صلح حدیبیه: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانشنامه‌ی اسلامی
پرش به ناوبری پرش به جستجو
جز (تغییرمسیر به صلح حديبيه)
 
سطر ۱: سطر ۱:
{{بخشی از یک کتاب}}
+
#REDIRECT [[صلح حديبيه]]
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
در ماه [[ذی القعده]] سال ششم بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله در خواب ديد با يارانش به [[مکه]] رفته و به [[طواف]] خانه خدا و انجام [[مناسک عمره]] موفق گشته اند.
 
 
 
پيغمبر اين خواب را براي اصحاب نقل کرده و وعده آن را به آن ها داد و به دنبال آن از مسلمانان و قبايل اطراف [[مدينه]] دعوت کرد با او براي انجام عمره به سوي مکه حرکت کنند.
 
 
 
قبايل مزبور به جز عده معدودي دعوت آن حضرت را نپذيرفتند و تنها همان [[مهاجر]] و [[انصار]] مدينه بودند که اکثرا آماده حرکت  شدند و به همراه آن حضرت از مدينه بيرون رفتند. همراهان آن حضرت را در اين سفر برخي هفتصد نفر و برخي يک هزار و چهارصد نفر نوشته اند.
 
 
 
پيغمبر اسلام مقداري که از مدينه بيرون رفت و به «[[ذي الحليفة ]]» - که اکنون به نام مسجدي که در آن جا بنا شده به  «[[مسجد شجره ]]» معروف است - رسيد جامه احرام پوشيد و هفتاد شتر نيز که همراه برداشته بود نشانه قرباني بر آن ها زد و از جلو براند تا به افرادي که خبر حرکت او را به [[قريش]] مي  رسانند بفهماند که به قصد جنگ بيرون نيامده بلکه منظور او تنها انجام عمره و طواف خانه خداست.
 
 
 
پيغمبر اسلام و همراهان هم چنان  «[[لبيک ]]» گويان تا «[[عسفان ]]» که نام جايي است در دو منزلي مکه پيش راندند و در آن جا به مردي بشير نام - که از [[قبيله خزاعه]] بود برخورد و اوضاع را از او جويا شد و بشير در پاسخ آن حضرت عرض کرد: قريش که  از حرکت  شما مطلع شده  اند براي جلوگيري از شما همگي از شهر خارج شده و زن و بچه  هاي خود را همراه آورده  اند و سوگند ياد کرده  اند تا نگذارند به هيچ قيمتي شما داخل مکه شويد و [[خالد بن وليد]] را با دويست نفر از جلو فرستاده تا خود نيز به دنبال او برسند و خالد با همراهان تا «[[کراع الغميم]]»<ref>«[[کراع الغميم ]]» تا مکه 30 ميل و حدود 10 فرسخ فاصله دارد.</ref> آمده اند.
 
 
 
پيغمبر فرمود: واي بر قريش که هستي خود را در اين کينه توزيها از دست داده  اند چه مي  شد که اين ها از همان آغاز مرا با ساير قبايل عرب وا مي  گذاردند تا اگر آن ها بر من پيروز مي  شدند مقصودشان حاصل مي  شد، و اگر من بر آن ها غالب مي  شدم قريش اسلام را مي  پذيرفتند اگر اين کار را هم نمي  کردند با نيرو و قوه با من مي  جنگيدند، اين ها چه مي  پندارند؟ به خدا سوگند من در راه اين ديني که خدا مرا بدان مبعوث فرموده آن قدر مي  جنگم تا خدا آن را پيروز گرداند يا جان خود را بر سر اين کار گذارده و کشته شوم!
 
 
 
به دنبال آن، رو به همراهان کرده فرمود: کيست تا ما را از راهي ببرد که با قريش برخورد نکنيم؟ مردي از قبيله اسلم که راه هاي [[حجاز]] را خوب مي  دانست پيش آمده و انجام اين کار را بر عهده گرفت  سپس جلو افتاده و مهار شتر پيغمبر را به دست گرفت و از ميان دره ها و سنکلاخ هاي سخت آن ها را عبور داده و پس از اين که راه هاي دشوار و سختي را پشت سر گذاردند به فضاي باز و وسيعي رسيدند و همچنان تا «[[حديبيه ]]» که نام دهي است در نزديکي مکه - و فاصله آن تا مکه يک منزل راه بود - پيش رفتند.
 
 
 
در آن جا به گفته [[ابن اسحاق]] - ناگهان شتر از رفتن ايستاد و ديگر پيش نرفت. پيغمبر دانست که در اين کار سري است و از اين رو وقتي اصحاب گفتند: شتر وامانده و نمي  تواند راه برود؟ فرمود: نه، وانمانده بلکه آن کس که فيل را از رفتن به سوي مکه بازداشت اين شتر را هم از حرکت  باز داشته است و من امروز هر پيشنهادي قريش بکنند که داير بر مراعات جنبه خويشاوندي باشد مي  پذيرم و به دنبال آن دستور داد همراهان پياده شوند و در آن جا منزل کنند.
 
 
 
لشکر اسلام در آن سرزمين فرود آمد اما از نظر بي  آبي رنج مي  بردند و از اين رو به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کردند: در اين  سرزمين آبي يافت نمي  شود؟ پيغمبر اسلام از تيردان چرمي خود، تيري بيرون آورد و به [[براء بن عازب]] داد و فرمود: آن را در ته يکي از اين چاه ها فرو بر، و او چنان کرد و به دنبال آن آب بسياري از چاه خارج شد و همگي سيراب شدند.
 
 
 
'''رفت و آمد فرستادگان قريش و رد و بدل پيام هاي صلح'''
 
 
 
قرشيان که تصميم گرفته بودند به هر قيمتي شده نگذارند پيغمبر اسلام به آن صورت وارد مکه شود و آن را براي خود خواري و ذلت و ننگ مي دانستند و مي گفتند: اگر محمد بدين ترتيب به مکه در آيد صولت و قدرت ما در نزد عرب شکسته خواهد شد و حرمت ما از ميان خواهد رفت، با لشکري انبوه از مکه بيرون آمده بودند و پيغمبر اسلام نيز همه جا با گفتار و رفتار خود مي خواست بفهماند که براي جنگ با قريش بيرون نيامده و جز انجام مراسم عمره و طواف و قرباني منظور ديگري ندارد، از اين رو وقتي خبديل بن ورقاء خزاعي]، [[مکرز بن حفص]] و [[حليس بن علقمه]] رئيس  «[[احابيش ]]»<ref>«[[احابيش ]]» - به گفته برخي - نام قبايلي بود که با قريش  هم سوگند شدند که تا شب و روز برجاست و کوه  «حبشي » برپاست از يکديگر دفاع کنند و چون اين پيمان در پاي کوه  «حبشي » بسته شد آن ها را «احابيش » مي  گفتند.</ref> و به دنبال همه [[عروة بن مسعود ثقفي]] که شخصيت  بزرگي بود به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند و با آن حضرت مذاکره کرده و هدف او را از اين سفر و آمدن تا پشت دروازه مکه مي  پرسيدند پاسخ همه را به يک گونه مي  داد و به طور خلاصه به همه مي فرمود: ما براي جنگ نيامده ايم بلکه منظورمان زيارت خانه خدا و انجام عمره است، سپس مي  خواهيم اين شتران را قرباني کرده گوشت آن ها را براي شما واگذاريم و باز گرديم!
 
 
 
فرستادگان که اين سخنان را مي شنيدند و وضع مسلمانان را نيز مشاهده مي کردند که همگي در حال احرام هستند و اسلحه اي جز يک شمشير که آن هم در غلاف است  همراه نياورده  اند و شتران را نيز که همگي نشانه قرباني داشتند از نزديک مي  ديدند خشمناک به سوي قريش باز مي گشتند و هر کدام به نوعي آن ها را ملامت کرده و به دفاع از مسلمين برخاسته و مي گفتند: چرا مانع زيارت زائرين خانه خدا مي  شويد؟ و چرا هر آدم بي  نام و نشاني حق دارد به زيارت خانه خدا بيايد ولي زاده عبدالمطلب با آن همه عظمت و شرافت  خانوادگي و دودمان سادات مکه حق زيارت ندارد؟ ما از نزديک مشاهده کرديم که اينان لباس جنگ نپوشيده و هر کدام دو جامه احرام بيش در تن ندارند، شتران قرباني را که همگي علامت قرباني داشتند و در اثر طول کشيدن زمان قرباني کرک هاي خود را خورده بودند به چشم خود ديديم! چرا دست از لجاجت و کينه توزي برنمي داريد؟
 
 
 
قريش در محذور سختي گرفتار شده بودند، از طرفي ورود مسلمانان را به مکه که دشمنان سر سخت  خود مي  دانستند و بزرگان و پهلوانان نامي آن ها به دست ايشان کشته شده بودند براي خود بزرگترين ننگ و شکست مي  دانستند و حاضر نبودند به چنين خفت و خواري تن دهند و زبان شماتت عرب ها را به روي خود باز کنند، از سوي ديگر روي هيچ قانوني حق نداشتند از زايرين خانه خدا - هر کس که باشد - جلوگيري کنند و او را از انجام مراسم عمره يا حج  باز دارند، از اين رو در کار خود سخت متحير بودند.
 
 
 
به خصوص که به سختي مورد اعتراض و انتقاد فرستادگان خود نيز قرار گرفته بودند تا آن جا که بيم يک اختلاف داخلي و محلي نيز ميان آن ها مي رفت. [[حليس بن علقمه]] - رئيس احابيش - وقتي از نزد محمد صلی الله علیه و آله بازگشت  به قريش گفت: به خدا سوگند اگر جلوي محمد را رها نکنيد و مانع زيارت او شويد من با شما قطع رابطه خواهم کرد و احابيش را از دور شما پراکنده خواهم ساخت.
 
 
 
و نيز [[عروة بن مسعود ثقفي]] - که مورد احترام همه قريش بود - وقتي از نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بازگشت و به چشم خود ديده بود که پيغمبر اسلام چه احترام و عظمتي در نظر مسلمانان دارد تا آن جا که اگر تار مويي از سر و صورت او بر زمين مي  افتد فورا آن را از زمين برداشته و نگهداري مي  کنند و يا در وقت [[وضو]] نمي  گذارند قطره آبي از وضوي آن حضرت بر زمين بريزد و هر قطره آن را شخصي از آن ها براي تبرک مي  برد و به سر و صورت و بدن خود مي  مالد... به قريش گفت: گروه قريش من به دربار [[پادشاهان ايران]] و [[امپراطوران روم]] و سلاطين [[حبشه]] رفته ام و چنين احترامي که پيروان محمد از او مي  کنند در هيچ کدام يک از دربارهاي آن ها نديده  ام و با اين ترتيب هرگز او را تسليم شما نخواهند کرد و از دورش پراکنده نخواهند شد، اکنون هر فکري داريد بکنيد! و هر تصميمي که مي  خواهيد بگيريد!
 
 
 
رسول خدا صلی الله علیه و آله نيز که مامور به جنگ نبود، مي  کوشيد تا کمترين بهانه  اي براي جنگ به دست قريش ندهد و به هر ترتيبي شده مي  خواست  خوني ريخته نشود و شمشيري کشيده نشود و حرمت ماه محرم شکسته نگردد، و اگر چنين کاري هم مي  شود از طرف قريش شروع شود تا آن ها متهم به نقض حرمت ماه حرام گردند نه مسلمانان.
 
 
 
'''اسارت مکرز بن حفص به دست مسلمانان'''
 
 
 
قرشيان که سخت در محذور افتاده بودند [[مکرز بن حفص]] را که به شجاعت و بي  باکي معروف بود با چهل پنجاه نفر از سوارکاران ورزيده مامور کردند تا در اطراف لشکر مسلمانان جولاني بزنند و اگر بتوانند کسي را از ايشان دستگير ساخته به نزد قريش ببرند تا گروگاني از مسلمانان در دست قريش باشد و بلکه از اين راه بتوانند پيشنهاد هاي خود را برايشان بقبولانند، اما مکرز و همراهان نيز نتوانستند کاري انجام دهند و همگي به دست نگهبانان لشکر اسلام اسير گشته و آن ها را به نزد پيغمبر اسلام بردند.
 
 
 
و رسول خدا صلی الله علیه و آله به همان جهت که مامور به جنگ نبود دستور داد آن ها را آزاد کنند و با اين که آن ها پيش از اسارت خود به سوي مسلمانان تيراندازي کرده و آزار زيادي رسانده بودند و حتي به گفته برخي: يکي از مسلمانان را نيز به نام ابن زنيم به قتل رسانده بودند، به دستور پيغمبر، همگي آزاد شده سالم به سوي قريش بازگشتند.
 
 
 
'''عذرخواهي عمر از فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله'''
 
 
 
در اين وقت پيغمبر اسلام صلی الله علیه و آله عمر را خواست و بدو فرمود: بيا و به نزد قريش برو و منظور ما را از اين سفر براي آنان تشريح کن و پيغام ما را به گوش آن ها برسان!
 
 
 
عمر که از قريش بر جان خود مي  ترسيد صريحا از انجام اين کار عذر خواست و گفت: يا رسول الله از [[قبيله بني عدي]] کسي در مکه نيست تا از من دفاع کند و من از قريش مي  ترسم و بهتر است  براي اين کار عثمان را بفرستي که خويشاني در مکه دارد و مي  توانند از او حمايت کنند.<ref>اين جريان را همه مورخين نوشته اند و بدون اظهارنظر از آن گذشته اند، و ما نيز تجزيه و تحليل و اظهارنظر درباره آن را به خود خواننده محترم واگذار مي کنيم و مي گذاريم.</ref>
 
 
 
پيغمبر خدا که ديد عمر حاضر به انجام اين دستور نيست عثمان را مامور اين کار کرد و عثمان به مکه آمد و ابتدا به خانه [[ابان بن سعيد]] - پسر عموي خود - رفت و از او خواست تا وي را در پناه خود قرار دهد تا پيام رسول خدا صلی الله علیه و آله را به قريش برساند و ابان او را در پناه خود قرار داده و به نزد قريش برد و عثمان پيغام آن حضرت را رسانيد.
 
 
 
قريش با اکراه سخنان او را گوش دادند و در پاسخ گفتند: ما اجازه نمي  دهيم محمد به اين شهر در آيد و طواف کند ولي خودت که به اين جا آمده  اي مي  تواني برخيزي و طواف کني؟ عثمان گفت: من پيش از پيغمبر اين کار را نخواهم کرد و تا او طواف نکند من طواف نمي  کنم، و به دنبال آن قرشيان نگذاردند عثمان به نزد پيغمبر باز گردد و او را در مکه محبوس کردند.
 
 
 
'''[[بيعت رضوان]]'''
 
 
 
از اين سو خبر به مسلمانان رسيد که عثمان را کشته  اند! و به دنبال اين خبر هيجاني در مسلمانان پيدا شد و رسول خدا صلی الله علیه و آله نيز که در زير درختي نشسته بود فرمود: از اين جا بر نخيزم تا تکليف خود را با قريش معلوم سازم و به دنبال آن از مسلمانان براي  دفاع از اسلام بيعت گرفت و چون اين بيعت در زير درختي انجام شد به همين جهت آن را «[[بيعت  شجره ]]» نيز گفته اند.
 
 
 
منادي آن حضرت فرياد زد: کساني که حاضرند تا پاي جان در راه دين پايداري کنند و نگريزند بيايند و با پيغمبر خود بيعت کنند، مسلمانان دسته دسته آمدند و با آن حضرت بيعت کردند، تنها يک تن از منافقين مدينه به نام - [[جد بن قيس]] - خود را زير شکم شتر پنهان کرد تا بيعت نکند و در اين پيمان مقدس شرکت نجست.
 
 
 
پيغمبر اسلام با اين عمل به قرشيان هشدار داد که اگر براستي سر جنگ دارند و بهانه  جويي مي  کنند او نيز متقابلا آماده جنگ خواهد شد و عواقب سياسي و زيان هاي مالي و جاني آن متوجه آنان خواهد شد ولو اين که در حقيقت - همان طور که گفته بود - سر جنگ نداشت و مامور به قتال نبود.
 
 
 
و شايد جهت ديگر آن نيز آرام کردن احساسات تند مسلمانان و افرادي که با شنيدن خبر [[قتل عثمان]] خون شان به جوش آمده بود و آن نرمش ها را از پيغمبر مي  ديدند بوده است، [[والله العالم]].
 
 
 
'''آمدن سهيل بن عمرو از طرف قريش و تنظيم قرارداد صلح'''
 
 
 
پس از اين که کار بيعت پايان يافت  خبر ديگري رسيد که عثمان زنده است و به قتل نرسيده و در دست مشرکين زنداني شده، و از آن سو [[سهيل بن عمرو]] - يکي از سرشناسان و متفکران قريش - را ديدند که به عنوان نمايندگي از طرف قريش و مذاکره با رسول خدا مي  آيد.
 
 
 
پيغمبر که از دور چشمش به سهيل افتاد فرمود: قريش به فکر صلح افتاده  اند که اين مرد را فرستاده  اند و چنان هم بود زيرا قريش پس از شور و گفتگوي زياد سهيل بن عمرو را فرستاده بودند تا به نمايندگي از طرف آن ها به هر نحو که مي  تواند پيغمبر اسلام را راضي کند تا در آن سال از انجام عمره و ورود به مکه خودداري کرده سال ديگر اين کار را انجام دهد و ضمنا مذاکراتي هم درباره ترک مخاصمه و تکليف مهاجريني که از مکه به مدينه مي  روند و افراد مسلماني هم که در مکه به سر مي  بردند و موضوعات ديگري که مورد اختلاف بود انجام دهد، و قراردادي در اين باره از هر دو طرف امضا شود.
 
 
 
به خوبي روشن بود که اين قرار داد و مصالحه به هر نحو هم که بود از نظر سياسي در چنين وضعي به نفع مسلمانان تمام مي  شد زيرا از طرف قريش مسلمانان به رسميت  شناخته شده بودند بدون آن که خوني ريخته شود و جنگي بر پا گردد، اما از نظر برخي افراد کوته نظر که خود را براي ورود به شهر مکه آماده کرده بودند و مآل انديش نبودند تحمل اين کار ناگوار و دشوار مي  نمود، و از آن جمله عمر بن خطاب بود که به سختي به اين کار پيغمبر اعتراض کرد، چنان که در ذيل مي  خوانيد.
 
 
 
'''اعتراض عمر بن خطاب به رسول خدا صلی الله علیه و آله'''
 
 
 
مورخين مي  نويسند هنگامي که مذاکرات مقدماتي براي نوشتن و تنظيم [[صلح نامه]] ميان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سهيل بن عمرو انجام شد عمر از جا برخاست و به نزد ابوبکر - دوست صميمي خود - آمده و با ناراحتي از او پرسيد: مگر اين مرد پيغمبر خدا نيست؟ ابوبکر گفت: چرا! عمر گفت: مگر ما مسلمان نيستيم؟ ابوبکر گفت: چرا. عمر گفت: مگر اين ها مشرک نيستند؟ ابوبکر گفت: چرا. عمر گفت: پس با اين وضع چرا ما زير بار ذلت  برويم و خواري را براي خود بخريم؟
 
 
 
ابوبکر گفت: هر چه هست مطيع و فرمانبردار وي باش که او رسول خدا است! اما عمر قانع نشد و به نزد آن حضرت آمده و همان سؤالات را تکرار و چون پرسيد: پس چرا ما بايد زير بار ذلت و خواري برويم؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: اين ديگر امر خداست و من نيز بنده و فرمانبردار اويم و نمي  توانم امر او را مخالفت کنم. عمر گفت: مگر تو نبودي که به ما وعده دادي بزودي خانه خدا را طواف خواهيم کرد؟ فرمود: چرا، من چنين وعده دادم ولي آيا وقت آن را هم تعيين کردم؟ و هيچ گفتم که همين امسال خواهد بود؟ عمر گفت: نه. فرمود: پس به تو وعده مي  دهم که اين کار انجام خواهد شد و ما خانه خدا را طواف و زيارت خواهيم کرد. عمر ديگر سخني نگفت و رفت.<ref>باز هم تجزيه و تحليل در اين داستان را به خواننده محترم وامي گذاريم و مي گذريم!</ref>
 
 
 
و در بسياري از تواريخ [[اهل سنت]] و ديگران است که عمر بارها مي  گفت: من آن روز در نبوت پيغمبر شک و ترديد کردم.
 
 
 
'''علي علیه السلام متن قرارداد را مي نويسد'''
 
 
 
پس از اين مذاکرات رسول خدا صلی الله علیه و آله علي علیه السلام را طلبيد و به او فرمود: بنويس: «[[بسم الله الرحمن الرحيم]]» سهيل بن عمرو گفت: من اين عنوان را به رسميت نمي  شناسم، بايد همان عنوان رسمي ما را بنويسي  «بسمک اللهم » و علي علیه السلام نيز به دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله همان گونه نوشت.
 
 
 
آنگاه فرمود: بنويس  «اين است آن چه محمد رسول الله با سهيل بن عمرو نسبت  به آن موافقت کردند...»
 
 
 
سهيل گفت: اگر ما تو را به عنوان  «رسول الله » مي  شناختيم که اين همه با تو جنگ و کارزار نمي  کرديم، بايد اين عنوان نيز پاک شود و به جاي آن  «محمد بن عبدالله » نوشته شود، پيغمبر قبول کرد و چون متوجه شد که براي علي بن ابي طالب دشوار است عنوان  «رسول الله » را از دنبال نام پيغمبر پاک کند خود آن حضرت انگشتش را پيش برده و فرمود: يا علي جاي آن را به من نشان ده و بگذار من خود اين عنوان را پاک کنم و به  دنبال آن فرمود: اکتب فان لک مثلها تعطيها و انت مضطهد: بنويس که براي تو نيز چنين ماجراي دردناکي پيش خواهد آمد و به ناچار به چنين کاري راضي خواهي شد!<ref>اشاره است  به داستان [[جنگ صفين]] و صلح نامه اي که ميان آن حضرت و معاويه تنظيم شد که چون خواستند بنويسند: «هذا ما صالح عليه اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب...» عمرو بن عاص گفت: بايد اين عنوان پاک شود زيرا اگر ما تو را اميرالمؤمنين مي دانستيم با تو جنگ نمي کرديم.</ref>
 
 
 
و سپس مواد زير را نوشت:
 
 
 
# جنگ و مخاصمه از اين تاريخ تا ده سال<ref>در برخي تواريخ به جاي ده سال چهار سال و در برخي دو سال نوشته شده ولي مشهور همان ده سال است.</ref> ميان طرفين ترک شود و به حالت جنگ پايان داده شود.
 
# اگر کسي از قریشيان که تحت قيموميت و ولايت ديگري است  بدون اجازه ولي خود به نزد محمد آمد مسلمانان او را به وليش باز گردانند ولي از آن سو چنين الزامي نباشد.
 
# هر يک از قبايل عرب بخواهند با يکي از دو طرف پيمان بندند در اين کار آزاد باشند و از طرف قريش الزام و تهديدي در اين کار انجام نشود.
 
# محمد صلی الله علیه و آله و پيروانش ملزم مي  شوند که امسال از رفتن به مکه صرف نظر کرده و به مدينه بازگردند و سال ديگر مي  توانند براي زيارت خانه خدا و عمره به مکه بيايند مشروط بر آن که سه روز بيشتر در مکه نمانند و به جز شمشير که آن هم در غلاف باشد - اسلحه ديگري با خود نياورند.
 
# طرفين متعهد شدند راه هاي تجارتي را براي رفت و آمد هم ديگر آزاد بگذارند و مزاحمتي براي يکديگر فراهم نکنند.
 
# تبليغ اسلام در مکه آزاد باشد و مسلمانان مکه بتوانند آزادانه مراسم مذهبي خود را انجام دهند و کسي حق سرزنش و آزار آن ها را نداشته باشد.
 
 
 
قرارداد مزبور نوشته شد و به امضاي طرفين رسيد و به دنبال آن قبيله خزاعه در عهد و پيمان رسول خدا صلی الله علیه و آله در آمدند و قبيله بکر نيز خود را در عهد و پيمان قريش در آوردند و همين قبيله بکر با شبيخوني که به [[قبيله خزاعه]] زد مقدمات نقض قرارداد را فراهم ساختند و سبب شدند تا پيغمبر اسلام در سال هشتم با لشکري گران به عنوان دفاع از قبيله خزاعه به سوي مکه حرکت کند و منجر به فتح مکه و حوادث پس از آن گرديد به شرحي که ان شاء الله پس از اين خواهد آمد.
 
 
 
در چهره بسياري از افراد مسلمان آثار ناراحتي و نارضايتي از اين قرارداد مشهود بود، اما دور نماي کار براي آنان روشن نبود و به خوبي موضوعات را ارزيابي نمي  کردند و طولي نکشيد که بر همگان روشن شد که قرارداد مزبور چه پيروزي بزرگي براي مسلمانان به ارمغان آورد، چنان که به گفته بسياري از مفسران [[سوره فتح]] و آيات مبارکه  «[[انا فتحنا لک فتحا مبينا...]]» در همين واقعه نازل گرديد و از زهري نقل شده که گفته است:
 
 
 
پيروزي و فتحي براي مسلمانان بزرگتر از آن پيروزي نبود، زيرا مسلمانان که تا به آن روز پيوسته در حال جنگ با مشرکين و در فکر تهيه لشکر و اسلحه و تنظيم سپاه و استحکام برج و باروي شهر مدينه در برابر حملات احتمالي مشرکين بودند از آن به بعد با خيالي آسوده به تفکر در دستورهاي اسلامي و دفع دشمنان ديگر و بسط و توسعه اسلام به نقاط ديگر جزيرةالعرب و بلکه قاره ها و ممالک ديگر افتادند.
 
 
 
و در جريانات بعدي نيز شواهد اين مطلب به خوبي ديده مي  شود، زيرا عموم مورخين داستان نامه نگاري آن حضرت را به سران و زمامداران جهان و دعوت آن ها را به پذيرفتن اسلام و نبوت خود و جريانات پس از آن را در وقايع پس از صلح حديبيه نوشته و ثبت کرده اند.
 
 
 
پيروزي ديگري که از اين قرارداد نصيب مسلمانان گرديد آن بود که تا به آن روز افراد تازه مسلماني که در مکه بودند تحت فشار و شکنجه مشرکان قرار داشته و بيشتر به حال تقيه و اختفا در آن شهر زندگي مي  کردند و جرئت اظهار عقيده و انجام برنامه  هاي ديني خود را نداشتند، ولي از آن پس اسلام در نظر مشرکان به رسميت  شناخته شده بود و آن ها مي  توانستند آزادانه مراسم ديني خود را انجام دهند و بلکه  دست  به کار [[تبليغ دين اسلام]] در مکه و اطراف آن شهر شدند و به فاصله اندکي افراد بسياري را به دين اسلام هدايت نمودند.<ref>دانشمند ارجمند آقاي احمدي در [[کتاب مکاتيب الرسول]] تحقيقي درباره نتايج [[صلح حديبيه]] نموده که خلاصه آن در زير آمده است. مسلمانان عموما از صلح حديبيه ناراضي به نظر مي  رسيدند زيرا خود را برتر از دشمن مي  دانستند و با نيرو و قدرت و غروري که داشتند پذيرفتن صلح را براي خود - که مرد جنگ و شمشير بودند - خواري و ذلت مي  پنداشتند زيرا ثمرات و نتايج صلح بر آن ها پوشيده بود و همان تعصب ها و غرورها مانع از آن بود که به خوبي درباره مواد صلح و قرارداد حديبيه به تفکر بپردازند و آن ها را ارزيابي کنند... نويسنده محترم سپس به نتايج اين صلح اشاره کرده مي نويسد: 1. صلح مزبور سبب اختلاط و آميزش مسلمانان با مشرکين و رفت و آمد آن ها به شهر هاي هم ديگر شد و در نتيجه مشرکين از نزديک با مکتب اسلام و اخلاق و رفتار رهبر بزرگوار آن و ساير مسلمانان آشنايي بيشتري پيدا کردند و سبب شد تا گروه زيادي به اسلام در آيند - چنان که از امام صادق علیه السلام روايت  شده که فرمود: هنوز دو سال از صلح حديبيه نگذشته بود که نزديک بود اسلام همه شهر مکه را بگيرد. 2. صلح مزبور سبب شد که مشرکين از آن پس با نظر بغض و عداوت به مسلمانان و شعار توحيد اسلام يعني کلمه مقدسه  «[[لا اله الا الله ]]» نگاه نکنند بلکه روي آن بهتر و بيشتر فکر کنند و همين سبب جاي گير شدن اين شعار مقدس در دل آنان گرديد. 3. مسلمانان توانستند از آن پس آزادانه در مکه مراسم مذهبي خود را انجام داده و آيين مقدس خود را تبليغ و از آن دفاع کنند. 4. پيغمبر اسلام و مسلمانان اين امتياز را گرفته بودند که بتوانند سال ديگر آزادانه بدون هيچ جنگ و کارزاري به عمره و طواف خانه خدا بيايند. 5. خيال پيغمبر و مسلمانان از بزرگترين دشمن اسلام يعني قريش و مشرکين آسوده شد و به فکر نشر اسلام در ساير نقاط جهان افتادند، چنان که پس از اين خواهيد خواند. 6. رفت و آمد مشرکين به مدينه و شهرهاي ديگر حجاز سبب شد که عظمت پيغمبر اسلام را در نظر مسلمانان از دور و نزديک مشاهده کنند و ابهت او در دل مشرکين قرار گيرد و فکر مقاومت و پايداري در برابر او را از سر بيرون کنند و همين موضوع کمک زيادي به فتح مکه کرد.</ref>
 
 
 
و به هر صورت قرارداد مزبور در ميان نارضايتي و چهره  هاي گرفته و درهم جمعي از مسلمانان به امضا رسيد و به دنبال آن منادي رسول خدا ندا کرد که چون کار صلح به پايان رسيد مسلمانان از احرام بيرون آيند و سرها را تراشيده و تقصير کنند و قرباني  ها را نحر کنند.
 
 
 
اما اکثرا در انجام اين دستور تعلل کرده و حاضر نبودند تقصير و نحر کنند تا اين که پيغمبر گرفته خاطر به خيمه [[ام سلمه]] که در آن سفر همراه آن حضرت بود وارد شد و چون ام سلمه علت کدورت خاطر آن حضرت را سؤال کرد و از ماجرا مطلع گرديد عرض کرد: اي رسول خدا! شما بيرون برويد و سر خود را تراشيده و نحر کنيد، مردم نيز به پيروي از شما اين کار را خواهند کرد، و همين طور هم شد که وقتي مردم ديدند پيغمبر اسلام سر خود را تراشيده ديگران نيز سرها را تراشيده و شتران را نحر کردند و سپس به سوي مدينه حرکت نمودند.
 
 
 
'''داستان ابوبصير'''
 
 
 
پس از قرارداد حديبيه طولي نکشيد که يکي از مسلمانان مکه به نام [[عتبة بن اسيد]] که کنيه اش [[ابوبصير]] بود به مدينه گريخت و پس از چند روز، نامه اي از طرف قريش به پيغمبر رسيد که ابوبصير بدون اجازه مولاي خود به شهر شما آمده و طبق قرارداد بايد او را به مکه بازگردانيد؟ و اين نامه را به وسيله مردي عامري با غلامي که داشت  به مدينه فرستاده بودند.
 
 
 
رسول خدا صلی الله علیه و آله ابوبصير را طلبيد و به او فرمود: ما با قريش قراردادي بسته  ايم که نمي  توانيم به آن خيانت کنيم اکنون با اين دو نفر به مکه بازگرد تا خدا براي تو و ساير ناتوانان راه گريزي مهيا فرمايد و چون ابوبصير گفت:
 
 
 
آيا مرا به سوي مشرکين باز مي  گرداني که از دين خدا بيرونم کنند؟ باز همان پاسخ را از پيغمبر شنيد.
 
 
 
ابوبصير به ناچار تسليم آن دو نفر شد و راه مکه را پيش گرفت اما هنوز چندان از مدينه دور نشده بود که فکري به نظر ابوبصير رسيد تا خود را از چنگال آن دو نفر رها کند و به دنبال آن وقتي در «[[ذي الحليفه ]]» پياده شدند به مرد عامري گفت: شمشير برنده و تيزي داري؟ آن مرد گفت: آري، پرسيد:مي  توانم آن را ببينم؟ گفت: آري و چون شمشير را از او بگرفت  بي  مهابا گردن آن مرد عامري را زده و غلام او که چنان ديد به سوي مدينه گريخت و خود را به پيغمبر اسلام رسانيد و به دنبال او ابوبصير نيز با همان شمشير که در دست داشت  به مدينه آمد و به پيغمبر عرض کرد: تو طبق قرارداد مرا به فرستادگان قريش سپردي و من نيز به خاطر دفاع از دين خود دست  به چنين کاري زدم!
 
 
 
رسول خدا صلی الله علیه و آله که از دليري ابوبصير تعجب کرده بود فرمود: عجب آتش افروز جنگي است اين مرد اگر همدستاني داشته باشد!
 
 
 
ابوبصير که مي ديد طبق قرارداد نمي تواند در مدينه بماند با اشاره مسلمانان و يا به فکر خود از مدينه خارج شد و خود را به ساحل دريا و سر راه کاروان قريش که براي تجارت به [[شام]] مي رفتند رسانيد و در آنجا پنهان شد و هرگاه مي توانست دست بردي به آن ها مي زد و يا کسي از آن ها را به قتل مي رسانيد.
 
 
 
کم کم افراد مسلمان ديگري نيز که در مکه بودند و طبق قرارداد حديبيه نمي توانستند به مدينه و نزد مسلمانان بيايند وقتي از داستان ابوبصير مطلع شدند خود را به او رسانده و در ساحل دريا منزل گرفتند و تدريجا عدد آن ها به هفتاد نفر رسيد و خطر بزرگي را براي کاروان قريش فراهم ساختند و در نتيجه راه تجارتي قريش به شام ناامن شد.
 
 
 
و قريش که متوجه شدند هيچ راهي براي رفع مزاحمت ابوبصير و يارانش جز توسل به پيغمبر خدا ندارند، ناچار شدند نامه اي به آن حضرت بنويسند و از او بخواهند ابوبصير و يارانش را به مدينه بطلبد و ماده مربوط به  «استرداد پناهندگان » را از متن قرارداد حذف کند و آن ها را در مدينه پيش خود نگاه دارد.
 
 
 
بدين ترتيب اين ماده قرارداد که به مسلمانان تحميل شده بود و مسلمانان آن را براي خود ننگي بزرگ مي  دانستند، به پيروزي و افتخار مبدل شد و به پيشنهاد خود دشمن، از متن قرارداد حذف گرديد.
 
 
 
'''فضيلتي از علي بن ابي طالب علیه السلام'''
 
 
 
در تواريخ اهل سنت و دانشمندان شيعه با اختلاف اندکي مذکور است که چون قرارداد حديبيه به امضا رسيد سهيل بن عمرو و جمعي از مشرکين به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده گفتند: جمعي از بردگان و کوته فکران ما در اين مدت پيش تو آمده اند آن ها را به ما بازگردان!
 
 
 
در اين جا بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله غضبناک شد بدان سان که چهره اش سرخ گرديد و فرمود: «لتنتهن يا قريش او ليبعثن الله عليکم رجلا امتحن الله قلبه للايمان يضرب رقابکم و انتم خارجون عن الدين».
 
 
 
اي گروه قريش (از اين لجاجت) دست  بداريد و يا آن که خداوند مردي که دلش را به ايمان آزموده است  بر شما بگمارد تا گردن هاي شما را در وقتي که از دين بيرون هستيد بزند!  ابوبکر گفت: اي رسول خدا منظورت من هستم؟  فرمود: نه.  عمر گفت: من هستم؟ فرمود: نه. «ولکنه خاصف النعل » بلکه او کسي است که نعلين مرا وصله مي  زند و در آن وقت علي علیه السلام مشغول دوختن نعلين پيغمبر بود!
 
 
 
==پانویس==
 
<references/>
 
 
 
==منابع==
 
سيد هاشم رسولي محلاتي، زندگاني حضرت محمد صلی الله علیه و آله.
 
 
 
[[رده:پیامبر اکرم از بعثت تا رحلت]]
 
[[رده:تاریخ صدر اسلام]]
 

نسخهٔ کنونی تا ‏۹ آوریل ۲۰۱۴، ساعت ۰۴:۴۲

تغییرمسیر به: