بصر

از دانشنامه‌ی اسلامی
پرش به: ناوبری، جستجو
Icon-encycolopedia.jpg

این صفحه مدخلی از نثر طوبی است

(احتمالا تصرف اندکی صورت گرفته است)


بینائی[ویرایش]

بصیر یعنی بیننده از نامهای حق تعالی است و بسیار در قرآن آمده است. خدای را بصیر گویند با آن که نه چشم دارد چون جسم نیست و نه قوه بینائی که از مبصرات متأثر شود چون تأثیر موجب تغییر در ذات خدا است. تعالی عنه علواً کبیراً اگر قوه باصره از اشیاء متأثر گردد. باید هر چیز را همان وقت که هست، ببیند نه پیش از وجود و نه بعد از آن با آن که خداوند در ذاتش تغییر نیست او پیش از وجود و بعد از وجود و در وقت وجود همه اشیاء را به یک وجه می بیند.

بصیر بودن خداوند به معنی علم به مبصرات است و سمیع بودن به معنی علم به مسموعات. ارسطو و پیروان او همین معنی را به وجهی دیگر تعبیر کردند که نزد عامه ناپسند آمد، گفتند: خداوند جزئیات را به وجه کلی می داند نه به وجه جزئی.

تعبیر الهی و شرعی که از زبان انبیاء منقول است معنی را نیکو می فهماند. اما تعبیر ارسطو عوام را گمراه می کند و فرق میان پیغمبران و دیگران همین است کلام انبیاء در ظاهر مصلحت است و تأویل آن نیز مصلحت است حقیقت را در ذهن مردم استوار می سازد.

چون گوئیم خداوند تعالی بصیر است و معنای وضوح وتام و کشف کامل برای او ثابت می شود و تصور آن بی چشم مشکل نیست اما وقتی گوئیم علم به جزئیات ندارد بی خبری مطلق و محصور بودن ذهن در حصار خویش و جهل به عالم ممکنات از آن فهمیده می شود و تصور علم به نحوی که جایگزین علم به جزئیات شود برای عامه آسان نیست. پس روش انبیاء که سخنی مطابق فهم عوام نزدیک به محسوس گویند و مردم را متوجه به تأویل آن کنند، صحیح است نه روش دیگران.

حق آن است که خواجه نصیرالدین طوسی گفته است و علامه حلی نیز در تجرید آن را پسندیده که علم خداوند به جزئیات از جمله دیدن حاجت به قوه و جارحه ندارد چون همه چیز معلول خداست و احاطه علت به معلول بیش از احاطه ذهن است به متصورات خود و وابستگی معلول به علت بیش از صور ذهنی است به مدرک آن و سخنان دیگر هست که جای تحقیق آن کتب دیگر است.

«قَالَ بَصُرْتُ بِمَا لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ». (سوره طه، 96) وقتی حضرت موسی سامری را از امر گوساله پرسید. سامری جواب داد دیدم آنچه را دیگران ندیدند. جبرئیل در نظر سامری مجسم شد او دید و دیگران ندیدند چنان که دیدند فرشتگان در همه جا چنین است و این که گویند: جبرئیل بر مادیانی نشسته بود و اسبان لشکر فرعون مادیان جبرئیل را دیدند و در پی او به دریا رفتند به صحت نرسیده و مخالف این آیه قرآن است چون تنها سامری آن را دید به مقتضای آیه.

در این جهان چیزها هست که دیده نمی شود چنانکه خداوند فرمود: «فلا اقسم بما تبصرون و ما لاتبصرون». (سوره حاقه،38) سوگند به آنچه شما می بینید و آنچه نمی بینید.

اگر گوئی چگونه ممکن است چیزی موجود باشد و یکی ببیند و دیگران نبینند؟ گوئیم دیدن در این حالت بی واسطه چشم است و آن حس که آن را می بیند حس مشترک گویند مانند آن که در خواب چیزها می بینیم بی چشم و بسا دیده های عالم رؤیا حقیقت دارد و تعبیر می شود.

«فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَاءكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ» (سوره ق، 22) خداوند در قیامت با کفار خطاب می فرماید: که پرده از پیش تو بازکردیم امروز چشم تو تیز است.

دلالت بر آن دارد که هم اکنون در عذاب و نکالند اما چشمشان نمی بیند. چون پرده از پیش چشم آنها بیکسو رفت و از عالم مادی بیرون شدند آن عذاب را دیدند.

«لاَّ تُدْرِكُهُ الأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ». (سوره انعام، 103) چشم ها او را درنمی یابند و او چشمها را درمی یابد و او است خرده دان و آگاه.

متکلمین در دین خدای تعالی اختلاف دارند اشاعره و سلفیین که بیشتر اهل سنتند. گویند: خدا را می توان دید و معتزله گفتند: نمی توان و بعضی از صحابه نیز با معتزله موافقند. در مذهب اهل بیت خدای را نه در دنیا می توان دید و نه در آخرت و پیغمبران نیز ندیدند حکما نیز همین گویند.

دلیل ما این است که دیدن تعلق به جسم دارد با طول و عرض و پیوسته زاویه که راس آن در حدقه است واضلاع آن بر مرئی، در دیدن ضرور است و خداوند نه جسم است و نه در جهتی قرار دارد تا اضلاع زاویه رؤیت بر او پیوندد و اگر مقصود از دیدن دانستن به وضوح و بداهت باش یعنی انسان چنان یقین بوجود حق کند که گوئی دیده است گوئیم این معنی مجازی است و صحیح اما اشاعره و اهل ظاهر بدان اکتفا نمی کنند و اگر گوئی باید تعبداً به دیدن او قائل باشیم گوئیم این سخن صحیح نیست زیرا که باید تعبد به قرآن و احادیث صحیحه داشت نه به اقوال این و آن و در قرآن و سنت چنین تعبد نیامده است و ما به قرآن و سنت معتقدیم و تعبد داریم که فرمود: «لاتدرکه الابصار» و فرمود: «لن ترانی» و به سنت صحیحه که هم بخاری نقل کرده است و هم مسلم از مسروق از عائشه گفت: سه کلام است که هر کس یکی از آن سه را بگوید. دروغ بزرگ بر خدا بسته است. گفتم: آن سه کلام چیست؟ گفت: کسی که پندارد محمد خدای را دید دروغ بزرگ بر خدا بسته است الخ.

اگر گوئی در کتاب و سنت دیدن خدا نیز آمده است. گوئیم فرض می کنیم در کتاب و سنت آمده است و وجه جمع آنها را نمی دانیم توقف باید کرد نه جزم به دیدن و ما به متابعت اهل بیت علیهم السلام مخالف را تأویل می کنیم. چرا «لاتدرکه الابصار» را مسلم نمی گیریم و الی ربها ناظره را تأویل نکنیم مگر کسی مادی باشد و موجود را منحصر در محسوس داند و خدا را نیز موجود مادی پندارد مانند عوام.

غزالی و امام فخرالدین و سایر بزرگان علمای اهل سنت بلکه مصلحین عصر ما به متابعت عقیده جاهلانه جمعی عوام اسلاف خود که به علل غیرمعلوم امام و مقتدای طوائف گشتند سخت تعصب می ورزند و محالات آنان را به توجیهات لاطائل تصحیح می کنند. اسلاف آنها موجود غیرجسمانی تعقل نمی کردند. مردمی مادی بودند و از این جهت با ملاحده فرق نداشتند مانند ابن ابی العوجا می گفتند: موجود باید دیده شود و خدا هم اگر دیده نشود موجود نیست و اگر ما در دنیا خدا را نمی بینیم به علت دوری مسافت او است که در آسمان بالای عرش است و ما در زمینیم وقتی در عالم آخرت به آسمان ها بالا رویم او را می بینیم چنان که پیغمبر در شب معراج بالا رفت و دید.

غزالی و دیگر علما به سبب عظمت نام اسلاف خود این عقیده عامیانه را پذیرفتند و گفتند: خدا جسم نیست اما دیده می شود و در آخرت همه نیکان او را می بینند و در دنیا فقط پیغمبر صلی الله علیه و آله دید. نظیر این کلمات را در جبر و کسب و کلام نفسی و قدیم بودن قرآن مرتکب شدند که محل ذکر آن جای دیگر است آری به معنی دیگر می توان به چشم خدای را دید یعنی شناخت فردوسی در این باب گوید:

به بینندگان آفریننده را نبینی مرنجان دو بیننده را

                      

صبای کاشانی در جواب او گوید:

به بینندگان آفریننده بین بژرفی یکی در دو بیننده بین

                      

که باز است از این خرد بیننده ات دری زی بزرگ آفریننده ات

                      

علمای تشریح گویند: خداوند تعالی در چشم حکمت ها بکار برده است که عقل در آن متحیر می ماند. سه رطوبت و هفت پرده تو در تو تعبیه کرده هر یک برای مصلحتی. رطوبت اصلی که دین بوسیله آن تحقق می یابد، مردمک چشم است مانند عدس شفاف و بلورین و آن را جلیدیه گویند.

از غایت لطافت و صفا نمی تواند مانند سایر اعضای تن از غذای خشن تغذیه کند، خون که حامل غذای اعضای بدن است پیش از رسیدن به مردمک چشم چند با تصفیه می شود، از جمله در پیه چشم که پرده ملتحمه است، نت به شکل مایع مذاب سرخ رنگ در پشت جلدیه قرار می گیرد و جلیدیه غذای خود را از آن دریافت می کند و این رطوبت را زجاجیه نامند. آنگاه فضول غذای او که مانند خود او لطیف و صافی است از پیش جلیدیه بیرون می تراود و در تضاعیف پرده ها جذب می شود و آن را رطوبت بیضیه گویند.

آنگاه خدای تعالی مصلحت ندانست که نور چون به چشم درمی آید یکباره بر همه مردمک بتابد و آن را خسته کند بلکه سوراخ کوچکی در پرده رنگین تعبیه کرد و آن پرده رنگین را در پیش جلیدیه آویخت. این پرده که در بلاد گرم و روشن سیاه است و در بلاد معتدل میشی و در بلاد سرد کبود مانع آزار تابش خورشید است هر چه روشنی خورشید شدیدتر باشد. رنگین تر است تا مانند عینک دودی جلیدیه را از سورت تابش نگاه دارد این پرده رنگین را عنبیه گویند، در میان این پرده سوراخ کوچکی است که نور از آن می گذرد و بجلیدیه وارد می شود البته جلیدیه خود بزرگتر از سوراخ است تا آن مقدار که محاذی سوراخ است اگر از قبول نور فرسوده گردد.

دیگر قسمت های آن تقویت فرسوده کنند و به او نیرو فرستند. روی طبقه عنبیه پرده دیگری است، شفاف مانند بلور صافی و بسیار مستحکم و اینها همه به شکل عدسی و آئینه محدب است و خواص این گونه آئینه ها در علم مناظر و مرایا مذکور و خداوند همه این خواص را در خلقت چشم بکار برده است. باری این طبقه اخیر را قرنیه گویند.

میان رطوبت جلیدیه و بیضه پرده بسیار لطیف است و مشبک تا فضول غذای جلیدیه از شبکات بیرون تراود آن را عنکبوتیه گویند. باز می دانیم که این پرده ها و رطوبت ها خود بیننده نیستند بلکه آلات و وسائلند مانند عینک و آن که به بیننده اصلی نزدیکتر است، عصب است که آن را در فارسی پی گویند. این آلات مانند دوربین عکاسی نور را می گیرند اما نمی بینند خداوند تعالی برای دیدن در عقب استخوان کاسه چشم سوراخی تعبیه فرمود و غشای عصبی شرائین و رگها و پرده هائی از دماغ به درون کاسه چشم آورده است و آنها سه طبقه اند، منشأ عصب را برای دیدن از آن منفذ به درون کاسه چشم آورده است تا هر تأثیری از نور به جلیدیه می رسد در آن پرده عصب منعکس گردد و به دماغ برساند و آن را پرده شبکیه گویند و دو پرده دیگر صلبیه مشیمیه دنباله ام الدماغ و رابط میان چشم و مغز است چون روح و غذا از دماغ به چشم می رسد.

آنگاه برای حرکت چشم به چپ و راست و بالا و پائین عضلاتی آفریده است به چهار سوی و پلک را حافظ آن کرده تا هنگام خواب و بیهوشی که انسان قادر به حفظ چشم نیست زیر پلک پنهان شود و مژگان آفرید به رنگهای مختلف در بلاد گرم و سرد چون انسان در هوای گرد آلود خواهد جائی را به بیند نور از خلل موی مژگان به درون رود اما غبار نرود و آسیب نرساند، انسان بتواند چشم را نیمه بسته نگاه دارد و ابرو آفریده تا گرد و چرک و عرق پیشانی چون سوی چشم سرازیر شود به دو سوی منحرف گردد و چشم را زیان نباشد و ابرو را مقوس آفرید برای همین مصلحت غیر ذالک از مصالح و حکم. پس ملک الشعرای فتحعلی شاه بسیار نیکو گفت «که باز است از این خرد بیننده ات» و آن را بر همه اشعار قرون اخیر رجحان توان داد. رحمه الله تعالی.

«وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ». (سوره قلم، 43) نزدیک کافران به چشم های خود تو را بلغزانند.

چشم را قوه ایست نطیر برق و مغناطیس که در اجسام دیگر خارج از بدن صاحبش تأثیر می کند و امروز آن را مغناطیس روحی گویند و فارسیان چشم زخم و در عربی عین الکمال نامند بعضی از مردم قدیم مانند ابوعلی جبائی از معتزله و ابوالقاسم بلخی تأثیر چشم را انکار داشتند و آن را از خرافات می پنداشتند.

در مذهب مادی اثر همیشه از قوای ظاهری است مانند دوا برای مرض اما دعا و توسل به بزرگان دین و قبر صلحا و استخاره و امثال آن مؤثر نیست، در زمان ما مردم هستند که به تأثیر نفس و توجه همت جسمی را از جای می جنبانند مانند میز و در حکایات سابقین آمده است که ابوسعید ابوالخیر در حمام با ابن سینا با هم بودند. ابوسعید طاس حمام را به هوا پرتاب کرد و به قوه نفس نگاه داشت. چشم زخم نیز نوعی تأثیر نفس است و در بعضی ادعیه از معصومین علیهم السلام روایت کردند که برای دفع چشم بگویند: «ماشاءالله لاقوة الا بالله العلی العظیم» و مردم برای حفظ از چشم زخم طریقه اندیشیده و آزموده اند، در برابر چیزهای دیگر که نظرگیر است. جسمی زشت یا عجیب انگیز قرار می دهند تا هر کس از نزدیک آن بگذرد نظر وی را جلب کند و از استحسان چیز زیبا منصرف گردد. مثلاً شاخ آهو را بالای در خانه می نهند یا سر حیوان مرده را نزدیک کشت زار علم می کنند. چنانکه سعدی گوید:

یکی روستائی سقط شد خرش علم کرد بر تاک بستان سرش

                      

آنگاه این عمل را بسفاهت نسبت می دهد:

مپندار جان پدر کاین حمار کند دفع چشم بد از کشت زار

                      

که او دفع چوب از سر و روی خویش نیارست تا ناتوان مرد، ریش

                      

اما غرض روستائی آن بود که بینندگان به سر خر مرده توجه کنند و از خوبی کشت منصرف گردند. متشرعین همین آیه «وان یکاد» را می نویسند یا آیة الکرسی و امثال آن تا بیننده متوجه خواندن آیه شود و از زیبائی بنا و نقش خانه منصرف گردد و هم نفوس خودشان به توسل به آیه قرآن قوی شود و قوه نفسانی صاحب چشم را بی اثر سازد.

بکار بردن اسباب روحانی مانند اسباب جسمانی است نه منافی با توحید است و نه مخالف توکل بر خداوند تعالی و بی دلیل تأثیر آنها را انکار نمی توان کرد.

اگر گوئی اسباب جسمانی مانند دوا برای بیمار تأثیر دائم دارد اما دعا و صدقه نیز همین طور است الا آن که شرایط دوا را به تجربه یافته اند و شرائط دعا را جز اولیای خدا درنیافته اند، هر یک با شرایطش همیشه مؤثرند.

«قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ... × وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ» (سوره نور، 30 و 31) مضمون هر دو آیه: به مردان و زنان مؤمن بگوی چشم فروپوشند.

«مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَى». (سوره نجم، 17) چشم او نگردید و تعدی نکرد.

اشتباه حواس و خطای باصره معروف است همه کس می داند. انسان چیزهای بزرگ را از دور کوچک می بیند و صورت خویش را در آینه مقابل خود می پندارد و چوب را در آب شکسته مشاهده می کند و احول یکی را دو می بیند و گاه صورت های بی حقیقت پیش خیال انسان مجسم می شود و شعله جواله حلقه آتشین به نظر می آید و گاه حقایق معنوی به صورت اجسام پدیدار می گردد مانند سالهای قحط و فراوانی که در خواب فرعون به صورت گاو نموده شد.

این صور بعضی حقیقت است و بعضی غیرمحقق. مفسران فرق میان «زاغ» و «طغی» را نگفتند و در اصل لغت زیغ به معنی کج شدن و منحرف گشتن است و طغیان بیرون رفتن از حد چنانکه از ترجمه معلوم شد. در اقسام خطا که برای هر یک مثالی آوردیم بعضی را زیغ باید نامید و بعضی را طغیان. چون اهل مکه می گفتند: پیغمبر آن فرشته که می بیند از سنخ تجسم خیال است و اوهام بی حقیقت، خداوند نفی فرمود که او حقیقت دید.

باید دانست که عقل حاکم بر حس است و در ادراکات اعتماد بر عقل است نه بر حس گرچه مردم به حس مخصوصاً به باصره بیشتر اعتماد دارند و هر چه انسان کامل بیش از نوزاد از دیدن دریافته بوسیله عقل است نه حس و گرنه حس نوزاد به اندازه حس مرد کامل یا قویتر است.

منابع[ویرایش]

  • نثر طوبی، علامه شعرانی، کتابفروشی اسلامیه، 79 تا 83.