آیه 58 سوره یوسف

از دانشنامه‌ی اسلامی
نسخهٔ تاریخ ‏۲۷ آوریل ۲۰۱۶، ساعت ۰۹:۵۱ توسط Quran (بحث | مشارکت‌ها) (صفحه‌ای تازه حاوی «{{قرآن در قاب|وَجَاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَه...» ایجاد کرد)
(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به ناوبری پرش به جستجو
مشاهده آیه در سوره

وَجَاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَهُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ

مشاهده آیه در سوره


<<57 آیه 58 سوره یوسف 59>>
سوره : سوره یوسف (12)
جزء : 13
نزول : مکه

ترجمه های فارسی

و برادران یوسف (که در کنعان به قحطی مبتلا شدند چهل سال بعد از فروختن یوسف، به مصر) نزد وی آمدند در حالی که او برادران را شناخت ولی آنها وی را نشناختند.

و برادران یوسف [با روی آوردن خشکسالی به کنعان، جهت تهیه آذوقه به مصر] آمدند وبر او وارد شدند. پس او آنان را شناخت وآنان او را نشناختند.

و برادران يوسف آمدند و بر او وارد شدند. [او] آنان را شناخت ولى آنان او را نشناختند.

برادران يوسف آمدند و بر او داخل شدند، آنها را شناخت و آنها نشناختندش.

(سرزمین کنعان را قحطی فرا گرفت؛) برادران یوسف (در پی موادّ غذایی به مصر) آمدند؛ و بر او وارد شدند. او آنان را شناخت؛ ولی آنها او را نشناختند.

ترجمه های انگلیسی(English translations)

[After some years] the brothers of Joseph came and entered his presence. He recognized them, but they did not recognize him.

And Yusuf's brothers came and went in to him, and he knew them, while they did not recognize him.

And Joseph's brethren came and presented themselves before him, and he knew them but they knew him not.

Then came Joseph's brethren: they entered his presence, and he knew them, but they knew him not.

معانی کلمات آیه

«إِخْوَةُ»: جمع اخ، برادران. «وَ هُمْ لَهُ مُنکِرُونَ»: جمله حالیّه است. «مُنکِرُونَ»: ناشناسندگان. یعنی او را نمی‌شناختند.

تفسیر آیه

تفسیر نور (محسن قرائتی)


وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ «58»

(سرزمين كنعان را قحطى فراگرفت) و (در پى مواد غذايى) برادران يوسف (به مصر) آمدند و بر او وارد شدند، آنگاه (يوسف) آنان را شناخت، ولى آنها او را نشناختند.

نکته ها

طبق پيش‌بينى و پيشگويى يوسف، مردم هفت سال در وفور نعمت و باران بودند، ولى بعد از آن، هفت سال دوم فرا رسيد و مردم دچار قحطى و خشكسالى شدند. دامنه قحطى از مصر به فلسطين و كنعان رسيد. يعقوب به فرزندان خود گفت: براى تهيه گندم به سوى مصر روانه شوند.

آنان وارد مصر شده و درخواست خود را عرضه كردند. يوسف در ميان متقاضيان غلّه، برادران خود را ديد، امّا برادران يوسف را نشناختند و حقّ هم همين بود، زيرا از زمان انداختن يوسف به چاه تا حكومت او در سرزمين مصر، حدود بيست تا سى سال فاصله شده بود. يوسف وقتى از چاه بيرون آمد، نوجوان بود، «يا بُشْرى‌ هذا غُلامٌ» چند سالى در خانه عزيز، خدمتكار بود و سالها نيز در زندان به سر برد و از زمان آزادى او از زندان نيز هفت سال (دوره وفور نعمت و پر آبى) گذشته بود و حال كه ساليان قحطى بود، برادران به مصر آمده بودند.

پیام ها

1- در زمان قحطى، جيره‌بندى لازم است و هركس بايد براى گرفتن سهميه، خود مراجعه كند تا ديگران به نام او سوء استفاده نكنند. «إِخْوَةُ» با اينكه‌

جلد 4 - صفحه 237

مى‌توانستند يك نفر را به نمايندگى بفرستند، همه برادران آمدند.

2- در زمان قحطى اگر منطقه‌هاى ديگر از شما كمك خواستند، كمك كنيد. «وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ»

3- در وقت نياز و تنگدستى ساكن و راكد نباشيد و حتّى از ديگر كشورها كمك بگيريد. «وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ»*

4- گاهى ظالم محتاج مظلوم مى‌شود. «وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ» (كوه به كوه نمى‌رسد، آدم به آدم مى‌رسد.)*

5- ملاقات مردم حتّى غير مصريان با يوسف، امرى سهل و آسان بود. جاءَ إِخْوَةُ ... فَدَخَلُوا (سران حكومت‌ها بايد برنامه‌اى اتخاذ كنند كه ملاقات مردم با آنان به آسانى صورت بگيرد.)

6- خاطرات دوران كودكى در ذهن نقش مى‌بندد و از بين نمى‌رود. «فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ»*

(برادران در بزرگى با يوسف محشور بودند؛ ولى يوسف در كودكى آنها را ديده بود، لذا يوسف آنها را شناخت ولى آنان يوسف را نشناختند).*

تفسیر اثنی عشری (حسینی شاه عبدالعظیمی)



وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ (58)

وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ‌: و آمدند برادران يوسف از كنعان به ملازمت يوسف.

فَدَخَلُوا عَلَيْهِ‌: پس وارد شدند بر او و به زبان عبرى تكلم و رسم خدمت بجاى آوردند. فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ‌: پس شناخت يوسف عليه السّلام ايشان را در نظر اول، و حال آنكه ايشان مر يوسف را ناشناسندگان بودند، زيرا بقول اصح چهل سال از واقعه آنها گذشته، او را در كودكى رها كرده و اكنون بر سرير شاهى نشسته لباس ملوكانه در بر، تاج مرصع بر سر، بدين كيفيت او را مشاهده نمودند لذا نشناختند.

بيان و برهان: از آيه شريفه استفاده شود نسبت به غيبت امام عصر (عجل اللّه فرجه) كه آن حضرت مردم را مى‌بيند و آنها هم او را بينند، لكن او را نشناسند، چنانچه برادران يوسف وارد شدند بر او و حضرت يوسف عليه السّلام آنها را شناخت لكن ايشان او را نشناختند با آنكه با او مخالطه و مصاحبت و مبايعه نمودند ابدا معرفت نيافتند.

بنابراين مانعى ندارد خداى تعالى بجا آورد با حجت خود آنچه به يوسف و برادران او نمود به اينكه آن وجود مقدس سير نمايد در بازارها و حاضر شود در مجامع آنان و ارشاد فرمايد به مصالح دينى و دنيوى ايشان، و حال آنكه نشناسند

«1» تفسير منهج الصادقين ج 5 ص 57.

جلد 6 - صفحه 247

آن حضرت را خصوصا با يقين به اينكه آن حضرت حافظ شريعت باشد، وقوع انكشاف اين مطلب در بعض ازمان نسبت به بعض اشخاص امر محقق نمايد.

حكما گفته‌اند: چون معصيت كرده بودند لذا نشناختند، زيرا معاصى ديده عاصى را تيره مى‌گرداند.

نزد بعضى چون يوسف از عقب حجاب سخن مى‌گفت نشناختند. پرسيد:

چه اشخاص هستيد؟ گفتند: جماعت شبانان، ولايت ما قحطى آمده درخواست طعام مى‌نمائيم. فرمود: مبادا جاسوس باشيد، مى‌خواهيد از كيفيت مملكت مطلع، فتنه‌اى كنيد؟ گفتند: اى ملك معاذ اللّه ما پسران يك پدريم كه يعقوب صفى اللّه باشد. فرمود: پدر شما چند فرزند دارد؟ گفتند: دوازده، يكى را در كوچكى گرگ خورد و برادر او هم نزد پدر و ما ده نفر آمده‌ايم. فرمود: اينجا كسى شما را شناسد؟ گفتند: خير. فرمود: تا آن برادر شما نيايد راستى شما معلوم نشود و يكى از شما اينجا بماند تا آن برادر را بياوريد. قرعه زدند به نام شمعون آمد. ايستاد، يوسف فرمود: بضاعت آنان را گرفته گندم دادند. «1»


تفسیر روان جاوید (ثقفى تهرانى)


وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ (58) وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ أَ لا تَرَوْنَ أَنِّي أُوفِي الْكَيْلَ وَ أَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ (59) فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِي بِهِ فَلا كَيْلَ لَكُمْ عِنْدِي وَ لا تَقْرَبُونِ (60) قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ وَ إِنَّا لَفاعِلُونَ (61) وَ قالَ لِفِتْيانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِي رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها إِذَا انْقَلَبُوا إِلى‌ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (62)

ترجمه‌

و آمدند برادران يوسف پس وارد شدند بر او پس شناخت آنها را و ايشان بودند مر او را ناشناسندگان‌

و چون مرتّب كرد وسائل حركت آنها را بترتيب لوازم سفرشان گفت بياوريد نزد من برادرى كه مر شما را است از پدرتان آيا نمى‌بينيد كه من تمام ميدهم پيمانه را و من بهترين پذيرائى كنندگانم‌

پس اگر نياوريد نزد من او را پس نباشد چيزيكه پيمانه كنم آنرا براى شما نزد من و نزديك مشويد مرا

گفتند زود باشد كه كوشش كنيم براى آوردن او برخصت پدرش و همانا ما بجا آورندگانيم‌

و گفت مر غلامانش را كه بگذاريد سرمايه آنها را در بار بندهاشان باشد كه آنها بشناسند آنرا چون باز گردند بسوى كسانشان باشد كه آنها بازگشت كنند.

تفسير

در سالهاى قحطى و سختى كه حضرت يوسف عليه السّلام براى پيش بينى از آن سنوات تهيّه غلّه كرده بود بسيارى از بلاد بسختى و قحطى دچار شدند و از آن جمله كنعان بود كه حضرت يعقوب عليه السّلام و فرزندانش در آن سرزمين منزل داشتند و قمى ره‌

جلد 3 صفحه 158

فرموده ميان حضرت يوسف عليه السّلام و پدرش هيجده روز راه فاصله بود و مردم از بلاد دور و نزديك مى‌آمدند در مصر براى خريدارى غلّه و حضرت يعقوب و پسرانش در صحرائى منزل داشتند كه در آن مقل زياد بود برادران حضرت از آن مقلها گرفته و حمل نمودند بمصر براى خريدارى غلّه و يوسف عليه السّلام در آن اوان خودش متصدّى فروش بود و چون وارد بر او شدند آنحضرت آنها را شناخت ولى آنها او را نشناختند و گفته‌اند جهت شناختن حضرت آنها را آن بود كه كاملا ترقّب و انتظار ورود آنها را داشت و هيئت آنها چندان اختلاف با سابق پيدا نكرده بود و جهت نشناختن آنها آن حضرت را آن بود كه آنها بهيچ وجه انتظار ملاقات او را نداشتند و شمايل حضرت با حال كودكى كاملا تفاوت پيدا كرده بود بعلاوه هيبت و عظمت مقام او مانع بود كه آنها تامّل و دقت در سيماى او كنند و عيّاشى ره از امام باقر عليه السّلام نقل نموده كه نشناختند او را برادرانش براى هيبت سلطنت و عزّتش و گفته‌اند در آن اوقات حضرت يعقوب عليه السّلام فرزندان خود را مجتمع فرمود و بآنها دستور حركت بمصر را براى خريد طعام داد و فرمود شنيده‌ام فرمانفرماى آن مملكت مرد صالحى است و اميدوارم بشما احسان كند انشاء اللّه تعالى و فقط بنيامين را براى كمك و استيناس خود نگاه داشت و آنها ده نفر بودند كه در مصر بر برادر خود وارد شدند و از ابن عباس ره نقل شده كه از روز كه او را در چاه انداختند تا آنروز چهل سال فاصله شده بود و قمّى ره فرموده در كيل طعام بآنها خوبى كرد و فرمود شما كيانيد گفتند ما پسران يعقوب بن اسحق بن ابراهيم خليل اللّه ميباشيم كه نمرود او را در آتش انداخت و نسوخت و خدا آنرا بر او برد و سلام كرد فرمود پدر شما چه ميكند گفتند پيرمرد ضعيفى است فرمود برادر ديگرى هم داريد گفتند يك برادر ديگر داريم از مادر ما نيست فرمود وقتى برگشتيد او را هم با خودتان بياوريد و عيّاشى ره از امام باقر عليه السّلام نقل نموده كه يوسف عليه السّلام فرمود من شنيدم شما دو برادر پدرى ديگر هم داشتيد چه شدند آن دو گفتند بزرگتر از آن دو را گرگ خورد و كوچكتر را گذارديم نزد پدرمان چون او را از خود جدا نميكند و محبّت زيادى باو دارد يوسف عليه السّلام فرمود من دوست دارم او را با خودتان در مراجعت براى خريد طعام بياوريد و مراد از تجهيز آنها آنستكه بعدّه آنها هر يك نفر يك بار شتر طعام براى ايشان حمل فرمود چون جهاز متاع مهيا شده براى كاروان است و

جلد 3 صفحه 159

مراد از وفاء كيل معلوم است كه تمام كردن پيمانه و ناقص نگذاردن آنست براى مشتريان و مراد از خير المنزلين بودن آنحضرت خوب مهماندارى و پذيرائى كردن او است از آنها خواه مأخوذ از نزل باشد كه طعام حاضر شده براى مهمان است و خواه مأخوذ از منزل باشد كه بمعناى خانه و جايگاه است و اخيرا بآنها گوشزد فرمود كه اگر دفعه ديگر بدون آن برادر كوچكتر خودتان بيائيد من با شما معامله نميكنم و مكيل و موزونى براى شما نزد من نمى‌باشد و نزديك من نيائيد و حق ورود بمملكت مرا نداريد برادران عرضه داشتند در مراجعت ما سعى ميكنيم براى تحصيل اجازه او از پدرش و شما مطمئن باشيد كه ما موفق بمقصود خواهيم شد و او را با رضايت پدر همراه مى‌آوريم و حضرت يوسف بغلامان خود كه متصدّى كيل طعام بودند امر فرمود كه آنچه را حضرات در بهاء طعام پرداخته بودند بگذارند در ظروف آنها كه مهيّا براى رحيل و كوچ كردن شده تا بعدا متوجّه شوند كه سرمايه آنها بايشان مسترد شده و طعام را هم خريدارى نموده‌اند و حق اين احسان را كه جمع بين عوض و معوّض است و از طرف آن حضرت نسبت بآنها شده بشناسند و اين موجب شود كه با برادر كهتر خودشان بزودى مراجعت نمايند و البتّه مقام حضرت يوسف عليه السّلام هم اجلّ از اين بوده كه پس از سالها طعامى براى پدر و برادران خود در سال قحط بفرستد در حاليكه عوض آنرا از ايشان گرفته باشد و چون صلاح نبوده كه خود را بآنها معرفى فرمايد براى تكميل اجر فراق پدر و اشتياق بملاقات برادر ناچار بايد اين عمل انجام شود كه موجب خرسندى پدر و تمامى برادران در موقع مراجعت بوطن گردد و مشتاق بسفر ديگر با برادر كهتر خودشان شوند و بنابراين مراد از شناختن بضاعت معرفت بحق ردّ آن و احسان از اين جهت است و بنظر حقير محتمل است مراد شناختن خود بضاعت باشد كه تفضلا ردّ شده بآنها چون در اين موارد احتمال ميرود عين مال آنها يا ديگرى اشتباها دربار بند آنها گذارده شود و بنابراين آيه شريفه احتياج بتقدير ندارد و بعضى گفته‌اند مقصود اجبار آنها بمراجعت بوده براى اداء وظيفه شرعيّه كه ردّ ثمن باشد و بنظر حقير از جهاتى صحت ندارد.

جلد 3 صفحه 160

اطیب البیان (سید عبدالحسین طیب)


وَ جاءَ إِخوَةُ يُوسُف‌َ فَدَخَلُوا عَلَيه‌ِ فَعَرَفَهُم‌ وَ هُم‌ لَه‌ُ مُنكِرُون‌َ (58)

و آمدند برادران‌ يوسف‌ ‌پس‌ وارد شدند ‌بر‌ ‌او‌ ‌پس‌ يوسف‌ ‌آنها‌ ‌را‌ شناخت‌ ولي‌ ‌آنها‌ ‌او‌ ‌را‌ نشناختند.

گفتند ‌در‌ ‌آن‌ هفت‌ سال‌ قحطي‌ و نيامدن‌ باران‌ سرايت‌ كرد باطراف‌ مصر ‌حتي‌ بمحل‌ يعقوب‌ ‌که‌ فاصله‌ ‌بين‌ ‌آن‌ و مصر 18 روز بوده‌ و خبر رسيد ‌که‌ سلطان‌ مصر دارد گندم‌ ميفروشد بقيمت‌ نازلي‌ و ‌از‌ اطراف‌ ميروند و ميخرند اولاد ‌خود‌ ‌را‌ خواست‌ ‌گفت‌ برويد مصر بلكه‌ بشما عنايتي‌ بشود ‌آنها‌ حركت‌ كردند و خدمت‌

جلد 11 - صفحه 221

حضرت‌ يوسف‌ شرفياب‌ شدند.

وَ جاءَ إِخوَةُ يُوسُف‌َ ده‌ فرزند يعقوب‌ ‌غير‌ ‌از‌ ‌إبن‌ يامين‌ ‌که‌ برادر پدر و مادري‌ يوسف‌ ‌بود‌ و ‌از‌ همه‌ اولاد يعقوب‌ كوچك‌تر ‌بود‌ فَدَخَلُوا عَلَيه‌ِ و مذاكراتي‌ ‌بين‌ ‌آنها‌ و يوسف‌ شد ‌که‌ گفتند يوسف‌ ‌از‌ ‌آنها‌ پرسيد ‌از‌ كجا مي‌آييد گفتند ‌از‌ طرف‌ شام‌ ‌گفت‌ ‌شما‌ جاسوس‌ نباشيد گفتند ‌ما تمام‌ برادريم‌ و پدران‌ ‌ما انبياء بودند ‌ما فرزندان‌ يعقوب‌ فرزند اسحق‌ فرزند ابراهيم‌ ‌که‌ آتش‌ نمرود ‌بر‌ ‌او‌ سرد و سلامت‌ شد هستيم‌ ‌گفت‌ مگر پدر ‌شما‌ چند پسر داشت‌ گفتند دوازده‌ پسر ‌گفت‌ ‌شما‌ ‌که‌ ده‌ نفر هستيد گفتند يكي‌ ‌از‌ برادران‌ ‌ما ‌را‌ گرگ‌ پاره‌ كرد و خورد ‌گفت‌ يك‌ نفر ديگر ‌شما‌ چرا نيامد گفتند ‌او‌ كوچك‌تر ‌از‌ ‌ما ‌بود‌ و ‌از‌ مادر ‌از‌ ‌ما جدا ‌بود‌ و پدر ‌ما ‌براي‌ حزن‌ ‌آن‌ فرزند ‌اينکه‌ ‌را‌ نزد ‌خود‌ نگاه‌ داشته‌ ‌که‌ يادگار ‌او‌ ‌است‌ و باو انس‌ گرفته‌ ‌از‌ ‌خود‌ جدا نميكند و اينست‌ مفاد فَعَرَفَهُم‌ وَ هُم‌ لَه‌ُ مُنكِرُون‌َ ‌گفت‌ شغل‌ ‌شما‌ چيست‌ گفتند زراعت‌ ميكنيم‌ و چون‌ چند سال‌ ‌است‌ خشك‌سالي‌ ‌شده‌ ‌ما ‌از‌ كشت‌ محروم‌ شده‌ايم‌ و شنيديم‌ ‌شما‌ گندم‌ فروشي‌ ميكنيد آمديم‌ يك‌ مقدار خريداري‌ كنيم‌، و سرّ اينكه‌ يوسف‌ ‌را‌ نشناختند چون‌ قريب‌ چهل‌ سال‌ گذشته‌ و ابدا ‌در‌ مخيّله‌ ‌آنها‌ خطور نميكرد ‌که‌ يوسف‌ ‌را‌ ‌که‌ بدراهم‌ معدوده‌ فروخته‌ ‌بر‌ عريكه‌ سلطنت‌ نشسته‌ و لباس‌ سلطنتي‌ پوشيده‌ و تاج‌ پادشاهي‌ دارد و مخصوصا حضرت‌ يوسف‌ ‌با‌ ‌آنها‌ ‌با‌ زبان‌ عبراني‌ تكلم‌ نكرد و مترجم‌ خواست‌ ‌که‌ ‌آنها‌ متوجه‌ نشوند ‌که‌ ‌او‌ عارف‌ بزبان‌ عبرانيست‌.

222

برگزیده تفسیر نمونه


]

(آیه 58)- پیشنهاد تازه یوسف به برادران: سر انجام همان گونه که پیش بینی می‌شد، هفت سال پی‌درپی وضع کشاورزی مصر بر اثر بارانهای پربرکت و فراوانی آب نیل کاملا رضایت بخش بود، و یوسف دستور داد مردم مقدار مورد نیاز خود را

ج2، ص431

از محصول بردارند و بقیه را به حکومت بفروشند و به این ترتیب، انبارها و مخازن از آذوقه پر شد.

این هفت سال پربرکت و وفور نعمت گذشت، و قحطی و خشکسالی چهره عبوس خود را نشان داد، و آنچنان آسمان بر زمین بخیل شد که زرع و نخیل لب تر نکردند، و مردم از نظر آذوقه در مضیقه افتادند و یوسف نیز تحت برنامه و نظم خاصی که توأم با آینده نگری بود غلّه به آنها می‌فروخت و نیازشان را به صورت عادلانه‌ای تأمین می‌کرد.

این خشکسالی منحصر به سرزمین مصر نبود، به کشورهای اطراف نیز سرایت کرد، و مردم «فلسطین» و سرزمین «کنعان» را که در شمال شرقی مصر قرار داشتند فرا گرفت، و «خاندان یعقوب» که در این سرزمین زندگی می‌کردند نیز به مشکل کمبود آذوقه گرفتار شدند، و به همین دلیل یعقوب تصمیم گرفت، فرزندان خود را به استثنای «بنیامین» که به جای یوسف نزد پدر ماند راهی مصر کند.

آنها با کاروانی که به مصر می‌رفت به سوی این سرزمین حرکت کردند و به گفته بعضی پس از 18 روز راهپیمایی وارد مصر شدند.

طبق تواریخ، افراد خارجی به هنگام ورود به مصر باید خود را معرفی می‌کردند تا مأمورین به اطلاع یوسف برسانند، هنگامی که مأمورین گزارش کاروان فلسطین را دادند، یوسف در میان درخواست کنندگان غلات نام برادران خود را دید، و آنها را شناخت و دستور داد، بدون آن که کسی بفهمد آنان برادر وی هستند احضار شوند و آن چنانکه قرآن می‌گوید: «و برادران یوسف آمدند و بر او وارد شدند او آنها را شناخت، ولی آنها وی را نشناختند» (وَ جاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ).

آنها حق داشتند یوسف را نشناسند، زیرا از یک سو سی تا چهل سال از روزی که او را در چاه انداخته بودند تا روزی که به مصر آمدند گذشته بود، و از سویی دیگر، آنها هرگز چنین احتمالی را نمی‌دادند که برادرشان عزیز مصر شده باشد. اصلا احتمال حیات یوسف پس از آن ماجرا در نظر آنها بسیار بعید بود.

ج2، ص432

به هر حال آنها غلّه مورد نیاز خود را خریداری کردند.

سایرتفاسیر این آیه را می توانید در سایت قرآن مشاهده کنید:

تفسیر های فارسی

ترجمه تفسیر المیزان

تفسیر خسروی

تفسیر عاملی

تفسیر جامع

تفسیر های عربی

تفسیر المیزان

تفسیر مجمع البیان

تفسیر نور الثقلین

تفسیر الصافی

تفسیر الکاشف

پانویس

منابع