فضل بن شاذان

از دانشنامه‌ی اسلامی
نسخهٔ تاریخ ‏۱۹ سپتامبر ۲۰۱۲، ساعت ۰۵:۱۲ توسط مرضیه الله وکیل جزی (بحث | مشارکت‌ها) (ویرایش فنی)
پرش به ناوبری پرش به جستجو

این مدخل از دانشنامه هنوز نوشته نشده است.

Icon book.jpg

محتوای فعلی بخشی از یک کتاب متناسب با عنوان است.

(احتمالا تصرف اندکی صورت گرفته است)



منبع: زندگی متکلمان شیعه

نویسنده: اکبر ترابی قمشه ای

ابومحمد فضل بن شاذان بن خليل ازدى

ابومحمد فضل بن شاذان بن خليل ازدى، فقيه صاحب نظر، متكلم متفكر، مفسر حاذق، دانشمند شهير عالم اسلام و مؤلف گرانقدر در علوم و فنون اسلامى.

تولد و وفات

از جزئيات زندگى شخصى و تاريخ دقيق تولدش و... چندان آگاه نيستيم، نجاشى او را از طايفه ازد از قبيله هاى معروف عرب و پدرش را از شاگردان يونس بن عبدالرحمان شمرده است.[۱]

با توجه به رواياتى كه فضل از امام رضا عليه السلام دارد مى توان تولد او را در حدود صد و هشتاد هجرى تخمين زد.

كشى مى نويسد: فضل در روستايى در حوالى بيهق بود كه خبر خروج خوارج به او رسيد براى فرار از چنگ آنان بار سفر بست و از آن جا گريخت در اثر فشار و سختى سفر بيمار شد و در سال 260 هجرى درگذشت.[۲] بر قبر او در نيشابور گنبد و بارگاهى است و محل تردد و زيارت شيفتگان علم و ولايت است.

فضل در محفل پيشوايان معصوم

وى افتخار حضور و شاگردى چهار امام معصوم عليهم السلام را دارد. نجاشى مى گويد از امام جواد عليه السلام روايت دارد و شيخ طوسى نام او را در زمره ياران امام هادی و عسكرى عليهماالسلام ذكر مى كند.[۳]

اگر چه نجاشى در روايت فضل از امام رضا عليه السلام ترديد كرده ليكن روايات او در عيون اخبارالرضا عليه السلام[۴] و من لايحضره الفقيه[۵] در علل شرايع و احكام، با تصريح فضل در آخر روايت به سماع وى از امام رضا عليه السلام جايى براى اين ترديد باقى نمى گذارد.

مقام فضل در نزد امامان معصوم

كتابى از فضل بن شاذان به دست امام حسن عسکری عليه السلام رسيد، امام با ورق زدن به مطالعه كتاب او پرداخته، فرمود: خدايش رحمت كند، اهل خراسان به منزلتش غبطه مى خوردند زمانى كه فضل بين ايشان زندگى مى كرد.[۶]

زمانى از فضل نزد امام حسن عسکری عليه السلام نامى برده شد، شايعه پراكنيه اى دشمن را پيرامون عقايد و شخصيت او براى امام مطرح كردند و از آن حضرت براى شفاى او دعا طلب كردند، امام عليه السلام فرمود: آرى بر فضل دروغ بستند، خداوند رحمتش كند، خداوند رحمتش كند. راوى مى گويد: هنگامى كه به خراسان رسيدم فهميدم در همان زمانى كه در خدمت امام بوديم فضل از دنیا رفته بود.[۷]

پیامبران‌ و پيشوايان معصوم براى هر كسى به اندازه عقل و فهم و دركش، از مطالب و معارف و حقايق پرده برمى دارند انا معاشر الانبياء نكلم الناس على قدر عقولهم[۸]، روايت صدوق از فضل بن شاذان در علل شرايع و احكام بيانگر قوت فهم و حذاقت اوست كه امام او را لايق دانسته و بسيارى از فلسفه احكام را در حدود بيست صفحه از سرتاسر فقه براى او گفته است.[۹]

گفتار دانشمندان درباره فضل

نجاشى رجال شناس بزرگ امامى در ستايش از فضل مى گويد: او ثقه و از بزرگان فقها و متكلمان شيعه و در اين طايفه داراى مقام و جلالتى است، وى مشهورتر از آن است كه ما به توصيف او بپردازيم.[۱۰]

و شيخ طوسى در اين راستا مى نويسد: فقيه، متكلم، جليل القدر.[۱۱] و كشى او را از عدول و ثقات برشمرده و در موارد زيادى به گفتار او در توثيق و تضعيف رجال به عنوان سندى اعتماد مى كند.[۱۲] علماى ديگر نيز به اتفاق او را توثيق و از فقيهان عالى مقام و متلكمان سترگ به حساب آورده اند.

ابن نديم درباره او مى نويسد: فضل بن شاذان رازى، خاصى و عامى است، شيعه او را از خود مى داند; از اين رو نام او را در جمله دانشمندان شيعه بردم و حشويه او را از خود مى پندارد و كتاب هايى دارد كه با عقايد حشويه سازگار است. مانند: تفسير، قرائات، سنن در فقه. فرزندش عباس نيز كتاب هايى دارد.[۱۳] ابن نديم ترتيب سور قرآن را در مصحف ابن مسعود و ابى بن كعب از فضل بن شاذان نقل مى كند و مى نويسد: فضل يكى از پيشوايان و امامان علوم قرآنى و قرائات است از اين رو آن چه او گفته بود بر آن چه خود ديدم ترجيح داده، نوشتيم.[۱۴]

شيخ طوسى در مقام نقد كلام ابن نديم مى نويسد: گمان مى كنم ابن نديم فضل بن شاذان نيشابورى را با فضل بن شاذان رازى از علماى اهل سنت اشتباه كرده است.[۱۵] اين اشكال به مطالعه كتاب ايضاح فضل بن شاذان تاييد مى شود كه وى حشويه و تمام گروه هاى غير امامى را مورد نقد و انتقاد قرار داده است و در كتب شيعى نامى از عباس بن فضل بن شاذان به عنوان مؤلف يا راوى حديث ديده نشده است.

اساتيد و مشايخ فضل بن شاذان

از ويژگي هاى اين مرد بزرگ، استادان زبردست و دانشمند وى هستند كه در تعليم و تربيت او سهم به سزايى داشته اند، فضل مى گفت: هشام بن حكم مدافع اسلام و ولايت از دنيا رفت و يونس بن عبدالرحمان جانشين او شد كه با براهين محكم خود شبهات مخالفان دين را در هم كوبيده پاسخ مى داد، پس از او تنها جانشينش سكاك عهده دار اين خدمت شد و او نيز دار فانى را وداع گفت و من با پنجاه سال سابقه شاگردى در محضر چنين بزرگانى در پست ايشان به انجام وظيفه مشغولم.[۱۶]

وى حديث را از ابوثابت، حماد بن عيسى، صفوان بن يحيى، عبدالله جبلة، عبدالله بن الوليد العدنى، محمد بن ابى عمير، محمد بن سنان، محمد بن يحيى، يونس بن عبدالرحمان روايت مى كند. رواياتش در كتب اربعه به 775 روايت بالغ شده است.[۱۷]

تاليفات فضل

نجاشى مى نويسد: (كنجى) (كشى) براى فضل صد و هشتاد تصنيف گفته است وى نام حدود چهل تاليف او را ذكر مى كند و شيخ طوسى نيز در حدود سى تاليف از آثار او را ياد كرده است. به مقتضاى متكلم بودن فضل بيشتر تاليفاتش در رد و ابطال عقايد فرقه هاى ديگر است. همانند: كتاب النقض على الاسكافي في تقوية الجسم; كتاب الرد على اهل التعطيل; كتاب الرد على الثنوية; كتاب الرد على محمد بن كرام; كتاب الرد على الفلاسفة و...

و پاره اى از تاليفاتش نيز در مسائل اختلافى بين متكلمان است همانند: كتاب الوعيد; كتاب الاستطاعة; كتاب التوحيد في كتب الله; كتاب مسائل في العلم; كتاب معرفة الهوى والضلالة; كتاب الرجعة; كتاب الامامة و... قسمتى از تاليفاتش نيز در علومى همانند فقه، حديث، لغت، تفسير و علم قرائات و... مى باشد همانند كتاب الفرائض; كتاب الطلاق; كتاب المتعتين; كتاب العروس در لغت و...

از ميان اين همه تاليفات، پاره اى از سخنانش در لابلاى كتب فقهى و كلامى و كتابى به نام الايضاح در لابلاى كتب فقهى و كلامى ديده مى شود.

گوشه اى از سخنان فضل در كتب كلامى

الف: از ديدگاه اهل سنت، اگر شخصى از دنيا رود و دخترانى باقى بگذارد، بايد دو ثلث از ما ترك او را به دختران و ثلث باقى مانده را به عصبه ميت دهند. (رجوع شود به موسوعه فقهيه، ج 4، ص 307 به بعد) و بنابر مذهب اماميه تا زمانى كه از طبقه اول كسى زنده باشد نوبت به طبقه دوم نمى رسد.

فضل به علماى اهل سنت مى گفت: اگر ميتى 30 هزار درهم به جاى گذارد براى 28 دختر خود و يك پسرش چگونه تقسيم مى كنيم؟ گفتند: به هر دخترى هزار درهم و به پسر دو برابر آن. گفت: اگر 28 دختر و پسر عمويى داشته باشد بنابر قاعده ارث بين شما به دختران 20 هزار درهم و به پسر عموى ميت ده هزار درهم بايد داده شود، لازمه اين نظر اين است كه سهم پسر كه از صلب ميت است كمتر از سهم پسر عمو باشد در حالى كه نام پسر در قرآن به عنوان متقرب به ميت ذكر شده ولى پسر عمو به واسطه پدر و جدش با ميت قرابت پيدا مى كند.

ب: از او دليلى بر امامت اميرمؤمنان عليه السلام خواستند گفت: دليل كتاب و سنت و اجماع مسلمانان. زيرا قرآن فرمان به اطاعت از اولوالامر داده است و در معناى اولوالامر اختلاف شده كه آيا مراد امراى لشكرند يا علما يا آمران به معروف و ناهيان از منكر و به اجماع امت اميرمؤمنان عليه السلام همه اين مناصب را دارا بوده است اما ديگران نه. زيرا به سنت ثابت شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم على عليه السلام را براى قضاوت به يمن فرستاد، امارت بر لشكر داد و به او ولايت بر اموال و اداى ديه به بنى جذيمه داد و براى قرائت سوره برائت را انتخاب كرد.

ج: وى با تمسك به اين آيه: اولوالارحام بعضهم اولى ببعض في كتاب الله من المؤمنين و المهاجرين (احزاب/6)، استدلال بر امامت اميرمؤمنان مى كرد و مى گفت: خداوند ولايت را بر نزديك ترين افراد به پيامبر واجب كرده و او را اولى از ديگران دانسته است و اميرمؤمنان عليه السلام در اين مقام بر ديگران مقدم است. اگر كسى بگويد عباس عموى پيامبر بر على عليه السلام مقدم است. گوييم: اقربيت تنها كافى نيست بلكه اقربيت در آيه بر صفت ايمان و هجرت معلق شده و عباس از مهاجران نبود.

د: وى بر فتواى اهل سنت در طلاق اشكال داشت كه قابل دفع نيست مى گفت: اگر مردى با زنى ازدواج و پس از وطى با او، خلعش كند و پس از ساعتى از خلع برگردد و او را عقد كند و بدون مجامعتى او را طلاق دهد بنابر فتواى شما اين زن را عده نيست، زيرا طلاق قبل از دخول عده ندارد پس جايز است مرد ديگرى با او در همان روز ازدواج كرده و اگر اين صحنه تكرار شود جايز است در يك روز چندين مرد با اين زن ازدواج و... داشته باشند و اين امرى شنيع و بى سابقه در اسلام است.[۱۸]

نظرى كوتاه بر كتاب ايضاح

فضل بن شاذان در كتاب گفتار و عقايد جهميه، معتزله، جبريه، اصحاب حديث، مرجئه، خوارج، علماى حجاز و عراق و انظار اهل سنت پيرامون اميرمؤمنان و معاويه و طلحه و زبير و عثمان و گفتارشان را در اعتبار علما و دانشمندان شان مانند عبدالله بن مسعود، حذيفة بن يمان، ابوهريره، ابوموسى اشعرى، مغيرة بن شعبه، سمرة بن جندب، خالد بن عرفطه، عبدالله بن عمر، عايشه، عمرو بن عاص، الحكم بن العاص و... نقل كرده و پس از آن به انتقاد از افكار مرجئه پرداخته، رواياتى كه در اثبات خلافت ابوبكر اقامه مى كنند همانند: اصحابي كالنجوم، اختلاف امتي رحمة، را تحليل مى كند و اشكالات آن را مطرح كرده آياتى را در رد نظريه عدالت صحابه به طور مفصل مطرح مى كند و اين نظر را مخالف با كتاب خدا قلمداد مى كند و مطاعن خلفا را يكى يكى نقل مى كند و شگفت اين كه در تمام موارد بر كتب اهل سنت استشهاد مى كند.

در اين جا به گوشه هايى از سخنان فضل بن شاذان در اين كتاب اشاره مى كنيم كه بيانگر دقت و موشكافى و فهم و تيزبينى او است.

استدلال اهل سنت بر صحت اجتهاد صحابه و جواب فضل

اهل سنت مى گويند: پيامبر وقتى معاذ بن جبل را به يمن براى قضاوت فرستاد به او فرمود: به چه چيزى قضاوت مى كنى؟ گفت: به كتاب خدا. فرمود: اگر در كتاب حكم آن واقعه نبود؟ گفت: به سنت رسول خدا. فرمود: اگر در سنت هم نبود؟ گفت: به اجتهاد و راى خود عمل كرده، در اجتهاد كردن شتاب نمى كنم، در اين هنگام پيامبر خداست بر سينه او زده.

فرمود: سپاس خدايى را كه نماينده رسول خدا را موفق داشت. از اين روايت و آن چه رسيده كه: اصحابي كالنجوم بايهم اقتديتم اهتديتم، و اختلاف امتي رحمة، مى فهميم كه در مواردى كه در كتاب و سنت حكمى نرسيده باشد ما را به آراى صحابه ارجاع داده است و صحابه نيز در بسيارى از پيشامدها نظر داده و آن ها كه عادل هستند و خلاف عمل نمى كنند، بر ما واجب است از آنان پيروى كنيم.

فضل ابتدا به اشكال نقضى پرداخته مى گويد: امت بر خلافت يزيد بن معاويه اجتماع كرد آيا اجتماعش بر هدايت بود يا ضلالت؟ و بعد در اشكال حلى مى گويد: دروغ ترين روايات، خبرى است كه نسبت جور و ظلم به خدا و نسبت جهل به پيامبر دهد اگر دين خدا كامل شده همان طورى كه در قرآن فرمود: اليوم اكملت لكم دينكم پس اجتهادات صحابه آيا از احكام خداست؟ اگر هست پيامبر بايد بيان كرده باشد و اگر از دين نباشد مردم به آن نيازمند نيستند و لازمه ادعاى شما اين است كه پيامبر به احكامى كه صحابه استنباط كرده اند جاهل باشد...

روايتى كه درباره معاذ بن جبل نقل كرديد سر تا پا كذب و طعن بر پيامبر خداست; زيرا خداوند در آيات متعددى پيامبر را از پيروى هوا برحذر داشته و به او فرمان مى دهد فقط به حكم خدا عمل كن.[۱۹]

و ثانيا اگر معاذ بن جبل به حكمى كه در كتاب و سنت نيست با اجتهاد خود رهنمون مى شود بايد مقامش بالاتر از پيامبر باشد; زيرا پيامبر نيازمند وحى بود تا به احكام الهى برسد و معاذ بى نياز از آن و بايد پيامبر جاهل باشد به آن چه معاذ به آن عالم است و...

روايت: مثل اصحابي مثل النجوم بايهم اقتديم اهتديتم و اختلاف اصحابي رحمة با اين دو روايت نيز اساس نبوت را زير سؤال برده ايد و قصد ابطال آن كرده ايد. زيرا شما معتقديد پيامبر به ما دستور داده از گروهى پيروى كنيم تا هدايت شويم و از سويى به ما اجازه ريختن خون ايشان را در جنگ جمل و صفين و نهروان داده باشد و يا نسبت به عثمان بن عفان كه چهل روز محصور بود صحابه چند گروه شده بوده اند گروهى بر ضد او و گروهى به نفع او و گروهى بى تفاوت.

اقتداى به اينان چگونه ممكن است آيا كار همه گروه ها درست بود. و يا اگر گروهى در لشكر طلحه و زبير بوده و صدها نفر از لشكر على را كشته باشند بعد از ظهر همان روز به لشكر على بپيوندند و صدها نفر را از لشكر مقابل بكشند مى توان گفت در هر دو حالت مصيب هستند؟[۲۰]

در تناقض روايات اهل سنت مى گويد: شما از طرفى روايت مى كنيد كه از پيامبر پرسيدند: چه كسى را از ديگران بيشتر دوست دارى فرمود: عايشه. گفتند: در مردان گوييم. فرمود: پدرش را. گفتند: پس از وى. فرمود: عمر را. و در روايت ديگرى از شما فرمود: فاطمه را. گفتند: در مردان. فرمود: همسرش را.

و در روايت سومى وقتى عبدالله بن عمر بر پدرش اعتراض كرد چرا سهميه اسامة بن زيد را سه هزار و براى من دوهزار قرار دادى در حالى كه در تمام جنگ هايى كه او شركت داشت من حاضر بودم. عمر گفت: زيرا پيامبر اسامه را بيش از تو دوست مى داشت و پدرش نزد پيامبر محبوبتر از پدر تو بود.[۲۱]

در اين جا دامنه سخن را برچيده تا در فرصتى ديگر پيرامون اين كتاب سخن گفته شود.

پانویس

  1. رجال نجاشى، چاپ جامعه مدرسين، ص 307.
  2. المختار من رجال الكشى، چاپ دانشگاه مشهد، ص 543.
  3. رجال الطوسى.
  4. عيون اخبارالرضا: ج 2، ص 128-106.
  5. من لايحضره الفقيه: ج 1، ص 299، 305، 454، 541 و 522.
  6. المختار من رجال الكشى، ص 542.
  7. همان
  8. بحارالانوار: ج 2، ص 242.
  9. عيون اخبار الرضا: ج 2، ص 128-106.
  10. رجال النجاشى، ص 307.
  11. الفهرست، ص 124.
  12. المختار من رجال الكشى، همان جا.
  13. فهرست ابن نديم، ص 287 و ص 29.
  14. الفهرست، ص 124.
  15. المختار من رجال الكشى، ص 539.
  16. معجم رجال الحديث: ج 13، ص 299.
  17. الفصول المختارة، ص 182 و 118.
  18. همان، ص 178.
  19. مانند آيات 49 و 50 سوره مائده و آيات 105، 106 و 107 سوره نساء و...
  20. الايضاح، چاپ دانشگاه تهران، ص 125-103.
  21. الايضاح، 256-253.