سفر پیامبر اکرم به شام: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانشنامه‌ی اسلامی
پرش به ناوبری پرش به جستجو
(تعیین رده)
سطر ۴۱: سطر ۴۱:
 
بحيرا گويا نمى  خواست راز خود را به اين زودى فاش كند از اين رو در جواب او گفت: راست است، اما مگر نه اين است كه شما ميهمان و وارد بر من هستيد، من دوست داشتم اين بار نسبت به شما اكرامى كرده باشم و به همين جهت غذايى آماده كرده و دوست دارم همگى شما از آن بخوريد.
 
بحيرا گويا نمى  خواست راز خود را به اين زودى فاش كند از اين رو در جواب او گفت: راست است، اما مگر نه اين است كه شما ميهمان و وارد بر من هستيد، من دوست داشتم اين بار نسبت به شما اكرامى كرده باشم و به همين جهت غذايى آماده كرده و دوست دارم همگى شما از آن بخوريد.
  
قریشيان به سوى صومعه حركت كردند، اما [[محمد صلی الله علیه و آله]] را به خاطر آن كه كودكى بود و يا به ملاحظات ديگرى همراه نبردند و بعيد هم نيست كه خود آن حضرت كه بيشتر مايل بود در تنهايى به سر برد و به اوضاع و احوال اجتماعى كه در آن به سر مى برد انديشه كند از آن ها خواست تا او را نزد مال التجاره بگذارند و بروند، و گرنه معلوم نيست ابوطالب به اين سادگى حاضر شده باشد تا او را تنها بگذارد و برود.
+
قریشيان به سوى صومعه حركت كردند، اما محمد صلی الله علیه و آله را به خاطر آن كه كودكى بود و يا به ملاحظات ديگرى همراه نبردند و بعيد هم نيست كه خود آن حضرت كه بيشتر مايل بود در تنهايى به سر برد و به اوضاع و احوال اجتماعى كه در آن به سر مى برد انديشه كند از آن ها خواست تا او را نزد مال التجاره بگذارند و بروند، و گرنه معلوم نيست ابوطالب به اين سادگى حاضر شده باشد تا او را تنها بگذارد و برود.
  
 
هر چه كه بحيرا در قيافه يكايك واردين نگاه كرد و اوصافى را كه از [[پيامبر اسلام]] شنيده و يا در كتاب ها خوانده بود در چهره آن ها نديد، از اين رو با تعجب پرسيد: كسى از شما به جاى نمانده؟
 
هر چه كه بحيرا در قيافه يكايك واردين نگاه كرد و اوصافى را كه از [[پيامبر اسلام]] شنيده و يا در كتاب ها خوانده بود در چهره آن ها نديد، از اين رو با تعجب پرسيد: كسى از شما به جاى نمانده؟

نسخهٔ ‏۲۳ سپتامبر ۲۰۱۲، ساعت ۰۸:۳۰

منبع: زندگانى حضرت محمد صلی الله علیه و آله

نویسنده:رسولى محلاتى، هاشم.

نخستين سفر رسول خدا صلی الله علیه و آله به شام و داستان بحيرا

حدود دوازده سال از عمر رسول خدا گذشته بود كه بر طبق نقل اهل تاريخ و محدثين شيعه و اهل سنت، ابوطالب مانند ساير مردم قريش عازم سفر شام شد تا با مال التجاره مختصرى كه داشت تجارت كند و از اين راه كمكى به مخارج سنگين خود بنمايد.

قریشيان هر سال دو بار سفر تجارتى داشتند يكى به «يمن» در زمستان و ديگرى به «شام» در تابستان «رحلة الشتاء و الصيف».

مقصد در اين سفر بصره بود كه در آن زمان يكى از شهر هاى بزرگ شام و از مهمترين مراكز تجارتى آن عصر به شمار مى رفت.

در نزديكى شهر بصره صومعه و كليسايى وجود داشت و مردى ديرنشين و ترسايى گوشه گير به نام «بحيرا» در آن كليسا زندگى مى كرد و مسيحيان معتقد بودند كه كتاب ها و هم چنين علومى كه در نزد دانشمندان گذشته آنان بوده دست به دست و سينه به سينه به بحيرا منتقل گشته است.

و برخى گفته اند: صومعه «بصره» كه تا شهر 6 ميل فاصله داشت مانند صومعه هاى عادى و معمولى ديگر نبود. بلكه مخصوص سكونت آن دانشمند و عالمى از نصارى بود كه علم و دانشش از ديگران فزون تر و در مراحل سير و سلوك از همگان برتر باشد و بحيرا داراى چنين اوصافى بود.

هنگامى كه ابوطالب تصميم به اين سفر گرفت به فكر يتيم برادر افتاد و با علاقه فراوانى كه به او داشت نمى دانست آيا او را در مكه بگذارد يا همراه خود به شام ببرد.

وقتى هواى گرم تابستان بيابان حجاز و سختى مسافرت با شتر را در كوه و بيابان به نظر مى آورد ترجيح مى داد محمد را كه كودكى بيش نبود و با اين گونه ناملايمات روبه رو نشده بود در مكه بگذارد و از رنج سفر او را معاف دارد، ولى از آن طرف با آن علاقه شديد و توجه خاصى كه در حفاظت و نگهدارى او داشت نمى توانست خود را حاضر كند كه او را در مكه بگذارد و خيالش در اين باره آسوده نبود و تا آن ساعتى كه مى خواست حركت كند هم چنان در حال ترديد بود.

گويند: هنگامى كه كاروان قريش خواست حركت كند ناگهان ابوطالب فرزند برادر را مشاهده كرد كه با چهره اى افسرده به عمو نگاه مى كند و چون خواست با او خداحافظى كند چند جمله گفت كه ابوطالب تصميم گرفت محمد را همراه خود ببرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله با همان قيافه معصوم و جذاب رو به عمو كرده و هم چنان كه مهار شتر را گرفته بود آهسته گفت: عموجان! مرا كه كودكى يتيم هستم و پدر و مادرى ندارم به كه مى سپارى؟

همين چند جمله كافى بود كه ابوطالب را از ترديد بيرون آورد و تصميم به بردن آن بزرگوار بگيرد، و از اين رو بلادرنگ به همراهان خود گفت: به خدا سوگند او را با خود مى برم و هيچ گاه از او جدا نخواهم شد.

كاروان قريش حركت كرد اما مقدارى راه كه رفتند متوجه شدند كه اين سفر مانند سفر هاى قبلى نيست و احساس راحتى و آرامش بيشترى مى كنند آفتاب آن سوزشى را كه در سفر هاى قبل داشت ندارد و از گرما بدان مقدارى كه سابقا ناراحت مى شدند احساس ناراحتى نمى كنند. اين اوضاع براى همه مردم كاروان تعجب آور بود تا جايى كه يكى از آن ها چند بار گفت: اين سفر چه سفر مباركى است.

ولى شايد كمتر كسى بود كه بداند اين ها همه از بركت همان كودك دوازده ساله است كه در اين سفر همراه كاروان آمده بود.

بالاتر از همه كم كم متوجه شدند كه روز ها لكه ابرى پيوسته بالاى سر كاروان در حركت است و براى آن ها در آفتاب گرم سايه مى افكند و اين مطلب وقتى براى آن ها به خوبى واضح شد كه به صومعه و دير بحيرا نزديك شدند.

خود بحيرا وقتى از دور گرد و غبار كاروانيان را ديد به لب دريچه اى كه از صومعه به بيرون باز شده بود آمد و چشم به كاروانيان دوخته بود و گاهى نيز سر به سوى آسمان مى كشيد و گويا همان لكه ابر را جستجو مى كرد كه بر سر كاروانيان سايه مى افكند.

هيچ بعيد نيست كه طبق اين نقل، روى صفاى باطنى كه پيدا كرده بود و اخبارى كه از گذشتگان بدو رسيده بود، منتظر ديدن چنين منظره و چشم به راه آمدن آن قافله بود، جريانات بعدى اين احتمال را تأييد مى كند، زيرا مورخين مانند ابن هشام و ديگران مى نويسند:

كاروان قريش هر ساله از كنار صومعه بحيرا عبور مى كرد و گاهى در آن جا منزل مى كرد و تا آن سفر هيچ گاه بحيرا با آنان سخنى نگفته بود، اما اين بار همين كه كاروان در نزديكى صومعه منزل كردند غذاى زيادى تهيه كرد و كسى را به نزد ايشان فرستاد كه من غذاى زيادى تهيه كرده ام و دوست دارم امروز تمامى شما از كوچك و بزرگ و بنده و آزاد، هر كه در كاروان است بر سر سفره من حاضر شويد.

بحيرا از بالاى صومعه خود بخوبى آن لكه ابر را ديده بود كه بالاى سر كاروان مى آيد و هم چنان پيش آمد تا بر سر درختى كه كاروانيان زير آن درخت منزل كردند ايستاد.

ابن هشام مى نويسد: خود بحيرا پس از ديدن اين منظره از صومعه به زير آمد و از كاروان قريش دعوت كرد تا براى صرف غذا به صومعه او بروند، يكى از كاروانيان بدو گفت: اى بحيرا به خدا سوگند مثل اين كه اين بار براى تو ماجراى تازه اى رخ داده زيرا چندين بار تاكنون ما از اين جا عبور كرده ايم هيچ گاه مانند امروز به فكر پذيرايى ما نيفتادى؟

بحيرا گويا نمى خواست راز خود را به اين زودى فاش كند از اين رو در جواب او گفت: راست است، اما مگر نه اين است كه شما ميهمان و وارد بر من هستيد، من دوست داشتم اين بار نسبت به شما اكرامى كرده باشم و به همين جهت غذايى آماده كرده و دوست دارم همگى شما از آن بخوريد.

قریشيان به سوى صومعه حركت كردند، اما محمد صلی الله علیه و آله را به خاطر آن كه كودكى بود و يا به ملاحظات ديگرى همراه نبردند و بعيد هم نيست كه خود آن حضرت كه بيشتر مايل بود در تنهايى به سر برد و به اوضاع و احوال اجتماعى كه در آن به سر مى برد انديشه كند از آن ها خواست تا او را نزد مال التجاره بگذارند و بروند، و گرنه معلوم نيست ابوطالب به اين سادگى حاضر شده باشد تا او را تنها بگذارد و برود.

هر چه كه بحيرا در قيافه يكايك واردين نگاه كرد و اوصافى را كه از پيامبر اسلام شنيده و يا در كتاب ها خوانده بود در چهره آن ها نديد، از اين رو با تعجب پرسيد: كسى از شما به جاى نمانده؟

يكى از كاروانيان پاسخ داد: بجز كودكى نورس كه از نظر سن كوچك ترين افراد كاروان بود كسى نمانده!

بحيرا گفت: او را هم بياوريد و از اين پس چنين كارى نكنيد!

مردى از قريش گفت: به لات و عزى سوگند براى ما سرافكندگى نيست كه فرزند عبدالله بن عبدالمطلب ميان ما باشد! اين سخن را گفته و برخاست و از صومعه به زير آمد و محمد صلی الله علیه و آله را با خود به صومعه برد و در كنار خويش نشانيد. بحيرا با دقت به چهره آن حضرت خيره شد و يك يك اعضاى بدن آن حضرت را كه در كتاب ها اوصاف آن ها را خوانده بود از زير نظر گذرانيد.

قریشيان مشغول صرف غذا شدند ولى بحيرا تمام حركات و رفتار محمد صلی الله علیه و آله را دقيقا زير نظر گرفته و چشم از آن حضرت برنمى داشت و يك سره محو تماشاى او شده بود.

ميهمانان سير شدند و سفره غذا برچيده شد، در اين موقع بحيرا پيش يتيم عبدالله آمد و بدو گفت: اى پسر تو را به لات و عزى سوگند مى دهم كه آن چه از تو مى پرسم پاسخ مرا بدهى؟

و البته بحيرا از سوگند به لات و عزى منظورى نداشت جز آن كه ديده بود كاروانيان بدان قسم مى خورند.

اما همين كه آن بزرگوار نام لات و عزى را شنيد فرمود: مرا به لات و عزى سوگند مده كه چيزى در نظر من مبغوض تر از اين دو نيست.

بحيرا گفت: پس تو را به خدا سوگند مى دهم سؤالات مرا پاسخ دهى!

حضرت فرمود: هر چه مى خواهى بپرس!

بحيرا شروع كرد از حالات و زندگانى خصوصى و حتى خواب و بيدارى آن حضرت سؤالاتى كرد و حضرت جواب مى داد، بحيرا پاسخ هايى را كه مى شنيد با آن چه در كتاب ها درباره پيغمبر اسلام ديده و خوانده بود تطبيق مى كرد و مطابق مى ديد، آن گاه ميان ديدگان آن حضرت را با دقت نگاه كرد، سپس برخاسته و ميان شانه هاى آن حضرت را تماشا كرد و مهر نبوت را ديد و بى اختيار آن جا را بوسه زد.

قریشيان كه تدريجا متوجه كار هاى بحيرا شده بودند به يكديگر گفتند: محمد نزد اين راهب مقام و منزلتى دارد، از آن سو ابوطالب نگران كار هاى بحيرا شد و ترسيد مبادا ديرنشين سوء قصدى نسبت به برادرزاده اش داشته باشد كه ناگاه بحيرا را ديد نزد وى آمده پرسيد:

اين پسر با شما چه نسبتى دارد؟

ابوطالب: فرزند من است!

بحيرا: او فرزند تو نيست، و نبايد پدرش زنده باشد!

ابوطالب: او فرزند برادر من است.

بحيرا: پدرش چه شد؟

ابوطالب: هنگامى كه مادرش بدو حامله بود وى از دنيا رفت.

بحيرا: مادرش كجاست؟

ابوطالب: مادرش نيز چند سالى است مرده!

بحيرا: راست گفتى. اكنون بشنو تا چه مى گويم:

او را به شهر و ديار خود بازگردان و از يهوديان محافظتش كن و مواظب باش تا آن ها او را نشناسند كه به خدا سوگند اگر آن چه من در مورد اين نوجوان مى دانم آن ها بدان آگاه شوند نابودش مى كنند.

و سپس ادامه داده گفت: اى ابوطالب بدان كه كار اين برادرزاده ات بزرگ و عظيم خواهد شد و بنابراين هر چه زود تر او را به شهر خود بازگردان.

و در پايان سخنانش گفت: من آن چه لازم بود به تو گفتم و مواظب بودم اين نصيحت را به تو اطلاع دهم.

سخنان بحيرا تمام شد و ابوطالب در صدد برآمد تا هر چه زود تر به مكه بازگردد و از اين رو كار تجارت را بزودى انجام داد و به مكه بازگشت و حتى برخى گفته اند: از همان جا محمد صلی الله علیه و آله را با بعضى از غلامان خود به مكه فرستاد و خود به دنبال تجارت رفت.

و در پاره اى از تواريخ آمده كه وقتى سخنان بحيرا تمام شد، ابوطالب بدو گفت: اگر مطلب اين طور باشد كه تو مى گويى او در پناه خداست و خداوند او را محافظت خواهد كرد. [۱]

پانویس

  1. داستان بحيرا را بدان گونه كه خوانديد با مختصر اختلاف و اجمال و تفصيلى مورخين اهل سنت و دانشمندان ايشان مانند ابن هشام و طبرى و ديگران و محدثين و علماى بزرگوار شيعه مانند شيخ صدوق در اكمال الدين و طبرسى در اعلام الورى و كازرونى در المنتقى ذكر كرده اند، ولى برخى از اهل تحقيق در سند هاى آن خدشه كرده و آن را به اساطير و افسانه تشبيه كرده اند، ولى ما در نظاير اين داستان پيش از اين گفته ايم كه اگر از نظر سند صحيح و معتبر شناخته شد جاى اين گونه سخن ها باقى نمى ماند، و ما آن را مى پذيريم.