غزوه حنین

از دانشنامه‌ی اسلامی
نسخهٔ تاریخ ‏۲۳ سپتامبر ۲۰۱۵، ساعت ۰۶:۲۳ توسط Ali hoghooghi (بحث | مشارکت‌ها) (Ali hoghooghi صفحهٔ جنگ حنین را به غزوه حنین منتقل کرد: غزوه حنین)
پرش به ناوبری پرش به جستجو

منبع:زندگانی حضرت محمد صلی الله علیه و آله، ص 455.

نویسنده:سید هاشم رسولی محلاتی

چنانكه گفته شد پيغمبر اسلام پس از فتح مكه پانزده روز در مكه ماند و در اين مدت به نشر تعاليم اسلام و محو آثار شرك و بت پرستى كه قرن ها بر آن سرزمين حكومت كرده و پايگاه توحيد را به صورت مركز شرك درآورده بود، همت گماشت و در ضمن با خويشان خود نيز تجديد عهدى كرده و در سايه اسلام همه كدورت ها و اختلافات برطرف گرديد و محيط انس و الفتى در كنار بناى با عظمت كعبه براى همه افرادى كه در مكه بودند و يا از مدينه به همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده بودند، فراهم شده بود.

اما نيروى اهريمنى شيطان كه حاضر نبود به اين آسانى در برابر نيروى توحيد و اسلام تسليم گردد اين بار فكر خود را به سوى قبايل اطراف مكه متوجه كرد و آن جا را دامنه فعاليت خويش قرار داد و گروهى از بت پرستان و سركردگان آن حدود را كه هنوز مسلمان نشده و محمد صلی الله علیه و آله را به عنوان يك كشور گشايى كه مى خواهد همه قبايل را تحت تسلط خويش درآورد و بر آن ها حكومت كند مى شناختند، تحريك كرد تا جبهه واحدى بر ضد پيغمبر اسلام تشكيل دهند و پيش از آن كه از طرف مسلمانان مورد حمله قرار گيرند آن ها براى جنگ و حمله آماده شوند.

در ميان سران قبايل مزبور مالك بن عوف نصرى بيش از ديگران جنب و جوش داشت و براى گرد آوردن قبايل فعاليت مى كرد و با اين كه حدود سى سال بيشتر از عمر او نمى گذشت به خاطر شجاعت و سلحشورى كه داشت مورد احترام قبايل پر جمعيت آن اطراف بود و از وى حرف شنوايى داشتند.

وى تا جايى كه توانست قبيله هاى ساكن كوه هاى جنوبى مكه را كه از هوازن بودند مانند بنى سعد[۱]، بنى جشم، بنى هلال و هم چنين قبیله ثقیف را كه در طائف سكونت داشتند با خود همراه كرده و به نقل برخى از مورخان نزديك به سى هزار نفر از آن ها را در جايى به نام «اوطاس»[۲] براى جنگ با مسلمانان و زدن يك ضربه كارى به لشكر اسلام جمع كرد و خود او نيز فرماندهى آن ها را به عهده گرفت و تحت فرمان او به سوى حنين حركت كردند.

مالك دستور داده هر كس مى خواهد در اين جنگ شركت كند بايد زن و فرزند و اموال خود را نيز همراه بياورد و منظورش اين بود كه مردان در هنگامه جنگ بهتر پايدارى كنند و به خاطر مال و زن و فرزند هم كه شده تا سر حد مرگ مقاومت داشته باشند.

در ميان لشكريان مزبور پيرمردى سال خورده و با تجربه در فنون جنگى وجود داشت كه نامش دريد بن صمة بود و از قبيله بنى جشم محسوب مى شد و با اين كه كارى از او ساخته نبود و كهولت و پيرى مانع از آن بود كه بتواند جنگ كند و بخصوص كه بنا بر نقل جمعى از مورخين نابينا نيز شده بود، اما قبيله هاى هوازن معمولا او را در جنگ ها همراه مى بردند تا از تجربيات و اطلاعات جنگى او استفاده كنند.

دريد بن صمه وقتى صداى زن و بچه و چهارپايان به گوشش خورد و دانست كه به دستور مالك آن ها را همراه آورده اند، او را خواست و به وى پرخاش كرده گفت: تو را به جنگ چه كار؟ تو گوسفندچرانى بيش نيستى؟ آخر اين چه كارى است كرده اى؟ مگر از لشكر فرارى چيزى مى تواند جلوگيرى كند؟ اگر جنگ به پيروزى تو انجام شود كه همان مردان جنگى و شمشير و نيزه شان به كار تو خورده و مورد استفاده قرار گرفته و اگر به شكست تو منجر گردد آن وقت است كه همه چيز را از دست داده و تمام دارايى و مايملك خود را تسليم دشمن كرده اى و با اسارت زن و فرزند رسوا خواهى شد؟ مصلحت در آن است كه زن و فرزند و اموال را بازگردانى و همان مردان جنگى را با خود ببرى!

مالك بن عوف كه به فكر خود مغرور بود حاضر نشد سخن دريد را بشنود و چون دريد سخن خود را تكرار كرد و يكى دو تذكر ديگر نيز به او داد مالك بن عوف با بى اعتنايى و تمسخر بدو گفت: تو پير و فرتوت شده اى و افكارت نيز فرسوده شده و به كار ما نمى خورد، و چون پافشارى دريد بن صمه را ديد رو به لشكريان كرد و گفت: اى گروه هوازن يا از من اطاعت و پيروى كنيد و يا هم اكنون نوك شمشير را بر سينه ام مى گذارم و آن قدر فشار مى دهم تا از پشت سرم بيرون آيد و بدين ترتيب به زندگى خود خاتمه مى دهم!

قبايل هوازن كه چنان ديدند گفتند: مطمئن باش ما فرمانبردار تو هستيم، و دريد كه چنان ديد آه سردى از دل كشيد و گفت: باشد تا اين روز را كه نديده ايم از نزديك ببينيم و سپس يك رباعى گفت كه حكايت از افسردگى و پشيمانى او در حضور اين معركه مى كرد.

تجهيز سپاه اسلام

خبر اجتماع هوازن در «اوطاس » به سمع پیامبر اسلام رسيد و براى درهم كوبيدن آخرين سنگر مشركان و دفع باقيمانده پيروان شيطان، آماده تجهيز سپاه و حركت به سوى حنين گرديد.

از نظر نفرات و تعداد سربازان جنگى نگرانى در كار نبود ولى احتياج به مقدارى زره و لوازم جنگى داشتند، در اين خلال رسول خدا صلی الله علیه و آله مطلع شد كه صفوان بن اميه مقدارى زره و اسلحه جنگى در خانه دارد كه در برخوردها و جنگ هايى كه قريش با قبايل ديگر داشته اند آن ها را در اختيار قريش قرار مى داده، از اين رو به سراغ او فرستاد و به عنوان عاريه مضمونه از او خواست تا آن ها را در اختيار لشكر اسلام قرار دهد به اين معنى كه اگر چيزى از آن ها از بين رفت عوض آن را بدهد و بدون كم و زياد به او بازگرداند.

صفوان قبول كرد و يك صد زره و مقدارى لوازم جنگى ديگر در اختيار آن حضرت گذارد و روز بعد لشكر اسلام با دوازده هزار مرد جنگى - كه ده هزار نفرشان از مدينه به همراه پيغمبر آمده بودند و دو هزار نفر نيز از مردم تازه مسلمان مكه تحت فرماندهى ابوسفيان - به سوى وادى حنين حركت كرد.

هنگامى كه چشم ابوبكر در خارج شهر به سپاه مجهز اسلام افتاد از كثرت سپاهيان دچار غرور شده گفت: ما ديگر مغلوب نخواهيم شد و اين غرور به برخى افراد ديگر نيز سرايت كرد و همگى از پيروزى و شكست دشمن سخن مى گفتند.

ولى همين غرور بي جا در همان آغاز جنگ و حمله ناگهانى دشمن موجب هزيمت آنان شد و اين ايمان به خدا و پيغمبر اسلام بود كه آنان را دوباره گرد يكديگر جمع كرد و جلو شكست قطعى و پاشيدگى لشكر را گرفت. لشكر اسلام هم چنان تا نزديك وادى حنين پيش رفت [۳] و شب را به دستور پيغمبر اسلام در همان جا توقف كردند تا چون صبح شود به وادى حنين درآيند.

مالك بن عوف پيش از آن كه لشكر اسلام بدان حدود برسد با لشكريانش به وادى حنين وارد شده بود و به لشكريان خود دستور داده بود زنان و كودكان و چهارپايان و احشام را پشت سر خود قرار دهند و غلاف شمشيرها را بشكنند.

سپس در اطراف دره درشت سنگ ها و شيارها و گودي هاى سر راه و دامنه كوه و سايه درخت ها كمين كنند تا وقتى لشكر اسلام از دره سرازير شد ناگهان يكپارچه بر آن ها حمله كنند و آن ها را منهزم سازند.

پس از اداى نماز صبح هنوز هوا تاريك بود كه سربازان اسلام به سوى دره حنين سرازير شدند. و پيشاپيش لشكر، خالد بن وليد با بنى سليم حركت مى كرد و به دنبال او گروه هاى ديگر هر دسته به دنبال پرچم مخصوص به خود پيش مى رفت كه ناگهان مورد حمله سرسختانه هوازن كه با نقشه قبلى كاملا خود را آماده چنين حمله اى كرده بودند قرار گرفتند و از اطراف دره تيرها به صورت رگبار بر آن ها باريدن گرفت و در پناه تيرها نيز هزاران سرباز از جان گذشته با شمشيرهاى برهنه، آن ها را محاصره كردند.

اين حمله چنان سخت و غافلگيرانه بود كه مسلمانان تا خواستند به خود آيند و دست به اسلحه و سپر و نيزه ببرند عده اى از آن ها كشته شدند و راهى جز فرار و عزيمت براى خود نديدند. پيغمبر اسلام كه در عقب سپاه بر استر سفيدى سوار بود و لباس جنگ بر تن داشت ناگهان ديد سپاه اسلام گروه گروه به سرعت فرار مى كنند و اين سپاه منظم دوازده هزار نفرى كه چون رودخانه اى به پيش مى رفت ناگهان در هم ريخت و هر قسمت آن به سويى رهسپار گشته و گريزان است.

رسول خدا صلی الله علیه و آله كه چنان ديد به سرعت خود را به سمت راست دره حنين رسانيد و فرياد زد: مردم به كجا مى رويد؟ منم رسول خدا، منم محمد بن عبدالله به نزد من آييد!

ولى هيچ كس متوجه سخن آن حضرت نشده و همگى مى گريختند و در اين وقت بود كه كينه ها ظاهر گرديد و نفاق هاى درونى افراد آشكار شد و منافقان از اين منظره به وجد و شوق آمده بودند تا آن جا كه ابوسفيان از روى تمسخر به رفيق خود شيبة بن عثمان گفت: اين ها تا لب دريا فرار خواهند كرد و ديگر بازنمى گردند. و كلدة بن حنبل - يكى ديگر از همان افراد منافق - گفت: امروز سحر باطل شد!

شيبة بن عثمان بن ابى طلحه - كه پدرش در جنگ احد كشته شده بود - در آن لحظه تصميم گرفت پيغمبر اسلام را بكشد و انتقام خون پدر را از آن حضرت بگيرد و به همين قصد نزديك رفت و چرخى هم اطراف رسول خدا صلی الله علیه و آله زد ولى چنان كه بعدها خودش مى گويد: حائلى ميان من و آن حضرت پيدا شد كه ديدم نمى توانم اين كار را بكنم.

در اين لحظه تاريخى، پيغمبر اسلام مى ديد زحمات بيست و يك ساله اش در راه تبليغ اسلام و پيروزي هاى بزرگى كه در اين راه نصيبش شده همگى به مخاطره افتاده و چيزى نمانده است كه در اين هواى نيمه روشن در دره مخوف حنين دفن شود، سپاه از هم گسيخته و فرارى اسلام نيز به فرياد او توجهى نمى كنند، دشمن نيز با پيروزى چشم گيرى كه در آغاز حمله خود به دست آورد وادى حنين را جولانگاه خويش قرار داده و هم چنان پيش مى آيد، بايد اقدامى فورى جلوى اين شكست و هزيمت را بگيرد، از يك سو دست به دعا برداشت و به درگاه ياور حقيقى و پشتيبان واقعى خود كه همه جا از ورطه هاى سخت او را نجات داده بود معروض داشت: «اللهم لك الحمد و اليك المشتكى و انت المستعان »: خدايا تو را سپاس و شكوه حال خود را به درگاه تو مى آورم و تويى تكيه گاه!

و به دنبال آن گفت: «اللهم ان تهلك هذه العصابة لم تعبد و ان شئت ان لاتعبد لاتعبد»: خدايا اگر اين جماعت نابود گردد كسى تو را پرستش نخواهد كرد و اگر هم براستى مشيت و اراده ات بدان تعلق گرفته باشد كه كسى تو را پرستش نكند پرستش نخواهى شد! (و بسته به مشيت و اراده توست).

و سپس به ابوسفيان - فرزند حارث بن عبدالمطلب - كه در كنار او قرار داشت فرمود: مشتى خاك به من بده آن خاك را به روى دشمن پاشيد و فرمود: روهايتان شت باد!

آن گاه از آن جا كه دعا جاى عمل را نمى گيرد و لازم بود دست به كارى زند تا جلوى فرار و از هم پاشيدگى لشكر را بگيرد، در اين جا از عباس بن عبدالمطلب نقل شده كه گويد: نخست رسول خدا به من كه صداى رسا و بلندى داشتم فرمود: فراريان را به اين گونه صدا بزن: «يا معشر الانصار و يا اصحاب سورة البقرة، و يا اصحاب بيعة الشجرة، الى اين تفرون؟ اذكروا العهد الذى عاهدتم عليه رسول الله »!

اى گروه انصار و اى ياران سوره بقره و اى كسانى كه در بيعت شجره پيمان بستيد، به كجا مى گريزيد؟ پيمانى را كه با رسول خدا بسته ايد به ياد آريد! و من با بلندترين صدايى كه داشتم مردم را صدا مى زدم و خود رسول خدا نيز چنان بى تاب شهادت و جنگ بود كه استر خود را به سوى ميدان جنگ ركاب زد و مى خواست خود را به قلب دشمن بزند ولى ابوسفيان فرزند حارث بن عبدالمطلب به جلوى استر پريد و دهانه آن را محكم نگه داشت و نگذاشت به جلو برود.

و در برخى از تواريخ است كه سرانجام پيغمبر اسلام تاب نياورد و يك تنه به دشمن حمله كرد و اين رجز را نيز مى خواند: «انا النبى لا كذب»، «انا ابن عبدالمطلب» و گفته اند: تنها در اين جنگ بود كه پيغمبر اسلام شخصا به ميدان رفت و به دشمن حمله برد.[۴]

و بعيد نيست اين حمله وقتى كه انصار به ميدان جنگ بازگشتند انجام شده و رسول خدا صلی الله علیه و آله رهبرى حمله را به دست گرفته و پيشاپيش آن ها حمله مى افكند و رجز مى خواند و آن ها نيز به دنبال آن حضرت حمله مى كرده اند.

افرادى كه با رسول خدا صلی الله علیه و آله ماندند

مورخين مانند يعقوبى و ديگران نوشته اند: در آن گير و دار تنها ده نفر بودند كه با پيغمبر ماندند و فرار نكردند و اين ده نفر عبارت بودند از امام على علیه السلام، عباس بن عبدالمطلب، ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب، فضل بن حارث، ربيعة بن حارث، عبدالله بن زبير، عتبة و معتب فرزندان ابولهب، فضل بن عباس، ايمن بن ام ايمن و در اين ميان على علیه السلام از همه بيشتر دلاورى و تلاش داشت و دشمن را از جلوى پيغمبر دور مى نمود، گاهى خود را به عقب دشمن مى زد و گاهى به سوى پيغمبر باز مى گشت تا از حال آن حضرت و سلامتى او مطمئن گردد، و در اين گير و دار چهل تن از دشمنان را به خاك هلاك افكند و همه را از وسط دو نيم كرد.

ابن هشام در كتاب سيره از جابر بن عبدالله روايت كرده كه گفت: در ميان لشكر هوازن مرد شجاع و تنومندى بود كه بر شترى سرخ مو سوار بود و پرچم سياه رنگى در دست داشت و آن را بر سر نيزه بلندى كه داشت زده بود و آن پرچم را پيشاپيش هوازن مى كشيد و هر كس جلوى او مى رفت با آن نيزه بر او حمله مى كرد و چون فرار مى كرد دوباره آن نيزه را بر سر دست بلند مى كرد تا هوازن به دنبال او بيايند.

اين مرد هم چنان به كار خود مشغول بود كه ناگاه على بن ابي طالب با مردى از انصار به قصد كشتن او پيش رفتند و على علیه السلام از پشت سر بدو حمله كرد و شترش را پى كرد و آن مرد به زمين افتاد، سپس مرد انصارى با شمشير او را از پاى درآورد.

و در ارشاد مفيد نام اين مرد هوازنى را ابوجرول ذكر كرده و قتل او را به على علیه السلام به تنهايى نسبت مى دهد، چنان كه ابن اثير نيز قاتل او را على علیه السلام ذكر كرده است.

دو تن از زنان فداكار

در تواريخ و روايات نام دو زن نيز در لشكر اسلام ذكر شده كه در جنگ حنين بودند و با رسول خدا صلی الله علیه و آله پايدارى كرده و منهزمين را ملامت و سرزنش مى كردند يكى نسيبه دختر كعب و ديگرى ام سليم دختر ملحان.

در تفسير قمى آمده كه نسيبه وقتى ديد مردم فرار مى كنند خاك به روى منهزمين مى پاشيد و مى گفت: به كجا فرار مى كنيد؟ آيا از خدا و رسول او مى گريزيد؟ و در اين وقت عمر را ديد كه مى گريزد، بدو گفت: واى بر تو اين چه كارى است كه مى كنى؟ عمر گفت: اين امر خداست!

و در سيره ابن هشام آمده كه رسول خدادر آن وقت نظر كرد و چشمش به ام سليم دختر ملحان افتاد كه با شوهرش ابوطلحه به جنگ آمده بود و در همان حال فرزندش عبدالله بن ابى طلحه را حامله بود، رسول خدا صلی الله علیه و آله ديد اين زن به وسيله بردى - و پارچه بلندى - كمر خود را بسته و براى آن كه شترش از دست او فرار نكند انگشتان خود را در سوراخ بينى شتر فرو برده و محكم آن شتر را نگاه داشته است و در دست ديگرش خنجرى است. پيغمبر فرمود: ام سليم هستى؟

گفت: آرى اى رسول خدا پدر و مادرم به فدايت، امروز همان گونه كه دشمنان تو را بايد كشت اين مردمى را نيز كه تو را واگذارده و فرار كردند بايد كشت و من مى خواهم آن ها را به قتل برسانم زيرا اينان نيز سزاوار كشته شدن هستند.

پيغمبر فرمود: اى ام سليم خدا ما را كفايت مى كند. ابوطلحه شوهرش پرسيد: اين خنجر چيست كه در دست دارى؟ ام سليم گفت: آن را به دست گرفته ام تا اگر مشركى به من نزديك شد شكمش را با آن پاره كنم.

كمك الهى و مراجعت منهزمين

قرآن كريم در سوره توبه وقتى اشاره به داستان جنگ حنين مى كند و سختى كار و فرار مسلمانان را بيان مى دارد به دنبال آن فرمايد: «ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين و انزل جنودا لم تروها و عذب الذين كفروا و ذلك جزاء الكافرين؟»: سپس خداى تعالى آرامش خود را بر پيغمبر و مؤمنان نازل فرمود، و لشكريانى كه شما نمى ديديد فرو فرستاد و كافران را معذب ساخت و جزاى كافران اين چنين است.

بارى نصرت الهى فرود آمد و صداى بلند و پى در پى و رساى عباس بن عبدالمطلب به گوش فراريان رسيد و انصار را به خود آورد كه پس از آن همه فداكاري ها كه در راه اسلام داشتند اين چه فرار ننگينى است كه در اين معركه مى كنند و از اين رو به سوى دره حنين بازگشته غلاف شمشيرها را شكستند و صداها را به «لبيك، لبيك » بلند كردند و با شمشير هاى برهنه از هر سو به دشمن حمله ور شدند، صحنه جنگ كه داشت به سود دشمن پايان مى يافت تدريجا عوض شد و مسلمانانى كه غالبا از انصار مدينه بودند و به ميدان جنگ باز مى گشتند به جبران فرارى كه كرده بودند به سختى در برابر دشمن پايدارى كرده و صفوف آن ها را به هم ريختند و جنگ سختى از نو در گرفت.

رسول خدا صلی الله علیه و آله به عباس فرمود: اين ها كيان اند؟ عرض كرد: انصار هستند. پيغمبر فرمود: «اكنون تنور جنگ گرم شد»!

هوا ديگر روشن شده بود و معركه جنگ به خوبى ديده مى شد و برق شمشيرها به چشم مى خورد و صداى چكاچك ابزار جنگى و سپرها به گوش مى رسيد، قبايل هوازن كه به اين زودى حاضر نبودند پيروزى به دست آورده را از دست بدهند سخت مقاومت مى كردند، از آن سو از طرف پيغمبر اسلام اعلام شد «هر كس كافرى را بكشد جامه و اسلحه اش از آن اوست » و اين خبر براى مقاومت تازه مسلمانان مكه كه اكثرا به فكر غنيمت به جنگ حنين آمده بودند مؤثر بود و آن ها را به صورت نيروى امدادى از پشت جبهه جنگ باز گرداند.

ديگر نيروى دشمن ضعيف شده بود و با دادن تلفات سنگين تاب مقاومت نياورده رو به فرار گذارد و هر چه اموال و احشام و زن و فرزند داشتند همه را به جاى نهادند و به سه دسته تقسيم شده و هر دسته از آن ها به سويى گريختند.

تنها از يكى از قبايل ثقيف به نام «بنى مالك » هفتاد نفر كشته شد و از قبيله هاى ديگر نيز گروهى به قتل رسيده و در آن ميان دريد بن صمه نيز به دست يكى از جوانان مسلمان به نام ربيعة بن رفيع سلمى به قتل رسيد.

غنايم جنگ و كشتگان

در اين جنگ بزرگترين غنيمت به دست مسلمانان آمد، زيرا همان طور كه گفته شد مالك بن عوف دستور داده بود لشكريان هر چه دارند همراه خود بردارند كه به خاطر آن ها بهتر پايدارى و مقاومت كنند از اين رو مورخين مى نويسند در اين جنگ 6000 اسير، 24000 شتر، 40000 گوسفند و 4000 وقيه نقره (كه هر وقيه 213 گرم است) نصيب مسلمانان گرديد و چون رسول خدا صلی الله علیه و آله براى تعقيب دشمن عازم طائف بود دستور داد موقتا تمامى غنايم را در «جعرانه »[۵] بگذارند و اسيران را نيز در خانه اى نگهدارى كنند و چند نفر را نيز براى حفاظت و نگهبانى آن ها گماشت تا در مراجعت آن ها را تقسيم كند.

او هنگام تقسيم غنائم، کنار شتري ايستاد و مقداري از پشم کوهان آن را در دست گرفت و به مردم فرمود: 'من از تمام غنائم شما - حتي اين پشم شتر - جز خمس (يک پنجم) حقي ندارم که همان را نيز به شما خواهم داد. بنابراين هر کس غنيمتي در دست دارد، حتي اگر نخ و سوزن باشد، همه را برگرداند تا عادلانه ميان شما تقسيم کنم.'

آن گاه همه غنائم را ميان مسلمانان تقسيم کرد و خمس آن را که مخصوص خودش بود به سران تازه‌ مسلمان قريش داد تا دل‌ هاي آنان بيشتر به اسلام جلب شود.

اين برخورد پيامبر براي برخي از مسلمانان و بخصوص انصار سنگين و غيرقابل قبول بود. به همين جهت عده‌اي از آن ها به پيامبر اعتراض کردند. ولي پيامبر به شيوه‌ ي ظريف و مهربانانه‌اي به انصار فرمود: آيا راضي نيستيد که قريش شتر و گوسفند را به غنيمت ببرند و شما پيامبر را همراه ببريد؟ و به اين ترتيب همه‌ي انصار به گريه افتادند و از اين شيوه تقسيم، اظهار رضايت و خرسندي کردند.

اما كشتگان چنان كه از برخى تواريخ بر مى آيد از دو طرف بسيار بوده، اما از هوازن و ثقيف تنها از يك قبيله هفتاد نفر به قتل رسيدند - چنان كه در بالا نيز ذكر شد - و از مسلمانان نيز همان طور كه از برخى تواريخ نقل شده جمع زيادى به شهادت رسيدند[۶]، اما ابن هشام و يعقوبى و طبرى نام شهداى مسلمانان را چهار تن ذكر كرده بدين شرح: ايمن بن ام ايمن - از بنى هاشم - يزيد بن زمعة بن اسود - از اهل مكه -، سراقة بن حارث - از انصار مدينه - و ابوعامر اشعرى.

تعقيب از دشمن

همين كه قبيله هاى هوازن و ثقيف با دادن تلفات سنگين و به جاى گذاردن غنايم بسيار فرار كردند، رسول خدا صلی الله علیه و آله دستور داد آن ها را تعقيب كنند و تا شكست كامل به دنبال آن ها بروند، ابو عامر اشعرى با برادرش ابوموسى اشعرى به دنبال گروه هايى از دشمن كه خود را به «اوطاس » رسانده بود رفتند و در آن جا جنگ سختى ميان ايشان و فراريان درگرفت كه ابو عامر فرمانده لشكر اسلام در اثر اصابت تيرى به قتل رسيد و برادرش ابو موسى به جاى او پرچم جنگ را گرفت و جنگيد تا وقتى كه دشمن را به سختى شكست داد و تار و مار كرده آن گاه به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بازگشت.

مالك بن عوف نيز با گروه بسيارى به سوى طائف فرار كرد و چون ديد سپاهيان اسلام او را تعقيب مى كنند يكى دو جا نيز مقاومت كرد و چون ديد تاب مقاومت در آن ها نيست خود را به طائف رسانده و بر قبايل ثقيف در قلعه هاى محكمى كه در طائف بود وارد شدند و چون مى دانستند مسلمانان به سراغ آن ها خواهند رفت به استحكام قلعه هاى مزبور پرداختند.

پانویس

  1. بنى سعد همان قبيله اى بود كه رسول خدا صلی الله علیه و آله سنين كودكى خود را در ميان آن ها گذرانده و حليمه سعديه حدود پنج سال افتخار دايگى آن حضرت را در آن قبيله به عهده گرفته بود به شرحى كه در بخش دوم اين كتاب گذشت.
  2. اوطاس، نام جايى است در سه منزلى مكه.
  3. از داستان هاى جالبى كه ابن هشام در سيره از يكى از تازه مسلمانان مكه به نام حارث بن مالك نقل كرده آن است كه گويد: چون از مكه به سوى حنين حركت كرديم به درخت سدر بزرگى برخورديم و چون كفار قريش درخت مقدسى به نام «ذات انواط » داشتند كه هر ساله روزى به نزد آن مى آمدند و اسلحه بر آن مى دوختند و براى آن قربانى مى كردند، ما از عقب صدا زديم: يا رسول الله همان طور كه مشركان «ذات انواط » دارند شما نيز براى ما «ذات انواطى» معين كن! پيغمبر گفت: «الله اكبر» به حق آن خدايى كه جان محمد به دست اوست همان سخنى را كه قوم موسى «در وقت خروج از مصر» به موسى گفتند شما نيز به من گفتيد. آن ها به موسى گفتند: «اى موسى براى ما خدايى قرار بده چنان كه اينان خدايانى دارند! موسى گفت: شما مردمى جهالت پيشه هستيد» و براستى كه اين ها سنت هاى گذشتگان است و شما نيز به همان سنت ها مى رويد.
  4. ولى اين سخن با آنچه مورخين در داستان جنگ احد ذكر كرده اند سازگار نيست و چنان كه قبلا ذكر شد گفته اند: آن حضرت در جنگ احد و برخى جنگ هاى ديگر نيز شخصا جنگ كرد به شرحى كه در جاى خود گذشت.
  5. نام جايى است بين مكه و طائف و به مكه نزديك تر است تا به طائف.
  6. در كتاب زندگى محمد صلی الله علیه و آله دكتر هيكل نقل شده كه دو قبيله از قبايل مسلمان به قدرى از مردان شان كشته شده بود كه نابود شدند يا نزديك بود نابود شوند و روى قاعده نيز بعيد نيست اين قول صحيح تر باشد تا قول ابن هشام و ديگران.

منابع

  • بحارالانوار، ج 21، ص 173.
  • مغازي واقدي، ج 3، ص 939.
  • بحارالانوار، ج21، ص149،150.
  • سيره ابن هشام، ج 4، ص 80.
  • زندگانى حضرت محمد صلی الله علیه و آله، ص 565، رسولى محلاتى.