قبلاً مسلمانان بدانجا نرسیده بودند پا گذارد. بعد از مرگ عبدالله، مخالفان وی به "واثق" پیشنهاد کردند به جای فرزند عبدالله، "اسحاق بن ابراهیم" را به خراسان بفرستد تا این ملک موروثی به چنگ خلافت بازگردد؛ واثق خود به این امر مایل بود؛ اما باز هم حکومت به طاهر بن عبدالله رسید.[۲۴]
"طاهر ثانی" به بزم و عیش و طرب بیشتر علاقه داشت تا سیاست و مملکتداری. در زمان او بود که "حسن بن زید علوی" (داعی کبیر) طبرستان را از دست طاهریان بدر برد و دولت "علویان طبرستان" را در سال ۲۵۰ ق. تأسیس کرد. چنان که ری و قزوین نیز در سال ۲۵۱ ق. از قلمرو حکومتشان جدا شد و "یعقوب لیث صفاری" نیز پوشنگ و هرات را گرفت.
در زمان متوکل او و طاهر بن عبدالله روابط حسنهای داشتند و متوکل منشور خراسان را برای طاهر فرستاد.[۲۵] طاهر هم مطیع امر خلیفه و مامور اجرای فرامین او بود. بعد از متوکل، "مستعین" چندان با طاهر همراه و همدل نبود و مرگ او باعث خشنودی یاران خلیفه بود، ابن واضح یعقوبی میگوید: «اصحاب مستعین از هیچ کس چنان بیمناک نبودند که از امیر خراسان».[۲۶]
به همین علت، با مرگ او خلیفه کوشید تا محمد بن عبدالله بن طاهر را که در بغداد موقعیت مناسبی داشت به حکومت خراسان بفرستد. سعی مستعین از جهتی نیز آن بود تا گریبان خود را از دست محمد بن عبدالله با فرستادن او و یارانش به خراسان رهایی بخشد. اما محمد اعلام کرد برادرش طاهر را به جانشینی خود میفرستد و شاید حضور او در خراسان با آشوب همراه باشد.[۲۷] بنابراین مخالفت اطرافیان مستعین با حکومت یافتن طاهر دوم، بیشتر از روی حسادتی بود که نسبت به این خاندان و نفوذ آنها در خراسان داشتهاند. با مرگ طاهر در سال ۲۴۸ ق. خلیفه احساس راحتی و رهایی کرد.[۲۸]
حمایت متقابل عباسیان و طاهریان
خلیفه واکنش تندی به عملکرد یعقوب لیث صفاری در حمله به قلمرو طاهریان از خود نشان داد. معتمد پس از شنیدن اخبار یعقوب به عبیدالله بن عبدالله دستور داد تا "حجاج" خراسان و طبرستان و گرگان را جمع و در حضور آنها اقدامات یعقوب در برابر طاهریان و حمله به نیشابور و دستگیری محمد بن طاهر را محکوم کند.[۲۹]
و در جنگ "دیرالعاقول" خلیفه محمد بن طاهر را از چنگ صفاریان آزاد میکند که بعد از رهایی جرات بازگشت را نداشت و تنها به ریاست و شرطگی بغداد بسنده میکند. طاهریان در بغداد نیز نفوذ فوقالعادهای داشتند و به درآمد سرشاری دست یافتند. یعقوبی درآمد آنها را در بغداد سالانه سیزده میلیون درهم ذکر کرده است.[۳۰]
در بررسی رابطه طاهریان و عباسیان باید گفت: منافع این دو بسیار به هم نزدیک و حتی میتوان گفت به یکدیگر گره خورده بود. خلفا امارت طاهریان را تایید میکردند. آنها نیز سد محکمی در برابر نفوذ دشمنان خلافت بودند. البته باید گفت این دشمنان در واقع برای استقلال و امارت طاهریان نیز مضر بودند. گاهی امرای طاهری در جلب کمک خلیفه برای سرکوبی شورشها تلاش میکردند؛ مانند زمانی که عبدالله از معتصم در برابر افشین کمک میخواهد تا به کمک خلیفه از شرّ این رقیب خطرناک رهایی یابد. همراهی و همسویی طاهریان در دفع علویان -با آن که داعیه طرفداری آنان از شیعیان و علویان را در برخی منابع مییابیم- نشانه ترس از غائله علویان و آسیب رساندن آنان هم به عباسیان و هم طاهریان است.
استقرار طاهریان در بغداد در محکم کردن جایگاهشان موثر بود. آنها در مواقع حساس و درگیرهای داخلی میان خلفا به سود خلیفۀ وقت وارد صحنه میشدند. در نبرد میان "معتز" و "مستعین" جانب مستعین را میگیرند و در موقع خلافت معتز او را در برابر ترکان یاری میدهند تا این که ترکان از این پیوستگی طاهریان و عباسیان بیمناک بودند. ارتباط و نزدیکی این امر با دستگاه خلافت از نظر بعضی تاریخنگاران به گونهای بوده که آنان را به عنوان نایبان درگاه خلافت در زمره سلاطین نیاورده و اخبار ایشان را ضمن تاریخ خلافت عباسی آوردهاند، اگر چه طاهریان اجازه دخالت در مسائل داخلی امارتشان را نمیدادند.
بنابراین تنها به جز یکبار که طاهر نام مامون را از خطبه انداخت، بقیه آل طاهر از مبلغان و حامیان برتری خلفای عباسی بودند و در صدد مناقشه و منازعه برنیامدند. در عین استقلال، خود را نمایندگان امیرالمؤمنین (خلیفه) به شمار میآوردند. برای آنها موروثی شدن این قلمرو بسنده بود، در همین راستا از حکم و منشور خلیفه استقبال میکردند.[۳۱]
پانویس
- ↑ رن فرای، تاریخ ایران کمبریج، مترجم حسن انوشه، تهران، امیرکبیر، ۱۳۸۹، ج۴، ص۸۱.
- ↑ ابوعبدالله جهشیاری، الوزرا والکتاب، مترحم ابوالفضل طبابایی، تهران، مترجم، ۱۳۴۸، ص۱۱۹.
- ↑ ابن اثیر، الکامل، پیشین، ج۸، ص۳۰۱.
- ↑ الخضری، محمد؛ محاضرات تاریخ الامم الاسلامیه، دارالفکر، بی تا، ص۳۰۱.
- ↑ تاریخ ایران کمبریج، پیشین، ص۸۲.
- ↑ نفیسی، سعید؛ تاریخ خاندان طاهری، تهران، اساطیر، ۱۳۸۶، ص۲۹.
- ↑ الکامل، پیشین، ج۱۱، ص۲۹.
- ↑ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، اساطیر، ۱۳۷۵، ج۱۲، ص۵۴۵.
- ↑ زرین کوب، عبدالحسین؛ تاریخ ایران بعد از اسلام، تهران، امیرکبیر، ۱۳۷۳، ص ۵۸۹.
- ↑ جهشیاری، الوزرا والکتاب، پیشین، ص۲۹۱.
- ↑ ابن خلکان، وفیات الاعیان، مصحح فاطمه مدرسی، ارومیه، دانشگاه ارومیه، ۱۳۸۱، ج۲، ص۲۰۳.
- ↑ مسعودی، مروج الذهب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۴، ج۲، ص۴۱۴.
- ↑ راوندی، تاریخ اجتماعی ایران، تهران، امیرکبیر، ۱۳۷۴، ص۱۹۵.
- ↑ ابن طباطبا، الفخری، ترجمه وحید گلپایگانی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۶۰، ص۳۱۲.
- ↑ طبری، تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، اساطیر، ۱۳۷۵، ج۱۳، ص۵۷۰۸.
- ↑ منهاج سراج، طبقات ناصری، عبدالحی حبیبی، کابل، مطبعه کابل، ۱۳۴۳، ج۱، ص۱۹۲.
- ↑ زرین کوب، پیشین، ص۵۹۰.
- ↑ ابن اثیر، الکامل، ترجمه ابوالقاسم حالت، تهران، موسسه مطبوعاتی علمی، ۱۳۷۱، ج۱۷، ص۴۲.
- ↑ پرویز، عباس، از عرب نا دیالمه، قم، مولف، بی تا، ص۶۹۴.
- ↑ زرین کوب، پیشین، ص۶۰۵.
- ↑ گردیزی، زین الاخبار، مصحح عبدالحی حبیبی، تهران، دنیای کتاب، ۱۳۶۳، ص۳۰۰.
- ↑ ابوالفرج اصفهانی، مقاتل، تحقیق احمد صقر، بیروت، دارالمعرفه، بی تا، ص۵۳۶-۵۳۷.
- ↑ الکامل، پیشین، ج۱۷، ص۱۴۱.
- ↑ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه ابراهیم آیتی، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۱، ج۲، ص۵۰۸.
- ↑ گردیزی، پیشین، ص۲۰۳.
- ↑ یعقوبی، پیشین، ص۵۲۶.
- ↑ یعقوبی، همان، ص۵۲۶.
- ↑ کمبریج، پیشین، ج۴، ص۱۴۷.
- ↑ ابن خلکان، پیشین، ص۴۱۲-۴۱۳.
- ↑ ابن اسحاق همدانی، البلدان، ترجمه مسعودی، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۴۹، ص۸۵.
- ↑ عباس، پرویز؛ تاریخ ایران از اسلام تا سلاجقه، تهران، شرکت سهامی چاپ و انتشارات کتب ایران، بی تا، ص۹۲.
منابع
- "طاهریان و رابطه با عباسیان"، حمیده سلطانی مقدم، دانشنامه پژوهه، تاریخ بازیابی: ۱۲ آذر ۱۳۹۲.




