قصیده فرزدق

از دانشنامه‌ی اسلامی
نسخهٔ تاریخ ‏۴ نوامبر ۲۰۱۹، ساعت ۰۸:۲۳ توسط مهدی موسوی (بحث | مشارکت‌ها) (ویرایش)
(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به ناوبری پرش به جستجو

این مدخل از دانشنامه هنوز نوشته نشده است.

Icon-computer.png
محتوای فعلی مقاله یکی از پایگاه های معتبر متناسب با عنوان است.

(احتمالا تصرف اندکی صورت گرفته است)

فرزدق شاعرى بزرگ و هوادار اهل بیت پیامبر بود که در مدح امام سجاد علیه السلام، قصیده معروف خویش را در مکه و در حضور هشام بن عبدالملک سرود و به ‌دنبال آن به زندان افتاد و امام علیه السلام برایش صله‌اى فرستاد.

ماجرای شعر فرزدق

فرزدق زمانى شعر خود را با طنین گرمش انشاد کرده که هشام با تکبر و غرور در حلقه یاران و هوادارانش گام در خانه خدا نهاده تا طواف کند. حج گزاران انبوه بودند و بى توجه به حضور هشام! هشام خواست «استلام حجر» کند. اما ازدحام جمعیت مانع شد و او با ناکامى به کنارى رفت و با همراهانش به نظاره طواف کنندگان خانه خدا نشست.

در این هنگام شخصى با هیئتى مردمى اما با چهره اى جذاب و هیبتى معنوى به جمع طواف گزاران پیوست و چون به حجر نزدیک شد و خواست استلام حجر کند، مردم احترامش کردند. راه گشودند و او به آسانى استلام حجر کرد.

همراهان هشام با دیدن آن منظره به شگفت آمدند و از هشام پرسیدند: آن شخصى که مردم برایش راه گشودند و احترامش کردند، کیست؟ هشام که احساس حقارت و کوچکى مى کرد، چنین وانمود که او را نمى شناسد!

فرزدق که از نزدیک ناظر این گفتگوها بود، دانست هشام از سر حسادت و حق پوشى، اظهار ناآشنایى مى کند و با خود گفت: اکنون، لحظه ایفاى رسالت و گاهِ حق گویى است. پس قدم پیش نهاد و جایى ایستاد که صدایش را هر چه بیشتر بشنوند و گفت: اى هشام - اى فرزند عبدالملک و اى برادر خلیفه-! اگر تو آن شخص را نمى شناسى، من او را خوب مى شناسم. گوش فرا ده تا وى را به تو معرفى کنم.

دریاى عطوفت و احساسات فرزدق به جوش آمده بود. واژه هاى عشق و محبتش به خاندان على علیه السلام چونان امواج دریا به حرکت درآمده و به شیوه شاعرانِ پرتوان عرب، شعرى بالبداهه در وصف امام سجاد علیه السلام انشاد کرد. در روزگارى که شاعران به ندرت مى توانستند از خشم دستگاه اموى بیمناک نباشند و کم بودند کسانى که بتوانند دل از عطاها و هدایاى خلیفه بپوشند، فرزدق از خطرها نهراسید و دل از عطاى خلیفه برید تا رضاى خداوند را در اظهار محبت و ارادت به خاندان رسالت جستجو کند و بدست آورد.

سپس هشام دستور داد مستمری فرزدق را از بیت المال قطع و خودش را نیز در «عسفان» بین مکه و مدینه زندانی کردند. مدح و ستایش امام در فضای خفقان سیاسی، آن هم در حضور هشام، نه تنها گواه شهامت و شجاعت در خور تقدیر وی است، بلکه بر ارادت وی به این خاندان گواهی می‌دهد. زمانی که امام سجاد علیه السلام از زندانی شدن او مطلع شد، مبلغ دوازده هزار درهم برای او فرستاد. فرزدق این مبلغ را پس داد و گفت: «من مدح تو را برای رضای خدا گفتم، نه برای عطا.» حضرت مبلغ را باز فرستاد و فرمود: «ما اهل بیت، چون چیزی به کسی بخشیم باز نستانیم.» پس فرزدق آن را پذیرفت.

متن قصیده فرزدق

هذا الذى تعرف البطحاء وطاءته والبیت یعرفه والحل والحرم

هذا ابن خیر عبادالله کلهم هذا التقى النقى الطاهر العلم

هذا ابن فاطمة ان کنت جاهله بجده انبیاءالله قد ختموا

ولیس قولک من هذا بضائره العرب تعرف من أنکرت والعجم

کلتا یدیه غیاث عم نفعهما تستوکفان ولا یعروهما عدم

سهل الخلیقة لاتخشى بوادره یزینه اثنان حسن الخلق والشیم

حمال انفال أقوام اذا افتدحوا حلو الشمائل تحلو عنده نعم

ما قال لا قط الا فى تشهده لولا التشهد کانت لاءه نعم

عم البریة بالاحسان فانقشعت عنها الغیاهب والاملاق والعدم

اذا رأته قریش قال قائلها الى مکارم هذا ینتهى الکرم

یغضى حیاء و یغضى من مهابته فما یکلم الا حین یبتسم

بکفه خیزران ریحه عبق من کف أروع فى عرنینه شمم

تأثیرپذیری جامی از فرزدق

عبدالرحمن جامى از شاعران پارسى گوى قرن هشتم هجرى (۸۱۷-۸۹۷ هجرى) که در زمره مفسران و فقیهان و عارفان و ادیبان عصر خویش جاى داشته است، قصیده فرزدق و نیز عکس العمل دستگاه خلافت را در برابر وى به نظم درآورده است و این خود مى نمایاند که بازتاب و تاثیر حماسه فرزدق در محافل علمى و ادبى، هماره مثبت و نیرومند بوده است. جامى، چنین سروده است:


پور عبدالملک به نام هشام در حرم بود با اهالى شام

مى زد اندر طواف کعبه قدم لیکن از ازدحام اهل حرم

استلام حجر ندادش دست بهر نظاره گوشه اى بنشست

ناگهان نخبه نبى و ولى زین عبّاد بن حسین على

در کساء بها و حلّه نور بر حریم حرم فکنده عبور

هر طرف مى گذشت بهر طواف در صف خلق مى فتاد شکاف

زد قدم بهر استلام حجر گشت خالى ز خلق راه گذر

شامى اى کرد از هشام سؤال کیست این با چنین جمال و جلال

از جهالت در آن تعلل کرد وز شناسائیش تجاهل کرد

گفت نشاسمش، ندانم کیست مدنى یا یمانى یا مکیست

بوفراس آن سخنور نادر بود در جمع شامیان حاضر

گفت من مى شناسمش نیکو زو چه پرسى به سوى من کن رو

آن کس است این که مکه و بطحاء زمزم و بوقُبیس و خیف و منى

مروه، مسعى، صفا، حجر، عرفات طیبه، کوفه، کربلا و فرات

هر یک آمد به قدر او عارف بر علو مقام او واقف

قرة العین سیدالشهداست زهره شاخ دوحه زهراست

میوه باغ احمد مختار لاله راغ حیدر کرار

چون کند جاى در میان قریش رود از فخر بر زبان قریش

که بدین سرور ستوده شِیم به نهایت رسید فضل و کرم

ذروه عزتست منزل او حامل دولت است محمل او

از چنین عز و دلت ظاهر هم عرب هم عجم بود قاصر

جد او را به مسند تمکین خاتم الانبیاست نقش نگین

لایح از روى او فروع هدى فائح از خوى او شمیم وفا

طلعتش آفتاب روزافروز روشنایى فزاى و ظلمت سوز

جد او مصدر هدایت حق از چنان مصدرى شده مشتق

زِ حیا نایدش پسندیده که گشاید به روى کس دیده

خلق از او نیز دیده خوابانند کز مهابت نگاه نتوانند

نیست بى سبقت تبسم او خلق را طاقت تکلم او

در عرب در عجم بود مشهور گو ندانش مغفلى مغرور

همه عالم گرفت پرتو خَور گر ضریرى ندید از آنچه ضرر

شد بلند آفتاب بر افلاک بوم از آن گر نیافت بهره چه باک

بر نیکو سیرتان و بدکاران دست او ابر موهبت باران

فیض آن ابر بر همه عالم گر بریزد نمى، نگردد کم

هست از آن معشر بلند آیین که گذشتند ز اوج علیین

حب ایشان دلیل صدق و وفاق بغض ایشان نشان کیفر و نفاق

قربشان پایه علو و جلال بُعدشان مایه عتو و ضلال

گر شمارند اهل تقوى را طالبان رضاى مولا را

اندر آن قوم مقتدا باشند وندر آن خیل پیشوا باشند

گر بپرسد ز آسمان بالفرض سائلى، من خیار اهل الارض

بر زبان کواکب و انجم هیچ لفظى نیاید الا هم

هم غیوث الندى اذا وهبوا هم لیوث الشرى اذا نهبوا

ذکرشان سابق است در افواه بر همه خلق، بعد ذکر الله

سر هر نامه را رواج افزاى نامشان هست بعد نام خداى

ختم هر نظم و نثر را الحق باشد از یمن نامشان رونق

چون هشام آن قصیده غرّاء که فرزدق همى نمود انشاء

کرد از آغاز تا به آخر گوش خونش اندر رگ از غضب زد جوش

بر فرزدق گرفت حالى دق همچو بر مرغ خوشنوا عقعق

ساخت در چشم شامیان خوارش حبس بنمود بهر آن کارش

اگرش چشم راست بین بودى راست کردار و راست بین بودى

دست بیداد و ظلم نگشادى جاى آن حبس، خلعتش رسید

قصه مدح بوفراس رشید چون بدان شاه حق شناس رسید

از درم بهر آن نکو گفتار کرد حالى روان ده و دوهزار

بوفراس آن درم نکرد قبول گفت مقصود من خدا و رسول

بود از آن مدح، نى نوال و عطا زان که عمر شریف را ز خطا

همه جا از براى همجى کرده اى صرف در مدیح و هجى

تافتم سوى این مدیح عنان بهر کفاره چنان سخنان

قلته خالصا لوجه الله لا، لان استعیض ما اعطاه

قال زین العِباد والعُباد ما نؤ دّیه عوض لایرداد

زان که ما اهل بیت احسانیم هر چه دادیم باز نستانیم

ابر جودیم بر نشیب و فراز قطره از ما به ما نگردد باز

آفتابیم بر سپهر علا نفتد عکس ما دگر سوى ما

چون فرزدق به آن وفا و کرم گشت بینا قبول کرد درم

از براى خداى بود و رسول هر چه آمد از او چه رد چه قبول

بود از آن هر دو قصدش الحق حق مى کنم من هم از فرزدق دق

رشحه زان سحاب لطف و نوال که رسیدش از آن خجسته مآل

زان حریفم اگر رسد حرفى بندم از دولت ابد، طرفى

صادقى از مشایخ حرمین چون شنید آن نشید دور از شین

گفت نیل مراضى حق را بس بود این عمل فرزدق را

گر جز اینش ز دفتر حسنات برنیاید نجات یافت نجات

مستعد شد رضاى رحمان را مستحق شد ریاض رضوان را

زان که نزدیک حاکم جائر کرد حق را براى حق ظاهر

منابع