آیه 100 سوره یوسف

از دانشنامه‌ی اسلامی
(تغییرمسیر از آیه 100 یوسف)
پرش به ناوبری پرش به جستجو
مشاهده آیه در سوره

وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَخَرُّوا لَهُ سُجَّدًا ۖ وَقَالَ يَا أَبَتِ هَٰذَا تَأْوِيلُ رُؤْيَايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّي حَقًّا ۖ وَقَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ وَجَاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطَانُ بَيْنِي وَبَيْنَ إِخْوَتِي ۚ إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِمَا يَشَاءُ ۚ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

مشاهده آیه در سوره


<<99 آیه 100 سوره یوسف 101>>
سوره : سوره یوسف (12)
جزء : 13
نزول : مکه

ترجمه های فارسی

و پدر و مادر را بر تخت بنشاند و آنها همگی پیش او (به شکرانه دیدار او، خدا را) سجده کردند، و یوسف در آن حال گفت: ای پدر، این بود تعبیر خوابی که از این پیش دیدم، که خدای من آن خواب را واقع و محقق گردانید و درباره من احسان فراوان فرمود که مرا از تاریکی زندان نجات داد و شما را از بیابان دور به اینجا آورد پس از آنکه شیطان میان من و برادرانم فساد کرد، که خدای من لطف و کرمش به آنچه مشیّتش تعلق گیرد شامل شود و هم او دانا و محکم کار است.

و پدر و مادرش را بر تخت بالا برد و همه برای او به سجده افتادند و گفت: ای پدر! این تعبیر خواب پیشین من است که پروردگارم آن را تحقق داد، و یقیناً به من احسان کرد که از زندان رهاییم بخشید، و شما را پس از آنکه شیطان میان من و برادرانم فتنه انداخت، از آن بیابان نزد من آورد، پروردگارم برای هر چه بخواهد با لطف برخورد می کند؛ زیرا او دانا و حکیم است.

و پدر و مادرش را به تخت برنشانيد، و [همه آنان‌] پيش او به سجده درافتادند، و [يوسف‌] گفت: «اى پدر، اين است تعبير خواب پيشين من، به يقين، پروردگارم آن را راست گردانيد و به من احسان كرد آنگاه كه مرا از زندان خارج ساخت و شما را از بيابان [كنعان به مصر] باز آورد -پس از آنكه شيطان ميان من و برادرانم را به هم زد- بى گمان، پروردگار من نسبت به آنچه بخواهد صاحب لطف است، زيرا كه او داناى حكيم است.»

پدر و مادر را بر تخت فرا برد و همه در برابر او به سجده درآمدند. گفت: اى پدر، اين است تعبير آن خواب من كه اينك پروردگارم آن را تحقق بخشيده است. و چقدر به من نيكى كرده است آنگاه كه مرا از زندان برهانيد و پس از آنكه شيطان ميان من و برادرانم فساد كرده بود، شما را از باديه به اينجا آورد. پروردگار من به هر چه اراده كند دقيق است، كه او دانا و حكيم است.

و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند؛ و همگی بخاطر او به سجده افتادند؛ و گفت: «پدر! این تعبیر خوابی است که قبلاً دیدم؛ پروردگارم آن را حقّ قرار داد! و او به من نیکی کرد هنگامی که مرا از زندان بیرون آورد، و شما را از آن بیابان (به اینجا) آورد بعد از آنکه شیطان، میان من و برادرانم فساد کرد. پروردگارم نسبت به آنچه می‌خواهد (و شایسته می‌داند،) صاحب لطف است؛ چرا که او دانا و حکیم است!

ترجمه های انگلیسی(English translations)

And he seated his parents high upon the throne, and they fell down prostrate before him. He said, ‘Father! This is the fulfillment of my dream of long ago, which my Lord has made come true. He was certainly gracious to me when He brought me out of the prison and brought you over from the desert after that Satan had incited ill feeling between me and my brothers. Indeed my Lord is all-attentive in bringing about what He wishes. Indeed He is the All-knowing, the All-wise.’

And he raised his parents upon the throne and they fell down in prostration before him, and he said: O my father! this is the significance of my vision of old; my Lord has indeed made it to be true; and He was indeed kind to me when He brought me forth from the prison and brought you from the desert after the Shaitan had sown dissensions between me and my brothers, surely my Lord is benignant to whom He pleases; surely He is the Knowing, the Wise.

And he placed his parents on the dais and they fell down before him prostrate, and he said: O my father! This is the interpretation of my dream of old. My Lord hath made it true, and He hath shown me kindness, since He took me out of the prison and hath brought you from the desert after Satan had made strife between me and my brethren. Lo! my Lord is tender unto whom He will. He is the Knower, the Wise.

And he raised his parents high on the throne (of dignity), and they fell down in prostration, (all) before him. He said: "O my father! this is the fulfilment of my vision of old! Allah hath made it come true! He was indeed good to me when He took me out of prison and brought you (all here) out of the desert, (even) after Satan had sown enmity between me and my brothers. Verily my Lord understandeth best the mysteries of all that He planneth to do, for verily He is full of knowledge and wisdom.

معانی کلمات آیه

خروا: خر، خرور (به ضم- خ) : سقوط توأم با صدا.

سجدا: جمع ساجد به معنى خضوع كنندگان. سجود در لغت به معنى‏ تذلل، خضوع و اظهار فروتنى است.

بدو: بدو (بر وزن عقل): باديه و صحرا.

نزغ: نزغ: افساد و به قولى دخول در امرى براى افساد. وسوسه شيطان را نزغه گويند. نَزَغَ الشَّيْطانُ‏ : شيطان فساد ايجاد كرد.

لطيف: لطف، مدارا، رفق و نزديكى. لطيف: مداراگر. «لطف اللَّه: رفق» و نيز به معنى كوچكى و نفوذ و دقّت آيد ؛ على هذا، لطيف به معنى نافذ مى ‏باشد كه كنايه از علم و احاطه است.[۱]

تفسیر آیه

تفسیر نور (محسن قرائتی)


وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قالَ يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يَشاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ «100»

و پدر ومادرش را بر تخت بالا برد، ولى همه‌ى آنان پيش او افتادند و سجده كردند. و (يوسف) گفت: اى پدر! اين است تعبير خواب پيشين من. به يقين، پروردگارم آن را تحقق بخشيد و به راستى كه به من احسان كرد، آنگاه كه مرا از زندان آزاد ساخت و شما را پس از آنكه شيطان ميان من و برادرانم را بر هم زد، از بيابان (كنعان به مصر) آورد. همانا پروردگار من در آنچه بخواهد، صاحب لطف است. براستى او داناى حكيم است.

نکته ها

«عرش» به تختى مى‌گويند كه سلطان روى آن مى‌نشيند. «خَرُّوا» به زمين افتادن، «بدو» به باديه و صحرا و «نَزَغَ» به ورود در كارى به قصد فساد معنا شده است.

«لَطِيفٌ» از اسم‌هاى خداوند است، يعنى قدرت او در لابلاى كارهاى پيچيده نيز نفوذ مى‌كند. و تناسب آن با اين آيه در اين است كه در زندگى يوسف گره‌هاى كورى بود كه فقط قدرت خداوند در آنها نفوذ كرده و آنها را باز نمود.

يوسف مثل كعبه شد و پدر و مادر وبرادران رو به او، به عنوان كرامت او، براى خدا سجده‌

جلد 4 - صفحه 288

كردند. «خَرُّوا لَهُ سُجَّداً» و اگر اين سجده براى غير خدا و شرك بود، يعقوب و يوسف كه دو پيامبر خدايند شاهد چنين منكرى نمى‌شدند. شايد هم اين سجده، نشانه‌ى تواضع بوده، نه پرستش كه در اين صورت سجده بر يوسف بوده و اشكالى نداشته است.

پیام ها

1- در هر مقامى هستيد والدين خود را بر خود برتر بدانيد. «رَفَعَ أَبَوَيْهِ» آنكه رنج بيشتر داشته بايد عزيزتر باشد.

2- انبيا هم بر تخت حكومت نشسته‌اند. «عَلَى الْعَرْشِ»

3- احترام به حاكمان برحقّ وتواضع در برابر آنان لازم است. «خَرُّوا لَهُ سُجَّداً»

4- سجده‌ى پدر و برادران بر يوسف، خواب او را تعبير كرد. «رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ‌- خَرُّوا لَهُ سُجَّداً»

5- خداوند حكيم است. گاهى اجابت دعايى يا تعبير خوابى را بعد از ساليان طولانى واقع مى‌گرداند. «هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ»

6- به واقعيّت رساندن طرحها، كار خداوند است. «قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا» آرى يوسف از پايدارى و صبر خود سخنى نمى‌گويد و همه را كار خدا مى‌داند.

7- خواب اولياى خدا، حقّ است. «جَعَلَها رَبِّي حَقًّا»

8- در برخورد با واسطه‌ها و ابزار و وسايل، هميشه خدا را اصل و ناظر بدانيم. با آنكه در زندگى يوسف اسباب و عللى دست به هم دادند كه او به اين مقام رسيد، ولى باز مى‌فرمايد: «قَدْ أَحْسَنَ بِي»

9- در هنگام برخورد با يكديگر، از تلخى‌هاى گذشته چيزى نگوييد. «أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ» اولين سخن يوسف با پدر شكر خدا بود، نه نقل تلخى‌ها.

10- با فتوت باشيم و دل مهمان را نيازاريم. (در آيه شريفه، يوسف عليه السلام بيرون آمدن از زندان را مطرح مى‌كند، امّا از بيرون آمدن از چاه سخن نمى‌گويد مبادا كه برادران شرمنده شوند.) «إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ»

11- جوانمرد و با فتوت باشيم نه اهل عقده و انتقام. يوسف مى‌گويد: «نَزَغَ‌ الشَّيْطانُ» شيطان وسوسه كرد وگرنه برادرانم بد نيستند.

جلد 4 - صفحه 289

12- اولياى الهى، ورود به زندان و خروج از زندان را در مدار توحيد و ربوبيّت مى‌دانند. «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ» آيات قبل و «أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ»

13- پايان سختى‌ها، گشايش است. «أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ»

14- باديه‌نشينى، ضرورت است نه ارزش. قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ ... جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ

15- زندگى والدين در كنار فرزند، يك لطف الهى است. أَحْسَنَ بِي‌ ... جاءَ بِكُمْ‌

16- در زمان حضرت يوسف، مصر داراى تمدّن شهرنشينى؛ ولى كنعان سرزمينى عشايرى بوده است. «جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ»*

17- براى پيشرفت و زندگى بهتر، بايد سفر كرد. «جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ»*

18- مخلَص همه چيز را از خدا مى‌بيند و از حوادث گله نمى‌كند. (در اين آيه كلمات‌ «جَعَلَها رَبِّي‌، أَحْسَنَ بِي‌، أَخْرَجَنِي‌ .... وَ جاءَ بِكُمْ»، سخن از الطاف الهى است)*

19- برادران و اعضاى يك خانواده، بايد بدانند شيطان به دنبال اختلاف ميان آنهاست. «مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي»

20- خود را برتر ندانيد. «بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي» يوسف نگفت شيطان آنان را فريب داد، مى‌گويد شيطان بين من و آنهارا ... يعنى خود را نيز در يك سمت قرار مى‌دهد.

21- همان گونه كه حضرت يعقوب در كودكى و اوّل داستان به يوسف گفت: «إِنَّ الشَّيْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ» يوسف نيز در پايان مى‌گويد: «مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي».*

22- كارهاى خداوند، همراه با رفق، مدارا و لطف است. «إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ»

23- همه حوادث تلخ وشيرين براساس علم وحكمت الهى صورت مى‌گيرد. «الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ»

24- بعد از بخشيدن، كسى را شرمنده نكنيد. چون يوسف برادران را بخشيده بود، در نقل ماجرا نام چاه را نبرد تا شرمنده نشوند.

25- حضرت يعقوب در آغاز داستان به يوسف گفت: «إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ» (آيه 6)

جلد 4 - صفحه 290

و در پايان نيز يوسف عليه السلام گفت: «إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ» كه قابل توجّه است.*

تفسیر اثنی عشری (حسینی شاه عبدالعظیمی)



وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قالَ يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يَشاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ (100)

وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ‌: يوسف عليه السّلام بر سرير نشسته و پدر و خاله‌

جلد 6 - صفحه 298

خود را بر سرير نشاند به جهت اعظام و اكرام، و اهل شهر هم مجتمع بودند.

وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً. و به روى درآمدند براى يوسف در حالى كه سجده شكر بجا آوردند، تمام مردم مصر سجده نمودند و برادران كه پاى تخت ايستاده بودند به سجده افتادند. پدر و خاله او چون چنان ديدند، ايشان نيز به سجده شدند.

تنبيه: سيد مرتضى (قدس الله سره) در تنزيه الانبياء وجوهى در تبيين اين سجده ذكر نموده: «1» 1- آنكه براى شكرانه نعمت وجدان يوسف، سجده شكر بجا آوردند. به عبارت اخرى، سجود خاصه الهى و مسجود له ذات سبحانى الا آن كه سجده به سبب يوسف بود. و دليل بر صحت اين تأويل، قوله تعالى‌ «وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً» مشعر است كه بالاى سرير برآمده بعد سجده نمودند؛ چنانچه سجده براى يوسف بودى، هرآينه قبل از صعود كردى تا تواضع محقق گشتى.

2- يوسف را مانند قبله خود قرار داده و سجده شكر الهى نمودند مانند صلّيت للكعبة كما يقال صلّيت الى الكعبة) 3- ضمير در فرمايش‌ «وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً» راجع به غير ابوين است، زيرا اگر مراد آن دو بودى هرآينه تثنيه فرمودى؛ پس معنى آنكه ابوين بر سرير برآمدند و ساير مردم سجده نمودند. قتاده گويد تحيت مرسومه آن زمان سجود و انحناء و تكفير بوده.

4- شايد چون برادران استعلاء ورزيدند از تعظيم و تكريم، يوسف و يعقوب آن را دريافته براى رفع حقد و حسد ديرينه از قلوب آنان با جلالت شأن و مقام چنين خضوعى را ظاهر ساخت، چنانچه متعارف است كه سلطان كبير براى تحقق نصب امير، مقدّم بر تجليل و تعظيم او گرديده تا در قلب احدى منازعه و دغدغه خاطر نباشد.

5- فرمايش حضرت رضا عليه السّلام به يحيى بن اكثم بدين مضمون‌

«1» تنزيه الانبياء ص 58.

جلد 6 - صفحه 299

فرمود: «1» سجود يعقوب و فرزندانش براى يوسف نبود بلكه طاعت خدا و تحيت براى يوسف بود، چنانچه سجده ملائكه براى آدم نبود بلكه طاعت حق تعالى و تحيت براى آدم بود، پس يعقوب و يوسف و برادران سجده شكر الهى نموده به سبب جمع شامل آنها. و يوسف در شكرگزاريش گفت: «ربّ قد آتيتني من الملك و علّمتنى من تأويل الاحاديث».

وَ قالَ يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ‌: و گفت يوسف در آن حال: اى پدر من، اين است تأويل خواب من كه پيش از اين ديده بودم‌ (رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ ...» قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا: بتحقيق قرار داد آن خواب را پروردگار من راست و درست در بيدارى. بين خواب يوسف و تعبير آن مدت هشتاد يا هفتاد يا چهل يا بيست و دو سال طول كشيد. به روايت رضوى بيست سال و در اين مدت روغن و كحل و طيب استعمال ننمودند و خنده و معاشرت نساء نكرد تا خداى تعالى جمع فرمود ميان او و يعقوب و برادران او به وصال. وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ‌: و بتحقيق احسان و انعام فرمود پروردگار من، چون مرا از زندان بيرون آورد.

لطيفه: اهل اشاره گفته‌اند: يوسف گفت خداى تعالى به من احسان فرمود كه مرا از زندان بيرون آورد، و نگفت مرا از چاه بيرون آورد براى آنكه تا تذكير گناه برادران و تغيير ايشان نباشد بعد از عفو كردن بقوله «لا تثريب عليكم اليوم» و اين يك دستور اخلاقى است در حسن معامله مردمان و فراموشى كدورت ديرينه ايشان و عطف توجه لطف به آنان.

وجه دوم- بعد از خروج از چاه عبد گرديد، لكن پس از خروج از حبس به سلطنت رسيد، لذا اقرب باشد به انعام كامل.

سوم- آنكه بعد از خروج از چاه مبتلا به تهمت زليخا شد، اما پس از خروج از زندان، ازاله تهمت و وصال پدر و برادران حاصل شد.

وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ: و شما را از بيابان به نزديك من آورد. چون آنها

«1» تفسير قمّى ج 1 ص 356.

جلد 6 - صفحه 300

صاحب گوسفند و در صحرا منزل داشتند و مواشى ايشان در سال قحطى هلاك، و برگشت نزد يوسف نمودند. مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي‌:

بعد از آنكه افساد نمود شيطان ميان من و برادرانم به لقاء وحشت و فرقت و حسد تا دوستى زدوده و آثار عداوت ظاهر گرديد. إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يَشاءُ: بتحقيق پروردگار من لطيف است در تدبير امور بندگان و لطف فرمايد نسبت به آنان به ازاحه علت و نصب حجت كه مكلف را به افعال حسنه نزديك، و از اعمال قبيحه دور گرداند. نزد بعضى لطيف يعنى عالم به دقائق امور.

صاحب مجمع البحرين گويد: «1» لطيف از اسماء الهى، يعنى رفق دارد نسبت به بندگان به ايصال منافع به آنان در دنيا و آخرت و مهيا فرمايد براى ايشان آنچه به سبب آن به مصالح رسند از آنجائى كه ندانند و گمان ندارند.

على بن ابراهيم قمى از حضرت امام على النقى عليه السّلام روايت نموده كه يعقوب عليه السّلام به يوسف عليه السّلام گفت: مرا خبر ده از آنچه برادران با تو نمودند. يوسف گفت: اى پدر مرا معاف‌دار. فرمود: بعض آن را خبر ده. يوسف گفت: وقتى مرا نزديك چاه بردند، گفتند: پيراهن خود را بيرون آر. گفتم: اى برادران من، بترسيد از خداى تعالى و مرا برهنه نكنيد، پس كارد بر من كشيده گفتند: اگر بيرون نياورى هرآينه تو را ذبح مى‌كنيم، پس مرا برهنه به چاه انداختند. يعقوب شهقه زده بيهوش شد، چون بحال آمد گفت: اى پسر من، حديث كن مرا. يوسف گفت: اى پدر سؤال مى‌كنم تو را به حق خداى ابراهيم و اسحق عليهما السّلام كه مرا معاف دار. پس يعقوب در گذشت از اين مطلب. «2» در كافى- يوسف گفت: سؤال مكن از آنچه برادران به من نمودند و سؤال كن از آنچه حق تعالى به من مرحمت فرمود: «3» إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ‌: بدرستى كه ذات احديت الهى دانا است به تمام‌

«1» مجمع البحرين باب «لطف».

«2» تفسير قمى ج 1 ص 357.

«3» تفسير ابو الفتح ج 6 ص 444.

جلد 6 - صفحه 301

مصالح و تدابير. حكيم است در بجا آوردن هر چيزى در وقت خود بر وجهى كه حكمت سبحانى اقتضا نمايد.

در مدت غيبت يوسف عليه السّلام اختلاف است. نزد كلبى شصت و دو سال. «1» سلمان فارسى و عبد الله شداد چهل سال گفته. «2» حسن بصرى هشتاد سال، محمد بن اسحق هيجده سال گفته‌اند. «3» در اكمال الدين از حضرت صادق عليه السّلام از پدر و جد بزرگوارش عليهم السلام فرمود رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يعقوب عليه السّلام صد و چهل سال و يوسف عليه السّلام صد و بيست سال زندگانى نمودند. «4» در مجمع از حضرت صادق عليه السّلام فرمود «5» يوسف بسن دوازده سالگى داخل در زندان و هيجده سال مكث در آن، و بعد از خروج هشتاد سال، مجموع صد و بيست سال عمر نمود.

در تفسير برهان محمد بن مسلم گويد: «6» از حضرت باقر عليه السّلام سؤال نمودم بعد از تأويل رؤياى صادقه يوسف و جمع يعقوب با يوسف چند سال يعقوب عمر نمود؟ فرمود: دو سال. عرض كردم: حجت الهى در زمين يعقوب بود يا يوسف؟ فرمود: يعقوب حجت و يوسف سلطنت. يعقوب عليه السّلام وفات نمود يوسف عليه السّلام عظام او را در تابوتى و حمل به شام و در بيت المقدس دفن، و بعد از او يوسف حجت خداى تعالى گرديد.


تفسیر روان جاوید (ثقفى تهرانى)


فَلَمَّا دَخَلُوا عَلى‌ يُوسُفَ آوى‌ إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ (99) وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قالَ يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يَشاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ (100) رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ (101) ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ (102)

ترجمه‌

- پس چون وارد شدند بر يوسف جاى داد در كنار خود پدر و مادر خود را و گفت داخل شويد در مصر اگر بخواهد خدا با آنكه ايمن باشيد

و بالا برد پدر و مادرش را بر تخت و بر وى افتادند براى او سجده كنان و گفت اى پدر من اين تعبير خواب من است از پيش بتحقيق گردانيد آنرا پروردگارم راست و بتحقيق خوبى كرد بمن هنگاميكه بيرون آورد مرا از زندان و آورد شما را از

جلد 3 صفحه 177

صحرا پس از آنكه افساد كرد شيطان ميان من و ميان برادرانم همانا پروردگار من لطف كننده است مر آنچه را بخواهد همانا او است داناى درست كردار

پروردگار من بتحقيق دادى مرا پادشاهى و آموختى مرا تعبير خوابها اى پديد آورنده آسمانها و زمين تو اختيار دار منى در دنيا و آخرت بميران مرا مسلمان و ملحق فرما مرا بشايستگان‌

اين از خبرهاى نهانى است كه وحى ميكنيم آنرا بتو و نبودى نزد آنها هنگاميكه متفق نمودند رأيشان را و آنها مكر ميكردند

تفسير

پس از وصول خبر سلامتى حضرت يوسف بحضرت يعقوب و دعوت او از همه خانواده و قضاياى مذكوره در آيات سابقه آنحضرت حمد و شكر الهى را بجاى آورد و در همان روز وسائل سفر مصر را تهيّه فرمود و با تمام فرزندان و زوجه خود يا ميل خاله حضرت يوسف با كمال شوق و شعف بسرعت حركت كردند و پس از نه روز وارد زمين مصر شدند چنانچه عيّاشى ره از امام باقر عليه السّلام نقل نموده و حضرت يوسف با اركان دولت و امراء لشكر از ايشان استقبال فرمود و در منزل يا چادرى كه براى پذيرائى بدوى در خارج شهر تهيّه شده بود نزول اجلال نمودند و آنحضرت پدر و خاله خود را در بر گرفت و عرض كرد داخل شويد در شهر مصر انشاء اللّه بسلامتى و ايمنى از آفات و بليّات و اينكه بر خاله اطلاق مادر شده با آنكه مربّيه و زن پدر بوده كه معمولا مادر خوانده ميشود چنان است كه بر عمو اطلاق پدر شده آنجا كه حضرت اسمعيل را از پدران حضرت يعقوب شمرده در منزلت و حرمت و فرموده الهك و اله آبائك ابراهيم و اسمعيل و اسحق با آنكه عموى او بوده و بعضى گفته‌اند راحيل مادر حضرت يوسف زنده بود و او با حضرت يعقوب بمصر آمد چنانچه در روايت منقوله از امام باقر عليه السّلام در تعبير خواب حضرت يوسف كه اوائل سوره ذكر شد تصريح بآن شده بود در هر حال در اين مقام ترك اولائى از حضرت يوسف عليه السّلام صادر شد و آن چنانچه در كافى از امام صادق عليه السّلام نقل نموده اين بود كه چون حضرت يعقوب عليه السّلام بر او وارد شد غرور سلطنت او را گرفت و پياده نشد با آنكه بروايت علل از آنحضرت يعقوب عليه السّلام پياده شده بود لذا جبرئيل نازل شد و عرضه داشت كه يعقوب باحترام تو پياده شده و تو پياده نشدى دستت را باز كن و يوسف عليه السّلام باز كرد پس نورى از كف دست او بيرون آمد و بآسمان رفت و او پرسيد از جبرئيل اين نور چه‌

جلد 3 صفحه 178

بود كه از دست من رفت عرض كرد اين نور نبوّت بود كه از اعقاب تو بيرون رفت براى آنكه در احترام پدر كوتاهى كردى و ديگر از نسل تو پيغمبرى بوجود نخواهد آمد و بروايت علل پدر و پسر هنوز از معانقه فارغ نشده بودند كه اين مشاهده براى يوسف عليه السّلام روى داد و قمّى ره از امام هادى عليه السّلام نقل نموده كه پس از بيرون شدن آن نور از ميان انگشتان او نبوّت از صلب او منتقل بصلب لاوى شد كه او منع كرده بود برادران را از كشتن يوسف و او گفته بود من در مصر ميمانم تا پدرم اذن مراجعت دهد خداوند اين نعمت را بپاس اين احترام باو كرامت كرد انبياء بنى اسرائيل از اولاد او هستند كه از آن جمله موسى بن عمران بن يصهر بن واهث بن لاوى بن يعقوب است و در مجمع و عيّاشى ره از امام باقر عليه السّلام نقل نموده كه چون حضرت يعقوب و زن و فرزندانش وارد مصر شدند حضرت يوسف آنها را در عمارت سلطنتى برد و پدر و خاله خود را بر تخت نشاند و خود بمنزل شخصى رفت و ملبّس بلباس شاهى شد و با تمام آرايش و پيرايش بر آنها وارد گرديد و چون ايشان او را با آن جلال و جمال مشاهده نمودند همگى بر پاى خاستند و براى احترام او در مقابلش بخاك افتادند و سجده شكر نمودند براى خدا و يوسف عرض كرد اين تعبير خواب سابق من بود كه خداوند آنرا صدق و حقّ و محقّق در خارج كرد و در چند روايت از ائمه عليهم السلام باين معنى تصريح شده كه سجود آنها براى شكر و عبادت خدا بود و قمّى ره از امام هادى نقل نموده كه سجود آنها براى شكر خدا بود و اطاعت امر او نه براى يوسف ولى بپاس حرمت او واقع شد چنانچه سجود ملائكه براى آدم براى اطاعت خدا بود و احترام آدم عليه السّلام و يوسف عليه السّلام هم با آنها سجده شكر كرد كه خداوند بار ديگر آنها را با يكديگر مجتمع فرمود لذا عرضه داشت رب قد آتيتنى من الملك تا آخر آيه آتيه و در جوامع از حضرت صادق عليه السّلام نقل نموده كه قرائت فرمود و خرّوا للّه ساجدين و بنظر حقير اين قرائت بعنوان تفسير بوده امام خواسته است بفرمايد سجود براى خدا بوده و ضمير مستتر در خرّوا راجع بهمه است و ضمير له راجع بخدا است و تعجّب از اين است كه با اين روايات باز بعضى از مفسّرين گفته‌اند سجده براى غير خدا در شرايع سابقه جايز بوده و بعضى گفته‌اند مراد از سجده تعظيم است و بعضى گفته‌اند امر بسجده براى حكم و مصالحى در اين مورد خاص بيعقوب شد با آنكه‌

جلد 3 صفحه 179

هيچ يك از اين احتمالات در برابر بيان دقيق رقيق انيق امام عليه السّلام وقعى ندارد و واضح است كه سجده نمودن در برابر كسى براى خدا احترام آنكس است چنانچه سجده نمودن براى خدا رو بقبله احترام كعبه است و پس از اين يوسف عليه السّلام شروع بذكر الطاف الهى نسبت بخود فرمود كه خداوند مرا از زندان عزيز نجات داد و شما را از صحراء فلسطين نزد من آورد و بعضى گفته‌اند «بدو» نام آبادئى بود نزديك بكنعان از فلسطين كه محلّ سكونت حضرت يعقوب بود و آنها صحرانشين نبودند و ذكرى از برادران و قصه چاه و فروختن و نجات خود از آن مهالك نفرمود مبادا ببرادران برخورد پيدا كند ولى در خاتمه عمل آنها را مستند بشر شيطان و افساد او بين خود و برادران نمود و شكر نمود بر نجات خود از آن بليّات بعبارت لطيفى كه الطف از آن متصوّر نيست كه فرمود پروردگار من لطيف است در تدبير امور بندگانش بمشيّت خود يعنى برفق و مدارا با آنها رفتار مينمايد و مشكلاتشان را آسان ميفرمايد چنانچه با من رفتار فرمود و مشكلات مرا آسان كرد چون افعال او از روى علم و دانش و مطابق با حكمت و مصلحت است قمّى ره از امام هادى عليه السّلام و عيّاشى از امام باقر عليه السّلام نقل نموده كه يعقوب عليه السّلام از يوسف عليه السّلام تقاضا فرمود كه قصه رفتار برادران را با خود در وقتى كه او را بصحرا بردند بيان كند و او معذرت خواست و يعقوب تقاضاى نقل شمّه‌اى از آنرا نمود يوسف عليه السّلام عرض كرد مرا نزديك چاه بردند و گفتند پيراهنت را از تن بيرون كن من گفتم از خدا بترسيد و مرا برهنه نكنيد ناگاه كارد بروى من كشيدند و گفتند اگر پيراهن بيرون نكنى تو را ميكشيم ناچار من پيراهن را كندم و آنها مرا برهنه بچاه انداختند و چون كلام به اين جا رسيد يعقوب صيحه‌اى زد و بيهوش شد و چون بهوش آمد و فرمود قصّه را تمام كن يوسف عرض كرد تو را بخداى ابراهيم و اسحق قسم ميدهم كه مرا معاف بدارى و يعقوب عليه السّلام اجابت فرمود و در مجمع روايت نموده كه يوسف عرض كرد از رفتار برادران با من مپرس از رفتار خدا با من بپرس و پس از طى مذاكرات روى نياز بدرگاه قادر كارساز كرد و عرضه داشت پروردگار من بمن پادشاهى مصر دادى چنانچه در روايت كافى از امام صادق عليه السّلام و خصال از امام باقر عليه السّلام ذكر شده كه سلطنت يوسف عليه السّلام مخصوص بمصر و حوالى آن بوده لذا در صافى كلمه من را در اينجمله و جمله بعد تبعيضيّه گرفته و بنظر حقير بيانيّه‌

جلد 3 صفحه 180

است يعنى بمن دادى از جنس پادشاهى و آموختى از جنس تعبير خواب چون تبعيض مناسب با مقام شكر گذارى نيست و بيان جنس مفيد همان معنى است بدون ايهام بكم شمردن نعمت كه منافى با اين مقام است و سلب اختيار از خود نمود و منحصر كرد صاحب اختيار و ناصر و معين خود را بخدا در دنيا و آخرت براى اصلاح معاش و معاد و اتصال ملك فانى بباقى و در خواست نمود كه خداوند او را ثابت بدارد در دين حقّ در وقت مرگ و در زمره صلحاء و سعداء قرار دهد بعد از آن و با آباء گرامش محشور فرمايد تا اينجا قصّه يوسف بود و پس از ختم آن خداوند خطاب به پيغمبر خود فرموده كه اين حكايت از اخبار غيبيّه است كه ما بتو وحى نموديم بتوسط جبرئيل و تو نزد برادران يوسف نبودى وقتى با هم متفق در رأى شدند با آنكه حيله و مكر ميكردند براى گرفتن و بردن و بچاه انداختن او پس چون اين قضايا را براى كسانيكه از تو سؤال نمودند نقل نمائى و بفهمند صدق آنرا از مراجعه بكتب سماوى با آنكه ميدانند تو نزد كسى درس نخواندى تصديق به نبوّت تو خواهند نمود ..

اطیب البیان (سید عبدالحسین طیب)


وَ رَفَع‌َ أَبَوَيه‌ِ عَلَي‌ العَرش‌ِ وَ خَرُّوا لَه‌ُ سُجَّداً وَ قال‌َ يا أَبَت‌ِ هذا تَأوِيل‌ُ رُءياي‌َ مِن‌ قَبل‌ُ قَد جَعَلَها رَبِّي‌ حَقًّا وَ قَد أَحسَن‌َ بِي‌ إِذ أَخرَجَنِي‌ مِن‌َ السِّجن‌ِ وَ جاءَ بِكُم‌ مِن‌َ البَدوِ مِن‌ بَعدِ أَن‌ نَزَغ‌َ الشَّيطان‌ُ بَينِي‌ وَ بَين‌َ إِخوَتِي‌ إِن‌َّ رَبِّي‌ لَطِيف‌ٌ لِما يَشاءُ إِنَّه‌ُ هُوَ العَلِيم‌ُ الحَكِيم‌ُ (100)

و بالا برد يوسف‌ ابوين‌ ‌خود‌ ‌را‌ ‌بر‌ تخت‌ سلطنتي‌ و ابوين‌ ‌او‌ و برادرانش‌ ‌براي‌ ‌او‌ افتادند بسجده‌ و ‌گفت‌ يوسف‌ اي‌ پدر بزرگوار ‌اينکه‌ ‌است‌ تأويل‌ رؤياي‌ ‌من‌ ‌که‌ قبلا خدمت‌ ‌شما‌ گفتم‌ بتحقيق‌ خداوند قرار داد ‌او‌ ‌را‌ حق‌ و ثابت‌ و بتحقيق‌

جلد 11 - صفحه 280

احسان‌ فرمود بمن‌ زماني‌ ‌که‌ مرا ‌از‌ حبس‌ نجات‌ داد و ‌شما‌ ‌را‌ آورد نزد ‌من‌ ‌از‌ ‌بعد‌ آنكه‌ شيطان‌ ‌بين‌ ‌من‌ و برادرانم‌ جدايي‌ انداخت‌ بدرستي‌ ‌که‌ پروردگار ‌من‌ لطف‌ و عنايت‌ دارد نسبت‌ بهر چه‌ ‌که‌ مشيتش‌ تعلق‌ گيرد بدرستي‌ ‌که‌ ‌او‌ ‌است‌ عالم‌ بهر چيزي‌ و حكيم‌ ‌است‌ بجميع‌ مصالح‌ و حكم‌.

وَ رَفَع‌َ أَبَوَيه‌ِ عَلَي‌ العَرش‌ِ عرش‌ عريكه‌ سلطنت‌ ‌است‌ و مختص‌ بشخص‌ سلطان‌ ‌است‌ مثل‌ تخت‌ سلطنت‌ بلقيس‌ ‌که‌ هدهد ‌گفت‌ وَ لَها عَرش‌ٌ عَظِيم‌ٌ نمل‌ ‌آيه‌ 23 و حضرت‌ سليمان‌ فرمود أَيُّكُم‌ يَأتِينِي‌ بِعَرشِها نمل‌ ‌آيه‌ 38 و خداوند تشبيه‌ فرمود عظمت‌ و كبريايي‌ و قدرت‌ و احاطه‌ ‌خود‌ ‌را‌ بعرش‌ ‌که‌ فرمود ثُم‌َّ استَوي‌ عَلَي‌ العَرش‌ِ اعراف‌ ‌آيه‌ 52. و ‌اينکه‌ فوق‌ احترام‌ ‌بود‌ ‌که‌ يوسف‌ بابوين‌ ‌خود‌ گذارد ‌که‌ جايگاه‌ ‌شما‌ عريكه‌ سلطنت‌ ‌است‌.

خَرُّوا لَه‌ُ سُجَّداً ‌در‌ باب‌ سجده‌ ملائكه‌ بآدم‌ گفتيم‌ دو نحو سجده‌ داريم‌ سجده‌ عبوديت‌ و پرستش‌ ‌اينکه‌ مختص‌ بخدا ‌است‌ ‌در‌ مقابل‌ عبده‌ شمس‌ و اصنام‌ و كواكب‌ و ‌غير‌ اينها ‌که‌ مشركين‌ داشتند. و سجده‌ تعظيم‌ و احترام‌ ‌که‌ نسبت‌ بملوك‌ و سلاطين‌ و انبياء و ساير اعاظم‌ و بزرگان‌ و ‌اينکه‌ تابع‌ امر و نهي‌ الهي‌ ‌است‌ ‌در‌ شريعت‌ اسلام‌ نهي‌ اكيد فرموده‌ حرام‌ ‌است‌ نه‌ اينكه‌ شرك‌ ‌باشد‌ ‌در‌ مورد آدم‌ امر اكيد فرموده‌ واجب‌ ‌است‌ و عين‌ اطاعت‌ ‌خدا‌ ‌است‌ و لذا شيطان‌ مطرود شد ‌بر‌ مخالفت‌ و ‌در‌ شريعت‌ ابراهيم‌ و انبياء بني‌ اسرائيل‌ جايز بلكه‌ ممدوح‌ بوده‌ و احتياج‌ بتأويلات‌ و تصرفات‌ بعض‌ مفسرين‌ نداريم‌ و شاهد ‌بر‌ ‌اينکه‌ دعوي‌ فرمايش‌ ‌خود‌ حضرت‌ رسالت‌ صلّي‌ اللّه‌ ‌عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ ‌است‌ ‌که‌ ‌اگر‌ سجده‌ ‌بر‌ ‌غير‌ ‌خدا‌ جايز ‌بود‌ ميگفتم‌ زنها بشوهرها سجده‌ كنند معني‌ ‌اينکه‌ نيست‌ ‌که‌ شوهرها ‌را‌ بپرستند بلكه‌ ‌اينکه‌ نحو تعظيم‌ و احترام‌ ملحوظ دارند.

وَ قال‌َ يا أَبَت‌ِ هذا تَأوِيل‌ُ رُءياي‌َ مِن‌ قَبل‌ُ البته‌ ‌خود‌ يعقوب‌ ميدانست‌ ‌که‌

جلد 11 - صفحه 281

فرمود لا تَقصُص‌ رُؤياك‌َ عَلي‌ إِخوَتِك‌َ و ‌خود‌ يوسف‌ ‌هم‌ ميدانسته‌ ‌که‌ ميفرمايد وَ عَلَّمتَنِي‌ مِن‌ تَأوِيل‌ِ الأَحادِيث‌ِ ‌آيه‌ ‌بعد‌ و ‌هر‌ دو انتظار ‌آن‌ ‌را‌ داشتند ‌که‌ موقع‌ ظهورش‌ چه‌ موقع‌ ‌است‌ زيرا رؤياي‌ انبياء و معصومين‌ شيطاني‌ نيست‌ و ‌لو‌ مدت‌ زيادي‌ ‌بين‌ رؤيا و ظهورش‌ طول‌ كشيده‌ ‌باشد‌ مثل‌ رؤياي‌ حضرت‌ رسالت‌ صلّي‌ اللّه‌ ‌عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ ‌که‌ بوزينه‌ها ‌بر‌ منبرش‌ بالا ميروند ‌که‌ بني‌ اميه‌ و بني‌ مروان‌ باشند، شمس‌ پدر بزرگوارش‌. قمر مادر مهربانش‌، يازده‌ ستاره‌ برادرانش‌.

قَد جَعَلَها رَبِّي‌ حَقًّا مقابل‌ رؤياي‌ شيطاني‌ ‌که‌ باطل‌ و عاطل‌ ‌است‌ چنانچه‌ الهامات‌ ملكي‌ ‌در‌ مقابل‌ وساوس‌ شيطاني‌ و وحي‌ الهي‌ ‌بر‌ قلوب‌ انبياء و وحي‌ شيطاني‌ ‌بر‌ قلوب‌ اشقياء ‌که‌ ‌در‌ قرآن‌ ميفرمايد شَياطِين‌َ الإِنس‌ِ وَ الجِن‌ِّ يُوحِي‌ بَعضُهُم‌ إِلي‌ بَعض‌ٍ زُخرُف‌َ القَول‌ِ غُرُوراً انعام‌ ‌آيه‌ 112.

وَ قَد أَحسَن‌َ بِي‌ إِذ أَخرَجَنِي‌ مِن‌َ السِّجن‌ِ ‌با‌ چه‌ عزّت‌ و احترام‌ و اقرار زنهاي‌ مصري‌ و زن‌ عزيز مصر و ظهور مقام‌ علمي‌ و عملي‌ ‌او‌ ‌بر‌ تمام‌ اهل‌ مصر بالاخص‌ ملك‌ مصر.

وَ جاءَ بِكُم‌ مِن‌َ البَدوِ بدو باديه‌ ‌است‌ چون‌ يعقوب‌ و پسرانش‌ باديه‌نشين‌ بودند بواسطه‌ اغنام‌ و گله‌ گاو و گوسفند ‌که‌ ‌آنها‌ ‌را‌ ‌در‌ بيابان‌ بچرانند چه‌ احساني‌ ‌است‌ بالاتر ‌از‌ اينكه‌ تمام‌ ‌آنها‌ ‌با‌ بسته‌گانشان‌ مصري‌ و شهرنشين‌ ‌در‌ دربار سلطنتي‌ نزد ‌او‌ باشند.

مِن‌ بَعدِ أَن‌ نَزَغ‌َ الشَّيطان‌ُ بَينِي‌ وَ بَين‌َ إِخوَتِي‌ نزغ‌ بمعني‌ افساد و اغواي‌ شيطان‌ ‌است‌ حضرت‌ يوسف‌ ‌براي‌ احترام‌ برادران‌ نسبت‌ ‌اينکه‌ تفرقه‌ و جدايي‌ ‌را‌ بشيطان‌ داد آنهم‌ نه‌ بگويد ‌که‌ ‌آنها‌ فريب‌ شيطان‌ ‌را‌ خوردند ‌گفت‌ ميان‌ ‌من‌ و برادرانم‌ افساد كرد و ‌ما ‌را‌ ‌از‌ يكديگر جدايي‌ انداخت‌ إِن‌َّ رَبِّي‌ لَطِيف‌ٌ لِما يَشاءُ ‌از‌ ‌براي‌ لطف‌ معاني‌ كردند و لكن‌ ظاهر اينست‌

جلد 11 - صفحه 282

‌که‌ مراد علم‌ بدقائق‌ امور ‌باشد‌ و بعبارت‌ فارسي‌ ريزه‌كاري‌ كانّه‌ يوسف‌ ميخواهد اظهار كمال‌ رضايت‌ ‌را‌ كند ‌که‌ تمام‌ ‌اينکه‌ پيش‌ آمدها لطف‌ و احسان‌ و مقدمه‌ ‌بود‌ ‌براي‌ رسيدن‌ باين‌ عزت‌ و سلطنت‌ و مقام‌.

إِنَّه‌ُ هُوَ العَلِيم‌ُ علمش‌ بهر چيزي‌ احاطه‌ دارد الحكيم‌ مصالح‌ و مفاسد ‌هر‌ چيزي‌ ‌را‌ ميداند، سپس‌ ‌در‌ مقام‌ شكرگزاري‌ برآمد و اظهار امتنان‌.

برگزیده تفسیر نمونه


]

(آیه 100)- هنگامی که وارد بارگاه یوسف شدند، «او پدر و مادرش را بر تخت نشاند» (وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ).

عظمت این نعمت الهی و عمق این موهبت و لطف پروردگار، آنچنان برادران و پدر و مادر را تحت تأثیر قرار داد که «همگی در برابر او به سجده افتادند» (وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً).

البته سجده به معنی پرستش و عبادت، مخصوص خداست لذا در بعضی از احادیث می‌خوانیم که: «سجود آنها به عنوان اطاعت و عبادت پروردگار و تحیت و احترام به یوسف بوده است».

در این هنگام یوسف، رو به سوی پدر کرد «و عرض کرد: پدر جان! این همان تأویل خوابی است که از قبل (در آن هنگام که کودک خردسالی بیش نبودم) دیدم» (وَ قالَ یا أَبَتِ هذا تَأْوِیلُ رُءْیایَ مِنْ قَبْلُ).

مگر نه این است که در خواب دیده بودم خورشید و ماه، و یازده ستاره در برابر من سجده کردند.

ببین همان گونه که تو پیش بینی می‌کردی «خداوند این خواب را به واقعیت مبدل ساخت» (قَدْ جَعَلَها رَبِّی حَقًّا).

«و (پروردگار) به من لطف و نیکی کرد، آن زمانی که مرا از زندان خارج ساخت» (وَ قَدْ أَحْسَنَ بِی إِذْ أَخْرَجَنِی مِنَ السِّجْنِ).

جالب این که در باره مشکلات زندگی خود فقط سخن از زندان مصر می‌گوید اما به خاطر برادران، سخنی از چاه کنعان نگفت! سپس اضافه کرد: خداوند چقدر به من لطف کرد که «شما را از آن بیابان کنعان به اینجا آورد بعد از آن که شیطان در میان من و برادرانم فساد انگیزی نمود» (وَ جاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّیْطانُ بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی).

سر انجام می‌گوید: همه این مواهب از ناحیه خداست، «چرا که پروردگارم

ج2، ص453

کانون لطف است و هر چیز را بخواهد لطف می‌کند» (إِنَّ رَبِّی لَطِیفٌ لِما یَشاءُ).

کارهای بندگانش را تدبیر و مشکلاتشان را سهل و آسان می‌سازد.

او می‌داند چه کسانی نیازمندند، و نیز چه کسانی شایسته‌اند، «چرا که او علیم و حکیم است» (إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ).

سایرتفاسیر این آیه را می توانید در سایت قرآن مشاهده کنید:

تفسیر های فارسی

ترجمه تفسیر المیزان

تفسیر خسروی

تفسیر عاملی

تفسیر جامع

تفسیر های عربی

تفسیر المیزان

تفسیر مجمع البیان

تفسیر نور الثقلین

تفسیر الصافی

تفسیر الکاشف

پانویس

  1. تفسیر احسن الحدیث، سید علی اکبر قرشی

منابع