رشید هجری: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانشنامه‌ی اسلامی
پرش به ناوبری پرش به جستجو
جز (رشيد هجرى را به رشید هجری منتقل کرد)
جز
 
(۶ نسخه‌ٔ میانی ویرایش شده توسط ۴ کاربر نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
{{بخشی از یک کتاب}}
+
'''رُشَید هَجَرى''' از اصحاب وفادار و خاص [[امام علی علیه السلام|حضرت علی]] علیه السلام بود و آن حضرت به او علم «منایا و بلایا» آموخت. رشید هجری، بعد از شهادت [[امیرالمؤمنین]] علیه السلام در حکومت «[[زیاد بن ابیه]]» به مصائب سختی مبتلا شد و سرانجام به شکلی که امام او را خبر داده بود، به شهادت رسید.
 +
[[پرونده:رشیدهجری.jpg|بندانگشتی|مرقد رشید هجری بین حله و کوفه]]
  
 +
==زندگی‌نامه==
  
 +
رشید هجری اصالتاً منسوب به «هجر» که از شهرهای [[بحرین]] و به نقلی «هجر» قریه ای در [[مدینه|مدینة النبی]] که خرما و حصیر آن معروف و از جمله جهیزیه [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|حضرت زهرا]] سلام الله علیها بوده است. [[امام علی علیه السلام|حضرت علی]] علیه السلام او را «رشید البلایا» نامیدند و به او علم «منایا و بلایا» آموخت<ref>حضرت علی علیه السلام به عنوان امام معصوم که به فرمان خداوند از علوم غیبی آگاهی داشت قسمتی از این اخبار غیبی را بنام «ملاحم و مغیبات» به بعضی از یاران شایسته و ذی صلاح خود از جمله کمیل، میثم تمار و رشید هجری منتقل کرد.</ref> یعنی او سرنوشت بعضی افراد را می دانست و از سرنوشت دردناک خود در راه عشق علی بن ابی طالب علیه السلام خبر داشت و از همین رو، احوال و عاقبت دوستان خود مانند [[میثم تمار]] و [[حبیب بن مظاهر اسدی]] را به آنها گفته و کشته شدن آن دو نفر را خبر داده بود و بسیار شده بود که به بعضی مردم می رسید و می گفت: تو چنین خواهی بود و چنین خواهی شد و آنچه می گفت واقع می شد.
  
 +
===کرامات===
  
رُشيد هَجَرى از مُتَمسّكين به حبل‌اللّه المتين و از مخصوصين اصحاب [[امیرالمومنین]] عليه السلام بوده. [[علامه مجلسى]] رحمه‌الله در «جلاء العيون» فرموده: [[شيخ كشى]] به سند معتبر روايت كرده است كه روزى [[ميثم تمار]] كه از بزرگان اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و صاحب اسرار آن حضرت بود بر مجلس [[بنى اسد]] می‌‌گذشت ناگاه [[حبيب بن مظاهر]] كه يكى از شهدا [[كربلا]] است به او رسيد ايستادند و با يكديگر سخنان بسيار گفتند، حبيب بن مظاهر گفت: كه گويا می‌‌بينم مرد پيرى كه پيش سر او مو نداشته باشد و شكم فربهى داشته باشد و خربزه و خرما فروشد او را بگيرند و براى محبت [[اهل بيت]] [[رسالت]] بردار كشند و بردار، شكمش را بدرند و غرض او ميثم بود.  
+
[[علامه مجلسى]] رحمه‌الله در «[[جلاءالعیون (کتاب)|جلاء العیون]]» فرموده: [[ابوعمرو کشی]] به سند معتبر روایت کرده است که روزى [[میثم تمار]] که از بزرگان اصحاب حضرت [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] علیه السلام و صاحب اسرار آن حضرت بود بر مجلس [[بنى اسد]] می‌‌گذشت، ناگاه [[حبیب بن مظاهر]] -که یکى از شهدا [[کربلا]] است- به او رسید، ایستادند و با یکدیگر سخنان بسیار گفتند، حبیب بن مظاهر گفت: که گویا می‌‌بینم مرد پیرى که پیش سر او مو نداشته باشد و شکم فربهى داشته باشد و خربزه و خرما فروشد او را بگیرند و براى محبت [[اهل بیت]] رسالت بر دار کشند و شکمش را بدرند (و غرض او میثم بود).  
  
ميثم گفت: من نيز مردى را می‌‌شناسم سرخ ‌رو كه دو گيسو داشته باشد و براى نصرت فرزند پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بيرون آيد و او را به قتل رسانند و سرش را در دور [[كوفه]] بگردانند و غرض او حبيب بود، اين را گفتند و از هم جدا شدند. اهل مجلس چون سخنان ايشان را شنيدند گفتند ما از ايشان دروغگوترى نديده بوديم، هنوز اهل مجلس برنخاسته بودند كه رشيد هجرى كه از محرمان اسرار حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بود به طلب آن دو بزرگوار آمد و از اهل مجلس احوال ايشان را پرسيد، ايشان گفتند كه ساعتى در اين جا توقف كردند و رفتند و چنين سخنان با يكديگر گفتند؛ رُشَيد گفت: خدا رحمت كند ميثم را اين را فراموش كرده بود كه بگويد آن كسى كه سر او را خواهد آورد جايزه او را صد درهم از ديگران زياده خواهند داد.  
+
میثم گفت: من نیز مردى را می‌‌شناسم سرخ ‌رو که دو گیسو داشته باشد و براى نصرت فرزند [[پیامبر اسلام|پیغمبر]] صلى الله علیه و آله و سلم بیرون آید و او را به قتل رسانند و سرش را در دور [[کوفه]] بگردانند (و غرض او حبیب بود)، این را گفتند و از هم جدا شدند. اهل مجلس چون سخنان ایشان را شنیدند، گفتند: ما از ایشان دروغگوترى ندیده بودیم.  
  
چون رُشيد رفت آن جماعت گفتند كه اين از آن‌ها دروغگوتر است، پس بعد از اندك وقتى ديدند كه ميثم را بر دَرِ خانه عمرو بن حريث بر دار كشيده بودند و حبيب بن مظاهر با حضرت [[امام حسين]] عليه السلام شهيد شد و سر او را بر دور كوفه گردانيدند.<ref> [[جلاءالعيون]]، [[علامه مجلسى]]، ص 581.</ref>
+
هنوز اهل مجلس برنخاسته بودند که '''رشید هجرى''' که از محرمان اسرار حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بود به طلب آن دو بزرگوار آمد و از اهل مجلس احوال ایشان را پرسید، ایشان گفتند که ساعتى در اینجا توقف کردند و رفتند و چنین سخنان با یکدیگر گفتند؛ رُشَید گفت: خدا رحمت کند میثم را، این را فراموش کرده بود که بگوید آن کسى که سر او را خواهد آورد جایزه او را صد درهم از دیگران زیاده خواهند داد. چون رُشید رفت آن جماعت گفتند که این از آن‌ها دروغگوتر است، پس بعد از اندک وقتى دیدند که میثم را بر دَرِ خانه عمرو بن حریث بر دار کشیده بودند و حبیب بن مظاهر با حضرت [[امام حسین]] علیه السلام شهید شد و سر او را به دور کوفه گردانیدند.<ref> جلاءالعیون، علامه مجلسى، ص۵۸۱.</ref>  
  
ايضا شيخ كَشى روايت كرده است كه روزى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام با اصحاب خود به خرما ستانى آمد و در زير درخت خرمائى نشست و فرمود كه از آن درخت، خرمائى به زير آوردند و با اصحاب خود تناول فرمود، پس رُشيد هَجَرى گفت: يا اميرالمؤمنين، چه نيكو رُطَبى بود اين رطب! حضرت فرمود: يا رشيد! تو را بر چوب اين درخت بر دار خواهند كشيد؛ پس بعد از آن رُشيد پيوسته به نزد آن درخت می‌‌آمد و آن درخت را آب می‌‌داد، روزى به نزد آن درخت آمد ديد كه آن را بريده‌اند گفت اجل من نزديك شد؛ بعد از چند روز، ابن زياد فرستاد و او را طلبيد در راه ديد كه درخت را به دو حصه نموده‌اند گفت: اين را براى من بريده‌اند؛ پس بار ديگر ابن زياد او را طلبيد و گفت: از [[دروغ]]‌هاى امام خود چيزى نقل كن.  
+
و در کتاب «[[بحارالانوار]]» از کتاب «اختصاص» نقل شده که در ایامی‌‌ که [[زیاد بن ابیه]] در طلب رشید هجرى بود، رُشید خود را پنهان کرده و مختفى می‌‌زیست، روزى «اَبُواراکه» که یکى از بزرگان [[شیعه]] است بر در خانه خود نشسته بود با جماعتى از اصحابش، دید که رُشید پیدا شد و داخل منزل او شد، «ابواراکه» از این کار رشید ترسید برخاست به دنبال او رفت و به او گفت که واى بر تو اى رشید! از این کار مرا به کشتن درآوردى و بچه‌هاى مرا یتیم نمودى.
  
رشيد گفت: من دروغگو نيستم و امام من دروغگو نيست و مرا خبر داده است كه دست‌ها و پاها و زبان مرا خواهى بريد. ابن زياد گفت: ببريد او را و دست‌ها و پاهاى او را ببريد و زبان او را بگذاريد تا دروغ امام او ظاهر شود؛ چون دست و پاى او را بريدند و او را به خانه بردند خبر به آن لعين رسيد كه او امور غريبه از براى مردم نقل می‌‌كند، امر نمود كه زبانش را نيز بريدند و به روايتى امر كرد كه او را نيز به دار كشيدند.<ref> [[رجال كشى]]، 1/292.</ref>
+
گفت: مگر چه شده؟ گفت: براى آن که زیاد بن ابیه در طلب تو است و تو در منزل من علانیه و آشکار داخل شدى و اشخاصى که نزد من بودند تو را دیدند؛ گفت: هیچیک از ایشان مرا ندید. «ابواراکه» گفت: با این همه با من استهزاء و مسخرگى می‌‌کنى؟ پس گرفت رُشید را و او را محکم ببست و در خانه کرده و دَرْ را بر روى او ببست پس برگشت به نزد اصحاب خود و گفت به نظر من آمد که شیخى داخل منزل من شد آیا به نظر شما هم آمد؟ ایشان گفتند: ما احدى را ندیدیم! «ابواراکه» براى احتیاط مکرر از ایشان همین را پرسید ایشان همان جواب دادند.  
  
[[شيخ طوسى]] به سند معتبر از ابوحسان عجلى روايت كرده است كه گفت: ملاقات كردم اَمَة‌الله دختر رُشيد هَجَرى را گفتم خبر ده مرا از آنچه از پدر بزرگوار خود شنيده‌اى. گفت، شنيدم كه می‌‌گفت: كه شنيديم از حبيب خود حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام كه می‌‌گفت اى رُشَيد چگونه خواهد بود صبر تو در وقتى كه طلب كند ولدالزناى بني‌اميه و دست‌ها و پاها و زبان تو را ببرد؟ گفتم: يا اميرالمؤمنين! آخرش [[بهشت]] خواهد بود؟ فرمود كه بلى و تو با من خواهى بود در دنيا و [[آخرت]].  
+
«ابواراکه» ساکت شد لکن ترسید که غیر ایشان او را دیده باشد؛ پس رفت به مجلس زیاد بن ابیه تجسس نماید هرگاه ملتفت شده‌اند خبر دهد ایشان را که رُشَید نزد اوست، پس او را به ایشان بدهد؛ پس سلام کرد بر زیاد و نشست و مابین او و زیاد دوستى بود، پس در این حال که با هم صحبت می‌‌کردند «ابواراکه» دید که رُشَید سوار بر استر او شده و رو کرده به مجلس «زیاد» می‌‌آید ابواراکه از دیدن رُشَید رنگش تغییر کرد و متحیر و سرگشته ماند و یقین به هلاکت خویش ‍نمود، آن‌گاه دید که رُشید از استر پیاده گشت و به نزد زیاد آمد و بر او سلام کرد، زیاد برخاست و دست به گردن او درآورد و او را بوسید و شروع کرد از او احوال پرسیدن که چگونه آمدى با کى آمدى در راه بر تو چه گذشت و گرفت ریش او را، پس رُشید زمانى مکث کرد آنگاه برخاست و برفت.
  
پس دختر رُشيد گفت: به خدا سوگند! ديدم كه عبيدالله بن زياد پدر مرا طلبيد و گفت بيزارى بجوى از اميرالمؤمنين عليه السلام، او قبول نكرد؛ ابن زياد گفت: كه امام تو چگونه تو را خبر داده است كه كشته خواهى شد؟ گفت: كه خبر داده است مرا خليلم اميرالمؤمنين عليه السلام كه مرا تكليف خواهى نمود كه از او بيزارى بجويم پس دست‌ها و پاها و زبان مرا خواهى بريد.  
+
«ابواراکه» از زیاد پرسید که این شیخ کى بود؟ زیاد گفت: یکى از برادران ما از اهل شام بود که براى [[زیارت]] ما از شام آمده: «ابواراکه» از مجلس برخاست و به منزل خویش رفت رُشَید را دید که به همان حال است که او را گذاشته و رفته بود، پس با او گفت: الحال که نزد تو چنین علم و توانائى است که من مشاهده کردم پس هر کار که خواهى بکن و هر وقت که خواستى به منزل من بیا.<ref>بحارالانوار،‌ ۴۲/۱۴۰، اختصاص، ص۷۸.</ref>
  
آن ملعون گفت: به خدا سوگند كه امام تو را دروغگو می‌‌كنم، دست‌ها و پاهاى او را ببريد و زبان او را بگذاريد، پس دست‌ها و پاهاى او را بريدند و به خانه ما آوردند، من به نزد او رفتم و گفتم: اى پدر! اين درد و الم چگونه بر تو می‌‌گذرد؟ گفت: اى دختر! اَلَمی ‌‌بر من نمی‌‌نمايد مگر به قدر آن كه كسى در ميان ازدحام مردم باشد و فشارى به او برسد؛ پس همسايگان و آشنايان او به ديدن او آمدند و اظهار درد و اندوه براى مصيبت او می‌‌كردند و می‌‌گريستند، پدرم گفت: گريه را بگذاريد و دواتى و كاغذى بياوريد تا خبر دهم شما را به آنچه مولايم اميرالمؤمنين عليه السلام مرا خبر داده است كه بعد از اين واقع خواهد شد.  
+
فقیر ([[حاج شیخ عباس قمی|شیخ عباس قمی]]) گوید: که «ابواراکه» مذکور یکى از خواص اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام بوده مانند [[اصبغ بن نباته|اَصبغ بن نباته]] و [[مالک اشتر]] و [[کمیل بن زیاد]] و آلِ اَبواَراکه مشهورند در رجال [[شیعه]] و آنچه کرد ابواراکه نسبت به رُشید از جهت استخفاف به شأن او نبود بلکه از ترس بر جان خود بود زیرا که «زیاد» سخت در طلب رُشید و امثال او از شیعیان بود و در صدد تعذیب و قتل ایشان بود و همچنین کسانى که اعانت ایشان کنند یا ایشان را پناه دهند و میهمان کنند.
  
پس ‍ خبرهاى آينده را می‌‌گفت و ايشان می‌‌نوشتند. چون خبر بردند براى آن ولدالزنا كه رشيد خبرهاى آينده را به مردم می‌‌گويد و نزديك است كه فتنه برپا كند، گفت: مولاى او [[دروغ]] نمی‌‌گويد برويد و زبان او را ببريد. پس زبان آن مخزن اسرار را بريدند و در آن شب به رحمت حق تعالى داخل شد، حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام او را رُشَيْدُ الْبَلايا می‌‌ناميد و علم منايا و بلايا به او تعليم كرده بود و بسيار بود كه به مردم می‌‌رسيد و می‌‌گفت تو چنين خواهى بود و چنين كشته خواهى شد، آنچه می‌‌گفت واقع می‌‌شد.<ref> امالى شيخ طوسى، ص 165، مجلس ششم، [[حديث]] 276.</ref>
+
===شهادت===
  
'''مرد نامرئى'''
+
شیخ کشى روایت کرده است که روزى حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام با اصحاب خود به خرماستانى آمد و در زیر درخت خرمائى نشست و فرمود که از آن درخت، خرمائى به زیر آوردند و با اصحاب خود تناول فرمود، پس رُشید هَجَرى گفت: یا امیرالمؤمنین چه نیکو رُطَبى بود این رطب! حضرت فرمود: یا رشید! تو را بر چوب این درخت بر دار خواهند کشید؛ پس بعد از آن رُشید پیوسته به نزد آن درخت می‌‌آمد و آن درخت را آب می‌‌داد، روزى به نزد آن درخت آمد دید که آن را بریده‌اند. گفت: اجل من نزدیک شد؛ بعد از چند روز، [[عبیدالله بن زیاد|ابن زیاد]] (یا [[زیاد بن ابیه]]) فرستاد و او را طلبید. در راه دید که درخت را به دو حصه نموده‌اند گفت: این را براى من بریده‌اند؛ پس بار دیگر ابن زیاد او را طلبید و گفت: از دروغ‌هاى امام خود چیزى نقل کن.
  
و در كتاب «[[بحارالانوار]]» از كتاب «اختصاص» نقل شده كه در ايامی‌‌ كه زياد بن ابيه در طلب رشيد هجرى بود، رُشيد خود را پنهان كرده و مختفى می‌‌زيست، روزى «اَبُواراكَه» كه يكى از بزرگان [[شيعه]] است بر در خانه خود نشسته بود با جماعتى از اصحابش، ديد كه رُشيد پيدا شد و داخل منزل او شد، «ابواراكه» از اين كار رشيد ترسيد برخاست به دنبال او رفت و به او گفت كه واى بر تو اى رشيد! از اين كار مرا به كشتن درآوردى و بچه‌هاى مرا يتيم نمودى.  
+
رشید گفت: من دروغگو نیستم و امام من دروغگو نیست و مرا خبر داده است که دست‌ها و پاها و زبان مرا خواهى برید. ابن زیاد گفت: ببرید او را و دست‌ها و پاهاى او را ببرید و زبان او را بگذارید تا دروغ امام او ظاهر شود؛ چون دست و پاى او را بریدند و او را به خانه بردند خبر به آن لعین رسید که او امور غریبه از براى مردم نقل می‌‌کند، امر نمود که زبانش را نیز بریدند و به روایتى امر کرد که او را نیز به دار کشیدند.<ref>رجال کشى، ۱/۲۹۲.</ref>
  
گفت: مگر چه شده؟ گفت: براى آن كه زياد بن ابيه در طلب تو است و تو در منزل من علانيه و آشكار داخل شدى و اشخاصى كه نزد من بودند تو را ديدند؛ گفت: هيچ يك از ايشان مرا نديد. «ابواراكه» گفت: با اين همه با من استهزاء و مسخرگى می‌‌كنى؟ پس گرفت رُشيد را و او را محكم ببست و در خانه كرده و دَرْ را بر روى او ببست پس برگشت به نزد اصحاب خود و گفت به نظر من آمد كه شيخى داخل منزل من شد آيا به نظر شما هم آمد؟ ايشان گفتند: ما احدى را نديديم! «ابواراكه» براى احتياط مكرر از ايشان همين را پرسيد ايشان همان جواب دادند.  
+
همچنین [[شیخ طوسى]] به سند معتبر از ابوحسان عجلى روایت کرده است که گفت: ملاقات کردم اَمَة‌الله دختر رُشید هَجَرى را گفتم خبر ده مرا از آنچه از پدر بزرگوار خود شنیده‌اى. گفت، شنیدم که می‌‌گفت: که شنیدیم از حبیب خود حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام که می‌‌گفت اى رُشَید چگونه خواهد بود صبر تو در وقتى که طلب کند ولدالزناى [[بنی امیه|بنی‌امیه]] و دست‌ها و پاها و زبان تو را ببرد؟ گفتم: یا امیرالمؤمنین! آخرش [[بهشت]] خواهد بود؟ فرمود که بلى و تو با من خواهى بود در دنیا و [[آخرت]].  
  
«ابواراكه» ساكت شد لكن ترسيد كه غير ايشان او را ديده باشد؛ پس رفت به مجلس زياد بن ابيه تجسس نمايد هرگاه ملتفت شده‌اند خبر دهد ايشان را كه رُشَيْد نزد اوست، پس او را به ايشان بدهد؛ پس سلام كرد بر زياد و نشست و مابين او و زياد دوستى بود، پس در اين حال كه با هم صحبت می‌‌كردند «ابواراكه» ديد كه رُشَيْد سوار بر استر او شده و رو كرده به مجلس «زياد» می‌‌آيد ابواراكه از ديدن رُشَيد رنگش تغيير كرد و متحير و سرگشته ماند و يقين به هلاكت خويش ‍ نمود، آن‌ گاه ديد كه رُشيد از استر پياده گشت و به نزد زياد آمد و بر او سلام كرد زياد برخاست و دست به گردن او درآورد و او را بوسيد و شروع كرد از او احوال پرسيدن كه چگونه آمدى با كى آمدى در راه بر تو چه گذشت و گرفت ريش او را، پس رُشيد زمانى مكث كرد آن گاه برخاست و برفت.
+
پس دختر رُشید گفت: به خدا سوگند! دیدم که عبیدالله بن زیاد پدر مرا طلبید و گفت بیزارى بجوى از امیرالمؤمنین علیه السلام، او قبول نکرد؛ ابن زیاد گفت: که امام تو چگونه تو را خبر داده است که کشته خواهى شد؟ گفت: که خبر داده است مرا خلیلم امیرالمؤمنین علیه السلام که مرا تکلیف خواهى نمود که از او بیزارى بجویم پس دست‌ها و پاها و زبان مرا خواهى برید.  
  
«ابواراكه» از زياد پرسيد كه اين شيخ كى بود؟ زياد گفت: يكى از برادران ما از اهل شام بود كه براى [[زيارت]] ما از شام آمده: «ابواراكه» از مجلس برخاست و به منزل خويش رفت رُشَيد را ديد كه به همان حال است كه او را گذاشته و رفته بود، پس با او گفت: الحال كه نزد تو چنين علم و توانائى است كه من مشاهده كردم پس هر كار كه خواهى بكن و هر وقت كه خواستى به منزل من بيا.<ref> [[بحارالانوار]]،‌ 42/140، اختصاص، ص 78.</ref>
+
آن ملعون گفت: به خدا سوگند که امام تو را دروغگو می‌‌کنم، دست‌ها و پاهاى او را ببرید و زبان او را بگذارید، پس دست‌ها و پاهاى او را بریدند و به خانه ما آوردند، من به نزد او رفتم و گفتم: اى پدر! این درد و الم چگونه بر تو می‌‌گذرد؟ گفت: اى دختر! اَلَمی ‌‌بر من نمی‌‌نماید مگر به قدر آن که کسى در میان ازدحام مردم باشد و فشارى به او برسد؛ پس همسایگان و آشنایان او به دیدن او آمدند و اظهار درد و اندوه براى مصیبت او می‌‌کردند و می‌‌گریستند، پدرم گفت: گریه را بگذارید و دواتى و کاغذى بیاورید تا خبر دهم شما را به آنچه مولایم امیرالمؤمنین علیه السلام مرا خبر داده است که بعد از این واقع خواهد شد. پس ‍ خبرهاى آینده را می‌‌گفت و ایشان می‌‌نوشتند.
  
فقير گويد: كه «ابواراكه» مذكور يكى از خواص اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام بوده مانند اَصبغ بن نباته و [[مالك اشتر]] و [[كميل بن زياد]] و آلِ اَبواَراكه مشهورند در رجال [[شيعه]] و آن چه كرد ابواراكه نسبت به رُشيد از جهت استخفاف به شأن او نبود بلكه از ترس بر جان خود بود زيرا كه «زياد» سخت در طلب رُشيد و امثال او از شيعيان بود و در صدد تعذيب و قتل ايشان بود و همچنين كسانى كه اعانت ايشان كنند يا ايشان را پناه دهند و ميهمان كنند.
+
چون خبر بردند براى آن ولدالزنا که رشید خبرهاى آینده را به مردم می‌‌گوید و نزدیک است که فتنه برپا کند، گفت: مولاى او [[دروغ]] نمی‌‌گوید، بروید و زبان او را ببرید. پس زبان آن مخزن اسرار را بریدند و در آن شب به رحمت حق تعالى داخل شد. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام او را رُشَیدُ الْبَلایا می‌‌نامید و علم منایا و بلایا به او تعلیم کرده بود و بسیار بود که به مردم می‌‌رسید و می‌‌گفت تو چنین خواهى بود و چنین کشته خواهى شد، آنچه می‌‌گفت واقع می‌‌شد.<ref>امالى شیخ طوسى، ص۱۶۵، مجلس ششم، حدیث ۲۷۶.</ref>
  
 
==پانویس==
 
==پانویس==
<references/>
+
<references />
  
 
==منابع==
 
==منابع==
حاج شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، قسمت اول، باب سوم، در تاريخ حضرت علي عليه السلام.
+
*شیخ عباس قمی، [[منتهى الآمال (کتاب)|منتهی الآمال]]، قسمت اول، باب سوم، در تاریخ حضرت علی علیه السلام.
 +
*رشید هجری، [http://www.tahoordanesh.com/page.php?pid=18356 دایرة المعارف طهور]، بازیابی: ۱۴ بهمن ۱۳۹۲.
  
 
[[Category:اصحاب اهل البیت علیهم السلام]]
 
[[Category:اصحاب اهل البیت علیهم السلام]]
 +
[[رده:اصحاب امام علی علیه السلام]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۲ ژوئن ۲۰۲۱، ساعت ۰۸:۲۶

رُشَید هَجَرى از اصحاب وفادار و خاص حضرت علی علیه السلام بود و آن حضرت به او علم «منایا و بلایا» آموخت. رشید هجری، بعد از شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام در حکومت «زیاد بن ابیه» به مصائب سختی مبتلا شد و سرانجام به شکلی که امام او را خبر داده بود، به شهادت رسید.

مرقد رشید هجری بین حله و کوفه

زندگی‌نامه

رشید هجری اصالتاً منسوب به «هجر» که از شهرهای بحرین و به نقلی «هجر» قریه ای در مدینة النبی که خرما و حصیر آن معروف و از جمله جهیزیه حضرت زهرا سلام الله علیها بوده است. حضرت علی علیه السلام او را «رشید البلایا» نامیدند و به او علم «منایا و بلایا» آموخت[۱] یعنی او سرنوشت بعضی افراد را می دانست و از سرنوشت دردناک خود در راه عشق علی بن ابی طالب علیه السلام خبر داشت و از همین رو، احوال و عاقبت دوستان خود مانند میثم تمار و حبیب بن مظاهر اسدی را به آنها گفته و کشته شدن آن دو نفر را خبر داده بود و بسیار شده بود که به بعضی مردم می رسید و می گفت: تو چنین خواهی بود و چنین خواهی شد و آنچه می گفت واقع می شد.

کرامات

علامه مجلسى رحمه‌الله در «جلاء العیون» فرموده: ابوعمرو کشی به سند معتبر روایت کرده است که روزى میثم تمار که از بزرگان اصحاب حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و صاحب اسرار آن حضرت بود بر مجلس بنى اسد می‌‌گذشت، ناگاه حبیب بن مظاهر -که یکى از شهدا کربلا است- به او رسید، ایستادند و با یکدیگر سخنان بسیار گفتند، حبیب بن مظاهر گفت: که گویا می‌‌بینم مرد پیرى که پیش سر او مو نداشته باشد و شکم فربهى داشته باشد و خربزه و خرما فروشد او را بگیرند و براى محبت اهل بیت رسالت بر دار کشند و شکمش را بدرند (و غرض او میثم بود).

میثم گفت: من نیز مردى را می‌‌شناسم سرخ ‌رو که دو گیسو داشته باشد و براى نصرت فرزند پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم بیرون آید و او را به قتل رسانند و سرش را در دور کوفه بگردانند (و غرض او حبیب بود)، این را گفتند و از هم جدا شدند. اهل مجلس چون سخنان ایشان را شنیدند، گفتند: ما از ایشان دروغگوترى ندیده بودیم.

هنوز اهل مجلس برنخاسته بودند که رشید هجرى که از محرمان اسرار حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بود به طلب آن دو بزرگوار آمد و از اهل مجلس احوال ایشان را پرسید، ایشان گفتند که ساعتى در اینجا توقف کردند و رفتند و چنین سخنان با یکدیگر گفتند؛ رُشَید گفت: خدا رحمت کند میثم را، این را فراموش کرده بود که بگوید آن کسى که سر او را خواهد آورد جایزه او را صد درهم از دیگران زیاده خواهند داد. چون رُشید رفت آن جماعت گفتند که این از آن‌ها دروغگوتر است، پس بعد از اندک وقتى دیدند که میثم را بر دَرِ خانه عمرو بن حریث بر دار کشیده بودند و حبیب بن مظاهر با حضرت امام حسین علیه السلام شهید شد و سر او را به دور کوفه گردانیدند.[۲]

و در کتاب «بحارالانوار» از کتاب «اختصاص» نقل شده که در ایامی‌‌ که زیاد بن ابیه در طلب رشید هجرى بود، رُشید خود را پنهان کرده و مختفى می‌‌زیست، روزى «اَبُواراکه» که یکى از بزرگان شیعه است بر در خانه خود نشسته بود با جماعتى از اصحابش، دید که رُشید پیدا شد و داخل منزل او شد، «ابواراکه» از این کار رشید ترسید برخاست به دنبال او رفت و به او گفت که واى بر تو اى رشید! از این کار مرا به کشتن درآوردى و بچه‌هاى مرا یتیم نمودى.

گفت: مگر چه شده؟ گفت: براى آن که زیاد بن ابیه در طلب تو است و تو در منزل من علانیه و آشکار داخل شدى و اشخاصى که نزد من بودند تو را دیدند؛ گفت: هیچیک از ایشان مرا ندید. «ابواراکه» گفت: با این همه با من استهزاء و مسخرگى می‌‌کنى؟ پس گرفت رُشید را و او را محکم ببست و در خانه کرده و دَرْ را بر روى او ببست پس برگشت به نزد اصحاب خود و گفت به نظر من آمد که شیخى داخل منزل من شد آیا به نظر شما هم آمد؟ ایشان گفتند: ما احدى را ندیدیم! «ابواراکه» براى احتیاط مکرر از ایشان همین را پرسید ایشان همان جواب دادند.

«ابواراکه» ساکت شد لکن ترسید که غیر ایشان او را دیده باشد؛ پس رفت به مجلس زیاد بن ابیه تجسس نماید هرگاه ملتفت شده‌اند خبر دهد ایشان را که رُشَید نزد اوست، پس او را به ایشان بدهد؛ پس سلام کرد بر زیاد و نشست و مابین او و زیاد دوستى بود، پس در این حال که با هم صحبت می‌‌کردند «ابواراکه» دید که رُشَید سوار بر استر او شده و رو کرده به مجلس «زیاد» می‌‌آید ابواراکه از دیدن رُشَید رنگش تغییر کرد و متحیر و سرگشته ماند و یقین به هلاکت خویش ‍نمود، آن‌گاه دید که رُشید از استر پیاده گشت و به نزد زیاد آمد و بر او سلام کرد، زیاد برخاست و دست به گردن او درآورد و او را بوسید و شروع کرد از او احوال پرسیدن که چگونه آمدى با کى آمدى در راه بر تو چه گذشت و گرفت ریش او را، پس رُشید زمانى مکث کرد آنگاه برخاست و برفت.

«ابواراکه» از زیاد پرسید که این شیخ کى بود؟ زیاد گفت: یکى از برادران ما از اهل شام بود که براى زیارت ما از شام آمده: «ابواراکه» از مجلس برخاست و به منزل خویش رفت رُشَید را دید که به همان حال است که او را گذاشته و رفته بود، پس با او گفت: الحال که نزد تو چنین علم و توانائى است که من مشاهده کردم پس هر کار که خواهى بکن و هر وقت که خواستى به منزل من بیا.[۳]

فقیر (شیخ عباس قمی) گوید: که «ابواراکه» مذکور یکى از خواص اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام بوده مانند اَصبغ بن نباته و مالک اشتر و کمیل بن زیاد و آلِ اَبواَراکه مشهورند در رجال شیعه و آنچه کرد ابواراکه نسبت به رُشید از جهت استخفاف به شأن او نبود بلکه از ترس بر جان خود بود زیرا که «زیاد» سخت در طلب رُشید و امثال او از شیعیان بود و در صدد تعذیب و قتل ایشان بود و همچنین کسانى که اعانت ایشان کنند یا ایشان را پناه دهند و میهمان کنند.

شهادت

شیخ کشى روایت کرده است که روزى حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام با اصحاب خود به خرماستانى آمد و در زیر درخت خرمائى نشست و فرمود که از آن درخت، خرمائى به زیر آوردند و با اصحاب خود تناول فرمود، پس رُشید هَجَرى گفت: یا امیرالمؤمنین چه نیکو رُطَبى بود این رطب! حضرت فرمود: یا رشید! تو را بر چوب این درخت بر دار خواهند کشید؛ پس بعد از آن رُشید پیوسته به نزد آن درخت می‌‌آمد و آن درخت را آب می‌‌داد، روزى به نزد آن درخت آمد دید که آن را بریده‌اند. گفت: اجل من نزدیک شد؛ بعد از چند روز، ابن زیاد (یا زیاد بن ابیه) فرستاد و او را طلبید. در راه دید که درخت را به دو حصه نموده‌اند گفت: این را براى من بریده‌اند؛ پس بار دیگر ابن زیاد او را طلبید و گفت: از دروغ‌هاى امام خود چیزى نقل کن.

رشید گفت: من دروغگو نیستم و امام من دروغگو نیست و مرا خبر داده است که دست‌ها و پاها و زبان مرا خواهى برید. ابن زیاد گفت: ببرید او را و دست‌ها و پاهاى او را ببرید و زبان او را بگذارید تا دروغ امام او ظاهر شود؛ چون دست و پاى او را بریدند و او را به خانه بردند خبر به آن لعین رسید که او امور غریبه از براى مردم نقل می‌‌کند، امر نمود که زبانش را نیز بریدند و به روایتى امر کرد که او را نیز به دار کشیدند.[۴]

همچنین شیخ طوسى به سند معتبر از ابوحسان عجلى روایت کرده است که گفت: ملاقات کردم اَمَة‌الله دختر رُشید هَجَرى را گفتم خبر ده مرا از آنچه از پدر بزرگوار خود شنیده‌اى. گفت، شنیدم که می‌‌گفت: که شنیدیم از حبیب خود حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام که می‌‌گفت اى رُشَید چگونه خواهد بود صبر تو در وقتى که طلب کند ولدالزناى بنی‌امیه و دست‌ها و پاها و زبان تو را ببرد؟ گفتم: یا امیرالمؤمنین! آخرش بهشت خواهد بود؟ فرمود که بلى و تو با من خواهى بود در دنیا و آخرت.

پس دختر رُشید گفت: به خدا سوگند! دیدم که عبیدالله بن زیاد پدر مرا طلبید و گفت بیزارى بجوى از امیرالمؤمنین علیه السلام، او قبول نکرد؛ ابن زیاد گفت: که امام تو چگونه تو را خبر داده است که کشته خواهى شد؟ گفت: که خبر داده است مرا خلیلم امیرالمؤمنین علیه السلام که مرا تکلیف خواهى نمود که از او بیزارى بجویم پس دست‌ها و پاها و زبان مرا خواهى برید.

آن ملعون گفت: به خدا سوگند که امام تو را دروغگو می‌‌کنم، دست‌ها و پاهاى او را ببرید و زبان او را بگذارید، پس دست‌ها و پاهاى او را بریدند و به خانه ما آوردند، من به نزد او رفتم و گفتم: اى پدر! این درد و الم چگونه بر تو می‌‌گذرد؟ گفت: اى دختر! اَلَمی ‌‌بر من نمی‌‌نماید مگر به قدر آن که کسى در میان ازدحام مردم باشد و فشارى به او برسد؛ پس همسایگان و آشنایان او به دیدن او آمدند و اظهار درد و اندوه براى مصیبت او می‌‌کردند و می‌‌گریستند، پدرم گفت: گریه را بگذارید و دواتى و کاغذى بیاورید تا خبر دهم شما را به آنچه مولایم امیرالمؤمنین علیه السلام مرا خبر داده است که بعد از این واقع خواهد شد. پس ‍ خبرهاى آینده را می‌‌گفت و ایشان می‌‌نوشتند.

چون خبر بردند براى آن ولدالزنا که رشید خبرهاى آینده را به مردم می‌‌گوید و نزدیک است که فتنه برپا کند، گفت: مولاى او دروغ نمی‌‌گوید، بروید و زبان او را ببرید. پس زبان آن مخزن اسرار را بریدند و در آن شب به رحمت حق تعالى داخل شد. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام او را رُشَیدُ الْبَلایا می‌‌نامید و علم منایا و بلایا به او تعلیم کرده بود و بسیار بود که به مردم می‌‌رسید و می‌‌گفت تو چنین خواهى بود و چنین کشته خواهى شد، آنچه می‌‌گفت واقع می‌‌شد.[۵]

پانویس

  1. حضرت علی علیه السلام به عنوان امام معصوم که به فرمان خداوند از علوم غیبی آگاهی داشت قسمتی از این اخبار غیبی را بنام «ملاحم و مغیبات» به بعضی از یاران شایسته و ذی صلاح خود از جمله کمیل، میثم تمار و رشید هجری منتقل کرد.
  2. جلاءالعیون، علامه مجلسى، ص۵۸۱.
  3. بحارالانوار،‌ ۴۲/۱۴۰، اختصاص، ص۷۸.
  4. رجال کشى، ۱/۲۹۲.
  5. امالى شیخ طوسى، ص۱۶۵، مجلس ششم، حدیث ۲۷۶.

منابع