حکمت مشاء
«حکمت مشّاء» یا «فلسفه مشّاء»، یکی از مکاتب اصلی فلسفه اسلامی است، که بر پایه آموزههای ارسطو شکل گرفته و پیروان آن معتقدند که تنها راه دستیابی به حقایق عالم، تفکر و برهان عقلی است. قلمرو موضوعی «حکمت مشّاء» گسترده و شامل مابعدالطبیعه، خداشناسی، انسانشناسی، فلسفه سیاسی، فلسفه اخلاق و… است. از مهمترین شخصیتهای «فلسفه مشّاء» میتوان به فارابی، ابن سینا، ابن رشد اندلسی و خواجه نصیرالدین طوسی اشاره کرد.
معرفی اجمالی
حکمت مشّاء، یکی از مکاتب سهگانه در فلسفه اسلامی است، که میتوان گفت پایه و زیربنای دو مکتب دیگر، یعنی «حکمت اِشراق» و «حکمت متعالیه» است. در وجه تسمیه این مکتب به مشّاء (راهرونده)، اقوال مختلفی گفته شده است. برخی علت این نامگذاری را عادت ویژه ارسطو در تدریس ذکر کردهاند. گفته میشود ارسطو به هنگام تدریس فلسفه قدم میزد و در حال راه رفتن به افاده میپرداخت؛ به همین دلیل نام فلسفه ارسطو مشائی شد. برخی نیز وجه آن را این دانستهاند که چون عقل و اندیشه این فلاسفه پیوسته در مشی و حرکت بوده، فلسفه آنان به فلسفه مشاء مشهور شده است؛ چرا که حقیقت فکر همان حرکت به سوی مقدمات و از مقدمات به سوی نتایج است. (به نظر میرسد وجه اول معقول تر است؛ زیرا مساله فکر و حرکت موجود در حرکت، اختصاصی به فلسفه مشائی ندارد.)[۱]
آغاز حکمت مشّاء در عالم اسلام، به اواخر قرن دوم هجری، توسط «ابویوسف اسحاق کندی» برمیگردد و در قرن چهارم، توسط «ابونصر فارابی» که بهحق میتوان او را مؤسس حکمت مشاء در دنیای اسلام نامید، اوج گرفت. او با تهذیب و بسط حکمت یونانی و ارسطویی و افزودن نوآوریهایی به آن و نیز با نظامبندی و اسلوبمندی مسائل فلسفی، سزاوار لقب «معلم ثانی» شد.
بعد از فارابی، فیلسوف بیبدیل مشائین که دارای ابتکارات فراوان فلسفی است، «ابوعلی سینا»، معروف به «شیخالرئیس» و «رئیسالمشائین» است که در زمانه خود و بلکه سالیان درازی پس از خود نیز سردمدار فلسفه و علم طب بوده است. آثار او بعد از قرنها پس از وفاتش، همچنان مورد توجه عالمان و فیلسوفان و کتابهایش زینتبخش کرسیهای تدریس بوده است و در جهان اسلام، فلسفه مشاء بیشتر با نام ابن سینا شناخته و آموزش داده میشود.
بعد از «ابن سینا» نیز اگرچه آثار فلسفی او توسط امثال «فخر رازی» و «غزالی» مورد جرح و بیمهری قرار گرفت، اما با همت و فهم و شرح محققانه جناب «خواجه نصیرالدین طوسی» و «ابن رشد اندلسی» باز هم فلسفه مشاء و آثار شیخ جان تازهای یافت. البته در این میان، حکمت اشراق هم توانست طرفدارانی بیابد و در فلسفه مشاء تأثیرات ملموسی بهجای گذارد، اما بااینحال تا قرنها سکان فلسفه در دست مشّائین بود، تا به «صدرالمتألهین شیرازی» و بنای «حکمت متعالیه» رسید و فلسفه مشاء پس از سالها از رونق و سردمداری افتاد. البته هیچ فیلسوف و طالب فلسفهای در حکمت متعالیه بینیاز از ممارست و فهم فلسفه مشاء نیست؛ چراکه جایجای حکمت متعالیه، پر است از مبانی و آموزههای حکمت مشاء. ملاصدرا، فلسفه مشاء را کنار نگذاشت، بلکه با امتزاج آن با حکمت اشراق و عرفان، آن را تعالی بخشید و بهحق ثابت نمود که قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی ندارند.
امام خمینی نیز در آثار خود به «حکمت مشّاء» توجه داشته و بر جایگاه و اهمیت آن تاکید دارد. ایشان در نامه خود به میخائیل گورباچف درباره بحث قانون علیت و معلولیت که هرگونه شناختی بر آن استوار است، او را به مطالعه مکتب مشّاء و آثار ابن سینا دعوت کرده است.[۲] البته مراجعه به تحلیلهای امام خمینی در موضوعات فلسفی، نشان میدهد ایشان به آرای مکتب مشّاء، بیشتر از باب رعایت سیر تاریخی و آگاهی دادن به پیشینه بحث و اشاره به آغاز آرای موجود در زمینه بحث پرداخته است، درعینحال، ایشان در مباحث محوری فلسفه حتی اصالت وجود که مبناییترین بحث حکمت صدرایی است، با مکتب مشاء اختلافنظر دارد و تقریر او با آنچه فلسفه مشاء از آن دارد، تفاوت عمیقی دارد.[۳]
عنصر اساسی فلسفه مشاء
موضوع فلسفه مشاء، «وجود» است و در روش، سخت پایبند به برهان عقلی محض و استدلال در شناخت حقایق است؛ برخلاف دو مکتب دیگر فلسفه اسلامی، در استدلالهایش جایگاهی برای شهودات قلبی قائل نیست. تمام سعی آن استوارسازی هستیشناسی بر پایه استدلالهای عقلی و استفاده از صورتهای بدیهیالانتاج و مواد یقینی، آنهم از نوع بدیهیات برای شناسایی جهان هستی است.
در یک بیان ساده میتوان عنصر اساسی فلسفه مشّاء را این گونه توصیف کرد که از نظر این مکتب، آدمی میتواند تنها از راه تفکر و استدلال بر مبنای منطق صوری به حقیقت عالم دست پیدا کرده و نسبت به آنها معرفت مطابق با واقع بیابد.[۴]
استاد شهید مرتضی مطهری در کتاب ارزشمند خود «آشنایی با علوم اسلامی (منطق و فلسفه)»، فرمودهاند مناسب است نام فلسفه مشّاء را فلسفه استدلالی بگذاریم. آنچه از این سخن استنباط میشود این است که گویا فلسفههای دیگر از جمله فلسفه اشراقی استدلالی نیستند و یا حداقل در اثبات مطالبشان تنها به استدلال تکیه نمیکنند. خود ایشان در همین کتاب میفرماید فرق فلسفه مشائی و اشراقی در این است که در روش اشراقی برای تحقیق در مسائل فلسفی و مخصوصا حکمت الهی تنها استدلال و تفکرات عقلی کافی نیست، سلوک قلبی و مجاهدت نفس و تصفیه آن نیز برای کشف حقایق ضروری و لازم است، اما در روش مشائی تکیه فقط بر استدلال است.[۵]
اما به نظر میرسد باید گفت فلسفه مشاء و اشراق در اصل فلسفیدن تفاوتی با هم ندارند؛ چرا که حقیقت فلسفه به اقامه برهان و استدلال است. هر ادعایی که یک فیلسوف در فلسفه خود مطرح میسازد باید با برهان عقلی مبرهن سازد. در خصوص فلسفه اشراق و فیلسوف بزرگ اشراقی یعنی شیخ شهابالدین سهروردی نیز این سخن به غایت صحیح است. یعنی هرگاه کتابهای فلسفی شیخ اشراق را بررسی کنیم، خواهیم دید ایشان نیز در اثبات مطالب فلسفی از روشی غیر از روش برهان و استدلال استفاده نکرده است.
بنابراین سوال این است که چه چیزی باعث میشود «فلسفه مشّاء» از «فلسفه اشراق» و هر دوی اینها از «حکمت متعالیه» متمایز گردند. برای روشن شدن این مطلب میگوییم: عمل تفَلسُف مراحلی دارد که این مراحل را در چند مورد ذیل میتوان خلاصه کرد: ۱. طرح مسأله ۲. گردآوری مقدمات برهان ۳. استدلال و اقامه برهان ۴. ملاحظه نتیجه.
از مراحل چهارگانه فوق، آنچه مقوّم حقیقت فلسفه است و با وجود او فلسفه موجود و با فقدانش فلسفهای در کار نخواهد بود، مرحله سوم یعنی اقامه برهان است. بقیه مراحل یا نقش مقدماتی دارند و یا به عنوان تکمله کار فلسفی به شمار میروند. با توجه به این نکته میگوییم آنچه وجه تمایز فلسفه مشاء و فلسفه اشراق است مرحله سوم نیست؛ بلکه این دو مکتب هر دو در اثبات مسائل خود از روش برهانی کمک میگیرند (شیخ اشراق در کتاب «حکمة الاشراق» خود تاکید میکند مطالب این کتاب گرچه از راه فکر و اندیشه برایم حاصل نشده است، اما به هنگام اثبات آنها از روش جستجوی دلیل و برهان استفاده کردهام.)،[۶] اما در سایر مراحل تفاوتهایی با هم دارند. مثلا فلسفه اشراق در طرح مسائل و گردآوری مقدمات و نیز ملاحظه نتیجه از کشف نیز کمک میگیرد، اما فلسفه مشّاء در همه این مراحل تکیه بر عقل دارد.
بنابراین با توجه به آنچه گفته شد، باید گفت فرق اساسی این دو مکتب در جوهره اصلی کار فلسفی نیست؛ بلکه فقط در امور مقدماتی و تکمیل عمل فلسفی با هم مقداری متفاوت هستند. خلاصه آنکه آن عنصری که باعث میشود یک مکتب فکری فلسفه محسوب شود، در هر دو مکتب مشاء و اشراق موجود است و تفاوتها تنها در اموری خارج از ذات و حقیقت فلسفه است. در عین حال انکار نمیکنیم که همین مقدار از تفاوت باعث تمایز زیادی در این دو مکتب فلسفی شده است.
پانویس
- ↑ آشنایی با علوم اسلامی، کلام، فلسفه، عرفان، رضا برنجکار، ص۸۱ـ۸۲.
- ↑ صحیفه امام، روحالله خمینی، ج۲۱، ص۲۲۳-۲۲۴.
- ↑ دانشنامه امام خمینی، روح الله خمینی، ج۸، ص۱۵.
- ↑ آشنایی با علوم اسلامی، کلام، فلسفه، عرفان، رضا برنجکار، ص۸۲.
- ↑ آشنایی با علوم اسلامی، منطق، فلسفه، مرتضی مطهری، ص۱۴۱-۱۴۲.
- ↑ مجموعه مصنفات شیخ اشراق، شهاب الدین یحیی سهروردی، ج۲، ص۱۰.
منابع
- "فلسفه مشاء"، سایت پژوهه.
- کتابخانه تخصصی و فرهنگ موضوعی حکمت مشاء، مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی.
- دانشنامه امام خمینی، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، تهران، ۱۴۰۰ شمسی.




