محمدصالح حائری مازندرانی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانشنامه‌ی اسلامی
پرش به ناوبری پرش به جستجو
جز
سطر ۱: سطر ۱:
{{الگو:عدم احراز اعتبار منبع}}
+
{{الگو:عدم احراز اعتبار منبع|ماخذ=سایت}}
 
حضرت آيت الله العظمي شيخ محمد صالح علامه حائري مازندراني
 
حضرت آيت الله العظمي شيخ محمد صالح علامه حائري مازندراني
  

نسخهٔ ‏۹ اکتبر ۲۰۱۲، ساعت ۰۸:۳۸

منبع توضیح برای مشارکت کنندگان
احتمالا یک منبع الکترونیکی

اعتبار منبع محرز نشده است!

منبع این نوشتار با توجه به مشخصات ذکر شده برای آن یک منبع صرفا الکترونیکی در یک سایت است که نهاد یا موسسه تولید کننده آن نامشخص است یا در فهرست مراکز معتبر تولید کننده محتوای دیجتال اسلامی قرار ندارد.

برای جلوگیری از حذف صفحه در صفحه بحث این مقاله اثبات کنید که یک مرکز معتبر تولید کننده این محتواست یا آن را با نوشته خودتان یا منبعی مطمئن تر جایگزین کنید.

حضرت آيت الله العظمي شيخ محمد صالح علامه حائري مازندراني

يكي از ستارگان درخشان آسمان علم وفقاهت از بابل ، علامه كبير نابغه دوران ، فقيه فرهيخته ، مجتهد محقق و متبحر ، حكيم متكلم ، محدث خبير ، مفسر بصير و. اديب توانا حضرت آيت الله العظمي حاج شيخ محمد صالح علامه حائري (ره) مي باشند . جد بزرگوارش فقيه فرزانه آيت الله شيخ محمدحسن قاسمي بار فروشي (ره) و پدر ارجمندش نيز مجتهد برجسته حضرت آيت الله آقا شيخ فضل الله علامه حائري(ره) بوده اند .

همانگونه كه گذشت خاندان بزرگ علامه ريشه در تاريخ چهارصد ساله دارند كه ابتدا در منطقه بندپي بابل سكونت داشتند و بعد ها به بابل مهاجرت كردند ، سابقه رجال و بزرگان شيعه از اين خانواده به دوران صفويه مي رسد و جد اعلاي شيخ محمد صالح علامه يعني مرحوم آيت اله آقا شيخ معين الدين قاسمي علامه مازندراني (ره) از مجتهدين طراز اول عصر خود و از شاگردان علامه مجلسي (ره) بوده است .

شيخ محمد صالح در 28 رجب سال 1298. ق. در شهر مقدس كربلا ديده به جهان گشود و در بيت علم و تقوا پرورش يافت . مادر مكرمه اش كه خود از بيت علم و صبيّه مرحوم ملامحمد يوسف استرآبادي صاحب «صيغ العقود » بوده اند ، او را در دامان پر مهر و عاطفه خويش ، بسيار عالي تربيت كرده و در آشنايي وي با دين و مكتب و قرآن كريم نقش بسزايي ايفا كرد .

محمد صالح بعد از پشت سر نهادن دوران طفوليت ادبيات عرب را از محضر برادران فاضل و اديب ، مولي علي معروف به «سيبويه » و مولي عباس معروف به «اخفش» فرا گرفت.وي كه از نوابغ ادب و هنر مي باشد از دوران كودكي طبع شعري حساسي داشته است . بطوريكه در همان ايام تحصيل ادبيات ، الفيه ابن مالك را تخميس نموده اند و به محضر اساتيد فن عرضه داشتند.

پس از تكميل ادبيات سطوح عاليه چون شرح لمعه رسائل و مكاسب رياض ، اسفار ، منظومه سبزواري و شرح مطالع را نيز به كمك پدر ارجمند و برادر فاضلش آيت الله شيخ علي علامه حائري (ره) و ديگر اساتيد بزرگ كربلا فرا گرفتند و قبل از عزيمت به نجف اشرف در مدرسه آيت الله طوسي كربلا « رساله غساله » ا نيز تأليف فرمودند . ضمن آنكه در همان ايام ، به تدريس كتابهايي كه خوانده بودند نيز پرداختند .

مرحوم آخوند خراساني در سفر زيارتي كه ماه رجب سال 1312 قمري به كربلاي معلي داشتند روزها در صحن مطهر سيدالشهدا (ع) درس غساله مي دادند . در اين ايام مرحوم شيخ محمد صالح نيز به محضر آخوند خراساني مشرف شده و رساله خود را در غساله كلي طبيعي و تجري تقديم حضور ايشان كردند .

آخوند خراساني صاحب كفايه پس از مشاهده اين رساله ها و پي بردن به نبوغ و استعداد بي نظير اين نوجوان وي رابا خود به نجف اشرف بردند و از آن پس او از شاگردان بزرگ و ممتاز حوزة درس مرحوم صاحب كفايه (ره) گرديد . اين در حالي بود كه هنوز بيش از 15 سال از سن مباركشان نگذشته بود و بگفته يكي ازدانشمندان محقق ،‌علامه در محضر مرحوم آخوند (ره) ، همچون ارسطويي در محضر درس افلاطون بود .

برادرارشد ايشان مرحوم آيت الله شيخ علي علامه 12سال از وي بزرگتر بودند پدرش او را وادار كرده بودند تا به درس فقيه برجسته آيت الله حاج ميرزا حسين حاج ميرزاخليل تهراني كه مجتهدي متبحر و شاگرد مستقيم مرحوم صاحب جواهر(ره) بود ، حاضر شود تا به يك واسطه از صاحب جواهر كسب فيض كرده باشد .چون حاج ميرزا حسين (ره) كهنسال تنها شاگرد بجامانده از صاحب جواهر (ره) بود .

شيخ علي علامه نيز چون علامه نيز چون استعداد برادر كوچكتر يعني شيخ محمد صالح را در

فرا گيري فقه و اصول دريافته بود با تدريس منظم فقه و اصول او را آماده ميگرد كه قبل از در گشت حاج ميرزا حسين او نيز بتواند در سلك شاگردان مستقيمش دريافته بود . اين در حالي بود كه معظم له با وجود اجازه اجتهاد از اساتيد مزبور غرور نمي ورزيد و بطور منظم در درسها حاضر مي گشت .

آن بزرگوار بخاطر علاقه فراوان به علوم عقلي ، رشته حكمت و علوم ومعقول را نيز از محضر مرحوم ملا اسماعيل بروجردي فرا گرفت تا آنكه خود حكيمي صاحب نظر گشته و چنانچه در تأليف خواهد آمد آثار ذيقيمتي را در علوم عقلي از خود به يادگار نهاد . تلاش علمي و ذوق سرشار شيخ محمد صالح توجه همه صاحب نظران را بخود جلب كرده بود . چراكه وي در همان دوران نوجواني و قبل و بعد از حضور در حوزه علمي هزار ساله نجف ، كتابها و رسائل زيادي را چون رساله اي در قاعده يد ، رسالهاي درتجري ، رساله اي در شبهة محصوره ، رساله اي در زكوه ، رساله اي در احكام كفار ، رساله اي در طهارت و چند كتاب ديگر تأليف كرده و به جامعه علمي نجف تقديم نمودند . ضمن آنكه با تحقيق و تحليل و احاطه به تمام افكار مرحوم آخوند خراساني تمام درسها حتي مذاكرات بعد از درس با استاد را ثبت و تقرير فرمودند و مرحوم صاحب كفايه (ره)كتاب وقف خود را با مراجعه به دو كتاب در وقف يكي مفصّل و ديگري مختصر كه آقاي شيخ محمد صالح در مدرسه آن مرحوم نوشته بودند ، تأليف كردند .

چنانچه گويند : در ايام تعطيلي كه وي باتفاق مرحوم آقا ضياءالدين عراقي در جزيره اي كه بنام حسين مظلوم (ع) در كوفه است ، رفته بودند كتاب وقف مختصر را به مرحوم آخوند خراساني (ره) نشان دادند و مرحوم خراساني هم گفته بودند : « ديگر من چه بنويسم » ؟!

معروف است كه آن جناب در 16سالگي به مقام رفيع اجتهاد نائل آمد و آوازه اش درهمه مجامع علمي پيچيد .

اگر چه گويند : به تأييد برادرش آيت الله شيخ علي علامه آن بزرگوار در 12 سالگي مجتهد مسلم بوده است . ولي جناب آقاي فضائلي در ضمن مقاله اي در مجله وحيد (فروردين ، 1352صص 86-81 ) تأييد اجتهاد وي از سوي برادر را در همان سن 16 سالگي مي داند .

مهاجرت به بابل

به هر حال آن بزرگوار پس از 12سال اقامت در نجف اشرف و كسب اجازات روايتي ، بعلت ابتلاء به درد شديد چشم ، كرسي تحقيق و تدريس نجف را رها كرده و در سال 1324 قمري عازم ايران گرديد . پس از ورود به تهران ، مدتي به خود پرداختند ، آنگاه راهي وطن اجدادي خود يعني شهرستان بابل گرديدند . وي كه دراين زمان مجتهدي جوان و حدوداً بيست وهفت سالگي ولي معروف و مشهور بودند مورد استقبال گرم مردم فرهنگ دوست و عالم پرور بابل قرارگرفتند و در محله مراد بيك ساكن گشتند .

معظم له پس از اقامت در بابل به امر اقامة جماعت و ترويج احكام شريعت و تهذيب نفوس مستعده مي پرداختند و به تصريح مرحوم شيخ آقا بزرگ تهراني در نقبا البشر ، به بهترين وجهي كه ممكن بود به اقامه شعائر ديني و خدمات مذهبي مشغول گرديدند و مردم شريف منطقه هم به شايستگي از وجود آن بزرگوار و برنامه هايشان استقبال كرده و بهره هاي فراوان بردند . تا آنكه بعد از مدتي كوتاه نه تنها عهده دار مسائل اساسي و رفع مشكلات اجتماعي مردم گرديدند ، بلكه مردم زيادي در مازندران به ايشان رجوع كرده و در امور ديني مقلد ايشان گشتند و مرجعيت وي مورد قبول جمع زيادي از مؤمنين منطقه واقع شد .

معظم له در بابل ضمن آقامه شعائر ديني با تكيه بركرسي تدريس از جمله در مدرسه صدر به تربيت و پرورش شاگردان زيادي همت گماشت و فضلاي زيادي را از چشمه جوشان علم ومعرفت خود سيراب ساخت كه اكثر علماي بابل در آن سالها از محضر ايشان تلمذ نموده و جزء شاگردان ايشان مي باشند . در اينجا مناسب است اظهارنظر برخي از بزرگان و تراجم نگاران را پيرامون شخصيت ارزنده و مقامات علمي و معنوي آن بزرگوار ياد آور شويم . صاحب احسن الوديعه در ترجمة وي مي فرمايد :

« علامه شيخ محمد صالح كه در مازندران به سر مي برد و اكنون يگانه مرجع تقليد مهم آن سامان است ، تأليفات خوبي دارد كه بر فراواني فضل و وسعت دايره اطلاعات و كثرت عمش دلالت مي كند .»

همچنين صاحب « معجم رجال الفكر و الادب في النجف » در باره اش گويد : « شيخ محمد صالح بن ميرزا فضل الله حائريازفقها و علماي بزرگ عالم اسلام و از اساتيد مسلم در فقه و اصول و از مؤلفين و پژوهشگران و محققين بزرگوار مي باشد ..»

حضرت آيت الله سيد عزيز الله امامت كاشاني نيز در « تذكره الشعراء» آورده است :

« شيخ الفقها و المجتهدين آيت الله العظمي في العالمين آقاي شيخ محمد صالح حائري مازندراني معروف به علامه سمنني ازمفاخر و مشاهير فقها و مراجع عصر حاضر و از مشايخ اجازه مؤلف كتاب و مرحوم آيت الله والد و جع بسياري از علماي اعلام معاصر مي باشند ..»

چنانكه علامه محمد تقي جعفري در تقريظي كه به فرموده خود بعنوان « بيان اهميت كتاب » درحدود چهل سالپيش بر كتاب« حكمت بو علي سينا » از معظم له نوشتند ، ضمن تجليل از مقام علمي و عظمت تتبعات و تحقيقات فلسفي وي ، اين كتاب را بنام « دائره المعارف فلسفه اسلامي » خوانده و در قسمتي از آن مي نويسد :

« اگر اين نكتهدرست مورد توجه آقايان مطالعه كنندگان واقع گردد اهميت و عظمت خدمت حضرت مستطاب آقاي علامه را ادراك خواهند فرمود . زيرا شخصيتي كه معظم له از ابن سينا خواه جنبه ديني و روحي و خواه از نظر علمي ووفلسفي مورد تتبع و تحقيق قرار داده اند ، از عهده هيئتي از دانشمندان و فلاسفه و مورخين محقق ساخته نيست زيرا اسلوب تشريح و تحليل و قضاوت معظم له داراي تمامي شرايط علمي و فلسفي و تحقيق و تتبع كه تخصص در هر يك تحمل زحمات يك عمر طولاني را لازم دارد انجام داده اند ..»

علامه جعفري در جايديگر از اين تقريظ طولاني ضمن اشاره به مسائل توسط علامه حائري مي گويد : « تحقيق و تتبع حضرت آقاي علامه را در اين مبحث مي توان از شاهكارهايعلمي در قرن اخير رار دارد » . معظم له در پايان اين تريظ مي نويسد : « مباحثي كه دراطراف اثبات صانع خواه از حيث تتبع آراؤ و نظريات و خواه از حيث اثبات و نفي و تحقيق مهمترين مباحث پر ايده بود و با توجه كامل ابتكار نبوغ آميز حضرت آقاي علامه نمي توان با اين چند سطر توضيح داد و با تطبيق مضمون اين بيت ، كلامم راختم مي كنم :

ليس علي الله بمستنكر ان يجمع العالم في واحد

(برخداوند بعيد نيست كه جهاني را دريكنفر جمع كند . )

خداوند متعال وجود اين نابغه عظيم الشأن را بر عالم تشيع دائمي بدارد »

تشرف به محضر امام زمان (عج)

يكي از وقايع كه بر عظمت مقام و منزلت معنوي علامه شيخ محمد صالح حائري (ره) دلالت مي كند ، تشرف ان بزرگوار به محضر مقدس امام زمان (ارواحنا فداه) در بابل مي باشد كه معظم له اصل ماجرا را بتقاضاي صاحب « عقبري الحسان»مرقوم فرمودند و ما آن را عيناً در اينجا مي آوريم :

« در سال 1325 در بارفروش مازندران در محله مرادبيك نزديك به طلوع فجر كه رو به قبله به هيئت مختصر خوابيدهبودم ، از خواب بيدار مي شوم بنحويكه چشم من مي بيند وگوش من مي شنود و ادراكات قلبي و مشاعرم همه بيدار است ولي بدنم خواب است كه قابل هيچگونه حركت نيست و قادر به تكلم نيستم و زانو هايم بر عادتي كه از پدرم به ارث بردم جمع كرده است . در اين حال يعني در ابتداي بيدار شدن چشم وگوش و دل ، مي بينم قوسي از نور ضعيف مانندچراغي كه فتيله اش را پايين كشيده باشند بر تمام بدنم از سر تا پنجه پا بوسعت دو وجب يا بيشتر چترزده و مانند تور سفيد نازك زرنگاري است كه نقطه هاي كوچك زرين نور در زمينه هاي سفيد رنگ مشبك لطيف آن نور بفاصله متساوي نقش بسته گويي آن نقطه ها مانند چشم حساس به من نگاه مي كند و با من كار دارد و منتظراست و من بالحسّ والعيان به آن نگاه مي كنم و وحشتي از آن ندارم بلكه با حالت انس و سكون خاطر آن را مشاهده مي كنم و متفكرم كه اين چيست و ازكجاست و چه مي خواهد بكند و بكجا مي خواهد بود و ميل مفرطي دارم كه آنرا بگيرم و دست بر آن بكشم و هر چه مي خواهم حركت كنم و دست در آن ببرم ، اصلاً ممكن نيست باينحالت تا چند لحظه بودم و چشمم به او بود .

نا گاه از ديوار قبلة حياط خانه كه روبروي ايواني بود كه من در آن خوابيده بودم كه آن ديوار خانه سيد موسي نامي بود از اهالي قرية گنج افروز و در آن وقت مرحوم شده و دو طفل صغير سيد صادق و سيد طاهر نام از او در آن خانه بود ، ناگهان ديدم حضرت بقيه الله اروحنا فداه نمودار شد و بدون آن كه شك كنم در تطبيق ، مثل آنكه او را مي شناختم و مي شناسم كَمَعْرِفَتي بِنَفْسي و مي بينم عمامة سياه ژوليده بوضع ايراني بر سردارد و قباي سفيد تابستاني در بر و يقه قبا باز وسينه مبارك نمدار وهيچ مويي در سينه اش نديدم و عباي نازك سياهي بر دوش از جنس شالهاي عبايي و بسيار او را شبيه ديدم به سيدي هندي سيد صاحب نام كه سالها در كربلا با من رفيق و مأنوس بود و ظاهر الصلاح و مليح الحركات بود و نامش حسين بود و فعلاً اين سطور را حسب الامر حجه الاسلام آقاي شيخ علي اكبر نهاوندي دام ظله مي نگارم ، از حيات و ممات و محل اقامت او بي خبرم و حضرت بقيه الله (عج) هم مانند اين سيد هنديف سبزه فام مايل بصفرت بود و با اين شباهت اصلاً تأملي در تطبيق نداشتم يعني چنين نشد كه در ابتداي پيدا شدن آنجناب لحظه اي بگذرد تا بشناسم بلكه بمجرد پديدار شدن آن جناب از آن ديوار شناختم كه حضرت (ع) است و هيچ متوجه نبودم كه حضرت چرا از درب خانه كه بسمت مغرب فاصله زيادي بود وارد نشد و از ديوار قبله بي آنكه بشكافد چگونه آمد و مي بينم آن حضرت به آهستگي سوي بنده تشريف مي آورد تا آنكه نزديك بدنم از طرف پا كه سوي قبله جمع كرده بود ايستاد و دست راست خود را به سر و سينه ام دراز فرمود و به زبان فارسي فرمود : «بيعت كن » . من با كمال شوق بتغلاي عجيبي روحاً افتادم تا برخيزم و بيعت كنم و بدنم به همان حالت اوليه بود و چنان به تغلايروحي غير قابل توصيفي افتادم كه سر بلند كنم تا دست دراز كنم و در روح و ادراكات خود كمال شوق و طاعت و تمكين مي يافتم و در عين حال قوس نور بر بدنم چتر زده و به همان حالت اوليه بي كم وزياد و بدون حركت بود .

بالاخره از شدت تغلا بدنم به حركت در آمد بيدار شد و در همين لحظه دستم دراز شد و بدست مبارك آن حضرت (ع) كه تا آن لحظه دراز كرده داشته بودند ، رسيد بطوريكه هنوز لذت تماس و ملامست دستم را بادست آن جناب روحي فداه در خود مي يابم و در همين لحظه كه دستم بدست حضرت (ع) رسيد ، قوس نورمذكور بر بدنم فوراً منطيق شد و فرو رفت به اين معني كه دراز شدن دستم بسوي ان جناب و انجام بيعت و فرو رفتن قوس نور در تنم و بيدار شدن تمام و نشستنم در بستر با دست دراز شده همگي در آنِ واحد صورت وقوع گرفت . در اينحال ديدم كسي نيست و آن جناب از نظرم ناپديد شده و من به هيئت جلوس با دست دراز شده هستم ، فوراً متوجه شدم كه قوس نور روح خودم بود كه مقداري از آن در حال منام صعود نمود و عودت نمود و چون هنوز بدنم مسترخي بوده م ستعد براي قبول حلول روح يا انطباق روح نشده بر بدن ، به شكل قوس كه شكل طبيعي و افضل الاشكال است احاطه كرده تا در اثر تغلاي روحي براي بيعت با يَدُ اللهِ الْعُلْيا مستعد قبول بقيه روح گشت ومقام گنجايش بيان لوازم علمي اين مكاشفه را نسبت به روح و نسبت به شخص حضرت ارواحنا فداه ندارد والحمد الله علي ...» مرحوم شيخ محمد صالح پس از نقل اين مكاشفه ، زبان حال خود را با حضرت ولي عصر (عج) در قالب چند بيت عربي بيان مي دارند .

مبارزه و تبعيد

دوران حضور آن مجتهد مبارز در بابل مصادف با دوران تسلط بيگانگان از جمله استعمار پير انگليس بر سرنوشت ملت ايران و رواج بي ديني و فساد بوده است . و از طرفي پاي رضاخان نيز به عرصه سياست و حاكميت كشيده شد و نغمه هاي شوم و زمزمه هاي خطر ناك مبارزه با احكام و قوانين قرآن و شريعت مقدس اسلام بطور علني از اين طرف و آن طرف شنيده مي شد . در اين ميان علما و انديشمندان اسلام به پاسداري از ارزش هاي ديني و مبارزه با طاغوت پرداختند و هر يك بنوبه خود سهمي را در اين مبارزه و روشن گري افكار مردم بعهده گرفتند .

مرحوم شيخ محمد صالح علامه نيز با مشاهده اوضاع و احوال ساكت ننشسته و شجاعانه پا به ميدان مبارزه نهاد و با سخنراني هاي جانانه و آتشين به مبارزه با طاغوت و ياوه سرايي هاي رضاخان پرداخت ، تا آنكه در يكي از آن خطابه ها جملاتي را به اين مضمون (طبق نقل يكي از روحانيون بابل براي نگارنده) بيان داشت : « هر كس با قرآن مخالفت كند ، كافر است اگر چه رضاخان باشد » . بعد از اين سخنان قاطع در مسجد جامع بابل معظم له دستگير و به تهران انتقال يافت و مدت 9 ماه در سياهچالهاي رضاخاني محبوس گرديد . و چنانچه مرحوم آيت الله حسيني متوفي 1376 براي نگارنده يان داشتند حكم اعدام شيخ محمد صالح علامه را صادر كرده بودند و قرار بود اعدامش كنند ولي با اعتراض شديد مراجع و علما وقت مواجه شدند و به ناچار او را به سمنان تبعيد كردند . با تبعيد به سمنان فصل جديدي از زندگي آن عالم فرزانه شروع گرديد مردم شريف سمنان استقبال شاياني از برنامه هاي وي نمودند و شيفتگان مكتب اهلبيت (ع) پروانه وار گرد شمع وجودش حلقه زدند و از اقيانوس عظيم و مواج آن حكيم فرزانه و مجتهد كبير سيراب گشتند .

از يك طرف به اقامه جماعت و ترويج شريعت و بيان معارف توحيدي پرداخت و از طرف ديگر با تشكيل محفل علمي شاگردان زيادي را زير بال و پر گرفت و در پرتو همت بلند و تلاش خستگي ناپذير به پرورش آنان مشغول گشت . ضمن آنكه قلم را بر زمين ننهاد و به تأليف دهها كتاب علمي و سودمند اقدام نمود و دانشوران و ساير مؤمنين از ساير نقاط ، خدمتش شرفياب و از محضر نوراني و انفاس قدسي او بهره مند مي گشتند . البته توده مردم كه قادر به درك موقعيت هاي علمي نبودند از سيماي نوراني و متين و موقّرش حس احترام و صميميت مي كردند و از تماشاي چهره جذاب او حظّ وافري مي بردند .

نكته قابل توجه در همين امر نهفته است كه بازديدكنندگان و ملاقات كنندگان با معظم له از گروه يا قشر خاصي نبوده اند و همة اقشار را شامل مي شده است . چرا كه از امتيازات مهم آن راد مرد ميدان علم و عمل نيز جامعيت ايشان در علوم و فنون بلكه در ميادين مختلف است .

از يك طرف فقيهي سترگ و مجتهدي جامع الشرايط و از طرف ديگر حكيم و فيلسوفي ورزيده و از جانب ديگر اديبي توانمند و شاعري برجسته و بلحاظ ديگر سخنوري توانا و زبر دست و از طرفي عارفي شيدايي و دلسوخته و واصل و بالاخره مبارزي دلير بر عليه دستگاه ظلم و ستم بو ده اند . در رابطه با جامعيت آن بزرگمرد بابل بلكه فخر عالم اسلام مخصوصاً در قدرت ادبي، رشته كلام را به استاد عمادزاده مي سپاريم و نوشتار ايشان را تقديم شما مي نماييم وي در شرح حال ايشان مي نويسند :

« در سمنان مدرس و مكتبه ايشان ،منزل و محفل اهل علم و ادب كه دانشمندان از اطراف بملاقات ايشان

مشتابند و بدون ترديد آقاي علامه از بزرگترين علماي جامع و متبحر معاصر و از مشايخ اجازات روايتي مي

باشند، تنها كسي كه از گذشتگان علماي نجف ، سلسله روايت را به يك واسطه به صاحب جواهر (ره) مي رساتد آقاي علامه مي باشند . آقاي علامه در قدرت ادبي به عربي و فارسي شاخص و در نظر اساتيد فن در ايران و عراق به استادي تعظيم و تكريم مي شوند . هر يك از علماي بزرگ جامع علم و حكمت و ادب در يك قسمت مهارت و تخصص و استادي داشتند ولي ايشان در تمام فنون بديعه به شهادت آثار مطبوعه ، استاد و مجتهد و داراي فكر مبتكر و رأي صائب ممتاز مي باشند و اين سخن مبالغه نيست بلكه شاهد صادق تأليفات ايشان چون حكمت بو علي مي باشد . شهرت علمي و جامعيت و حذاقت شمّ فقهي علامه در همان عصر در حوزه نجف و كربلا طنين انداز بوده به طوري كه مرحوم آيت الله العظمي ميرزا محمد تقي شيرازي (ره) در زمان خود ضمن دستخطي كه به ايران فرستادند ، احتياطات خود را به ايشان ارجاع فرمودند و اين نامه در رسالة لوح محفوظ ايشان گراوار شده است ... در ادب نفسي، داراي سجاياي فاضله و ملكات نفساني و اخلاق بسيار متواضع و مراقب وهوشيار و مهمانواز وگرم ، مأنوس و مألوف كه براستي هر كس با معظم له برخورد داشت فريفته ملكات و اخلاق فاضله ايشان شده است . »

ايشان در شعر عربي به مراتب از فارسي مقتدرتر بودند كه اه ادب ايشان را « متبني عصر » خوانده اند . در عربي اقسام و انواع شعر سروده اند ، حتي اهل حجاز قصايد ايشان را « عصمي» يعني مصون از خطا و لغزش مي دانند و دست به دست مي دهند ، با اشعاري كه در مقدمه كتاب حكمت بو علي الهيات جلد سوم چاپ شده و به جنگ مولوي وبوعلي رفته اند و قصايدي كه در مدح حضرت زينب (س) وام كلثو م(س) و حضرت معصومه (س) سروده اند ، بهترين شاهد مقام ادبي و قدرت نظم ايشان است.

استاد محمد رضا حكيمي نيز در ايباره مي نويسد : «علامه سمناني (1297-1391هـ.ق.) از عالمان بزرگ و جامع شيعه بود در اين روزگار عمري دراز كرد و تأليفات بسيارزياد بر جاي گذاشت از جمله « حكمت بوعلي سينا » در چندين مجلّد . وي در فلسفه معتقد به نظرية «اصالت ماهيت » بود و از اركان فلسفه مشايي بود در اين عصر .

علامه در علوم اسلامي تبحري بسزا داشت . من خود در يكي از سفرهاي اخير او به مشهد (حدود سالهاي 37-38 شمسي ) از وي شنيدم كه مي گفت ، صاحب كفايه الاصول در تنظيم جلد دوم ، از يادداشهاي من كه علامه در سر درس مرحوم آخوند مي نوشته است استفاده كرده است . علامه در ادبيات عربي نيز از اساتيد مسلم بودو اطلاعاتي بسيار وسيع داشت و تأليفات و آثاري .

ازجمله قصيده بديعيه و شرحي برآن ، حاشيه اي بر «انوار الربيع» و ديواني به عربي . او به فارسي نيز شعر مي گفت ولي در نظم عربي ، قدرتي شگفتي زاي داشت و يكي از نمونه هاي كم مانند ايرانياني بود كه شعر عربي را در حد بالا مي سرايند .

آواره علمي آن بزرگوار نه تنها در حوزه هاي علمي شيعه بلكه در جامعه علمي اهل سنت نيز پيچيده بود و در جامع الازهر مصر به نظرات ايشان اهميت زيادي مي دادند و همانگونه كه در نوشتار استاد عماد زاده و استاد حكيمي آمده است ، معظم له در قدرت ادبي به عربي و فارسي نيز بي نظير بودند و ادباي ايران و عراق او را به استادي تعظيم و به نبوغ مي ستودند و در فن سرودن قصيده هاي عربي و قصايد و غزليات فارسي، او را سعدي دوران خواندند . وجود قدرت ادبي ، براييك عالم و مجتهد مايه مباهات و باعث توانمندي وي در مقام فتوي است ، چنانكه شيخ حرّ عاملي در « امل الامل » مي فرمايد : « عالمي كه ذوق ادبي دارد بهتر اخبار آل محمد (ص) و كتاب و سنت را مي فهمد و غالباً رأي و فتواي او اصابت با واقعو حقيقت دارد . »

معظم له در انشاء مدايح و مراثي اهلبيت (ع) نيز از قدرت بالايي برخوردار بودند . دو ديوان شعر يكي به عربي و ديگري به فارسي به يادگار گذاشتند . همانگونه كه گذشت در كودكي ، الف ب ت ابن مالك را كه كتابي وزين در ادبيات عرب است ، تخميس نمودند و همچنين كتاب گرانسنگ «كفايه الاصول » مرحوم آخوند خراساني (ره) را به شعر در آورده است كه بنام «سبيكه الذهب» در سال 1334 قمري بچاپ رسيد .

وي قصيده اي بلند بنام معصوميه در مدح حضرت فاطمه معصومه (س) و ابا گراميش به عربي سروده كه 101 بيت است و تاكنون مثل آن در عرب و عجم گفته نشده با ترجمه فارسي اش كه آن نيز 101 بيت است .

بخاطر همين مقام ادبي ، شعرا نيز در بابل و سمنان به محضر او شرفياب مي گرديدند . ونسبت به مقام علمي و ادبي وي تجليل مي كردند . نيما يوشيج شاعر نامدار معاصر پس از ديدارهايي با ايشان ابياتي را در وصفش سروده است .

استاد محمد رضا حكيمي در اين رابطه مي نويسد :

« اين علامه سمناني حائري همان عالمي است كه مرحوم نيما يوشيج حضور او را درك كرده است . يكي از نزديكان علامه در اين باره چنين نوشته است :

«نيما يوشيج شاعر نوپرداز و نوآفرين ايران در سال تحصيلي 1307-1308 در بابل مي زيست .مرحوم نيما يوشيج دراوايل ورود به بابل به محضر مرحوم آيت الله العظمي آقا شيخ محمد صالح علامه حائري كه در آن زمان در بابل مي زيستند راه يافت . آن شاعر سنت شكن و نوپرداز چنان شيفته و مجذوب آن عالم ديني گرديد كه تقريباً همه روز بجز روزهاي تعطيل حدود 8 صبح به منزل مرحوم آقاي علامه مي آمد و در كتابخانه آن عالم رباني مي نشست و به تدريس او كه هر روز دو نوبت يا سه نوبت در فقه و اصول و حكمت انجام مي شد گوش فرا مي داد . در فاصله درسها كه در آن ميان طلاب ديگري به جاي طلاب قبلي حضور مي يافتند ، به خواندن شعر خود يا شنيدن اشعار مرحوم علانه و حتي شعرهاي عربي او صرف وقت مي نمود . نيما كه چون آهوي رميده از همه كس گريزان بود ، انس عجيبي با آن مرد روحاني حاصل كرده بود . مرحوم علامه نيز به وي دلبستگي فراوان يافت .

روزي از عمويم مرحوم علامه سؤال كردم اين طرز شعر نيما را كه به شعر شعرا شبيه نيست مي پسنديد ؟ فرمود : وقتي كه آقاي نيما شعر خود را مي خواند ، در من اثر مي گذارد او مطابق قواعد شعري اشعار نيكو مي سرايد اما نمي دانم چرا اين روش را اختيار كرده است . رسيدم چرا به او تذكر نمي دهيد ؟ گفت : از نازك طبعي او بيم دارم دلشكسته گردد. كسي چه مي داند شايد راهي تازه باز كند و در كار خود موفق گردد. سال بعد نيما در لنگرود اقامت گزيد . او پس از چندي شعري براي مرحوم علامه فرستاد . نيما بخاطر علامه اين شعر را در سبك و اسلوب كهن سروده بود كه ازاين قرار است .

منم كه طالح و درمانده ام در اين فكرت تويي كه صالحي اي حائري زمن مگريز

تو نيك مي كني از حال جزء استقراء هم آن چنانكه ز كلي قياس بر همه چيز

ابو نواس و غزالي و طوسي ين سه تويي كه كس نخوانده و نشناسدت به حق و تميز

همچنين حضرت ايت الله حاج سيد عزيز الله امامت كاشاني ، مؤلف كتاب وزين « تذكره الشعرا » كه خود به ديدارش موفق شده و به اخذ اجازه از معظم له نيز متخر گشت در تجليل ازمقام ادبي وي مي فرمايد :

« در قدرت ادبي بعربي و فارسي وحيد عصر و فريد دهر بشمارمي آمد و قاطبه بزرگان و ادباي عراق و ايران او را به استادي و تعظيم و تكريم مي نمودند و بنبوغ مي ستودند »

البته معظم له خود به ديدار حكما و علما نيز اشتياق فراواني نشان مي داد و بهمين خاطر دانشمندان متعددي بااو مجالست داشته و به مباحثات علمي مي پرداختند . از جمله اين بزرگان علامه محمد تقي جعفري حكيم معاصر مي باشند كه خاطره شيرين ايشان در ملاقات با معظم له در مجله كيهان فرهنگي (مهر 1363) آمده است . استاد ضمن خاطراتش مي فرمايد : « علامه سمناني مازندراني (ره) ساكن سمنان و مردي بسيار با فضل بود مخصوصاً ادبيات عربي اش خيلي قوي بود ...اطلاعات فلسفي اش هم خيلي زياد بود ، در اصول هم حدّ بالايي داشت . وقتي وارد خيابان شديم ديديم خود مرحوم علامه پياده و عصا بدست آمده بود( براي استقبال) ايشان آن موقع شايد هشتاد سال داشتند ....سه چهار روز آنجابوديم وانصافاً بسيار از نظر مقامات علمي و تواضعي كه داشتند ، خيلي براي ما خوش گذشت .»

« مسدس در مدح حضرت مولي الموحّدين امير المؤمنين (ع) بمناسبت ميلاد »

شد بورن از آستين امروز دست كردگار داشت بركف گوهري گيتي فروزي شاهوار

بود هفت اقليم و نُه طارم برايش استوار جبرييلش مي ستودي روي تخت زر نگار

از لبش اين حسن مطلع بود دُرّي آبدار لا فتي الا علي لا سيف الا ذو الفقار

خود جهان يكسو بُدي زان پيش چون نقش بر آب و آنچه بود از زير و بالا داشت چون آب اضطراب

راست گويم بود گيتي پيش از آن شهري خراب تا نپوشيد اين سروش ايزدي در بو تراب

با جلال و با جمال و با كمال و با وقار لا فتي الا علي لا سيف الا ذو الفقار

راز هستي در كف ايزد جز او ديگر نبود خود جز اين گوهر ميان كاف و نور اندر نبود

جلوة جان آفرين جز آن جهان پرور نبود هم جز اين يك سطر حرفي بر سر دفتر نبود

ني جز اين يك فرد درآغاز و در انجام كار لا فتي الا علي لا سيف الا ذو الفقار

از چه تاقاب دو قوسين بود خورشيد غرب تا مـــحيط عــــالم هســـتي ببايد در طـــلب

دركمان پيوست وگشت اندر علي شكل دو لب ديد خورشيد آن محيط اندر دل ماهي نشب

كز دو لب بينوشد آن شب گفتة پروردگار لا فتي الا علي لا سيف الا ذو الفقار

مخمس در مدح حضرت ولي عصر (عج)

آن مه كه درخشنده تر عرش برين است در گــنج عـــلوم ازلي درثــمين است

خورشيد زمين است حق را به يمين است

در تربيت و تـمشيت خــلق امين است صد ملك سليمان به يمينش چو نگين است

بي مثل و قرين است ني برتر ازاين است

بابش حسن عسگــري از نسل پـيمبر بر وارد و صـادر زكـرم مورد و مــصدر

در ســامره اندر از ســـائل و مـــضطر

حل كرده همه مشكل كوبنده آن در ز او پــاسخ هر نــامة ســربسته مســطّر

زان حـــقه گـــوهر يـــا پـــاسخ مـــضمر

اي نيمة شعبان به كه تعظيم نمودي تـــا مــلك مــحمد بــه احــد ميم نمودي

تكــــــريم نمودي مـــه نـــــيم نــمودي

فضايل اخلاقي

ديگر از امتيازات مرحوم علامه حائري مقام بلند معنوي وقداست نفس و پاي بندي شديد به سنتها و برخورداري از ارتباط معنوي شديد با اهلبيت عصمت و طهارت(ع) بوده است . وي به اقامه سوگواري و برپايي مجالس عزاداري براي خاندان پيامبر اكرم (ص) اهميت زيادي مي دادند و در ايام ويژه سوگواري با برقراري محفل عزا در منزل به سوگ مي نشست .

وي درسلوك عارفانه و زندگي زاهدانه ودوري از مظاهر فريبندة دنيا اسوه و الگوي اهل معرفت بوده است و در پرتو همين امور بارها مورد عنايت خاندان پيامبر عظيم الشأن اسلام (ص) قرار گرفت . يكي از مؤثقين براي نگارنده حكايت نمودند كه : در ايام عزاداري سالار شهيدان (ع) و چند روز پس از عاشورا از بابل به سمنان رفته و به محضر مرحوم علامه شيخ محمد صالح (ره) شرفياب شديم . اتفاقاً پس از ورود ما ، مجلس عزاداري در منزل آقا منعقد گرديد و مداحان اهلبيت عصمت و طهارت (ع) نيز مرثيه سرايي را آغاز كرد و مجلس را دگرگون كرد ، ناگهان در بين مداحي مرحوم اقايعلامه كه در آ» وقت نابينا بوده و از نعمت بينايي چشم سر ، محروم گشته بودند با صداي رسا فرمودند :

« آقايان مؤدب بنشينيد ، چرا كه حضرت زهرا (س) در مجلس ما حضور دارند » همچنين مؤلف محترم « تذكره الشعرا » ضمن بيان فضايل اخلاقي معظم له ، به مكاشفه اي از آن بزرگوار اشاره مي كنند كه عيناً نقل مي شود : « مرحوم علامه حائري از مراجع بزرگ بسيار با عطوفت و مهربان و اهل ذوق و خوش محاوره و اين حقير در بعضي از مسافرتها به مشهد مقدس حضرت ثامن الحجج(ع) به خدمتش مشرف شدم و از محضرشان مستفيض شدم . از جمله بيانات آن جناب كرامتي بود از حضرت علي بن موسي الرضا (ع) درباره خودشان فرمودند : وقتي گرفتار كسالت صعب العلاجي شدم ، اطيا از معالجه ام مأيوس شدند . التماس كردم براي زيارت و توسل مرا به حرم مطهر حضرت امام رضا (ع) برسانند . مكاني در بالا سرمقدس براي من اماده كرده در آنجا نشانيدند . كتاب مزار بحار الانوار را در مقابل خود گشوده مشغول خواندن زيارت شدم .

حالت مكاشفه براي من دست داد . بيدار بودم نه خواب ، ديدم حضرت علي بن موسي الرضا عليه الاف التحيّه والثناء از توي ضريح مقدس بيرون آمدند گويا دستمالي هم روي سر خود كشيده بودند ، تشريف آوردند تا بالاي سر من ايستادند ، سر مبارك را پايين آورده ، بمن فرمودند : « يا شيخ عالج تُعافِ» معالجه كن خوب مي شوي و عافيت مي يابي . فوراً دست خود را گشودم تا آن حضرت را بغل گيرم ، ديگر آن حضرت را نديدم . حالم دگرگون شد ، آثار خوشي درخود مشاهده كردم مرا بهمنزل آوردند . دستور دادم اطباييكه از معالجه ام مأيوس بودند حاضركردند چون مرا معاينه نمودند ، بالاتفاق گفتند:

« حال شما غير حال روز گذشته است ، به مختصر معالجه كه اصلاً گمان نمي رفت بطور كلي رفع كسالت شد كه آثاري از او باقي نماند » .

نويسندگي و تأليات

يكي ديگر از امتيازات آن رادمرد عالم اسلام قلم رسادر تأليف آثار بزرگ و گرانقدر علمي است . او از سنين كودكي دست به قلم برد و همان گونه كه گذشت قيل از عزيمت به نجف اشرف ، چند رساله از جمله « رساله غساله » را در كربلا نوشت و آنها را خدمت مرحوم آخوند خراساني تقديم داشت .

آنگاه در نجف اشرف نيز قلم بر زمين ننهاد و با تأليف كتابهاي ارزشمندي چون سبائكالذهب در شرح كفايه الاصول و كتابي در خمس و رضاع و طهارت و قضا و شهادات و كتابي در طلاق و زكات و منجزّات مريض و دو كتاب مختصر و مفصل در وقف و آثار ديگر علمي كه بعضاً از تفريرات درس آخوند خراساني و ساير اساتيد بود ، تعجب همگان را برانگيخت .

علامه حائري با فراغت حاصله در سمنان كتابها و آثار ديگري را نيز ازخود به يادگار گذاشت كه مجموع تأليفات معظم له را تا چهار صد كتاب و رساله نيز نوشته اند . درنتيجه معظم له از معدود علماي معاصر مي باشند كه در تأليف كتاب ، بسيارموفق بوده و ميراث گرانبهايي را ازخود به يادگار گذاشتند .

نكته قابل توجه آنكه آثار معظم له همانند ابعاد وجودي وي ، منحصر در يك موضوع نمي باشد و ابواب مختلف علوم اسلامي اعم از فقه ، اصول، كلام ، حكمت و فلسفه، رجال ، تفسير ، ادب و تاريخ شيعه را در بر مي گيرد . گفتني است آثار نظم ونثر معظم له پس از فوتشان به كتابخانه استان قدس رضوي اهدا شده و درآنجا محفوظ است .

علامه شيخ آقا بزرگ تهراني (ره) در اين باره مي فرمايند. :

« آن بزرگوار عليرغم مرجعيت و اشتغالات زياد اهميت زيادي به تأليف كتاب و آثار علمي مي دادند و الطاف و مواهب الهي و توان و استعدادش در نظم و نثر و احاطه علمي وي سبب شد تا آثار ارزشمندي را در موضوعات گوناگون پديد آورند . »

در كتابهاي مختلف از جمله نقباء البشر ، الذريعه الي تصانيف الشيعه ، علماي معاصرين خياباني، مؤلفين كتب چاپي فارسي و عربي مرحوم مشار و خاتمة ديوان بستان الادب و مقدمه حكمت بو علي سينا به كتابها و تأليفات معظم له اشاره گرديد و ما در اينجا به پاره اي از آن آثار اشاره مي كنيم.

اتحاد العاقل و المعقول ، اجتماع الامر والنهي ، احياء الرجال ، احياء المنطق الرسطاليسي ، ارائه التنقيح السنّي في البرائه عن تلقيح المني ، ارث الزوجه ، الاريكه الخضراء ، الاسكاسيه في احكام الاوراق النقديه ، اصاله اللزوم في العقود و الايقاعات ، الاعتقادات ، اكسير سعادت ، اقسام الكفار و احكامهم ، امتناع شريك الباري ، الامر بين الامرين ، الايمان بالله در شمارش ادله اثبات واجب الوجود ، الباقيات الصالحات ، البديعيه قصيده ميميه ، بستان الادب ، البقيه ، بناء المهدوم ، بوارق الالهام في شرح شوارق الالهام ، بيان ايمان (فقه فارسي) ، بيان الواقع في ردّ البابيّه ، تاريخ الدنيا والدين ، تاريخ ظهور المنطق ، تاريخ معارف اماميه ترجمه ظلامه العتره ، تاريخ معارف اماميه و معارف المذاهب الاسلاميه در 12جلد ، تتميم حاشيه المكاسب ، التجرّي ، تخلف العله عن المعول ، تخميس الفيه ابن مالك ، تخميس لاميه المعرّي ، ترجمه الادب الكبير لابن المقفع ، تفسير سوره حمد . حديد و آيه الكرسي ،

تقرير ابحاث مرحوم آخوند خراساني در طهارت ، خمس ، زكات و احكام شير دادن

تخليص كفايه الاصول ، البحر و تفويض ، الجمع بين الجمع و التفريق و ظهور الحق ، الجواب المقبول عن شبهه الاكل و المأكول ، حاشيه انوار الربيع ، حاشيه رياض المسائل (نكاح وارث ) ، حاشيه بر رسائل شيخ انصاري ، حاشيه بر كتاب طهارت شيخ انصاري ، حاشيه بر كفايه الاصول ، حاشيه برمفاتيح الشرايع ، حاشيه بر المقابس ، حاشيه بر مكاسب شيخ انصاري ، حاشيه بر ملل و نحل ، حاشيه بر نجات العباد (طهارت ) ، الحجه (حجت منطقي ) ، حجيه الظن ، حجيه قطع ، حكم الغساله ، حل نظم منظق سبزواري ، حكمت بوعلي سينا در 5 جلد ، الحوراء حاشيه بر الزوراء ، حيات طيبه در حرمت بقاء برتقليد ميت ، خاتميت محمد (ص) ، خرد در امامت ، خواص الايات ، خير المصير الي السميع البصير ، الدين القويم في ربط الحادث بالقديم ، الدر الملتتقطه في احكام مجهول المالك و اللقطه ، ديوان الادب ، ديوان شعر عربي ، ديوان شعر فارسي ، رجعت (در اثبات ان با ادله عقلي ) ، رجعت و معراج ، رد شبهه ابن كمونه ، الرد علي صدرالدين الشيرازي في اصاله الوجودو وحده الوجود .

الزند الناري في حل منطق السبزواري ، سبائك الذهب در شرح كامل كفايه الاصول ، سبيكه الذهب (برگردان كفايه الاصول به نظم ) ، السرر الموضوعه ، سيمان ايمان ( در فقه استد لالي ) ، شبهه محصوره ، شرح بديعه ، شرح دعاي سحر ، صحيح و اعم ، رساله اي در ضدّ ، طرر الادب در ، مهمات اديبه ، ظلامه العتره الطاهره الي حضره قاده الاسلام الباهره ، العقاد ، عمل صالح (فقه استدلالي) ، فضايل القرآن ، فضل مسجد ، قبله المصلين ، القصر المشيسد في تكمله معالم الرشيد ، القصيده العلما ، القضاء و الشهادات ، القواعد ، القول الفصل في ائمه القطع و الوصل ، كلمات الحجج العامره في ظلمات اللجج الغامره ، كلي طبيعي ، لباس مشكوك ، لوح محفوظ ، ليله المتهجدين ، الماء القليل و متمم الكر ، المثل الاعلي ( تحقيقي در مُثُل افلاطون ) ، المختارات من الدعوات ، مشاهير علماي اسلام ، المعرب عن وقتي الصبح و المغرب ، المشقص المصيب في العول و التعصيب ، مصرّيه العجم (قصيده اي بلند درباره حضرت زينب (س) ، معراجيه ( قصيده اي بلند درباره معراج) ، معيار الحق والباطل ، المناظرات ، منجزات المريض ، نونيه العجم ( قصيده اي طولاني در سيره پيامبر (ص) ، نهد الكواعب ، وجود انشايي ، ودائع الحكم في كشف خدائع بدائع الحكم ، وضع الحروف ، وقف مختصر ، وقف مفصل ، اليد البيضاء در وجود ذهني

آن بزرگوار كه چند دهه از عمر شريفش را در سمنان سپري كرد در خلال اين مدت مسافرتي به قم داشتند كه مورد استقبال شايان علما و مراجع عظام قرار گرفتند و بزرگان قم با ايشان ملاقات نمودند .

چندين بار هم به بابل مسافرت كردند و هر بار مورد استقبال شايان مردم شريف آن سامان قرار گرفتند و با شركت در محافل و سخنراني ، موجبات بهره مندي مردم را فراهم نمودند ضمن آنكه با علماي منطقه هم ديدار كرده و به گفتگو مي نشستند و اقوام دور و نزديك خود را نيز با صله رحم و ملاقات مورد تفقد قرار مي دادند . سرانجام پس از عمري خدمت و تلاش و زندگي پربار و پر مشقّت ، چراغ عمر اين فقيه فرزانه و افتخار عالم اسلام خاموش گرديد و وي در تاريخ 21 ديماه 1350ش. برابر با 1391 ق. ودر سن 93 سالگي دار فاني را وداع گفته و به ملكوت اعلي پيوست .

با رحلت ايشان در محل تبعيد (سمنان ) ، غوغايي در مازندران و سمنان بر پا شد و مردم مازندران دسته دسته خود را براي شركت در تشييع جنازه وي به سمنان رساندند ، علما و همچنين مردم قدر شناس سمنان نيز با تعطيلي بازار به سوگ نشستند وپس از اقامه سوگواري و تشيع جنازه اي با شكوه ، پيكر مطهر آن پيكره علم و زهد و تقوا را به مشهد مقدس انتقال دادند و در مشهد نيز باوجود ريزش برف و سرماي شديد ، جنازه اش با حضور انبوه جمعيت عزادار و علما و فضلا تا حرم مطهر تشييع و در جوار حضرت ثامن الحجج امام رضا (ع) به خاك سپرده شد . پس از ارتحال علامه حائري ، شعرا نيز هر كدام بنوبه خود با سرودن اشعاري در رثاي وي ، از مقام ايشان تجليل كردند كه در اينجا به پاره اي از آن ايات اشاره مي كنيم .

آقاي حسن فضائلي در رثاي وي چنين سروده اند :

سزد از ماتم علامه دل در آذر اندازيم بدو نتوان برابر هيچ گنجي چنين ديگر اندازيم

به هر قرني مگر علامه اي چوناو پديد آيد دگر كي دست برگنجي چنين پرگوهر اندازيم

زما تا دل كند روشن چو شمعي سوخت در كنجي كنون در هر كتابش ديده بر جانش در اندازيم

دلش آكنده بو د ازمهر روي حجت هشتم به خود مي گفت كي سر در ره آن سرور اندازيم

به سر سوداي آن بودش كه خاك پاي او باشد بود نيز آرزو ما را كه بر پايش سراندازيم

نويسنده : عبدالرحمن باقر زاده بابلي

منبع:تبیان