غزوه بنی قریظه: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانشنامه‌ی اسلامی
پرش به ناوبری پرش به جستجو
سطر ۱: سطر ۱:
−
{{بخشی از یک کتاب}}
+
{{منبع الکترونیکی معتبر|ماخذ=پایگاه}}
  
  
  
  
−
همان طور كه گفته شد احزاب پس از اين كه نزديك به يك ماه<ref> در اين كه مدت محاصره مدينه چند روز طول كشيد اختلاف است برخى پانزده روز و برخى بيست روز و برخى هم همان گونه كه در بالا ذكر شد نزديك به يك ماه ذكر كرده اند.</ref> در كنار شهر [[مدينه]] ماندند و با تمام تلاشى كه كردند نتوانستند كارى از پيش ببرند، با شتاب زدگى عجيبى شبانه به سوى [[مكه]] گريختند.
+
  غزوه در اصطلاح به جنگی گفته می­شود که پیامبر(ص) خود فرماندهی آن را به عهده داشت.
 +
  غزوه بنی­قریظه، سومین جنگ پیامبر(ص) با یهودیان مدینه به شمار می­رود، و در سال پنجم هجرت اتفاق افتاد.[1] یهودیان بنی­قریظه به همراه یهودیان بنی‌نضیر و بنی­قینقاع از هم­پیمانان پیامبر(ص) به شمار می­رفتند[2] که هر سه قبیله پیمان­شکن شدند.[3] پیش از بیان غزوه بنی­قریظه ابتدا این نکته باید مورد توجه قرار گیرد که طبق پیمان پیامبر(ص) با این یهودیان، آنان حق هیچ­گونه فعالیتی علیه پیامبر(ص) و مسلمانان را نداشتند. با این حال یهودیان بنی‌قریظه در جنگ خندق(احزاب) نقض پیمان کرده و با مشرکان مکه در جنگ علیه مسلمانان همکاری کردند.[4] این رفتار بنی­قریظه موجب شد، در طول جنگ  ضربه روحی شدیدی بر مسلمانان وارد شود. قرآن کریم در اشاره به این موضوع می­فرماید: «به خاطر بیاورید زمانی را که آنها از طرف بالا و پایین [شهر] بر شما وارد شدند [و مدینه را محاصره کردند] و زمانی را که چشم­ها از شدت وحشت خیره شده و جان‌ها به لب رسیده بود.»[5] از این­رو  بعد از پایان جنگ خندق پیامبر(ص) به دستور خداوند، سپاهیان را به فرماندهی "علی بن ابیطالب(ع)" به سمت قلعه­های یهودیان بنی­قریظه فرماندهی کرد.[6] پیامبر(ص) لوای خود را به ایشان سپرد. در ادامه بلال را امر کرد تا ندا دهد که مسلمانان نماز عصر را جز در محله بنی­قریظه بجا نیاورند،[7] بعد از مدتی قلعه­ها محاصره شد. محاصره­ای که پانزده روز و بنا بر نقلی دیگر بیست و پنج روز به طول انجامید.[8] مسلمانان با مقابله اندك بنی­قریظه روبرو شدند؛[9] ولی آنها سرانجام خود خواستار مذاکره و صلح با مسلمانان شدند. آنان خواستار آن بودند كه رسول­خدا(ص) مشابه همان برخوردی كه با بنی­نضیر داشت، با آنان داشته باشد. به این صورت که تمام اموال و اسلحه­ها مال مسلمانان باشد، در مقابل از خون آنان گذشته شود. سپس همراه زنان و فرزندان خود مدینه را ترک کنند و هر کدام به اندازه یک بار شتر با خود ببرند. این درخواست با مخالفت پیامبر(ص) روبرو شد. از این­رو آنان دوباره طرح دیگری پیشنهاد دادند، مبنی بر اینکه، مسلمانان از خون آنان بگذرند، زنان و فرزندانشان به آنها واگذار شود و بدون هیچ مالی از مدینه بیرون بروند. این بار نیز پیامبر(ص) با خواسته آنان مخالفت کردند. پیامبر(ص) به بنی­قریظه فرمودند: «فقط باید به حکم من گردن نهید.»[10]
 +
  یهودیان بنی­قریظه که همه راه­ها را به روی خود بسته می­دیدند، از طرفی محاصره نیز سخت­تر شده بود، از "ابی‌­لبابه بن عبدالمنذر" به عنوان خیرخواهی، در خواست مشورت کردند.[11] ابی­لبابه از مسلمانان بود و خود به همراه خانواده­اش نزد یهودیان بنی­قریظه زندگی می­کردند و از هم­پیمانان آنان به شمار می­رفت. وی به آنان گفت: «اگر تسلیم شوید، بدانید که حکم پیامبر(ص) درباره شما ذبح ـ با اشاره به گردن خویش ـ است»؛ ولی از کار خود پشیمان شد. ابی­لبابه در حالی که «انا لله و انا الیه راجعون» می­خواند،[12] با خود می­گفت: «به خدا و رسولش خیانت کردم.» و از قلعه بنی­قریظه بیرون آمد. او بدون این که پیش رسول­خدا(ص) برود به مسجد رفت و خود را با طناب به ستونی بست. ابی­لبابه با خود عهد کرد، یا بمیرد یا اینکه خداوند توبه­اش را بپذیرد.[13]
 +
  بعد از این جریان، یهودیان دوباره به مشورت نشستند. برخی از آنها پیشنهاد مسلمان شدن و برخی دیگر پیشنهاد جزیه را مطرح کردند که هیچ کدام مورد قبول واقع نشد.[14] آنان که ترس شدیدی سراسر وجودشان را فرا گرفته بود،[15] تصمیم بر قبول حکم پیامبر(ص) گرفتند و سرانجام یهودیان بنی­قریظه تسلیم شدند. پیامبر(ص) "محمد بن مسلمه" را بر آنان گمارد، سپس مردانشان را کتف بسته در محلی نگه داشتند، زنان و بچه­هایشان را نیز در گوشه­ای دیگر جمع کردند و "عبدالله بن سلام" را مسؤول آنان نمودند. کالاها، اثاث، لباس و تمام سلاح­ها را گردآوری کردند. بیش از 1500 شمشیر، 300 زره، 2000 نیزه و 1500 سپر جمع­آوری شد. در میان غنائم همچنین احشام بسیاری وجود داشت.[16] از سویی دیگر قبیله «اوس» که در دوران جاهلیت از هم­پیمانان بنی‌قریظه به شمار می­رفت، اعتراض کردند. آنان به پیامبر(ص) می­گفتند همان­گونه که یهودیان بنی­قینقاع را به "عبدالله بن ابی"، منافق، بخشیدی یهودیان بنی­قریظه را نیز بر ما ببخشید و بر آنان همانند بنی­نضیر، ‌بیرون رفتن از مدینه پس از تسلیم سلاح­ها و املاک آنها، حکم كنید. پیامبر(ص) نتیجه را بر حکمیت "سعد بن معاذ" بزرگ اوسیان، واگذار کرد، معترضین نیز استقبال کردند.[17] سعد بن معاذ را در حالی که مجروح بود، آوردند. او حکم به قتل جنگ‌جویان، اسارت زنان و تقسیم اموال بنی­قریظه کرد.[18] پیامبر(ص) درباره حکم سعد بن معاذ فرمود: «به تحقیق به حکم خداوند متعال حکم کرد، حکمی که از فراز آسمان­های هفت‌گانه مشخص شده بود.»[19]
 +
  درباره ابولبابه نیز باید گفت، پس از چند روز خداوند توبه او را نیز قبول کرد. او آن قدر صبر كرد تا به دست رسول­خدا(ص) از ستونی كه به «ستون توبه» معروف شد آزاد گردید.[20] همچنین باید گفت، در طول محاصره بنی­قریظه رسول­خدا(ص) "ابن ام مکتوم" را به عنوان جانشین خود در مدینه، انتخاب کرده بود.[21]
 +
  
−
بدين ترتيب خطر بزرگى كه [[مسلمانان]] را به سختى تهديد مى  كرد با نصرت الهى و مدد غيبى از ميان رفت و جنگ به سود مسلمانان و سر بلندى و پيروزى آنان پايان يافت.  
+
[1]. طبری، محمد بن جریر؛ تاریخ الطبری، تحقیق ابوصهیب الکرمی، بیروت، بیت الافکار الدولیة، بی‌تا، چاپ اول، ص397.
 +
[2]. ابن هشام، السیرة النبویه، تحقیق مؤسسة الهدی، قاهره، دارالتقوی، 2004م.، چاپ اول، ج2، ص108.
 +
[3]. واقدی، محمد بن سعد؛ کتاب المغازی، تحقیق مارسدن جونس، بیروت، مؤسسة الاعلمی، 1989م.، چاپ اول، ج1، ص363. درباره بنی قریظه ر.ک: همان، ج2، ص295 و ابن هشام، پیشین، ج3، ص8.
 +
[4]. واقدی، کتاب المغازی، تحقیق مارسدن جونس، مؤسسة الاعلمی، بیروت، 1989م.، ج2، ص484.
 +
[5]. احزاب، آیه 10
 +
[6]. طبری، پیشین، ص397.
 +
[7]. واقدی، پیشین، ج2، ص57.
 +
[8]. طبری، پیشین، ص397.
 +
[9]. واقدی، پیشین، طبقات الکبری، ج2، ص57.                                             
 +
[10]. همان، ج2، ص501.
 +
[11]. طبری، پیشین، ص397.
 +
[12]. واقدی، پیشین، طبقات الکبری، ج2، ص57.
 +
[13]. ابن هشام، پیشین، ج3، ص141.
 +
[14]. واقدی، پیشین، ج2، ص503.
 +
[15]. ابن هشام، پیشین، ج3، ص139.
 +
[16]. واقدی، پیشین، طبقات الکبری، ج2، ص57.
 +
[17]. طبری، پیشین، ص398
 +
[18]. بلاذری، احمد بن یحیی، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، بیروت، دارالفکر، 1998م.، ج1، ص431.
 +
[19]. واقدی، پیشین و طبقات الکبری، ج2، ص58.
 +
[20]. طبری، پیشین، ص398.
 +
[21]. بلاذری، پیشین، ج1، ص434.
  
−
در آن روز تاريخى با روشن شدن هوا، مسلمانان اثاثيه و خيمه و خر گاه دشمن را كه به منظور سبك بار بودن به جاى گذاشته و گريخته بودند به صورت غنيمت جنگى با خود برداشته و پيروز مندانه به شهر باز گشتند.
+
==منبع==
 +
[http://www.pajoohe.com/fa/index.php?Page=definition&UID=36478 عباس ميرزايي، غزوه بني قريظه ، سایت پژوهه]، بازیابی:7 بهمن 1391
  
−
[[پيغمبر]] خدا براى شست و شوى سر و بدن و رفع خستگى به خانه آمد و به درون خيمه  اى كه دخترش [[حضرت فاطمه]] علیه السلام به همين منظور در خانه زده بود در آمد و پس از اين كه بدن را شست و شو داده و بيرون آمد [[جبرئيل]] بر او نازل شد و دستور حركت به سوى قلعه  هاى [[بنى قريظه]] را داده و پيغمبر دانست كه مأمور است بدون توقف به جنگ بنى قريظه برود.<ref> در چند حديث آمده كه جبرئيل به آن حضرت عرض كرد: اى رسول خدا آيا اسلحه جنگ را بر زمين نهاده  اى؟ فرمود: آرى. عرض كرد: اما [[فرشتگان]] هنوز اسلحه بر زمين نگذارده و هم اكنون از تعقيب لشكر قريش و هم دستان شان باز مى  گردند و تو نيز به دستور خداى تعالى مأمور هستى به سوى بنى قريظه حركت كنى، و هم اكنون ما از پيش مى  رويم و شما هم از دنبال بيایید.</ref>
 
  
−
پيغمبر خدا [[نماز ظهر]] را در مدينه خواند و بى درنگ لباس جنگ پوشيد و به بلال دستور داد در مدينه جار زند كه هر كس فرمان بر و مطيع خدا و رسول اوست بايد [[نماز عصر]] را در محله بنى قريظه بخواند.
+
[[رده:غزوات پیامبر اکرم]]
−
 
+
[[رده:ستیزه گری های یهودیت با اسلام]]
−
پس پرچم جنگ را بسته و به دست [[امام علی]] بن ابيطالب داد و او را با گروهى از [[مسلمانان]] از جلو فرستاد و خود نيز با جمعى به دنبال او حركت كرد و ساير مسلمانان نيز دسته دسته به لشكريان پيوستند و به طور كلى تمام افرادى كه در جريان محاصره مدينه و [[جنگ خندق]] حضور داشتند با اندك اختلافى تا پايان وقت آن روز خود را به پاى قلعه  هاى بنى قريظه رسانده و براى جنگ با آن ها آماده شدند.
 
−
 
 
−
بنى قريظه كه از ماجرا مطلع شدند، پيش از آن كه پيشروان لشكر [[اسلام]] به سرزمين آن ها برسد وارد قلعه  هاى خود شده و به استحكام برج و باروى آن ها پرداختند و چون على و همراهان او به پاى قلعه  هاى ايشان رسيدند آنان بالاى ديوار آمده و شروع به دشنام دادن به آن حضرت و رسول خدا كردند.
 
−
 
 
−
در نقلى كه [[شيخ مفيد]] و ديگران از آن حضرت كرده  اند، على علیه السلام فرمود: همين كه [[يهوديان]] مرا ديدند يكى از آن ها فرياد زد: «قد جائكم قاتل عمرو» کشنده [[عمرو بن عبدود]] به سوى شما آمد! و سپس ديگران نيز داد زده و به يكديگر نظير اين سخن را گفتند، و برخى هم رجز مى خواندند. من دانستم كه خداى تعالى رعب و وحشتى در دل آن ها انداخته و خداى را براى اين نعمت سپاسگزارى كردم.
 
−
 
 
−
على علیه السلام كه دشنام آن ها را شنيد، بازگشت و به استقبال رسول خدا صلی الله علیه وآله رفته و چون  آن حضرت را ديد در خواست كرد كه به خانه هاى آن ها نزديك نشود و پيغمبر دانست منظورش آن است كه سخنان زشت و دشنام ايشان را نشنود.
 
−
 
 
−
بدين ترتيب محاصره يهود بنى قريظه شروع شد و تا روزى كه تسليم شدند و به وسيله مسلمانان از پاى در آمدند بيست و پنج روز طول كشيد و در اين مدت جنگى در نگرفت جز آن كه گروهى از بالاى ديوار ها به سوى مسلمانان سنگ مى  انداختند كه آنان نيز پاسخ عملشان را مى  دادند.
 
−
 
 
−
[[ابن هشام]] در سيره مى  نويسد: شبى كه فرداى آن تسليم شدند مصادف با شب شنبه بود و [[كعب بن اسد]] كه بزرگ آن ها بود يهود مزبور را جمع كرده و به آن ها گفت كه اى گروه يهود! مى بينيد كه ما در چه وضعى گرفتار شده  ايم، اكنون من سه پيشنهاد مى  كنم يكى از آن ها را بپذيريد.
 
−
 
 
−
1- شما كه به خوبى مى  دانيد محمد پيغمبر خداست و اوصاف او را در كتاب هاى خود خوانده  ايد، بياييد تا به او ايمان آورده و مسلمان شويم و از اين پس در امن و آسايش مانند ساير مسلمانان زندگى كنيم و خود، اموال، زن و بچه  هايمان نيز محفوظ بمانند؟
 
−
 
 
−
يهوديان گفتند: ما هرگز چنين كارى نخواهيم كرد و از دين موروثى و آيين پدران خود دست بر نمى  داريم.
 
−
 
 
−
2-  پيشنهاد دوم من آن است كه بياييد زن و بچه  هاي مان را بكشيم تا خيالمان از اسارت آن ها به دست مسلمانان آسوده باشد سپس لباس جنگ پوشيده و از قلعه  ها بيرون بريزيم و به جنگ مسلمانان برويم، اگر بر آن ها پيروز شديم كه بعدا نيز ممكن است زن و بچه پيدا كنيم و صاحب زن و فرزند شويم و اگر كشته هم بشويم ديگر غم و اندوه اسارت آن ها را در دل نداريم.
 
−
 
 
−
گفتند: اين كار را هم نخواهيم كرد، و ما چگونه دلمان راضى شود اين بي چارگان را به دست خود به قتل برسانيم و زندگى پس از آن ها براى ما چه لذتى دارد!
 
−
 
 
−
3- كعب گفت:اكنون كه اين پيشنهاد مرا هم نپذيرفتيد پس بياييد امشب كه شب شنبه است و خيال محمد و يارانش از ما آسوده است بر آن ها شبي خون بزنيم شايد بتوانيم كارى از پيش برده و آن ها را پراكنده سازيم! گفتند: ما چگونه حرمت شب شنبه را بشكنيم و به چنين كارى كه پيشينيان ما بدان اقدام نكرده اند دست بزنيم! كعب با ناراحتى گفت: براستى كه تاكنون يك نفر از شما از روى عقل و تدبير كار نكرده است.
 
−
 
 
−
'''چند تن از يهود بنى قريظه مسلمان شدند'''
 
−
 
 
−
در ميان يهود مزبور چند تن بودند كه وقتى پافشارى هم كيشان خود را در مخالفت با پيغمبر اسلام مشاهده كرده و ديدند چگونه پيشنهاد هاى كعب بن اسد را نيز كه سمت رياست بر آن ها داشته را رد كرده و در نادانى و جهالت خود اصرار مى  ورزند تصميم به پذيرفتن ديانت اسلام گرفته و از [[آيين يهود]] دست كشيدند.
 
−
 
 
−
اينان روى گفتار بزرگان خود كه جسته و گريخته اوصاف پيغمبر اسلام را براى آن ها بيان كرده و بشارت آمدن و ظهور آن حضرت را از روى [[تورات]] و گفتار [[حضرت موسی]] و پيغمبران گذشته از ايشان شنيده بودند، در دل علاقه مند به اسلام و آماده پذيرفتن آن دين شده بودند، اما روى ترس از هم كيشان و ملاحظات ديگر نتوانسته بودند ايمان خود را اظهار كرده و عملا در سلك مسلمانان ديگر در آيند.
 
−
 
 
−
آن ها دو يا سه نفر بودند به نام هاى اسيد و [[ثعلبه]] كه هر دو برادر و نام پدرشان [[سعيه]] بود و سومين نفرى كه مسلمان شد و در برخى از تواريخ اسلام نام او را در همان ايام محاصره بنى قريظه ذكر كرده اند، [[اسد بن عبيد]] بود.
 
−
 
 
−
اينان هر چه خواستند سران و هم كيشان خود را وادار كنند تا به صورت عمومى مسلمان شوند و از لجاجت و عناد خويش دست بكشند و سخنان دانشمندان يهود و بزرگان را به ياد آوردند، نتوانستند و گفتار شان در آن ها مؤثر واقع نشد، از اين رو زن و فرزندشان را برداشته و از قلعه به زير آمده و مسلمان شدند.
 
−
 
 
−
كيفيت اسلام آن ها و سخنانى كه از اخبار يهود در اين باره شنيده بودند در بخش سوم با شرح بيشترى ذكر شد.
 
−
 
 
−
'''داستان ابو لبابه در ماجراى محاصره بنى قريظه'''
 
−
 
 
−
ابو لبابه يكى از [[انصار]] مدينه و از قبيله [[اوس]] بود كه پيش از ورود اسلام به مدينه با يهود بنى قريظه هم پيمان بودند، و در جنگ ها و اختلافات از ايشان پشتيبانى و طرف دارى مى  نمودند.
 
−
 
 
−
يهود بنى قريظه كه از محاصره طولانى به تنگ آمده و عاجز شدند، پيش از آن كه تسليم شوند براى رسول خدا پيغام دادند كه [[ابولبابه]] را به نزد آن ها بفرستد تا در كار خود با او مشورت كنند و رسول خدا نيز ابو لبابه را پيش ايشان فرستاد.
 
−
 
 
−
همين كه ابو لبابه وارد قلعه شد زنان و كودكان پيش رويش درآمده و صدا ها را به گريه و شيون بلند كردند به حدى كه دل ابو لبابه به حال آن ها سوخت و متأثر گرديد و در همان حال وقتى مردان بنى قريظه از او پرسيدند: آيا به نظر تو صلاح ما در اين است كه تسليم محمد شويم؟
 
−
 
 
−
گفت: آرى چاره  اى ديگر نيست و ضمنا با دست به گلوى خود اشاره كرد، يعنى تسليم شدن شما مقدمه نابودى و گردن زدن شماست و اگر تسليم شديد مردانتان را گردن مى  زنند. اما ناگهان متوجه شد كه با اين عمل به رسول خدا و مسلمانان خيانت كرده و گناه بزرگى را مرتكب شده است، و موجب شد تا انقلابى در دل او پديد آيد.
 
−
 
 
−
اين انقلاب درونى سبب شد كه بيش از آن در قلعه  هاى بنى قريظه توقف نكند و براى توبه و آمرزش خواهى از اين گناهى كه مرتكب شده بود در صدد چاره  اى بر آيد و هر چه زودتر خود را از آلودگى آن گناه پاك سازد.
 
−
 
 
−
ابو لبابه به همين منظور از آن جا يك سر به مدينه رفت و با طنابى خود را به ستون مسجد بست و گفت: تا خدا مرا نيامرزد و [[توبه]]  ام را نپذيرد از اين جا حركت نخواهم كرد و به سرزمين بنى قريظه و جايى كه در آن مكان به [[خدا]] و رسول او خيانت كرده  ام قدم نخواهم گذارد.
 
−
 
 
−
رسول خدا صلی الله علیه و آله كه ديد مراجعت ابو لبابه به طول انجاميد و از ماجراى وى مطلع گرديد فرمود: اگر به نزد ما مى  آمد از خدا براى او طلب آمرزش مى كرديم، ولى اكنون كه چنين كرده همان جا باشد تا خدا توبه  اش را بپذيرد.
 
−
 
 
−
ابولبابه هم چنان به ستون [[مسجد]] بسته بود، فقط در اوقات نماز همسر يا دخترش مى  آمدند و او را باز كرده مختصر غذايى كه براى او آورده بودند مى  خورد و سپس [[تطهير]] كرده [[نمازش]] را مى  خواند و دوباره به همان ستون او را مى  بستند.
 
−
 
 
−
پس از اين كه شش روز از اين ماجرا گذشت و رسول خدا به مدينه بازگشت شبى در اتاق [[ام سلمه]] بود هنگام سحر در ضمن آيه اى كه به وسيله [[جبرئيل]] بر آن حضرت نازل شد قبولى توبه ابو لبابه به اطلاع حضرت رسيد <ref> [[سوره توبه]]، آیه 102.</ref> و ام سلمه كه از ماجرا مطلع شد، آن بشارت را به او داد. چون خواستند او را باز كنند حاضر نشد و گفت: نه به خدا سوگند بايد خود پيغمبر با دست خود مرا باز كند و چون پيغمبر براى [[نماز صبح]] به مسجد آمد با دست خود او را باز كرد. هم اكنون ستونى در مسجد مدينه است كه آن را «[[اسطوانة توبه]]» ناميده و گويند: جاى همان ستونى است كه ابو لبابه خود را بر آن بسته بوده.
 
−
 
 
−
'''بنى قريظه تسليم شدند'''
 
−
 
 
−
يهود بنى قريظه كه از محاصره به تنگ آمدند و حاضر به پذيرفتن اسلام و [[جزيه]] هم نشدند چاره  اى جز تسليم نداشتند، اما از سرنوشت خود بيمناك بودند از اين رو براى سران [[قبيله اوس]] كه هم پيمانان آن ها بودند پيغام دادند كه ما چاره  اى جز تسليم نداريم اما شما بايد به ما كمك كنيد و با محمد مذاكره كنيد تا درباره ما ارفاق كند و مانند [[بنى قينقاع]] و [[بنى النضير]] با ما رفتار كند.
 
−
 
 
−
با اين پيغام چند تن از افراد قبيله مزبور به نزد رسول خدا رفته و در اين باره با آن حضرت مذاكره كردند پيغمبر فرمود: آيا حاضريد حكميت آن ها را به يك نفر از شما واگذار كنم؟ گفتند: آرى.
 
−
 
 
−
فرمود: [[سعد بن معاذ]] درباره ايشان حكم كند، آن ها پذيرفتند، و به دنبال سعد بن معاذ كه در خيمه «[[رفيده]]» و در مسجد مدينه جاى داشت چنان كه پيش از اين گفته شد آمدند و او را به خاطر زخمى كه داشت و نمى  توانست به پاى خود راه برود بر الاغى سوار كرده و بالشى براى او ترتيب دادند و به سوى قلعه  هاى بنى قريظه حركت دادند و در راه بدو گفتند: رسول خدا حكميت بنى قريظه را به تو واگذار كرده و از او خواستند تا درباره آنان ارفاق كند.
 
−
 
 
−
سعد بن معاذ ساكت بود و چيزى نمى  گفت تا وقتى كه ديد هر كس به نوعى سفارش  آن ها را مى  كند سكوت خود را شكست و گفت: براى سعد روزى فرا رسيده كه در راه خدا از كسى وا همه نكند و سرزنش و ملامت مردم او را از حق منحرف نسازد.
 
−
 
 
−
با اين سخن همراهان سعد دانستند كه او تصميم سختى درباره يهود گرفته و از اين رو به يكديگر گفتند: مردان بنى قريظه كشته شدند و همان طور كه پيش بينى مى  كردند، وقتى سعد در مجلس پيغمبر و اصحاب حضور يافت و طرفين اختيار حكميت را به او واگذار كردند، سعد گفت: حكم من آن است كه مردان شان كشته شوند و اموال شان قسمت شود و زنان و كودكان شان به اسارت در آيند و مسلمانان نيز به دستور رسول خدا بر طبق حكم او عمل كردند.
 
−
 
 
−
و بدين ترتيب اين دسته از دشمنان خطرناك و پيمان شكن اسلام كه پيوسته مترصد بودند تا از هر فرصتى استفاده كرده و ضربه خود را به مسلمانان بزنند و احيانا اگر بتوانند همه مسلمانان را از پاى در آورده و هلاك كنند به سزاى خيانت و دشمنى خود رسيده و از ميان رفتند. حيى بن اخطب نيز طبق قرارداد و شرطى كه كرده بود پس از رفتن احزاب به ميان قلعه  هاى بنى قريظه آمد و با آن ها به قتل رسيد. <ref> از آن جا كه دشمنان اسلام براى مخدوش جلوه دادن چهره اسلام از هيچ تهمت و افترايى دريغ نكرده  اند و از هر فرصت و وسيله  اى براى انجام اين هدف [[شيطانى]] بهره گيرى كرده  اند در اين جا به كشتار دسته جمعى مردان يهود بنى قريظه ايراد گرفته و آن را نوعى اعمال خشونت و مخالف با رفتار انبياى الهى جلوه داده اند، و از اين رو برخى از نويسندگان و تاريخ نويسان مسلمان نيز كه كم و بيش تحت تأثير اين تبليغات مسموم و مغرضانه قرار گرفته  اند در صدد توجيه اين عمل بر آمده و بلكه در اين روايات و قتل يهود مزبور خدشه كرده و آن را مخدوش دانسته  اند كه براى نمونه مى  توانيد نوشته [[آقاى دكتر شهيدى]] را در تاريخ تحليلى اسلام بخوانيد و به نظر ما نيازى به اين توجيهات نيست و روايات نيز معتبر است و امثال اين گونه داستان ها در جنگ هاى انبياى گذشته و از جمله حضرت [[موسى بن عمران علیه السلام]] نيز فراوان وجود داشته، و با توجه به دشمني ها و كارشكني هاى زيادى كه يهود مزبور نسبت به اسلام و مسلمين داشته و به صورت پايگاه خطرناكى براى دشمنان اسلام در آمده بودند و قابل هيچ گونه اصلاح و انعطافى هم نبودند و در هر فرصتى خنجر خود را از پشت بر مسلمانان مى  زدند چنان كه اكنون نيز در اين زمان مشاهده مى كنيم، دليلى براى اين توجيهات و خدشه  ها احساس نمى  شود، كه البته بحث و تحقيق بيشتر در اين باره از وضع تدوين اين كتاب تاريخى خارج مى  باشد.</ref>
 
−
 
 
−
==پانویس==
 
−
<references/>
 
−
 
 
−
==منابع==
 
−
رسولى محلاتى، زندگانى حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم.
 

نسخهٔ ‏۲۶ ژانویهٔ ۲۰۱۳، ساعت ۱۵:۱۲

این مدخل از دانشنامه هنوز نوشته نشده است.

Icon-computer.png
محتوای فعلی مقاله یکی از پایگاه های معتبر متناسب با عنوان است.

(احتمالا تصرف اندکی صورت گرفته است)



  غزوه در اصطلاح به جنگی گفته می­شود که پیامبر(ص) خود فرماندهی آن را به عهده داشت.
  غزوه بنی­قریظه، سومین جنگ پیامبر(ص) با یهودیان مدینه به شمار می­رود، و در سال پنجم هجرت اتفاق افتاد.[1] یهودیان بنی­قریظه به همراه یهودیان بنی‌نضیر و بنی­قینقاع از هم­پیمانان پیامبر(ص) به شمار می­رفتند[2] که هر سه قبیله پیمان­شکن شدند.[3] پیش از بیان غزوه بنی­قریظه ابتدا این نکته باید مورد توجه قرار گیرد که طبق پیمان پیامبر(ص) با این یهودیان، آنان حق هیچ­گونه فعالیتی علیه پیامبر(ص) و مسلمانان را نداشتند. با این حال یهودیان بنی‌قریظه در جنگ خندق(احزاب) نقض پیمان کرده و با مشرکان مکه در جنگ علیه مسلمانان همکاری کردند.[4] این رفتار بنی­قریظه موجب شد، در طول جنگ  ضربه روحی شدیدی بر مسلمانان وارد شود. قرآن کریم در اشاره به این موضوع می­فرماید: «به خاطر بیاورید زمانی را که آنها از طرف بالا و پایین [شهر] بر شما وارد شدند [و مدینه را محاصره کردند] و زمانی را که چشم­ها از شدت وحشت خیره شده و جان‌ها به لب رسیده بود.»[5] از این­رو  بعد از پایان جنگ خندق پیامبر(ص) به دستور خداوند، سپاهیان را به فرماندهی "علی بن ابیطالب(ع)" به سمت قلعه­های یهودیان بنی­قریظه فرماندهی کرد.[6] پیامبر(ص) لوای خود را به ایشان سپرد. در ادامه بلال را امر کرد تا ندا دهد که مسلمانان نماز عصر را جز در محله بنی­قریظه بجا نیاورند،[7] بعد از مدتی قلعه­ها محاصره شد. محاصره­ای که پانزده روز و بنا بر نقلی دیگر بیست و پنج روز به طول انجامید.[8] مسلمانان با مقابله اندك بنی­قریظه روبرو شدند؛[9] ولی آنها سرانجام خود خواستار مذاکره و صلح با مسلمانان شدند. آنان خواستار آن بودند كه رسول­خدا(ص) مشابه همان برخوردی كه با بنی­نضیر داشت، با آنان داشته باشد. به این صورت که تمام اموال و اسلحه­ها مال مسلمانان باشد، در مقابل از خون آنان گذشته شود. سپس همراه زنان و فرزندان خود مدینه را ترک کنند و هر کدام به اندازه یک بار شتر با خود ببرند. این درخواست با مخالفت پیامبر(ص) روبرو شد. از این­رو آنان دوباره طرح دیگری پیشنهاد دادند، مبنی بر اینکه، مسلمانان از خون آنان بگذرند، زنان و فرزندانشان به آنها واگذار شود و بدون هیچ مالی از مدینه بیرون بروند. این بار نیز پیامبر(ص) با خواسته آنان مخالفت کردند. پیامبر(ص) به بنی­قریظه فرمودند: «فقط باید به حکم من گردن نهید.»[10]
  یهودیان بنی­قریظه که همه راه­ها را به روی خود بسته می­دیدند، از طرفی محاصره نیز سخت­تر شده بود، از "ابی‌­لبابه بن عبدالمنذر" به عنوان خیرخواهی، در خواست مشورت کردند.[11] ابی­لبابه از مسلمانان بود و خود به همراه خانواده­اش نزد یهودیان بنی­قریظه زندگی می­کردند و از هم­پیمانان آنان به شمار می­رفت. وی به آنان گفت: «اگر تسلیم شوید، بدانید که حکم پیامبر(ص) درباره شما ذبح ـ با اشاره به گردن خویش ـ است»؛ ولی از کار خود پشیمان شد. ابی­لبابه در حالی که «انا لله و انا الیه راجعون» می­خواند،[12] با خود می­گفت: «به خدا و رسولش خیانت کردم.» و  از قلعه بنی­قریظه بیرون آمد. او بدون این که پیش رسول­خدا(ص) برود به مسجد رفت و خود را با طناب به ستونی بست. ابی­لبابه با خود عهد کرد، یا بمیرد یا اینکه خداوند توبه­اش را بپذیرد.[13]
  بعد از این جریان، یهودیان دوباره به مشورت نشستند. برخی از آنها پیشنهاد مسلمان شدن و برخی دیگر پیشنهاد جزیه را مطرح کردند که هیچ کدام مورد قبول واقع نشد.[14] آنان که ترس شدیدی سراسر وجودشان را فرا گرفته بود،[15] تصمیم بر قبول حکم پیامبر(ص) گرفتند و سرانجام یهودیان بنی­قریظه تسلیم شدند. پیامبر(ص) "محمد بن مسلمه" را بر آنان گمارد، سپس مردانشان را کتف بسته در محلی نگه داشتند، زنان و بچه­هایشان را نیز در گوشه­ای دیگر جمع کردند و "عبدالله بن سلام" را مسؤول آنان نمودند. کالاها، اثاث، لباس و تمام سلاح­ها را گردآوری کردند. بیش از 1500 شمشیر، 300 زره، 2000 نیزه و 1500 سپر جمع­آوری شد. در میان غنائم همچنین احشام بسیاری وجود داشت.[16] از سویی دیگر قبیله «اوس» که در دوران جاهلیت از هم­پیمانان بنی‌قریظه به شمار می­رفت، اعتراض کردند. آنان به پیامبر(ص) می­گفتند همان­گونه که یهودیان بنی­قینقاع را به "عبدالله بن ابی"، منافق، بخشیدی یهودیان بنی­قریظه را نیز بر ما ببخشید و بر آنان همانند بنی­نضیر، ‌بیرون رفتن از مدینه پس از تسلیم سلاح­ها و املاک آنها، حکم كنید. پیامبر(ص) نتیجه را بر حکمیت "سعد بن معاذ" بزرگ اوسیان، واگذار کرد، معترضین نیز استقبال کردند.[17] سعد بن معاذ را در حالی که مجروح بود، آوردند. او حکم به قتل جنگ‌جویان، اسارت زنان و تقسیم اموال بنی­قریظه کرد.[18] پیامبر(ص) درباره حکم سعد بن معاذ فرمود: «به تحقیق به حکم خداوند متعال حکم کرد، حکمی که از فراز آسمان­های هفت‌گانه مشخص شده بود.»[19]
  درباره ابولبابه نیز باید گفت، پس از چند روز خداوند توبه او را نیز قبول کرد. او آن قدر صبر كرد تا به دست رسول­خدا(ص) از ستونی كه به «ستون توبه» معروف شد آزاد گردید.[20] همچنین باید گفت، در طول محاصره بنی­قریظه رسول­خدا(ص) "ابن ام مکتوم" را به عنوان جانشین خود در مدینه، انتخاب کرده بود.[21]

[1]. طبری، محمد بن جریر؛ تاریخ الطبری، تحقیق ابوصهیب الکرمی، بیروت، بیت الافکار الدولیة، بی‌تا، چاپ اول، ص397. [2]. ابن هشام، السیرة النبویه، تحقیق مؤسسة الهدی، قاهره، دارالتقوی، 2004م.، چاپ اول، ج2، ص108. [3]. واقدی، محمد بن سعد؛ کتاب المغازی، تحقیق مارسدن جونس، بیروت، مؤسسة الاعلمی، 1989م.، چاپ اول، ج1، ص363. درباره بنی قریظه ر.ک: همان، ج2، ص295 و ابن هشام، پیشین، ج3، ص8. [4]. واقدی، کتاب المغازی، تحقیق مارسدن جونس، مؤسسة الاعلمی، بیروت، 1989م.، ج2، ص484. [5]. احزاب، آیه 10 [6]. طبری، پیشین، ص397. [7]. واقدی، پیشین، ج2، ص57. [8]. طبری، پیشین، ص397. [9]. واقدی، پیشین، طبقات الکبری، ج2، ص57. [10]. همان، ج2، ص501. [11]. طبری، پیشین، ص397. [12]. واقدی، پیشین، طبقات الکبری، ج2، ص57. [13]. ابن هشام، پیشین، ج3، ص141. [14]. واقدی، پیشین، ج2، ص503. [15]. ابن هشام، پیشین، ج3، ص139. [16]. واقدی، پیشین، طبقات الکبری، ج2، ص57. [17]. طبری، پیشین، ص398 [18]. بلاذری، احمد بن یحیی، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، بیروت، دارالفکر، 1998م.، ج1، ص431. [19]. واقدی، پیشین و طبقات الکبری، ج2، ص58. [20]. طبری، پیشین، ص398. [21]. بلاذری، پیشین، ج1، ص434.

منبع

عباس ميرزايي، غزوه بني قريظه ، سایت پژوهه، بازیابی:7 بهمن 1391

مسابقه از خطبه ۸۳ نهج البلاغه