ابراهیم بن مالک اشتر: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانشنامه‌ی اسلامی
پرش به ناوبری پرش به جستجو
(افزودن رده جدید)
(افزودن الگو)
سطر ۱: سطر ۱:
 +
{{الگو:مقاله از یک نشریه}}
 +
 +
 +
 
==ابراهيم بن مالك اشتر، افسر سلحشور==
 
==ابراهيم بن مالك اشتر، افسر سلحشور==
  

نسخهٔ ‏۱۵ دسامبر ۲۰۱۲، ساعت ۱۰:۲۶

مقاله‌ی مربوط به این عنوان از دانشنامه هنوز نوشته نشده است.

Icon article.jpg
محتوای فعلی "مقاله‌ یک نشریه" متناسب با این عنوان است.

(احتمالا تصرف اندکی صورت گرفته است)



ابراهيم بن مالك اشتر، افسر سلحشور

طليعه

حماسه ‌آفرينان تاريخ اسلام، خصوصاً تاريخ تشيع، هر كدام براى پيشرفت دين تلاش كرده و گامی ‌‌در اين راه برداشته و سهمی ‌‌به خود اختصاص داده‌اند. در اين ميان، درخشش بيشترى پيدا كرده‌اند. از جمله اين قهرمانان و حماسه‌سازان، ابراهيم بن مالك اشتر است كه به اقرار همه، سهم بزرگى در گرفتن انتقام خون اهل بيت علیهم‌السلام دارد. در اين مقاله، سعى بر اين است كه تا حد امكان، او را براى شيفتگان امام حسين علیه‌السلام معرفى كنيم.

تولد

از سال تولد او اطلاع دقيقى در دست نيست؛ اما به استناد اين كه ابراهيم در جنگ صفين نوجوان بوده، معلوم می‌‌شود كه او بين سال‌هاى 15 تا 21 ق. به دنيا آمده است.

قبيله

او از قبيله نخع كه تيره‌اى از قبيله مذحج است، می‌‌باشد. قبيله مذحج، يكى از بزرگترين و مشهورترين قبائل يمن است. اين قبيله در مقابل دشمن شديدتر از همه قبائل مبارزه می‌‌كرد. آن‌ها بعد از شهادت حضرت امام على علیه‌السلام در كوفه ساكن شدند.[۱]

فرزندان

نام پنج تن در زمره فرزندان ابراهيم به چشم می‌‌خورد: «نعمان»، «مالك»[۲]، «محمد»[۳]، «قاسم»[۴] و «خولان».[۵]

مردم بيشتر او را «ابونعمان» می‌‌خواندند و به اين كنيه شهرت داشت.[۶] از ميان پسرانش، محمد و قاسم از راويان حديث بوده‌اند و باواسطه، رواياتى از اهل بيت عليهم‌السلام راجع به ظهور امام مهدى عجل الله تعالی فرجه شریف و ولايت اميرمومنان امام على علیه‌السلام نقل كرده‌اند. نسبت «ورام» عالم بزرگ شيعه و صاحب مجموعه ورام، از طريق خولان به ابراهيم و مالك اشتر می‌‌رسد.

سرباز فداكار على علیه‌السلام

ابراهيم كه در دامان مالك اشتر رشد كرده و فنون نظامی ‌‌را از افسر رشيد ولايت آموخته بود، همراه پدرش در جنگ صفين شركت جست و رشادت‌هاى زيادى از خود نشان داد. يك صحنه از رشادت‌هاى او چنين پديد آمد كه: پدرش مالك اشتر، در مقابل عمرو بن عاص قرار گرفت و نيزه‌اى به طرف او انداخت. او از صحنه گريخت. جوانى از جوانان قبيله حميره كه در سپاه معاويه بود، صحنه را ديد و پرچم را از عمرو بن عاص گرفت و گفت: اكنون هنگام نبرد جوانى چون من است. و شروع به رجز خواندن كرد. مالك اشتر، دست فرزندش ابراهيم را گرفت و گفت: به ميدان نبرد برو؛ زيرا او جوانى نوسال است و تو نيز چون او جوانى نوسال هستى.

ابراهيم به ميدان رفت و رجزى زيبا سرداد و حمله‌اى سخت كرد. بعد از مدتى نبرد، طرف مقابلش را به هلاكت رساند و بدين ترتيب مراتب عشقش را به مقام شامخ ولايت نشان داد. نصر بن مزاحم، نويسنده كتاب «وقعه الصفين» می‌‌نويسد: ابراهيم در جنگ صفين با وجود اين كه نوجوانى بيش نبود، در كنار اميرمومنان و پدرش مالك، رشادت‌ها از خود نشان داد.[۷]

همراهى با مختار

از زندگى ابراهيم تا هنگامی ‌‌كه مقدمات قيام مختار فراهم شد، اطلاعى در دست نيست. از آن جايى كه او محب اهل بيت و يكى از شيعيان شناخته شده بود، احتمالا در زمان قيام امام حسين علیه‌السلام در زندان بسر می‌‌برده يا شايد جاى ديگرى بوده است. به هر حال، تا زمان قيام مختار خبرى از او در دست نيست. وقتى مختار، نمايندگى خود را از طرف محمد حنفيه اعلام كرد و مقدمات قيام فراهم آمد، نزديكان مختار به او گفتند: حال كه همه چيز مهيا گشته، اگر مردى چون ابراهيم در ميان ما باشد، اميد به پيروزى ما يقيناً بيشتر خواهد بود؛ زيرا او جوانى دلير، شريف و آينده‌نگر است و علاوه بر اين‌ها، قبيله‌اش نيز طرفدار او هستند. مختار اين راى را پسنديد و گفت: به ديدار او برويد و بگوييد: هدف ما جز خونخواهى امام حسين علیه‌السلام و اهل بيت او نيست و از طرف اهل بيت نيز اجازه داريم.

عامر شعبى می‌‌گويد: من و پدرم گروه منتخب مختار، به ديدار ابراهيم رفتيم. يزيد بن انس پس از دعوت ابراهيم براى همراهى با قيام، گفت: اين مساله مهمی ‌‌است؛ اگر بپذيريد، به خير و منفعت شماست و اگر نپذيريد، ما با شما اتمام حجت كرديم و از شما می‌‌خواهيم كه اين مساله را جايى مطرح نكنيد و مخفى نگه داريد. ابراهيم گفت: فردى چون من از جاسوسى خبرچينان باكى ندارد. من از افراد حكومت نيستم كه به خاطر حفظ مقامم از جاسوسى واهمه‌اى داشته باشم. دشمن هم عددى نيست؛ عده‌اى افراد سبك مغزند كه همتشان نيز پست و بى‌ارزش است؛ لذا ترس از آنان، معنا ندارد.

در كلام ابراهيم نكته‌اى بسيار مهم ديده می‌‌شود و آن، اين كه: ابراهيم چون مقامی ‌‌ندارد كه وابسته به آن باشد و بخواهد آن را حفظ كند؛ لذا از جاسوسى واهمه ندارد و به ما اين درس را مى‌آموزد كه اولا مقام‌پرست نباشيد تا به خاطر حفظ آن، ذليل شويد. ثانيا اگر مقامی ‌‌هم داريد، در عين حال مستقل باشيد و به آن وابستگى پيدا نكنيد.

نكته ديگر در كلام ابراهيم اين است كه دشمن دو ضعف عمده دارد:

  • الف) سبك‌مغز است و معمولا منافع زودرس و موقت را در نظر می‌‌گيرد و در آن راه، تلاش می‌‌كند كه اين كار آنان عين سبك‌مغزى است.
  • ب) همت‌شان پست و بى‌ارزش است؛ چون در طرز تفكر آنان فقط دنيا و شهرت و پول مهم است؛ لذا همت‌شان را نيز در همين راه صرف می‌‌كنند و كسى كه از خود گذشته نباشد و براى خدا به ميدان نبرد نيايد، زود از ميدان بيرون خواهد رفت و انگيزه كافى و قوى براى دفاع و مقابله نخواهد داشت.

در ادامه، يزيد بن انس گفت: ما هدفمان اجراى حكم خدا و رعايت سنت پيامبر و خونخواهى از مظلومان كربلاست. احمر بن شميط نيز گفت: من خيرخواه شما هستم. خدا پدرت را بيامرزد كه مرد بزرگى بود. تو نيز اگر طرفدار حق باشى، همان جايگاه را در دل‌ها خواهى داشت. ابراهيم در پاسخ گفت: من حاضر به همكارى هستم؛ به شرط آن كه من فرمانده باشم. گفتند: البته تو لياقت و شايستگى اين مقام را دارى؛ اما مختار نماينده محمد حنفيه است و از جانب او اذن دارد. ابراهيم بعد از شنيدن اين سخنان، سكوت كرد. پيام‌رسانان، به محضر مختار برگشتند و گزارش ديدار خود را ارائه دادند.[۸]

عامر شعبى می‌‌گويد: بعد از سه روز از اين واقعه، مختار ده نفر از يارانش را ـ كه من و پدرم نيز با آنان بوديم ـ طلبيد و دستور حركت داد و مقصد را مشخص نكرد. در بين راه، نامه‌اى به من داد و گفت: پيش خود نگه‌دار. سرانجام به منزل ابراهيم رفتيم. در آن ديدار، مختار به ابراهيم گفت: من از طرف محمد حنفيه مأمور اين كار هستم و از جانب او براى تو نيز نامه‌اى دارم. سپس رو به من كرد و گفت: نامه را به ابراهيم بده. من نيز چنين كردم. او نامه را باز كرد و خواند. متن نامه چنين بود: «من محمدالمهدى الى ابراهيم بن مالك الاشتر انى قد بعثت اليكم...؛ از محمد (مهدى) به ابراهيم بن مالك الاشتر، همانا وزير و امين خودم را به سوى شما برانگيختم و به او دستور دادم تا به خونخواهى اهل بيتم برخيزد. پس تو و قبيله‌ات با او باش كه اگر چنين كنى، تو را به فرماندهى كل سپاه انتخاب می‌‌كنم و از كوفه تا دورترين نقطه، هر جا كه به تصرف ما درآيد، تو را بر آن جا حاكم خواهيم كرد».

ابراهيم پس از قرائت نامه، گفت: پيش از اين، محمد حنفيه كه به من نامه می‌‌نوشت، چيزى بر اسمش اضافه نمی‌‌كرد! (يعنى ادعاى مهدويت نداشت)، مختار كه ديد ابراهيم مردد شده است، گفت: شرايط آن زمان با شرايط اين زمان فرق می‌‌كند. ابراهيم سوال كرد: آيا كسى از حاضرين، اين نامه را تأييد می‌‌كند؟ همه جز، من (شعبى) و پدرم، نامه را تأييد كردند. ابراهيم كه اطمينان و آرامش خاطر يافته بود، از جاى برخاست و مختار را به جاى خود نشاند و با او بيعت كرد. هنگامی‌‌ كه مهمانان قصد رفتن كردند، او نيز تا منزل مختار آمد و همراهى‌شان كرد. سپس به من (شعبى) گفت: با من بيا. من با او تا خانه‌اش رفتم. او از من سوال كرد: تو چرا گواهى ندادى؟ گفتم: آن‌ها كه شهادت دادند، همه از بزرگان هستند و يقينا راست می‌‌گويند.[۹]

شعبى می‌‌گويد: اگر چه به ابراهيم چنان گفتم، اما خودم مردد بودم تا اين كه پس از تحقيق فراوان، از «ابوعزه كيسان» ـ يكى از گواهان صحت نامه فهميدم ـ گواهان نيز به خاطر اعتمادى كه به مختار داشتند، شهادت داده‌اند.[۱۰]

نظرى در مورد نامه

قدر مسلم اين است كه محمد حنفيه شخصى نبوده است كه ادعائى داشته باشد، يا خودش را از ائمه بالاتر بداند؛ بلكه تاريخ كاملا نشان می‌‌دهد كه او هيچ گونه ادعائى نداشته، تا چه رسد به ادعاى مهدويت. لذا نمی‌‌شود اين نامه را از اين باب توجيه كرد. اما از آن جا كه قيام مختار از نظر اكثر علماى اهل سنت، روى اغراض دنيايى بوده است، ممكن است اين قطعه تاريخى را جعل كرده باشند تا بيش از پيش بتوانند قيام او را زير سوال ببرند. احتمال ديگرى هم وجود دارد و آن، اين است كه مختار به خاطر جذب ابراهيم به اين قيام سرنوشت‌ساز ـ كه هدفش نيز جز رضاى خدا نبوده ـ اين كار را كرده باشد؛ كه در اين فرض سكوت ابراهيم جاى نقد و اعتراض دارد.[۱۱] پس از بيعت ابراهيم با مختار، رفت و آمدهاى ابراهيم به خانه مختار آغاز شد.

بررسى نقشه قيام

ابراهيم و يارانش كه حدودا صد مرد جنگى می‌‌شدند، هر شب به خانه مختار می‌‌رفتند و در مورد قيام، برنامه‌ريزى می‌‌كردند. بعد از بررسى قرار شد شب پنج شنبه 14 ربيع الاول سال 66 ق. قيام آغاز شود.[۱۲] ابراهيم همچنين در زيرزمين منزل مختار فنون نظامی ‌‌را به افرادى كه آشنا به اين فنون نبودند، مى‌آموخت.[۱۳]

در اين گيرودار، ابن مطيع كه از جانب عبدالله بن زبير به فرماندارى كوفه منصوب شده بود، مشكوك شد. و وقتى علائم وقوع قيام را ديد، روز دوشنبه 12 ربيع الاول اعلام حكومت نظامی ‌‌كرد. غروب همان روز بود كه طبق معمول، ابراهيم بر مأذنه رفت و اذان گفت و نماز به امامت ابراهيم اقامه شد. بعد از نماز، مثل هر شب، به طرف منزل مختار حركت كردند. اياس بن مضارب، رئيس شهربانى كوفه شهر را زير نظر داشت. رفت و آمدها را كنترل می‌‌كرد.

حميد بن مسلم می‌‌گويد: ما در حالى به طرف خانه مختار، حركت كرديم كه يك صد مرد جنگى بوديم و همه مسلح و زير قباى خود، زره داشتيم و شمشير حمل می‌‌كرديم. من به ابراهيم پيشنهاد كردم كه اگر از خانه خالد بن عرطفه و از محله نخيله تا خانه مختار برويم، امن‌تر خواهد بود. ابراهيم با قاطعيت جواب داد: به خدا قسم! از كنار دارالعماره و از ميان بازار می‌‌گذرم تا دشمن را مرعوب كنم و به آن‌ها بفهمانم كه آنان را چيزى به حساب نمى‌آوريم. سپس راه باب الفيل را پيش گرفت، و وقتى به خانه عمرو بن حريث رسيديم، ناگهان اياس بن مضارب، رئيس پليس شهر با نيروهاى مسلح خود راه را بر ما بست.

اياس پرسيد: شما كه هستيد و چكاره‌ايد؟ ابراهيم جواب داد: من ابراهيم بن مالك اشترم. پرسيد: اين گروه مسلح چيست؟ به خدا قسم! كار شما مشكوك است و هر شب، از اين جا عبور می‌‌كنيد. من نمی‌‌توانم اجازه بدهم كه به راهتان ادامه دهيد، بايد نزد امير برويم و هر چه او گفت، همان می‌‌شود. ابراهيم با لحن تهديدآميزى گفت: كنار برو. اياس گفت: هرگز نمی‌‌شود.

مردى به نام ابوقطن در سپاه اياس حضور داشت كه مشاور و محافظ اياس نيز بود و همچنين با ابراهيم، سابقه رفاقت و دوستى داشت. ابراهيم او را صدا زد: اى ابوقطن! پيش بيا. اياس كه گمان می‌‌كرد ابراهيم می‌‌خواهد او را واسطه قرار دهد و امان بگيرد، به او اجازه داد تا نزد ابراهيم برود. ابوقطن در حالى كه نيزه‌اى بلند در دست داشت، به سمت ابراهيم آمد. وقتى نزديك ابراهيم رسيد، او با زيركى تمام نيزه را از دست ابوقطن ربود و به اياس حمله كرد و در يك لحظه، او را از پاى درآورد و سر او را جدا كرد و به خانه مختار برد. بقيه سربازان اياس نيز وقتى قتل فرمانده را ديدند، فرار كردند.[۱۴]

دستور قيام

پس از ورود به خانه مختار، ابراهيم گزارشى از اين اتفاق ارائه داد. وقتى مختار سر اياس را ديد، خوشحال شد و رأى ابراهيم ـ مبنى بر آغاز قيام در همان شب (شب سه‌شنبه) ـ را پسنديد و دستور قيام را صادر كرد.

جمع‌آورى نيروها

ابراهيم به مختار پيشنهاد داد: اكنون كه نيروهاى دشمن در ميدان‌ها و مراكز حساس شهر مستقرند مانع از پيوستن مردم به ما خواهند شد؛ لذا من با نيروهايم، به طرف قبيله‌ام می‌‌روم و با آنان در شهر رژه می‌‌رويم تا راه براى مردم باز شود. سپس به مختار توصيه كرد: نيروهايت را متفرق نكن؛ تا اگر به شما حمله كردند، نيروى كافى براى دفاع داشته باشى. من و يارانم نيز به سرعت به تو ملحق خواهيم شد. ابراهيم با عملى كردن نقشه‌اش، راه را براى پيوستن مردم به مختار، هموار كرد و همه نيروها نماز صبح را با مختار در مسجد به جا آوردند.[۱۵]

جنگ تمام عيار

مختار پس از نماز، ابراهيم و نعيم بن هبيره را با 1800 نيرو ـ كه فقط 300 نفر آنان سواره بودند ـ به مقابله با راشد بن اياس ـ كه با 4000 نيرو مستقر بود ـ فرستاد، و خودش به مقابل شبث بن ربعى رفت. ابراهيم در محله مراد با راشد روبرو شد. او با شجاعت صدا زد: اى ياوران من! از دشمن نهراسيد؛ چرا كه يك مرد از شما، مقابل ده مرد آنان مقاومت می‌‌كند. «كم من فئه قليله...؛ چه بسا گروه اندك كه عده زيادى را مغلوب می‌‌كنند» او به خزيمه بن نصر فرمان داد تا با سوارانش مقابل لشكر را سد كند و سپس با شعار «يا منصور امت؛ اى پيروزمند! بميران»، به قلب دشمن حمله بردند. ناگهان صداى خزيمه بن نصر در فضا طنين‌انداز شد: الله اكبر، فرمانده‌شان را كشتم. با اين خبر، بقيه افراد دشمن نيز روحيه‌شان را باختند و فرار كردند. ابراهيم فورا «نعمان بن ابى جعد» را فرستاد تا اين خبر مسرت‌بخش را به مختار برساند.

مختار و نيروهايش از طرف شبث بن ربعى و يزيد بن حارث محاصره شده بودند. وقتى خبر پيروزى ابراهيم به مختار رسيد، خوشحال شد و نيروهايش نيز قوت ديگرى يافتند و با روحيه بيشترى مبارزه را ادامه دادند. حلقه محاصره هر لحظه تنگ‌تر می‌‌شد و خطر شكست، انقلاب را تهديد می‌‌كرد كه ابراهيم سر رسيد و خودش به طرف نيروهاى شبث بن ربعى رفت و خزيمه بن نصر را به طرف نيروهاى يزيد بن حارث فرستاد؛ دشمن كه حضور ابراهيم را ديد، وحشت زده شد و شروع به عقب نشينى كرد و حلقه محاصره شكسته شد.[۱۶]

تصرف قصر و فرار ابن مطيع

مختار، نيروهايش را در ميدان مقابل مسجد استراحت داد؛ اما ابراهيم ممانعت كرد و گفت: اگر صبر كنيم، آن‌ها تجديدقوا می‌‌كنند و شكست دوباره آنان مشكل است. الان بهترين موقع است تا كار را يكسره كنيم. مختار پذيرفت. ابراهيم جلوتر به راه افتاد و بقيه، پشت سرش حركت كردند. به هر گروهى از دشمن كه می‌‌رسيدند، يك نفر را با گروهى مأمور جنگ با آنان می‌‌كردند و خودشان راه را تا نزديكى قصر پيمودند. در آن جا ابراهيم با ابن مطيع و افرادش روبرو شد. مختار نيز قبل از ابراهيم با شمر و افرادش در حال جنگ بود. ابراهيم قبل از حمله، فرياد زد: سوگند به خدا! اگر ضربت شمشير شما را بچشند، مانند بزغاله‌اى كه از گرگ فرار می‌‌كند، گريزان می‌‌شوند. سپس با حمله‌اى سخت، آنان را درهم كوبيد. ابراهيم و نيروهايش فورا قصر را كه ابن مطيع به آن جا پناه برده بود، محاصره كردند.[۱۷] اين محاصره سه روز ادامه داشت تا اين كه ابن مطيع با لباس زنانه از قصر گريخت و افراد درون قصر، امان خواستند، كه ابراهيم به آنان امان داد.[۱۸]

غضب و رحمت

در مديريت يك مجموعه نظامى، هم غضب و قاطعيت لازم است و هم رأفت و رحمت اسلامى. ابراهيم كه در همه جا در مقابل دشمن از خود قاطعيت نشان می‌‌داد، وقتى مصلحت می‌‌ديد و فرد مقابلش بى‌گناه بود، او را می‌‌بخشيد و به او امان می‌‌داد.

اعزام سپاه براى مقابله با ابن زياد

وقتى خبر حركت ابن زياد از شام براى تصرف كوفه به مختار رسيد. يزيد بن انس را براى مقابله با او فرستاد. يزيد بن انس بعد از چندين حمله‌اى كه صورت داد، در اثر بيمارى فوت كرد. باقيمانده لشكرش هم وقتى ديدند در مقابل ابن زياد تاب مقاومت ندارند، به طرف كوفه حركت كردند. مختار وقتى اخبار جنگ را شنيد، فورا ابراهيم را با 700 نيرو به جنگ با ابن زياد فرستاد و سفارش كرد كه هر جا باقى مانده لشكر يزيد بن انس را ديدند، آن‌ها را نيز با خود ببرند. ابراهيم نيز چنين كرد.[۱۹]

شورش در كوفه

بزرگان و اشراف كفر و نفاق كه در كوفه زندگى می‌‌كردند و بعد از به قدرت رسيدن مختار، خود را ذليل می‌‌ديدند، اكنون كه مختار تنها مانده بود، فرصت را غنيمت شمرده و دست به توطئه زدند. مختار به بهانه مذاكره، آن‌ها را سرگرم كرد و فورا قاصدى براى ابراهيم فرستاد كه هر چه زودتر به كوفه بازگردد. ابراهيم كه به منطقه «ساباط» رسيده بود، بعد از شنيدن خبر، فورا به كوفه بازگشت. ابراهيم و يارانش، شب هنگام وارد كوفه شدند و در مسجد به استراحت و تجديدقوا پرداختند و نماز صبح را با مختار اقامه كردند و به سخنان او نيز گوش فرادادند.[۲۰]

بعد از سخنرانى، مختار به ابراهيم گفت: نيروهاى اصلى دشمن در دو منطقه مستقر شده‌اند؛ طايفه «مضرى‌ها» در ميدان كناسه و «يمنى‌ها» در سبيع. هر كدام را كه می‌‌خواهى انتخاب كن. ابراهيم گفت: هر چه شما بگوييد. مختار گفت: من به جنگ يمنى‌ها در ميدان سبيع می‌‌روم و تو نيز به سوى مضرى‌ها در كناسه برو. ابراهيم وقتى در مقابل مضرى‌ها قرار گرفت، آنان را نصيحت كرد. اما آنان توجهى نكردند. پس ابراهيم حمله برد و آنان را در هم كوبيد. مختار و نيروهايش نيز در حال شكست‌دادن يمنى‌ها بودند. وقتى خبر پيروزى ابراهيم را شنيدند، قوت چشم‌گيرى يافتند و دشمن را تار و مار كردند. مختار پس از اين پيروزى، انتقام خون امام حسين علیه‌السلام را از عاملان حادثه كربلا گرفت و همه را به هلاكت رساند.[۲۱]

جنگ ابراهيم و ابن زياد

بعد از آن كه خاطر مختار از شورشيان كوفه آسوده شد، ابراهيم را براى جنگ با ابن زياد به موصل فرستاد و حكومت آن جا را هم به او سپرد. در عدد سپاهيان ابراهيم براى جنگ با ابن زياد، اختلاف است؛ عده‌اى 8000 و بعضى 12000 و برخى نيز 20000 نفر برشمرده‌اند. اما آن چه مسلم است، اين است كه نيروهايش بيش از بيست هزار نفر نبودند؛ در حالى كه لشكر ابن زياد داراى 83 هزار سرباز مسلح بود. تاريخ حركت ابراهيم از كوفه به موصل براى جنگ را روز هفتم محرم سال 67 ق. ذكر كرده‌اند. مختار لشكر ابراهيم را تا بيرون كوفه بدرقه كرد و دعا كرد كه آن‌ها موفق شوند.[۲۲]

ابراهيم به سرعت حركت كرد و در روستاى تكريت، نزديكى موصل، اردو زد و بعد از آن در چهار فرسخى «موصل» نزديك نهر «خازر» لشكر شام را ملاقات كرد. روزى كه دو لشكر آماده جنگ شدند، دهم محرم بود.

اتفاقى عجيب

دو لشكر دقيقا روز عاشورا آماده نبرد شدند. در جبهه باطل، بزرگان بنى‌اميه و عاملين قتل امام حسين علیه‌السلام حاضر بودند؛ افرادى چون: ابن زياد كه كردارش بر هيچ كس پوشيده نيست، حصين بن نمير، كسى كه مانع شد امام از فرات آب بردارد و كسى كه روز عاشورا تيرى به دهان مبارك امام حسين علیه‌السلام افكند و امام او را نفرين كرد...، شرحبيل بن ذى الكلاع و... در جبهه حق، چهره شاخص، ابراهيم فرزند مالك اشتر قهرمان بود كه براى انتقام خون امام حسين علیه‌السلام قيام كرده بود.

سرخ‌گونه‌ها

بيشتر افراد ابراهيم و مختار، ايرانى بودند كه در عرب به «حمرأ» (سرخ‌گونه) شهرت داشتند، لذا به ارتش ابراهيم و مختار «ارتش سرخ» می‌‌گفتند. ياران ابراهيم كه به جنگ ابن زياد شتافته بودند، اكثرا از ايرانيانى بودند كه با گرزهاى چوبين می‌‌جنگيدند؛ لذا به «خشبيه» شهرت يافتند.[۲۳]

كبوتران پيروزى

اكنون كه اين دو لشكر نابرابر، مقابل هم ايستاده‌اند و ياران ابراهيم، اكثرا چوب به دست و لشكر ابن زياد، غرق در سلاح هستند، ابراهيم بايد به يارانش روحيه می‌‌داد. او محلى را كه در آن، كبوتران سفيدى در قفس كرده بود، به يكى از ياران مورد اعتمادش نشان داد و به او گفت: هرگاه كه ديدى لشكر ما ضربه ديده و افرادمان روحيه خود را از دست داده‌اند، اين كبوتران را آزاد كن.[۲۴]

سپس در حالى كه سوار بر اسبى قوى هيكل بود و هوا هم روشن شده بود، در مقابل لشكر خود قرار گرفت و چنين گفت: اى ياوران دين حق و اى ارتش خدا! اكنون، در مقابل شما عبيدالله بن مرجانه، قاتل امام حسين علیه‌السلام فرزند فاطمه، دختر پيغمبر خدا، قرار دارد. او كسى است كه حسين علیه‌السلام را محاصره كرد و مانع رسيدن وى به آب فرات شد. او حسين و جوانان و ياران مظلومش را به شهادت رساند. به خدا قسم! پسر مرجانه با اهل بيت پيامبر، كه خداوند آنان را از هر رجس و پليدى پاك كرده، كارى كرد كه فرعون با بزرگان بنى اسرائيل نكرد. اكنون خداوند شما را به اين سرزمين كشاند و او كه دشمن خداست را نيز در مقابل شما قرار داد، اميدوارم همان خدا نيز خواسته باشد تا دل‌هايتان را با ريختن خون آن ناپاك، شاد سازد و گواه است كه انگيزه شما جز خونخواهى حسين علیه‌السلام و اهل بيت پيامبرتان نيست.[۲۵]

سپس گفت: من می‌‌دانم كه ملائكه آسمان نيز با ما همراهند و به يارى ما مى‌آيند و من يقين دارم اگر نياز پيدا كنيم، آن‌ها به شكل پرندگانى سفيد رنگ به امداد ما خواهند آمد.

آن گاه دستور حمله را صادر كرد. او در ميان جنگ نيز مدام به سربازانش روحيه مي داد. دشمن، پيشروي كرده و فرمانده جناح چپ سپاه ابراهيم، يعني علي بن مالك را به شهادت رساندند. سپس فرزندش قرة بن علي پرچم را برداشت؛ او را نيز شهيد كردند. در اين جا عبداللّه بن ورقاء خود را به قسمت چپ لشكر كشاند و پرچم را برافراشت و صدا زد: اي لشكريان خدا! به طرف من آييد. وقتي لشكريان جمع شدند، گفت: نگاهي به قلب دشمن بيندازيد و ببينيد فرمانده شما ابراهيم چگونه مي جنگد؟ با من بياييد تا به سوي او برويم. همه ديدند كه ابراهيم سر را برهنه كرده و چون شيري خشمگين شمشير در دست مي چرخاند و فرياد مي زند: اي لشكريان خدا! به نزد من آييد كه فرزند اشترم؛ بهترين فراريان شما كساني هستند كه باز به دشمن حمله كنند و كسي كه به ميدان آيد پشيمان نمي شود.

سربازان كه از يك سو، ابراهيم را آن چنان در حال مبارزه مي ديدند و سخنانش را مي شنيدند و از سوي ديگر، كبوتران سفيد رنگ را بالاي سر خود ديدند، روحيه شان دو چندان شد و با قدرت تمام به دشمن يورش بردند. اواخر روز بود كه باقي مانده لشكر قلع و قمع شده ابن زياد فرار كردند و سپاه ابراهيم با پيروزي كامل شكر خداي را به جا آورد.[۲۶]

دست انتقام

ابراهيم در اين جنگ، حُصين بن نمير، شرحبيل بن ذي‌الكلاع، ابن حوشب، غالب الباهلي ابي الاشرس را كه همه از جانيان و عاملان حادثه كربلا بودند، با دست خود به هلاكت رساند. از همه اين ها مهم تر افتخار كشتن ابن زياد بود كه به ابراهيم رسيد.[۲۷]

بهتر است داستان كشته شدن ابن زياد به دست ابراهيم را از زبان خودش بشنويم. ابراهيم مي گويد: در گرماگرم نبرد آن روز، ناگهان ديدم مردي سرخ‌گونه با هيبتي خاص، لشكر را مي شكافت و به طرف نيروهاي ما مي آمد و هر مبارزي را كه مقابل او قرار مي گرفت از پاي درمي آورد. وقتي نزديك من آمد، به او امان ندادم و با يك ضربه، كمرش را دو نيم كردم به طوري كه دستانش به طرف مشرق و پاهايش به طرف مغرب افتاد؛ سپس مردي آمد و كفش هاي او را درآورد. احتمال دادم كه مقتول، ابن زياد باشد. اما براي اين كه مطمئن شوم، افراد را مأمور كردم تا جسدش را بررسي كنند و گفتند: او، ابن زياد است.

پس از آن، ابراهيم دستور داد تا سر از بدنش جدا كنند. غلام ابن زياد به نام «مهران» آمد و او را شناسايي كرد و او نيز تأييد كرد كه او، ابن زياد است. در اين جا بود كه ابراهيم گفت: خداي را سپاس كه قتل و كشتن او را به دست من انجام داد. سپس به دستور ابراهيم زره قيمتي ابن زياد را از تنش بيرون كردند و به ابراهيم دادند؛ زيرا (در ميدان جنگ) چيزي كه از مقتول است، به قاتلش مي رسد. در اين جنگ كه در كنار نهر خازر به وقوع پيوست، بسياري از افراد دشمن در نهر آب غرق شدند.[۲۸]

ابراهيم وارد موصل شد و حكومت آن جا را عهده دار شد و نمايندگاني به اطراف فرستاد. سرهاي اشراف و بزرگان بني اميه را براي مختار فرستاد. او بسيار خوشحال شد و دستور داد سرها را در محل دارالاماره ـ جايي كه سرهاي شهداي كربلا را نصب كرده بودند ـ نصب كنند.[۲۹] سپس مختار سرها را براي محمد حنفيه و امام زين العابدين عليه السلام فرستاد. محمد حنفيه و امام سجاد عليه السلام نيز او را دعا كردند.

محمد حنفيه در حق ابراهيم هم دعا كرد و گفت: «خدايا! ابراهيم اشتر را حفظ كن و او را بر دشمنان نصرت و ياري ده و او را به هر چه دوست داري و رضاي توست، موفق بدار و او را در دنيا و آخرت ببخش».

شهادت مختار و حكومت مصعب بن زبير در كوفه

در نبود ابراهيم، شورشيان باقي مانده كوفه به بصره رفتند و با تحريك مصعب بن زبير به كوفه حمله كردند و مختار را به شهادت رساندند و مصعب، حكومت آن خطه را نيز بدست گرفت.[۳۰]

دعوت از ابراهيم

بعد از اين واقعه، دو نامه به دست ابراهيم رسيد؛ يك نامه از جانب عبدالملك بن مروان، حاكم شام و يك نامه از جانب مصعب بن زبير، حاكم كوفه. در هر دو نامه از ابراهيم دعوت شده بود كه به آن‌ها بپيوندد. ابراهيم با نزديكانش مشاوره كرد و از آنان خواست نظرشان را در اين مورد بيان كنند. بعضي گفتند: با عبدالملك بيعت كن؛ چون در هر صورت بايد با يك نفر بيعت كني والا از دو جانب در خطر خواهي بود و عبدالملك قوي تر است.

بعضي گفتند: با مصعب بيعت كن؛ هر چه باشد، او در مقابل بني اميه است. در نهايت ابراهيم گفت: با عبدالملك بيعت نمي كنم؛ زيرا من سران لشكر او از جمله ابن زياد را به قتل رساندم و ممكن است او حيله كند. و از آن جا كه بايد با يكي از آن دو بيعت كنم، ترجيح مي دهم، با مصعب بيعت كنم.

او بيعت خودش را با مصعب اعلام كرد و معلوم است كه او به خاطر حفظ جان خود و حفظ قبيله اش راهي جز اين نداشته است. لذا همچنان حاكم موصل، جزيره، آذربايجان و ارمنيه بود تا اين كه عبدالملك در سال 71 ق يا 72 ق. به مصعب حمله برد و مصعب ابراهيم را براي مقابله با عبدالملك فراخواند.[۳۱]

محل شهادت ابراهيم

عبدالملك قبل از اين كه به جنگ مصعب بيايد، با نامه هايي فرماندهان و فرمانداران او را تطميع كرد. از جمله براي ابراهيم نيز نامه اي نوشت و به او قول حكومت عراقين را داد. ابراهيم نامه را به مصعب نشان داد و گفت: يقيناً او براي بقيه فرماندهان نيز چنين نامه‌هايي نوشته؛ آن ها را فرابخوان و اگر قول مساعد داده اند، گردن آنان را بزن. مصعب چنين نكرد و خود را براي جنگ آماده ساخت. عبدالملك نيز لشكري به فرماندهي برادرش محمد بن مروان، به جانب عراق گسيل داشت و سپاه ديگري براي جنگ با عبدالله بن زبير به مكه فرستاد. دو لشكر محمد بن مروان و ابراهيم در «اوانا» نزديك نهر «دجيل» در دير «جاثليق» در «مسكن» نزديك بغداد روبرو شدند. ابراهيم به مصعب گفته بود كه عتاب بن ورقاء را به كمكش نفرستد؛ زيرا او منافق است و با عبدالملك مكاتبه دارد؛ اما علي رغم توصيه ابراهيم، مصعب، عتاب بن ورقاء را به لشكر ابراهيم ملحق كرد. در لحظات حساس جنگ، عتاب بن ورقاء فرار كرد و عده زيادي را هم فراري داد. بدين ترتيب ابراهيم در محاصره افتاد.[۳۲]

ناگهان با نيزه ها به طرف او هجوم بردند. و او را كه به شدت مقاومت مي كرد؛ به قتل رساندند. آن گاه قاتل ابراهيم، عبيد بن ميسره، يكي از غلامان قبيله بني عذره، سر ابراهيم را جدا كرد و براي عبدالملك بردند و سپس غلامان «حصين بن نمير» به سبب كينه اي كه از ابراهيم داشتند، بدن اين قهرمان خستگي ناپذير را با آتش سوزاندند. آري، مرگ چنين قهرماني نيز بايد با ديگران فرق داشته باشد.[۳۳]

آيا ابراهيم راوي حديث بوده است؟

در كتب رجالي اسمي از ابراهيم به عنوان «راوي حديث» به ميان نيامده، البته او داستان تبعيد ابوذر به ربذه و مرگ او را ـ كه پدرش مالك، شاهد آن بوده ـ از زبان پدرش نقل كرده است، اما حديثي از او ديده نشده است. فقط ابن حيان، از علماي اهل سنت، او را از ثقات شمرده و مي گويد: او از پدرش مالك و عمر بن خطاب حديث نقل كرده است و از او هم فرزندش مالك و مجاهد، حديث نقل كرده اند. با اين وجود، ابن حيان نيز از او روايتي نياورده است.[۳۴]

ابراهيم از نگاه شاعران

اگرچه ابراهيم خودش از شاعران شيرين زبان عصر خود بوده، اما شاعران زيادي نيز در رثاي جوانمردي و شجاعت او اشعاري سروده اند؛ از جمله آن شاعران: سرافة البارقي، عبدالله الزبير الاسدي، ابن همام هستند.[۳۵]

مرقد و بارگاه ابراهيم

مرقد شريفش بين جاده قديمي سامرا به بغداد واقع است. اين قبر تا سامرا 8 فرسخ و تا دجله 4 فرسخ فاصله دارد و مرقد او همان محل شهادت اوست. بر روي سنگي كه بالاي درب اين مرقد است؛ نوشته شده: «هذا قبر مرحوم السيد ابراهيم بن مالك الاجدر النخعي، علمدار رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم» البته به اشتباه به جاي اشتر، اجدر نوشته اند و از كلمه «علمدار» معلوم مي شود كه اين عبارت، كار ايرانيان است. اين قبر اكنون به قبر «شيخ ابراهيم» شهرت دارد و زيارتگاه مردم مي باشد اين مرقد در جاي بلندي قرار دارد و گنبد اين بقعه با گچ، سفيد شده است.[۳۶]

ابراهيم از نگاه بزرگان

علامه سيد محسن امين: ابراهيم، مردي شجاع، سلحشور و باشهامت بود. او رئيس و مدافع قبيله اش بوده او طبعي والا و همتي بلند داشت و حامي حق و حقيقت بود. او داراي زباني فصيح و شاعري شيرين زبان و هوادار و دوستدار اهل بيت علیهم‌السلام بود. ابراهيم همانند پدرش داراي همه اين ويژگي ها بود و چنين فرزندي بايد شبيه پدرش باشد.[۳۷]

علامه مجلسی از قول ابن نما، (فقيه بزرگ شيعه) مي گويد: ابراهيم رحمة الله عليه مظهر شجاعت مقاومت و سلحشوري قاطع بود. او محب و دوست دار اهل بيت پيامبر و پرچمدار و دلباخته آنان بود.[۳۸]

محمد حرزالدين: ابراهيم اشتر فردي شجاع و يكه تاز ميدان نبرد و دوستدار اهل بيت بود. او در شيعه بودنش محكم و مطمئن بود؛ و نه تنها از لحاظ اخلاقيات شبيه پدرش بود، بلكه صورت و هيكل ظاهرش نيز همانند پدرش مالك اشتر بود.[۳۹]

ذهبي از عالمان اهل سنت: ابراهيم همانند پدرش از قهرمانان و بزرگان بود. او شيعه فاضلي بود.[۴۰] ابن جوزي از عالمان اهل سنت: ابراهيم بن الاشتر داراي صدايي پرهيبت، گيرا و پرجذبه بود.[۴۱]

بلاذري از عالمان اهل سنت: ابراهيم در حالي كه جواني نوسال بود، شجاع نيز بود.[۴۲]

علامه مجلسي: ابراهيم شخصي نبود كه در دين خودش شك كند. او در اعتقادش گمراه نشد و هيچ‌گاه يقينش را از دست نداد. او در انتقام گرفتن از خون امام حسين عليه السلام مشاركت كرد.[۴۳]

پانویس

  1. اعيان الشيعه، ج 9، ص 41 و ج 2، ص 249.
  2. همان، ج 2، ص 202.
  3. بحارالانوار، ج 52، ص 330.
  4. كمال الدين، ج 2، ص 407.
  5. بحارالانوار، ج 1، ص 10.
  6. دائرة المعارف تشيع، ج 1، ص 268 و دائرة المعارف بزرگ اسلامي، ج 2، ص 450.
  7. وقعة صفين، نصر بن مزاحم، ص 441 و اعيان الشيعه، ج 2، ص 200.
  8. بحارالانوار، ج 45، ص 365؛ تاريخ طبري، ج 6، ص 15ـ16؛ الكامل في التاريخ، ابن اثير، ج 4، ص 215.
  9. بحارالانوار، ج 45، ص 365ـ366؛ تاريخ طبري، ج 6، ص 17؛ الكامل، ج 4، ص 216؛ اشاب الاشراف، ج 5، ص 233.
  10. دائرة المعارف بزرگ السلامي، ج 2، ص 450؛ اخبارالطوال، دينوري، ص 290.
  11. طبقات الكبري، ابن سعد، ج 5، ص 72.
  12. تاريخ طبري، ج 6، ص 18؛ تاريخ ابن كثير، ج 8، ص 266.
  13. البداية والنعماية، ج 8، ص 268.
  14. تاريخ طبري، ج 6، ص 18ـ20؛ الكامل، ج 4، ص 216ـ218؛ اعيان الشيعه، ج 2، ص 201.
  15. تاريخ طبري، ج 6، ص 21.
  16. همان، ص 27.
  17. همان، ص 29؛ الكامل، ج 4، ص 223.
  18. بحارالانوار، ج 45، ص 368؛ تاريخ طبري، ج 6، ص 31.
  19. بحارالانوار، ج 45، ص 372.
  20. تاريخ طبري، ج 6، ص 47.
  21. همان، ص 48ـ49 و همان، ص 81.
  22. بحار، ج 45، ص 334 و 379.
  23. دائرة المعارف بزرگ اسلامي، ج 2، ص 451.
  24. تنزيه المختار، ص 31.
  25. انساب الاشراف، ج 5، ص 249.
  26. تاريخ طبري، ج 6، ص 90؛ انساب، ج 5، ص 249.
  27. المعارف، ابن قتيبه، ص 347؛ تاريخ، خليفه بن خياط، ج 1، ص 332.
  28. انساب، ج 5، ص 251؛ اخبارالطوال، ص 340؛ بحارالانوار، ج 45، ص 383.
  29. انساب، ج 5، ص 250.
  30. شذرات الذهب، ابن عاد حنبلي، ج 1، ص 74.
  31. انساب، ج 5، ص 252.
  32. همان، ج 4، ص 275.
  33. اعيان الشيعه، ج 2، ص 201؛ طبقات، ج 5، ص 80.
  34. مراقد المعارف، حرزالدين، ج 1، ص 40؛ الكامل، ج 4، ص 323؛ تاريخ طبري، ج 6، ص 158.
  35. تفات، ابن حيان، ج 4، ص 12 و ج 6، ص 5 و اعيان الشيعه، ج 2، ص 202.
  36. مراقدالمعارف، ج 1، ص 39.
  37. اعيان الشيعه، ج 2، ص 36.
  38. بحارالانوار، ج 45، ص 366.
  39. مراقد المعارف، ج 1، ص 36.
  40. سير اعلام النبلاء، ذهبي، ج 5، ص 81.
  41. المنتظم في تاريخ الامم والملوك، ابن جوزي، ج 6، ص 52.
  42. انساب الاشراف، بلاذري، ج 5، ص 224.
  43. بحارالانوار، ج 45، ص 349.

منبع

مهدى احمدي, فرهنگ كوثر، شماره 51، پاييز 1381