<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://wiki.ahlolbait.com/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Movahedian</id>
	<title>دانشنامه‌ی اسلامی - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://wiki.ahlolbait.com/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Movahedian"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Movahedian"/>
	<updated>2026-04-19T19:48:59Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.32.0</generator>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%81%D8%B6%D8%A7%D8%A6%D9%84_%D9%88_%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%A8_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87%D8%A7%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=56884</id>
		<title>فضائل و مناقب حضرت فاطمه علیهاالسلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%81%D8%B6%D8%A7%D8%A6%D9%84_%D9%88_%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%A8_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87%D8%A7%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=56884"/>
		<updated>2016-03-03T18:16:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: صفحه‌ای تازه حاوی «  حضرت صديقه طاهره، دخت پيامبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله ستايشگران بي شمار...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حضرت صديقه طاهره، دخت پيامبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله ستايشگران بي شمار دارد و از فضايل، مناقب و مقامات عاليه او ستايش هاي فراواني شده است. دوست و دشمن، به کمال و عظمت او اعترافات کرده و جلالت شأن وي را ستوده‌اند. رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله فرمود:و او پاره تن من است و او قلب من است که ميان دو پهلوي من قرار دارد؛ پس کسي که او را اذيت کرده و کسي که مرا بيازارد خداوند را آزرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=مقدمه=&lt;br /&gt;
زهرا (ع) كوثر خداست. ليله القدر خداست. جلوه ي جمال خداست و تفسير جلال خدا زهرا (ع) ادامه رسول است و همتاي علي حضرت زهرا (ع) در رأس تمام بانوان اسلام قرار دارد زيرا او تنها بانويي است كه پدرش معصوم‌ ، شوهرش معصوم و خودش نيز معصوم بوده است محيط پرورش و زندگي حضرت زهرا (ع) محيط عصمت و طهارت بوده است اوست كه معرف نهايت كمال زن است و اوج عروج يك انسان چشمه ي غدير در باغ دستان پرتوان او به بلوغي رسيد و غديريان از دامان عصمت او به رويشي رسيدند.&lt;br /&gt;
كودكي خويش را در خانه شخص اول اسلام يعني پيغمبر برگزيده اي كه تحت تربيت مستقيم پروردگار جهان قرارداشت طي كرد. دوران خانه داري و بچه داري را در خانه دومين شخصيت ممتاز اسلام يعني علي بن ابي طالب (ع) گذراند در اين دوران كوتاه دو پسر معصوم يعني حسن (ع) و حسين (ع) را تربيت كرد و دو دختر شجاع و فداكار مانند زينب و ام كلثوم به جامعه ي تحويل داد.&lt;br /&gt;
اما آيا مي شود آن را كه آسمان و خورشيد و ماه‌، وسعت ها نور و زيبايي را اقاقي ها عطر را، كبوتران پرواز را و چشمه ها طهارت را از او به عاريت گرفته اند و به تحليل نشست؟&lt;br /&gt;
و اما زهرا(ع) است راهگشا و پيش آهنگ حقايقي كه ترجمان معناي آزادي، زيبايي مقاومت و رهايي است. وزن را چه فضيلتي بالاتر و چه معلمي جز فاطمه شايد؟&lt;br /&gt;
كسي كه كوثر و ليله القدر خدا و سبزترين پاسخ به روح تشنه ي انسان ها در تمامي عصرها و نسل هاست. او كه در بينش، انديشه، احساس، باور، انگيزه. سلوك، سيره، رفتار و زندگيش آموزگار چگونه بودن و چگونه شدن زن در هر دو عرصه فردي و اجتماعي است.&lt;br /&gt;
==از ولادت تا شهادت==&lt;br /&gt;
فاطمه (ع) شاگرد مكتب محمد (ص) است از خردسالي تا واپسين ساعات حيات آن گاه كه كودكي است خرد از معلم بزرگ جهان محمد مصطفي (ص) درس زندگي مي آموزد از نزديك رستن نهال عظيم دانش راستي و حقيقت را نظاره مي كند و در جان شيرين زخم جانكاه حقيقت را احساس مي كند. او از مربي آدميان درس توحيد و يقين‌، ايمان، تقوا، صبر، اتصال و قرب به خدارا نيك مي آموزد.&lt;br /&gt;
در تاريخ تولد حضرت فاطمه (ع) در بين علماي اسلام اختلاف است اما مرحوم كليني در كتاب كافي مي گويد: فاطمه (ع) پنج سال بعد از بعثت متولد شد و چون از دينار حلت نمود هيجده سال و هفتاد پنج روز داشت و هفتاد و پنج روز بعد از پدر خود زنده بود. در كتاب دلائل الامامه طبري و بحار الانوار علامه مجلسي از ابوبصير از امام صادق (ع) نقل شده كه فرمودند: فاطمه (ع) در روز بيستم جمادي الآخر سال چهل و پنجم از ولادت پيامبر به دنيا آمد و هشت سال در مكه و ده سال در مدينه با پدر خود زندگي نمود و بعد از رحلت پيامبر هفتاد و پنج روز زنده بود و روز سه شنبه سوم جمادي الآخر سال يازده هجرت از دنيا رحلت نمود.مادر فاطمه (ع) زني بود به نام خديجه دختر خويلد. خديجه در يكي از خانواده هاي اصيل و شريف قريش به دنيا آمد و تربيت يافت افراد خانواده اش همه دانشمند و فداكار و روحاني و حمايت كننده از خانه كعبه بودند در تعريف و توصيف پدر فاطمه (ع) احتياجي به توصيف نيست زيرا شخصيت فوق العاده و عظمت روحي و اخلاق پسنديده و همت عالي و فداكاري و شجاعت رسول خدا (ص) سرآمد تمامي افراد بشر است.&lt;br /&gt;
دوران كودكي آن حضرت در محيط بسيار خطرناك و اوضاع بحراني و انقلابي صدراسلام بود در زماني كه يكي از افتخارات مردم جاهل آن زمان زنده به گور كردن دختران بود و رسول خدا در چنين زماني دست دختر خود را مي بوسيد و مي فرمود فاطمه پاره تن من است. زماني كه دعوت پيغمبر (ص) علني شد اذيت و آذار دشمنان نيز شدت يافت.&lt;br /&gt;
فاطمه (ع) وقتي از خانه خارج مي شد شاهد حوادث تلخي بود گاهي مي ديد پدرش را اذيت مي كنند و ناسزايش مي گويند اوضاع بحراني و خطرناك و حوادث سهميگن دوران زندگي فاطمه (ع) نه تنها خللي بر روح آن حضرت وارد نساخت بلكه بر عكس آن حضرت را براي هر گونه مبارزه اي آماده ساخت.&lt;br /&gt;
روزگار سخت و نيز خرد سالي فاطمه (ع) طي شد و زمان ازدواج حضرت رسيده بود. در اين زمان اسلام پيشرفت كرده بود و پيامبر شخص اول آن زمان بودند حضرت فاطمه (ع) خواستگاران زيادي از اشراف و متمكنين داشتند اما رسول خدا فاطمه (ع) را براي علي (ع) نگه داشته بود و دوست مي داشت از جانب ايشان پيشنهاد بشود.&lt;br /&gt;
سرانجام نيز ازدواج اين 2 روح آسماني سرگرفت و رسول خدا بسيار مسرور گشتند از همين رهگذر بود كه ذريه و نسل پاك پيغمير (ص) در وجود دخترش قرار گرفت و چنين مقدر شد كه امامان و پيشوايان و رهبران ديني اسلام از نسل زهرا (ع) به وجود آيند.&lt;br /&gt;
==نام ها، القاب و كينه ها==&lt;br /&gt;
براي حضرت زهرا (ع) در نزد حق تعالي نام هاي بسياري است و اين نشان از عظمت مقام آن شهيده والامقام در نزد خداوند دارد. مرحوم صدوق و كليني از امام صادق (ع) نقل نموده اند كه به يونس بن طبيان فرمود فاطمه(ع) نزد خداوند عزوجل نه اسلام دارد. فاطمه ‌، صديقه، مباركه، طاهره، زكيه ، راضيه، مرضيه، محدثه، زهرا سپس فرمود آيا مي داني معناي فاطمه چيست؟ يونس مي گويد گفتم مولاي من به من خبر دهيد امام صادق (ع) فرمودند: او از هر شري جدا شده است و اگر امير مومنين با او ازدواج نمي نمود تا قيامت براي او در روي زمين از آدم و بعد از او كفوي و همتايي نمي بود. و نيز بيان كرد كه از حضرت صادق (ع) سوال نمودم كه چرا فاطمه (ع)‌ زهرا ناميده مي شود؟ امام صادق(ع) فرمودند: به اين دليل كه هر زمان در محراب عبادت مي ايستد نورا و براي اهل آسمان مي درخشد چنان كه نور ستارگان براي اهل زمين مي درخشد.&lt;br /&gt;
علامه مجلسي در كتاب شريف بحار از مناقب ابن شهر آشوب نقل نموده كه گويند كينه هاي فاطمه (ع) ام الحسن و ام الحسين و ام الائمه و ام أبيها مي باشد. برخي از اسامي و القاب آن حضرت عبارتند از:&lt;br /&gt;
1) انسيه: زني كه خصلت هاي خوب انساني در او متجلي است 2) بتول : زني پاك و دور از هر گونه آلودگي 3) تقيه: پاك و بي گناه 4) حبيبه : دوست و رفيق ، دوست داشتني 5) حوراء : فرشته زني كه خصلت هاي خوب فرشتگان را داراست 6) كوثر: خير فراوان زني كه داراي خير فراوان و بركات بي شمار است 7) ريحانه: گل خوشبو و لطيف و مهربان&lt;br /&gt;
=فضائل فاطمه (ع)=&lt;br /&gt;
تنها رسول خدا (ص) و امير مومنين (ع) و امامان بعد از او كه علوم خود را از منبع وحي مي گرفته اند مي توانند شخصيت فاطمه را آن گونه كه سزاوار است بيان كنند و ديگران هر چه بگويند به اندازه شخصيت و استعداد خود گرفته اند و نخواهند توانست تمام شخصيت و مقام آن با نو را تبيين كنند از اين رو بايد به سخنان رسول خدا (ص) و ائمه طاهرين مراجعه نمود تا بتوان فضايل و ارزشهاي آن با نوي يكتا عالم وجود را كه سرور زنان عالم و اسوه و پيشوا و بانوي نمونه عالم است بيان نمود. از همين رو علامه مجلسي در كتاب بجار از خصال شيخ صدوق از حضرت رضا(ع) نقل مي فرمايد كه رسول خدا (ص) فرمودند حسن و حسين بعد از من و بعد از پدرشان اميرمومنين بهترين مردان روي زمين و مادر آن ها فاطمه (ع) بهترين زنان عالم است. پيامبر (ص) نيز فرمودند: دخترم فاطمه (ص) اول كسي است كه داخل بهشت مي شود.&lt;br /&gt;
فاطمه (ع) حوراء انسيه اي است كه رسول خدا (ص) هر زمان مشتاق بوي بهشت مي شدند او را مي بوييدند و مي فرمودند «هر گاه فاطمه را مي بوسم‌‌، بوي درخت طوبي را از وي استشمام مي كنم».&lt;br /&gt;
فاطمه (ع) عبد مطيع و بنده صالح پرورگار است كه رسول الله (ص) درباره وي فرمودند «خداوند قلب وجوارح دخترم را از ايمان ويقين پر كرده است».&lt;br /&gt;
فاطمه (ع) بانوي برگزيده و عفيفه اي است كه خود مي فرمودند «بهترين چيز براي زن اين است كه نه او مردي را ببيند و نه مردي او را». و نيز مي فرمودند: «هنگامي زن قرب به پروردگار خواهد كرد كه در خانه اش پنهان شود».&lt;br /&gt;
==علم فاطمه (ع)==&lt;br /&gt;
فاطمه (ع) را از آن رو فاطمه ناميدند كه پروردگار از دانش خود آن قدر به او نوشاند كه از هر استادي بي نياز شد.&lt;br /&gt;
فاطمه (ع) به علي (ع) گفت: نزديك بيا، تا به تو از حوادث گذشته و حال و آينده تا روز قيامت، آن هنگام كه قيامت برپا مي شود خبر دهم فاطمه را بدان سبب بتول ناميده اند كه از نظر فضل و دين و حسب ، سرآمد تمامي زنان بود.&lt;br /&gt;
خداوند ده چيز را به ده زن تفضل كرد براي فاطمه (ع) دانش را بهترين شاهد و نمونه بر علم بي كران زهرا(ع) همان خطبه ها و سخنراني هاي اوست به ويژه خطبه ي آن حضرت در مسجد مدينه در مقابل مهاجر و انصار در احتجاج با ابوبكر (ع) اين خطبه همتاي خطبه هايي است كه حضرت علي (ع) بيست و پنج سال بعد براي اهل كوفه ي مي خواندند.&lt;br /&gt;
==ايمان فاطمه (ع)==&lt;br /&gt;
ايمان همان عشق است و نفرت ،‌ عشق در راه خدا و نفرت به خاطر او ايمان همان رهبري و جهت دادن به عشق و نفرت است. ايمان حد قلبي مذهب است . آنان كه ايمان مي آورند از بزرگترين عشق ها براي خدا و از بالاترين محبت ها براي او برخورداري مي شوند. و فاطمه (ع) در اوج قله ي ايمان است و بهترين گواه بر وجود سراسر ايمان او يكي تأمل در زندگي و رفتار آن حضرت و ديگري شهادت رسول خدا (ص): اي سلمان! دخترم فاطمه آن چنان ايمان در اعماق دل و تمامي وجودش نفوذ كرده كه براي عبادت خدا، خود را از همه چيز فارغ مي سازد.&lt;br /&gt;
==عبادت فاطمه (ع)==&lt;br /&gt;
او در همه چيز بي همتا و بي نظير بود. در عبادت هم بي مانند بود او سرآمد بكائين و توابين و خائفين قرار داشت و خدا دعاي او را بهتر از هر كسي استجابت مي كرد. او تا بدانجا رسيد كه بهترين زنان جهان و سرور زنان بهشت شد. امام حسن مجبتي (ع) مي فرمايند: ديدم مادرم شب جمعه در محراب به عبادت ايستاد و مدام ركوع و سجده مي كرد تا صبح دميد.&lt;br /&gt;
حسن بصري گويد در دنيا عابد تراز فاطمه نيست. او آن قدر براي نماز سرپا مي ايستاد كه پاهايش ورم مي كرد. او به هنگام عبادت آن چنان در عظمت حق غرق مي گشت و از خود بي خود مي شد كه از فكر عزيزان و فرزندان خويش نيز با تمامي علاقه اي كه به آنان داشت جدا مي شد از اين روپروردگار نيز ملايكه اي را مي فرستاد تا گهواره ي فرزندان او را حركت دهند.&lt;br /&gt;
==زهد فاطمه (ع)==&lt;br /&gt;
زهدآزادي است آزادي از هر آن چه رنگ تعلق به خود گيرد. زاهد كسي است كه به دنيا قانع نيست جايگاه بلندتري را طالب است. زهد اسلام زهد ترك نيست زهد اخذ است زاهد اگر از يهودي بيشتر تلاش كند از درويش كم تر نگاه مي دارد و ديگران را در درآمد خود سهيم مي كند. براي زهد فاطمه (ع) همين بس كه به راحتي از دنيا مي گذرد و براي رسيدن به قرب خدا از سرتمامي هستي خود بر مي خيزد و براي رسيدن به خوبي ها از خوشي ها مي گذرد.&lt;br /&gt;
براي زهد فاصمه (ع) از كجا بگويم. از خانه ساده اش يا از مهر و جهيزيه ي اندكش و يا از بخشش لباس عروسي و گلوبند با بركتش همان گلوبندي كه گرسنه اي را سير كرد و برهنه اي را پوشاند و فقيري را بي نياز ساخت و بنده اي را آزاد كرد و سرانجام دوباره به نزد صاحبش بازگشت تا بازهم به جريان افتد و خيرات و بركات ادامه يابد.&lt;br /&gt;
در زيارتنامه ي آن حضرت نيز آمده است: او نه تنها زاهد بود، بلكه بالاتر از آن با زهد همدم و مأنوس بود. او راستي بريده و منقطع از دنيا وفاني در ذات خدا بود و راستي كه بتول زيبنده ي اوست. فاطمه (ع) به همگان مي فهماند كه ساده زيستي نه ويژه زمان فقر و ناداري بلكه فضيلتي است كه در تمام طول زندگاني، چه در زمان دارايي و چه هنگام ناداري، زمينه ساز آرامش فكري، موفقيت در بندگي و تقرب به خداست. اين اسوه حسنه با رفتار خويش به جهانيان اعلام مي دارد كه ارزش و منزلت آدمي به تجملات، تشريفات ، لباس فاخر و آرايش هاي ظاهري نيست، بلكه ارزش انسان به تعالي روح و رنگ خدايي گرفتن است.&lt;br /&gt;
==عصمت فاطمه (ع)==&lt;br /&gt;
عصمت در لغت به معني مصونيت و محفوظ بودن است و معصوم كسي است كه از خطاء اشتباه و گناه در امان باشد.&lt;br /&gt;
عامل اين عصمت ، آگاهي و آزادي است ، آگاهي از همه ي راهها و آزادي ازهمه كشش ها، معصوم به راههاي آسمان واردتر از راههاي زمين است. و از همه ي هواها و هوس ها آزاد است. تلفيق آگاهي و آزادي مي شود عصمت و مبناي ولايت همين عصمت است.&lt;br /&gt;
براي اثبات عصمت فاطمه (ع) مي توان از آيات و احاديث متعددي مدد گرفت از آيات به آيه ي تطهير، مباهله و  … و از احاديث به رواياتي كه غضب او را غضب خدا و رسول مي داند. حضرت زهرا قطعاً عصمتي را كه انبياء و اولياء از آن برخوردار بوده اند داشته است زيرا كه در احاديث از جهت مقام و منزلت و نورانيت و ولايت همرديف با ايشان بلكه بالاتر بوده و او را كفو علي (ع) مي نامند. و در آيه تطهير اهل بيت پيامبر را فاطمه، علي و حسن و حسين مي شمارند كه فرمود جز اين نيست كه خداوند خواسته است ناپاكي را از شما خاندان نبوت بزايد و شما را به طور كامل پاك و منزه گرداند.&lt;br /&gt;
==سيماي فاطمه در قرآن==&lt;br /&gt;
قريب 30 آيه در شأن حضرت زهرا (ع) تأويل شده است كه به مواردي از آن اشاره مي شود. 1) آيه شريفه قربي: هان اي پيامبر بگو: من از شما هيچ پاداشي بر رسالت خويش نمي خواهم جز دوست داشتن نزديكانم و هركس كار شايسته اي انجام دهد بر نيكي اش مي افزاييم منظور از قربي: علي (ع)‌ ، فاطمه (ع) حسن (ع)، حسين (ع) است. (سوره شوري آيه 23).&lt;br /&gt;
2) آيه شريفه مباهله: (اي پيامبر): هر كه پس از اين دانشي كه به سوي تو فرود آمد، بازهم در مورد «عيسي» با تو چون و چرا نمود، بگو: بيايد تا ما پسران و بانوان و خودمان را فراخوانيم و شما نيز پسران وز نان و خودتان را فراخوانيد و آنگاه نفرين كنيم و لعنت خدا را برد دروغگويان قرار دهيم. (سوره آل عمران آيه 61)&lt;br /&gt;
پيامبر از ميان تمام مردان مسلمان حضرت علي (ع) و از ميان تمام زنان مسلمان دخترش فاطمه (ع) و از ميان تمام كودكان مسلمان حسن (ع) و حسين (ع) را به همراه بود .&lt;br /&gt;
3) آيه شريفه ي هل اتي&lt;br /&gt;
به عهد و نذر خود وفا مي كنند و از روزي كه شر و سختي اش را همه اهل محشر را فراگيرد مي ترسند و هم بر دوستي او (خدا) به فقير و طفل يتيم واسير طعام مي دهند و گويند ما فقط براي رضاي خدا به شما طعام مي دهيم و از شما هيچ پاداش و سپاسي هم نمي طلبيم (سوره انسان آيه 7و 8و 9).&lt;br /&gt;
دو فرزند گرانمايه فاطمه (ع)، حسن (ع) و حسين (ع) بيمار شدند. پيامبر به ديدار آن دو آمدند و به حضرت علي (ع) فرمودند براي بهبودي اينان نذري نماييد. حضرت علي (ع) به همراه بانوي بانوان و به پيروي از آنان فضه نذر كردند كه در صورت شفاء و بهبودي 3 روز روزه بگيرند. در فاصله كمي بهبودي حاصل شد و اينان به نذر خود عمل نمودند و اين آيه در شأن ايشان نازل شد.&lt;br /&gt;
4) آيه مباركه نور: خداوند نور آسمانها و زمين است . وصف نور خداوند همانند چراغداني است كه در آن چراغي پرفروغ باشد و آن چراغ در حبابي قرار گيرد. حبابي شفاف و درخشنده، همچون اختري فروزان (سوره نور آيه 35).&lt;br /&gt;
منظور از مشكوه دختر پيامبر (ص) ‌ فاطمه (ع) است و واژه مصباح دو نور ديده اش حسن و حسين (ع) هستند . «كانها كوكب دري» فاطمه در ميان زنان گيتي، بسان اختري نور افشان است.&lt;br /&gt;
==كرامات فاطمه (ع)==&lt;br /&gt;
معجزات و كرامات فاطمه(ع)از هنگامي كه در شكم مادر بود آغاز مي شود. از همان هنگامي كه زنان مكه مادرش را كه بايتيمي بي چيز ازدواج كرده بود تنها گذارده بودند. او در همان تنهايي و غربت مادر، مونس او بود و او را تسلي مي داد. آن گاه كه به دنيا آمد نوري شرق و غرب عالم را فرا گرفت و تمامي خانه هاي مكه را پوشاند و در هنگام تولد لب به سخن گشود و به وحدانيت خدا و نبوت پدر و امامت شوهر و فرزندانش گواهي داد.&lt;br /&gt;
بارها اصحاب پيامبر ديدند كه آسياب سنگي خانه فاطمه (ع) مي گردد بدون آن كه كسي را بر سر آن بيابند از تعجب نزد پيامبر (ص) رفته و داستان را بازگو مي كردند اما هر بار پيامبر (ص) تبسمي كرده و مي فرمود: آيا نمي دانيد كه خدا ملايكه اي دارد كه به محمد (ص) و آل محمد تاروز قيامت كمك مي كنند.&lt;br /&gt;
ابوعبيده از امام صادق(ع) روايت مي كند: بعد از فوت رسول خدا (ص) فاطمه (ع) بسيار اندوهگين و بي تاب بود. از اين رو جبرئيل هر روز تا هنگام شهادتش به نزد او مي آمد و او راتسليت مي داد و از جايگاه رسول (ص) و آن چه بر ذريه ي او خواهد گذشت و اخبار آينده او را با خبر مي كرد. علي هم آن ها را در صحيفه اي كه به مصحف فاطمه (ع) معروف است مي نوشت. مصحف فاطمه (ع)در واقع، يكي از تجليات علم بي نهايت الهي بر روح عظيم فاطمه مرضيه (ع) مي باشد كه بنابر روايات ، اخبار گذشته و آينده تا خاتمه قيامت در آن مصحف شريف موجود است، مصحف شريفي كه يكي از منابع اصلي علم امامان مي باشد و پس از فاطمه (ع) دست به دست، از امامي به امام ديگر سپرده شده است تا اين كه در دست پاك يوسف زهرا (عج) قرار يافته است. اين مقام فضيلتي بي نظير براي صديقه طاهره ي مي باشد، چرا كه سابقه نداشته است كه جبراييل جز با طبقه اول انبياي عظام چنين رفت و آمدهاي مكرري داشته باشد.&lt;br /&gt;
==راستگويي فاطمه (ع)==&lt;br /&gt;
زندگي فاطمه (ع) بهترين گواه بر صداقت و راستگويي اوست. از همين روست كه نامش را صدقه ناميدند. يعني بسيار راستگو و كسي كه هرگز دروغ نگفته است. البته صديق معناي وسيع تر از اين دارد و به كسي كه نيت وقول و عملش با هم تطابق دارند گفته مي شود و به راستي كه فاطمه (ع) همين گونه بود و كاملترين مصداق آن . رسول خدا (ص) نيز با عنوان صادق و صدوقه از دختر خود نام مي برد.&lt;br /&gt;
==خشيت فاطمه (ع)==&lt;br /&gt;
خوف ‌، ترس از عقاب و كوتاهي اعمال است و خشيت، ترس از عظمت و هيبت و در فاطمه (ع) اين هر دو جمع بود آن گاه كه آيات 43و 44 سوده حجر بر پيامبر نازل شد كه فرمود: و البته وعدگاه جميع آن مردم گمراه نيز آتش دوزخ خواهد بود كه آن دوزخ را هفت در است كه هر دري براي ورود دسته اي از گمراهان معين گرديده است. پيامبر سخت گريست و اصحاب از شدت گريه ي او گريستند اما نمي دانستند چه چيزي باعث شده آن حضرت اين گونه بگويند از هيبت پيامبر (ص) كسي را جرأت سوال هم نبود از اين رو به سراغ فاطمه (ع) رفتند تا با آوردن او رسول خدا را آرام كنند.&lt;br /&gt;
فاطمه (ع) آمد و به پدر گفت : فدايتان شوم چه شده است؟ اما همين كه رسول خدا (ص) جريان را گفت و آن آيات را براو خواند به يك باره رنگ از رخسار فاطمه (ع) پريد و به روي خود زد و ناله برآورد كه: اي واي! واي بر كسي كه داخل آتش شود. فاطمه (ع) درخشيت خدا تا بدانجا رسيد كه هرگاه به نمازي ايستاد، از عظمت و هيب خداي سبحان نفس هايش به شماره مي افتاد.&lt;br /&gt;
==شفاعت فاطمه (ع)==&lt;br /&gt;
روح هاي پركشيده و بزرگ تر از هستي، هرگز به فكر خود و دردهاي خودشان نيستند بلكه هميشه به ياد ديگران و رنج هايشان مي سوزند. و فاطمه (ع) اين پركشيده از تمامي هستي اين گونه بود و در اوج بود او از همان ابتدا به فكر امت رسول الله (ص) بود چه در هنگام عقد و چه در هنگام حشر در هنگام عقد به پدر مي گويد: پدر جان همه ي دخترها مهريه ي خود را درهم و دينار قرار مي دهند، پس چه فرقي بين من با آن هاست، من مي خواهم مهريه ي خود را شفاعت از گنه كاران امت شما قرار دهم و اين درخواست مورد قبول خداي سبحان واقع مي شود.&lt;br /&gt;
حضرت فاطمه (ع) به خاطر لطافت خاص روحي‌ ، مظهر تام و تمام رحمت الهي گشته است.&lt;br /&gt;
از آن جا كه رحمت و عطوفت خداوندي در وجود زن، بيشتر جلوه و بروز مي نمايد و در وجودي كه از همه چيز بريده و سراپا فناي در خداگرديده است، به اوج تجلي مي رسد مي توان گفت: ريشه اي ترين و عميق ترين محبت ، رحمت ها‌، رأفت ها، عطوفت ها و مغفرت هاي خداوند در وجود حضرت فاطمه (ع) تجلي كرده است از همين روست كه آخرين و گسترده ترين شفاعت ها به دست مهربان حضرت فاطمه (ع) صورت مي پذيرد.&lt;br /&gt;
==ادب فاطمه (ع)==&lt;br /&gt;
برخورد فاطمه (ع) به گونه اي بود كه همه كس در همان نگاه اول‌ مجذوب ادب او مي شد. حسن برخورد و دقت در معاشرت او از همان ابتدا آن چنان محسوس بود كه همه به آن اذعان داشتند. اين ادب محصول تربيت خداست، كه خدا خود به ترتيب اينان پرداخته است.&lt;br /&gt;
ام سلمه همسر رسول خدا (ص) مي گويد: پس از ازدواج با رسول خدا (ص) من عهده دار امور دخترش فاطمه شدم، اما به خدا قسم او با ادب تر و آگاه تر از من به همه ي مسايل بود. آن گاه كه رسول الله (ص) با فاطمه (ع) در مورد ازدواجش با علي (ع) به مشورت نشست ، او گفت: «پدر جان! رأي ‌، رأي شماست و شما بر من سزاوار تريد».&lt;br /&gt;
==مواعظ فاطمه (ع)==&lt;br /&gt;
آدميت آدمي در گرو تحصيل دو دستاورد عظيم است: علم و ذكر، با علم از جهل ها جدا مي شويم و با ذكر از غفلت ها، انسان در يك مرحله جاهل است. و محتاج دانستن ، اما پس از يافتن و فهميدن ‌ خطري ديگر بر سر راه است و آن غفلت و بي خبري است. در اين مرحله ديگر علم كارساز نيست كه ذكر و تذكر كارساز و چاره ي درد است جوانه فكرآدمي اگر با آب ذكر آبياري نشود، خشك شده و از بين خواهد رفت.&lt;br /&gt;
چند موعظه از مواعظ روج بخش حضرت فاطمه (ع): كسي كه عبادت هاي خالصانه خود را به سوي خدا فرستد پروردگار بزرگ برترين مصلحت او را به سوي او فرو خواهد فرستاد. حضرت مي فرمايند كه علاوه بر اخلاص در عبادت بايد زمينه هاي ديگر نيز وجود داشته باشد در بعضي مواقع عبادت خالصانه است ولي بعضي از گناهان دعا را حبس مي كنند مانند حسد و عجب و كبر مانع از رفعت حتي دعايي كه سالم است مي شود. پس علاوه بر اخلاص بايد زمينه هاي ديگر را نيز آمده كرد. 2) بهترين شما كساني هستند كه در برخورد با مردم نرم تر و مهربان ترند و همرانشان را اكرام كرده و بزرگ مي دارند. آدم ها به خاطر راحت و برتري طلبي، ديگران را زيربار مي كشند و آن ها كه زرنگ تر هستند بارخود را با منت بر شانه هاي ديگران مي گذارند. وقتي آدمي بيشتر فهميد، زرنگي را در اين مي بيند كه خالي و با ظرفيت خنثي حركت نكند، اين جاست كه منت مي پذيرد البته اين منت با اكرام و عزت و مهرباني است. 3) در خدمت مادر خود باش كه بهشت زيرپاي مادران است. 4) فاطمه از رسول خدا (ص) روايت مي كند. شش چيز از مروت است، سه تاي آن در حضر و سه ديگر در سفر، آن سه كه در حضر است تلاوت قرآن ، آباد كردن مساجد و معاشرت كردن با برادران ديني براي خدا‌ ، اما آن سه كه در سفر است بخشيدن توشه، حسن خلق و مزاح در غير معصيت خداوند 5) روزه دار به روزه داري خود عمل نكرده است، اگر زبان و گوش و چشم و جوارح خود را نگاه نداشته باشد.&lt;br /&gt;
==مقام علمي فاطمه (ع)==&lt;br /&gt;
ائمه معصومين و اهل بيت (ع) مظهر تجلي صفات حق و گنجوران و خزان علم الهي مي باشند و حضرت فاطمه (ع) عالمه اي است كه علم خود را در مكتب و كلاسي نياموخت جز آن كه پرورش يافته دامان پيامبر اكرم (ص) و حامل وحي بود. مباني اصيل و سخنان ژرفي كه از حضرت فاطمه (ع) به جا مانده است خود حاكي از علم الهي ايشان است مثل خطبه ها ، دعاهايي روايات. دليل ديگر نقش تربيتي و سيره عملي حضرت در رابطه با تربيت فرزندان‌، همسر داري، هدايت و الگو بودن براي امت به ويژه زنان مسلمان‌، حاكي كه از درجه والاي دانش و علم آن حضرت مي باشد حضرت فاطمه (ع) بر بسياري از علوم قرآن و مسائل و مطالب اديان و شرايع پيشين آگاهي و احاطه داشت و خواندن و نوشتن نيز مي دانست و نيز آن حضرت به سوالات مذهبي و احكام زنان پاسخ مي داد.&lt;br /&gt;
مصحف آن حضرت نيز دلايل ديگري بر ظرفيت بالاي آن حضرت در پذيرش علوم و معارف الهي است كه چون ظرف و مظروف بايد مطابقت داشته باشند، بر ما معلوم مي شود كه حضرت فاطمه (ع) تا چه اندازه قدرت درك و جذب حقايق عالم خلقت را داشته اند.&lt;br /&gt;
==حجاب فاطمه (ع)==&lt;br /&gt;
اسوه ي تمامي زنان عالم در حجاب و حياء، حضرت فاطمه (ع) است اوست كسي كه زماني كه پدر بزرگوارش همراه با مرد نابينايي اجازه ورود به خانه آن حضرت را خواستند فرمودند اجازه دهيد خودم را بپوشانم. پيامبر فرمودند: دخترم اين مرد نابيناست و حضرت فاطمه (ع) فرمودند: پدرجان من كه او را مي بينم. و اين اوج حياء آن حضرت را مي رساند كه حتي خود را از يك مردم نابينا نيز مي پوشاندند.&lt;br /&gt;
آن حضرت حتي در آخرين لحظات حيات خود به فكر حجاب و مخفي بوده حجم بدنشان بعد از فوت بودند و زماني كه خادم ايشان نحوه ساخت تابوت را براي آن حضرت گفت، لبخند رضايتي بر لبان آن حضرت نشست. در سخن ديگري فرمودند: بهترين چيز براي يك زن اين است كه نه مردي او را ديده باشد و نه او مردي را ببيند. اين چيزي نيست جز حياء فاطمه (ع).&lt;br /&gt;
==كلام آخر==&lt;br /&gt;
فاطمه (ع) اقيانوسي ژرف است كه انديشه انديشمندان عالم را در غواصي اقيانوس نا كرانمند كوثر جز حيران و شيفتگي چاره اي نيست. آري فاطمه (ع) مجهوله القدر است، همان گونه كه مخفيه القبر است منزلت و قدر او مجهول و نهان است، همان سان كه تربت و قبر او مخفي و پنهان است.&lt;br /&gt;
او از آن روي فاطمه ناميده شده است كه مردمان از شناخت حقيقت او بسي جدا افتاده اند. از اين روي پي بري به كند ذات فاطمه لاهوتي، به همان اندازه بعيد و دست نايافتي است كه آگاهي از ذات ربوبي. اين نوشته قطره اي از اقيانوس كوثر است كه تا عالم، عالم است جاي تحقيق و بحث و گفت و گو در مورد بعدي از ابعاد وجودي حضرت فاطمه (ع) است.&lt;br /&gt;
در مقام او همين بس كه خداون عالميان تولدش را بر پيامبر (ص) مبارك قلمداد كرده او را خير كثير ناميد. و سوره كوثر را در شأن آن حضرت نازل كرد. اين بزرگوار خود از ارزشها و درجات والايي برخوردار است كه هرگز در وجود ديگر زنان عالم پيدا نشده است. اين مقاله مختصري است از آن همه فضليت و حب و عشقي است كه از آن بانو در دل موج مي زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع این مقاله از پایگاه اطلاع رسانی فاطمیات، پایگاه تخصصی بانوی بی حرم حضرت زهرا (سلام الله علیها) است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=منابع= &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-اميني، ابراهيم (1373) بانوي نمونه اسلام فاطمه زهرا عليه السلام انتشارات شفق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- ساطع، محبوبه (1381) نور آسماني: تاريخ و تحليل زندگاني حضرت زهرا (س) انتشارات فرهنگ مردم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پورسيد آقايي، سيد مسعود (1381) چشمه در بستر، تحليلي از زمان شناسي حضرت زهرا عليه السلام، انتشارات حضور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سعادت پرور، علي (1388) جلوه نور، پرتوي از فضائل معنوي فاطمه زهرا عليه السلام / انتشارات رويداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مصباح يزدي، محمد تقي (1388) جامي از زلال كوثر انتشارات موسسه آموزش و پژوهشي امام خميني.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- گواهي، زهرا (1373)، مقام علمي و كرامات حضرت زهرا (عليه السلام) انتشارات طليعه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- حسيني بهارانچي، سيد محمد (1381)، اسوه النساء - بانوي نمونه عالم انتشارات دفتر تبلغيات اسلامي حوزه علميه قم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- تاج لنگرودي، محمد مهدي (1378) اخلاق حضرت فاطمه (س) انتشارت واعظ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- رسولي ، هاشم (1378) نمايي از زندگاني حضرت زهرا (س) و زينب كبري (س) انتشارات سفير صبح&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- موسوي كاشمري، سيد مهدي (1389) مقاله حضرت زهرا (س)، الگوي ابرار سايت شهر مجازي قرآن كريم وابسته به دانشگاه مجازي المصطفي.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- علامه مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87_%D8%A8%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87%D8%A7&amp;diff=56571</id>
		<title>حمله به خانه حضرت فاطمه سلام الله علیها</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87_%D8%A8%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87%D8%A7&amp;diff=56571"/>
		<updated>2016-02-27T13:55:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;هجوم به منزل دخت گرامی اسلام و جمع آوری هیزم به در منزل ایشان از جمله مستندات تاریخی است که منابع اهل سنت و شیعه در آن متفق القول هستند. روزهاي پس از رحلت رسول‌خدا(ص) از مهم‌ترين برهه‌هاي تاريخ اسلام است. با رحلت رسول‌خدا(ص) جريان سقيفه شكل گرفت كه آثار و پيامدهايي داشت. از تلخ‌ترين آثار اين رخداد، هجمه به خانه حضرت فاطمه(س) به منظور بيعت‌گيري براي ابوبكر بود. در اين هجمه، حضرت فاطمه(س) دچار صدمات جسمي و روحي شد و فرزندش محسن را سقط كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=هجوم به خانه حضرت زهرا سلام الله علیها وشهادت ایشان در اسناد اهل سنت=&lt;br /&gt;
پس از شهادت نبی اکرم(صلی الله علیه و آله) و ماجرای سقیفه ، بیعت گرفتن برای خلیفه آغاز شد. و این آغاز ماجرای شهادت زهرا(سلام الله علیها) بود. براساس اسناد اهل سنت و شیعه هنگامی که علی(علیه السلام) از بیعت با ابوبکر کناره گیری کرد، ابوبکر، عمر بن خطاب را به سوی علی(علیه السلام) فرستاد و گفت: او را با سخت ترین تندی و عتاب(برای بیعت گرفتن) به نزد من بیاور. عین عبارت البلاذری از علمای اهل تسنن در کتاب انساب الاشراف چنین است: «بعث ابوبکر عمر بن الخطاب الی علی(علیه السلام) حین قعد عن بیعته و قال ائتنی به بأعنف العنف ...(1)&lt;br /&gt;
علامه حلّی از علمای شیعه در کتاب نهج الحق و کشف الصدق تصریح فرموده اند که ابوبکر در صورت امتناع علی(علیه السلام) از بیعت حکم جنگ با ایشان را صادر نمود.(2) ابن عبدربه از علمای اهل تسنن در العقد الفرید حتی اذعان نموده است که ابوبکر دستور داد اگر علی(علیه السلام) و عباس از بیعت امتناع کردند آنها را بکش: «ان ابیا (علی (علیه السلام) و العباس) فقا تلهما.» (3)&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==هجوم به منزل==&lt;br /&gt;
جوهری از علمای اهل تسنن در السقیفه و فدک قریب به این مضمون را تصریح نموده است که: «و بلغ ابابکر و عمر انّ جماعة من الهاجرین والانصار فقد اجتمعوا مع علی بن ابیطالب فی منزل فاطمه بنت رسول الله فأتوا فی جماعته حتّی هجموا الدار...» &lt;br /&gt;
صدای فاطمه(سلام الله علیها) و گریه اش را شنیدند، باز گشتند، در حالی که اشک می ریختند و نزدیک بود که دل هایشان از جا کنده شود و جگرهایشان پاره پاره شود. پس آنها علی(علیه السلام) را از خانه بیرون کشیده و او را به سوی ابوبکر بردند و به او گفتند: بیعت کن! پس فرمود: اگر بیعت نکنم چه می کنید؟ گفتند: قسم به خدایی که جز او خدایی نیست، گردنت را خواهیم زد.» &lt;br /&gt;
به ابابکر و عمر خبر رسید که عده ای از مهاجرین و انصار با علی بن ابی طالب(علیه السلام) در خانه فاطمه(سلام الله علیها) دختر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اجتماع نموده اند، پس با جماعتی آمدند تا اینکه به خانه هجوم آوردند... (4)&lt;br /&gt;
شرح واقعه هجوم به منزل حضرت زهرا(سلام الله علیها) در روایات شیعه و اهل تسنن با جزییات آمده است و لازم است برای مشخص شدن ابعاد شهادت حضرت فاطمه(سلام الله علیها) مورد بررسی دقیقتری قرار بگیرد. ابن قتیبه از علمای اهل سنت در کتاب الامامة و السیاسة که معروف به تاریخ الخلفاء است به شرح مفصّل هجوم به منزل دختر پیامبر(صلی الله علیه و آله) پرداخته است. &lt;br /&gt;
بر اساس شرح ابن قتیبه هجوم، دو بار تکرار شده است. وی هجوم اول را چنین شرح می دهد: «ابوبکر گروهی را جویا شد که از بیعت با او تخلّف کرده و نزد علی(علیه السلام) می باشند. پس عمر را به سوی آنها فرستاد، عمر نزد آنها آمده و آنها را صدا زد و حال آن که ایشان در خانه علی(علیه السلام) بودند. ولی آنها از خارج شدن امتناع ورزیدند پس ... هیزم طلب کرد و گفت: به آن خدایی که جان عمر در دست اوست یا از خانه خارج می شوید یا خانه را با تمام کسانی که در آن هستند، می سوزانم. به وی گفته شد: ای ابا حفص، فاطمه (سلام الله علیها) در این خانه است. او گفت: اگر چه (فاطمه در خانه باشد.) پس آن گروه خارج شدند و با ابوبکر بیعت کردند جز علی(علیه السلام).» جهت ارائه اسناد دقیقتر در این باره عین متن عربی ابن قتیبة را نیز می آوریم:&lt;br /&gt;
«ان ابابکر تفقد قوماً تخلّفوا عن بیعته عنه علی(علیه السلام) فبعث إلیهم عمر فجاء فناداهم و هم فی دار علی(علیه السلام) فأبوا عن تخرجوا فدعا بالحطب و قال: والذی نفس عمر بیده لتخرجن او لاحرقنها علی من فیها. فقیل له: یا اباحفص انّ فیها فاطمة. قال: و إن! فتخرجوا فبایعوا الاّ علیاً(علیه السلام).»(5)&lt;br /&gt;
==دو بار هجوم کردند!==&lt;br /&gt;
هجوم اول سبب شد همه افرادی که در منزل علی(علیه السلام) جمع شده بودند برای بیعت نزد ابوبکر روند، به جز خود امیرالمومنین(علیه السلام) که در منزل باقی ماند. ابن قتیبه از نظر تاریخی هجوم دومی را نیز مفصّلاً شرح می دهد که پس از امتناع علی(علیه السلام) از بیعت روی داده است: «پس عمر نزد ابوبکر آمد و به او گفت: آیا از این کسی که تخلّف نموده بیعت نمی گیری؟ پس ابوبکر به قنفذ گفت: برو و علی(علیه السلام) را بخوان ... برای بار دوم عمر گفت: به این کسی که از بیعت با تو تخلّف نموده مهلت نده. بعد ابوبکر به قنفذ گفت: برگرد به سوی او و به او بگو، خلیفه رسول الله(صلی الله علیه و آله) تو را می خواند که با او بیعت کنی... سپس عمر برخاست و گروهی با او حرکت کردند تا به درب خانه فاطمه(سلام الله علیها) رسیدند. پس درب را کوبیدند. فاطمه(علیهاالسلام) چون صدای آنها را شنید با ندای بسیار بلند فرمود: ای پدر، ای رسول خدا، بعد از تو از ابن خطاب و ابن ابی قحافه چه ها بر سر ما آمد. &lt;br /&gt;
پس جمعی از آن گروه چون صدای فاطمه(سلام الله علیها) و گریه اش را شنیدند، باز گشتند، در حالی که اشک می ریختند و نزدیک بود که دل هایشان از جا کنده شود و جگرهایشان پاره پاره شود. ولی عمر با جمعی باقی ماند. &lt;br /&gt;
پس آنها علی(علیه السلام) را از خانه بیرون کشیده و او را به سوی ابوبکر بردند و به او گفتند: بیعت کن! پس فرمود: اگر بیعت نکنم چه می کنید؟ گفتند: قسم به خدایی که جز او خدایی نیست، گردنت را خواهیم زد.» عین عبارات عربی ابن قتیبة در تاریخ الخلفاء در باره هجوم دوم چنین است: «... فأتی عمر ابابکر فقال له الا تاخذ هذا المتخلّف عنک بالبیعة؟ فقال ابوبکر لقنفذ اذهب فادع لی علیاً... فقال عمر الثانیة لا تمهل هذا متخلّف عنک بالبیعة. فقال ابوبکر لقنفذ: عُد إلیه فقل له خلیفة رسول الله یدعوک لتبایع ... ثمّ قام عمر فمتنی معه جماعة حتی اتوا باب فاطمه(سلام الله علیها) فدقّوا الباب فلما سمعت اصواتهم نادت باعلی صوت ها: یا ابت یا رسول الله ماذا لقینا بعدک من ابن الخطاب و ابن قحافة؟ فلماً مع القوم صوت ها و بکاء ها الضرفوا باکین و کادت قلوبهم تنصدع و اکبادهم تنفطر و بقی عمر و معه قوم: فاجرجوا علیاً(علیه السلام) فمضوا به الی ابی بکر فقال له: بایع. فقال(علیه السلام) إن لم افعله فمه؟ قالوا: إذاً والله الذی لا اله الاّ هو نضرب عنقک.»(6)&lt;br /&gt;
==هیزم بر در خانه!==&lt;br /&gt;
همانطور که به اشاره در شرح مبسوط ابن قتیبه آمده است، جهت تهدید برای گرفتن بیعت مهاجمان اقوام به انباشتن هیزم بر در خانه نمودند. ابن ابی الحدید از علمای اهل سنت در شرح نهج البلاغه به نقل از مسعودی می نویسد: «قال المسعودی: و کان عروة بن الزبیر بعذرأ خاه عبدالله فی حصر بنی هاشم فی الشعب و جمعه الحطب یحرقهم و یقول: إنمّا اراد بذلک الا تنتش اکلمة و لا یختلف المسلمون و إن یدخلوا فی الطاعة فتکون الکلمة واحدة کما فعل عمر بن الخطاب ببنی هاشم لما تأخروا عن بیعة ابی بکر فإنّه أحضر الحطب لیحرق علیهم الدار»؛ «مسعودی می گوید: عروة بن زبیر برادرش عبدالله را در محاصره بنی هاشم در دره ای و جمع آوری کردن هیزم توسط او برای آتش زدن آنان معذور می دانست و می گفت: او این کار را برای این کرد که تفرقه و پراکندگی ایجاد نشود و مسلمانان با هم اختلاف نکنند و آنان (بنی هاشم) نیز به اطاعت او در آیند و در نتیجه با هم متحد شوند همانطور که عمر بن خطاب این کار را با بنی هاشم کرد وقتی آنان از بیعت با ابوبکر درنگ کردند.» (7)&lt;br /&gt;
براساس گفته این عالم اهل تسنّن جمع آوری هیزم برای آتش زدن درب منزل حضرت زهرا(سلام الله علیها) واقعه ای تاریخی است و این مطلب توسط شخص عمر بن خطاب براساس نقل مسعودی انجام گرفته است البته تلاش برای تبیین دلیل و به بیان دیگر توجیه این اقدام مطلب دیگری است که البته در قانع کننده بودن و یا نبودن آن نیز می توان سخن گفت که مجالی دیگر می طلبد. اما به طور ضمنی و البته قطعی می توان اعتراف علمای سنت به اقدام شخص خلیفه اول به این کار را براساس مستندات تاریخی بدست آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سند دیگری بر این مضمون بیان ابن خیزرانه در کتاب غرر است که علی محمد فتح الدین الحنفی آن را نقل نموده است که «از زید بن السلم روایت می کند که من از جمله کسانی بودم که به هنگام خودداری علی (علیه السلام) و یارانش از بیعت به همراه عمر هیزم به طرف درب خانه فاطمه(علیهاالسلام) بردیم...»(8)&lt;br /&gt;
جمع آوری هیزم در پشت درب خانه امیرالمومنین(علیه السلام) امری تاریخی است که هیچ جای شبهه و شکی در آن نیست که در برخی دیگر از اسناد از شیعه و سنّی نیز آمده است که از آن جمله می توان به کتاب سلیم از قیس الهلالی و تفسیر عیاشی و بحارالانوار و بسیاری دیگر از کتب شیعه اشاره نمود. برخی از اسناد اهل سنت نیز در این موضوع عبارتند از: الامامه و السیاسة از ابن قتیبة، انساب الاشراف از البلاذری موتمر علمای بغداد از مقاتل بن عطیه، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، اعلام النساء از عمر رضا کحاله و نیز کتاب عمر بن الخطاب از عبدالرحمن احمد البکری.(9)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زمان هجوم به خانه حضرت فاطمه(س):==&lt;br /&gt;
از بررسي مجموع حوادث و از كنار هم نهادن آنها، مانند حضور بريده در سپاه اسامه و خودداري وي از بيعت با ابي‌بكر، پس از بازگشت از مؤته، ایراد خطبه فدکیه در مسجد توسط حضرت زهرا ، زمان ملاقات‌هاي شبانه آن حضرت با مهاجر و انصاربرای گرفتن بیعت از آنان، مي‌توان نتيجه گرفت كه حمله و هجوم به خانه علي(ع) و فاطمه(س) كه در پي آن، بيعت اجباري از علي(ع) صورت گرفت، حدود، 50 روز يا 75 روزپس از رحلت حضرت رسول‌اكرم(ص) بوده است، و اين نشان مي‌دهد كه اميرمؤمنان(ع) در اين مدت، مقاومت كرده و در نهايت، بيعت او با تأخير و اكراه صورت گرفته است.(10)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع این مقاله از سایت تبیان با اندکی تصرف می باشد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==پانویس:==&lt;br /&gt;
1-انساب الاشراف، البلاذری (م. 279)، دارالمعارف قاهره، ج 1، ص 587&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2- نهج الحق و کشف الصدق، علامه حلی (م. 726)، ص 271&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3-العقد الفرید، ابن عبد ربه(م. 328)، المکتبة الشاملة، ج 2، ص 73.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4-السقیفة و فدک، جوهری (م. 323)، ص 72&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5-الامامة و السیاسة المعروف به تاریخ الخلفاء، ابن قتیبة (م. 276)، انتشارات شریف رضی، ج1، ص 30.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6-همان منبع شماره پنجم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7-شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید (م. 656)، طبع موسسه اسماعیلیان، ج 20، ص 147&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8-فلک النجاة، علی محمد فتح الدین الحنفی (م. 1371)، ص 121&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
9- به نقل از دفاعیات، سید علی رضا غروی، مهدی امامی، مرتضی کارگر به قلم مجید هوشنگی (کاظمی)، انتشارات طوبای محبت، 1387، صص 37- 21.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
10- سامانه نشریات موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی، سال هفتم، شماره سوم، پاييز 1389، 5 ـ  16&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87_%D8%A8%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87%D8%A7&amp;diff=56570</id>
		<title>حمله به خانه حضرت فاطمه سلام الله علیها</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87_%D8%A8%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87%D8%A7&amp;diff=56570"/>
		<updated>2016-02-27T13:52:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;هجوم به منزل دخت گرامی اسلام و جمع آوری هیزم به در منزل ایشان از جمله مستندات تاریخی است که منابع اهل سنت و شیعه در آن متفق القول هستند. روزهاي پس از رحلت رسول‌خدا(ص) از مهم‌ترين برهه‌هاي تاريخ اسلام است. با رحلت رسول‌خدا(ص) جريان سقيفه شكل گرفت كه آثار و پيامدهايي داشت. از تلخ‌ترين آثار اين رخداد، هجمه به خانه حضرت فاطمه(س) به منظور بيعت‌گيري براي ابوبكر بود. در اين هجمه، حضرت فاطمه(س) دچار صدمات جسمي و روحي شد و فرزندش محسن را سقط كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=هجوم به خانه حضرت زهرا سلام الله علیها وشهادت ایشان در اسناد اهل سنت=&lt;br /&gt;
پس از شهادت نبی اکرم(صلی الله علیه و آله) و ماجرای سقیفه ، بیعت گرفتن برای خلیفه آغاز شد. و این آغاز ماجرای شهادت زهرا(سلام الله علیها) بود. براساس اسناد اهل سنت و شیعه هنگامی که علی(علیه السلام) از بیعت با ابوبکر کناره گیری کرد، ابوبکر، عمر بن خطاب را به سوی علی(علیه السلام) فرستاد و گفت: او را با سخت ترین تندی و عتاب(برای بیعت گرفتن) به نزد من بیاور. عین عبارت البلاذری از علمای اهل تسنن در کتاب انساب الاشراف چنین است: «بعث ابوبکر عمر بن الخطاب الی علی(علیه السلام) حین قعد عن بیعته و قال ائتنی به بأعنف العنف ...(1)&lt;br /&gt;
علامه حلّی از علمای شیعه در کتاب نهج الحق و کشف الصدق تصریح فرموده اند که ابوبکر در صورت امتناع علی(علیه السلام) از بیعت حکم جنگ با ایشان را صادر نمود.(2) ابن عبدربه از علمای اهل تسنن در العقد الفرید حتی اذعان نموده است که ابوبکر دستور داد اگر علی(علیه السلام) و عباس از بیعت امتناع کردند آنها را بکش: «ان ابیا (علی (علیه السلام) و العباس) فقا تلهما.» (3)&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==هجوم به منزل==&lt;br /&gt;
جوهری از علمای اهل تسنن در السقیفه و فدک قریب به این مضمون را تصریح نموده است که: «و بلغ ابابکر و عمر انّ جماعة من الهاجرین والانصار فقد اجتمعوا مع علی بن ابیطالب فی منزل فاطمه بنت رسول الله فأتوا فی جماعته حتّی هجموا الدار...» &lt;br /&gt;
صدای فاطمه(سلام الله علیها) و گریه اش را شنیدند، باز گشتند، در حالی که اشک می ریختند و نزدیک بود که دل هایشان از جا کنده شود و جگرهایشان پاره پاره شود. پس آنها علی(علیه السلام) را از خانه بیرون کشیده و او را به سوی ابوبکر بردند و به او گفتند: بیعت کن! پس فرمود: اگر بیعت نکنم چه می کنید؟ گفتند: قسم به خدایی که جز او خدایی نیست، گردنت را خواهیم زد.» &lt;br /&gt;
به ابابکر و عمر خبر رسید که عده ای از مهاجرین و انصار با علی بن ابی طالب(علیه السلام) در خانه فاطمه(سلام الله علیها) دختر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اجتماع نموده اند، پس با جماعتی آمدند تا اینکه به خانه هجوم آوردند... (4)&lt;br /&gt;
شرح واقعه هجوم به منزل حضرت زهرا(سلام الله علیها) در روایات شیعه و اهل تسنن با جزییات آمده است و لازم است برای مشخص شدن ابعاد شهادت حضرت فاطمه(سلام الله علیها) مورد بررسی دقیقتری قرار بگیرد. ابن قتیبه از علمای اهل سنت در کتاب الامامة و السیاسة که معروف به تاریخ الخلفاء است به شرح مفصّل هجوم به منزل دختر پیامبر(صلی الله علیه و آله) پرداخته است. &lt;br /&gt;
بر اساس شرح ابن قتیبه هجوم، دو بار تکرار شده است. وی هجوم اول را چنین شرح می دهد: «ابوبکر گروهی را جویا شد که از بیعت با او تخلّف کرده و نزد علی(علیه السلام) می باشند. پس عمر را به سوی آنها فرستاد، عمر نزد آنها آمده و آنها را صدا زد و حال آن که ایشان در خانه علی(علیه السلام) بودند. ولی آنها از خارج شدن امتناع ورزیدند پس ... هیزم طلب کرد و گفت: به آن خدایی که جان عمر در دست اوست یا از خانه خارج می شوید یا خانه را با تمام کسانی که در آن هستند، می سوزانم. به وی گفته شد: ای ابا حفص، فاطمه (سلام الله علیها) در این خانه است. او گفت: اگر چه (فاطمه در خانه باشد.) پس آن گروه خارج شدند و با ابوبکر بیعت کردند جز علی(علیه السلام).» جهت ارائه اسناد دقیقتر در این باره عین متن عربی ابن قتیبة را نیز می آوریم:&lt;br /&gt;
«ان ابابکر تفقد قوماً تخلّفوا عن بیعته عنه علی(علیه السلام) فبعث إلیهم عمر فجاء فناداهم و هم فی دار علی(علیه السلام) فأبوا عن تخرجوا فدعا بالحطب و قال: والذی نفس عمر بیده لتخرجن او لاحرقنها علی من فیها. فقیل له: یا اباحفص انّ فیها فاطمة. قال: و إن! فتخرجوا فبایعوا الاّ علیاً(علیه السلام).»(5)&lt;br /&gt;
==دو بار هجوم کردند!==&lt;br /&gt;
هجوم اول سبب شد همه افرادی که در منزل علی(علیه السلام) جمع شده بودند برای بیعت نزد ابوبکر روند، به جز خود امیرالمومنین(علیه السلام) که در منزل باقی ماند. ابن قتیبه از نظر تاریخی هجوم دومی را نیز مفصّلاً شرح می دهد که پس از امتناع علی(علیه السلام) از بیعت روی داده است: «پس عمر نزد ابوبکر آمد و به او گفت: آیا از این کسی که تخلّف نموده بیعت نمی گیری؟ پس ابوبکر به قنفذ گفت: برو و علی(علیه السلام) را بخوان ... برای بار دوم عمر گفت: به این کسی که از بیعت با تو تخلّف نموده مهلت نده. بعد ابوبکر به قنفذ گفت: برگرد به سوی او و به او بگو، خلیفه رسول الله(صلی الله علیه و آله) تو را می خواند که با او بیعت کنی... سپس عمر برخاست و گروهی با او حرکت کردند تا به درب خانه فاطمه(سلام الله علیها) رسیدند. پس درب را کوبیدند. فاطمه(علیهاالسلام) چون صدای آنها را شنید با ندای بسیار بلند فرمود: ای پدر، ای رسول خدا، بعد از تو از ابن خطاب و ابن ابی قحافه چه ها بر سر ما آمد. &lt;br /&gt;
پس جمعی از آن گروه چون صدای فاطمه(سلام الله علیها) و گریه اش را شنیدند، باز گشتند، در حالی که اشک می ریختند و نزدیک بود که دل هایشان از جا کنده شود و جگرهایشان پاره پاره شود. ولی عمر با جمعی باقی ماند. &lt;br /&gt;
پس آنها علی(علیه السلام) را از خانه بیرون کشیده و او را به سوی ابوبکر بردند و به او گفتند: بیعت کن! پس فرمود: اگر بیعت نکنم چه می کنید؟ گفتند: قسم به خدایی که جز او خدایی نیست، گردنت را خواهیم زد.» عین عبارات عربی ابن قتیبة در تاریخ الخلفاء در باره هجوم دوم چنین است: «... فأتی عمر ابابکر فقال له الا تاخذ هذا المتخلّف عنک بالبیعة؟ فقال ابوبکر لقنفذ اذهب فادع لی علیاً... فقال عمر الثانیة لا تمهل هذا متخلّف عنک بالبیعة. فقال ابوبکر لقنفذ: عُد إلیه فقل له خلیفة رسول الله یدعوک لتبایع ... ثمّ قام عمر فمتنی معه جماعة حتی اتوا باب فاطمه(سلام الله علیها) فدقّوا الباب فلما سمعت اصواتهم نادت باعلی صوت ها: یا ابت یا رسول الله ماذا لقینا بعدک من ابن الخطاب و ابن قحافة؟ فلماً مع القوم صوت ها و بکاء ها الضرفوا باکین و کادت قلوبهم تنصدع و اکبادهم تنفطر و بقی عمر و معه قوم: فاجرجوا علیاً(علیه السلام) فمضوا به الی ابی بکر فقال له: بایع. فقال(علیه السلام) إن لم افعله فمه؟ قالوا: إذاً والله الذی لا اله الاّ هو نضرب عنقک.»(6)&lt;br /&gt;
==هیزم بر در خانه!==&lt;br /&gt;
همانطور که به اشاره در شرح مبسوط ابن قتیبه آمده است، جهت تهدید برای گرفتن بیعت مهاجمان اقوام به انباشتن هیزم بر در خانه نمودند. ابن ابی الحدید از علمای اهل سنت در شرح نهج البلاغه به نقل از مسعودی می نویسد: «قال المسعودی: و کان عروة بن الزبیر بعذرأ خاه عبدالله فی حصر بنی هاشم فی الشعب و جمعه الحطب یحرقهم و یقول: إنمّا اراد بذلک الا تنتش اکلمة و لا یختلف المسلمون و إن یدخلوا فی الطاعة فتکون الکلمة واحدة کما فعل عمر بن الخطاب ببنی هاشم لما تأخروا عن بیعة ابی بکر فإنّه أحضر الحطب لیحرق علیهم الدار»؛ «مسعودی می گوید: عروة بن زبیر برادرش عبدالله را در محاصره بنی هاشم در دره ای و جمع آوری کردن هیزم توسط او برای آتش زدن آنان معذور می دانست و می گفت: او این کار را برای این کرد که تفرقه و پراکندگی ایجاد نشود و مسلمانان با هم اختلاف نکنند و آنان (بنی هاشم) نیز به اطاعت او در آیند و در نتیجه با هم متحد شوند همانطور که عمر بن خطاب این کار را با بنی هاشم کرد وقتی آنان از بیعت با ابوبکر درنگ کردند.» (7)&lt;br /&gt;
براساس گفته این عالم اهل تسنّن جمع آوری هیزم برای آتش زدن درب منزل حضرت زهرا(سلام الله علیها) واقعه ای تاریخی است و این مطلب توسط شخص عمر بن خطاب براساس نقل مسعودی انجام گرفته است البته تلاش برای تبیین دلیل و به بیان دیگر توجیه این اقدام مطلب دیگری است که البته در قانع کننده بودن و یا نبودن آن نیز می توان سخن گفت که مجالی دیگر می طلبد. اما به طور ضمنی و البته قطعی می توان اعتراف علمای سنت به اقدام شخص خلیفه اول به این کار را براساس مستندات تاریخی بدست آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سند دیگری بر این مضمون بیان ابن خیزرانه در کتاب غرر است که علی محمد فتح الدین الحنفی آن را نقل نموده است که «از زید بن السلم روایت می کند که من از جمله کسانی بودم که به هنگام خودداری علی (علیه السلام) و یارانش از بیعت به همراه عمر هیزم به طرف درب خانه فاطمه(علیهاالسلام) بردیم...»(8)&lt;br /&gt;
جمع آوری هیزم در پشت درب خانه امیرالمومنین(علیه السلام) امری تاریخی است که هیچ جای شبهه و شکی در آن نیست که در برخی دیگر از اسناد از شیعه و سنّی نیز آمده است که از آن جمله می توان به کتاب سلیم از قیس الهلالی و تفسیر عیاشی و بحارالانوار و بسیاری دیگر از کتب شیعه اشاره نمود. برخی از اسناد اهل سنت نیز در این موضوع عبارتند از: الامامه و السیاسة از ابن قتیبة، انساب الاشراف از البلاذری موتمر علمای بغداد از مقاتل بن عطیه، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، اعلام النساء از عمر رضا کحاله و نیز کتاب عمر بن الخطاب از عبدالرحمن احمد البکری.(9)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زمان هجوم به خانه حضرت فاطمه(س):==&lt;br /&gt;
از بررسي مجموع حوادث و از كنار هم نهادن آنها، مانند حضور بريده در سپاه اسامه و خودداري وي از بيعت با ابي‌بكر، پس از بازگشت از مؤته، ایراد خطبه فدکیه در مسجد توسط حضرت زهرا ، زمان ملاقات‌هاي شبانه آن حضرت با مهاجر و انصاربرای گرفتن بیعت از آنان، مي‌توان نتيجه گرفت كه حمله و هجوم به خانه علي(ع) و فاطمه(س) كه در پي آن، بيعت اجباري از علي(ع) صورت گرفت، حدود، 50 روز يا 75 روزپس از رحلت حضرت رسول‌اكرم(ص) بوده است، و اين نشان مي‌دهد كه اميرمؤمنان(ع) در اين مدت، مقاومت كرده و در نهايت، بيعت او با تأخير و اكراه صورت گرفته است.(10)&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==پانویس:==&lt;br /&gt;
1-انساب الاشراف، البلاذری (م. 279)، دارالمعارف قاهره، ج 1، ص 587&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2- نهج الحق و کشف الصدق، علامه حلی (م. 726)، ص 271&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3-العقد الفرید، ابن عبد ربه(م. 328)، المکتبة الشاملة، ج 2، ص 73.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4-السقیفة و فدک، جوهری (م. 323)، ص 72&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5-الامامة و السیاسة المعروف به تاریخ الخلفاء، ابن قتیبة (م. 276)، انتشارات شریف رضی، ج1، ص 30.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6-همان منبع شماره پنجم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7-شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید (م. 656)، طبع موسسه اسماعیلیان، ج 20، ص 147&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8-فلک النجاة، علی محمد فتح الدین الحنفی (م. 1371)، ص 121&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
9- به نقل از دفاعیات، سید علی رضا غروی، مهدی امامی، مرتضی کارگر به قلم مجید هوشنگی (کاظمی)، انتشارات طوبای محبت، 1387، صص 37- 21.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
10- سامانه نشریات موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی، سال هفتم، شماره سوم، پاييز 1389، 5 ـ  16&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87%D8%A7%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=56037</id>
		<title>وصیت حضرت فاطمه علیهاالسلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87%D8%A7%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=56037"/>
		<updated>2016-02-17T15:39:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;از احادیث و اخبار اهل بیت و راویان اهل سنت چنین بر می آید که فاطمه(س) بصورت کتبی وشفاهی وصیت هایی داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=وصاياى حضرت فاطمه (سلام الله علیها)= &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصاياى فاطمه (س) به طور پراكنده و غير منظم در روايات و تواريخ نقل شده و همچنين كسانى را كه فاطمه به آنها وصيت كرد، و اينكه آيا وصاياى او شفاهى بوده يا كتبى، و يا مقدارى شفاهى و مقدارى كتبى، و به هر صورت موضوعات مورد بحث در اين باره به گونه‌هاى پراكنده و مختلفى نقل شده كه در اینجاآنها را قسمت‌بندى‌كرده و هر موردى را جداگانه مورد بحث قرار می دهيم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ام ايمن، اسماء، سلمى...== &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بجز امير المؤمنين (ع) كه نامش در وصاياى فاطمه (ع) زياد ديده مى‌شود نام اين سه بانوى محترمه، يعنى ام ايمن و اسماء و سلمى همسر ابى رافع نيز در روايات آمده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ام ايمن  بانوى فداكار و با ايمانى است و كسى است كه به صدق مدعاى فاطمه شهادت داد، و طبق روايات، پيغمبر درباره‌اش فرمود «او زنى است از اهل بهشت...» و او در خانه پيغمبر و خديجه زندگى مى‌كرد و پس از آن نيز به مدينه هجرت كرد و به خانه اسامه رفت و پس از او نيز در خدمت اهل بيت پيغمبر انجام وظيفه مى‌كرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما اسماء بنت عميس پس از آنكه شوهرش جعفر بن ابيطالب در جنگ موته به شهادت رسيد به همسرى ابوبكر در آمد و اين جريان قبل از رحلت رسول خدا (ص) انجام شد، و از اين رو برخى بعيد دانسته‌اند كه اسماء در جريان وصيت و شهادت و مراسم غسل و تدفين فاطمه (ع) حضور داشته باشد، اما به عقيده نگارنده اين مطلب از همان حد استبعاد تجاوز نمى‌كند و دليلى نداريم كه اسماء به خانه فاطمه (ع) رفت و آمد نمى‌كرده و در مراسم مزبور حضور نداشته باشد، چون روايات در اين باره از طريق شيعه و سنى بسيار نقل شده و احتمال تحريف و تصحيف در همه آنها بعيد به نظر مى‌رسد، گذشته از اينكه در خود همان روايات قسمتهايى هست كه اين مطلب را تاييد مى‌كند كه اسماء با اينكه همسر ابوبكر بوده به خانه فاطمه (ع) رفت و آمد مى‌كرده و در مراسم وصيت و غسل او حضور داشته است، مانند روايتى كه مرحوم اربلى در كشف الغمه و ديگران از خود اسماء روايت كرده‌اند كه چون فاطمه (ع) از دنيا رفت عايشه آمد و خواست‌به اتاق فاطمه (ع) برود، من مانع شده و نگذاردم وارد اتاق شود، عايشه ناراحت‌شد و به پدرش ابوبكر گفت: اين زن «حبشيه‌» ميان من و دختر پيغمبر حائل مى‌شود و نمى‌گذارد من به اتاق او بروم! ابوبكر آمد و به من گفت: اى اسماء چرا نمى‌گذارى زنان پيغمبر به نزد فاطمه بروند؟ من گفتم: خود فاطمه دستور داده است كسى نزد جنازه او نرود(1) ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در ترجمه «سلمى‌» نيز جزرى در اسد الغابة گويد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سلمى‌» نام زنى است كه خدمتكارى رسول خدا (ص) را مى‌كرد، و او كنيز صفيه دختر عبد المطلب بود، و او همان زنى است كه قابلگى فرزندان فاطمه دختر رسول خدا (ص) را به عهده داشت، و همچنين قابله ابراهيم فرزند رسول خدا (ص) بوده، و در ماجراى وفات فاطمه (ع) نيز در غسل دادن او به على (ع) و اسماء كمك مى‌كرد.(2) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و صاحب كتاب قاموس الرجال اين مطلب را كه سلمى كنيز صفيه بوده است صحيح نمى‌داند و گفته است: بلاذرى در تحت عنوان «كنيزان پيغمبر» نام سلمى را ذكر كرده و گفته است پيغمبر او را آزاد كرد.(3) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگارنده گويد: از پاره‌اى روايات چنين استفاده مى‌شود كه سلمى كنيز آمنه مادر رسول خدا (ص) بوده و پس از درگذشت آمنه به پيغمبر (ص) رسيد، آن حضرت او را آزاد كرد و با مردى به نام ابو رافع ازدواج نمود و از او فرزندانى به دنيا آمد كه يكى از آنها عبيد الله بن ابى رافع كاتب و نويسنده على بن ابيطالب (ع) بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به هر صورت درباره ام ايمن مطلبى در وصيتنامه نيست جز آنكه در روايات نام او آمده و اينكه فاطمه (ع) به او وصيت كرد، و يا اينكه به او كه از همه زنان بيشتر مورد وثوق و يا نزديكترين زن به فاطمه بود دستور داد على (ع) را نزد او بخواند.(4) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مورد سلمى نيز در چند حديث آمده كه سلمى گويد: هنگامى كه فاطمه (ع) بيمار شد من از او پرستارى مى‌كردم تا در يكى از روزها كه على (ع) براى انجام كارى‌از خانه بيرون رفت و فاطمه (ع) با اينكه حالش خوب بود به من فرمود: مادر! قدرى آب غسل براى من حاضر كن، و من حاضر كردم و فاطمه برخاسته غسل كرد و سپس لباسهاى نو خود را پوشيد و به من دستور داد فرشى براى او در وسط اتاق بيندازم و روى آن خوابيد و پاهاى خود را به طرف قبله كشيد و آن گاه دست‌خود را زير گونه‌اش گذارده و فرمود: من اينك از دنيا مى‌روم، و بدين ترتيب از دنيا رفت و من على (ع) را خبر كردم...تا به آخر حديث.(5) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و درباره اسماء بنت عميس نيز در پاره‌اى از روايات آمده كه گويد: فاطمه (ع) به من وصيت كرد كسى جز من و على (ع) او را غسل ندهد، و من نيز هنگام غسل فاطمه طبق وصيتى كه كرده بود به على (ع) كمك كردم(6) و هر دو با هم جنازه را غسل داديم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در چند حديث از طريق شيعه و اهل سنت آمده كه اسماء گويد، فاطمه در هنگام وفات خود به من فرمود: مادر جان! من از اين وضعى كه درباره حمل جنازه زنها مرسوم است‌شرم مى‌كنم و خوش ندارم كه جنازه زنان را روى تخته‌اى مى‌گذارند و پارچه‌اى روى آن مى‌اندازند و پستى و بلنديهاى بدن او براى بيننده آشكار است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسماء گويد: بدو عرض كردم: من چيزى را كه در حبشه ديده‌ام هم اكنون ترتيب داده نزد شما مى‌آورم و نشانت مى‌دهم، سپس چند عدد چوب تر و تختى را آورد و آن چوبها را خم كرده دو طرف آن را بر كنار تخت‌بست و چادرى روى آن كشيد، فاطمه (ع) كه آن را ديد خوشحال شد و تبسم كرد، اسماء گويد: من از روزى كه رسول خدا (ص) از دنيا رفته بود تا به آن روز تبسم بر لبان دختر پيغمبر نديده بودم.(7) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روايتى است كه فرمود: چه چيز خوب و نيكويى است كه بدان وسيله جنازه زن‌از مرد تشخيص داده نمى‌شود، (8) و در حديثى است كه فرمود: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اصنعى لى مثله استرينى سترك الله من النار» (9) . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[براى من نيز يك چنين چيزى درست كن، و مرا مستور كن، خدايت از آتش دوزخ مستور دارد(10) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==و اما آنچه به على (ع) وصيت كرد== &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جمله كرامات فاطمه (ع) كه محدثين شيعه و اهل سنت روايت كرده‌اند اين است كه وى از مرگ خود خبر داد و روز و وقت آن را تعيين كرد چنانكه در روايات پيش از اين نيز گذشت و در حديثى است كه وقتى به على (ع) گفت: هنگام مرگ من رسيده! على (ع) فرمود: اى دختر پيغمبر با اينكه وحى از ما قطع شده اين خبر را از كجا دانستى؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاطمه پاسخ داد، هم اكنون خواب مختصرى مرا فرا گرفت و رسول خدا (ص) را ديدم كه به من فرمود: امشب نزد ما خواهى بود و من مى‌دانم كه او راست گفته و امروز روز آخر عمر من است.(11) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در روايتى است كه پس از آن به على (ع) گفت: چيزهايى در دل دارم كه مى‌خواهم آنها را به تو وصيت كنم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
على (ع) فرمود: اى دختر رسول خدا هر چه مى‌خواهى بگو! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اين وقت على (ع) كسانى را كه در اتاق بودند بيرون كرد و نزديك سر فاطمه (ع) نشست، آن گاه فاطمه به سخن آمده گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اى پسر عمو هيچ گاه مرا دروغگو و خيانتكار نديدى، و از وقتى با تو معاشرت داشته‌ام نافرمانى تو را نكرده‌ام! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
على (ع) در پاسخ او فرمود: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«معاذ الله انت اعلم بالله و ابر و اتقى و اكرم و اشد خوفا من الله من ان اوبخك بمخالفتى، قد عز على مفارقتك و تفقدك الا انه امر لا بد منه...» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[پناه بر خدا! تو داناتر و نيكوكارتر و پرهيزكارتر و بزرگوارتر و نسبت‌به خداى تعالى بيمناكتر از آنى كه من بخواهم تو را در مورد مخالفت و نافرمانى خود سرزنش كنم، و براستى مفارقت و دورى تو بر من بسيار ناگوار است جز آنكه چاره‌اى از آن نيست...] &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه سخنان خود را ادامه داده فرمود: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خدا مصيبت رحلت رسول خدا (ص) را براى من تجديد كردى و مرگ و فقدان تو بر من بسيار بزرگ است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فانا لله و انا اليه راجعون‌» ! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آه! كه چه مصيبت دردناك و جانسوز و غم انگيزى است! مصيبتى كه به خدا سوگند جبران پذير نخواهد بود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دنباله حديث اين گونه است كه در اينجا هر دو گريان شده و لختى گريستند آن گاه على (ع) سر فاطمه را برداشته به سينه چسبانيد و بدو فرمود: هر وصيتى دارى بنما كه من آن را انجام خواهم داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاطمه عرض كرد: خدايت پاداش نيك دهد اى پسر عموى رسول خدا، نخستين وصيت من آن است كه پس از من «امامه‌» دختر خواهرم را به ازدواج خويش در آورى چون او نسبت‌به فرزندان من همانند خودم مهربان است، و مردان نيز ناچارند همسرى از زنان داشته باشند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از جمله عرض كرد: وصيت ديگر من آن است كه احدى از اين مردم كه به من ستم كرده و حق مرا گرفتند در تشييع جنازه من و ديگر مراسم آن حاضر نشوند زيرا اينان دشمن من و دشمن رسول خدا هستند، و مبادا بگذارى يكى از آنها و يا پيروان آنها بر جنازه‌ام نماز بگذارند... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا شب هنگام در آن وقتى كه ديده‌ها همگى خواب رفته‌اند دفن كن(12)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===وصیت مکتوب حضرت زهرا سلام الله علیها=== &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در نقلى هم آمده كه فاطمه (ع) وصاياى خود را در رقعه‌اى نوشته و زير سرش نهاده بود و چون از دنيا رفت، على (ع) آن رقعه را بيرون آورد و جملات زير را در آن مشاهده كرد: &lt;br /&gt;
«بسم الله الرحمن الرحيم، هذا ما اوصت‌به فاطمة بنت رسول الله، اوصت و هى تشهد ان لا اله الا الله، و ان محمدا عبده و رسوله، و ان الجنة حق و النار حق، و ان الساعة آتية لا ريب فيها، و ان الله يبعث من فى القبور. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«يا على انا فاطمة بنت محمد زوجنى الله منك لاكون لك فى الدنيا و الآخرة، انت اولى بى من غيرى، حنطنى و غسلنى و كفنى بالليل، و صل على و ادفنى بالليل و لا تعلم احدا، و استودعك الله و اقرء على ولدى السلام الى يوم القيامة‌» (13) . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[به نام خداى بخشاينده و مهربان، اين است آنچه دختر رسول خدا بدان وصيت مى‌كند، و اين وصيت را در حالى مى‌كند كه گواهى مى‌دهد معبودى جز خداى يكتا نيست، و گواهى مى‌دهد محمد بنده و رسول اوست، و گواهى مى‌دهد كه بهشت‌حق است، و جهنم حق است، و قيامت‌خواهد آمد و هيچ گونه شكى در آن نيست، و گواهى مى‌دهد كه خداى تعالى هر كس را كه در گورهاست مبعوث و زنده خواهد كرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اى على منم فاطمه دختر محمد كه خداى تعالى مرا به ازدواج تو در آورد تا در دنيا و آخرت از آن تو باشم، و تو در انجام كارهاى من سزاوارتر از ديگران هستى! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
كار حنوط و غسل و كفن مرا در شب انجام ده، و بر من نماز بخوان و شبانه مرا دفن كن، و كسى را خبر نكن، تو را به خدا مى‌سپارم، و بر فرزندان خود تا روز قيامت‌سلام مى‌رسانم(14) ! ] در نقلى كه از مجالس مفيد و امالى شيخ رحمة الله عليهما آمده در حديثى از امام حسين روايت‌شده چنين است كه چون فاطمه دختر رسول خدا (ص) بيمار شد به على وصيت كرد كه وضع حال او را پنهان دارد، و حتى از بيمارى او كسى را با خبر نكند، و على (ع) نيز اين كار را كرد، و خودش شخصا پرستارى فاطمه (ع) را به عهده گرفت، و احيانا اسماء بنت عميس نيز او را كمك مى‌داد، آن هم به طور پنهانى، و چون هنگام وفات و رحلت او شد به على (ع) وصيت كرد كارهاى پس از مرگ او را خود انجام دهد، و شبانه او را دفن كند و جاى قبر او را نيز پنهان و مخفى كند كه اثرى از قبر او معلوم نباشد(15) . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===وصیت مالی ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از كتاب دلايل طبرى از امام باقر (ع) نقل شده كه فرمود: فاطمه وصيت كرد از مال خودش به زنان پيغمبر و زنان بنى‌هاشم، به هر كدام دوازده وقيه بدهند، و به «امامه‌» دختر ابى العاص (خواهر زاده فاطمه (ع) نيز همين مقدار بدهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در حديث ديگرى كه از زيد بن على (ع) روايت كرده فرمود: فاطمه (ع) مال خود را بر بنى‌هاشم و فرزندان عبد المطلب بخشيد و على (ع) اين كار را كرد و به ديگران نيز داد(16) . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بر طبق روايت كشف الغمه از امام باقر (ع) فاطمه وصيت فرمود: حوائط هفت گانه در دست على (ع) باشد، و پس از او به حسن (ع) و پس از او به حسين (ع) برسد، و پس از درگذشت وى در دست‌بزرگترين فرزندان او قرار گيرد، و متن اين وصيت‌نامه به خط امير المؤمنين (ع) نوشته شده بود و مقداد بن اسود و زبير بن عوام آن را گواهى كرده بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگارنده گويد: «حوائط‌» جمع حائط و به معناى باغ و يا بستانى است كه اطراف آن را ديوار كشيده باشند، و بر طبق روايات «حوائط‌» فاطمه (ع) عبارت از هفت‌باغ بوده به نامهاى «مبيت، عواف، دلال، حسنى، برقه، صافيه، مشربه‌» كه اينها غير از فدك بوده و پيغمبر اكرم آنها را براى فاطمه (ع) وقف كرد، و بعدا نيز به صورت موقوفه فرزندان‌فاطمه (ع) در آمد، و برخى احتمال داده‌اند كه اين «حوائط هفتگانه‌» همان است كه در برخى از روايات به نام «عوالى‌» ذكر شده، و اينها باغهايى بود كه از «مخيريق‌» يهودى به رسول خدا (ص) رسيده بود، و مخيريق كسى است كه در واقعه جنگ احد، مسلمان شد، و همان روز در ميدان جنگ به شهادت رسيد، و هنگامى كه خواست‌به ميدان برود فرياد زد: شاهد باشيد كه من مسلمان شده‌ام و اگر در اين جنگ كشته شدم تمام دارايى من متعلق به رسول خداست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از تواريخ و روايات به دست نمى‌آيد كه آيا اين باغهاى هفتگانه در اختيار فاطمه (ع) بوده، يا مانند فدك، آنها را نيز ابوبكر به غصب گرفته بود، اما بعيد نيست اگر اين روايت معتبر باشد چنين استنباط مى‌شود كه باغهاى مزبور در دست آن حضرت بوده كه توليت آن را به على (ع) واگذار كرده و روى آن وصيت نموده است، اگر چه برخى گفته‌اند: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين باغهاى هفتگانه همان صدقاتى است كه عمر در زمان خلافت‌خود به على (ع) واگذار كرد، و ابوبكر اينها را نيز مانند فدك از فاطمه اطهر گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دنباله وصیت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بارى بازگرديم به دنباله وصيت: در برخى از نقلهاى غير معتبر نيز آمده كه فاطمه (س) از جمله وصيتهايى كه به على (ع) كرد اين بود: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«يا ابن عم انى اجد الموت الذى لابد و لا محيص عنه، و انا اعلم انك بعدى لا تصبر على قلة التزويج فان انت تزوجت امراة اجعل لها يوما و ليلة، و اجعل لاولادى يوما و ليلة، يا ابا الحسن و لا تصح فى وجوههما فيصبحان يتيمين غريبين منكسرين فانهما بالامس فقدا جدهما و اليوم يفقدان امهما، فالويل لامة تقتلهما و تبغضهما ثم انشات تقول: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابكنى ان بكيت‌يا خير هاد و اسبل الدمع فهو يوم الفراق يا قرين البتول اوصيك با لنسل فقد اصبحا حليف اشتياق ابكنى و ابك لليتامى و لا تنس قتيل العدى بطف العراق فارقوا فاصبحوا يتامى حيارى فاخلفوا الله فهو يوم الفراق &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضمنا در پاره‌اى از روايات آمده كه فاطمه (ع) پيش از آنكه از دنيا برود غسل كرد و جامه نو خود را پوشيد و به سلمى، همسر ابى رافع، فرمود: من غسل كرده‌ام كسى بدن مرا برهنه نكند(17) . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولى براى توضيح بايد بدانيد كه منظور از اين روايات - چنانكه مرحوم مجلسى و ديگران گفته‌اند - نه آن است كه مرا بدون غسل دفن كنيد، زيرا مسئله غسل ميت‌يكى از واجباتى است كه بايد در مورد هر ميت مسلمانى انجام شود و استثنايى نخورده جز در مورد شهيدى كه در ميدان جنگ كشته شود آن هم با شرايط و خصوصياتى كه در كتابهاى فقهى ذكر شده است، و از آن سو بر طبق روايات مشهور و زيادى كه هست مى‌دانيم كه على (ع) به كمك اسماء بدن فاطمه را شبانه غسل داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلكه منظور آن بوده كه بدن من پاك است و نيازى به شستشو و بيرون آوردن جامه براى غسل نيست، و به همين خاطر نيز بود كه بر طبق روايات ديگرى كه بعدا ذكر خواهد شد، على (ع) بدن فاطمه را از زير پيراهن غسل داد، و اين وصيت همسرش را نيز - كه ظاهرا انگيزه‌اى جز پوشش و حفاظت زيادتر بدن از اينكه در معرض ديد قرار گيرد نداشت - انجام داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چه برخى خواسته‌اند بگويند: ممكن است اين وصيت روى علاقه شديدى كه فاطمه (ع) به شوهر عزيزش داشت صادر شده و جنبه عاطفى داشته با اين توضيح كه چون فاطمه تا زنده بود سعى كرد تا بازوى متورم و پهلوى ضرب ديده و بدن كبود و كتك خورده‌اش را على (ع) نبيند و تاثر شوهر بزرگوارش را زيادتر نكند، اما وقتى وصيت كرد كه على (ع) بدن او را غسل دهد و اساسا نمى‌خواست ديگرى متصدى اين كار شود، به اين فكر افتاد كه خواه ناخواه در وقت غسل چشم على (ع) به بازو و پهلو و بدن او خواهد افتاد و تاثر او را چند برابر خواهد كرد، از اين رو اين كار را كرد و اين قسمت را نيز در وصيت‌خود ضميمه نمود و بلكه احتمال داده‌اند اصرار به اينكه در شب او را غسل دهد نيز روى همين خاطر بود كه گذشته از اينكه بدن او را نبيندصورت كبود و نيلى او را نيز مشاهده نكند...و داغى بر داغهاى دل على (ع) افزوده نشود.! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به هر صورت يكى از دو جهت ذكر شده بالا مى‌تواند انگيزه و علت اين وصيت‌باشد، نه آنكه مى‌خواست اصلا او را غسل ندهند و بدون غسل دفن كنند تا آن وقت اين بحث پيش نيايد كه اولا اين چه دستورى بود؟ و ثانيا چرا على (ع) به اين وصيت عمل نكرد و بدن فاطمه را غسل داد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع این مطلب کتاب &amp;quot;زندگانى حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌عليها &amp;quot; تألیف رسولى محلاتى می باشد.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. كشف الغمه، ج 2، ص 130، استيعاب، ج 2، ص 752.روايات زيادى كه به همين نحو از طريق اهل سنت آمده و به تفصيل در احقاق الحق، ج 10، صص 470 به بعد نقل شده. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. اسد الغابة، ج 5، ص 478. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. قاموس الرجال، ج 10، ص 456. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4. بحارالانوار، ج 43، صص 181 و 204. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5. همان، صص 172، 183 و 188، كشف الغمه، ج 2، ص 127. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6. بحار الانوار، ج 43، صص 184 و 189، كشف الغمه، ج 2، صص 126 و 130. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7. احقاق الحق، ج 10، ص 474، بحار الانوار، ج 43، صص 189 و 213، ضمنا دوستان حضرت زهرا و بانوانى كه ادعاى پيروى و شيعه‌گرى بانوى عظماى اسلام را دارند خوب روى اين قسمت‌حديث دقت كنند و شدت علاقه فاطمه را به حجاب و پوشش بدن زن حتى پس از مرگ ببينند و تا آنجا كه مى‌توانند اين هدف را در زندگى خود و ديگران تعقيب نموده و اين برنامه را در خانه و خانواده‌ها پياده كنند، تا روى ديدار و ملاقات شفيعه محشر را در آن روز وانفسا داشته و مشمول و شايسته شفاعت او گردند ان شاء الله! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8. كشف الغمه، ج 2، ص 130، استيعاب، ج 2، ص 752. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
9. بحار الانوار، ج 43، ص 213. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
10. و در برخى از روايات نيز اين گونه است كه فاطمه (ع) به على وصيت كرد كه چنين نعش و تابوتى براى او ترتيب دهد و بدو گفت: فرشتگان صورت آن را براى من درست كردند، و ظاهرا از نظر تواريخ مسلم است كه اولين تابوتى را كه در اسلام بدين صورت درست كردند همان بود كه براى فاطمه (ع) ترتيب دادند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
11. همان، ص 179. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
12. بحار الانوار، ج 43، صص 192- 191. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
13. همان، ص 214. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
14. همان، ص 214. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
15. همان، ص 211. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
16. همان، ص 218. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
17. همان، صص 172 و 183 و 187.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87%D8%A7%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55880</id>
		<title>وصیت حضرت فاطمه علیهاالسلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87%D8%A7%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55880"/>
		<updated>2016-02-16T11:18:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: صفحه‌ای تازه حاوی « از احادیث و اخبار اهل بیت و راویان اهل سنت چنین بر می آید که فاطمه(س) بصورت کت...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;از احادیث و اخبار اهل بیت و راویان اهل سنت چنین بر می آید که فاطمه(س) بصورت کتبی وشفاهی وصیت هایی داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=وصاياى حضرت فاطمه (سلام الله علیها)= &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصاياى فاطمه (س) به طور پراكنده و غير منظم در روايات و تواريخ نقل شده و همچنين كسانى را كه فاطمه به آنها وصيت كرد، و اينكه آيا وصاياى او شفاهى بوده يا كتبى، و يا مقدارى شفاهى و مقدارى كتبى، و به هر صورت موضوعات مورد بحث در اين باره به گونه‌هاى پراكنده و مختلفى نقل شده كه در اینجاآنها را قسمت‌بندى‌كرده و هر موردى را جداگانه مورد بحث قرار می دهيم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ام ايمن، اسماء، سلمى...== &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بجز امير المؤمنين (ع) كه نامش در وصاياى فاطمه (ع) زياد ديده مى‌شود نام اين سه بانوى محترمه، يعنى ام ايمن و اسماء و سلمى همسر ابى رافع نيز در روايات آمده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ام ايمن  بانوى فداكار و با ايمانى است و كسى است كه به صدق مدعاى فاطمه شهادت داد، و طبق روايات، پيغمبر درباره‌اش فرمود «او زنى است از اهل بهشت...» و او در خانه پيغمبر و خديجه زندگى مى‌كرد و پس از آن نيز به مدينه هجرت كرد و به خانه اسامه رفت و پس از او نيز در خدمت اهل بيت پيغمبر انجام وظيفه مى‌كرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما اسماء بنت عميس پس از آنكه شوهرش جعفر بن ابيطالب در جنگ موته به شهادت رسيد به همسرى ابوبكر در آمد و اين جريان قبل از رحلت رسول خدا (ص) انجام شد، و از اين رو برخى بعيد دانسته‌اند كه اسماء در جريان وصيت و شهادت و مراسم غسل و تدفين فاطمه (ع) حضور داشته باشد، اما به عقيده نگارنده اين مطلب از همان حد استبعاد تجاوز نمى‌كند و دليلى نداريم كه اسماء به خانه فاطمه (ع) رفت و آمد نمى‌كرده و در مراسم مزبور حضور نداشته باشد، چون روايات در اين باره از طريق شيعه و سنى بسيار نقل شده و احتمال تحريف و تصحيف در همه آنها بعيد به نظر مى‌رسد، گذشته از اينكه در خود همان روايات قسمتهايى هست كه اين مطلب را تاييد مى‌كند كه اسماء با اينكه همسر ابوبكر بوده به خانه فاطمه (ع) رفت و آمد مى‌كرده و در مراسم وصيت و غسل او حضور داشته است، مانند روايتى كه مرحوم اربلى در كشف الغمه و ديگران از خود اسماء روايت كرده‌اند كه چون فاطمه (ع) از دنيا رفت عايشه آمد و خواست‌به اتاق فاطمه (ع) برود، من مانع شده و نگذاردم وارد اتاق شود، عايشه ناراحت‌شد و به پدرش ابوبكر گفت: اين زن «حبشيه‌» ميان من و دختر پيغمبر حائل مى‌شود و نمى‌گذارد من به اتاق او بروم! ابوبكر آمد و به من گفت: اى اسماء چرا نمى‌گذارى زنان پيغمبر به نزد فاطمه بروند؟ من گفتم: خود فاطمه دستور داده است كسى نزد جنازه او نرود(1) ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در ترجمه «سلمى‌» نيز جزرى در اسد الغابة گويد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سلمى‌» نام زنى است كه خدمتكارى رسول خدا (ص) را مى‌كرد، و او كنيز صفيه دختر عبد المطلب بود، و او همان زنى است كه قابلگى فرزندان فاطمه دختر رسول خدا (ص) را به عهده داشت، و همچنين قابله ابراهيم فرزند رسول خدا (ص) بوده، و در ماجراى وفات فاطمه (ع) نيز در غسل دادن او به على (ع) و اسماء كمك مى‌كرد.(2) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و صاحب كتاب قاموس الرجال اين مطلب را كه سلمى كنيز صفيه بوده است صحيح نمى‌داند و گفته است: بلاذرى در تحت عنوان «كنيزان پيغمبر» نام سلمى را ذكر كرده و گفته است پيغمبر او را آزاد كرد.(3) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگارنده گويد: از پاره‌اى روايات چنين استفاده مى‌شود كه سلمى كنيز آمنه مادر رسول خدا (ص) بوده و پس از درگذشت آمنه به پيغمبر (ص) رسيد، آن حضرت او را آزاد كرد و با مردى به نام ابو رافع ازدواج نمود و از او فرزندانى به دنيا آمد كه يكى از آنها عبيد الله بن ابى رافع كاتب و نويسنده على بن ابيطالب (ع) بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به هر صورت درباره ام ايمن مطلبى در وصيتنامه نيست جز آنكه در روايات نام او آمده و اينكه فاطمه (ع) به او وصيت كرد، و يا اينكه به او كه از همه زنان بيشتر مورد وثوق و يا نزديكترين زن به فاطمه بود دستور داد على (ع) را نزد او بخواند.(4) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مورد سلمى نيز در چند حديث آمده كه سلمى گويد: هنگامى كه فاطمه (ع) بيمار شد من از او پرستارى مى‌كردم تا در يكى از روزها كه على (ع) براى انجام كارى‌از خانه بيرون رفت و فاطمه (ع) با اينكه حالش خوب بود به من فرمود: مادر! قدرى آب غسل براى من حاضر كن، و من حاضر كردم و فاطمه برخاسته غسل كرد و سپس لباسهاى نو خود را پوشيد و به من دستور داد فرشى براى او در وسط اتاق بيندازم و روى آن خوابيد و پاهاى خود را به طرف قبله كشيد و آن گاه دست‌خود را زير گونه‌اش گذارده و فرمود: من اينك از دنيا مى‌روم، و بدين ترتيب از دنيا رفت و من على (ع) را خبر كردم...تا به آخر حديث.(5) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و درباره اسماء بنت عميس نيز در پاره‌اى از روايات آمده كه گويد: فاطمه (ع) به من وصيت كرد كسى جز من و على (ع) او را غسل ندهد، و من نيز هنگام غسل فاطمه طبق وصيتى كه كرده بود به على (ع) كمك كردم(6) و هر دو با هم جنازه را غسل داديم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در چند حديث از طريق شيعه و اهل سنت آمده كه اسماء گويد، فاطمه در هنگام وفات خود به من فرمود: مادر جان! من از اين وضعى كه درباره حمل جنازه زنها مرسوم است‌شرم مى‌كنم و خوش ندارم كه جنازه زنان را روى تخته‌اى مى‌گذارند و پارچه‌اى روى آن مى‌اندازند و پستى و بلنديهاى بدن او براى بيننده آشكار است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسماء گويد: بدو عرض كردم: من چيزى را كه در حبشه ديده‌ام هم اكنون ترتيب داده نزد شما مى‌آورم و نشانت مى‌دهم، سپس چند عدد چوب تر و تختى را آورد و آن چوبها را خم كرده دو طرف آن را بر كنار تخت‌بست و چادرى روى آن كشيد، فاطمه (ع) كه آن را ديد خوشحال شد و تبسم كرد، اسماء گويد: من از روزى كه رسول خدا (ص) از دنيا رفته بود تا به آن روز تبسم بر لبان دختر پيغمبر نديده بودم.(7) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روايتى است كه فرمود: چه چيز خوب و نيكويى است كه بدان وسيله جنازه زن‌از مرد تشخيص داده نمى‌شود، (8) و در حديثى است كه فرمود: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اصنعى لى مثله استرينى سترك الله من النار» (9) . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[براى من نيز يك چنين چيزى درست كن، و مرا مستور كن، خدايت از آتش دوزخ مستور دارد(10) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==و اما آنچه به على (ع) وصيت كرد== &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جمله كرامات فاطمه (ع) كه محدثين شيعه و اهل سنت روايت كرده‌اند اين است كه وى از مرگ خود خبر داد و روز و وقت آن را تعيين كرد چنانكه در روايات پيش از اين نيز گذشت و در حديثى است كه وقتى به على (ع) گفت: هنگام مرگ من رسيده! على (ع) فرمود: اى دختر پيغمبر با اينكه وحى از ما قطع شده اين خبر را از كجا دانستى؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاطمه پاسخ داد، هم اكنون خواب مختصرى مرا فرا گرفت و رسول خدا (ص) را ديدم كه به من فرمود: امشب نزد ما خواهى بود و من مى‌دانم كه او راست گفته و امروز روز آخر عمر من است.(11) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در روايتى است كه پس از آن به على (ع) گفت: چيزهايى در دل دارم كه مى‌خواهم آنها را به تو وصيت كنم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
على (ع) فرمود: اى دختر رسول خدا هر چه مى‌خواهى بگو! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اين وقت على (ع) كسانى را كه در اتاق بودند بيرون كرد و نزديك سر فاطمه (ع) نشست، آن گاه فاطمه به سخن آمده گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اى پسر عمو هيچ گاه مرا دروغگو و خيانتكار نديدى، و از وقتى با تو معاشرت داشته‌ام نافرمانى تو را نكرده‌ام! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
على (ع) در پاسخ او فرمود: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«معاذ الله انت اعلم بالله و ابر و اتقى و اكرم و اشد خوفا من الله من ان اوبخك بمخالفتى، قد عز على مفارقتك و تفقدك الا انه امر لا بد منه...» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[پناه بر خدا! تو داناتر و نيكوكارتر و پرهيزكارتر و بزرگوارتر و نسبت‌به خداى تعالى بيمناكتر از آنى كه من بخواهم تو را در مورد مخالفت و نافرمانى خود سرزنش كنم، و براستى مفارقت و دورى تو بر من بسيار ناگوار است جز آنكه چاره‌اى از آن نيست...] &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه سخنان خود را ادامه داده فرمود: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خدا مصيبت رحلت رسول خدا (ص) را براى من تجديد كردى و مرگ و فقدان تو بر من بسيار بزرگ است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فانا لله و انا اليه راجعون‌» ! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آه! كه چه مصيبت دردناك و جانسوز و غم انگيزى است! مصيبتى كه به خدا سوگند جبران پذير نخواهد بود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دنباله حديث اين گونه است كه در اينجا هر دو گريان شده و لختى گريستند آن گاه على (ع) سر فاطمه را برداشته به سينه چسبانيد و بدو فرمود: هر وصيتى دارى بنما كه من آن را انجام خواهم داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاطمه عرض كرد: خدايت پاداش نيك دهد اى پسر عموى رسول خدا، نخستين وصيت من آن است كه پس از من «امامه‌» دختر خواهرم را به ازدواج خويش در آورى چون او نسبت‌به فرزندان من همانند خودم مهربان است، و مردان نيز ناچارند همسرى از زنان داشته باشند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از جمله عرض كرد: وصيت ديگر من آن است كه احدى از اين مردم كه به من ستم كرده و حق مرا گرفتند در تشييع جنازه من و ديگر مراسم آن حاضر نشوند زيرا اينان دشمن من و دشمن رسول خدا هستند، و مبادا بگذارى يكى از آنها و يا پيروان آنها بر جنازه‌ام نماز بگذارند... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا شب هنگام در آن وقتى كه ديده‌ها همگى خواب رفته‌اند دفن كن(12)  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در نقلى هم آمده كه فاطمه (ع) وصاياى خود را در رقعه‌اى نوشته و زير سرش نهاده بود و چون از دنيا رفت، على (ع) آن رقعه را بيرون آورد و جملات زير را در آن مشاهده كرد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بسم الله الرحمن الرحيم، هذا ما اوصت‌به فاطمة بنت رسول الله، اوصت و هى تشهد ان لا اله الا الله، و ان محمدا عبده و رسوله، و ان الجنة حق و النار حق، و ان الساعة آتية لا ريب فيها، و ان الله يبعث من فى القبور. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«يا على انا فاطمة بنت محمد زوجنى الله منك لاكون لك فى الدنيا و الآخرة، انت اولى بى من غيرى، حنطنى و غسلنى و كفنى بالليل، و صل على و ادفنى بالليل و لا تعلم احدا، و استودعك الله و اقرء على ولدى السلام الى يوم القيامة‌» (13) . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[به نام خداى بخشاينده و مهربان، اين است آنچه دختر رسول خدا بدان وصيت مى‌كند، و اين وصيت را در حالى مى‌كند كه گواهى مى‌دهد معبودى جز خداى يكتا نيست، و گواهى مى‌دهد محمد بنده و رسول اوست، و گواهى مى‌دهد كه بهشت‌حق است، و جهنم حق است، و قيامت‌خواهد آمد و هيچ گونه شكى در آن نيست، و گواهى مى‌دهد كه خداى تعالى هر كس را كه در گورهاست مبعوث و زنده خواهد كرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اى على منم فاطمه دختر محمد كه خداى تعالى مرا به ازدواج تو در آورد تا در دنيا و آخرت از آن تو باشم، و تو در انجام كارهاى من سزاوارتر از ديگران هستى! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
كار حنوط و غسل و كفن مرا در شب انجام ده، و بر من نماز بخوان و شبانه مرا دفن كن، و كسى را خبر نكن، تو را به خدا مى‌سپارم، و بر فرزندان خود تا روز قيامت‌سلام مى‌رسانم(14) ! ] در نقلى كه از مجالس مفيد و امالى شيخ رحمة الله عليهما آمده در حديثى از امام حسين روايت‌شده چنين است كه چون فاطمه دختر رسول خدا (ص) بيمار شد به على وصيت كرد كه وضع حال او را پنهان دارد، و حتى از بيمارى او كسى را با خبر نكند، و على (ع) نيز اين كار را كرد، و خودش شخصا پرستارى فاطمه (ع) را به عهده گرفت، و احيانا اسماء بنت عميس نيز او را كمك مى‌داد، آن هم به طور پنهانى، و چون هنگام وفات و رحلت او شد به على (ع) وصيت كرد كارهاى پس از مرگ او را خود انجام دهد، و شبانه او را دفن كند و جاى قبر او را نيز پنهان و مخفى كند كه اثرى از قبر او معلوم نباشد(15) . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از كتاب دلايل طبرى از امام باقر (ع) نقل شده كه فرمود: فاطمه وصيت كرد از مال خودش به زنان پيغمبر و زنان بنى‌هاشم، به هر كدام دوازده وقيه بدهند، و به «امامه‌» دختر ابى العاص (خواهر زاده فاطمه (ع) نيز همين مقدار بدهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در حديث ديگرى كه از زيد بن على (ع) روايت كرده فرمود: فاطمه (ع) مال خود را بر بنى‌هاشم و فرزندان عبد المطلب بخشيد و على (ع) اين كار را كرد و به ديگران نيز داد(16) . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بر طبق روايت كشف الغمه از امام باقر (ع) فاطمه وصيت فرمود: حوائط هفت گانه در دست على (ع) باشد، و پس از او به حسن (ع) و پس از او به حسين (ع) برسد، و پس از درگذشت وى در دست‌بزرگترين فرزندان او قرار گيرد، و متن اين وصيت‌نامه به خط امير المؤمنين (ع) نوشته شده بود و مقداد بن اسود و زبير بن عوام آن را گواهى كرده بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگارنده گويد: «حوائط‌» جمع حائط و به معناى باغ و يا بستانى است كه اطراف آن را ديوار كشيده باشند، و بر طبق روايات «حوائط‌» فاطمه (ع) عبارت از هفت‌باغ بوده به نامهاى «مبيت، عواف، دلال، حسنى، برقه، صافيه، مشربه‌» كه اينها غير از فدك بوده و پيغمبر اكرم آنها را براى فاطمه (ع) وقف كرد، و بعدا نيز به صورت موقوفه فرزندان‌فاطمه (ع) در آمد، و برخى احتمال داده‌اند كه اين «حوائط هفتگانه‌» همان است كه در برخى از روايات به نام «عوالى‌» ذكر شده، و اينها باغهايى بود كه از «مخيريق‌» يهودى به رسول خدا (ص) رسيده بود، و مخيريق كسى است كه در واقعه جنگ احد، مسلمان شد، و همان روز در ميدان جنگ به شهادت رسيد، و هنگامى كه خواست‌به ميدان برود فرياد زد: شاهد باشيد كه من مسلمان شده‌ام و اگر در اين جنگ كشته شدم تمام دارايى من متعلق به رسول خداست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از تواريخ و روايات به دست نمى‌آيد كه آيا اين باغهاى هفتگانه در اختيار فاطمه (ع) بوده، يا مانند فدك، آنها را نيز ابوبكر به غصب گرفته بود، اما بعيد نيست اگر اين روايت معتبر باشد چنين استنباط مى‌شود كه باغهاى مزبور در دست آن حضرت بوده كه توليت آن را به على (ع) واگذار كرده و روى آن وصيت نموده است، اگر چه برخى گفته‌اند: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين باغهاى هفتگانه همان صدقاتى است كه عمر در زمان خلافت‌خود به على (ع) واگذار كرد، و ابوبكر اينها را نيز مانند فدك از فاطمه اطهر گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بارى بازگرديم به دنباله وصيت: در برخى از نقلهاى غير معتبر نيز آمده كه فاطمه (س) از جمله وصيتهايى كه به على (ع) كرد اين بود: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«يا ابن عم انى اجد الموت الذى لابد و لا محيص عنه، و انا اعلم انك بعدى لا تصبر على قلة التزويج فان انت تزوجت امراة اجعل لها يوما و ليلة، و اجعل لاولادى يوما و ليلة، يا ابا الحسن و لا تصح فى وجوههما فيصبحان يتيمين غريبين منكسرين فانهما بالامس فقدا جدهما و اليوم يفقدان امهما، فالويل لامة تقتلهما و تبغضهما ثم انشات تقول: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابكنى ان بكيت‌يا خير هاد و اسبل الدمع فهو يوم الفراق يا قرين البتول اوصيك با لنسل فقد اصبحا حليف اشتياق ابكنى و ابك لليتامى و لا تنس قتيل العدى بطف العراق فارقوا فاصبحوا يتامى حيارى فاخلفوا الله فهو يوم الفراق &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضمنا در پاره‌اى از روايات آمده كه فاطمه (ع) پيش از آنكه از دنيا برود غسل كرد و جامه نو خود را پوشيد و به سلمى، همسر ابى رافع، فرمود: من غسل كرده‌ام كسى بدن مرا برهنه نكند(17) . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولى براى توضيح بايد بدانيد كه منظور از اين روايات - چنانكه مرحوم مجلسى و ديگران گفته‌اند - نه آن است كه مرا بدون غسل دفن كنيد، زيرا مسئله غسل ميت‌يكى از واجباتى است كه بايد در مورد هر ميت مسلمانى انجام شود و استثنايى نخورده جز در مورد شهيدى كه در ميدان جنگ كشته شود آن هم با شرايط و خصوصياتى كه در كتابهاى فقهى ذكر شده است، و از آن سو بر طبق روايات مشهور و زيادى كه هست مى‌دانيم كه على (ع) به كمك اسماء بدن فاطمه را شبانه غسل داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلكه منظور آن بوده كه بدن من پاك است و نيازى به شستشو و بيرون آوردن جامه براى غسل نيست، و به همين خاطر نيز بود كه بر طبق روايات ديگرى كه بعدا ذكر خواهد شد، على (ع) بدن فاطمه را از زير پيراهن غسل داد، و اين وصيت همسرش را نيز - كه ظاهرا انگيزه‌اى جز پوشش و حفاظت زيادتر بدن از اينكه در معرض ديد قرار گيرد نداشت - انجام داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چه برخى خواسته‌اند بگويند: ممكن است اين وصيت روى علاقه شديدى كه فاطمه (ع) به شوهر عزيزش داشت صادر شده و جنبه عاطفى داشته با اين توضيح كه چون فاطمه تا زنده بود سعى كرد تا بازوى متورم و پهلوى ضرب ديده و بدن كبود و كتك خورده‌اش را على (ع) نبيند و تاثر شوهر بزرگوارش را زيادتر نكند، اما وقتى وصيت كرد كه على (ع) بدن او را غسل دهد و اساسا نمى‌خواست ديگرى متصدى اين كار شود، به اين فكر افتاد كه خواه ناخواه در وقت غسل چشم على (ع) به بازو و پهلو و بدن او خواهد افتاد و تاثر او را چند برابر خواهد كرد، از اين رو اين كار را كرد و اين قسمت را نيز در وصيت‌خود ضميمه نمود و بلكه احتمال داده‌اند اصرار به اينكه در شب او را غسل دهد نيز روى همين خاطر بود كه گذشته از اينكه بدن او را نبيندصورت كبود و نيلى او را نيز مشاهده نكند...و داغى بر داغهاى دل على (ع) افزوده نشود.! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به هر صورت يكى از دو جهت ذكر شده بالا مى‌تواند انگيزه و علت اين وصيت‌باشد، نه آنكه مى‌خواست اصلا او را غسل ندهند و بدون غسل دفن كنند تا آن وقت اين بحث پيش نيايد كه اولا اين چه دستورى بود؟ و ثانيا چرا على (ع) به اين وصيت عمل نكرد و بدن فاطمه را غسل داد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;پى‌نوشت‌ها: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. كشف الغمه، ج 2، ص 130، استيعاب، ج 2، ص 752.روايات زيادى كه به همين نحو از طريق اهل سنت آمده و به تفصيل در احقاق الحق، ج 10، صص 470 به بعد نقل شده. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. اسد الغابة، ج 5، ص 478. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. قاموس الرجال، ج 10، ص 456. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4. بحارالانوار، ج 43، صص 181 و 204. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5. همان، صص 172، 183 و 188، كشف الغمه، ج 2، ص 127. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6. بحار الانوار، ج 43، صص 184 و 189، كشف الغمه، ج 2، صص 126 و 130. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7. احقاق الحق، ج 10، ص 474، بحار الانوار، ج 43، صص 189 و 213، ضمنا دوستان حضرت زهرا و بانوانى كه ادعاى پيروى و شيعه‌گرى بانوى عظماى اسلام را دارند خوب روى اين قسمت‌حديث دقت كنند و شدت علاقه فاطمه را به حجاب و پوشش بدن زن حتى پس از مرگ ببينند و تا آنجا كه مى‌توانند اين هدف را در زندگى خود و ديگران تعقيب نموده و اين برنامه را در خانه و خانواده‌ها پياده كنند، تا روى ديدار و ملاقات شفيعه محشر را در آن روز وانفسا داشته و مشمول و شايسته شفاعت او گردند ان شاء الله! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8. كشف الغمه، ج 2، ص 130، استيعاب، ج 2، ص 752. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
9. بحار الانوار، ج 43، ص 213. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
10. و در برخى از روايات نيز اين گونه است كه فاطمه (ع) به على وصيت كرد كه چنين نعش و تابوتى براى او ترتيب دهد و بدو گفت: فرشتگان صورت آن را براى من درست كردند، و ظاهرا از نظر تواريخ مسلم است كه اولين تابوتى را كه در اسلام بدين صورت درست كردند همان بود كه براى فاطمه (ع) ترتيب دادند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
11. همان، ص 179. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
12. بحار الانوار، ج 43، صص 192- 191. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
13. همان، ص 214. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
14. همان، ص 214. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
15. همان، ص 211. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
16. همان، ص 218. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
17. همان، صص 172 و 183 و 187.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع این مطلب کتاب &amp;quot;زندگانى حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌عليها &amp;quot; تألیف رسولى محلاتى می باشد.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%AD%D9%88%D9%91%D8%A7&amp;diff=55775</id>
		<title>حضرت حوّا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%AD%D9%88%D9%91%D8%A7&amp;diff=55775"/>
		<updated>2016-02-14T18:28:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حَوّا، نخستين زن، همسر حضرت آدم علیه السلام و مادر نسل بشر است. آدم و حوّا در پى وسوسه شیطان و خوردن ميوه ممنوعه، از بهشت رانده شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{مدخل دائرة المعارف|[[دانشنامه جهان اسلام]]}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حَوّا، حَوّا، نخستين زن، همسر [[حضرت آدم]] علیه السلام و مادر نسل بشر. واژه شناسى، اين نام در عهد عتيق به عبرى به صورت (حَوّاه) آمده است. &amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به سفر پيدايش، 20:3.&amp;lt;/ref&amp;gt; اين واژه در ترجمه يونانىِ تورات، Evα و در لاتينى، Heva بوده و از لاتينى نيز به صورت Eve وارد زبانهاى غربى شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;اسكينر، ص85؛ كولر و باومگارتنر، ص280؛ د.دين و اخلاق، ذيل &amp;quot;Eve&amp;quot;&amp;lt;/ref&amp;gt; درباره ريشه شناسى واژه حوا اختلاف هست؛ چنان كه نُه ريشه محتمل براى آن ذكر كرده اند. &amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به كولر و باومگارتنر، ص280ـ281.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابر عهد عتيق (همانجا) حضرت آدم همسر خود را حوّا ناميد، ازآن رو كه او مادر همه زندگان است. بدين ترتيب واژه حوّا بايد به معناى زندگى و مشتق از مادّه حاوا ــ صورت كهنتر مادّه عبرى حاياه و عربى آن (حَىَّ)ــ به معناى زيستن و زندگى بخشيدن باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;گزنيوس، ص cclxiv-cclxii، cclxxiv-cclxxiii؛ د. دين و اخلاق، همانجا؛ &amp;lt;دانشنامه معيار كتاب مقدس&amp;gt;، ذيل &amp;quot;Eve&amp;quot; &amp;lt;/ref&amp;gt;، يا ممكن است تغييريافته كلمه حَيَّاه (به معناى زنده/ حىّ) باشد؛ &amp;lt;ref&amp;gt;گزنيوس، ص cclxiv،cclxxiv ؛ كولر و باومگارتنر، همانجا.&amp;lt;/ref&amp;gt; به نظر اسكينر (ص86) اصل وجود يك نام مستقل (حوّا) براى همسر آدم يا نخستين زن، احتمالاً از نظريه اى كهن در باب خاستگاه انسان به جا مانده كه بر اساس آن نخستين مادر، نماينده وحدت نسل است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراين واژه حوّا بايد نخست متضمن معناى حيات و سپس منبع حيات، يعنى مادر باشد.(همانجا) البته در اين اشتقاق ترديدهايى هم وجود دارد، از جمله اين كه ظاهراً ساخت واژه حوّا عبرى نيست و معناى آن نيز با ريشه شناسى پيشنهاد شده در عهد قديم ناهماهنگ است زيرا همه زندگان حيوانات را نيز شامل مى شود ولى در اينجا به نوع بشر محدود شده است. &amp;lt;ref&amp;gt;همانجا؛ نيز رجوع کنید به &amp;lt;دايرةالمعارف يهود&amp;gt;، ذيل &amp;quot;Eve&amp;quot; &amp;lt;/ref&amp;gt; در ريشه شناسى ديگرى، اسميت (ص177) كلمه حوّا را به حىّ (به معناى طايفه) ربط داده و آن را حاكى از انديشه اى مادرسالارانه دانسته كه در آن حوّا مظهر خويشاوندى كسانى است كه مادر مشترك دارند. &amp;lt;ref&amp;gt;نيز رجوع کنید به كولر و باومگارتنر، ص281؛ قس اسكينر، ص86، پانويس 20.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سومين ريشه پيشنهادى مبتنى بر شباهت آوايى واژه حوّا با واژه آرامى حيوى يا حِويا به معناى مار است. بنابراين ريشه شناسى، وجه تسميه حوا اين است كه او در فريفتن آدم مانند مار عمل كرد؛ همانطور كه مار موجب هلاكت حوّا شد، حوّا هم مارِ همسرش شد. در قرن گذشته با كشف يك لوح مخطوط فينيقى، اين ريشه شناسى با پيوند دادن كلمه حوّا به واژه حوت (hwt)، رب النوع مار فينيقيان، دوباره مطرح شد. &amp;lt;ref&amp;gt;اسكينر، ص85، پانويس20؛ &amp;lt;دايرةالمعارف جهانى يهود&amp;gt;؛ د.جودائيكا؛ د.دين و اخلاق، ذيل &amp;quot;Eve&amp;quot; &amp;lt;/ref&amp;gt; يك شاهد ديگر، وجود قبيله ها يا خاندانهايى است كه نسب اوليه خود را به مارها مى رسانند. &amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به اسكينر، همانجا.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به اين ترتيب، برخى از محققان معاصر معتقدند كه حوّا به معناى مار است و شواهدى نيز در سفر پيدايش يافته اند مبنى بر اين كه زندگى روى زمين با مار آغاز شده، چنانكه در اسطوره آفرينش بابلى همه چيز از اژدهايى به نام تيامات به وجود آمده است. &amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به د.دين و اخلاق؛ &amp;lt;دايرةالمعارف يهود&amp;gt;، همانجاها؛ براى اطلاع بيشتر از اين اسطوره و مقايسه آن با باب نخست سفر پيدايش رجوع کنید به هوك، ص41ـ45، 106، 119، 141ـ143.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در منابع واژه شناسى زبان عربى نيز درباره اشتقاق حوّاء اختلاف هست كه ذيل دو ريشه «حوو» و «حوى» به آن اشاره كردهاند؛ در عين حال، حوّاء در نظر لغتشناسان اسم خاص است و در معناى آن بدون بيان هر گونه وجه و ارتباط لغوى، فقط عبارت «زوج آدم» را آورده اند. &amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به ابن سيده؛ فيروزآبادى؛ زَبيدى، ذيل «حوو»؛ ابن منظور، ذيل «حوى».&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به طور كلى صورت نوشتارى واژه حَوّاء در زبان عربى در چند معناى اصلى يافت مىشود: يكى ذيل مادّه «ح و و» (دالّ بر سياه شبيه به سبز يا قرمز مايل به سياه)، مؤنث أحوى، صفت چيزى يا زنى كه رنگ تيره و مايل به سياه دارد؛&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سيده؛ فيروزآبادى، همانجاها؛ طريحى، ذيل «حوو»؛ زبيدى، همانجا؛ قس ابن منظور كه آن را ذيل «حوى» آورده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; ديگرى ذيل مادّه «ح ى ى» (با دو دلالت زندگى و مار) به معناى مارگير &amp;lt;ref&amp;gt;ابن سيده؛ فيروزآبادى، همانجاها؛ قس خليلبن احمد، كه آن را ذيل «حيو» آورده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنين ابن منظور (همانجا) حَوّاء به همراه الف لام را نام يك اسب دانسته است. &amp;lt;ref&amp;gt;براى شاهد شعرى رجوع کنید به ذوالرُّمّه، ص231.&amp;lt;/ref&amp;gt; در فرهنگ عربى پيش از اسلام از نام حوّاء براى نامگذارى زنان استفاده مى شده &amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به هوروويتس، ص109.&amp;lt;/ref&amp;gt; و به گزارش ابن سعد (ج8، ص323ـ324)، نام همسر يكى از صحابيان پيامبر حوّاء بوده است. به نظر هوروويتس (همانجا)، اين كاربرد در فرهنگ عربى لزوماً برگرفته از نام حوّاء در فرهنگ يهودى ـ مسيحى نيست و ممكن است صرفاً مؤنث أحوى باشد. هر چند حوّاء به عنوان نام همسر آدم در شعرى از فرزدق (متوفى 110) آمده است. &amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به ابوعبيده، ج1، ص434.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در '''سنّت اسلامى'''، در [[قرآن كريم]] واژه حوا ذكر نشده و ذيل آيات راجع به حضرت آدم از حوّا با عنوان همسر آدم (زَوْجكَ) ياد شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به [[سوره بقره]]: 35؛ [[سوره اعراف]]: 19؛ [[سوره طه]]: 117.&amp;lt;/ref&amp;gt; البته در [[احاديث]] و كتب تاريخى و تفسيرى، همسر آدم حوا ناميده شده و گفته شده اين نامگذارى از آن رو بوده كه حوّا مادر همه زندگان &amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به ابن سعد، ج1، ص39ـ40، به نقل از ابن عباس.&amp;lt;/ref&amp;gt; يا از حىّ (=موجود زنده، يعنى آدم) خلق شده است. &amp;lt;ref&amp;gt;طبرى، ذيل [[سوره بقره]]: 35؛ ابن بابويه، 1385ـ1386، ج1، ص2، 16؛ همو، 1361ش، ص48؛ قس مجلسى، ج11، ص100ـ101 كه در اين اشتقاق مناقشه كرده است؛ نيز رجوع کنید به بخش قبلى مقاله.&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنين در روايتى، آدم حوّا را أثّا ناميد كه در زبان نبطى به معناى زن است. &amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به ابن سعد، ج1، ص39 به نقل از مجاهد؛ قس بخش قبلى مقاله، ايشاه در زبان عبرى و آرامى؛ نيز رجوع کنید به د.اسلام، چاپ دوم، ذيل مادّه؛ اسپلبرگ، ص312، 322، يادداشت 27.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[قرآن كريم]] از آفرينش حوّا سخنى به ميان نيامده است. بنابر آيات قرآن، آدم و همسرش به خواست خدا در [[بهشت]] ساكن شدند. آنها مى توانستند از هر خوراكى در بهشت استفاده كنند، جز ميوه يك درخت و در صورت نزديك شدن به آن درخت از ظالمان محسوب مى شدند. شيطان هر دوى آنها را فريب داد و آنها ميوه ممنوعه را خوردند. در پى آن بدي هاى آنها بر يكديگر پديدار شد و آنها كوشيدند با برگهاى بهشتى خود را بپوشانند. سپس از خدا خواستند كه آنها را ببخشد. خدا نيز به آنها گفت كه بايد به زمين بروند و در آنجا زندگى كنند تا اين كه بميرند و از آنجا خارج شوند. &amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره بقره]]: 35ـ38؛ [[سوره اعراف]]: 19ـ25؛ [[سوره طه]]: 115ـ123؛ رجوع کنید به آدم.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[قرآن]] تأكيد شده است كه آدم از خاك آفريده شد &amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره آل عمران]]: 59؛ [[سوره حجر]]: 28؛ [[سوره ص]]: 71؛ نيز رجوع کنید به [[سوره اعراف]]: 12؛ [[سوره اسراء]]: 61.&amp;lt;/ref&amp;gt; و نيز آمده: «[خدا] شما را از نفسى واحد خلق كرد و جفتش را از او آفريد». &amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره نساء]]: 1؛ [[سوره اعراف]]: 189؛ [[سوره زمر]]: 6.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عموم مفسران متقدم بر اين عقيده اند كه در اين آيات منظور از نفس، آدم و منظور از زوج حوّاست و بنابر روايات خدا او را از يكى از دنده هاى آدم &amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به ابن ماجه، ج1، ص175؛ قمى، ذيل [[سوره نساء]]: 1؛ ابن بابويه، 1385ـ1386، ج2، ص471.&amp;lt;/ref&amp;gt; يا از زياده خاكى كه آدم را از آن خلق كرده بود،&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به عياشى، ذيل [[سوره نساء]]: 1؛ ابن بابويه، 1417، ص259ـ260.&amp;lt;/ref&amp;gt; آفريد. &amp;lt;ref&amp;gt;نيز رجوع کنید به طوسى؛ زمخشرى؛ طبرسى؛ فخررازى، ذيل آيات.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر برخى مفسران، مراد اين آيات آن است كه خدا جفت آدم را از جنس او آفريد، همان طور كه در آيات ديگر عبارت «من أنفسكم» &amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به [[سوره توبه]]: 128؛ [[سوره نحل]]: 72؛ [[سوره روم]]: 21؛ [[سوره شورى]]: 11.&amp;lt;/ref&amp;gt; به همين معناست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به علاوه اين تفاسير با ادامه آيه 189 [[سوره اعراف]] كه مى گويد «تا بدان آرام گيرد»، سازگارتر است زيرا هر كس به همجنس خود متمايل است و بدان انس مى گيرد.&amp;lt;ref&amp;gt;شريف رضى، ص308ـ309، به نقل از ابوالعباس مبرد؛ زمخشرى، ذيل [[سوره اعراف]]: 189؛ فخررازى، ذيل [[سوره نساء]]: 1، به نقل از ابومسلم بحر اصفهانى، [[سوره اعراف]]: 189؛ نيز رجوع کنید به طباطبائى، ذيل [[سوره نساء]]: 1؛ سبحانى، ج1، ص92ـ93.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخى از معاصران گفته اند كه مراد از نفس واحد آدم ابوالبشر نيست بلكه منظور از آن، اصل و منشأ خلقت انسان (اعم از مرد و زن) است و نتيجه گرفته اند كه زن و مرد، هر دو از گوهرى واحد آفريده شده اند. &amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به رشيدرضا، ذيل [[سوره نساء]]: 1؛ جوادى آملى، ص42ـ44؛ براى رد اين ديدگاه رجوع کنید به طباطبائى، همانجا.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضى نيز با تكيه بر نظريه هاى زيست شناختى جديد، نفس واحد را نخستين جاندارى دانسته اند كه نوع بشر از آن نشئت گرفته است. اين جاندار در ابتدا به صورت غيرجنسى توليدمثل كرد و بعد با جاندار مؤنثى كه از خود او به وجود آمد، جفتگيرى كرد و نسل انسان را به وجود آورد بنابراين ديدگاه، در مرحله نخست تكامل انسان، جفت او مستقلا آفريده نشد بلكه جفت ساز خودش به وجود آمد بنابراين توليدمثل انسان در نخستين مرحله، توليدمثل جنسى نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر اين ارتباط مستقيم جنسيت نوزادان به پدر (و نه مادر)، نيز حاكى از اين واقعيت است كه همجنس مرد و همجنس زن از يك نفس، يعنى از مرد پديد آمده اند.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به رشيدرضا، همانجا؛ د.ا.د.ترك، ذيل مادّه، به نقل از سليمان آتش؛ براى ديدگاهى مشابه رجوع کنید به بهبودى، 1376ش، ص286ـ292؛ همو، 1378ش، ج1، ص287ـ289؛ براى تفسيرى مشابه از سفر پيدايش، 27:1 رجوع کنید به اسكينر، ص33؛ نيز براى تفصيل بيشتر در اين باره رجوع کنید به آدم؛ تكامل.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[قرآن]] هيچ اشاره اى به نقش حوّا در نخستين گناه آدم نشده است. بنابر عهد عتيق (سفر پيدايش، 3: 1ـ7) مار، حوا را و او نيز آدم را فريب داد، در حالى كه به گفته قرآن، شيطان هر دوى آنها را وسوسه كرد. &amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره بقره]]: 36؛ [[سوره اعراف]]: 20.&amp;lt;/ref&amp;gt; حتى در آيه 120 [[سوره طه]] فقط از گفتگوى شيطان با آدم و وسوسه او سخن گفته شده و شيطان مستقيماً به او خطاب كرده است اما در اين آيه به اين كه خطاب شيطان به حوّا بوده، اشارهاى نشده است بنابراين در حالى كه در سنّت يهودى ـ مسيحى، حوّا شخصيتى فريب خورده و گمراه كننده معرفى شده است. در قرآن، آدم و حوّا هر دو به يك اندازه مسئول شناخته شده و به عنوان نخستين زوج بشرى به اخراج از بهشت محكوم شده اند.&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالحليم، ص129؛ قس د.اسلام، چاپ اول، ذيل مادّه؛ نيز براى تحليلى متفاوت در اين باره رجوع کنید به اسپلبرگ، ص307.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چند در احاديث تفسيرى، درباره جزئيات وسوسه شيطان و نقش حوّا در رانده شدن خود و همسرش از بهشت مطالبى آمده &amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به طبرى، جامع، ذيل [[سوره بقره]]: 36؛ قس يعقوبى، ج1، ص5ـ6 كه اين ماجرا را بدون تأكيد بر نقش منفى حوا بازمى گويد.&amp;lt;/ref&amp;gt; كه ظاهراً برگرفته از داستان مذكور در سفر پيدايش در عهد عتيق است. &amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به طباطبائى، ج1، ص140.&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنين در حديثى با قيد نام حوّا آمده: «اگر حوّا نبود، جنس زن به شوهرش خيانت نمى كرد». &amp;lt;ref&amp;gt;بخارى، ج4، ص126؛ مسلم بن حجاج، ج4، ص179.&amp;lt;/ref&amp;gt; كه مراد از خيانت، نقش حوّا در نخستين گناه آدم دانسته شده است. &amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به نَووَى، ج10، ص59؛ ابن حجر عسقلانى، ج6، ص261.&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنين روايتى بر وسوسه شدن حوّا پس از اخراج از بهشت دلالت دارد بنابراين روايت، حوّا باردار مىشد ولى بچه اش زنده نمى ماند. شيطان (كه حارث ناميده مى شد) نزد وى آمد و او را وسوسه كرد كه بچه را عبدالحارث بنامد تا زنده بماند. آنان نيز چنين كردند در حالى كه اين وسوسه اى شيطانى بود. &amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به ابن حنبل، ج5، ص11؛ ترمذى، ج4، ص332؛ نيز براى گونه هاى ديگرى از روايت رجوع کنید به ابن سعد، ج1، ص37ـ38؛ طبرى، جامع، ذيل [[سوره اعراف]]: 190؛ همو، تاريخ، ج1، ص148ـ150؛ قمى، ذيل [[سوره اعراف]]: 190.&amp;lt;/ref&amp;gt; بنابراين روايت، حوّا دوباره موجب فريب آدم شد.&amp;lt;ref&amp;gt;براى نقدها يا تأويلات عالمان شيعه و سنّى رجوع کنید به علم الهدى، ص29ـ34؛ طبرسى؛ فخررازى، ذيل [[سوره اعراف]]: 190؛ نيز رجوع کنید به مجلسى، ج11، ص249ـ256 كه صدور اين روايات از امامان شيعه را از روى [[تقيه]] دانسته است؛ نيز رجوع کنید به طباطبائى، ذيل [[سوره اعراف]]: 190 كه اين روايت و نظاير آن را جعلى يا از اسرائيليات دانسته است؛ براى تحليل محتوايى اين روايت رجوع کنید به اسپلبرگ، ص314ـ319.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اين كه در منابع حديثى شيعه و سنّى، روايات معدودى درباره حوا آمده است، در كتابهاى تاريخ، تراجم و قصص انبيا رواياتى فراوان، گوناگون و غالباً از گونه اسرائيليات ديده مى شود. &amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به د.اسلام، چاپ دوم، همانجا؛ براى بحث تحقيقى درباره منابع يهودى مورد استفاده مورخان مسلمان رجوع کنید به ادنگ، ص 23ـ69، 110ـ138؛ براى نمونه هاى مربوط به ماجراى حوّا رجوع کنید به همان، ص38، 117ـ118؛ براى مباحث تطبيقى يا تحليل تفصيلى در اين باره رجوع کنید به اسپلبرگ، ص307ـ314؛ آمال محمد عبدالرحمان ربيع، ص106ـ108؛ قاسمى، ص240ـ262.&amp;lt;/ref&amp;gt; بنابراين روايات، هنگامى كه خدا حضرت آدم را در بهشت ساكن كرد، وى تنها بود. سپس خدا او را به خوابى عميق فرو برد و حوّا را از يكى از دنده هاى پهلوى چپش خلق كرد. در طول اين عمل، آدم هيچ دردى حس نكرد زيرا در غير اين صورت ميلى به زن نمى داشت. سپس بر حوّا لباسهاى بهشتى پوشاندند، وى را آراستند و بالاى سر آدم نشاندند. آدم پس از بيدار شدن او را ديد و وى را حوّا ناميد. در جواب سؤال ملائك نيز گفت كه حوّا يك زن است و چون از موجود زنده آفريده شده، نام حوّا را براى او برگزيده است و هنگامى كه از وى سبب خلقت حوّا را پرسيدند، جواب داد: براى اين كه هر دو جنس در كنار هم به آرامش برسند. آدم از خاك خلق شده است و حوّا از گوشت، از اين رو مردها هر چه پا به سن مى گذارند زيباتر و زنان با مرور ايام زشتتر مى شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنانكه گفته شده چون مرد از خاك آفريده شده، همتش معطوف به خاك (و آبادانى آن) است، حال آنكه زن از مرد خلق شده و شوق او معطوف به مرد است. در همين منابع آمده است كه آدم و حوّا در بهشت در ناز و نعمت بودند، اما ابليس كه از دهان مار سخن مى گفت با كمك طاووس آنها را فريب داد و ميوه ممنوعه (جاودانگى) را ابتدا حوّا و سپس آدم خورد. در روايتى آمده است تا زمانى كه آدم عقل سليم داشت از ميوه ممنوعه نخورد، ازاين رو حوّا به او شراب نوشاند و سپس او را نزد درخت برد و وادار به خوردن از ميوه آن نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم و حوّا در پى تخلف از امر الهى و خوردن ميوه ممنوعه، محكوم و از بهشت رانده شدند. علاوه بر جزاهاى مشترك به حوّا و سپس همه زنان پس از او جزاهاى بسيار ديگرى از جمله عادت ماهانه، حاملگى و درد زايمان داده شد. پس از رانده شدن از بهشت، آدم در هند و حوّا در جده فرود آمد و پس از توبه، در عرفات با يكديگر ملاقات كردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنان بعضى از مناسك حج را به جاى آوردند و حوّا براى نخستين بار حيض شد. آدم پايش را بر زمين كوبيد و آب زمزم جارى شد و حوّا با آن غسل كرد. حوّا از بيست بار وضع حمل چهل بچه به دنيا آورد. او يك سال پس از آدم درگذشت و در جوارش به خاك سپرده شد. &amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به ابن هشام، ص14ـ26؛ ابن قتيبه، ص15؛ طبرى، تاريخ، ج1، ص103ـ109؛ ثعلبى، ص25ـ41؛ ابن عساكر، ج69، ص101ـ111؛ ابن اثير، الكامل، ج1، ص32ـ53؛ قس مجلسى، ج11، ص99ـ122، 160ـ197، 204ـ249، 268ـ269 شامل مجموعه روايات شيعى در اين باره؛ نيز رجوع کنید به آدم؛ نيز براى تحليل اسطوره شناختى اين روايات رجوع کنید به امامى، ص239ـ250.&amp;lt;/ref&amp;gt; درباره مدفن آدم و حوا اختلاف هست. قبرى در جده به حوا منسوب بود كه حكومت سعودى آن را تخريب كرد.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به جده؛ د.ا.د.ترك، ذيل &amp;quot;Cidde&amp;quot;&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* دانشنامه جهان اسلام، جلد 14، ذیل مدخل ''حوّا'' از سيد على آقایی (با تلخیص)، در دسترس در  پایگاه دانشنامه جهان اسلام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:زنان مطرح شده در قرآن]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%B1%D9%86%DB%8C%D9%86&amp;diff=55710</id>
		<title>ذوالقرنین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%B1%D9%86%DB%8C%D9%86&amp;diff=55710"/>
		<updated>2016-02-13T14:31:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ذوالقرنین یكي از ناشناخته ترين و بحث انگيزترين شخصيت های قصص قرآني مي‌باشد.برخی از مفسرین معتقدند ذوالقرنين همان &amp;quot;كوروش كبير&amp;quot; است. آنچه از آيات قرآن برمي‌آيد، اين است كه او مردي قوي، صالح و شجاع بوده، خداوند به او قدرت و سلطنتي بزرگ بخشيده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{الگو:منبع الکترونیکی معتبر|ماخذ=پایگاه}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مفهوم شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ذوالقرنين مركب از دو كلمه است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# &amp;quot;ذو&amp;quot; كه در لغت به معني صاحب است (در حالت نصب آن «ذا» و در حالت جر «ذي»).&amp;lt;ref&amp;gt;قرشي علي اكبر، قاموس قرآن، تهران، دارالكتب الاسلاميه؛ 1376، چاپ هفتم، ج3، ص29.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# &amp;quot;قرْن&amp;quot; كه در لغت به معني جمع كردن می­‌باشد، اقتران از همين ريشه اجتماع دو چيز يا چيزهاست،&amp;lt;ref&amp;gt;قاموس قرآن، همان، ج5، ص309.&amp;lt;/ref&amp;gt; به استخوان شاخ نيز &amp;quot;قَرن&amp;quot; گويند.&amp;lt;ref&amp;gt;راغب اصفهاني، مفردات، تهران، مرتضوي، 1369، اول، ج3، ص177.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تركيب &amp;quot;ذوالقرنين&amp;quot; معاني مختلفي دارد و يكي از معاني لغوي آن صاحب دو شاخ است و در اصطلاح نام شخصي مي‌باشد که نام او سه بار در قرآن آمده است، او یكي از ناشناخته ترين و بحث انگيزترين شخصيت های قصص قرآني مي‌باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;خرمشاهي، بهاءالدين دانشنامه [[قرآن ]] و قرآن پژوهي، تهران، دوستان و ناهيد، 1377، اول، ج1، ص1081.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وجه تسميه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولين اختلاف پيرامون &amp;quot;ذوالقرنين&amp;quot; وجه تسميه اوست، اقتضاي مباحث تاريخي و فقدان نصوص قطعي روايي در مسأله تسميه ذوالقرنين، باعث اين اختلاف شده است؛ (البته براي قرآن اسم افراد مهم نيست بلکه مهم شخصيت و اعمال افراد است).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# او به شرق و غرب عالم رسيد كه عرب از آن تعبير به قرني الشمس (دو شاخ آفتاب) مي‌كند.&lt;br /&gt;
# دو قرن زندگي يا حكومت او&lt;br /&gt;
# وجود برآمدگي مخصوص در دو طرف سر او&lt;br /&gt;
# تاج مخصوص او كه داراي دو شاخك بوده&amp;lt;ref&amp;gt;شريعتمداري، جعفر، شرح و تفسير لغات بر اساس تفسير نمونه، مشهد، بنياد پژوهش هاي اسلامي آستان قدس رضوي، 1374، اول، ج 2، ص 105&amp;lt;/ref&amp;gt; و...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ذوالقرنين كيست؟==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اين كه او چه شخصي است، نظرات مختلف است به اضافه اين كه قرآن هم به شخصيت وي تصريح نكرده؛ نظرات عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# اسكندر مقدونی&lt;br /&gt;
# يكي از پادشاهان يمن&lt;br /&gt;
# كوروش هخامنشی&amp;lt;ref&amp;gt;مصطفوي، حسن، التحقيق، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد، 1368، اول، ج 9، ص 250.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# منذر بن ماء السماء&lt;br /&gt;
# تسن چی هوانگ تی (بزرگترين پادشاه قديم چين).&amp;lt;ref&amp;gt;دانشنامه قرآن و... پيشين، ص 1081.&amp;lt;/ref&amp;gt; و...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جديدترين نظر در اين مورد از &amp;quot;ابوالكلام آزاد&amp;quot; است، وي معتقد است ذوالقرنين همان &amp;quot;كوروش كبير&amp;quot; است و صفاتي كه [[قرآن]] براي او ذكر كرده با تاريخ زندگي او منطبق است،&amp;lt;ref&amp;gt;شرح و تفسير لغات.... پيشين، ص 105-104.&amp;lt;/ref&amp;gt; برخي از مفسرين اين نظريه را پذيرفته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ياد كرد قرآن از ذوالقرنين==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داستان ذوالقرنين در [[سوره كهف]] آيات 83 تا 97 ذكر شده است و آنچه از اين آيات برمي‌آيد، اين است كه او مردي قوي، صالح و شجاع بوده، خداوند به او قدرت و سلطنتي بزرگ بخشيده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;حاج سيد جوادي، احمد صدر و بهاءالدين خرمشاهي و كامران فاني، دايره المعارف تشيع تهران، نشر شهيد سعيد محبي، 1379، اول، ج8، ص61.&amp;lt;/ref&amp;gt;، وي مؤمن، موحد و مهربان بوده و از طريق عدل و داد منحرف نمي‌شود، به همين جهت مشمول لطف خاص خدا بوده به مال و ثروت علاقه‌اي نداشته است:&amp;lt;ref&amp;gt;شرح و تفسير لغات، پيشين، ص 106.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«وَيَسْئَلونَكَ عَنْ ذِي القَرْنَين»}}؛ و از تو درباره ذوالقرنين مي‌پرسند. {{متن قرآن|«إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَآتَيْنَاهُ مِن كُلِّ شَيْءٍ سَبَبًا»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره كهف]]/ 84 – 83 ترجمه آيات از آيت الله مكارم شيرازي مي‌باشد.&amp;lt;/ref&amp;gt; ما به او در روي زمين، قدرت و حكومت داديم و اسباب هر چيز را در اختيارش گذاشتيم، او از اين اسباب پيروي (و استفاده) كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سه لشكركشی مهم ذوالقرنين==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''1- لشكركشي او به سوي مغرب:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اين سفر به مكاني مي‌رسد و در نظرش مجسم مي‌شود كه خورشيد در آب تيره و گل آلودي غروب مي‌كند، گويا در اين سرزمين مردم كافر بوده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره كهف]]/ 88-86.&amp;lt;/ref&amp;gt; (اولين حمله كوروش هخامنشي نيز به غرب بوده، وي به پادشاه ليدي (تركيه امروز) حمله مي‌كند).&amp;lt;ref&amp;gt;قاموس قرآن پيشين، ص 316.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''2- سفر به سوي مشرق:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آنجا مردمي وجود داشتند كه از نظر تمدن عقب افتاده بوده و پوششي بر تن نداشته‌اند يا مسكن و كوه و درختي در آنجا نبوده است،&amp;lt;ref&amp;gt;مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1371، دهم، ج 12، ص 529.&amp;lt;/ref&amp;gt; اما اين كه چرا به آنجا سفر كرده و چه اقداماتي انجام داده، به آن تصريح نشده&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره كهف]]/90.&amp;lt;/ref&amp;gt; (كوروش كبير نيز براي سركوبي شورش قبائل كيدروسيا (بلوچستان فعلي) و باكتريا (بلخ) به مشرق حمله كرده است).&amp;lt;ref&amp;gt;قاموس قرآن، پيشين، ص 316.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''3- سفر به شمال:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اين سفر به منطقه‌اي كوهستاني مي‌رسد كه مردمش زباني مخصوص به خود داشته و سخني نمي‌فهميدند (يا از نظر تمدن يا از نظر فكري در سطح پائين بودند) و از ناحيه قوم [[یأجوج و مأجوج]] آزار مي‌ديدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خواست ايشان، ذوالقرنين محل عبور و حمله يأجوج و مأجوج را با سدي آهني كه از مس يا سرب پوشيده شده بود، مسدود كرد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره كهف]]/97-93.&amp;lt;/ref&amp;gt; (كوروش نيز براي اصلاح امر مادها كه در شمال قرار داشت به حوالي كوههاي قفقاز (كوه قاف) لشكركشي كرد و تنگه‌اي كه محل عبور اقوام وحشي و ويرانگر بود را با سد آهني پوشانيد).&amp;lt;ref&amp;gt;قاموس قرآن، پيشين، ص 317.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين كه آن مردم، با آن كه زبان نمي‌دانستند چگونه خواسته خود را بازگو كردند مورد اختلاف است، يا در بين ايشان مترجماني وجود داشته يا با رمز و اشاره و يا برخي از ايشان كه زبان مي‌دانستند از ذوالقرنين چنين خواستند.&amp;lt;ref&amp;gt;دهخدا، علي اكبر، لغت نامه، تهران، دانشگاه تهران، 1377، دوم، ج 8، ص 11553.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سرانجام ذوالقرنين==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مفسران پيرامون عاقبت كار او سخني به ميان نياورده‌اند اما اگر ذوالقرنين همان كوروش باشد، دولتش توسط اسكندر مقدوني سقوط مي‌كند&amp;lt;ref&amp;gt;قاموس قرآن، پيشين، ص 318.&amp;lt;/ref&amp;gt; و او به واسطه زخمي كه در جنگ سال 525 قبل از ميلاد به وي ­رسيده بود، درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;مستر هاكس، قاموس كتاب مقدس، بيروت، 1928 م، بی نا، ص 743.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
[http://www.pajoohe.com/fa/index.php?Page=definition&amp;amp;UID=30928 ذوالقرنین، علی محمودی، سایت پژوهشکده باقرالعلوم علیه السلام (بخش فرهنگ علوم انسانی و اسلامی)] تاریخ بازیابی: 30 دی 1391.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:شخصیت های ستوده شده در قرآن]]&lt;br /&gt;
[[رده:واژگان قرآنی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AB%D9%85%D9%88%D8%AF&amp;diff=55709</id>
		<title>ثمود</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AB%D9%85%D9%88%D8%AF&amp;diff=55709"/>
		<updated>2016-02-13T14:24:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;قوم ثمود مردمی بت‌پرست و جانشیان قوم عاد بوده‌اند که با عنوان «قوم صالح» و «اصحاب الحجر» نیز در قرآن از آنان ياد شده است. خداوند حضرت صالح علیه السلام را برای هدایت ایشان مبعوث کرد قوم ثمود برای اثبات حقانیت رسالت صالح از او خواستند تا شتر ماده‌ای را با ویژگی‌های خاصی از دل کوه بیرون آورد. با تمام تاکیدهایی که صالح علیه السلام درباره ناقه کرده‌ بود آن را از پای در آوردند. مجازات قوم ثمود به طرق مختلف در قرآن بازگو شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مفهوم‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی از لغت‌شناسان &amp;quot;ثمود&amp;quot; را واژه‌ای عربی برگرفته از «ثمد» دانسته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;قرشی، علی‌اکبر، قاموس قرآن، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1371، چاپ هفتم، ج اول، ص315.&amp;lt;/ref&amp;gt;به معنی آبی که ماده نداشته باشد و در زمستان جمع گردد و در تابستان خشک شود.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن منظور، لسان العرب، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1408ق.&amp;lt;/ref&amp;gt; برخی دیگر آن را غیرعربی می‌دانند و برخی نیز گفته‌اند ثمود نام پدر قبیله بوده که قبیله به نام او نامیده شده ‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;شریعتمداری، جعفر، شرح و تفسیر لغات بر اساس تفسیر نمونه، مشهد، بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی، 1372، چاپ اول، ج اول، ص322.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اقامتگاه قوم ثمود==&lt;br /&gt;
قوم ثمود در سرزمین «'''الحجر'''» در نزدیکی [[وادی القری]] که میان حجاز و شام است زندگی می‌کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;خرمشاهی، بهاءالدین، دانشنامه قرآن و قرآن پژوهی، تهران، دوستان و ناهید 1377، چاپ اول، ج اول، ص827.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخاری و مسلم به نقل از عبدالله بن عمر روایت کرده‌اند که او گفت: آنگاه که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله گروهی از مسلمانان را در سرزمین تبوک فرود آورد، آنان را به منطقه «الحجر» برد تا خانه‌های (سنگی) ثمودیان را نشانشان دهد. همراهان پیامبر صلی الله علیه و آله از چاه‌های آبی که قوم ثمود در گذشته‌های دور از آنها می‌نوشیدند، خود را سیراب کردند و از همان آب (برای پختن نان) خمیر فراهم ساختند و دیگ و پایه برپا کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله تا متوجه شد که چنین کردند، فرمان داد که آب درون دیگ‌ها را به روی زمین بریزند و خمیر را نیز خوراک شتران کنند. سپس به راه خود ادامه می‌دادند تا این که [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله آنان را به نزدیک همان چشمه یا چاپ آبی رساند که ناقه صالح از آب آن می‌نوشید. در این هنگام پیامبر، همراهانش را از وارد شدن به اقامتگاه قومی که به عذاب و قهر الهی گرفتار آمدند، بازداشت و فرمود: بیم آن دارم که شما نیز مانند آنان گرفتار (عذاب الهی) شوید؛ پس به اقامتگاه آنان درنیایید».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این گزارش عبدالله بن عمر - که حدیث شناسان آن را از جمله روایات صحیح دانسته‌اند - دو مشخصه و ویژگی سکونتگاه ثمودیان را روشن می‌سازد: یکی این که محل اقامت آنان همان سرزمین «الحجر» است و در [[قرآن]] نیز آمده است. دیگر آن که حدود جغرافیایی سرزمین «الحجر» در میانه راه [[مدینه]] و تبوک قرار دارد. همچنین در این گزارش مشخص شده است آبی که ناقه [[صالح علیه السلام]] از آن می‌نوشید، در طول سالیان دراز هرگز خشک نشد و حتی در عصر پیامبر نیز دارای آب بوده که ایشان به همراهانش اجازه داده است تنها از آب آن بنوشند و استفاده دیگری نبرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علامه شعرانی]] نیز در کتاب [[نثر طوبی]] می گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نزدیک مدینه در راه شام محلی است که آن را مدائن صالح گویند نزدیک وادی القری به فاصله یک روز راه و از خیبر تا وادی القری به اندازه فاصله مدینه است تا خیبر در عرض شمالی 27 درجه و نیم تقریباً... و [[جرجی زیدان]] در کتاب العرب قبل الاسلام تصویر بنائی آورده است به نام قصر البنت و در سفر نامه حج خدیو مصر عباس حلمی به مکه معظمه هم این تصویر آمده است و در آنجا گویند خدیو یکی از مستشرقان فرنگی را فرستاد تا آثار و خطوط آن ابنیه را به دقت تامل کند و به خط و زبان عربی ترجمه نماید او رفت چیز مهم نیافت. در قرآن اشاره به این هست که عرب مساکن آنها را می شناختند «وعادا و ثمود و قد تبین لکم من مساکنهم» (سوره عنکبوت/آیه38). جرجی زیدان بعض نوشته های انجا را به خط آرامی نقل کرده است و ترجمه آن را آورده ودر باره وقف مقبره است  بر واقف و اولاد و کسان او ولعن آنکه وقف را تغییر دهد. اما بر حسب تقریر وی این کتابت بسیار قدیم نیست بلکه مقارن میلاد حضرت مسیح یا پس از آن است و نیز به اتفاق نسابین عرب عاد و ثمود و طسم و جدیس از عرب عاربه هستند که اصل زبان عربی از آنها گرفته شده و دیگران عرب مستعر به که زبان عربی را از اینها آموختند مانند فرزندان حضرت اسماعیل و عرب حجاز.&amp;lt;ref&amp;gt;نثر طوبی، علامه شعرانی، ج1، ص115 &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==قوم ثمود در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام ثمود 26 بار در [[قرآن]] آمده است. این قوم مردمی بت‌پرست و جانشیان [[قوم عاد]] بوده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«وَاذْکُرُواْ إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفَاء مِن بَعْدِ عَادٍ وَبَوَّأَکُمْ فِی الأَرْضِ تَتَّخِذُونَ مِن سُهُولِهَا قُصُورًا وَتَنْحِتُونَ الْجِبَالَ بُیُوتًا»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره اعراف]]/ 74 (ترجمه آیات از آیه الله مکارم شیرازی می‌باشد).&amp;lt;/ref&amp;gt; و به خاطر بیاورید که شما را جانشینان قوم عاد قرار داد و در زمین مستقر ساخت که در دشتهایش مقرها برای خود بنا ‌کنید و در کوهها برای خود خانه‌ها می‌تراشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوبار نيز با عنوان «قوم صالح» و «اصحاب الحجر» از قوم ثمود ياد شده است. (هود/11، 89؛ حجر/15، 80) به اعتقاد شمارى ازمفسران، عنوان «پيشينيان» (الاولين) در برخى آيات به قوم ثمود نيز اشاره دارد.&amp;lt;ref&amp;gt; جامع البيان، ج 17، ص 6؛ التبيان، ج 8، ص 152؛ ج 10، ص 226 - 227؛ مجمع البيان، ج 7، ص 72؛ ج 10، ص 231. &amp;lt;/ref&amp;gt; (انبياء/21، 5؛ مرسلات/77، 16) البته يادكرد ثمود به عنوان يكى از مصاديق اقوام نخستين، از سياق آيه 59 اسراء/17 به روشنى دريافت مى شود. اين معنا مؤيد روايى نيز دارد؛ بر اساس روايتى از رسول خدا صلى الله عليه و آله كشنده ناقه صالح عليه السلام ، «أشقى الأولين» يعنى شقى ترين فرد پيشينيان خوانده شده است. اين روايت ذيل آيه 12 شمس/91 مورد توجه مفسران قرار گرفته است.&amp;lt;ref&amp;gt; الكشاف، ج 2، ص 90؛ مجمع البيان، ج 10، ص 371؛ تفسير قرطبى، ج 20، ص 78. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==قوم ثمود و رسالت حضرت صالح علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ثمود در ناز و نعمت غوطه‌ور شده و پروردگار خویش را فراموش کرده‌ بودند، خداوند [[حضرت صالح]] علیه السلام را برای هدایت ایشان مبعوث کرد تا قوم خویش را به دین [[توحید]] و ترک بت‌پرستی دعوت کند،&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره نمل]]/45.&amp;lt;/ref&amp;gt; وی از آنان خواست&lt;br /&gt;
تا در زمین فساد نکنند،&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره اعراف]]/74.&amp;lt;/ref&amp;gt; اما قوم سرکش ثمود به صالح علیه السلام گفتند: {{متن قرآن|«أَتَنْهَانَا أَن نَّعْبُدَ مَا یَعْبُدُ آبَاؤُنَا وَإِنَّنَا لَفِی شَکٍّ مِّمَّا تَدْعُونَا إِلَیْهِ مُرِیبٍ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره هود]]/62.&amp;lt;/ref&amp;gt; آیا ما را از پرستش آنچه پدرانمان می‌پرستیدند، نهی می‌کنی؟ در حالی که ما در مورد آنچه به سوی آن دعوتمان می‌کنی در شک و تردید هستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دعوت حضرت صالح علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صالح علیه السلام دعوت خود را با فراخواندن قوم ثمود به توحید و یکتاپرستی و شریک قرادادن برای وی آغاز کرد. او خطاب به قوم خود فرمود: {{متن قرآن|«یا قوم اعبدوا الله مالکم من اله غیره»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره هود]]/61.&amp;lt;/ref&amp;gt; ای قوم من! الله را بپرستید. برای شما معبودی جز او نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او به آنان یادآور شد که فرستاده‌ای در خور اعتماد است و آنان را به پیروی از دستورات الهی و پرهیزکاری فرمان داد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره شعراء]]/142-141.&amp;lt;/ref&amp;gt; او همچنین فهماند که چشم داشت هیچ پاداشی از آنان ندارد، چرا که تنها تکلیفش را در راه دعوت آنان به یکتاپرستی انجام داده و مزد او را تنها خداوند می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره شعراء]]/145.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صالح علیه السلام از ثمودیان خواست که به ناقه خداوند به عنوان یک پدیه شگرف و معجزه الهی، با بصیرت بنگرند و از آزار رساندن به آن بپرهیزند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره اعراف]]/73.&amp;lt;/ref&amp;gt; او یادآور شد که خداوند آنان را جانشینان [[قوم عاد]] قرار داده و با مسخر ساختن زمین برای آنان، نعمت‌های بی‌شماری را در اختیارشان نهاده است و در برابر، از آنان خواست که نعمت‌های الهی را سپاس گویند و از کفران نعمت و فسادانگیزی دوری جویند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره اعراف]]/74.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر قوم ثمود همچنان که آنان را به پیروی خداوند و پرهیزکاری و گردن نهادن در برابر دستورات او به عنوان فرستاده خداوند فرمان می‌داد، در برابر آنان را از سرسپردگی در برابر دستورات اسراف‌کاران، فسادانگیزان و ستمکاران بازداشت.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره شعراء]]/152-150.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ثمودیان، پیامبرشان صالح را به سحر و افسون‌زدگی&amp;lt;ref&amp;gt;سوره شعراء/153.&amp;lt;/ref&amp;gt; و کذب و دروغگویی&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره قمر]]/25.&amp;lt;/ref&amp;gt; متهم کردند و به او گفتند که پیش از این ما به تو امیدها داشتیم&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره هود]]/62.&amp;lt;/ref&amp;gt; ولی صالح علیه السلام خطاب کرد اگر او بر روش و منش آنان رفتار کند و خدای را نافرمانی کند، هیچ یک از آنان نمی‌توانند در برابر خدا او را یاری رساند و تنها بر زیان او می‌افزایند.&amp;lt;ref&amp;gt;سوره هود/63.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ثمودیان کافر به این هم بسنده نکردند و سران مستکبر قوم به تشکیک در اعتقادات مستضعفانی که به صالح ایمان آورده بودند، پرداختند ولی نمی‌دانستند که ایمان و یقین در دل و جان آنان نفوذ کرده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره اعراف]]/76-75.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رویارویی اصحاب حق و پیروان باطل در طول تاریخ و در همه زمانها و مکانها بوده است. اصحاب حق از یقین و [[ایمان]] و استواری و پیکار در راه عقیده برخوردار بوده‌اند و پیروان باطل به سبب عنادورزی و غرور و با بهره‌گیری از وسایل و شیوه‌های گوناگون، حقیقت مداران را به سرپیچی از حق و حقیقت وامی‌داشتند و نتیجه آن پیدایش دو طریق حق و باطل در طول تاریخ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معجزه حضرت صالح علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قوم ثمود برای اثبات حقانیت [[رسالت]] صالح علیه السلام از او خواستند تا شتر ماده‌ای را با ویژگی‌های خاصی از دل کوه بیرون آورد، در مقابل چشمان حیرت زده مردم، ماده شتر با همان ویژگی‌ها از صخره بیرون آمد، عده‌ای ایمان می‌آوردند اما گروهی دیگر همچنان بر کفر خود باقی ‌ماندند.&amp;lt;ref&amp;gt;خرمشاهی، بهاءالدین و احمد صدر و...؛ دایره‌المعارف تشیع، تهران، نشر شهید سعید محبی، 1375؛ چاپ اول، ج5؛ ص235.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صالح علیه السلام از ایشان خواست آب چشمه را یک روز در میان در اختیار ماده شتر قرار دهند؛ {{متن قرآن|«وَیَا قَوْمِ هَذِهِ نَاقَةُ اللّهِ لَکُمْ آیَةً فَذَرُوهَا تَأْکُلْ فِی أَرْضِ اللّهِ وَلاَ تَمَسُّوهَا بِسُوءٍ فَیَأْخُذَکُمْ عَذَابٌ قَرِیبٌ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره هود]]/64.&amp;lt;/ref&amp;gt; وای قوم من این ناقه خداوند است که برای شما نشانه‌ای است، بگذارید در زمین خدا به چرا مشغول شود، هیچ گونه آزاری به آن نرسانید که عذاب خدا شما را خواهد گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تمام تاکیدهایی که صالح علیه السلام درباره ناقه کرده‌ بود، شقی‌ترین افراد بنام «قدار بن سالف» مامور کشتن ناقه می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;داستانهای قرآن و تاریخ انبیاء در المیزان، پیشین، ص288.&amp;lt;/ref&amp;gt; و او را از پای درمی‌آورد: {{متن قرآن|«فَعَقَرُواْ النَّاقَةَ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره اعراف]]/77.&amp;lt;/ref&amp;gt; سپس ناقه را پی کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قوم لجوج ثمود از صالح علیه السلام می‌خواهند تا اگر راست می‌گوید عذابی را که وعده داده بود، بیاورد: {{متن قرآن|«یَا صَالِحُ ائْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِن کُنتَ مِنَ الْمُرْسَلِینَ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;سوره اعراف/77.&amp;lt;/ref&amp;gt; و گفتند: ای صالح اگر تو از فرستادگان (خدا) هستی، آنچه ما را با آن تهدید می‌کنی، بیاور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صالح به آنها اخطار کرد که بعد از سه روز عذاب الهی آنها را فراخواهد گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره هود]]/65.&amp;lt;/ref&amp;gt; نقل شده در روز اول صورت ایشان زرد شد و در روز دوم سرخ و روز سوم روی ایشان سیاه گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;فعال عراقی نژاد؛ حسین؛ داستانهای [[قرآن]] و تاریخ انبیاء در المیزان، تهران، نشر سبحان، 1378، چاپ اول، ج اول، ص287.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کیفیت نزول عذاب قوم ثمود==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجازات قوم ثمود به طرق مختلف در قرآن بازگو شده است که به خاطر اختصار فقط به آنها اشاره می‌کنیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# رعد و برق: (الصاعقة)&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره ذاریات]]/44.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# زمین لرزه: (الرجفة)&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره اعراف]]/78.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# صدای عظیم و وحشتناک: (الصیحة)&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره هود]]/67.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میان این تعبیرهای گوناگون هیچ گونه تضادی وجود ندارد؛ چرا که ممکن است به مراحل و درجات مختلف این عذاب مرگبار اشاره داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [http://www.pajoohe.com/fa/index.php?Page=definition&amp;amp;UID=30424 قوم ثمود، علی محمودی، سایت پژوهشکده باقرالعلوم علیه السلام (بخش فرهنگ علوم انسانی و اسلامی)] تاریخ بازیابی: 5 شهریور 1392.&lt;br /&gt;
* داستان قوم ثمود، علیرضا بهاردوست، مجله گلستان قرآن، دی 1382، شماره 166، صص 37-32.&lt;br /&gt;
* نثر طوبی، علامه شعرانی و محمد قریب، ج1، ذیل واژه &amp;quot;ثمود&amp;quot;&lt;br /&gt;
*ثمود، علی اسدی، دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 9، صفحه 312.&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:واژگان قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اقوام در قرآن]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D8%A7%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=55111</id>
		<title>معجزات پیامبران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D8%A7%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=55111"/>
		<updated>2016-02-01T16:13:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;معجزه امر خارق‌العاده‌ای است که از راه علل ماوراء طبیعی با اراده خدا از شخص مدّعی نبوت به نشانه صدق ادّعای وی، همراه با مبارزه طلبی ظاهر می شود و دارای دوقسم اثباتی و پیشنهادی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تعریف ==&lt;br /&gt;
معجزه یااعجازاز ریشه لغوی عجز به معنی ناتوانی گرفته شده‌است &amp;lt;ref&amp;gt;فرهنگ معین&amp;lt;/ref&amp;gt; و در اندیشه اسلامی، معجزه امر خارق‌العاده‌ای است که از راه علل ماوراء طبیعی با اراده خدا از شخص مدّعی نبوت به نشانه صدق ادّعای وی، همراه با مبارزه طلبی ظاهر می شود&amp;lt;ref&amp;gt;علامه حلی، كشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
== اقسام ==&lt;br /&gt;
۱-معجزات اثباتی (تخویفی):همه پیامبران خدا برای اثبات ادعای خود از معجزاتی متناسب با وضعیت فرهنگی و اجتماعی مردم دوران خود, بهره گرفته اند. همچنین تشویق ایمان آورندگان و ترساندن منكران نیز جهت دیگری برای آوردن این دسته از معجزات پیامبران بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲-معجزات پیشنهادی (اقتراحی):بخش دیگری از معجزات انبیای الهی با پیشنهاد مردم صورت پذیرفته است. این درخواست ها گاهی خالی از هرگونه غرض ورزی و لجاجت بوده و تنها برای کسب اطمینان و یافتن حقیقت صورت گرفته است.&amp;lt;ref&amp;gt;الكافی, ج 8, ص 185&amp;lt;/ref&amp;gt;و&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مدینة المعاجز نوشته سید هاشم بحرانی&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معجزات پیامبران==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درقرآن وکتاب عهدین ببرخی ازمعجزات پیامبران اشاره شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱-[[نوح]]:كشتی وطوفان&amp;lt;ref&amp;gt;64اعراف&amp;lt;/ref&amp;gt;و&amp;lt;ref&amp;gt;عهد عتیق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲-[[حضرت هود]]:عذاب قوم او&amp;lt;ref&amp;gt;72اعراف&amp;lt;/ref&amp;gt;و&amp;lt;ref&amp;gt;عهد عتیق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳-[[حضرت صالح]]:ناقه اووعذاب قوم&amp;lt;ref&amp;gt;73و77و78اعراف&amp;lt;/ref&amp;gt;و&amp;lt;ref&amp;gt;عهد عتیق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴-[[ابراهیم]]:سردشدن اتش براو زنده كردن مرغ هاى چهارگانه به اذن خداوند متعال &amp;lt;ref&amp;gt;سوره بقره آيه 258 و 259&amp;lt;/ref&amp;gt;و&amp;lt;ref&amp;gt;69انبیا&amp;lt;/ref&amp;gt;و&amp;lt;ref&amp;gt;عهد عتیق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵-[[لوط]]:عذاب قوم او&amp;lt;ref&amp;gt;84اعراف&amp;lt;/ref&amp;gt;و&amp;lt;ref&amp;gt;عهد عتیق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶-[[شعیب]]: عذاب قوم او&amp;lt;ref&amp;gt;91اعراف&amp;lt;/ref&amp;gt;و&amp;lt;ref&amp;gt;عهد عتیق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷-[[حضرت یوسف]]:پیراهن یوسف  &amp;lt;ref&amp;gt;يوسف، آيه 93&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸-[[ایوب]]:برگشت بوضعیت اول&amp;lt;ref&amp;gt;84انبیا&amp;lt;/ref&amp;gt;و&amp;lt;ref&amp;gt;عهد عتیق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۹-[[زرتشت]] خندیدن بهنگام تولدو روشن کردن آتش بدون چوب و سندل و کاشتن درخت سرو غول پیکری  با فروکردن عصا در زمین و گاتاها&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب زرتشت و دین بهی - علی اکبر جعفری&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب پیام زرتشت - علی اکبر جعفری 1353&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۰-[[موسی]]:عصا-یدبیضا-طوفان-جراد-قمل-ضفادع-خون-شكافتن دریا-طوردربالا&amp;lt;ref&amp;gt;133و107و108اعراف&amp;lt;/ref&amp;gt; و&amp;lt;ref&amp;gt;93بقره&amp;lt;/ref&amp;gt;و&amp;lt;ref&amp;gt;عهد عتیق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۱-[[حضرت داود]]:تسخیرباد-تسلط برزبان پرندگان-نرم بودن اهن دردست او-صنعت لباس جنگ&amp;lt;ref&amp;gt;11سباو110مائده&amp;lt;/ref&amp;gt;و&amp;lt;ref&amp;gt;عهد عتیق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۲-[[حضرت سلیمان]]:تسخیرباد-تسلط بردیوان-چشمه مس-مرگ اوومورچه&amp;lt;ref&amp;gt;12سبا&amp;lt;/ref&amp;gt;و&amp;lt;ref&amp;gt;عهد عتیق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳-[[عیسی بن مریم]]:تكلم درمهد-ساختن مرغ ازخاك-شفای كورمادرزادوپیس-زنده كردن مردگان&amp;lt;ref&amp;gt;46و249ال عمران&amp;lt;/ref&amp;gt;و&amp;lt;ref&amp;gt;عهد جدید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۴-[[حضرت محمد]]:شق القمر – معراج – مباهله – قرآن - جنگ احزاب - حجاب میان او و دشمنان - دفع توطئه یهودیان بنی نظیر - اصحاب فیل – مسجد ضرار – كوثر – نابود شدن استهزاكنندگان &amp;lt;ref&amp;gt;قمرو1و45و88اسراو1كوثرو15حجرو107توبه و1فیل و11مائده و11احزاب و61ا ل عمران&amp;lt;/ref&amp;gt; و&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر موضوعی مکارم شیرازی&amp;lt;/ref&amp;gt;و &amp;lt;ref&amp;gt;فرهنگ موضوعی ازفانی وخرمشاهی&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B4%D9%85%D8%B9%D9%88%D9%86&amp;diff=55110</id>
		<title>شمعون</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B4%D9%85%D8%B9%D9%88%D9%86&amp;diff=55110"/>
		<updated>2016-02-01T16:00:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حضرت شمعون یکی از دوازده حواری حضرت عیسی (ع) و برگزیده ترین آن ها و وصی آن حضرت به شمار می رفته است. اعمالى كه عيسى عليه السّلام انجام ميداد شمعون نيز عملى مي كرد كور مادرزاد و مرض پيسى را شفا ميداد و اموات را به اذن خدا زنده می کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(بعد از عيسى بن مريم) شمعون عليه السّلام از براى دين خدا قد علم كرد و اعمالى كه عيسى عليه السّلام انجام ميداد شمعون نيز عملى ميكرد كور مادرزاد و مرض پيسى را شفا ميداد و اموات را به اذن خدا شفا ميداد و شيعيان صادق با او بودند، اشخاصى كه به شمعون ايمان مى‌آورد مؤمن و افرادى كه او را منكر ميشدند كافر و آنهائى كه درباره آن حضرت شك داشتند گمراه بشمار ميرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شمعون عليه السّلام حواريون را بسوى شهرها روانه ميكرد تا مردم را (بسوى خدا) دعوت كنند. عيسى و شمعون عليهما السّلام هيچ كسى را بطرف روم نميفرستادند مگر اينكه كشته ميشد، شمعون بدو نفر از اصحاب خود فرمود: شما در فلان وقت بطرف روم حركت كنيد ولى آنها قبل از آن وقت معلوم حركت كردند و پادشاه آنان را گرفته حبس كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همين‌كه آن وقت معهود در رسيد شمعون عليه السّلام بصورت طبيب حركت كرد و هيچ كسى را تحت معالجه قرار نميداد مگر اينكه او را شفا ميداد (و بدين نحو) بر پادشاه غلبه يافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از آن پادشاه خوابى ديد و خواب خود را براى شمعون عليه السّلام نقل كرد شمعون گفت: شايد در حبس تو گروهى از مظلومين زندانى باشند؟ پس شمعون پادشاه را دستور داد كه به امور كليه محبوسين رسيدگى شود، پادشاه و شمعون در يك مجلس نشستند و پادشاه بنا كرد به امور زندانيان رسيدگى كردن تا اينكه بآن دو نفر قاصد شمعون رسيد، همين‌كه از جريان كار آنها سؤال كرد؟ گفتند: ما فرستادگان عيسى هستيم و كور مادرزاد و مرض پيسى را شفا ميدهيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پادشاه گفت: شخص كورى را حاضر كنيد، شخص كورى را آوردند كه هيچ‌وقت قوه بينائى نداشته بود، پس شمعون دست خود را روى دو چشم او نهاد و گفت: شفا يابيد چون دست خود را برداشت آن مرد كور بينا شد، بعد از آن پادشاه دائما معجزه‌اى پس از معجزه‌اى از شمعون مشاهده كرد تا اينكه پسر پادشاه را كه هفت سال قبل از آن مرده بود زنده كرد. آنگاه پادشاه و جميع اهل مملكتش بشمعون ايمان آوردند و امر حضرت عيسى را بزرگ شماردند تا اينكه درباره عيسى عليه السّلام گفتند آنچه را كه گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتى كه وفات شمعون نزديك شد خداى سبحان به او وحى كرد كه نور و حكمت خدا و جميع ميراثهاى انبياء عليهم السّلام را به يحى ابن زكريا برسم امانت تحويل دهد، شمعون هم اطاعت كرد و وصيت نمود و امانتها را به يحى عليه السّلام سپرد و از دنيا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== روایتی دیگر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از دوازده حواری حضرت عیسی (ع) و برگزیده ترین آن ها و وصی آن حضرت به شمار می رفته است.1نرجس خاتون، از طرف مادر، از نسل شمعون است.2به او «شمعون صفا» می گفتند. وی استاد مرقس بوده و انجیل را او تنظیم نموده و به نام شاگردش کرده است. شمعون و یهودا به هم پیوستند و به تبلیغ دین مسیح پرداختند. کاهنان یهود، مردم را علیه آن دو شوراندند. پس شمعون را با اره دو نیم کردند و یهودا را سر بریدند3&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پی نوشت ==&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
1. معارف و معاریف، ج 6، ص 547&lt;br /&gt;
2. پیشوای دوازدهم، هیأت تحریریه مؤسسه در راه حق، ص 25&lt;br /&gt;
3. معارف و معاریف ج 6، ص 548&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع: ==&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
1- ترجمه إثبات الوصية، متن، ص: 148&lt;br /&gt;
2- موعودنامه(فرهنگ الفبایی مهدویت)/مجتبی تونه ای/ص438&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;br /&gt;
[[رده:مسیحیت]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%DB%8C%D8%B9%D9%82%D9%88%D8%A8_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55092</id>
		<title>حضرت یعقوب علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%DB%8C%D8%B9%D9%82%D9%88%D8%A8_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55092"/>
		<updated>2016-02-01T10:00:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حضرت یعقوب فرزند اسحق پسر ابراهيم عليهماالسلام پدر انبياء بنى اسرائيل می باشد . نام ديگر آن جناب اسرائيل مي باشد. او از برگزیدگان خدا بود و با دوری فرزندش یوسف مورد آزمایش الهی قرار گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کلیدواژه: حضرت یعقوب'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وجه تسميه یعقوب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«يعقوب» يعنى پاشنه را مى گيرد. ريشه كلمه از عقب عربى است كه به فتح عين و كسر قاف به معنى پاشنه است. وى پسر اسحاق است. مادرش «رفقه». (بر وزن عصمه) يعقوب و عيسو برادرش جفت و توأم به دنيا آمدند: أول عيسو آمد و بعد يعقوب كه پاشنه عيسو را گرفته بود.&amp;lt;ref&amp;gt; [[حجة التفاسير و بلاغ الإكسير]] (سيد عبدالحجت بلاغى)، جلد دوم، تعليقه، ص547.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اسرائيل» يكى از نام هاى يعقوب، پدر يوسف مى باشد. در علت نامگذارى يعقوب به اين نام مورخان غير[[مسلمان]] مطالبى گفته اند كه با [[خرافات]] آميخته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان كه «قاموس كتاب مقدس» مى نويسد: «اسرائيل به معنى كسى است كه بر خدا مظفر گشت»! وى اضافه مى كند كه «اين كلمه لقب يعقوب بن اسحاق است كه در هنگام مصارعه (كشتى گرفتن) با [[فرشته]] خدا به آن ملقب گرديد!» ولى دانشمندان ما مانند مفسر معروف، «[[طبرسى]]» در «[[مجمع البيان]]» در اين باره چنين مى نويسد: «اسرائيل همان يعقوب فرزند [[حضرت اسحاق]] پسر [[حضرت ابراهیم]] علیه السلام است...» او مى گويد، «اسر» به معنى (عبد) و «ئيل» به معنى (اللّه) است و اين كلمه مجموعا معنى «عبداللّه» را مى بخشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بديهى است داستان كشتى گرفتن اسرائيل با فرشته خداوند و يا با خود خداوند كه در [[تورات]] تحريف يافته كنونى ديده مى شود يك داستان ساختگى و كودكانه است كه از شأن يك كتاب آسمانى به كلى دور است و اين خود يكى از مدارك تحريف تورات كنونى است.&amp;lt;ref&amp;gt; برگزيده تفسير نمونه (احمد على بابايى)، ج1، ص67.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نسب حضرت یعقوب علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت یعقوب فرزند اسحق پسر ابراهيم عليهماالسلام پدر [[انبياء]] بنى اسرائيل می باشد.&amp;lt;ref&amp;gt; [[قاموس قرآن]] (سيد على اكبر قرشى)، ج7، ص267.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت یعقوب در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت یعقوب فرزند اسحق پسر ابراهيم عليهماالسلام پدر انبياء بنى اسرائيل نام مباركش 16 بار در كلام الله مجيد ذکرشده است. نام ديگر آن جناب [[اسرائيل]] مي باشد.&amp;lt;ref&amp;gt; قاموس [[قرآن]] (سيد على اكبر قرشى)، ج7، ص267.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَاذكُرْ عِبادَنا إِبْراهِيمَ وَ إِسْحقَ وَ يَعْقُوبَ أُولِىَ الأَيْدِى وَالأَبْصارِ × إِنّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدّارِ × وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ المُصْطَفَيْنَ الأَخْيارِ»}}: و بندگان ابراهيم و اسحاق و يعقوب را كه نيرومند و ديده ور بودند به يادآور. ما آنان را با موهبت ويژه اى كه يادآورى آن سراى بود خالص گردانيديم و آنان در پيشگاه ما جداً از برگزيدگان نيكانند. ([[سوره ص]]، آيات 45-47)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحقَ وَ يَعْقُوبَ كُلّاً هَدَيْنا»}}: و به او اسحاق و يعقوب را بخشيديم و همه را هدايت نموديم. ([[سوره انعام]]، آيه 84)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذ قالَ لِبَنِيهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِى قالُوا نَعْبُدُ إِلهَكَ وَ إِلهَ آبائِكَ إِبْراهِيمَ وَ إِسْمعِيلَ وَ إِسْحقَ إِلهاً واحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ»}}: آيا وقتى يعقوب را [[مرگ]] فرارسيد حاضر بوديد؟ هنگامى كه به پسران خود گفت: پس از من چه را خواهيد پرستيد؟ گفتند: معبود تو و معبود پدرانت ابراهيم و اسماعيل و اسحاق، معبودى يگانه را مى پرستيم و در برابر او تسليم هستيم. ([[سوره يوسف]]، آيه 18)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت یعقوب در روايات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* به سند صحيح از [[ابوحمزه ثمالى]] منقول است كه گفت: يك روز جمعه [[نماز صبح]] را با حضرت [[امام زين العابدين]] عليه السلام در [[مسجد مدينه]] ادا نمودم و چون آن حضرت از [[نماز]] و تعقيبات فارغ شدند، بسوى منزل خود حركت فرمودند و من در همراهى آن حضرت بودم، چون به خانه رسيديم آن حضرت كنيز خود را كه سكينه نام داشت، طلبيد و به او فرمود: هر سائلى آمد بدر خانه او را محروم نكنيد و غذايش دهيد زيرا امروز جمعه است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من عرض كردم: چنين نيست كه هر كسى سؤال كند مستحق باشد، فرمود (چنين است وليكن) اى ابوحمزه مي ترسم كه بعضى از آنها كه سؤال مي نمايند مستحق (حقيقى باشند و ايشان را چيزى ندهيم و به ما [[اهل بيت]] نازل شود. آنچه كه به حضرت يعقوب و خاندانش نازل گرديد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته طعام بدهيد زيرا حضرت يعقوب هر روز گوسفندى [[ذبح]] مي كرد (چون عائله او زياد بود) و قسمتى از آن را [[صدقه]] مي داد، به فقرا و قسمتى از آن را خود و اهل و عيال او صرف مي نمودند تا شب جمعه اى موقع افطار سائل مؤمن [[روزه]] دار مسافر غريب مستحقى كه در پيشگاه خداى تعالى با قرب و منزلت بود بر در خانه آن حضرت آمد و گفت: طعام دهيد سائل غريب مسافر گرسنه را از زيادى غذاى خود و چندين مرتبه تكرار كرد وليكن مى شنيدند و سخنش را باور نمي كردند چون نااميد شد و تاريكى شب همه جا را فراگرفت گريست و (جمله اى بدين مضمون) گفت: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ و شكايت كرد گرسنگى خود را به خداوند و شب را با گرسنگى بسر برد و صبح نمود در حالى كه روزه بود و صبر كرد بر گرسنگى و حمد خداى را بجاى آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و يعقوب و خاندانش شب را با شكم سير خوابيدند و صبح نمودند در حالى كه زيادى غذاى شب آن ها مانده بود، حق تعالى [[وحى]] فرمود به يعقوب در صبح همان شب كه: اى يعقوب ذليل نمودى بنده مرا و غضب مرا بسوى خود كشيدى و مستوجب تأديب و عقوبت من شدى و باعث گرديدى كه تو و فرزندت مبتلا به بلا شويد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اى يعقوب همانا محبوب ترين پيغمبران و گرامى ترين ايشان نزد من آن پيغمبريست كه ترحم به مساكين و بيچارگان بندگان مرا بنمايد و با ايشان مجالست و معاشرت نمايد و اطعام كند و پناهگاه و ملجأ ايشان باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اى يعقوب ترحم نكردى به بنده من ذميال (بكسر ذال و سكون ميم) را با اين كه او [[بنده خالص]] منست و در [[عبادت]] من منتهاى سعى و كوشش را مي نمايد و به اندكى از غذا قانعست و شب گذشته از درب خانه تو عبور كرد (و چون [[روزه]] بود و افطارى نداشت براى سد جوع خود) شما را صدا زد و طلب غذائى نمود و گفت: طعام دهيد سائل غريب راهگذر را و شما او را طعام نداديد و (با حال يأس و نااميدى جمله اى بدين معنى) گفت: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ و اشك ديدگانش جارى شد و به من شكايت كرد و شب را گرسنه بسر برد و حمد و ثناى مرا بجاى آورد و روز را روزه گرفت و تو و خاندان تو اى يعقوب شب را با شكم سير خوابيديد و باقيمانده غذاى شب شما تا صبح باقى بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اى يعقوب مگر ندانسته اى كه عقوبت و بلا به دوستان من زودتر مي رسد تا به دشمنان من و اين از لطف و حسن نظر منست به اولياء خودم و استدراج و امتحان منست نسبت به دشمنانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عزت خودم قسم نازل كنم و فروفرستم بر تو بلا را و تو و فرزندان تو را در معرض مصيبت و عقوبت قرار دهم، بايد مهيا و آماده بلاى من شويد و راضى باشيد به قضا و مقدرات من و صبر كنيد در مصائب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوحمزه گويد، عرض كرد: فدايت شوم در چه وقت [[حضرت یوسف]] آن خواب را ديد. فرمود: در همان شبى كه يعقوب و خاندانش با شكم سير خوابيدند و ذميال گرسنه خوابيد و يوسف چون خواب را ديد صبح به پدر خود حضرت يعقوب نقل كرد. (كه ديدم يازده ستاره و آفتاب و ماه مرا [[سجده]] كردند) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت يعقوب سخت مغموم شد از شنيدن خواب و [[وحى]] هم به او شد كه مستعد بلا باش، به يوسف فرمود (فرزند عزيزم اين خواب از [[خواب هاى صادقه]] است و) برادران خود را از اين خواب آگاه مكن زيرا مي ترسم حيله و مكرى درباره تو بنمايند، و يوسف (به اراده و [[مشيت خداوند]]) غافل از دستور پدر شد و خواب را به برادران نقل كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت [[امام سجاد]] عليه السلام فرمود: اولين بلائى كه گرفتار آن شدند يعقوب و خاندانش، [[حسد]] بود كه برادران به يوسف بردند زمانى كه خواب را شنيدند از او و ميل و علاقه يعقوب به يوسف زياد شد و مي ترسيد آن وحى كه خدا به او فرموده بود كه: مستعد و آماده بلا باش، در فرزندش يوسف واقع گردد.&amp;lt;ref&amp;gt; [[علل الشرائع]]/ترجمه مسترحمى (سيد هدايت الله مسترحمى)، ص 109، باب چهل و يكم.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[حنان بن سدير]] مى گويد: به [[امام باقر]] عليه السلام عرض كردم: مقصود سخن يعقوب به پسرانش كه گفت: {{متن قرآن|«...اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ...»}}: برويد و يوسف و برادرش را بجوييد. ([[سوره يوسف]]، آيه 87) چيست؟ آيا يعقوب پس از آن كه بيست سال از يوسف دور شده بود مى دانست كه او زنده است؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام عليه السلام فرمود: آرى. عرض كردم: چگونه مى دانست كه او زنده است؟ امام عليه السلام فرمود: هنگام سحر [[دعا]] كرد و از خداى [[عزوجل]] خواست كه فرشته [[مرگ]] بر او نازل گردد، خداوند عزوجل دعايش را اجابت فرمود و [[فرشته مرگ]] كه نامش «بريال» بود نزد يعقوب آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بريال گفت: اى يعقوب! چه مى خواهى؟ فرمود: بگو، بدانم آيا جانهايى را كه مى گيرى يك جا و دسته جمعى مى گيرى يا جدا جدا؟ بريال گفت: جدا جدا مى گيرم. فرمود: آيا در ميان اين جانهايى كه گرفته اى به جان يوسف برخورده اى؟ عرض كرد: نه. يعقوب دانست كه يوسف زنده است و از اين رو به فرزندانش فرمود: برويد و يوسف و برادرانش را بجوييد.&amp;lt;ref&amp;gt; [[بهشت]] كافى/ترجمه [[روضه كافى]] (حميدرضا آژير)، ص 245.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام سجاد]] عليه السلام: مردم سه چيز را از سه كس فراگرفتند: [[صبر]] را از [[حضرت ایوب]] عليه السلام فراگرفتند و [[شكرگزاری]] را از [[حضرت نوح]] عليه السلام و [[حسادت]] را از فرزندان حضرت يعقوب عليه السلام.&amp;lt;ref&amp;gt;[[بحارالأنوار]] ([[علامه مجلسى]])، ج 11، ص: 291.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت یعقوب علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* حضرت یعقوب علیه السلام از عبادالله الصالحين شمرده شده و در آيات {{متن قرآن|«وَاذْكُرْ عِبادَنا إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ أُولِي الْأَيْدِي وَالْأَبْصارِ. إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ. وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الْأَخْيارِ»}}: و بندگان ابراهيم و اسحاق و يعقوب را كه نيرومند و ديده ور بودند به يادآور. ما آنان را با موهبت ويژه اى كه يادآورى آن سراى بود خالص گردانيديم و آنان در پيشگاه ما جداً از برگزيدگان نيكانند. ([[سوره ص]]، آیه 45-47) به بهترين توصيف ياد شده است.&amp;lt;ref&amp;gt; قاموس قرآن (سيد على اكبر قرشى)، ج7، ص267.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در سوره ص آیات 45-47 خداوند می فرماید: و اى پيامبر: از بندگان ما ابراهيم و اسحق و يعقوب ياد كن كه پيامبرانى صاحبان نيروى عملى و صاحبان علم بودند و تمام همشان را به ياد [[آخرت]] مصروف داشتيم و البته آنان به نزد ما از پاكيزه نهادان و نيكان بودند.&amp;lt;ref&amp;gt; حجة التفاسير و بلاغ الإكسير (سيد عبدالحجت بلاغى)، ج6، ص37.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* از جمله ادعيه [[انبياء]] [[دعا]]ئى است كه خداى متعال آن را از حضرت يعقوب علیه السلام وقتى كه فرزندانش از [[مصر]] مراجعت كردند در حالى كه [[بنيامين]] و يهودا را نياورده بودند حكايت كرده و فرمود: {{متن قرآن|«وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ وَابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ. قالُوا تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكِينَ. قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لاتَعْلَمُونَ»}}. ([[سوره يوسف]]، آيه 84-86)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به فرزندان خود چنين مى  گويد كه مداومت من بر ياد يوسف شكايتى است كه من از حال دل خود به درگاه خدا مى برم و از رحمت او و اين كه يوسفم را به صورتى كه تصور نمى كنم به من برگرداند مايوس نيستم، و اين خود از ادب انبياء است نسبت به پروردگار خود كه در جميع احوال متوجه پروردگارشان بوده و جميع حركات و سكنات خود را در راه او انجام مى  دادند و اين معنا از آيات كريمه [[قرآن]] به خوبى استفاده مى شود.&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه الميزان (سيد محمدباقر موسوى همدانى)، ج6، ص391.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* از آن جمله دعاء يعقوب عليه السلام است در هنگامى كه خداى عزوجل به او که [[حضرت یوسف]] عليه السلام را برگردانيد. و آن اين است: ابتدا مى كنم به نام خداى بخشنده مهربان اى كسى كه آفريده است همه آفريدگان را بدون نمونه اى و اى كسى كه پهن كرده است زمين را بدون يارى كنندگان و اى كسى كه تدبير كرده است امرها را بدون وزيرى و اى كسى كه روزى مى دهد خلايق را بدون كسى كه مشورت نمايد با او اى كسى كه خراب مى كند دنيا را بدون مصلحت كردن با احدى.&amp;lt;ref&amp;gt; مهج الدعوات\ترجمه طبسى (محمدتقى طبسى)، ص 476.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* حجة التفاسير و بلاغ الإكسير، سيد عبدالحجت بلاغى؛ قم: انتشارات [[حكمت]]، 1386 ق.&lt;br /&gt;
* برگزيده [[تفسير نمونه]]، احمد على بابايى؛ تهران: دارالكتب الاسلاميه، چاپ سیزدهم، 1382 ش.&lt;br /&gt;
* قاموس قرآن، سيد على اكبر قرشى؛ تهران: اسلاميه، چاپ پنجم، 1367 ش.&lt;br /&gt;
* علل الشرائع/ترجمه مسترحمى، سيد هدايت الله مسترحمى؛ تهران: كتاب فروشى مصطفوى، چاپ ششم، 1366 ش.&lt;br /&gt;
* [[بهشت كافى]] ترجمه روضه كافى؛ حميدرضا آژير، [[قم]]: انتشارات سرور، چاپ اول، 1381 ش.&lt;br /&gt;
* [[بحارالأنوار]]، [[علامه مجلسى]]؛ تهران.&lt;br /&gt;
* ترجمه الميزان، سيد محمدباقر موسوى همدانى؛ قم: دفتر انتشارات اسلامى [[حوزه علميه قم]]، چاپ پنجم، 1374 ش.&lt;br /&gt;
* [[مهج الدعوات]]/ترجمه طبسى، محمدتقى طبسى؛ تهران: رايحه، چاپ اول، 1379 ش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%DB%8C%D8%AD%DB%8C%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55088</id>
		<title>حضرت یحیی علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%DB%8C%D8%AD%DB%8C%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55088"/>
		<updated>2016-02-01T09:40:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حضرت یحیی یکی از پیامبران بنی اسرائیل و معاصر حضرت عیسی علیه السلام بود. يحيى علیه السلام به طور معجزه آسا براى پدر پیر و مادرش که نازا بود، متولد شد. خداى تعالى نام او را خودش نهاده واز كودكى او را حكمت داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کلیدواژه: حضرت یحیی'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وجه تسميه یحیی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تسميه او به يحيى به جهت آنست كه زنده شد از رحم عاقرى كه در حكم ميت بود. يا [[دين]] خدا به دعوت او زنده گشت و نزد جمعى اين لفظ عجمى است.&amp;lt;ref&amp;gt; [[تفسير اثنا عشري]] (حسينى شاه عبدالعظيمى حسين بن احمد)، ج8، ص146.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبرسى]] مى گويد: در اين كه چرا يحيى را بدين نام خوانده اند اختلاف نظر وجود دارد بعضى مى گويند او را يحيى ناميدند چون خداوند نازايى مادرش را بوسيله تولد او شفا بخشيد، گروهى مى گويند: خداوند قلب او را به وسيله [[ايمان]] زنده كرد و جمعى ديگر معتقدند: خداوند قلب او را به وسيله [[نبوت]] زنده و شاداب فرمود و احدى قبل از او بدين اسم ناميده نشده است.&amp;lt;ref&amp;gt;داستان [[پیامبران]] يا [[قصه هاى قرآن]] از آدم تا خاتم ([[يوسف عزيزى]])، ص563.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نسب حضرت یحیی علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يحيى بن زكريا بن برخيا بن شوا بن نحرائيل بن سهلون بن ارسوا بن شويل بن نعود بن موسى بن عمران.&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه [[تاريخ يعقوبى]] (محمدابراهيم آيتى)، ج1، ص83.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت یحیی در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت یحیی یکی از [[پیامبران]] [[بنی اسرائیل]] است كه نام مباركش پنج بار در [[قرآن]] در: [[سوره آل عمران]] / [[سوره انعام]] / [[سوره مريم]] / [[سوره انبياء]] آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«فَنَادَتْهُ الْمَلآئِكَةُ وَ هُوَ قَائِمٌ يُصَلِّي فِي الْمِحْرَابِ أَنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيَى مُصَدِّقًا بِكَلِمَةٍ مِّنَ اللّهِ وَ سَيِّدًا وَ حَصُورًا وَ نَبِيًّا مِّنَ الصَّالِحِينَ»}}: در حالى كه [[حضرت زکریا]] در [[محراب]] به [[نماز]] ايستاده بود، [[فرشتگان]] ندايش دادند كه خدا تو را به ولادت  يحيى بشارت مى دهد كه [[حضرت عیسی ]] مخلوق برگزيده خدا را تصديق مى كند و بزرگوار و خويشتندار است و پيامبرى است از شايستگان. ([[سوره آل عمران]]، آیه 39)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«يَا زَكَرِيَّا إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلَامٍ اسْمُهُ يَحْيَى لَمْ نَجْعَل لَّهُ مِن قَبْلُ سَمِيًّا»}}: اى زكريا ما تو را به پسرى كه نامش يحيى است مژده مى دهيم كه قبلا همنامى براى او قرار نداده ايم. ([[سوره مریم]]، آیه 7)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«يَا يَحْيَى خُذِ الْكِتَابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا»}}: اى يحيى كتاب [[خدا]] را به جد و جهد بگير و از كودكى به او [[نبوت]] داديم. (سوره مریم، آیه 12)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَ وَهَبْنَا لَهُ يَحْيَى وَ أَصْلَحْنَا لَهُ زَوْجَهُ إِنَّهُمْ كَانُوا يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَ يَدْعُونَنَا رَغَبًا وَ رَهَبًا وَ كَانُوا لَنَا خَاشِعِينَ»}}: پس اجابت كرديم او را و بخشيديم او را يحيى و شايسته كرديم براى او همسرش را بدرستى كه ايشان بودند مى شتافتند در خيرات و مي خواندند ما را از راه اميد و بيم و بودند ما را خضوع كنندگان. ([[سوره انبیاء]]، آیه 90)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيَى وَ عِيسَى وَ إِلْيَاسَ كُلٌّ مِّنَ الصَّالِحِينَ»}}: و زكريا و يحيى و عيسى و الياس را كه همه از شايستگان بودند. ([[سوره انعام]]، آیه 85)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يحيى علیه السلام به طور [[معجزه]] آسا و خارق العادة براى پدر و مادرش متولد شد، چون پدرش پيرى فرتوت و مادرش زنى نازا بود و هر دو از فرزنددارشدن مايوس بودند، در چنين حالى خداى تعالى يحيى را به ايشان ارزانى داشت و يحيى علیه السلام از همان كودكى مشغول [[عبادت]] شد خداى تعالى از كودكى او را [[حكمت]] داده بود، او تمام عمر را به [[زهد]] و انقطاع گذرانيد و هرگز با زنان نياميخت و هيچ يك از لذائذ دنيا او را از خدا به خود مشغول نساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يحيى علیه السلام معاصر [[حضرت عیسی]] بن مريم علیه السلام بود و [[نبوت]] او را تصديق كرد و او در ميان قوم خود [[سيد]] و شريف بود به طورى كه دلها همه به او توجه مى نمود و به سويش  ميل مى كرد، مردم پيرامونش جمع مى شدند و او ايشان را موعظه مى كرد و به [[توبه]] از [[گناهان]] دعوت مى نمود و به [[تقوا]] دستور مى داد تا روزى كه كشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[قرآن کریم]] درباره كشته شدنش چيزى نيامده ولى در اخبار آمده كه سبب شهادتش اين بود كه زنى زناكار در عهد او مى زيسته و پادشاه بنى اسرائيل مفتون او شد و با او مراوده كرد يحيى علیه السلام وى را از اين كار نهى مى نمود و ملامتش مى كرد و چون در قلب پادشاه عظيم و محترم بود لذا پادشاه از اطاعتش ناگزير بود، اين معنا باعث شد كه زن [[زانيه]] نسبت به آن جناب كينه توزى كند، از آن به بعد به پادشاه دست نمى داد مگر بعد از آن كه سر يحيى را از بدنش جدا نموده برايش هديه بفرستد، پادشاه نيز چنين كرد آن جناب را به [[قتل]] رسانده و سر مقدسش را براى زن زانيه هديه فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در بعضى از اخبار ديگر آمده كه سبب قتلش اين بود كه پادشاه عاشق برادرزاده خود شد و مى خواست با او [[ازدواج]] كند يحيى علیه السلام او را نهى مى كرد و مخالفت مى نمود تا آن كه وقتى همسر برادرش دختر را آنچنان آرايش كرد كه تمام قلب شاه را مسخر كند، با چنين وضعى دخترش را نزد پادشاه فرستاد و به او گفته بود كه چون خواست از تو كام بگيرد مخالفت كن و بگو شرطش اين است كه سر يحيى را برايم حاضر كنى، او نيز بلادرنگ سر يحيى را از بدن جدا نموده در طشتى طلا گذاشت و براى دختر برادر حاضر ساخت.&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه [[الميزان]] (موسوى همدانى سيد محمدباقر)، ج14، ص36.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت یحیی در روايات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* از حضرت ابى عبدالله، [[امام حسین]] عليه السلام نقل كرده اند كه آن حضرت فرمودند: كشنده يحيى بن زكريا ولدالزنا بوده و كشنده حضرت امام حسين عليه السلام نيز ولدالزنا است و آسمان نگريسته مگر بر اين دو.&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه [[كامل الزيارات]] (سيد محمدجواد ذهنى تهرانى)، ص243.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* و به سند معتبر از [[امام زين العابدين]] عليه السلام منقول است كه فرمود: با پدرم [[امام حسين]] عليه السلام چون به [[كربلا]] مى رفتيم در هيچ منزل فرود نمى آمديم و بار نمى كرديم مگر آن كه آن حضرت ياد حضرت يحيى عليه السلام مى كردند و روزى فرمودند: از پستى و بى قدرى دنيا نزد خدا آن بود كه سر يحيى بن زكريا عليه السلام را به هديه فرستادند براى فاحشه اى از فاحشه هاى [[بنى اسرائيل]].&amp;lt;ref&amp;gt;[[حيوة القلوب]] ج2، ص1044.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* امام حسین عليه السلام فرمودند: از بي ارزشي و خواري دنيا نزد خداي متعال است كه سر يحيي بن زكريا به فاحشه اي بني اسرائيلي هديه شد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[بحارالأنوار]] ([[علامه مجلسى]])، ج44، ص365.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت یحیی علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداى [[عزوجل]] حضرت یحیی را در چند جاى [[قرآن]] ياد كرده و او را به ثناى جميلى ستوده، از آن جمله: او را تصديق كننده كلمه اى از خدا (يعنى [[نبوت]] مسيح) خوانده و او را سيد و مايه آبروى قومش و حصور (بى زن) خوانده و پيغمبرى از [[صالحين]] ناميده. ([[سوره آل عمران]]، آيه 39)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نيز از مجتبين يعنى [[مخلصين]] و راهيافتگان خوانده ([[سوره انعام]]، آيه 85 تا 87) و نام او را خودش نهاده و او را يحيى ناميده كه قبل از وى هيچ كس بدين نام مسمى نشده و او را مامور به اخذ كتاب به قوت نموده و او را در كودكى حكم داده و بر او در سه روز زندگيش سلام فرستاده، روزى كه متولد شد و روزى كه از دنيا مى رود و روزى كه دوباره زنده مى شود. ([[سوره مريم]]، آيات 2-15) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به طور كلى دودمان زكريا را مدح كرده و فرموده: {{متن قرآن|«إِنَّهُمْ كانُوا يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ وَ يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً وَ كانُوا لَنا خاشِعِينَ»}}: اينان مردمى بودند كه در خيرات ساعى و كوشا بودند و ما را به رغبت و از رهبت و خشوع مى خواندند. ([[سوره انبياء]]، آيه 90) و مقصود از كلمه اينان يحيى و پدر و مادر او است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ترجمه الميزان]] (موسوى همدانى سيد محمدباقر)، ج14، ص36.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در [[حدیث]] معتبر از [[امام باقر]] عليه السلام منقول است كه: [[لطف الهى]] نسبت به او به مرتبه اى بود كه هر وقت «يا رب» مى گفت، [[حق]] تعالى مى فرمود: لبيك اى يحيى.&amp;lt;ref&amp;gt;حيوة القلوب (علامه مجلسى)، ج2، ص1041.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* و در تفسير [[امام حسن عسکری]] عليه السلام مذكور است: در [[تفسير]] قول حق تعالى كه در قصه يحيى عليه السلام فرموده است: لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيًّا: «كسى را پيش از او نيافريده بوديم كه يحيى نام داشته باشد» و فرمود در تفسير قول خداى تعالى: وَآتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا: از [[حكمت]] هائى كه خدا به آن حضرت در كودكى عطا فرموده بود آن بود كه اطفال به او گفتند بيا تا بازى كنيم، گفت: آه، واللّه كه ما را براى بازى نيافريده اند بلكه براى جد و امر بزرگى آفريده اند، وَ حَناناً مِنْ لَدُنَّا: «تحنّن و مهربانى بر پدر و مادر و ساير بندگان خود به او داده بوديم»، وَ زَكاةً: «[[طهارت]] و پاكيزگى داده بوديم هر كه را [[ايمان]] به او آورد و تصديق او بكند»، وَ كانَ تَقِيًّا: «پرهيزكار بود از شرور و [[معاصى]]»، وَبَرًّا بِوالِدَيْهِ: «و [[احسان]] مى  كرد نسبت به پدر و مادر خود و فرمانبردار ايشان بود»، وَلَمْ يَكُنْ جَبَّاراً عَصِيًّا: «و نمى كشت مردم را بر وجه [[غضب]] و نمى  زد ايشان را از روى غضب» و هيچ كس نيست مگر آن كه [[گناه]] كرده است يا قصد گناه در خاطرش گذشته است به غير از يحيى كه هرگز گناه نكرد و اراده گناه نيز در خاطرش خطور نكرد. ([[حيوة القلوب]]، ج2، ص1045)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* يحيي عليه السلام فرمودند: از شما مي خواهم كه (پيوسته) به [[ياد خدا]] باشيد؛ زيرا حكايت به ياد خدا بودن، حكايت مردي است كه دشمن به سرعت او را تعقيب كند و او به دژي نفوذ ناپذير پناه برد و خود را از گزند آنان در امان دارد. بنده نيز چنين است، خود را از گزند [[شيطان]] نگه ندارد مگر با ياد خدا.&amp;lt;ref&amp;gt; حكم رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم (علاءالدين اعلمى)، ص337.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در [[مجمع البيان]] آمده است: از [[معمر]] نقل شده كه گفت: كودكان به يحيي گفتند، بيا با هم بازي كنيم. يحيي گفت: ما براي بازي آفريده نشده ايم. از اين جا است كه خداوند درباره او فرموده است: وآتَيْناهُ الحُكْمَ صَبِيّا: «و از كودكي به او [[حكمت]] و[[نبوت]] داديم». اين مطلب از حضرت [[امام رضا]] عليه السلام روايت شده است.&amp;lt;ref&amp;gt; [[مجمع البيان في تفسير القرآن]] ([[شيخ طبرسى ]])، ج6، ص781.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* حيوة القلوب، [[علامه مجلسى]]؛ [[قم]]: سرور، ششم، 1384 ش.&lt;br /&gt;
* ترجمه تاريخ يعقوبى، محمدابراهيم آيتى؛ تهران: علمى و فرهنگى، ششم، 1371 ش.&lt;br /&gt;
* داستان [[پیامبران]] يا [[قصه هاى قرآن]] از آدم تا خاتم؛ يوسف عزيزى، تهران: انتشارات هاد، اول، 1380 ش.&lt;br /&gt;
* [[بحارالأنوار]]، علامه مجلسى؛ تهران.&lt;br /&gt;
* حكم رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم؛ علاءالدين اعلمى، [[بيروت]]: اعلمى، اول، 1423 ق.&lt;br /&gt;
* مجمع البيان في تفسير القرآن؛ شيخ طبرسى، تهران: ناصرخسرو، سوم، 1372 ش.&lt;br /&gt;
* ترجمه الميزان، سيد محمدباقر موسوى همدانى؛ قم: دفتر انتشارات اسلامى [[حوزه علميه قم]]، پنجم، 1374 ش.&lt;br /&gt;
* تفسير اثنا عشري، حسينى شاه عبدالعظيمى حسين بن احمد؛ تهران: انتشارات ميقات، اول، 1363 ش.&lt;br /&gt;
* ترجمه كامل الزيارات، ترجمه ذهنى تهرانى؛ تهران: انتشارات پيام [[حق]]، اول، 1377 ش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B3_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55087</id>
		<title>حضرت یونس علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B3_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55087"/>
		<updated>2016-02-01T09:29:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حضرت یونس علیه السلام از پیامبران الهی، به سوى قومى فرستاده شد ولی بدلیل تکذیب قوم، از بين مردم فرار كرد و به كشتى سوار شد، در آخر نهنگ او را بلعيد ولی یونس با تسبیح خدا و توسل به ذکر&amp;quot; لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ &amp;quot;نجات یافت و بار ديگر به سوى آن قوم رفت و مردم به وى ايمان آوردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کلیدواژه: حضرت یونس'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وجه تسميه یونس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلمه یونس‌ لفظ [[یونانی]] می باشد و به معنای کبوتر است. دلیل عربی نبودن کلمة یونس‌ دلیل آن غیرمنصرف بودن آن است‌؛ یعنی هیچگاه کسره و تنوین بر آن درنمی‌آید.&amp;lt;ref&amp;gt;[[اعلام قرآن‌]]، (محمد خزائلی‌)، ص 687 و [[تفسیر نمونه]]‌، ([[آیت الله مکارم شیرازی]])، ص 162ـ166.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نسب حضرت یونس علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر او «مَتّی» از عالمان و زاهدان وارسته و شاكر الهی بود، به همین جهت خداوند به [[حضرت داود]] علیه السلام [[وحی]] كرد كه همسایه تو در [[بهشت]]، «مَتّی» پدر یونس علیه السلام است. حضرت داود و [[حضرت سلیمان]] علیهاالسلام به [[زیارت]] او رفتند و او را ستودند. به گفته بعضی او از ناحیه پدر از نواده‎های [[حضرت هود]] علیه السلام و از ناحیه مادر از [[بنی اسرائیل]] بود.&amp;lt;ref&amp;gt;[[تاریخ انبیاء]]، (عمادزاده)، ‌ص 686.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت یونس در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام يونس چهار مرتبه در [[قرآن]] در: [[سوره نساء]] / [[سوره انعام]] / [[سوره يونس]] / [[سوره صافات]] آمده است. و يكبار با وصف «[[ذوالنون]]» آمده در [[سوره انبياء]] آيه 87 و يك بار هم به نام [[صاحب الحوت]] در [[سوره قلم]] آيه 48 نامبرده شده است. قرآن، يونس را در شمار [[پیامبران]] نام مى برد: و در سوره صافات آيه 139 در قرآن چنين آمده است: «وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ»: و بي گمان يونس از پيامبران بود.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه رهنما(رهنما زين العابدين)، ج2، ص135.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قرآن کریم]] از سرگذشت اين [[پيامبر]] و قوم او جز قسمتى را متعرض نشده. در سوره صافات اين مقدار را متعرض شده كه آن جناب به سوى قومى فرستاده شد و از بين مردم فرار كرده و به كشتى سوار شد و در آخر نهنگ او را بلعيد و سپس نجات داده شده و بار ديگر به سوى آن قوم فرستاده شد و مردم به وى [[ايمان]] آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلِيمٌ فَلَوْ لاأَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقِيمٌ وَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ وَ أَرْسَلْناهُ إِلى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلى حِينٍ»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در سوره انبياء متعرض [[تسبيح]] گويى او در شكم ماهى شده كه علت نجاتش از آن بليه شد، مى فرمايد: {{متن قرآن|«وَ ذَاالنُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ»}}. ([[سوره انبياء]]، آيه 88-87)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[سوره قلم]] متعرض ناله اندوهگين او در شكم ماهى شده و سپس بيرون شدنش و رسيدن به مقام [[اجتباء]] را آورده، مى فرمايد:  {{متن قرآن|«فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَ لاتَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نادى  وَ هُوَ مَكْظُومٌ لَوْ لا أَنْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ فَاجْتَباهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصَّالِحِينَ»}}. (سوره قلم، آيه 49-50)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[سوره يونس]] متعرض [[ايمان]] آوردن قومش و برطرف شدن [[عذاب]] از ايشان شده، مى فرمايد: {{متن قرآن|«فَلَوْ لاكانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمانُها إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلى حِينٍ»}}. (سوره يونس، آيه 97)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه آنچه از مجموع [[آيات]] قرآنى استفاده مى شود با كمك قرائن موجود در اطراف اين داستان اين است كه: يونس علیه السلام يكى از [[پیامبران]] بوده كه خدا وى را به سوى مردمى گسيل داشته كه جمعيت بسيارى بوده اند، يعنى آمارشان از صد هزار نفر تجاوز مى كرده و آن قوم دعوت وى را اجابت نكردند و به غير از تكذيب عكس العملى نشان ندادند تا آن كه عذابى كه يونس علیه السلام با آن تهديدشان مى كرد فرارسيد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و يونس علیه السلام خودش از ميان قوم بيرون رفت. همين كه عذاب نزديك ايشان رسيد و با چشم خود آن را ديدند، همگى به خدا [[ايمان]] آورده و [[توبه]] كردند خدا هم آن عذاب را كه در دنيا خوارشان مى ساخت، از ايشان برداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما يونس علیه السلام وقتى خبردار شد كه آن عذابى كه خبر داده بود از ايشان برداشته شده و گويا متوجه نشده كه قوم او ايمان آورده و توبه كرده اند، لذا ديگر به سوى ايشان برنگشت در حالى كه از آنان خشمگين و ناراحت بود. همچنان پيش رفت در نتيجه ظاهر حالش حال كسى بود كه از خدا فرار مى كند و به عنوان قهر كردن از اين كه چرا خدا او را نزد اين مردم خوار كرد دور مى شود و نيز در حالى مى رفت كه گمان مى كرد دست ما به او نمى رسد، پس سوار كشتى پر از جمعيت شد و رفت. در بين راه نهنگى بر سر راه كشتى آمد، چاره اى نديدند جز اين كه يك نفر را نزد آن بيندازند تا سرگرم خوردن او شود و از سر راه كشتى به كنارى رود به اين منظور قرعه انداختند و قرعه به نام يونس درآمد، او را در دريا انداختند، نهنگ او را بلعيد و كشتى نجات يافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه خداى [[سبحان]] او را در شكم ماهى چند شبانه روز زنده نگه داشت و حفظ كرد يونس علیه السلام فهميد كه اين جريان يك بلا و آزمايشى است كه خدا وى را بدان مبتلا كرده و اين مؤاخذه اى است از خدا در برابر رفتارى كه او با قوم خود كرد، لذا از همان تاريكى شكم ماهى فريادش بلند شد به اين كه: «لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى سبحان اين ناله او را پاسخ گفت و به نهنگ دستور داد تا يونس را بالاى آب و كنار دريا بيفكند. نهنگ چنين كرد. يونس وقتى به زمين افتاد مريض بود. خداى تعالى بوته كدويى بالاى سرش رويانيد تا بر او سايه بيفكند. پس همين كه حالش جا آمد و مثل اولش شد خدا او را به سوى قومش فرستاد و قوم هم دعوت او را پذيرفتند و به وى [[ايمان]] آوردند. در نتيجه با اين كه اجلشان رسيده بود، خداوند تا يك مدت معين عمرشان داد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ترجمه الميزان]] (موسوى همدانى سيد محمدباقر)، ج17، ص252.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت یونس در روايات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* روايتی از [[امام باقر]] عليه السلام منقول است كه: مدت مكث آن حضرت در شكم ماهى سه روز بود، و چون ندا كرد در تاريكى شكم ماهى و تاريكى دريا و تاريكى شب كه «لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ» خدا دعاى او را مستجاب گردانيد.&amp;lt;ref&amp;gt; [[حيوة القلوب]] ([[علامه مجلسی]])، ج2، ص1240.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در [[حدیث]] معتبر از حضرت امام محمدباقر عليه السلام منقول است كه: اول كسى كه براى او قرعه زدند، [[حضرت مریم]] عليهاالسلام بود و بعد از او براى حضرت يونس عليه السلام قرعه زدند در وقتى كه با آن جماعت به كشتى سوار شد و كشتى در ميان دريا ايستاد، سه مرتبه قرعه زدند هر سه مرتبه به اسم آن حضرت بيرون آمد! پس چون يونس به جانب سينه كشتى رفت ديد ماهى عظيمى دهان گشوده است، پس خود را به دهان ماهى انداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;حيوة القلوب (علامه مجلسی)، ج2، ص1243.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[ابوبصير]] نقل كرده كه وى گفت: محضر [[امام صادق]] عليه السلام عرضه داشتم: به چه علت خداوند [[عزوجل]] عذابى را كه تا بالا سر قوم يونس آمده بود از ايشان برگرداند در حالى كه نسبت به هيچ قومى غير از ايشان چنين نكرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت فرمودند: علتش آن است كه در [[علم خدا]]ى عزوجل بود كه ايشان [[توبه]] مى كنند و به خاطر آن نبايد [[عذاب]] بشوند و اين كه جنابش اين خبر را به يونس عليه السلام نداد به خاطر آن بود كه وى در شكم ماهى با فراغت بال [[عبادت]] خدا را نمايد و بدين ترتيب [[ثواب]] و [[كرامت]] اين عبادت نصيبش گردد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[علل الشرائع]] (ترجمه سيد محمدجواد ذهنى تهرانى)، ج1، ص275.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت یونس علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى در چند مورد از [[قرآن کریم]] يونس علیه السلام را ستايش كرده. و در [[سوره انبياء]]، آيه 88 او را از [[مؤمنين]] خوانده و در [[سوره قلم]]، آيه 50 فرموده: او را &amp;quot;اجتباء&amp;quot; كرده. &amp;quot;[[اجتباء]]&amp;quot; به اين است كه خداوند بنده اى را خالص براى خود كند و نيز او را از [[صالحان]] خوانده و در [[سوره انعام]]، آيه 87 در زمره [[انبياء]] شمرده و فرموده: كه او را بر عالميان برترى داده و او و ساير انبياء را به سوى [[صراط مستقيم]] [[هدايت]] كرده.&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه الميزان (موسوى همدانى سيد محمدباقر)، ج17، ص256.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* تفسير نمونه، ناصر مكارم شيرازى؛ تهران: دارالكتب الإسلامية، اول، 1374 ش.&lt;br /&gt;
* ترجمه و تفسير رهنما؛ زين العابدين رهنما، تهران: انتشارات كيهان، 1346 ش.&lt;br /&gt;
* ترجمه الميزان، سيد محمدباقر موسوى همدانى؛ قم: دفتر انتشارات اسلامى حوزه علميه قم، پنجم، 1374 ش.&lt;br /&gt;
* [[حيوة القلوب]]، [[علامه مجلسى]]؛ قم: سرور، ششم، 1384 ش.&lt;br /&gt;
* [[علل الشرائع]]/ترجمه ذهنى تهرانى، سيد محمدجواد ذهنى تهرانى؛ [[قم]]، انتشارات مؤمنين، اول، 1380 ش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55085</id>
		<title>حضرت یوسف علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55085"/>
		<updated>2016-02-01T09:15:26Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;يوسف پيغمبر، يكى از دوازده فرزند يعقوب است. خداوند به او حكم و علم داده و تاويل احادیث اش آموخت. علاقه زیاد یعقوب به یوسف حسد برادران را بر انگيخت و با نقشه ای او را در چاه انداختند. عزيز مصر یوسف را از کاروانی که اورا یافته بودند، خريدارى نمود.بخاطر پرهیز از عشق زلیخا به زندان افتاد و بعد از آن به مقام عزيزى مصر مى رسد . به این ترتیب، خداوند يوسف را برگزيدو نعمت خود را بر او تمام كرد و به صالحينش ملحق ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کلیدواژه: حضرت یوسف'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وجه تسميه یوسف==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يوسف: (بضم ياء و سين) يعنى خواهد افزود و مادرش به واسطه اعتقاد بر اين كه خدا پسر ديگرى به او [[كرامت]] خواهد كرد وى را يوسف ناميد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حجة التفاسير و بلاغ الإكسير]]، جلداول، مقدمه، ص194.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نسب حضرت یوسف علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يوسف فرزند يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم علیه السلام می باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[اسوه هاى قرآنى]] و شيوه هاى تبليغى آنان (مصطفى عباسى مقدم ).&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت یوسف در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام حضرت یوسف علیه السلام 27 بار در [[قرآن]] آمده است، و یك [[سوره]] قرآن یعنی سوره دوازدهم قرآن به نام [[سوره يوسف]] است كه 111 آیه دارد و از آغاز تا آخر آن پیرامون سرگذشت یوسف علیه السلام می‎باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستان يوسف در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يوسف پيغمبر، فرزند [[حضرت یعقوب]] ابن اسحاق بن ابراهيم خليل، يكى از دوازده فرزند يعقوب، و كوچكترين برادران خويش است مگر بنيامين كه او از آن جناب كوچكتر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند متعال مشيتش براين تعلق گرفت كه نعمت خود را بر وى تمام كند و او را علم و حكم و عزت و سلطنت دهد و بوسيله او قدر آل  يعقوب را بالا ببرد، ولذا در همان كودكى از راه رؤيا او را به چنين آينده درخشان بشارت داد، بدين صورت  كه وى در خواب ديد يازده ستاره و آفتاب و ماه در برابرش به خاك افتادند و او را [[سجده]] كردند، اين خواب خود را براى پدر نقل كرد، پدر او را سفارش كرد كه مبادا خواب خود را براى برادران نقل كنى، زيرا كه اگر نقل كنى بر تو حسد مى ورزند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه خواب او را تعبير كرد به اين كه بزودى خدا تو را برمى گزيند و از تاويل [[احادیث]] به تو مى آموزد و نعمت خود را بر تو و بر آل يعقوب تمام مى كند، آنچنان كه بر پدران تو [[حضرت ابراهیم]] علیه السلام و [[حضرت اسحاق]] علیه السلام تمام كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين رؤيا همواره در نظر يوسف بود و تمامى دل او را به خود مشغول كرده بود او همواره دلش به سوى محبت پروردگارش پر مى زد و به خاطر علو نفس و صفاى [[روح]] و خصايص حميده و پسنديده اى كه داشت واله و شيداى پروردگار بود و از اينها گذشته داراى جمالى بديع بود آن چنان كه عقل هر بيننده را مدهوش و خيره مى ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يعقوب هم به خاطر اين صورت زيبا و آن سيرت زيباترش او را بى نهايت دوست مى داشت و حتى  يك ساعت از او جدا نمى شد، اين معنا بر برادران بزرگترش گران مى آمد و حسد ايشان را برمى انگيخت، تا آن كه دور هم جمع شدند و درباره كار او با هم به مشورت پرداختند، يكى مى گفت:  بايد او را كشت، يكى مى گفت: بايد او را در سرزمين دورى انداخت و پدر و محبت پدر را به خود اختصاص داد، آنگاه بعداً [[توبه]] كرد و از [[صالحان]] شد و در آخر رايشان بر پيشنهاد يكى از ايشان متفق شد كه گفته بود: بايد او را در چاهى  بيفكنيم تا كاروانيانى كه از چاه هاى سر راه آب مى كشند او را يافته و با خود ببرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از آن كه بر اين پيشنهاد تصميم گرفتند به ديدار پدر رفته با او در اين باره گفتگو كردند كه فردا يوسف را با ما بفرست تا در صحرا از ميوه هاى صحرائى بخورد و بازى كند و ما او را محافظت مى كنيم، پدر در آغاز راضى نشد و چنين عذر آورد كه من مى ترسم گرگ او را بخورد، از فرزندان اصرار و از او انكار تا در آخر راضيش كرده، يوسف را از او ستاندند و با خود به مراتع و چراگاههاى گوسفندان برده بعد از آن كه پيراهنش را از تنش بيرون آوردند در چاهش انداختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه پيراهنش را با خون دروغين آلوده كرده نزد پدر آورده گريه كنان گفتند: ما رفته بوديم با هم مسابقه بگذاريم و يوسف را نزد بار و بنه خود گذاشته بوديم، وقتى برگشتيم ديديم گرگ او را خورده است و اين پيراهن به خون آلوده اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يعقوب به گريه درآمد و گفت: چنين نيست بلكه نفس شما امرى را بر شما تسويل كرده و شما را فريب داده، ناگزير صبرى جميل پيش مى گيرم و خدا هم بر آنچه شما توصيف مى كنيد مستعان و ياور است، اين مطالب را جز از راه فراست خدادادى نفهميده بود، خداوند در دل او انداخت كه مطلب او چه قرار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يعقوب همواره براى يوسف اشك مى ريخت و به هيچ چيز دلش تسلى نمى يافت تا آن كه ديدگانش از شدت حزن و فروبردن اندوه نابينا گرديد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزندان يعقوب مراقب چاه بودند ببينند چه بر سر يوسف مى آيد تا آن كه كاروانى بر سر چاه آمده مامور سقايت خود را روانه كردند تا از چاه آب بكشد، وقتى دلو خود را به قعر چاه سرازير كرد. يوسف خود را به دلو بند كرده از چاه بيرون آمد كاروانيان فرياد خوشحاليشان بلند شد كه ناگهان فرزندان يعقوب نزديكشان آمدند و ادعا كردند كه اين بچه برده ايشانست و آنگاه بناى معامله را گذاشته به بهاى چند درهم اندك فروختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
كاروانيان يوسف را با خود به [[مصر]] برده در معرض فروشش گذاشتند، [[عزيز مصر]] او را خريدارى نموده به خانه برد و به همسرش سفارش كرد تا او را گرامى بدارد، شايد به دردشان بخورد و يا او را فرزند خوانده خود كنند، همه اين سفارشات به خاطر جمال بديع و بى مثال او و آثار جلال و صفاى روحى بود كه از جبين او مشاهده مى كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يوسف در خانه عزيز غرق در عزت و عيش روزگار مى گذراند و اين خود اولين عنايت لطيف و سرپرستى بى مانندى بود كه از خداى تعالى نسبت به وى بروز كرد، چون برادرانش خواستند تا بوسيله به  چاه انداختن و فروختن او را از زندگى خوش و آغوش پدر و عزت و ناز او محروم سازند و يادش را از دل ها ببرند ولى خداوند نه او را از ياد پدر برد و نه مزيت زندگى را از او گرفت بلكه بجاى آن زندگى بدوى و ابتدايى كه از خيمه و چادر مويين داشت قصرى سلطنتى و زندگى مترقى و متمدن و شهرى روزيش  كرد به عكس همان نقشه اى كه ايشان براى ذلت و خوارى او كشيده بودند او را عزيز و محترم ساخت، رفتار خداوند با يوسف از اول تا آخر در مسير همه حوادث به همين منوال جريان يافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يوسف در خانه عزيز در گواراترين عيش زندگى مى كرد تا بزرگ شد و به حد رشد رسيد و بطور دوام نفسش رو به پاكى و تزكيه و قلبش رو به صفا مى گذاشت و به [[ياد خدا]] مشغول بود تا در محبت خداوند به حد ولع يعنى مافوق عشق رسيد و خود را براى خدا خالص گردانيد، كارش به جايى رسيد كه ديگر همى جز خدا نداشت، خدايش هم او را برگزيده و خالص براى خودش كرد، علم و حكمتش ارزانى  داشت، آرى رفتار خدا با [[نيكوكاران]] چنين است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همين موقع بود كه همسر عزيز دچار عشق او گرديد و محبت به او تا اعماق دلش راه پيدا كرد، ناگزيرش ساخت تا با او بناى مراوده را بگذارد به ناچار روزى همه درها را بسته او را به خود خواند و گفت: &amp;quot;هيت لك&amp;quot; يوسف از اجابتش سرباز زد و به [[عصمت الهى]] اعتصام جسته گفت: &amp;quot;معاذالله انه ربى احسن  مثواى انه لايفلح الظالمون&amp;quot;، [[زليخا]] او را تعقيب كرده هر يك براى رسيدن به در از ديگرى پيشى گرفتند تا دست همسر عزيز به پيراهن او بند شد و از بيرون شدنش جلوگيرى كرد و در نتيجه پيراهن يوسف از عقب پاره شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همين هنگام به عزيز برخوردند كه پشت در ايستاده بود، همسر او يوسف را متهم كرد به اين كه نسبت به وى قصد سوء كرده، يوسف انكار كرد در همين موقع [[عنايت الهى]] او را دريافت، كودكى كه در همان ميان در گهواره بود به برائت و پاكى يوسف گواهى داد و بدين وسيله خدا او را تبرئه كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از اين جريان مبتلا به عشق زنان مصر و مراوده ايشان با وى گرديد و عشق همسر عزيز روز بروز انتشار بيشترى مى يافت تا آن كه جريان با زندانى شدن وى خاتمه يافت. همسر عزيز خواست تا با زندانى كردن يوسف او را به اصطلاح تاديب نموده مجبورش سازد تا او را در آن چه كه مى خواهد اجابت كند، عزيز هم از زندانى كردن وى مى خواست تا سر و صدا و اراجيفى كه درباره او انتشار يافته و آبروى او و خاندان او و وجهه اش را لكه دار ساخته خاموش شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يوسف وارد زندان شد و با او دو جوان از غلامان دربار نيز وارد زندان شدند يكى از ايشان به وى گفت: در خواب ديده كه آب انگور مى فشارد و شراب مى سازد. ديگرى گفت: در خواب ديده كه بالاى سر خود نان حمل مى كند و مرغ ها از آن نان مى خورند و از وى درخواست كردند كه تاويل رؤياى ايشان را بگويد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يوسف علیه السلام رؤياى اولى را چنين تعبير كرد كه: وى بزودى از زندان رها شده سمت پياله گردانى دربار را اشغال خواهد كرد و در تعبير رؤياى دومى چنين گفت كه: بزودى به دار آويخته گشته مرغ ها از سرش مى خورند و همين طور هم شد كه آن جناب فرموده بود، در ضمن يوسف به آن كس كه نجات يافتنى بود در موقع بيرون شدنش از زندان گفت: مرا نزد صاحبت  بياد آر، [[شيطان]] اين سفارش را از ياد او برد، در نتيجه يوسف سالى چند در زندان بماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از اين چند سال پادشاه خواب هولناكى ديد و آن را براى كرسى نشينان خود بازگو كرد تا شايد تعبيرش كنند و آن خواب چنين بود كه گفت: در خواب مى  بينم كه هفت گاو چاق، طعمه هفت گاو لاغر مى  شوند، و هفت  سنبله سبز و سنبله هاى ديگر خشكيده، هان اى كرسى  نشينان نظر خود را در رؤياى من  بگوئيد، اگر [[تعبير خواب]] مى  دانيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند: اين خواب آشفته است و ما داناى به تعبير خواب هاى آشفته نيستيم. در اين موقع بود كه  ساقى شاه به ياد يوسف و تعبيرى كه او از خواب وى كرده بود افتاد و جريان را به پادشاه گفت و از او اجازه گرفت تا به زندان رفته از يوسف تعبير خواب وى را بپرسد، او نيز اجازه داده به نزد يوسف روانه اش ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتى ساقى نزد يوسف آمده تعبير خواب شاه را خواست و گفت كه همه مردم منتظرند پرده از اين  راز برداشته شود، يوسف در جوابش گفت: هفت سال پى در پى كشت و زرع نموده آنچه درو مى كنيد در سنبله اش مى گذاريد مگر مقدار اندكى كه مى خوريد، آنگاه هفت سال ديگر بعد از آن مى آيد كه آنچه اندوخته ايد مى خوريد مگر اندكى از آنچه انبار كرده ايد، سپس بعد از اين هفت سال، سالى فرا مى رسد كه از قحطى نجات يافته از ميوه ها و غلات بهره مند مى گرديد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه وقتى اين تعبير را شنيد حالتى آميخته از تعجب و مسرت به وى دست داد و دستور آزاديش را صادر نموده گفت: تا احضارش كنند، ليكن وقتى مامور دربار زندان مراجعه نموده و خواست  يوسف را بيرون آورد، او از بيرون شدن امتناع ورزيد و فرمود: بيرون نمى آيم مگر بعد از آنكه شاه ماجراى ميان من و زنان مصر را تحقيق نموده ميان من و ايشان حكم كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه تمامى زنانى كه در جريان يوسف دست داشتند احضار نموده و درباره او با ايشان به گفتگو پرداخت، همگى به برائت ساحت او از جميع آن [[تهمت]] ها متفق گشته به يك صدا گفتند: خدا منزه است كه ما از او هيچ سابقه سويى نداريم، در اين جا همسر عزيز گفت: ديگر [[حق]] آشكارا شد و ناگزيرم بگويم همه فتنه ها زير سر من بود، من عاشق او شده و با او بناى مراوده را گذاردم، او از راستگويان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پادشاه امر او را بسيار عظيم ديد و علم و [[حكمت]] و استقامت و امانت او در نظر وى عظيم آمد، دستور آزادى و احضارش را مجددا صادر كرد و دستور داد تا با كمال عزت و احترام احضارش كنند و گفت: او را برايم بياوريد تا من او را مخصوص خود سازم، وقتى او را آوردند و با او به گفتگو پرداخت، گفت: تو ديگر امروز نزد ما داراى مكانت و منزلت و امانتى زيرا به دقيقترين وجهى آزمايش و به بهترين وجهى خالص گشته اى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يوسف در پاسخش فرمود: مرا متصدى خزائن زمين - يعنى سرزمين [[مصر]] - بگردان كه در حفظ آن حافظ و دانايم و مى توانم كشتى ملت و مملكت را در چند سال قحطى به ساحل نجات رسانيده از مرگى كه قحطى بدان تهديدشان مى كند برهانم، پادشاه پيشنهاد وى را پذيرفته، يوسف دست در كار امور مالى مصر مى شود و در كشت و زرع بهتر و بيشتر و جمع طعام و آذوقه و نگهدارى آن در سيلوهاى مجهز با كمال تدبير سعى مى كند تا آن كه سالهاى قحطى فرامى رسد و يوسف طعام پس انداز شده را در بين مردم تقسيم مى كند و بدين وسيله از مخمصه شان  مى رهاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همين سنين بود كه يوسف به مقام عزيزى مصر مى رسد و بر اريكه سلطنت تكيه مى زند. پس مى توان گفت: اگر زندان نرفته بود به سلطنت نمى رسيد، در همين زندان بود كه مقدمات اين سرنوشت فراهم مى شد، آرى با اين كه زنان مصر مى خواستند (براى خاموش كردن آن سر و صداها) اسم يوسف را از يادها ببرند و ديدگان را از ديدارش محروم و او را از چشمها مخفى بدارند، وليكن خدا غير اين را خواست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعضى از همين سالهاى قحطى بود كه برادران يوسف براى گرفتن طعام وارد مصر و به نزد يوسف آمدند، يوسف به محض ديدن، ايشان را مى شناسد ولى ايشان او را به هيچ وجه نمى شناسند، يوسف از وضع ايشان مى پرسد. در جواب مى گويند: ما فرزندان يعقوبيم و يازده  برادريم كه كوچكترين از همه ما نزد پدر مانده چون پدر ما طاقت دورى و فراق او را ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يوسف چنين وانمود كرد كه چنين ميل دارد او را هم ببيند و بفهمد كه مگر چه خصوصيتى دارد كه پدرش اختصاص به خودش داده است، لذا دستور مى دهد كه اگر بار ديگر به مصر آمدند حتما او را با خود بياورند، آنگاه (براى اين كه تشويقشان كند) بسيار احترامشان نموده بيش از بهايى كه آورده بودند طعامشان داد و از ايشان عهد و پيمان گرفت كه برادر را حتما بياورند، آنگاه محرمانه به كارمندان دستور داد تا بها و پول ايشان را در خرجين هايشان بگذارند تا وقتى برمى گردند متاع خود را شناخته شايد دوباره برگردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون به نزد پدر بازگشتند ماجرا و آنچه را كه ميان ايشان و عزيز مصر اتفاق افتاده بود همه را براى پدر نقل كردند و گفتند كه: با اين همه احترام از ما عهد گرفته كه برادر را برايش ببريم و گفته: اگر نبريم به ما طعام نخواهد داد، پدر از دادن بنيامين خوددارى مى كند، در همين  بين خرجين ها را باز مى كنند تا طعام را جابجا كنند، مى بينند كه عزيز مصر متاعشان را هم برگردانيده، مجددا نزد پدر رفته جريان را به اطلاعش مى رسانند و در فرستادن بنيامين اصرار مى ورزند، او هم امتناع مى كند تا آن كه در آخر بعد از گرفتن عهد و پيمانهايى خدايى كه در بازگرداندن و محافظت او دريغ نورزند رضايت مى دهد و در عهد خود اين نكته را هم اضافه مى كنند كه اگر گرفتارى پيش آمد كه برگرداندن او مقدور نبود معذور باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه براى بار دوم مجهز شده بسوى [[مصر]] سفر مى كنند در حالى كه [[بنيامين]] را نيز همراه دارند، وقتى بر يوسف وارد مى شوند يوسف برادر مادرى خود را به اتاق خلوت برده خود را معرفى مى كند و مى گويد: من برادر تو يوسفم، ناراحت نباش، نخواسته ام تو را حبس كنم بلكه نقشه اى دارم (كه تو بايد مرا در پياده كردن آن كمك كنى) و آن اينست كه مى خواهم تو را نزد خود نگهدارم پس مبادا از آنچه مى بينى ناراحت بشوى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون بار ايشان را مى بندد، جام سلطنتى را در خرجين بنيامين مى گذارد آنگاه جارزنى جار مى زند كه: اى كاروانيان! شما دزديد، فرزندان يعقوب برمى گردند و به نزد ايشان مى آيند، كه مگر چه گم كرده ايد؟ گفتند: جام سلطنتى را هر كه از شما آن را بياورد يك بار شتر جايزه مى دهيم و من خود ضامن پرداخت آنم، گفتند: به خدا شما كه خود فهميديد كه ما بدين سرزمين نيامده ايم تا فساد برانگيزيم و ما دزد نبوده ايم، گفتند: حال اگر در بار شما پيدا شد كيفرش چيست؟ خودتان بگوييد، گفتند: (در مذهب ما) كيفر دزد، خود دزد است كه برده و مملوك صاحب مال مى شود، ما سارق را اين طور كيفر مى كنيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس شروع كردند به بازجويى و جستجو، نخست خرجين هاى ساير برادران را وارسى كردند، در آنها نيافتند آنگاه آخر سر از خرجين بنيامين درآورده، دستور بازداشتش را دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه برادران نزد عزيز آمده و در آزاد ساختن او التماس كردند مؤثر نيفتاد، حتى حاضر شدند يكى از ايشان را بجاى او بگيرد و بر پدر پير او ترحم كند، مفيد نيفتاد. ناگزير مايوس شده نزد پدر آمدند البته غير از بزرگتر ايشان كه او در مصر ماند و به سايرين گفت: مگر نمى دانيد كه پدرتان از شما پيمان گرفته مگر سابقه ظلمى كه به يوسفش كرديد از يادتان رفته؟ من كه از اين جا تكان نمى خورم تا پدرم اجازه دهد و يا خداوند كه [[احكم الحاكمين]] است برايم راه چاره اى معين نمايد لذا او در مصر ماند و ساير برادران نزد پدر بازگشته جريان را برايش گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يعقوب علیه السلام وقتى اين جريان را شنيد، گفت: نه، نفس شما باز شما را به اشتباه انداخته و گول زده است، صبرى جميل پيش مى گيرم، باشد كه خدا همه آنان را به من برگرداند. در اين جا روى از فرزندان برتافته، ناله اى كرد و گفت: آه، وا اسفاه بر يوسف و ديدگانش از شدت اندوه و غمى كه فرو مى برد، سفيد شد و چون فرزندان ملامتش كردند كه تو هنوز دست از يوسف و ياد او برنمى دارى، گفت: (من كه به شما چيزى نگفته ام) من حزن و اندوهم را نزد خدا شكايت مى كنم و من از خدا چيزهايى سراغ دارم كه شما نمى دانيد، آنگاه فرمود: اى فرزندان من برويد و از يوسف و برادرش جستجو كنيد و از [[رحمت خدا]] مايوس نشويد، من اميدوارم كه شما موفق شده هر دو را پيدا كنيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند تن از فرزندان به دستور يعقوب دوباره به مصر برگشتند، وقتى در برابر يوسف  قرار گرفتند و نزد او تضرع و زارى كردند و التماس نمودند كه به ما و جان ما و خانواده ما و برادر ما رحم كن و گفتند: كه هان اى عزيز! بلا و بدبختى ما و اهل ما را احاطه كرده و قحطى و گرسنگى از پايمان درآورده با بضاعتى اندك آمده ايم، تو به بضاعت ما نگاه مكن و كيل ما را تمام بده و بر ما و بر برادر ما كه اينك برده خود گرفته اى ترحم فرما كه خدا تصدق دهندگان را دوست مى دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اينجا بود كه كلمه خداى تعالى (كه عبارت بود از عزيز كردن يوسف على رغم خواسته برادران و وعده اين كه قدر و منزلت او و برادرش را بالا برده و حسودان ستمگر را ذليل و خوار بسازد) تحقق يافت و يوسف تصميم گرفت خود را به برادران معرفى كند، ناگزير چنين آغاز كرد: هيچ مى دانيد آن روزها كه غرق در جهل بوديد؟ با يوسف و برادرش چه كرديد (برادران تكانى خورده) گفتند: آيا راستى تو يوسفى؟ گفت: من يوسفم و اين برادر من است خدا بر ما منت نهاد، آرى كسى كه [[تقوا]] پيشه كند و صبر نمايد خداوند اجر نيكوكاران را ضايع نمى سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند: به خدا قسم كه خدا تو را بر ما برترى داد و ما چه خطاكارانى بوديم و چون به [[گناه]] خود اعتراف نموده و گواهى دادند كه امر در دست خداست هر كه را او بخواهد عزيز مى كند و هر كه را بخواهد ذليل مى سازد و سرانجام نيك، از آن مردم باتقوا است و خدا با خويشتنداران است، در نتيجه يوسف هم در جوابشان شيوه عفو و استغفار را پيش كشيده چنين گفت: امروز به خرده حساب ها نمى پردازيم، خداوند شما را بيامرزد آنگاه همگى را نزد خود خوانده احترام و اكرامشان نمود، سپس دستورشان داد تا به نزد خانواده هاى خود بازگشته، پيراهن او را هم با خود برده به روى پدر بيندازند تا به همين وسيله بينا شده او را با خود بياورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادران آماده سفر شدند، همين كه كاروان از [[مصر]] بيرون شد يعقوب در آنجا كه بود به كسانى كه در محضرش بودند گفت: من دارم بوى يوسف را مى شنوم، اگر به سستى راى نسبتم ندهيد، فرزندانى كه در حضورش بودند گفتند: به خدا [[قسم]] تو هنوز در گمراهى سابقت هستى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و همين كه بشير وارد شد و پيراهن يوسف را بصورت يعقوب انداخت يعقوب ديدگان از دسته رفته خود را بازيافت و عجب اينجاست كه خداوند به عين همان چيزى كه به خاطر ديدن آن ديدگانش را گرفته بود، با همان ديدگانش را شفا داد، آنگاه به فرزندان گفت: به شما نگفتم  كه من از خدا چيزهايى سراغ دارم كه شما نمى دانيد؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند: اى پدر! حال براى ما استغفار كن و [[آمرزش گناهان]] ما را از خدا بخواه ما مردمى خطاكار بوديم، [[حضرت یعقوب]] فرمود: بزودى از پروردگارم جهت شما طلب مغفرت مى كنم كه او غفور و رحيم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه تدارك سفر ديده بسوى يوسف روانه شدند، يوسف ايشان را استقبال كرد و پدر و مادر را در آغوش گرفت و امنيت قانونى براى زندگى آنان در مصر صادر كرد و به دربار سلطنتيشان وارد نمود و پدر و مادر را بر تخت نشانيد، آنگاه يعقوب و همسرش به اتفاق يازده فرزندش در مقابل يوسف به [[سجده]] افتادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يوسف گفت: پدر جان اين تعبير همان خوابى است كه من قبلا ديده بودم، پروردگارم خوابم را حقيقت كرد آنگاه به شكرانه خدا پرداخت كه چه رفتار لطيفى در دفع بلاياى بزرگ از وى كرد و چه سلطنت و علمى به او ارزانى داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دودمان يعقوب همچنان در مصر ماندند، و اهل مصر يوسف را به خاطر آن خدمتى كه به  ايشان كرده بود و آن منتى كه به گردن ايشان داشت بى نهايت دوست مى داشتند و يوسف ايشان را به [[دين]] [[توحيد]] و ملت آبائش [[حضرت ابراهیم]] و [[حضرت اسحاق]] و [[حضرت یعقوب]] دعوت مى كرد، كه داستان دعوتش در قصه زندانش و در [[سوره مومنون]] آمده.&amp;lt;ref&amp;gt; [[ترجمه الميزان]] (موسوى همدانى سيد محمد باقر) ج 11 از ص 349.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت یوسف در روايات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* روايت شده است كه چون يوسف از زندان آزاد شد، براي آنان (زندانيان) [[دعا]] كرد و گفت: خدايا! دلهاي نيكان را بر آنان مهربان ساز و آنان را از اخبار و رويداد ها بي اطلاع مگردان. از اين رو، زندانيان هر شهري بيش از ساير مردم درباره اخبار و رويدادها اطلاع دارند و بر در زندان نوشته شد: اينجا گورهاي زندگان است و سراي اندوه ها و جاي آزمودن دوستان و شادكامي دشمنان.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسير [[كنزالدقائق و بحرالغرائب]] (محمد بن محمدرضا مشهدى)، ج6، ص323.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام صادق]] علیه السلام می فرماید: يوسف دوازده ساله بود كه به زندان افتاد و هيجده سال در زندان ماند و بعد از آزاديش هشتاد سال عمر كرد كه مجموعا يك صد و ده سال مي شود.&amp;lt;ref&amp;gt;[[بحارالأنوار]] ([[علامه مجلسى]])، ج12، ص261.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام رضا]] عليه السلام: يوسف عليه السلام در زندان به درگاه خدا شكوه كرد و گفت: بار خدايا! به چه سبب سزاوار زندان شدم؟ خداوند به او [[وحی]] فرمود كه: تو خود زندان را انتخاب كردي، آنگاه كه گفتي: پروردگارا! زندان را خوشتر دارم از آنچه مرا به سوي آن فرامي خوانند. چرا نگفتي: عافيت را خوشتر دارم از آنچه مرا به سوي آن فرامي خوانند؟&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج12، ص 247.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت یوسف علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند يوسف علیه السلام را از [[مخلصين]] و [[صديقين]] و [[محسنين]] خوانده و به او حكم و علم داده و تاويل [[احادیث]] اش آموخته، او را برگزيده و نعمت  خود را بر او تمام كرده و به صالحينش ملحق ساخته، (اينها آن ثناهايى بود كه در [[سوره يوسف]] بر او كرده) و در [[سوره انعام]] آنجا كه بر آل [[حضرت نوح]] و [[حضرت ابراهیم]] علیهاالسلام ثنا گفته او را نيز در زمره ايشان اسم برده است.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه الميزان (موسوى همدانى سيد محمدباقر)، ج11، ص356.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* ترجمه الميزان، سيد محمد باقر موسوى همدانى؛ قم: دفتر انتشارات اسلامى [[حوزه علميه قم]]، پنجم، 1374 ش.&lt;br /&gt;
* [[بحارالأنوار]]، [[علامه مجلسى]]؛ [[تهران]].&lt;br /&gt;
* [[تفسير كنز الدقائق و بحرالغرائب]]، محمد بن محمدرضا مشهدى؛ تهران: اول، 1368 ش.&lt;br /&gt;
* نقش اسوه ها در تبليغ و تربيت، عباسى مقدم، مصطفى؛ تهران: چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامى، 1371.&lt;br /&gt;
* حجة التفاسير و بلاغ الإكسير، سيد عبدالحجت بلاغى؛ قم: انتشارات [[حكمت]]، 1386 ق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D9%88%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55074</id>
		<title>حضرت هود علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D9%88%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55074"/>
		<updated>2016-01-31T20:21:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حضرت هود علیه السلام از انبیاء الهی است که وظیفه هدایت قوم عاد را برعهده داشت. قوم عاد در شهرنشينى و تمدن، پيشرفت زيادى كرده بودند.آنها هود را متهم ساختند كه به خاطر ناسزاگوئى به خدايان آنها دچار سبك مغزى شده است و به مقابله و انكار وى پرداختند و از او درخواست كردند كه عذابى را كه به آنان وعده مى دهد نازل كند. پس خداوند عذابش را نازل كرد و همگى آنها بوسيله گردباد غضب الهى به هلاكت رسيدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کلیدواژه: حضرت هود'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وجه تسميه هود==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن بابويه رحمه الله گفته است: آن حضرت را براى اين هود گفتند كه [[هدايت]] يافت در ميان قوم خود به امرى كه آنها از آن گمراه بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حيوة القلوب]] ([[علامه مجلسی]])، ج1، ص281.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نسب حضرت هود علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نسب او هود بن عبدالله بن رياح بن جلوث بن عاد بن عوص بن ارم بن سام بن نوح می باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه [[مجمع البيان في تفسير القرآن]]، ج9، ص149.&amp;lt;/ref&amp;gt; و بعضى گفته اند: اسم هود عابر است و پسر شالخ پسر ارفخشد پسر سام پسر نوح است.&amp;lt;ref&amp;gt; حيوة القلوب (علامه مجلسی)، ج1، ص281.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت هود در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هود از پیامبرانی است که نام او در [[قرآن]] ده بار آمده و یک [[سوره]] به نام او نامیده شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قرآن کریم]] درباره [[قوم عاد]] که هود برای هدایت آنها به آن قوم رفته بود گفته كه قوم عاد در وادى يا صحراى احقاف سكونت داشته اند. ([[سوره احقاف]]، آیه 21) و اين سرزمين واديى است بين عمان و أرض مهره تا [[حضرموت]] و احقاف به معناى شنهاى روان مى باشد. آنها از ذريه كسانى بودند كه به همراه [[حضرت نوح]] از طوفان نجات يافته بودند و داراى جثه هايى قوى و بزرگ و بلند بودند. ([[سوره اعراف]]، آیه 69 و [[سوره سجده]] آیه 15 و [[سوره شعراء]] آیه 130)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين قوم در شهرنشينى و تمدن، پيشرفت زيادى كرده بودند. آنها سرزمين هايى آباد و زمين هايى حاصلخيز كه داراى باغها و نخلستان ها و زراعت هاى زيادى بود؛ داشتند و داراى احترام و مقام زيادى بودند. در اين موقعيت، خداوند برادرشان هود را در ميان آنها برانگيخت تا آنها را به [[حق]] و پرستش خداى يگانه دعوت كند و از پرستش بت بازدارد تا به [[عدل]] و [[احسان]] با هم رفتار كنند. (سوره شعراء، آیه 130)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هود عليه السلام بسيار آنها را موعظه و نصيحت كرد و راه راست را به آنها نشان داد و هر گونه عذر و بهانه اى را از آنان گرفت؛ اما از پذيرش حق ابا كردند و به مقابله و انكار وى پرداختند و جز عده بسيار كمى به وى [[ايمان]] نياوردند و اكثريت آنها بر انكار و دشمنى اصرار ورزيدند و به او نسبت ديوانگى و سفاهت دادند و از او درخواست كردند كه عذابى را كه به آنان وعده مى دهد؛ نازل كند. پس خداوند عذابش را نازل كرد و بادى به سوى آنها فرستاد كه هر چيزى را كه در جلوى آن قرار مى گرفت به خاكستر تبديل مى كرد. ([[سوره الذاريات]]، آیه 43)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و مردم را به صورت نخل هاى سوخته درمى آورد. ([[سوره قمر]]، آیه 20) تندباد سركش و هلاك كننده، هفت شبانه روز به طور دائم بر آنها مسلط بود و آن قوم به صورت تنه پوسيده و تو خالى درختان خرما بر زمين مى افتادند. ([[سوره الحاقة]]، آیه 7) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين باد به فرمان خدا همه چيز را نابود مى كرد به طورى كه هيچ چيزى جز خانه هايشان ديده نمى شد. ([[سوره احقاف]]، آیه 25) به اين ترتيب خداوند همه آنها را هلاك كرد، مگر هود و كسانى كه به وى [[ايمان]] آورده بودند. ([[سوره هود]]، 58)&amp;lt;ref&amp;gt;[[تاريخ تحقيقى اسلام]] (حسين على عربى)، ج1، ص88.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت هود در روايات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام باقر]] علیه السلام در بيان چگونگى [[قوم عاد]] مى فرمايند: قوم عاد اندامى بسيار كشيده و قدرتمند داشتند به طورى كه با دست خويش سنگ كوهها را مى شكافتند، آنها بت پرست بودند و به همين خاطر هود بدانها فرمود: {{متن قرآن|«أَتُجادِلُونَنِي فِي أَسْماءٍ سَمَّيْتُمُوها»}}: ([[سوره اعراف]]، آيه 71) گروهى از آنها باران را به خاطر آبيارى و زمين را به خاطر برداشت روزى از آن [[پرستش]] مى نمودند و خداى ديگرى به گمان شفاى بيمارانشان و ديگرى را به خاطر همراهيشان در سفر مى پرستيدند. اما همگى آنها بوسيله گردباد [[غضب الهى]] به هلاكت رسيدند. [[قوم عاد]] هود را متهم ساختند كه به خاطر ناسزاگوئى به خدايان آنها دچار سبك مغزى شده است. از ديگر عادات زشت آنها اين بود كه منازل خويش را بر بلنديها مى ساختند تا موقع عبور پيادگان آنها را مورد استهزاء قرار دهند.&amp;lt;ref&amp;gt;داستان [[پیامبران]] يا [[قصه هاى قرآن]] از آدم تا خاتم (يوسف عزيزى)، ص161.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام صادق]] عليه السلام می فرماید: هنگامي كه خداوند عزوجل هود را برانگيخت، بازماندگان از فرزندان سام در برابر او سر تسليم فرود آوردند. اما بقيه گفتند: از ما قويتر كيست؟ پس به وسيله بادي سترون هلاك شدند و هود (نيز) پيروان خود را سفارش كرد و به آمدن [[حضرت صالح]] عليه السلام بشارت داد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[بحارالأنوار]] (علامه مجلسى)، ج11، ص359.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت هود علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هود علیه السلام خودش از [[قوم عاد]] دومين پيغمبرى بود كه براى دفاع از حق و سركوبى و ابطال كيش و ثنيت قيام كرده، البته دومين نفرى كه [[قرآن کریم]] سرگذشتش را نقل كرده و محنت ها و آزارى كه در راه خداى سبحان ديده حكايت نموده است، آرى قرآن كريم آن جناب را به همان ستايش كه [[انبياء]] گرام خود را ستوده، ستايش كرده و در همه ذكر خيرهاى خود از آن حضرات، وى را شركت داده است، سلام خدا بر او باد.&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه الميزان، (موسوى همدانى سيد محمدباقر)، ج10، ص458.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* حيوة القلوب، علامه مجلسى؛ [[قم]]: سرور، ششم، 1384 ش.&lt;br /&gt;
* ترجمه مجمع البيان، مترجمان، تهران: فراهانى، اول، 1360 ش.&lt;br /&gt;
* داستان [[پیامبران]] يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم؛ يوسف عزيزى، تهران: انتشارات هاد، اول، 1380 ش.&lt;br /&gt;
* [[بحارالأنوار]]، [[علامه مجلسى]]؛ [[تهران]].&lt;br /&gt;
* ترجمه الميزان، سيد محمدباقر موسوى همدانى؛ قم: دفتر انتشارات اسلامى حوزه علميه قم، پنجم، 1374 ش.&lt;br /&gt;
* تاريخ تحقيقى اسلام، حسين على عربى؛ قم: مؤسسه [[امام خمينى]]، چهارم، 1383 ش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55073</id>
		<title>حضرت هارون علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55073"/>
		<updated>2016-01-31T17:20:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;هارون علیه السلام از انبیاء الهی و برادر حضرت موسی است. موسى علیه السلام هنگام مناجات در کوه طور از خدا خواسته بود كه هارون را وزير او قرار دهد.موسی در آن چهل روزی که به میقات رفته بود هارون رادر میان قومش به جانشینی برگزید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کلیدواژه: حضرت هارون'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وجه تسميه هارون==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هارون لفظ غيرعربى است و به معنى كوه نشين يا نورانى مي باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[قاموس قرآن]] (سيد على اكبر قرشى)، ج7، ص151.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نسب حضرت هارون علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نسب هارون این گونه است که هارون بن عمران بن قاهث بن لاوی بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم علیه السلام.&amp;lt;ref&amp;gt; [[التحقيق في كلمات القرآن الكريم]] (علامه شيخ حسن مصطفوى)، ج11، ص253.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت هارون در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام حضرت هارون بيست بار در [[قرآن]] و بيشتر به همراه [[حضرت موسی]] علیه السلام ذكر شده است كه در مواردى حاوى ستايش شخصيت حضرت هارون می باشد. بعضی از مفسرین گفته اند که نام مباركش نوزده بار در كلام الله مجيد ياد شده زيرا مراد از {{متن قرآن|«يا أُخْتَ هارُونَ ما كانَ أَبُوكِ امْرَأَ سَوْءٍ»}}: ([[سوره مريم]]، آیه 28) هارون برادر موسى نيست.&amp;lt;ref&amp;gt; قاموس [[قرآن]] (سيد على اكبر قرشى)، ج7، ص151.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَ أَخِى هرُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّى لِساناً»}}: و برادرم هارون از من زبان آورتر است. ([[سوره قصص]]، آيه 34)&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَ وَهَبْنا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنا أَخاهُ هرُونَ نَبِيّاً»}}: و به رحمت خويش برادرش هارون پيامبر را به او بخشيديم. (سوره مريم، آيه 53)&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَلَقَدْ آتَيْنا مُوسى وَ هرُونَ الفُرْقانَ وَ ضِياءً وَ ذِكْراً لِلْمُتَّقِينَ»}}: و در حقيقت به موسى و هارون [[فرقان]] داديم و كتابشان براى پرهيزگاران روشنايى و اندرزى است.([[سوره انبياء]]، آيه 48)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[قرآن کریم]] هيچ مساله اى كه مختص به آن جناب باشد، نيامده مگر همان جانشينى او براى برادرش، در آن چهل روزى كه به [[ميقات]] رفته بود، &amp;quot;وَ قالَ مُوسى لِأَخِيهِ هارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَ أَصْلِحْ وَ لاتَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ&amp;quot;: كه به برادر خود هارون گفت: خليفه من باش در قومم، و اصلاح كن، و راه مفسدان را پيروى مكن، و وقتى از ميقات برگشت، در حالى كه خشمناك و متاسف بود كه چرا گوساله  پرست شدند، الواح [[تورات]] را بيفكند، و سر برادر را بگرفت و به طرف خود بكشيد، هارون گفت: اى پسر مادر! مردم مرا ضعيف كردند، (و گوش به سخنم ندادند)، و نزديك بود مرا بكشند، پس پيش روى دشمنان مرا شرمنده و سرافكنده مكن، و مرا جزو اين مردم ستمگر قرار مده، موسى گفت: پروردگارا مرا و برادرم را بيامرز، و ما را در رحمت خود داخل كن، كه تو ارحم الراحمينى.&amp;lt;ref&amp;gt; [[ترجمه الميزان]] (سيد محمدباقر موسوى همدانى)، ج16، ص62.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت هارون در روايات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداي تعالي به موسي و هارون [[وحی]] فرمود: دوستان من خود را به زيور خاكساري و خشوع و ترس مي آرايند. اين زيور در دلهاي شان مي رويد و در پيكرهاي شان نمودار مي شود و اين زيور لباس زيرين و رويين آنها است كه به تن مي كنند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[بحارالأنوار]] ([[علامه مجلسى]])، ج13، ص49.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* [[پیامبر اسلام]] صلي الله عليه و آله به [[امام علی]] عليه السلام: تو نسبت به من همچون هاروني نسبت به موسي جز آن كه پس از من پيامبري نيست.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج31، ص333.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* پيامبر خدا صلي الله عليه و آله به علي عليه السلام: آيا نمي پسندي كه نزد من همان جايگاهي را داشته باشي كه هارون نزد موسي داشت؛ با اين تفاوت كه تو پيامبر نيستي؟ مرا نشايد كه بروم مگر آن كه تو جانشين من باشي.&amp;lt;ref&amp;gt;[[تفسير نورالثقلين]] (ابن جمعه هويزى)، ج2، ص62.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* امام علی عليه السلام در وصف [[پیامبران]] عليهم السلام: گروهي مستضعف بودند و خداوند آنها را با گرسنگي آزمود و به سختي ها مبتلايشان فرمود و با ترس و هراس ها امتحان شان نمود و در بوته ناملايمات زير و روشان كرد... [[حضرت موسی]] بن عمران به همراه برادرش هارون عليهاالسلام، در حالي نزد [[فرعون]] رفتند كه لباس پشمين بر تن و عصاي چوبين در دست داشتند...&amp;lt;ref&amp;gt;[[پيامبر اعظم]] صلى الله عليه و آله و سلم از نگاه [[قرآن]] و [[اهل بيت]] (حميدرضا شيخى)، النص العربي، ص144.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* تفسير (على بن ابراهيم) با استناد به [[امام صادق]] علیه السلام در روايت [[معراج]] از قول [[پیامبر اسلام]] صلی الله علیه و آله نقل مى كند كه فرمود: وقتى به آسمان پنجم صعود كردم در آنجا مردى تنومند با چشمانى درشت مشاهده كردم كه پيرامون او گروهى از [[امت]] وى بودند و من از كثرت آنها متعجب شدم و پرسيدم: اى [[جبرئيل]] اين مرد كيست؟ جبرئيل گفت: او هارون پسر عمران است، من بر او سلام و برايش استغفار كردم و او نيز به من سلام كرد و برايم استغفار نمود و در آن محل نيز مانند ساير قسمت هاى آسمان [[ملائكه]] خشوع نمودند.&amp;lt;ref&amp;gt; [[قصص الأنبياء]] (قصص قرآن) (فاطمه مشايخ)، ص330.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت هارون علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مقام هارون علیه السلام نزد خدا و پايه عبوديت او===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى در [[سوره صافات]] آن جناب را در منت هايش و در دادن كتاب و هدايت به سوى [[صراط مستقيم]] و در داشتن تسليم و بودنش از محسنين و از بندگان مؤمنين  به خدا با [[حضرت موسی]] علیه السلام شريك دانسته و او را از [[مرسلان]] دانسته و از انبيايش معرفى كرده و او را از كسانى دانسته كه بر آنان [[انعام]] فرموده و او را با ساير [[انبياء]] در صفات جميل آنان از قبيل [[احسان]]، صلاح، فضل، اجتباء و [[هدايت]] شريك قرار داده و يكجا ذكر كرده. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در آيه {{متن قرآن|«وَاجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي، هارُونَ أَخِي، اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي، وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي، كَيْ نُسَبِّحَكَ كَثِيراً، وَ نَذْكُرَكَ كَثِيراً إِنَّكَ كُنْتَ بِنا بَصِيراً»}} موسى علیه السلام در [[مناجات]] [[شب طور]] دعا كرده و از خدا خواسته كه هارون را وزير او قرار دهد و پشتش را به وى محكم نموده و او را شريك او قرار دهد تا خدا را بسيار [[تسبيح]] كنند و بسيار ذكر گويند، هم طراز موسى دانسته و آن جناب در تمامى مواقف ملازم برادرش بوده و در عموم كارها با او شركت مى كرده و او را در رسيدنش به مقاصد يارى مى كرد.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه الميزان (سيد محمدباقر موسوى همدانى)، ج16، ص61.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* قاموس قرآن، سيد على اكبر قرشى؛ تهران: اسلاميه، چاپ پنجم، 1367 ش.&lt;br /&gt;
* التحقيق في كلمات القرآن الكريم، علامه شيخ حسن مصطفوى؛ تهران: بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1360 ش.&lt;br /&gt;
* [[ترجمه الميزان]]، سيد محمدباقر موسوى همدانى؛ قم: دفتر انتشارات اسلامى [[حوزه علميه قم]]، چاپ پنجم، 1374 ش.&lt;br /&gt;
* [[بحارالأنوار]]، علامه مجلسى؛ تهران.&lt;br /&gt;
* پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله و سلم از نگاه قرآن و اهل بيت، حميدرضا شيخى؛ قم: دارالحديث، چاپ سوم، 1386 ش.&lt;br /&gt;
* تفسير نورالثقلين، عبد على بن جمعه عروسى حويزى؛ قم: انتشارات اسماعيليان، قم: چاپ چهارم، 1415 ق.&lt;br /&gt;
* [[قصص الأنبياء]]؛ فاطمه مشايخ، تهران: انتشارات فرحان، چاپ اول، 1381 ش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%84%D9%88%D8%B7_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55072</id>
		<title>حضرت لوط علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%84%D9%88%D8%B7_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55072"/>
		<updated>2016-01-31T11:20:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حضرت هود علیه السلام یكی از پیامبران مرسل و صالح و از اولين كسانى بود كه به ابراهيم علیه السلام ایمان آورد. او در برابر قوم سركش و شهوت پرستی قرار داشت و آنها را به آیین ابراهیم فرامی ‎خواند ولی آنها از اطاعت دستورهای او سرپیچی می ‎كردند، تا جايى كه طغيانگرى ملكه آنان شد و كلمه عذاب الهى در حقشان محقق گرديد. هنگام طلوع فجر، صيحه آن قوم را فراگرفت و خداى عزوجل سنگى از گل نشاندار بر آنان بباريد و شهرهايشان را زير و رو كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کلیدواژه: حضرت لوط'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وجه تسميه لوط==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوط اشتقاقش از - لاط الشىء بقلبى يلوط لوطا وليطا - است يعنى وابستگى به دل و جان .&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه مفردات (خسروى حسينى سيد غلامرضا)، ج4، ص171.&amp;lt;/ref&amp;gt; و عمل زشت لواط منسوب به [[قوم لوط]] شد و كلمه لوط و لوطى و الواط و كلمات مشابه آن در زبان فارسى رايج شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوط در زبان [[عبرى]] به معنى پوشش و در فارسى به معنى غلام  باره، لواط كار و با تاء منقوطه به معنى برهنه و عريان و پسر ساده و امرد و طعام لذيذ مي باشد.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه رهنما، (رهنما زين العابدين ) ج2، ص370.&amp;lt;/ref&amp;gt; لوط به جهت آن كه مجذوب و محبوب قلب [[حضرت ابراهیم]] عليه السلام و لاصق به او بود در اتباع ملت و سيره او و ابراهيم عليه السلام محبت شديدى به او داشت  لوط نامیده شد.&amp;lt;ref&amp;gt; تفسير اثنا عشري (حسينى شاه عبدالعظيمى حسين بن احمد)، ج4، ص127.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نسب حضرت لوط علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نسب آن حضرت: لوط پسر هاران، پسر تارخ، پسر برادر ابراهيم خليل علیه السلام بود. گفته شده كه او پسر خاله ابراهيم علیه السلام بوده و [[ساره]] زوجه ابراهيم خواهر لوط بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt; [[قصص الأنبياء]] ([[قصص قرآن]]) (فاطمه مشايخ)، ص211.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت لوط در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[قرآن]] 27 بار نام حضرت لوط علیه السلام در: [[سوره انعام]]، [[سوره اعراف]]، [[سوره هود]]، [[سوره حجر]]، [[سوره انبياء]]، [[سوره حج]]، [[سوره  شعراء]]، [[سوره نمل]]، [[سوره عنكبوت]]، [[سوره صافات]]، [[سوره ص]]، [[سوره ق]]، [[سوره قمر]]، [[سوره تحريم]] آمده است و او را به عنوان یكی از [[پیامبران]] [[مرسل]] و [[صالح]] خوانده كه در برابر قوم سركش و شهوت پرستی قرار داشت و آنها را به آیین [[حضرت ابراهیم]] علیه السلام فرامی ‎خواند ولی آنها از اطاعت دستورهای او سرپیچی می ‎كردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* او پيامبرى صاحب فضيلت بود. {{متن قرآن|«وَ إِسْماعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطاً وَ كلًّا فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمِين»}}. (سوره انعام، آیه 86)&lt;br /&gt;
* خداوند بوى علم و [[حكمت]] عنايت كرده بود. {{متن قرآن|«وَ لُوطاً آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْما»}}. (سوره انبياء، آیه 74)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوط علیه السلام از كلدانيان بود كه در سرزمين بابل زندگى مى  كردند و آن جناب از اولين كسانى بود كه در [[ايمان]] آوردن به ابراهيم علیه السلام گوى سبقت را ربوده بود، او به ابراهيم ايمان آورد و گفت: {{متن قرآن|«إِنِّي مُهاجِرٌ إِلى  رَبِّي»}}. (سوره عنكبوت، آيه 26) در نتيجه خداى تعالى او را با ابراهيم نجات داده به سرزمين [[فلسطين]]، &amp;quot;ارض مقدس&amp;quot; روانه كرد: {{متن قرآن|«وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطاً إِلَى الْأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها لِلْعالَمِينَ»}} (سوره انبياء، آيه 71) پس لوط در بعضى از بلاد آن سرزمين منزل كرد، (كه بنا به بعضى از روايات و بنا به گفته تاريخ و [[تورات]] آن شهر سدوم بوده).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم اين شهر و آبادي ها و شهرهاى اطراف آن كه خداى تعالى آن ها را در [[سوره توبه]] آيه 70 مؤتفكات خوانده، [[بت]] مى  پرستيدند و به عمل فاحشه لواط مرتكب مى شدند و اين قوم اولين قوم از اقوام و نژادهاى بشر بودند كه اين عمل در بينشان شايع گشت، ([[سوره اعراف]]، آيه 80) و شيوع آن به حدى رسيده بود كه در مجالس عمومى شان آن را مرتكب مى شدند ([[سوره عنكبوت]]، آيه 29) تا آن كه رفته رفته عمل فاحشه سنت قومى آنان شد و عام البلوى گرديد و همه بدان مبتلا گشته، زنان به كلى متروك شدند و راه تناسل را بستند. (سوره عنكبوت، آيه 29)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لذا خداى تعالى لوط را به سوى ايشان گسيل داشت. (سوره شعراء، آيه 162) و آن جناب ايشان را به ترس از خدا و ترك فحشاء و برگشتن به طريق [[فطرت]] دعوت كرد و انذار و تهديدشان نمود ولى جز بيشتر شدن سركشى و طغيان آنان ثمره اى حاصل نگشت و جز اين پاسخش ندادند كه اين قدر ما را تهديد مكن اگر راست مى  گويى عذاب خدا را بياور، و به اين هم اكتفاء ننموده تهديدش كردند كه: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا لُوطُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمُخْرَجِينَ»}}: ([[سوره شعراء]]، آيه 167) اگر اى لوط دست از دعوتت برندارى تو را از شهرمان خارج خواهيم كرد.&amp;quot; و كار را از صرف تهديد گذرانده، به يكديگر گفتند: خاندان لوط را از قريه خود خارج كنيد كه آن ها مردمى هستند كه مى  خواهند از عمل لواط پاك باشند. ([[سوره نمل]]، آيه 56)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جريان به همين منوال ادامه يافت، يعنى از جناب لوط علیه السلام اصرار در دعوت به راه خدا و التزام به سنت فطرت و ترك فحشا، و از آن ها اصرار بر انجام خبائث تا جايى كه طغيانگرى ملكه آنان شد و كلمه [[عذاب الهى]] در حقشان ثابت و محقق گرديد، پس خداى عزوجل رسولانى از فرشتگانى بزرگ و محترم براى هلاك كردن آنان مامور كرد، [[فرشتگان]] اول بر [[حضرت ابراهیم]] علیه السلام وارد شدند و آن جناب را از ماموريتى كه داشتند (يعنى هلاك كردن قوم لوط) خبر دادند، جناب ابراهيم علیه السلام با فرستادگان الهى بگومگويى كرد تا شايد بتواند عذاب را از آن قوم بردارد، و ملائكه را متذكر كرد كه لوط در ميان آن قوم است، فرشتگان جواب دادند: كه ما بهتر مى  دانيم در آن جا چه كسى هست و به موقعيت لوط و اهلش از هر كس ديگر مطلع تريم و اضافه كردند كه مساله عذاب قوم لوط حتمى شده و به هيچ وجه برگشتنى نيست. ([[سوره عنكبوت]]، آيه 32، [[سوره هود]]، آيه 76)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرشتگان از نزد ابراهيم به سوى لوط روانه شدند و به صورت پسرانى امرد مجسم شده، به عنوان ميهمان بر او وارد شدند، لوط از ورود آنان سخت به فكر فرورفت چون قوم خود را مى  شناخت و مى  دانست كه بزودى متعرض آنان مى  شوند و به هيچ وجه دست از آنان برنمى دارند، چيزى نگذشت كه مردم خبردار شدند، به شتاب رو به خانه لوط نهاده و به يكديگر مژده مى  دادند، لوط از خانه بيرون آمد و در موعظه و تحريك فتوت و رشد آنان سعى بليغ نمود تا به جايى كه دختران خود را بر آنان عرضه كرد و گفت: اى مردم! اين دختران من در اختيار شمايند و اين ها براى شما پاكيزه ترند پس، از خدا بترسيد و مرا نزد ميهمانانم رسوا مسازيد، آن گاه از در استغاثه و التماس در آمد و گفت: آيا در ميان شما يك نفر مرد رشيد نيست؟ مردم درخواست او را رد كرده و گفتند: ما هيچ علاقه اى به دختران تو نداريم و به هيچ وجه از ميهمانان تو دست بردار نيستيم. لوط علیه السلام مايوس شد و گفت: اى كاش نيرويى در رفع شما مى داشتم و يا ركنى شديد مى بود و به آن جا پناه مى بردم. (سوره هود، آيه 80)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اين هنگام [[ملائكه]] گفتند: اى لوط ما فرستادگان پروردگار توايم، آرام باش كه اين قوم به تو نخواهند رسيد، آن گاه همه آن مردم را كور كردند و مردم افتان و خيزان متفرق شدند. ([[سوره قمر]]، آيه 37)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[فرشتگان]] سپس به لوط علیه السلام دستور دادند كه شبانه اهل خود را برداشته و در همان شب پشت به مردم نموده، از قريه بيرون روند و احدى از آنان به پشت سر خود نگاه نكند ولى همسر خود را بيرون نبرد كه به او آن خواهد رسيد كه به مردم شهر مى رسد، و نيز به وى خبر دادند كه بزودى مردم شهر در صبح همين شب هلاك مى  شوند. ([[سوره هود]]، آيه 81؛ [[سوره حجر]]، آيه 66)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح، هنگام طلوع فجر، صيحه آن قوم را فراگرفت و خداى عزوجل سنگى از گل  نشاندار كه نزد پروردگارت براى اسرافگران در [[گناه]] آماده شده بر آنان بباريد و شهرهايشان را زير و رو كرد و هر كس از مؤمنين را كه در آن شهرها بود بيرون نمود، البته غير از يك خانواده هيچ مؤمنى در آن شهرها يافت نشد و آن خانواده لوط بود و آن شهرها را آيت و مايه عبرت نسل  هاى آينده كرد تا كسانى كه از عذاب اليم الهى بيم دارند با ديدن آثار و خرابه هاى آن شهرها عبرت بگيرند.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه الميزان (موسوى همدانى سيد محمدباقر)، ج10، ص528.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت لوط در روايات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در روايتى كه به وسيله [[ابوحمزه ثمالى]] و [[ابوبصير]] از [[امام باقر]] علیه السلام روايت شده است: لوط مدت سى سال در ميان قوم بسر برد. او از خود قوم نبود بلكه از خارج بسوى ايشان رفته بود. آنها را بسوى خدا دعوت مي كرد و از زشتى ها برحذر مي داشت. مردم او را پاسخ نگفتند و از او اطاعت نكردند. خود را از جنابت پاك نمي كردند و بسيار بخيل و نظر تنگ بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام به [[كيفر]] [[بخل]] و نظرتنگى دردى بي درمان در فروج آن ها افتاد. جريان از اين قرار بود كه آن ها بر سر راه كاروان [[مصر]] و [[شام]] بودند و مهمانان زيادى بر آن ها وارد مي شدند. آن ها از پذيرايى مهمانان بيزار بودند. تصميم گرفتند كه هرگاه غريبى وارد شهر مي شود، او را رسوا كنند تا مايه عبرت ديگران گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نتيجه دچار مرضى شدند كه آسايش خود را از مردها مي خواستند و در ازاى آن پول مي پرداختند. لوط مردى سخى و دست و دلباز بود و بگرمى از مهمانان پذيرايى مي كرد. وى را از اين كار منع كرده، گفتند: اگر دست برندارى، مهمانت را رسوا مى كنيم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوط از آن پس ورود مهمانان را پوشيده مي داشت. سرانجام خداوند، اراده فرمود كه  قوم را دچار [[عذاب]] كند. از اين رو [[جبرئيل]] را با چند فرشته بسوى آن ها فرستاد. نخست بر ابراهيم خليل وارد شدند. ابراهيم گوساله اى سر بريد و غذايى براى آنها فراهم كرد. اما وقتى غذا را پيش روى آن ها گذاشت، ملاحظه كرد كه نمي خورند. ابراهيم ناراحت شد و از آنها ترسيد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند: اى ابراهيم، ما غذا نمي خوريم. ما فرستاده خداى توايم كه بسوى [[قوم لوط]] مي رويم. از آن جا حركت كردند و نزد لوط رفتند. لوط مشغول آبيارى بود. پرسيد: شما كيستيد؟ گفتند: مسافريم. امشب ما را مهمانى كن. لوط گفت: مردم اين شهر، خوب نيستند و تمايل به همجنس دارند و مال مردم را مي برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند: ما احتياط مي كنيم. لوط به خانه آمد و از همسرش خواهش كرد كه ورود مهمانان را به اطلاع كسى نرساند. او هم پذيرفت. علامت ميان زن و مردم شهر اين بود كه هر گاه روز مهمان مي آمد، از پشت بام دود مي كرد و هرگاه شب مهمان مي آمد، آتشى برمى افروخت. مردم مطلع شدند و خانه لوط را محاصره كردند. جبرئيل بال خود را بر چشمان آن ها زد و قوه بينايى را از آنها سلب كرد. مردم فهميدند كه عذاب نازل شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جبرئيل گفت: اى لوط، به اتفاق خانواده ات - به جز همسرت - از شهر خارج شو. لوط گفت: چگونه خارج شوم؟ اين ها خانه ام را محاصره كرده اند. جبرئيل خطى از نور جلو روى او قرار داده، گفت: از همين جا برويد و احدى از شما رو به عقب برنگرداند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها رفتند و سپيده دم، طلوع كرد. در اين وقت جبرئيل بال هاى خود را به اطراف شهر زد و آن را از جاى بركند و آن چنان بالا برد كه صداى عوعوى سگان و بانگ خروسان را اهل آسمان شنيدند سپس شهر را وارونه كرد و خداوند شهر را سنگباران كرد. زن لوط سنگى عظيم بر سرش افتاد و نابود شد. برخى گويند: شهر بر ساكنان خود وارونه شد و بر آنها كه از شهر خارج بودند سنگ باريد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
كلى گويد: اولين كسى كه عمل قوم لوط را انجام داد، [[شيطان]] بود. شهر لوط، يكى از شهرهاى آبادى بود كه مسافران بسيارى را به خود جذب مي كرد. شيطان به صورت جوانى زيبا درآمد و آن ها را به عمل لواط تشويق كرد. تدريجاً اين عمل در ميان  ايشان رواج يافت و زمين از دست آن ها به درگاه خداوند [[استغاثه]] كرد. آسمان هم صداى استغاثه زمين را شنيد و به استغاثه درآمد. عرش هم صداى استغاثه آسمان را شنيد و بزارى افتاد. خداوند به آسمان امر كرد كه بر آنها سنگ ببارد و به زمين امر كرد كه آنها را فروبرد.&amp;lt;ref&amp;gt; [[ترجمه مجمع البيان]]، ج9، ص168.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[ابويزيد حمار]] به نقل از [[امام صادق]] عليه السلام آورده است كه آن حضرت فرمود: خداوند متعال براى نابود كردن [[قوم لوط]] چهار فرشته با نام هاى [[جبرئيل]]، [[ميكائيل]]، [[اسرافيل]] و [[كروبيل]] برانگيخت. آن ها در حالى كه عمامه بر سر داشتند بر ابراهيم گذر كردند و بر او درود فرستادند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهيم آن ها را نشناخت ولى نمود نيكويى در ايشان يافت، لذا پيش خود چنين گفت: خدمت به ايشان را جز من شايسته نيست. [[حضرت ابراهیم]] ميهمان دوست بود، پس گوساله فربهى براى آن ها بريان كرد تا بپخت و آن را پيش روى ايشان نهاد. پس چون گوساله را در برابر آن ها گذاشت ديد كه دست آن ها به گوساله نمى  رسد. پس آنها را ناشناس تشخيص داد و از آن ها هراسى در دلش افتاد. جبرئيل كه چنين ديد عمامه از چهره برگرفت و ابراهيم او را به جاى آورد و گفت: تو همويى؟ جبرئيل گفت: آرى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اين وقت [[ساره]] همسر ابراهيم از پيش آن ها گذشت و جبرئيل او را به آمدن اسحاق بشارت داد و از پى اسحاق هم به يعقوب نويدش داد. در اين هنگام ساره همان سخنى را كه خداوند [[عزوجل]] از او نقل كرده ([[سوره هود]]، آیه 72 )گفت، و آن ها هم همان پاسخى را بدو دادند كه در [[قرآن]] (سوره هود، آیه 73) آمده. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهيم به آن ها گفت: براى چه آمده ايد؟ [[فرشتگان]] گفتند: براى نابود كردن قوم لوط آمده ايم. ابراهيم گفت: اگر در ميان آن ها صد مؤمن يافت شود باز هم آن ها را نابود خواهيد كرد؟ جبرئيل گفت: خير. ابراهيم گفت: اگر پنجاه نفر باشند چه؟ جبرئيل گفت: خير. ابراهيم گفت: اگر سى تن باشند چه؟ جبرئيل گفت: خير. ابراهيم گفت: اگر بيست تن باشند چه؟ جبرئيل گفت: خير. ابراهيم گفت: اگر ده تن باشند چه؟ جبرئيل گفت: خير، ابراهيم گفت: اگر پنج تن باشند چه؟ جبرئيل گفت: خير. ابراهيم گفت: اگر يك تن باشد چه؟ جبرئيل گفت: خير. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اين هنگام ابراهيم گفت: لوط كه در ميان آن هاست؟ فرشتگان در پاسخ گفتند: ما بدان كس كه در ميان آنهاست داناتريم. ما او و خاندانش را رهايى بخشيم مگر زنش را كه از ماندگان است. آن ها سپس رفتند.&amp;lt;ref&amp;gt; [[بهشت]] كافى/ترجمه روضه كافى (حميدرضا آژير)، ص375.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت لوط علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* لوط علیه السلام در هيچ حالى از پروردگارش غافل نبود و اين معنا را از نظر دور نمى  داشت كه هر چه نصرت هست از ناحيه خداست و او را فراموش نكرده بود تا ناصرى غير او آرزو كند.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه الميزان (موسوى همدانى سيد محمدباقر)، ج10، ص527.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* لوط علیه السلام رسولى بود از ناحيه خداى تعالى بسوى اهالى سرزمين &amp;quot;مؤتفكات&amp;quot; كه عبارت بودند از: شهر &amp;quot;سدوم&amp;quot; و شهرهاى اطراف آن (و بطورى كه گفته شده چهار شهر بوده: 1- سدوم 2- عموره 3- صوغر 4- صبوييم) و خداى تعالى آن جناب را در همه مدائح و اوصافى كه انبياى گرام خود را به وسيله آن ها توصيف كرده شركت داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از جمله توصيف  ها كه براى خصوص آن جناب ذكر كرده اين است كه فرموده: {{متن قرآن|«وَ لُوطاً آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْقَرْيَةِ الَّتِي كانَتْ تَعْمَلُ الْخَبائِثَ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فاسِقِينَ وَأَدْخَلْناهُ فِي رَحْمَتِنا إِنَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ»}} و به ياد آر لوط را كه ما به او حكم و علم داده و از قريه اى كه اعمال خبيث و زشت عادتشان شده بود، نجات داديم چون آن ها مردم بد و فاسق بودند و ما لوط را داخل در رحمت خود نموديم چون از صالحان بود. ([[سوره انبياء]]، آيه 74 و 75)&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه الميزان، (موسوى همدانى سيد محمدباقر)، ج10، ص531.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* ترجمه و تحقيق مفردات [[الفاظ قرآن]]، سيد غلامرضا خسروى حسينى؛ [[تهران]]: مرتضوى، دوم، 1375 ش.&lt;br /&gt;
* تفسير اثنا عشري، حسينى شاه عبدالعظيمى حسين بن احمد؛ تهران: انتشارات ميقات، اول، 1363 ش.&lt;br /&gt;
* [[ترجمه الميزان]]، سيد محمدباقر موسوى همدانى؛ [[قم]]: دفتر انتشارات اسلامى [[حوزه علميه قم]]، پنجم، 1374 ش.&lt;br /&gt;
* ترجمه [[مجمع البيان]]، مترجمان، تهران: فراهانى، اول، 1360 ش.&lt;br /&gt;
* قصص الأنبياء؛ فاطمه مشايخ، تهران: انتشارات فرحان، اول، 1381 ش.&lt;br /&gt;
* ترجمه و تفسير رهنما؛ زين العابدين رهنما، تهران: انتشارات كيهان، 1346 ش.&lt;br /&gt;
* [[بهشت كافى]] ترجمه [[روضه كافى]]؛ حميدرضا آژير، قم: انتشارات سرور، اول، 1381 ش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B9%DB%8C%D8%B3%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55071</id>
		<title>حضرت عیسی علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B9%DB%8C%D8%B3%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55071"/>
		<updated>2016-01-31T10:52:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حضرت عیسی علیه السلام یكی از پیامبران اولواالعزم و صاحب شريعت بوده و كتابى به نام انجيل داشت. او داراى مقام امامت و از گواهان اعمال، و بشارت دهندگان به آمدن پیامبر اسلام بود. از معجزات اوست: خلق مرغ، زنده کردن مردگان، شفای كور مادرزاد و برصى و خبر دادن از غیب.هنگامی که يهود بر آن جناب شوريد و تصميم گرفت او را به قتل برساند، خداى تعالى او را از دست يهود نجات داد و به سوى خود بالا برد و مساله عيسى علیه السلام براى يهود مشتبه شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کلیدواژه: حضرت عیسی، نسب حضرت عیسی، حضرت عیسی در قرآن'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت عیسی علیه السلام، پیامبر مسیحیان و یکی از [[پیامبران اولوالعزم]] است. آن حضرت آخرین پیامبر قبل از پیامبر خاتم صلی الله علیه وآله است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وجه تسميه عیسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عيسى اصل آن يسوع است به معنى نجات دهنده لفظ «عيسو» مقلوب يسوع است و شايد «عيسى» تحريف «عيسو» باشد در قاموس كتاب مقدس زير لغت يسوع گويد: آن به معنى نجات دهنده و مقصود از آن مسيح است. و در زبان عبرانى ميان لفظ يسوع و يوشع فرقى نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اقرب الموارد گويد: عيسى لفظى است عبرانى يا سريانى به قولى آن مقلوب يسوع است آن نيز عبرانى است و شايد عيسى تحريف عيسو باشد لفظ عيسى را مسلمانان بسيد ما يسوع مسيح نام نهاده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[الميزان]] ج 3 ص 211 فرموده اصل عيسى يشوع (با شين) است و آن را نجات دهنده تفسير كرده اند در بعضى اخبار آن را به «يعيش» تفسير كرده اند و آن انسب است.&amp;lt;ref&amp;gt; [[قاموس قرآن]] (قرشى سيد على اكبر)، ج5، ص82.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نسب حضرت عیسی علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نسب حضرت عیسی از طرف مادر اختلاف است به نقل از مسلمانان از نسل هارون و از طایفهٔ لاوی می باشد و به نظر مسیحیان وی از لاوی نبود بلکه نسبش به داوود پادشاه می ‌رسید و از طایفه یهودا بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نقلی نسب [[حضرت مریم]] این گونه است که: مريم بنت عمران بن ماثان بن العازار بن أبي يوذ بن يوزن بن زربابل بن ساليان بن يوحنا بن أوشيا بن أمون بن منشكن بن حازقا بن أخاز بن يوثام بن عوزيا بن يورام بن ساقط بن ايشا بن راجعيم بن سليمان بن داود بن ايشي بن عوبد بن سلمون بن ياعز بن نحشون بن عمياد بن رام بن حصروم بن فارص بن يهوذا بن يعقوب عليه السلام.&amp;lt;ref&amp;gt; [[أنوار التنزيل و أسرار التأويل]]، ج2، ص13.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت عیسی در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت عیسی علیه السلام یكی از [[پیامبران]] [[اولواالعزم]] است كه نام مبارك ایشان در [[قرآن]] 25 بار به عنوان عیسی، و 13 بار به عنوان مسیح آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَجِيهاً فِى الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ»}}: ياد كن هنگامى را كه [[فرشتگان]] گفتند: اى مريم، خداوند تو را به كلمه اى از جانب خود كه نامش مسيح، عيسى بن مريم است مژده مى  دهد، در حالى كه او در دنيا و [[آخرت]] آبرومند و از مقربان است. ([[سوره آل عمران]]، آيه 45)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَ زَكَرِيّا وَ يَحْيى وَ عِيسى وَ إِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصّالِحِينَ»}}: و زكريا و يحيى و عيسى و الياس را ياد كن كه جملگى از شايستگان بودند. ([[سوره انعام]]، آيه 85)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِندَاللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثِمَّ قَالَ لَهُ كُن فَيَكُونُ»}}: در واقع مثل عيسى نزد خدا همچون مثل [[خلقت آدم]] است كه او را از خاك آفريد سپس بدو گفت: باش پس وجود يافت. (سوره آل عمران، آیه 59)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر مسيح نامش مريم دختران عمران بود، مادر مريم به وى حامله شد و [[نذر]] كرد فرزند در شكم خود را، بعد از زائيدن محرر كند يعنى خادم [[مسجد]] كند، و او در حالى اين نذر را مى  كرد كه مى  پنداشت فرزندش پسر خواهد بود ولى وقتى او را زائيد و فهميد كه او دختر است، اندوهناك شد و حسرت خورد و نامش را مريم يعنى خادمه نهاد، پدر مريم قبل از ولادت او از دنيا رفته بود، به ناچار خود او دخترش را در آغوش گرفته به مسجد آورد و او را به كاهنان مسجد كه يكى از آنان زكريا بود تحويل داد، كاهنان درباره كفالت مريم با هم مشاجره كردند و در آخر به اين معنا رضايت دادند كه در اين باره قرعه بيندازند و چون قرعه انداختند زكريا برنده شد و او عهده دار تكفل مريم گشت تا وقتى كه مريم به حد بلوغ رسيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن اوان، زكريا حجابى بين مريم و كاهنان برقرار نمود و مريم در داخل آن حجاب مشغول [[عبادت]] بود و احدى بجز زكريا بر او درنمى  آمد و هر وقت زكريا بر او درمى  آمد و داخل [[محراب]] او مى  شد، رزقى نزد او مى  يافت، روزى از مريم پرسيد: اين رزق از كجا نزد تو مى  آيد: گفت: از نزد خدا و خدا به هر كس بخواهد بدون حساب روزى مى  دهد و مريم صديقه و به [[عصمت]] خدا معصوم بود، طاهره بود، اصطفاء شده بود، محدث و مرتبط با ملائكه بود. ملكى از ملائكه به او گفت: كه خدا تو را اصطفاء و تطهير كرده، مريم از قانتين بود و يكى از آيات خدا براى همه عالميان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اينها صفاتى است براى مريم كه آيات زير بيانگر آن است. ([[سوره آل عمران]]، آيه 35-44، [[سوره انبياء]]، آيه 91، [[سوره تحريم]]، آيه 12)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از آن كه مريم به حد بلوغ رسيد و در حجاب (محراب) قرار گرفت، خداى تعالى [[روح]] را (كه يكى از [[فرشتگان]] بزرگ خدا است) نزد او فرستاد و روح به شكل بشرى تمام عيار در برابر مريم مجسم شد و به او گفت: كه فرستاده اى است از نزد معبودش، و پروردگارش وى را فرستاده تا به اذن او پسرى به وى بدهد، پسرى بدون پدر، و او را بشارت داد به اين كه بزودى از پسرش [[معجزات]] عجيبى ظهور مى  كند و نيز خبر داد كه خداى تعالى بزودى او را به روح القدس تاييد نموده، كتاب و [[حكمت]] و [[تورات]] و انجيلش مى  آموزد و به عنوان رسولى به سوى  [[بنى اسرائيل]] گسيلش مى  دارد، رسولى داراى آيات بينات، و نيز به مريم از شان پسرش و سرگذشت او خبر داد، آن گاه در مريم بدميد و او را حامله كرد، آن طور كه يك نفر زن به فرزند خود حامله مى  شود، اين مطالب از آيات زير استفاده مى  شود: (سوره آل عمران، آيه 35-44)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه مريم به مكانى دور منتقل شد و در آن جا درد زائيدنش گرفت و درد زائيدن او را به طرف تنه نخله اى كشانيد و با خود مى  گفت: اى كاش قبل از اين مرده و از خاطره ها فراموش شده بودم، من همه چيز را و همه چيز مرا از ياد مى  برد، در اين هنگام از طرف پائين وى ندايش داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غم مخور كه پروردگارت پائين پايت نهر آبى قرار داده، تنه درخت را تكان بده تا پى در پى خرماى نورس از بالا بريزد، از آن خرما بخور و از آن آب بنوش و از فرزندى چون من خرسند باش، اگر از آدميان كسى را ديدى كه حتما خواهى ديد، بگو من براى رحمان [[روزه]] گرفته ام و به همين جهت امروز با هيچ انسان سخن نمى گويم، مريم چون اين را شنيد از آن جا كه فرزند خود را زائيده بود به طرف مردم آمد در حالى كه فرزندش را در آغوش داشت (سوره مريم، آيه 20-27) و به طورى كه از آيات كريمه [[قرآن]] برمى آيد حامله شدنش و وضع حملش و سخن گفتن او و ساير شؤون وجودش از سنخ همين عناوين در ساير افراد انسان ها بوده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم و همشهريان مريم وقتى او را به اين حال ديدند، شروع كردند از هر سو به وى طعنه زدن و سرزنش نمودند چون ديدند دخترى شوهر نرفته بچه دار شده است، گفتند: اى مريم چه عمل شگفت  آورى كردى!، اى خواهر هارون نه پدرت بد مردى بود و نه مادرت زناكار، مريم اشاره كرد به كودكش كه با او سخن بگوئيد، مردم گفتند: ما چگونه با كسى سخن گوئيم كه كودكى در گهواره است، در اين جا عيسى به سخن درآمد و گفت: من بنده خدا هستم، خداى تعالى به من كتاب داد و مرا پيامبرى از [[پیامبران]] كرد و هر جا كه باشم با بركتم كرد و مرا به [[نماز]] و [[زكات]] سفارش كرد، مادام كه زنده باشم بر احسان به مادرم سفارش فرمود و مرا نه جبار كرد و نه شقى، و سلام بر من روزى كه به دنيا آمدم و روزى كه مى  ميرم و روزى كه زنده برمى  خيزم. (سوره مريم، آيه 27-34)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس اين كلام كه عيسى در كودكى اداء كرد، به اصطلاح علمى، نسبت به برنامه كار نبوتش براعت استهلال بوده (براعت استهلال به اين معنا است كه نويسنده كتاب در حمد و ثناى اول كتابش كلماتى بگنجاند كه در عين اين كه حمد و ثناى خدا است اشاره اى هم باشد به  اين كه در اين كتاب پيرامون چه مسائلى بحث مى  شود)، عيسى علیه السلام هم با اين كلمات خود فهماند كه بزودى عليه ظلم و طغيان، قيام نموده و شريعت [[حضرت موسی]] علیه السلام را زنده و استوار مى  سازد و آن چه از معارف آن شريعت مندرس و كهنه گشته تجديد مى  كند و آن چه از آياتش كه مردم درباره اش اختلاف دارند بيان و روشن مى سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عيسى علیه السلام نشو و نما كرد تا به سن جوانى رسيد و با مادرش مانند ساير انسان ها طبق عادت جارى در زندگى بشرى مى  خوردند و مى نوشيدند و در آن دو مادام كه زندگى مى  كردند تمامى عوارض وجود كه در ديگران هست وجود داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عيسى علیه السلام در اين اوان به [[رسالت]] به سوى [[بنى اسرائيل]] گسيل شد و مامور شد تا ايشان را به سوى دين [[توحيد]] بخواند، و ابلاغ كند كه من آمده ام به سوى شما و با معجزه اى از ناحيه پروردگارتان آمده ام و آن اين است كه براى شما (و پيش رويتان) از گل چيزى به شكل مرغ مى  سازم و سپس در آن مى  دمم، به اذن خدا مرغ زنده اى مى  شود و من كور مادرزاد و برصى غير قابل علاج را [[شفا]] مى  دهم و مردگان را به اذن خدا زنده مى  كنم و بدانچه مى  خوريد و بدانچه در خانه هايتان ذخيره مى  كنيد خبر مى  دهم، كه در اين براى شما آيتى است بر اين كه خدا رب من و رب شما است و بايد او را بپرستيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عيسى علیه السلام مردم را به [[شريعت]] جديد خود كه همان تصديق شريعت موسى علیه السلام است دعوت مى  كرد، چيزى كه هست بعضى از [[احكام]] موسى را نسخ نمود و آن حرمت پاره اى از چيزها است كه در [[تورات]] به منظور گوشمالى و سختگيرى بر يهود [[حرام]] شده بود و بارها مى  فرمود: من با حكمت به سوى شما گسيل شده ام، تا برايتان بيان كنم آن چه را كه مورد اختلاف شما است و نيز مى  فرمود: اى بنى اسرائيل من فرستاده خدا به سوى شمايم، در حالى كه تورات را كه كتاب آسمانى قبل از من بوده تصديق دارم و در حالى كه بشارت مى  دهم به رسولى كه بعد از من مى  آيد و نامش احمد است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عيسى علیه السلام به وعده هايى كه داده بود كه فلان و فلان [[معجزه]] را آورده ام وفا كرد، هم مرغ خلق كرد و هم مردگان را زنده كرد و هم كور مادرزاد و برصى را شفا داد و هم به اذن خدا از غيب خبر داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عيسى علیه السلام همچنان بنى اسرائيل را به [[توحيد]] خدا و شريعت جديد دعوت كرد تا وقتى كه از [[ايمان]] آوردنشان مايوس شد، و وقتى طغيان و عناد مردم را ديد و استكبار كاهنان و احبار يهود از پذيرفتن دعوتش را مشاهده كرد، از ميان عده كمى كه به وى ايمان آورده بودند چند نفر حوارى انتخاب كرد تا او را در راه خدا يارى كنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوى ديگر يهود بر آن جناب شوريد و تصميم گرفت او را به قتل برساند، ولى خداى تعالى او را از دست يهود نجات داد و به سوى خود بالا برد و مساله عيسى علیه السلام براى يهود مشتبه شد، بعضى خيال كردند كه او را كشتند، بعضى ديگر پنداشتند كه به دارش آويختند، خداى تعالى فرمود: نه آن بود و نه اين، بلكه امر بر آنان مشتبه شد. ([[سوره آل عمران]]، 45-58، [[سوره زخرف]]، 63-65، [[سوره صف]]، 6-14، [[سوره مائده]]، 110-111، [[سوره نساء]]، 157-158)، اين بود تمامى آنچه [[قرآن کریم]] در داستان عيسى و مادرش فرموده است.&amp;lt;ref&amp;gt; [[ترجمه الميزان]]، ج3، ص441.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت عیسی در روايات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در سخنان نجواآميز خداي تعالي با عيسي عليه السلام: اي عيسي، چونان شخص دلسوز و مهربان، تو را به مهرباني سفارش مي  كنم تا با طلب شادي و خشنودي من، سزاوار دوستي من شوي. تو در بزرگي و در خردي بركت داده شدي و هر جا بودي با [[بركت]] بودي. گواهي مي  دهم كه تو بنده من و زاده كنيز من هستي، با [[نافله]] ها به من نزديك شو و به من [[توكل]] كن تا تو را كفايت كنم و غير مرا به [[ولايت]] و دوستي برمگزين كه تو را تنها مي  گذارم.&amp;lt;ref&amp;gt; [[بحارالأنوار]] ([[علامه مجلسى]])، ج14، ص289.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پيامبر خدا صلي الله عليه و آله: خداوند به عيسي بن مريم [[وحی]] فرمود كه: با [[حكمت]] من خودت را اندرز ده. اگر از آن سود بردي، آن  گاه مردم را نيز اندرز ده وگرنه از من شرم كن.&amp;lt;ref&amp;gt; [[حكم النبي الأعظم]] صلى الله عليه و آله و سلم (محمدى رى شهرى)، ج4، ص108.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* عن أبي عبدالله عليه السلام: عيسی بن مريم عليه  السلام بر آباديي گذشت كه مردم آن (همگي) مرده بودند... پس فرمود: اي اهل اين آبادي! يكي از آن ها پاسخ داد: لبّيك اي [[روح]] و كلمه خدا! آن حضرت فرمود: واي بر شما! اعمال شما چه بود؟ عرض كرد: بندگي طاغوت و دوستي دنيا... فرمود: چگونه طاغوت را بندگي مي  كرديد؟ عرض كرد: از گنهكاران فرمان مي  برديم.&amp;lt;ref&amp;gt;[[البرهان في تفسير القرآن]] (سيد هاشم بحرانى)، ج5، ص741.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام کاظم]] عليه السلام: مسيح عليه السلام فرمود: اي بندگان بد! گندم را پاك و تميز كنيد و خوب آردش نماييد تا طعم آن را بچشيد و گوارايتان گردد. همچنين [[ايمان]] را خالص و كامل گردانيد تا شيريني آن را بيابيد و سرانجامش شما را سود رساند.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج1، ص145.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پيامبر خدا صلي الله عليه و آله: عيسي بن مريم بر گوري گذشت كه صاحب  آن  [[عذاب]] مي  كشيد. سال بعد نيز بر همان گور گذشت و ديد ديگر عذاب نمي  شود. عرض كرد: پروردگارا، پارسال از اين گور عبور كردم و صاحبش عذاب مي شد و امسال كه از آن مي  گذرم ديگر عذاب نمي  كشد؟ خداوند جل جلاله به او [[وحی]] فرمود: اي روح الله ، فرزند صالحي از او بزرگ شد و راهي را درست كرد و يتيمي را سرپرستي نمود و من به خاطر اين كارهاي فرزندش، او را آمرزيدم.&amp;lt;ref&amp;gt; البرهان في تفسير القرآن (سيد هاشم بحرانى )، ج3، ص711.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام صادق]] عليه السلام: خداي تعالي به عيسي  بن مريم عليه  السلام وحي فرمود كه: اي عيسي! از چشمان خود اشك و از دل خود خشوع به من ببخش و آن گاه كه هرزگان خوش و خندانند تو با ميل اندوه چشمان خود را سرمه كن و بر سر گورهاي مردگان بايست و با فرياد آنان را صدا بزن شايد پند (لازم) خود را از ايشان بگيري و بگو كه من هم همراه ديگران به ايشان خواهم پيوست.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج14، ص320.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* امام صادق عليه السلام: عيسي بن مريم عليهما السلام از [[جبرئيل]] عليه  السلام پرسيد: كي [[قيامت]] بر پا مي  شود؟ جبرئيل چنان بيتاب و مضطرب شد كه از هوش رفت و چون به هوش آمد، گفت: اي [[روح]] اللّه ! من در اين باره بيشتر از تو نمي  دانم. از آنِ خداست هر آن كه در آسمان ها و زمين است، قيامت جز ناگهاني و بي خبر بر شما وارد نمي شود.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج  6، ص: 312.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* امام صادق عليه السلام: بدانيد كه اگر كسي عيسي بن مريم را انكار كند و به [[نبوت]] ديگر [[پیامبران]] اعتراف نمايد، [[ايمان]] نياورده است.&amp;lt;ref&amp;gt; [[الأنوار الساطعة في شرح الزيارة الجامعة]]، ج4، ص496.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* به عيسي بن مريم عليه السلام عرض شد: چه كسي تو را ادب آموخت؟ فرمود: هيچ كس ادبم نياموخت، بلكه زشتي ناداني را ديدم و از آن دوري گزيدم.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج14، ص326.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام صادق]] عليه السلام: يكي از روش هاي عيسي بن مريم گشت و گذار در شهرها بود. روزي با يكي از ياران خود كه مردي كوته اندام بود و غالباً با عيسي عليه  السلام همراهي مي  كرد، براي سياحت بيرون رفت. چون عيسي به دريا رسيد با يقين درست گفت: به نام خدا و بر روي آب حركت كرد. مرد كوتاه قد چون ديد عيسي عليه  السلام از آب گذشت با يقين درست گفت: به نام خدا و بر روي آب حركت كرد تا به عيسي عليه  السلام رسيد. در اين هنگام دچار خودبيني و غرور شد... لذا در آب فرو رفت. پس از عيسي كمك خواست و آن حضرت دستش را گرفت و او را از آب بيرون كشيد.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج14، ص254.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت عیسی علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* حضرت عیسی علیه السلام: بنده خدا - پيامبر خدا - ([[سوره مريم]]، آيه 30) و رسول به سوى [[بنى اسرائيل]] ([[سوره آل عمران]]، آيه 49) و يكى از [[پیامبران]] [[اولوالعزم]] و صاحب [[شريعت]] بوده و كتابى به نام [[انجيل]] داشت. ([[سوره احزاب]]، آيه 7، [[سوره شورى]]، آيه 13، [[سوره مائده]]، آيه 46)، خداى تعالى نام او را مسيح عيسى نهاد (سوره آل عمران، آيه 45) و &amp;quot;كلمة اللَّه&amp;quot; و &amp;quot;روحى از خدا&amp;quot; خواند ([[سوره نساء]]، آيه 171)، و داراى مقام [[امامت]] (سوره احزاب آيه 7) و از گواهان اعمال (سوره نساء، آيه 159، سوره مائده، آيه 117)، و بشارت دهندگان به آمدن [[پیامبر اسلام]] بود (سوره صف، آيه 6)، وجيه و آبرومند در [[دنيا]] و [[آخرت]] و از مقربين بود. (سوره آل عمران، آيه 45) از اصطفاء شدگان (سوره آل عمران، آيه 33)، و از اجتباء شدگان و از [[صالحان]] بود (سوره انعام، آيه 85-87)، مبارك بود هر جا كه باشد، زكى و مهذب بود، آيتى بود براى مردم و رحمتى از خدا بود و احسانگرى به مادرش، و از زمره كسانى بود كه خداى تعالى به ايشان سلام كرد (سوره مريم، آيه 19-33) و از كسانى بود كه خدا كتاب و حكمتش آموخت. (سوره آل عمران، آيه 48)&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه الميزان، ج3، ص444.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام علی]] عليه السلام، در وصف عيسي عليه السلام، مي فرمايد: نه همسري داشت كه او را به [[فتنه]] درافكند، نه فرزندي كه غمگينش سازد و نه مالي كه او را به خود مشغول (و از خدا غافل) گرداند.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج14، ص238.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* رسول الله صلي الله عليه و آله: من عيسي بن مريم را ديدم، او مردي بود سفيد پوست و ميان باريك چون شمشير.&amp;lt;ref&amp;gt; حكم النبي الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم (محمدى رى شهرى)، ج2، ص281.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پيامبر خدا صلي الله عليه و آله: عيسي بن مريم روي آب راه مي  رفت و اگر يقين بيشتري داشت، در هوا نيز راه مي  رفت.&amp;lt;ref&amp;gt; حكم النبي الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم (محمدى رى شهرى)، متن عربى، ص437.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* امام علی عليه السلام در وصف عيسي عليه السلام: و اگر خواهي، از عيسي بن مريم عليه  السلام برايت بگويم. او سنگ را بالش خود مي  كرد و جامه خشن مي  پوشيد و نان خشك و گلوآزار مي  خورد. خورش او گرسنگي بود و چراغش در شب، ماه و سرپناهش در زمستان، آفتابگيرهاي صبح و عصر و ميوه و سبزيجاتش، علف و گياهاني كه زمين براي چهار پايان مي  روياند. نه زني داشت كه مايه گرفتاري او باشد و نه فرزندي كه اندوهگينش سازد و نه مال و ثروتي كه دل او را به خود مشغول گرداند و نه طمعي كه به خواريش اندازد. مركب او دو پايش بود و خدمتكارش دو دست او!&amp;lt;ref&amp;gt;[[سيره نبوى]] «[[منطق عملى]]» (مصطفى دلشاد تهرانى)، ج1، ص292.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پيامبر خدا صلي الله عليه و آله: اي [[ام ايمن]]، مگر نمي داني كه برادرم عيسي شامي را براي صبحانه نگه نمي داشت و صبحانه اي را براي شام؟ از برگ درختان تغذيه مي كرد و از آب باران مي آشاميد، پلاس مي پوشيد و هر جا شب مي رسيد همان جا بيتوته مي كرد و مي  گفت: هر روزي، روزي خود را مي آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;حكم النبي الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم (محمدى رى شهرى)، ج2، ص281.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* قاموس قرآن، سيد على اكبر قرشى؛ [[تهران]]: اسلاميه، پنجم، 1367 ش.&lt;br /&gt;
* ترجمه الميزان، سيد محمدباقر موسوى همدانى؛ [[قم]]: دفتر انتشارات اسلامى [[حوزه علميه قم]]، پنجم، 1374 ش.&lt;br /&gt;
* [[بحارالأنوار]]، علامه مجلسى؛ تهران.&lt;br /&gt;
* حكم النبي الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم، محمدى رى شهرى و همكاران؛ قم: دارالحديث، اول، 1429 ق.&lt;br /&gt;
* البرهان في تفسير القرآن، سيد هاشم بحرانى؛ تهران: بنياد [[بعثت ]]، اول، 1416 ق.&lt;br /&gt;
* الأنوار الساطعة في شرح الزيارة الجامعة؛ شيخ جواد كربلائى، قم: دارالحديث.&lt;br /&gt;
* أنوار التنزيل و أسرار التأويل؛ عبدالله بن عمر بيضاوى، بيروت: دار احياء التراث العربى، اول، 1418 ق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران اولوالعزم]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;br /&gt;
[[رده:مسیحیت]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوندها==&lt;br /&gt;
[http://shiastudies.net/portal/fa/faq/post/5197/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE چرا حضرت عیسی (علیه السلام) را روح الله می نامیدند؟]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55070</id>
		<title>حضرت عزیر علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55070"/>
		<updated>2016-01-31T09:57:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;عزیر یکی از پیامبران بنی اسرائیل است دين يهود را تجديد نمود، و تورات را بعد از آن كه در واقعه بخت النصر پادشاه بابل و تسخير بلاد يهود و ويران نمودن معبد و سوزاندن كتاب هاى ايشان به كلى از بين رفت دوباره آن را به صورت كتابى به رشته تحرير درآورد. در قرآن به عنوان آیتی از آیات الهی درباره معاد، راجع به مرگ صد ساله شخصى، و زنده شدن او بعد از صد سال، داستانی به صورت فشرده نقل شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کلیدواژه: حضرت عزیر'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وجه تسميه عزیر==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;عزير&amp;quot; در لغت عرب همان &amp;quot;عزرا&amp;quot; در لغت يهود است، و از آن جا كه عرب به هنگامى كه نام بيگانه اى را بكار مى برد، معمولا در آن تغييرى ايجاد مى كند، مخصوصا گاه براى اظهار محبت آن را به صيغه &amp;quot;تصغير&amp;quot; درمى آورد، &amp;quot;عزرا&amp;quot; را نيز تبديل به &amp;quot;عزير&amp;quot; كرده است، همان گونه كه نام اصلى &amp;quot;عيسى&amp;quot; كه &amp;quot;يسوع&amp;quot; است و &amp;quot;يحيى&amp;quot; كه &amp;quot;يوحنا&amp;quot; است پس از نقل به زبان عربى دگرگون شده و به شكل &amp;quot;عيسى&amp;quot; و &amp;quot;يحيى&amp;quot; درآمده است .&amp;lt;ref&amp;gt; [[تفسير نمونه]] (مكارم شيرازى ناصر)، ج7، ص361.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نسب حضرت عزیر علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیر یا همان عزرا از نسل فینحاس و نوه هارون بوده است. نسب او این گونه است که: عزرا بن سرايا بن غزريا بن حلقيا بن شلوم بن صاروق بن أخيطوب بن أمر يا بن عزريا بن مرايوث بن زرحيا بن عزّى بن بقى بن أبيشوع بن فينحاس بن العازار بن هارون.&amp;lt;ref&amp;gt;التحقيق في كلمات القرآن الكريم (علامه شيخ حسن مصطفوى)، ج8، ص110.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت عزیر در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیر یکی از [[پیامبران]] [[بنی اسرائیل]] است که در [[قرآن]] یکبار و در [[سوره توبه]] نامی از او ذکر شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قالَتِ النَّصارى  الْمَسيحُ ابْنُ اللَّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُون»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يهوديان گفتند: عزير پسر خداست و نصرانيان گفتند: مسيح پسر خداست، اين سخنى است كه بر زبان دارند كه مانند گفتار [[كافران]] پيشين است، خداى لعنتشان كند چگونه [[دروغ]] مى  گويند؟ ([[سوره توبه]]، آیه 30)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیر یا به زبان عبری عزرا همان كسى است كه [[دين يهود]] را تجديد نمود، و [[تورات]] را بعد از آن كه در واقعه بخت النصر پادشاه بابل و تسخير بلاد يهود و ويران نمودن معبد و سوزاندن كتاب هاى ايشان به كلى از بين رفت دوباره آن را به صورت كتابى به رشته تحرير درآورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخت النصر مردان يهود را از دم تيغ گذرانيد و زنان و كودكان و مشتى از ضعفاى ايشان را با خود به بابل برد و نزديك يك قرن در بابل بماندند، تا آن كه بابل به دست كورش كبير پادشاه ايران فتح شد و عزرا نزد وى رفته و براى يهوديان تبعيدى شفاعت نمود. و چون عزرا در نظر كورش صاحب احترام بود، تقاضا و شفاعتش پذيرفته شد و كورش اجازه داد كه يهود به بلاد خود بازگردند و توراتشان از نو نوشته شود. و با اين كه نسخه هاى تورات به كلى از بين رفته بود عزرا در حدود سنه 457 قبل از ميلاد مسيح مجموعه اى نگارش داد و به نام [[تورات]] در ميان يهود منتشر نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صرفنظر از اين كه همين مجموعه هم در زمان &amp;quot;انتيوكس&amp;quot; پادشاه سوريه و فاتح بلاد يهود، يعنى در حدود سنه 161 قبل از ميلاد باز به كلى از بين رفت، حتى مامورين وى تمامى خانه ها و پستوها را گشته، و نسخه هاى مجموعه عزرا را يافته و سوزاندند و به طورى كه در تاريخ ضبط شده در منزل هر كس مى ديدند صاحب آن را اعدام و يا جريمه مى كردند، الا اين كه يهود به همان جهت كه عزرا وسيله برگشت ايشان به [[فلسطين]] شد، او را تعظيم نموده و به همين منظور او را پسر خدا ناميدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حال آيا اين نامگذارى مانند نامگذارى مسيحيان هست كه عيسى را پسر خدا ناميده اند و پرتوى از جوهر ربوبيت در او قائلند، و يا او را مشتق از خدا و يا خود خدا مى دانند، و يا اين كه از باب احترام او را پسر خدا ناميده اند، همچنان كه خود را دوستان و پسران خدا خوانده - و به نقل [[قرآن]] - گفته اند: {{متن قرآن|«نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ»}} براى ما معلوم نشده و نمى توانيم هيچ يك از اين دو احتمال را به ايشان نسبت بدهيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چيزى كه هست ظاهر سياق آيه بعد از آيه مورد بحث كه مى فرمايد: {{متن قرآن|«اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ»}} اين است كه مرادشان معناى دوم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضى از مفسرين  گفته اند: عقيده به اين كه عزير پسر خدا است كلام پاره اى از يهوديان معاصر [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله بوده، و تمامى يهوديان چنين اعتقادى ندارند و اگر قرآن آن را مانند گفتن اين كه: {{متن قرآن|«إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ»}}: خدا فقير است و ما توانگريم. ([[سوره آل عمران]]، آيه 181)، و همچنين گفتن اين كه: {{متن قرآن|«يَدُاللَّهِ مَغْلُولَةٌ»}}: دست خدا بسته است. ([[سوره مائده]]، آيه 64) به همه يهوديان نسبت داده، براى اين بوده كه بقيه يهوديان هم به اين نسبت  ها راضى بوده اند، مثلا هر چند گفتار آخرى، كلام بعضى از يهوديان [[مدينه]] و معاصر رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده، وليكن ساير يهوديان با آن مخالفت نداشته اند، پس در حقيقت همه متفق الرأى بوده اند.&amp;lt;ref&amp;gt; [[ترجمه الميزان]] (موسوى همدانى سيد محمدباقر)، ج9، ص324.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن عباس]] گفته: گوينده اين سخن جمعى از يهود مانند: [[سلام بن مشكم]] و [[نعمان بن اوفى]] و [[شاس بن قيس]] و [[مالك بن ضيف]] بودند كه به نزد [[رسول خدا]]‌ صلى الله عليه و آله آمده و اين سخن را گفتند، و عقيده داشتند كه عزيز [[تورات]] را از قلب خود املاء كرد، و [[جبرئيل]] بدو تعليم كرده بود و بدين جهت او را پسر خدا دانستند. ولى خدا اين گفتار را به همه يهود نسبت داد اگر چه گوينده آن همان چند تن بودند كه از ميان رفتند، چنان چه در مثل گويند: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[خوارج]] معتقدند كه اطفال مشركان عذاب مي شوند اگر چه گوينده آن دسته مخصوصى از خوارجند كه همان پيروان نافع بن ازرق باشند ولى اين سخن را به همه خوارج نسبت دهند، و دليل بر اين كه اين سخن عقيده همه يهود است آن است كه چون اين آيه نازل شد يهوديان انكار نكردند با اين كه در صدد بودند تا به هر نحو شده رسول خدا صلى الله عليه و آله را تكذيب كنند، و همين تكذيب نكردن آن ها از رسول خدا - در اين گفتار - و انكار نكردنشان دليل بر اعتقاد آن ها به اين سخن بود.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه [[مجمع البيان]] في تفسير القرآن، ج11، ص70.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر آیه 30 سوره توبه که نام عزیر در آن ذکر شده داستانى در قرآن به طور فشرده در آیه 259 [[سوره بقره]] راجع به مرگ صد ساله شخصى، و زنده شدن او بعد از صد سال آمده که طبق روایات متعدّد، این شخص همان عُزَیر پیامبر بوده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«أَوْ كَالَّذي مَرَّ عَلى  قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى  عُرُوشِها قالَ أَنَّى يُحْيي  هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ فَانْظُرْ إِلى  طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَانْظُرْ إِلى  حِمارِكَ وَلِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنَّاسِ وَانْظُرْ إِلَى الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلى  كُلِّ شَيْ ءٍ قَدير»}}: مانند كسى كه از دهكده اى ويران عبور كرد و گفت: خدا چگونه اين استخوان هاى پوسيده را پس از [[مرگ]] زنده مى  سازد؟ پس خداوند او را صد سال ميراند و سپس زنده كرد و از او پرسيد چند وقت در اين مكان درنگ كردى؟ او گفت: يك روز يا بخشى از يك روز، فرمود: بلكه صد سال درنگ نمودى، پس به غذا و نوشيدنيت بنگر كه فاسد نشده اند و به چهار پايت بنگر كه استخوانهايش پوسيده، حال به اين استخوان ها نگاه كن كه چگونه آن را زنده مى  كنيم و بر آن ها گوشت مى  رويانيم، براى آن كه تو را آيتى براى مردم قرار دهيم، وقتى امر بر او آشكار شد، خطاب رسيد: بدان كه خداوند بر هر امرى تواناست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبرسی صاحب تفسیر مجمع البیان در مورد این داستان می گوید: آن كسى كه از دهكده گذشت همان «عزير» بود (از قتاده و عكرمه و سدى) و همين مطلب از حضرت [[امام صادق]] عليه السلام نقل شده است. بعضى گويند: آن مرد «ارميا» بوده است (از وهب) و نيز از حضرت [[امام باقر]] عليه السلام نقل شده است. [[ابن اسحاق]] معتقد است كه «خضر» بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه [[مجمع البيان في تفسير القرآن]]، ج3، ص126.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت عزیر در روايات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمودند: خداوند به برادرم عزير [[وحی]] فرمود: اي عزير، اگر گرفتاري و مصيبتي به تو رسيد از من نزد خَلقم شكايت مكن؛ زيرا از تو نيز مصائب زيادي به من رسيده و من از تو نزد [[فرشتگان]] ام شكايت نكرده ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اي عزير، به اندازه تحملت در برابر [[عذاب]] من، مرا نافرماني كن و نيازهايت را به اندازه عملت از من بخواه و از مكر من آسوده خاطر مباش، تا به [[بهشت]] من درآيي. عزير تكان خورد و گريست. خداوند به او وحي فرمود: اي عزير، گريه مكن. زيرا اگر از روي نادانيت مرا نافرماني كردي، من با بردباري خود تو را مي  بخشم؛ چرا كه من بردبارم و در كيفر بندگانم شتاب نمي ورزم و من مهربانترين مهربانانم.&amp;lt;ref&amp;gt; [[حكم النبي الأعظم]] صلى الله عليه و آله و سلم (محمدى رى شهرى)، ج2، ص282.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله فرمود: چه شد كه عزير پسر خدا گرديد و موسى كه [[تورات]] را آورد پسر خدا نشد با آن معجزاتى كه داشت اگر عزير به واسطه زنده كردن تورات پسر خدا باشد، موسى به اين مقام شايسته تر است در صورتى كه ارج نهادن و احترام گذاشتن خدا به عزير به واسطه اين كار موجب فرزندى شود، موقعيت و مقام موسى كه از او بالاتر است بايد مقامى بالاتر از فرزندى براى او بوجود آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;احتجاجات/ترجمه جلد چهارم بحارالانوار (موسى خسروى)، ج1، ص258.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[ابن كوّاء]] از [[اميرالمومنين]] علیه السلام پرسيد: آيا فرزندى هست كه از پدرش بزرگتر باشد؟ اميرالمومنين علیه السلام فرمودند: بلى آن ها فرزندان عزير هستند زيرا كه خداوند او را از دار دنيا برد و بعد از صد سال مجدداً دوباره زنده گردانيد و كودكانش در اين مدت رشد كردند در حالى كه او به سن قبلى خود برگردانده شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt; داستان [[پیامبران]] يا [[قصه هاى قرآن]] از آدم تا خاتم (يوسف عزيزى)، ص607.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در حديثى ديگر از [[امام علی]] علیه السلام آمده است: هنگامى كه عزير از ميان خانواده رفت و خداوند او را براى مدت زيادى [[قبض روح]] نمود تنها 25 سال داشت و زمانى كه مجدداً به دنيا بازگردانده شد فرزند يك صد ساله اش به ملاقات پدر آمد در حالى كه او همچنان 25 ساله بود.&amp;lt;ref&amp;gt; داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم (يوسف عزيزى)، ص 608.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت عزیر علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداي تعالي به عزير عليه السلام [[وحی]] فرمود: ...هرگاه از جانب من به تو رزقي رسيد به مقدار اندك آن نگاه مكن، بلكه به كسي بنگر كه آن را به تو ارزاني داشته است.&amp;lt;ref&amp;gt; حكم النبي الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم (محمدى رى شهرى)، ج7، ص188.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداوند به عُزَير عليه السلام وحي فرمود: هرگاه بلايي به تو رسيد، پيش آفريدگانم شِكوه مكن، همان گونه كه من وقتي بدي ها و رسوايي  هايت فراز مي آيد از تو پيش فرشتگانم شكوه نمي كنم.&amp;lt;ref&amp;gt;[[بحارالانوار]] ([[علامه مجلسی]])، ج79، ص132.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[ابن عباس]] مى گويد: عزير در مناجاتش با پروردگار اظهار داشت خدايا تمام [[حكمت]] هاى تو را توانستم درك كنم فقط يك مورد برايم مشكل ايجاد كرده است و آن اين كه چرا هنگامى كه عذابت همه را دربرمى گيرد كودكان نيز در اين مورد قربانى مى گردند؟ خداوند براى يافتن پاسخ سؤالش از عزير خواست تا به بيابان خارج شهر برود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن حضرت نيز در روزى بسيار گرم به زير سايه درختى پناه برد اما ناگهان مورچه اى پاى او را گزيد و عزير براى خاراندن خود با پاشنه پا تعداد بسيارى از مورچه ها را كشت. در اين حال خداوند به او گفت: هنگامى كه قومى مستحق عذاب مى  گردند، اجل هاى كودكان را نيز تا آن موقع و نه بيشتر مقدر كرده ام در حقيقت آن ها به [[مرگ]] عادى و با تعيين اجل از دنيا مى  روند و قوم معصيت كار به وسيله عذاب و انتقام من.&amp;lt;ref&amp;gt; داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم (يوسف عزيزى)، ص607.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [[تفسير نمونه]]، ناصر مكارم شيرازى؛ تهران: دارالكتب الإسلامية، اول، 1374 ش.&lt;br /&gt;
* ترجمه الميزان، سيد محمدباقر موسوى همدانى؛ قم: دفتر انتشارات اسلامى [[حوزه علميه قم]]، پنجم، 1374 ش.&lt;br /&gt;
* ترجمه مجمع البيان، مترجمان، تهران: فراهانى، اول، 1360 ش.&lt;br /&gt;
* حكم النبي الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم، محمدى رى شهرى؛ قم: دارالحديث، اول، 1429 ق.&lt;br /&gt;
* [[بحارالأنوار]]، [[علامه مجلسى]]؛ تهران.&lt;br /&gt;
* داستان [[پیامبران]] يا [[قصه هاى قرآن]] از آدم تا خاتم؛ يوسف عزيزى، تهران: انتشارات هاد، اول، 1380 ش.&lt;br /&gt;
* التحقيق في كلمات القرآن الكريم، علامه شيخ حسن مصطفوى؛ تهران: بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1360 ش.&lt;br /&gt;
* [[احتجاجات]] - ترجمه جلد چهارم بحارالانوار، موسى خسروى؛ تهران: اسلاميه، اول، 1379 ش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AD_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55061</id>
		<title>حضرت صالح علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AD_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55061"/>
		<updated>2016-01-31T07:00:34Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حضرت صالح از پیامبران عظيم الشأن عليهم السلام است که از حيث زمان بعد از نوح و قبل از ابراهيم است. اين رسول گرامى بر قوم ثمود که از اعراب وبت پرست بودند، مبعوث گرديد. دعوت صالح و انكار ثمود مدتها ادامه يافت تا آن كه قوم ثمود طغيان را به اين حد رساندند كه نقشه كشتن ناقه مهجزه الهی این پیامبر را طرح كرده و شقى ترين فرد خود را وادار كردند تا آن ناقه را به قتل برساند و بعد از این طغیان، رجفه (زلزله بسيار شديد) و صاعقه اى آمد و قوم ثمود در خانه هايشان هلاك شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کلیدواژه: حضرت صالح'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نسب حضرت صالح علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قطب راوندى]] گفته است كه: حضرت صالح عليه السلام پسر ثمود پسر عاد پسر ارم پسر سام پسر حضرت نوح بود و مشهور آن است كه: صالح پسر عبيد پسر اسف پسر ماشخ پسر عبيد پسر حاذر پسر ثمود پسر عاثر پسر ارم پسر سام بود.&amp;lt;ref&amp;gt; [[حيوة القلوب]]، ج1، ص308.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت صالح در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت صالح از [[پیامبران]] عظيم الشأن عليهم السلام است که، نام مباركش در كلام الله مجيد 9 بار آمده و از حيث زمان بعد از نوح و قبل از ابراهيم است. اين رسول گرامى بر [[قوم ثمود]] مبعوث گرديد كه قومى [[بت پرست]] بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[قاموس قرآن]] (قرشى سيد على اكبر)، ج4، ص144.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ثمود قومى از عرب اصيل بوده اند كه در سرزمين  &amp;quot;[[وادى القرى]]&amp;quot; بين [[مدينه]] و [[شام]] زندگى مى  كردند و اين قوم از اقوام بشر ما قبل تاريخند و تاريخ جز اندكى چيزى از زندگى اين قوم را ضبط نكرده و گذشت قرنها باعث شده كه اثرى از تمدن آنها بر جاى نماند بنابراين ديگر به هيچ سخنى كه درباره اين قوم گفته شود اعتماد نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه كتاب خدا از اخبار اين قوم شرح داده اين است كه اين ها قومى از عرب بوده اند و ما اين معنا را از نام پيامبرشان صالح علیه السلام كه كلمه اى است عربى استفاده مى كنيم و از آيه 61 [[سوره هود]] برمى آيد كه آن جناب از همان قوم بوده، پس معلوم مى  شود اين ها مردمى عرب بوده اند كه نام مردى از آنان صالح بوده و اين قوم بعد از [[قوم عاد]] پديد آمده و تمدنى داشته اند كه زمين را آباد مى  كردند و در زمين هموار قصرها و در شكم كوه ها خانه هايى ايمن مى ساختند. ([[سوره اعراف]]، آيه 74)‌ و يكى از مشاغل آنان زراعت بوده، يعنى چشمه هايى به راه انداخته و نخلستان ها و باغ ها و كشتزارها پديد آوردند. ([[سوره شعراء]]، آيه 148)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قوم ثمود]] طبق سنت قبائل زندگى مى  كردند كه پيرمردان و بزرگتران، در قبيله حكم مى راندند و در شهرى كه جناب صالح علیه السلام در آنجا مبعوث شد هفت طايفه بودند كه كارشان فساد در زمين بود و هيچ كار شايسته اى نداشتند. ([[سوره نمل]]، آيه 48) و در آخر در زمين طغيان كرده، بت ها پرستيدند و طغيان و سركشى را از حد گذراندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از آن كه قوم ثمود پروردگار خود را فراموش كرد و در فسادكارى خود از حد گذشت، خداى عزوجل حضرت صالح پيغمبر علیه السلام را به سوى آنان مبعوث كرد و آن جناب از خاندانى آبرومند و صاحب افتخار و معروف به عقل و كفايت بود، ([[سوره هود]]، آيه 62 - [[سوره نمل]]، آيه 49) قوم خود را به [[دين]] [[توحيد]] و به ترك بت پرستى دعوت كرد و آنان را همى خواند تا در مجتمع خود به عدل و احسان رفتار كنند و در زمين علو و گردنكشى نكنند و اسراف و طغيان نورزند، و در آخر آنان را به [[عذاب الهى]] تهديد كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صالح علیه السلام همچنان به امر دعوت قيام مى  نمود و مردم را به [[حكمت]] و موعظه حسنه نصيحت مى  كرد و در برابر آزار و اذيت آنان در راه خدا صبر مى  نمود تا شايد دست از لجبازى برداشته، [[ايمان]] بياورند ولى به جز جماعتى اندك از مستضعفين قوم، كسى ايمان  نياورد، ([[سوره اعراف]]، آيه 75) طاغيان مستكبر و عامه مردم كه هميشه دنباله رو طغيانند همچنان بر كفر و عناد خود اصرار ورزيدند و مؤمنين به صالح را خوار شمردند و جناب صالح را به سفاهت و جادوگرى متهم ساختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از آن جناب دليل و شاهدى بر نبوتش خواسته و گفتند: آيتى [[معجزه]] بياور تا شاهدى بر صدق گفتارت در ادعاى رسالتت باشد، و از پيش خود اين معجزه را پيشنهاد كردند كه صالح براى آنان از شكم صخره سختى كه در كوه بود ماده شترى بيرون بياورد صالح علیه السلام نيز اين كار را كرد و ناقه مطابق آن چه آن ها خواسته بودند از شكم كوه بيرون آمد و به آنان فرمود: خداى تعالى شما را امر فرموده كه از آب چشمه، خود يك روز استفاده كنيد و يك روز ديگر را به اين ناقه اختصاص دهيد تا آن حيوان از آن چشمه بنوشد، در حقيقت يك روز در ميان براى شما باشد و يك روز در ميان براى ناقه، و نيز دستور داده او را آزاد بگذاريد تا در زمين خدا هر جور كه مى خواهد بچرد و زنهار كه به او آسيب برسانيد كه اگر چنين كنيد عذابى دردناك و نزديك شما را خواهد گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دعوت صالح و انكار ثمود مدتى ادامه يافت تا آن كه قوم ثمود طغيان را به اين حد رساندند كه نقشه كشتن ناقه را طرح كرده و شقى ترين فرد خود را وادار كردند تا آن ناقه را به قتل برساند و به صالح گفتند: حالا اگر از راستگويان هستى آن عذابى كه ما را به آن تهديد مى كردى بياور، صالح در پاسخشان فرمود: تنها سه روز مهلت داريد كه در خانه هايتان از زندگى برخوردار باشيد و اين وعده اى است كه تكذيب پذير نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از اين تهديد مردم شهر و قبائل آن نقشه از بين بردن صالح علیه السلام را طرح كردند و در بين خود [[سوگند]]ها خوردند كه ما شب هنگام، بر سر او و خانواده اش مى تازيم و همه را به قتل مى رسانيم و آن گاه به صاحب خون او مى گوييم ما هيچ اطلاعى از ماجراى كشته شدن او و خانواده اش نداريم و ما به يقين راستگويانيم. آرى اين نقشه را طرح كردند و خداى تعالى نيز نقشه اى داشت كه آنها از آن خبر نداشتند، چيزى نگذشت كه صاعقه آنان را گرفت در حالى  كه آمدنش را تماشا مى كردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و همچنين رجفه (زلزله بسيار شديد) و صاعقه اى آمد و قوم ثمود در خانه هايشان هلاك شدند، پس از آن حضرت صالح روى از آنان برتافت و به آن جسدهاى بى جان خطاب كرد كه اى قوم! چقدر به شما گفتم دست از اين بت ها برداريد و چند بار [[رسالت]] پروردگارم را به شما ابلاغ نموده، درباره شما خيرخواهى كردم وليكن شما خيرخواهان خود را دوست نمى داشتيد و خداى تعالى صالح و آنهايى كه [[ايمان]] آورده و از [[عذاب خدا]] پروا داشتند را نجات داد. و بعد از آن كه همه از بين رفتند منادى الهى ندا در داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;أَلا إِنَّ ثَمُودَ كَفَرُوا رَبَّهُمْ أَلا بُعْداً لِثَمُودَ: آگاه باشيد كه [[قوم ثمود]] به پروردگارشان كفر ورزيدند و از رحمت خدا دور گشتند&amp;quot;.&amp;lt;ref&amp;gt; [[ترجمه الميزان]] (موسوى همدانى سيد محمد باقر)، ج  10، ص: 471.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت صالح علیه السلام در روايات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پيامبر صلی الله علیه و آله خطاب به [[اميرالمؤمنين]] علیه السلام مى فرمايند: شقى ترين انسان هاى اوليه همان كسى بود كه ناقة صالح را پى نمود و در ميان امت من پست ترين مردم همان كيست كه خون سرخ تو را بر چهره ات جارى ساخت.&amp;lt;ref&amp;gt; داستان [[پیامبران]] يا قصه هاى [[قرآن]] از آدم تا خاتم (يوسف عزيزى)، ص 172.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* «[[ابوحمزه ثمالى]]» از [[امام باقر]] علیه السلام روايت مى  كند: [[جبرئيل]] هلاكت قوم ثمود را براى پيامبر صلی الله علیه و آله اين گونه بازگو كرد: صالح در حالى كه بيش از «شانزده سال» از عمرش نمى  گذشت به پيامبرى مبعوث گشت و تا سن 120 سالگى در ميان قومش به ارشاد آن ها مى  پرداخت. اما آن ها به دعوت وى وقعى نمى نهادند و سر بر آستان بتانى مى ساييدند كه بالغ بر هفتاد نوع بود.&amp;lt;ref&amp;gt; داستان پيامبران يا [[قصه هاى قرآن]] از آدم تا خاتم (يوسف عزيزى)، ص173.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت صالح علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* مطالعه در سيره حيات و دعوت حضرت صالح نشان مى دهد كه اين [[پيامبر الهى]] در برابر برخوردهاى نامعقول و خشونت آميز و معاندانه قوم خود همواره بزرگوارانه رفتار نموده، با اغماض و عفو از خطا و گناهشان درمى گذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ابتداى روند دعوت صالح با استدلال هاى روشن آن ها را به [[توحيد]] فراخواند. استدلالش را نپذيرفتند، بلكه در عوض، [[تهمت ]]هاى ناروايى بدو زدند و حتى در نهايت گستاخى از او درخواست نزول عذاب نمودند. در تمام اين مراحل آن چه از اين [[مبلّغ]] گرانقدر و [[اسوه قرآنى]] مشاهده گرديد، مواجهه كريمانه و نگاه مهربانانه و گذشت بزرگوارانه و خطاپوشى پدرانه بود. بنابراين به [[ حق]] مى توان او را [[اسوه]] [[قرآن]] در [[صبر]] و متانت در رفتار با مخالفان دانست.&amp;lt;ref&amp;gt; اسوه هاى قرآنى و شيوه هاى تبليغى آنان (مصطفى عباسى مقدم).&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در كتاب [[تورات]] حاضر از اين پيامبر صالح هيچ نامى به ميان نيامده و آن جناب از ميان [[قوم ثمود]] سومين پيغمبرى است كه نامشان در قرآن آمده كه به [[امر الهى]] قيام نموده و به طرفدارى از توحيد و عليه و ثنيت نهضت كردند و خداى تعالى نام آن جناب را بعد از [[حضرت نوح]] و [[حضرت هود]] آورده و او را به همان ثنائى كه [[انبياء]] و رسولان خود را مى ستايد ستوده است و او را برگزيده و مانند ساير انبياء علیه السلام بر عالميان برترى داده است.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه الميزان (موسوى همدانى سيد محمد باقر)، ج10، ص474.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* حيوة القلوب، [[علامه مجلسى]]؛ [[قم]]: سرور، ششم، 1384 ش.&lt;br /&gt;
* قاموس قرآن، سيد على اكبر قرشى؛ تهران: اسلاميه، پنجم، 1367 ش.&lt;br /&gt;
* ترجمه الميزان، سيد محمدباقر موسوى همدانى؛ قم: دفتر انتشارات اسلامى حوزه علميه قم، پنجم، 1374 ش.&lt;br /&gt;
* داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم؛ يوسف عزيزى، تهران: انتشارات هاد، اول، 1380 ش.&lt;br /&gt;
* نقش اسوه ها در تبليغ و تربيت، عباسى مقدم، مصطفى؛ تهران: چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامى، 1371.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B4%D8%B9%DB%8C%D8%A8_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55059</id>
		<title>حضرت شعیب علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B4%D8%B9%DB%8C%D8%A8_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55059"/>
		<updated>2016-01-31T06:49:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حضرت شُعَیب علیه السلام پيامبرى است كه بر مدين و اصحاب الايكه مبعوث شد. آن جناب سومين پيامبر عربى است كه نام شريفشان در قرآن کریم آمده است.هنگامی که آن حضرت از ايمان آوردن قومش به كلى مايوس گرديد، دعا كرد و از خداى تعالى درخواست فتح نمود.به دنبال اين دعا خداى تعالى شعيب و مؤمنين به وى را نجات داد، و عذاب يوم الظله را یر کافرین نازل كرد، روزى كه ابر سياه همه جا را تاريك كرد و بارانى سيل آسا ببارید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''حضرت شُعَیب علیه السلام''' پيامبرى است كه بر [[مدين]] و [[اصحاب الايكه]] مبعوث شد و ظاهراً اين نام، عربى است و نام سريانى او «يثرون» بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt; كوثر (جعفرى يعقوب )، ج 4، ص: 143.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نسب حضرت شعیب علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نسب آن حضرت اختلاف است: بعضى گفته اند: شعيب فرزند «نوبه» فرزند «مدين» فرزند [[حضرت ابراهیم]] عليه السلام است؛ بعضى گفته اند: اسم پدر آن حضرت «نويب» است؛ بعضى گفته اند: شعيب پسر «ميكيل» پسر «سيحب» پسر ابراهيم عليه السلام است، و مادر ميكيل دختر [[لوط]] عليه السلام بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضى نیز گفته اند: اسم آن حضرت «يثرون» است و فرزند «صيقون» فرزند «عنقا» فرزند «ثابت» فرزند «مدين» فرزند ابراهيم است؛ بعضى گفته اند: از اولاد ابراهيم نبوده است بلكه از اولاد كسى بود كه [[ايمان]] به ابراهيم عليه السلام آورده بود.&amp;lt;ref&amp;gt; [[حيوة القلوب]] ([[علامه مجلسی]])، ج1، ص569.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت شعیب علیه السلام در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام شعیب در [[قرآن]] یازده بار آمده است در سوره های: [[سوره اعراف]]، [[سوره هود]]، [[سوره شعراء]]، [[سوره عنكبوت]] نام او ذکر شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن جناب سومين پيامبر عربى است كه نام شريفشان در [[قرآن کریم]] آمده و [[پیامبران]] عرب عبارتند از: [[حضرت هود]] و [[حضرت صالح]] و حضرت شعيب و [[حضرت محمد]] علیهاالسلام كه پاره اى از سرگذشت هاى زندگى شعيب علیه السلام در سوره هاى [[سوره اعراف|اعراف]] و [[سوره هود|هود]] و [[سوره شعراء|شعراء]] و [[سوره قصص|قصص]] و [[سوره عنکبوت|عنكبوت]] آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعيب علیه السلام از اهل مدين بوده (و مدين شهرى بوده در سر راه [[شام]]، راهى كه از شبه جزيره [[عربستان]] به طرف شام مى رفته) و آن جناب با موسى بن عمران علیه السلام معاصر بوده و يكى از دو دختر خود را در برابر هشت سال خدمت به عقد آن جناب درآورده و اگر موسى خواست ده سال خدمت كند خودش داوطلب شده و اين دو سال جزء قرارداد نبوده است؛ [[حضرت موسی]] علیه السلام ده سال وى را خدمت كرد و سپس از آن جناب خداحافظى نموده، با خانواده اش از مدين به طرف [[مصر]] رهسپار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و قوم اين پيغمبر يعنى «اهل مدين» بت مى پرستيدند، مردمى برخوردار از نعمت هاى الهى بودند. امنيت و رفاه و ارزانى قيمت  ها و فراوانى نعمت داشتند؛ ولى فساد در بينشان شيوع يافت مخصوصا كم فروشى و نقص در ترازو و قپان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لذا خداى تعالى «شعيب» را به سوى آن ها مبعوث كرد و دستور داد تا مردم را از پرستش بت ها و از فساد در زمين و نقص كيل ها و ميزان ها نهى كند و آن جناب مردم را بدان چه مامور شده بود دعوت كرد، اندرزشان داد، انذارشان كرد، بشارتشان داد، و مصايبى كه به [[قوم نوح]]، [[قوم هود]]، [[قوم صالح]] و [[قوم لوط]] رسيده بود به يادشان آورد، و در احتجاج عليه كارهاى زشتشان و در موعظه و اندرزشان سعى بليغ كرد اما جز بيشتر شدن طغيان و كفر و فسوق در آنان نتيجه اى نگرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم مدين به جز چند نفر به وى [[ايمان]] نياوردند بلكه در عوض شروع به اذيت او و مسخره كردن و تهديدش نموده، مردم ديگر را از پيروى آن جناب برحذر داشتند، بر سر هر راهى كه به جناب شعيب منتهى مى شد مى نشستند و رهگذران را از اين كه نزد شعيب بروند مى ترساندند و كسانى كه به وى ايمان آورده بودند را از راه خدا منع مى كردند و راه خدا را كج و معوج نشان مى دادند و مى خواستند هر چه بيشتر اين راه را زننده در نظرها جلوه دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و سپس شروع كردند به [[تهمت]] زدن، گاهى او را ساحر خواندند و زمانى كذّابش معرفى كردند و خود آن جناب را تهديد كردند كه اگر دست از دعوتت برندارى سنگسارت خواهيم  كرد و بار ديگر او و گروندگان به او را تهديد كردند كه از شهر بيرونتان مى  كنيم مگر اين كه به كيش بت  پرستى ما برگرديد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها به اين رفتار خود همچنان ادامه دادند تا آن كه آن حضرت از ايمان آوردنشان به كلى مايوس گرديد و به ناچار رهايشان كرده به حال خودشان واگذار نمود. و در آخر [[دعا]] كرد و از خداى تعالى درخواست فتح نموده، عرضه داشت: {{متن قرآن|«رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَيْرُ الْفاتِحِينَ»}}. ([[سوره اعراف]]، آيه 89)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دنبال اين دعا خداى تعالى [[عذاب يوم الظله]] را نازل كرد، روزى كه ابر سياه همه جا را تاريك كرد و بارانى سيل  آسا بباريد، اهل [[مدين]] آن جناب را مسخره مى  كردند كه اگر از راستگويانى قطعه اى از طاق آسمان را بر سر ما ساقط كن، پس صيحه آسمان آنها را بگرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نتيجه در خانه هايشان صبح كردند در حالى كه به زانو درآمده و مرده بودند و خداى تعالى شعيب و مؤمنين به وى را نجات داد، پس شعيب پشت به آن قوم مرده كرده، گفت: چقدر در ابلاغ [[رسالت]] پروردگارم به شما كوشيدم و چقدر نصيحتتان كردم حالا چگونه مى توانم درباره سرنوشت شوم مردمى كافر اندوهناك باشم.&amp;lt;ref&amp;gt; [[ترجمه الميزان]] (موسوى همدانى سيد محمد باقر)، ج10، ص565.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جمله آیاتی که در قرآن کریم به حضرت شعیب و قوم او مربوط می شود، این آیات قابل ذکر است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«وَ إِلَى مَدْيَنَ أَخَاهُمْ شُعَيْبًا قَالَ يَا قَوْمِ اعْبُدُواْاللّهَ مَالَكُم مِّنْ إِلَهٍ غَيْرُهُ قَدْ جَاءتْكُم بَيِّنَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ فَأَوْفُواْ الْكَيْلَ وَالْمِيزَانَ وَلاَ تَبْخَسُواْ النَّاسَ أَشْيَاءهُمْ وَلاَ تُفْسِدُواْ فِي الأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاَحِهَا ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ»}}. (سوره اعراف - 85)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(فرستاديم بسوى اهل شهر مدين برادر ايشان شعيب را، گفت: اى قوم! [[عبادت]] كنيد خدا را، نيست شما را خدائى به جز او، به تحقيق كه آمده است بسوى شما حجت واضحه از جانب پروردگار شما پس تمام بدهيد كيل و ترازو را، كم مكنيد از مردم چيزهاى ايشان را و افساد منمائيد در زمين بعد از آن كه خدا آن را به اصلاح آورده است، اين بهتر است براى شما اگر [[ايمان]] و اعتقاد داريد.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت شعیب در روايات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در حدیثی می فرمایند: حضرت شعيب عليه السلام به واسطه محبت و شوق و دوستى با خدا آن قدر گريست كه دو چشم او كور شد، خدا ديده او را بينا فرمود، و همچنين تا سه مرتبه، در مرتبه چهارم [[وحى]] الهى رسيد كه يا شعيب تا كى مي گريى و تا چند چنين خواهى بود (و مقصود تو از اين گريه چيست؟) اگر گريه تو از خوف [[جهنم]] است من تو را از آن ايمن گردانيدم، و اگر از شوق [[بهشت]] است آن را به تو عطا و مباح نمودم، عرض كرد: الهى و سيدى تو مي دانى گريه من براى ترس از جهنم و شوق بهشت نيست. بلكه دل من به محبت تو بسته شده است و گريه دوستى و محبت است كه چشم مرا نابينا كرد، وحى رسيد حال كه گريه تو از اين راهست بزودى پيغمبر و كليم خود موسى بن عمران را به خدمتكارى تو بفرستم كه تا ده سال خدمت (و شبانى) كند.&amp;lt;ref&amp;gt; [[ارشاد القلوب]]/ترجمه مسترحمى، ج  2، ص: 219.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* از [[امام سجاد]] علیه السلام نقل شده كه فرمودند: اولين كسى كه ترازو و پيمانه را بكار برد شعيب نبى علیه السلام بود كه آن را با دست خود ساخت و مردم هم به وسيله ترازو معاملات خود را انجام مى دادند، اما به تدريج با وسوسه [[شيطان]] شروع به كم فروشى و نقص  پيمانه كردند، و وقتى اندرزهاى شعيب را ناديده گرفتند، زلزله اى سرزمين آن ها را فراگرفت و همگى [[عذاب]] شدند.&amp;lt;ref&amp;gt; [[قصص الأنبياء]] ([[قصص قرآن]]) (فاطمه مشايخ)، ص324.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت شعیب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعيب علیه السلام از زمره [[پیامبران]] [[مرسل]] و محترم خداى تعالى بود و خداى عزوجل آن جناب را در [[ستايش]] هايى كه از انبياى گرام خود نموده و در ثناى جميلى كه [[قرآن]] آن را در اين باره آورده شركت داده و [[قرآن کریم]] در آيات شريفه اش و مخصوصا در [[سوره اعراف]] و [[سوره هود]] و [[سوره شعراء]] از آن جناب مقدار زيادى از حقايق معارف و علوم الهى و ادب خيره كننده اى كه نسبت به پروردگارش و نسبت به مردم داشته حكايت كرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و او خود را رسولى امين «سوره شعراء، آيه 178» و مصلح «سوره هود، آيه 88» و از [[صالحين]] شمرده «سوره شعراء، آيه 27» و خداى تعالى همه اين ها را از آن جناب حكايت كرده و امضاء و تصديق نموده و در شخصيت معنوى آن جناب همين بس كه كليم خدا، [[حضرت موسی]] بن عمران علیه السلام نزديك به ده سال او را خدمت كرده است.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه الميزان (موسوى همدانى سيد محمد باقر)، ج10، ص567.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* ترجمه الميزان، سيد محمد باقر موسوى همدانى؛ قم: دفتر انتشارات اسلامى حوزه علميه قم، پنجم، 1374 ش.&lt;br /&gt;
* حيوة القلوب، علامه مجلسى؛ قم: سرور، ششم، 1384 ش.&lt;br /&gt;
* قصص الأنبياء؛ فاطمه مشايخ، تهران: انتشارات فرحان، اول، 1381 ش.&lt;br /&gt;
* ارشاد القلوب ترجمه مسترحمى، سيد هدايت الله مسترحمى؛ تهران: مصطفوى، سوم، 1349 ش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B4%D8%B9%DB%8C%D8%A7_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55058</id>
		<title>حضرت شعیا علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B4%D8%B9%DB%8C%D8%A7_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55058"/>
		<updated>2016-01-30T15:58:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حضرت شعیا علیه السلام پیامبری از انبیا بنی اسراییل است که نسبش به حضرت سلیمان علیه السلام می رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت شعیا علیه السلام پیامبری از انبیا بنی اسراییل است که نسبش به [[حضرت سلیمان]] علیه السلام می رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعیا بر مردمی مبعوث شد که پادشاهی بنام «صدقیا» داشتند. ابتدا آنان بر آئین وحدانیت خدا ایمان داشتند و مردمی درستکار بودند، تا این که در دین خود بدعت تازه ای نهادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند در پاسخ سرکشی آنها پادشاه بابل را مأمور حکومت آنان گردانید. اما آن قوم دست به [[دعا]] برداشتند و [[توبه]] کردند. خداوند نیز توبه آنان را بخاطر پدران صالحشان پذیرفت. صبحگاهان مردم مشاهده کردند که تمامی سپاه بابل در اردوگاه خود به هلاکت رسیدند و فقط پانزده نفر از آنها از جمله [[بخت نصر]] از خشم الهی جان سالم بدر بردند و بار دیگر صدقیا را بر آنان حاکم کرد. صدقیا مردی صالح و متدین بود تا زمانی که صدقیا بر مردم حکومت می کرد، مردم به آئین یکتاپرستی و اطاعت پیامبر خود باقی ماندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعیای نبی به فرمان خدا مأمور شد تا قوم خود را از گنهکاری و بزهکاری بازدارد و آنها را بار دیگر به [[ایمان]] و خداپرستی فراخواند. پروردگار به شعیا [[وحی]] فرستاد که بزودی جان صدقیا را خواهم ستاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهتر است از او بخواهی برای خود جانشینی انتخاب کند. شعیا وحی خداوند را به صدقیا رساند. صدقیا به تضرع و زاری پرداخت و از آن که نتوانست توشه ای برای خود فراهم کند، ابراز پشیمانی کرد و از خداوند خواست تا اجلش را به تأخیر اندازد. خداوند نیز دعای او را مستجاب کرد و پانزده سال دیگر بر عمر او افزود. بعد از مرگ صدقیا مردم بار دیگر به سرکشی و گناه روی آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند به شعیا [[وحی]] فرستاد که بزودی یکصد و چهل هزار نفر از افراد شرور و گنهکار و شصت هزار از خوبان امت تو نابود می شوند. شعیا پرسید؛ گناه خوبان در این میان چیست؟ پروردگار فرمود؛ آنها با گنهکاران همنشینی داشتند و هیچگاه بر آنان به خشم نگاه نکردند و از معاشرت با آنان ناراحت نبودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعیا به سوی قومش رفت تا آنان را ارشاد کند. اما آنها نه تنها دعوتش را و ارشادهایش را گوش ندادند بلکه تصمیم به قتلش گرفتند. شعیا از میان ان قوم سرکش گریخت و خود را در داخل تنه درختی پنهان کرد. اما شیطان گوشه لباسش را به مردم نشان داد و آنان با اره ای بزرگ درخت را به همراه شعیا از وسط جدا کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* تاریخ انبیاء از آدم خلیفة اللّه علیه السلام تا خاتم رسول اللّه صلی الله علیه و آله، سید مرتضی موسوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55057</id>
		<title>حضرت سلیمان علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55057"/>
		<updated>2016-01-30T15:53:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حضرت سلیمان فرزند و وارث حضرت داود علیه السلام، یكی از پیامبران بزرگی است كه هم دارای مقام نبوت بود و هم دارای حكومت بی ‎نظیر و بسیار وسیع. خداى تعالى ملكى عظيم به او داد، جن و طير و باد را برايش مسخّر كرد و زبان مرغان را به وى آموخت. یکی از دعاهای حضرت سلیمان در قرآن، توفيق شكرگزارى در برابر نعمت های خداوند بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کلیدواژه: حضرت سلیمان'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وجه تسميه سلیمان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد از نام سليمان كه از ريشه سليم است، فردى است كه از صحت و سلامت برخوردار است و يا سليمان از مداوايى كه براى پدرش حاصل شد در سلم و امان باقى ماند ولذا سليمان ناميده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شيخ صدوق]] مى فرمايد: سليمان از آنجا كه قلبى سليم داشت، لذا نام او مشتمل بر سلامت است و از آنجا پدرش [[حضرت داود]] علیه السلام جراحت خود را با محبت و ود پروردگار مداوا نمود و به كمال رسيد و داود نام گرفت و خداوند اراده كرد كه در نام سليمان حرفى از حروف نام او باشد تا شايد از نظر درجه كمال به او ملحق شود، پس (الف) به نام او (سليم) افزوده شد و براى تكميل تركيب و درستى آن نون نيز در آخر آن اضافه شد (سليم الف ن سليمان) وگرنه همان سليم براى دلالت بر سلامت قلب او كفايت مى كرد.&amp;lt;ref&amp;gt; [[قصص الأنبياء]] (قصص قرآن) (فاطمه مشايخ)، ص525.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نسب حضرت سلیمان علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سليمان بن داود بن ايشا بن عويد بن عابر بن سلمون بن نحشون بن عمينا داب بن ارم بن حصرون بن فارص بن يهوذا بن يعقوب بن إسحاق بن إبراهيم.&amp;lt;ref&amp;gt;[[البداية والنهاية]] ([[ابن كثير]] دمشقى)، ج2، ص18.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت سلیمان در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت سلیمان یكی از [[پیامبران]] بزرگی است كه هم دارای مقام [[نبوت]] بود و هم دارای حكومت بی ‎نظیر و بسیار وسیع که نام مباركش هفده بار در [[قرآن]] در سوره های: [[سوره بقره]]/ [[سوره نساء]]/ [[سوره انعام]]/ [[سوره انبياء]]/ [[سوره نمل]]/ [[سوره سبا]]/ [[سوره ص]] آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ نِعْمَ العَبْدُ إِنَّهُ أَوّابٌ»}}: و به داود سليمان را بخشيدم كه نيك بنده اى است و بسيار به سوى خدا [[توبه]] مى كند. (سوره ص، آيه 30)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ إِذْ يَحْكُمانِ فِى الحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ القَوْمِ وَ كُنّا لِحُكْمِهِمْ شاهِدِينَ × فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ وَكُلّاً آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً»}}: و داود و سليمان را ياد كن، هنگامى كه درباره آن كشتزار × كه گوسفندان مردم شب هنگام در آن چريده بودند. × داورى مى  كردند و شاهد داورى آنان بوديم. پس آن داورى را به سليمان فهمانديم و به هر يك از آن دو [[حكمت]] و دانش عطا كرديم. (سوره انبياء، آيات 78- 79)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَلَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَ سُلَيْمانَ عِلْماً وَ قالا الْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِى فَضَّلَنا عَلى كَثِيرٍ مِنْ عِبادِهِ المُؤْمِنِينَ»}}: و به راستى به داود و سليمان دانشى عطا كرديم، و آن دو گفتند: ستايش خدايى را كه ما را بر بسيارى از بندگان باايمانش برترى داده است. (سوره نمل، آيه 15)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در [[قرآن]] از داستان او آمده در [[قرآن کریم]] از سرگذشت آن جناب جز مقدارى مختصر نيامده، چيزى كه هست دقت در همان مختصر، آدمى را به همه داستان هاى او و مظاهر شخصيت شريفش راهنمايى مى كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* يكى اين كه: آن جناب فرزند و وارث [[حضرت داود]] علیه السلام بود كه در اين باره فرمود: {{متن قرآن|«وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ»}}. «سوره ص، آيه 30» و نيز فرموده: {{متن قرآن|«وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ»}}. «سوره نمل، آيه 16»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يكى ديگر اين كه خداى تعالى ملكى عظيم به او داد، [[جن]] و طير و باد را برايش مسخّر كرد و زبان مرغان را به وى آموخت، كه ذكر اين چند نعمت در كلام مجيدش مكرر آمده است، در [[سوره بقره]] آيه 102، در [[سوره انبياء]]، آيه 81، در [[سوره نمل]]، آيه 16 تا 18، در [[سوره سبا]]، آيه 12 تا 13 و در [[سوره ص]]، آيه 35 تا 39.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قسمت سوم، آن است كه به مساله انداختن جسد، بر روى تخت وى اشاره مى  كند، كه در سوره ص، آيه 33 واقع است. قسمت چهارم، آياتى است كه به مساله داورى او در مساله افتادن گوسفند در زراعت پرداخته و اين آيات در سوره انبياء، آيه 78 تا 79 آمده است. قسمت پنجم، اشاره به داستان مورچه است، كه در سوره مورد بحث، آيه 18 و 19 آمده. قسمت ششم، آيات مربوط به [[داستان هدهد و ملكه سبأ]] است، كه در همين سوره، آيات 20 تا 44 آمده. قسمت هفتم، آيه مربوط به كيفيت درگذشت آن جناب است كه در سوره سبا آيه 14 واقع شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* آياتى كه آن جناب را مى  ستايد در [[قرآن کریم]]، در پانزده - شانزده - مورد نام آن جناب را آورده و ثناى بسيارى از او كرده، بنده اش خوانده، اوابش ناميده و فرموده: {{متن قرآن|«نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ»}}. «سوره ص، آيه 30» و به علم و حكمتش ستوده و فرموده: {{متن قرآن|«فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ وَ كُلًّا آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً»}}. «سوره انبياء، آيه 79» و نيز فرموده: {{متن قرآن|«وَلَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَ سُلَيْمانَ عِلْماً»}}. «سوره نمل، آيه 15» و باز فرموده: {{متن قرآن|«يا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ»}}. «سوره نمل، آيه 16» و او را از انبياء مهدى و راه يافته خوانده، فرموده: {{متن قرآن|«وَ أَيُّوبَ وَ يُونُسَ وَ هارُونَ وَ سُلَيْمانَ»}}. «سوره نساء، آيه 163» و نيز فرموده: {{متن قرآن|«وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ»}}. «سوره انعام، آيه 84»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* سليمان علیه السلام در عهد عتيق داستان آن جناب در كتاب ملوك اول آمده و بسيار در حشمت و جلالت امر او و وسعت ملكش و وفور ثروتش و بلوغ حكمتش سخن گفته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ليكن از داستان هايش كه در [[قرآن]] ذكر شده، جز همين مقدار نيامده كه: وقتى ملكه سبأ خبر سليمان را شنيد و شنيد كه معبدى در [[اورشليم]] ساخته و او مردى است كه [[حكمت]] داده شده، بار سفر بست و نزدش آمد و هدايايى بسيار آورد و با او ديدار كرد و مسائل بسيارى به عنوان امتحان از او پرسيد و جواب شنيد، آنگاه برگشت. «[[تورات]]، اصحاح دهم از ملوك اول، ص 543»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عهد عتيق بعد از آن همه ثناء كه براى سليمان كرده در آخر به وى اسائه ادب كرده و «تورات، اصحاح يازدهم و دوازدهم از كتاب سموئيل دوم» گفته كه: وى در آخر عمرش منحرف شد و از خداپرستى دست برداشته به بت  پرستى گراييد و براى بت ها [[سجده]] كرد، بت هايى كه بعضى از زنانش داشتند و آن ها را مى پرستيدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نيز مى گويد: مادر سليمان، اول زن اورياى حتى بود، پدر سليمان عاشقش شد و با او زنا كرد و در همان زنا فرزندى حامله شد ناگزير داود (از ترس رسوايى) نقشه كشيد تا هر چه زودتر اوريا را سر به نيست كند و همسرش را بگيرد و همين كار را كرد، بعد از كشته شدن اوريا در يكى از جنگ ها، همسرش را به اندرون خانه و نزد ساير زنان خود برد، در آنجا براى بار دوم حامله شد و سليمان را بياورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما قرآن كريم ساحت آن جناب را مبرا از پرستش بت مى داند، همچنان كه ساحت ساير [[انبياء]] را منزه مى داند و بر هدايت و عصمتشان تصريح مى كند و در خصوص سليمان مى فرمايد: {{متن قرآن|«وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ»}}. «سليمان كافر نشد». ([[سوره بقره]]، آيه 102)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نيز، ساحتش را از اين كه از زنا متولد شده باشد منزه داشته است و از او حكايت كرده كه در دعايش بعد از سخن مورچه گفت: &amp;quot;پروردگارا، مرا به شكر نعمت ها كه بر من و بر پدر و مادر من ارزانى داشتى ملهم فرما&amp;quot;. «[[سوره نمل]]، آيه 19» كه در تفسيرش گفتيم از اين [[دعا]] برمى  آيد كه مادر او از اهل صراط مستقيم بوده، يعنى از كسانى كه خداوند بر آنان [[انعام]] كرده، از [[نبيين]] و [[صديقين]] و [[شهداء]] و [[صالحين]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* رواياتى كه در اين داستان وارد شده اخبارى كه در قصص آن جناب و مخصوصا در داستان هدهد و دنباله آن آمده، بيشترش مطالب عجيب و غريبى دارد كه حتى نظائر آن در اساطير و افسانه هاى خرافى كمتر ديده مى  شود، مطالبى كه [[عقل سليم]] نمى  تواند آن را بپذيرد و بلكه تاريخ قطعى هم آن ها را تكذيب مى  كند و بيشتر آن ها مبالغه  هايى است كه از امثال كعب و وهب نقل شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اين قصه پردازان مبالغه را به جايى رسانده اند كه گفته اند: سليمان پادشاه همه روى زمين شد و هفتصد سال سلطنت كرد و تمامى موجودات زنده روى زمين از انس و جن و وحشى و طير، لشكريانش بودند. و او در پاى تخت خود سيصد هزار كرسى نصب مى  كرد، كه به هر كرسى يك پيغمبر مى  نشست، بلكه هزاران پيغمبر و صدها هزار نفر از امراى انس و [[جن]] روى آن ها مى  نشستند و مى  رفتند. و مادر ملكه سبأ از جن بوده ولذا پاهاى ملكه مانند پاى خران، سم دار بوده و به همين جهت با جامه بلند خود، آن را از مردم مى  پوشاند، تا روزى كه دامن بالا زد تا وارد صرح شود، اين رازش فاش گرديد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در شوكت اين ملكه مبالغه را به حدى رسانده اند كه گفته اند: در قلمرو كشور او چهارصد پادشاه سلطنت داشتند و هر پادشاهى را چهارصد هزار نظامى بوده و وى سيصد وزير داشته است، كه مملكتش را اداره مى  كردند و دوازده هزار سرلشكر داشته كه هر سرلشكرى دوازده هزار سرباز داشته، و همچنين از اين قبيل [[اخبار عجيب]] و غيرقابل قبولى كه در توجيه آن هيچ راهى نداريم، مگر آن كه بگوييم از اخبار اسرائيليات است و بگذريم. و اگر كسى بخواهد به آن ها دست يابد، بايد به كتب جامع [[حديث]] چون [[الدرالمنثور]] و [[عرائس]] و بحار و نيز به تفاسير مطول مراجعه نمايد.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه الميزان (موسوى همدانى سيد محمد باقر)، ج15، ص523.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت سلیمان در روايات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام کاظم]] عليه السلام: در عهد سليمان بن داود عليه السلام مردم گرفتار خشكسالي سختي شدند. پس به آن حضرت شكايت برده از ايشان خواستند كه طلب باران كند. سليمان عليه السلام فرمود: بعد از [[نماز صبح]] براي طلب باران بيرون خواهم رفت. چون نماز صبح را خواند به همراه مردم بيرون رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در راه مورچه اي را ديد كه بر دو پاي خود ايستاده دست به آسمان برداشته است و مي گويد: پروردگارا ما نيز از آفريدگان تو هستيم و از روزي تو بي نياز نيستيم. ما را به سبب [[گناهان]] آدميان هلاك مفرما. در اين هنگام سليمان عليه السلام به مردم گفت: برگرديد كه به سبب موجوداتي جز شما باران داده شديد. پس در آن سال چنان بارشي داده شدند كه هرگز مانند آن را به خود نديده بودند.&amp;lt;ref&amp;gt; [[بحارالأنوار]] ([[علامه مجلسى]])، ج61، ص260.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام علی]] عليه السلام: اگر بنا بود كسي براي بالا رفتن به سوي جاودانگي نردباني بيابد يا براي دور كردن [[مرگ]] از خود راهي پيدا كند، بي  گمان آن كس سليمان بن داود عليه  السلام بود كه افزون بر مقام [[نبوت]] و منزلت والا، سلطنت بر [[جن]] و انس نيز در اختيار او نهاده شد. اما چون روزي خود را به طور كامل دريافت كرد و مدت عمرش بسر آمد، كمان  هاي نابودي او را آماج تيرهاي مرگ كردند و خانه  ها از او خالي گشت و مسكن  ها بي  صاحب ماند و گروهي ديگر [[وارث]] آن  ها شدند.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج14، ص70.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در [[حديث]] معتبر از حضرت [[امام صادق]] عليه السلام منقول است كه: حضرت سليمان عليه السلام به سبب پادشاهى دنيا، بعد از همه [[پیامبران]] داخل [[بهشت]] خواهد شد.&amp;lt;ref&amp;gt; [[حيوة القلوب]] (علامه مجلسى)، ج2، ص966.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* امام صادق عليه السلام: روزي سليمان بن داود به اطرافيان خود گفت: خداوند تبارك و تعالي سلطنتي به من بخشيد كه پس از من شايسته هيچ كس نيست؛ باد و انس و جن و مرغان و ددان را به تسخير من درآورد و زبان پرندگان را به من آموخت و از هر چيزي به من عطا فرمود. اما با همه سلطنتي كه به من داده شده يك روز نشد كه تا شب شاد و مسرور باشم. بنابراين، دوست دارم فردا به كاخ خود اندر شوم و بر بام آن روم و به قلمرو خوش بنگرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراين، به احدي اجازه ندهيد بر من وارد شود تا مبادا مطلبي برايم بياورد كه روزم را بر من تلخ و منغض سازد. اطرافيان گفتند: اطاعت مي  شود. روز بعد، سليمان عصايش را برداشت و به بلندترين نقطه بام قصر خود رفت و بر عصاي خويش تكيه داد و شادمان از آن  چه به او داده شده بود شروع به نگريستن به قلمرو پادشاهي خود كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگاه چشمش به جواني خوب روي و خوش پوش افتاد كه از يكي از گوشه  هاي قصرش پيش او آمده بود. سليمان چون او را ديد گفت: چه كسي تو را به اين كاخ درآورد، در حالي كه من مي  خواستم امروز را در آن تنها بگذرانم؟ با اجازه چه كسي وارد شدي؟ آن جوان گفت: خداوند اين كاخ مرا به آن درآورد و با اجازه او وارد شدم. سليمان گفت: البته خداوند اين كاخ به آن از من سزاوارتر است. تو كيستي؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: من [[ملك الموت]] هستم. سليمان گفت: براي چه آمده اي؟ گفت: آمده ام جانت را بگيرم. سليمان گفت: مأموريت خود را انجام بده كه امروز روز شادي من است و خداوند عزوجل نخواسته است كه مرا شادي و سروري جز ديدار او باشد. پس، در حالي كه سليمان به عصاي خود تكيه داده بود ملك الموت جان او را گرفت و سليمان مدت  ها همچنان مرده بر عصايش تكيه داشت و مردم او را مي  ديدند و خيال مي  كردند زنده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از مدتي درباره او دچار ترديد و اختلاف شدند. بعضي گفتند: روزهاي زيادي است كه سليمان همچنان بر عصاي خود تكيه داده است و نه خسته شده و نه خوابيده و نه چيزي آشاميده و نه چيزي خورده است. او همان خداوند ماست كه بايد عبادتش كنيم. عده  اي گفتند: سليمان جادوگر است و با جادو كردن چشمان ما چنين وانمود مي  كند كه به عصايش تكيه داده اما چنين نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤمنان گفتند: سليمان بنده خدا و پيامبر اوست و خداوند كار او را به دلخواه خود تدبير و اداره مي  كند. پس، چون اين اختلاف نظرها درباره سليمان پيدا شد، خداوند عزوجل موريانه  اي فرستاد و او عصاي سليمان را از درون خورد و عصا شكست و سليمان عليه  السلام از فراز كاخ خود به رو درافتاد.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج14، ص136.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت سلیمان علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* با اين كه اين پيامبر عالي قدر، صاحب قدرت و پادشاهى بود، اما لباسى از مو مى  پوشيد، و چون تاريكى شب همه جا را فرامى  گرفت، دست ها را به گردن خود مى  بست و تا صبح از (ترس خدا) گريست، و غذايش را از فروش حصير و بوريايى كه با دست خود مى  بافت، تهيه مى  نمود و اگر درخواست قدرت از خدا كرد، صرفا براى غلبه بر پادشاهان كافر بود، و گفته شده كه منظور از «طلب قدرت» قناعت بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt; [[ارشاد القلوب]] (ترجمه سلگى)، ج1، ص420.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* حضرت سلیمان در برابر نعمت  ها، از خداوند توفيق شكرگزارى خواست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ»}}. ([[سوره احقاف]]، آیه 15) و نعمت  ها را وسيله ى آزمايش مى  دانست. {{متن قرآن|«هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ»}}. ([[سوره نمل]]، آیه 40) و جذب هداياى بيگانگان نشد. {{متن قرآن|«أَتُمِدُّونَنِ بِمالٍ»}}. (سوره نمل، آیه 36) و از فهم علمى مخصوص برخوردار بود. {{متن قرآن|«فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ»}}. ([[سوره انبياء]]، آیه 79) و با زبان پرندگان آشنا بود. {{متن قرآن|«عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ»}}. (سوره نمل، آیه 16) و از لشكريانش سان مى ديد. {{متن قرآن|«وَ حُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُهُ»}}. (سوره نمل، آیه 17) و پرندگان در خدمت او بودند. {{متن قرآن|«وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ»}}. (سوره نمل، آیه 20)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از همه ى امكانات براى تبليغ دين استفاده مى كرد. (فرستادن نامه به وسيله ى پرنده) {{متن قرآن|«اذْهَبْ بِكِتابِي هذا»}}. (سوره نمل، آیه 28) و دست اندركاران او طى الأرض داشتند. {{متن قرآن|«قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ»}}. (سوره نمل، آیه 40) و حكومت بى نظير داشت. {{متن قرآن|«هَبْ لِي مُلْكاً لايَنْبَغِي لِأَحَدٍ»}}. (سوره ص، آیه 35) و به حسن عاقبت و مقام والا نزد خداوند رسيد. {{متن قرآن|«وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مَآبٍ»}} (سوره ص، آیه 25) و جن در خدمت او بود. {{متن قرآن|«وَالشَّياطِينَ كُلَّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ»}}. (سوره ص، آیه 37)&amp;lt;ref&amp;gt; [[تفسير نور]] (قرائتى محسن)، ج9، ص428.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*  قصص الأنبياء؛ فاطمه مشايخ، تهران: انتشارات فرحان، اول، 1381 ش.&lt;br /&gt;
* ترجمه الميزان، سيد محمد باقر موسوى همدانى؛ قم: دفتر انتشارات اسلامى حوزه علميه قم، پنجم، 1374 ش.&lt;br /&gt;
* بحارالأنوار، علامه مجلسى؛ تهران.&lt;br /&gt;
* حيوة القلوب، علامه مجلسى؛ قم: سرور، ششم، 1384 ش.&lt;br /&gt;
* ارشاد القلوب/ترجمه سلگى، على سلگى نهاوندى؛ قم: ناصر، اول، 1376.&lt;br /&gt;
* تفسير نور، محسن قرائتى؛ تهران: مركز فرهنگى درسهايى از [[قرآن]]، یازدهم، 1383 ش.&lt;br /&gt;
* [[البداية والنهاية]]، [[ابن كثير]] دمشقى؛ بیروت: دارالفكر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Category:پادشاهان در قرآن]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B2%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%A7_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55056</id>
		<title>حضرت زکریا علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B2%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%A7_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55056"/>
		<updated>2016-01-30T14:16:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;زکریا یکی از پیامبران بنی اسرائیل می باشد. حضرت زکریا متکفل حضرت مریم بود وبا مشاهده نعمت ورحمت الهی که بر مریم نازل میشد، تصمیم گرفت از خداوند طلب فرزند نموده و خداوند نیز با استجابت دعایش،در سالخوردگی حضرت یحیی را به او و همسرش بخشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کلیدواژه: حضرت زکریا'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وجه تسميه زکریا==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه زكريا بازاء از ريشه ذكر با «ذال» است كه به معنى ياد كردن است وليكن چون در عبرانى حرف ذال ندارد لذا بازاء نوشته مى  شود.&amp;lt;ref&amp;gt;حجة التفاسير و بلاغ الإكسير (بلاغى سيد عبدالحجت)، جلد اول، مقدمه، ص450.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نسب حضرت زکریا علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زكريا بن برخيا بن شوا بن نحرائيل بن سهلون بن ارسوا بن شويل بن نعود بن موسى بن عمران اگر چه نسب حضرت زكريا علیه السلام را در منابع ديگر از قبيل [[معارف ابن قتيبه]] و [[تاريخ طبرى]] و [[قصص الانبياء ثعلبى]] مختلف نوشته اند.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه تاريخ يعقوبى (محمدابراهيم آيتى)، ج1، ص83.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت زکریا در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زکریا یکی از [[پیامبران]] [[بنی اسرائیل]] می باشد که نام مبارک ایشان در [[قرآن]] هفت بار در سوره های: [[سوره آل عمران]] / [[سوره انعام]] / [[سوره مريم]] / [[سوره انبياء]] آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنبَتَهَا نَبَاتًا حَسَنًا وَ كَفَّلَهَا زَكَرِيَّا كُلَّمَا دَخَلَ عَلَيْهَا زَكَرِيَّا الْمِحْرَابَ وَجَدَ عِندَهَا رِزْقًا قَالَ يَا مَرْيَمُ أَنَّى لَكِ هَذَا قَالَتْ هُوَ مِنْ عِندِاللّهِ إنَّ اللّهَ يَرْزُقُ مَن يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ»}}: پروردگارش او را به طرز نيكويى پذيرفت و به طرز خوب نمو داد، و زكريا را سرپرست او كرد، هر وقت زكريا وارد غرفه او مى  شد، غذاى بخصوصى نزد او مى  يافت، گفت: اى مريم اين براى تو از كجا آمده؟ گفت: آن از پيش خداست، خدا هر كه را خواهد بى حساب روزى مى دهد. (سوره آل عمران، آیه 37)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«هُنَالِكَ دَعَا زَكَرِيَّا رَبَّهُ قَالَ رَبِّ هَبْ لِي مِن لَّدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعَاء»}}: در اين هنگام زكريا (كه اين همه [[كرامت]] و [[مائده آسمانى]] را ديد) پروردگارش را خواند و گفت: پروردگارا! از جانب خود نسلى پاك و پسنديده به من عطا كن كه همانا تو شنونده دعائى. ([[سوره آل عمران]]، آیه 37)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«ذِكْرُ رَحْمَةِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيَّا»}}: اى پيامبر! (اين كه اكنون مى گويم) خبر بخشايش پروردگار تو است بر بنده اش زكريا. (كه دعاء او را مستجاب كرده) (سوره مریم، آیه 2)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«يَا زَكَرِيَّا إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلَامٍ اسْمُهُ يَحْيَى لَمْ نَجْعَل لَّهُ مِن قَبْلُ سَمِيًّا»}}: اى زكريا ما تو را به فرزندى بشارت مى دهيم كه نامش يحيى است، پسرى كه همنامش پيش از اين نبوده است. (سوره مریم، آیه 7)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَ زَكَرِيَّا إِذْ نَادَى رَبَّهُ رَبِّ لَاتَذَرْنِي فَرْدًا وَ أَنتَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ»}}: و زكريا را ياد كن هنگامى كه پروردگار خود را خواند پروردگارا مرا تنها مگذار و تو بهترين ارث برندگانى. (سوره انبیاء، آیه 89)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيَى وَ عِيسَى وَ إِلْيَاسَ كُلٌّ مِّنَ الصَّالِحِينَ»}}: و زكريا و يحيى و عيسى و الياس را كه همه از شايستگان بودند. (سوره انعام، آیه 85)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قرآن کریم]] از تاريخ زندگى آن جناب غير از دعاى او در طلب فرزند و استجابت دعايش و تولد فرزندش يحيى چيزى نياورده، و اين قسمت از زندگى آن جناب را بعد از نقل سرگذشتش با مريم كه چگونه [[عبادت]] مى كند و چگونه خدا [[كرامت]] ها را به او داده نقل كرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرى در اين قسمت فرموده زكريا متكفل امر مريم شد، چون مريم پدرش عمران را از دست داده بود و چون بزرگ شد از مردم كناره گيرى كرد و در محرابى كه در [[مسجد]] به خود اختصاص داده بود مشغول عبادت شد و تنها زكريا به او سر مى زد و هر وقت به [[محراب]] او مى رفت، مى ديد نزد او رزقى آماده است، مى پرسيد اين غذا را چه كسى برايت آورده؟ مى گفت: اين از ناحيه خداى تعالى است كه خداى تعالى به هر كه بخواهد بدون حساب روزى مى دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اين جا طمع زكريا به [[رحمت خدا]] تحريك شد، خداى خود را خواند و از او فرزندى از همسرش درخواست نمود و ذريه طيبه اى مسألت كرد و با اين كه او خودش مردى سالخورده و همسرش زنى نازا بود، دعايش مستجاب شد و در حالى كه در محراب خود به [[نماز]] ايستاده بود ملائكه ندايش دادند: اى زكريا خداى تعالى تو را به فرزندى كه اسمش يحيى است بشارت مى دهد، زكريا براى اين كه قلبش اطمينان يابد و بفهمد اين ندا از ناحيه خدا بوده و يا از جاى ديگر، پرسيد: پروردگارا! آيتى به من بده كه بفهمم اين ندا از تو بود، خطاب آمد آيت و نشانه تو اين است كه سه روز زبانت از تكلم با مردم بسته مى شود و سه روز جز با اشاره و رمز نمى توانى سخن بگويى و همين طور هم شد، از محراب خود بيرون شده نزد مردم آمد و به ايشان اشاره كرد كه صبح و شام [[تسبيح]] خدا گوئيد و خدا همسر او را اصلاح نموده يحيى را بزائيد. ([[سوره آل عمران]]، آيات 37-41، [[سوره مريم]]، آيات 2-11، [[سوره انبياء]] آيات 89-90)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرآن كريم درباره سرانجام و مال امر او و چگونگى درگذشتش چيزى نفرموده ولى در اخبار بسيارى از طرق [[شيعه]] و سنى آمده كه قومش او را به قتل رساندند، بدين صورت كه وقتى تصميم گرفتند او را بكشند او فرار كرده و به درخت پناهنده شد، درخت شكافته شد و او در داخل درخت قرار گرفته درخت به حال اولش برگشت، [[شيطان]] ايشان را به نهانگاه وى خبر داد و گفت: كه بايد درخت را اره كنيد، ايشان همين كار را كردند و آن جناب را با اره دو نيم نمودند و به اين وسيله از دنيا رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعضى از روايات آمده كه سبب كشتن وى اين بود كه او را متهم كردند كه با حضرت مريم عمل منافى عفت انجام داده و از اين راه مريم به [[حضرت عیسی]] علیه السلام حامله شده و دليلشان اين بود كه غير از زكريا كسى به مريم سر نمى زد، جهات ديگرى نيز روايت شده  است.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه الميزان (موسوى همدانى سيد محمدباقر)، ج14، ص35.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت زکریا در روايات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام صادق]] عليه السلام فرمودند: زكريا از ترس گريخت و به درختي پناه برد. درخت براي او شكاف خورد و گفت: اي زكريا، داخل من شو. زكريا رفت و داخل درخت شد. تعقيب كنندگان در جستجوي او برآمدند اما پيدايش نكردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابليس]] كه او را ديده بود، نزد تعقيب كنندگان آمد و جاي زكريا را به آنها نشان داد و گفت: او داخل اين درخت است، درخت را قطع كنيد. مردم كه آن درخت را مي پرستيدند، گفتند: ما آن را قطع نمي كنيم. ابليس آنقدر به سر آنان خواند تا سرانجام درخت و زكريا را (كه داخل آن بود) شقه كردند.&amp;lt;ref&amp;gt;قصص الأنبياء عليهم السلام ([[قطب راوندى]])، ص217.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: زكريا، نجار بود.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حكمت]] نامه پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله و سلم (فارسى)(محمدى رى شهرى)، ج3، ص479.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت زکریا علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداى تعالى زكريا علیه السلام را در كلام خود به صفت [[نبوت]] و [[وحى]] توصيف نموده و نيز در اول [[سوره مريم]] او را به [[عبوديت]] و در [[سوره انعام]] در عداد انبيايش شمرده و از صالحينش و از مجتبينش خوانده كه عبارتند از مخلصون و همچنين از مهديونش دانسته است.&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه الميزان، ج14، ص34.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* به سند حسن از حضرت [[امام رضا]] عليه السلام منقول است كه: روز اول [[محرم]] روزى است كه زكريا عليه السلام از خدا فرزندى طلبيد و خدا دعاى او را مستجاب فرمود، هر كه آن روز را [[روزه]] بدارد و [[دعا]] كند، خدا دعاى او را مستجاب مى گرداند چنانچه دعاى زكريا عليه السلام را مستجاب گردانيد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حيوة القلوب]]، ج2، ص1055.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* ترجمه الميزان، سيد محمد باقر موسوى همدانى؛ [[قم]]: دفتر انتشارات اسلامى حوزه علميه قم، پنجم، 1374 ش.&lt;br /&gt;
* حجة التفاسير و بلاغ الإكسير، سيد عبدالحجت بلاغى؛ قم: انتشارات [[حكمت]]، 1386 ق.&lt;br /&gt;
* حيوة القلوب، [[علامه مجلسى]]؛ قم: سرور، ششم، 1384 ش.&lt;br /&gt;
* [[حكمت]] نامه پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله و سلم، فارسى، محمدى رى شهرى؛ قم: دارالحديث، اول، 1386 ش.&lt;br /&gt;
* قصص الأنبياء عليهم السلام، قطب راوندى؛ مشهد: مؤسسة البحوث الإسلامية، 1409 ق.&lt;br /&gt;
* ترجمه تاريخ يعقوبى، محمدابراهيم آيتى؛ تهران: علمى و فرهنگى، ششم، 1371 ش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%DA%A9%D9%81%D9%84_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55055</id>
		<title>حضرت ذوالکفل علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%DA%A9%D9%81%D9%84_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55055"/>
		<updated>2016-01-30T14:01:36Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ذوالكفل یکی از پيامبران الهى و از برگزيدگان خداوند می باشد. صبر این پیامبر، عاملى مؤثر در بهره مندى از رحمت الهى بود. او باخود عهد كرده بود كه روزها را روزه بگيرد و شب ها را به عبادت بپردازد، و تنها از روى حق قضاوت نمايد و جز براى رضاى خداوند خشمگين نشود و تا آخر به آن چه متكفل شده و تعهد كرده بود وفادار ماند، لذا او را «ذَاالْكِفْلِ» يعنى «داراى تعهد» ناميدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کلیدواژه: حضرت ذوالکفل'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وجه تسميه ذوالکفل==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اين كه چرا او &amp;quot;ذوالكفل&amp;quot; ناميده شده، با توجه به اين كه &amp;quot;كفل&amp;quot; هم به معنى نصيب آمده و هم به معنى [[كفالت]] و عهده دارى، احتمالات مختلفى داده اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاه گفته اند: چون خداوند نصيب وافرى از ثواب و رحمتش به او مرحمت فرمود &amp;quot;ذاالكفل&amp;quot; يعنى &amp;quot;صاحب بهره وافى&amp;quot; ناميده شد. و گاه گفته  اند چون تعهد كرده بود كه شبها را به [[عبادت]] برخيزد و روزها را [[روزه]] دارد و هنگام [[قضاوت]] هرگز خشم نگيرد و بر سر اين عهد و پيمان باقيماند اين لقب به او داده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و گاه گفته اند چون گروهى از انبياء [[بنى اسرائيل]] را كفالت كرد و جان آنها را در برابر پادشاه جبار زمان حفظ نمود او را به اين اسم ناميدند.&amp;lt;ref&amp;gt; [[تفسير نمونه]]، (مكارم شيرازى ناصر) ج19، ص312.&amp;lt;/ref&amp;gt; مدت عمرش معلوم نيست و در ده فرسخى [[كوفه]] مدفون است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[الفين]]/ترجمه وجدانى، ص 1009.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نسب ذوالکفل==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما ذوالكفل كه درباره شخصيت او و اختلاف نظرات به [[امام رضا]] عليه السلام نسبت داده شده كه او [[يوشع بن نون]] است. و برخى گفته اند: او [[حضرت الیاس]] است و بعضى او را [[حضرت زکریا]] مى دانند. و بعضى گفته اند: او مرد صالحى بود و [[نبى]] نبود، ولى به نبى وقتش قول داد كه روزها را [[روزه]] بگيرد و شب ها را عبادت كند، خشم نورزد و به [[حق]] عمل نمايد به قول خودش وفا كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضى گفته اند: او نبى بود و خداوند داستان او را بازگو نكرده است، بعضى گفته اند: او «[[حضرت یسع]]» است كه با الياس بود، اما او آن «يسع» نيست كه خداوند او را در [[قرآن]] ذكر كرده است كه او براى پادشاه ستمگرى تعهد كرد كه اگر [[توبه]] كند داخل [[بهشت]] مى شود. و نامه اى هم در همين مورد به او داد كه گفته  اند: اسم او كنعان بوده و به همين جهت او ذاالكفل يعنى صاحب كفايت ناميده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خبر نسبت داده شده كه او از [[پیامبران]] [[مرسل]] بود. و بعد از [[سليمان بن داود]] بود و «كفل» به معناى ضعف و دو برابر بودن است، چون [[ثواب]] او به جهت شرافتش در مقايسه با اهل زمانش دو برابر بود، به معناى نصيب و كفالت هم مى آيد و همه ى اين معانى در اين جا مناسب است.&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه [[بيان السعادة]] (خانى رضا/حشمت الله رياضى)، ج9، ص406.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[مجمع البيان]] از كتاب [[نبوت]] از [[حضرت عبدالعظيم حسنى]] نقل كرده كه به أبى جعفر [[جواد الائمه]] عليه السلام نوشتم و از ذى الكفل سؤال كردم كه اسمش چه بود؟ آيا از مرسلين بود؟ امام در جواب نوشتند: خداوند صد و بيست چهار هزار نفر پيغمبر مبعوث كرده است، از آن ها سيصد و سيزده نفر مرسل بودند، ذوالكفل  از آن هاست و بعد از سليمان بن داود زندگى مى  كرد، مانند داود در ميان مردم [[قضاوت]] مى  كرد، خشمگين نشد مگر از براى خدا نامش «ادويا پسر ادارين» بود. &amp;lt;ref&amp;gt; [[تفسير أحسن الحديث]] (قرشى سيد على اكبر)، ج6، ص542.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت ذوالکفل در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ذوالکفل، نام يکي از [[پیامبران]]، که در [[قرآن]] دو بار نام او آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# {{متن قرآن|«وَ إِسْمَاعِيلَ وَ إِدْرِيسَ وَ ذَاالْكِفْلِ كُلٌّ مِّنَ الصَّابِرِينَ»}} و اسماعيل و ادريس و ذوالكفل را ياد كن كه همه از شكيبايان بودند. ([[سوره انبياء]]، آیه85)&lt;br /&gt;
# {{متن قرآن|«وَاذْكُرْ إِسْمَاعِيلَ وَالْيَسَعَ وَ ذَاالْكِفْلِ وَ كُلٌّ مِّنْ الْأَخْيَارِ»}} و اسماعيل و يسع و ذوالكفل را به ياد آور كه همه از نيكانند. ([[سوره ص]]، آیه 48)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سوره انبیاء آیه 85 خداى [[سبحان]] به رسولش خبر مي دهد كه اين پيمبران و آنچه را كه از نعمت ها به آن ها عطاء نموديم و تمام اينها از [[صابران]] بودند كه بر بلاهاى گوناگون و بر مشقت هاى طاعات و عبادات و اذيت هايى كه دشمنان [[دين]] به آنها مي نمودند صبر و استقامت مي نمودند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مخزن العرفان در تفسير قرآن]](بانوى اصفهانى سيده [[نصرت امين]])، ج8، ص294.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس در آیه 86، سوره انبیاء بزرگترين [[موهبت الهى]] را در برابر اين صبر و استقامت براى آنان چنين بيان مى كند: {{متن قرآن|«وَ أَدْخَلْناهُمْ فِي رَحْمَتِنا إِنَّهُمْ مِنَ الصَّالِحِينَ»}} و ما آنها را در رحمت خود داخل كرديم، چرا كه آنها از [[صالحان]] بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[برگزيده تفسير نمونه]]([[بابايى احمد على]])، ج3، ص185.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت ذوالکفل در روایات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن بابويه]] رحمه الله به سند ديگر روايت كرده است كه: از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم سؤال نمودند از حال ذوالكفل، فرمود: مردى بود از [[حضرموت]] و نام او «عويديا» بود و پدرش «ادريم» بود و پيغمبرى پيش از او بود كه او را يسع مى گفتند، روزى گفت: كى [[خليفه]] من مى شود كه بعد از من [[هدايت]] مردم نمايد. به شرط آن كه به [[غضب]] نيايد؟ به شرط آن كه روزها [[روزه]] باشد و شب ها به [[عبادت]] بيدار باشد و از كسى به خشم نيايد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس عويديا برخاست و گفت: من مى  كنم. پس باز يسع اين سخن را اعاده كرد، باز آن جوان برخاست و گفت: من مى  كنم. پس يسع فوت شد و خدا عويديا را به جاى او بعد از او پيغمبر گردانيد، او در اول روز ميان مردم حكم مى كرد. روزى [[شيطان]] به اتباع خود گفت: كيست كه او را از عهد خود برگرداند و او را به خشم آورد؟ يكى از شياطين كه او را «[[ابيض]]» مى گفتند، گفت: من اين كار را مى كنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابليس]] گفت: برو و سعى كن شايد او را به خشم آورى. چون ذوالكفل از حكم ميان مردم فارغ شد رفت به خانه خود و خوابيد كه استراحت كند، ابيض آمد و فرياد كرد كه: من مظلومم. ذوالكفل گفت: به خصم خود بگو به نزد من بيايد. گفت: به گفته من نمى آيد. پس انگشتر خود را به او داد كه: اين نشانه را به او بنما و بگو كه بيايد. ابيض رفت و ذوالكفل امروز خواب نتوانست كرد، و شب هم خواب نكرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز ديگر چون از قضا فارغ شد رفت كه بخوابد، ابيض آمد فرياد كرد كه: بر من ظلم كرده است كسى و انگشتر تو را بردم قبول نكرد كه بيايد. پس دربان ذوالكفل به او گفت: بگذار استراحت كند كه ديروز و ديشب خواب نكرده است. ابيض گفت: نمى  شود، من مظلومم مى  بايد كه رفع ظلم از من بكند. پس حاجب رفت و ذوالكفل را اعلام كرد، ذوالكفل نامه اى نوشت به او داد كه برود و خصم خود را حاضر كند. امروز نيز خواب نكرد، شب را به عبادت احيا كرد. چون روز سوم از قضا فارغ شد به رختخواب رفت كه بخوابد، باز ابيض آمد و فرياد كرد كه: نامه تو را خصم من قبول نكرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس آن حضرت برخاست از براى او بيرون آمد دست او را گرفت و همراه او روانه شد در روز بسيار گرمى كه اگر گوشت را به آفتاب مى  گذاشتند بريان مى شد، چون ابيض اين صبر را از آن حضرت مشاهده كرد از او نااميد شد و دست خود را از دست آن حضرت جدا كرد و ناپيدا شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس به اين سبب او را ذوالكفل گفتند كه متكفل آن [[وصيت]] شد و به عمل آورد. حق تعالى قصه او را براى آن حضرت ياد فرمود: كه آن حضرت نيز صبر نمايد بر آزارهاى امت چنانچه پيغمبران پيش از او صبر كردند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حيوة القلوب]] ([[علامه مجلسی]])، ج2، ص851.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اخلاق و فضائل و ويژگي هاي ذوالكفل==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# طبق آیه 48، [[سوره ص]] ذوالكفل، از برگزيدگان خداوند می باشد. {{متن قرآن|«وذَاالكِفلِ و كُلٌّ مِنَ الاَخيار»}}&lt;br /&gt;
# صبر ذوالكفل، عاملى مؤثر در بهره مندى از [[رحمت الهى]]: {{متن قرآن|«وذَاالكِفلِ كُلٌّ مِنَ الصّابرين × و اَدخَلنهُم فى رَحمَتِنا...»}}. ([[سوره انبياء]]، آیه های 85 و 86)&lt;br /&gt;
# در آیه 85 سوره انبياء، ذوالكفل در شمار [[صابران]] آمده است: {{متن قرآن|«وذَاالكِفلِ كُلٌّ مِنَ الصّابرين»}}.&lt;br /&gt;
# همچنین در آیات 85 تا 90 سوره انبیاء اوصاف دیگری از ذوالكفل را بیان می کند. مثل پيشگامى ذوالكفل، در كارهاى خير و این که ذوالكفل، از خاشعان درگاه خداوند می باشد و برخوردارى ذوالكفل از رحمت الهى و این که [[تقوا]]ى ذوالكفل موجب نيك فرجامى و خوش عاقبتى وى شده است.&lt;br /&gt;
# همچنین در آیات 48 تا 50 سوره ص، در مورد آرامش كامل ذوالكفل در باغ هاى بهشتى [[پاداش اخروى]] وى آمده و همچنین برخوردارى ذوالكفل از آشاميدني هاى بهشتى و باغ هاى جاويدان بهشتى و ميوه هاى فراوان بهشتى و همسران زيبا و جذاب بهشتى آمده است.&lt;br /&gt;
# اين پيامبر الهى با خود عهد كرده بود كه روزها را [[روزه]] بگيرد و شب  ها را به [[عبادت]] بپردازد، و تنها از روى [[حق]] [[قضاوت]] نمايد و جز براى رضاى خداوند خشمگين نشود و تا آخر به آن چه متكفل شده و تعهد كرده بود وفادار ماند، او را «ذَاالْكِفْلِ» يعنى «داراى تعهد» ناميدند.&amp;lt;ref&amp;gt; [[تفسير نور]] (قرائتى محسن)، ج7، ص487.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==محل دفن حضرت ذوالکفل==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان كه مشهور است [[قبر]] او در مسير [[كربلا]] به [[نجف]] قرار دارد.&amp;lt;ref&amp;gt; تفسير نور (قرائتى محسن)، ج7، ص487.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* تفسير نمونه، ناصر مكارم شيرازى؛ تهران: دارالكتب الإسلامية، اول، 1374 ش.&lt;br /&gt;
* ترجمه بيان السعادة فى مقامات العبادة، خانى رضا/حشمت الله رياضى؛ تهران: انتشارات دانشگاه پيام  نور، اول، 1372 ش.&lt;br /&gt;
* تفسير أحسن الحديث، سيد على اكبر قرشى؛ تهران: بنياد [[بعثت]]، سوم، 1377 ش.&lt;br /&gt;
* مخزن العرفان در تفسير قرآن، بانوى اصفهانى سيده نصرت امين؛ تهران: نهضت زنان مسلمان، 1361 ش.&lt;br /&gt;
* برگزيده تفسير نمونه، احمد على بابايى؛ تهران: دارالكتب الاسلاميه، سیزدهم، 1382 ش.&lt;br /&gt;
* حيوة القلوب، [[علامه مجلسى ]]؛ قم : سرور، ششم ، 1384 ش .&lt;br /&gt;
* تفسير نور، محسن قرائتى؛ تهران: مركز فرهنگى درس هايى از [[قرآن]]، یازدهم، 1383 ش.&lt;br /&gt;
* الفين/ترجمه وجدانى، جعفر وجدانى؛ تهران، سعدى و محمودى، اول.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55020</id>
		<title>حضرت داوود علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55020"/>
		<updated>2016-01-28T17:15:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حضرت داوود علیه السلام از انبیاء الهی است که خداوند به او حکمت عطا نمود. نام کتابش همانطور که در قرآن نیز به آن اشاره شده، زبور است. حضرت داوود صوت نيكوئى داشت لذا هرگاه به خواندن زبور شروع مي كرد انس و جن و پرنده و حيوان هاى وحشى نزد آن حضرت اجتماع مي نمودند. از جمله قدرت هاى معنوى دیگری كه خداوند به حضرت داوود علیه السلام عطا کرد تسبیح موجودات وطبیعت با او در هر شامگاه و صبحگاه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کلیدواژه: حضرت داوود'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نسب حضرت داوود==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داوود بن ايشى بن عويد بن باعز بن سلمون بن نحشون بن عمى نادب بن رام بن حصرون بن فارص بن يهوذا بن يعقوب بن إسحاق بن ابراهيم .&amp;lt;ref&amp;gt; [[تاريخ الأمم والملوك]] ([[محمد بن جرير طبرى]])، ج1، ص476.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت داوود در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام مبارك حضرت داوود شانزده بار در [[قرآن]] آمده است. در سوره های: [[سوره بقره]] / [[سوره نساء]] / [[سوره مائده]] / [[سوره انعام]] / [[سوره اسراء]] / [[سوره انبياء]] / [[سوره نمل]] / [[سوره سبا]] / [[سوره ص]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَ رَبُّكَ أَعْلَمُ بِمَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَلَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلَى بَعْضٍ وَ آتَيْنَا دَاوُودَ زَبُورًا»}}: و پروردگار تو به هر كه و هر چه در آسمانها و زمين است داناتر است و در حقيقت بعضى از [[انبياء]] را بر بعضى برترى بخشيديم و به داوود [[زبور]] داديم. (سوره اسراء، آیه 55)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زبور حضرت داوود علیه السلام===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زبور داوود عليه السلام حاوى 150 [[سوره]] بود كه [[احكام]] و [[حلال]] و [[حرام]]ى در آن ها ذكر نشده بود. فقط حاوى [[پند و اندرز]] بودند. چون حضرت داوود صوت نيكوئى داشت لذا هرگاه به خواندن زبور شروع مي كرد انس و [[جن]] و پرنده و حيوان هاى وحشى نزد آن حضرت اجتماع مي نمودند حضرت داوود مردى [[فروتن]] بود. و از دست رنج خود هزينه معيشت را تأمين مي كرد. زيرا زره داوودى مي بافت و مي فروخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عبارت دیگر زبور داوود حاوى 150 مزمور بوده. و مزمور عبارت بود از يك فصلى كه حاوى سخنان داوود بود كه از دشمن به خدا [[استغاثه]] مي كرد. و بر آنان [[نفرين]] مي نمود، و از خدا كمك مي خواست. و گاهى حاوى [[موعظه ]]هائى بودند كه در [[كنيسه]] مي كرد.&amp;lt;ref&amp;gt; [[تفسير آسان]]، (نجفى خمينى محمدجواد)، ج4، ص68.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَ دَاوُودَ وَ سُلَيْمَانَ إِذْ يَحْكُمَانِ فِي الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَ كُنَّا لِحُكْمِهِمْ شَاهِدِينَ»}}: و داوود و سليمان را ياد كن هنگامى كه درباره آن كشتزار كه گوسفندان مردم شب  هنگام در آن چريده بودند داورى مى كردند و ما شاهد داورى آنان بوديم. (سوره انبیاء، آیه 78)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَلَقَدْ آتَيْنَا دَاوُودَ وَ سُلَيْمَانَ عِلْمًا وَ قَالَا الْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِي فَضَّلَنَا عَلَى كَثِيرٍ مِّنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِينَ»}}: و به راستى به داوود و سليمان دانشى عطا كرديم و آن دو گفتند [[ستايش]] خدايى را كه ما را بر بسيارى از بندگان باايمانش برترى داده است. (سوره نمل، آیه 15)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* از جمله قدرت هاى [[معنوى]] كه خداوند به حضرت داوود علیه السلام عطا کرد را در آیه های 17 تا 29 [[سوره ص]] بیان می کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْراقِ × وَالطَّيْرَ مَحْشُورَةً كُلٌّ لَهُ أَوَّابٌ × وَ شَدَدْنا مُلْكَهُ وَ آتَيْناهُ الْحِكْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ...»}}: ما كوه ها را [[مسخر]] كرديم كه با او هر شامگاه و صبحگاه (خدا را) [[تسبيح]] مى  گفتند. × و پرندگان را به گرد او درآورده (رام كرديم) كه هر يك (از كوه ها و مرغان به آواى تسبيح و [[تقديس]] او) به سوى خدا بازگشت بسيار داشتند. × و سلطنت او را (به زيادى عده و عده) تقويت نموديم و او را [[حكمت]] (دانش  هاى عقلى و اجتماعى و [[شرايع دينى]]) و سخنانى فيصله  دهنده (ميان [[حق]] و [[باطل]]) عطا كرديم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت داوود در روايات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* حضرت [[امام صادق]] عليه السلام مي فرمايد: خداى عليم به پيامبر [[بنى اسرائيل]] [[وحى]] كرد: آن كسى [[جالوت]] را خواهد كشت كه زره [[حضرت موسی]] به اندازه اندام او باشد. و وى مردى است از فرزندان [[لاوى بن يعقوب]] كه نامش: [[داوود بن ايشا]] و گوسفند چران است مي باشد. ايشا داراى ده پسر بود كه حضرت داوود كوچكتر از همه بود. هنگامى كه خدا [[طالوت]] را براى پادشاهى بنى اسرائيل برانگيخت و وى آنان را براى [[محاربه]] با جالوت جمع  آورى نمود نزد ايشا فرستاد و گفت: فرزندان خود را براى كارزار حاضر كن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتى آنان حاضر شدند طالوت زره حضرت موسى را بر تن هر يك از ايشان كه پوشانيد يا بلند بود، يا كوتاه! طالوت به: ايشا گفت: آيا فرزندى دارى كه او را بجاى گذاشته  باشى؟ گفت: آرى، كوچكترين فرزندم را بجاى نهاده ام تا گوسفندان را بچراند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طالوت به دنبال داوود فرستاد تا آمد. هنگامى كه حضرت داوود خواست بيايد فلاخن خود را نيز به همراه آورد. حضرت داوود مي گويد: در بين راه هر يك از سه عدد سنگ مي گفتند: اى داوود مرا برگير. آن بزرگوار آن ها را برگرفت و در ميان توبره خود نهاد، آن سنگ ها، سنگ فيروزه بودند. حضرت داوود مردى پرجست و خيز و نيرومند و قوى بود. وقتى آن حضرت نزد طالوت آمد و طالوت زره حضرت موسى را بر بدن وى پوشانيد به اندازه قامتش درآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت داوود آمد و در برابر [[جالوت]] قرار گرفت. جالوت بر پشت فيل سوار بود و تاجى بر سر داشت و ياقوتى كه مي درخشيد بر پيشانيش بود و سپاهش در مقابلش قرار داشتند. حضرت داوود يكى از آن سنگ ها را برگرفت و به ميمنه سپاه جالوت انداخت و آنان شكست خوردند. بعدا سنگ ديگرى به ميسره لشكر جالوت پرتاب نمود و ايشان هم شكست خوردند. سپس سومين سنگ را بسوى جالوت انداخت و آن سنگ پس از اين كه به پيشانى جالوت در موضع ياقوت رسيد به مغز سرش اصابت كرد و جالوت را نقش زمين نمود.&amp;lt;ref&amp;gt; تفسير آسان (نجفى خمينى محمد جواد)، ج2، ص113.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* درباره حضرت داوود علیه السلام قصه اى را نقل كرده اند كه ناپسند بوده و موافق با مقام [[نبوت]] نمى  باشد می گویند که: حضرت داوود بسيار [[نماز]] مى  خواند و مى  گفت: خدايا! تو ابراهيم را بر من فضيلت دادى و او را به عنوان خليل انتخاب كردى و موسى را بر من فضيلت دادى و او را (كليم) گردانيدى! خداوند فرمود: اى داوود! ما ايشان را آزمايش كرديم و به اين مقام رسانيديم ولى تو را به مانند آنان آزمايش نكرديم، اگر بخواهى تو را هم امتحان مى كنيم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داوود گفت: آرى مرا هم امتحان كن، پس روزى كه او در محرابش بود كبوترى به چشمش خورد و خواست او را بگيرد، كبوتر به پنجره پرستشگاه پريد و داوود به دنبال آن به پنجره درآمد در اين هنگام چشمش به زن «اوريا» افتاد كه او خود را مى  شست، پس دل به او بست و تصميم گرفت با او [[ازدواج]] كند. در يكى از جنگ ها دستور داد كه «اوريا» در پيشاپيش جبهه جلوتر از «تابوت سكينه» مشغول مبارزه شود، «اوريا» نيز چنين كرد و كشته شد، و چون عده وى تمام شد با همسر او ازدواج كرد و «سليمان» از او زاده شد، روزگار به كام داوود مى  گذشت تا روزى كه در [[محراب]] خود مشغول [[عبادت]] بود، دو مرد را مشاهده كرد و از آنان هراسيد، آن دو به وى گفتند: نترس ما دو خصم هستيم كه بعضى بر بعض ديگر ستم كرده و آمده ايم كه تو درباره ما [[قضاوت]] كنى! يكى از آن دو مرد به ديگرى نگاه كرده و خنديد، در اين هنگام «داوود» متوجه شد آن دو مرد دو [[فرشته]] مى  باشند كه خداوند به صورت دو خصم فرستاده تا «داوود» را بر لغزش او متوجه كنند، پس در اين هنگام [[توبه]] كرده و گريه نمود تا جايى كه از آب چشم او گياهى روئيده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نادرست بودن داستان فوق هيچ گونه شك و ترديدى نمى  باشد زيرا كه اين داستان موجب از ميان رفتن [[عدالت]] حضرت داوود مى  باشد!! چگونه درست باشد كه بگوئيم [[پیامبران]] بى  عدالت بودند در حالى كه ايشان امينان بر [[وحى]] خدا و سفيران ميان مردم و خدا مى  باشند و آيا جايز است كه پيامبران داراى چنين صفتى باشند كه [[شهادت]] آنان مورد قبول نبوده و مردم از شنيدن اين سخن ايشان و قبول آن منزجر و متنفر باشند؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از حضرت [[امام علی]] علیه السلام روايت شده كه فرمود: اگر كسى بگويد كه داوود زن «اوريا» را تزويج كرد بايد بداند كه من درباره او دو حد جارى كرده و تازيانه مى  زنم، يكى براى اهانت به [[نبوت]] و ديگرى طبق قانون [[اسلام]]!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«[[ابومسلم]]» گويد: مانعى ندارد كه بگوئيم آن دو خصم واقعا دو مرد عادى بودند كه براى [[قضاوت]] به نزد «داوود» آمده بودند و مسأله (ميش) نيز واقعيت داشته است و ترس و هراس داوود هم به اين جهت بود كه آنان در غير وقت عادى و بدون اجازه بر وى داخل شده بودند و سرزنش از اين جهت بوده كه «داوود» بدون شنيدن دليل طرف دوم به نفع اولى قضاوت كرده بود.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه [[مجمع البيان في تفسير القرآن]]، ج21، ص91.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام صادق]] عليه السلام فرمود: خداوند به داوود پيغمبر عليه السلام وحى فرستاد كه تو بنده خوبى هستى، به شرطى كه از [[بيت المال]] مصرف شخصى نكنى. و كارى را با دست خودت انجام دهى و امرار معاش كنى. داوود عليه السلام سخت گريست. خداوند عزوجل به آهن وحى كرد كه در برابر داوود نرم شود و آهن نرم شد، حضرت داوود عليه السلام نيز، هر روز زرهى مى  ساخت و به هزار درهم مى  فروخت و از مصرف كردن بيت المال بى  نياز گشت.&amp;lt;ref&amp;gt; گلچين صدوق (محمدحسين صفاخواه)، ج2، ص55.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در [[حديث]] معتبر از حضرت امام صادق عليه السلام منقول است كه: حضرت داوود عليه السلام چون به [[حج]] آمد و به [[عرفات]] حاضر شد و كثرت مردم را در عرفات مشاهده نمود به بالاى كوه رفت و تنها مشغول [[دعا]] شد، چون از [[مناسك حج]] فارغ شد، [[جبرئيل]] عليه السلام به نزد آن حضرت آمد و گفت: اى داوود! پروردگار تو مى  فرمايد كه: چرا به كوه بالا رفتى؟ آيا گمان كردى كه صداى تو به سبب صداى ديگران بر من مخفى مى  باشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس جبرئيل داوود عليه السّلام را برد بسوى جده، و از آن جا او را به دريا فروبرد به قدر چهل روز راه كه در صحرا راه روند تا به سنگى رسيد، پس سنگ را شكافت ناگاه در ميان آن سنگ كرمى ظاهر شد، پس گفت: اى داوود! پروردگار تو مى  فرمايد كه: من صداى اين كرم را در ميان اين سنگ در قعر اين دريا مى  شنوم و از آن غافل نيستم پس گمان كردى كه اختلاط آوازها مرا مانع شنيدن آواز تو مى شود.&amp;lt;ref&amp;gt;حيوة القلوب (علامه مجلسى)، ج2، ص904.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت داوود==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* یکی از فضایل حضرت داوود [[احسان]] و نيكوكارى او می باشد. {{متن قرآن|«...و مِن ذُرِّيَّتِهِ داوودَ و سُلَيمنَ و اَيّوبَ... وكَذلِكَ نَجزِى المُحسِنين»}}. ([[سوره انعام]]، آیه84)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* داوود عليه السلام، مظهر [[صبر]] و مقاومت و الگوى صابران و بردباران تاريخ بیان شده است. {{متن قرآن|«اِصبِر عَلى ما يَقولونَ واذكُر عَبدَنا داوودَ ذَاالاَيدِ اِنَّهُ اَوّاب»}}. ([[سوره ص]]، آیه 17)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[حكمت]] داوود عليه السلام که خداوند به وى عطاء کرد. {{متن قرآن|«...و قَتَلَ داوودُ جالوتَ وءاتهُ اللّهُ المُلكَ والحِكمَةَ...»}}. ([[سوره بقره]]، آیه 251)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* داوود عليه السلام، داورى [[عادل]] در رسيدگى به امور اجتماعى، در نظر مردم عصر خود بود. {{متن قرآن|«اِذ دَخَلوا عَلى داوودَ فَفَزِعَ مِنهُم قالوا لاتَخَف خَصمانِ بَغى بَعضُنا عَلى بَعض فَاحكُم بَينَنا بِالحَقِّ...»}}. (سوره ص، آیه 22)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* حيوة القلوب، علامه مجلسى؛ [[قم]]: سرور، ششم، 1384 ش.&lt;br /&gt;
* ترجمه مجمع البيان، مترجمان، [[تهران]]: [[فراهانى]]، اول، 1360 ش.&lt;br /&gt;
* تفسير آسان، محمدجواد نجفى خمينى؛ تهران: انتشارات اسلاميه، اول، 1398 ق.&lt;br /&gt;
* [[تاريخ الأمم والملوك]]، محمد بن جرير طبرى؛ [[بيروت ]]: [[دارالتراث ]]، دوم، 1387.&lt;br /&gt;
* ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، سيد غلامرضا خسروى حسينى؛ تهران: مرتضوى، دوم، 1375 ش.&lt;br /&gt;
* گلچين صدوق، محمدحسين صفاخواه؛ تهران: [[فيض كاشانى]]، اول، 1376 ش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%AE%D8%B6%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55019</id>
		<title>حضرت خضر علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%AE%D8%B6%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55019"/>
		<updated>2016-01-28T12:23:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حضرت خضر، یکی از اولیاء یا پیامبران الهی بوده است. او همان عالمی بود که حضرت موسی علیه السلام به دیدارش رفت و صحبت هایی بین آنها رد و بدل شد! در قرآن کریم بدون ذکر نام با عبارتی درخشان ستوده شده است. روایات زیادی هم درباره ملاقات و دوستی ائمه اطهار با حضرت خضر نقل شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت خضر، یکی از اولیاء یا [[پیامبران]] معاصر موسی پیغمبر علیه السلام بوده است. او همان عالمی بود که حضرت موسی علیه السلام به دیدارش رفت و صحبت هایی بین آنها رد و بدل شد! در [[قرآن کریم]] بدون ذکر نام با عبارتی درخشان ستوده شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا»}}؛ او یکی از بندگان ما بود که رحمت خود را به سوی او فرستادیم و از نزد خویش به او علم آموختیم. ([[سوره کهف]]/65)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرآن کریم درباره حضرت خضر، چیزی غیر از وصف مذکور و داستان همراهی او با حضرت موسی علیه السلام ذکری نکرده است ولی نام خضر در بعضی از ادعیه رسیده از ائمه مانند دعای &amp;quot;ام داود&amp;quot; در کنار نام پیغمبران آمده است. ولی روایات درباره حضرت خضر مختلف است. بعضی او را همان «الیسع» می دانند که نام او در [[قرآن]] آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایتی هم از امیرالمؤمنین علیه السلام که نام شش نفر از پیغمبران که هر کدام دو نام داشته اند، حضرت ذکر نمودند و خضر را هم یکی از پیغمبران و نام دیگر او را &amp;quot;تالیا&amp;quot; گفتند. نام اصلی او را &amp;quot;تالیا بن ملکان بن عامر بن ارفخشد بن سام بن نوح علیه السلام گفته اند&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از فرمایش [[امام صادق]] علیه السلام چنین برمی آید که خضر را خداوند به سوی قومش مبعوث کرد و او مردم را به [[توحید]] و اقرار به انبیای الهی و ایمان به کتابهایش دعوت می کرد. از معجزاتش این بود که بر هر زمین خشکی می نشست، زمین سبز و خرم می شد و دلیل نامش به خضر (سبز) نیز همین است. خضر، طولانی ترین عمر را دارد و از لحاظ این که خضر و الیاس هر دو در این جهان زنده و جاویدند به یکدیگر شبیه اند! نقل است که آن دو هر سال به [[حج]] می روند، کعبه را طواف می کنند ولی مردم آنها را نمی شناسند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خضر همه روزه در بیابان ها و الیاس در میان دریاها می گردند، تا گمشدگان را به راه بیاورند. خواجه عبدالله انصاری گفته است که: حق تعالی با صفت عالمی و صفت حیات خود در خضر متجلی شده، همچنان که با صفت کلام خود در موسی علیه السلام متجلی شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایات زیادی هم درباره ملاقات و دوستی [[ائمه اطهار]] با حضرت خضر نقل شده و در بعضی روایات آنان خضر را برادر خود خطاب کرده اند. از حضرت [[امام رضا]] علیه السلام نقل شده که موقع قبض روح پیامبر صلی الله علیه و آله که اهل بیت در خانه بودند، خضر به در خانه آمد و گفت: &amp;quot;السلام علیکم یا اهل البیت&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: این برادرم خضر است که آمده به شما تسلیت بگوید. [[امام حسن عسکری]] علیه السلام، فرزند خود (امام مهدی علیه السلام) را به صحابی خود احمد بن اسحاق معرفی کرد و فرمود: مثل او در این امت، همچون مثل خضر است. چون در روایات آمده که امام دوازدهم شیعیان از جهاتی به خضر شباهت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [http://www.tahoordanesh.com/page.php?pid=11277 دائرة المعارف طهور]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55018</id>
		<title>حضرت اسماعیل علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55018"/>
		<updated>2016-01-28T12:14:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حضرت اسماعیل فرزند حضرت ابراهیم علیه السلام که نام او در 12 آیه از آیات قرآن ذکر شده است. ایشان اولین فرزند ابراهیم علیه السلام و جد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله می باشند.ابراهیم او و مادرش را به امر حداوند در سرزمین خشکی(مکه کنونی)اسکان داد و در حق آنها دعا نمود.آزمایش الهی حضرت ابراهیم برای قربانی کردن فرزندش ،درباره اسماعیل اتفاق افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کلیدواژه: حضرت اسماعیل'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وجه تسميه اسماعیل==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسماعيل واژه‌اى غيرعربى و معربِ «اشمائيل» در سريانى است و از همين راه به عربى وارد شده&amp;lt;ref&amp;gt; [[کتاب واژه‌هاى دخيل]]، ص ‌122.&amp;lt;/ref&amp;gt; و اصل آن واژه عبرى «يشمَع» به معناى يَسمَع و «أيل» به معناى اللّه بوده و براساس لغت مصريان «اسماعين» خوانده شده ‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سبب اين نامگذارى گفته‌اند: ابراهيم هنگام درخواست فرزند از خدا دو كلمه اشمع و ايل به معناى «خدايا دعايم را اجابت كن» را به ‌كار برد و چون خداوند به او فرزند داد او را به ‌همان جمله ناميد. مطيع خدا، يا هديه الهى نيز معانى ديگرى است كه براى آن گفته‌اند؛ ولى اين دو معنا دور از حقيقت دانسته شده است.&amp;lt;ref&amp;gt; [[کتاب المعرب]]، ص ‌105.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نسب حضرت اسماعیل علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسماعيل بن ابراهيم بن تارخ بن ناحور بن اشوع بن ارعوس بن فالغ بن عابر - و هو هود النبى - بن شانح بن ارفخشد بن سام بن نوح بن لمك بن متوشلخ بن اختوخ - و هو ادريس - بن ارد بن قينان بن انوش بن شيث بن آدم عليه السلام .&amp;lt;ref&amp;gt; فضائل الخمسة من الصحاح الستة (سيد مرتضى فيروزآبادى) ج1، ص5.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت اسماعیل در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسماعیل فرزند [[حضرت ابراهیم]] علیه السلام که نام او در 12 آیه از آیات [[قرآن]] ذکر شده است. ایشان اولین فرزند ابراهیم علیه السلام و جد [[پیامبر اسلام]] صلی الله علیه و آله می باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[سوره مريم]] آيات 54‌ـ55 که اسماعيل را صادق الوعد نامیده است: {{متن قرآن|«واذكُر فِى الكِتبِ اِسمعيلَ اِنَّهُ كانَ صادِقَ الوَعدِ و كانَ رَسولاً نَبيا × و كانَ يَأمُرُ اَهلَهُ بِالصَّلوةِ والزَّكوةِ و كانَ عِندَ رَبِّهِ مَرضيا»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بین مفسرین اختلاف است که این اسماعیل که در قرآن به صادق الوعد آمده اسماعیل پسر ابراهیم نیست بلکه یک پیغمبر دیگر بوده است. به نظر بيشتر مفسران اسماعيل همان پسر ابراهيم عليه السلام است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ([[كامل الزيارة]]) با اسناد به بريد عجلى مى  نويسد: به [[امام صادق]] علیه السلام عرضه داشتم: يا ابن رسول اللَّه درباره اسماعيل صادق الوعد به من خبر دهيد كه آيا او اسماعيل بن ابراهيم است؟ چون مردم چنين مى  پندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت فرمودند: اسماعيل قبل از ابراهيم از دنيا رفت و ابراهيم حجت خدا در روى زمين بود، پس اسماعيل بر چه كسى مبعوث شده؟ لذا اين اسماعيل كه خداوند او را صادق الوعد و پيامبر مرسل مى  نامد، اسماعيل پسر حزقيل نبى علیه السلام است كه خداوند او را به سوى قومش فرستاد، اما آن ها او را تكذيب كردند وى را به قتل رساندند و پوست صورتش را كندند، خداوند هم بر آن ها غضب نمود و [[سطاطائيل]] [[فرشته عذاب]] را بر آن ها فروفرستاد، آن ملك از اسماعيل اجازه خواست تا بر قوم او عذاب نازل كند، اسماعيل گفت: اى ملك عذاب مرا حاجتى به انتقام گرفتن و عذاب مردم نيست، خداوند به او [[وحى]] نمود: اى اسماعيل حاجت تو چيست؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسماعيل گفت: خداوندا تو براى نفس خود بر ربوبيت و براى محمد صلی الله علیه و آله و اوصياء او بر [[ولايت]] پيمان گرفته اى و به خلق تو خبر داده اى كه امت او چه اعمالى را درباره حسين بن على علیه السلام مرتكب مى  شوند و به آن حضرت وعده داده اى كه او را بازگردانى تا از دشمنان خود در همين دنيا انتقام بگيرد، از تو مى  خواهم كه مرا هم همراه او به اين دنيا بازگردانى تا از قاتلان خود انتقام بگيرم، و خداوند درخواست اسماعيل را پذيرفت و او همراه [[امام حسين]] علیه السلام [[رجعت]] خواهد كرد.&amp;lt;ref&amp;gt; [[قصص الأنبياء]] ([[قصص قرآن]]) (فاطمه مشايخ) ص 458.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت اسماعیل در روايات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* تفسير (على بن ابراهيم) با اسناد به [[امام صادق]] علیه السلام مى نويسد: وقتى كه ابراهيم علیه السلام در وادى شام فرود آمد و اسماعيل از هاجر متولد شد، ساره بسيار غمگين شد، چون او داراى فرزندى نشده بود، به همين دليل ابراهيم را در خصوص هاجر اذيت مى  كرد و او را غمناك مى  نمود، ابراهيم از اين مطلب به درگاه الهى شكايت نمود، لذا خداوند به او [[وحى]] نمود: بايد اسماعيل و مادرش را از كنار او ببرى، ابراهيم گفت: پروردگارا آن ها را به كجا ببرم؟ فرمود: به جانب حرم من، آن گاه [[جبرئيل]] به همراه براق نازل شد و هاجر و اسماعيل را حمل نمود و ابراهيم به هيچ موضع خوش آب و هوا و سرسبزى نمى  رسيد جز اين كه از جبرئيل مى  پرسيد، همين جاست؟ جبرئيل مى گفت: نه، از اين جا هم بگذر، تا وقتى كه به [[مكه]] رسيدند، جبرئيل به براق فرمان داد تا هاجر و اسماعيل را در موضع خانه خدا فرو آورد و ابراهيم به ساره قول داده بود كه از مركب پياده نشود تا وقتى كه به نزد او بازگردد، وقتى در آن محل فرود آمدند در آن جا يك تك درخت بود كه هاجر رداى همراه خود را بر آن درخت افكند و آن را سايبان قرارداد و در زير آن خود و كودكش آرام گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتى ابراهيم قصد بازگشت نمود، هاجر به او گفت: اى ابراهيم ما را در جايى تنها مى  گذارى كه نه همنشين داريم، نه آبى و نه كشت و زرعى؟ ابراهيم علیه السلام فرمود: آن خدايى كه به من دستور داده شما را در اين جا فرود آورم، شما را كفايت خواهد كرد، سپس از آن ها روى برگرداند و دوباره متوجه آن ها شد و خطاب به پروردگارش فرمود: «پروردگارا من ذريه خود را در بيابانى بى  آب و علف نزد خانه تو اسكان دادم، پروردگارا براى آن كه [[نماز]] را بپا دارند قلب هاى مردم را متوجه ايشان كن و آن ها را از انواع ميوه ها بهره مند كن تا شايد شكر بجا آورند». ([[سوره ابراهيم]]، آيه 37)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس هاجر باقى ماند، وقتى كه روز بلند شد، اسماعيل احساس تشنگى كرد و از مادر آب خواست، هاجر در بيابان برخاست، (در جايى كه امروز جايگاه سعى حاجيان است) و ندا كرد: آيا در اين بيابان كسى هست؟ و همين طور فرياد زد و پيش رفت تا از [[كوه صفا]] بالا رفت، آن وقت در سمت مقابل بيابان درخشش آبى را احساس كرد و به دنبال آن آب از كوه صفا پايين آمد و به جانب مقابل يعنى [[كوه مروه]] روانه شد، اما در آن جا آبى نديد و چون نظر كرد در جانب روبرو يعنى جانب كوه صفا درخشش آبى را احساس كرد و دوباره در طلب آب از جانب مروه به جانب صفا روان شد و اين عمل هفت بار واقع شد در دور هفتم از بالاى مروه به اسماعيل نظر كرد و ناگهان ديد آب در زير پاهاى اسماعيل روان است، براى جمع كردن آب ها شن هايى را در اطراف او جمع كرد، اما آب همچنان جريان داشت، پس او با محكم كردن سنگ ها سعى در جمع  آورى آب داشت و (زم) به معناى محكم كردن و فشردن است، به همين سبب آن آب (زمزم) ناميده شد.&amp;lt;ref&amp;gt; قصص الأنبياء (قصص قرآن) (فاطمه مشايخ)، ص: 198.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در كافى از حضرت [[امام باقر]] و حضرت [[امام صادق]] عليهماالسلام روايت كرده فرمودند: [[جبرئيل]] [[روز ترويه]] نازل شد، گفت: اى ابراهيم با خود آب بردار و به اين سبب آن روز را ترويه ناميده اند سپس ابراهيم و اسمعيل و هاجر را بسوى منا برد. شب را در آن جا بيتوته كردند صبح به [[عرفات]] رفتند. كلماتى جبرئيل به آن ها [[تلقين]] نمود و ما آن را در [[داستان توبه آدم]] ذيل آيه 36 از [[سوره بقره]] در بخش اول تفسير بيان نموديم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در عرفات توقف نمودند تا آن كه آفتاب غروب كرد ايشان را برگردانيد به جانب مشعر شب را هم در آن مكان توقف كردند در آن شب پروردگار امر فرمود به [[حضرت ابراهیم]] فرزند خود اسماعيل را در منا قربانى كند و شكل و شمائل او را در خواب به ابراهيم ارائه داد چون صبح از مشعر كوچ كردند، به طرف منا وقتى به منا رسيدند ابراهيم به هاجر مادر اسماعيل امر كرد برود [[مكه]] و خانه [[كعبه]] را [[زيارت]] و [[طواف]] كند. اسماعيل را نزد خود نگاه داشت. به او گفت: اي فرزند دلبند من حيوان سوارى مرا با كاردى حاضر كن مي خواهم قربانى كنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت امام صادق علیه السلام فرمود: حضرت ابراهيم مي خواست فرزند را قربانى كند پس از آن بدن او را به وسيله حيوان سوارى بردارد ببرد دفن كند اسماعيل كارد و حيوان سوارى را حاضر نمود. عرض كرد: اى پدر كجا است قربانى؟ گفت: پروردگار به من امر كرده كه تو را در راه خدا قربانى كنم در اين باره نظر تو چيست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسماعيل گفت: اى پدر به آن چه مأمورى قيام كن و بخواست خداوند مرا بردبار خواهى يافت چون پدر و پسر به فرمان خدا تسليم شده و صورت فرزندش را به منظور قربانى كردن  روى خاك نهاد. اسماعيل عرض كرد: اى پدر صورتت را از صورت من بازدار و صورتم را بپوشان دست و پايم را نيز ببند. آنگاه كارد بر حلقومم بنه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهيم گفت: به خدا قسم هرگز دست و پايت را نبندم مفرشى را كه روى حيوان سوارى بود بروى زمين پهن كرد و صورت اسماعيل را بر آن گذاشت چون كارد بر گلويش نهاد. پيرمردى ظاهر شد، گفت: اى ابراهيم مي خواهى فرزندى را ذبح كنى كه يك چشم بر هم زدن معصيت خدا را بجا نياورده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: پروردگارم امر فرموده. آن پير جواب داد: پروردگار چنين فرمانى نمي دهد بلكه [[شيطان]] تو را امر كرده. فرمود: واى بر تو هيچ وقت شيطان قدرت ندارد به من امر و نهى كند دور شو از نزد من. گفت: اى ابراهيم تو پيغمبر خدا و پيشوا و مقتداى خلايق هستى اگر فرزندت را قربانى كنى اين سنت در ميان مردم جارى شود و آن ها نيز فرزندان خويش را قربانى كنند قدرى صبر كن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن حضرت وقعى به كلام پير نگذاشت كارد را حركت داد تا گلو را پاره كند، [[جبرئيل]] كارد را برگردانيد. ابراهيم ديد كارد برگشته دوباره آن را با شدت فشار داد. باز جبرئيل برگردانيد، تا چند دفعه اين عمل تكرار شد دفعه آخر جبرئيل قوچى زير دست حضرت ابراهيم خوابانيد و اسماعيل را بيرون كشيد در اين اثناء صدائى از جانب [[مسجد خيف]] بلند شد اى ابراهيم رؤياى تو به راستى صورت پذير شده و امر ما را تمكين نمودى ما چنين نيكوكاران را پاداش مي دهيم گوسفند بزرگى را به قربانى او فدا ساختيم. &amp;lt;ref&amp;gt; تفسير جامع (بروجردى سيد محمد ابراهيم)، ج5، ص516.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسماعيل علیه السلام نيز بعد از حضرت ابراهیم در سن يك صد و سى سالگى دنيا را وداع گفته و در [[حجر اسماعيل]] در كنار مادرش مدفون گشت.&amp;lt;ref&amp;gt; داستان [[پیامبران]] يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم (يوسف عزيزى) ص 216.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت اسماعیل==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* یکی از اوصاف حضرت اسماعیل برخورداری از صبر و شكيبايى: {{متن قرآن|«و اِسمعيلَ و اِدريسَ و ذَاالكِفلِ كُلٌّ مِنَ الصّبِرين»}}.([[سوره انبياء]] آيه 85)&lt;br /&gt;
* برخوداری حضرت اسماعیل از [[رحمت خاص الهى]]: {{متن قرآن|«و اِسمعيلَ و اِدريسَ و ذَاالكِفلِ... و اَدخَلنهُم فى رَحمَتِنا × و اسماعيل و ادريس و ذوالكفل...»}} آنان را در [[رحمت]] خاص خود داخل كرديم». (سوره انبياء 85‌ـ‌86)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [[فضائل الخمسة من الصحاح الستة]]؛ سيد مرتضى فيروزآبادى، [[تهران]]: اسلاميه، دوم، 1392 ق.&lt;br /&gt;
* داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم؛ يوسف عزيزى، تهران: انتشارات هاد، اول، 1380 ش.&lt;br /&gt;
* [[قصص الأنبياء]]؛ فاطمه مشايخ، تهران: انتشارات فرحان، اول، 1381 ش.&lt;br /&gt;
* تفسير جامع؛ سيد محمدابراهيم بروجردى؛ تهران: انتشارات صدر، ششم، 1366 ش.&lt;br /&gt;
* المعرب؛ لابی منصور الجوالیقی موهوب بن احمد بن محمد بن الخضر، دمشق: دارالقلم، 1410 ق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A8_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55014</id>
		<title>حضرت ایوب علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A8_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55014"/>
		<updated>2016-01-27T11:22:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حضرت ایوب علیه السلام از انبیاء الهی واز نوادگان حضرت ابراهیم علیه السلام ومادرش از فرزندان حضرت لوط است. خداوند ايوب عليه السلام را به سه صفت مهم مقام عبوديت، صبر و استقامت، و بازگشت پياپى به سوى خدا وصف كرده است. «ايوب» سرگذشتى غم انگيز، و در عين حال پرشكوه و با ابهت دارد، صبر و شكيبايى او مخصوصا در برابر حوادث ناگوار عجيب بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کلیدواژه: حضرت ایوب'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وجه تسمیه ایوب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ايوب نامى است [[عبرى]] كه ايبوب و يوباب نيز خوانده شده است برخى آن را به احتمال برگرفته از ريشه عبرى ايبوب به معناى گريه يا از ايبت به معناى [[ندبه]] دانسته‌اند؛ برخى شارحان [[تورات]] آن را در اصل عربى و ترجمه شده به عبرى دانسته و گفته‌اند: اين واژه به آيب در عربى به ‌معناى بازگشت كننده به سوى خدا نزديك است. اين معنا با وصف «اواب» كه براى ايوب در آيه 34 [[سوره ص]] آمده، سازگاراست. برخى ديگر آن را برگرفته از آبَ يَؤوب و به معناى كسى مى ‌دانند كه سلامتى و مال و خانواده خود را باز‌يافته است.&amp;lt;ref&amp;gt; [[دائرة المعارف]] [[قرآن کریم]] (جلد 5) تدوین: (مرکز فرهنگ و معارف [[قرآن]]).&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نسب ایوب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ايوب مردى بود از اهل [[روم]] و هو أيوب بن أموص بن رازخ بن روم بن عيص بن اسحاق بن ابراهيم عليه السلام  و مادر او از فرزندان [[لوط]] بود و خداى تعالى او را برگزيد و پيغمبرى داد.&amp;lt;ref&amp;gt; [[جلاء الأذهان و جلاء الأحزان]] ([[ابوالمحاسن حسين بن حسن جرجانى]])، ج6، ص143.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت ایوب در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام حضرت ايوب عليه السلام 4 بار در قرآن آمده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[سوره نساء]] آیه 163: که در این آیه به مقام [[نبوت]] ایوب اشاره دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ كَمَا أَوْحَيْنَا إِلَى نُوحٍ وَالنَّبِيِّينَ مِن بَعْدِهِ وَ أَوْحَيْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَ إِسْمَاعِيلَ وَ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ وَالأَسْبَاطِ وَ عِيسَى وَ أَيُّوبَ وَ يُونُسَ وَ هَارُونَ وَ سُلَيْمَانَ وَ آتَيْنَا دَاوُودَ زَبُورًا»}}. ما همچنان كه به [[حضرت نوح]] و [[پیامبران]] بعد از او وحى كرديم به تو نيز [[وحى]] كرديم و به [[حضرت ابراهیم]] و [[حضرت اسماعیل]] و [[حضرت اسحاق]] و [[حضرت یعقوب]] و حضرت اسباط و [[حضرت عیسی]] و حضرت ايوب و [[حضرت یونس]] و [[حضرت هارون]] و [[حضرت سلیمان]] نيز وحى نموديم و به [[حضرت داود]]، [[زبور]] بخشيديم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[سوره انعام]] آیه 84: که در این آیه علاوه بر مقام نبوت به بعضى صفات برجسته او تصريح شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«وَ وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلاًّ هَدَيْنَا وَ نُوحًا هَدَيْنَا مِن قَبْلُ وَ مِن ذُرِّيَّتِهِ دَاوُودَ وَ سُلَيْمَانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسَى وَ هَارُونَ وَ كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ»}}. و به او اسحاق و يعقوب را بخشيديم و همه را به راه راست درآورديم و [[حضرت نوح]] را از پيش راه نموديم و از نسل او داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون را هدايت كرديم و اين گونه نيكوكاران را پاداش مى  دهيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[سوره انبياء]] آیه  83 و 84: که در این دو آیه به [[اجابت دعا]]ى او در برطرف شدن سختى و مصيبت هايش اشاره دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«وَ أَيُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ × فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَكَشَفْنَا مَا بِهِ مِن ضُرٍّ وَ آتَيْنَاهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَحْمَةً مِّنْ عِندِنَا وَ ذِكْرَى لِلْعَابِدِينَ»}}. و ايوب را ياد كن هنگامى كه پروردگارش را ندا داد كه به من آسيب رسيده است و تويى مهربانترين مهربانان × پس [[دعا]]ى او را اجابت نموديم و آسيب وارده بر او را برطرف كرديم و كسان او و نظيرشان را همراه با آنان مجددا به وى عطا كرديم تا رحمتى از جانب ما و عبرتى براى [[عبادت]]  كنندگان باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[سوره ص]] آیه 41-44: که در این آیات مشكلات آن حضرت، پايان يافتن آن و روى ‌آوردن [[نعمت هاى الهى]] به وى بيان شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[قرآن کریم]] از داستان آن جناب به جز اين نيامده كه: خداى تعالى او را به ناراحتى جسمى و به داغ فرزندان مبتلا نمود، و سپس، هم عافيتش  داد، و هم فرزندانش را و مثل آنان را به وى برگردانيد. و اين كار را به مقتضاى [[رحمت]] خود كرد، و به اين منظور كرد تا سرگذشت او مايه تذكر [[عابدان]] باشد.&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره انبياء]]، آيه 83 و 84. [[سوره ص]]، آيه 41 و 44.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت ایوب در روایات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در روایتی از [[امام صادق]] علیه السلام در مورد رنج و بلا حضرت ایوب آمده که: يُجاءُ بصاحِبِ البَلاءِ الذي قد أصابَتهُ الفِتنَةُ في بَلائهِ، فيقولُ: يا ربِّ، شَدَّدتَ علَيَّ البَلاءَ حتَّي افتُتِنتُ، فيُجاءُ بأيّوبَ عليه  السلام فيقالُ: أبَلِيَّتُكَ أشَدُّ أو بَلِيَّةُ هذا؟ فقدِ ابتُلِيَ فلم يُفتَتَنْ: [[روز قيامت]] شخص  گرفتار و بلازده اي را مي  آورند كه  بر اثر آن به [[فتنه]] و گمراهي درافتاده است. او مي  گويد: پروردگارا! مرا به  شدت  گرفتار و مبتلا كردي  تا اين كه به فتنه و تباهي درافتادم. پس ايوب عليه  السلام را مي  آورند و به  آن  مرد گفته  مي  شود: آيا رنج  و بلاي تو سخت تر بود يا رنج و بلاي اين؟ او هم به رنج و بلا درافتاد اما دستخوش فتنه و تباهي نشد.&amp;lt;ref&amp;gt; [[بحارالأنوار]] ([[علامه مجلسى]])، ج7، ص285.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* امام صادق علیه السلام می فرماید: ماسَألَ أيُّوبُ عليه السلام العافِيَةَ في شَيءٍ مِن بَلائهِ: ايوب عليه  السلام در هيچ بلايش، [[عافيت]] و بهبودي مسألت نكرد.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج12، ص350.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* داستان آن جناب در برخی روايات: در [[تفسير قمى]] آمده كه پدرم از [[ابن فضال]]، از [[عبدالله بن بحر]]، از [[ابن مسكان]]، از ابى بصير، از [[امام صادق]] علیه السلام چنين [[حديث]] كرد كه [[ابوبصير]] گفت: از آن جناب پرسيدم گرفتاري هايى كه خداى تعالى ايوب علیه السلام را در [[دنيا]] بدانها مبتلا كرد چه بود، و چرا مبتلايش كرد؟ در جوابم فرمود: خداى تعالى نعمتى به ايوب ارزانى داشت، و ايوب علیه السلام همواره [[شكر]] آن را به جاى مى  آورد، و در آن تاريخ [[شيطان]] هنوز از آسمان ها ممنوع نشده بود و تا زير [[عرش]] بالا مى رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزى از آسمان متوجه شكر ايوب شد و به وى [[حسد]] ورزيده عرضه داشت: پروردگارا! ايوب شكر اين [[نعمت]] كه تو به وى ارزانى داشته اى به جاى نياورده، زيرا هر جور كه بخواهد شكر اين نعمت را بگذارد، باز با نعمت تو بوده، از دنيايى كه تو به وى داده اى [[انفاق]] كرده، شاهدش هم اين است كه: اگر دنيا را از او بگيرى خواهى ديد كه ديگر شكر آن نعمت را نخواهد گذاشت. پس مرا بر دنياى او مسلط بفرما تا همه را از دستش بگيرم، آن وقت خواهى ديد چگونه لب از شكر فرومى بندد، و ديگر عملى از باب شكر انجام نمى  دهد. از ناحيه عرش به وى خطاب شد كه من تو را بر مال و اولاد او مسلط كردم، هر چه مى خواهى بكن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام سپس فرمود: [[ابليس]] از آسمان سرازير شد، چيزى نگذشت كه تمام اموال و اولاد ايوب از بين رفتند، ولى به جاى اين كه ايوب از شكر بازايستد، شكر بيشترى كرد، و [[حمد]] خدا زياده بگفت. ابليس به خداى تعالى عرضه داشت: حال مرا بر زراعتش مسلط گردان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى فرمود: مسلطت كردم. ابليس با همه شيطان هاى زير فرمانش بيامد، و به زراعت ايوب بدميدند، همه طعمه حريق گشت. باز ديدند كه شكر و حمد ايوب زيادت يافت. عرضه داشت: پروردگارا مرا بر گوسفندانش مسلط كن تا همه را هلاك سازم، خداى تعالى مسلطش كرد. گوسفندان هم كه از بين رفتند باز شكر و حمد ايوب بيشتر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابليس عرضه داشت: خدايا مرا بر بدنش مسلط كن، فرموده مسلط كردم كه در بدن او به جز [[عقل]] و دو ديدگانش، هر تصرفى بخواهى بكنى. ابليس بر بدن ايوب بدميد و سراپايش زخم و جراحت شد. مدتى طولانى بدين حال بماند، در همه مدت گرم شكر خدا و حمد او بود، حتى از طول مدت جراحات كرم در زخم هايش افتاد، و او از شكر و حمد خدا بازنمى  ايستاد، حتى اگر يكى از كرم ها از بدنش مى  افتاد، آن را به جاى خودش برمى  گردانيد، و مى  گفت به همان جايى برگرد كه خدا از آن جا تو را آفريد. اين بار بوى تعفن به بدنش افتاد، و مردم قريه از بوى او متاذى شده، او را به خارج قريه بردند و در مزبله اى افكندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اين ميان خدمتى كه از همسر او - كه نامش &amp;quot;رحمت&amp;quot; دختر افراييم فرزند [[حضرت یوسف]] بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم علیه السلام بود - سرزد اين كه دست به كار گدايى زده، هر چه از مردم [[صدقه]] مى  گرفت نزد ايوب مى  آورد، و از اين راه از او پرستارى و پذيرايى مى  كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام سپس فرمود: چون مدت بلا بر ايوب به درازا كشيده شد، و ابليس صبر او را بديد، نزد عده اى از اصحاب ايوب كه راهبان بودند، و در كوه ها زندگى مى  كردند برفت، و به ايشان گفت: بياييد مرا به نزد اين بنده مبتلا ببريد، احوالى از او بپرسيم، و عيادتى از او بكنيم. اصحاب بر قاطرانى سفيد سوار شده، نزد ايوب شدند، همين كه به نزديكى وى رسيدند، قاطران از بوى تعفن آن جناب نفرت كرده، رميدند. بعضى از آنان به يكديگر نگريسته آن گاه پياده به نزدش شدند، و در ميان آنان جوانى نورس بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همگى نزد آن جناب نشسته عرضه داشتند: خوبست به ما بگويى كه چه گناهى مرتكب شدى؟ شايد ما از خدا آمرزش آن را مسألت كنيم، و ما گمان مى كنيم اين بلايى كه تو بدان مبتلا شده اى، و احدى به چنين بلايى مبتلا نشده، به خاطر امرى است كه تو تاكنون از ما پوشيده مى  دارى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ايوب علیه السلام گفت: به [[مقربان]] پروردگارم [[سوگند]] كه خود او مى  داند تاكنون هيچ طعامى نخورده ام، مگر آن كه [[يتيم]] و يا ضعيفى با من بوده، و از آن طعام خورده است، و بر سر هيچ دو راهى كه هر دو [[طاعت]] خدا بود قرار نگرفته ام، مگر آن كه آن راهى را انتخاب كرده ام كه طاعت خدا در آن سخت تر و بر بدنم گرانبارتر بوده است. از بين اصحاب آن جوان نورس رو به سايرين كرد و گفت: واى بر شما آيا مردى را كه پيغمبر خداست سرزنش كرديد تا مجبور شد از [[عبادت]] هايش كه تاكنون پوشيده مى  داشته پرده بردارد، و نزد شما اظهار كند؟! ايوب در اينجا متوجه پروردگارش شد، و عرضه داشت: پروردگارا اگر روزى در محكمه عدل تو راه يابم، و قرار شود كه نسبت به خودم اقامه حجت كنم، آن وقت همه حرفها و درد دلهايم را فاش مى گويم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان متوجه ابرى شد كه تا بالاى سرش بالا آمد، و از آن ابر صدايى برخاست: اى ايوب تو هم اكنون در برابر محكمه منى، حجت هاى خود را بياور كه من اينك به تو نزديكم هر چند كه هميشه نزديك بوده ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ايوب علیه السلام عرضه داشت: پروردگارا! تو مى  دانى كه هيچگاه دو امر برايم پيش نيامد كه هر دو [[اطاعت]] تو باشد و يكى از ديگرى دشوارتر، مگر آن كه من آن اطاعت دشوارتر را انتخاب كرده ام، پروردگارا آيا تو را حمد و شكر نگفتم؟ و يا تسبيحت نكردم كه اين چنين مبتلا شدم؟! بار ديگر از ابر صدا برخاست، صدايى كه با ده هزار زبان سخن مى  گفت، بدين مضمون كه اى ايوب! چه كسى تو را به اين پايه از بندگى خدا رسانيد؟ در حالى كه ساير مردم از آن غافل و محرومند؟ چه كسى زبان تو را به حمد و [[تسبيح]] و [[تكبير خدا]] جارى ساخت، در حالى كه ساير مردم از آن غافلند. اى ايوب! آيا بر خدا منت مى  نهى، به چيزى كه خود منت خداست بر تو؟ امام مى  فرمايد: در اينجا ايوب مشتى خاك برداشت و در دهان خود ريخت، و عرضه داشت: پروردگارا منت همگى از تو است و تو بودى كه مرا توفيق بندگى دادى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس خداى [[عزوجل]] فرشته اى بر او نازل كرد، و آن فرشته با پاى خود زمين را خراشى داد و چشمه آبى جارى شد و ايوب را با آن آب بشست و تمامى زخم هايش بهبودى يافته داراى بدنى شاداب تر و زيباتر از حد تصور شد، و خدا پيرامونش باغى سبز و خرم برويانيد، و اهل و مالش و فرزندانش و زراعتش را به وى برگردانيد، و آن فرشته را مونسش كرد تا با او بنشيند و گفتگو كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اين ميان همسرش از راه رسيد، در حالى كه پاره نانى همراه داشت، از دور نظر به مزبله ايوب افكند، ديد وضع آن محل دگرگون شده و به جاى يك نفر دو نفر در آن جا نشسته اند، از همان دور بگريست كه اى ايوب چه بر سرت آمد و تو را كجا بردند؟ ايوب صدا زد، اين منم، نزديك بيا، همسرش نزديك آمد، و چون او را ديد كه خدا همه چيز را به او برگردانيده، به [[سجده شكر]] افتاد. در [[سجده]] نظر ايوب به گيسوان همسرش افتاد كه بريده شده، و جريان از اين قرار بود كه او نزد مردم مى  رفت تا [[صدقه]] اى بگيرد، و طعامى براى ايوب تحصيل كند و چون گيسوانى زيبا داشت، بدو گفتند: ما طعام به تو مى  دهيم به شرطى كه گيسوانت را به ما بفروشى. &amp;quot;رحمت&amp;quot; از روى اضطرار و ناچارى و به منظور اين كه همسرش ايوب گرسنه نماند گيسوان خود را بفروخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ايوب چون ديد گيسوان همسرش بريده شده قبل از اين كه از جريان بپرسد [[سوگند]] خورد كه صد تازيانه به او بزند، و چون همسرش علت بريدن گيسوانش را شرح داد، ايوب علیه السلام در اندوه شد كه اين چه سوگندى بود كه من خودم، پس خداى عزوجل بدو [[وحى]] كرد: &amp;quot;وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لاتَحْنَثْ - يك مشت شاخه در دست بگير و به او بزن تا سوگند خود را نشكسته باشى. او نيز يك مشت شاخه كه مشتمل بر صد تركه بود گرفته چنين كرد و از عهده سوگند برآمد.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه الميزان (موسوى همدانى سيد محمد باقر)، ج17، ص324 و تفسير قمى، ج2، ص241-239.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مولف [[کتاب المیزان]] می گوید: [[ابن عباس]] هم قريب به اين مضمون را روايت كرده. و از وهب روايت شده كه همسر ايوب دختر ميشا فرزند يوسف بوده. و اين روايت - به طورى كه ملاحظه گرديد - ابتلاى ايوب را به نحوى بيان كرد كه مايه نفرت طبع هر كسى است، و البته روايات ديگرى هم مؤيد اين روايات هست، ولى از سوى ديگر از ائمه [[اهل بيت]] علیهم السلام رواياتى رسيده كه اين معنا را با شديدترين لحن انكار مى كند و - انشاءاللَّه - آن روايات از نظر خواننده خواهد گذشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از [[خصال]] نقل شده كه از قطان از سكرى، از جوهرى، از [[ابن عماره]]، از پدرش از [[امام صادق]] علیه السلام، روايت كرده كه فرمود: ايوب علیه السلام هفت سال مبتلا شد بدون اين كه گناهى كرده باشد، چون [[انبياء]] به خاطر [[عصمت]] و طهارتى كه دارند، [[گناه]] نمى  كنند و حتى به سوى گناه - هر چند صغيره باشد - متمايل نمى شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نيز فرمود: هيچ يك از ابتلائات ايوب علیه السلام عفونت پيدا نكرد و بدبو نشد و نيز صورتش زشت و زننده نگرديد و حتى ذره اى خون و يا چرك از بدنش بيرون نيامد و احدى از ديدن او تنفر نيافت و از مشاهده اش وحشت نكرد و هيچ جاى بدنش كرم نينداخت، چه رفتار خداى عزوجل درباره انبياء و اولياى مكرمش كه مورد ابتلايشان قرار مى دهد، اين چنين است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اگر مردم از او دورى كردند، به خاطر بى پولى و ضعف ظاهرى او بود، چون مردم نسبت به مقامى كه او نزد پروردگارش داشت جاهل بودند، و نمى دانستند كه خداى تعالى او را تاييد كرده و بزودى فرجى در كارش ايجاد مى كند ولذا مى بينيم [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله فرموده: گرفتارترين مردم از جهت بلاء انبياء و بعد از آنان هر كسى است كه مقامى نزديكتر به مقام انبياء داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اگر خداى تعالى او را به بلايى عظيم گرفتار كرد، بلايى كه با آن در نظر تمامى مردم خوار و بى  مقدار گرديد، براى اين بود كه مردم درباره اش دعوى [[ربوبيت]] نكنند و از مشاهده نعمت هاى عظيمى كه خدا به وى ارزانى داشته، او را خدا نخوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نيز براى اين بود كه مردم از ديدن وضع او استدلال كنند بر اين كه ثواب هاى خدايى دو نوع است، چون خداوند بعضى را به خاطر استحقاقشان ثواب مى دهد و بعضى ديگر را بدون استحقاق به نعمت هايى اختصاص مى  دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نيز از ديدن وضع او عبرت گرفته، ديگر هيچ ضعيف و فقير و مريضى را به خاطر ضعف و [[فقر]] و مرضش تحقير نكنند، چون ممكن است خدا فرجى در كار آنان داده، ضعيف را قوى و فقير را توانگر و مريض را بهبودى دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نيز بدانند كه اين خداست كه هر كس را بخواهد مريض مى كند، هر چند كه پيغمبرش باشد و هر كه را بخواهد [[شفا]] مى دهد به هر جور و به هر سببى كه بخواهد.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه الميزان (موسوى همدانى سيد محمد باقر)، ج17، ص327.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اخلاق و فضائل و ویژگی های حضرت ایوب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداوند ايوب عليه السلام را به سه صفت مهم: مقام [[عبوديت]]، [[صبر]] و استقامت، و [[بازگشت پياپى به سوى خدا]] وصف كرده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«اِنّا وجَدنهُ صابِرًا نِعمَ العَبدُ اِنَّهُ اَوّاب»}}. ([[سوره ص]]، 38) و تنها ايوب و سليمان را (سوره ص، 30) «[[نعم العبد]]» خوانده، زيرا در حال نعمت شكرگزار بودند. ايوب عليه السلام از سلسله [[پیامبران]] ابراهيمى است، زيرا از ذريه آن حضرت و از نيكوكاران است: {{متن قرآن|«و مِن ذُرِّيَّتِهِ داوودَ و سُلَيمنَ و اَيّوبَ و يوسُفَ و موسى و هرون و كَذلِكَ نَجزِى المُحسِنين»}}. ([[سوره انعام]]‌، 84) و او از [[هدايت ويژه الهى]] كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله مأموريت يافت از آن پيروى كند برخوردار شده است: {{متن قرآن|«اُولئِكَ الَّذينَ هَدَى اللّهُ فَبِهُدهُمُ اقتَدِهُ»}}. (سوره انعام، 90) و از پيامبرانى است كه قرآن از [[وحى]] به آنان به طور ويژه سخن گفته است: {{متن قرآن|«اِنّا اَوحَينا اِلَيكَ كَما‌اَوحَينا اِلى نوح والنَّبِيّينَ مِن بَعدِهِ و اَوحَينا اِلى اِبرهيمَ و اِسمعِيلَ و اِسحقَ و يَعقوبَ والاَسباطِ و عِيسى و اَيّوبَ...»}}. ([[سوره نساء]]، 163)&amp;lt;ref&amp;gt; دائرة المعارف قرآن كريم، جلد پنجم. (مركز فرهنگ و معارف قرآن)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت ايوب در عصر خود در عزت و شرافت و حسب و نسب و ثروت و دولت عديل و نظير نداشت، اما حسب و نسب او به سه واسطه به يعقوب مى  رسيد. ايوب هم پدرش نبى بود و ثروت زيادى داشت كه به [[ميراث]] به ايوب رسيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در خبر از حضرت [[امام صادق]] عليه السلام به روايت [[تحفة الاخوان]] از ابى بصير است كه: ايوب هزار اسب و هزار ماديان و هزار بغل و هزار بغله و سه هزار شتر و هزار و پانصد ناقه، و هزار بقره، و ده هزار گوسفند و پانصد ميش و سيصد خر ماده داشته و هر ماديانى يك يا دو يا سه كره داشته و هر ناقه فصيل داشت و همچنين جميع مواشى او، و بر هر پنجاه از اين حيوانات يك راعى كه مملوك او بود و هر مملوكى اهل و اولاد داشت. اين يك قسمت از [[حديث]] بود نقل كرديم، و اولاد زيادى پسر و دختر داشت كه در عدد آن ها و اسامى آن ها اخبار مختلف است و تمام اين دولت و ثروت و اولاد آن هلاك شدند و از بين رفتند.&amp;lt;ref&amp;gt; أطيب البيان في تفسير القرآن (طيب سيد عبدالحسين)، ج9، ص227.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول اکرم صلي الله عليه و آله در مورد ایوب می فرماید: كانَ أيُّوبُ أحلَمَ النّاسِ، وأصبَرَ النّاسِ، وأكظَمَ النّاسِ لِغَيظٍ: ايوب بردبارترين مردم و شكيباترين مردمان بود و بيش از همه مردم [[كظم غيظ]] مي  كرد.&amp;lt;ref&amp;gt; [[حكم النبي الأعظم]] صلى الله عليه و آله و سلم (محمدى رى شهرى)، ج2، ص273.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ايوب» سرگذشتى غم انگيز، و در عين حال پرشكوه و با ابهت دارد، صبر و شكيبايى او مخصوصا در برابر حوادث ناگوار عجيب بود، به گونه اى كه «[[صبر ايوب]]» يك ضرب المثل قديمى است.&amp;lt;ref&amp;gt; [[برگزيده تفسير نمونه]] (بابايى احمد على)، ج  3، ص: 184.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==همسر ایوب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عيال ایوب نامش رحمة بود به يك واسطه به يوسف مى رسيد و در حسن و جمال شبيه ترين خلق بود به يوسف چون پدرش خواب ديد كه يوسف پيراهن خود را به اين دختر رحمة پوشانيد و گفت: اين حسن و جمال من است به تو پوشانيدم و پدرش از انبياء بود.&amp;lt;ref&amp;gt;[[أطيب البيان في تفسير القرآن]] (طيب سيد عبدالحسين)، ج9، ص227.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* جلاء الأذهان و جلاء الأحزان، ابوالمحاسن حسين بن حسن جرجانى؛ تهران: انتشارات دانشگاه تهران، اول، 1377 ش.&lt;br /&gt;
* بحارالأنوار، [[علامه مجلسى ]]؛ تهران.&lt;br /&gt;
* ترجمه الميزان، سيد محمدباقر موسوى همدانى؛ قم: دفتر انتشارات اسلامى حوزه علميه قم، پنجم، 1374 ش.&lt;br /&gt;
* برگزيده تفسير نمونه، احمد على بابايى؛ تهران: دارالكتب الاسلاميه، سیزدهم، 1382 ش.&lt;br /&gt;
* أطيب البيان في تفسير القرآن، سيد عبدالحسين طيب؛ تهران: انتشارات اسلام، دوم، 1378 ش.&lt;br /&gt;
* حكم النبي الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم، محمدى رى شهرى؛ قم: دارالحديث، اول، 1429 ق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B3_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55013</id>
		<title>حضرت الیاس علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B3_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55013"/>
		<updated>2016-01-27T11:11:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حضرت الياس علیه السلام از انبياي بني اسرائيل است. وی از صالحین و از جمله پیامبران برترى يافته از سوى خدا بر تمام مردم عصر خويش می باشد. نام او در قرآن کریم‌ دو بار آمده وذكر او براى سومين بار در صورتى صحيح است كه مراد از «الياسين» در سوره صافات او باشد؛در صورتی که عده ای معتقدند مراد، آل محمد صلی الله علیه و آله است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کلیدواژه: حضرت الیاس'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وجه تسميه الیاس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لغت الياس يک لغت عبري است و بيشتر لغويان آن را همان «ايليا»ى عبرى به معناى «يَهُوه خداى من است» به معني «بزرگوار من خداست» دانسته اند و گفته‌اند: چون اين واژه يونانى است، به پايان آن حرف «س» افزوده شده است؛ مانند: «هرمس».&amp;lt;ref&amp;gt; واژه‌هاى دخيل (آرتور جفری)، ص 127.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نسب حضرت الیاس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الياس در ميان مفسرين اختلاف شد كه آيا ادريس است يا خضر است يا اولاد بشر ابن فنحاس است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] گويد: الياس بن بستر بن فنحاس بن غيرار بن هارون بن عمران است. كعب گويد: خضر است. برخى گفته اند: همان ادريس است. چنان كه يعقوب، همان اسرائيلى است. اين قول از عبدالله بن مسعود است .&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه [[مجمع البيان في تفسير القرآن]]، ج8، ص171.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولى گويا اين گفته با آيات 84 ـ 85 [[سوره انعام]] سازگارى ندارد، زيرا به دليل بازگشت ضمير «مِن ذُرّيَّتِه» به «ابراهيم» يا «نوح»، الياس نواده يكى از اين دو پيامبر بشمار مى ‌رود، در حالى ‌كه بيشتر مفسران، ادريس را از اجداد نوح دانسته‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت الیاس در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت الياس از انبياي [[بني اسرائيل]] است که در [[قرآن کریم]]‌ دو بار و در سوره هاي انعام و صافات از او ياد کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيَى وَ عِيسَى وَ إِلْيَاسَ كُلٌّ مِّنَ الصَّالِحِينَ»}} و زكريا و يحيى و عيسى و الياس را كه همه از شايستگان بودند.(الأنعام آيه 85)&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَ إِنَّ إِلْيَاسَ لَمِنْ الْمُرْسَلِينَ»}} و به راستى الياس از فرستادگان (ما) بود. ([[سوره صافات]] آيه 123)&lt;br /&gt;
* ذكر او براى سومين بار در صورتى صحيح است كه مراد از «الياسين» در آيه 130 سوره صافات او باشد؛ {{متن قرآن|«سَلامٌ عَلى إِلْ ياسِينَ × إِنّا كَذلِكَ نَجْزِى المُحْسِنِينَ»}} درود بر الياسين (درود بر پيروان الياس) ما نيكوكاران را اين گونه پاداش مى دهيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند در سوره الصافات در ده آيه از آيه 123 الى 132، شرح الیاس را بيان فرموده است و می فرماید: {{متن قرآن|«وَ إِنَّ إِلْياسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ»}}: از جمله عباد خاص كه ساحت پروردگار از آنان قدردانى فرموده الياس پيامبر و رسول و از فرزندان و نواده هاى هارون بوده و در شهر [[بعلبك]] به [[رسالت]] اعزام شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَلا تَتَّقُونَ»}}: جمله اذكر در تقدير گرفته شده و خطاب به رسول صلى اللّه عليه و آله است كه بياد آور كه الياس به قوم [[بت پرست]] خود خطاب نموده و دعوت به خداپرستى مى  نمود و آنان را تهديد نموده كه به چه جهت از نعمت [[آفرينش]] كفران مى  نمائيد و از عقوبت آفريدگار جهان بايد در حذر باشيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«أَتَدْعُونَ بَعْلًا وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخالِقِينَ»}}: چگونه بت بزرگ مشخصى را به نام بعل كه ساكنان اين سرزمين پرستش مى نمايند و از آفريدگار جهان كه ريز و كلان موجودات صحنه هستى را از كتم عدم آفريده اعراض مى نمائيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«اللَّهَ رَبَّكُمْ وَ رَبَّ آبائِكُمُ الْأَوَّلِينَ»}}: در صورتى كه آفريدگار جهان سلسله بشر را از آدم أبوالبشر و همه افراد اجداد و نياكان و پيشينيان شما را از طريق توالد و تناسل آفريده و هر لحظه درباره تأمين وسايل زندگى هر يك از افراد بشر تدبير مى  نمايد و از هرگونه نعمت و آسايش بشر را بهره  مند فرموده و ربوبيت و تدبير ساحت آفريدگار اختصاص به قومى دون قومى ندارد، همچنان كه درباره بت پرستى هر قوم و قبيله اى براى خود بت و معبودى اتخاذ مى  نمايند و به آنها اختصاص خواهد داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«فَكَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ»}}: در نتيجه مساعى الياس و دعوت قوم خود به خداپرستى او را تكذيب نمودند و در نتيجه انكار و مبارزه آنان با دعوت الياس قوم او براى اجراى عقوبت در صحنه  قيامت احضار خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«إِلَّا عِبادَاللَّهِ الْمُخْلَصِينَ»}}: آيه مبنى بر استثناء از حكم بيگانگان است كه در صحنه قيامت براى رسيدگى و اجراى عقوبت احضار خواهند شد و اين حكم اختصاص به كفار دارد و درباره أهل [[توحيد]] كه به دعوت رسولان پاسخ مثبت داده و از مكتب خداپرستى پيروى نموده اند، در صحنه قيامت محشور مى  شوند ولى در صف أهل توحيد كه پيشواى آنان رسولان آنان است، خواهد بود. و چنان چه كلمه (المخلصين) به هيئت جمع و مفعول مخلص باشد استثناء به طور منقطع خواهد بود، زيرا مخلص بفتح عباد به طور اطلاق پروردگار كه عبوديت آنان به طور خلوص و به موهبت پروردگار است و صفت مخلص بفتح اختصاص به رسولان و [[پیامبران]] دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ»}}: از جمله بقاء آثار وجودى و مساعى الياس رسولان آنست كه در آيات قرآنى ذكر نام و اشاره اى به آثار خير و مساعى او درباره دعوت مردم به توحيد يادآورى شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سلام على آل ياسين»&amp;lt;ref&amp;gt; انوار درخشان (حسينى همدانى سيد محمد حسين ) ج  14، ص: 65.&amp;lt;/ref&amp;gt;: [[ابن عباس]] گويد: مراد از «[[آل ياسين]]» آل محمد صلی الله علیه و آله است و «ياسين» يكى از نام هاى پيغمبر است. كسى كه اين كلمه را (الياسين) متصل خوانده گويد. مراد از آن «الياس» و پيروان او مى  باشد. و گفته شده كه (يس) نام [[سوره]] مى  باشد گويا كه خداوند فرموده است: سلام بر آن كه به كتاب خداوند و به [[قرآن]] كه (يس) است [[ايمان]] آورد.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج21، ص43.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت الیاس در روایات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* «[[مفضل بن عمر]]» مى گويد: به خانه [[امام صادق]] علیه السلام آمديم و ايشان را مشاهده كرديم كه به زبان سريانى جملاتى را بيان نموده و اشك مى  ريزند هنگامى كه از ايشان علت را پرسيديم فرمودند: الياس پيامبر را به خاطر آوردم او يكى از بندگان صالح [[بنى اسرائيل]] بود كه در [[مناجات]] خويش با خداوند مى  گفت: پروردگارا آيا بعد از آن كه روزها را به تشنگى و شب ها را به بيدارى گذرانده و گونه خويش را بر خاك آستانت ماليدم باز هم مرا به عذابت مبتلا خواهى نمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند نيز به او [[وحى]] فرستاد كه مطمئن باشد هيچ گاه به عذاب خويش گرفتارش نخواهد كرد. الياس مجدداً مناجات خويش را تكرار نمود و ذات بارى تعالى به او خطاب كرد كه: اى بنده من وقتى ما وعده نموديم حتما بدان جامه عمل خواهيم پوشانيد. قسمتى از مناجات الياس اين گونه است. «أتراك معذبى بنارك و قد أظمأت لك هو أجرى؟ أتراك معذبى و قد غفرت لك في التراب وجهى؟ اتراك معذبى و قد اجتنبت لك المعاصى؟ اتراك معذبى و قد أصهرت لك ليلى؟»&amp;lt;ref&amp;gt;داستان پيامبران يا [[قصه هاى قرآن]] از آدم تا خاتم (یوسف عزیزی)، ص451.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* از ابن عباس روايت شده: هنگامي كه [[يوشع بن نون]] بعد از [[حضرت موسی]]‌ عليه السلام بر سرزمين شام مسلط شد، آن را بين طوايف سبطي ‎ها(ي دوازده گانه) تقسيم نمود، يكي از آن گروه ها كه الياس عليه السلام در ميانشان بود در سرزمين بَعْلُبَك (كه اكنون يكي از شهرهاي [[لبنان]] است) سكونت نمودند. خداوند الياس عليه السلام را به عنوان پيامبر، براي هدايت مردم بَعْلُبك فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بَعْلُبك در آن عصر، شاهي به نام «لاجب» داشت كه مردم را به پرستش بت فرامي ‎خواند كه نام آن «بَعْلُ» بود. طبق سخن خدا در قرآن (آيات 124 تا 128 سوره صافات) «مردم بَعْلُبك، سخن الياس را تكذيب كردند و از دعوت او اطاعت ننمودند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه بَعْلُبك همسر بدكاري داشت كه وقتي شاه به سفر مي ‎رفت، ‌او جانشين شوهرش شده و بين مردم [[قضاوت]] و [[حكومت]] مي ‎كرد، آن زن، مُنشي حكيم و باايماني داشت كه سيصد مؤمن را از حكم اعدام او نجات داده بود، و در سراسر زمين زني زشت كارتر از همسر شاه نبود. با شاهان متعددي همبستر شده بود و از آن ها داراي فرزندان بسيار بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه همسايه‎اي صالح از بني اسرائيل داشت كه داراي باغي در كنار قصر شاه بود، و در گوشه‎اي از آن باغ زندگي مي ‎كرد. شاه به او احترام مي ‎نمود، ولي همسر شاه در غياب شاه، آن مؤمن صالح را كشت، و باغ او را غصب و تصرف كرد. وقتي كه شوهرش از سفر آمد، زن ماجرا را به او گفت، شوهرش به او گفت: «كار خوبي نكردي» (بيش از اين، او را سرزنش نكرد)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند متعال الياس عليه السلام را به بَعْلُبك فرستاد، الياس به آن شهر وارد شد و مردم آن جا را از بت پرستي برحذر داشت و آن ها را به سوي خداي يكتا و بي ‎همتا فراخواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بت پرستان، آن حضرت را تكذيب كردند، و به ساحت مقدسش توهين نمودند، و او را از خود راندند و تهديد نمودند ولي او با كمال مقاومت به دعوت و مبارزات خود ادامه داد،‌ و آزار آن ها را تحمل كرد، و آنها را به سوي توحيد دعوت نموده، ولي آنها بر طغيان خود افزودند و عرصه را بر حضرت الياس عليه السلام تنگ كردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الياس عليه السلام خدا را [[سوگند]] داد كه شاه و همسر بدكارش را، اگر [[توبه]] نكردند، به هلاكت برساند، و به آنها هشدار داد. اين هشدار باعث شد كه شاه و طرفدارانش خشونت بيشتر نمودند و تصميم گرفتند تا الياس عليه السلام را شكنجه داده و به قتل رسانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الياس عليه السلام از دست آن ها گريخت و به پشت كوهها و درون غارها رفت و در آن جا هفت سال مخفيانه زندگي كرد، و از گياهان و ميوه درخت ها مي ‎خورد و ادامه زندگي مي ‎داد. در اين ميان پسر شاه به بيماري سختي مبتلا شد و بيماري او درمان نيافت. با توجه به اين كه شاه در ميان فرزندانش، او را از همه بيشتر دوست داشت، براي شفاي او به بت ها متوسل شدند، ولي نتيجه نگرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بت پرستان به شاه گفتند: بت بَعْلُ به تو غضب كرده، از اين رو پسرت را شفا نمي ‎دهد، كساني را به نواحي شام بفرست. در آن جا خدايان ديگري وجود دارد. بايد آن ها را نزد بت بَعْلُ واسطه قرار دهي، بلكه بت بَعْلُ او را شفا دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه گفت: چرا بَعْلُ به من غضب كرده است؟ بت پرستان گفتند: زيرا تو الياس را كه بر ضد خدايان برخاسته بود، نكشتي و او هم اكنون سالم است و در كوهها زندگي مي ‎كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بت پرستان كنار كوهها رفتند و فرياد زدند: «اي الياس! نزد ما بيا و شفاي پسر شاه را از درگاه خدا بخواه!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الياس عليه السلام نزد آن ها آمد و به آن ها گفت: خداوند مرا به عنوان پيامبر به سوي شما فرستاده است، رسالت پروردگارم را بپذيريد. خداوند مي ‎فرمايد: «نزد شاه برويد و به او بگوييد؛ من خداي يكتا و بي ‎همتا هستم، معبودي جز من نيست، من بني اسرائيل را آفريده‎ام و به آنها روزي مي ‎دهم و آنها را زنده مي ‎كنم و مي ‎ميرانم و نفع و زيان مي ‎رسانم، پس چرا شفاي پسرت را از غير من مي ‎طلبي؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن ها نزد شاه رفتند و پيام الياس عليه السلام را به او رساندند، شاه بسيار خشمگين شد و به آن ها گفت: «چرا وقتي كه الياس نزد شما آمد، او را دستگير نكرديد و زنجير بر گردنش نيافكنديد تا او را كشان كشان نزد من بياوريد، او دشمن من است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بت پرستان گفتند: «وقتي كه ما الياس عليه السلام را ديديم رعب و وحشتي از او در قلب ما نشست، از اين رو نتوانستيم كاري كنيم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام پنجاه نفر از سركشان و قهرمانان طرفدار شاه، آماده شدند تا به سوي كوه بروند و الياس عليه السلام را دستگير كرده نزد شاه بياورند. شاه به آن ها سفارش كرد كه الياس را با تطميع و نيرنگ، غافلگير كنيد و نزد من بياوريد. آن ها به سوي كوه رفتند، و از پاي كوه به بالا حركت نمودند و در آن جا براي پيدا كردن الياس عليه السلام متفرق شده و به جستجو پرداختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حالي كه فرياد مي ‎زدند: «اي پيامبر خدا! نزد ما بيا، ما به تو [[ايمان]] آورده‎ايم.» وقتي كه الياس عليه السلام صداي آن ها را شنيد، در ميان غار بود. به ايمان آن ها طمع كرد، و به خدا متوجه شد و عرض كرد: «خدايا! اگر اين ها راست مي ‎گويند، به من اجازه بده به سوي آن ها بروم، و اگر [[دروغ]] مي ‎گويند، مرا از گزند آن ها حفظ كن، و با آتشي سوزان آن ها را مورد هدف قرار بده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز دعاي الياس عليه السلام تمام نشده بود كه از جانب بالا به سوي آن ها آتش فروريخت و آن ها را سوزانيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه از اين حادثه آگاه شد و بسيار ناراحت و خشمگين گرديد. در اين هنگام شاه منشي همسرش را كه مردي حكيم و مؤمن بود (و قبلاً از او ياد كرديم) همراه جماعتي به سوي آن كوهي كه الياس عليه السلام در آن جا بود فرستاد، و به او گفت: به الياس عليه السلام بگو: «اكنون وقت [[توبه]] فرارسيده، نزد ما بيا نزد شاه برويم تا او به ما بپيوندد و ما را به آن چه كه مورد خشنودي خداوند است فرمان دهد، و به قومش دستور دهد كه از بت پرستي دست بردارند، و به سوي خداي يكتا و بي ‎همتا جذب گردند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشي مؤمن به اجبار همراه جماعتي اين مأموريت را انجام دادند، و بالاي كوه رفته و سخن خود را به سمع الياس عليه السلام رساندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الياس عليه السلام صداي آن منشي مؤمن را شناخت، و از طرف خدا به الياس عليه السلام [[وحی]] شد كه نزد برادر صالحت برو و به او خوش آمد بگو و از او احوالپرسي كن. الياس عليه السلام نزد آن منشي مؤمن رفت، مؤمن گفت: «اين طاغوت (شاه) و اطرافيانش، مرا نزد تو فرستاده‎اند كه چنين بگويم كه گفتم، و من ترس آن دارم كه اگر همراه من نيايي، شاه مرا بكشد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همين هنگام خداوند به الياس عليه السلام وحي كرد: همه اين ها نيرنگي از سوي شاه است كه تو را دستگير كرده و اعدام كند، من با شديدنمودن بيماري پسر شاه و سپس [[مرگ]] او، كاري مي ‎كنم كه شاه و اطرافيانش از منشي مؤمن غافل گردند، به مؤمن بگو بازگردد و نترسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشي باايمان باهمراهان بازگشت. ديد بيماري پسر شاه شديد شده و همه سرگرم او هستند تا اين كه پسر شاه مُرد. شاه و اطرافيان بر اثر اشتغال به مصيبت آن پسر، مدتي همه چيز را فراموش كردند. پس از گذشت مدتي طولاني، شاه از منشي باايمان پرسيد: «مأموريت خود را به كجا رساندي؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منشي مؤمن گفت: «من از مكان الياس عليه السلام آگاهي ندارم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس الياس عليه السلام مخفيانه از كوه پايين آمد و به خانه مادر [[حضرت یونس]] عليه السلام رفت و شش ماه در آن جا مخفي شد... سپس به كوه بازگشت و خداوند پس از هفت سال زندگي مخفيانه او، به او وحي كرد: «هر چه مي ‎خواهي از من تقاضا كن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الياس عليه السلام عرض كرد: مرگم را برسان و مرا به پدرانم ملحق كن، كه من براي تو بني اسرائيل را خسته كردم و به خشم آوردم، و آنها مرا خسته كردند و به خشم آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند فرمود: اكنون وقت آن نرسيده كه زمين و اهلش را از وجود تو خالي كنم، بلكه قوام و استواري زمين و اهلش به وجود تو است. تقاضا كن تا برآورم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الياس عليه السلام عرض كرد: «انتقام مرا از آن كساني كه مرا آزردند و عرصه را بر من تنگ كردند بگير. باران رحمتت را از آنها قطع كن به طوري كه قطره‎اي آب باران نيايد مگر به شفاعت من. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند سه سال قحطي را بر بني اسرائيل مسلط كرد. گرسنگي و قحطي آن ها را در فشار سختي قرار داد. بلا زده شدند و دچار مرگ هاي پي در پي گشتند، و فهميدند كه همه آن بلاها بر اثر نفرين الياس عليه السلام است. با كمال شرمندگي و حالت فلاكت بار خود را نزد الياس عليه السلام رساندند و گفتند: «همه ما مطيع تو هستيم، به داد ما برس.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الياس عليه السلام همراه آن ها به شهر بَعْلُبك وارد شد، شاگردش «اَلْيسَع» نيز همراهش بود. به همراه هم نزد شاه رفتند و گفتگوي زير بين شاه و الياس عليه السلام رخ داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه: «تو بني اسرائيل را با قحطي، نابود كردي.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الياس: «بلكه آن كسي آن ها را نابود كرد، كه آن ها را گمراه نمود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه: «از خدا بخواه كه آب به آن ها برساند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتي نيمه ‎هاي شب فرارسيد، الياس عليه السلام به [[دعا]] و راز و نياز پرداخت. سپس به اَلْيسَع فرمود: به اطراف آسمان بنگر چه مي ‎بيني.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او به آسمان نگريست و گفت: ابري را مي ‎نگرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الياس عليه السلام گفت: «مژده باد به شما به باران و آب، خود را حفظ كنيد كه غرق نشويد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند باران پي در پي براي آن ها فرستاد. زمين سبز و خرم شد. الياس عليه السلام در ميان قوم آمد و مدتي آن ها در اطراف او بودند و در راه خداپرستي استوار ماندند. ولي پس از مدتي بر اثر غرور و سرمستي نعمت، بار ديگر غافل شدند، و [[حق]] الياس عليه السلام را انكار نموده و از دستور او سركشي كردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام خداوند دشمنانشان را بر آن ها مسلط كرد. دشمنان به ميانشان راه يافتند، و آن ها را سركوب نموده، شاه و همسرش را كشتند. و پيكر آنها را به همان باغي كه همسر شاه آن را غصب كرده بود و صاحب صالحش را كشته بود افكندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الياس عليه السلام پس از نابودي طاغوتيان، وصيت هاي خود را به وصي خود «اَلْيسَع» نمود و سپس به سوي آسمان عروج كرد، و لباس [[نبوت]] را از طرف خدا به اَلْيسَع عليه السلام پوشانيد. اَلْيسَع به هدايت بني اسرائيل پرداخت. بني اسرائيل از او اطاعت كرده و احترام شاياني به او نمودند.&amp;lt;ref&amp;gt; [[بحارالانوار]] ([[علامه مجلسی]])، ج 13، ص 393 ـ 396.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اخلاق و فضائل و ویژگی های حضرت الیاس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* الياس عليه السلام، از [[صالحین]] و از جمله [[پیامبران]] برترى يافته از سوى خدا بر تمام مردم عصر خويش می باشد چون در پرتو عمل صالح در پيشگاه خدا شخصيت و عظمت يافته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيى وَ عيسى وَ إِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحينَ»}}. ([[سوره انعام]] آيه 85)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* الياس عليه السلام برخوردار از [[حكمت الهى]] و داراى مقام داورى و [[قضاوت]] و آموزه‌هاى كتاب آسمانى است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيى وَ عيسى وَ إِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحينَ... أُولئِكَ الَّذينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ...»}}. (سوره انعام آیه 89)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنان افرادى بودند كه كتاب و [[حكمت]] و [[نبوت]] را به آن ها داديم بنابراين اگر اين مردم به آن كافر شوند مردم ديگرى را كه هيچ گاه كافر نمى  شوند بر آن انتخاب خواهيم كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* الياس عليه السلام، از بندگان نيكوكار خداوند می باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«سلم على إل ياسين × إنّا كذلك نجزى المحسنين»}}. (صافات ‌آیه های ‌130‌ و ‌131)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* ترجمه مجمع البيان، مترجمان، تهران: فراهانى، اول، 1360 ش.&lt;br /&gt;
* داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم؛ يوسف عزيزى، تهران: انتشارات هاد، اول، 1380 ش.&lt;br /&gt;
* [[بحارالأنوار]]، علامه مجلسى؛ تهران.&lt;br /&gt;
* انوار درخشان، سيد محمدحسين حسينى همدانى؛ تهران، كتابفروشى لطفى، اول، 1404 ق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D8%B3%D8%AD%D8%A7%D9%82_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55012</id>
		<title>حضرت اسحاق علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D8%B3%D8%AD%D8%A7%D9%82_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55012"/>
		<updated>2016-01-27T10:39:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;اسحاق‌ علیه السلام از پیامبران بزرگ الهی است که بر قوم بنی ‌اسرائیل مبعوث شده است. اسحاق فرزند دوم ابراهیم پس از حضرت اسماعیل می باشد که از ساره به دنیا آمده و در قرآن اسوه صالحان معرفی شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کلیدواژه: حضرت اسحاق'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وجه تسميه حضرت اسحاق علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشهور لغويان اسحاق را واژه‌اى [[عبرى]] مى ‌دانند كه از «يصحاق» به معناى «مى ‌خندد» گرفته شده است،&amp;lt;ref&amp;gt; [[کتاب التحقيق]]، ج ‌1، ص‌ 82.&amp;lt;/ref&amp;gt; زیرا كه به واسطه تولد يافتن وى در زمان غيرمنتظر و غيرمترقب و كبر سن والدين، بدين اسم موسوم گشت &amp;lt;ref&amp;gt; [[حجة التفاسير و بلاغ الإكسير]]، جلد دوم [[تعليقه]] (بلاغى سيد عبدالحجت)، ص: 548.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[ساره]] پیش از تولد او گفته است خدا مرا خندان و مسرور ساخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از تولد او خداوند به [[حضرت ابراهیم]] فرمود که او را اسحاق بنامد. در [[قرآن]] نیز مضمونی نزدیک به بیان [[تورات]] آمده است «فضحکت فبشرناها باسحاق:&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره هود]] آیه 71.&amp;lt;/ref&amp;gt; پس ساره خندید، پس آنگاه او را به اسحاق بشارت دادیم». اگرچه برخى آن را [[عربى]] و مشتق از «س‌ـ‌ح‌ـ‌ق» دانسته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[کتاب واژه‌هاى دخيل]]، ص‌ 118.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نسب حضرت اسحاق==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسحاق بن ابراهيم بن تارخ بن ناحور بن اشوع بن ارعوس بن فالغ بن عابر - و هو هود النبى - بن شانح بن ارفخشد بن سام بن نوح بن لمك بن متوشلخ بن اختوخ - و هو ادريس - بن ارد بن قينان بن انوش بن شيث بن آدم عليه السلام.&amp;lt;ref&amp;gt; [[فضائل الخمسة من الصحاح الستة]] (سيد مرتضى فيروزآبادى) ج1، ص5.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت اسحاق در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام اين پيامبر 17 بار در [[قرآن کریم]] «‌133، 136، 140 [[سوره بقره]] و 84 [[سوره انعام]] 6 و 84 [[سوره آل ‌عمران]] و 163 [[سوره نساء]] و 71 [[سوره هود]] و 38‌ [[سوره يوسف]] و 39 [[سوره ابراهيم]] و 49 [[سوره مريم]] و 72 ‌[[سوره انبياء]] و 27 [[سوره عنكبوت]] و 112‌ ـ ‌113 [[سوره صافات]] و 45‌ [[سوره ص]]» ذکر شده است. و او را به عنوان [[عبد صالح خدا]]، پیامبر شایسته، دارای روش ارجمند یاد کرده است، اسحاق‌ علیه السلام از [[پیامبران]] بزرگ الهی است که بر قوم [[بنی ‌اسرائیل]] مبعوث شده است. اسحاق فرزند دوم ابراهیم پس از [[حضرت اسماعیل]] است که از ساره به دنیا آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحقَ وَ يَعْقُوبَ كُلّاً هَدَيْنا»}}: و به او اسحاق و [[حضرت یعقوب]] را بخشيديم و همه را به راه راست درآورديم. (سوره انعام آيه 84)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحقَ نَبِيّاً مِنَ الصّالِحِينَ»}}: و او را به اسحاق كه پيامبرى از جمله شايستگان است بشارت داديم. (سوره صافات آيه 112)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحقَ وَ يَعْقُوبَ وَ جَعَلْنا فِى ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَالكِتابَ»}}: و اسحاق و يعقوب را به او عطا كرديم و در ميان فرزندانش پيامبرى و كتاب قرار داديم. ([[سوره عنكبوت]]، آيه 27)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به [[ آيات]] معدودى كه از صفات و شخصيت اين پيامبر الهى حكايت مى كند و دوبار وى را به صلاح و يك بار به [[هدايت]] مدح مى نمايد، مقام والا و اسوه بودن او از ديدگاه [[قرآن]] قطعى و مسلم است، هر چند شيوه هاى دعوتش تبيين نشده است. بنابراين مى  توان او را، از نظر قرآن اسوه صالحان دانست و در صلاح و سداد به او اقتدا نمود.&amp;lt;ref&amp;gt; [[قصص الانبياء]] ([[عبدالوهاب نجار]])، ص 111.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;یک اختلافی که هست این است که: ذبيح ابراهيم علیه السلام، اسماعيل علیه السلام بوده است یا اسحاق علیه السلام؟&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[تورات]]، [[ذبيح]] حضرت ابراهيم علیه السلام را اسحاق دانسته در حالى كه ذبيح نامبرده اسماعيل علیه السلام بوده نه اسحاق. مساله نقل دادن هاجر به سرزمين [[تهامه]] كه همان سرزمين [[مكه]] است، و بنا كردن خانه [[كعبه]] در آن جا و تشريع [[احكام]] [[حج]] كه همه آن و مخصوصا [[طواف]]، سعى و قربانى آن حاكى از گرفتارى  ها و محنت  هاى هاجر و فرزندش در راه خدا است، همه مؤيد آنند كه ذبيح نامبرده اسماعيل بوده نه اسحاق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[انجيل برنابا]] هم [[يهود]] را به همين اشتباه ملامت كرده و در فصل چهل و چهار چنين گفته است: &amp;quot;خداوند با ابراهيم علیه السلام سخن گفت و فرمود: اولين فرزندت، اسماعيل را بگير و از اين كوه بالا برده او را به عنوان قربانى و پيشكش [[ذبح]] كن و اگر ذبيح ابراهيم علیه السلام اسحاق بود [[انجيل]] او را يگانه و اولين فرزند ابراهيم علیه السلام نمى خواند، براى  اين كه وقتى اسحاق به دنيا آمد اسماعيل علیه السلام كودكى هفت ساله بود&amp;quot;. (انجيل برنابا، فصل 44، آيه 11 و 12)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و همچنين از آيات [[قرآن کریم]] به خوبى استفاده مى  شود كه ذبيح ابراهيم علیه السلام، فرزندش اسماعيل بوده نه اسحاق اگر كسى در آيات [[سوره صافات]] آيات 98-113 دقت كند چاره اى جز اين نخواهد ديد كه اعتراف كند به اين كه ذبيح همان كسى است كه خداوند ابراهيم علیه السلام را در جمله &amp;quot;فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ&amp;quot; به ولادت او بشارت داده. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و جمله &amp;quot;وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِيًّا مِنَ الصَّالِحِينَ&amp;quot; بشارت ديگرى است غير آن بشارت اول، و مساله ذبح و قربانى در ذيل بشارت اولى ذكر شده. و خلاصه، قرآن كريم پس از نقل قربانى كردن ابراهيم علیه السلام فرزند را، مجددا بشارت به ولادت اسحاق را حكايت مى  كند و اين خود نظير تصريح است به اين كه قربانى ابراهيم علیه السلام اسماعيل  بوده نه اسحاق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نيز روايات وارد از ائمه [[اهل بيت]] علیهم السلام همه تصريح دارند بر اين كه ذبيح، اسماعيل علیه السلام بوده. و اما در روايات وارده از طرق [[عامه]]، در بعضى از آن ها اسماعيل علیه السلام و در بعضى ديگر اسحاق اسم برده شده. الا اين كه قبلا هم گفتيم و اثبات هم كرديم كه روايات دسته اول موافق با [[قرآن]] است، و روايات دسته دوم چون مخالف با قرآن است قابل قبول نيست.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه [[الميزان]]، ج7، ص322.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت اسحاق در روایات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام صادق]] عليه السلام روايت كرده كه فرمود: آيا مى دانيد كه [[پيراهن يوسف]] چه بود؟ گفتم: خير، فرمود: چون آتش براى ابراهيم افروخته شد، [[جبرئيل]] برايش يك جامه بهشتى آورد و بر او پوشانيد و به واسطه آن سرما و گرما بر وى زيان نمى رسانيد و چون [[مرگ]] ابراهيم عليه السلام فرارسيد آن را در بازوبندى نهاد و بر اسحاق آويخت، اسحاق نيز آن را بر يعقوب آويخت و هنگامى كه يوسف به دنيا آمد، يعقوب آن را بر يوسف آويخت و آن در بازوى وى بسته بود تا كارش بدان جا كشيده شد و چون يوسف آن پيراهن را از ميان آن بازوبند بيرون كشيد، يعقوب رائحه آن را استشمام كرد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[كمال الدين]]/ترجمه پهلوان، ج1، ص283.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام علی]] عليه السلام فرمود: به خدا [[قسم]] كه من در اين غنيمت براي فرزندان اسماعيل برتريي بر فرزندان اسحاق نمي يابم.&amp;lt;ref&amp;gt; [[بحارالأنوار]] ([[علامه مجلسى]])، ج34، ص350.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* از امام صادق عليه السلام روايت شده كه: از او سؤال شد بين [[بشارت]] ابراهيم به اسماعيل، بين بشارت او به اسحاق چقدر فاصله بود؟ فرمود: بين دو بشارت پنج سال فاصله بود.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه [[بيان السعادة]]، ج12، ص241.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت اسحاق==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند می فرماید: اى پيامبر، به خاطر بياور بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب را كه صاحبان دست هاى نيرومند و چشم هاى بينا بودند. ما آن ها را به خاطر شايستگي شان با [[خلوص]] و پاكدل براى سراى [[آخرت]] قرار داديم و آنها نزد ما از برگزيدگان و نيكانند.&amp;lt;ref&amp;gt;گلى از بوستان خدا، متن، ص: 456.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما او را به اسحاق، پيامبرى صالح بشارت داديم. ما به او و اسحاق بركت داديم و از دودمان آن ها افرادى نيكوكار به وجود آمدند و افرادى كه آشكارا به خود ستم كردند.&amp;lt;ref&amp;gt; گلى از بوستان خدا، متن، ص450.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* حجة التفاسير و بلاغ الإكسير، سيد عبدالحجت بلاغى؛ [[قم]]: انتشارات حكمت، 1386 ق.&lt;br /&gt;
* فضائل الخمسة من الصحاح الستة؛ سيد مرتضى فيروزآبادى، [[تهران]]: اسلاميه، دوم، 1392 ق.&lt;br /&gt;
* ترجمه الميزان، سيد محمدباقر موسوى همدانى؛ قم: دفتر انتشارات اسلامى [[حوزه علميه قم]]، پنجم، 1374 ش.&lt;br /&gt;
* [[بحارالأنوار]]، [[علامه مجلسى]]؛ تهران.&lt;br /&gt;
* ترجمه بيان السعادة فى مقامات العبادة، خانى رضا/ حشمت الله رياضى؛ تهران: انتشارات دانشگاه پيام نور، اول، 1372 ش.&lt;br /&gt;
* گلى از بوستان خدا، حجتى سيد مهدى؛ قم: انتشارات بخشايش، چاپ ششم، 1384 ش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B3_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55006</id>
		<title>حضرت ادریس علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B3_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55006"/>
		<updated>2016-01-26T11:18:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ادريس از پیامبران الهی است كه در زمان بين آدم و نوح می زیسته است. قرآن در دو جا از او نامبرده و از او به نيكى ياد كرده است. چون كتاب ها را بسيار درس مي داد از اين رو او را ادريس ناميدند، و او نخستين كسى بوده كه قلم بدست گرفت و نوشت و خياط و دوزنده نیز بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وجه تسميه ادریس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بيشتر لغويان «ادريس» را واژه‌اى عربى و از ماده «درس» مشتق دانسته و وجه اين نامگذارى را كثرت دانش يا ممارست او بر آموزش، ذكر كرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt; [[مجمع ‌البيان]] ([[طبرسی]])، ج ‌6، ص‌ 802 خ.&amp;lt;/ref&amp;gt; اگر چه برخى به اشتقاق آن از ماده «دروس» به ‌معناى پنهان شدن، معتقد بوده و علت آن را پنهان شدن ناگهانى ادريس بيان نموده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt; [[اعلام قرآن]] (محمد خزائلي)، ص‌ 100.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فيروزآبادى در كتاب قاموس مي نويسد ادريس پيغمبر عليه السلام از دراسة «خواندن» نيست، زيرا آن اعجمى است، ليكن در تفسير على ابن ابراهيم قمى رحمه اللَّه است: «حضرت [[امام صادق]] عليه السلام فرموده: و سمى ادريس لكثرة دراسته الكتب: اين كه او ادريس ناميده شد براى آنست كه كتاب ها را بسيار مي خواند و درس مي داد.» بنابراين قطعا لفظ ادريس عربى خواهد بود، و آنچه فيروزآبادى گفته درست نيست.&amp;lt;ref&amp;gt; [[ترجمه فيض الاسلام]] (فيض الاسلام سيد على نقى)، ج2، ص609.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نسب ادریس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نسب او ادریس بن یارد بن مهلائیل بن قینان بن انوش بن شیث بن آدم علیه السلام می باشد.&amp;lt;ref&amp;gt; [[التحرير والتنوير]] ([[ابن عاشور]] محمد بن طاهر)، ج4، ص315.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اثير]] در (كامل) مى گويد: بعد از او شيث انوش به سياست مملكت پرداخت و جانشين پدر شد و عمر انوش 705 سال بود، بعد از او پسرش قينان به وصايت رسيد در حالى كه انوش فرزندان بسيارى داشت و بعد از قينان پسرش مهلائيل به وصايت رسيد و بعد از مهلائيل پسرش يارد وصى او شد و از يارد اخنوخ متولد شد كه همان ادريس نبى علیه السلام است و حكماى يونان او را هرمس حكيم مى نامند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[قصص الأنبياء]] ([[قصص قرآن]])(فاطمه مشايخ) ص 108.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[مجمع البيان]] فرموده: او جد پدر [[حضرت نوح]] عليه السلام است، اسم او در [[تورات]] اخنوخ است و ناگفته نماند: روايات درباره آسمان رفتن او زياد است و اين در صورت صحيح بودن بعيد نيست، در تورات سفر تكوين باب پنجم مى نويسد: يارد صد و شصت دو سال زندگى كرد و خنوخ را به دنيا آورد و از خنوخ، متوشالخ به دنيا آمد سپس متوشالخ را «لمك» نام مى برد و گويد: از «لمك» نوح به دنيا آمد اين مؤيد سخن. مجمع البيان است كه فرمود: ادريس جد نوح بود.&amp;lt;ref&amp;gt; تفسير أحسن الحديث، (قرشى سيد على اكبر) ج6، ص343.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت ادریس در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرآن در دو جا از او نامبرده و از او به نيكى ياد كرده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# {{متن قرآن|«وَ إِسْمعِيلَ وَ إِدْرِيسَ وَ ذَاالْكِفْلِ كُلٌّ مِنَ الصّابِرِينَ»}}: و اسماعيل و ادريس و ذوالكفل را ياد كن كه همه از صابران بودند. ([[سوره انبياء]] آیه 85)&lt;br /&gt;
# {{متن قرآن|«وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِدْرِيسَ إِنَّهُ كَانَ صِدِّيقًا نَّبِيًّا»}}: و در اين كتاب، ادريس را ياد كن كه پيامبرى بسيار راستگو بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(در این آیه چون ادريس «كه در زمان بين آدم و نوح بوده» نخستين كسى بود كه اظهار [[نبوت]] كرده و پيغمبرى را آشكار ساخته او را يادآورى نموده، مي فرمايد: اى محمد صلى الله عليه و آله براى مردم داستان) ادريس (يكى از اجداد نوح) را (كه نام او اخنوخ است) ياد كن كه او (در گفتار و كردار) بسيار راستگو و هم پيغمبر (بلند مرتبه و بزرگوار) بوده (گفته اند: چون كتاب ها را بسيار درس مي داد از اين رو او را ادريس ناميدند، و او نخستين كسى بوده كه قلم بدست گرفت و نوشت و خياط و دوزنده بوده و دوختن لباس را ياد داد، و خداى تعالى علم نجوم و ستاره شناسى و علم حساب و هيئت «علمى كه در آن از اجرام سماويه گفتگو مي شود» را به او آموخت .&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه فيض الاسلام (فيض الاسلام سيد على نقى)، ج  2، ص: 609.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخى از مفسران در آيه ‌هاى: {{متن قرآن|«و ‌زَكَرِيّا و يَحيى و عيسى و اِلياسَ كُلٌّ مِنَ الصّلِحين»}} ([[سوره انعام]] آیه 85) و {{متن قرآن|«و ‌اِنَّ اِلياسَ لَمِنَ المُرسَلين»}} ([[سوره صافات]] آیه 123) الياس را همان «ادريس» دانسته، ويژگى ‌ها و داستان ‌هايى را كه براى ادريس گفته شده، در ذيل اين آيات براى «الياس» آورده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt; مجمع ‌البيان، ج‌4، ص‌510.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخى آيه «سَلمٌ عَلى ‌اِلياسين» (سوره صافات آیه 130) را «سَلمٌ عَلى اِدراسين» يا «اِلياسين» قرائت كرده و آن را به «ادريس» تفسير كرده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt; تفسير [[ابن ‌كثير]]، ج‌4، ص‌22.&amp;lt;/ref&amp;gt; ولى گويا «الياس» غير از «ادريس» است؛ زيرا در سوره انعام آمده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«و ‌تِلكَ حُجَّتُنا ءاتَينها اِبرهيمَ عَلى قَومِهِ نَرفَعُ دَرَجت مَن نَشاءُ اِنَّ رَبَّكَ حَكيمٌ عَليم × و وهَبنا لَهُ اِسحـقَ و يَعقوبَ كُلاًّ هَدَينا و نوحا هَدَينا مِن قَبلُ و مِن ذُرِّيَّتِهِ داوودَ و سُلَيمنَ و اَيّوبَ و يوسُفَ و موسى و هرونَ و كَذلِكَ نَجزِى المُحسِنين × و زَكَرِيّا و يَحيى و عيسى و اِلياسَ كُلٌّ مِنَ الصّلِحين»}}. (سوره انعام آیه های 83‌ـ‌85): در اين آيه، ضمير «مِن ذُرِّيَّتِهِ» يا به «ابراهيم» يا به «نوح» باز‌مى ‌گردد كه در هر دو صورت نمى ‌تواند مراد از «الياس»، همان «ادريس» باشد زيرا الياس يا از فرزندان [[حضرت ابراهیم]] خواهد بود يا [[حضرت نوح]]؛ در ‌حالى ‌كه ادريس، پيش از نوح و از نياكان او است.&amp;lt;ref&amp;gt; مجمع ‌البيان، ج‌ 4، ص‌ 510‌ـ‌511.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت ادریس در روایات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* از حضرت [[امام باقر]] علیه السلام منقول است كه: ابتداى پيغمبرى ادريس عليه السلام آن بود كه در زمان او پادشاه جبارى بود، روزى سوار شد به عزم سير، پس گذشت به زمين سبز خوش آينده اى كه ملك يكى از [[رافضيان]] بود يعنى [[مؤمنان خالص]] كه ترك [[دين]] باطل كرده و بيزارى از اهل آن مى كردند پس آن زمين او را خوش آمد و از وزيران خود پرسيد: از كيست اين زمين؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند: از بنده اى است از بندگان پادشاه كه فلان رافضى است. پادشاه او را طلبيد و زمين را از او خواست. او گفت كه: عيال من به اين زمين محتاجترند از تو. پادشاه گفت: به من بفروش من قيمت آن را مى دهم. گفت: نمى بخشم و نمى فروشم، ترك كن ذكر اين زمين را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پادشاه در غضب شد و متغير گرديد و غمناك و متفكر با اهل خود برگشت. و او زنى داشت از ازارقه و او را بسيار دوست مى داشت و در كارها با او مشورت مى كرد، چون در مجلس خود قرار گرفت زن را طلبيد كه با او مشورت كند، چون زن او را در نهايت غضب ديد از او پرسيد كه: اى پادشاه! تو را چه داهيه عارض شده است كه چنين غضب از روى تو ظاهر گرديده است؟ پادشاه قصه زمين را به او نقل كرد، و آن چه او به صاحب زمين گفته بود و آنچه صاحب زمين به او گفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن گفت: اى پادشاه! كسى غم مى خورد و به غضب مى آيد كه قدرت بر تغيير و انتقام نداشته باشد، و اگر نمى خواهى كه او را بى حجتى بكشى، من تدبيرى در باب كشتن او مى كنم كه زمين بدست تو درآيد و تو را نزد اهل مملكت خود در اين باب عذرى بوده باشد. پادشاه گفت: آن تدبير چيست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن گفت: جماعتى از ازارقه را كه اصحاب منند مى فرستم به نزد او كه او را بياورند و نزد تو [[شهادت]] بدهند كه او بيزارى جسته است از [[دين]] تو، پس جايز مى شود تو را كه او را بكشى و زمين را بگيرى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پادشاه گفت: پس بكن اين كار را. و آن زن اصحابى چند داشت از ازارقه كه بر دين آن زن بودند و [[حلال]] مى دانستند كشتن رافضيان از مؤمنان را، پس آن جماعت را طلبيد و ايشان نزد پادشاه شهادت دادند كه آن رافضى بيزار شد از دين پادشاه و به اين سبب پادشاه او را كشت و زمين او را گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس حق تعالى در اين وقت براى آن مؤمن غضب كرد برايشان و [[وحى]] فرمود به ادريس كه: برو به نزد آن جبار و به او بگو كه: راضى نشدى به اين كه بنده مرا به ستم كشتى تا آن كه زمين او را نيز براى خود گرفتى و عيال او را محتاج و گرسنه گذاشتى؟ به عزت خود [[سوگند]] مى خورم كه در [[قيامت]] از براى او از تو انتقام بكشم و در دنيا پادشاهى را از تو سلب كنم و شهر تو را خراب كنم و عزتت را به ذلت بدل كنم و به خورد سگان بدهم گوشت زن تو را، آيا تو را مغرور كرد اى امتحان كرده شده [[حلم]] من؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس حضرت ادريس عليه السلام بر پادشاه داخل شد در وقتى كه در مجلس نشسته بود و اصحابش بر دورش نشسته بودند و گفت: اى جبار! من رسول خدايم بسوى تو؛ و [[رسالت]] را تمام ادا كرد. آن جبار گفت كه: بيرون رو از مجلس من اى ادريس كه از دست من جان نخواهى برد. پس زنش را طلبيد و رسالت ادريس را به او نقل كرد. زن گفت: مترس از رسالت خداى ادريس كه من كسى را مى فرستم كه ادريس را بكشد و [[باطل]] شود رسالت خداى او و آن چه پيغام براى تو آورده بود. پادشاه گفت: پس بكن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ادريس اصحابى چند داشت از رافضيان مؤمنان كه جمع مى شدند در مجلس او و انس مى گرفتند به او و ادريس انس مى گرفت به ايشان، پس خبر داد ادريس ايشان را به آن چه خدا به او [[وحى]] كرد و رسالتى كه به آن جبار رسانيد، پس ايشان ترسيدند بر ادريس و اصحاب او، و ترسيدند كه او را بكشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آن زن چهل تن از ازارقه را فرستاد كه ادريس را بكشند، چون آمدند به آن محلى كه در آن جا ادريس با اصحاب خود مى نشست، او را در آن جا نيافتند و برگشتند، و چون اصحاب ادريس يافتند كه ايشان به قصد كشتن او آمده بودند متفرق شدند و ادريس را يافتند و به او گفتند كه: اى ادريس !در حذر باش كه اين جبار اراده كشتن تو را دارد و امروز چهل نفر از ازارقه را براى كشتن تو فرستاده بود، پس از اين شهر بيرون رو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادريس در همان روز با جماعتى از اصحاب خود از آن شهر بيرون رفت، و چون سحر شد مناجات كرد و گفت: پروردگارا! مرا فرستادى بسوى جبارى پس رسالت تو را به او رسانيدم و مرا تهديد به كشتن كرد و اكنون در مقام كشتن من است اگر مرا بيابد، خدا وحى فرمود به او كه: از شهر او بيرون رو و به كنارى رو و مرا با او بگذار كه به عزت خودم سوگند كه امر خود را در جارى گردانم و گفته تو و رسالت تو را در [[حق]] او راست گردانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادريس گفت: پروردگارا! حاجتى دارم. حق تعالى فرمود: سؤال كن تا عطا نمايم. ادريس گفت: سؤال مى كنم كه باران نبارى بر اهل اين شهر و حوالى و نواحى آن تا من سؤال كنم كه ببارى. خدا فرمود: اى ادريس! شهرشان خراب مى شود و اهلش به گرسنگى و مشقت مبتلا مى شوند. ادريس گفت: هر چند بشود من چنين سؤال مى كنم. حق تعالى فرمود: من به تو عطا كردم آن چه سؤال نمودى و باران برايشان نمى فرستم تا از من سؤال كنى و من سزاوارترم از همه كس به وفا نمودن به عهد خود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس ادريس خبر داد اصحاب خود را به آن چه از خدا سؤال كرد از منع باران از ايشان و به آن چه خدا وحى كرد بسوى او، و گفت: اى گروه مؤمنان! از اين شهر بيرون رويد به شهرهاى ديگر؛ پس بيرون رفتند و عدد ايشان بيست نفر بود؛ پس پراكنده شدند در شهرها و شايع شد خبر ادريس در شهرها كه از خدا چنين سؤال كرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ادريس رفت بسوى غارى كه در كوه بلندى بود و در آن جا پنهان شد، و حق تعالى ملكى را به او موكل گردانيد كه نزد هر شام طعام او را مى آورد، و او در روزها [[روزه]] مى داشت و هر شام ملك از براى او طعام مى آورد. و حق تعالى پادشاهى آن جبار را سلب كرد و او را كشت و شهرش را خراب كرد و گوشت زنش را به خورد سگان داد به سبب غضب نمودن براى آن مؤمن، و در آن شهر جبارى ديگر معصيت كننده پيدا شد، پس بيست سال بعد از بيرون رفتن ادريس عليه السلام ماندند كه يك قطره باران برايشان نباريد و به مشقت افتادند آن گروه، و حال ايشان بد شد و از شهرهاى دور آذوقه مى آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون كار ايشان بسيار تنگ شد با يكديگر گفتند: اين بلا كه بر ما نازل شده است به سبب اين است كه ادريس از خدا خواسته است كه تا او سؤال نكند. باران از آسمان نبارد، و او از ما پنهان شده است و جايش را نمى دانيم و خدا به ما رحيم تر است از او، پس راى همه بر اين قرار گرفت كه [[توبه]] كنند بسوى خدا و [[دعا]] و تضرع و استغاثه نمايند و سؤال نمايند كه باران آسمان بر شهر ايشان و حوالى آن ببارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس پلاس ها پوشيدند و بر روى خاكستر ايستادند و خاك بر سر خود مى ريختند و بازگشت نمودند بسوى خدا به توبه و استغفار و گريه و تضرع، تا خدا وحى كرد بسوى ادريس عليه السلام كه: اى ادريس! اهل شهر تو صدا بلند كرده اند بسوى من به توبه و استغفار و گريه و تضرع، و منم خداوند رحمان رحيم، قبول مى كنم توبه را و عفو مى نمايم از [[گناه]]، و رحم كردم برايشان و مانع نشد مرا از اجابت ايشان در سؤال باران چيزى مگر آن چه تو سؤال كرده بودى كه باران برايشان نبارم تا از من سؤال كنى، پس سؤال كن از من اى ادريس تا باران برايشان بفرستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادريس گفت: خداوندا! من سؤال نمى كنم. حق تعالى فرمود: اى ادريس! سؤال كن. گفت: خداوندا! سؤال نمى كنم. پس حق تعالى وحى فرمود بسوى آن ملكى كه مامور بود كه هر شب طعام ادريس ‍ عليه السلام را ببرد كه: حبس كن طعام را از ادريس و از براى او مبر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس چون شام شد، طعام ادريس نرسيد، محزون و گرسنه شد و صبر كرد، و چون در روز دوم نيز طعام نرسيد گرسنگى و اندوهش زياد شد، و چون در شب سوم طعامش نرسيد مشقت و گرسنگى و اندوهش عظيم شد و صبرش كم شد و [[مناجات]] كرد كه: پروردگارا! روزى را از من بازداشتى پيش از آن كه جانم را بگيرى؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس خدا وحى كرد به او كه: اى ادريس! به جزع آمدى از آن كه سه شبانه روز طعام تو را حبس كردم. و جزع نمى كنى و پرواندارى از گرسنگى و مشقت اهل شهر خود در مدت بيست سال، و من از تو سؤال كردم كه ايشان در مشقتند و من رحم كرده ام برايشان، سؤال كن كه باران برايشان ببارم، سؤال نكردى و بخل كردى برايشان به سؤال كردن، پس گرسنگى را به تو چشانيدم و صبرت كم شد و جزعت ظاهر گرديد، پس از اين غار پائين رو و طلب معاش از براى خود بكن كه تو را به خود گذاشتم كه چاره روزى خود بكنى و طلب نمائى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس ادريس از جاى خود فرود آمد كه طلب خوردنى بكند براى رفع گرسنگى، و چون به نزديك شهر رسيد دودى ديد كه از بعضى خانه ها بالا مى رود، پس بسوى آن خانه رفت و داخل شد و ديد پير زالى را كه دو نان را تنگ گرفته است و بر آتش ‍ انداخته است، گفت: اى زن! مرا طعام بده كه از گرسنگى بى طاقت شده ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن گفت: اى بنده خدا! نفرين ادريس براى ما زيادتى نگذاشته است كه به ديگرى بخورانيم. و [[سوگند]] ياد كرد كه: مالك چيزى به غير اين دو گرده نان نيستم و گفت: برو و طلب معاش از غير مردم اين شهر بكن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادريس گفت: آن قدر طعام به من بده كه جان خود را به آن نگاه دارم و در پايم قوت رفتار بهم رسد كه به طلب معاش بروم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن گفت: اين دو گرده نان است: يكى از من است و ديگرى از پسر من است، اگر قوت خود را به تو دهم مى ميرم، و اگر قوت پسر خود را به تو دهم او مى ميرد و در اين جا زيادتى نيست كه به تو بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادريس گفت: پسر تو طفل است و نيم قرص براى زندگى او كافى است، و نيم قرص ‍ براى من كافى است كه به آن زنده بمانم و من و او هر دو به اين يك گرده نان اكتفا مى توانيم نمود. پس زن گرده نان خود را خورد و گرده ديگر را ميان ادريس و پسر خود قسمت كرد. چون پسر ديد كه ادريس از گرده نان او مى خورد اضطراب كرد تا مرد، مادرش گفت :اى بنده خدا! فرزند مرا كشتى؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادريس گفت: جزع مكن كه من او را به اذن خدا زنده مى گردانم، پس ادريس دو بازوى طفل را به دو دست خود گرفت و گفت: اى روحى كه بيرون رفته اى از بدن اين پسر! به اذن خدا برگرد بسوى بدن او به اذن خدا، و منم ادريس پيغمبر. پس [[روح]] طفل برگشت بسوى او به اذن خدا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس چون آن زن سخن ادريس را شنيد و پسرش را ديد كه بعد از مردن زنده شد گفت: گواهى مى دهم كه تو ادريس پيغمبرى؛ و بيرون آمد و به صداى بلند فرياد كرد در ميان شهر كه: بشارت باد شما را به فرج كه ادريس به شهر شما درآمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ادريس رفت و نشست بر موضعى كه شهر آن جبار اول در آن جا بود و آن بر بالاى تلى بود، پس به گرد آمدند نزد او گروهى از اهل شهر او و گفتند: اى ادريس! آيا بر ما رحم نكردى در اين بيست سال كه ما در مشقت و تعب و گرسنگى بوديم؟ پس [[دعا]] كن كه خدا باران بر ما ببارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادريس گفت: دعا نمى كنم تا بيايد اين پادشاه جبار و جميع اهل شهر شما همگى پياده با پاهاى برهنه و از من سؤال كنند تا من دعا كنم. چون آن جبار اين سخن را شنيد چهل كس فرستاد كه ادريس را نزد او حاضر گردانند، چون به نزد او آمدند گفتند: جبار ما را فرستاده است كه تو را به نزد او بريم، پس آن حضرت [[نفرين]] كرد برايشان و همگى مردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون اين خبر به آن جبار رسيد پانصد نفر فرستاد كه او را بياورند، چون آمدند و گفتند كه ما آمده ايم كه تو را به نزد جبار بريم آن حضرت گفت: نظر كنيد بسوى آن چهل نفر كه چگونه مرده اند، اگر برنگرديد شما را نيز چنين كنم، گفتند: اى ادريس! ما را به گرسنگى كشتى در مدت بيست سال و الحال نفرين [[مرگ]] بر ما مى كنى، آيا تو را رحم نيست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادريس گفت: من به نزد آن جبار نمى آيم و دعاى باران نمى كنم تا جبار شما با جميع اهل شهر شما پياده و پابرهنه بيايند به نزد من. پس آن گروه برگشتند بسوى آن جبار و سخن آن حضرت را به او نقل كردند و از او التماس كردند كه با اهل شهر پياده و پابرهنه به نزد ادريس برود، پس به اين حال آمدند و به نزد آن حضرت ايستادند با خضوع و شكستگى، و استدعا كردند كه دعا كند تا خدا برايشان باران ببارد، پس قبول فرمود و از خدا طلبيد كه باران بر آن شهر و نواحى آن بفرستد، پس ابرى بر بالاى سر ايشان بلند شد و رعد و برق از آن ظاهر شد و در همان ساعت برايشان باران باريد به حدى كه گمان كردند غرق خواهند شد و بزودى خود را به خانه هاى خود رسانيدند.&amp;lt;ref&amp;gt; قصص الانبياء ([[راوندى]]) 73.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در روايت آمده كه سبب بردن ادريس به آسمان اين بود كه: فرشته اى به او بشارت قبولى اعمال و آمرزش لغزش ها داد، او نيز آرزو كرد زنده بماند، فرشته پرسيد: براى چه آرزوى حيات دارى؟ گفت: براى اين كه سپاس [[حق]] را به جاى آورم، زيرا در مدت حيات، دعا مى  كردم اعمالم قبول شود، حال كه به مقصود خود نايل گشته ام، مى  خواهم [[شكر خدا]] را به جاى آورم؟ آن فرشته بال خود را گشود و او را دربرگرفت و به آسمان ها برد.&amp;lt;ref&amp;gt; [[ارشاد القلوب]]/ترجمه سلگى (على سلگى نهاوندى) ج  1 ص 326.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پيامبر خدا صلي الله عليه و آله، در پاسخ به سؤال [[ابوذر]] از تعداد كتاب هايي كه خداوند نازل كرده است، فرمود: يكصد و چهار كتاب پنجاه [[صحيفه]] بر شيث نازل كرد، سي صحيفه بر حضرت ادريس، بيست صحيفه بر [[حضرت ابراهیم]] و [[تورات]] و [[انجيل]] و [[زبور]] و [[فرقان]].&amp;lt;ref&amp;gt; [[بحارالأنوار]] ([[علامه مجلسى]])، ج11، ص32.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: نخستين كسي كه با قلم نوشت، ادريس بود.&amp;lt;ref&amp;gt; حكم النبي الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم (محمدى رى شهرى)، ج2، ص269.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام صادق]] عليه السلام فرمودند: [[مسجد سهله]] جايگاه خانه ادريس پيامبر عليه  السلام است كه در آن خياطي مي  كرد.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج11، ص284.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت ادریس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# ادريس عليه السلام از جمله [[بندگانِ صابر الهى]] و [[بندگان صالح خداوند]] و برخوردارى ادريس عليه السلام از رحمت خاص الهى می باشد: {{متن قرآن|«...و إدريس‌... كلٌّ مّن الصّبرين × وأدخلنهم فى رحمتنآ ‌إنّهم مّن الصّلحين»}}. ([[سوره انبياء‌‌]] 85 و 86‌)&lt;br /&gt;
# ادريس عليه السلام پيامبرى راست ‌گفتار و درست ‌كردار و داراى منزلتى والا، نزد پروردگار می باشد: {{متن قرآن|«واذكر فى الكتب إدريس إنّه كان صدّيقا نّبيا × ورفعنه مكانا عليا»}}. ([[سوره مريم‌]] آیه ‌56 و 57)&lt;br /&gt;
# در صحف ادريس آمده است: هر كه آفريده را شناخت، آفريدگار را شناخت و هر كه روزي را شناخت، روزي رسان را شناخت و هر كه خود را شناخت، پروردگارش را شناخت.&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج92، ص456.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# در [[صحف]] ادريس آمده است: چون وارد [[نماز]] شديد، ذهن و فكر خود را متوجه آن سازيد و خدا را با دلي پاك و فارغ (از هر چه جز اوست) بخوانيد و با خضوع و خشوع و فرمانبرداري و فروتني، مصالح و منافع خود را از او بخواهيد و هرگاه [[ركوع]] و [[سجود]] كرديد افكار دنيوي و خيالات بد و ناشايست و كردارهاي زشت و انديشه مكر و خدعه و [[حرام]] خواري و تجاوز و دشمني و كينه ها را، از خود دور سازيد و همه اينها را از ميان خود به دور افكنيد.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج81، ص253.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [[مجمع البيان في تفسير القرآن ]]؛ [[شيخ طبرسى]]، [[تهران]]: [[ناصرخسرو]]، سوم، 1372 ش.&lt;br /&gt;
* قصص الأنبياء؛ فاطمه مشايخ، تهران: انتشارات فرحان، اول، 1381 ش.&lt;br /&gt;
* تفسير أحسن الحديث، سيد على اكبر قرشى؛ تهران: بنياد [[بعثت]]، سوم، 1377.&lt;br /&gt;
* قصص الأنبياء عليهم السلام، [[قطب راوندى]]؛ مشهد: مؤسسة البحوث الإسلامية، 1409 ق.&lt;br /&gt;
* بحارالأنوار، علامه مجلسى؛ تهران.&lt;br /&gt;
* حكم النبي الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم، محمدى رى شهرى و همكاران؛ قم: دارالحديث، اول، 1429 ق.&lt;br /&gt;
* [[ارشاد القلوب]]/ترجمه سلگى، على سلگى نهاوندى؛ قم: ناصر، اول، 1376.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B3_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55005</id>
		<title>حضرت ادریس علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B3_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=55005"/>
		<updated>2016-01-26T11:16:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ادريس از پیامبران الهی است كه در زمان بين آدم و نوح می زیسته است. قرآن در دو جا از او نامبرده و از او به نيكى ياد كرده است. چون كتاب ها را بسيار درس مي داد از اين رو او را ادريس ناميدند، و او نخستين كسى بوده كه قلم بدست گرفت و نوشت و خياط و دوزنده نیز بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وجه تسميه ادریس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بيشتر لغويان «ادريس» را واژه‌اى عربى و از ماده «درس» مشتق دانسته و وجه اين نامگذارى را كثرت دانش يا ممارست او بر آموزش، ذكر كرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt; [[مجمع ‌البيان]] ([[طبرسی]])، ج ‌6، ص‌ 802 خ.&amp;lt;/ref&amp;gt; اگر چه برخى به اشتقاق آن از ماده «دروس» به ‌معناى پنهان شدن، معتقد بوده و علت آن را پنهان شدن ناگهانى ادريس بيان نموده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt; [[اعلام قرآن]] (محمد خزائلي)، ص‌ 100.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فيروزآبادى در كتاب قاموس مي نويسد ادريس پيغمبر عليه السلام از دراسة «خواندن» نيست، زيرا آن اعجمى است، ليكن در تفسير على ابن ابراهيم قمى رحمه اللَّه است: «حضرت [[امام صادق]] عليه السلام فرموده: و سمى ادريس لكثرة دراسته الكتب: اين كه او ادريس ناميده شد براى آنست كه كتاب ها را بسيار مي خواند و درس مي داد.» بنابراين قطعا لفظ ادريس عربى خواهد بود، و آنچه فيروزآبادى گفته درست نيست.&amp;lt;ref&amp;gt; [[ترجمه فيض الاسلام]] (فيض الاسلام سيد على نقى)، ج2، ص609.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نسب ادریس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نسب او ادریس بن یارد بن مهلائیل بن قینان بن انوش بن شیث بن آدم علیه السلام می باشد.&amp;lt;ref&amp;gt; [[التحرير والتنوير]] ([[ابن عاشور]] محمد بن طاهر)، ج4، ص315.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اثير]] در (كامل) مى گويد: بعد از او شيث انوش به سياست مملكت پرداخت و جانشين پدر شد و عمر انوش 705 سال بود، بعد از او پسرش قينان به وصايت رسيد در حالى كه انوش فرزندان بسيارى داشت و بعد از قينان پسرش مهلائيل به وصايت رسيد و بعد از مهلائيل پسرش يارد وصى او شد و از يارد اخنوخ متولد شد كه همان ادريس نبى علیه السلام است و حكماى يونان او را هرمس حكيم مى نامند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[قصص الأنبياء]] ([[قصص قرآن]])(فاطمه مشايخ) ص 108.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[مجمع البيان]] فرموده: او جد پدر [[حضرت نوح]] عليه السلام است، اسم او در [[تورات]] اخنوخ است و ناگفته نماند: روايات درباره آسمان رفتن او زياد است و اين در صورت صحيح بودن بعيد نيست، در تورات سفر تكوين باب پنجم مى نويسد: يارد صد و شصت دو سال زندگى كرد و خنوخ را به دنيا آورد و از خنوخ، متوشالخ به دنيا آمد سپس متوشالخ را «لمك» نام مى برد و گويد: از «لمك» نوح به دنيا آمد اين مؤيد سخن. مجمع البيان است كه فرمود: ادريس جد نوح بود.&amp;lt;ref&amp;gt; تفسير أحسن الحديث، (قرشى سيد على اكبر) ج6، ص343.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت ادریس در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرآن در دو جا از او نامبرده و از او به نيكى ياد كرده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# {{متن قرآن|«وَ إِسْمعِيلَ وَ إِدْرِيسَ وَ ذَاالْكِفْلِ كُلٌّ مِنَ الصّابِرِينَ»}}: و اسماعيل و ادريس و ذوالكفل را ياد كن كه همه از صابران بودند. ([[سوره انبياء]] آیه 85)&lt;br /&gt;
# {{متن قرآن|«وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِدْرِيسَ إِنَّهُ كَانَ صِدِّيقًا نَّبِيًّا»}}: و در اين كتاب، ادريس را ياد كن كه پيامبرى بسيار راستگو بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(در این آیه چون ادريس «كه در زمان بين آدم و نوح بوده» نخستين كسى بود كه اظهار [[نبوت]] كرده و پيغمبرى را آشكار ساخته او را يادآورى نموده، مي فرمايد: اى محمد صلى الله عليه و آله براى مردم داستان) ادريس (يكى از اجداد نوح) را (كه نام او اخنوخ است) ياد كن كه او (در گفتار و كردار) بسيار راستگو و هم پيغمبر (بلند مرتبه و بزرگوار) بوده (گفته اند: چون كتاب ها را بسيار درس مي داد از اين رو او را ادريس ناميدند، و او نخستين كسى بوده كه قلم بدست گرفت و نوشت و خياط و دوزنده بوده و دوختن لباس را ياد داد، و خداى تعالى علم نجوم و ستاره شناسى و علم حساب و هيئت «علمى كه در آن از اجرام سماويه گفتگو مي شود» را به او آموخت .&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه فيض الاسلام (فيض الاسلام سيد على نقى)، ج  2، ص: 609.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخى از مفسران در آيه ‌هاى: {{متن قرآن|«و ‌زَكَرِيّا و يَحيى و عيسى و اِلياسَ كُلٌّ مِنَ الصّلِحين»}} ([[سوره انعام]] آیه 85) و {{متن قرآن|«و ‌اِنَّ اِلياسَ لَمِنَ المُرسَلين»}} ([[سوره صافات]] آیه 123) الياس را همان «ادريس» دانسته، ويژگى ‌ها و داستان ‌هايى را كه براى ادريس گفته شده، در ذيل اين آيات براى «الياس» آورده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt; مجمع ‌البيان، ج‌4، ص‌510.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخى آيه «سَلمٌ عَلى ‌اِلياسين» (سوره صافات آیه 130) را «سَلمٌ عَلى اِدراسين» يا «اِلياسين» قرائت كرده و آن را به «ادريس» تفسير كرده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt; تفسير [[ابن ‌كثير]]، ج‌4، ص‌22.&amp;lt;/ref&amp;gt; ولى گويا «الياس» غير از «ادريس» است؛ زيرا در سوره انعام آمده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«و ‌تِلكَ حُجَّتُنا ءاتَينها اِبرهيمَ عَلى قَومِهِ نَرفَعُ دَرَجت مَن نَشاءُ اِنَّ رَبَّكَ حَكيمٌ عَليم × و وهَبنا لَهُ اِسحـقَ و يَعقوبَ كُلاًّ هَدَينا و نوحا هَدَينا مِن قَبلُ و مِن ذُرِّيَّتِهِ داوودَ و سُلَيمنَ و اَيّوبَ و يوسُفَ و موسى و هرونَ و كَذلِكَ نَجزِى المُحسِنين × و زَكَرِيّا و يَحيى و عيسى و اِلياسَ كُلٌّ مِنَ الصّلِحين»}}. (سوره انعام آیه های 83‌ـ‌85): در اين آيه، ضمير «مِن ذُرِّيَّتِهِ» يا به «ابراهيم» يا به «نوح» باز‌مى ‌گردد كه در هر دو صورت نمى ‌تواند مراد از «الياس»، همان «ادريس» باشد زيرا الياس يا از فرزندان [[حضرت ابراهیم]] خواهد بود يا [[حضرت نوح]]؛ در ‌حالى ‌كه ادريس، پيش از نوح و از نياكان او است.&amp;lt;ref&amp;gt; مجمع ‌البيان، ج‌ 4، ص‌ 510‌ـ‌511.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت ادریس در روایات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* از حضرت [[امام باقر]] علیه السلام منقول است كه: ابتداى پيغمبرى ادريس عليه السلام آن بود كه در زمان او پادشاه جبارى بود، روزى سوار شد به عزم سير، پس گذشت به زمين سبز خوش آينده اى كه ملك يكى از [[رافضيان]] بود يعنى [[مؤمنان خالص]] كه ترك [[دين]] باطل كرده و بيزارى از اهل آن مى كردند پس آن زمين او را خوش آمد و از وزيران خود پرسيد: از كيست اين زمين؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند: از بنده اى است از بندگان پادشاه كه فلان رافضى است. پادشاه او را طلبيد و زمين را از او خواست. او گفت كه: عيال من به اين زمين محتاجترند از تو. پادشاه گفت: به من بفروش من قيمت آن را مى دهم. گفت: نمى بخشم و نمى فروشم، ترك كن ذكر اين زمين را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پادشاه در غضب شد و متغير گرديد و غمناك و متفكر با اهل خود برگشت. و او زنى داشت از ازارقه و او را بسيار دوست مى داشت و در كارها با او مشورت مى كرد، چون در مجلس خود قرار گرفت زن را طلبيد كه با او مشورت كند، چون زن او را در نهايت غضب ديد از او پرسيد كه: اى پادشاه! تو را چه داهيه عارض شده است كه چنين غضب از روى تو ظاهر گرديده است؟ پادشاه قصه زمين را به او نقل كرد، و آن چه او به صاحب زمين گفته بود و آنچه صاحب زمين به او گفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن گفت: اى پادشاه! كسى غم مى خورد و به غضب مى آيد كه قدرت بر تغيير و انتقام نداشته باشد، و اگر نمى خواهى كه او را بى حجتى بكشى، من تدبيرى در باب كشتن او مى كنم كه زمين بدست تو درآيد و تو را نزد اهل مملكت خود در اين باب عذرى بوده باشد. پادشاه گفت: آن تدبير چيست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن گفت: جماعتى از ازارقه را كه اصحاب منند مى فرستم به نزد او كه او را بياورند و نزد تو [[شهادت]] بدهند كه او بيزارى جسته است از [[دين]] تو، پس جايز مى شود تو را كه او را بكشى و زمين را بگيرى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پادشاه گفت: پس بكن اين كار را. و آن زن اصحابى چند داشت از ازارقه كه بر دين آن زن بودند و [[حلال]] مى دانستند كشتن رافضيان از مؤمنان را، پس آن جماعت را طلبيد و ايشان نزد پادشاه شهادت دادند كه آن رافضى بيزار شد از دين پادشاه و به اين سبب پادشاه او را كشت و زمين او را گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس حق تعالى در اين وقت براى آن مؤمن غضب كرد برايشان و [[وحى]] فرمود به ادريس كه: برو به نزد آن جبار و به او بگو كه: راضى نشدى به اين كه بنده مرا به ستم كشتى تا آن كه زمين او را نيز براى خود گرفتى و عيال او را محتاج و گرسنه گذاشتى؟ به عزت خود [[سوگند]] مى خورم كه در [[قيامت]] از براى او از تو انتقام بكشم و در دنيا پادشاهى را از تو سلب كنم و شهر تو را خراب كنم و عزتت را به ذلت بدل كنم و به خورد سگان بدهم گوشت زن تو را، آيا تو را مغرور كرد اى امتحان كرده شده [[حلم]] من؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس حضرت ادريس عليه السلام بر پادشاه داخل شد در وقتى كه در مجلس نشسته بود و اصحابش بر دورش نشسته بودند و گفت: اى جبار! من رسول خدايم بسوى تو؛ و [[رسالت]] را تمام ادا كرد. آن جبار گفت كه: بيرون رو از مجلس من اى ادريس كه از دست من جان نخواهى برد. پس زنش را طلبيد و رسالت ادريس را به او نقل كرد. زن گفت: مترس از رسالت خداى ادريس كه من كسى را مى فرستم كه ادريس را بكشد و [[باطل]] شود رسالت خداى او و آن چه پيغام براى تو آورده بود. پادشاه گفت: پس بكن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ادريس اصحابى چند داشت از رافضيان مؤمنان كه جمع مى شدند در مجلس او و انس مى گرفتند به او و ادريس انس مى گرفت به ايشان، پس خبر داد ادريس ايشان را به آن چه خدا به او [[وحى]] كرد و رسالتى كه به آن جبار رسانيد، پس ايشان ترسيدند بر ادريس و اصحاب او، و ترسيدند كه او را بكشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آن زن چهل تن از ازارقه را فرستاد كه ادريس را بكشند، چون آمدند به آن محلى كه در آن جا ادريس با اصحاب خود مى نشست، او را در آن جا نيافتند و برگشتند، و چون اصحاب ادريس يافتند كه ايشان به قصد كشتن او آمده بودند متفرق شدند و ادريس را يافتند و به او گفتند كه: اى ادريس !در حذر باش كه اين جبار اراده كشتن تو را دارد و امروز چهل نفر از ازارقه را براى كشتن تو فرستاده بود، پس از اين شهر بيرون رو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادريس در همان روز با جماعتى از اصحاب خود از آن شهر بيرون رفت، و چون سحر شد مناجات كرد و گفت: پروردگارا! مرا فرستادى بسوى جبارى پس رسالت تو را به او رسانيدم و مرا تهديد به كشتن كرد و اكنون در مقام كشتن من است اگر مرا بيابد، خدا وحى فرمود به او كه: از شهر او بيرون رو و به كنارى رو و مرا با او بگذار كه به عزت خودم سوگند كه امر خود را در جارى گردانم و گفته تو و رسالت تو را در [[حق]] او راست گردانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادريس گفت: پروردگارا! حاجتى دارم. حق تعالى فرمود: سؤال كن تا عطا نمايم. ادريس گفت: سؤال مى كنم كه باران نبارى بر اهل اين شهر و حوالى و نواحى آن تا من سؤال كنم كه ببارى. خدا فرمود: اى ادريس! شهرشان خراب مى شود و اهلش به گرسنگى و مشقت مبتلا مى شوند. ادريس گفت: هر چند بشود من چنين سؤال مى كنم. حق تعالى فرمود: من به تو عطا كردم آن چه سؤال نمودى و باران برايشان نمى فرستم تا از من سؤال كنى و من سزاوارترم از همه كس به وفا نمودن به عهد خود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس ادريس خبر داد اصحاب خود را به آن چه از خدا سؤال كرد از منع باران از ايشان و به آن چه خدا وحى كرد بسوى او، و گفت: اى گروه مؤمنان! از اين شهر بيرون رويد به شهرهاى ديگر؛ پس بيرون رفتند و عدد ايشان بيست نفر بود؛ پس پراكنده شدند در شهرها و شايع شد خبر ادريس در شهرها كه از خدا چنين سؤال كرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ادريس رفت بسوى غارى كه در كوه بلندى بود و در آن جا پنهان شد، و حق تعالى ملكى را به او موكل گردانيد كه نزد هر شام طعام او را مى آورد، و او در روزها [[روزه]] مى داشت و هر شام ملك از براى او طعام مى آورد. و حق تعالى پادشاهى آن جبار را سلب كرد و او را كشت و شهرش را خراب كرد و گوشت زنش را به خورد سگان داد به سبب غضب نمودن براى آن مؤمن، و در آن شهر جبارى ديگر معصيت كننده پيدا شد، پس بيست سال بعد از بيرون رفتن ادريس عليه السلام ماندند كه يك قطره باران برايشان نباريد و به مشقت افتادند آن گروه، و حال ايشان بد شد و از شهرهاى دور آذوقه مى آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون كار ايشان بسيار تنگ شد با يكديگر گفتند: اين بلا كه بر ما نازل شده است به سبب اين است كه ادريس از خدا خواسته است كه تا او سؤال نكند. باران از آسمان نبارد، و او از ما پنهان شده است و جايش را نمى دانيم و خدا به ما رحيم تر است از او، پس راى همه بر اين قرار گرفت كه [[توبه]] كنند بسوى خدا و [[دعا]] و تضرع و استغاثه نمايند و سؤال نمايند كه باران آسمان بر شهر ايشان و حوالى آن ببارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس پلاس ها پوشيدند و بر روى خاكستر ايستادند و خاك بر سر خود مى ريختند و بازگشت نمودند بسوى خدا به توبه و استغفار و گريه و تضرع، تا خدا وحى كرد بسوى ادريس عليه السلام كه: اى ادريس! اهل شهر تو صدا بلند كرده اند بسوى من به توبه و استغفار و گريه و تضرع، و منم خداوند رحمان رحيم، قبول مى كنم توبه را و عفو مى نمايم از [[گناه]]، و رحم كردم برايشان و مانع نشد مرا از اجابت ايشان در سؤال باران چيزى مگر آن چه تو سؤال كرده بودى كه باران برايشان نبارم تا از من سؤال كنى، پس سؤال كن از من اى ادريس تا باران برايشان بفرستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادريس گفت: خداوندا! من سؤال نمى كنم. حق تعالى فرمود: اى ادريس! سؤال كن. گفت: خداوندا! سؤال نمى كنم. پس حق تعالى وحى فرمود بسوى آن ملكى كه مامور بود كه هر شب طعام ادريس ‍ عليه السلام را ببرد كه: حبس كن طعام را از ادريس و از براى او مبر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس چون شام شد، طعام ادريس نرسيد، محزون و گرسنه شد و صبر كرد، و چون در روز دوم نيز طعام نرسيد گرسنگى و اندوهش زياد شد، و چون در شب سوم طعامش نرسيد مشقت و گرسنگى و اندوهش عظيم شد و صبرش كم شد و [[مناجات]] كرد كه: پروردگارا! روزى را از من بازداشتى پيش از آن كه جانم را بگيرى؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس خدا وحى كرد به او كه: اى ادريس! به جزع آمدى از آن كه سه شبانه روز طعام تو را حبس كردم. و جزع نمى كنى و پرواندارى از گرسنگى و مشقت اهل شهر خود در مدت بيست سال، و من از تو سؤال كردم كه ايشان در مشقتند و من رحم كرده ام برايشان، سؤال كن كه باران برايشان ببارم، سؤال نكردى و بخل كردى برايشان به سؤال كردن، پس گرسنگى را به تو چشانيدم و صبرت كم شد و جزعت ظاهر گرديد، پس از اين غار پائين رو و طلب معاش از براى خود بكن كه تو را به خود گذاشتم كه چاره روزى خود بكنى و طلب نمائى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس ادريس از جاى خود فرود آمد كه طلب خوردنى بكند براى رفع گرسنگى، و چون به نزديك شهر رسيد دودى ديد كه از بعضى خانه ها بالا مى رود، پس بسوى آن خانه رفت و داخل شد و ديد پير زالى را كه دو نان را تنگ گرفته است و بر آتش ‍ انداخته است، گفت: اى زن! مرا طعام بده كه از گرسنگى بى طاقت شده ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن گفت: اى بنده خدا! نفرين ادريس براى ما زيادتى نگذاشته است كه به ديگرى بخورانيم. و [[سوگند]] ياد كرد كه: مالك چيزى به غير اين دو گرده نان نيستم و گفت: برو و طلب معاش از غير مردم اين شهر بكن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادريس گفت: آن قدر طعام به من بده كه جان خود را به آن نگاه دارم و در پايم قوت رفتار بهم رسد كه به طلب معاش بروم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن گفت: اين دو گرده نان است: يكى از من است و ديگرى از پسر من است، اگر قوت خود را به تو دهم مى ميرم، و اگر قوت پسر خود را به تو دهم او مى ميرد و در اين جا زيادتى نيست كه به تو بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادريس گفت: پسر تو طفل است و نيم قرص براى زندگى او كافى است، و نيم قرص ‍ براى من كافى است كه به آن زنده بمانم و من و او هر دو به اين يك گرده نان اكتفا مى توانيم نمود. پس زن گرده نان خود را خورد و گرده ديگر را ميان ادريس و پسر خود قسمت كرد. چون پسر ديد كه ادريس از گرده نان او مى خورد اضطراب كرد تا مرد، مادرش گفت :اى بنده خدا! فرزند مرا كشتى؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادريس گفت: جزع مكن كه من او را به اذن خدا زنده مى گردانم، پس ادريس دو بازوى طفل را به دو دست خود گرفت و گفت: اى روحى كه بيرون رفته اى از بدن اين پسر! به اذن خدا برگرد بسوى بدن او به اذن خدا، و منم ادريس پيغمبر. پس [[روح]] طفل برگشت بسوى او به اذن خدا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس چون آن زن سخن ادريس را شنيد و پسرش را ديد كه بعد از مردن زنده شد گفت: گواهى مى دهم كه تو ادريس پيغمبرى؛ و بيرون آمد و به صداى بلند فرياد كرد در ميان شهر كه: بشارت باد شما را به فرج كه ادريس به شهر شما درآمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ادريس رفت و نشست بر موضعى كه شهر آن جبار اول در آن جا بود و آن بر بالاى تلى بود، پس به گرد آمدند نزد او گروهى از اهل شهر او و گفتند: اى ادريس! آيا بر ما رحم نكردى در اين بيست سال كه ما در مشقت و تعب و گرسنگى بوديم؟ پس [[دعا]] كن كه خدا باران بر ما ببارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادريس گفت: دعا نمى كنم تا بيايد اين پادشاه جبار و جميع اهل شهر شما همگى پياده با پاهاى برهنه و از من سؤال كنند تا من دعا كنم. چون آن جبار اين سخن را شنيد چهل كس فرستاد كه ادريس را نزد او حاضر گردانند، چون به نزد او آمدند گفتند: جبار ما را فرستاده است كه تو را به نزد او بريم، پس آن حضرت [[نفرين]] كرد برايشان و همگى مردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون اين خبر به آن جبار رسيد پانصد نفر فرستاد كه او را بياورند، چون آمدند و گفتند كه ما آمده ايم كه تو را به نزد جبار بريم آن حضرت گفت: نظر كنيد بسوى آن چهل نفر كه چگونه مرده اند، اگر برنگرديد شما را نيز چنين كنم، گفتند: اى ادريس! ما را به گرسنگى كشتى در مدت بيست سال و الحال نفرين [[مرگ]] بر ما مى كنى، آيا تو را رحم نيست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادريس گفت: من به نزد آن جبار نمى آيم و دعاى باران نمى كنم تا جبار شما با جميع اهل شهر شما پياده و پابرهنه بيايند به نزد من. پس آن گروه برگشتند بسوى آن جبار و سخن آن حضرت را به او نقل كردند و از او التماس كردند كه با اهل شهر پياده و پابرهنه به نزد ادريس برود، پس به اين حال آمدند و به نزد آن حضرت ايستادند با خضوع و شكستگى، و استدعا كردند كه دعا كند تا خدا برايشان باران ببارد، پس قبول فرمود و از خدا طلبيد كه باران بر آن شهر و نواحى آن بفرستد، پس ابرى بر بالاى سر ايشان بلند شد و رعد و برق از آن ظاهر شد و در همان ساعت برايشان باران باريد به حدى كه گمان كردند غرق خواهند شد و بزودى خود را به خانه هاى خود رسانيدند.&amp;lt;ref&amp;gt; قصص الانبياء ([[راوندى]]) 73.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در روايت آمده كه سبب بردن ادريس به آسمان اين بود كه: فرشته اى به او بشارت قبولى اعمال و آمرزش لغزش ها داد، او نيز آرزو كرد زنده بماند، فرشته پرسيد: براى چه آرزوى حيات دارى؟ گفت: براى اين كه سپاس [[حق]] را به جاى آورم، زيرا در مدت حيات، دعا مى  كردم اعمالم قبول شود، حال كه به مقصود خود نايل گشته ام، مى  خواهم [[شكر خدا]] را به جاى آورم؟ آن فرشته بال خود را گشود و او را دربرگرفت و به آسمان ها برد.&amp;lt;ref&amp;gt; [[ارشاد القلوب]]/ترجمه سلگى (على سلگى نهاوندى) ج  1 ص 326.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پيامبر خدا صلي الله عليه و آله، در پاسخ به سؤال [[ابوذر]] از تعداد كتاب هايي كه خداوند نازل كرده است، فرمود: يكصد و چهار كتاب پنجاه [[صحيفه]] بر شيث نازل كرد، سي صحيفه بر حضرت ادريس، بيست صحيفه بر [[حضرت ابراهیم]] و [[تورات]] و [[انجيل]] و [[زبور]] و [[فرقان]].&amp;lt;ref&amp;gt; [[بحارالأنوار]] ([[علامه مجلسى]])، ج11، ص32.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: نخستين كسي كه با قلم نوشت، ادريس بود.&amp;lt;ref&amp;gt; حكم النبي الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم (محمدى رى شهرى)، ج2، ص269.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام صادق]] عليه السلام فرمودند: [[مسجد سهله]] جايگاه خانه ادريس پيامبر عليه  السلام است كه در آن خياطي مي  كرد.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج11، ص284.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت ادریس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# ادريس عليه السلام از جمله [[بندگانِ صابر الهى]] و [[بندگان صالح خداوند]] و برخوردارى ادريس عليه السلام از رحمت خاص الهى می باشد: {{متن قرآن|«...و إدريس‌... كلٌّ مّن الصّبرين × وأدخلنهم فى رحمتنآ ‌إنّهم مّن الصّلحين»}}. ([[سوره انبياء‌‌]] 85 و 86‌)&lt;br /&gt;
# ادريس عليه السلام پيامبرى راست ‌گفتار و درست ‌كردار و داراى منزلتى والا، نزد پروردگار می باشد: {{متن قرآن|«واذكر فى الكتب إدريس إنّه كان صدّيقا نّبيا × ورفعنه مكانا عليا»}}. ([[سوره مريم‌]] آیه ‌56 و 57)&lt;br /&gt;
# در صحف ادريس آمده است: هر كه آفريده را شناخت، آفريدگار را شناخت و هر كه روزي را شناخت، روزي رسان را شناخت و هر كه خود را شناخت، پروردگارش را شناخت.&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج92، ص456.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# در [[صحف]] ادريس آمده است: چون وارد [[نماز]] شديد، ذهن و فكر خود را متوجه آن سازيد و خدا را با دلي پاك و فارغ (از هر چه جز اوست) بخوانيد و با خضوع و خشوع و فرمانبرداري و فروتني، مصالح و منافع خود را از او بخواهيد و هرگاه [[ركوع]] و [[سجود]] كرديد افكار دنيوي و خيالات بد و ناشايست و كردارهاي زشت و انديشه مكر و خدعه و [[حرام]] خواري و تجاوز و دشمني و كينه ها را، از خود دور سازيد و همه اينها را از ميان خود به دور افكنيد.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج81، ص253.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [[مجمع البيان في تفسير القرآن ]]؛ [[شيخ طبرسى]]، [[تهران]]: [[ناصرخسرو]]، سوم، 1372 ش.&lt;br /&gt;
* قصص الأنبياء؛ فاطمه مشايخ، تهران: انتشارات فرحان، اول، 1381 ش.&lt;br /&gt;
* تفسير أحسن الحديث، سيد على اكبر قرشى؛ تهران: بنياد [[بعثت]]، سوم، 1377.&lt;br /&gt;
* قصص الأنبياء عليهم السلام، [[قطب راوندى]]؛ مشهد: مؤسسة البحوث الإسلامية، 1409 ق.&lt;br /&gt;
* بحارالأنوار، علامه مجلسى؛ تهران.&lt;br /&gt;
* حكم النبي الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم، محمدى رى شهرى و همكاران؛ قم: دارالحديث، اول، 1429 ق.&lt;br /&gt;
* [[ارشاد القلوب]]/ترجمه سلگى، على سلگى نهاوندى؛ قم: ناصر، اول، 1376.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=54998</id>
		<title>حضرت آدم علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=54998"/>
		<updated>2016-01-26T10:43:36Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حضرت آدم علیه‌السلام نخستين پيامبر الهى و پدر بشر است. خداوند، او را از خاک بيافريد و علم اسماء يعنى علم اسرار آفرينش و نامگذارى موجودات را همگى به او آموخت.هنگامی که خداوند به فرشتگان دستور سجده به آدم را داد، ابلیس از این فرمان سرپیچی کرد وکافر شد.حضرت آدم وهمسرش با فریب شیطان و خوردن میوه درختی که از نزدیک شدن به آن منع شده بودند، از بهشت خارج شده وبه زمین هبوط کردند.آدم با کلماتی که از پروردگار آموخته بود توبه نمود وخداوند توبه اش را پذیرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وجه تسميه آدم==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آدم» يعنى خاك قرمز؛ وى از مواد أرضى آفريده شد و جاندار گرديد «أداما» لفظى است عبرى و به معنى گرد و خاك و يا زمين قابل زراعت مى‌ باشد و مبداء اشتقاق اسم آدم از آن است. ([[تورات]]، سفر تكوين 2:7) (قاموس مقدس در لغات: «آدم» و «زمين»).&amp;lt;ref&amp;gt; حجة التفاسير و بلاغ الإكسير (سيد عبدالحجت بلاغى)، جلد دوم  تعليقه، ص 541.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام علی]] عليه ‌السلام در پاسخ به پرسش از علت نامگذاري آدم و [[حوا]] به اين نام‌ ها می‌فرماید: «إنّما سُمّيَ آدَمُ آدَمَ لأنّهُ خُلِقَ مِن أديمِ الأرضِ، و ذلكَ أنّ اللّه َ تباركَ و تعالي بَعَثَ جَبرئيلَ عليه‌ السلام و أمرَهُ أن يأتِيَهُ مِن أديمِ الأرضِ بأربَعِ طِيناتٍ: طينَةٍ بَيضاءَ و طينَةٍ حَمراءَ و طينَةٍ غَبراءَ و طينَةٍ سَوداءَ و ذلكَ مِن سَهلِ‌ها و حَزنِ‌ها. ثُمَّ أمَرَهُ أن يأتيَهُ بأربَعِ مِياهٍ: ماءٍ عَذبٍ و ماءٍ مِلحٍ و ماءٍ مُرٍّ و ماءٍ مُنتِنٍ. ثُمّ أمرَهُ أن يُفرِغَ الماءَ في الطِّينِ و أدَمَهُ اللّه ُ بيَدِهِ فلَم يَفضُلْ شيءٌ مِن الطِّينِ يَحتاجُ إلَي الماءِ، و لا مِن الماءِ شيءٌ يَحتاجُ إلَي الطِّينِ. فجَعَلَ الماءَ العَذبَ في حَلقِهِ و جَعَلَ الماءَ المالِحَ في عينَيهِ و جَعَلَ الماءَ المُرَّ في اُذنَيهِ و جَعَلَ الماءَ المُنتِنَ في أنفِهِ».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم را آدم ناميده‌ اند، چون از اَديم زمين آفريده شد. بدين سان كه خداوند تبارك و تعالي [[جبرئيل]] عليه ‌السلام را فرستاد و به او فرمود از اَديم (لايه بيروني) زمين چهار قسمت خاك بياورد: خاكي سفيد، خاكي سرخ، خاكي قهوه اي و خاكي سياه و آن‌ها را از قسمت‌هاي نرم و سخت زمين فراهم آورد. آنگاه به او دستور داد چهار قسمت آب بياورد: آبي شيرين، آبي شور، آبي تلخ و آبي گنديده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس فرمود: كه آب را روي خاك بريزد و خداوند با دست (قدرت) خويش آن‌ ها را به هم آميخت به طوري كه نه خاكي اضافه آمد كه به آب احتياج داشته باشد و نه آبي كه به خاك نياز داشته باشد. پس، آب شيرين را در قسمت حلق آن قرار داد و آب شور را در چشمانش و آب تلخ را در گوش‌ هايش و آب گنديده را در بيني ‌اش.&amp;lt;ref&amp;gt; [[بحارالانوار]] ([[علامه مجلسى]])، ج  11، ص 102.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام علی]] عليه ‌السلام می‌فرماید: «إنّ آدَمَ خُلِقَ مِن أديمِ الأرضِ؛ فيهِ الطَّيِّبُ والصّالِحُ والرَّديُّ، وكلّ ذلكَ أنتَ راءٍ في وُلدِهِ؛ آدم از اَديم (پوسته) زمين كه در آن (خاكِ) پاك و خوب و بد وجود دارد، آفريده شد و تو همه اين صفات را در فرزندان آدم مي ‌بيني».&amp;lt;ref&amp;gt; تاريخ الأمم والملوك، ج 1، ص 91.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسولُ اللّه ِصلي الله عليه و آله فرمودند: «إنَّ اللّه َ خَلَقَ آدَمَ مِن قَبضَةٍ قَبَضَها مِن جَميعِ الأرضِ، فجاءَ بَنو آدمَ علي قَدرِ الأرضِ؛ جاءَ مِنهُمُ الأحمَرُ والأبيَضُ والأسوَدُ و بينَ ذلكَ، والسَّهلُ والحَزنُ والخَبيثُ والطَّيبُ و بينَ ذلكَ؛ خداوند آدم را از مشتي خاك كه از همه زمين برداشت آفريد. پس فرزندان آدم متناسب با خاك زمين آفريده شدند. برخي از آن‌ ها سرخ ‌پوست شدند. برخي سفيد، برخي سياه و برخي حد وسط ميان اين رنگ ‌ها و برخي نرم و برخي خشن و برخي پاك و برخي ناپاك و برخي حد وسط ميان اين ‌ها».&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج11، ص257.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت آدم علیه‌السلام در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام آن حضرت 25 بار در آيات [[قرآن کریم]] در سوره‌ه ای [[سوره بقره|بقره]]، [[سوره آل عمران|آل عمران]]، [[سوره مائده|مائده]]، [[سوره اعراف|اعراف]]، [[سوره اسراء|اسراء]]، [[سوره كهف|کهف]]، [[سوره مريم|مریم]]، [[سوره طه|طه]]، [[سوره يس|یس]] آمده است که شامل بنى‌‌آدم و ابنى‌‌آدم و ذرية آدم و كمثل آدم هم مي‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوعات مربوط به آدم در [[قرآن]] از این قرارند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آدم خلیفه خدا در زمین===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این موضوع در آیات 30 تا 33 [[سوره بقره]] بیان گردیده است: «و آن زمان كه پروردگار تو به [[فرشتگان]] گفت: من مى‌ خواهم در روى زمين جانشين و حاكمى قرار دهم. فرشتگان گفتند: اگر هدف تو از [[آفرينش انسان]] [[عبادت]] است كه ما تو را [[تسبيح]] گفته و [[حمد]] تو را به جا مى‌ آوريم. پس چرا مى‌ خواهى كسى را در زمين قرار دهى كه به فساد و خونريزى دست زده و زمين را تباه نمايد؟ خداوند فرمود: من از آفرينش انسان، حقايقى را مى‌ دانم كه شما از آن بى‌ خبريد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن خداوند، آدم را بيافريد و علم اسماء يعنى علم اسرار آفرينش و نامگذارى موجودات را همگى به او آموخت و آنگاه آن اسامى را به فرشتگان عرضه كرد و فرمود اگر راست مى‌ گوئيد اسامى اين‌ها را برشماريد. فرشتگان عرض كردند: خداوندا منزهى تو، ما چيزى جز آن چه تو به ما تعليم داده‌ اى، نمى‌ دانيم زيرا تنها تو دانا و حكيمى. خداوند، آدم را مخاطب قرار داد و فرمود: اى آدم، فرشتگان را از اين اسامى و اسرار اين موجودات آگاه كن و هنگامى كه آدم آنان را آگاه نمود. خداوند به فرشتگان فرمود: آيا نگفتم من [[غيب]] آسمان‌ها و زمين را و آنچه را كه شما پنهان و يا آشكار سازيد مى‌ دانم؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عصیان ابلیس از فرمان سجده بر آدم===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این موضوع اولین بار در آیه 34 [[سوره بقره]] بیان گردیده است: «آنگاه به فرشتگان گفتيم: همه در برابر آدم [[سجده]] و خضوع كنيد و او را تكريم نمائيد. همه آن‌ها سجده كردند جز [[ابليس]] كه به خاطر اين نافرمانى [[كافر]] شد». (سوره بقره، آيه 34)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه با بیان‌های دیگری در [[سوره اعراف]] آیات 11 و 12، [[سوره اسراء]] آیات 61 و 62، [[سوره كهف]] آیه 50، [[سوره طه]] آیه 116 و [[سوره ص]] آیات 71 تا 74 آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آفرینش آدم===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این موضوع در آیه 59 [[سوره آل عمران]] چنین بیان گردیده است: «قطعاً داستان عيسى نزد خدا (از نظر چگونگى آفرينش ) مانند داستان آدم است، كه (پيكر) او را از خاك آفريد، سپس به او فرمود: (موجود زنده) باش پس بى درنگ (موجود زنده) شد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در آیه 26 [[سوره حجر]] آمده است: {{متن قرآن|«وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ»}}؛ و همانا ما انسان را از گل و لاى كهنه متغير بيافريديم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[سوره مومنون]] آیه 12 آمده: {{متن قرآن|«وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طينٍ»}}؛ و همانا ما آدمى را از گل خالص آفريديم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین در محل‌های دیگری همچون: [[سوره حج]]/ آیه 5، [[سوره ص]]/ آیه 71، [[سوره صافات]]/ آیه 11، [[سوره حجر]]/ آیه 48، [[سوره الرحمن]]/ آیه 14، [[سوره سجده]]/ آیه 7 خلقت انسان از خاک و گل با اختلافاتی در تعابیر آمده است.&amp;lt;ref&amp;gt; برای جمع بین این موارد به تفاسیر قرآن رجوع شود به عنوان نمونه در تفسیر المیزان به نقل از مجمع البیان طبرسی این وجه را ذکر نموده: اصل آدم از خاك بوده، چون قرآن مى فرمايد: {{متن قرآن|«خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ»}}؛ آدم را از خاك خلق كرد. چيزى كه هست خاك مذكور را گل كرد، همچنان كه فرموده: {{متن قرآن|«وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ»}}؛ تو آدم را از گل آفريدى. آنگاه آن گل را گذاشت تا متعفن شد، همچنان كه فرموده: {{متن قرآن|«مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ»}}؛ آدمى را از گل گنديده خلق كردم. آنگاه آن گل را گذاشت تا خشك شد: «من صلصال؛ از گل خشكيده» بنابراين تناقضى در اين تعبيرهاى مختلف قرآن نيست زيرا حالات مختلف مبدأ خلقت آدمى را بيان مى كند. (ترجمه تفسیر المیزان، ج 12، ص 223)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سکونت آدم در بهشت و رانده شدن از آن و توبه او===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این موضوع اولین بار در آیات 35 تا 39 [[سوره بقره]] بیان گردیده است: «پس از آن به آدم گفتيم: اى آدم تو و همسرت در [[بهشت]] سكونت كن و از نعمت‌هاى آن هر چه مى‌ خواهيد بخوريد. اما به اين درخت نزديك نشويد و از ميوه آن نخوريد كه از ستمكاران خواهيد شد. در اين هنگام، [[شيطان]] با سخنان خود آن‌ها را فريب داد و از ميوه آن درخت خوردند و اين نافرمانى باعث خروج آن‌ها از [[بهشت]] گرديد و ما به آن‌ها گفتيم: همگى به زمين فرود آئيد در حالي كه بعضى از شما دشمن ديگرى خواهد بود و براى شما تا مدتى معين در زمين قرارگاه و وسيله بهره ‌بردارى است. پس از آن آدم، از پروردگار خود كلماتى را آموخت كه وسيله اى براى پذيرش [[توبه]] وى در پيشگاه خداوند گرديد و خداوند توبه او را پذيرفت چون او توبه‌ پذير و مهربان است. آنگاه به آن‌ها گفتيم كه در زمين فرود آئيد و مسكن گزينيد و زندگى را آغاز كنيد و آنگاه كه هدايتى از طرف من براى شما آمد كسانى كه از آن پيروى كنند، نه ترسى براى آن‌ها هست و نه اندوهگين مى‌ گردند. اما كسانى كه به آيات ما [[كافر]] شده و آن‌ها را [[تكذيب]] كنند اهل دوزخند و جاودانه در آن خواهند بود».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جریان همچنین در آیات 19 تا 27 [[سوره اعراف]] آمده و در حین نقل آن بنی‌آدم را به درس آموزی از این داستان و مراقبت خود از فریفته شدن به وسوسه‌های شیطان توصیه نموده است. جای دیگری که قرآن به این داستان پرداخته است، آیات 115 تا 124 [[سوره طه]] است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت آدم در روايات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام علی]] علیه‌السلام درباره نحوه خلقت حضرت آدم علیه‌السلام از خاک مي‌فرمايد: «ثُمّ جَمَعَ سبحانَهُ مِن حَزْنِ الأرضِ و سَهْلِها، و عَذْبِها و سَبَخِها، تُربَةً سَنَّها (سَنّاها) بالماءِ حتّي خَلَصَت، ولاطَها بالبَلَّةِ حتّي لَزِبَت، فَجَبَلَ مِنها صُورَةً ذاتَ أحناءٍ و وُصولٍ، و أعضاءٍ و فُصولٍ، أجمَدَها حتَّي استَمسَكَت، و أصلَدَها حتّي صَلْصَلَت، لِوَقتٍ مَعدودٍ و أمَدٍ مَعلومٍ. ثُمّ نَفَخَ فيها مِن رُوحهِ فَمَثُلَت (فتَمثّلَت) إنسانا ذا أذهانٍ يُجيلُها و فِكَرٍ يَتَصَرّفُ بها... مَعجونا بطِينَةِ الألوانِ المُختَلِفَةِ، والأشباهِ المُؤتَلِفَةِ، والأضدادِ المُتَعادِيَةِ، والأخلاطِ المُتَبايِنَةِ، مِن الحَرِّ والبَردِ، والبَلَّةِ والجُمودِ؛ سپس خداوند سبحان از قسمت ‌هاي سخت و نرم زمين و شيرين و شوره ‌زار آن، خاكي برداشت و بر آن آب ريخت تا پاك و خالص شد و با رطوبت بياميختش  تا آن كه چسبناك گشت. آنگاه از آن هيكلي بيافريد، داراي اعضا و پيوندها و گسستگي ‌ها؛ مدتي  مشخص  و زماني  معلوم آن را بداشت تا اين كه خشكيد و به هم پيوست و چون  سفال  سخت  شد. آن گاه  از [[روح]] خويش در آن دميد تا به صورت انساني گرديد صاحب ذهن‌ هايي كه آن‌ ها را به حركت درمي‌ آورد و انديشه‌ اي كه با آن (در كارهايش) دخل و تصرف مي‌ كند... آميخته به طينتي با رنگ‌ هاي گوناگون و چيزهايي همانند يكديگر و حالاتي متضاد و اخلاطي ناهمگون از قبيل گرمي و سردي و رطوبت و خشكي».&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج  11، ص 122.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* امام علي علیه‌السلام در شرح آفرينش آدم عليه  السلام، مي‌ فرمايد: «فقالَ سبحانَهُ: «اُسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوا إلاّ إبليسَ» اِعتَرَتهُ الحَمِيَّةُ و غَلَبَتْ علَيهِ الشِّقوَةُ و تَعَزَّزَ بِخِلقَةِ النارِ و استَوهَنَ خَلقَ الصَّلصالِ؛ خداي سبحان فرمود: «بر آدم [[سجده]] كنيد. پس همه سجده كردند مگر [[ابليس]]» كه غرور و نخوت او را فراگرفت و بدبختي بر وجود وي چيره گشت و به [[آفرينش]] (خود) از آتش باليد و آفرينش (آدم از) گل خشك را خوار شمرد».&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج  74، ص 304.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* امام علي علیه‌السلام علت اين که ابليس سجده نکرد را چنين بيان مي‌فرمايد: «فَافتَخَرَ علي آدمَ بخَلقِهِ و تَعَصَّبَ علَيهِ لأصلِهِ... فَلَعَمرُ اللّه ِ لقد فَخَرَ علي أصلِكُم و وَقَعَ في حَسَبِكُم و دَفَعَ في نَسَبِكُم... فاللّه َ اللّه َ في كِبرِ الحَمِيَّةِ و فَخرِ الجاهِليَّةِ؛ به خلقت خود (از آتش) بر آدم فخر فروخت و به خاطر منشأ خود عليه او عصبيت به خرج داد... [[سوگند]] به خدا كه او بر اصل و ريشه شما فخر فروخت و از حسب و نسب شما عيب‌گويي كرد... زنهار، زنهار، به خدا پناه بريد از [[تكبر]] و [[عصبيت]] و فخرفروشي‌هاي [[جاهليت]]».&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج  14، ص 465.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پيامبر خدا صلي  الله  عليه  و  آله: آدم پيش از آن كه مرتكب [[گناه]] شود اجلش در برابر ديدگان او بود و آرزويش پشت سر او. اما چون گناه ورزيد خداوند آرزويش را جلو چشم او نهاد و اجلش را پشت سر او، اين است كه تا دم [[مرگ]] آرزو دارد.&amp;lt;ref&amp;gt; پيام رسول ترجمه اى ديگر از [[نهج الفصاحه]] (ابوالقاسم پاينده)، ص27.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام صادق]] عليه ‌السلام: خداي عزوجل به آدم عليه‌ السلام [[وحی]] فرمود: من همه سخن را در چهار كلمه براي تو گرد مي ‌آورم. عرض كرد: پروردگارا، آن چهار كلمه چيست؟ فرمود: يكي از من است، يكي از تو، يكي به رابطه من و تو مربوط مي‌ شود و يكي به رابطه ميان تو و مردم. عرض كرد: پروردگارا، آن‌ ها را برايم بيان فرما تا بدانمشان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: آن كه اختصاص به من دارد، اين است كه مرا بندگي كني و چيزي را شريكم نگرداني. آن كه اختصاص به خودت دارد، اين است كه در برابر عمل تو پاداشي دهمت كه بيش از هر چيز به آن محتاجي. آن كه به رابطه ميان من و تو مربوط مي‌ شود، اين است كه تو [[دعا]] كني و من اجابت كنم و آن كه به رابطه ميان تو و مردم مربوط مي ‌شود، اين است كه براي مردم آن پسندي كه براي خود مي ‌پسندي.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج11، ص257.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در حديثي از [[امام باقر]] علیه‌السلام از آفرينش حوا پرسيده شد، فرمودند: «سألتُ أبا جعفرٍ عليه‌ السلام: مِن أيِّ شيءٍ خَلقَ اللّه ُ حَوّاءَ: أيَّ شيءٍ يقولُ هذا الخَلقُ؟ قلتُ: يقولونَ: إنّ اللّه َ خَلَقَها من ضِلعٍ مِن أضلاعِ آدَمَ فقالَ: كَذَبوا، كانَ يُعجِزُهُ أن يَخلُقَها مِن غَيرِ ضِلعهِ؟! فقلتُ: جُعِلتُ فِداكَ يابنَ رسولِ اللّه ِ، مِن أيِّ شيءٍ خَلَقَها؟ فقالَ: أخبَرَني أبي عن آبائهِ عليهم‌ السلام قالَ: قالَ رسولُ اللّهِ: إنّ اللّه َ تباركَ و تعالي قَبَضَ قَبضَةً مِن طِينٍ فخَلَطَها بيَمينِهِ و كِلتا يَدَيهِ يَمينٌ فخَلَقَ مِنها آدَمَ، و فَضلََت فَضلَةٌ مِن الطِّينِ فخَلَقَ مِنها حَوّاءَ؛ از حضرت باقر عليه‌ السلام پرسيدم: خداوند حوا را از چه آفريد؟ فرمود: اين مردم چه مي‌ گويند؟ عرض كردم: مي ‌گويند: خداوند او را از يكي از دنده ‌هاي آدم خلق كرده است. فرمود: نادرست مي ‌گويند. مگر عاجز بود از اين كه او را از غير دنده آدم بيافريند؟ عرض كردم: فدايت شوم يابن رسول اللّه ، او را از چه چيز آفريد؟ فرمود: پدرم از پدرانش عليهم ‌السلام به من خبر داد كه رسول خدا فرمود: خداي تبارك و تعالي مشتي گل برداشت و آن را با دست راست خود هر دو دست خدا راست است به هم آميخت و از آن آدم را خلق كرد و مقداري از آن گل اضافه آمد كه از آن حوا را آفريد».&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج11، ص116.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اخلاق و فضائل و ويژگي‌هاي حضرت آدم علیه‌السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* از سفارش‌هاي آدم عليه‌ السلام به فرزندش شيث عليه‌ السلام: «إذا عَزَمْتُم علي أمرٍ فانْظُروا إلي عَواقِبِهِ، فإنّي لَو نَظَرْتُ في عاقِبَةِ أمْري لَم يُصِبْني ما أصابنَي؛ هرگاه قصد در عاقبت كار خود مي‌ انديشيدم آن بسرم نمي‌ آمد كه آمد».&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج75، ص452.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* از [[وصيت]] آدم عليه‌ السلام به فرزندش شيث عليه‌ السلام: «لاتَركَنُوا إلي الدنيا الفانيَةِ، فإنّي رَكَنتُ إلي الجنّةِ الباقيَةِ فما صَحِبَ لي و اُخِْرجْتُ مِنها؛ به [[دنيا]]ي فاني دل مبنديد؛ زيرا من به [[بهشت]] جاويدان دل بستم اما با من وفا نكرد و از آن بيرون رانده شدم».&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج75، ص452.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پيامبر خدا صلي  الله  عليه  و  آله فرمودند: «إنّ اللّه َ لَمّا أخرَجَ آدَمَ مِن الجَنّةِ زَوّدَهُ مِن ثِمارِ الجَنّةِ و عَلّمَهُ صَنعَةَ كُلِّ شَيءٍ؛ خداوند هنگامي كه آدم را از [[بهشت]] بيرون كرد، توشه او را از ميوه‌ هاي بهشت قرار داد و فن ساختن هر چيزي را به او آموخت».&amp;lt;ref&amp;gt; حكم النبي الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم (محمدى رى شهرى)، ج2، ص268.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [[حجة التفاسير و بلاغ الإكسير]]، سيد عبدالحجت بلاغى ؛[[قم]]: انتشارات [[حكمت]]، 1386 ق.&lt;br /&gt;
* [[بحارالانوار]]، [[علامه مجلسى]]؛ تهران.&lt;br /&gt;
* [[تاريخ الأمم و الملوك]]، محمد بن جرير طبرى؛ [[بيروت]]: دارالتراث، چاپ دوم، 1387.&lt;br /&gt;
* [[تفسیر المیزان]]، علامه محمدحسین طباطبائی، ترجمه سید محمدباقر موسوی همدانی، دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین، قم، 1374 ش.&lt;br /&gt;
* حكم النبي الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم، محمدى رى‌شهرى؛ قم: دارالحديث، چاپ اول، 1429 ق.&lt;br /&gt;
* پيام رسول ترجمه اى ديگر از نهج الفصاحه، ابوالقاسم پاينده؛ قم: طلوع مهر، اول، 1385 ش.&lt;br /&gt;
* فرهنگنامه موضوعی قرآن کریم به اهتمام احمد خاتمی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ چهارم، 1386.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوندها==&lt;br /&gt;
[http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=254049 پاسخ به چند سۆال پیرامون داستان حضرت آدم(علیه السلام)]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AC%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D8%B3&amp;diff=54996</id>
		<title>جرجیس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AC%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D8%B3&amp;diff=54996"/>
		<updated>2016-01-26T10:30:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;جرجیس یکی از پیامبران الهی است که بنابر اخبار و روایات در فاصله زمانی میان حضرت عیسى علیه السلام و حضرت محمد صلی الله علیه و آله می‌زیست. نام او در قرآن کریم نیامده است، اما در برخی از تفاسیر، روایات و قصص اسلامی از نام و سرگذشت او به عنوان یکی از پیامبران الٰهی پس از عیسى علیه السلام یاد شده است. جرجیس همانند ایوب نماد بردباری و استقامت در راه حق است و نکته برجسته در داستان زندگی او مقاومت باور ـ نکردنی‌اش در برابر شکنجه کافران و چندین‌ بار کشته و دوباره زنده شدن اوست و از این‌ رو از وی به عنوان نماد رستاخیز هم یاد شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{مدخل دائرة المعارف|[[دائرة المعارف بزرگ اسلامی]]}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جِرجْیس، یکی از بندگان موحد و صالح خدا است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زمان حیات جرجیس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جرجیس بنابر اخبار و روایات در فاصله زمانی میان [[حضرت عیسى]] علیه السلام و [[حضرت محمد]] صلی الله علیه و آله می‌زیست. نام او در [[قرآن کریم]] نیامده است، اما در برخی از تفاسیر، روایات و قصص اسلامی از نام و سرگذشت او به عنوان یکی از پیامبران الٰهی پس از عیسى علیه السلام یاد شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه تفسیر...، 3/695.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;بلعمی، 599.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، حیوة...، 2/1293.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سرگذشت جرجیس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در منابع مختلف اسلامی درباره سرگذشت او آمده، با اختلافاتی جزئی در شکل، سرانجام و نحوه روایت به اختصار چنین است: جرجیس در فلسطین بازماندگان حواریون مسیح را یافت و آیین صحیح مسیحیت را از آنان فراگرفت&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، 1(2)/48.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;بلعمی، همانجا.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;میرخواند، 1/479.&amp;lt;/ref&amp;gt; و پس از آن به سبب اوضاع نامساعد سیاسی و اجتماعی فلسطین به موصل یا شام مهاجرت کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، همانجا.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;مقدسی، 134.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;راوندی، 238.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;جزایری، 505-506.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پادشاه بت‌پرست آنجا، داذیانه یا رازانه مسیحیان را شکنجه می‌کرد و می‌کشت. جرجیس او را به یکتاپرستی فراخواند و با براهین روشن به بطلان بت‌پرستی پرداخت؛ ولی دعوت او به نتیجه‌ای نرسید و شاه از او خواست که بر بت او افلون سجده کند اما جرجیس از این کار سرباز زد.&amp;lt;ref&amp;gt;ثعلبی، 386-387.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، 1/239.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;مجمل...، 223.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;دینوری، 45.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحار...، 14/445.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این‌رو، شاه فرمان داد که او را به زندان افکنند و بارها شکنجه کنند. با این‌ همه جرجیس هربار شکنجه‌ها را تحمل می‌کرد و زنده می‌ماند تا این که از جانب خداوند به او [[وحی]] شد که: «نترس و صبور باش که خداوند با تو ست. آنها 4 بار تو را می‌کشند و من روانت را بازمی‌گردانم و بار چهارم جانت را می‌پذیرم و پاداشت می‌دهم».&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، 1(2)/49-50.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;ثعلبی، 387-388.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt; جزایری، 506-507.&amp;lt;/ref&amp;gt; بنابر قولی دیگر: «در چهارمین بار تو را بر وی مسلط می‌کنم، آنگاه شاه را می‌کشی و دین حق را آشکار می‌کنی».&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه تفسیر، 3/698-699.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;سورآبادی، 56.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;نیشابوری، 471.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;حمدالله، 61.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این دوره ــ که ظاهراً 7 سال طول کشید ــ جرجیس به انواع گوناگون مانند پاره پاره کردن اندامها، سوزاندن و خاکستر شدن و... شکنجه می‌شد و می‌مرد، اما هربار به اراده خداوند زنده می‌گشت. چگونگی این شکنجه‌ها به تفصیل در منابع اسلامی آمده است.&amp;lt;ref&amp;gt;نک‌: طبری، 1(2)/50-54.&amp;lt;/ref&amp;gt; شمار ایمان‌آورندگان به او در این دوران را 4 هزار &amp;lt;ref&amp;gt;نیشابوری، 473.&amp;lt;/ref&amp;gt; و برخی دیگر 34 هزار تن گفته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، 1(2)/55.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;سورآبادی، همانجا.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، 1/243.&amp;lt;/ref&amp;gt; همسر پادشاه، اسکندره نیز از گروندگان بود و مانند بسیاری دیگر از مؤمنان شکنجه و شهید شد.&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، 1(2)/54-55.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;نیشابوری، 477.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;ثعلبی، 392.&amp;lt;/ref&amp;gt; سرانجام وعده خداوند تحقق یافت و جرجیس پس از مرگ چهارم دیگر زنده نشد و کافران نیز با نفرین وی و عذاب الٰهی نابود شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، 1(2)/55.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معجزات جرجیس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معجزات متعددی به جرجیس نبی منسوب است که از میان آنها می‌توان به زنده کردن مردگان، سبز کردن چوب خشک و بینایی بخشیدن به کوران اشاره کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;نک‌ : طبری، 1(2)/51-53.&amp;lt;/ref&amp;gt; مدفن جرجیس نامعلوم است. برخی آن را در شهر شوشتر &amp;lt;ref&amp;gt;اقتداری، 1/819.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;غروی، 45.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;پاپلی یزدی، 628.&amp;lt;/ref&amp;gt; و برخی دیگر در موصل عراق &amp;lt;ref&amp;gt;هروی، 69.&amp;lt;/ref&amp;gt; EI2, II/553 دانسته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جرجیس همانند ایوب نماد بردباری و استقامت در راه حق است و نکته برجسته در داستان زندگی او مقاومت باور ـ نکردنی‌اش در برابر شکنجه کافران و چندین‌ بار کشته و دوباره زنده شدن اوست و از این‌ رو از وی به عنوان نماد رستاخیز هم یاد شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;پورنامداریان، 265، 267؛ EI2، همانجا.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جرجیس در فرهنگ و ادب فارسی و بیش از همه در اشعار عرفانی عطار و مولانا حضور چشمگیری دارد. او نماد عاشقان وفاداری است که مرگ در راه معشوق را زندگی می‌دانند و آرزو می‌کنند که در این راه بارها بمیرند و زنده شوند.&amp;lt;ref&amp;gt;عطار، 365.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;مولوی، مثنوی...، دفتر 6، بیت 1541.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;پورخالقی، 143.&amp;lt;/ref&amp;gt; به باور مولانا، خداوند هم از عاشقان خود انتظار دارد که مانند جرجیس در آزمون عشق او شهامت صدها بار کشته شدن را داشته باشند.&amp;lt;ref&amp;gt;مولوی، کلیات...، 310.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جرجیس در دین مسیح==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید اشاره کرد که در تاریخ و فرهنگ مسیحی قدیس شهیدی به نام جرج یا جرجیوس وجود دارد که نام و سرگذشت او شباهت زیادی با احوال جرجیس نبی دارد و واقعیت تاریخی او درگذر تحولات کلیساهای شرقی با افسانه درآمیخته است. بنابر روایات سنتی، جرج مسیحی دلاوری بود که به سبب ایستادگی بر سر ایمانش چندین بار کشته و دوباره زنده شد و مرگهای او هر بار همراه با شکنجه‌های طاقت‌فرسا بود. وی ظاهراً معجزاتی نیز داشته است که بسیار شبیه به معجزات جرجیس است. بنابر روایت های مسیحی، در نتیجه بردباری و پایداری جرج، مسیحیت به گستردگی جایگزین کفر گردید و حتى کسانی چون ملکه الکساندرا نیز به او [[ایمان]] آوردند و همانند او شکنجه و کشته شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;نک‌: تورستن، npn.&amp;lt;/ref&amp;gt; به این ترتیب، مهم‌ترین عنصر تاریخی که از ابتدا با نام و شخصیت جرج آمیخته و همراه شده است، شهادت اوست.&amp;lt;ref&amp;gt;هوید، 354.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جمله محققانی که به شباهت میان جرج و جرجیس توجه کرده‌اند، نویسنده مقاله جرجیس در دائرةالمعارف اسلام است که داستان کامل جرجیس در نسخه فارسی طبری را آورده است.&amp;lt;ref&amp;gt; EI2، همانجا.&amp;lt;/ref&amp;gt; با این همه، افسانه‌زدایی از شخصیت جرج و جست‌وجو برای کشف حقیقت تاریخی او توسط محققان غربی نتیجه چندانی نداشته و تنها به طرح نظریات مختلفی انجامیده است.&amp;lt;ref&amp;gt;نک‌: استوکس، 390.&amp;lt;/ref&amp;gt; بنابر یافته‌های این محققان، زائران اولیه مسیحی دیوسپولیس در لیدیای فلسطین را محل دفن بقایای پیکر او و نیز محل بزرگداشت وی دانسته‌اند و شواهدی از کتیبه‌های موجود در برخی کلیساهای کهن در سوریه نیز مبنی بر تقدیم این بناها ــ که روزگاری معابد بت‌پرستان بوده‌اند ــ به جرج قدیس و تبدیل آنها به کلیسا در دست است.&amp;lt;ref&amp;gt;تورستن، نیز کالینز، npn.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt; هوید، همانجا.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;استوکس، 388.&amp;lt;/ref&amp;gt; به این ترتیب، می‌توان گفت که چنین شواهدی وجود تاریخی جرج را اثبات می‌کند، اما درباره جزئیات زندگی و سرنوشت دردناک وی مطلبی دربر ندارد. چنین به نظر می‌رسد که از سده 6 م به بعد، افسانه‌پردازی درباره شخصیت جرج قدیس به تدریج افزایش یافت و در قرون وسطى به اوج خود رسید، چندان‌که از وی چهره‌ای کاملاً افسانه‌ای ساخت.&amp;lt;ref&amp;gt;همو، 389.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt; تورستن، npn. &amp;lt;/ref&amp;gt; وی به عنوان قدیس حامی انگلستان و برخی دیگر از کشورهای اروپایی شناخته می‌شود و 23 آوریل روز یادبود اوست.&amp;lt;ref&amp;gt;کالینز، npn.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt; کاکرین، 38.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* دائرة المعارف بزرگ اسلامی، جلد17، صفحه6497، مدخل &amp;quot;جرجیس&amp;quot; از آمنه صادقی شهمیرزادی، در دسترس در [http://lib.eshia.ir/23022/17/6497 کتابخانه مدرسه فقاهت].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AC%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D8%B3&amp;diff=54980</id>
		<title>جرجیس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AC%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D8%B3&amp;diff=54980"/>
		<updated>2016-01-24T17:12:03Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;جرجیس بنابر اخبار و روایات در فاصله زمانی میان حضرت عیسى علیه السلام و حضرت محمد صلی الله علیه و آله می‌زیست. نام او در قرآن کریم نیامده است، اما در برخی از تفاسیر، روایات و قصص اسلامی از نام و سرگذشت او به عنوان یکی از پیامبران الٰهی پس از عیسى علیه السلام یاد شده است. جرجیس همانند ایوب نماد بردباری و استقامت در راه حق است و نکته برجسته در داستان زندگی او مقاومت باور ـ نکردنی‌اش در برابر شکنجه کافران و چندین‌ بار کشته و دوباره زنده شدن اوست و از این‌ رو از وی به عنوان نماد رستاخیز هم یاد شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{مدخل دائرة المعارف|[[دائرة المعارف بزرگ اسلامی]]}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جِرجْیس، یکی از بندگان موحد و صالح خدا است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زمان حیات جرجیس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جرجیس بنابر اخبار و روایات در فاصله زمانی میان [[حضرت عیسى]] علیه السلام و [[حضرت محمد]] صلی الله علیه و آله می‌زیست. نام او در [[قرآن کریم]] نیامده است، اما در برخی از تفاسیر، روایات و قصص اسلامی از نام و سرگذشت او به عنوان یکی از پیامبران الٰهی پس از عیسى علیه السلام یاد شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه تفسیر...، 3/695.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;بلعمی، 599.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، حیوة...، 2/1293.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سرگذشت جرجیس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در منابع مختلف اسلامی درباره سرگذشت او آمده، با اختلافاتی جزئی در شکل، سرانجام و نحوه روایت به اختصار چنین است: جرجیس در فلسطین بازماندگان حواریون مسیح را یافت و آیین صحیح مسیحیت را از آنان فراگرفت&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، 1(2)/48.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;بلعمی، همانجا.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;میرخواند، 1/479.&amp;lt;/ref&amp;gt; و پس از آن به سبب اوضاع نامساعد سیاسی و اجتماعی فلسطین به موصل یا شام مهاجرت کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، همانجا.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;مقدسی، 134.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;راوندی، 238.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;جزایری، 505-506.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پادشاه بت‌پرست آنجا، داذیانه یا رازانه مسیحیان را شکنجه می‌کرد و می‌کشت. جرجیس او را به یکتاپرستی فراخواند و با براهین روشن به بطلان بت‌پرستی پرداخت؛ ولی دعوت او به نتیجه‌ای نرسید و شاه از او خواست که بر بت او افلون سجده کند اما جرجیس از این کار سرباز زد.&amp;lt;ref&amp;gt;ثعلبی، 386-387.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، 1/239.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;مجمل...، 223.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;دینوری، 45.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحار...، 14/445.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این‌رو، شاه فرمان داد که او را به زندان افکنند و بارها شکنجه کنند. با این‌ همه جرجیس هربار شکنجه‌ها را تحمل می‌کرد و زنده می‌ماند تا این که از جانب خداوند به او [[وحی]] شد که: «نترس و صبور باش که خداوند با تو ست. آنها 4 بار تو را می‌کشند و من روانت را بازمی‌گردانم و بار چهارم جانت را می‌پذیرم و پاداشت می‌دهم».&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، 1(2)/49-50.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;ثعلبی، 387-388.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt; جزایری، 506-507.&amp;lt;/ref&amp;gt; بنابر قولی دیگر: «در چهارمین بار تو را بر وی مسلط می‌کنم، آنگاه شاه را می‌کشی و دین حق را آشکار می‌کنی».&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه تفسیر، 3/698-699.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;سورآبادی، 56.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;نیشابوری، 471.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;حمدالله، 61.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این دوره ــ که ظاهراً 7 سال طول کشید ــ جرجیس به انواع گوناگون مانند پاره پاره کردن اندامها، سوزاندن و خاکستر شدن و... شکنجه می‌شد و می‌مرد، اما هربار به اراده خداوند زنده می‌گشت. چگونگی این شکنجه‌ها به تفصیل در منابع اسلامی آمده است.&amp;lt;ref&amp;gt;نک‌: طبری، 1(2)/50-54.&amp;lt;/ref&amp;gt; شمار ایمان‌آورندگان به او در این دوران را 4 هزار &amp;lt;ref&amp;gt;نیشابوری، 473.&amp;lt;/ref&amp;gt; و برخی دیگر 34 هزار تن گفته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، 1(2)/55.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;سورآبادی، همانجا.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، 1/243.&amp;lt;/ref&amp;gt; همسر پادشاه، اسکندره نیز از گروندگان بود و مانند بسیاری دیگر از مؤمنان شکنجه و شهید شد.&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، 1(2)/54-55.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;نیشابوری، 477.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;ثعلبی، 392.&amp;lt;/ref&amp;gt; سرانجام وعده خداوند تحقق یافت و جرجیس پس از مرگ چهارم دیگر زنده نشد و کافران نیز با نفرین وی و عذاب الٰهی نابود شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، 1(2)/55.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معجزات جرجیس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معجزات متعددی به جرجیس نبی منسوب است که از میان آنها می‌توان به زنده کردن مردگان، سبز کردن چوب خشک و بینایی بخشیدن به کوران اشاره کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;نک‌ : طبری، 1(2)/51-53.&amp;lt;/ref&amp;gt; مدفن جرجیس نامعلوم است. برخی آن را در شهر شوشتر &amp;lt;ref&amp;gt;اقتداری، 1/819.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;غروی، 45.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;پاپلی یزدی، 628.&amp;lt;/ref&amp;gt; و برخی دیگر در موصل عراق &amp;lt;ref&amp;gt;هروی، 69.&amp;lt;/ref&amp;gt; EI2, II/553 دانسته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جرجیس همانند ایوب نماد بردباری و استقامت در راه حق است و نکته برجسته در داستان زندگی او مقاومت باور ـ نکردنی‌اش در برابر شکنجه کافران و چندین‌ بار کشته و دوباره زنده شدن اوست و از این‌ رو از وی به عنوان نماد رستاخیز هم یاد شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;پورنامداریان، 265، 267؛ EI2، همانجا.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جرجیس در فرهنگ و ادب فارسی و بیش از همه در اشعار عرفانی عطار و مولانا حضور چشمگیری دارد. او نماد عاشقان وفاداری است که مرگ در راه معشوق را زندگی می‌دانند و آرزو می‌کنند که در این راه بارها بمیرند و زنده شوند.&amp;lt;ref&amp;gt;عطار، 365.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;مولوی، مثنوی...، دفتر 6، بیت 1541.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;پورخالقی، 143.&amp;lt;/ref&amp;gt; به باور مولانا، خداوند هم از عاشقان خود انتظار دارد که مانند جرجیس در آزمون عشق او شهامت صدها بار کشته شدن را داشته باشند.&amp;lt;ref&amp;gt;مولوی، کلیات...، 310.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جرجیس در دین مسیح==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید اشاره کرد که در تاریخ و فرهنگ مسیحی قدیس شهیدی به نام جرج یا جرجیوس وجود دارد که نام و سرگذشت او شباهت زیادی با احوال جرجیس نبی دارد و واقعیت تاریخی او درگذر تحولات کلیساهای شرقی با افسانه درآمیخته است. بنابر روایات سنتی، جرج مسیحی دلاوری بود که به سبب ایستادگی بر سر ایمانش چندین بار کشته و دوباره زنده شد و مرگهای او هر بار همراه با شکنجه‌های طاقت‌فرسا بود. وی ظاهراً معجزاتی نیز داشته است که بسیار شبیه به معجزات جرجیس است. بنابر روایت های مسیحی، در نتیجه بردباری و پایداری جرج، مسیحیت به گستردگی جایگزین کفر گردید و حتى کسانی چون ملکه الکساندرا نیز به او [[ایمان]] آوردند و همانند او شکنجه و کشته شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;نک‌: تورستن، npn.&amp;lt;/ref&amp;gt; به این ترتیب، مهم‌ترین عنصر تاریخی که از ابتدا با نام و شخصیت جرج آمیخته و همراه شده است، شهادت اوست.&amp;lt;ref&amp;gt;هوید، 354.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جمله محققانی که به شباهت میان جرج و جرجیس توجه کرده‌اند، نویسنده مقاله جرجیس در دائرةالمعارف اسلام است که داستان کامل جرجیس در نسخه فارسی طبری را آورده است.&amp;lt;ref&amp;gt; EI2، همانجا.&amp;lt;/ref&amp;gt; با این همه، افسانه‌زدایی از شخصیت جرج و جست‌وجو برای کشف حقیقت تاریخی او توسط محققان غربی نتیجه چندانی نداشته و تنها به طرح نظریات مختلفی انجامیده است.&amp;lt;ref&amp;gt;نک‌: استوکس، 390.&amp;lt;/ref&amp;gt; بنابر یافته‌های این محققان، زائران اولیه مسیحی دیوسپولیس در لیدیای فلسطین را محل دفن بقایای پیکر او و نیز محل بزرگداشت وی دانسته‌اند و شواهدی از کتیبه‌های موجود در برخی کلیساهای کهن در سوریه نیز مبنی بر تقدیم این بناها ــ که روزگاری معابد بت‌پرستان بوده‌اند ــ به جرج قدیس و تبدیل آنها به کلیسا در دست است.&amp;lt;ref&amp;gt;تورستن، نیز کالینز، npn.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt; هوید، همانجا.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;استوکس، 388.&amp;lt;/ref&amp;gt; به این ترتیب، می‌توان گفت که چنین شواهدی وجود تاریخی جرج را اثبات می‌کند، اما درباره جزئیات زندگی و سرنوشت دردناک وی مطلبی دربر ندارد. چنین به نظر می‌رسد که از سده 6 م به بعد، افسانه‌پردازی درباره شخصیت جرج قدیس به تدریج افزایش یافت و در قرون وسطى به اوج خود رسید، چندان‌که از وی چهره‌ای کاملاً افسانه‌ای ساخت.&amp;lt;ref&amp;gt;همو، 389.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt; تورستن، npn. &amp;lt;/ref&amp;gt; وی به عنوان قدیس حامی انگلستان و برخی دیگر از کشورهای اروپایی شناخته می‌شود و 23 آوریل روز یادبود اوست.&amp;lt;ref&amp;gt;کالینز، npn.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt; کاکرین، 38.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* دائرة المعارف بزرگ اسلامی، جلد17، صفحه6497، مدخل &amp;quot;جرجیس&amp;quot; از آمنه صادقی شهمیرزادی، در دسترس در [http://lib.eshia.ir/23022/17/6497 کتابخانه مدرسه فقاهت].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%86%D9%88%D8%AD_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=54950</id>
		<title>حضرت نوح علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%86%D9%88%D8%AD_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=54950"/>
		<updated>2016-01-24T08:49:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حضرت نوح علیه السلام اولين پيغمبر اولواالعزم است كه خداى عزوجل او را با كتاب و شريعت فرستاده است، بنابراين، كتاب او اولين كتاب آسمانى است. آن جناب نهصد و پنجاه سال مشغول دعوت قوم خود بوده، ولى قوم او جز به استهزاء و نسبت جنون به او دادن عكس العملى از خود نشان ندادند تا آن كه در آخر از پروردگار خود يارى طلبيد. نوح پس از امر الهی و با تاييد و تسديد خداوند، مشغول ساخت كشتى شد و پس از اتمام، امر خداى تعالى مبنى بر نزول عذاب وطوفان سهمگین صادر شد و به جز افرادى كه مقدر شده بود، همگی هلاك شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وجه تسميه نوح علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت [[امام صادق]] عليه السلام فرمودند: اسم حضرت نوح عبدالغفار بوده و جهت آن كه آن حضرت را نوح ناميدند اين بود كه: زياد بر حال خود گريه و نوحه مي كرد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[علل الشرائع]] (ترجمه مسترحمى)، ص70.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردى شامى از [[اميرالمؤمنين]] علیه السلام پرسيد كه اسم نوح چه بود؟ آن حضرت فرمود: اسم نوح (سكن) بود و به اين علت نوح ناميده شد كه او نهصد و پنجاه سال با نوحه و بى تابى قوم خود را به سوى [[دين]] [[حق]] دعوت مى كرد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[قصص الأنبياء]] ([[قصص قرآن]])(فاطمه مشايخ)، ص112.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نسب حضرت نوح علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح عليه السلام بن لامك بن متوشلخ بن أخنوخ - و هو إدريس عليه السلام - بن يارد بن مهلائيل بن قينان بن أنوش بن شيث بن آدم.&amp;lt;ref&amp;gt; [[أنساب الأشراف]] (احمد بن يحيى بلاذرى )، ج1، ص3.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت نوح علیه السلام در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام حضرت نوح علیه السلام 43 بار در [[قرآن کریم]] آمده است و یك [[سوره]] به نام او اختصاص داده شده است و حدود 114 آيه از [[آيات قصص قرآنى]] درباره شخصيت نوح و دعوت او می باشد او نخستین پیامبر [[اولوالعزم]] است كه دارای [[شریعت]] و كتاب مستقل بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَلَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى  قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلّا خَمْسِينَ عاماً»}}: و به راستى، نوح را به سوى قومش فرستاديم پس در ميان آنان 950 سال درنگ كرد... ([[سوره عنكبوت]]، آيه 14)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَأُوحِيَ إِلَى نُوحٍ أَنَّهُ لَن يُؤْمِنَ مِن قَوْمِكَ إِلاَّ مَن قَدْ آمَنَ فَلاَ تَبْتَئِسْ بِمَا كَانُواْ يَفْعَلُونَ»}}: به نوح [[وحی]] شد که: «جز آنها که (تاکنون) [[ایمان]] آورده‌اند، دیگر هیچ کس از قوم تو ایمان نخواهد آورد! پس از کارهایی که می ‌کردند، غمگین مباش! ([[سوره هود]]، آيه 36)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«سَلَامٌ عَلَى نُوحٍ فِي الْعَالَمِينَ»}}: سلام بر نوح در میان جهانیان باد! ([[سوره صافات]]، آيه 79)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَقَالَ نُوحٌ رَّبِّ لَا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّارًا»}}: نوح گفت: پروردگارا! هیچ یک از [[کافران]] را بر روی زمین باقی مگذار! ([[سوره نوح]]، آيه 26)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بعثت]] و [[رسالت]] نوح علیه السلام بشر بعد از [[حضرت آدم]] علیه السلام به صورت يك امت ساده و بسيط زندگى مى كرد و [[فطرت]] انسانيت خود را راهنماى زندگى خود داشت، تا آن كه رفته رفته [[روح]] استكبار در او پيدا شد و گسترده گشت و در آخر، كارش به استعباد يكديگر انجاميد، بعضى بعض ديگر را تحت فرمان خود گرفتند و زيردستان ما فوق خود را رب خود پنداشتند و همين پندار بذرى بود كه كاشته شد، بذرى كه هر زمان و در هر جا كه كاشته شود و سپس جوانه بزند و سبز شود و رشد كند، چيزى به جز دين و ثنيت و اختلاف شديد طبقاتى يعنى استخدام ضعفا بوسيله اقويا و برده گرفتن و دوشيدن افراد ذليل بوسيله قدرتمندان را به بار نمى آورد، آرى همه اختلاف ها و كشمكش ها و خونريزي هاى بشر از آنجا آغاز گرديد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان نوح علیه السلام فساد در زمين شايع گشت و مردم از دين [[توحيد]] و از سنت [[عدالت]] اجتماعى روي گردان شده و به پرستش بت ها روى آوردند و خداى سبحان نام چند بت آن روز را كه عبارت بودند از &amp;quot;ود&amp;quot;، &amp;quot;سواع&amp;quot;، &amp;quot;يغوث&amp;quot;، &amp;quot;يعوق&amp;quot; و &amp;quot;نسر&amp;quot; در سوره نوح  علیه السلام ذكر كرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاصله طبقاتى روز به روز بيشتر شد و آنهايى كه از نظر مال و اولاد قوى تر بودند حقوق ضعفاء را پايمال كردند و جباران، زيردستان را به ضعف بيشتر كشانيده و طبق دلخواه خود بر آنان حكومت كردند. (با استفاده از [[سوره اعراف]]، [[سوره هود]] و [[سوره نوح]])&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اين زمان بود كه خداى تعالى نوح علیه السلام را مبعوث كرده و او را با كتاب و شريعتى به سوى آنان گسيل داشت تا از راه بشارت و انذار، به دين توحيد و ترك خدايان دروغين دعوتشان نموده مساوات را در بينشان برقرار سازد. ([[سوره بقره]]، آيه 21)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دين و شريعت نوح علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به طورى كه از تمامى آيات مربوط به داستان نوح علیه السلام برمى آيد. آن جناب همواره قوم خود را به توحيد خداى سبحان و ترك شرك دعوت مى  كرد، و به طورى كه از دو [[سوره نوح]] و [[سوره يونس]]، و [[سوره آل عمران]] آيه 19 برمى  آيد آنان را به [[اسلام]] مى خواند، و به طورى كه از [[سوره هود]] آيه 28 استفاده مى شود از آنان مى خواسته تا [[امر به معروف و نهى از منكر]] كنند و نيز همان طور كه از آيه 103 [[سوره نساء]] و آيه 8 [[سوره شورى]] برمى آيد، [[نماز]] خواندن را نيز از آنان مى خواسته و بطورى كه از آيه 151 و 152 [[سوره انعام]] برمى آيد رعايت مساوات و [[عدالت]] را نيز از آنان مى خواسته و دعوتشان مى كرده به اين كه به فواحش و منكرات نزديك نشوند، راستگو باشند و به عهد خود وفا كنند و به طورى كه از آيه 41 سوره هود برمى آيد آن جناب اولين كسى بوده كه مردم را دعوت مى كرده به اين كه كارهاى مهم خود را با نام خداى تعالى آغاز كنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تحمل زحمات طاقت فرساى نوح علیه السلام در كار دعوت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آيات [[سوره نوح]] و [[سوره قمر]] و [[سوره مومنون]] برمى آيد كه آن جناب قوم خود را دائما دعوت مى كرده به اين كه به خداى تعالى و آيات او ايمان بياورند و در اين دعوت منتهاى جد و جهد را به خرج مى داده و شب و روز و آشكارا و پنهان وادارشان مى كرده به اين كه [[حق]] را بپذيرند، ولى قومش جز به عناد و تكبر خود نمى افزودند، هر قدر او دعوت خود را بيشتر مى كرده آنان سركشى و كفرشان را بيشتر مى كردند و به جز اهل و اولادش وعده اندكى كه از غير آنان [[ايمان]] نياوردند، به طورى كه ديگر از ايمان آوردن سايرين به كلى مايوس گرديد در آن هنگام به درگاه پروردگار خود شكايت برده و از او طلب نصرت كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مدت زيستن نوح علیه السلام در ميان قومش==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آيات [[سوره عنكبوت]] برمى آيد كه آن جناب نهصد و پنجاه سال مشغول دعوت قوم خود بوده، ولى قوم او را جز به استهزاء و مسخره كردن و نسبت جنون به او دادن عكس العملى از خود نشان ندادند، آنها وى را متهم مى كردند به اين كه منظورش اين است كه به آقايى و سرورى بر ما دست يابد، تا آن كه در آخر از پروردگار خود يارى طلبيد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از آيات [[سوره هود]] استفاده مى شود كه بعد از اين استنصار، خداى تعالى به وى [[وحى]] كرد كه از قومش به جز آن چند نفرى كه ايمان آورده اند احدى ايمان نمى آورد و آن جناب را درباره قومش تسليت گفت و دلگرمى داد و به طورى كه از آيات [[سوره نوح]] استفاده مى شود، نوح علیه السلام قوم خود را به هلاكت و نابودى نفرين كرد و از خداى تعالى خواست تا زمين را از لوث وجود همه آنان پاك كرده و احدى از آنان را زنده نگذارد و بطورى كه از آيات سوره هود برمى آيد خداى تعالى به آن جناب [[وحى]] كرد كه زير نظر ما و طبق وحى ما كشتى را بساز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==كشتى سازى نوح علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آيات سوره هود برمى آيد كه خداى تعالى به آن جناب دستور داد تا كشتى را با تاييد و تسديد او بسازد و آن جناب شروع به ساختن آن كرد كه مردم دسته دسته از محل كار آن جناب گذشته و او را مسخره مى كردند، چون كشتى آب مى خواهد و كشتى سازى بايد در لب دريا باشد و آن جناب اين كار را در بيابانى بدون آب انجام مى داد و همين باعث مى شد كه مردم او را مسخره كنند و آن جناب در پاسخشان مى فرمود اگر امروز شما ما را مسخره مى كنيد بزودى خواهيد ديد كه ما شما را مسخره مى كنيم و بزودى خواهيد فهميد كه كسى كه دچار [[عذاب]] گردد خوار و ذليل و بيچاره مى شود و عذابى كه مى آيد عذابى است مقيم و غيرقابل زوال و نيز از دو [[سوره هود]] و [[سوره مومنون]] برمى آيد كه خداى عزوجل براى نزول آن عذاب، علامتى قرار داده بود و آن اين بوده كه آب از تنورى بالا مى زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نزول عذاب بر قوم نوح و آمدن طوفان ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح علیه السلام همچنان كه از سوره هود و مؤمنون استفاده مى شود مشغول ساختن كشتى بود تا اين كه آن را به اتمام رسانيد و امر خداى تعالى مبنى بر نزول عذاب صادر شد و آن تنور شروع به جوشيدن كرد، در اين هنگام خداوند متعال به آن جناب [[وحى]] فرستاد كه از هر حيوان يك جفت نر و ماده سوار كشتى كند و نيز اهل خود را به جز افرادى كه مقدر شده بود، هلاك شوند يعنى همسرش كه خيانت كار بود و فرزندش كه از سوارشدن امتناع ورزيده بود و نيز همه آنهايى كه [[ايمان]] آورده بودند، سوار كند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از [[سوره قمر]] برمى آيد همين كه آنها را سوار كرد خداى تعالى درهاى آسمان را به آبى ريزان باز كرد و زمين را به صورت چشمه هايى جوشان بشكافت، آب بالا و پايين براى تحقق دادن امرى كه مقدر شده بود دست به دست هم دادند و نيز از [[سوره هود]] استفاده مى  شود كه رفته رفته آب زمين را فراگرفت و بالا آمد و كشتى را از زمين كند، كشتى در موجى چون كوه هاى بلند سير مى كرد و طوفان همه مردم روى زمين را فراگرفت و همه را در حالى كه ستمگر بودند، هلاك كرد و خداى تعالى به آن جناب دستور داده بود همين كه در كشتى مستقر شدند خدا را در برابر اين نعمت كه از شر قوم ستمكار نجاتشان داد [[حمد]] بگويند و در پياده شدن از او بركت بخواهند و نوح علیه السلام گفت: {{متن قرآن|«الْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِي نَجَّانا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»}} (سوره مؤمنون، آيه 28) و نيز گفت: {{متن قرآن|«رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلًا مُبارَكاً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ»}}. (سوره مؤمنون، آيه 29)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پايان يافتن داستان و پياده شدن نوح و همراهانش به زمين==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از آن كه طوفان به دليل آيه 77 [[سوره صافات]] عالم گير شده و مردم روى زمين همه غرق شدند، خداى تعالى به زمين فرمان داد تا آب خود را ببلعد و به آسمان نيز فرمان داد تا از باريدن بايستد، آب از ظاهر زمين كاسته شد و كشتى بر بالاى [[كوه جودى]] قرار گرفت و فرمان «وَ قِيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ؛ دورى باد بر عليه ستمكاران» صادر شد، آنگاه خداى تعالى به نوح وحى كرد كه: اى نوح! از كشتى پايين آى و با سلامى از ناحيه ما و بركاتى بر تو و [[امت]] هايى كه با تواند پياده شو كه بعد از اين طوفان، ديگر هيچ گاه دچار طوفانى عالم گير نخواهند شد چيزى كه هست بعضى از اين نجات يافتگان، امت هايى هستند كه خدا در دنيا از متاع هاى زندگى دنيا برخوردارشان مى كند و سپس عذابى دردناك آنان را فرامى گيرد، پس نوح و همراهان او از كشتى خارج شده و در زمين قرار گرفتند و خدا را به [[توحيد]] و [[اسلام]] پرستيدند و زمين را به ارث دست به دست به ذريه هاى خود سپردند و خداى سبحان تنها ذريه نوح را باقى گذاشت. (با استفاده از [[سوره هود]] و [[سوره صافات]])&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستان پسر غرق شده نوح==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح علیه السلام هنگامى كه سوار كشتى مى شد ديد كه يكى از پسرانش سوار نشده و علتش اين بوده كه به وعده پدرش مبنى بر اين كه هر كس از سوار شدن تخلف كند غرق خواهد شد [[ايمان]] نداشته، وقتى چشم نوح به او افتاد كه در كنارى ايستاده، صدا زد كه اى پسرم بيا با ما سوار شو و با [[كافران]] مباش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پسر دعوت پدر را اين طور رد كرد كه من بزودى به يكى از كوه ها پناه مى برم تا مرا از خطر آب حفظ كند. نوح علیه السلام گفت: امروز هيچ چيزى نمى تواند احدى را از [[عذاب الهى]] حفظ كند مگر كسى را كه خدا به او رحم كرده باشد كه منظورش همان كسانى است كه سوار كشتى بودند - پسر نوح به اين پاسخ پدر توجهى نكرد و چيزى نگذشت كه موج، بين پدر و پسر حائل شده و پسر جزء غرق شدگان گرديد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح علیه السلام هيچ احتمال نمى داد كه پسر در باطن دلش كفر پنهان كرده باشد و تاكنون اگر اظهار [[اسلام]] مى كرده از باب نفاق بوده باشد، برخلاف همسرش كه نوح از كفر او خبر داشته و بطور قطع اگر پسرش را نيز مانند همسرش كافر مى دانسته هرگز تقاضاى نجات او را نمى كرده، براى اين كه اين خود نوح علیه السلام بود كه از خداى عزوجل درخواست كرد تا ديارى از كفار را زنده نگذارد و بنا بر حكايت [[قرآن کریم]] گفته بود: {{متن قرآن|«رَبِّ لاتَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَ لايَلِدُوا إِلَّا فاجِراً كَفَّاراً»}}: پروردگارا اين قوم كافر را هلاك كن و ديارى از ايشان را بر روى زمين باقى مگذار، كه اگر ايشان را باقى بگذارى بندگان پاك و باايمانت را گمراه مى  كنند و فرزندى هم جز بدكار و كافر از آنان به ظهور نمى رسد. ([[سوره نوح]]، آيه 26 و 27)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نيز خود او بوده كه به حكايت [[قرآن]] در دعايش گفته بود: {{متن قرآن|«فَافْتَحْ بَيْنِي وَ بَيْنَهُمْ فَتْحاً وَ نَجِّنِي وَ مَنْ مَعِيَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ»}}: بارالها! بين من و قوم، حكم فرما و به ما گشايشى عطا كن و من و مؤمنانى كه با من همراهند از شر قوم نجات ده. ([[سوره شعراء]]، آيه 118) و چگونه ممكن است خود او با آگاهى از كفر باطنى پسرش مع ذلك نجات او را از خدا بخواهد؟ با اين كه قبلا فرمان خداى تعالى را شنيده بود كه فرمود: {{متن قرآن|«وَ لاتُخاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ»}}. (سوره هود، آيه 37)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح علیه السلام با حائل شدن موج بين او و فرزندش و در حالى كه بى خبر از كفر باطنى پسرش بود دچار اندوهى شديد شد و پروردگار خود را چنين نداء كرد كه: &amp;quot;رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ&amp;quot; پروردگارا اين پسر من از اهل من است و وعده تو، به اين كه اهل مرا نجات دهى [[حق]] است و تو احكم الحاكمينى يعنى [[حكمت]] از حكم هر حاكم ديگرى متقن تر است، و تو در قضايى كه مى  رانى جور و ستم نمى  كنى و حكمت ناشى از جهل به مصالح واقعى نيست، بنابراين لطف كن و به من خبر ده كه واقعيت فرزند من چيست و با اين كه او اهل من است چرا مستوجب عقاب شده است؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اين جا [[عنايت الهى]] شامل حال نوح شد، و نگذاشت به طور صريح درخواست نجات فرزند خود را كند، - و يا به عبارت ديگر درخواستى كند كه به واقعيت آن علمى ندارد - خداى تعالى در پاسخش به وى [[وحى]] فرستاد كه اى نوح پسر تو اهل تو نيست، او عمل غيرصالحى است، پس زنهار كه مبادا با من درباره نجات او روبرو شوى و درخواست نجات او را بكنى، كه اگر چنين درخواستى كنى درخواستى كرده اى كه به واقعيت آن آگاهى ندارى و من تو را پند مى  دهم كه مبادا از جاهلان باشى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از اين وحى، نوح علیه السلام از واقع امر آگاه شد و به پروردگارش ملتجى گشت كه: پروردگارا من پناه مى  برم به تو از اين كه از تو چيزى بخواهم كه علمى به واقعيت آن ندارم، و از تو درخواست مى  كنم كه عنايت شامل حالم بشود و با مغفرتت مرا بپوشانى، و با رحمتت بر من عطوفت كنى، كه اگر غير اين كنى از زيانكاران خواهم شد.&amp;lt;ref&amp;gt; [[ترجمه الميزان]] (موسوى همدانى سيد محمدباقر)، ج10، ص371.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت نوح علیه السلام در روايات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمودند: مَثَل اهل بيت من، مثل كشتي نوح است كه هر كس سوارش شد نجات يافت و هر كس كه از آن بازماند غرق گشت.&amp;lt;ref&amp;gt;[[بحارالأنوار]] ([[علامه مجلسى]])، ج23، ص120.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* و به سند معتبر از حضرت [[امام باقر]] عليه السلام منقول است كه: در [[مسجد كوفه]] هزار و هفتاد پيغمبر [[نماز]] كرده اند و در آن هست [[عصاى موسى]] و درخت كدو و انگشتر سليمان و از آن جوشيد تنور نوح و كشتى نوح در آنجا تراشيده شد و آن بهترين جاهاى بابل است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[نهج الفصاحة]] (ابوالقاسم پاينده)، ص714.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* و به سند معتبر از [[امام رضا]] عليه السلام منقول است كه: چون نوح در كشتى سوار شد [[حق]] تعالى بسوى او [[وحى]] فرمود: اى نوح! اگر بترسى از غرق شدن هزار مرتبه لا اله الا الله بگو پس نجات از من بطلب تا نجات دهم تو را و هر كه با تو [[ايمان]] آورده است، پس چون نوح و هر كه با او بود در كشتى درست نشستند و بادبان ها را بلند كردند باد تندى بر كشتى وزيد و نوح از غرق شدن ترسيد و باد پيشى گرفت و نتوانست كه هزار مرتبه لا اله الا اللّه بگويد، پس به زبان سريانى گفت: «هلوليا الفا الفا يا ماريا اتقن»، پس اضطراب كشتى تخفيف يافت و كشتى به راه افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس نوح گفت: آن سخنى كه خدا مرا به آن از غرق نجات بخشيد سزاوار است كه از من جدا نشود، پس در انگشترش نقش كرد «لا اله الا اللّه الف مرة يا رب اصلحني» كه ترجمه آن كلام سريانى است به عربى، و به لغت فارسى معنى  اش اين است: «لا اله الا الله مى  گويم هزار مرتبه، پروردگارا! مرا به اصلاح آور».&amp;lt;ref&amp;gt; [[حيوة القلوب]] (علامه مجلسى)، ج1، ص246.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* به سندهاى موثق و غير آن از حضرت [[امام باقر]] عليه السلام و [[امام صادق]] عليه السلام منقول است: در تفسير آن آيه كه [[حق]] تعالى فرموده است كه در وصف نوح عليه السلام إِنَّهُ كانَ عَبْداً شَكُوراً كه ترجمه اش اين است كه: «به تحقيق كه بود نوح بنده اى بسيار [[شكر]]كننده»، فرمودند: براى اين آن حضرت را [[عبد شكور]] ناميدند كه در صبح و شام اين دعا را مى خواند: «اللهم اني اشهدك انه ما اصبح او امسى بي من نعمة او عافية في دين او دنيا فمنك وحدك لاشريك لك، لك الحمد بها علي ولك الشكر بها علي حتى ترضى و بعد الرضا».&amp;lt;ref&amp;gt;حيوة القلوب (علامه مجلسى)، ج1، ص250.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام صادق]] علیه السلام فرموند: حضرت نوح بعد از فرود آمدن از كشتی، پنجاه سال - به نقلی پانصد سال - عمر كرد و در اواخر عمر، [[جبرئیل]] به او نازل شد و گفت: «ای نوح [[نبوت]] خود را به پایان رساندی و ایام عمرت سپری شد اسم اكبر و میراث علم و آثار علم نبوت را كه همراه تو است به پسرت «سام» واگذار كن زیرا من زمین را بدون حجت و عالِم آگاه و مطیع كه پس از تو الگوی نجات مردم تا عصر پیامبر بعد باشد قرار نمی ‎دهم. سنت من این است كه برای هر قومی، هادی و راهنمایی برگزینم تا سعادتمندان را به سوی حق هدایت كند و كامل كننده حجت برای متمردان تیره بخت باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت نوح علیه السلام این فرمان را اجرا كرد، و «سام» را وصی خود قرار داد. همچنین فرزندان و پیروانش را به آمدن پیامبری به نام [[حضرت هود]] علیه السلام بشارت داد و وصیت كرد وقتی هود علیه السلام ظهور كرد از او پیروی كنید، و نیز [[وصیت]] نمود هر سال یك بار وصیتنامه را بگشایند و بخوانند و همان روز را روز عید خود قرار دهند.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار (علامه مجلسى)، ج11، ص288ـ289.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام صادق]] علیه السلام فرموند: هنگامی كه [[عزرائیل]] نزد نوح علیه السلام برای [[قبض روح]] آمد نوح در برابر تابش آفتاب بود، عزرائیل سلام كرد، نوح علیه السلام جواب سلام او را داد و پرسید: برای چه به این جا آمده‎ای؟ عزرائیل گفت: آمده‎ام [[روح]] تو را قبض كنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح علیه السلام فرمود: اجازه بده از آفتاب به سایه بروم، عزرائیل اجازه داد و نوح علیه السلام به سایه رفت، سپس نوح این سخن عبرت آمیز را به عزرائیل گفت: ای فرشته [[مرگ]] آن چه در دنیا زندگی نمودم،‌ به قدری زود گذشت كه همانند آمدن من از آفتاب به سایه بود،‌ اكنون مأموریت خود را در مورد قبض روح من انجام بده. عزرائیل نیز روح حضرت نوح را قبض كرد.&amp;lt;ref&amp;gt; امالى [[شيخ صدوق]] (ترجمه كمره اى) ص: 511.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت نوح علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت نوح علیه السلام اولين پيغمبر [[اولواالعزم]] و از بزرگان [[انبياء]] علیهم السلام است، كه خداى عزوجل او و ساير انبياء اولواالعزم را بر تمامى بشر مبعوث كرده و با كتاب و [[شريعت]] فرستاده است، بنابراين، كتاب او اولين كتاب آسمانى است كه مشتمل بر [[شرايع الهى]] است و [[شريعت]] او نيز اولين شريعت خدايى مى باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آن جناب پدر دوم نسل حاضر بشر است، چون تمامى افراد بشر امروز از طرف پدر و مادر به آن جناب منتهى مى شوند و همه ذريه آن حضرتند كه [[قرآن کریم]] درباره اش فرمود: {{متن قرآن|«وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْباقِينَ»}}: و نژاد و اولاد او را در روى زمين باقى گذاشتيم. ([[سوره صافات]]، آيه 77) و آن جناب پدر بزرگ همه انبياء است، غير [[حضرت آدم]] و [[حضرت ادریس]] علیهم السلام، و خداى تعالى در اين باب فرموده: {{متن قرآن|«وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ»}} و در ميان آيندگان براى او نام نيكويى قرار داديم. (سوره صافات، آيه 78)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آن جناب اولين پيغمبرى بوده كه باب تشريع [[احكام]] و كتاب و شريعت را گشوده و فتح نمود و علاوه بر طريق [[وحى]]، با [[منطق]] عقل و طريق احتجاج با مردم صحبت كرد، بنابراين آن جناب ريشه و منشا دين [[توحيد]] در عالم است و بر تمامى افراد موحد عالم كه تاكنون آمده و تا [[قيامت]] خواهند آمد منت داشته و همه مرهون اويند و به همين جهت است كه خداى عزوجل او را به سلامى عام اختصاص داده و هيچ كس ديگر را در آن سلام شريك وى نساخت و فرمود: {{متن قرآن|«سَلامٌ عَلى  نُوحٍ فِي الْعالَمِينَ»}}: سلام بر نوح در همه ادوار عالم بشريت تا [[روز قيامت]]. (سوره صافات، آيه 79)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و باز به همين جهت است كه خداى عزوجل او را از همه عالميان برگزيد و از نيكوكارانش شمرد. ([[سوره انعام]]، آيه 84 و [[سوره صافات]]، آيه 80) و او را [[عبدى شكور]] خواند. ([[سوره اسراء]] آيه 3»، و او را از بندگان مؤمن خود دانست. (سوره صافات، آيه 81)، و او را [[عبدى صالح]] خواند. ([[سوره تحريم]]، آيه 10)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آخرين دعايى كه خداى تعالى از آن جناب نقل فرموده اين است كه به درگاه پروردگارش عرضه داشت: {{متن قرآن|«رَبِّ اغْفِرْلِي وَلِوالِدَيَّ وَلِمَنْ دَخَلَ بَيْتِيَ مُؤْمِناً وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِناتِ وَ لاتَزِدِ الظَّالِمِينَ إِلَّا تَباراً»}}: بارالها! مرا و پدر و مادرم را و عموم كسانى كه با داشتن [[ايمان]] به خانه من درمى آيند و عموم مؤمنين و مؤمنات را بيامرز و درباره ستمگران به جز تبار و هلاكت ميفزا.([[سوره نوح]]، آيه 28)&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه الميزان (موسوى همدانى سيد محمدباقر)، ج10، ص376.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [[علل الشرائع]] - ترجمه مسترحمى، سيد هدايت الله مسترحمى؛ تهران: كتاب فروشى مصطفوى، ششم، 1366 ش.&lt;br /&gt;
* [[قصص الأنبياء]]؛ فاطمه مشايخ، تهران: انتشارات فرحان، اول، 1381 ش.&lt;br /&gt;
* [[أنساب الأشراف]]، احمد بن يحيى بلاذرى؛ [[بیروت]]: دارالفكر، اول، 1417.&lt;br /&gt;
* [[ترجمه الميزان]]، سيد محمدباقر موسوى همدانى؛ قم: دفتر انتشارات اسلامى [[حوزه علميه قم]]، پنجم، 1374 ش.&lt;br /&gt;
* [[بحارالأنوار]]، [[علامه مجلسى]]؛ تهران.&lt;br /&gt;
* [[نهج الفصاحة]]، ابوالقاسم پاينده؛ تهران: دنياى دانش، چهارم، 1382 ش.&lt;br /&gt;
* [[حيوة القلوب]]، [[علامه مجلسى]]؛ قم: سرور، ششم، 1384 ش.&lt;br /&gt;
* امالى [[شيخ صدوق]] - ترجمه كمره اى، محمدباقر كمره اى؛ تهران، اسلاميه، ششم، 1376 ش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Category:پیامبران اولوالعزم]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%A7%D8%B7&amp;diff=54948</id>
		<title>اسباط</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%A7%D8%B7&amp;diff=54948"/>
		<updated>2016-01-24T08:31:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;در قرآن مراد از این واژه گاهی تیره‌ها و گروه‌هاى دوازده‌گانه قوم حضرت موسى علیه‌السلام است؛اما در موارد دیگر اسباط داراى «ال» تعریف بوده و از آن به عنوان دریافت كنندگان وحى یاد مى‌شود. ؛ اما هویت آنان مورد اختلاف است. از گزارش‌هاى لغوى، تفسیرى و روایى برمى‌آید، گروه یاد شده افراد خاصى از میان نوادگان یعقوب بوده‌اند كه افزون بر استمرار نژادى، به اعتبار جانشینى آن حضرت، دنباله معنوى او نیز به شمار رفته و بر اساس ظاهر آیات مربوط پس از حضرت یوسف علیه‌السلام و پیش از حضرت موسى علیه‌السلام در مصر و میان بنى‌اسرائیل رسالت داشته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{مدخل دائرة المعارف|[[دائرة المعارف قرآن کریم]]}}&lt;br /&gt;
''&lt;br /&gt;
'''پیامبرانى از آل‌یعقوب، قبایل دوازده‌گانه بنى‌اسرائیل.'''''&lt;br /&gt;
__toc__&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
أسباط جمع سِبْط و برگرفته از ریشه «س ـ ‌ب ‌ـ ‌ط» است.&amp;lt;ref&amp;gt; ترتیب العین، ص‌ 359؛ الصحاح، ج‌ 3، ص‌ 1129؛ القاموس المحیط، ج‌ 1، ص‌ 903، «سبط».&amp;lt;/ref&amp;gt; كاربردهاى متفاوت این ماده و مشتقات آن&amp;lt;ref&amp;gt; ترتیب العین، ص‌ 359؛ الصحاح، ج‌ 3، ص‌ 1129؛ النهایه، ج‌ 2، ص‌ 334، «سبط».&amp;lt;/ref&amp;gt; و گزارش‌هاى واژه‌نگاران از معناى آن نشان مى‌دهد كه ریشه «س‌ ـ‌ ب‌ ـ ‌ط» در اصل به معناى امتداد و انتشار امورى بكار مى‌رود كه منشأ و ریشه واحدى داشته و امتداد و انتشار آن‌ها به ‌صورت طبیعى و آسان صورت مى‌گیرد.&amp;lt;ref&amp;gt; مفردات، ص‌ 394؛ الفروق اللغویه، ص‌ 271؛ التحقیق، ج‌ 5، ص‌ 33، «سبط».&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
كاربرد در مواردى چون: درختى بلند و پرشاخ و برگ در میان رمل‌ها،&amp;lt;ref&amp;gt; الفروق اللغویه، ص‌ 271؛ القاموس المحیط، ج‌ 2، ص‌ 362؛ تاج العروس، ج‌ 10، ص‌ 273.&amp;lt;/ref&amp;gt; موى صاف و آویخته،&amp;lt;ref&amp;gt; ترتیب العین، ج‌ 7، ص‌ 219؛ القاموس المحیط، ج‌ 1، ص‌ 903.&amp;lt;/ref&amp;gt; باران انبوه،&amp;lt;ref&amp;gt; القاموس المحیط، ج‌ 1، ص‌ 903، «سبط».&amp;lt;/ref&amp;gt; نوادگان و افراد یك نسل&amp;lt;ref&amp;gt; ترتیب العین، ص‌ 359؛ الصحاح، ج‌ 3، ص‌ 1129؛ التحقیق، ج‌ 5، ص‌ 33، «سبط».&amp;lt;/ref&amp;gt; مؤید این معناست، بر همین اساس گروهى معتقدند كه سِبْط به معناى نوه&amp;lt;ref&amp;gt; الصحاح، ج‌ 3، ص‌ 1129؛ التحقیق، ج‌ 5، ص‌ 35، «سبط».&amp;lt;/ref&amp;gt; و بیشتر نوه دخترى&amp;lt;ref&amp;gt; الفروق اللغویه، ص‌ 271.&amp;lt;/ref&amp;gt; و اسباط به معناى نوادگان و نسلى كه همگى مانند شاخه‌هاى یك درخت، از یك پدر و امتداد او هستند، به ‌كار مى‌رود.&amp;lt;ref&amp;gt; مجمع البیان، ج‌ 4، ص‌ 752؛ مفردات، ص‌ 222؛ التحقیق، ج‌ 5، ص‌ 33، «سبط».&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند و نواده برخوردار از جایگاهى ویژه در میان یك نسل پدرى را نیز گفته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt; لسان العرب، ج‌ 7، ص‌ 310؛ مجمع البحرین، ج‌ 2، ص‌ 326؛ تاج العروس، ج‌ 10، ص‌ 273، «سبط».&amp;lt;/ref&amp;gt; كه به رغم نادر بودن، هماهنگى قابل توجهى با موارد كاربرد نخستین سبط در عهد عتیق، ظاهر آیات مربوط و نیز [[احادیث]] اسلامى دارد؛ همچنین در صورت اضافه به یهود و بنى‌اسرائیل، معناى قبیله (‌=‌گروهى از یك ریشه پدرى) براى آن گفته شده است. در تفاوت سبط و قبیله گفته‌اند: اولى در مورد نسل اسحاق و دومى درباره نسل اسماعیل و براى بازشناسى آن‌ها از یكدیگر به ‌كار مى‌رود.&amp;lt;ref&amp;gt; ترتیب‌العین، ص‌ 359؛ الصحاح، ج‌ 3، ص‌ 1129؛ مجمع البحرین، ج‌ 2، ص‌ 326، «سبط».&amp;lt;/ref&amp;gt; كاربرد سبط به معناى گروه و جماعت در برخى [[احادیث]]&amp;lt;ref&amp;gt; الكافى، ج‌ 1، ص‌ 444؛ نهج البلاغه، خطبه 171؛ التبیان، ج‌ 7، ص 56.&amp;lt;/ref&amp;gt; مؤیّد معناى اخیر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوى دیگر عربى یا دخیل بودن سِبْط و أسباط مورد اختلاف است. برخلاف سیوطى كه سبط را یك واژه دخیل عِبرى و از مُبهمات قرآن مى‌داند،&amp;lt;ref&amp;gt; المتوكلى، ص‌ 126؛ الاتقان، ج‌ 2، ص‌ 316.&amp;lt;/ref&amp;gt; گروهى دیگر بر عربى بودن آن تأكید مى‌ورزند؛&amp;lt;ref&amp;gt; املاء ما من به الرحمن، ج‌ 1، ص‌ 203؛ التبیان فى اعراب القرآن، ج‌ 1، ص‌ 203؛ روح المعانى، مج‌ 4، ج‌ 6، ص‌ 26.&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین برخى خاورشناسان نیز معتقدند كه واژه سِبْط پس از ورود به زبان عربى، بر اساس قواعد آن جمع بسته شده است، با این تفاوت كه برخى آن را عِبرى و برگرفته از «شبط» به معناى «عصا» یا «جماعتى كه رئیسى با عصا آنان را رهبرى مى‌كند» و برخى دیگر سریانى مى‌دانند.&amp;lt;ref&amp;gt; واژه‌هاى دخیل، ص‌ 115؛ قاموس الكتاب المقدس، ص‌ 455.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرتور جفرى، ریشه اصلى آن را واژه ‌عبرى دانسته و شمار قابل توجهى از پژوهشگران اروپایى را یاد مى‌كند كه بر ‌وامگیرى مستقیم سِبط از زبان عبرى حجت آورده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt; واژه‌هاى دخیل، ص‌ 115؛ A Hebrew and English Lexicon of the Old Testment؛ P986 - 987.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزارش این دسته از پژوهشگران درباره وجود واژگانى بسیار نزدیك به سبط در زبان‌هاى آرامى، سبایى، آشورى، عبرى و دیگر زبان‌هاى سامى ‌ـ ‌حامى، در كنار كاربرد فراوان آن در عهد عتیق و نبود شاهد مستندى درباره كاربرد آن در اشعار عربى پیش از اسلام، مى‌تواند مؤیّدى بر معرب بودن سِبْط باشد.&amp;lt;ref&amp;gt; واژه‌هاى دخیل، ص‌ 115؛ A Hebrew and English Lexicon of the Old Testment؛ P986 - 987.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادكرد [[قرآن]] از اسباط در كنار نام‌هایى چون [[حضرت ابراهیم]]، [[حضرت اسماعیل]]، [[حضرت اسحاق]]، [[حضرت یعقوب]]، [[حضرت موسى]]، [[حضرت عیسى]] علیهم‌السلام و‌... ([[سوره بقره]]/2، 136، 140؛ [[سوره نساء]]/‌4،‌163) كه همه عبرى و كاملاً براى اهل كتاب، آشناست مى‌تواند مؤید دیگرى بر دخیل و معرب بودن سبط و آشنایى كامل اهل كتاب با آن و نیز مصادیق اسباط باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سبط در عهدین==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عهد عتیق (ترجمه فارسى و عربى) پس از گزارش وصیت‌هاى یعقوب به پسرانش در زمان [[مرگ]]، در كنار بیان نام و تصویرى از شخصیت هر یك از آن‌ها از زبان یعقوب علیه‌السلام، آنان را 12 سبطِ اسرائیل (یعقوب)&amp;lt;ref&amp;gt; كتاب مقدس، تكوین 35: 11؛ 37: 4.&amp;lt;/ref&amp;gt; مى‌خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسامى آن‌ها عبارت است از: رِءُوْبِن، شِمْعُوْن، لِیْوِى، یِهُوْداه، زِبُوْلُوْن، یِسَّاكار، دان، گاد، آشِیْر، نَفْتالِى، یُوْسِف و بِنیامِین.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، تكوین 49: 2‌ـ‌28.&amp;lt;/ref&amp;gt; با توجه به این كه در موارد متعددى از این افراد با عنوان «پسران یعقوب علیه‌السلام» یاد شده است&amp;lt;ref&amp;gt; همان، تكوین 33: 5، 7؛ 34: 25، 27.&amp;lt;/ref&amp;gt; و فقط در اینجا آن هم پس از بیان وصیت‌هاى یعقوب علیه‌السلام با عنوان «اسباط» معرفى مى‌شوند، شاید بتوان گفت كه در این كاربرد، سبط به معناى وصى و جانشین برگزیده و موعود براى [[حضرت یعقوب]] علیه‌السلام است، لیكن وصیت‌هاى ویژه یعقوب به یوسف پیش از دیگران&amp;lt;ref&amp;gt; همان، تكوین 47: 29-31؛ 48: 22.&amp;lt;/ref&amp;gt; و داستان خواب یوسف مبنى بر [[سجده]] برادران در برابر او&amp;lt;ref&amp;gt; همان، تكوین 37: 5‌ـ‌7، 9.&amp;lt;/ref&amp;gt; ([[حضرت یوسف]] /12، 4‌ـ‌6) فقط جانشینى یوسف علیه‌السلام را مى‌رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تورات نیز كه تصویر آن از برادران یوسف علیه‌السلام ـ ‌به جز بنیامین‌ ـ ‌به مراتب تیره‌تر از سیماى آنان در [[قرآن]] است.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، تكوین 37: 2‌ـ‌36؛ 38: 15‌ـ‌18؛ اعداد‌1: 2‌ـ‌44؛ 26: 55؛ اخبار اول: 28: 1.&amp;lt;/ref&amp;gt; ([[حضرت یوسف]]/12، 5‌ـ‌9، 15‌ـ‌18، 20، 77، 91، 95، 97) هیچ اشاره‌اى به نبوت آن‌ها نمى‌كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نسل هر یك از پسران یعقوب علیه‌السلام نیز با اضافه به اسم هر یك از آن‌ها در جاى جاى عهد عتیق (ترجمه فارسى و عربى) با نام سِبْط خوانده شده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، اعداد 1: 4‌ـ‌54؛ 2: 1‌ـ‌34.&amp;lt;/ref&amp;gt; در این كاربرد هر سبطى متشكل از قبایل متعددى بوده و در معرفى و شناخت هویت افراد و گروه‌ها به‌كار مى‌رود.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، 18: 11، 21؛ 19: 8، 31، 39، 48؛ 21: 7، 27.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از گزارش تورات برمى‌آید كه نوادگان ‌یعقوب علیه‌السلام پیش از افزایش ‌پرشمارشان، بیشتر با نام بنى‌اسرائیل خوانده مى‌شدند؛&amp;lt;ref&amp;gt; همان، خروج 1‌ـ‌30؛ 31: 2، 6؛ 35: 30، 34، 38.&amp;lt;/ref&amp;gt; اما پس‌ از خروج از مصر و بیشتر براى ساماندهى نظامى جنگجویان و بر اساس انتساب به یكى از پسران یعقوب به اسباط دوازده‌گانه تقسیم شدند.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، اعداد 1: 4‌ـ‌54؛ 2: 1‌ـ‌34.&amp;lt;/ref&amp;gt; (قس: [[سوره اعراف]]/7،160)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سِبط لِیْوِىْ كه به ‌سبب ارائه خدمات دینى در معبد، معاش آن به ‌وسیله سبط‌هاى دیگر تأمین مى‌شد، جزو اسباط دوازده‌گانه به شمار نرفته&amp;lt;ref&amp;gt; همان، اعداد 1: 47‌ـ‌51، 53؛ 26: 22.&amp;lt;/ref&amp;gt; و به جاى آن سِبْط‌إفْرَیِمْ و مِنَسِّهْ (دو پسر [[حضرت یوسف]] علیه‌السلام) قرار ‌داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، اعداد 1: 32‌ـ‌35.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسباط دوازده‌گانه كه با گذشت زمان پرشمار مى‌شدند با تقسیم سرزمین موعود میان خود&amp;lt;ref&amp;gt; همان، اعداد 26 : 53-56.&amp;lt;/ref&amp;gt; هر ‌یك داراى رئیس و استقلال شده&amp;lt;ref&amp;gt; همان، اعداد 1: 4‌ـ‌16؛ اخبار اول 27: 5‌ـ‌22.&amp;lt;/ref&amp;gt; و با حفظ ارتباط&amp;lt;ref&amp;gt; قاموس الكتاب المقدس، ص‌ 70.&amp;lt;/ref&amp;gt; تا زمان مرگ سلیمان، در سرزمین واحدى مى‌زیستند اما پس از مرگ وى دشمنى میان سبط یهودا و اِفْریِمْ به تجزیه سرزمین به دو بخش منجر شد؛&amp;lt;ref&amp;gt; كتاب مقدس، شموئیل دوم 2: 4‌ـ‌9؛ 19: 41‌ـ‌43.&amp;lt;/ref&amp;gt; سبط یهودا و بنیامین با پیوستن به رِحَبْعامْ، فرزند [[حضرت سلیمان]] علیه‌السلام، بخش جنوبى سرزمین را «كشور یهودا» و اسباط ده ‌گانه دیگر با پیوستن به یارُبْعامِ پسر نِباطْ، بخش شمالى را «اسرائیل» نام نهادند.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، اخبار دوم 10: 1‌ـ‌14.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزارش عهدین از حضور پررنگ و نمادین اسباط و شماره دوازده‌گانه آن‌ها در فرهنگ و حیات دینى یهود، از جایگاه ممتاز آنان در نزد یهودیان خبر مى‌دهد. مواردى چون قطعه ‌سنگ‌هاى گرانبها و منقش به نام 12 سبط بنى‌اسرائیل در سینه بند هارون&amp;lt;ref&amp;gt; همان، خروج ‌28: 21؛ 39: 14.&amp;lt;/ref&amp;gt; و لباس رسمى كاهن بزرگ به نشان نیابت از آنان&amp;lt;ref&amp;gt; قاموس الكتاب المقدس، ص‌ 540.&amp;lt;/ref&amp;gt;، جاسوسان گسیل شده از سوى موسى علیه‌السلام به كنعان&amp;lt;ref&amp;gt; كتاب مقدس، توریّة مثنّى 1: 22‌ـ‌24.&amp;lt;/ref&amp;gt; (قس: [[سوره مائده]] /5، 12)، انبیاى صغارِ پس از [[حضرت موسى]] علیه‌السلام (‌=&amp;gt;‌همین مقاله)، انواع هدیه و قربانى براى خدا،&amp;lt;ref&amp;gt; همان، لویان 24: 5؛ اعداد 7: 84‌ـ‌87؛ 29: 17؛ عزرا 8: 35.&amp;lt;/ref&amp;gt; وكلاى سلیمان&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ملوك اول 4: 7.&amp;lt;/ref&amp;gt; و مجسمه‌هاى شیر بر روى پله‌هاى شش‌گانه تخت وى،&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ملوك اول 10: 20.&amp;lt;/ref&amp;gt; حتى مدت زمان زینت زنان&amp;lt;ref&amp;gt; همان، استیر 2: 12.&amp;lt;/ref&amp;gt; و جز آن&amp;lt;ref&amp;gt; همان، یوشع 3: 12؛ 4: 2‌ـ‌4؛ 8‌ـ‌9؛ شموئیل دوم 2: 15؛ ملوك اول 7: 25؛ 18: 31.&amp;lt;/ref&amp;gt; عدد 12 داشته‌اند، چنان‌ كه این عدد اساس دسته‌بندى تیره‌ها، قبایل و عشیره‌هاى بنى‌اسرائیل، مورد توجه در پیدایش پسران&amp;lt;ref&amp;gt; همان، اخبار اول 25: 9‌ـ‌31.&amp;lt;/ref&amp;gt; و مبناى نظام شمارشى بابلیان بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt; قاموس الكتاب المقدس، ص‌ 608.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عهد جدید نیز 12 رسول برگزیده [[حضرت عیسى]] علیه‌السلام،&amp;lt;ref&amp;gt; كتاب مقدس، انجیل مَرْقُس 3: 14‌ـ‌15؛ انجیل لُوقا 6: 13.&amp;lt;/ref&amp;gt; دروازه‌هاى دوازده‌گانه اورشلیم جدید با سر درِ منقّش به نام اسباط اسرائیل&amp;lt;ref&amp;gt; همان، مكاشفات یوحنا 21: 12.&amp;lt;/ref&amp;gt; و تقسیم رؤیاهاى آسمانى به 12 قسم از سوى یوحنّا&amp;lt;ref&amp;gt; همان، مكاشفات یوحنا 7: 4‌ـ‌8.&amp;lt;/ref&amp;gt; و جز آن&amp;lt;ref&amp;gt; همان، انجیل متى: 19: 28؛ 26: 53؛ مكاشفات یوحنا 7: 5‌ـ‌7؛ 12: 1؛ 14: 16.&amp;lt;/ref&amp;gt; از این قبیل است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اسباط در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واژه اسباط 5 بار در 5 آیه از 4 سوره [[قرآن]] آمده است. در آیه 160 [[سوره اعراف]]/7 كه به ‌صورت نكره آمده، مراد از آن تیره‌ها و گروه‌هاى دوازده‌گانه قوم [[حضرت موسى]] علیه‌السلام است؛ اما در موارد دیگر ([[سوره بقره]]/2، 136، 140؛ [[سوره آل ‌عمران]]/3،84؛ [[سوره نساء]]/4، 163) اسباط داراى «ال» تعریف بوده و از آن به عنوان دریافت كنندگان [[وحى]] یاد مى‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلط میان این دو و نیز تأثیرپذیرى شمار قابل توجهى از منابع تاریخى،&amp;lt;ref&amp;gt; تاریخ یعقوبى، ج‌ 1، ص‌ 31؛ تاریخ طبرى، ج‌ 1، ص‌ 191‌ـ‌192؛ مروج الذهب، ج‌ 1، ص‌ 43‌ـ‌44.&amp;lt;/ref&amp;gt; تفسیرى&amp;lt;ref&amp;gt; جامع البیان، مج‌ 1، ج‌ 1، ص‌ 789؛ كشف الاسرار، ج‌ 1، ص‌ 380؛ تفسیر ابن‌كثیر، ج‌ 1، ص‌ 193.&amp;lt;/ref&amp;gt; و نیز برخى منابع حدیثى&amp;lt;ref&amp;gt; الكافى، ج‌ 8، ص‌ 116؛ كمال الدین، ص‌ 216؛ المستدرك، ج‌ 2، ص‌ 570.&amp;lt;/ref&amp;gt; مسلمانان از گزارش‌هاى عهد عتیق، دیدگاه‌هاى متفاوت و گاه متضادى را درباره معناى لغوى سبط و مصادیق اسباطِ دریافت كننده [[وحى]] پدید آورده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیه 160 [[سوره اعراف]]/7 از تقسیم قوم موسى علیه‌السلام به 12 گروه كه ظاهراً بر اساس انتساب آنان به پسران دوازده‌گانه یعقوب علیه‌السلام (ر.ك: [[سوره یوسف]]/12، 4) صورت گرفته، سخن مى‌گوید: {{متن قرآن|«وقَطَّعنهُمُ اثنَتَى عَشرَةَ اَسباطـًا اُمَمـًا...»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیشتر مفسران، «اَسباطاً» را به سبب جمع بودن، بدل از «اثنَتَى عَشرَةَ» تمیز آن را «فرقة» (در تقدیر) و «أمماً» را نعتِ «اَسباطاً» یا حال از آن ‌دانسته‌اند؛&amp;lt;ref&amp;gt; مجمع البیان، ج‌ 4، ص‌ 752؛ التفسیر الكبیر، ج‌ 15، ص‌ 33؛ تفسیر قرطبى، ج‌ 7، ص‌ 193.&amp;lt;/ref&amp;gt; یعنى هر یك از اسباط خود چندین سبط و گروه پرشمار بوده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt; الكشاف، ج‌ 2، ص‌ 168؛ التفسیر الكبیر، ج ‌15، ص ‌33؛ التحقیق، ج‌ 5، ص‌ 35.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخى نیز آن را تمیز و به منزله مفرد دانسته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt; التحقیق، ج‌ 5، ص‌ 35.&amp;lt;/ref&amp;gt; چنان‌كه از بخش بعدى آیه نیز برمى‌آید، مفسران سبب دسته‌بندى یاد شده را كه بنا بر ظاهر آیه در زمان موسى علیه‌السلام روى داده است،&amp;lt;ref&amp;gt; روح المعانى، مج‌ 7، ج‌ 12، ص‌ 184؛ التحقیق، ج‌ 5، ص‌ 34.&amp;lt;/ref&amp;gt; تسهیل در اداره امور آنان و پیشگیرى از اختلاف بر سر آب، غذا و‌... مى‌دانند.&amp;lt;ref&amp;gt; مجمع البیان، ج‌ 4، ص‌ 754؛ روح المعانى، مج 1، ج‌ 1، ص‌ 271؛ فى ظلال القرآن، ج‌ 3، ص‌ 1381.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قرآن]] در ادامه با شمردن نعمت‌هاى الهى بر اسباط (قبایل دوازده‌گانه) همانند 12 چشمه، سایبانى از ابر، مَنّ و سَلْوى (سوره اعراف/7، 160) اجازه سكونت در بیت‌المقدس، بهره‌مندى از مواهب آن آمرزش گناهان به شرط فرمانبردارى‌از خداوند (سوره اعراف/7، 161) یاد مى‌كند و این كه چگونه به رغم همه آن‌ها دست به نافرمانى، ستمگرى و تحریف كلام الهى زده و گرفتار عذاب شدند. (سوره اعراف/ 7، 160، 162) (‌=&amp;gt;‌باب حطّه، اصحاب قریه، اصحاب سبت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیات دیگر اسباط در كنار گزارش یكى از باورهاى مهم دینى اهل كتاب درباره هویت دینى شمارى از [[پیامبران]] پیشین به ویژه [[حضرت ابراهیم]] علیه‌السلام، آن ‌را به چالش كشیده ([[سوره بقره]]/2،140؛ [[سوره آل ‌عمران]]/3،67) و با معرفى «ارسال رسل و انزال كتب» به عنوان یك حركت توحیدى واحد ([[سوره نساء]]/4،163)، نگرش قوم گرایانه و انحصار‌طلبانه به تاریخ انبیا و دین [[حضرت ابراهیم]] علیه‌السلام را رد ‌مى‌كند. (سوره بقره/2،140)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تأمّل در برخى آیات (سوره بقره/2،133، 140‌ـ‌141؛ سوره آل ‌عمران/3، 65‌ـ‌68) به ویژه مقایسه آن با پاره‌اى از گزارش‌هاى تورات&amp;lt;ref&amp;gt; كتاب مقدس، تكوین 22: 10، 13؛ 26: 3‌ـ‌5؛ 27: 1‌ـ‌38؛ 50: 25‌ـ‌26؛ 49: 28؛ خروج 1: 1‌ـ‌7.&amp;lt;/ref&amp;gt; نشان ‌مى‌دهد كه هر یك از یهود و نصارا با پیوند هویت دینى و نژادى خویش به حضرت ابراهیم علیه‌السلام (از طریق اسباط =&amp;gt; یعقوب =&amp;gt; اسحاق) خود را وارث همه وعده‌هاى خداوند به وى، همچنین فرزند و حبیب خدا ([[سوره مائده]]/5،18) پنداشته و با افتخار به آن (سوره بقره/2،140؛ سوره آل ‌عمران/3،67) هدایت و حق ورود به [[بهشت]] را فقط در گرو یهودى و نصرانى شدن مى‌دانستند. (سوره بقره/2،111، 135)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این ‌رو [[قرآن]] با گزارش بخش‌هاى ویژه‌اى از كارها و سخنان [[پیامبران]] یاد شده، افزون بر تنزیه آنان از باورهاى شرك‌آلود و كفرآمیز اهل كتاب، بر هویت واحد و توحیدى دین آنان كه همان دین حنیف ابراهیم است، تصریح كرده ([[سوره بقره]]/2، 124‌ـ‌133، 135) و در ادامه با تأكید بر لزوم ایمان به همه انبیاى الهى از جمله اسباط بر عدم فرق‌گذارى میان آنان تصریح مى‌كند: {{متن قرآن|«قُولُواْ آمَنَّا بِاللّهِ وَمَآ أُنزِلَ إِلَيْنَا وَمَا أُنزِلَ إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَقَ وَيَعْقُوبَ وَالأسْبَاطِ وَمَا أُوتِيَ مُوسَى وَعِيسَى وَمَا أُوتِيَ النَّبِيُّونَ مِن رَّبِّهِمْ لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ»}}. ([[سوره بقره]]/2،136 و نیز [[سوره آل‌ عمران]]/3،84)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرآن كه با نگرشى فراتر از زمان، مكان و نژاد، چنین ایمانى را «اسلام» (سوره آل ‌عمران/3، 84‌ـ‌85)، «مایه حتمى هدایت» (سوره بقره/2،137)، «دین حنیف ابراهیم» (سوره بقره/2،135 قس: همان، 137) مى‌داند در ادامه با رد صریح یهودى و نصرانى بودن انبیاى یاد شده، اهل كتاب را به سبب تحریف و كتمان حقایق، ستمگر مى‌خواند: {{متن قرآن|«أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَـقَ وَيَعْقُوبَ وَالأسْبَاطَ كَانُواْ هُودًا أَوْ نَصَارَى قُلْ أَأَنتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللّهُ...»}}. ([[سوره بقره]]/2،140)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آیه 163 [[سوره نساء]]/4 از نزول وحى بر اسباط، همانند شمارى از [[پیامبران]] بزرگ یاد شده است: {{متن قرآن|«إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ كَمَا أَوْحَيْنَا إِلَى نُوحٍ وَالنَّبِيِّينَ مِن بَعْدِهِ وَأَوْحَيْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإْسْحَقَ وَيَعْقُوبَ وَالأَسْبَاطِ وَعِيسَى وَأَيُّوبَ وَيُونُسَ وَهَارُونَ وَسُلَيْمَانَ وَآتَيْنَا دَاوُودَ زَبُورًا»}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این آیه در ادامه گزارش [[قرآن]] از تاریخ شرك آلود و كفرآمیز حیات دینى یهود به ویژه چگونگى برخورد آنان با انبیا كه تبعیض بین پیامبران و انكار رسالت پیامبر اسلام را از سر عناد و لجاجت معرفى مى‌كند، آمده (نساء/4، 150‌ـ‌162) و در پاسخ آنان، نزول وحى بر [[پیامبر اسلام]]‌ صلى الله علیه و آله را استمرار حركت همه انبیا (سوره نساء/4، 164‌ـ‌165) از جمله [[پیامبران]] یاد شده مورد تأیید اهل كتاب مى‌داند كه به رغم همه تفاوت‌ها داراى هویت و هدفى واحد است. (سوره نساء/4،164‌ـ‌165)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان كه شمارى از دانشمندان [[شیعه]]&amp;lt;ref&amp;gt; تنزیه الانبیاء، ص‌ 68؛ الانتصار، ج ‌4، ص‌ 65؛ مكیال المكارم، ج‌ 2، ص‌ 336.&amp;lt;/ref&amp;gt; و سنى&amp;lt;ref&amp;gt; الكشاف، ج‌ 1، ص‌ 195، 197؛ التفسیرالكبیر، ج‌ 8، ص‌ 132؛ روح‌المعانى، مج‌ 1، ج‌ 1، ص‌ 395.&amp;lt;/ref&amp;gt; نیز برداشت و بعد توجیه كرده‌اند، تصریح آیه مبنى بر [[وحى]] بر اسباط، قرار گرفتن نام آنان در كنار پیامبران یاد ‌شده و نیز لزوم [[ایمان]] به آن‌ها در رد تبعیض بین انبیاى الهى، پیامبر بودن آنان را مى‌رساند؛ اما هویت آنان مورد اختلاف است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه مشهور&amp;lt;ref&amp;gt; تفسیر المنار، ج‌ 6، ص‌ 69.&amp;lt;/ref&amp;gt; مفسران اهل سنت ـ ‌كه به پیروى از مفسران نخستینى چون قُتاده، سدى و محمد ابن ‌اسحاق، آنان را همان پسران دوازده‌گانه یعقوب علیه‌السلام دانسته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt; جامع‌البیان، مج 1، ج 1، ص‌ 438؛ تفسیر قرطبى، ج‌ 2، ص‌ 96؛ تفسیر ابن ‌كثیر، ج‌ 1، ص‌ 193.&amp;lt;/ref&amp;gt; ‌ـ به سبب تصویر ارائه شده از برادران یوسف علیه‌السلام در قرآن، از سوى مفسران شیعه&amp;lt;ref&amp;gt; التبیان، ج 1، ص‌ 482؛ مجمع‌البیان، ج‌ 1، ص‌ 405؛ المیزان، ج‌ 11، ص‌ 93‌ـ‌94.&amp;lt;/ref&amp;gt; و برخى دیگر از اهل سنت&amp;lt;ref&amp;gt; روح المعانى، مج‌ 1، ج‌ 1، ص‌ 621.&amp;lt;/ref&amp;gt; ـ ‌كه بر اساس دلایلى از كتاب، سنت و عقل معتقد به عصمت انبیا علیه‌السلام حتى پیش از بلوغ و نبوت نیز هستند‌ ـ دچار چالش شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قرآن]] امورى چون حسادت، توطئه قتل [[حضرت یوسف]] علیه‌السلام، اتفاق نظر براى به چاه افكندن وى، دروغگویى و صحنه‌سازى براى فریب پدر و گمراه خواندن وى، فروختن یوسف علیه‌السلام و اتهام دزدى به وى، اعتراف به گناه و طلب مغفرت الهى ([[حضرت یوسف]]/12، 5‌ـ‌9، 15‌ـ‌18، 20، 77، 91، 95، 97) را به آن‌ها نسبت مى‌دهد كه از ساحت انبیا به دور است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخى با اعتقاد به پیامبرى و اسباط بودن پسران یعقوب و براى تنزیه آنان، امور یاد شده را گناه صغیره یا مربوط به پیش از بلوغ و نبوت دانسته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt; تنزیه الانبیاء، ص‌ 68؛ الانتصار، ج‌ 4، ص‌ 65.&amp;lt;/ref&amp;gt; كه از سوى شمارى از مفسران گروه دوم و با استناد به آیات 9 و 97 [[حضرت یوسف]]/12 رد شده است.&amp;lt;ref&amp;gt; التبیان، ج‌ 6، ص‌ 101؛ مجمع‌البیان، ج‌ 5، ص‌ 324؛ روح‌المعانى، مج‌ 1، ج‌ 1، ص‌ 621.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عالمانى چون شریف مرتضى (م.‌436‌ ق)، طوسى (م.‌460‌ ق) و طبرسى (م.‌546‌ ق) در عین پذیرش اسباط بودن پسران یعقوب علیه‌السلام، با این توجیه كه [[وحى]] فقط بر برخى از آنان ـ‌ كه در امور یاد شده دخیل نبودند‌ ـ نازل شده بود، سبب نسبت نزول وحى بر همه اسباط را موظف بودن همه آن‌ها به پیروى از وحى دانسته‌اند؛&amp;lt;ref&amp;gt; تنزیه الانبیاء، ص‌ 68؛ التبیان، ج‌ 1، ص‌ 482؛ مجمع‌البیان، ج‌ 1، ص‌ 405.&amp;lt;/ref&amp;gt; اما این دیدگاه همانند دیدگاه گروه نخست از مفسران اهل سنت با امور زیر سازگار نیست: ظاهر آیات یاد شده، لزوم ایمان به همه اسباط، صریح نبودن آن در برادران یوسف&amp;lt;ref&amp;gt; تفسیر المنار، ج‌ 6، ص‌ 69؛ المیزان، ج‌ 11، ص‌ 93.&amp;lt;/ref&amp;gt; علیه‌السلام، عدم یاد كرد قرآن از آن‌ها به عنوان پیامبر در آیات دیگر&amp;lt;ref&amp;gt; التبیان، ج‌ 1، ص‌ 482؛ مجمع‌البیان، ج 1، ص‌ 405؛ روح‌المعانى، مج‌ 1، ج‌ 1، ص‌ 621.&amp;lt;/ref&amp;gt; و انتساب امور یاد شده به همه آنان به جز بنیامین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهم‌تر از همه اگر آنان مراد بودند تعبیر «یعقوب و بنیه» ([[سوره بقره]]/2،132‌ـ‌133) رساتر و روشن‌تر بود.&amp;lt;ref&amp;gt; روح‌المعانى، مج ‌7، ج‌ 12، ص‌ 277.&amp;lt;/ref&amp;gt; پندار پیامبرى برادران یوسف علیه‌السلام ‌ـ كه متأثّر از اطلاق اسباط بر آنان در [[تورات]] و تطبیق آن‌ها بر اسباط دریافت كننده وحى، پدید آمده، ـ ‌در احادیث اسلامى نیز رد شده است.&amp;lt;ref&amp;gt; الكافى، ج‌ 8، ص‌ 246؛ علل الشرایع، ج‌ 1، ص‌ 244؛ كمال الدین، ص‌ 144.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مفسرانى كه برادران یوسف علیه‌السلام را اسباط دریافت كننده [[وحى]] نمى‌دانند در تعیین مصداق آن، دیدگاه یكسانى ندارند. در این میان دیدگاهى‌ كه با تطبیق آن بر گروه‌هاى دوازده‌گانه قوم موسى علیه‌السلام ([[سوره اعراف]]/7،160) نسبت نزول [[وحى]] به آنان را برانگیخته شدن پیامبرانى از میان آن‌ها دانسته&amp;lt;ref&amp;gt; فتح البارى، ج‌ 6، ص‌ 298؛ تفسیر المنار، ج‌ 6، ص‌ 69؛ المیزان، ج‌ 1، ص‌ 312.&amp;lt;/ref&amp;gt; یا بدون هر گونه توضیح و تعیینى آن را نوادگان یعقوب و نسل پسران وى تفسیر مى‌كند،&amp;lt;ref&amp;gt; الكشاف، ج‌ 1، ص‌ 195؛ التفسیر الكبیر، ج‌ 4، ص‌ 92؛ كنز الدقایق، ج‌ 2، ص‌ 167.&amp;lt;/ref&amp;gt; با این امور سازگار نیست: ظاهر آیات مورد بحث، وجود «ال» تعریف، برداشت عموم مفسران و نیز نسبت «ظلم» و «فسق»ى كه قرآن به اسباط قوم موسى علیه‌السلام مى‌دهد. ([[سوره اعراف]]/7، 160، 162‌ـ‌163)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تطبیق اسباط بر همه [[پیامبران]] از نسل انبیاى یاد شده در آیات، به ویژه از نسل یعقوب علیه‌السلام&amp;lt;ref&amp;gt; التحقیق، ج‌ 5، ص‌ 33.&amp;lt;/ref&amp;gt; یا پیامبرانى چون داود، سلیمان، یونس، ایّوب و‌... كه پس از موسى علیه‌السلام از میان بنى‌اسرائیل برانگیخته شدند&amp;lt;ref&amp;gt; المیزان، ج‌ 3، ص‌ 336.&amp;lt;/ref&amp;gt; نیز مطرح شده است، چنان‌كه ‌برخى با افزودن [[حضرت یوسف]]، [[حضرت موسى]] و [[حضرت عیسى]] علیهم‌السلام آن‌ها را پیامبرانى از نسل [[حضرت اسحاق]] و [[حضرت یعقوب]] علیهماالسلام نیز دانسته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt; التبیان، ج‌ 1، ص‌ 482؛ مجمع‌البیان، ج 3، ص‌ 216.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دیدگاه‌هاى نزدیك به هم با آیات مربوط سازگار نیست زیرا در آیات 163‌ـ‌164 [[سوره نساء]]/4 پس از ذكر اسباط از عیسى، ایوب، یونس، هارون، سلیمان، داوود و موسى علیهم‌‌السلام نیز یاد مى شود، چنان‌كه ذكر اسباط پس از یعقوب علیه‌السلام در آیات 136 و 140 [[سوره بقره]]/2؛ 84 [[سوره آل ‌عمران]]/3 و 164 [[سوره نساء]]/4 نشان مى‌دهد كه اسباط به احتمال زیاد در دوره تاریخى پس از یعقوب علیه‌السلام و پیش از موسى علیه‌السلام مى‌زیسته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزارش‌هاى عهدین،&amp;lt;ref&amp;gt; كتاب مقدس؛ تكوین 16: 15؛ 21: 2‌ـ‌3؛ 25: 25‌ـ‌26؛ 49: 28؛ خروج‌ 2: 10.&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین آیاتى چون 33 و 65 [[سوره آل ‌عمران]]/3 نشان مى‌دهد كه ترتیب تاریخى در ذكر نام [[پیامبران]] یاد شده در آیات 136 [[سوره بقره]]/2، و 84 [[سوره آل ‌عمران]]/3، رعایت شده است؛ همچنین نام بردن از اسباط در قالب لفظِ جمعى كه مفرد آن یك وصف عام است و پرهیز از ذكر نام یكایك آن‌ها، مى‌تواند از پایین بودن مقام و منزلت اسباط نسبت به پیامبران یاد شده حكایت كند، چنان‌كه پاره‌اى خاورشناسان آن را «انبیاى صغارِ» موردِ اعتقاد یهود مى‌دانند كه 12 تن بوده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt; واژه‌هاى دخیل، ص‌ 115، «اسباط».&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام آن‌ها كه بعضاً معاصر یكدیگر و همگى از مصنفان عهد عتیق بوده و در دوره تاریخى میان [[حضرت موسى]] و [[حضرت عیسى]] علیهماالسلام مى‌زیسته‌اند از این قرار است: هُوْشِیَعِ، یهوْئِیْلْ، عامُوْسْ، عُوْبَدْیاهِ، یُوْناهِ، مِیْكاهِ، ناحُوْمِ، حَبَقُّوْقِ، صِفَیْناهِ، حگىَّ، زِكرْیاهِ ‌بن ‌بِرِكْیاهِ و مَلاكِیء.&amp;lt;ref&amp;gt; قاموس الكتاب المقدس، ص‌ 587، 925.&amp;lt;/ref&amp;gt; این دیدگاه با دوره تاریخى یاد شده و نیز گزارش‌هاى ارائه شده از عهد عتیق سازگارى ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسباط و مصادیق و جنبه‌هاى گوناگون آن و اغلب به ‌صورت جزئى‌تر و روشن‌تر در برخى [[احادیث]] منسوب به پیامبر صلى الله علیه و آله و پیشوایان معصوم [[شیعه]] علیهم‌السلام نیز مورد توجه قرار گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پاره‌اى احادیث، وجود دو سبط براى هر پیامبرى پس از وصى وى،&amp;lt;ref&amp;gt; كفایة الاثر، ص‌ 80؛ [[بحارالانوار]]، ج‌ 36، ص‌ 312.&amp;lt;/ref&amp;gt; برترى اسباطِ پیامبران نسبت به مردمان دیگر در نزد خدا پس از انبیا و اوصیا،&amp;lt;ref&amp;gt; دلائل‌الامامه، ص‌ 78؛ شرح‌الاخبار، ج‌ 1، ص‌ 124.&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین شهادت شمار فراوانى از اسباط به همراه ده‌ها پیامبر و وصى در طول تاریخ و در سرزمین [[كربلا]]&amp;lt;ref&amp;gt; كامل‌الزیارات، ص‌ 453؛ تهذیب، ج‌ 6، ص‌ 83؛ وسائل‌الشیعه، ج‌ 14، ص‌ 517.&amp;lt;/ref&amp;gt; گزارش شده است، چنان ‌كه در كاربردى نسبتاً گسترده درباره [[امام حسن]] و [[امام حسین]] علیهماالسلام و در پى مقایسه پیامبر صلى الله علیه و آله و [[امام على]] علیه‌السلام با دیگر انبیا و اوصیا، آن دو سرور،&amp;lt;ref&amp;gt; الكافى، ج‌ 8، ص 50؛ الامالى، ص‌ 691؛ بحارالانوار، ج‌ 43، ص‌ 3.&amp;lt;/ref&amp;gt; برترین،&amp;lt;ref&amp;gt; شرح الاخبار، ج‌ 1، ص‌ 124؛ ج‌ 3، ص‌ 101.&amp;lt;/ref&amp;gt; بهترین&amp;lt;ref&amp;gt; كفایة الاثر، ص‌ 80؛ دلائل الامامه، ص‌ 479؛ بحارالانوار، ج‌ 36، ص‌ 311.&amp;lt;/ref&amp;gt; و خاتمِ اسباط&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار، ج ‌22، ص‌ 111.&amp;lt;/ref&amp;gt; و نیز دو سبط پیامبر صلى الله علیه و آله&amp;lt;ref&amp;gt; الكافى، ج‌ 1، ص‌ 516؛ كامل الزیارات، ص‌ 515؛ بحارالانوار، ج‌ 36، ص‌ 284.&amp;lt;/ref&amp;gt; خوانده شده‌اند؛&amp;lt;ref&amp;gt; مسند احمد، ج‌ 4، ص‌ 172؛ سنن ابن‌ماجه، ج‌ 1، ص‌ 51؛ سنن ترمذى، ج‌ 5، ص‌ 324.&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین اسباط دریافت كننده وحى، 12 تن&amp;lt;ref&amp;gt; كفایة الاثر، ص‌ 14، 80؛ مناقب آل ‌ابى ‌طالب، ج‌ 1، ص‌ 259؛ بحارالانوار، ج‌ 36، ص‌ 284.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از میان نوادگان یعقوب علیه‌السلام&amp;lt;ref&amp;gt; كفایة الاثر، ص ‌80؛ الاحتجاج، ج‌ 1، ص‌ 319؛ بحارالانوار، ج‌ 17، ص‌ 279.&amp;lt;/ref&amp;gt; معرفى شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نتیجه این كه بر اساس گزارش هر چند متفاوت تورات و قرآن، [[حضرت ابراهیم]] علیه‌السلام در سنین كهنسالى از نبود فرزندى كه وارث وى باشد، اندیشناك بود. از این‌رو خداوند به وى وعده تولد اسماعیل و سپس اسحاق را داد ([[سوره هود]]/11، 71‌ـ‌72؛ [[سوره ابراهیم]]/14، 39؛ [[سوره عنكبوت]]/29، 27) و این كه نسل وى از طریق آن دو گسترش یافته و اقوام فراوانى پدید خواهند آورد.&amp;lt;ref&amp;gt; كتاب مقدس، تكوین 15 : 2‌ـ‌5؛ 17: 4‌ـ‌6، 16، 20.&amp;lt;/ref&amp;gt; (قس: [[سوره آل ‌عمران]]/3، 33‌ـ‌34؛ [[سوره انعام]]/6، 84‌ـ‌87)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در گزارش [[تورات]] و برخلاف خواست قلبى [[حضرت ابراهیم]] علیه‌السلام مجراى تحقق همه وعده‌هاى خدا در مورد جانشینى، وراثت و ازدیاد نسل وى، اسحاق و پس از وى یعقوب علیه‌السلام و پسران او معرفى شده است.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، تكوین 26: 3‌ـ‌4؛ 27: 23‌ـ‌29، 36‌ـ‌40؛ 35: 11‌ـ‌12.&amp;lt;/ref&amp;gt; (قس: سوره بقره/2،141) حتى اسحاق به عنوان ذبیح معرفى مى‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، تكوین 22: 2‌ـ‌13.&amp;lt;/ref&amp;gt;(قس: صافات/37، 101‌ـ‌113) در مقابل، از اسماعیل و فرزندان وى تصویر نسبتاً تیره‌اى ترسیم شده و در یك مورد به پیدایش 12‌ امیر و سرور از میان فرزندان وى و نیز قبایل دوازده‌گانه از آنان اشاره مى‌شود،&amp;lt;ref&amp;gt; همان، تكوین 16: 12؛ 17: 20.&amp;lt;/ref&amp;gt; بر این ‌اساس به نظر مى‌رسد وعده آمدن اسباط به عنوان پیامبرانى دوازده‌گانه از همان ابتدا توسط ابراهیم علیه‌السلام داده شده بود كه [[تورات]] آن را همان پسران دوازده‌گانه یعقوب و نیاكان بنى‌اسرائیل مى‌داند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از گزارش‌هاى لغوى، تفسیرى و روایى گفته شده برمى‌آید ـ ‌چنان‌كه شمار قابل توجهى از مفسران نیز آن را به صراحت&amp;lt;ref&amp;gt; الكشاف، ج 1، ص 590؛ التفسیر الكبیر، ج 4، ص‌ 92؛ التحقیق، ج‌ 5، ص‌ 33.&amp;lt;/ref&amp;gt; یا به ‌صورت یكى از احتمالات&amp;lt;ref&amp;gt; التبیان، ج ‌6، ص 101؛ مجمع‌البیان، ج‌ 5، ص‌ 390؛ المیزان، ج‌ 1، ص‌ 312.&amp;lt;/ref&amp;gt; گفته‌اند‌ ـ گروه یاد شده افراد خاصى&amp;lt;ref&amp;gt; مجمع البحرین، ج‌ 2، ص ‌326؛ الخرائج والجرائح، ج‌ 2، ص‌ 908.&amp;lt;/ref&amp;gt; از میان نوادگان یعقوب بوده‌اند كه افزون بر استمرار نژادى، به اعتبار جانشینى آن حضرت، دنباله معنوى او نیز به شمار رفته و بر اساس ظاهر آیات مربوط و تصریح افرادى چون [[شیخ طوسى]]،&amp;lt;ref&amp;gt; كمال الدین، ص‌211؛ تفسیر ابى‌حمزه، ص‌131.&amp;lt;/ref&amp;gt; پس از [[حضرت یوسف]] علیه‌السلام و پیش از [[حضرت موسى]] علیه‌السلام در مصر و میان بنى‌اسرائیل رسالت داشته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آیه 34 [[سوره غافر]]/40 برمى‌آید كه در این دوره هیچ پیامبر بزرگى در میان بنى‌اسرائیل برانگیخته نشد. تورات نیز با مسكوت گذاشتن این مرحله تاریخى تنها به مرگ یوسف علیه‌السلام  و برادرانش در مصر، ازدیاد نسل بنى‌اسرائیل و آزار و اذیت آنان به دست پادشاهى كه نام یوسف را نشنیده بود، اشاره كرده. آنگاه با یك جهش تاریخى، بلافاصله پس از پایان سفر تكوین به سفر خروج و داستان تولد موسى علیه‌السلام و تلاش‌هاى وى براى رهایى بنى‌اسرائیل پرداخته است.&amp;lt;ref&amp;gt; كتاب مقدس، تكوین، 50: 22‌ـ‌26؛ خروج 1: 1‌ـ‌22.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
على اسدى، دائرة المعارف قرآن کریم، جلد 3، صفحه 15-24.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: پیامبران]]&lt;br /&gt;
[[رده: واژگان قرآنی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%B5&amp;diff=54940</id>
		<title>ارهاص</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%B5&amp;diff=54940"/>
		<updated>2016-01-23T16:56:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ارهاص در اصطلاح متكلمان، حوادث خارق‌العاده یا شگفتى است كه در آستانه میلاد انبیاء و یا بعد از آن و پیش از بعثت ایشان به وقوع مى‌پیوندد. تفاوت ارهاص با معجزه در این است كه ارهاص، پیش از زمان دعوت و بدون تحدى (مبارزه‌طلبى) است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==واژه شناسی==&lt;br /&gt;
ارهاص در لغت به ‌معناى «اثبات» و «اصرار» از ریشه «ر‌ـ‌ هـ ‌ـ‌ ص» (تأسیس بنیان، ساختن رگه‌زیرین بنا)&amp;lt;ref&amp;gt; لسان‌العرب، ج‌ 5، ص ‌343، «رهص».&amp;lt;/ref&amp;gt; و «رِهص» (شالوده، چینه و بنیان) آمده است.&amp;lt;ref&amp;gt; الصحاح، ج‌ 3، ص‌ 1042، «رهص».&amp;lt;/ref&amp;gt; براى ارهاص معانى دیگرى نیز گفته ‌شده است.&amp;lt;ref&amp;gt; لغت‌نامه، ج‌ 2، ص‌ 1637، «ارهاص».&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اصطلاح متكلمان، حوادث خارق‌العاده&amp;lt;ref&amp;gt; كشاف اصطلاحات الفنون، ج‌ 1، ص‌ 141، «ارهاص».&amp;lt;/ref&amp;gt; یا شگفتى&amp;lt;ref&amp;gt; كشف المراد، شعرانى، ص‌ 491.&amp;lt;/ref&amp;gt; است كه در آستانه میلاد انبیاء و یا بعد از آن و پیش از بعثت ایشان به وقوع مى‌پیوندد&amp;lt;ref&amp;gt; روح البیان، ج‌ 10، ص‌ 510.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از نبوت آن‌ها در آینده حكایت دارد تا مردم با مشاهده آن امور، آماده شنیدن دعوت انبیا علیهم‌السلام شوند.&amp;lt;ref&amp;gt; همان؛ تلخیص المحصل، ص‌ 350.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه مقدمه آماده‌سازى [[پیامبران]] براى [[نبوت]] باشد مانند تذكرات غیبى به ایشان نیز، ارهاص دانسته شده است&amp;lt;ref&amp;gt; منشور جاوید، ج‌ 12، ص‌ 358.&amp;lt;/ref&amp;gt; تناسب بین معناى لغوى و اصطلاحى آن، این است كه با ارهاص، شالوده نبوت پى‌ریزى مى‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; تلخیص المحصل، ص‌ 350.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارهاص همچون معجزه و كرامت از باب لطف است؛&amp;lt;ref&amp;gt; كشف المراد، شعرانى، ص‌ 49.&amp;lt;/ref&amp;gt; و زمینه انجام اطاعت و دورى از گناه را فراهم مى‌سازد.&amp;lt;ref&amp;gt; كشف المراد، شعرانى، ص‌ 492؛ كشف المراد، حسن‌زاده، ص‌ 444.&amp;lt;/ref&amp;gt; تفاوت ارهاص با معجزه در این است كه ارهاص، پیش از زمان دعوت و بدون تحدى (مبارزه‌طلبى) است.&amp;lt;ref&amp;gt; شرح المقاصد، ج‌ 5، ص‌ 12.&amp;lt;/ref&amp;gt; گرچه متكلمان گاهى از باب مجاز و ‌علاقه مشابهت یا تغلیب به ارهاص معجزه نیز ‌گفته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt; شرح المقاصد، ج‌ 5، ص‌ 12‌ـ‌13.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضى از متكلمان معتزلى ارهاص را نپذیرفته‌اند. چنان‌كه كرامت را نیز انكار نموده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt; كشف المراد، شعرانى، ص‌ 491.&amp;lt;/ref&amp;gt; آنان ارهاصات واقع شده در هر عصرى را به پیامبر موجود در آن عصر نسبت داده و از معجزات وى مى‌دانند&amp;lt;ref&amp;gt; شرح المواقف الایجى، ج‌ 8، ص‌ 226.&amp;lt;/ref&amp;gt; و این در ‌حالى است كه برخى از ارهاصات در زمانى تحقق یافته كه پیامبرى وجود نداشته است.&amp;lt;ref&amp;gt; شرح المواقف الایجى، ج‌ 8، ص‌ 226.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخى، آماده‌سازى اذهان براى وقوع ولایت اولیا را نیز ارهاص دانسته‌اند بنابر این سخن گفتن [[حضرت فاطمه]] زهرا علیهاالسلام را در رَحم مادر&amp;lt;ref&amp;gt; منتهى‌الآمال، ج‌ 1، ص‌ 215.&amp;lt;/ref&amp;gt; و خواندن [[سوره مؤمنون]] به ‌وسیله [[امام على]] علیه‌السلام لحظاتى پس از ولادت&amp;lt;ref&amp;gt; مناقب، ج‌ 2، ص‌ 198.&amp;lt;/ref&amp;gt; و سخن گفتن دیگر امامان بلافاصله پس از ولادت و كرامات آنان در خردسالى را ارهاص به ‌شمار آورده&amp;lt;ref&amp;gt; مهر تابان، ص‌ 225.&amp;lt;/ref&amp;gt; و تفاوت آن با كرامت را در پیش از موعد بودن ارهاص دانسته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt; مهر تابان، ص‌ 225.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاریخ، ارهاصات بسیارى براى [[پیامبران]] به خصوص نبى ‌اكرم صلی الله علیه و آله نقل شده است.&amp;lt;ref&amp;gt; كشف‌المراد، حسن‌زاده، ص‌ 353؛ البدایة والنهایه، ج‌ 1، ص‌ 213؛ شرح المقاصد، ج‌ 5، ص‌ 12.&amp;lt;/ref&amp;gt; در [[قرآن]] گرچه به ارهاص تصریح نشده است ولى آیاتى از قرآن به وقایعى اشاره دارد كه از ارهاصات پیامبران دانسته شده و یا مى‌توان آن‌ها را از مصادیق ارهاص دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ارهاصات یوسف علیه‌السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== دور ساختن از گناه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این ‌كه تمام شرایط و امكانات تحقق گناه براى [[حضرت یوسف]] علیه‌السلام فراهم بود،&amp;lt;ref&amp;gt; المیزان، ج‌ 11، ص‌ 120‌ـ‌125.&amp;lt;/ref&amp;gt; وى خدا را در خلوت‌ها شاهد و ناظر دیده، بندگى او را برگزید و خود را آماده پذیرش هر گونه سختى نمود: {{متن قرآن|«...قَالَ مَعَاذَ اللّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ إِنَّهُ لاَ يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ»}} ([[سوره یوسف]]/12، 23) و با كمك برهان الهى از ارتكاب گناه خوددارى كرد: {{متن قرآن|«...لَولا اَن رَءا بُرهنَ رَبِّهِ... لِنَصرِفَ عَنهُ السّوءَ والفَحشاءَ‌...»}}.(سوره یوسف/12، 24)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== شفاى چشمان یعقوب با پیراهن===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت یوسف علیه‌السلام به برادرانش گفت: پیراهنم را ببرید بر صورت پدرم بیندازید تا بینا شود: {{متن قرآن|«اذْهَبُواْ بِقَمِيصِي هَـذَا فَأَلْقُوهُ عَلَى وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيرًا...»}}. (سوره یوسف/12، 93) با توجه به این ‌كه غالباً خواب‌هاى صادق [[پیامبران]] را كه از نبوت ایشان گزارش مى‌دهد، ارهاص مى‌خوانند.&amp;lt;ref&amp;gt; منشور جاوید، ج‌ 12، ص‌ 358.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ممكن است خوابى كه یوسف علیه‌السلام براى پدر خود نقل مى‌كند كه یازده ستاره، خورشید و ماه براى وى سجده مى‌كنند: {{متن قرآن|«إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يَا أَبتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ»}} ([[سوره یوسف]]/12، 4) را از ارهاصات وى به ‌شمار آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نجات از چاه و پرورش در خانه عزیز مصر، (سوره یوسف/12، 100) و علم تعبیر خواب (سوره یوسف/12، 21) نیز از ‌جمله مواردى است كه شاید بتوان آن‌ها را از دیگر ارهاصات حضرت یوسف علیه‌السلام دانست. گفتنى است تمام این حوادث را در ‌صورتى مى‌توان از ارهاصات حضرت یوسف علیه‌السلام دانست كه پیش از نبوت آن حضرت باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ارهاصات موسى علیه‌السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== وحى (الهام) به مادر موسى علیه‌السلام===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند به مادر موسى [[وحى]] كرد كه او را شیرده و در دریا بینداز و ترس و اندوه به دل راه مده كه ما او را به ‌تو باز ‌مى‌گردانیم: {{متن قرآن|«وَأَوْحَيْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَلَا تَخَافِي وَلَا تَحْزَنِي إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ...»}}.([[سوره قصص]]/28، 7)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نجات موسى علیه‌السلام از دریا===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامى كه كارگزاران فرعون، موسى را از آب گرفته به نزد وى آوردند، چون چشم همسر فرعون به موسى افتاد به فرعون گفت: او چشم روشنى براى من و تو است. او را نكشید؛ شاید برایمان سودمند باشد یا او را به فرزندى بگیریم: {{متن قرآن|«وَقَالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَيْنٍ لِّي وَلَكَ لَا تَقْتُلُوهُ عَسَى أَن يَنفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا...»}}. ‌(سوره قصص/28، 9)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== بازگشت موسى به دامان مادر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند مى‌فرماید: موسى را به مادرش بازگرداندیم تا چشمش بدو روشن شود و غم نخورد و بداند كه وعده خداوند درست است: {{متن قرآن|«فَرَدَدْنَاهُ إِلَى أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهَا وَلَا تَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ...»}}. (سوره قصص/28،‌ 13)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ارهاصات عیسى علیه‌السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== باردار شدن مریم علیهاالسلام بدون شوهر&amp;lt;ref&amp;gt; [[بحارالانوار]]، ج‌ 14، ص ‌224؛ الفرقان، ج‌ 16، ص‌ 29.&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتى فرشتگان بشارت فرزند را به مریم دادند، مریم گفت: پروردگارا! چگونه فرزنددار شوم؛ در ‌حالى ‌كه بشرى با من تماس نداشته است؟ گفت: چنین است. خداوند هر چه بخواهد مى‌آفریند: {{متن قرآن|«قَالَتْ رَبِّ أَنَّى يَكُونُ لِي وَلَدٌ وَلَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ قَالَ كَذَلِكِ اللّهُ يَخْلُقُ مَا يَشَاء...»}}. ([[سوره آل ‌عمران]]/3، 47)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== بارور شدن نخل خشك&amp;lt;ref&amp;gt; التفسیر الكبیر، ج‌ 13، ص‌ 528؛ الفرقان، ج‌ 16، ص‌ 296.&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از وضع حمل مریمِ طاهره و نیاز وى به غذاى مناسب در آن حال، خداوند به وى فرمود: این تنه نخل را به ‌طرف خود تكان ده، رطب تازه‌اى بر تو فرو ‌مى‌ریزد: {{متن قرآن|«وَهُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَيْكِ رُطَبًا جَنِيًّا»}}. ([[سوره مریم]]/19، 25)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جارى شدن جوى آب از كنار مریم علیهاالسلام&amp;lt;ref&amp;gt;التفسیر الكبیر، ج‌ 21، ص ‌528؛ الفرقان، ج‌ 16، ص‌ 296‌ـ‌297.&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامى كه مریم علیهاالسلام به آب نیاز داشت جوى آبى از كنار آن حضرت جارى شد: {{متن قرآن|«...‌قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ سَرِيًّا»}}. ([[سوره مریم]]/19، 24)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== سخن گفتن عیسى علیه‌السلام در گهواره&amp;lt;ref&amp;gt; مجمع‌البیان، ج‌ 2، ص‌ 295؛ بحارالانوار، ج‌ 14، ص‌ 222.&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عیسى به كسانى ‌كه مریم علیهاالسلام را متهم ساخته بودند. فرمود: من بنده خدا هستم. خداوند مرا پیامبرى صاحب كتاب قرار داده است: {{متن قرآن|«قَالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَن كَانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا × قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا»}}. ([[سوره مریم]]/19، 29‌ـ‌30)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شایان ذكر است كه [[حضرت عیسى]] علیه‌السلام با جمله «و‌جَعَلَنى نَبیـّا» از پیامبرى خویش در آینده خبر داده و به ‌دلیل حتمى بودن وقوع آن از فعل ماضى استفاده شده است.&amp;lt;ref&amp;gt; شرح المواقف، ج‌ 8، ص‌ 226.&amp;lt;/ref&amp;gt; بنابر این سخن گفتن وى در گهواره از معجزات آن حضرت به حساب نیامده بلكه از ارهاصات وى به ‌شمار مى‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروهى از معتزله كه كرامات اولیا را انكار كرده‌اند نزول مائده آسمانى بر مریم ([[سوره آل ‌عمران]]/3،37) و سخن گفتن [[فرشتگان]] با وى (سوره آل ‌عمران/3،42‌ـ‌45) را نیز از ارهاصات حضرت عیسى علیه‌السلام دانسته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt; كشف المراد، حسن‌زاده، ص‌ 476.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ارهاصات پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== نابودى اصحاب فیل===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال چهلم پیش از بعثت، همزمان با میلاد پیامبر صلی الله علیه و آله،&amp;lt;ref&amp;gt; التبیان، ج‌ 10، ص‌ 410؛ مجمع‌البیان، ج ‌10، ص‌ 825؛ التفسیرالكبیر، ج‌ 11، ص‌ 293؛ شرح تجرید، ص‌ 491.&amp;lt;/ref&amp;gt; اصحاب فیل كه قصد حمله به خانه كعبه را داشتند، شكست خوردند: {{متن قرآن|«أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ»}}.([[سوره فیل]]/105، 1)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داستان اصحاب فیل قضیه‌اى است كه در آن نمى‌توان شبهه كرد و در آن هنگامى كه این قصه در [[قرآن]] آمد برخى از كسانى ‌كه آن واقعه را دیده بودند هنوز از دنیا نرفته و آن را به ‌خاطر داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt; كشف المراد، شعرانى، ص‌ 490.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شرح صدر&amp;lt;ref&amp;gt; التفسیرالكبیر، ج 32، ص 2؛شرح‌المواقف الایجى، ج‌ 8، ص‌ 225.&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه برخى شرح صدر در آیه: {{متن قرآن|«أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ»}}. ([[سوره انشراح]]/94، 1) را امرى جسمانى و مادى (شكافتن سینه حضرت) گرفته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt; التفسیرالكبیر، ج‌ 32، ص ‌206؛ شرح المواقف الایجى، ج‌ 8، ص‌ 225.&amp;lt;/ref&amp;gt; ولى برخى از محققان آن را ناظر به سعه وجودى [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله به نور الهى دانسته‌اند كه به واسطه آن گنجایش همه معارف الهى را یافته و در برابر آن‌ها احساس ضیق و تنگى نكرده است و درباره قصه‌اى كه موهم مادى بودن شرح صدر است (و ‌بعضى از تفاسیر آن را ذیل این آیه آورده‌اند) گفته‌اند، داستان مذكور از قبیل تمثل است و اعتقاد به مادى بودن آن اساساً باطل است.&amp;lt;ref&amp;gt; المیزان، ج‌ 20، ص‌ 341، 317‌ـ‌318.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانچه بتوان وقایعى را كه در ارتباط با تحقق نبوت در عالم تكوین به وقوع مى‌پیوندد، ارهاص نامید. منع و رجم شیاطین از 3 آسمان با تولد [[حضرت عیسى]] علیه‌السلام و از همه آسمان‌ها با تولد پیامبر‌اكرم صلی الله علیه و آله كه در روایتى از [[امام صادق]] علیه‌السلام در ضمن تفسیر {{متن قرآن|«وَحَفِظْنَاهَا مِن كُلِّ شَيْطَانٍ رَّجِيمٍ»}} ([[سوره حجر]]/15، 17) وارد شده است&amp;lt;ref&amp;gt; البرهان، ج‌ 3، ص‌ 334؛ مناقب، ج‌ 1، ص‌ 56.&amp;lt;/ref&amp;gt; از ارهاصات آن‌ها خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افزون بر موارد قرآنى، در تاریخ نیز نمونه‌هاى فراوانى از ارهاصات براى پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله گزارش شده است كه برخى از آن‌ها عبارت‌ند از: آشكار بودن نور پیامبر صلی الله علیه و آله در پیشانى پدرانش&amp;lt;ref&amp;gt; شرح‌المقاصد، ج 5، ص 13؛ الصحیح من سیره، ج‌ 2، ص‌ 67.&amp;lt;/ref&amp;gt; و ‌فرو‌ریختن 14 كنگره از ایوان كسرا؛ خاموش ‌شدن آتش‌كده فارس&amp;lt;ref&amp;gt; كشف‌المراد، حسن‌زاده، ص‌ 353؛ البدایة و‌النهایه، ج‌ 2، ص‌ 213.&amp;lt;/ref&amp;gt; و خشك ‌شدن دریاچه ساوه هنگام ‌تولد حضرت،&amp;lt;ref&amp;gt; كشف‌المراد، حسن‌زاده، ص‌ 353؛ البدایة و‌النهایه، ج‌ 2، ص‌ 213.&amp;lt;/ref&amp;gt; سایه ‌انداختن ابر بر سر حضرت&amp;lt;ref&amp;gt; كشف المراد، حسن‌زاده، ص‌ 353؛ شرح المواقف، ج‌ 8، ص‌ 225؛ روح‌البیان، ج‌ 10، ص‌ 510.&amp;lt;/ref&amp;gt; و سلام‌كردن سنگ‌ها به آن ‌بزرگوار&amp;lt;ref&amp;gt; شرح المواقف الایجى، ج‌ 8، ص‌ 225.&amp;lt;/ref&amp;gt; و‌..‌. گفتنى است سخن گفتن [[حضرت فاطمه]] ‌زهرا علیهاالسلام در رحم مادر&amp;lt;ref&amp;gt; منتهى الآمال، ج‌ 1، ص‌ 215.&amp;lt;/ref&amp;gt; و نیز خواندن [[سوره مومنون]] به ‌وسیله على علیه‌السلام لحظاتى پس از ولادت&amp;lt;ref&amp;gt; مناقب، ج‌ 2، ص‌ 198.&amp;lt;/ref&amp;gt; افزون بر این ‌كه مى‌تواند ارهاص براى ولایت خودشان باشد از ارهاصات پیامبر اكرم نیز محسوب مى‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در میان متكلمان معتزلى آن‌ها كه ارهاص را نپذیرفته‌اند، برخى از موارد قرآنى پیشین را بدین ‌شكل پاسخ داده‌اند: داستان اصحاب فیل، معجزه خالد بن‌ سنان است كه او را در آن زمان پیامبر مى‌دانستند.&amp;lt;ref&amp;gt; التبیان، ج 10، ص 410؛ مجمع‌البیان، ج 10، ص 447.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزول مائده بر مریم و سخن‌گفتن [[فرشتگان]] با وى و باردار شدن ایشان بدون همسر&amp;lt;ref&amp;gt; التفسیر الكبیر، ج‌ 8، ص‌ 217؛ [[بحارالانوار]]، ج‌ 14، ص‌ 224.&amp;lt;/ref&amp;gt; و باروَر شدن نخل خشك و جارى ‌شدن جوى آب، از معجزات [[حضرت زكریا]] علیه‌السلام است.&amp;lt;ref&amp;gt; التفسیرالكبیر، ج‌ 21، ص‌ 528.&amp;lt;/ref&amp;gt; سخن گفتن عیسى علیه‌السلام در گهواره به ‌دلیل كلام وى در قرآن {{متن قرآن|« وَجَعَلَنِي نَبِيًّا»}} ([[سوره مریم]]/19، 30) معجزه و در زمان نبوت آن حضرت بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار، ج‌ 14، ص‌ 222.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
الله‌مراد انصارى ‌جیرفتی؛ دائرة المعارف قرآن کریم، جلد 2، صفحه 539-543.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اصطلاحات کلامی]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%B9%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=54939</id>
		<title>اسماعیل صادق الوعد علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%B9%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=54939"/>
		<updated>2016-01-23T16:50:03Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;در آيه 54 سوره مريم از پيامبری به نام «اسماعيل» با صفت «صادق الوعد» ياد شده است. در اين كه مقصود از اسماعيل در اين آيه فرزند ابراهيم يا پيامبرى جز اوست اختلاف است. سبب صادق‌الوعد خواندن وى را آن دانسته‌اند كه براى شخصى كه به او وعده ملاقات داده بود مدتى طولانى انتظار كشيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{مدخل دائرة المعارف|[[دائرة المعارف قرآن کریم]]}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آيه 54 [[سوره مريم]]/19 از پيامبرى به نام «اسماعيل» با صفت «صادق الوعد» ياد شده است: {{متن قرآن|«واذكُر فِى الكِتبِ اِسمعيلَ اِنَّهُ كانَ صادِقَ الوَعدِ و كانَ رَسولاً نَبيـّا»}}.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
در اين كه مقصود از اسماعيل در اين آيه فرزند ابراهيم يا پيامبرى جز اوست اختلاف است. همه مفسران اهل سنت اسماعيل در اين آيه را فرزند ابراهيم دانسته و جز او را نام نبرده يا آن‌كه به شدت رد كرده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌البيان، مج 9، ج 16، ص 120؛ تفسير ابن ‌كثير، ج‌ 3، ص‌ 132؛ الدر‌المنثور، ج‌ 5‌، ص‌ 516‌؛ روح‌المعانى، مج‌ 9، ج‌ 16، ص‌ 152.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ميان تفاسير [[شيعه]] برخى هر دو احتمال را ذكر كرده و قول جمهور را ضعيف شمرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;الميزان، ج‌ 14، ص‌ 62.&amp;lt;/ref&amp;gt;، با اين حال برخى بر اين كه مراد از وى اسماعيل فرزند ابراهيم است تأكيد كرده و قول ديگر را ضعيف دانسته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البيان، ج‌ 6، ص‌ 800؛ الفرقان، ج‌ 15‌ـ‌16، ص‌ 341.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخى با استناد به رواياتى او را اسماعيل ‌بن ‌حزقيل مى‌دانند.&amp;lt;ref&amp;gt;احسن الحديث، ج‌ 6، ص‌ 335.&amp;lt;/ref&amp;gt; بر پايه روايتى از [[امام صادق]] عليه‌السلام اسماعيل در اين آيه فرزند [[حضرت ابراهيم]] عليه‌السلام نيست زيرا اسماعيل عليه‌السلام در حيات پدر از دنيا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سويى با وجود رسالت [[حضرت ابراهيم]] عليه‌السلام جايى براى رسالت اسماعيل نبود. اين اسماعيل فرزند حزقيل بود كه به سوى قوم خود مبعوث شد و او را تكذيب كردند و كشتند؛&amp;lt;ref&amp;gt;حياة‌القلوب، ج‌ 2، ص‌ 831.&amp;lt;/ref&amp;gt; اما به نظر مى‌رسد برخى روايات و داده‌هاى تاريخى كه پيامبرى و رسالت اسماعيل براى جُرْهُميان و قبايل يمانى و عَمالقه و عمر طولانى 120 سال براى او و وصيت ابراهيم به اسماعيل را گزارش كرده است&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع‌البيان، ج 6، ص‌ 800؛ الكامل، ج 1، ص‌ 125؛ [[بحارالانوار]]، ج‌ 1، ص‌ 96؛ ج‌ 17، ص‌ 148.&amp;lt;/ref&amp;gt; و آيات [[قرآن]] كه به رسالت وى اشاره دارد: {{متن قرآن|«ءامَنّا بِاللّهِ و ‌ما‌اُنزِلَ اِلَينا و ‌ما‌اُنزِلَ اِلى اِبرهيمَ و اِسمعيلَ و اِسحقَ و يَعقوبَ»}} ([[سوره بقره]]/2،136؛ [[سوره نساء]]/4،163) با آن بخش از روايت پيش گفته كه رسالت فرزند ابراهيم را نفى كرده و [[مرگ]] او را در زمان حيات پدر مى‌داند سازگار نيست و شايد همين امر برخى را بر آن داشته تا در صدور اين روايت ترديد كنند.&amp;lt;ref&amp;gt;روح‌المعانى، مج‌ 9، ج‌ 16، ص‌ 152.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اساس ديدگاهى كه او را اسماعيل ‌بن ‌حزقيل مى‌داند، افزون بر روايات اين است كه در [[قرآن]] نام اسماعيل همواره در كنار پدرش ابراهيم ذكر شده است ([[سوره بقره]]/2،125، 127، 133، 136)؛ ولى در آيه مورد بحث (54 [[سوره مريم]]/19) نام وى مستقل آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سويى عطف اسرائيل (يعقوب) بر ابراهيم در آيه 58 [[سوره مريم]]/19 نشان مى‌دهد كه اسماعيل و پيامبران ديگر كه در آيات قبل از آن‌ها ياد شده هم فرزند ابراهيم و هم فرزند يعقوب‌اند، حال آن كه اسماعيل فرزند ابراهيم عموى يعقوب است؛ نه فرزند او بنابراين وى در آيه مورد بحث بايد جز او و از نسل يعقوب باشد تا معناى آيات درست باشد ولى دليل نخست با وجود آيات 86 [[سوره انعام]]/6؛ 85 [[سوره انبياء]]/21 و 48 [[سوره ص]]/ 38 كه نام اسماعيل جدا ذكر شده پاسخ داده مى‌شود، افزون بر آن جدا ياد كردن از اسماعيل ‌بن ‌ابراهيم ممكن است براى نشان دادن اعتبار و موقعيت ويژه او باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;الميزان، ج‌ 14، ص‌ 63.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسخ دليل دوم نيز اين است كه عطف اسرائيل بر ابراهيم سبب نمى‌شود كه در همه امور با هم مشترك باشند و چنين نتيجه نمى‌دهد كه همه افراد ياد شده بايد از نسل ابراهيم و يعقوب باشند بلكه ممكن است برخى ذريه ابراهيم و برخى ذريه يعقوب باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخى احتمال داده‌اند اسماعيل در آيه مورد بحث (54 [[سوره مريم]]/19) پيامبرى از بنى‌اسرائيل باشد كه در آيه 246 [[سوره بقره]]/2 در داستان طالوت بدون ذكر نام، از او ياد شده و داستان وى در [[تورات]]&amp;lt;ref&amp;gt;كتاب مقدس، اول سموئيل، 1‌ـ‌15.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[انجيل]]&amp;lt;ref&amp;gt;كتاب مقدس، رساله عبرانيان، 11: 20‌ـ‌24.&amp;lt;/ref&amp;gt; نيز گزارش شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام القرآن، ص‌ 101؛ اعلام قرآن، ص‌ 129.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر حال اسماعيل صادق‌الوعد چه آن كه فرزند ابراهيم يا پيامبرى جز او باشد سبب صادق‌الوعد خواندن وى را آن دانسته‌اند كه براى شخصى كه به او وعده ملاقات داده بود مدتى طولانى انتظار كشيد.&amp;lt;ref&amp;gt; جامع‌البيان، مج‌ 9، ج‌ 16، ص‌ 120.&amp;lt;/ref&amp;gt; بر ‌اساس آيه 54 [[سوره مريم]]/19 وى نبى و رسول بود و اهل خود را به [[نماز]] و [[زكات]] فرامى‌خواند و مرضىّ خداوند بود. (‌=&amp;gt;‌اسماعيل عليه‌السلام)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
محمد مرادى، دائرة المعارف قرآن کریم، جلد 3، صفحه 289-291.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%84&amp;diff=54938</id>
		<title>اسرائیل</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%84&amp;diff=54938"/>
		<updated>2016-01-23T16:41:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;اسرائیل کلمه ای عبری است مرکب از اسر به معنی قدرت و ایل به معنی خدا. لقب حضرت یعقوب علیه السلام است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً عبری است مرکب از اسر به معنی قدرت و ایل به معنی خدا. لقب [[حضرت یعقوب]] علیه السلام است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==واژه اسرائیل در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کلمه، همیشه با بنی و بنو استعمال شده است یعنی فرزندان یعقوب و در دو جا بی کلمه بنو بر خود آن حضرت اطلاق گردیده است. یکی در آیه {{متن قرآن|«كُلُّ الطَّعَامِ كَانَ حِـلاًّ لِّبَنِي إِسْرَائِيلَ إِلاَّ مَا حَرَّمَ إِسْرَائِيلُ عَلَى نَفْسِهِ»}}؛ ([[سوره آل عمران]]/آیه 93) هر خوراکی بر بنی اسرائیل مباح بود مگر آن که بنی اسرائیل خود پیش از نزول [[تورات]] بر خود [[حرام]] کرد و قصه آن در سفر تکوین فصل 32 مذکور است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دیگری در آیه: {{متن قرآن|«أُوْلَئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِم مِّنَ النَّبِيِّينَ مِن ذُرِّيَّةِ آدَمَ وَمِمَّنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ وَمِن ذُرِّيَّةِ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْرَائِيلَ وَمِمَّنْ هَدَيْنَا وَاجْتَبَيْنَا إِذَا تُتْلَى عَلَيْهِمْ آيَاتُ الرَّحْمَن خَرُّوا سُجَّدًا وَبُكِيًّا»}}. ([[سوره مریم]]/58)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اينان گروهى از [[پيامبران]] بودند كه خدا به آنان انعام كرده بود، از فرزندان آدم و فرزندان آنان كه با نوح در كشتى نشانديم و فرزندان ابراهيم و اسرائيل و آنها كه هدايتشان كرديم و برگزيديمشان و چون آيات خداى رحمان بر آنان تلاوت مى‌شد، گريان به [[سجده]] مى‌افتادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* قرآن، ترجمه آیتی.&lt;br /&gt;
* نثر طوبی، علامه شعرانی، واژه اسرائیل.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;br /&gt;
[[رده:واژگان قرآنی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%A7%D8%B7&amp;diff=54937</id>
		<title>اسباط</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%A7%D8%B7&amp;diff=54937"/>
		<updated>2016-01-23T16:34:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;أسباط جمع سِبْط و برگرفته از ریشه «س ـ ‌ب ‌ـ ‌ط» است. كاربردهاى متفاوت این ماده و مشتقات آن و گزارش‌هاى واژه‌نگاران از معناى آن نشان مى‌دهد كه ریشه «س‌ ـ‌ ب‌ ـ ‌ط» در اصل به معناى امتداد و انتشار امورى بكار مى‌رود كه منشأ و ریشه واحدى داشته و امتداد و انتشار آن‌ها به ‌صورت طبیعى و آسان صورت مى‌گیرد.كاربرد  &amp;quot;نوادگان و افراد یك نسل &amp;quot;به همین معنا برمی گردد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{مدخل دائرة المعارف|[[دائرة المعارف قرآن کریم]]}}&lt;br /&gt;
''&lt;br /&gt;
'''پیامبرانى از آل‌یعقوب، قبایل دوازده‌گانه بنى‌اسرائیل.'''''&lt;br /&gt;
__toc__&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
أسباط جمع سِبْط و برگرفته از ریشه «س ـ ‌ب ‌ـ ‌ط» است.&amp;lt;ref&amp;gt; ترتیب العین، ص‌ 359؛ الصحاح، ج‌ 3، ص‌ 1129؛ القاموس المحیط، ج‌ 1، ص‌ 903، «سبط».&amp;lt;/ref&amp;gt; كاربردهاى متفاوت این ماده و مشتقات آن&amp;lt;ref&amp;gt; ترتیب العین، ص‌ 359؛ الصحاح، ج‌ 3، ص‌ 1129؛ النهایه، ج‌ 2، ص‌ 334، «سبط».&amp;lt;/ref&amp;gt; و گزارش‌هاى واژه‌نگاران از معناى آن نشان مى‌دهد كه ریشه «س‌ ـ‌ ب‌ ـ ‌ط» در اصل به معناى امتداد و انتشار امورى بكار مى‌رود كه منشأ و ریشه واحدى داشته و امتداد و انتشار آن‌ها به ‌صورت طبیعى و آسان صورت مى‌گیرد.&amp;lt;ref&amp;gt; مفردات، ص‌ 394؛ الفروق اللغویه، ص‌ 271؛ التحقیق، ج‌ 5، ص‌ 33، «سبط».&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
كاربرد در مواردى چون: درختى بلند و پرشاخ و برگ در میان رمل‌ها،&amp;lt;ref&amp;gt; الفروق اللغویه، ص‌ 271؛ القاموس المحیط، ج‌ 2، ص‌ 362؛ تاج العروس، ج‌ 10، ص‌ 273.&amp;lt;/ref&amp;gt; موى صاف و آویخته،&amp;lt;ref&amp;gt; ترتیب العین، ج‌ 7، ص‌ 219؛ القاموس المحیط، ج‌ 1، ص‌ 903.&amp;lt;/ref&amp;gt; باران انبوه،&amp;lt;ref&amp;gt; القاموس المحیط، ج‌ 1، ص‌ 903، «سبط».&amp;lt;/ref&amp;gt; نوادگان و افراد یك نسل&amp;lt;ref&amp;gt; ترتیب العین، ص‌ 359؛ الصحاح، ج‌ 3، ص‌ 1129؛ التحقیق، ج‌ 5، ص‌ 33، «سبط».&amp;lt;/ref&amp;gt; مؤید این معناست، بر همین اساس گروهى معتقدند كه سِبْط به معناى نوه&amp;lt;ref&amp;gt; الصحاح، ج‌ 3، ص‌ 1129؛ التحقیق، ج‌ 5، ص‌ 35، «سبط».&amp;lt;/ref&amp;gt; و بیشتر نوه دخترى&amp;lt;ref&amp;gt; الفروق اللغویه، ص‌ 271.&amp;lt;/ref&amp;gt; و اسباط به معناى نوادگان و نسلى كه همگى مانند شاخه‌هاى یك درخت، از یك پدر و امتداد او هستند، به ‌كار مى‌رود.&amp;lt;ref&amp;gt; مجمع البیان، ج‌ 4، ص‌ 752؛ مفردات، ص‌ 222؛ التحقیق، ج‌ 5، ص‌ 33، «سبط».&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند و نواده برخوردار از جایگاهى ویژه در میان یك نسل پدرى را نیز گفته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt; لسان العرب، ج‌ 7، ص‌ 310؛ مجمع البحرین، ج‌ 2، ص‌ 326؛ تاج العروس، ج‌ 10، ص‌ 273، «سبط».&amp;lt;/ref&amp;gt; كه به رغم نادر بودن، هماهنگى قابل توجهى با موارد كاربرد نخستین سبط در عهد عتیق، ظاهر آیات مربوط و نیز [[احادیث]] اسلامى دارد؛ همچنین در صورت اضافه به یهود و بنى‌اسرائیل، معناى قبیله (‌=‌گروهى از یك ریشه پدرى) براى آن گفته شده است. در تفاوت سبط و قبیله گفته‌اند: اولى در مورد نسل اسحاق و دومى درباره نسل اسماعیل و براى بازشناسى آن‌ها از یكدیگر به ‌كار مى‌رود.&amp;lt;ref&amp;gt; ترتیب‌العین، ص‌ 359؛ الصحاح، ج‌ 3، ص‌ 1129؛ مجمع البحرین، ج‌ 2، ص‌ 326، «سبط».&amp;lt;/ref&amp;gt; كاربرد سبط به معناى گروه و جماعت در برخى [[احادیث]]&amp;lt;ref&amp;gt; الكافى، ج‌ 1، ص‌ 444؛ نهج البلاغه، خطبه 171؛ التبیان، ج‌ 7، ص 56.&amp;lt;/ref&amp;gt; مؤیّد معناى اخیر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوى دیگر عربى یا دخیل بودن سِبْط و أسباط مورد اختلاف است. برخلاف سیوطى كه سبط را یك واژه دخیل عِبرى و از مُبهمات قرآن مى‌داند،&amp;lt;ref&amp;gt; المتوكلى، ص‌ 126؛ الاتقان، ج‌ 2، ص‌ 316.&amp;lt;/ref&amp;gt; گروهى دیگر بر عربى بودن آن تأكید مى‌ورزند؛&amp;lt;ref&amp;gt; املاء ما من به الرحمن، ج‌ 1، ص‌ 203؛ التبیان فى اعراب القرآن، ج‌ 1، ص‌ 203؛ روح المعانى، مج‌ 4، ج‌ 6، ص‌ 26.&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین برخى خاورشناسان نیز معتقدند كه واژه سِبْط پس از ورود به زبان عربى، بر اساس قواعد آن جمع بسته شده است، با این تفاوت كه برخى آن را عِبرى و برگرفته از «شبط» به معناى «عصا» یا «جماعتى كه رئیسى با عصا آنان را رهبرى مى‌كند» و برخى دیگر سریانى مى‌دانند.&amp;lt;ref&amp;gt; واژه‌هاى دخیل، ص‌ 115؛ قاموس الكتاب المقدس، ص‌ 455.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرتور جفرى، ریشه اصلى آن را واژه ‌عبرى دانسته و شمار قابل توجهى از پژوهشگران اروپایى را یاد مى‌كند كه بر ‌وامگیرى مستقیم سِبط از زبان عبرى حجت آورده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt; واژه‌هاى دخیل، ص‌ 115؛ A Hebrew and English Lexicon of the Old Testment؛ P986 - 987.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزارش این دسته از پژوهشگران درباره وجود واژگانى بسیار نزدیك به سبط در زبان‌هاى آرامى، سبایى، آشورى، عبرى و دیگر زبان‌هاى سامى ‌ـ ‌حامى، در كنار كاربرد فراوان آن در عهد عتیق و نبود شاهد مستندى درباره كاربرد آن در اشعار عربى پیش از اسلام، مى‌تواند مؤیّدى بر معرب بودن سِبْط باشد.&amp;lt;ref&amp;gt; واژه‌هاى دخیل، ص‌ 115؛ A Hebrew and English Lexicon of the Old Testment؛ P986 - 987.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادكرد [[قرآن]] از اسباط در كنار نام‌هایى چون [[حضرت ابراهیم]]، [[حضرت اسماعیل]]، [[حضرت اسحاق]]، [[حضرت یعقوب]]، [[حضرت موسى]]، [[حضرت عیسى]] علیهم‌السلام و‌... ([[سوره بقره]]/2، 136، 140؛ [[سوره نساء]]/‌4،‌163) كه همه عبرى و كاملاً براى اهل كتاب، آشناست مى‌تواند مؤید دیگرى بر دخیل و معرب بودن سبط و آشنایى كامل اهل كتاب با آن و نیز مصادیق اسباط باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سبط در عهدین==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عهد عتیق (ترجمه فارسى و عربى) پس از گزارش وصیت‌هاى یعقوب به پسرانش در زمان [[مرگ]]، در كنار بیان نام و تصویرى از شخصیت هر یك از آن‌ها از زبان یعقوب علیه‌السلام، آنان را 12 سبطِ اسرائیل (یعقوب)&amp;lt;ref&amp;gt; كتاب مقدس، تكوین 35: 11؛ 37: 4.&amp;lt;/ref&amp;gt; مى‌خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسامى آن‌ها عبارت است از: رِءُوْبِن، شِمْعُوْن، لِیْوِى، یِهُوْداه، زِبُوْلُوْن، یِسَّاكار، دان، گاد، آشِیْر، نَفْتالِى، یُوْسِف و بِنیامِین.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، تكوین 49: 2‌ـ‌28.&amp;lt;/ref&amp;gt; با توجه به این كه در موارد متعددى از این افراد با عنوان «پسران یعقوب علیه‌السلام» یاد شده است&amp;lt;ref&amp;gt; همان، تكوین 33: 5، 7؛ 34: 25، 27.&amp;lt;/ref&amp;gt; و فقط در اینجا آن هم پس از بیان وصیت‌هاى یعقوب علیه‌السلام با عنوان «اسباط» معرفى مى‌شوند، شاید بتوان گفت كه در این كاربرد، سبط به معناى وصى و جانشین برگزیده و موعود براى [[حضرت یعقوب]] علیه‌السلام است، لیكن وصیت‌هاى ویژه یعقوب به یوسف پیش از دیگران&amp;lt;ref&amp;gt; همان، تكوین 47: 29-31؛ 48: 22.&amp;lt;/ref&amp;gt; و داستان خواب یوسف مبنى بر [[سجده]] برادران در برابر او&amp;lt;ref&amp;gt; همان، تكوین 37: 5‌ـ‌7، 9.&amp;lt;/ref&amp;gt; ([[حضرت یوسف]] /12، 4‌ـ‌6) فقط جانشینى یوسف علیه‌السلام را مى‌رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تورات نیز كه تصویر آن از برادران یوسف علیه‌السلام ـ ‌به جز بنیامین‌ ـ ‌به مراتب تیره‌تر از سیماى آنان در [[قرآن]] است.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، تكوین 37: 2‌ـ‌36؛ 38: 15‌ـ‌18؛ اعداد‌1: 2‌ـ‌44؛ 26: 55؛ اخبار اول: 28: 1.&amp;lt;/ref&amp;gt; ([[حضرت یوسف]]/12، 5‌ـ‌9، 15‌ـ‌18، 20، 77، 91، 95، 97) هیچ اشاره‌اى به نبوت آن‌ها نمى‌كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نسل هر یك از پسران یعقوب علیه‌السلام نیز با اضافه به اسم هر یك از آن‌ها در جاى جاى عهد عتیق (ترجمه فارسى و عربى) با نام سِبْط خوانده شده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، اعداد 1: 4‌ـ‌54؛ 2: 1‌ـ‌34.&amp;lt;/ref&amp;gt; در این كاربرد هر سبطى متشكل از قبایل متعددى بوده و در معرفى و شناخت هویت افراد و گروه‌ها به‌كار مى‌رود.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، 18: 11، 21؛ 19: 8، 31، 39، 48؛ 21: 7، 27.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از گزارش تورات برمى‌آید كه نوادگان ‌یعقوب علیه‌السلام پیش از افزایش ‌پرشمارشان، بیشتر با نام بنى‌اسرائیل خوانده مى‌شدند؛&amp;lt;ref&amp;gt; همان، خروج 1‌ـ‌30؛ 31: 2، 6؛ 35: 30، 34، 38.&amp;lt;/ref&amp;gt; اما پس‌ از خروج از مصر و بیشتر براى ساماندهى نظامى جنگجویان و بر اساس انتساب به یكى از پسران یعقوب به اسباط دوازده‌گانه تقسیم شدند.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، اعداد 1: 4‌ـ‌54؛ 2: 1‌ـ‌34.&amp;lt;/ref&amp;gt; (قس: [[سوره اعراف]]/7،160)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سِبط لِیْوِىْ كه به ‌سبب ارائه خدمات دینى در معبد، معاش آن به ‌وسیله سبط‌هاى دیگر تأمین مى‌شد، جزو اسباط دوازده‌گانه به شمار نرفته&amp;lt;ref&amp;gt; همان، اعداد 1: 47‌ـ‌51، 53؛ 26: 22.&amp;lt;/ref&amp;gt; و به جاى آن سِبْط‌إفْرَیِمْ و مِنَسِّهْ (دو پسر [[حضرت یوسف]] علیه‌السلام) قرار ‌داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، اعداد 1: 32‌ـ‌35.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسباط دوازده‌گانه كه با گذشت زمان پرشمار مى‌شدند با تقسیم سرزمین موعود میان خود&amp;lt;ref&amp;gt; همان، اعداد 26 : 53-56.&amp;lt;/ref&amp;gt; هر ‌یك داراى رئیس و استقلال شده&amp;lt;ref&amp;gt; همان، اعداد 1: 4‌ـ‌16؛ اخبار اول 27: 5‌ـ‌22.&amp;lt;/ref&amp;gt; و با حفظ ارتباط&amp;lt;ref&amp;gt; قاموس الكتاب المقدس، ص‌ 70.&amp;lt;/ref&amp;gt; تا زمان مرگ سلیمان، در سرزمین واحدى مى‌زیستند اما پس از مرگ وى دشمنى میان سبط یهودا و اِفْریِمْ به تجزیه سرزمین به دو بخش منجر شد؛&amp;lt;ref&amp;gt; كتاب مقدس، شموئیل دوم 2: 4‌ـ‌9؛ 19: 41‌ـ‌43.&amp;lt;/ref&amp;gt; سبط یهودا و بنیامین با پیوستن به رِحَبْعامْ، فرزند [[حضرت سلیمان]] علیه‌السلام، بخش جنوبى سرزمین را «كشور یهودا» و اسباط ده ‌گانه دیگر با پیوستن به یارُبْعامِ پسر نِباطْ، بخش شمالى را «اسرائیل» نام نهادند.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، اخبار دوم 10: 1‌ـ‌14.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزارش عهدین از حضور پررنگ و نمادین اسباط و شماره دوازده‌گانه آن‌ها در فرهنگ و حیات دینى یهود، از جایگاه ممتاز آنان در نزد یهودیان خبر مى‌دهد. مواردى چون قطعه ‌سنگ‌هاى گرانبها و منقش به نام 12 سبط بنى‌اسرائیل در سینه بند هارون&amp;lt;ref&amp;gt; همان، خروج ‌28: 21؛ 39: 14.&amp;lt;/ref&amp;gt; و لباس رسمى كاهن بزرگ به نشان نیابت از آنان&amp;lt;ref&amp;gt; قاموس الكتاب المقدس، ص‌ 540.&amp;lt;/ref&amp;gt;، جاسوسان گسیل شده از سوى موسى علیه‌السلام به كنعان&amp;lt;ref&amp;gt; كتاب مقدس، توریّة مثنّى 1: 22‌ـ‌24.&amp;lt;/ref&amp;gt; (قس: [[سوره مائده]] /5، 12)، انبیاى صغارِ پس از [[حضرت موسى]] علیه‌السلام (‌=&amp;gt;‌همین مقاله)، انواع هدیه و قربانى براى خدا،&amp;lt;ref&amp;gt; همان، لویان 24: 5؛ اعداد 7: 84‌ـ‌87؛ 29: 17؛ عزرا 8: 35.&amp;lt;/ref&amp;gt; وكلاى سلیمان&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ملوك اول 4: 7.&amp;lt;/ref&amp;gt; و مجسمه‌هاى شیر بر روى پله‌هاى شش‌گانه تخت وى،&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ملوك اول 10: 20.&amp;lt;/ref&amp;gt; حتى مدت زمان زینت زنان&amp;lt;ref&amp;gt; همان، استیر 2: 12.&amp;lt;/ref&amp;gt; و جز آن&amp;lt;ref&amp;gt; همان، یوشع 3: 12؛ 4: 2‌ـ‌4؛ 8‌ـ‌9؛ شموئیل دوم 2: 15؛ ملوك اول 7: 25؛ 18: 31.&amp;lt;/ref&amp;gt; عدد 12 داشته‌اند، چنان‌ كه این عدد اساس دسته‌بندى تیره‌ها، قبایل و عشیره‌هاى بنى‌اسرائیل، مورد توجه در پیدایش پسران&amp;lt;ref&amp;gt; همان، اخبار اول 25: 9‌ـ‌31.&amp;lt;/ref&amp;gt; و مبناى نظام شمارشى بابلیان بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt; قاموس الكتاب المقدس، ص‌ 608.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عهد جدید نیز 12 رسول برگزیده [[حضرت عیسى]] علیه‌السلام،&amp;lt;ref&amp;gt; كتاب مقدس، انجیل مَرْقُس 3: 14‌ـ‌15؛ انجیل لُوقا 6: 13.&amp;lt;/ref&amp;gt; دروازه‌هاى دوازده‌گانه اورشلیم جدید با سر درِ منقّش به نام اسباط اسرائیل&amp;lt;ref&amp;gt; همان، مكاشفات یوحنا 21: 12.&amp;lt;/ref&amp;gt; و تقسیم رؤیاهاى آسمانى به 12 قسم از سوى یوحنّا&amp;lt;ref&amp;gt; همان، مكاشفات یوحنا 7: 4‌ـ‌8.&amp;lt;/ref&amp;gt; و جز آن&amp;lt;ref&amp;gt; همان، انجیل متى: 19: 28؛ 26: 53؛ مكاشفات یوحنا 7: 5‌ـ‌7؛ 12: 1؛ 14: 16.&amp;lt;/ref&amp;gt; از این قبیل است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اسباط در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واژه اسباط 5 بار در 5 آیه از 4 سوره [[قرآن]] آمده است. در آیه 160 [[سوره اعراف]]/7 كه به ‌صورت نكره آمده، مراد از آن تیره‌ها و گروه‌هاى دوازده‌گانه قوم [[حضرت موسى]] علیه‌السلام است؛ اما در موارد دیگر ([[سوره بقره]]/2، 136، 140؛ [[سوره آل ‌عمران]]/3،84؛ [[سوره نساء]]/4، 163) اسباط داراى «ال» تعریف بوده و از آن به عنوان دریافت كنندگان [[وحى]] یاد مى‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلط میان این دو و نیز تأثیرپذیرى شمار قابل توجهى از منابع تاریخى،&amp;lt;ref&amp;gt; تاریخ یعقوبى، ج‌ 1، ص‌ 31؛ تاریخ طبرى، ج‌ 1، ص‌ 191‌ـ‌192؛ مروج الذهب، ج‌ 1، ص‌ 43‌ـ‌44.&amp;lt;/ref&amp;gt; تفسیرى&amp;lt;ref&amp;gt; جامع البیان، مج‌ 1، ج‌ 1، ص‌ 789؛ كشف الاسرار، ج‌ 1، ص‌ 380؛ تفسیر ابن‌كثیر، ج‌ 1، ص‌ 193.&amp;lt;/ref&amp;gt; و نیز برخى منابع حدیثى&amp;lt;ref&amp;gt; الكافى، ج‌ 8، ص‌ 116؛ كمال الدین، ص‌ 216؛ المستدرك، ج‌ 2، ص‌ 570.&amp;lt;/ref&amp;gt; مسلمانان از گزارش‌هاى عهد عتیق، دیدگاه‌هاى متفاوت و گاه متضادى را درباره معناى لغوى سبط و مصادیق اسباطِ دریافت كننده [[وحى]] پدید آورده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیه 160 [[سوره اعراف]]/7 از تقسیم قوم موسى علیه‌السلام به 12 گروه كه ظاهراً بر اساس انتساب آنان به پسران دوازده‌گانه یعقوب علیه‌السلام (ر.ك: [[سوره یوسف]]/12، 4) صورت گرفته، سخن مى‌گوید: {{متن قرآن|«وقَطَّعنهُمُ اثنَتَى عَشرَةَ اَسباطـًا اُمَمـًا...»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیشتر مفسران، «اَسباطاً» را به سبب جمع بودن، بدل از «اثنَتَى عَشرَةَ» تمیز آن را «فرقة» (در تقدیر) و «أمماً» را نعتِ «اَسباطاً» یا حال از آن ‌دانسته‌اند؛&amp;lt;ref&amp;gt; مجمع البیان، ج‌ 4، ص‌ 752؛ التفسیر الكبیر، ج‌ 15، ص‌ 33؛ تفسیر قرطبى، ج‌ 7، ص‌ 193.&amp;lt;/ref&amp;gt; یعنى هر یك از اسباط خود چندین سبط و گروه پرشمار بوده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt; الكشاف، ج‌ 2، ص‌ 168؛ التفسیر الكبیر، ج ‌15، ص ‌33؛ التحقیق، ج‌ 5، ص‌ 35.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخى نیز آن را تمیز و به منزله مفرد دانسته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt; التحقیق، ج‌ 5، ص‌ 35.&amp;lt;/ref&amp;gt; چنان‌كه از بخش بعدى آیه نیز برمى‌آید، مفسران سبب دسته‌بندى یاد شده را كه بنا بر ظاهر آیه در زمان موسى علیه‌السلام روى داده است،&amp;lt;ref&amp;gt; روح المعانى، مج‌ 7، ج‌ 12، ص‌ 184؛ التحقیق، ج‌ 5، ص‌ 34.&amp;lt;/ref&amp;gt; تسهیل در اداره امور آنان و پیشگیرى از اختلاف بر سر آب، غذا و‌... مى‌دانند.&amp;lt;ref&amp;gt; مجمع البیان، ج‌ 4، ص‌ 754؛ روح المعانى، مج 1، ج‌ 1، ص‌ 271؛ فى ظلال القرآن، ج‌ 3، ص‌ 1381.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قرآن]] در ادامه با شمردن نعمت‌هاى الهى بر اسباط (قبایل دوازده‌گانه) همانند 12 چشمه، سایبانى از ابر، مَنّ و سَلْوى (سوره اعراف/7، 160) اجازه سكونت در بیت‌المقدس، بهره‌مندى از مواهب آن آمرزش گناهان به شرط فرمانبردارى‌از خداوند (سوره اعراف/7، 161) یاد مى‌كند و این كه چگونه به رغم همه آن‌ها دست به نافرمانى، ستمگرى و تحریف كلام الهى زده و گرفتار عذاب شدند. (سوره اعراف/ 7، 160، 162) (‌=&amp;gt;‌باب حطّه، اصحاب قریه، اصحاب سبت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیات دیگر اسباط در كنار گزارش یكى از باورهاى مهم دینى اهل كتاب درباره هویت دینى شمارى از [[پیامبران]] پیشین به ویژه [[حضرت ابراهیم]] علیه‌السلام، آن ‌را به چالش كشیده ([[سوره بقره]]/2،140؛ [[سوره آل ‌عمران]]/3،67) و با معرفى «ارسال رسل و انزال كتب» به عنوان یك حركت توحیدى واحد ([[سوره نساء]]/4،163)، نگرش قوم گرایانه و انحصار‌طلبانه به تاریخ انبیا و دین [[حضرت ابراهیم]] علیه‌السلام را رد ‌مى‌كند. (سوره بقره/2،140)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تأمّل در برخى آیات (سوره بقره/2،133، 140‌ـ‌141؛ سوره آل ‌عمران/3، 65‌ـ‌68) به ویژه مقایسه آن با پاره‌اى از گزارش‌هاى تورات&amp;lt;ref&amp;gt; كتاب مقدس، تكوین 22: 10، 13؛ 26: 3‌ـ‌5؛ 27: 1‌ـ‌38؛ 50: 25‌ـ‌26؛ 49: 28؛ خروج 1: 1‌ـ‌7.&amp;lt;/ref&amp;gt; نشان ‌مى‌دهد كه هر یك از یهود و نصارا با پیوند هویت دینى و نژادى خویش به حضرت ابراهیم علیه‌السلام (از طریق اسباط =&amp;gt; یعقوب =&amp;gt; اسحاق) خود را وارث همه وعده‌هاى خداوند به وى، همچنین فرزند و حبیب خدا ([[سوره مائده]]/5،18) پنداشته و با افتخار به آن (سوره بقره/2،140؛ سوره آل ‌عمران/3،67) هدایت و حق ورود به [[بهشت]] را فقط در گرو یهودى و نصرانى شدن مى‌دانستند. (سوره بقره/2،111، 135)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این ‌رو [[قرآن]] با گزارش بخش‌هاى ویژه‌اى از كارها و سخنان [[پیامبران]] یاد شده، افزون بر تنزیه آنان از باورهاى شرك‌آلود و كفرآمیز اهل كتاب، بر هویت واحد و توحیدى دین آنان كه همان دین حنیف ابراهیم است، تصریح كرده ([[سوره بقره]]/2، 124‌ـ‌133، 135) و در ادامه با تأكید بر لزوم ایمان به همه انبیاى الهى از جمله اسباط بر عدم فرق‌گذارى میان آنان تصریح مى‌كند: {{متن قرآن|«قُولُواْ آمَنَّا بِاللّهِ وَمَآ أُنزِلَ إِلَيْنَا وَمَا أُنزِلَ إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَقَ وَيَعْقُوبَ وَالأسْبَاطِ وَمَا أُوتِيَ مُوسَى وَعِيسَى وَمَا أُوتِيَ النَّبِيُّونَ مِن رَّبِّهِمْ لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ»}}. ([[سوره بقره]]/2،136 و نیز [[سوره آل‌ عمران]]/3،84)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرآن كه با نگرشى فراتر از زمان، مكان و نژاد، چنین ایمانى را «اسلام» (سوره آل ‌عمران/3، 84‌ـ‌85)، «مایه حتمى هدایت» (سوره بقره/2،137)، «دین حنیف ابراهیم» (سوره بقره/2،135 قس: همان، 137) مى‌داند در ادامه با رد صریح یهودى و نصرانى بودن انبیاى یاد شده، اهل كتاب را به سبب تحریف و كتمان حقایق، ستمگر مى‌خواند: {{متن قرآن|«أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَـقَ وَيَعْقُوبَ وَالأسْبَاطَ كَانُواْ هُودًا أَوْ نَصَارَى قُلْ أَأَنتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللّهُ...»}}. ([[سوره بقره]]/2،140)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آیه 163 [[سوره نساء]]/4 از نزول وحى بر اسباط، همانند شمارى از [[پیامبران]] بزرگ یاد شده است: {{متن قرآن|«إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ كَمَا أَوْحَيْنَا إِلَى نُوحٍ وَالنَّبِيِّينَ مِن بَعْدِهِ وَأَوْحَيْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإْسْحَقَ وَيَعْقُوبَ وَالأَسْبَاطِ وَعِيسَى وَأَيُّوبَ وَيُونُسَ وَهَارُونَ وَسُلَيْمَانَ وَآتَيْنَا دَاوُودَ زَبُورًا»}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این آیه در ادامه گزارش [[قرآن]] از تاریخ شرك آلود و كفرآمیز حیات دینى یهود به ویژه چگونگى برخورد آنان با انبیا كه تبعیض بین پیامبران و انكار رسالت پیامبر اسلام را از سر عناد و لجاجت معرفى مى‌كند، آمده (نساء/4، 150‌ـ‌162) و در پاسخ آنان، نزول وحى بر [[پیامبر اسلام]]‌ صلى الله علیه و آله را استمرار حركت همه انبیا (سوره نساء/4، 164‌ـ‌165) از جمله [[پیامبران]] یاد شده مورد تأیید اهل كتاب مى‌داند كه به رغم همه تفاوت‌ها داراى هویت و هدفى واحد است. (سوره نساء/4،164‌ـ‌165)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان كه شمارى از دانشمندان [[شیعه]]&amp;lt;ref&amp;gt; تنزیه الانبیاء، ص‌ 68؛ الانتصار، ج ‌4، ص‌ 65؛ مكیال المكارم، ج‌ 2، ص‌ 336.&amp;lt;/ref&amp;gt; و سنى&amp;lt;ref&amp;gt; الكشاف، ج‌ 1، ص‌ 195، 197؛ التفسیرالكبیر، ج‌ 8، ص‌ 132؛ روح‌المعانى، مج‌ 1، ج‌ 1، ص‌ 395.&amp;lt;/ref&amp;gt; نیز برداشت و بعد توجیه كرده‌اند، تصریح آیه مبنى بر [[وحى]] بر اسباط، قرار گرفتن نام آنان در كنار پیامبران یاد ‌شده و نیز لزوم [[ایمان]] به آن‌ها در رد تبعیض بین انبیاى الهى، پیامبر بودن آنان را مى‌رساند؛ اما هویت آنان مورد اختلاف است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه مشهور&amp;lt;ref&amp;gt; تفسیر المنار، ج‌ 6، ص‌ 69.&amp;lt;/ref&amp;gt; مفسران اهل سنت ـ ‌كه به پیروى از مفسران نخستینى چون قُتاده، سدى و محمد ابن ‌اسحاق، آنان را همان پسران دوازده‌گانه یعقوب علیه‌السلام دانسته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt; جامع‌البیان، مج 1، ج 1، ص‌ 438؛ تفسیر قرطبى، ج‌ 2، ص‌ 96؛ تفسیر ابن ‌كثیر، ج‌ 1، ص‌ 193.&amp;lt;/ref&amp;gt; ‌ـ به سبب تصویر ارائه شده از برادران یوسف علیه‌السلام در قرآن، از سوى مفسران شیعه&amp;lt;ref&amp;gt; التبیان، ج 1، ص‌ 482؛ مجمع‌البیان، ج‌ 1، ص‌ 405؛ المیزان، ج‌ 11، ص‌ 93‌ـ‌94.&amp;lt;/ref&amp;gt; و برخى دیگر از اهل سنت&amp;lt;ref&amp;gt; روح المعانى، مج‌ 1، ج‌ 1، ص‌ 621.&amp;lt;/ref&amp;gt; ـ ‌كه بر اساس دلایلى از كتاب، سنت و عقل معتقد به عصمت انبیا علیه‌السلام حتى پیش از بلوغ و نبوت نیز هستند‌ ـ دچار چالش شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قرآن]] امورى چون حسادت، توطئه قتل [[حضرت یوسف]] علیه‌السلام، اتفاق نظر براى به چاه افكندن وى، دروغگویى و صحنه‌سازى براى فریب پدر و گمراه خواندن وى، فروختن یوسف علیه‌السلام و اتهام دزدى به وى، اعتراف به گناه و طلب مغفرت الهى ([[حضرت یوسف]]/12، 5‌ـ‌9، 15‌ـ‌18، 20، 77، 91، 95، 97) را به آن‌ها نسبت مى‌دهد كه از ساحت انبیا به دور است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخى با اعتقاد به پیامبرى و اسباط بودن پسران یعقوب و براى تنزیه آنان، امور یاد شده را گناه صغیره یا مربوط به پیش از بلوغ و نبوت دانسته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt; تنزیه الانبیاء، ص‌ 68؛ الانتصار، ج‌ 4، ص‌ 65.&amp;lt;/ref&amp;gt; كه از سوى شمارى از مفسران گروه دوم و با استناد به آیات 9 و 97 [[حضرت یوسف]]/12 رد شده است.&amp;lt;ref&amp;gt; التبیان، ج‌ 6، ص‌ 101؛ مجمع‌البیان، ج‌ 5، ص‌ 324؛ روح‌المعانى، مج‌ 1، ج‌ 1، ص‌ 621.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عالمانى چون شریف مرتضى (م.‌436‌ ق)، طوسى (م.‌460‌ ق) و طبرسى (م.‌546‌ ق) در عین پذیرش اسباط بودن پسران یعقوب علیه‌السلام، با این توجیه كه [[وحى]] فقط بر برخى از آنان ـ‌ كه در امور یاد شده دخیل نبودند‌ ـ نازل شده بود، سبب نسبت نزول وحى بر همه اسباط را موظف بودن همه آن‌ها به پیروى از وحى دانسته‌اند؛&amp;lt;ref&amp;gt; تنزیه الانبیاء، ص‌ 68؛ التبیان، ج‌ 1، ص‌ 482؛ مجمع‌البیان، ج‌ 1، ص‌ 405.&amp;lt;/ref&amp;gt; اما این دیدگاه همانند دیدگاه گروه نخست از مفسران اهل سنت با امور زیر سازگار نیست: ظاهر آیات یاد شده، لزوم ایمان به همه اسباط، صریح نبودن آن در برادران یوسف&amp;lt;ref&amp;gt; تفسیر المنار، ج‌ 6، ص‌ 69؛ المیزان، ج‌ 11، ص‌ 93.&amp;lt;/ref&amp;gt; علیه‌السلام، عدم یاد كرد قرآن از آن‌ها به عنوان پیامبر در آیات دیگر&amp;lt;ref&amp;gt; التبیان، ج‌ 1، ص‌ 482؛ مجمع‌البیان، ج 1، ص‌ 405؛ روح‌المعانى، مج‌ 1، ج‌ 1، ص‌ 621.&amp;lt;/ref&amp;gt; و انتساب امور یاد شده به همه آنان به جز بنیامین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهم‌تر از همه اگر آنان مراد بودند تعبیر «یعقوب و بنیه» ([[سوره بقره]]/2،132‌ـ‌133) رساتر و روشن‌تر بود.&amp;lt;ref&amp;gt; روح‌المعانى، مج ‌7، ج‌ 12، ص‌ 277.&amp;lt;/ref&amp;gt; پندار پیامبرى برادران یوسف علیه‌السلام ‌ـ كه متأثّر از اطلاق اسباط بر آنان در [[تورات]] و تطبیق آن‌ها بر اسباط دریافت كننده وحى، پدید آمده، ـ ‌در احادیث اسلامى نیز رد شده است.&amp;lt;ref&amp;gt; الكافى، ج‌ 8، ص‌ 246؛ علل الشرایع، ج‌ 1، ص‌ 244؛ كمال الدین، ص‌ 144.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مفسرانى كه برادران یوسف علیه‌السلام را اسباط دریافت كننده [[وحى]] نمى‌دانند در تعیین مصداق آن، دیدگاه یكسانى ندارند. در این میان دیدگاهى‌ كه با تطبیق آن بر گروه‌هاى دوازده‌گانه قوم موسى علیه‌السلام ([[سوره اعراف]]/7،160) نسبت نزول [[وحى]] به آنان را برانگیخته شدن پیامبرانى از میان آن‌ها دانسته&amp;lt;ref&amp;gt; فتح البارى، ج‌ 6، ص‌ 298؛ تفسیر المنار، ج‌ 6، ص‌ 69؛ المیزان، ج‌ 1، ص‌ 312.&amp;lt;/ref&amp;gt; یا بدون هر گونه توضیح و تعیینى آن را نوادگان یعقوب و نسل پسران وى تفسیر مى‌كند،&amp;lt;ref&amp;gt; الكشاف، ج‌ 1، ص‌ 195؛ التفسیر الكبیر، ج‌ 4، ص‌ 92؛ كنز الدقایق، ج‌ 2، ص‌ 167.&amp;lt;/ref&amp;gt; با این امور سازگار نیست: ظاهر آیات مورد بحث، وجود «ال» تعریف، برداشت عموم مفسران و نیز نسبت «ظلم» و «فسق»ى كه قرآن به اسباط قوم موسى علیه‌السلام مى‌دهد. ([[سوره اعراف]]/7، 160، 162‌ـ‌163)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تطبیق اسباط بر همه [[پیامبران]] از نسل انبیاى یاد شده در آیات، به ویژه از نسل یعقوب علیه‌السلام&amp;lt;ref&amp;gt; التحقیق، ج‌ 5، ص‌ 33.&amp;lt;/ref&amp;gt; یا پیامبرانى چون داود، سلیمان، یونس، ایّوب و‌... كه پس از موسى علیه‌السلام از میان بنى‌اسرائیل برانگیخته شدند&amp;lt;ref&amp;gt; المیزان، ج‌ 3، ص‌ 336.&amp;lt;/ref&amp;gt; نیز مطرح شده است، چنان‌كه ‌برخى با افزودن [[حضرت یوسف]]، [[حضرت موسى]] و [[حضرت عیسى]] علیهم‌السلام آن‌ها را پیامبرانى از نسل [[حضرت اسحاق]] و [[حضرت یعقوب]] علیهماالسلام نیز دانسته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt; التبیان، ج‌ 1، ص‌ 482؛ مجمع‌البیان، ج 3، ص‌ 216.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دیدگاه‌هاى نزدیك به هم با آیات مربوط سازگار نیست زیرا در آیات 163‌ـ‌164 [[سوره نساء]]/4 پس از ذكر اسباط از عیسى، ایوب، یونس، هارون، سلیمان، داوود و موسى علیهم‌‌السلام نیز یاد مى شود، چنان‌كه ذكر اسباط پس از یعقوب علیه‌السلام در آیات 136 و 140 [[سوره بقره]]/2؛ 84 [[سوره آل ‌عمران]]/3 و 164 [[سوره نساء]]/4 نشان مى‌دهد كه اسباط به احتمال زیاد در دوره تاریخى پس از یعقوب علیه‌السلام و پیش از موسى علیه‌السلام مى‌زیسته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزارش‌هاى عهدین،&amp;lt;ref&amp;gt; كتاب مقدس؛ تكوین 16: 15؛ 21: 2‌ـ‌3؛ 25: 25‌ـ‌26؛ 49: 28؛ خروج‌ 2: 10.&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین آیاتى چون 33 و 65 [[سوره آل ‌عمران]]/3 نشان مى‌دهد كه ترتیب تاریخى در ذكر نام [[پیامبران]] یاد شده در آیات 136 [[سوره بقره]]/2، و 84 [[سوره آل ‌عمران]]/3، رعایت شده است؛ همچنین نام بردن از اسباط در قالب لفظِ جمعى كه مفرد آن یك وصف عام است و پرهیز از ذكر نام یكایك آن‌ها، مى‌تواند از پایین بودن مقام و منزلت اسباط نسبت به پیامبران یاد شده حكایت كند، چنان‌كه پاره‌اى خاورشناسان آن را «انبیاى صغارِ» موردِ اعتقاد یهود مى‌دانند كه 12 تن بوده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt; واژه‌هاى دخیل، ص‌ 115، «اسباط».&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام آن‌ها كه بعضاً معاصر یكدیگر و همگى از مصنفان عهد عتیق بوده و در دوره تاریخى میان [[حضرت موسى]] و [[حضرت عیسى]] علیهماالسلام مى‌زیسته‌اند از این قرار است: هُوْشِیَعِ، یهوْئِیْلْ، عامُوْسْ، عُوْبَدْیاهِ، یُوْناهِ، مِیْكاهِ، ناحُوْمِ، حَبَقُّوْقِ، صِفَیْناهِ، حگىَّ، زِكرْیاهِ ‌بن ‌بِرِكْیاهِ و مَلاكِیء.&amp;lt;ref&amp;gt; قاموس الكتاب المقدس، ص‌ 587، 925.&amp;lt;/ref&amp;gt; این دیدگاه با دوره تاریخى یاد شده و نیز گزارش‌هاى ارائه شده از عهد عتیق سازگارى ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسباط و مصادیق و جنبه‌هاى گوناگون آن و اغلب به ‌صورت جزئى‌تر و روشن‌تر در برخى [[احادیث]] منسوب به پیامبر صلى الله علیه و آله و پیشوایان معصوم [[شیعه]] علیهم‌السلام نیز مورد توجه قرار گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پاره‌اى احادیث، وجود دو سبط براى هر پیامبرى پس از وصى وى،&amp;lt;ref&amp;gt; كفایة الاثر، ص‌ 80؛ [[بحارالانوار]]، ج‌ 36، ص‌ 312.&amp;lt;/ref&amp;gt; برترى اسباطِ پیامبران نسبت به مردمان دیگر در نزد خدا پس از انبیا و اوصیا،&amp;lt;ref&amp;gt; دلائل‌الامامه، ص‌ 78؛ شرح‌الاخبار، ج‌ 1، ص‌ 124.&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین شهادت شمار فراوانى از اسباط به همراه ده‌ها پیامبر و وصى در طول تاریخ و در سرزمین [[كربلا]]&amp;lt;ref&amp;gt; كامل‌الزیارات، ص‌ 453؛ تهذیب، ج‌ 6، ص‌ 83؛ وسائل‌الشیعه، ج‌ 14، ص‌ 517.&amp;lt;/ref&amp;gt; گزارش شده است، چنان ‌كه در كاربردى نسبتاً گسترده درباره [[امام حسن]] و [[امام حسین]] علیهماالسلام و در پى مقایسه پیامبر صلى الله علیه و آله و [[امام على]] علیه‌السلام با دیگر انبیا و اوصیا، آن دو سرور،&amp;lt;ref&amp;gt; الكافى، ج‌ 8، ص 50؛ الامالى، ص‌ 691؛ بحارالانوار، ج‌ 43، ص‌ 3.&amp;lt;/ref&amp;gt; برترین،&amp;lt;ref&amp;gt; شرح الاخبار، ج‌ 1، ص‌ 124؛ ج‌ 3، ص‌ 101.&amp;lt;/ref&amp;gt; بهترین&amp;lt;ref&amp;gt; كفایة الاثر، ص‌ 80؛ دلائل الامامه، ص‌ 479؛ بحارالانوار، ج‌ 36، ص‌ 311.&amp;lt;/ref&amp;gt; و خاتمِ اسباط&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار، ج ‌22، ص‌ 111.&amp;lt;/ref&amp;gt; و نیز دو سبط پیامبر صلى الله علیه و آله&amp;lt;ref&amp;gt; الكافى، ج‌ 1، ص‌ 516؛ كامل الزیارات، ص‌ 515؛ بحارالانوار، ج‌ 36، ص‌ 284.&amp;lt;/ref&amp;gt; خوانده شده‌اند؛&amp;lt;ref&amp;gt; مسند احمد، ج‌ 4، ص‌ 172؛ سنن ابن‌ماجه، ج‌ 1، ص‌ 51؛ سنن ترمذى، ج‌ 5، ص‌ 324.&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین اسباط دریافت كننده وحى، 12 تن&amp;lt;ref&amp;gt; كفایة الاثر، ص‌ 14، 80؛ مناقب آل ‌ابى ‌طالب، ج‌ 1، ص‌ 259؛ بحارالانوار، ج‌ 36، ص‌ 284.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از میان نوادگان یعقوب علیه‌السلام&amp;lt;ref&amp;gt; كفایة الاثر، ص ‌80؛ الاحتجاج، ج‌ 1، ص‌ 319؛ بحارالانوار، ج‌ 17، ص‌ 279.&amp;lt;/ref&amp;gt; معرفى شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نتیجه این كه بر اساس گزارش هر چند متفاوت تورات و قرآن، [[حضرت ابراهیم]] علیه‌السلام در سنین كهنسالى از نبود فرزندى كه وارث وى باشد، اندیشناك بود. از این‌رو خداوند به وى وعده تولد اسماعیل و سپس اسحاق را داد ([[سوره هود]]/11، 71‌ـ‌72؛ [[سوره ابراهیم]]/14، 39؛ [[سوره عنكبوت]]/29، 27) و این كه نسل وى از طریق آن دو گسترش یافته و اقوام فراوانى پدید خواهند آورد.&amp;lt;ref&amp;gt; كتاب مقدس، تكوین 15 : 2‌ـ‌5؛ 17: 4‌ـ‌6، 16، 20.&amp;lt;/ref&amp;gt; (قس: [[سوره آل ‌عمران]]/3، 33‌ـ‌34؛ [[سوره انعام]]/6، 84‌ـ‌87)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در گزارش [[تورات]] و برخلاف خواست قلبى [[حضرت ابراهیم]] علیه‌السلام مجراى تحقق همه وعده‌هاى خدا در مورد جانشینى، وراثت و ازدیاد نسل وى، اسحاق و پس از وى یعقوب علیه‌السلام و پسران او معرفى شده است.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، تكوین 26: 3‌ـ‌4؛ 27: 23‌ـ‌29، 36‌ـ‌40؛ 35: 11‌ـ‌12.&amp;lt;/ref&amp;gt; (قس: سوره بقره/2،141) حتى اسحاق به عنوان ذبیح معرفى مى‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، تكوین 22: 2‌ـ‌13.&amp;lt;/ref&amp;gt;(قس: صافات/37، 101‌ـ‌113) در مقابل، از اسماعیل و فرزندان وى تصویر نسبتاً تیره‌اى ترسیم شده و در یك مورد به پیدایش 12‌ امیر و سرور از میان فرزندان وى و نیز قبایل دوازده‌گانه از آنان اشاره مى‌شود،&amp;lt;ref&amp;gt; همان، تكوین 16: 12؛ 17: 20.&amp;lt;/ref&amp;gt; بر این ‌اساس به نظر مى‌رسد وعده آمدن اسباط به عنوان پیامبرانى دوازده‌گانه از همان ابتدا توسط ابراهیم علیه‌السلام داده شده بود كه [[تورات]] آن را همان پسران دوازده‌گانه یعقوب و نیاكان بنى‌اسرائیل مى‌داند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از گزارش‌هاى لغوى، تفسیرى و روایى گفته شده برمى‌آید ـ ‌چنان‌كه شمار قابل توجهى از مفسران نیز آن را به صراحت&amp;lt;ref&amp;gt; الكشاف، ج 1، ص 590؛ التفسیر الكبیر، ج 4، ص‌ 92؛ التحقیق، ج‌ 5، ص‌ 33.&amp;lt;/ref&amp;gt; یا به ‌صورت یكى از احتمالات&amp;lt;ref&amp;gt; التبیان، ج ‌6، ص 101؛ مجمع‌البیان، ج‌ 5، ص‌ 390؛ المیزان، ج‌ 1، ص‌ 312.&amp;lt;/ref&amp;gt; گفته‌اند‌ ـ گروه یاد شده افراد خاصى&amp;lt;ref&amp;gt; مجمع البحرین، ج‌ 2، ص ‌326؛ الخرائج والجرائح، ج‌ 2، ص‌ 908.&amp;lt;/ref&amp;gt; از میان نوادگان یعقوب بوده‌اند كه افزون بر استمرار نژادى، به اعتبار جانشینى آن حضرت، دنباله معنوى او نیز به شمار رفته و بر اساس ظاهر آیات مربوط و تصریح افرادى چون [[شیخ طوسى]]،&amp;lt;ref&amp;gt; كمال الدین، ص‌211؛ تفسیر ابى‌حمزه، ص‌131.&amp;lt;/ref&amp;gt; پس از [[حضرت یوسف]] علیه‌السلام و پیش از [[حضرت موسى]] علیه‌السلام در مصر و میان بنى‌اسرائیل رسالت داشته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آیه 34 [[سوره غافر]]/40 برمى‌آید كه در این دوره هیچ پیامبر بزرگى در میان بنى‌اسرائیل برانگیخته نشد. تورات نیز با مسكوت گذاشتن این مرحله تاریخى تنها به مرگ یوسف علیه‌السلام  و برادرانش در مصر، ازدیاد نسل بنى‌اسرائیل و آزار و اذیت آنان به دست پادشاهى كه نام یوسف را نشنیده بود، اشاره كرده. آنگاه با یك جهش تاریخى، بلافاصله پس از پایان سفر تكوین به سفر خروج و داستان تولد موسى علیه‌السلام و تلاش‌هاى وى براى رهایى بنى‌اسرائیل پرداخته است.&amp;lt;ref&amp;gt; كتاب مقدس، تكوین، 50: 22‌ـ‌26؛ خروج 1: 1‌ـ‌22.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
على اسدى، دائرة المعارف قرآن کریم، جلد 3، صفحه 15-24.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: پیامبران]]&lt;br /&gt;
[[رده: واژگان قرآنی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=54936</id>
		<title>پیامبر اسلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=54936"/>
		<updated>2016-01-23T15:28:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حضرت ابوالقاسم محمد بن عبدالله آخرین و برترین فرستاده‌ی خدا و پنجمین رسول از پیامبران اولوالعزم است . خداوند او را به همراه بهترین کتاب آسمانی یعنی قرآن کریم، کامل ترین نسخه دین مطابق با فطرت، فرستاده که دینی جهان شمول است. پیامبر اکرم (ص)سه شأن و سه مقام مختلف داراست، که عبارتند از:رسالت، قضاوت وحکومت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{عالی}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{| id=&amp;quot;mp-right&amp;quot; cellpadding=&amp;quot;2&amp;quot; cellspacing=&amp;quot;5&amp;quot; style=&amp;quot;width:30%; padding:3px; color:black; float:left; text-align:center; clear:right; background:; border:2px solid #6CC366;&amp;quot;&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|style=&amp;quot;background:#A8E8A4;&amp;quot; colspan=&amp;quot;2&amp;quot;|پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccccff; width:38%; text-align:center;&amp;quot;|مقام:&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccdfff; text-align:center;&amp;quot;|رسول خدا و خاتم پیامبران&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccccff; text-align:center;&amp;quot;|نام مبارک:&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccdfff; text-align:center;&amp;quot;|[[نام &amp;quot;محمد&amp;quot; از اسماء شریف پیامبر اکرم|محمد]](صلی الله علیه و آله)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccccff; text-align:center;&amp;quot;|لقب معروف:&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccdfff; text-align:center;&amp;quot;|مصطفی&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccccff; text-align:center;&amp;quot;|کنیه شریف:&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccdfff; text-align:center;&amp;quot;|ابوالقاسم&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccccff; text-align:center;&amp;quot;|پدر:&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccdfff; text-align:center;&amp;quot;|عبدالله&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccccff; text-align:center;&amp;quot;|مادر:&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccdfff; text-align:center;&amp;quot;|آمنه&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccccff; text-align:center;&amp;quot;|تاریخ ولادت:&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccdfff; text-align:center;&amp;quot;|17 ربیع الاول سال [[عام الفیل]](570 م)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccccff; text-align:center;&amp;quot;|محل ولادت:&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccdfff; text-align:center;&amp;quot;|[[مکه]] معظمه&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccccff; text-align:center;&amp;quot;|مدت رسالت:&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccdfff; text-align:center;&amp;quot;|23 سال&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccccff; text-align:center;&amp;quot;|مدت عمر:&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccdfff; text-align:center;&amp;quot;|63 سال&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccccff; text-align:center;&amp;quot;|تاریخ شهادت:&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccdfff; text-align:center;&amp;quot;|28 صفر سال 11 هجری قمری (632 م) &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccccff; text-align:center;&amp;quot;|علت شهادت:&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccdfff; text-align:center;&amp;quot;|خوراندن زهر&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccccff; text-align:center;&amp;quot;|قاتل:&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccdfff; text-align:center;&amp;quot;|زن یهودی&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccccff; text-align:center;&amp;quot;|محل دفن:&lt;br /&gt;
! style=&amp;quot;background:#ccdfff; text-align:center;&amp;quot;|[[مدینه]] منوره&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت ابوالقاسم '''محمد''' بن عبدالله آخرین  و برترین فرستاده‌ی خدا و پنجمین [[پیامبر|رسول]] از پیامبران [[اولوالعزم]] است &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
ختم نبوت : قرآن کریم، 33 احزاب ، ٤٠ :«ما کان محمد أبا أحد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبین...»: «محمد  پدر هیچ یک از مردان شما نیست، و لیکن فرستاده ى خدا و پایان بخش پیامبران است... ».&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;برترین انبیاء :قرآن کریم، 4 نساء ، ٤٠ :«فَكَيْفَ إِذَا جِئْنَا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَجِئْنَا بِكَ عَلَى هَؤُلاءِ شَهِيدًا»: «پس چگونه است [حالشان‌] آن گاه كه از هر امّتى گواهى آوريم، و نیز تو را بر آنان گواه آوريم؟»&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[http://www.aviny.com/Occasion/ahlebeit/imamsadegh/shahadat/86/Monazere-Hazrat/AfzaliatPeyambar.aspx مناظره پيرامون افضليت پيامبر اسلام]&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[http://www.hawzah.net/fa/Magazine/View/4180/4787/39546 برتری رسول خدا (ص) بر همه پیامبران]&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
خداوند او را به همراه بهترین کتاب آسمانی یعنی [[قرآن]] کریم که در آن کامل ترین نسخه دین مطابق با فطرت ، که توسط [[حضرت ابراهیم]] اسلام نامیده شده&amp;lt;ref&amp;gt; قرآن کریم ،30 روم ،30 :«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي‌ فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ» ترجمه : «پس روى خود به سوى دين حنيف كن كه مطابق فطرت خدا است فطرتى كه خدا بشر را بر آن فطرت آفريده و در آفرينش خدا دگرگونگى نيست، اين است دين مستقيم ولى بيشتر مردم نمی‌دانند».&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
قرآن کریم ، 22 حج ، 78 :«وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبيكُمْ إِبْراهيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمينَ مِنْ قَبْل» ترجمه: «و در راه خدا كارزار كنيد چنان كه سزاوار كارزار كردن براى او است او شما را برگزيد و در اين دين براى شما دشوارى ننهاده آئين پدرتان ابراهيم است و او شما را از پيش  نام داد».&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt; فرستاده که دینی جهان شمول است&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;قرآن کریم ، 34 سبأ 28 :«وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ كَافَّةً لِلنَّاسِ بَشيراً وَ نَذيراً » ترجمه :«و ما تو را جز براى اينكه عموم بشر را (به رحمت خدا) بشارت دهى و (از عذابش) بترسانى نفرستادیم» &amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
==قبل از بعثت==&lt;br /&gt;
===[[اجداد رسول خدا(ص)|شجره نامه]]===&lt;br /&gt;
[[اجداد رسول خدا(ص)|نسب پیامبر از طرف پدر]] به تیره [[بنی هاشم]] از قبیله [[قریش]] می رسد و قبیله قریش نیز ، نسب خود را به عدنان بن [[اسماعیل]] می رسانند&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار15/105&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
از طرف مادری نسب حضرت برابر است با : جناب [[آمنه]](سلام لله علیها) دختر وهب بن عبد مناف بن زهره كه در آن هنگام به سن و شرف، سالار [[بنى زهره]] بود و آمنه دختر وهب به نسب و مقام بهترين زن قريش بود&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; تاريخ‌ الطبري/ترجمه،ج‌3،ص:796&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حضرت محمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم قبل از هفت سالگی هر دو والدین خود را از دست دادند&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; قرآن،96 ضحی «أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتيماً فَآوی»:مگر  چنین نبود که تو را يتيمت يافت و در پناه خويش جاى داد؟ &lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
و سرپرستی  آن حضرت ابتدا در دستان جدشان  حضرت [[عبدالمطلب و سرپرستی پیامبر |عبد المطلب]] و بعد از ایشان ، در دستان عموی گرامیشان [[ابوطالب و سرپرستی پیامبر|ابوطالب]] بود.&amp;lt;ref&amp;gt;دلائل‌ النبوة،ج‌2،ص:27&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین دایه ایشان جناب [[رشد پیامبر در دامن حلیمه | حلیمه]] سعدیه بود&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; از طايفه بنى سعد بن بكر بن هوازن‌ تاريخ ‌يعقوبى/ترجمه،ج‌1،ص:362&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اجماع علماى اماميه آنست که پدر و مادر حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم و جميع اجداد و جدات آن حضرت تا [[آدم]] عليه السلام همه یکتا پرست بوده اند و نور آن حضرت در صلب و رحم مشركى قرار نگرفته است، و شبهه ای در نسب آن حضرت و آباء و امهات آن حضرت نبوده است، و [[احادیث]] متواتر از طرق خاصه و عامه بر اين مضامين دلالت دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج85، ص117&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[http://mazaheb.com/index.php?option=com_content&amp;amp;view=article&amp;amp;id=402&amp;amp;catid=23&amp;amp;Itemid=71 مذاهب اسلامی_ پرسش و پاسخ]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسش و پاسخ در محضر علامه طباطبائی(ره)، ص96ـ97&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسخ به پرسشهای مذهبی، ناصر مکارم شیرازی و جعفر سبحانی، ص 110&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===[[ولادت پیامبر اسلام |ولادت]]===&lt;br /&gt;
اكثر محدثان و مورخان بر اين قول اتفاق دارند كه تولد پيامبر، در ماه «[[ربیع الاول]]» بوده، ولى در روز تولد او اختلاف دارند. معروف ميان محدثان [[شيعه]] اين است كه آن حضرت، در هفدهم ماه ربيع الاول روز جمعه، پس از طلوع فجر چشم به دنيا گشود و در این سال حادثه [[اصحاب فيل]] اتفاق افتاد. مشهور ميان اهل تسنن اين است كه ولادت آن حضرت، در روز دوشنبه دوازدهم همان ماه اتفاق افتاده است.&lt;br /&gt;
====[[ معجزات مقارن ولادت پیامبر ]] ====&lt;br /&gt;
ولادت پیامبر با معجزاتی در جهان همراه بود که از آنها می توان به موارد زیر اشاره کرد:&lt;br /&gt;
* ممنوع شدن شیاطین از رفتن به آسمان های هفتگانه و گرفتن خبر &lt;br /&gt;
* سرنگون شدن همه بت ها&lt;br /&gt;
* ترک برداشتن کنگره های طاق کسری و فروریختن چهارده کنگره آن &lt;br /&gt;
* خشک شدن دریاچه ساوه که برای ایرانیان مقدس بود&lt;br /&gt;
* سرنگون شدن تخت تمام سلاطین عالم و لال شدن آنها در آن روز&lt;br /&gt;
* باطل شدن سحر، ساحران و جادوی جادوگران و قطع شدن ارتباط کاهنان با همزادان شیطانی آنها&amp;lt;ref&amp;gt; امالی صدوق / ترجمه کمره ای ،ص 285-287 &amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt; [[معجزات مقارن ولادت پیامبر]]&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[جوانی تا بعثت پیامبر (ص)|کودکی تا جوانی]]===&lt;br /&gt;
از اتفاقات مهم دوران کودکی و جوانی حضرت می توان به :&lt;br /&gt;
* رفتن به سفر تجاری شام به همراه عموی خود حضرت [[ ابوطالب ]] (علیه السلام) و دیدار با بحیرای نصرانی ، که از عالمان مسیحی زمان خود بود و وعده نبوّت حضرت را به عمویشان داد و ایشان را از خطر یهود در مورد نبی مکرم اسلام (صل الله علیه و آله) مطلع کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;دلائل‌ النبوة،ج‌2،ص:27&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* انتخاب کردن شغل چوپانی که شغل اکثر انبیا بوده است.&lt;br /&gt;
* پذیرفتن سرپرستی کاروان تجاری حضرت [[ خدیجه]] سلام الله علیها و نشان دادن لیاقت های خود در امر تجارت در این سفر با سود خوبی که از این کاروان حاصل شد. &lt;br /&gt;
* مشهور شدن به صفت ''' امین ''' به دلیل امانت داری ایشان&lt;br /&gt;
* شرکت در پیمان جوانمردانه [[ حلف الفضول ]] که برای حمایت از مظلومان بین جوانان قریش در خانه عبدالله بن جدعان بسته شد.&lt;br /&gt;
* حل اختلاف به وجود آمده بین سران قریش بر سر [[  حجرالاسود| نصب حجرالاسود ]] ، که نزدیک بود به جنگی خانگی منجر شود.&amp;lt;ref&amp;gt;رسول خدا از بيست سال گذشته بود كه در حلف الفضول شركت كرد و پس از آنكه خدايش برسالت فرستاد گفت: حضرت فى دار عبد الله بن جدعان حلفا ما يسرنى به حمر النعم و لو دعيت اليه لاجبت،&amp;quot; در خانه عبد الله پسر جدعان در پيمانى شركت نمودم كه شادمان نيستم تا بجاى آن شتران سرخ‌ مو داشته باشم(در آن روزگار از شتران بسیار گران بها شتر سرخ موی بود)  و اگر ديگر بار بچنان پيمانى دعوت می ‌شدم می ‌پذيرفتم.&amp;quot; تاريخ ‌يعقوبى/ترجمه،ج‌1،ص:371&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تشکیل خانواده===&lt;br /&gt;
حضرت محمد  در تجارت با شریفترین زن قریش ، [[خدیجه]] کبری دختر خویلد شرکت کرد و بعد از این مشارکت  نظر خدیجه که خواستگارانی بسیار از اشراف داشت به آن حضرت جلب شد و بعد از آنکه توسط یکی از بستگان تمایل خود را به اطلاع حضرت محمد راسند ،آن حضرت در  25 سالگی با خدیجه کبری ازدواج کرد&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;تاريخ ‌يعقوبى/ترجمه،ج‌1،ص:375&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt; تاريخ ‌الطبري/ترجمه،ج‌3،ص:833&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;[[سن پیامبر صلی الله علیه و آله و خدیجه در هنگام ازدواج]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
بعد از در گذشت خدیجه کبری ، پیامبر با زنان دیگری که اکثراً بیوه بودند ازدواج کرد.&lt;br /&gt;
===[[فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله از خدیجه | فرزندان رسول خدا]]===&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم از حضرت خدیجه و نیز از سایر همسران خود صاحب فرزندانی شد اما تنها یادگار پیامبر بعد از رحلتش [[حضرت فاطمه]] زهرا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رسالت الهی==&lt;br /&gt;
در بيست و هفتم [[رجب]] كه با روز نوروز مطابق بود حضرت محمد بن عبداللّه صلى الله عليه و آله و سلم در سن چهل سالگى به [[رسالت]] مبعوث شدند &amp;lt;ref&amp;gt; رجوع شود به[[مبعث حضرت محمد صلی الله علیه و آله]] &amp;lt;/ref&amp;gt; و نزول آیات قرآن که [[معجزه]] جاوید&amp;lt;ref&amp;gt; رجوع شود به [[اعجاز قرآن]] &amp;lt;/ref&amp;gt; آن حضرت است آغاز گردید &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت محمد قبل از رسالت نیز یکتا پرست بودند.&amp;lt;ref&amp;gt; [[آيين پيامبر صلی الله علیه و آله پيش از بعثت]] &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دوران پیامبری در مکه==&lt;br /&gt;
===ابلاغ رسالت===&lt;br /&gt;
پیامبر  اکرم در سه مرحله به ابلاغ رسالت پرداخت:&lt;br /&gt;
# دعوت سری که اولین مرحله دعوت ایشان بود &lt;br /&gt;
# دعوت خویشان و نزدیکان که با نزول [[ آیه انذار ]]  صورت گرفت و به [[حدیث یوم الدار | یوم الدار]]  معروف است. و در آن روز رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ، حضرت علی (علیه السلام) را به جانشینی خود انتخاب کرد.&lt;br /&gt;
# [[دعوت علنی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم )|دعوت علنی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== سابقین در اسلام ===&lt;br /&gt;
تخستین زنی که به  پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) ایمان آورد ، همسر ایشان ام المؤمنین خدیجه (سلام الله علیها) بود و پس از ایشان نخستین مردی که ایمان آورد، علی بن ابی طالب (علیه السلام) بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt; جعفر سبحانی ، فروغ ابدیت ص 142 &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
=== [[مبارزات اشراف قریش با پیامبر اسلام]] ===&lt;br /&gt;
مبارزات قریش با رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) می توان در چهار بخش تقسیم بندی کرد:&lt;br /&gt;
# سازش و تطمیع &lt;br /&gt;
# برخوردهای روانی &lt;br /&gt;
# آزارهای جسمانی &lt;br /&gt;
# برخوردهای علمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[حامیان پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) در مکه]] ===&lt;br /&gt;
در آن شرایط سختی که مشرکان قریش بر رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) تحمیل کرده بودند، دو حامی رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) یعنی عموی ایشان ابوطالب(علیه السلام) و همسر مهربان ایشان ، ام المؤمنین خدیجه (سلام الله علیها) بودند که فشارهای سیاسی،اجتماعی ،اقتصادی و روحی را از ایشان برداشتند و تا زمانی که عموی ایشان زنده بود، کسی جرآت آزار و اذیت های جسمانی و کشیدن نقشه قتل حضرت را نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[شکنجه و آزار مسلمانان در مکه]] ===&lt;br /&gt;
پس از آنکه اشراف مشرک قریش دیدند، نمی توانند به هیچ صورتی جلوی نشر اسلام را بگیرند و با توجه به حامیان رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) قادر به آسیب رساندن به ایشان نیستند،  شروع به آزار و اذیت تازه مسلمانان کردند. هر قبیله مسؤولیت آزار و اذیت مسلمانان  خود را به عهده گرفت و آنان که هیچ قبیله یا عشیره ای یا حامی نداشتند،مجبور به تحمل انواع آزار و اذیت ها شدند.&amp;lt;ref&amp;gt; السیرة النبویه ، ابن هشام، ج1 ص 317 &amp;lt;/ref&amp;gt; این شکنجه ها به این صورت بود که    مشرکان، مسلمانانی که از طبقه اشراف و بزرگان مکه بودند،تهدید به خوار کردن ، متهم کردن به حماقت و سفاهت و به صورت محدود شکنجه های بدنی ؛ ثروتمندان را متهم به کسادی تجارت و از بین بردن اموالشان &amp;lt;ref&amp;gt; السیرة النبویه ، ابن هشام ، جلد 1 ص 320 ؛ انساب الاشراف ، ج 1 ص 198 &amp;lt;/ref&amp;gt; و ضعیفان را آنقدر می زدند و تشنگی و گرسنگی می دادند که توان نشستن نداشتند.&amp;lt;ref&amp;gt; السیرة النبویه ، ابن هشام ، جلد 1 ص 320 ؛ انساب الاشراف ، ج 1 ص 197؛السیرة النبویه، ذهبی ص 219 &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== دستور پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) برای هجرت به حبشه ===&lt;br /&gt;
پس از آنکه آزار و اذیت های مشرکان افزایش یافت و مسلمانان نیز که دیگر طاقت این شکنجه ها را نداشتند، پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) دستور هجرت به حبشه را صادر کردند.  رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) به آنان فرمود: در این زمین پراکنده شوید.سؤال کردند که به کجا برویم؟آن حضرت به حبشه اشاره کرد. پس از آن بود که عده ای از مسلمانان به همراه خانواده یا بدون آن به حبشه هجرت کردند.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه طبقات الکبری ج 1 ص 190؛ترجمه دلائل النبوة،بیهقی ،ج2ص47 &amp;lt;/ref&amp;gt; »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[هجرت مسلمانان به حبشه]] ===&lt;br /&gt;
مورخان معتقدند که هجرت به حبشه در سال پنجم بعثت صورت گرفته است و در آن حدود هشتاد نفر مسلمان مرد و زن حضور داشته اند. سرپرستی این کاروان را جعفر بن ابی طالب به عهده داشت . &amp;lt;ref&amp;gt; سیره رسول خدا،رسول جعفریان،ص 345 &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== واکنش مشرکان به هجرت مسلمانان به حبشه ===&lt;br /&gt;
قریش از اقدام مسلمانان ، احساس شرمساری می کردند، به همین دلیل هیئتی را برای بازپس گرفتن مسلمانان به حبشه به نزد نجاشی فرستادند. &amp;lt;ref&amp;gt; عیون الاثر ، ج 1 ص 209؛سیره حلبی ج 2 ص 212 &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمرو بن عاص و عبدلله بن ربیعة به همراه هدایان فروان ، بلافاصله بعد از هجرت مسلمانان راهی حبشه شدند تا اینان را به مکه برگرداند. آن دو ابتدا با دادن هدایایی به درباریان نجاشی آنان را به طرف خود کشانیدند ولی با سخنان هوشمندانه و شجاعانه جعفر بن ابی طالب ،اقدامات آنان بی اثر ماند. همچنین جعفر در پاسخ سؤال نجاشی در مورد حضرت عیسی (علیه اسلام،آیاتی از سوره مریم را برای او خواند،که تأثیر عمیقی در نجاشی گذاشت. پس از این سخنان ، نجاشی به فرستادگان قریش گفت که به هیچ عنوان حاضر به برگرداندن مسلمانان نیست و آنان تا هر زمان که بخواهند می توانند در حبشه زندگی کنند. &amp;lt;ref&amp;gt; زندگانی محمد،ابن هشام ج 1 ص 207-210 ؛ترجمه تاریخ یعقوبی ، ج1 ص 385-388 ؛ سبل الهدی و الرشاد ، ج 2 ص 519-524&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[محاصره اقتصادی بنی هاشم]] ===&lt;br /&gt;
پس از آنکه قریش موفق به برگرداندن مهاجران به حبشه نشد،شروع به مبارزه به صورت ، محاصره اقتصادی و اجتماعی بنی هاشم کرد. دلیل این قطع رابطه بین مورخان متفاوت است:&lt;br /&gt;
* تصمیم قریش برای کشتن پیامبر(صل الله علیه و آله) و حمایت عموی ایشان از رسول خدا&amp;lt;ref&amp;gt; دلائل النبوه،ج 2 ص 311-312 &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*شکست قریش در بازگرداندن مهاجران به حبشه&amp;lt;ref&amp;gt; السیرة النبویه،ابن هشام،ج1ص350-351؛تاریخ طبری ج2 ص 335-336؛سبل الهدی و الرشاد،ج2ص502 &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* اسلام بعضی از بزرگان قریش مانند: حمزة بن عبدالمطلب و ترس قریش از اسلام آوردن سایر بزرگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== مفاد پیمان نامه قریش ===&lt;br /&gt;
# ممنوعیت هر گونه خرید و فروشی با بنی هاشم&lt;br /&gt;
# ممنوعبت ازدواج با بنی هاشم&lt;br /&gt;
# حمایت از مخالفان رسول خدا(صل الله علیه و آله) در تمامی پیشامدها&lt;br /&gt;
==== رهایی از[[ شعب ابوطالب]] ====&lt;br /&gt;
وضعیت اسفبار بنی هاشم در شعب به مدت سه سال ادامه داشت به گونه ای ناله های فرزندان آنان ، آرام آرام، موجب نرمی دل های بعضی از متنفذان قریش شد. به همین دلیل تصمیم گرفتند تا این پیمان نامه را پاره کنند. از طرف دیگر جبرئیل خبر خورده شدن پیمان نامه توسط موریانه ها را  به رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) داد. این دو رویداد موجب شد تا بنی هاشم از شعب بیرون آیند و به زندگی عادی خود بازگردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[ عام الحزن ]] ===&lt;br /&gt;
پس از آنکه بنی هاشم از شعب ابی طالب بیرون آمدند و وضعیت آنها رو به بهبودی رفت دو اتفاق تلخ برای رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) افتاد تا ایشان سال دهم بعثت را سال غم و اندوه بنامند. این دو اتفاق ،یکی وفات عموی ایشان حضرت ابوطالب (علیه السلام) بود و دیگری به فاصله چند روز&amp;lt;ref&amp;gt; بنا به نقلی سی و پنج روز و یا بیست و پنج روز و یا پنج و یا سه روز بعد از وفات ابوطالب ، حضرت خدیجه کبری ، از دنیا رفتند. &amp;lt;/ref&amp;gt; ، وفات همسر با وفای ایشان ام المؤمنین حضرت خدیجه (سلام الله علیها) بود. حضرت هر دوی این بزرگواران را در قبرستان مُعَلیّ در کنار جدشان عبدالمطلب دفن کردند.&lt;br /&gt;
رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در مورد عمویشان می فرمایند:« تا روزی که ابوطالب وفات یافت دست قریش از آزار و اذیت من کوتاه بود.»&amp;lt;ref&amp;gt; امتاع الاسماع،ص27 ؛اسدالغابه ، ج 5،ص 439 ؛ الکامل،ج2،ص63؛ طبقات الکبری ،ج1،ص 211 &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[سفر پیامبر اکرم (ص) به طائف ]]===&lt;br /&gt;
پس از فوت ابوطالب،ریاست بنی هاشم به ابولهب رسید و او حمایت بنی هاشم را از پیامبر(صل الله علیه و آله و سلم) برداشت.پیامبر(صل الله علیه و آله و سلم) بر اثر اختناق محیط مکه ، تصمیم گرفت به محیط دیگری برود و بدین منظور شهر طائف را انتخاب نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) به همراه زید بن حارثه &amp;lt;ref&amp;gt; به نقل ابن اسحاق به تنهایی &amp;lt;/ref&amp;gt; عازم طائف شدند تا با بزرگان قبیله ثقیف دیدار کرده و آنان را به اسلام دعوت کنند. ولی آنها دست رد به سینه پیامبر(صل الله علیه و آله و سلم) زدند و سفیهان و بردگان خود را مجبور کردند تا با دشنام و به دنبال رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) رفته و او را سنگباران کنند. رسول خدا پس از ده روز توقف در طائف و ناامیدی از اسلام و حمایت قبیله بنی ثقیف را مکه را در پیش گرفت. &amp;lt;ref&amp;gt; اسدالغابه،ج3،ص 389-390 ؛ سیرة النبی، ج 2،ص 28-31؛الطبقات الکبری ،ج 1،ص 212؛ترجمه تاریخ یعقوبی،ج 2 ص 394-395 &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== برخی از معجزات رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) در مکه ===&lt;br /&gt;
# واقعه [[ معراج ]]&lt;br /&gt;
# واقعه اسرإ &lt;br /&gt;
# شق القمر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[هجرت به مدینه]] ==&lt;br /&gt;
=== اولین مسلمانان از انصار ===&lt;br /&gt;
[[پرونده:Masjed nabi.jpg|thumb|250px|left|مسجد النبی]]&lt;br /&gt;
نخستین مسلمانان یثرب در یک گروه شش نفری در سال یازدهم بعثت نزد رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) در مکّه اسلام آوردند. آن حضرت اساس دعوت اسلام را برایشان عرضه کرد و آیاتی از قرآن تلاوت نمود.آنها پیش از آن خبر ظهور پیامبری را از یهودیان شنیده بودند،وی را همو دانسته و دعوتش را پذیرفتند و اظهار امیدواری کردند که با پذیرفتن دعوت رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) با یکدیگر متحد شوند.&amp;lt;ref&amp;gt; السیرة النبویه،ابن هشام،ج2،ص428-429؛تاریخ طبری،ج2،ص 354؛طبقات الکبری،ج1،ص219 &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== بیعت عقبه اول ===&lt;br /&gt;
با انتشار خبر اسلام در یثرب، علاوه بر کسانی که در مکه، اسلام را پذیرفته بودند، چندی دیگر از مردم یثرب نیز اسلام را پذیرا شدند. در موسم حج سال دوازدهم بعثت، تعداد دوازده نفر از اهالی یثرب، در عقبه با رسول خدا دیدار کردند. آنها در این دیدار با رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) بیعت کردند. این بعیت به بیعة النسا شهرت یافت.این بیعت را بیعت ''' عقبه اولی ''' یا عقبه صغری می نامند. همچنین،آنان از پیامبر(صل الله علیه و آله و سلم) خواستند تا کسی را برای تعلیم قرآن و احکام اسلامی به نزد، آنها بفرستد. حضرت نیز مصعب بن عمیر را به یثرب فرستاد تا به آنان قرآن و احکام را بیاموزد. &lt;br /&gt;
مصعب در مدتی که در یثرب بود،توانست عده ی زیادی از مردم آنجا را مسلمان کند. از جمله،سعد بن معاذ،یکی از رؤسای قبیله اوس که با اسلام آوردن او،به یک باره قبیله بنی عبدالاشهل ، همگی مسلمان شدند.&lt;br /&gt;
=== بیعت عقبه دوم ===&lt;br /&gt;
در موسم حج سال سیزدهم بعثت، تعداد هفتاد مرد و دو زن در عقبه با پیامبر(صل الله علیه و آله و سلم) بعیت کردند.  در این جا بود که انصار از رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) خواستند تا به همراه آنها به یثرب بیاید.در این دیدار حضرت محمد (صل الله علیه و آله و سلم) به انصار گفت : « به این امر با شما بیعت می کنم که همان گونه که از زنان و فرزندان خود حفاظت می کنید، از من نیز حفاظت کنید.» که برإ بن معرور گفت:« ما فرزند جنگ و سلاح هستیم و همان گونه که از ناموسمان دفاع می کنیم،از شما هم دفاع خواهیم کرد.»&amp;lt;ref&amp;gt; السیرة النبویه،ابن هشام،ج2،ص442-443 &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از انجام بیعت،رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) در اقدامی برای ایجاد انضباط میان انصار، تعداد دوازده نفر نقیب را برگزیدند تا دیگران را کنترل کرده و با مردم در تماس باشند. &lt;br /&gt;
=== صدور فرمان هجرت به مدینه ===&lt;br /&gt;
پس از آنکه اسلام در میان مردم مدینه رواج یافت،قریش احساس خطر کرده و بر فشارهای خود نسبت به مسلمانان،افزودند.به گونه ای که تا آن زمان بی سابقه بوده و علت آن شیوع اسلام در مدینه و اعلام حمایت نظامی آنان از رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) بود.&amp;lt;ref&amp;gt; طبقات الکبری ،ج1،ص 225-2256؛انساب الاشراف ،ج1،ص 257  &amp;lt;/ref&amp;gt; رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) با صدور فرمان هجرت به مسلمانان اجازه دادند تا به مدینه هجرت کنند و به آنها گفتند:« خدای عزّوجلّ برای شما برادرانی و محلّ امنی قرار داده است.&amp;lt;ref&amp;gt; سیرة النبی،ج2،ص76 &amp;lt;/ref&amp;gt;». اولین مسلمانی که به مدینه هجرت کرد، ابوسلمة بن عبدالاسد بود و با آنکه فاصله میان بیعت عقبه دوم و هجرت رسول خدا بین هفتاد روز تا سه ماه بود،ولی بیشتر مسلمانان از مکه به مدینه هجرت کرده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== توطئه [[دارالندوه]] ===&lt;br /&gt;
مشرکان که از هجرت رسول خدا(صل الله علیه آله و سلم) بیمناک بودند،برای جلوگیری از آن جلسه ای در دارالنّدوه تشکیل دادند و به مشورت پرداختند. در این جلسه عدّه ای پیشنهاد دادند که رسول خدا (صل الله علیه آله و سلم) را زندانی کنند و عده ای دیگر با تبعید و اخراج ایشان از مکه موافق بودند تا این که کسی پیشنهاد داد تا از هر خاندان قریش کسی به نمایندگی از آن خاندان،شبانه به رسول خدا (صل الله علیه آله و سلم) حمله کنند و ایشان را به قتل برسانند . این نظر مورد تایید قرار گرفت و چهل نفر از مشرکان قریش داوطلب شدند تا ایشان را بکشند. مورخین این روز را، روز « یوم الزحمه» می نامند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== هجرت رسول خدا(صل الله علیه آله و سلم) به مدینه ===&lt;br /&gt;
پس از آنکه مشرکان مکه،برای قتل رسول خدا (صل الله علیه آله و سلم) نقشه کشیدند،جبرئیل خبر این توطئه را به ایشان داد.&amp;lt;ref&amp;gt; السیرة النبویة،ابن هشام،ج2،ص 483؛انساب الاشراف ،ج1،ص260 &amp;lt;/ref&amp;gt;. در شب موعود چهل نفر از قریشیان ، خانه حضرت را به محاصره درآوردند به گونه ای که محل خواب حضرت ، در دید آنان قرار داشت.رسول خدا(صل الله علیه آله و سلم) به حضرت علی (علیه السلام) گفت تا به جای او بخوابد و از همان برد یمانی سبز رنگی که رسول خدا(صل الله علیه آله و سلم) روی خود می کشید ، استفاده کند.&amp;lt;ref&amp;gt; السیرة النبویه،ابن هشام،ج2،ص 483؛طبقات الکبری،ج1،ص 228 &amp;lt;/ref&amp;gt;.پس از آن رسول خدا(صل الله علیه آله و سلم) با عنایت خداوند از خانه خارج شده و به جنوب شهر مکه یعنی مسیری کاملاً برعکس مسیر یثرب رفت. رسول خدا(صل الله علیه آله و سلم)  هنگامی که صبح شد، و مشرکان برای اجرای نقشه خود آماده شدند، حضرت علی (علیه السلام) از جای خود برخاست و مشرکان فهمیدند که رسول خدا(صل الله علیه آله و سلم) از دسترس آنان خارج شده است،به تکاپو افتاده و به دنبال ایشان گشتند،و توسط یک راهنما تا پای کوه ثور که رسول خدا(صل الله علیه آله و سلم) به همراه ابوبکر در آنجا پنهان شده بودند، آمدند، و مشاهده تارهای عنکبوبت بر در غار به داخل غار نرفتند.&amp;lt;ref&amp;gt; السیرة الحلبیه،ج2،ص486 &amp;lt;/ref&amp;gt; قریش برای کسی که رسول خدا(صل الله علیه آله و سلم) را بیابد و به دست انان بسپارد صد شتر جایزه تعیین کرده بود.&amp;lt;ref&amp;gt; السیرة النبویه،ابن هشام،ج2؛انساب الاشراف،ج1،ص 263 &amp;lt;/ref&amp;gt; رسول خدا (صل الله علیه آله و سلم) و ابوبکر سه روز در غار پنهان شدند تا مشرکین از جستجوی ایشان خسته شدند و سپس با تهیه زادوتوشه و استخدام یک راهنما عازم مدینه شدند. رسول خدا (صل الله علیه آله و سلم) فاصله مکه تا مدینه را از راهی غیر معمول طی کردند و پس از پانزده روز وارد دهکده قبا در فاصله شش کیلومتری مدینه شدند.&amp;lt;ref&amp;gt; البدء و التاریخ،ج4،ص 175 &amp;lt;/ref&amp;gt; رسول خدا (صل الله علیه آله و سلم) در قبا منتظر رسیدن یار و پسر عم خود حضرت علی (عیله السلام) شدند که بعد از هجرت رسول خدا(صل الله علیه آله و سلم) به همراه کاروانی که شامل زنان و دختران پیامبر(صل الله علیه آله و سلم) و بنی هاشم می شد، از جمله - حضرت زهرا (سلام الله علیها) و فاطمه بنت اسد - و سایر کسانی که هنوز موفق به هجرت نشده بودند ، ب به سمت مدینه در حرکت بود. امام علی (علیه السلام) در مکه وظیفه پس دادن امانت هایی که مردم مکه نزد پیامبر(صل الله علیه آله و سلم) داشتند، را داشت و پس از انجام این کار راهی مدینه شد&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالنوار،ج19،ص65 &amp;lt;/ref&amp;gt;. پیامبر(صل الله علیه آله و سلم) در این مدت که در قبا بودند،اقدام به ساختن مسجد قبا کردند و پس از رسیدن کاروان حضرت علی (علیه السلام) ، به همراه ایشان راهی مدینه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== سال اول هجرت ==&lt;br /&gt;
پیامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) پس از ورود به مدینه ، مورد استقبال مردم آن شهر قرار گرفتند.طوایف مختلف انصار، هر کدام می خواستند تا افتخار میزبانی حضرت محمد(صلى الله عليه و آله و سلم) را از آن خود کنند. ولی حضرت فرمودند،هر کجا که شترشان توقف کند،همانجا اقامت خواهند گزید&amp;lt;ref&amp;gt; السیرة النبویه،ابن هشام،ج2،ص 495 &amp;lt;/ref&amp;gt;. در نهایت شتر آن حضرت در محله بنو مالک بن النجار فرود آمد . و ابوایوب انصاری پیش دستی کرده و اسباب و اساس حضرت را با خود به خانه اش برد و حضرت همان جا مستقر شدند.&amp;lt;ref&amp;gt; انساب الاشراف  ،ج1،ص 267-268؛طبقات ، ج 1،ص 236 &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
=== اقدامات پیامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) پس از استقرار در مدینه ===&lt;br /&gt;
==== [[بنای مسجد مدينه]] ====&lt;br /&gt;
نخستین اقدام رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) تاسیس مسجدی است که امروزه به مسجد النبی معروف است.در کنار خانه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) قطعه زمینی بود، متعلق به دو یتیم که سرپرستی آنها با معاذ بن عفرإ &amp;lt;ref&amp;gt; بعضی گویند با اسعد بن زراره ؛ دلائل النبوه،بیهقی،ج2،ص538 &amp;lt;/ref&amp;gt; بوده است. پیامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) این زمین را با وجود آنکه صاحبان آن راضی به واگذاری آن بودند،از معاذ خرید و به کمک سایر مسلمانان،آن را تبدیل به مسجد کرد.این مسجد در زمان رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) یک مرکز عبادی،نظامی،سیاسی و آموزشی داشت و نقشی اساسی در دوران حیات رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) در شکل گیری جامعه اسلامی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== [[پیمان برادری میان مسلمانان|پیمان برادری]] ====&lt;br /&gt;
دیگر اقدام رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) در هنگام ورود به مدینه،برقرار ساختن پیمان برادری میان مسلمانان،که مؤاخاة نامیده می شد، بوده است.به نظر چنین می آید که یک بار پیمانی میان مهاجران بسته شده و دیگر بار پیمانی میان مهاجران و انصار به صورت دو به دو . از مشهور ترین پیمان ها می توان به عقد برادری میان: رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) و حضرت علی (علیه السلام) ، ابوبکر و عمر، حمزه سیدالشهدا با زید بن حارثه و ... اشاره کرد.&amp;lt;ref&amp;gt; المستدک،ج3،ص14؛المعجم الکبیر،ج24،ص 137 &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[منشور حكومت مدينه‌|پیمان صلح با اهل کتاب مدینه]]====&lt;br /&gt;
رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) عهدنامه ای میان مهاجران و انصار از یک طرف و یهودیان مدینه از طرف دیگر نوشت و یهودیان را دین و دارائی خویش آزاد گذاشت و شرائطی برای ایشان قرار داد. موادّ ابن پیمان نامه عبارت است از:&lt;br /&gt;
# مسلمانان و یهودیان مانند یک ملّت در مدینه زندگی خواهند کرد.&lt;br /&gt;
# مسلمانان و یهودیان در انجام مراسم دینی خود آزاد خواهند بود.&lt;br /&gt;
# در موقع پیش آمد جنگ،هر کدام از این دو دیگری را در صورتی که متجاوز نباشد،علیه دشمن کمک خواهد داد.&lt;br /&gt;
# هر گاه مدینه مورد حمله و تاخت و تاز دشمن قرار گیرد،هر دو با هم در دفاع از آن تشریک مساعی خواهند کرد.&lt;br /&gt;
# قرارداد صلح با دشمن،با مشورت هر دو انجام خواهد شد.&lt;br /&gt;
# چون مدینه شهر مقدسی است،از هر دو ناحیه مورد احترام،و هر نوع خونریزی در آن حرام خواهد بود.&lt;br /&gt;
# در موقع بروز اختلاف و نزاع،آخرین داور برای رفع اختلاف،شخص رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) خواهد بود.&lt;br /&gt;
# امضا کنندگان این پیمان با همدیگر به خیرخواهی و نیکوکاری رفتار خواهند کرد.&amp;lt;ref&amp;gt; سیرة النبی،ج2،ص 119-123 &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== سال دوم هجرت (سنة الامر ) ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[تغییر قبله]]===&lt;br /&gt;
با وجود بستن پیمان با یهودیان، ولی دانشمندان یهود از روی حسد و کینه ورزی به دشمنی با رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) برخاستند. و مدام با وارد کردن طعنه به ایشان سعی در سستی اعتقادات مسلمانان داشتند. از جمله این طعنه ها، قبله اول مسلمانان بیت المقدس بود. آنان به رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) می گفتند: « با ما مخافت می کند اما به سوی قبله ما نماز می گزارد.&amp;lt;ref&amp;gt; سبل الهدی و الرشاد،ج3،ص 538 &amp;lt;/ref&amp;gt;. این طعنه ها موجب آزار مسلمانان و رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) می شد، تا اینکه در نیمه ماه رجب،آیه&amp;lt;ref&amp;gt; بقره،آیه 144 &amp;lt;/ref&amp;gt; تغییر قبله ، در مسجد بنی سالم بن عوف که امروزه به مسجد ذوالقبلتین معروف است، نازل شد و قبله مسلمانان به سمت مکه تغییر یافت. &lt;br /&gt;
=== صدور فرمان جهاد ===&lt;br /&gt;
در زمان رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) ، نبردهای مسلمانان به دو قسمت تقسیم می شد.&lt;br /&gt;
# جهادهایی که خود رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) در آنها شرکت می کردند که به آنها ''' [[غزوه]] ''' می گفتند و [[جنگ های صدر اسلام |تعداد]] آنها را 26 یا 27 عدد نوشته اند.&lt;br /&gt;
# جهادهایی که رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) ، یکی از اصحاب خود را فرمانده سپاه می کردند و خود شخصاً در آن ها شرکت نمی کردند، که به آنها''' سریه''' می گویند و [[جنگ های صدر اسلام | تعداد]] آنها به روایت ابن اسحاق 35 سریه است.&lt;br /&gt;
پس از هجرت مسلمانان به مدینه،مشرکان قریشی اسباب و وسایل باقی مانده آنان را به عنوان سرمایه در کاروان های تجارتی خود استفاده کردند. رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) برای جلوگیری از تجارت اینها،دستور به غارت این کاروان ها دادند تا با ناامن کردن راها، اقتصاد قریش را مختل کنند. به همین دلیل به اصحاب خود دستور جهاد دادند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
اولین سریه در شوال سال اول هجری به فرماندهی عبیدة بن حارث بن مطلب انجام شد و پس از آن سریه حمزه سیدالشهدا،در رمضان همان سال بود که هر دو بدون درگیری با مشرکان بوده است.&lt;br /&gt;
اولین غزوه ، غزوه ''' بواط ''' است که ریبع الاول سال دوم هجری صورت گرفت که بدون نتیجه باقی ماند.پس از این غزوه، غزوه های عُشَیره و سَفَوان یا بدر اولی است.&lt;br /&gt;
اولین درگیری بین مسلمین و مشرکین در [[ سریه عبدالله بن جحش ]] صورت گرفت که در آن یک نفر از مشرکان کشته شد و غنایمی بدست آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== غزوه [[بدر]] ===&lt;br /&gt;
در هفتدهم رمضان این سال نبردی در نزدیکی چاه های بدر بین مسلمانان و مشرکین در گرفت که در این نبرد مسلمانان توانستند قریشیان را شکست سختی بدهند و هفتاد نفر از قریش کشته و هفتاد نفر اسیر شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== دیگر وقایع سال دوم ===&lt;br /&gt;
# وجوب روزه ماه رمضان &lt;br /&gt;
# مقرّر شدن اذان اسلامی و تعیین فصول &lt;br /&gt;
# عروسی امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب با حضرت زهرا(سلام الله علیها)&lt;br /&gt;
# [[برخورد با شاعران یهودی و کافر]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== سال سوم هجری ==&lt;br /&gt;
از وقایع سال سوم هجری می توان به واکنش پیامبر ( صل الله علیه و آله و سلم) به توهین ها و تحریکات شاعران یهودی و مشرک اشاره کرد. همچنین غزوه های [[ غزوه ذی امر | ذی امر ]] و بحران و سریه های [[ سریه محمد بن مسلمه | محمد بن مسلمه ]] و [[ سریه قرده | قرده ]] در این سال اتفاق افتادند.&lt;br /&gt;
=== [[غزوه احد]] ===&lt;br /&gt;
بی شک مهم ترین اتفاق سال سوم هجری غزوه احد است که در هفتم شوال آن سال اتفاق افتاد و هفتاد مسلمان از جمله : [[ حضرت حمزه سيد الشهداء علیه السلام |حمزه بن عبدالمطلب (سید الشهدا)]]، مصعب بن عمیر و ... به شهادت رسیدند و هفتاد مسلمان دیگر زخمی شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همجنین در این سال [[ غزوه حمراء الأسد ]] بلافاصله بعد از احد اتفاق افتاد. و [[امام حسن علیه السلام | امام حسن مجتبی (علیه السلام)]] نیز در نیمه رمضان این سال متولد شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== سال چهارم هجرت ==&lt;br /&gt;
در این سال دو حادثه تلخ برای اسلام و مسلمین رخ داد.اولین حادثه، اتقاق [[ فاجعه رجیع |رجیع ]] و دومین حادثه، واقعه [[ بئر معونه ]] بود. که در اولی،گروهی از اعراب خارج مدینه، از رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) درخواست کردند تا عده ای مبلغ را به قبیله آنها بفرستند تا آنها را به اسلام دعوت کنند. رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) نیز شش نفر از اصحاب خود را به همراه آنها فرستادند. ولی آنها این شش نفر را به شهادت رساندند. در حادثه دوم نیز ، یک نفر از مردم نجد از رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) ، درخواست فرستادن مبلغانی کرد که حضرت چهل نفر را همراه او فرستادند که همه آنها به جز یک نفرشان مانند افراد رجیع به شهادت رسیدند. گویند خبر شهادت هر دو گروه را در یک شب به رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) رساندند.&lt;br /&gt;
=== دیگر وقایع سال چهارم ===&lt;br /&gt;
# [[غزوه بنی نضیر]] ، [[غزوه ذات الرقاع]] و [[غزوه بدر الموعد]] &lt;br /&gt;
# [[سريه ابوسلمه]] و [[ سریه عبدالله بن انیس ]]&lt;br /&gt;
# میلاد [[امام حسین علیه السلام]] در سوم شعبان&lt;br /&gt;
# وفات [[فاطمه بنت اسد]] مادر حضرت علی (علیه السلام)&lt;br /&gt;
# نزول آیه تحریم شراب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== سال پنجم هجرت ( سنة الاحزاب ) ==&lt;br /&gt;
بی شک مهم ترین رویداد سال پنجم هجری، [[ غزوه خندق ]] یا خندق است. همچنین در این سال [[ غزوه دومة الجندل ]]، [[ غزوه بنی قریظه ]] و سریه ابوعبیدة بن جراج نیز اتفاق افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== سال ششم هجری (سنة الاستئناس) ==&lt;br /&gt;
تعداد [[ سریه ها در سال ششم | سریه های سال ششم ]] بسیار زیاد است. از غزوه هایی که در این سال اتفاق افتاد می توان به [[غزوه بنی لحیان]] ، [[غزوه ذى قرد]] و [[ غزوه بنی مصطلق ]]اشاره کرد . ولی بی شک مهم ترین رویداد این سال [[ صلح حدیبیه ]] است که در قرآن در سوره فتح از آن به عنوان فتح المبین یاد می شود. همچنین در این سال رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) نامه هایی را به همراه سفیرانی به سمت کشورهای روم،ایران،مصر،عمان،یمن و بحرین فرستادند.&lt;br /&gt;
===[[صلح حديبيه]]===&lt;br /&gt;
رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) در ذی القعده این سال به قصد عمره بی آن که جنگی در نظر داشته باشد، آهنگ مکه کرد. قریش که دیگر از رویارویی با مسلمانان خسته شده بود، با فرستادن سفرایی  صلحی را با رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) در منطقه حدیبیه امضا کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== مفاد صلح حدیبیه ===&lt;br /&gt;
# به مدت ده سال صلحی بین دو طرف برقرار شود و جنگی در کار نباشد.&lt;br /&gt;
# مسلمانان هر که را که بی اجازه قریش به مدینه آمد به نزد قریش پس بفرستند.&lt;br /&gt;
# اگر کسی از مسلمانان به نزد قریش رفت، قریش او را پس نخواهد فرستاد.&lt;br /&gt;
# هر دو طرف با هر قبیله ای که می خواهند،مختار به هم پیمانی اند&lt;br /&gt;
# سپاه اسلام امسال را به مدینه باز می گردد و سال بعد برای سه روز می تواند به مکه بیاید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین قبل از امضای صلح نامه ، پیامبر از مسلمانان در کنار درختی بیعت گرفت که در صورت بروز جنگ میان آنها و قریش ، از پیامبر(صل الله علیه و آله و سلم) دفاع کنند. این بیعت به [[ بیعت رضوان ]] یا بیعت شجره معروف است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[ دعوت پادشاهان کشورهای مجاور به اسلام ]]===&lt;br /&gt;
پس از صلح حدیبیه و کنار رفتن قریش به عنوان جدی تری خطر برای اسلام، رسول خدا(صل الله علیه و آله) فرصت پیدا کردند تا کارهای دیگری را از جمله جهانی کردن رسالتشان انجام دهند به همین دلیل نامه هایی را به سران قدرت های آن زمان یعنی روم و ایران و کشورهای تابعه اینان فرستادند و آنها را به اسلام دعوت کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== سال هفتم هجری ==&lt;br /&gt;
در این سال نیز [[سریه های| سریه های سال هفتم هجری]] زیادی اتفاق افتاد. همچنین در ذی القعده این سال حج عمره ای که در سال گذشته محقق نشده بود، انجام شد [[ عمرة القضاء]] معروف است. مهم ترین اتفاق این سال [[ غزوه خیبر]] است . در این غزوه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) خطر یهودیان را برای همیشه از بین برد. از دیگر اتفاقات این سال بازگشت مهاجران حبشه به مدینه است.&lt;br /&gt;
== سال هشتم هجری == &lt;br /&gt;
در این سال یکی از مهم ترین اتفاقات تاریخ اسلام افتاد و آن فتح مکه به دست مسلمانان بود. از جمله اتفاقات دیگر این سال می توان به [[جنگ موته|سریه موته]] در کنار تعداد بسیار زیاد [[سریه های سال هشتم هجری]] اشاره کرد. که اولین رویارویی سپاه اسلام با رمیان بود و در آن سه تن از سرداران اسلام و اصحاب پیامبر یعنی پسر عموی ایشان جعفر بن ابی طالب (جعفر طیّار)، پسرخوانده ایشان زید بن حارثه و عبدالله بن رواحه به شهادت رسیدند.غزوه های مهم دیگری که در این سال اتفاق افتاد ،یکی [[ جنگ طائف | غزوه طائف]] و دیگری [[ جنگ حنین|غزوه حنین]]  که میدانی دیگر برای آزمایش یاران راستین رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بود و نبردی بود بین مسلمانان و مشرکان قبیله هوازن و ثقیف. &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
=== [[فتح مکه]]===&lt;br /&gt;
پس از آنکه قریش پیمانی را که در حدیبیه با رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) بسته بود، را شکست،رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) به همراهی ده هزار نفر از مسلمانان از مدینه عازم مکه شدند. حرکت سپاه به صورت مخفیانه بود و تنها زمانی قریشیان از  سپاه رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) آگاه شدند که آتش های افروخته شده در اردوی سپاه اسلام را مشاهده نمودند. ابوسفیان که دید نمی توان در برابر سپاه اسلام مقاومت کند،بالاجبار اسلام آورد و از رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) امان خواست. رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) به مردم مکه اعلام کردند تا هرکه در خانه خود بماند،یا به خانه ابوسفیان برود و یا در مسجد الاحرام باشد در امان است مگر [[ کسانی که رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) امان را در فتح مکه از آنها برداشت | چند نفر ]] که رسول خدا امان را از آنها برداشت. هنگامی که سپاه اسلام وارد مکه شد، رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) به همراه حضرت علی (علیه السلام) وارد کعبه شدند آنجا را از بت ها پاک کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== سال نهم هجری ==&lt;br /&gt;
پس از آنکه در سال هشتم هجری قریشیان تسلیم مسلمانان شدند،دیگر قبایل عرب نیز دیگر در خود توان ایستادگی در برابر رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) را نمی دیدند، به همین دلیل همگی تسلیم اسلام شدند. پیمانی را که سران این قبایل با رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) می بستند را [[ وفد ]] می گویند. در این سال همچنین آخرین غزوه رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) یعنی [[جنگ تبوک| غزوه تبوک]] در این سال اتفاق افتاد. در این غزوه بسیاری از چهره های منافقان ، پرده از چهره خود برداشتند. هم چنین در این غزوه عده ای قصد[[ ترور رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم)]] را در عقبه داشتند که در کار خود ناموفق بودند، این افراد به اصحاب عقبه معروف اند. در این سال همجون سال های قبل سریه های بسیاری اتفاق افتاد که بیشتر آنها در جهت تخریب بتخانه ها بوده است. [[ ابلاغ سوره برائت ]] نیز در این سال اتفاق افتاده است.&lt;br /&gt;
== سال دهم هجرت ==&lt;br /&gt;
در این سال بود که رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم)،حضرت علی (علیه السلام) را به یمن فرستادند تا مردم آنجا را به اسلام دعوت کنند و ایشان در سفر خود به یمن موفق شدند تا قبایل بسیاری از یمنیان را مسلمان کنند. همجنین در اواخر این سال [[ مدعیان دروغین ]] شروع به مبارزه با مسلمانان کردند. ولی به جرأت می توان گفت که مهم ترین اتفاق در تاریخ اسلام،اعلام خلافت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام) در روز غدیر است. &lt;br /&gt;
=== حجه الوداع و [[غدیر خم| نصب خلیفه در واقعه غدیر خم ]]===&lt;br /&gt;
[[شيخ كلينى]] روايت كرده كه: حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) بعد از هجرت، ده سال در مدينه ماند و [[حج]] به جا نياورد تا آن كه در سال دهم خداوند عالميان اين آيه را فرستاد كه: «و اذّن فى النّاس بالحجّ يأتوك رجالا و على كلّ ضامر يأتين من كلّ فجّ عميق، ليشهدوا منافع لهم»؛ و در ميان مردم براى اداى حج بانگ برآور تا پياده و سوار بر هر شتر لاغرى كه از هر راه دورى مى  آيند به سوى تو روى آورند.&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره حج]] آیه 22.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم از اعمال [[حجة الوداع]]  فارغ شد متوجه مدينه شد و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و ساير مسلمانان در خدمت آن حضرت بودند و چون به [[غدیر خم]] رسيدند. حق تعالى اين آيه را فرستاد: {{متن قرآن|«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يعنى: «اى پيغمبر بزرگوار! برسان به مردم آن چه فرستاده شده است بسوى تو از جانب پروردگار تو» در باب نص بر [[امامت]] على بن ابى طالب و خليفه نمودن او در ميان امت خود؛ پس فرمود: {{متن قرآن|«وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»}}؛ پس اگر نكنى رسالت خدا را نرسانده ای و خدا تو را نگاه مى دارد از شر مردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول اکرم صلی الله علیه و آله در آنجا خطبه معروف غدیرخم را قرائت فرمودند و حضرت علی علیه السلام را به جانشینی خود معرفی کردند. سپس همه بر گرد رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم و اميرالمؤمنين عليه السلام جمع شدند و با آن حضرت مصافحه كردند و بيعت نمودند.&lt;br /&gt;
== سال یازدهم هجرت ==&lt;br /&gt;
در اواخر صفر این سال رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) به [[ شهادت رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم)|شهادت]] رسیدند و در [[واقعه سقیفه بنی ساعده |سقیفه بنی ساعده]] خلافت را از حضرت علی (علیه السلام) غضب کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فضائل پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مطابق با قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از القاب قرآنی آن حضرت ، &amp;quot;رحمة للعالمین&amp;quot; است. &amp;lt;ref&amp;gt; توبه 128. : لَقَدْ جَاءکُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُم بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَّحِیمٌ &amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt; انبیاء 107: وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعالَمينَ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا از [[پیامبران]] خود عهد گرفته است که اگر زمان او را درک کردند از او پیروی نمایند: {{متن قرآن|«وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَ حِكْمَةٍ ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنْصُرُنَّهُ قالَ أَأَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلى ذلِكُمْ إِصْرِي قالُوا أَقْرَرْنا قالَ فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره آل عمران]] آیه 81.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند در قرآن پیامبرانش را با نام خطاب می کند در حالی که نبی مکرم اسلام را از جهت تعظیم و تکریم با عناوین {{متن قرآن|«يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ»}}&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره تحريم]] آیه 9.&amp;lt;/ref&amp;gt;، و {{متن قرآن|«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ»}}&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره مائده]] آیه 41.&amp;lt;/ref&amp;gt; و هر جا نام مبارک محمد صلی الله علیه و آله را آورده مخاطب نبوده است {{متن قرآن|«وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ»}}&amp;lt;ref&amp;gt; سوره آل عمران آیه 144.&amp;lt;/ref&amp;gt; و ديگر {{متن قرآن|«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ»}}&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره محمد]] آیه 29.&amp;lt;/ref&amp;gt;، {{متن قرآن|«ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ»}}&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره احزاب]] آیه 40.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
تمام روى زمين براى معبد و [[مسجد]] [[امت]] او  جايز است و  و امم پیش از ایشان جز در معبد معين عبادتشان مورد قبول نبوده است. ایشان بر تمامت خلايق مبعوث شدند و انبياى قبل از ایشان به روايتى هر يك به قومى مبعوث شدند. &lt;br /&gt;
پیامبران دیگر بر اساس درخواست شان خدا بدان ها عنایتی می فرمود مانند [[حضرت موسی]] علیه السلام که از خدا شرح صدر طلب نمود {{متن قرآن|«رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي»}}&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره طه]] آیه 25.&amp;lt;/ref&amp;gt; ولی درباره رسول اکرم فرمود: {{متن قرآن|«أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ»}}&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره انشراح]] آیه 1.&amp;lt;/ref&amp;gt; آیا ما سینه تو را وسعت ندادیم.&amp;lt;ref&amp;gt; [[ناسخ التواریخ]]، ج 4، ص 1810.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سنت پیامبر اکرم (ص)==&lt;br /&gt;
[[سنت]] پیامبر اکرم که عبارت است از قول (سخن)، فعل (رفتار) و تقرير آن حضرت در کنار قرآن يكى از منابع مهم، تفکر مذهبی اسلام در تمام مذاهب آن است. بنابراين هرگاه حديثى معتبر از پيامبر نقل شود و بدان عمل می‌شود و اين كار را عمل به سنت می‌گويند.  شيعه با تأسى به [[حدیث ثقلین]] که یکی از موارد سنت آن حضرت است  قول و فعل و تقرير معصومان را نيز همچون سنت آن حضرت حجت می داند.&amp;lt;ref&amp;gt; رجوع شود به کتاب شیعه در اسلام، علامه طباطبائی، بخش دوم:«تفکر مذهبی شیعه» &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیامبر اکرم (ص) در روایات==&lt;br /&gt;
در احاديث معتبر از حضرت [[امام صادق]] عليه السلام منقول است كه: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به روش بندگان طعام مى  خورد بى خوان و به روش بندگان مى نشست يعنى دو زانو و بر زمين مى خوابيد بى فراش و مى دانست كه او بنده است. در حديث ديگر فرمود كه: بهترين نان خورش ها نزد آن حضرت سركه و زيت بود.&amp;lt;ref&amp;gt; [[سنن النبی]]، [[علامه طباطبائی]].&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* [[امام صادق]] عليه السلام: [[رسول خدا]] صلي الله عليه و آله هيچ گاه به اندازه ژرفاي خرد خود با بندگان سخن نگفت. رسول خدا صلي  الله  عليه  و  آله فرمود: ما، جماعت [[پیامبران]]، دستور داريم كه با مردم به فراخور فهم و خردهايشان سخن بگوييم.&amp;lt;ref&amp;gt; [[حكم النبي الأعظم]] صلى الله عليه و آله و سلم (محمدى رى شهرى)، ج2، ص264.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* [[امام علی]] علیه السلام در وصف پيامبر صلي الله عليه و آله فرمودند: خداوند او را از شجره پيامبران و چراغدان (و جايگاه) روشنايي و بلنداي پيشاني (خانداني بلندپايه و شريف) و ناف مكه و چراغ هاي تاريكي و چشمه هاي [[حكمت]]، برگزيد.&amp;lt;ref&amp;gt; [[بحارالأنوار]] ([[علامه مجلسى]])، ج34، ص240.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* امام علی علیه السلام در وصف پيامبر صلي الله عليه و آله فرمودند: و گواهي مي دهم كه محمد بنده [[خدا]] و فرستاده اوست و سرور بندگانش مي باشد. هر زمان خداوند آفريدگان را به دو شاخه تقسيم كرد، او را در بهترين شاخه قرار داد، نه آلوده دامني در وجود او سهيم شد و نه گنه كاري در وجودش شريك گشت.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج66، ص311.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* امام علی علیه السلام درباره [[بعثت پيامبر]] صلي الله عليه و آله: خداوند در روزگاري او را برانگيخت كه مردم گمراه و سرگردان بودند و در [[فتنه]] و فساد دست و پا مي زدند. هوسها آنان را دلباخته خود كرده و از راه به درشان برده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج18، ص219.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
برای مطالعه بیشتر در مورد سیره آن حضرت رجوع شود به : [http://www.ahlolbait.com/category/%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C/%D8%A7%D9%87%D9%84-%D8%A7%D9%84%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87%D9%85-%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%85-%D8%B5%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D9%88%D8%A2%D9%84%D9%87/%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%86%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1  سیره و سنت پیامبر اکرم (ص)، سایت موسسه تحقیقات و معارف اهل البیت علیهم السلام]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شئون پیامبر صلی الله علیه و آله==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شئون پیامبر سه شأن و سه مقام مختلف است كه هرسه از مختصات رسول اكرم است، به این معنی كه از رسول اكرم است و از ناحیه ی او به دیگران می رسد و رسیده است؛ یعنی پیغمبر اكرم در آنِ واحد از طرف پروردگار دارای سه مقام بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1-'''مقام پیغمبری یا رسالت :''' مقام ابلاغ احكام الهی؛ یعنی از طرف خداوند احكام و معارف الهی به او وحی می شد و او مأمور بود كه آنچه را كه به او ابلاغ می شد، آنچه را كه به او وحی می شد به دیگران اعلان بكند. از این نظر، او رسول و پیغمبر بود كه در آیه ای می فرماید: ما عَلَی اَلرَّسُولِ إِلاَّ اَلْبَلاغُ&amp;lt;ref&amp;gt; سوره مائده،آیه 99&amp;lt;/ref&amp;gt; بر یك نفر فرستاده، نیست جز رساندن به مردم. یعنی به او وحی می شد احكام و دستورها كه چه طور نماز بخوانید،روزه بگیرید،زكات بدهید، حج بروید،معاملات انجام بدهید و او هم آنها را به مردم ابلاغ می كرد. مردم هم در قبال او از این نظر وظیفه دارند آنچه را كه او ابلاغ می كند بگیرند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2'''- مقام قضاوت:''' قضاوت مقامی است كه باید از ناحیه ی خدا به كسی داده شود كه بتواند در میان مردم داوری كند. داوری یعنی مردم از لحاظ حقوق اجتماعی اختلاف پیدا می كنند، مقامی باید در اجتماع باشد كه احقاق حق بكند؛ یعنی به آن موضوع رسیدگی كند و طبق قانون خاصی رأی و حكم بدهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیغمبر از ناحیه ی خدا، تنها پیغمبر نبود، بلكه قاضی هم بود. هم پیغمبر بود و هم قاضی. اینها فی حد ذاته قابل تفكیك است. قضاوت هم خود یك مقام مقدس دیگری است. قاضی را هم باید خدا تعیین كرده باشد. این آیه ای كه در قرآن است: فَلا وَ رَبِّكَ لا یُؤْمِنُونَ حَتّی یُحَكِّمُوكَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً&amp;lt;ref&amp;gt; سوره نساء، آیه65&amp;lt;/ref&amp;gt; مربوط به مقام قضاوت رسول اكرم است نه مقام پیامبری او. معنای آیه این است كه مردم باید در مقابل قضاوت تو تسلیم بشوند، یعنی این جور نباشند كه وقتی نزد تو می آیند توقع داشته باشند كه تو جانب آنان را بگیری. مثلاً دو نفر هر دو مسلمان، اما یك نفر مسلمان با سابقه، مسلمان مهاجر، مسلمانی كه مال و زن و بچه ی خودش را گذاشته و آمده، و یك نفر كه تازه اسلام آورده، در یك موضوع اختلاف دارند، نزد تو می آیند. احتمالاً آن مسلمانی كه سابقه ی زیادی دارد توقع دارد كه پیغمبر جانب او را بگیرد. یا یك نفر مسلمان و یك نفر غیرمسلمان كه در پناه مسلمین است و با مسلمین پیمان دارد، در یك موضوع مالی اختلاف پیدا می كنند، خدمت پیغمبر می آیند. یك وقت ممكن است این مسلمان توقع داشته باشد كه پیغمبر جانب او را بگیرد. این ایمان نیست. ایمان آنگاه ایمان است كه وقتی پیغمبر را حَكَم قرار دادند، داور و قاضی قرار دادند، در مقابل حكم او تسلیم بشوند. این آیه مربوط به قضاوت پیغمبر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3'''- مقام حکومت:''' مقام مقدس سومی پیغمبر دارد كه آن را هم خدا برای او معین كرده است و خدا هم باید معین كند و آن، مقام حكومت است. پیغمبر حاكم مردم بود، سائس مردم بود؛ یعنی مدیر اجتماع بود، ولیّ امر اجتماع بود. پیغمبر حكومت تشكیل داد.خودش در رأس بود، فرمان می داد. مثلاً در فلان قضیه ای كه پیش آمده بود، بسیج عمومی اعلام می كرد یا [دستور می داد] امسال چه كشت بكنید. بدون شك پیغمبر اكرم در ده سالی كه در مدینه بود، حكومت تشكیل داد و در میان مردم مثل یك حاكم حكومت می كرد. باز مقام حاكمیت و مقام مدیریت اجتماع غیر از مقام پیامبری و غیر از مقام قضاوت است. از آن جهت كه پیغمبر بود، فقط مبیّن احكام بود؛ یعنی می گفت خدا این جور امر كرده است، من هم به شما ابلاغ می كنم. از آن جهت كه قاضی بود به مشاجرات مردم می رسید و از آن جهت كه حاكم و سائس بود، اداره ی سیاسی مردم را به عهده گرفته بود. آیه ی شریفه می فرماید: یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اَللّهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِی اَلْأَمْرِ مِنْكُم&amp;lt;ref&amp;gt; سوره نساء، آیه59&amp;lt;/ref&amp;gt; ( اینجاست انضباطی كه محكوم باید در مقابل حاكم داشته باشد، مردم باید در مقابل قوّه ی حاكمه داشته باشند) می گوید: خدا را اطاعت كنید، پیغمبر و اولی الامر را اطاعت كنید. و لهذا می بینید ما شیعیان به این آیه كه می رسیم «امر» اولی الامر را مربوط به خلافت می دانیم، می گوییم این آیه مقام خلافت را معین می كند. این یك مقام دیگری است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مقام هم مقام مقدسی است و مثل آن دو مقام ، آن را خدا باید معین كرده باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که پیامبر(ص) این سه مقام را به امام منقل کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;تعلیم و تربیت در اسلام،استاد مطهری، در دسترس در [http://www.mortezamotahari.com/fa/bookview.html?BookId=9561&amp;amp;BookArticleID=129533 شهید مطهری]، بازیابی: 27آبان 1392&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس2}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* قرآن کریم&lt;br /&gt;
*دشتی معارف و معاريف.&lt;br /&gt;
*جعفر سبحاني.فرازهائي از تاريخ پيامبر اسلام.&lt;br /&gt;
*محمد ابراهيم آيتي. تاريخ پيامبر اسلام. &lt;br /&gt;
* رسول جعفریان،سیره رسول خدا،&lt;br /&gt;
*ابن هشام، سيرة النبي، چاپ مصطفي البابي، 1355 هـ. &lt;br /&gt;
*مسعودي، مروج الذهب، چاپ مطبعة السعاده، 1367 هـ.&lt;br /&gt;
*[[علامه مجلسى]]، [[بحارالأنوار]]&lt;br /&gt;
*علامه مجلسى ، [[حیوه القلوب]]&lt;br /&gt;
*محمدى رى شهری [[حكم النبي الأعظم]] صلى الله عليه و آله و سلم .&lt;br /&gt;
*[[شیخ عباس قمی]]،[[منتهی الآمال]]&lt;br /&gt;
*ناسخ التواریخ، ج 4، ص 1810.&lt;br /&gt;
*سنن النبی، علامه طباطبائی.&lt;br /&gt;
*تاريخ ‌يعقوبى/ترجمه.&lt;br /&gt;
*تاريخ ‌الطبري/ترجمه.&lt;br /&gt;
*دلائل‌ النبوة.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چهارده معصوم علیهم السلام}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:شخصیت ها]]&lt;br /&gt;
[[رده: پیامبر اکرم]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران اولوالعزم]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;br /&gt;
[[رده:اسلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهل البیت]]&lt;br /&gt;
[[رده:آل عبا]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D8%A7%D8%AA_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=54935</id>
		<title>معجزات حضرت موسی علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D8%A7%D8%AA_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=54935"/>
		<updated>2016-01-23T15:14:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;معجزه عبارت است از امر خارق‌العاده‌ای که با اراده‌ی خدای متعال بدست مدعی نبوت، انجام می گیرد و نشانه‌ی صدق ادعای نبوت وی می باشد. طبق آیات قرآن، حضرت موسی علیه السلام شش معجزه برای قوم خود آشکار کرد و نُه معجزه‌ نیز برای فرعون و قوم او نازل شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{منبع الکترونیکی معتبر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعجاز از ماده &amp;quot;عجز&amp;quot; است که در لغت به معنای ضعف بوده؛&amp;lt;ref&amp;gt;ابن منظور، محمد بن مکرم‌؛ لسان العرب‌، بیروت، دار صادر، 1414ق،‌ چاپ سوم‌، ج5، ص369.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در اصطلاح قرآنی به این معناست که انسان کار فوق‌العاده‌ای انجام دهد و با آن کار، هم دشمن خویش را ناتوان کند و هم غیر او از انجام آن کار ناتوان باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;طریحی، فخرالدین؛‌ مجمع البحرین، تحقیق سید احمد حسینی،‌ تهران، کتابفروشی مرتضوی، 1375ش،‌ چاپ سوم‌، ج4، ص24.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس معجزه عبارت است از امر خارق‌العاده‌ای که با اراده‌ی خدای متعال از شخص مّدعی نبوت ظاهر شود و نشانه‌ی صدق نبوت وی باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;مصباح یزدی، محمدتقی؛ آموزش عقاید، قم، سازمان تبلیغات اسلامی، 1377ش، چاپ دوم، ص220.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت موسی علیه السلام در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;موسی&amp;quot; لفظ عبری است، به معنای از آب گرفته شده؛ نام مبارک &amp;quot;موسی&amp;quot; علیه‌ السلام 136 بار در [[قرآن]] بکار رفته است.&amp;lt;ref&amp;gt;قرشی، سید علی‌اکبر؛ قاموس قرآن‌، تهران، دارالکتب الإسلامیه، 1371ش،‌ چاپ ششم‌، ج6، ص304.&amp;lt;/ref&amp;gt; نسب آن بزرگوار با چهار واسطه (وهیب، لاوی، [[یعقوب]] و [[اسحاق]]) به [[ابراهیم]] خلیل‌الله علیه السلام می‌رسد.&amp;lt;ref&amp;gt;نجفی خمینی، محمدجواد؛ تفسیر آسان‌، تهران، اسلامیه، ‌1398ق‌، چاپ اول‌، ج18، ص88.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالات حضرت موسی در [[قرآن مجید]] بیشتر از حالات دیگر پیغمبران ذکر شده است؛&amp;lt;ref&amp;gt;قاموس قرآن، ج6، ص304.&amp;lt;/ref&amp;gt; چون کشور [[مصر]] وسیع‌تر و مردم مصر دارای تمدن پیشرفته‌تری از قوم [[نوح]]، [[هود]]، [[شعیب]] و مانند آن‌ها بود، مقاومت دستگاه فراعنه به همین جهت بیشتر بود؛ لذا قیام [[حضرت موسی]] علیه السلام از اهمیت بیشتری برخوردار بوده و نکات عبرت‌انگیز فراوانتری دربردارد؛ به همین دلیل در قرآن به مناسبت‌های مختلف، روی فرازهای گوناگون زندگی موسی و بنی‌اسرائیل تکیه شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;مکارم شیرازی، ناصر و همکاران؛ تفسیر نمونه‌، تهران، دارالکتب الإسلامیة، 1374ش،‌ چاپ اول، ج6، ص279.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان یکی از [[پیامبران اولوالعزم]] الهی است که دارای شریعت و کتاب (تورات) بوده&amp;lt;ref&amp;gt;طباطبایی(علامه)، سید محمدحسین؛ المیزان فی تفسیر القرآن، قم، جامعه‌ی مدرسین حوزه علمیه قم، ‌1417ق‌، چاپ پنجم‌، ج18، ص218.&amp;lt;/ref&amp;gt; و جهت هدایت [[بنی‌اسرائیل]] و نجات آن‌ها از دست [[فرعون]] مبعوث شد که ماجرای ولادت آن حضرت، پرورش یافتن او در خانه‌ی فرعون، خروج از مصر، استقرار وی در مدین، داستان وادی طور، بازگشت به مصر، درگیری با فرعون، نجات بنی‌اسرائیل و نابودی فرعون و فرعونیان، معجزات حضرت بر فرعونیان و قوم خویش و... از جمله مباحثی است که در برخی سوره‌های قرآن&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره بقره]]، [[سوره اعراف]]، [[سوره طه]]، [[سوره قصص]]، [[سوره شعراء]] و [[سوره نمل]].&amp;lt;/ref&amp;gt; بیان شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر آسان، ج14، ص330-332.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از بیان هر چیز بیان این نکته لازم است که در مقاله‌ی &amp;quot;معجزات حضرت موسی علیه السلام بر فرعون و قبطیان&amp;quot;، مباحثی پیرامون &amp;quot;نیاز پیامبران به معجزه و شرایط زمانی آن&amp;quot;، به عنوان مقدمه‌ی بحث اعجاز نقل شده که برای اطلاع بیشتر می‌توانید به آن مقاله مراجعه فرمایید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معجزات حضرت موسی علیه السلام بر بنی‌اسرائیل در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبق آیات قرآن، [[حضرت موسی]] علیه السلام شش معجزه برای قوم خود آشکار کرد و این معجزات، غیر از آن نُه معجزه‌ای است که بر فرعون و قوم او نازل شد (معجزه‌ی عصا، یدبیضاء، نزول طوفان، قمّل، جَراد، ضفادع، خون، قحطی و کمبود میوه‌ها)؛ یعنی از مجموع پانزده معجزه‌ای که قرآن برای حضرت موسی علیه السلام ذکر کرده، شش معجزه برای قوم موسی (بنی‌اسرائیل) نازل شده.&amp;lt;ref&amp;gt;المیزان فی تفسیر القرآن، ج13، ص218 و تفسیر نمونه، ج12، ص309.&amp;lt;/ref&amp;gt; که عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شکافته شدن دریا و عبور بنی‌اسرائیل===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت موسی علیه السلام پس از تبلیغ فراوان و دعوت فرعون و آل فرعون با ارائه‌ی معجزات گوناگون و عدم پذیرش آن‌ها، مأمور می‌شود که نیمه‌شب با بنی‌اسرائیل از مصر کوچ کند.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نمونه، ج1، ص251.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرعون فردی طغیان‌گر و سرکشی بود که در رأس گروهی به نام قبطیان که فامیل‌ها و اطرافیان او بودند، صاحب قدرت و شوکت بود.&amp;lt;ref&amp;gt;المیزان فی تفسیر القرآن، ج14، ص145.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موسای نبی، بنی‌اسرائیل را شبانه حرکت داد و فرعون نیز به دنبال آنان با هزاران اسب سوار حرکت کرد؛ همراهان موسی که 620 هزار نفر بودند، فرعون با دیدن آنان به همراهان خود گفت: این‌ها گروه کمی هستند که موجب خشم و ناراحتی ما شده‌اند، ولی همه‌ی ما آماده‌ی مبارزه با آن‌ها هستیم؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره شعراء]]/54-56.&amp;lt;/ref&amp;gt; حضرت موسی علیه السلام، بنی‌اسرائیل را حرکت داد تا به دریا رسیدند و آل فرعون نیز به دستور فرعون به دنبال آنان به راه خود ادامه دادند؛ در همان حال قوم حضرت موسی ابراز ناراحتی کردند از این که همراه موسی بوده و هستند و هر روز مورد آزار فرعونیان قرار می‌گیرند؛ چون در وضعیتی بودند که از پیش‌رو دریا و از پشت‌سر، لشگر نیرومند فرعون قرار گرفته بود؛ اما بعد از این که حضرت موسی وعده‌ی هلاکت آنها را بر قوم خود داد، فرمان الهی نازل شد:&amp;lt;ref&amp;gt;طبرسی، فضل بن حسن؛‌ مجمع البیان فی تفسیر القرآن، تهران، ناصرخسرو، ‌1372ش‌، چاپ سوم، ج1، ص229.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«فَأَوْحَینا إِلی‌ مُوسی‌ أَنِ اضْرِبْ بِعَصاکَ الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ فَکانَ کُلُّ فِرْقٍ کَالطَّوْدِ الْعَظِیمِ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره شعراء]]/63.&amp;lt;/ref&amp;gt; و به دنبال آن به موسی [[وحی]] کردیم، عصایت را به دریا زن، دریا از هم شکافته شد و هر بخشی همچون کوه عظیمی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دریا از هم شکافته شد و دو راه پدید آمد و برای هر سبطی یک راه نمایان شد. بنی‌اسرائیل گفتند: این راه مرطوب است و ما می‌ترسیم غرق شویم. خدا باد صبا را فرستاد تا آن راه‌ها خشک شد؛ البته در حال عبور از بین آب، ایراداتی دیگر به موسی می‌گرفتند که موسی با اعجاز از ناحیه خدا، بهانه‌ی آن‌ها را برطرف می‌ساخت.&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج1، ص229.&amp;lt;/ref&amp;gt; اما وقتی که فرعون با یارانش وارد دریا شدند، دریا متلاطم شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«وَ إِذْ فَرَقْنا بِکُمُ الْبَحْرَ فَأَنْجَیناکُمْ وَأَغْرَقْنا آلَ فِرْعَوْنَ وَأَنْتُمْ تَنْظُرُونَ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره بقره]]/50.&amp;lt;/ref&amp;gt; به خاطر بیاورید هنگامی را که دریا را برای شما شکافتیم و شما را نجات دادیم و فرعونیان را غرق کردیم در حالی که تماشا می‌کردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جسدهای هلاک شده‌ی لشکر فرعون روی آب‌ها قرار گرفت و بنی‌اسرائیل با چشم خود دیدند که دشمن به چه روزی افتاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نمونه، ج1، ص251.&amp;lt;/ref&amp;gt; در قرآن کریم در چند سوره‌ به این ماجرای عظیم اشاره شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره اعراف]]/136، [[سوره انفال]]/54، [[سوره إسراء]]/103، [[سوره شعراء]]/63-66، [[سوره زخرف]]/55 و [[سوره دخان]]/17 به بعد.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوشیدن دوازده چشمه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این معجزه در وادی &amp;quot;تیه&amp;quot; اتفاق افتاد (سرزمین سینا که یک سرزمین بیابانی بوده و حضرت موسی و بنی‌اسرائیل، بعد از گذشتن از رود نیل، وارد آن سرزمین شدند). وقتی بنی‌اسرائیل از شدت تشنگی به حضرت موسی، شکایت نمودند و از حضرت طلب آب کردند، حضرت موسی این معجزه را نمایان کرد:&amp;lt;ref&amp;gt;طیب، سید عبدالحسین،‌ اطیب البیان فی تفسیر القرآن، اسلام‌، تهران، 1378ش‌، چاپ دوم، ج2، ص43.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«وَ إِذِ اسْتَسْقی‌ مُوسی‌ لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاکَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَیناً قَدْ عَلِمَ کُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ...»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره بقره]]/60.&amp;lt;/ref&amp;gt; و (بخاطر بیاور) زمانی را که موسی برای قوم خویش طلب آب کرد به او دستور دادیم عصای خود را بر سنگ مخصوص بزن، ناگاه دوازده چشمه آب از آن جوشید، به طوری که هر یک (از طوائف دوازده‌گانه‌ی بنی‌اسرائیل) چشمه‌ی مخصوص خود را می‌شناخت...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;حَجَر&amp;quot; آن سنگ مخصوصی بود که موسی علیه السلام از کوه طور برداشته بود و همیشه آن را با خود داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;حسینی همدانی، سید محمدحسین؛ انوار درخشان،‌ تحقیق محمدباقر بهبودی،‌ تهران، کتابفروشی لطفی،‌ ‌1404ق‌، چاپ اول، ج1، ص184.&amp;lt;/ref&amp;gt; وقتی به موسی [[وحی]] شد که عصایت را به‌ سنگ بزن، موسی این فرمان الهی را انجام داد؛ در نتیجه‌ دوازده چشمه به عدد دوازده سبط بنی‌اسرائیل بیرون آمد که برابر هر سبطی، یک چشمه از آن سنگ جاری شد.&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج1، ص250.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لقب حضرت یعقوب اسرائیل است و فرزندان او را بنی اسرائیل می گویند، بنی‌اسرائیل به صورت دوازده گروه و امت بودند که بازگشت این دوازده گروه به دوازده پسر حضرت یعقوب بود و این دوازده نفر، رؤسای قبایل اسرائیلی بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;صادقی تهرانی، محمد؛ الفرقان فی تفسیر القرآن بالقرآن، قم، فرهنگ اسلامی، ‌1365ش‌، چاپ دوم‌، ج1، ص432.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه در این آیه تعبیر به &amp;quot;إنْفَجَرَتْ&amp;quot; شده ولی در آیه 160 [[سوره اعراف]] که همین معجزه را مطرح می‌کند، تعبیر به &amp;quot;إنْبَجَسَتْ&amp;quot; می‌کند؛ دلیلش این است که ابتدا حضرت موسی علیه السلام عصا را به سنگ زد، مقدار کمی آب جاری شد که تعبیر &amp;quot;انبجاس&amp;quot; مناسب آن است و بعد از آن، آب به صورت دوازده چشمه به سوی دوازده گروه مانند جوی به مقدار زیاد، جاری شد که تعبیر &amp;quot;انفجار&amp;quot; با آن تناسب دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;طوسی، محمد بن حسن‌؛ التبیان فی تفسیر القرآن،‌ تحقیق احمد قصیر عاملی، بیروت‌، دار احیاء التراث العربی‌، ج5، ص8 و الفرقان فی تفسیر القرآن بالقرآن، ج1، ص432.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زنده شدن مقتول بنی‌اسرائیل===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در میان بنی‌اسرائیل پیرمرد ثروتمندی بود که برادرزادگانش او را به قتل رساندند تا از او ارث ببرند؛ جسد وی را بر سر راه یکی از قبایل بنی‌اسرائیل انداختند، سپس در مقام خون‌خواهی برآمده و برای اقامه‌ی دعوی نزد موسی رفتند، موسی پرسید: چه کسی از این جریان آگاه است؟ گفتند: تو پیامبر خدا هستی و داناتری‌. در این هنگام خداوند [[وحی]] فرستاد و امر کرد که آنان گاوی را کشته و عضوی از آن را به مقتول بزنند تا مقتول زنده شود و واقعه را شرح دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;طبرسی، فضل بن حسن‌؛ تفسیر جوامع الجامع، تهران، دانشگاه تهران و مدیریت حوزه علمیه قم، ‌1377ش،‌ چاپ اول، ج1، ص52.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«وَ إِذْ قالَ مُوسی‌ لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ یأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً...»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره بقره]]/67.&amp;lt;/ref&amp;gt; (و بخاطر بیاورید) هنگامی را که موسی به قوم خود گفت: خداوند به شما دستور می‌دهد ماده گاوی را ذبح کنید (و قطعه‌ای از بدن آن را به مقتولی که قاتل او شناخته نشده بزنید تا زنده شود و قاتل خویش را معرفی کند و غوغا خاموش گردد).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لازم به ذکر است که بنی‌اسرائیل بعد از این دستورِ خداوند، بهانه‌های زیادی مبنی بر مقدار سن گاو، چگونگی شکل، رنگ و نحوه‌ی کار آن گاو گرفتند؛ حتی در ابتدای کار که موسی علیه السلام به آن‌ها دستور ذبح گاو را داد، تصور کردند که موسی آن‌ها را مسخره می‌کند؛ اما حضرت بعد از هر بهانه، طبق امر خداوند که در قرآن بیان شده، صفات و ویژگی گاو را به آنها بیان ‌نمود تا این که گاو مورد نظر را یافتند و ذبح کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره بقره]]/67–73.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ادامه‌ی همین آیات کریمه می‌فرماید: «خداوند این‌گونه مردگان را زنده می‌کند و آیات خود را به شما نشان می‌دهد، شاید درک کنید».&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره بقره]]/73.&amp;lt;/ref&amp;gt; چون پس از آن که پاره‌ای از اعضای گاو را به مقتول زدند، به اراده خداوند زنده شد و در حالی‌ که خون از رگ‌های گردنش می‌جوشید، قاتل خود را معرفی کرد تا این که قاتل نیز کشته شده و مورد قصاص گرفت و پس از این ماجرا، هیچ قاتلی از مقتول ارث نبرد.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر جوامع الجامع، ج1، ص55.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ابر‌های سایبان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی حضرت موسی علیه السلام بنی‌اسرائیل را از دریا عبور داد، وارد بیابانی شدند. در آن بیابان بنی‌اسرائیل به موسی گفتند: ای موسی تو ما را در این بیابان خواهی کشت، برای این‌که ما را از آبادی به بیابانی آورده‌ای که نه سایه‌ای است، نه درختی و نه آبی. پس از آن به اعجاز [[حضرت موسی]] علیه السلام، روزهای آفتابی ابری از کرانه‌ی افق برمی‌خاست و بر بالای سر آنان می‌ایستاد و سایه می‌انداخت تا گرمای آفتاب آن‌ها را آزار ندهد؛ خدای تبارک در قرآن می‌فرماید:&amp;lt;ref&amp;gt;قمی، علی بن ابراهیم‌؛ تفسیر قمی‌، تحقیق سید طیب موسوی جزایری، قم‌، دارالکتاب‌، 1367ش، چاپ چهارم‌، ج1، ص48.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«وَظَلَّلْنا عَلَیکُمُ الْغَمام...»‌}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره بقره]]/57.&amp;lt;/ref&amp;gt; و ابر را بر شما سایبان ساختیم...‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نزول &amp;quot;منّ&amp;quot; و &amp;quot;سلوی&amp;quot;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;مَنّ&amp;quot; غذای لذیذی است که پروردگار متعال بر بنی‌اسرائیل منّت نهاد و بر آنان نازل فرمود و &amp;quot;سَلوی‌&amp;quot; به معنی گواراست و مراد از آن، پرنده‌ای شبیه به کبوتر است که گوشت آن از گواراترین گوشت‌های پرندگان ‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;أنوار درخشان، ج1، ص176.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«...وَأَنْزَلْنا عَلَیکُمُ الْمَنَّ وَالسَّلْوی‌ کُلُوا مِنْ طَیباتِ ما رَزَقْناکُم...»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره بقره]]/57.&amp;lt;/ref&amp;gt; ‌...و با &amp;quot;منّ&amp;quot; (شیره‌ی مخصوص و لذیذ درختان) و &amp;quot;سلوی&amp;quot; (مرغان مخصوص شبیه کبوتر) از شما پذیرایی به عمل آوردیم (و گفتیم) از نعمت‌های پاکیزه‌ای که به شما روزی دادیم بخورید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همان بیابان گرم که آب و غذایی نبود و بنی‌اسرائیل مدت چهل سال در آن بیابان سرگردان بودند، در شب هنگام به اعجاز حضرت موسی علیه السلام از ناحیه‌ی خدا برای بنی‌اسرائیل &amp;quot;منّ&amp;quot; نازل ‌می‌شد و روی گیاهان، بوته‌ها و سنگ‌ها می‌نشست و بنی‌اسرائیل آن‌ها را می‌گرفتند و می‌خوردند و در آخر شب، &amp;quot;سلوی&amp;quot; (مرغ بریان) بر آن‌ها نازل می‌شد و داخل سفره‌هایشان می‌افتاد. وقتی می‌خوردند و سیر می‌شدند، آن مرغ‌ها دوباره پرواز ‌کرده و می‌رفتند.&amp;lt;ref&amp;gt;المیزان فی تفسیر القرآن، ج1، ص191 و تفسیر قمی، ج1، ص48.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===قرار گرفتن کوه طور بالای سر بنی‌اسرائیل===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که موسی علیه السلام از کوه طور بازگشت و [[تورات]] را با خود آورد، به قوم خویش اعلام کرد، کتاب آسمانی آورده‌ام که حاوی دستورات دینی و حلال و حرام است؛ دستوراتی که خداوند برنامه‌ی کار شما قرار داده، آن را بگیرید و به [[احکام]] آن عمل کنید. یهود به بهانه‌ی این که موسی تکالیف مشکلی برای آنان آورده، بنای نافرمانی و سرکشی گذاشتند؛ لذا خدای متعال نیز فرشتگان را مأمور کرد تا قطعه‌ی عظیمی از کوه طور را بالای سر آن‌ها قرار دهند:&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج1، ص262.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«وَ إِذْ أَخَذْنا مِیثاقَکُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَکُمُ الطُّورَ...»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره بقره]]/63.&amp;lt;/ref&amp;gt; و به خاطر بیاورید زمانی را که از شما پیمان گرفتیم و طور را بالای سر شما قرار دادیم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام حضرت موسی علیه السلام اعلام کرد که چنان‌چه پیمان ببندید و به دستورات خدا عمل کنید و از سرکشی و تمرّد توبه نمائید، این عذاب و کیفر از شما برطرف می‌شود وگرنه همه هلاک خواهید شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«وَظَنُّوا أَنَّهُ واقِعٌ بِهِمْ خُذُوا ما آتَیناکُمْ بِقُوَّةٍ وَاذْکُرُوا ما فیهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُون‌»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره اعراف]]/171.&amp;lt;/ref&amp;gt; گمان کردند که آن کوه بر سر آن‌ها فرود خواهد آمد (و در این حال از آن‌ها پیمان گرفتیم و گفتیم) آنچه را به شما (از احکام و دستورات) داده‌ایم با قدرت (و جدّیت) بگیرید و آنچه را در آن است به یاد داشته باشید (و عمل کنید) تا پرهیزگار شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس آن‌ها تسلیم شدند و تورات را پذیرفتند و برای خدا سجده نمودند، در حالی‌ که هر لحظه انتظار سقوط کوه را بر سر خود می‌کشیدند؛ ولی سرانجام به برکت توبه، این عذاب الهی از آن‌ها دفع شد.&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج1، ص262.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در چگونگی قرار گرفتن کوه بالای سر بنی‌اسرائیل، مطالبی ذکر شده که به برخی اشاره می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* الف. به فرمان خداوند، کوه طور از جا کنده شد و همچون سایبانی بر سر آن‌ها قرار گرفت‌.&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان فی تفسیرالقرآن، ج4، ص763، تفسیر من وحی القرآن، ج10، ص280، الفرقان فی تفسیر القرآن بالقرآن، ج12، ص13، تفسیر نمونه، ج1، ص294 و حسینی شیرازی، سید محمد؛ تقریب القرآن إلی الأذهان، بیروت، دارالعلم، 1424ق، چاپ اول، ج2، ص266.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* ب. بر اثر یک زلزله‌ی شدید، کوه چنان تکان خورد که افرادی که پای کوه بودند، سایه‌ی قسمت بالای آن را بر سر خود مشاهده کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* ج. قطعه‌ی عظیمی از کوه کنده شد و در یک لحظه‌ی زودگذر بر فراز سر آن‌ها قرار گرفت، سپس از آن‌جا گذشت و کنار افتاد.&lt;br /&gt;
در هر حال شکی نیست که این یک موضوع خارق‌العاده بوده، نه یک جریان طبیعی.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نمونه، ج6، ص439.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==علل تعدد معجزات موسی بر قوم خویش==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# بنی‌اسرائیل که قومی لجوج و اهل بهانه بودند، هدایت یافته و عموم مردم به سوی توحید فراخوانده شود.&amp;lt;ref&amp;gt;انوار درخشان، ج10، ص163.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# تا مردم با مشاهده‌ی این معجزات الهی پند گرفته و رقّت قلب یابند؛ در نتیجه به سوی خدای یگانه گرویده و رضای الهی را در نظر بگیرند.&amp;lt;ref&amp;gt;فیض کاشانی، ملامحسن؛ تفسیر الصافی، تهران، صدر، 1415ق، چاپ دوم، ج2، ص229.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# برطرف شدن نیازهای مردم و توجه مردم به لطف و رحمت پروردگار نسبت به بندگانش، به این که جز خدا کسی قادر به رفع مشکلات عظیم آنها نیست و همیشه خدا به یاد آنها و شاهد اعمال آنهاست.&amp;lt;ref&amp;gt;المیزان فی تفسیر القرآن، ج1، ص191 و تفسیر نمونه، ج1، ص261.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# اطمینان کامل به نبوت موسی و عظمت و حقانیت خدای موسی و همچنین رفع بهانه‌های مکرر قوم موسی.&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج1، ص229.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* يوسف دهقان، معجزات حضرت موسي علیه السلام بر قوم خود دسترس در [http://www.pajoohe.com/fa/index.php?Page=definition&amp;amp;UID=39127 پژوهشکده باقرالعلوم بخش  فرهنگ علوم انساني و اسلامي]، تاریخ بازیابی: 17 آذرماه 1392.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران اولوالعزم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D8%A7%D8%AA_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B9%DB%8C%D8%B3%DB%8C(%D8%B9)&amp;diff=54934</id>
		<title>معجزات حضرت عیسی(ع)</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D8%A7%D8%AA_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B9%DB%8C%D8%B3%DB%8C(%D8%B9)&amp;diff=54934"/>
		<updated>2016-01-23T14:14:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;معجزه عبارت است از امر خارق‌العاده‌ای که با اراده‌ی خدای متعال بدست مدعی نبوت، انجام می گیرد و نشانه‌ی صدق ادعای نبوت وی می باشد. ولادت حضرت عیسی اولین معجزه‌ این پیامبر الهی است. تکلم در طفولیت، شفای بیماران، زنده کردن مردگان وجان دادن به مجسمه از دیگر معجزات اوست.&lt;br /&gt;
{{منبع الکترونیکی معتبر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إعجاز از ماده &amp;quot;عجز&amp;quot; در لغت به معنای ضعف است؛&amp;lt;ref&amp;gt;ابن منظور، محمد بن مکرم‌؛ لسان العرب‌، بیروت، دار صادر، 1414ق،‌ چاپ سوم‌، ج 5، ص369.&amp;lt;/ref&amp;gt; در اصطلاح علوم قرآن به این معناست که انسان کار فوق‌العاده‌ای انجام دهد و با آن کار، دشمن خویش را ناتوان کند و دیگران از انجام آن کار عاجز باشند.&amp;lt;ref&amp;gt;طریحی، فخرالدین؛‌ مجمع البحرین، تحقیق سید احمد حسینی،‌ تهران، کتابفروشی مرتضوی، 1375ش،‌ چاپ سوم‌، ج4، ص24.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عبارتی [[معجزه]] عبارت است از امر خارق‌العاده‌ای که با اراده‌ی خدای متعال بدست مدعی [[نبوت]]، همراه با [[تحدی]] انجام گیرد و نشانه‌ی صدق ادعای نبوت وی باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;معرفت، محمدهادی؛ التمهید فی علوم القرآن، قم، موسسه فرهنگی تمهید، 1386ش، چاپ اول، ج4، ص23 و موسوی خویی، ابوالقاسم؛ البیان فی تفسیر القرآن، نجف اشرف، آداب، 1385ق، چاپ دوم، ص35.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سیمای عیسی بن مریم علیه السلام در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت عیسی فرزند حضرت مریم از جمله پیامبران اولوالعزم الهی، صاحب رسالت، شریعت&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره احقاف]]/35، [[سوره احزاب]]/7 و [[سوره شوری]]/13. مکارم شیرازی، ناصر و همکاران؛ تفسیر نمونه‌، تهران‌، دارالکتب الإسلامیة، 1374ش‌، چاپ اول، ج21، ص378.&amp;lt;/ref&amp;gt; و کتاب آسمانی به نام انجیل بود&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره مائده]]/46، [[سوره حدید]]/27 و [[سوره مریم]]/30.&amp;lt;/ref&amp;gt; و حدود 600 سال قبل از ظهور دین اسلام بر قوم [[بنی‌اسرائیل]] مبعوث شده بود که قوم او به قوم نصاری و مسیحیت معروف شد.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نمونه، ج4، ص332.&amp;lt;/ref&amp;gt; در قرآن با نام‌های عیسی، عیسی بن مریم، مسیح، رسول الله، کلمه و روح از ایشان یاد شده و اوصاف، ویژگی، امتیازات، مأموریت و معجزات&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره بقره]]، 87 و 253.&amp;lt;/ref&amp;gt; فراوان و ویژه‌ای بر این بزرگوار توصیف شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معجزات حضرت عیسی علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افرادی که به عنوان رهبر جامعه از سوی خداوند تعیین می‌شوند، باید علم کافی و سند روشنی برای ارتباط خود با خدا ارائه دهند تا با این دو وسیله مأموریت هدایت مردم را عهده‌دار باشند.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نمونه، ج2، ص554.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معجزات حضرت عیسی بن مریم علیهما‌السلام را می‌توان به دو بخش کلی، معجزات پیش از آغاز [[رسالت]] و معجزات پس از رسالت تقسیم کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معجزات پیش از رسالت==&lt;br /&gt;
===ولادت عیسی بن مریم علیه السلام===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قرآن کریم]] اولین معجزه‌ای که بر وجود مبارک حضرت عیسی علیه السلام بیان نموده، ولادت آن بزرگوار است که شرح مسئله را به صورت تفصیلی در سوره‌ی مبارکه‌ی مریم بیان نموده و چگونگی تولد حضرت را تشریح کرده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره مریم]]/16–26.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدای حکیم به حضرت مریم سلام الله علیها دختر حضرت عمران فرزندی عطا می‌کند؛ در حالی‌ که مریم دختری باکره بود و همسری نداشت: {{متن قرآن|«إِذْ قالَتِ الْمَلائِکَةُ یا مَرْیَمُ إِنَّ اللَّهَ یُبَشِّرُکِ بِکَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِیحُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَم...»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره آل عمران]]/45.&amp;lt;/ref&amp;gt; (به یاد آورید) هنگامی را که فرشتگان گفتند: ای مریم! خداوند تو را به کلمه‌ای [وجود باعظمتی‌] از طرف خودش بشارت می‌دهد که نامش &amp;quot;مسیح، عیسی پسر مریم&amp;quot; است...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این که خداوند حضرت عیسی علیه السلام را به &amp;quot;کلمه&amp;quot; توصیف کرده و با واژه‌ی &amp;quot;منه&amp;quot; به خودش نسبت داده، یعنی این جنین بدون اسباب عادی به وجود آمده و مخالف با عادت جاری در تکوین جنین است.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عاشور، محمد بن طاهر؛ التحریر والتنویر، بی‌تا، ج3، ص96.&amp;lt;/ref&amp;gt;لذا این امر عجیب و عظیم را معجزه‌ای برای رسالت و نبوت فرزندش معرفی می‌کند: {{متن قرآن|«...وَلِنَجْعَلَهُ آیَةً لِلنَّاسِ...»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره مریم]]/21.&amp;lt;/ref&amp;gt; ...و او را برای مردم نشانه‌ای قرار دهیم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعنی ولادت حضرت عیسی بن مریم به این نحو که بدون پدر متولد شود، برهان قاطعی بر قدرت خارق‌العاده‌ی الهی و دلیل محکمی بر صدق رسالت عیسوی است.&amp;lt;ref&amp;gt;صادقی تهرانی، محمد؛ الفرقان فی تفسیرالقرآن بالقرآن‌، قم‌، فرهنگ اسلامی،‌ 1365ش‌، چاپ دوم‌، ج18، ص290.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آیه‌ی دیگر راجع به حضرت مریم و فرزندش می‌فرماید: {{متن قرآن|«...فَنَفَخْنا فِیها مِنْ رُوحِنا وَ جَعَلْناها وَابْنَها آیَةً لِلْعالَمِین‌»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره انبیاء]]/91.&amp;lt;/ref&amp;gt; ...و ما از روح خود در او دمیدیم و او و فرزندش [مسیح‌] را نشانه‌ی بزرگی برای جهانیان قرار دادیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دمیدن روح در وجود مریم سلام الله علیها همان کلمه‌ی خدا بود، نه این که نطفه‌ای در کار باشد و شکل بگیرد؛ لذا تشبیه حضرت عیسی به حضرت آدم علیه السلام در آیه‌ی شریفه&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره آل‌ عمران]]/59.&amp;lt;/ref&amp;gt; مربوط به خلقت آن دو نبی است که هر دو بدون نطفه آفریده شده‌اند؛ پس همچون ولادتی معجزه بود و این آیت قائم به هر دو بزرگوار (مریم و مسیح) بود؛&amp;lt;ref&amp;gt;طباطبایی(علامه)، سید محمدحسین؛ المیزان فی تفسیرالقرآن، قم‌، جامعه‌ی مدرسین حوزه علمیه قم، ‌1417ق،‌ چاپ پنجم، ج14، ص316 و 317.&amp;lt;/ref&amp;gt; چرا که این امر دلالت بر قدرت بی‌کران خداوندی است که فرزندی را بدون پدر خلق کند. اما این که &amp;quot;آیة&amp;quot; فرموده نه &amp;quot;آیتین&amp;quot;، چون شأن و أمر مادر و فرزند هر دو آیت و معجزه بود و از این بُعد یک امر محسوب می‌شد.&amp;lt;ref&amp;gt;رشیدالدین میبدی، احمد بن ابی‌سعد؛ کشف الأسرار و عدة الأبرار، تهران‌، امیرکبیر، 1371ش‌، چاپ پنجم، ج6، ص304.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکلم عیسی بن مریم در طفولیت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت مریم از امر حاملگی و تولد فرزندی بدون پدر به شدت در ترس و اضطراب بود تا این که در زیر درخت خرمای خشکیده‌ای به امر پروردگار عالم فرزند به دنیا آمد. آیات سوره‌ی مریم فضای بهتری از سخنان عیسی بن مریم را در طفولیت ترسیم نموده که بخشی از این سخنان، تسلی بخش مریم مقدس و بخش دیگر در دفاع از مادرشان در جمع بنی‌اسرائیل بیان شده است: {{متن قرآن|«فَناداها مِنْ تَحْتِها أَلاَّتَحْزَنِی...»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره مریم]]/24.&amp;lt;/ref&amp;gt; ناگهان از طرف پایین پایش او را صدا زد که: غمگین مباش!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظاهر [[سیاق آیات]] می‌رساند که ضمیر فاعلی &amp;quot;ناداها&amp;quot; به عیسی علیه السلام برگردد، نه این که منظور روح باشد که در آیات قبل ذکر شد و این ظهور را قید &amp;quot;مِنْ تَحْتِها&amp;quot; تایید می‌کند؛ چون با حال مولود نسبت به مادرش در حین وضعِ حمل مناسب‌تر است؛ همچنان‌ که برگشت ضمیر در جملات قبل و بعد به عیسی، مؤید دیگری بر این معناست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت عیسی بعد از تولد به مادرش از آن اندوه و غم شدیدی که به وی دست داده بود و آن بانوی عابد، زاهد و مطهره به بدنامی متهم شده بود، تسلی و دلداری داد و به مادرش سفارش کرد که با احدی حرف نزند، بلکه خود حضرت در مقام دفاع از مادرش برمی‌آید و این حجتی بود که از هیچ دفع کننده‌ای صادر نمی‌شد؛ زیرا پاسخ دادن کودک وقتی غریب و معجزه است که در گهواره و طفل باشد:&amp;lt;ref&amp;gt;المیزان فی تفسیرالقرآن، ج14، ص42 و 43.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«وَ یُکَلِّمُ النَّاسَ فِی الْمَهْدِ وَ کَهْلًا...»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره آل عمران]]/46.&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین در [[سوره‌ مائده]]/110 می‌فرماید: {{متن قرآن|«تُکَلِّمُ النَّاسَ فِی الْمَهْدِ وَ کَهْلاً»}}؛ و با مردم در گهواره و در حالت کهولت (و میانسال شدن) سخن خواهد گفت..‌.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین بعد از این که [[حضرت مریم]] در برابر مردم و انتقاد و اتهام شدید آنان قرار گرفت، گفتند: این کودکی که در گهواره است، سخن بگوید؟! یعنی کسی که کودک است، گفتگو با او ممکن نیست!‌ در همان حین آثار معجزه در وجود مبارک حضرت عیسی علیه السلام ظاهر شد و با پاسخ خود مادرش را از هر گونه اتهام، تبرئه نموده و جلالت خویش را به مردم آشکار کرد:&amp;lt;ref&amp;gt;المیزان فی تفسیرالقرآن، ج14، ص45 و طبرسی، فضل‌ بن‌ حسن‌؛ مجمع‌البیان فی تفسیرالقرآن‌، تهران‌، ناصرخسرو، 1372ش‌، چاپ سوم، ج2، ص750.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«قالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَجَعَلَنِی نَبِیًّا»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره مریم]]/30.&amp;lt;/ref&amp;gt; (ناگهان عیسی زبان به سخن گشود و) گفت: من بنده‌ی خدایم؛ او کتاب (آسمانی) به من داده و مرا پیامبر قرار داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن جناب اصلاً متعرض مساله‌ی ولادتش نشد، - با این که تمام مشکل مردم همین امر بود - به این جهت که سخن گفتن کودک تازه تولد یافته معجزه‌ای است که هر چه بگوید جای تردیدی در حقیقت بودن خود نمی‌گذارد؛ به خصوص توجه به آخر گفتارش که بر خود سلام کرد و بر نزاهت و امنیت خویش، از هر قذارت و خباثتی شهادت داد و از پاکی و طهارت تولدش به مردم خبر داد. همچنین اوصاف و شخصیت ملکوتی خود را به مردم بیان نمود و این که سخن خود را با جمله‌ی &amp;quot;إِنِّی عَبْدُاللَّهِ&amp;quot; آغاز نمود تا با اعتراف به عبودیت خود برای خدای متعال، از غلو غالیان جلوگیری کند و حجت را بر آنان تمام سازد؛ همچنان‌که در آخر کلامش به این مسئله‌ی توحیدی تکیه می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;المیزان فی تفسیرالقرآن، ج14، ص47.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معجزات بعد از رسالت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت عیسی مسیح پس از وصول به مقام رسالت، برای اثبات رسالت و نبوت خود بنی‌اسرائیل را مورد خطاب قرار داد و فرمود: من از سوی پروردگارتان معجزه و نشانه‌هایی برای شما آورده‌ام؛ یعنی بدون معجزه مدعی رسالت نیستم بلکه با معجزه آمده‌ام و به‌ طور یقین در این معجزات اگر از اهل ایمان باشید، برای شما هر آینه آیتی است.&amp;lt;ref&amp;gt;أطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج‌3، ص207.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
معجزات حضرت عیسی بن مریم که در قرآن کریم بیان شده و با دست مبارک ایشان صورت گرفته، موارد ذیل است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جان دادن به مجسمه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت مسیح علیه السلام در مرتبه‌ی اول جهت اثبات ارتباط و رسالت خود، با خوارق و معجزاتی آمد که در نظر آنها بسیار جالب توجه بود.&amp;lt;ref&amp;gt;مصطفوی، حسن‌؛ تفسیر روشن، تهران‌، مرکز نشر کتاب‌، 1380ش‌، چاپ اول، ج4، ص216.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«...أنّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللَّهِ...»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره آل عمران]]/49.&amp;lt;/ref&amp;gt; ...من از گِل، چیزی به شکل پرنده می‌سازم سپس در آن می‌دمم و به فرمان خدا، پرنده‌ای می‌گردد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرّ اعجاز در این است که تصویرسازی گِل برای تمام بشر مقدور است، اما این که حقیقتاً پرنده‌ای گردد، فقط از ناحیه‌ی خدای سبحان مقدور است یا با إذن الهی که در تصویرسازی حضرت مسیح جهت تثبیت رسالت الهی روح بر آن دمیده شد و به إذن خدای سبحان حقیقتاً پرنده‌ای گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;بلاغی نجفی، محمدجواد؛ آلاءالرحمان فی تفسیر القرآن، قم، بنیاد بعثت، 1420ق، چاپ اول، ج1، ص285 و موسوی سبزواری، سید عبدالاعلی؛ مواهب الرحمان فی تفسیر القرآن، بیروت، موسسه اهل بیت علیهم السلام، 1409ق، چاپ دوم، ج5، ص299.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در آسمان پرواز می‌کرد؛&amp;lt;ref&amp;gt;مدرسی، سید محمدتقی؛ من هدی القرآن، تهران، دار محبی الحسین، 1419ق، چاپ اول، ج1، ص564.&amp;lt;/ref&amp;gt; چنان‌که در سوره‌ی مائده به وضوح این حقیقت را بیان کرده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره مائده]]/110.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساختن شکل و هیئت پرنده از خاک و دمیدن روح در آن، هم دقیق‌تر است و هم از نظر علمی و فنی بسیار مشکل‌تر؛ چون در این برنامه نظم و قوای ظاهری بدن و تشکیلات لازم در میان نبود؛ همچنین روح حیوانی که حاکم بر بدن باشد، وجود نداشت؛ بلکه تنها به وسیله‌ی اراده‌ی الهی و نفخه‌ی روحانی صورت گرفت، بدون این که احتیاج به مقدماتی داشته باشد؛ اما این که ماده‌ی طین انتخاب شد چون این ماده از مواد پایین‌تر عالم مادی است و در عین حال نرم، بدون شکل خاص و قابل انعطاف است.&amp;lt;ref&amp;gt;مصطفوی، حسن‌؛ تفسیر روشن، ج4، ص216.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سیاق آیه چنین برمی‌آید که در زمان حضرت عیسی پیکرسازان بسیار وجود داشت؛ حتی یهودی‌ها تصاویر گوناگون مثل صورت انبیاء و ملائکه و غیر آنها می‌تراشیدند و به آنها سجده می‌کردند. این پیکرسازی از گِل و دمیدن جان به آن مجسمه‌ی بی‌روح و دست ساخته به اذن الهی، از جمله معجزات حضرت عیسی مسیح بود که به عنوان حجتی برای حقانیت رسالت خویش اقامه نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;اطیب البیان فی تفسیرالقرآن، ج3، ص207.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شفای بیماران صعب‌العلاج و ناعلاج===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیگر معجزات حضرت عیسی علیه السلام این بود که کور مادرزاد را شفا می‌داد و بیماران مبتلا به پیسی را بهبود می‌بخشید: {{متن قرآن|«...وَ أُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَالْأَبْرَصَ...»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره آل عمران]]/49.&amp;lt;/ref&amp;gt; ...و به اذن خدا، کورِ مادرزاد و مبتلایان به برص [پیسی‌] را بهبودی می‌بخشم‌...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;أکمه&amp;quot; کور مادرزاد یا مطلق کوری است؛ یعنی کسی که از نعمت بینایی و نیروی باصره محروم بوده و علاج آن جز با قدرت الهی امکان‌پذیر نیست و &amp;quot;برص&amp;quot; بیماری پوستی است که لکه‌های سفیدی در پوست انسان ظاهر می‌شود و از جمله بیماریهای صعب‌العلاج است و &amp;quot;إبراء&amp;quot; به معنای برطرف کردن نقص و ضعف بوده به‌ طوری‌ که به بهبودی کامل برسد؛&amp;lt;ref&amp;gt;مواهب الرحمان فی تفسیر القرآن، ج5، ص300 و تفسیر روشن، ج4، ص217.&amp;lt;/ref&amp;gt; چنان‌که خدای تبارک در آیه‌ی دیگر خطاب به حضرت عیسی بن مریم می‌فرماید: «و کور مادرزاد و مبتلا به بیماری پیسی را به فرمان من، شفا می‌دادی».&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره مائده]]/110.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلیل ذکر شدن این دو بیماری یا به این علت است که أطباء در معالجه‌ی این نوع بیماران عاجز مانده بودند، با این که پزشکان آن روز معالجات حیرت‌آوری انجام می‌دادند؛ یا مردم شفا یافتن این نوع بیماران را به عیان مشاهده می‌کردند و جایی برای انکار باقی نمی‌ماند. پس عیسی بن مریم با دست مسیحایی خویش چشم نابینا و مبتلایان به برص را مسح می‌کرد و همان حین مبتلایان به إذن الهی به طور معجزه‌آسا شفای کامل می‌یافتند.&amp;lt;ref&amp;gt;اطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج3، ص208؛ مواهب الرحمان فی تفسیر القرآن، ج5، ص300.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زنده کردن مردگان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنده کردن مردگان نیز همچون دمیدن روح در پرنده‌ی گِلی، معجزه‌ی مسیح بود:&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عاشور، محمد بن طاهر؛ التحریر والتنویر، ج3، ص102.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«...وَأُحْیِ الْمَوْتی‌ بِإِذْنِ اللَّه‌...»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره آل عمران]]/49.&amp;lt;/ref&amp;gt; ...و مردگان را با اذن خدا زنده می‌کنم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از تعبیر زنده کردن مردگان که به صورت جمع بیان شده، فهمیده می‌شود که حضرت مسیح بارها مرده را زنده کرده بود&amp;lt;ref&amp;gt;المیزان فی تفسیر القرآن، ج3، ص199.&amp;lt;/ref&amp;gt; و زمانی که مرده‌ای را زنده می‌کرد، با او سخن می‌گفت بعد دوباره او را می‌میراند.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عاشور، محمد بن طاهر؛ التحریر والتنویر، ج3، ص102.&amp;lt;/ref&amp;gt; در سوره‌ی مائده خدای سبحان خطاب به حضرت عیسی می‌فرماید: {{متن قرآن|«...وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتی‌ بِإِذْنِی»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره مائده]]/110.&amp;lt;/ref&amp;gt; ...و مردگان را (نیز) به فرمان من زنده می‌کردی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد از &amp;quot;تُخرجُ&amp;quot; خارج کردن مردگان از قبور است؛ یعنی اخراج اطلاق شده اما لازمه‌ی آن که زنده کردن باشد، اراده شده است؛ چون میت به خاطر میت بودن در قبر قرار می‌گیرد و از قبر خارج می‌شود به دلیل سببی که در قبر قرار گرفته که لازمه‌ی آن خارج کردن از آن مکان است.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عاشور، محمد بن طاهر؛ التحریر والتنویر، ج5، ص261.&amp;lt;/ref&amp;gt; در آیات دیگر نیز خروج به معنای إحیاء آمده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره ق]]/11 و [[سوره مومنون]]/35.&amp;lt;/ref&amp;gt; پس بیرون کردن مردگان کنایه از زنده کردن آنان است و امواتی که مسیح زنده می‌کرده، مردگان مدفون بوده‌اند که آن جناب با بیرون کردن از قبور به آنان حیات می‌داد و این که لفظ &amp;quot;مَوتی&amp;quot; در خروج مردگان نیز جمع آمده، بیان‌گر این است که مرده زنده کردن مسیح مکرر اتفاق افتاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;المیزان فی تفسیر القرآن، ج6، ص221.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===إخبار از غیب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی دیگر از معجزاتی که عیسی مسیح در قرآن از آن یاد می‌کند، خبر دادن از غیب است: {{متن قرآن|«...وَأُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُم‌...»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره آل عمران]]/49.&amp;lt;/ref&amp;gt; ...و از آنچه می‌خورید و در خانه‌های خود ذخیره می‌کنید، به شما خبر می‌دهم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إخبار به غیب مختص به خداست و در مرتبه‌ی دوم رسولانی که خدای متعال به وسیله‌ی [[وحی]] به آنان آگاهی داده که خود معجزه‌ای دیگر است. این خبر دادن از غیب را کسی در معجزه بودنش شک نمی‌کند؛ برای‌ این که هیچ احدی عادتا ‌تردیدی ندارد از این که چه چیزی خورده و در خانه‌ی خود چه چیزی را ذخیره کرده است‌. اما این که معجزه‌ی إخبار از غیب را مقید به اذن خدا نکرده، با این که هیچ معجزه‌ای بدون اذن خدا تحقق نمی‌یابد،&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره غافر]]/78.&amp;lt;/ref&amp;gt; برای این که از این معجزه تعبیر به إخبار کرده و خبر دادن غیر از خلق نمودن، زنده کردن و امثال اینهاست که حقیقتاً فعل خداست و اگر به عیسای مسیح نسبت داده شده، باز با اذن خدا خواهد بود و رسول خدا در این امور استقلالیت ندارد. از سویی در موارد پیشین ممکن بود توهم الوهیت عیسی به وجود بیاید لذا تاکید به اذن خدای سبحان در آن افعال این شبهه را برطرف می‌کند؛ ولی در مورد إخبار از غیب چون امری طبیعی بوده و هر کسی با اندکی ریاضت می‌تواند به آن برسد، دیگر از اذن خداوند چیزی نگفت.&amp;lt;ref&amp;gt;المیزان فی تفسیرالقرآن، ج3، ص314.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مائده آسمانی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داستان مائده‌ی آسمانی که در [[قرآن]] به عنوان معجزه و نعمت الهی بیان شده، مربوط به [[حواریون]] عیسای مسیح است که با درخواست مسیح از ناحیه‌ی خدای متعال جهت نشان دادن قدرت الهی و تصدیق نبوت خویش به حواریون نازل شد. از ناحیه‌ی خدای سبحان به حواریون که از صحابه‌ی مخلص عیسای مسیح بودند، الهام شد: به من و رسول من ایمان بیاورید! آنها نیز امتثال امر کردند و شهادت دادند که تسلیم و مطیع امر الهی هستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد قرآن ماجرای مائده‌ی آسمانی حواریون را بازگو می‌کند: {{متن قرآن|«إِذْ قالَ الْحَوارِیُّونَ یا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ هَلْ یَسْتَطِیعُ رَبُّکَ أَنْ یُنَزِّلَ عَلَیْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ...»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره مائده]]/112.&amp;lt;/ref&amp;gt; در آن هنگام که حواریون گفتند: ای عیسی بن مریم! آیا پروردگارت می‌تواند مائده‌ای از آسمان بر ما نازل کند؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد حواریون از استطاعت پروردگار رضایت الهی بر انجام این فعل بود؛ چون آنها اولا از اهل ایمان بودند و به قدرت الهی علم داشتند؛ ثانیا اراده‌ی آنها از این درخواست، مشاهده‌ی این مائده با چشم خود و رسیدن به اطمینان قلبی بود؛ همچنان‌که [[حضرت ابراهیم]] علیه السلام از خداوند خواست که زنده کردن مردگان را به ایشان نشان بدهد تا با این امر به اطمینان قلبی برسد. پس علم نظری مد نظر نبود بلکه علم [[معاینه]] و مشاهده می‌خواست که شبهه‌بردار نیست. لذا اراده‌ی حواریون با درخواست نزول طعام آسمانی این بود که اطمینان قلبی، یقین به قدرت بی‌کران الهی، یقین به صدق [[نبوت]] عیسای مسیح در وجودشان زیاد شود؛ چون دلالت علم حسی برای رساندن انسان به مطلوب، خیلی قوی‌تر از علم نظری است که نیاز به براهین دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;زحیلی، وهبة بن‌ مصطفی؛ التفسیر المنیر فی‌العقیدة والشریعة والمنهج،‌ بیروت، دارالفکر المعاصر، 1418ق‌، چاپ دوم، ج7، ص112–114.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت عیسی در پی این خواسته، از خدای تبارک مائده‌ی آسمانی درخواست نمود؛ سفره‌ی طعامی که چند ویژگی داشته باشد: «قالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ اللَّهُمَّ رَبَّنا أَنْزِلْ عَلَیْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ تَکُونُ لَنا عِیداً لِأَوَّلِنا وَآخِرِنا وَ آیَةً مِنْکَ وَارْزُقْنا وَ أَنْتَ خَیْرُالرَّازِقِین‌».&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره مائده]]/114.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عیسی بن مریم عرض کرد: خداوندا! پروردگارا! از آسمان مائده‌ای بر ما بفرست! تا برای اول و آخر ما عیدی باشد و نشانه‌ای از تو و به ما روزی ده! تو بهترین روزی دهندگانی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد این است که روز نزول مائده برای [[حواریون]] و دیگران که در عصر عیسی بن مریم می‌زیستند و اقوام بعدی که از امت و پیروان حضرت باشند، به عنوان عید باشد؛ یعنی روزی که آن را با عظمت و با شرافت بشمارند و از سویی به عنوان رزق جسم و جان آنها بوده و همچنین این مائده نشانه و معجزه‌ی رسالت باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;اطیب البیان فی تفسیرالقرآن، ج4، ص502.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدای متعال نیز در برابر این درخواست [[رسول خدا]] مائده‌ی آسمانی را برای آنها نازل کرد و در مقابل به منکران این اعجاز عذاب شدید و بی‌نظیری وعده داد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره مائده]]/115.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* اباذر بشيرزاده، معجزات حضرت عيسي علیه السلام [http://www.pajoohe.com/fa/index.php?Page=definition&amp;amp;UID=42854 پژوهشکده باقرالعلوم بخش  فرهنگ علوم انساني و اسلامي]، تاریخ بازیابی: 17 آذرماه 1392.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران اولوالعزم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%86%D9%88%D8%AD_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=54933</id>
		<title>حضرت نوح علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%86%D9%88%D8%AD_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=54933"/>
		<updated>2016-01-23T14:01:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حضرت نوح علیه السلام اولين پيغمبر اولواالعزم و از بزرگان انبياء علیهم السلام است، كه خداى عزوجل او و ساير انبياء اولواالعزم را بر تمامى بشر مبعوث كرده و با كتاب و شريعت فرستاده است، بنابراين، كتاب او اولين كتاب آسمانى است كه مشتمل بر شرايع الهى است و شريعت او نيز اولين شريعت خدايى مى باشد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;keywords content=&lt;br /&gt;
'کلیدواژه: حضرت نوح'/&amp;gt;&lt;br /&gt;
'''کلیدواژه: حضرت نوح'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وجه تسميه نوح علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت [[امام صادق]] عليه السلام فرمودند: اسم حضرت نوح عبدالغفار بوده و جهت آن كه آن حضرت را نوح ناميدند اين بود كه: زياد بر حال خود گريه و نوحه مي كرد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[علل الشرائع]] (ترجمه مسترحمى)، ص70.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردى شامى از [[اميرالمؤمنين]] علیه السلام پرسيد كه اسم نوح چه بود؟ آن حضرت فرمود: اسم نوح (سكن) بود و به اين علت نوح ناميده شد كه او نهصد و پنجاه سال با نوحه و بى تابى قوم خود را به سوى [[دين]] [[حق]] دعوت مى كرد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[قصص الأنبياء]] ([[قصص قرآن]])(فاطمه مشايخ)، ص112.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نسب حضرت نوح علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح عليه السلام بن لامك بن متوشلخ بن أخنوخ - و هو إدريس عليه السلام - بن يارد بن مهلائيل بن قينان بن أنوش بن شيث بن آدم.&amp;lt;ref&amp;gt; [[أنساب الأشراف]] (احمد بن يحيى بلاذرى )، ج1، ص3.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت نوح علیه السلام در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام حضرت نوح علیه السلام 43 بار در [[قرآن کریم]] آمده است و یك [[سوره]] به نام او اختصاص داده شده است و حدود 114 آيه از [[آيات قصص قرآنى]] درباره شخصيت نوح و دعوت او می باشد او نخستین پیامبر [[اولوالعزم]] است كه دارای [[شریعت]] و كتاب مستقل بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَلَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى  قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلّا خَمْسِينَ عاماً»}}: و به راستى، نوح را به سوى قومش فرستاديم پس در ميان آنان 950 سال درنگ كرد... ([[سوره عنكبوت]]، آيه 14)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَأُوحِيَ إِلَى نُوحٍ أَنَّهُ لَن يُؤْمِنَ مِن قَوْمِكَ إِلاَّ مَن قَدْ آمَنَ فَلاَ تَبْتَئِسْ بِمَا كَانُواْ يَفْعَلُونَ»}}: به نوح [[وحی]] شد که: «جز آنها که (تاکنون) [[ایمان]] آورده‌اند، دیگر هیچ کس از قوم تو ایمان نخواهد آورد! پس از کارهایی که می ‌کردند، غمگین مباش! ([[سوره هود]]، آيه 36)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«سَلَامٌ عَلَى نُوحٍ فِي الْعَالَمِينَ»}}: سلام بر نوح در میان جهانیان باد! ([[سوره صافات]]، آيه 79)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَقَالَ نُوحٌ رَّبِّ لَا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّارًا»}}: نوح گفت: پروردگارا! هیچ یک از [[کافران]] را بر روی زمین باقی مگذار! ([[سوره نوح]]، آيه 26)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بعثت]] و [[رسالت]] نوح علیه السلام بشر بعد از [[حضرت آدم]] علیه السلام به صورت يك امت ساده و بسيط زندگى مى كرد و [[فطرت]] انسانيت خود را راهنماى زندگى خود داشت، تا آن كه رفته رفته [[روح]] استكبار در او پيدا شد و گسترده گشت و در آخر، كارش به استعباد يكديگر انجاميد، بعضى بعض ديگر را تحت فرمان خود گرفتند و زيردستان ما فوق خود را رب خود پنداشتند و همين پندار بذرى بود كه كاشته شد، بذرى كه هر زمان و در هر جا كه كاشته شود و سپس جوانه بزند و سبز شود و رشد كند، چيزى به جز دين و ثنيت و اختلاف شديد طبقاتى يعنى استخدام ضعفا بوسيله اقويا و برده گرفتن و دوشيدن افراد ذليل بوسيله قدرتمندان را به بار نمى آورد، آرى همه اختلاف ها و كشمكش ها و خونريزي هاى بشر از آنجا آغاز گرديد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان نوح علیه السلام فساد در زمين شايع گشت و مردم از دين [[توحيد]] و از سنت [[عدالت]] اجتماعى روي گردان شده و به پرستش بت ها روى آوردند و خداى سبحان نام چند بت آن روز را كه عبارت بودند از &amp;quot;ود&amp;quot;، &amp;quot;سواع&amp;quot;، &amp;quot;يغوث&amp;quot;، &amp;quot;يعوق&amp;quot; و &amp;quot;نسر&amp;quot; در سوره نوح  علیه السلام ذكر كرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاصله طبقاتى روز به روز بيشتر شد و آنهايى كه از نظر مال و اولاد قوى تر بودند حقوق ضعفاء را پايمال كردند و جباران، زيردستان را به ضعف بيشتر كشانيده و طبق دلخواه خود بر آنان حكومت كردند. (با استفاده از [[سوره اعراف]]، [[سوره هود]] و [[سوره نوح]])&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اين زمان بود كه خداى تعالى نوح علیه السلام را مبعوث كرده و او را با كتاب و شريعتى به سوى آنان گسيل داشت تا از راه بشارت و انذار، به دين توحيد و ترك خدايان دروغين دعوتشان نموده مساوات را در بينشان برقرار سازد. ([[سوره بقره]]، آيه 21)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دين و شريعت نوح علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به طورى كه از تمامى آيات مربوط به داستان نوح علیه السلام برمى آيد. آن جناب همواره قوم خود را به توحيد خداى سبحان و ترك شرك دعوت مى  كرد، و به طورى كه از دو [[سوره نوح]] و [[سوره يونس]]، و [[سوره آل عمران]] آيه 19 برمى  آيد آنان را به [[اسلام]] مى خواند، و به طورى كه از [[سوره هود]] آيه 28 استفاده مى شود از آنان مى خواسته تا [[امر به معروف و نهى از منكر]] كنند و نيز همان طور كه از آيه 103 [[سوره نساء]] و آيه 8 [[سوره شورى]] برمى آيد، [[نماز]] خواندن را نيز از آنان مى خواسته و بطورى كه از آيه 151 و 152 [[سوره انعام]] برمى آيد رعايت مساوات و [[عدالت]] را نيز از آنان مى خواسته و دعوتشان مى كرده به اين كه به فواحش و منكرات نزديك نشوند، راستگو باشند و به عهد خود وفا كنند و به طورى كه از آيه 41 سوره هود برمى آيد آن جناب اولين كسى بوده كه مردم را دعوت مى كرده به اين كه كارهاى مهم خود را با نام خداى تعالى آغاز كنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تحمل زحمات طاقت فرساى نوح علیه السلام در كار دعوت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آيات [[سوره نوح]] و [[سوره قمر]] و [[سوره مومنون]] برمى آيد كه آن جناب قوم خود را دائما دعوت مى كرده به اين كه به خداى تعالى و آيات او ايمان بياورند و در اين دعوت منتهاى جد و جهد را به خرج مى داده و شب و روز و آشكارا و پنهان وادارشان مى كرده به اين كه [[حق]] را بپذيرند، ولى قومش جز به عناد و تكبر خود نمى افزودند، هر قدر او دعوت خود را بيشتر مى كرده آنان سركشى و كفرشان را بيشتر مى كردند و به جز اهل و اولادش وعده اندكى كه از غير آنان [[ايمان]] نياوردند، به طورى كه ديگر از ايمان آوردن سايرين به كلى مايوس گرديد در آن هنگام به درگاه پروردگار خود شكايت برده و از او طلب نصرت كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مدت زيستن نوح علیه السلام در ميان قومش==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آيات [[سوره عنكبوت]] برمى آيد كه آن جناب نهصد و پنجاه سال مشغول دعوت قوم خود بوده، ولى قوم او را جز به استهزاء و مسخره كردن و نسبت جنون به او دادن عكس العملى از خود نشان ندادند، آنها وى را متهم مى كردند به اين كه منظورش اين است كه به آقايى و سرورى بر ما دست يابد، تا آن كه در آخر از پروردگار خود يارى طلبيد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از آيات [[سوره هود]] استفاده مى شود كه بعد از اين استنصار، خداى تعالى به وى [[وحى]] كرد كه از قومش به جز آن چند نفرى كه ايمان آورده اند احدى ايمان نمى آورد و آن جناب را درباره قومش تسليت گفت و دلگرمى داد و به طورى كه از آيات [[سوره نوح]] استفاده مى شود، نوح علیه السلام قوم خود را به هلاكت و نابودى نفرين كرد و از خداى تعالى خواست تا زمين را از لوث وجود همه آنان پاك كرده و احدى از آنان را زنده نگذارد و بطورى كه از آيات سوره هود برمى آيد خداى تعالى به آن جناب [[وحى]] كرد كه زير نظر ما و طبق وحى ما كشتى را بساز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==كشتى سازى نوح علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آيات سوره هود برمى آيد كه خداى تعالى به آن جناب دستور داد تا كشتى را با تاييد و تسديد او بسازد و آن جناب شروع به ساختن آن كرد كه مردم دسته دسته از محل كار آن جناب گذشته و او را مسخره مى كردند، چون كشتى آب مى خواهد و كشتى سازى بايد در لب دريا باشد و آن جناب اين كار را در بيابانى بدون آب انجام مى داد و همين باعث مى شد كه مردم او را مسخره كنند و آن جناب در پاسخشان مى فرمود اگر امروز شما ما را مسخره مى كنيد بزودى خواهيد ديد كه ما شما را مسخره مى كنيم و بزودى خواهيد فهميد كه كسى كه دچار [[عذاب]] گردد خوار و ذليل و بيچاره مى شود و عذابى كه مى آيد عذابى است مقيم و غيرقابل زوال و نيز از دو [[سوره هود]] و [[سوره مومنون]] برمى آيد كه خداى عزوجل براى نزول آن عذاب، علامتى قرار داده بود و آن اين بوده كه آب از تنورى بالا مى زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نزول عذاب بر قوم نوح و آمدن طوفان ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح علیه السلام همچنان كه از سوره هود و مؤمنون استفاده مى شود مشغول ساختن كشتى بود تا اين كه آن را به اتمام رسانيد و امر خداى تعالى مبنى بر نزول عذاب صادر شد و آن تنور شروع به جوشيدن كرد، در اين هنگام خداوند متعال به آن جناب [[وحى]] فرستاد كه از هر حيوان يك جفت نر و ماده سوار كشتى كند و نيز اهل خود را به جز افرادى كه مقدر شده بود، هلاك شوند يعنى همسرش كه خيانت كار بود و فرزندش كه از سوارشدن امتناع ورزيده بود و نيز همه آنهايى كه [[ايمان]] آورده بودند، سوار كند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از [[سوره قمر]] برمى آيد همين كه آنها را سوار كرد خداى تعالى درهاى آسمان را به آبى ريزان باز كرد و زمين را به صورت چشمه هايى جوشان بشكافت، آب بالا و پايين براى تحقق دادن امرى كه مقدر شده بود دست به دست هم دادند و نيز از [[سوره هود]] استفاده مى  شود كه رفته رفته آب زمين را فراگرفت و بالا آمد و كشتى را از زمين كند، كشتى در موجى چون كوه هاى بلند سير مى كرد و طوفان همه مردم روى زمين را فراگرفت و همه را در حالى كه ستمگر بودند، هلاك كرد و خداى تعالى به آن جناب دستور داده بود همين كه در كشتى مستقر شدند خدا را در برابر اين نعمت كه از شر قوم ستمكار نجاتشان داد [[حمد]] بگويند و در پياده شدن از او بركت بخواهند و نوح علیه السلام گفت: {{متن قرآن|«الْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِي نَجَّانا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»}} (سوره مؤمنون، آيه 28) و نيز گفت: {{متن قرآن|«رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلًا مُبارَكاً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ»}}. (سوره مؤمنون، آيه 29)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پايان يافتن داستان و پياده شدن نوح و همراهانش به زمين==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از آن كه طوفان به دليل آيه 77 [[سوره صافات]] عالم گير شده و مردم روى زمين همه غرق شدند، خداى تعالى به زمين فرمان داد تا آب خود را ببلعد و به آسمان نيز فرمان داد تا از باريدن بايستد، آب از ظاهر زمين كاسته شد و كشتى بر بالاى [[كوه جودى]] قرار گرفت و فرمان «وَ قِيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ؛ دورى باد بر عليه ستمكاران» صادر شد، آنگاه خداى تعالى به نوح وحى كرد كه: اى نوح! از كشتى پايين آى و با سلامى از ناحيه ما و بركاتى بر تو و [[امت]] هايى كه با تواند پياده شو كه بعد از اين طوفان، ديگر هيچ گاه دچار طوفانى عالم گير نخواهند شد چيزى كه هست بعضى از اين نجات يافتگان، امت هايى هستند كه خدا در دنيا از متاع هاى زندگى دنيا برخوردارشان مى كند و سپس عذابى دردناك آنان را فرامى گيرد، پس نوح و همراهان او از كشتى خارج شده و در زمين قرار گرفتند و خدا را به [[توحيد]] و [[اسلام]] پرستيدند و زمين را به ارث دست به دست به ذريه هاى خود سپردند و خداى سبحان تنها ذريه نوح را باقى گذاشت. (با استفاده از [[سوره هود]] و [[سوره صافات]])&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستان پسر غرق شده نوح==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح علیه السلام هنگامى كه سوار كشتى مى شد ديد كه يكى از پسرانش سوار نشده و علتش اين بوده كه به وعده پدرش مبنى بر اين كه هر كس از سوار شدن تخلف كند غرق خواهد شد [[ايمان]] نداشته، وقتى چشم نوح به او افتاد كه در كنارى ايستاده، صدا زد كه اى پسرم بيا با ما سوار شو و با [[كافران]] مباش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پسر دعوت پدر را اين طور رد كرد كه من بزودى به يكى از كوه ها پناه مى برم تا مرا از خطر آب حفظ كند. نوح علیه السلام گفت: امروز هيچ چيزى نمى تواند احدى را از [[عذاب الهى]] حفظ كند مگر كسى را كه خدا به او رحم كرده باشد كه منظورش همان كسانى است كه سوار كشتى بودند - پسر نوح به اين پاسخ پدر توجهى نكرد و چيزى نگذشت كه موج، بين پدر و پسر حائل شده و پسر جزء غرق شدگان گرديد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح علیه السلام هيچ احتمال نمى داد كه پسر در باطن دلش كفر پنهان كرده باشد و تاكنون اگر اظهار [[اسلام]] مى كرده از باب نفاق بوده باشد، برخلاف همسرش كه نوح از كفر او خبر داشته و بطور قطع اگر پسرش را نيز مانند همسرش كافر مى دانسته هرگز تقاضاى نجات او را نمى كرده، براى اين كه اين خود نوح علیه السلام بود كه از خداى عزوجل درخواست كرد تا ديارى از كفار را زنده نگذارد و بنا بر حكايت [[قرآن کریم]] گفته بود: {{متن قرآن|«رَبِّ لاتَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَ لايَلِدُوا إِلَّا فاجِراً كَفَّاراً»}}: پروردگارا اين قوم كافر را هلاك كن و ديارى از ايشان را بر روى زمين باقى مگذار، كه اگر ايشان را باقى بگذارى بندگان پاك و باايمانت را گمراه مى  كنند و فرزندى هم جز بدكار و كافر از آنان به ظهور نمى رسد. ([[سوره نوح]]، آيه 26 و 27)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نيز خود او بوده كه به حكايت [[قرآن]] در دعايش گفته بود: {{متن قرآن|«فَافْتَحْ بَيْنِي وَ بَيْنَهُمْ فَتْحاً وَ نَجِّنِي وَ مَنْ مَعِيَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ»}}: بارالها! بين من و قوم، حكم فرما و به ما گشايشى عطا كن و من و مؤمنانى كه با من همراهند از شر قوم نجات ده. ([[سوره شعراء]]، آيه 118) و چگونه ممكن است خود او با آگاهى از كفر باطنى پسرش مع ذلك نجات او را از خدا بخواهد؟ با اين كه قبلا فرمان خداى تعالى را شنيده بود كه فرمود: {{متن قرآن|«وَ لاتُخاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ»}}. (سوره هود، آيه 37)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح علیه السلام با حائل شدن موج بين او و فرزندش و در حالى كه بى خبر از كفر باطنى پسرش بود دچار اندوهى شديد شد و پروردگار خود را چنين نداء كرد كه: &amp;quot;رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ&amp;quot; پروردگارا اين پسر من از اهل من است و وعده تو، به اين كه اهل مرا نجات دهى [[حق]] است و تو احكم الحاكمينى يعنى [[حكمت]] از حكم هر حاكم ديگرى متقن تر است، و تو در قضايى كه مى  رانى جور و ستم نمى  كنى و حكمت ناشى از جهل به مصالح واقعى نيست، بنابراين لطف كن و به من خبر ده كه واقعيت فرزند من چيست و با اين كه او اهل من است چرا مستوجب عقاب شده است؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اين جا [[عنايت الهى]] شامل حال نوح شد، و نگذاشت به طور صريح درخواست نجات فرزند خود را كند، - و يا به عبارت ديگر درخواستى كند كه به واقعيت آن علمى ندارد - خداى تعالى در پاسخش به وى [[وحى]] فرستاد كه اى نوح پسر تو اهل تو نيست، او عمل غيرصالحى است، پس زنهار كه مبادا با من درباره نجات او روبرو شوى و درخواست نجات او را بكنى، كه اگر چنين درخواستى كنى درخواستى كرده اى كه به واقعيت آن آگاهى ندارى و من تو را پند مى  دهم كه مبادا از جاهلان باشى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از اين وحى، نوح علیه السلام از واقع امر آگاه شد و به پروردگارش ملتجى گشت كه: پروردگارا من پناه مى  برم به تو از اين كه از تو چيزى بخواهم كه علمى به واقعيت آن ندارم، و از تو درخواست مى  كنم كه عنايت شامل حالم بشود و با مغفرتت مرا بپوشانى، و با رحمتت بر من عطوفت كنى، كه اگر غير اين كنى از زيانكاران خواهم شد.&amp;lt;ref&amp;gt; [[ترجمه الميزان]] (موسوى همدانى سيد محمدباقر)، ج10، ص371.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت نوح علیه السلام در روايات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمودند: مَثَل اهل بيت من، مثل كشتي نوح است كه هر كس سوارش شد نجات يافت و هر كس كه از آن بازماند غرق گشت.&amp;lt;ref&amp;gt;[[بحارالأنوار]] ([[علامه مجلسى]])، ج23، ص120.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* و به سند معتبر از حضرت [[امام باقر]] عليه السلام منقول است كه: در [[مسجد كوفه]] هزار و هفتاد پيغمبر [[نماز]] كرده اند و در آن هست [[عصاى موسى]] و درخت كدو و انگشتر سليمان و از آن جوشيد تنور نوح و كشتى نوح در آنجا تراشيده شد و آن بهترين جاهاى بابل است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[نهج الفصاحة]] (ابوالقاسم پاينده)، ص714.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* و به سند معتبر از [[امام رضا]] عليه السلام منقول است كه: چون نوح در كشتى سوار شد [[حق]] تعالى بسوى او [[وحى]] فرمود: اى نوح! اگر بترسى از غرق شدن هزار مرتبه لا اله الا الله بگو پس نجات از من بطلب تا نجات دهم تو را و هر كه با تو [[ايمان]] آورده است، پس چون نوح و هر كه با او بود در كشتى درست نشستند و بادبان ها را بلند كردند باد تندى بر كشتى وزيد و نوح از غرق شدن ترسيد و باد پيشى گرفت و نتوانست كه هزار مرتبه لا اله الا اللّه بگويد، پس به زبان سريانى گفت: «هلوليا الفا الفا يا ماريا اتقن»، پس اضطراب كشتى تخفيف يافت و كشتى به راه افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس نوح گفت: آن سخنى كه خدا مرا به آن از غرق نجات بخشيد سزاوار است كه از من جدا نشود، پس در انگشترش نقش كرد «لا اله الا اللّه الف مرة يا رب اصلحني» كه ترجمه آن كلام سريانى است به عربى، و به لغت فارسى معنى  اش اين است: «لا اله الا الله مى  گويم هزار مرتبه، پروردگارا! مرا به اصلاح آور».&amp;lt;ref&amp;gt; [[حيوة القلوب]] (علامه مجلسى)، ج1، ص246.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* به سندهاى موثق و غير آن از حضرت [[امام باقر]] عليه السلام و [[امام صادق]] عليه السلام منقول است: در تفسير آن آيه كه [[حق]] تعالى فرموده است كه در وصف نوح عليه السلام إِنَّهُ كانَ عَبْداً شَكُوراً كه ترجمه اش اين است كه: «به تحقيق كه بود نوح بنده اى بسيار [[شكر]]كننده»، فرمودند: براى اين آن حضرت را [[عبد شكور]] ناميدند كه در صبح و شام اين دعا را مى خواند: «اللهم اني اشهدك انه ما اصبح او امسى بي من نعمة او عافية في دين او دنيا فمنك وحدك لاشريك لك، لك الحمد بها علي ولك الشكر بها علي حتى ترضى و بعد الرضا».&amp;lt;ref&amp;gt;حيوة القلوب (علامه مجلسى)، ج1، ص250.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام صادق]] علیه السلام فرموند: حضرت نوح بعد از فرود آمدن از كشتی، پنجاه سال - به نقلی پانصد سال - عمر كرد و در اواخر عمر، [[جبرئیل]] به او نازل شد و گفت: «ای نوح [[نبوت]] خود را به پایان رساندی و ایام عمرت سپری شد اسم اكبر و میراث علم و آثار علم نبوت را كه همراه تو است به پسرت «سام» واگذار كن زیرا من زمین را بدون حجت و عالِم آگاه و مطیع كه پس از تو الگوی نجات مردم تا عصر پیامبر بعد باشد قرار نمی ‎دهم. سنت من این است كه برای هر قومی، هادی و راهنمایی برگزینم تا سعادتمندان را به سوی حق هدایت كند و كامل كننده حجت برای متمردان تیره بخت باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت نوح علیه السلام این فرمان را اجرا كرد، و «سام» را وصی خود قرار داد. همچنین فرزندان و پیروانش را به آمدن پیامبری به نام [[حضرت هود]] علیه السلام بشارت داد و وصیت كرد وقتی هود علیه السلام ظهور كرد از او پیروی كنید، و نیز [[وصیت]] نمود هر سال یك بار وصیتنامه را بگشایند و بخوانند و همان روز را روز عید خود قرار دهند.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار (علامه مجلسى)، ج11، ص288ـ289.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام صادق]] علیه السلام فرموند: هنگامی كه [[عزرائیل]] نزد نوح علیه السلام برای [[قبض روح]] آمد نوح در برابر تابش آفتاب بود، عزرائیل سلام كرد، نوح علیه السلام جواب سلام او را داد و پرسید: برای چه به این جا آمده‎ای؟ عزرائیل گفت: آمده‎ام [[روح]] تو را قبض كنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوح علیه السلام فرمود: اجازه بده از آفتاب به سایه بروم، عزرائیل اجازه داد و نوح علیه السلام به سایه رفت، سپس نوح این سخن عبرت آمیز را به عزرائیل گفت: ای فرشته [[مرگ]] آن چه در دنیا زندگی نمودم،‌ به قدری زود گذشت كه همانند آمدن من از آفتاب به سایه بود،‌ اكنون مأموریت خود را در مورد قبض روح من انجام بده. عزرائیل نیز روح حضرت نوح را قبض كرد.&amp;lt;ref&amp;gt; امالى [[شيخ صدوق]] (ترجمه كمره اى) ص: 511.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت نوح علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت نوح علیه السلام اولين پيغمبر [[اولواالعزم]] و از بزرگان [[انبياء]] علیهم السلام است، كه خداى عزوجل او و ساير انبياء اولواالعزم را بر تمامى بشر مبعوث كرده و با كتاب و [[شريعت]] فرستاده است، بنابراين، كتاب او اولين كتاب آسمانى است كه مشتمل بر [[شرايع الهى]] است و [[شريعت]] او نيز اولين شريعت خدايى مى باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آن جناب پدر دوم نسل حاضر بشر است، چون تمامى افراد بشر امروز از طرف پدر و مادر به آن جناب منتهى مى شوند و همه ذريه آن حضرتند كه [[قرآن کریم]] درباره اش فرمود: {{متن قرآن|«وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْباقِينَ»}}: و نژاد و اولاد او را در روى زمين باقى گذاشتيم. ([[سوره صافات]]، آيه 77) و آن جناب پدر بزرگ همه انبياء است، غير [[حضرت آدم]] و [[حضرت ادریس]] علیهم السلام، و خداى تعالى در اين باب فرموده: {{متن قرآن|«وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ»}} و در ميان آيندگان براى او نام نيكويى قرار داديم. (سوره صافات، آيه 78)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آن جناب اولين پيغمبرى بوده كه باب تشريع [[احكام]] و كتاب و شريعت را گشوده و فتح نمود و علاوه بر طريق [[وحى]]، با [[منطق]] عقل و طريق احتجاج با مردم صحبت كرد، بنابراين آن جناب ريشه و منشا دين [[توحيد]] در عالم است و بر تمامى افراد موحد عالم كه تاكنون آمده و تا [[قيامت]] خواهند آمد منت داشته و همه مرهون اويند و به همين جهت است كه خداى عزوجل او را به سلامى عام اختصاص داده و هيچ كس ديگر را در آن سلام شريك وى نساخت و فرمود: {{متن قرآن|«سَلامٌ عَلى  نُوحٍ فِي الْعالَمِينَ»}}: سلام بر نوح در همه ادوار عالم بشريت تا [[روز قيامت]]. (سوره صافات، آيه 79)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و باز به همين جهت است كه خداى عزوجل او را از همه عالميان برگزيد و از نيكوكارانش شمرد. ([[سوره انعام]]، آيه 84 و [[سوره صافات]]، آيه 80) و او را [[عبدى شكور]] خواند. ([[سوره اسراء]] آيه 3»، و او را از بندگان مؤمن خود دانست. (سوره صافات، آيه 81)، و او را [[عبدى صالح]] خواند. ([[سوره تحريم]]، آيه 10)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آخرين دعايى كه خداى تعالى از آن جناب نقل فرموده اين است كه به درگاه پروردگارش عرضه داشت: {{متن قرآن|«رَبِّ اغْفِرْلِي وَلِوالِدَيَّ وَلِمَنْ دَخَلَ بَيْتِيَ مُؤْمِناً وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِناتِ وَ لاتَزِدِ الظَّالِمِينَ إِلَّا تَباراً»}}: بارالها! مرا و پدر و مادرم را و عموم كسانى كه با داشتن [[ايمان]] به خانه من درمى آيند و عموم مؤمنين و مؤمنات را بيامرز و درباره ستمگران به جز تبار و هلاكت ميفزا.([[سوره نوح]]، آيه 28)&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه الميزان (موسوى همدانى سيد محمدباقر)، ج10، ص376.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [[علل الشرائع]] - ترجمه مسترحمى، سيد هدايت الله مسترحمى؛ تهران: كتاب فروشى مصطفوى، ششم، 1366 ش.&lt;br /&gt;
* [[قصص الأنبياء]]؛ فاطمه مشايخ، تهران: انتشارات فرحان، اول، 1381 ش.&lt;br /&gt;
* [[أنساب الأشراف]]، احمد بن يحيى بلاذرى؛ [[بیروت]]: دارالفكر، اول، 1417.&lt;br /&gt;
* [[ترجمه الميزان]]، سيد محمدباقر موسوى همدانى؛ قم: دفتر انتشارات اسلامى [[حوزه علميه قم]]، پنجم، 1374 ش.&lt;br /&gt;
* [[بحارالأنوار]]، [[علامه مجلسى]]؛ تهران.&lt;br /&gt;
* [[نهج الفصاحة]]، ابوالقاسم پاينده؛ تهران: دنياى دانش، چهارم، 1382 ش.&lt;br /&gt;
* [[حيوة القلوب]]، [[علامه مجلسى]]؛ قم: سرور، ششم، 1384 ش.&lt;br /&gt;
* امالى [[شيخ صدوق]] - ترجمه كمره اى، محمدباقر كمره اى؛ تهران، اسلاميه، ششم، 1376 ش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Category:پیامبران اولوالعزم]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=54932</id>
		<title>حضرت موسی علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=54932"/>
		<updated>2016-01-23T13:51:34Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حضرت موسى علیه السلام سومين پيامبر اولوالعزم از نسل يعقوب و تبار بنى اسرائيل است كه داراى شريعت مستقل و كتاب تورات بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وجه تسميه موسی علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موسى به عربى نام پيغمبر بزرگ [[بنى اسرائيل]] است كه ايشان را از [[مصر]] بيرون آورد و پيش از رساندن به [[فلسطين]] خود رحلت نمود. در زبان قبطى موشه (بكسر شين) اسم گذاشته بودند كه به معنى كشيده از ماء (يعنى آب) است، چون مطابق [[تورات]]، حضرت موسى را مادرش از ترس فرعون كه بچه هاى اسرائيل را مي كشت در ميان صندوقچه گذاشته در نيزار كنار نيل به آب داد و دختر [[فرعون]] آن را ديده برداشت و پرورش كرد و نام او را موشه گذاشت و آيه دهم از باب دوم سفر خروج تورات اين است: «و چون طفل نمو كرد (دايه) وى را نزد دختر فرعون برد و او را بمنزله پسر شد و وى را موسى نام نهاد زيرا گفت: او را از آب كشيدم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لفظ موسى در عربى به معنى تيغ دلاكى هم هست. (فرهنگ نظام به خلاصه) در عبرى موشى گفته مى شود. ([[انيس الاعلام]] ج 1، صفحه 118 و 121) (موشى بضم ميم و سكون واو و كسر شين و ياء آخر است. و در قاموس مقدس مى نويسد: موسى يعنى از آب كشيده شده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن عباس]] گفته: جهت تسميه طفل، به موسى اين است كه ميان درخت و آب افتاده بوده و آب در زبان قبطى (مو) و درخت (سا) است.&amp;lt;ref&amp;gt; [[حجة التفاسير و بلاغ الإكسير]]، (بلاغى سيد عبدالحجت)، جلد اول، مقدمه، ص248.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نسب حضرت موسی علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعى از مفسران و مورخان ذكر كرده اند كه: حضرت موسى پسر عمران پسر يصهر پسر قاهث پسر لاوى پسر يعقوب عليه السلام است و هارون برادر او بود از مادر و پدر و در اسم مادر ايشان خلاف كرده اند: بعضى گفته اند «نحيب» بود و بعضى گفته اند «افاحيه» بود و بعضى «بوخاييد» گفته اند، و مشهور قول اخير است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حيوة القلوب]]، ([[علامه مجلسی]])، ج1، ص579.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت موسی در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت موسى علیه السلام سومين پيامبر [[اولوالعزم]] است كه داراى [[شريعت]] مستقل و كتاب بود. او از نسل يعقوب و تبار [[بنى اسرائيل]] بود. نام او در [[قرآن]]، 136 مرتبه آمده و فرازهاى برجسته زندگانى و دعوت حضرت موسی در 36 سوره قرآن و در قالب حدود 420 آيه بيان شده است. اين مطلب نشان مى دهد، كه قرآن به عنوان كتاب كامل دعوت و انسان سازى و جامعه سازى به زندگى حضرت موسى توجه زيادى داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«سَلَامٌ عَلَى مُوسَى وَ هَارُونَ»}}: سلام بر موسی و هارون. ([[سوره صافات]]، آیه 120)&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَإِذْ وَاعَدْنَا مُوسَى أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِن بَعْدِهِ وَأَنتُمْ ظَالِمُونَ»}}: و (به یاد آورید) هنگامی را که با موسی چهل شب وعده گذاردیم؛ (و او، برای گرفتن فرمان های الهی، به میعادگاه آمد؛) سپس شما گوساله را بعد از او (معبود خود) انتخاب نمودید؛ در حالی که ستمکار بودید. ([[سوره بقره]]، آیه 51)&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى الْهُدَى وَأَوْرَثْنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ الْكِتَابَ»}}: و ما به موسی هدایت بخشیدیم، و بنی اسرائیل را وارثان کتاب (تورات) قرار دادیم. ([[سوره غافر]]، آیه 53)&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَى بِآيَاتِنَا إِلَى فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ فَقَالَ إِنِّي رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِينَ»}}: ما موسی را با آیات خود به سوی فرعون و درباریان او فرستادیم؛ (موسی به آنها) گفت: من فرستاده پروردگار جهانیانم. ([[سوره زخرف]]، آیه 46)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آنچه از سرگذشت موسى كه در قرآن آمده===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام آن جناب از هر پيغمبرى ديگر در [[قرآن کریم]] بيشتر آمده، و - به طورى كه شمرده اند - نامش در صد و سی و شش جاى قرآن كريم ذكر شده، و در سى و شش سوره از سوره هاى قرآن به گوشه هايى از داستانهايش، يا به طور اجمال و يا به تفصيل اشاره شده و در بين [[انبياء]] علیهم السلام به كثرت معجزه اختصاص يافته، كه قرآن كريم بسيارى از [[معجزات]] باهره وى را ذكر كرده، مانند اژدها شدن عصاى او، نور دادن دستش، ايجاد طوفان، مسلط كردن ملخ، شپش، قورباغه و خون بر مردم، شكافتن دريا، نازل كردن من و نيز سلوى، و جوشاندن دوازده چشمه از يك سنگ با زدن عصا، زنده كردن مردگان، و بلند كردن كوه طور بالاى سر مردم، و غير اينها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان طور كه گفتيم در كلام خداى تعالى گوشه هايى از داستان هاى آن جناب آمده، وليكن تمامى جزئيات و دقائق آنها را ذكر نفرموده، بلكه به چند فصل از آنها كه ذكرش در [[هدايت]] و ارشاد خلق اهميت داشته، اكتفاء كرده و اين دأب و روش قرآن كريم در اشاره به داستان هاى همه انبياء و [[امت]] ها است كه از هر داستان آنچه كه ذكرش مايه عبرت و هدايت خلق است ذكر مى كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از داستانهاى موسى آنچه كه ذكرش اهميت دارد كه گفتيم كلياتش در قرآن آمده - اين است كه: آن جناب در [[مصر]] در خانه مردى اسرائيلى به دنيا آمد و در روزهايى به دنيا آمد كه فرعونيان به دستور فرعون پسر بچه هاى بنى اسرائيل را سر مى بريدند و مادر موسى (به دستور خداى تعالى) او را در صندوقى نهاده به دريا انداخت، [[فرعون]] او را از دريا گرفت و به مادرش برگردانيد تا شيرش دهد و تربيتش نمايد و از آن روز در خانه فرعون نشو و نما كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه به سن بلوغ رسيده و مردى قبطى را مى كشد و از مصر به سوى مدين فرار مى كند، چون ترس اين را داشته كه فرعونيان به [[قصاص]] آن مرد قبطى به قتلش برسانند. سپس مدتى مقرر كه همان ده سال باشد، در مدين پيش شعيب مكث نموده و خدمت كرد و با يكى از دختران او [[ازدواج]] نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و پس از به سر رساندن آن مدت مقرر به اتفاق اهل بيتش از مدين بيرون آمده، در بين راه آنجا كه [[كوه طور]] واقع است، از طرف آن كوه آتشى مى بيند و چون راه را گم كرده بودند و آن شب هم شبى بسيار تاريك بوده، به اميد اين كه كنار آن آتش كسى را ببيند و راه را از او بپرسد و هم آتشى برداشته با خود بياورد، به خانواده اش مى گويد: شما اينجا باشيد تا من بروم پاره اى آتش برايتان بياورم و يا كنار آتش راهنمايى ببينم و از او از راه بپرسم، ولى همين كه نزديك مى شود خداى تعالى از كنار سمت راست آن بيابان كه از نظر شكل با زمين هاى اطراف فرق داشته، از طرف درختى كه آن جا بوده، ندايش مى دهد و با او سخن مى گويد و او را به [[رسالت]] خود برمى گزيند و [[معجزه عصا]] و [[يد بيضا]] به او مى دهد كه دو تا از نه معجزه هاى او است و به عنوان رسالت به سوى فرعون و قومش گسيل مى دارد، تا بنى اسرائيل را نجات دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موسى نزد [[فرعون]] مى آيد، و او را به سوى كلمه [[حق]] و [[دين]] [[توحيد]] مى خواند، و نيز به او پيشنهاد مى كند كه بنى اسرائيل را همراه او روانه كند، و دست از شكنجه و كشتارشان بردارد، و به منظور اين كه بفهماند [[رسول خدا]]ست، معجزه عصا و يد بيضا را به او نشان مى دهد، فرعون از قبول گفته او امتناع مى ورزد، و در مقام برمى آيد با سحر [[ساحران]] با [[معجزه]] او معارضه كند، و حقا سحرى عظيم نشان دادند، اژدها و مارهاى بسيار به راه انداختند ولى همين كه موسى عصاى خود را بيفكند، تمامى آن سحرها را برچيد و خورد و دوباره به صورت عصا برگشت ساحران كه فهميدند عصاى موسى از سنخ سحر و جادوى ايشان نيست، همه به [[سجده]] افتادند و گفتند: ما به رب العالمين [[ايمان]] آورديم، به آن كسى كه رب موسى و هارون است، ولى فرعون همچنان بر انكار دعوت وى اصرار ورزيد، و ساحران را تهديد كرد و ايمان نياورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موسى علیه السلام هم همچنان به دعوت خود پافشارى مى كرد، او و درباريانش را به [[دين توحيد]] همى مى خواند و معجزه ها مى آورد، يك بار آنها را دچار طوفان ساخت، يك بار ملخ و شپش و قورباغه و خون را بر آنان مسلط كرد، آياتى مفصل آورد ولى ايشان بر استكبار خود پافشارى كردند، به هر يك از گرفتاري ها كه موسى به عنوان معجزه برايشان مى آورد، مبتلا مى شدند، مى گفتند: اى موسى پروردگار خودت را بخوان و از آن عهدى كه به تو داده كه اگر [[ايمان]] بياوريم اين بلا را از ما بگرداند استفاده كن كه اگر اين بلا را بگردانى به طور قطع ايمان مى آوريم و بنى اسرائيل را با تو مى فرستيم ولى همين كه خدا در مدت مقرر بلا را از ايشان برطرف مى كرد، دوباره عهد خود را مى شكستند و به كفر خود ادامه مى دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگزير خداى تعالى دستورش مى دهد تا بنى اسرائيل را در يك شب معين بسيج نموده از [[مصر]] بيرون ببرد موسى و بنى اسرائيل از مصر بيرون شدند و شبانه به راه افتادند تا به كنار دريا رسيدند، فرعون چون از جريان آگهى يافت از دنبال سر، ايشان را تعقيب كرد و همين كه دو فريق يكديگر را از دور ديدند، اصحاب موسى به وى گفتند: دشمن دارد به ما مى رسد. موسى گفت: حاشا، پروردگار من با من است و بزودى مرا راهنمايى مى كند در همين حال به وى [[وحى]] مى شود كه با عصايش به دريا بزند همين كه زد، دريا شكافته شد و بنى اسرائيل از دريا گذشتند فرعون و لشكريانش نيز وارد دريا شدند، همين كه آخرين نفرشان وارد شد، خداوند آب را از دو طرف به هم زد و همه شان را غرق كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از آن كه خداوند بنى اسرائيل را از شر [[فرعون]] و لشكرش نجات داد و موسى علیه السلام ايشان را به طرف بيابانى برد كه هيچ آب و علفى نداشت، در آن جا خداوند آنان را اكرام كرد و &amp;quot;[[من و سلوى]]&amp;quot;، (كه اولى گوشتى بريان و دومى چيزى به شكل ترنجبين بود) بر آنان نازل كرد تا غذايشان باشد و براى سيراب شدنشان موسى به امر خداوند عصا را به سنگى كه همراه داشت زد، دوازده چشمه از آن جوشيد هر يك از تيره هاى بنى اسرائيل چشمه خود را مى شناخت و از آن چشمه مى نوشيدند و از آن من و سلوى مى خوردند و براى رهايى از گرماى آفتاب، ابر بر سر آنان سايه مى افكند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه در همان بيابان خداى تعالى با موسى مواعده كرد كه چهل شبانه روز به كوه طور برود، تا [[تورات]] بر او نازل شود. موسى علیه السلام از [[بنى اسرائيل]] هفتاد نفر را انتخاب كرد، تا تكلم كردن خدا با وى را بشنوند، (و به ديگران [[شهادت]] دهند) ولى آن هفتاد نفر با اين كه شنيدند مع ذلك گفتند: ما [[ايمان]] نمى آوريم تا آن كه خدا را آشكارا ببينيم، خداى تعالى &amp;quot;جلوه اى به كوه كرد، كوه متلاشى شد&amp;quot;، ايشان از آن صاعقه مردند و دوباره به دعاى موسى زنده شدند و بعد از آن كه ميقات تمام شد خداى تعالى تورات را بر او نازل كرد آنگاه به او خبر داد كه بنى اسرائيل بعد از بيرون شدنش گوساله پرست شدند و سامرى گمراهشان كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موسى علیه السلام بين قوم برگشت، در حالى كه بسيار خشمگين و متاسف بود، گوساله را آتش زد و خاكسترش را به دريا ريخت، و سامرى را طرد كرد، و فرمود: برو كه در زندگى هميشه بگويى: &amp;quot;لامساس - نزديكم نشويد&amp;quot;، اما مردم را دستور داد تا [[توبه]] كنند، و به همين منظور شمشير در يكدیگر به كار بزنند، و يكدیگر را بكشند، تا شايد توبه شان قبول شود و قبول شد دوباره از پذيرفتن [[احكام]] تورات كه همان شريعت موسى بود سرباز زدند، و خداى تعالى كوه طور را بلند كرد، و در بالاى سر آنان نگه داشت، (كه اگر ايمان نياوريد بر سرتان مى كوبم).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس بنى اسرائيل از خوردن &amp;quot;من&amp;quot; و &amp;quot;سلوى&amp;quot; به تنگ آمده، و درخواست كردند كه پروردگار خود را بخواند از زمين گياهانى برايشان بروياند، و از سبزى، خيار، سير، عدس، و پياز آن برخوردارشان كند خداى تعالى دستورشان داد براى رسيدن به اين هدف داخل سرزمين مقدس شويد، كه خداوند بر شما واجب كرده در آن جا بسر بريد. بنى اسرائيل زير بار نرفتند، و خداى تعالى آن سرزمين را بر آنان [[حرام]] كرد، و به سرگردانى مبتلاشان ساخت، در نتيجه مدت چهل سال در بيابانى سرگردان شدند.&amp;lt;ref&amp;gt; [[ترجمه الميزان]] (سيد محمد باقر موسوى همدانى)، ج16، ص58.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حضرت موسی در روايات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمودند: [[حضرت داود]] نبي عليه السلام در روز شنبه به [[مرگ]] ناگهاني درگذشت. پس پرندگان با بالهاي خود بر او سايه افكندند. موسي «كليم الله» عليه السلام نيز در تيه (بيابان برهوت) مرد. پس آواز دهنده اي از آسمان جار زد: موسي عليه السلام مرد و كيست كه نميرد؟&amp;lt;ref&amp;gt;حكم النبي الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم، (محمدى رى شهرى)، ج2، ص500.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمودند: موسي در حالي برانگيخته شد كه گوسفندان خانواده خود را مي چراند و من نيز در حالي برانگيخته شدم كه گوسفندان خانواده ام را در جياد مي چراندم.&amp;lt;ref&amp;gt;سبل الهدى والرشاد في سيرة خير العباد (محمد بن يوسف صالحى دمشقى)، ج7، ص411.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام زين العابدين]] عليه السلام فرمودند: آخرين سفارشي كه [[خضر]] به موسي بن عمران عليهما السلام كرد اين بود: هيچ كس در دنيا با كسي نرمي نكند مگر آن كه خداوند عزوجل در [[روز قيامت]] با او نرمي كند.&amp;lt;ref&amp;gt; [[بحارالأنوار]] ([[علامه مجلسى]])، ج13، ص294.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پيامبر خدا صلي الله عليه و آله: موسي عليه السلام نشسته بود كه [[ابليس]] نزد او آمد... موسي فرمود: مرا از آن گناهي خبر ده كه اگر آدمي مرتكبش شود تو بر او استيلا مي يابي؟ ابليس گفت: هرگاه خود پسند شود و عملش را زياد بيند و گناهش در نظرش خرد آيد.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج13، ص350.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام صادق]] عليه السلام: به آن چه اميد نداري اميدوارتر باش تا به آنچه اميد داري؛ زيرا موسي عليه السلام رفت كه مقداري آتش بياورد اما وقتي به سوي خانواده خود برگشت، پيامبري مرسل بود.&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج68، ص144.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* امام صادق عليه السلام: موسي بن عمران عليه السلام گفت: پروردگارا، كدام عمل نزد تو برتر است؟ فرمود: دوست داشتن كودكان؛ زيرا سرشت آنان بر [[توحيد]] من است و اگر آنها را بميرانم، به رحمت خود به [[بهشت]] شان مي برم.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج101، ص97.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اخلاق و فضائل و ويژگي هاي حضرت موسی علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مقام موسى نزد خدا و پايه [[عبوديت]] او===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موسى علیه السلام يكى از پنج پيغمبر [[اولواالعزم]] است، كه آنان [[سادات]] [[انبياء]] بودند، و كتاب و [[شريعت]] داشتند، و خداى تعالى در آيه شريفه {{متن قرآن|«وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ، وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً»}}: و زمانى كه گرفتيم ما از [[پیامبران]] تعهدهايشان را، و از تو، و از [[حضرت نوح]] و [[حضرت ابراهیم]] و [[حضرت موسی]] و [[حضرت عیسی]] بن مريم و گرفتيم از تو ميثاقى شديد. ([[سوره احزاب]]، آيه 7) و آيه {{متن قرآن|«شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً، وَالَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ وَ ما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى وَ عِيسى»}}: آئين نهاد براى شما از [[دين]] آن چه وصيت نمود به آن نوح را و آنچه را [[وحى]] كرديم به تو و آن چه را وصيت نموديم به آن ابراهيم را و موسى و عيسى را. ([[سوره شورى]]، آيه 13) كه راجع به شريعت هاى آسمانى، و انبياى داراى شريعت است، آن جناب را در زمره آنان برشمرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و خدا بر او و بر برادرش منت نهاده و فرموده: {{متن قرآن|«وَلَقَدْ مَنَنَّا عَلى مُوسى وَ هارُونَ»}} ما بر موسى و هارون منت نهاديم. ([[سوره صافات]]، آيه 114) و نيز بر آن دو بزرگوار سلام كرده، فرموده: {{متن قرآن|«سَلامٌ عَلى مُوسى وَ هارُونَ»}} (سوره صافات، آيه 120) و نيز او را به بهترين [[مدح و ثنا]] ستوده، و فرموده: {{متن قرآن|«وَاذْكُرْ فِي الْكِتابِ مُوسى، إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً، وَ كانَ رَسُولًا نَبِيًّا، وَ نادَيْناهُ مِنْ جانِبِ الطُّورِ الْأَيْمَنِ، وَ قَرَّبْناهُ نَجِيًّا»}}: ياد آور در كتاب موسى را كه مخلص و رسولى نبى بود و ما او را از جانب طور ايمن ندا داده، براى هم سخنى خود نزديكش كرديم. ([[سوره مريم]]، آيه 52) و نيز فرموده: {{متن قرآن|«وَكانَ عِنْدَاللَّهِ وَجِيهاً»}}: او نزد خدا آبرومند بود. (سوره احزاب، آيه 69) و نيز فرموده: {{متن قرآن|«وَكَلَّمَ اللَّهُ مُوسى تَكْلِيماً»}}: خدا با موسى به نحوى كه شما نمى دانيد، هم سخن شد. ([[سوره نساء]]، آيه 164)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نيز آن جناب را در [[سوره انعام]] و در چند جاى ديگر در زمره [[انبياء]] ذكر كرده و در آيه هاى 84-88 سوره انبياء او و ساير انبياء را ستوده به اين كه ايشان پيامبرانى نيكوكار و صالح بودند كه خدا بر عالميان اجتباء و برتريشان داده بود و به سوى صراط مستقيم هدايتشان كرده بود. و در سوره مريم در آيه 58 ايشان را چنين ستوده كه اينان از كسانى هستند كه خدا بر آنان [[انعام]] كرده است، در نتيجه صفات زير براى موسى جمع شده است: [[اخلاص]]، تقريب، وجاهت، [[احسان]]، صلاحيت، تفضيل، اجتباء، هدايت و انعام كه در مورد مناسب با آنها، هر يك از اين صفات در اين كتاب مورد بحث قرار گرفته و همچنين پيرامون معناى [[نبوت]] و رسالت و تكليم گفتگو شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما كتابى كه بر آن جناب نازل شده [[قرآن کریم]] آن را &amp;quot;تورات&amp;quot; معرفى نموده و در [[سوره احقاف]]، آيه 12 آن را به دو وصف &amp;quot;امام&amp;quot; و &amp;quot;رحمت&amp;quot; توصيف نموده، در [[سوره انبياء]] آيه 48 آن را &amp;quot;فرقان&amp;quot; و &amp;quot;ضياء&amp;quot; خوانده، در [[سوره مائده]] آيه 44 آن را &amp;quot;هدى&amp;quot; و &amp;quot;نور&amp;quot; خوانده و در [[سوره اعراف]]، آيه 145 فرموده: {{متن قرآن|«وَ كَتَبْنا لَهُ فِي الْأَلْواحِ مِنْ كُلِّ شَيْ ءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصِيلًا لِكُلِّ شَيْ ءٍ»}} - برايش در الواح از هر چيزى موعظه اى و نيز براى هر چيزى تفصيلى نوشتيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چيزى كه هست خداى تعالى در چند جاى قرآن كريم كه او را به اوصاف مزبور ستوده، فرموده كه: بنى اسرائيل تورات را تحريف كردند، و در آن اختلاف نمودند، تاريخ هم مؤيد گفتار قرآن است، براى اين كه - به طورى كه در جلد سوم اين كتاب، در ذيل قصص مسيح علیه السلام گذشت - خاطرنشان كرديم كه بعد از آن كه بخت نصر فلسطين را فتح كرد و هيكل (معبد يهود) را ويران ساخت، و تورات را سوزانيد، و در سال پانصد و هشتاد و هشت قبل از ميلاد، يهود را از [[فلسطين]] به سوى بابل كوچ داد، در سال پانصد و سى و هشت قبل از مسيح، يعنى پنجاه سال بعد، كورش پادشاه، بابل را فتح نمود و به يهود اجازه داد تا به سرزمين خود، فلسطين بروند، و در آن جا &amp;quot;عزراى كاهن&amp;quot; تورات را برايشان از بر نوشت پس تورات اصلى منقرض شده و آن چه در دست است محفوظات &amp;quot;عزراء&amp;quot; است.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه الميزان (سيد محمد باقر موسوى همدانى)، ج16، ص57.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداوند خطاب به موسي فرمود: «يا موسي، لاتُطَوِّلْ في الدُّنْيا أملَكَ فَيَقْسُوَ قَلْبُكَ، والقاسِي القلبِ منّي بَعِيدٌ»: اي موسي! در دنيا آرزوي دراز نكن كه قلبت سخت مي شود و انسان سخت دل از من بدور است.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج70، ص398.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* روايت شده است كه موسي عليه السلام گفت: پروردگارا! مرا از نشانه خشنودي خود از بنده ات خبر ده. خداي تعالي به او [[وحی]] فرمود: هرگاه ديدي كه من بنده ام را براي طاعت خود آماده و از معصيتم روي گردان مي كنم، اين نشانه خشنودي من است.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج67، ص26.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* حجة التفاسير و بلاغ الإكسير، سيد عبدالحجت بلاغى؛ [[قم]]: انتشارات [[حكمت]]، 1386 ق.&lt;br /&gt;
* [[حيوة القلوب]]، [[علامه مجلسى]]؛ قم: سرور، چاپ ششم، 1384 ش.&lt;br /&gt;
* ترجمه الميزان، سيد محمدباقر موسوى همدانى؛ قم: دفتر انتشارات اسلامى [[حوزه علميه قم]]، چاپ پنجم، 1374 ش.&lt;br /&gt;
* حكم النبي الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم، محمدى رى شهرى؛ قم: دارالحديث، چاپ اول، 1429 ق.&lt;br /&gt;
* [[بحارالأنوار]]، [[علامه مجلسى]]؛ تهران.&lt;br /&gt;
* [[سبل الهدى والرشاد في سيرة خير العباد]]، محمد بن يوسف صالحى دمشقى؛ [[بیروت]]: دارالكتب العلمية، اول، 1414.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:قصه‌های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران اولوالعزم]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;br /&gt;
[[رده:یهودیت]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B1_%D8%BA%DB%8C%D8%A8%DB%8C_%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86&amp;diff=54804</id>
		<title>اخبار غیبی قرآن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B1_%D8%BA%DB%8C%D8%A8%DB%8C_%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86&amp;diff=54804"/>
		<updated>2016-01-19T11:33:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;غيب به معني مستور و پنهان، در مقابل محسوس و مشهود بكار مي رود و به هر چيزي كه از قلمرو حواس ما بيرون باشد، غيب مي گويند. موضوع اخبار غيبی قرآن،مربوط به خبرها و حوادثي است که در گذشته، حال و آينده مي باشند و قرآن از آنها به طور صحيح و قطعي خبر داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{الگو:منبع الکترونیکی معتبر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غيب به معني مستور و پنهان، در مقابل محسوس و مشهود بكار مي رود و به هر چيزي كه از قلمرو حواس ما بيرون باشد، غيب مي گويند.&amp;lt;ref&amp;gt;راغب اصفهانى، حسين بن محمد؛ المفردات في غريب القرآن‌، دمشق بيروت، ‌دارالعلم الدارالشامية، س1412 ق، ‌چ اول‌، ص616.&amp;lt;/ref&amp;gt;، غيب در مقابل شهادت قرار دارد و مقصود از آن بخشي از حقايق عالم هستي است كه از حوزه ادراك متعارف بشري خارج است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قرآن كريم]] از حقايق غيبي فراواني خبر داده و علاوه بر تبيين برخي مطالب غيبي پيرامون خداوند متعال و صفات جمال و جلال او، فرشتگان و اجنه، برزخ و عالم آخرت، بهشت و جهنم و... خبر داده است.&amp;lt;ref&amp;gt;طوسي محمد بن حسن، الاقتصاد، تحقيق شيخ حسن سعيد، قم مكتبه جامع مطبعه خيام، س1400هـ، ص 172. سعدالدين تفتازاني، شرح المقاصد، قم انتشارات شريف رضي، س1409هـ، ج5، ص36.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جايگاه علمي واژه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مورد اخبار غيب، بحث پيرامون آن دسته از خبرها و حوادثي است که در گذشته، حال و آينده مي باشند و [[قرآن]] از آنها به طور صحيح و قطعي خبر داده است و به اخبار از حوادث و سرگذشت امت هاي پيشين و [[پيامبران]] گذشته استدلال كرده است،&amp;lt;ref&amp;gt; معرفت، محمدهادي؛ تلخيص التمهيد، قم: انتشارات جامعه مدرسين، چ دوم، س 1416 هـ.ق، ج2، ص23-24.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
كه اين داستانها را قبل از اين نه پيامبر و نه مردمي كه در ميان آنان بسر مي بردند، مي دانستند. مانند خبر از مكنونات قلبي افراد در عصر پيامبر لذا پيامبر از آنچه در قلب منافقان و ديگران مي گذشت، خبر داشت و همين طور [[قرآن]] از وقايعي كه در آينده قرار بود اتفاق بيفتد خبر مي داد كه با وجود نبود امكانات وسايل پيش بيني كننده در زمان خود بي نظير بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اقسام اخبار غیبی در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اخبار از گذشتگان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== داستان چگونگي ولادت حضرت یحیی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
كفالت حضرت مريم به عهده زكريا بود يك روز كه نزد مريم می­رود، غذای پاكيزه اي نزدش مي بيند آن هم ميوه تابستان در فصل زمستان، با تعجب مي پرسد از كجا چنين خوراكي برايت فراهم شده؟ مريم مي گويد: خداوند، آنها را برايم مي فرستد و خداوند هر كس را بخواهد بدون حساب روزي مي دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زكريا كه همواره در حسرت نداشتن فرزند مي سوخت از اين حادثه اميدش قوت گرفته به [[دعا]] و تضرع و التماس می­پردازد تا این که [[فرشتگان]] در [[محراب]] به وي مژده پسري می­دهند كه او از افراد پاك دامن و از پيغمبران شايسته خواهد شد، ولي چون زنش از آغاز نازا و خود پيري نود و چند ساله بود،&amp;lt;ref&amp;gt;علامه طبرسي؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن، ترجمه ‌مترجمان‌، تحقيق: رضا ستوده‌، تهران: انتشارات فراهانى‌، س1360 ش،‌ چ اول،‌ ج4، ص51-52.&amp;lt;/ref&amp;gt; با شگفتي پرسيد: {{متن قرآن|«قَالَ رَبِّ أَنَّىَ يَكُونُ لِي غُلاَمٌ وَقَدْ بَلَغَنِيَ الْكِبَرُ و...»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره آل عمران]]، آيه 37 الي 40.&amp;lt;/ref&amp;gt; پروردگارا! چگونه ممكن است فرزندى براى من باشد، در حالى كه پيرى به سراغ من آمده و همسرم نازاست؟! فرمود: بدين گونه خداوند هر كارى را بخواهد انجام مى‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== داستان ولادت حضرت عيسی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مريم بعد از دريافت خبر، ناراحت شده گفت: «چگونه ممكن است فرزندى براى من باشد؟! در حالى كه تاكنون انسانى با من تماس نداشته و زن آلوده‌اى هم نبوده‌ام!».&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره مریم]]، آيه 20.&amp;lt;/ref&amp;gt; گفت: «مطلب همين است! پروردگارت فرموده: اين كار بر من آسان است! (ما او را مى‌آفرينيم، تا قدرت خويش را آشكار سازيم) و او را براى مردم نشانه‌اى قرار دهيم و رحمتى باشد از سوى ما! و اين امرى است پايان يافته».&amp;lt;ref&amp;gt;سوره مريم، آيه 21.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اخبار از مكنونات قلبي ديگران===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرآن از حوادث و وقايعي كه در زمان پيامبر صلی الله علیه و آله در شُرف واقع شدن بوده است، خبر داده مانند خبرهاي غيبي قرآن از دسيسه هاي منافقان و دشمنان اسلام؛ {{متن قرآن|«أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوى‌ ثُمَّ يَعُودُونَ...»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره مجادله]]، آيه8 و بنگريد [[سوره توبه]] آيه107–110.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آيا نديدى كسانى را كه از نجوا (سخنان درگوشى‌) نهى شدند، سپس به كارى كه از آن نهى شده بودند بازمى‌گردند و براى انجام گناه و تعدّى و نافرمانى رسول خدا به نجوا مى‌پردازند و هنگامى كه نزد تو مى‌آيند تو را تحيّتى (و خوشامدى) مى‌گويند كه خدا به تو نگفته است و در دل مى‌گويند: چرا خداوند ما را بخاطر گفته‌هايمان عذاب نمى‌كند؟! جهنم براى آنان كافى اسـت، وارد آن مى‌شوند و چه بد فرجامى است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اخبار از آينده===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرآن از حوادثي كه پس از نزول آيات در زمان آينده رخ مي دادند به روشني پرده برداري کرده كه مي توان به مواردي چون خبر پيروزي روم بر فارس اشاره نمود؛ {{متن قرآن|«غُلِبَتِ الرُّومُ في‌ أَدْنَى الْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ في‌ بِضْعِ سِنينَ...»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره روم]]، آيه 2-3-4.&amp;lt;/ref&amp;gt; روميان مغلوب شدند (و اين شكست) در سرزمين نزديكى رخ داد، اما آنان پس از (اين) مغلوبيت، بزودى غلبه خواهند كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
[http://www.pajoohe.com/fa/index.php?Page=definition&amp;amp;UID=30533 اخبار غیب در قرآن، روح الله رضوانی، سایت پژوهشکده باقرالعلوم علیه السلام (بخش فرهنگ علوم انسانی و اسلامی)] تاریخ بازیابی: 29 آذر 1390.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
[[رده:اعجاز قرآن]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%A7%D8%A8_%D9%86%D8%B2%D9%88%D9%84&amp;diff=54802</id>
		<title>اسباب نزول</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%A7%D8%A8_%D9%86%D8%B2%D9%88%D9%84&amp;diff=54802"/>
		<updated>2016-01-19T11:15:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;quot;اسباب نزول از دانش‌های قرآنی است كه درباره زمینه‌ها و مقتضیات نزول آیات و سوره‌هاى قرآن در زمان پیامبر صلى الله علیه و آله بحث مى‌كند&amp;quot;. &lt;br /&gt;
{{مدخل دائرة المعارف|[[دائرة المعارف قرآن کریم]]}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یكى از دانش‌هاى قرآنى، درباره پرسش‌ها و رویدادهاى زمینه‌ساز نزول آیات و سوره‌هاى قرآن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسباب نزول از دانش‌هاى وابسته به [[قرآن ‌كریم]] و از شاخه‌هاى علوم قرآنى است كه درباره زمینه‌ها و مقتضیات نزول آیات و سوره‌هاى قرآن بحث مى‌كند. این دانش از زمان نزول قرآن كریم تاكنون همواره مورد توجه و اهتمام مفسران بوده است. گرچه اصطلاح اسباب نزول اصطلاحى قرآنى نیست و گویا نخستین بار واحدى نیشابورى آن را بكار برده است؛ اما هر ‌یك از دو واژه «اسباب» و «نزول» بارها در قرآن به معانى مختلفى بكار رفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزول به ‌معناى فرود آمدن است درباره امورى مانند: آفرینش لباس، آهن، چهارپایان، بارش ‌باران، فروفرستادن عذاب، نزول قرآن بر پیامبر و‌... بكار رفته است.&amp;lt;ref&amp;gt; نزهة‌الاعین، ص‌ 127‌ـ‌129؛ بصائر ذوى‌التمییز، ج‌ 5، ص‌ 39‌ـ‌41 «نزل».&amp;lt;/ref&amp;gt; در اصطلاح اسباب نزول، معناى اخیر مراد است. اسباب نیز جمع سبب است و به معانى گوناگونى در [[قرآن]] استعمال شده است؛ همچون: ریسمان ([[سوره حج]]/22،15)، درهاى آسمان یا نواحى آن ([[سوره مؤمن]]/40، 36؛ ص/38، 10)، راه و منزل ([[سوره كهف]]/18، 92) و علم (سوره كهف/18،84)،&amp;lt;ref&amp;gt; وجوه قرآن، ص‌ 126، «سبب».&amp;lt;/ref&amp;gt; راه‌هاى عروج به آسمان (اسباب ‌السماء)، مودت و پیوند. ([[سوره بقره]]/2، 166)&amp;lt;ref&amp;gt; لسان العرب، ج‌ 6، ص‌ 139، «سبب».&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ اما بعید نیست كه سبب در ابتدا به ‌معناى ریسمان محكم و بلندى بوده كه با آن از جایى بالا یا پایین مى‌روند&amp;lt;ref&amp;gt; مفردات، ص‌ 391، «سبب».&amp;lt;/ref&amp;gt; و معانى دیگر كاربردهاى مجازى و استعارى آن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به هر روى در نگاه مفسران به ‌ویژه مفسران متأخر سبب نزول عبارت است از هر رویداد یا پرسشى در زمان پیامبر صلى الله علیه و آله كه به اقتضاى آن آیه یا آیاتى از قرآن همزمان، یا در پى آن نازل شده است.&amp;lt;ref&amp;gt; روش‌شناسى تفسیر، ص‌ 144.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این تعریف از اسباب نزول با اندكى تغییر و احیاناً با افزودن قید یا قیودى مورد پذیرش همه مفسران قرار گرفته است. قید «وقوع در زمان پیامبر» مهم‌ترین قیدى است كه مفسران در تعریف اسباب نزول بدان توجه كرده‌اند تا بر اساس آن، حوادثى كه پیش از اسلام رخ داده و آیاتى از قرآن به آن حوادث اشاره دارد. از دایره اسباب نزول خارج شود بر همین اساس سیوطى بر واحدى خرده گرفته است كه چرا وى داستان اصحاب فیل را به عنوان «سبب نزول» سوره فیل نقل كرده است&amp;lt;ref&amp;gt; الاتقان، ج‌ 1، ص‌ 67‌.&amp;lt;/ref&amp;gt; یا علل و اسباب خُلَّت [[حضرت ابراهیم]] علیه‌السلام را سبب نزول آیه‌ 125 [[سوره نساء]]/4 {{متن قرآن|«وَاتَّخَذَ اللّهُ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلاً»}} دانسته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته اشكال سیوطى بر واحدى از روى دقت نبوده است؛ زیرا واحدى هرگز این دو روایت را سبب نزول دو آیه مورد اشاره ندانسته بلكه به مناسبت آن را نقل كرده است.&amp;lt;ref&amp;gt; اسباب النزول، واحدى، ص‌ 104؛ شأن نزول آیات، ج 1، ص‌ 11.&amp;lt;/ref&amp;gt; به ‌هر حال، تعریف اسباب نزول روشن است و حوادثى كه پیش از اسلام یا پس از نزول آیات قرآن رخ داده و گزارش آن در روایات اسباب نزول آمده، اسباب نزول آیات به ‌شمار نمى‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخى محققان معاصر درباره این دست روایات اصطلاح «شأن نزول» بكار برده‌اند. از نظر این پژوهشگران، «شأن نزول» عبارت است از همه اشخاص یا حوادثى كه قبل از عصر نزول قرآن یا معاصر با نزول قرآن بوده و آیه یا آیاتى از قرآن درباره آن نازل شده است؛ همچنین در مورد اشخاص یا حوادثى كه پس از نزول آیات قرآن بوده و آیاتى از قرآن بر آن‌ها تطبیق داده شده نیز شأن نزول صادق است؛ در ‌حالى ‌كه «سبب نزول» تنها به پیش‌آمدهایى گفته مى‌شود كه در پى آن آیه یا آیاتى نازل شده ‌است.&amp;lt;ref&amp;gt; التمهید، ج‌ 1، ص‌ 254؛ تاریخ قرآن، ص‌ 65‌ـ‌66‌.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید توجه داشت كه اصطلاح «شأن نزول» در برخى از تفاسیر و كتاب‌هاى علوم قرآنى معاصر و اغلب فارسى بكار رفته&amp;lt;ref&amp;gt; روش‌شناسى تفسیر، ص‌ 151‌ـ‌153.&amp;lt;/ref&amp;gt; و گاه با سبب نزول مرادف دانسته شده است.&amp;lt;ref&amp;gt; قرآن در اسلام، ص‌ 103.&amp;lt;/ref&amp;gt; گویا منشأ جعل و رواج این پراكنده واژه شأن در پاره‌اى از تفاسیر، به ‌ویژه تفاسیر فارسى، مانند: كشف‌الاسرار میبدى&amp;lt;ref&amp;gt; كشف‌الاسرار، ج ‌1، ص‌ 49 و 553‌ـ‌554.&amp;lt;/ref&amp;gt; و روض‌الجنان ابوالفتوح رازى&amp;lt;ref&amp;gt; روض‌الجنان، ج‌ 1، ص‌ 111 و ج‌ 2، ص‌ 122.&amp;lt;/ref&amp;gt; و نیز كاربرد عبارت «فنزلت فى‌...» در بسیارى از روایات اسباب نزول بوده است.(=&amp;gt;‌همین مقاله: الفاظ دال بر ‌سبب ‌نزول)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصطلاح «اسباب نزول» اصطلاحى مستحدث است كه سابقه آن حدوداً به قرن چهارم و پنجم هجرى مى‌رسد و پس از واحدى بود كه این اصطلاح رایج و فراگیر شد؛ در ‌حالى ‌كه پیش‌تر از آن و هم به ‌صورت پراكنده بعد از آن، گاه اصطلاح «التنزیل» بكار مى‌رفته و كتاب‌هایى نیز عنوان التنزیل به خود گرفته است.&amp;lt;ref&amp;gt; تأسیس الشیعه، ص‌ 330.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واژه تنزیل در روایاتى از پیامبر صلى الله علیه و آله، اهل‌بیت علیهم‌السلام و صحابه دیده مى‌شود كه در مقابل تأویل بكار مى‌رفته و مراد از آن مورد نزول بوده است، یعنى معناى ظاهرى آیه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مورد نزول آیه مى‌تواند حادثه و واقعه‌اى خاص باشد كه در این صورت به آن سبب نزول گفته مى‌شود؛ بنابراین مورد نزول (تنزیل) اعم از سبب نزول است.&amp;lt;ref&amp;gt; علوم قرآنى، ص‌ 100.&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین در برخى تعابیر به تنزیل «ظهر» نیز گفته مى‌شود؛ در مقابل بطن و مراد از ظهر نیز مورد نزول و اعم از سبب نزول است.&amp;lt;ref&amp;gt; التمهید، ج‌ 1، ص‌ 255‌ـ‌256؛ علوم قرآنى، ص‌ 91‌ـ‌92.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''پیشینه نگارش در اسباب ‌نزول:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در موضوع اسباب نزول نگاشته‌هاى فراوانى به ‌صورت مستقل یا در ضمن كتب علوم قرآنى به ما رسیده است. معروف است كه نخستین اثر در این زمینه از على ‌بن مدینى (م.234‌ ق) شیخ بخارى بوده و مشهورترین كتاب از على ‌بن احمد واحدى نیشابورى (م.‌468‌ ق) است(16)؛&amp;lt;ref&amp;gt; البرهان فى علوم القرآن، ج‌ 1، ص‌ 115؛ الاتقان، ج‌ 1، ص‌ 61‌؛ كشف الظنون، ج‌ 1، ص‌ 76.&amp;lt;/ref&amp;gt; اما ابن ‌ندیم در فهرست خود از دو كتاب دیگر پیش از این دو خبر داده كه درباره نزول قرآن تألیف شده است: یكى كتاب نزول‌القرآن ابن‌عباس به روایت عكرمه بربرى (م.104‌ ق) و دیگرى نزول القرآن حسن ‌بن ‌ابى ‌الحسن یسار بصرى (م.‌110‌ ق)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهم‌ترین كتاب‌هایى كه پس از على ‌بن مدینى تألیف شده از این قرار است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# اسباب النزول تألیف عبدالرحمن‌ بن محمد معروف به مطرف اندلسى (م.‌402‌ ق)؛ از این كتاب با عنوان القصص والاسباب التى نزل من اجلها القرآن نیز یاد ‌شده&amp;lt;ref&amp;gt; هدیة العارفین، ج‌ 1، ص‌ 515.&amp;lt;/ref&amp;gt; و ترجمه فارسى آن از ابونصر سیف‌الدین احمد اسبر تكینى است.&amp;lt;ref&amp;gt; كشف‌الظنون، ج ‌1، ص‌ 76؛ البرهان فى علوم القرآن، ج‌ 1، ص‌ 116.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# ‌الشمول فى اسباب‌النزول از احمد ‌بن ‌عمر قطیعى (م.‌563‌ ق)&amp;lt;ref&amp;gt; معجم المؤلفین، ج‌ 2، ص‌ 29.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# اسباب‌النزول از محمد بن اسعد قرافى (م.‌567‌ ق).&lt;br /&gt;
# اسباب النزول از قطب الدین راوندى (م.573‌ ق)&amp;lt;ref&amp;gt; الذریعه، ج‌ 2، ص ‌12؛ [[بحارالانوار]]، ج ‌1، ص‌ 12.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# الاسباب والنزول على مذهب آل‌الرسول از ابوجعفر محمد ‌بن على ‌بن شهر آشوب (م.588‌ ق)&amp;lt;ref&amp;gt; ایضاح المكنون، ج‌ 1، ص‌ 69‌؛ كشف الظنون، ج‌ 1، ص‌ 77.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# اسباب النزول از ابن‌جوزى (م.597‌ ق)&amp;lt;ref&amp;gt;كشف الظنون، ج‌ 1، ص‌ 76؛ هدیة العارفین، ج‌ 1، ص‌ 521.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# یتیمة الدرر فى النزول و آیات‌السور از ابوعبدالله موصلى (م.656 ق)&lt;br /&gt;
# ‌التبیان فى نزول‌القرآن از تقى‌الدین احمد معروف به ابن‌تیمیه (م.728‌ ق) این كتاب با ‌عنوان العلم به اسباب النزول به چاپ رسیده است.&lt;br /&gt;
# اسباب‌النزول از برهان الدین جعبرى (م.732‌ ق)&lt;br /&gt;
# اسباب النزول از ابن ‌حجر عسقلانى (م.852‌ ق)&amp;lt;ref&amp;gt; كشف الظنون، ج‌ 1، ص‌ 76.&amp;lt;/ref&amp;gt; كه با عنوان العجاب فى الاسباب به چاپ رسیده است.&lt;br /&gt;
# ‌مددالرحمن فى اسباب نزول القرآن از زین‌الدین مقدسى معروف به خلیلى (م.876‌ ق)&lt;br /&gt;
# ‌لباب النقول فى اسباب النزول از جلال‌الدین سیوطى (م.911‌ ق)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از سیوطى نیز كتب متعدد دیگرى نگاشته شد كه بیشتر این كتاب‌ها از آنِ معاصران است. آنچه در این كتاب‌ها مورد توجه مؤلفان آن‌ها بوده، گردآورى روایاتى است كه بیان‌گر سبب نزول آیات [[قرآن]] است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرعشلى از چند كتاب دیگر اسباب نزولى نیز یاد ‌كرده است كه ارتباط آن با اسباب نزول براى ما روشن نیست.&amp;lt;ref&amp;gt; البرهان فى علوم القرآن، ج‌ 1، ص‌ 116.&amp;lt;/ref&amp;gt; علاوه بر كتاب‌هاى مستقلى كه در باب اسباب نزول نگاشته شده، تفاسیر قرآن نیز از همان آغاز با هر صبغه‌اى كه داشته روایات اسباب نزول را در خود جاى داده است. از میان تفاسیر روایى و غیرروایى قدیم و جدید بیش از همه تفسیر روح‌المعانى، آلوسى بغدادى (م.1263 ق) والجامع لأحكام القرآن، قرطبى (م.671‌ ق) به نقل روایات اسباب نزول پرداخته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ‌حالى ‌كه شمار این روایات در روح‌المعانى نزدیك به 700 روایت است، تعداد این روایات در تفاسیر نقلى مانند جامع‌البیان طبرى، تفسیر القرآن العظیم ابن‌كثیر و مانند مجمع‌البیان طبرسى و كشاف زمخشرى به 300 روایت نمى‌رسد.&amp;lt;ref&amp;gt; پژوهش‌هاى قرآنى، ش 1، ص‌ 242‌ـ‌245.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین بار زركشى در كتاب معروف خود البرهان فى علوم القرآن شیوه بحث درباره اسباب نزول را تغییر داد و با تتبع در كتاب‌هاى پیشینیان مباحث نظرى و مبانى این دانش را گرد آورد و همه مؤلفان پس از خود در زمینه اسباب نزول را تحت تأثیر قرار داد. وى مباحث كتاب خود را در چند محور سامان داد كه از مهم‌ترین آن‌ها اهمیت و فایده اسباب نزول، تكرار نزول آیات، عدم اختصاص حكم به مورد سبب نزول، الفاظ دال بر سبب نزول، خصوص سبب و عموم صیغه، تقدم نزول آیه بر حكم، تأویل در اسباب نزول و سرانجام، تقدم سیاق و مناسبت كلام بر سبب نزول یا برعكس مى‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از زركشى، سیوطى در كتاب الاتقان فى علوم‌القرآن همین شیوه را با اندكى نظم بهتر و اضافات پى گرفت. پژوهشگران پس از این دو نیز هرگز آن مباحث را از نظر دور نداشتند و تقریباً بحث تازه‌اى بر آن نیفزودند؛ اما در مثال‌ها و نمونه‌هایى كه آورده شده گاه مناقشاتى صورت پذیرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''اهمیت اسباب نزول:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این‌كه آگاهى از اسباب نزول تا چه اندازه مى‌تواند در فهم و تفسیر [[قرآن]] یا فهم بهتر و كامل‌تر آیات نقش داشته باشد، همواره یكى از نخستین پرسش‌هاى پیش روى مؤلفان كتب اسباب نزول بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید هیچ یك از مفسران پیشین درباره نقش ممتاز اسباب نزول در این باره تردید نكرده باشند. واحدى بر آن است كه شناخت تفسیر قرآن بدون آگاهى از قصه‌هاى آن و سبب نزول آیاتِ آن ممكن نیست.&amp;lt;ref&amp;gt; اسباب النزول، واحدى، ص‌ 8‌.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاطبى گفته است: شناخت اسباب تنزیل براى همه طالبان دانش قرآن لازم است. وى در این باره به دو دلیل استناد مى‌كند: نخست آن‌كه محور اعجاز در نظم قرآن شناخت مقتضاى حال است و چه بسا كه از كلام واحد بر حسب احوال یا مخاطب‌هاى متفاوت برداشت‌هاى گوناگون حاصل شود؛ مثلاً استفهام یا صیغه امر داراى معانى مختلفى است كه از قراین خارجى فهمیده مى‌شود و اسباب نزول بیان‌كننده قرائن خارجى كلام است و شناخت سبب نزول در واقع همان شناخت مقتضاى حال است كه در تفسیر آیات به آن نیاز جدى است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم آن‌كه عدم آشنایى به اسباب نزول سبب اجمال در آیات قرآن شده، در نتیجه موجب برداشت‌هاى مختلف از نصوص آیات مى‌شود و چه بسا نزاع‌هایى را نیز در پى داشته باشد؛ بنابراین، شناخت اسباب نزول براى پیشگیرى از اجمال آیات و پیامدهاى آن لازم است.&amp;lt;ref&amp;gt; الموافقات، ج 3، ص‌ 201 ـ 202.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن‌تیمیه نیز بر این نقش اسباب نزول تأكید كرده، بر آن است كه شناخت اسباب نزول به فهم آیه كمك مى‌كند؛ زیرا علم به ‌سبب موجب علم به مسبب مى‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; علم اسباب النزول، ص‌ 75؛ الاتقان، ج‌ 1، ص‌ 62‌.&amp;lt;/ref&amp;gt; توجه مفسران به روایات اسباب نزول در تفسیر [[قرآن]] نشان مى‌دهد كه آنان براى این روایات جایگاهى بس مهم در نظر گرفته‌اند تا آن‌جا كه حجم فراوانى از تفسیر صحابه و تابعان را بیان اسباب نزول آیات تشكیل مى‌داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتى در زمان صحابه علم به تنزیل قرآن و این‌كه آیات آن در چه زمان و مكانى و درباره چه كسانى یا چیزهایى نازل شده است ارزش و افتخار به ‌شمار مى‌آمد و معیار فضل و تقدم صحابه بر دیگران یا برخى از صحابه بر دیگر صحابیان بوده است. در روایتى از امیرمؤمنان علیه‌السلام آمده است كه در خطبه‌اى فرمود: هر چه مى‌خواهید از من بپرسید كه به خدا سوگند از هر ‌چه بپرسید به شما گزارش مى‌دهم و درباره كتاب خدا هر چه مى‌خواهید از من بپرسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خدا سوگند كه هیچ آیه‌اى نیست مگر آن كه مى‌دانم در شب نازل شده یا در روز در دشت نازل شده یا در كوه و به خدا سوگند مى‌دانم هر آیه‌اى از [[قرآن]] كجا و درباره چه كسى نازل شده است؛ زیرا پروردگارم به من قلبى بسیار خردمند و سنجش‌گر و زبانى بسیار پرسش‌گر بخشیده است.&amp;lt;ref&amp;gt; تاریخ دمشق، ج‌ 27، ص‌ 100؛ كنزالعمال، ج‌ 2، ص‌ 565؛ الطبقات، ج‌ 2، ص‌ 257.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن ‌مسعود نیز گفته است: به خدایى كه هیچ معبودى جز او نیست سوگند كه هیچ آیه‌اى از كتاب خدا نازل نشده است مگر آن كه مى‌دانم كجا و درباره چه كسى نازل شده است.&amp;lt;ref&amp;gt; التفسیر والمفسرون، ج‌ 1، ص‌ 90.&amp;lt;/ref&amp;gt; ابن عباس نیز از دانایان به اسباب نزول بوده و موارد فراوانى از تفسیر نقل شده از وى در بیان سبب نزول آیات ‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توجه به اسباب نزول در میان تابعان نیز به همان اندازه یا بیشتر بوده است؛ گرچه بسیارى از روایاتى كه از آن‌ها به ما رسیده مورد تردید یا انكار حدیث‌شناسان و مفسران تحلیل‌گر بعدى قرار گرفت، آن را صرفاً حوادثى دانستند كه آیات قرآن بر آن تطبیق داده شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهلوى درباره نقش و ارزش روایات اسباب نزول با نگاهى واقع‌بینانه‌تر نظر داده است. وى این روایات را به دو بخش تقسیم كرده است: یك‌ بخشِ آن، حوادثى است كه واقع شده است و در آن [[ایمان]] مؤمنان و نفاق منافقان آشكار مى‌شود؛ مانند واقعه احد و احزاب و خداوند در مدح گروهى و مذمت گروه دیگر، آیاتى را نازل كرده است تا جداكننده آن دو گروه از یكدیگر باشد و بر مفسر لازم است آن حادثه را به اختصار شرح دهد تا سیاق آیات براى قارى روشن شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما بخش دوم از روایات به آیاتى ناظر است كه معناى آن‌ها روشن است و به آگاهى از حادثه سبب نزول نیازى نیست و حكم به عموم آیه تعلق دارد نه خصوص سبب و مفسران، آن حادثه را تنها براى آگاهى از آثار متناسب با آیه و به قصد بیان مصداق آیه ذكر كرده‌اند؛ بدون آن‌كه بیان آن حادثه نقشى در فهم آیه داشته باشد. وى ذكر این قسم از حوادث و اسباب نزول‌ها را براى فهم آیه اصلاً ضرورى نمى‌داند.&amp;lt;ref&amp;gt; الفوز الكبیر، ص‌ 95‌ـ‌96؛ تفسیر قاسمى، ج‌ 1، ص‌ 30.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''اعتبار روایات اسباب نزول:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانش اسباب نزول از دانش‌هاى نقلى است كه تنها راه دستیابى به آن نقل است و نمى‌توان براى رسیدن به آن اجتهاد كرد و اسباب نزول موجود روایاتى منقول از امامان معصوم علیهم‌السلام صحابه، تابعان و پیروان آن‌ها است كه از ارزشى یكسان برخوردار نیست؛ افزون بر این ‌كه در میان آن‌ها روایات مجعول و محرَّف نیز دیده مى‌شود. همین مسأله واحدى را بر آن داشت تا به گزینش روایات اسباب نزول روى آورد و آن‌چه را صحیح مى‌پنداشت در مجموعه‌اى گرد آورد.&amp;lt;ref&amp;gt; اسباب النزول، واحدى، ص‌ 7 ـ 9.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وى با استناد به حدیثى از [[رسول خدا]] صلى الله علیه و آله كه مى‌فرماید: هر كس بدون دانش، بر [[قرآن]] دروغ ببندد، باید جایگاه خود را در آتش مهیا ببیند، نقل روایات غیرصحیح درباره اسباب نزول را با دروغ بستن بر قرآن برابر مى‌دانست و بر این باور بود كه جایز نیست درباره اسباب نزول آیات كریمه قرآن سخنى گفته شود؛ مگر از طریق نقل و شنیدن از كسانى ‌كه شاهد نزول [[وحى]] بودند و نسبت به اسباب نزول آگاهى داشتند و درباره این دانش بحث و پژوهش كردند؛&amp;lt;ref&amp;gt; اسباب‌النزول، واحدى، ص 8‌؛ الاتقان، ج 1، ص‌ 66‌.&amp;lt;/ref&amp;gt; مفسران اهل سنت سخن صحابیان شاهد نزول وحى را در حد سخنان پیامبر بالا بردند و در حكم حدیث مسند و مرفوع قرار دادند.&amp;lt;ref&amp;gt; معرفة علوم الحدیث، ص ‌37؛ مقدمه ابن‌الصلاح، ص‌ 46‌ـ‌47؛ تدریب‌الراوى، ج 1، ص‌ 192‌ـ‌193.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته این حكم، روایات سایر صحابیان را شامل نمى‌شود؛ مانند ابن ‌عباس كه از صحابیان خردسال بوده یا ابوهریره كه در سه سال پایان حیات پیامبر، اسلام آورده است و روایات آن‌ها حدیث موقوف به ‌شمار مى‌آید&amp;lt;ref&amp;gt; مقدمه ابن‌الصلاح، ص‌ 47.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ همچنین سیوطى روایات منقول از تابعان را [[حدیث]] مرفوعِ مرسل شمرده است كه در ‌صورت برخوردارى از دو شرط قابل پذیرش است: نخست این ‌كه سند آن تا فرد تابعى صحیح باشد و دوم آن كه آن تابعى از پیشوایان در تفسیر باشد كه تفسیر خود را از صحابیان گرفته‌اند؛ مانند مجاهد، عكرمه و سعید بن جبیر یا آن كه آن روایت با روایت مرسل دیگرى تقویت شود.&amp;lt;ref&amp;gt; الاتقان، ج‌ 1، ص‌ 67‌.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل این نظر، برخى نیز نگاه خوش‌بینانه‌اى به روایات اسباب نزول نداشته، اعتبار آن‌ها را رد كرده‌اند؛ علامه طباطبایى با این‌كه معتقد است دانستن اسباب نزول تا اندازه‌اى انسان را از مورد نزول و مضمون آیات آگاه و روشن مى‌كند؛&amp;lt;ref&amp;gt; قرآن در اسلام، ص‌ 118.&amp;lt;/ref&amp;gt; اما روایات موجود اسباب نزول را فاقد اعتبار كافى مى‌داند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وى مى‌گوید: تتبع این روایات و تأمل كافى در اطراف آن‌ها انسان را نسبت به آن‌ها بدبین مى‌كند؛ زیرا اولاً از سیاق بسیارى از آن‌ها پیدا است كه راوى ارتباط نزول آیه با حادثه را به ‌صورت مشافهه و دریافت و حفظ بدست نیاورده بلكه قصه را حكایت مى‌كند؛ سپس آیاتى را كه از جهت معنا با قصه مناسب است به قصه ارتباط مى‌دهد؛ بنابراین سبب نزول موجود در روایات، نظرى و اجتهادى است نه سبب نزول كه از راه مشاهده و ضبط بدست آمده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهد آن هم وجود روایات متناقض و متفاوت در ذیل یك آیه است كه نمى‌توان همه را به عنوان سبب نزول پذیرفت. ثانیاً منع كتابت [[حدیث]] از ‌طرف مقام خلافت در صدر اسلام كه تا پایان قرن اول هجرى ادامه داشت راه نقل به معنا را بیش از حد ضرورت براى راویان باز ‌كرد و تغییرات ناچیز كه در هر مرتبه نقل روایت پیش مى‌آمد كم‌كم روى هم تراكم نموده گاهى اصل حادثه را كاملاً دگرگون مى‌كرد؛ بنابراین با تحقق چنین احتمالاتى روایات اسباب نزول اعتبار خود را از دست خواهد داد؛ به ‌طورى كه حتى صحیح بودن خبر از جهت سند نیز سودى نمى‌بخشد.&amp;lt;ref&amp;gt; قرآن در اسلام، ص‌ 118‌ـ‌119.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان همچنین بر آن است كه روایات سبب نزولى كه متواتر یا قطعى نباشد تنها در ‌صورتى اعتبار خواهد داشت كه به تأیید آیه برسد؛ یعنى آن كه بر آیه عرضه شود و در ‌صورتى كه مضمون آیه و قراین موجود در آن با روایت سازگار بود به آن اعتماد شود و در هر صورت مقاصد عالیه [[قرآن]] مجید در استفاده خود از آیات كریمه قرآن نیازى قابل توجه یا هیچ نیازى به روایات اسباب نزول ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص‌ 119‌ـ‌120.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخى دیگر از محققان روشى میانه اتخاذ كرده، با تأكید بر نقش روایات اسباب نزول در فهم و تفسیر صحیح‌تر آیات معتقدند كه راه اثبات درستى و اعتبار روایات اسباب نزول تنها موثق بودن رجال سند آن‌ها نیست بلكه افزون بر آن از راه‌هایى دیگر مانند تواتر تاریخى یا همراهى با قراین معتبر مانند تناسب و هماهنگى با مفاد آیات كریمه نیز مى‌توان به درستى آن‌ها پى برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نظر این گروه مجموع روایات اسباب نزول در سه دسته جاى مى‌گیرد: یك دسته روایاتى كه درستى و اعتبار آن‌ها قطعى است و با دلیل معتبر ثابت شده است. دسته دیگر روایاتى كه نادرستى و عدم اعتبار آن‌ها قطعى و مسلم است و دسته سوم روایاتى است كه بر نادرستى یا درستى آن‌ها دلیلى وجود ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تفسیر آیات كریمه، دسته اول از روایات مورد استناد قرار مى‌گیرد و دسته دوم باید نادیده گرفته شود و در مورد دسته سوم از روایات، مفسر مى‌تواند هم با در نظر گرفتن روایات سبب نزول مفاد آیات را تبیین كند و هم با قطع نظر از آن؛ ولى از اسناد هر یك از این دو به خداى متعال باید خوددارى كند و مفهوم مشترك میان آن دو را به عنوان مفاد قطعى آیه مطرح سازد.&amp;lt;ref&amp;gt; روش‌شناسى تفسیر، ص‌ 162‌ـ‌163.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نظر با نظر اول ـ كه از سیوطى نقل شد ـ تفاوت روشنى ندارد؛ اما در مقام برخورد با روایات اسباب نزول كاملا با آن متفاوت است و هرگز در پذیرش روایات، صحت سند را ملاك حقیقى و اصلى قرار ‌نمى‌دهد و به نقد متن روایات و سازگارى با متن آیات نیز توجه جدى دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شمار روایات اسباب نزول:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جعبرى در یك تقسیم‌بندى آیات قرآن را دو دسته دانسته است: یك دسته كه بیشتر آیات [[قرآن]] را تشكیل مى‌دهد، بى‌آن كه سبب خاصى داشته باشد، نازل شده است و دسته دیگر سبب خاص دارد؛ یعنى به دنبال رویداد یا در پاسخ پرسشى نازل شده است.&amp;lt;ref&amp;gt; الاتقان، ج‌ 1، ص‌ 61‌؛ مناهل‌العرفان، ج‌ 1، ص 83‌.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نظریه را برخى پژوهشگران پذیرفته و از دسته اول به «آیات داراى سبب نزول عام» و از دسته دوم به «آیات داراى سبب نزول خاص» تعبیر كرده‌اند. به اعتقاد این پژوهشگران همه آیات قرآن داراى سبب نزول اصلى و حقیقى است و آن هدایت انسان به ‌سوى كمال، تعالى و ایمان به خداوند است كه از آن به «سبب نزول عام» تعبیر مى‌شود&amp;lt;ref&amp;gt; اسباب النزول، حجتى، ص‌ 19‌ـ‌20.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ اما نظریه جعبرى مى‌تواند ناظر به روایات موجود اسباب نزول باشد و ما نمى‌توانیم به عنوان یك واقعیت مربوط به دوران 20 ساله نزول قرآن بپذیریم زیرا این احتمال جدى و قوى است كه همه واحدهاى نزول ـ و نه هر یك از آیات ـ افزون بر سبب نزول عام، داراى سبب نزول خاص نیز بوده است؛ گرچه همه آن‌ها به ‌ویژه سبب نزول آیات و سور مكى براى ما نقل نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخن [[امام على]] علیه‌السلام: هیچ آیه‌اى نازل نشد مگر آن كه مى‌دانم درباره چه كسى نازل شده است،&amp;lt;ref&amp;gt; الطبقات، ج‌ 2، ص‌ 257.&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین مضمون آیات قرآن كه ناظر به حوادث خارجى و چالش‌هاى موجود میان [[رسول ‌خدا]] صلى الله علیه و آله و مسلمانان از یك سو و مشركان از سوى دیگر است این احتمال را تأیید مى‌كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجموع روایات اسباب نزول به حدود 900 روایت مى‌رسد كه در ذیل حدود 600 آیه نقل شده است و بیش از نصف آن از صحابه است كه از میان آن‌ها بیش از 300 روایت از ابن‌عباس نقل ‌شده و پس از وى بیشترین روایات به جابر بن عبدالله، انس ‌بن مالك، عایشه، عبدالله‌ بن مسعود، عبدالله‌بن عمر و ابوهریره تعلق دارد.&amp;lt;ref&amp;gt; درآمدى بر تاریخ گذارى قرآن، ص‌ 148.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مفسرانى چون سیوطى از یك سو ساحت صحابه را از [[اجتهاد]] در بیان سبب نزول منزه دانستند و هر آن‌چه را كه از صحابیان نقل شده صحیح پنداشتند و از دیگر سو از كنار روایات صحابیان و تابعان بدون نقد دلالى و توجه به سازگارى یا ناسازگارى متن این روایات با آیات و حتى بدون نقد جدى سندى، گذشته و غالب این روایات را پذیرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این امر گاه سبب اظهار نظرهاى نادرست در این موضوع شده است. تا آن جا كه مثلاً آیه‌ 85 [[سوره اسراء]]/17 {{متن قرآن|«وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُم مِّن الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً»}} را كه در سوره‌اى مكى است، به ‌دلیل وجود روایتى از ابن ‌مسعود، مدنى دانستند و روایت صحیحى را كه ترمذى به نقل از ابن‌عباس آورده مبنى بر این‌كه این آیه در [[مكه]] و در پاسخ به مشركان آن‌جا نازل شده است را نادیده گرفتند؛ به ‌این دلیل كه ابن‌مسعود شاهد نزول [[وحى]] بوده ‌است؛&amp;lt;ref&amp;gt; الاتقان، ج‌ 1، ص‌ 70.&amp;lt;/ref&amp;gt; در ‌حالى ‌كه این دو روایت صحیح به ‌گونه‌اى دیگر قابل جمع بود. (=&amp;gt;‌ همین مقاله: تكرار نزول)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''فواید اسباب نزول:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تردید یا انكار نقش اسباب نزول در فهم و تفسیر صحیح آیات از سوى برخى سبب شده تا مفسران فوایدى را براى اسباب نزول برشمارند. آن‌چه پیش‌تر از شاطبى درباره اهمیت اسباب نزول نقل شد مشتمل بر اصلى‌ترین و مهم‌ترین فواید اسباب نزول است كه در كلام دیگر دانشمندان نیز بر آن تأكید و نمونه‌هاى فراوانى براى آن ذكر شده است. همزمان با شاطبى (م.‌790‌ ق) زركشى&amp;lt;ref&amp;gt; البرهان فى علوم القرآن، ج‌ 1، ص‌ 117.&amp;lt;/ref&amp;gt; فواید اسباب نزول را با تفصیل بیشتر مورد توجه قرار داد و 6‌ فایده براى آن به این شرح برشمرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# ‌شناخت حكمت و فلسفه تشریع احكام؛&lt;br /&gt;
# دفع توهم حصر؛&lt;br /&gt;
# ‌تخصیص حكم به مورد سبب نزول نزد كسانى‌ كه احكام موجود در آیات را به همان مورد سبب تخصیص مى‌دهند؛&lt;br /&gt;
# جایز نبودن تخصیص مورد سبب نزول؛&lt;br /&gt;
# كمك به فهم صحیح آیه؛&lt;br /&gt;
# رفع اشكال و جلوگیرى از برداشت‌هاى ناصواب از آیه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این 6 فایده جز دو فایده اخیر بقیه چندان قابل دفاع نبوده و مخدوش شده است. براى فایده یكم تنها یك نمونه ذیل آیه‌ 43 [[سوره نساء]]/4 بیان شده كه آن هم خود آیه مشتمل بر بیان [[حكمت]] و [[فلسفه]] تشریع حكم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَتَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ وَأَنتُمْ سُكَارَى حَتَّىَ تَعْلَمُواْ مَا تَقُولُونَ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt; البرهان فى علوم القرآن، ج 1، ص 117؛ مناهل‌العرفان، ج‌ 1، ص‌ 83‌.&amp;lt;/ref&amp;gt; براى فایده دوم نیز تنها یك نمونه ذیل آیه‌ 145 [[سوره انعام]]/6 بیان شده است كه افزون بر عدم استناد به هیچ روایت شأن نزولى مصداقى از دو فایده اخیر به ‌شمار مى‌آید كه سبب نزول به فهم صحیح آیه كمك مى‌كند.&amp;lt;ref&amp;gt; همان؛ روش‌شناسى تفسیر، ص‌ 148.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فایده سوم نیز ـ با این ملاحظه كه دیدگاه مورد اشاره را مفسران و فقها نپذیرفته‌اند ـ ثمره عملى ندارد. در مورد فایده چهارم نیز باید گفت كه ارائه تصویرى روشن از این فایده دشوار است و مشخص نیست كه غرض از ذكر تنها نمونه‌اى كه براى آن بیان شده چیست.&amp;lt;ref&amp;gt; پژوهش‌هاى قرآنى، ش 1، ص‌ 20؛ روش‌شناسى تفسیر، ص‌ 147‌ـ‌148.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما مفسران براى دو فایده اخیر نمونه‌هاى متعددى را نشان داده‌اند كه بدون توجه به ‌سبب نزول فهم درست آیه یا اصلا فهم آیه ممكن نبوده است؛ مثلاً عروة‌ بن زبیر در فهم آیه‌ 158 [[سوره بقره]]/2 {{متن قرآن|«إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِن شَعَآئِرِاللّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِ أَن يَطَّوَّفَ بِهِمَا»}} دچار خطا شد و گمان كرد كه در اعمال حج، سعى میان صفا و مروه نه ‌تنها واجب نیست بلكه مباح است زیرا این آیه مى‌گوید: عیبى ندارد كه حج‌گزار میان آن دو [[طواف]] كند؛ اما عایشه با استناد به ‌سبب نزول آیه، فهم درست آیه را به او ارائه داد.&amp;lt;ref&amp;gt; مناهل‌العرفان، ج ‌1، ص‌ 83‌ـ‌84‌.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر اساس روایات، این آیه هنگامى نازل شد كه گروهى از مسلمانان در عمرة‌القضاء پنداشتند سعى میان صفا و مروه جایز نیست و نمودى از شرك است؛ زیرا مشركان بر كوه صفا بتى به نام «اساف» و بر كوه مروه بتى به نام «نائله» نهاده بودند و میان آن دو بت سعى مى‌كردند؛ از این‌رو برخى مسلمانان از سعى میان آن دو خوددارى كردند؛ اما این آیه نازل شد و هر گونه اشكال و گناهى را در سعى میان صفا و مروه نفى كرد.&amp;lt;ref&amp;gt; صحیح‌البخارى، ج‌ 6‌، ص‌ 60‌؛ جامع‌البیان، مج‌ 2، ج‌ 2، ص 63‌.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین شاطبى در كتاب خود الموافقات روایت مى‌كند كه چون عمر خواست قدامة ‌بن ‌مظعون كارگزار خود در بحرین را به جرم نوشیدن شراب تازیانه زند، وى با استناد به آیه‌ 93 [[سوره مائده]]/5 {{متن قرآن|«لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ جُنَاحٌ فِيمَا طَعِمُواْ»}} گفت: اگر من خمر نوشیده باشم نمى‌توانى بر من حد جارى كنى؛ زیرا من در [[جنگ بدر]] شركت كردم و خداوند در مورد مؤمنانى كه عمل صالح انجام دهند، گناهى نمى‌بیند كه خمر بنوشند اما ابن‌عباس در آن مجلس با توجه به ‌سبب نزول، معناى درست آیه را به وى نمایاند.&amp;lt;ref&amp;gt; الموافقات، ج‌ 3، ص‌ 203.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروهى از اهل شام نیز همین خطا را مرتكب شده، با استناد به آیه گذشته نوشیدن خمر را [[حلال]] شمردند؛ اما عمر با اشاره و مشورت صحابه آنان را در فهم نادرست آیه تكذیب كرد. درباره سبب نزول این آیه روایت شده كه چون شراب و قمار حرام شد، صحابه به [[رسول خدا]] صلى الله علیه و آله گفتند: حالِ برادران ما كه در گذشته خمر نوشیدند و از مال بدست آمده از راه قمار خوردند و اكنون از دنیا رفته‌اند چگونه خواهد بود؟ این آیه در پاسخ آن‌ها نازل شد و بیان داشت: كسانى‌ كه پیش از تحریم خمر و قمار از آن خورده‌اند در ‌صورتى كه مؤمن بوده و عمل صالح انجام داده باشند، باكى نیست.&amp;lt;ref&amp;gt; مجمع‌البیان، ج‌ 3، ص‌ 372.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیه ‌104 [[سوره بقره]]/2 نیز از آیاتى است كه بدون آگاهى از سبب نزول، فهم آن ممكن نیست: {{متن قرآن|«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَتَقُولُواْ رَاعِنَا وَقُولُواْ انظُرْنَا»}} در این آیه از مؤمنان خواسته شده كه به ‌جاى واژه «راعنا»، «انظرنا» بگویند؛ در ‌حالى ‌كه این دو واژه معنایى نزدیك به هم دارد و مشخص نیست چرا نباید راعنا بگویند؛ اما سبب نزول، این ابهام را از آیه مى‌زداید.&amp;lt;ref&amp;gt; پژوهش‌هاى قرآنى، ش 1، ص‌ 47‌ـ‌48.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیوطى از فایده دیگرى با عنوان تفسیر نام‌هاى مبهم و شناخت كسانى‌ كه آیه یا آیاتى از [[قرآن]] درباره آن‌ها نازل شده یاد‌ كرده است.&amp;lt;ref&amp;gt; الاتقان، ج‌ 1، ص‌ 63‌.&amp;lt;/ref&amp;gt; آشنایى با صحابیانى كه آیاتى از قرآن درباره آنان نازل شده و مى‌تواند ملاك داورى‌هاى بعدى درباره آن‌ها و نیز ملاك گرایش به آن‌ها، تبعیت از آن‌ها و رد یا قبول سخن آن‌ها قرار گیرد، تنها از ره‌گذر روایات اسباب نزول میسر است؛ مثلاً وقتى روایتى بیان كند كه آیه ‌6 [[سوره حجرات]]/49 {{متن قرآن|«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن جَاءكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَيَّنُوا...»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره ولید ‌بن عقبة ‌بن ابى‌معیط نازل شده است،&amp;lt;ref&amp;gt; اسباب النزول، واحدى، ص‌ 219.&amp;lt;/ref&amp;gt; افزون بر این ‌كه قاعده عدالت همه صحابیان مخدوش مى‌شود، ولید نیز فردى فاسق معرفى مى‌شود كه درباره پذیرش دیگر روایات احتمالى او نیز باید احتیاط كرد و هرگز در شمار صحابیانى قرار نمى‌گیرد كه به پیروى از آن‌ها تشویق و سفارش شده است ([[سوره توبه]]/9، 100)؛ همچنین این روایات اسباب نزول است كه اهل ‌بیت پیامبر در آیه‌ 33 [[سوره احزاب]]/33 را به ما مى‌شناساند كه خداوند اراده كرده است هر نوع پلیدى را از آنان بزداید: {{متن قرآن|«إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این آیه اهل بیت پیامبر ـ كه روایات فراوانى آنان را [[امام على]] علیه‌السلام، [[حضرت فاطمه]] علیهاالسلام و دو فرزندشان [[امام حسن]] و [[امام حسین]] علیهماالسلام مى‌داند&amp;lt;ref&amp;gt; جامع‌البیان، مج‌ 12، ج‌ 22، ص‌ 9؛ تفسیر ابن ‌كثیر، ج‌ 3، ص‌ 492؛ الدرالمنثور، ج‌ 6‌، ص‌ 603‌.&amp;lt;/ref&amp;gt; ـ برخوردار از مرتبه‌اى غیرقابل مقایسه با دیگر صحابیان معرفى شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زرقانى یكى دیگر از فواید آشنایى با اسباب نزول را آسان شدن حفظ و هموار شدن فهم آیات و در نتیجه تثبیت آیات قرآنى در ذهن خواننده و فراگیرنده آیات قرآن مى‌داند زیرا آشنایى با آن‌ها سبب مى‌شود كه [[احكام]] و معارف [[قرآن]] با حوادث، اشخاص، زمان‌ها و مكان‌ها گره خورد و براى نقش بستن آیات در ذهن انگیزه ایجاد كند؛ سپس بر اساس قاعده تداعى معانى این داستان‌هاى نزول سبب یادآورى سریع و آسان آیات مى‌شود؛&amp;lt;ref&amp;gt; مناهل العرفان، ج‌ 1، ص‌ 86‌.&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنان‌ كه معلمان [[قرآن]] نیز با بهره‌گیرى از روایات اسباب نزول بهتر و راحت‌تر مى‌توانند معارف آیات را به متعلمان منتقل كنند.&amp;lt;ref&amp;gt; دراسات فى علوم القرآن، ص‌ 164‌ـ‌165.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این فایده مى‌تواند توجیهى باشد براى مفسرانى كه بدون هر گونه سخت‌گیرى و با تسامح به نقل گسترده روایات اسباب نزول در تفاسیر خود پرداخته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخى معاصران براى اسباب نزول تا 19 فایده برشمرده‌اند كه به جز موارد یاد ‌شده، این فواید را ذكر كرده‌اند: كمك به اتصالِ بخشى از كلام خدا به بخش دیگر، تناسب آیه با سیاق، ادراك ویژگى‌هاى بلاغى آیات، شناخت وجود یا عدم نسخ، آسانى تفسیر مأثور با علم به ‌سبب نزول، محافظت از ذكر حوادث تاریخى و زندگى پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله، معرفى الگوهایى كه بتوان آن را اسوه قرار داد، شناخت بیشتر آیه [[قرآن]] یا [[حدیث]] پیامبر، هم‌زیستى با آیات، نشان دادن نزول تدریجى آیات، كمك به برانگیختن توجه دانش‌پژوهان و نیز تأكیدى بر دروغ بودن كذب ادعاى كسانى‌ كه قرآن را افسانه پیشینیان مى‌پندارند.&amp;lt;ref&amp;gt; علم اسباب‌النزول، ص‌ 71‌ـ‌99.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
سید محمود دشتی، دائرة المعارف قرآن کریم، جلد 2، صفحه 638-660&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند==&lt;br /&gt;
[[فهرست آیات دارای شأن نزول]]&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
{{تفسیر قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: اصطلاحات تفسیری]]&lt;br /&gt;
[[رده: علوم قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اسباب النزول]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86&amp;diff=54801</id>
		<title>تاریخ قرآن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86&amp;diff=54801"/>
		<updated>2016-01-19T11:12:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Movahedian: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;quot;تاريخ قرآن نام شاخه‌اى از علوم قرآن است كه به سرگذشت قرآن از آغاز نزول تاكنون مى‌پردازد و در آن مسائلى مانند سير نزول قرآن، حفظ و نگارش، گردآورى و تدوين، مصاحف نخستين، پديدارى اختلاف قرائات، علامت‌گذاري‌هاى گوناگون در مصحف و ترجمه قرآن به زبان‌هاى مختلف سخن مى‌گويد&amp;quot;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{مدخل دائرة المعارف|[[دائرة المعارف قرآن کریم]]}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاريخ [[قرآن]] نام شاخه‌اى از علوم قرآن است كه به سرگذشت قرآن از آغاز نزول تاكنون مى‌پردازد و در آن مسائلى مانند سير نزول قرآن، حفظ و نگارش، گردآورى و تدوين، مصاحف نخستين، پديدارى اختلاف قرائات، علامت‌گذاري‌هاى گوناگون در مصحف و [[ترجمه قرآن]] به زبان‌هاى مختلف سخن مى‌گويد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه مباحث مورد اشاره قدمت دارد، اصطلاح تاريخ قرآن از اصطلاحات نوپديد در دو سده اخير است. صرفنظر از چند گزارش نامطمئن از نگارش يكى دو كتاب با عنوان تاريخ قرآن در سده‌هاى سوم و چهارم هجرى، نخستين بار تئودور نولدكه (Theodor_Noldeke)(1930 م) خاورشناس آلمانى در سال 1860 ميلادى كتابى را با عنوان تاريخ ‌قرآن منتشر كرد. پژوهشگرانِ مسلمان با اين كه گاهى به اين عنوان اعتراض كرده‌اند، بيشتر قرآن‌‌پژوهان آن را پذيرفته و كتاب‌هايى را با همين نام تأليف كرده‌اند. گرچه بسيارى از مباحث در كتب خاورشناسان و مسلمانان در حوزه تاريخ قرآن مشترك است، بر اثر اختلاف اين دو گروه در نوع نگرش به قرآن، ديدگاه آن‌ها درباره ماهيت و تعريف اين بحث متفاوت است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''تاريخ قرآن نزد خاور شناسان'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاورشناسان از اوايل سده نوزدهم ميلادى تا نيمه ‌دوم سده بيستم اهتمام ويژه‌اى به مباحث تاريخ قرآن داشته‌اند. بيشتر نوشته‌هايى كه در آن‌ها به مباحث تاريخ قرآن پرداخته شده عناوينى چون زندگانى [[حضرت ‌محمد]] صلى الله عليه و آله، مقدمه قرآن و مطالعات قرآنى منتشر شده‌اند. افرادى چون بلاشر (Blachere)، ريچاردبل  (Richard_Bell) و ويليام مونتگمرى وات (William Montgomery Watt) با نام مقدمه‌اى بر قرآن&amp;lt;ref&amp;gt; Bell&amp;lt;/ref&amp;gt; و كسانى مانند سر ويليام ‌موير (William_Muir)، هيوبرت گريم  (Hubert_Grimme) و آلويز اشپرنگر (Aloys Sprenger) در ضمن زندگينامه حضرت محمد صلى الله عليه و آله&amp;lt;ref&amp;gt; The Life of Mahomet, Muhammed ؛ Das Leben und die Lehre des Mohammad.&amp;lt;/ref&amp;gt; به اين مباحث پرداخته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخى چون گوستاو ويل (Gustav_Weil) اين مباحث را هم در كتاب‌هايى با عنوان مدخلى بر قرآن (Einleitung in der Koron) و هم با نام زندگانى پيامبر (Mohammod der Prophet) آورده‌اند. جان ‌ونزبرو (Gohn Wansbrough) در كتابى با عنوان مطالعات قرآنى به مباحث تاريخ قرآن نيز پرداخته است. در تحقيقات اخير به برخى از زيرمجموعه‌هاى تاريخ قرآن همچون «جمع‌آورى قرآن» نيز اعتنا و آثار مستقلى درباره آن نوشته شده ‌است.&amp;lt;ref&amp;gt; The Collection of the Quran.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آثار خاورشناسان تعريف خاصى براى اصطلاح تاريخ قرآن به چشم نمى‌خورد؛ اما بايد دانست كه خاور‌شناسان [[قرآن]] را به مثابه متنى تاريخى بشمار مى‌آورند كه مى‌تواند مورد نقد تاريخى نيز قرار گيرد. از نظر اينان نقد منبع از بزرگترين دستاوردهاى روش شناختى در تحقيقات نوين تاريخى است. هدف از اين نقد، بررسى صحت و [[اصالت]] چيزى است كه منبع ادعا مى‌كند. آن‌ها در اين راه در پى ادله تاريخى هستند، تا صحت انتساب اين متن به [[پیامبر اسلام]] را ثابت كنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به طور خلاصه مى‌توان گفت كه مراد آن‌ها از تاريخ قرآن، پاسخ به اين پرسش است كه متن اصلى قرآن در قالب آيات و سوره‌ها كه حضرت محمد صلى الله عليه و آله بر مخاطبانش القا مى‌كرده، چگونه پديد آمده است و چه تحولاتى را پذيرفته تا به صورت متن كنونى پديدار گشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخى بر آن‌اند كه براى نخستين بار خاورشناس فرانسوى، پوتيه (Pauthier)(1873 م) مباحثى را كه بعدها تاريخ قرآن ناميده شد مورد بحث و بررسى قرارداد و تحقيقات خود را در سال 1840 ميلادى منتشر ساخت.&amp;lt;ref&amp;gt; ر.ك: المستشرقون، ج ‌1، ص‌ 194؛ المستشرقون والدراسات القرآنيه، ص‌ 27.&amp;lt;/ref&amp;gt; سپس گوستاوويل (1889 م) بحث هاى جامع‌ترى را در اين باره مطرح ساخت و در كتابى با عنوان مقدمه تاريخى ـ انتقادى بر قرآن منتشر ساخت و پس از وى اشپرنگر و ويليام موير تأليفاتى را با نام‌هاى زندگى ‌پيامبر و تصنيف و تعليم پيامبر منتشر ساختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افزايش علاقه و رويكرد به مطالعات اسلامى در اروپا، فرهنگستان كتيبه پژوهى و ادبيات پاريس را در سال 1875 ميلادى بر آن داشت كه پيشنهاد كند به بهترين تك‌نگاشت در زمينه «تاريخ انتقادى متن قرآن» جايزه دهد. در اين ‌باره تصريح شده بود كه متن مزبور بايد داراى اين اختصاصات باشد: «بحث از تقسيم‌بندى اوليه قرآن و از ويژگي‌هاى قطعات مختلف تشكيل دهنده آن؛ تعيين مراحل زندگانى حضرت ‌محمد صلى الله عليه و آله ناظر به اين قطعه‌ها؛ روشن ‌سازى تحولاتى كه نص قرآنى از عهد تلاوت‌هاى حضرت محمد صلى الله عليه و آله تا جمع و تدوين نهايى آن به خود ديده است، با مراجعه به آثار مفسران عرب؛ بازجُست انواع نسخه بدل‌ها و مصاحف قديم كه پس از جمع و تدوين قرآن مانده است، با رجوع به كهن‌ترين نسخه‌هاى خطى».&amp;lt;ref&amp;gt;Introduction to the Quran, p. 175.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اين ميان تئودور نولدكه (1930 ـ 1836 م) با اثرى پژوهشى به زبان لاتين در زمينه «[[منشأ و تدوين قرآن]]»، كه در اصل، رساله دكترايش بود در سال 1858‌ ميلادى برنده جايزه مزبور شد كه همين اثر در سال 1860 ميلادى با كمى گسترش و به زبان آلمانى با نام تاريخ‌ قرآن (Geschichte des Qorans) منتشر شد و اساس بيشتر تحقيقات قرآنى غربی قرار گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt; Introduction to the Quran, p. 175.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين كتاب بعدها به دليل خطاهاى فراوان موجود در آن، كه خود نولدكه از آن‌ها با عنوان خراب‌كاري هاى كودكانه‌اى ياد مى‌كند كه آثار آن را نمى‌توان از بين برد، و به سفارش وى، به دست فردريش شوالى، و پس از مرگ شوالى آگوست ‌فيشر (August_Fischer)، گوتهلف برگشتراسر (Gotthelf_Bergstraser) و اتو بريتزل (Otto_Pretzl) بازنگرى شد&amp;lt;ref&amp;gt; ر.ك: تاريخ القرآن، ص ‌XI.&amp;lt;/ref&amp;gt;، بنابراين نسخه نهايى كتاب تاريخ قرآن كه حاصل پژوهش، بازنگرى و بازنگارى سه نسل از دانشمندان قرآن ‌پژوه آلمانى در هفتاد و اندى سال است، حاوى اجزاى سه‌گانه‌اى است كه به ترتيب در 1909، 1919 و 1938 ميلادى منتشر شده است. جُرج تامر با همكارى سه تن ديگر اين كتاب را به عربى برگردانده و در سال 2004 ميلادى به چاپ رسانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نولدكه در اين كتاب با روش ادبى ـ تاريخى به مطالعه درباره قرآن پرداخته است. نويسنده در ‌بررسى متن قرآن و نظريه‌پردازى درباره ترتيب تاريخى پديدارى سوره‌ها و اجزاى قرآن عمدتاً بر دو چيز اعتماد كرده است: اسلوب‌هاى زبان ‌شناختى؛ حوادث تاريخى كه برخى از آيات [[قرآن]] بدان‌‌ها اشاره مى‌كنند.&amp;lt;ref&amp;gt; تاريخ القرآن، ص XI.&amp;lt;/ref&amp;gt; اين كتاب سه جزء دارد: اصل القرآن، جمع القرآن، تاريخ نص القرآن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخش يكم با عنوان اصل القرآن با بحث از [[نبوت]] حضرت محمد صلى الله عليه و آله و [[وحى]] آغاز مى‌شود و به مباحثى چون تعيين [[سور مكى و مدنى]] و ترتيب آن‌ها نيز مى‌پردازد. نولد كه سوره‌هاى قرآن را از نظر ترتيب تاريخى به 4 دسته قسمت مى‌كند: سه دسته مكى و يك دسته مدنى. وى معترف است كه به دليل فقدان ادله قوى تاريخى آن چه را به نام ترتيب نزول سوره‌ها عرضه كرده، ترتيبى تخمينى است.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ‌XVII ،38.&amp;lt;/ref&amp;gt; پس از نولد كه پژوهشگران ديگرى نظير ريچارد بل و بلاشر نيز در غرب به بحث‌هاى مشابهى درباره ترتيب تاريخى سوره‌هاى قرآن پرداختند؛ اما همچنان ترتيب نولد كه در تحقيقات علمى مورد توجه پژوهشگران قرآنى در غرب است.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ‌XVIII.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بخش دوم، روايات جمع قرآن را بررسى كرده و سپس به بحث از ترتيب زمانى سوره‌ها و موضوعاتى چون بسمله، فواتح سور و [[تحريف قرآن]] در برخى مواضع پرداخته و اين بخش را با يك خاتمه درباره كتاب هاى سيره، [[حدیث]] و [[تفسير]] به پايان برده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مبحث اصلى بخش سوم با عنوان تاريخ نص القرآن ويژگي‌هاى رسم‌الخط در مصحف عثمان و مقايسه آن با عبارات و قرائات غيرعثمانى است. نظام‌هاى مختلف در قرائت قرآن و يادى از مشهورترين قاريان از ديگر مباحث اين بخش است. پايانبخش اين فصل و كتاب، نمايش نمونه صفحات مهمترين قرآن‌هاى خطى است كه تا آن زمان ميان محافل قرآن‌پژوهى مورد بحث بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادوارد سل (1869 ـ 1932 م) كشيش و خاورشناس انگليسى، كتاب رشد تاريخى قرآن The Historical) (Development of the Quran را فراهم آورده و منتشر ساخته است. وى تأليفات ديگرى نيز مانند زندگى حضرت محمد صلى الله عليه و آله، دين [[اسلام]] و [[احكام اسلامى]] دارد. آرتور جفرى توضيح داده است كه اين كتاب متنى ساده و خلاصه شده از كتاب نولدكه است.&amp;lt;ref&amp;gt; The Muslim World, vol. 16,pp.327-341, The Quest of the Historical Muhammad.&amp;lt;/ref&amp;gt; اين كتاب در سال 1909 ميلادى در مدرس هندوستان به چاپ رسيده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوستاوويل، ديگر خاورشناس آلمانى، ضمن ترجمه قرآن به آلمانى، مقدمه‌اى با نام «مقدمه تاريخى، انتقادى بر‌قرآن» (Historiche - Kritische Einleitung in den Koran) بر آن نگاشت كه به شكل مستقل نيز به چاپ رسيده است.&amp;lt;ref&amp;gt; &amp;quot;Historisch - Kritische Einleitung in den Koran&amp;quot;.&amp;lt;/ref&amp;gt; وى در اين كتاب، درباره جمع قرآن و نظم تاريخى سوره‌ها و آيات قرآن سخن گفته و تاريخ گذارى سوره‌ها را بر اساس سه معيار ارائه كرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رژى بلاشر، (Rgis Blachre)(1900 ـ 1973‌ م) از خاورشناسان فرانسوى است كه در شيوه پژوهش از نولد كه اثر پذيرفته است و مهمترين اثر او ‌ترجمه قرآن همراه با تلاش در راه بازآرايى سوره‌ها(Le Coran traduction selon un essai de reclassemenl des sourates) (3 مجلد، پاريس، 51ـ1947 م) نام دارد كه يك جلد آن مقدمه است و در سال 1959 ميلادى با ويرايش جديد چاپ شده است. اين كتاب به موضوع جمع و تدوين قرآن و اختلاف قرائات، تاريخ متن قرآن و مسائلى مانند اين ها پرداخته است. به گفته مونتگمرى وات، بخش «اصلاح يا بهسازى خط» در اين كتاب، ارزش ويژه‌اى دارد، زيرا دربردارنده نتايج بررسي‌هاى نسخه‌هاى كهن و موجود [[قرآن کریم]] است.&amp;lt;ref&amp;gt; Introduction to the Quran,p.177.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ديدگاههاى بلاشر در زمينه تاريخ قرآن در دو اثر به فارسى ترجمه و منتشر شده است: اثر نخست در ‌آستانه قرآن نام دارد كه مترجم آن محمود راميار است. آن چه راميار به ترجمه آن پرداخته، متن تجديد نظر شده مقدمه ترجمه قرآن است كه بلاشر در سال 1958 ميلادى به چاپ رسانده است.&amp;lt;ref&amp;gt; ر.ك: در آستانه قرآن، ص ‌4.&amp;lt;/ref&amp;gt; اين كتاب بى‌‌هيچ مقدمه‌اى از مؤلف، 5 بخش دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اثر ديگر وى درآمدى بر قرآن است كه اسدالله مبشرى آن را ترجمه و در سال 1370 شمسى منتشر كرده است. اين كتاب كه ترجمه خلاصه‌اى از ديدگاه‌هاى بلاشر از نشريه «چه مى‌دانم» چاپ فرانسه است&amp;lt;ref&amp;gt; درآمدى بر قرآن، ص‌ 13.&amp;lt;/ref&amp;gt;، داراى ديباچه‌اى از بلاشر و حاوى 7 فصل است. بلاشر در اين اثر قرآن را جزء مكمل وجود و عنصر زنده هستى دانسته، مى‌گويد: قرآن كلام الهى است. از نظر فصاحت و بلاغت واجد مرتبه‌اى است كه از حد كلام بشر بالاتر است و كمالى به وجود آورده است كه در لغت بشرى نظير ندارد. قرآن تنها به واسطه محتوا و تعاليم [[معجزه]] نيست، بلكه يك شاهكار ادبى نيز هست.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص‌ 15.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اين جا بايد به امرى غريب كه از اشتباهات مسلم بلاشر در ترجمه‌اش از قرآن است اشاره كنيم؛ او آيات شيطانى ادعايى در [[افسانه غرانيق]] را به فرانسه ترجمه كرده و پس از آيه 20 [[سوره نجم]] آورده ‌است!&amp;lt;ref&amp;gt; ر.ك: تاريخ جمع [[قرآن کریم]]، ص‌ 47.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلويز اشپرنگر نخستين رساله‌اش در زمينه سيره را‌به انگليسى و در الله‌آباد در سال 1851 ميلادى منتشر كرد؛ اما كامل نشد، تا سرانجام جاى آن را يك اثر سه جلدى به آلمانى با عنوان زندگى و آموزه حضرت ‌محمد صلى الله عليه و آله (Das leben und die lehre des Mohammad) (برلين، 1861 م) گرفت. نزديك 36 صفحه از مقدمه جلد سوم، به [[قرآن]] اختصاص دارد كه به بحث درباره تفاوت سوره‌هاى مكى و مدنى، جمع و تدوين قرآن پرداخته است.&amp;lt;ref&amp;gt; Introduction to the Quran , p.174.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ويليام موير (1819 ـ 1905 م) خاورشناس اسكاتلندى كتاب قرآن، ساختار، آموزه‌ها و گواهى‌اش بر كتب مقدس (The Coran: Its Composition and Teaching؛ and the Testimony it Etars to the Holy Scriptures) را در سال 1878 ميلادى منتشر ساخت. بخش اول كتاب مشتمل بر تاريخ زندگى حضرت محمد صلى الله عليه و آله، جمع و تأليف قرآن، بيان ترتيب سوره‌ها و تعاليم قرآن است و بخش دوم درباره مطالب عهدين. موير در تحقيق خود پا جاى پاى اشپرنگر گذاشته؛ ولى در تعيين تاريخ نزول سوره‌ها جامع‌تر و مفصل‌تر كار كرده است.&amp;lt;ref&amp;gt; Introduction to the Quran , p.174.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هارتوريگ هرشفلد (Hartwig Hirschfeld) پس از تدوين و انتشار چند اثر درباره قرآن، در سال 1902 ميلادى كتاب تحقيقات جديد در زمينه جمع و تدوين و تفسير قرآن (New Researches into Composition and Exegesis of the Quran را در لندن انتشار داد.&amp;lt;ref&amp;gt; Ibdi,p.176.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
كارل بروكلمان (Carl Brockelmann) ،(1956 م) خاورشناس آلمانى، فصل دوم از باب دوم از [[كتاب الادب ‌العربى]] را به تاريخ قرآن اختصاص داده است. او در اين بخش از كتابش به مبحث مربوط به [[وحى]] و مكى و مدنى قرآن پرداخته است.&amp;lt;ref&amp;gt; تاريخ الادب العربى، ج‌ 1، ص ‌137ـ140.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هيوبرت‌گريم (Hubert Grimme)(1942 م)، خاورشناس آلمانى، در ضمن زندگينامه‌اى كه براى حضرت ‌محمد صلى الله عليه و آله نوشته در تاريخ جمع و تدوين تعيين تاريخ نزول وحى و زمان نزول سوره‌ها مطالبى آورده است.&amp;lt;ref&amp;gt; Introduction to the Quran ,p 176.&amp;lt;/ref&amp;gt; او درباره پيامبر صلى الله عليه و آله دو اثر منتشر كرده است: اولى در دو جلد در سال‌هاى 1892 و 1895 ميلادى و دومى در سال 1904 ميلادى در آلمان منتشر شده است.&amp;lt;ref&amp;gt; The Muslim World, vol.16. pp. 327- 341, The Quest of the Historical Muhmmad.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ريچاردبل در سال 1953 ميلادى كتاب مقدمه بر قرآن را منتشر ساخت كه 8 فصل بدين ترتيب دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# موقعيت تاريخى محمد صلى الله عليه و آله: مشتمل بر اوضاع شبه جزيره [[عربستان]] و جهان در زمان [[نزول قرآن]]، آداب و رسوم و اديان موجود در عربستان، وضعيت خواندن و نوشتن در آن سرزمين، زندگانى پيامبر در دوران مكى و مدنى، مفهوم [[وحى]]، و [[صداقت]] [[پیامبر اسلام]] در اعلام پيامبرى است.&lt;br /&gt;
# اصل قرآن: دربردارنده ديدگاه مسلمانان مبنى بر الهى بودن محتوا و الفاظ قرآن، جمع و تدوين قرآن در زمان خلفا و مصاحف صحابه و اختلاف قرائات است.&lt;br /&gt;
# شكل و تركيب قرآن: شامل مباحثى چون نام‌هاى قرآن، بخش‌هاى تشكيل‌دهنده آن مانند [[جزء و حزب]]، [[ساختار داستانى قرآن]]، [[فواتح سور]] و [[حروف مقطعه]] در قرآن است.&lt;br /&gt;
# ساختار و سبك قرآنى: مشتمل بر فواصل آيات، وزن آيات، سجع كاهنان و تأثيرپذيرى قرآن از آن، تكرار و تأكيد در قرآن، صنايع ادبى و زبان قرآن است.&lt;br /&gt;
# تدوين سوره‌ها: حاوى مباحثى، چون كوتاهى و بلندى سوره‌ها، تناسب و عدم تناسب بين اجزاى سوره‌ها و موضوع نسخ از ديدگاه مسلمانان است.&lt;br /&gt;
# ترتيب زمانى قرآن: شامل مباحثى در روايات ترتيب جديد بر پايه ديدگاه‌هاى خودش است.&lt;br /&gt;
# مراحل تكامل قرآن.&lt;br /&gt;
# محتويات و مصادر قرآن.&amp;lt;ref&amp;gt; ر.ك: رويكرد خاورشناسان به قرآن، ص‌ 120ـ124.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ويليام ‌مونتگمرى وات (William Montgomery Watt) (2006 م)، خاورشناس اسكاتلندى و از شاگردان برجسته ريچاردبل، مهمترين كارش در زمينه قرآن، بازنگرى و بازنگارى كتاب مقدمه بر قرآن نوشته ريچاردبل است. قبل از اين كار مقاله‌اى را با عنوان «تاريخ يابى قرآن، بازنگرى و نقد نظريه‌هاى ريچاردبل» در 1957 ميلادى منتشر كرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در بازنگرى كتاب بل، به شيوه شوالى در كتاب تاريخ قرآن نولدكه عمل و تصريح كرده كه هيچ‌گونه پژوهش جديدى را براى اين كار انجام نداده است؛ اما اهميت كار وى آن است كه ديدگاههايش در مورد مسائل مهمى چون صداقت [[پیامبر اسلام]] و وحيانى بودن قرآن، با مواضع مسلمانان همدلانه‌تر از نظريه‌هاى خاور‌شناسانى چون گولدزيهر، نولدكه، بلاشر و بل است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين كتاب مقدمه‌اى بسيار كوتاه و 11 فصل بدين ترتيب دارد: زمينه تاريخى، تجربه پيامبرى حضرت ‌محمد صلى الله عليه و آله، تاريخ متن قرآن، هيئت ظاهرى قرآن، ويژگي‌هاى سبك قرآن، تدوين قرآن، تعيين زمان سوره‌هاى قرآن، اسامى و اوصاف پيام وحيانى، آموزه‌هاى قرآن، پژوهش‌هاى مسلمانان درباره قرآن، قرآن و پژوهش‌هاى شرق ‌شناسى. اين كتاب را [[بهاءالدين خرمشاهى]] به فارسى برگردانده و در سال 1382 شمسى با عنوان درآمدى بر تاريخ قرآن به چاپ رسانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جان برتون اختصاصاً به يك موضوع از تاريخ قرآن يعنى جمع و تدوين آن مى‌پردازد. كتاب وى با عنوان جمع و تدوين قرآن (The Collection of the Qur'an) داراى دو بخش و اين 10 فصل است: مقدمه، قرآن و علم [[اصول فقه]]، [[علم نسخ]]، زمينه پيدايش وجه سوم از نسخ، مصحف، گردآورى ناكامل قرآن، نخستين جمع، جمع عثمان، بازنگرى جمع‌هاى مختلف قرآن، اسناد قرآن، نتايج كلى.&amp;lt;ref&amp;gt; ر.ك: آراء المستشرقين، ج‌ 1، ص‌ 129ـ137.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محورهاى مهم و اساسى مورد نظر خاورشناسان در مباحث متعلق به تاريخ قرآن را مى‌توان در 5 محور خلاصه كرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# پيدايش متن قرآن و تغييرات آن در زمان پيامبر&lt;br /&gt;
# تاريخ جمع و تدوين متن قرآن&lt;br /&gt;
# تاريخ گذارى سوره‌ها و گروه آيات موجود در مصحف عثمانى&lt;br /&gt;
# سير تطور رسم‌الخط و قرائت متن قرآن&lt;br /&gt;
# تحريف قرآن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''پيدايش متن قرآن و تغييرات آن در زمان پيامبر'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بيشتر خاورشناسان در پژوهش‌هاى خود در تاريخ قرآن، به سه محور اهتمام بيشترى داشته‌اند: تجربه پيامبرى حضرت محمد و زمينه تاريخى آن، منابع و مصادر قرآن، و تغيير و اصلاح متن قرآن در زمان پيامبر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تئودور نولدكه و شاگردش فريدريش شوالى (Friedrich Schwally) برخلاف گوستاو ويل، آلويز اشپرنگر و ويليام موير&amp;lt;ref&amp;gt; ر.ك: تاريخ القرآن، ص‌ 23؛ The Quest of the Historical Muhmmad, p.17.&amp;lt;/ref&amp;gt;، واقعيت و حقانيت الهام پيامبرانه حضرت ‌محمد را پذيرفته، او را پيامبرى راستين مى‌‌دانستند.&amp;lt;ref&amp;gt; تاريخ القرآن، ص XVII.&amp;lt;/ref&amp;gt; از نظر آن‌ها پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بر اين باور قاطع بود كه خداوند او را برگزيده است تا مردم را به [[توحيد]] دعوت كند.&amp;lt;ref&amp;gt; Introduction to the Quran , p.174.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نويسندگان اخير در مجموع معتقدند كه حضرت محمد صلى الله عليه و آله كاملا راستگو بوده و با حسن نيت و [[ايمان]] صادق عمل مى‌كرده است&amp;lt;ref&amp;gt; Introduction to the Quran , p.18.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ و سرانجام، ويليام وات مونتگمرى با قاطعيت از همه كژانديشي‌هاى اسلاف خود مى‌گذرد و مى‌نويسد: از سال 1953 ميلادى تاكنون مدافع اين نظر هستم كه قرآن فعلِ الهى است كه از طريق شخصيت محمد عرضه شده است.&amp;lt;ref&amp;gt; برخورد آراى مسلمانان و مسيحيان، ص‌ 46ـ47.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مورد دوم يعنى منابع و مصادر قرآن، بيشتر خاورشناسان متأثر از كتاب خاورشناس يهودىِ آلمانى، ابراهام ژايگر، به نام اقتباسات محمد صلى الله عليه و آله از يهوديت كه نقطه آغاز در اين موضوع بشمار مى‌آيد&amp;lt;ref&amp;gt; تاريخ القرآن، ص‌ 7.&amp;lt;/ref&amp;gt; به بحث از اين موضوع پرداختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين دسته از خاورشناسان كوشيده‌اند با تمسك به ادله‌اى همچون سفرهاى پيامبر ‌اكرم صلى الله عليه و آله به شام يا ملاقات يا مصاحبت او با برخى عالمان يهود و نصارا مانند [[ورقة بن نوفل]] و اطلاع يافتن از كتاب‌هاى اهل كتاب&amp;lt;ref&amp;gt; ر.ك: القرآن والكتاب، ص‌ 192ـ193؛ آراء المستشرقين، ج‌ 1، ص‌ 10؛ مناهج المستشرقين، ج ‌1، ص‌ 31ـ38.&amp;lt;/ref&amp;gt; به طرح شبهاتى در منابع و مصادر قرآن پرداخته، چنين القا كنند كه پيامبر بخش در خور ‌توجه از آن را از جاهاى مختلف مانند [[تورات]]، [[تلمود]] و [[انجيل]]، فرهنگ و آداب مردم [[مكه]]، آئين صابئان و اشعار جاهلى&amp;lt;ref&amp;gt; ر.ك: مناهج المستشرقين، ج‌ 1، ص‌ 33ـ34؛ الاسلام و شبهات المستشرقين، ص‌ 142ـ148.&amp;lt;/ref&amp;gt; اخذ كرده است؛ يا بر آن‌اند كه آن حضرت با اثرپذيرى از اوضاع فرهنگى و مذهبى عصرش خود پديدآورنده متن قرآن بوده است&amp;lt;ref&amp;gt; ر.ك: المستشرقون والدراسات القرآنيه، ص‌ 33ـ34؛ مناهج المستشرقين، ج‌ 1، ص‌ 31؛ تاريخ القرآن، ص ‌XVII ،11.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ اما مونتگمرى رأى هيچ يك از خاورشناسان را نمى‌پذيرد و وجود هر گونه مصدرى براى قرآن غير از خداوند را رد مى‌كند.&amp;lt;ref&amp;gt; درآمدى بر تاريخ قرآن، ص‌ 45ـ47.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مورد سوم، نيز آن‌ها پديده نسخ در قرآن را نوعى بازنگرى در قرآن براى رفع تناقضات موجود در متن قرآن و ساماندهى مجدد آن دانسته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt; ر.ك: الظاهرة الاستشراقيه، ج‌ 1، ص‌ 445ـ453.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''تاريخ نگارش و تدوين متن قرآن'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن جا كه در فرهنگ يهودى ـ مسيحى، كتاب‌هاى مقدس به دو دسته قانونى (Canonicai) و مشكوك (Apocryphal) قسمت شده‌اند، خاورشناسان با اين گمان كه قرآن نيز مانند نوشته‌هاى عهد قديم و عهد جديد از ميان نوشته‌هاى مشابه ديگرى انتخاب شده است، پرسيده‌اند كه قرآن موجود از چه زمانى به صورت كتاب قانونى و معتبر درآمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلفرنز مينگانا (Alphonse Mingana) (1881 ـ 1937 م) مى‌گويد كه قرآن در زمان [[عبدالملك بن مروان]] و به ابتكار [[حجاج بن يوسف ثقفى]] جمع‌آورى شده!&amp;lt;ref&amp;gt; Journal of the Manchester Egyption &amp;amp; Oriental Society (1915-16), P.25-47؛ The Transmission of the Kuran&amp;quot; ؛ Der Jslam, P.7-15 ؛The Collection of the Quran&amp;quot;.&amp;lt;/ref&amp;gt; و همچنين استل ولان (Estelle Welane) (م. ‌1997‌ م) با استناد به سه مدرك تاريخى، تدوين متن رسمى قرآن را در دوره حكومت عثمان تأييد مى‌كند&amp;lt;ref&amp;gt; Journal of the American .society (118.i). 1998, p.2, Forgotten Witness: Evidence for the Early Codifioation of the Quran.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ اما جان برتون (John Burton) با بيان اين كه روايات جمع قرآن به دست ابوبكر اعتبار تاريخى ندارد، به اين نظريه مى‌گرايد كه قرآن در زمان خود پيامبر گردآورى شده است.&amp;lt;ref&amp;gt; The Collection of the Quran, pp. 105 -240 ؛ Journal of the American Oriental Sociely (100. ii), 1980, p. 137؛ Review of Quranic Studies, John Wansbrough.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''تاريخ‌گذارى'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد از «تاريخ‌گذارى قرآن» تعيين تاريخ نزول سوره‌هاى قرآن با استناد به ادله تاريخى، روايات معتبر و مضامين آيات و سوره‌هاست. برخلاف قرآن‌‌پژوهان مسلمان، كه بيشتر در اين زمينه به روايات [[ابن عباس]] استناد كرده‌اند، خاورشناسان، به اين روايات وقعى ننهاده و راهى اجتهادى را با ملاك قرار دادن لحن، آهنگ، سبك و مفاد آيات و سورها در پيش گرفته و بر اين اساس به طبقه‌بندى سوره‌ها در قالب سه، 4 يا 6 مرحله پرداخته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بحث درباره رسم الخط و قرائت قرآن از ديگر مباحث مورد علاقه مستشرقان است. بعد از آن كه متن قرآن به عنوان كتاب آسمانى مسلمانان تثبيت شد، مباحثى در درستى و نادرستى برخى از واژه‌ها از يك سو و اختلاف نظرها در چگونگى خواندن بسيارى از واژه‌ها پديد آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''تحريف قرآن'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اين بحث مستشرقان به نتايجى كه از مباحث پيشين گرفته‌اند استناد مى‌كنند كه عمده‌ترين آن‌ها مربوط به دو بحث جمع قرآن و اختلاف در قرائت قرآن است؛ نيز به گفتار افراد مرتدى چون عبدالله بن سعد بن ابى السرح مبنى بر تبديل واژه‌ها و عبارات قرآن در هنگام نگارش [[وحى]] استناد مى‌جويند.&amp;lt;ref&amp;gt; ر.ك: مناهج المستشرقين، ج‌ 1، ص‌ 46ـ50.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به اعتقاد نولدكه، اولين خاورشناسى كه به موضوع تحريف قرآن پرداخت، سيلوستر دوساسى (Silvestre de Sacy)(1758 ـ 1838 م) بود كه در آيات 138 ـ 144 [[سوره آل عمران]]/3 ترديد كرد&amp;lt;ref&amp;gt; تاريخ القرآن، ص‌ 311.&amp;lt;/ref&amp;gt; و پس از آن گوستاوويل اين ادعا را در موارد ديگر قرآن نيز تكرار ساخت.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص‌ 311ـ319.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه نولدكه در بخشى از كتابش ادعاهاى خاورشناسان و برخى [[فرقه‌هاى اسلامى]] مبنى بر تحريف قرآن را رد مى‌كند، خود نيز در همين كتاب و برخى مقالات ديگرش شبهه تحريف قرآن از نوع نقصان را دامن مى‌زند.&amp;lt;ref&amp;gt; ر.ك: المستشرقون والدراسات القرآنيه، ص‌ 30.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''تاريخ قرآن نزد مسلمانان'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پيش از طرح موضوع تاريخ قرآن از سوى خاورشناسان، اصطلاح تاريخ قرآن در ميان مسلمانان ـ جز در مواردى مشكوك ـ سابقه نداشته است. شايد مهمترين علت آن اين بوده است كه مسلمانان اصولا در مورد قرآن به عنوان موضوعى نمى‌نگريسته‌اند كه تاريخيت آن مورد بحث و گفتگو باشد، زيرا نزد همه آنان به يقين قرآن كلام خداوند است كه حضرت محمد، آخرين پيامبر خدا براى هدايت مردم آورده و به نحو تواتر كه راهى يقينى است، از هر نسلى از مسلمانان به نسل ديگر از آنان منتقل شده است، با اين حال، در ميان مسلمانان بخش هايى از مباحثى را كه امروزه با عنوان «تاريخ قرآن» شناخته مى‌شود، به همراه بسيارى از مباحث ديگر تحت عنوان جامع‌تر «علوم ‌قرآن» نامبردار بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگرچه چگونگى نگرش خاورشناسان به قرآن، آن ها را واداشته است پژوهش‌هايى درباره تاريخ قرآن رقم زنند، امروزه شاهديم كه مسلمانان خودشان بيشتر اين اصطلاح را در حوزه علوم قرآنى بكار مى‌برند؛ با اين توضيح كه تاريخ قرآن را مى‌توان بر آن دسته از مباحث قرآنى اطلاق كرد كه ماهيتى زمانى دارند و بر اين مبنا، مطالبى چون آغاز نزول قرآن، فترت وحى، ترتيب و تقويم نزول سوره‌ها، اسباب نزول، نگارش، جمع و تدوين، رسم الخط قرآن، اختلاف قرائات، عدم تحريف قرآن، آيات مكى و مدنى، ناسخ و منسوخ، نشانه‌گذارى، تجزيه قرآن به بخش هاى مختلف و تاريخ ترجمه قرآن از مباحث تاريخ قرآن بشمار مى‌روند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راميار مى‌نويسد: در تاريخ قرآن از اين بحث مى‌شود كه ابناى بشر با كلام خدا چه كردند... ‌‌تاريخ ‌قرآن، سرگذشت قرآن است از لحظه نزول يا حتى پيش از آن، تا امروز كه ميان دستان و پيش روى ماست، به هر حال، تاريخ قرآن بخشى از علوم قرآن است.&amp;lt;ref&amp;gt; ر.ك: تاريخ قرآن، راميار، ص‌ 10.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخى تاريخ قرآن را اصطلاح جديدى مشتمل بر مجموعه‌اى از علوم قرآنى مى‌دانند كه درباره شناختن متن قرآن و سرگذشت آن و وحى و كتابت وحى و جمع و تدوين قرآن و يگانه شدن و رسميت يافتن يك متن در زمان عثمان، تا تصحيح و طبع مصاحف معتبر در قرون جديد است.&amp;lt;ref&amp;gt; دانشنامه قرآن، ج‌ 1، ص‌ 458.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخى محققان نخستين كتاب با عنوان تاريخ القرآن را نوشته ابوالعباس جعفر بن احمد المروزى (م 274‌ ق) دانسته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt; البرهان فى علوم القرآن، ج‌ 1، ص‌ 326؛ كتاب نامه بزرگ [[قرآن کریم]]، ج‌ 4، ص‌ 1201.&amp;lt;/ref&amp;gt; ابن نديم از آن با نام تاريخ آى‌القرآن لتأييد كتب السلطان گزارش كرده است.&amp;lt;ref&amp;gt; الفهرست، ص‌ 167.&amp;lt;/ref&amp;gt; برخى از محققان معاصر گفته‌اند كه به استناد پسوند نام اين كتاب نبايد ترديد كرد كه در قسمت اولِ نام، تصحيف و تحريفى رخ داده است، از اين ‌رو اين عنوان را تاريخ قرآن مصطلح نتوان دانست.&amp;lt;ref&amp;gt; سير نگارش هاى علوم قرآنى، ص‌ 229.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوحفص على بن عمر قزوينى نيز از كتاب ديگرى با عنوان تاريخ القرآن العزيز نوشته ابوالحسن على بن عيسى بن داوود جراح (م ‌334‌ ق) ياد مى‌كند.&amp;lt;ref&amp;gt; ر.ك: كتابنامه بزرگ قرآن ‌كريم، ج‌ 4، ص‌ 1204.&amp;lt;/ref&amp;gt; سيد ‌بن طاووس نام اين كتاب را تاريخ ‌القرآن ضبط كرده است&amp;lt;ref&amp;gt; سعد السعود، ص‌ 23.&amp;lt;/ref&amp;gt; و نسخه خطى اين كتاب در [[كتابخانه آيت‌الله مرعشى نجفی]] (قم) موجود است&amp;lt;ref&amp;gt; كتابنامه بزرگ قرآن ‌كريم، ج‌ 4، ص‌ 1204.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ اما به استناد آن چه [[سيد بن طاووس]] از متن كتاب نقل كرده است كه مطلب تفسيرى است و با توجه به اين كه ديگران در ميان آثار قرآنى على بن عيسى تنها از كتابى با نام معانى القرآن و تفسيره ياد كرده‌اند، بعضى معاصران اظهار داشته‌اند كه تاريخ القرآن همان معانى القرآن و تفسيره است.&amp;lt;ref&amp;gt; ر.ك: سير نگارش هاى علوم قرآنى، ص‌ 231.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با صرفنظر از اين دو كتاب، پيش از طرح موضوع تاريخ قرآن از سوى خاورشناسان، اصطلاح تاريخ قرآن در ميان مسلمانان سابقه نداشته است. در عين حال، برخى از مباحثى كه امروزه به نام تاريخ قرآن مطرح مى‌شوند، در كتاب هاى پيشينيان جزو مباحث [[علوم قرآن]] قرار مى‌گرفته است؛ براى نمونه مى‌توان از كتاب [[البرهان فى علوم القرآن]] زركشى و كتاب [[الاتقان فى علوم القرآن]] [[جلال الدين سيوطى]] نام برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخى مفسران نيز در مقدمه تفسيرشان مباحثى چون جمع و تدوين [[قرآن]] و توحيد مصاحف، تقسيمات قرآن، قرائات، رسم‌الخط و عدم تحريف قرآن را به بحث نهاده‌اند؛ مانند قرطبى در [[الجامع لاحكام القرآن]]، [[آلوسى]] در [[روح ‌المعانى]] و [[ابن عاشور]] در [[التحرير والتنوير]]. گاهى نيز از برخى مباحث مانند جمع، تدوين قرآن و قرائات قرآن به صورت مستقل بحث شده است. [[النشر فى القرائات العشر]] [[ابن ‌جزرى]] در [[قرائات]] و كتاب [[المصاحف]] سجستانى در جمع و تدوين قرآن و اختلاف مصاحف از اين جمله‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
كتاب [[البيان فى تفسير القرآن]] [[آيت ‌الله خويى]] نيز در دو دهه اخير از تأثيرگذارترين كتاب‌ها، در مباحث جمع قرآن و قرائات بوده است. محمود ابوريه، استاد دانشگاه الازهر [[مصر]]، ضمن ارجاع خوانندگان كتابش به مطالعه مبحث جمع و تدوين قرآن در البيان اين كتاب را بى‌نظير و به ‌تنهايى براى مطالعه در اين موضوع كافى دانسته است.&amp;lt;ref&amp;gt; اضواء على السنة المحمديه، ص‌ 248ـ249.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اين همه كه بگذريم پس از خاورشناسان، نخستين كسى كه در [[جهان اسلام]] كتابى با عنوان تاريخ ‌قرآن نوشت، موسى جارالله تركستانى است كه ‌آن را با نام تاريخ القرآن والمصاحف (در سال 1323‌ق/1934 م) منتشر كرد.&amp;lt;ref&amp;gt; معجم المطبوعات العربيه، ج‌ 1، ص‌ 670؛ البرهان فى علوم القرآن، ج‌ 1، ص‌ 326.&amp;lt;/ref&amp;gt; پس از او ابوعبدالله زنجانى، محمد اسلم جيراجپورى، محمد شرف الدين يالتكايا، محمد عمر دين‌پورى و محمود راميار كتاب‌هايى با اين نام تأليف كردند.&amp;lt;ref&amp;gt; كتابنامه بزرگ قرآن ‌كريم، ج‌ 4، ص‌ 1201ـ1205.&amp;lt;/ref&amp;gt; در سال‌هاى اخير، عنوان تاريخ قرآن، چه به صورت مستقل و چه در ضمن برخى مجموعه‌هاى علوم قرآنى، مورد توجه دانشمندان اسلامى قرار گرفته و آثار در خور توجهى در اين زمينه پديدار آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوعبدالله زنجانى (1309ـ1360‌ ق) از عالمان شيعى كتاب تاريخ القرآن خود را كه شهرتى جهانى يافت اولين بار در قاهره منتشر كرد و احمد امين مصرى، در مقدمه‌اى كه در سال 1935 ميلادى بر آن نوشته، از وى و كتابش به بزرگى ياد كرده است.&amp;lt;ref&amp;gt; ر.ك: تاريخ قرآن، زنجانى، ص‌ ز، ح، ط.&amp;lt;/ref&amp;gt; كميته عالى ترجمه [[دائرة ‌المعارف]] اسلام مقاله‌اى را به معرفى كتاب زنجانى به خوانندگان غربى اختصاص داده و از كتاب و مؤلف آن بسيار تمجيد كرده است.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص‌ هـ، و.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
كتاب زنجانى يك مقدمه و سه باب دارد كه مؤلف در مقدمه به شرح مختصرى از زندگانى پيامبر و اوضاع جهان عصر او پرداخته است. سپس در باب اول درباره اين مسائل بحث كرده است: پيدايش خط در [[حجاز]] و انتشار آن و خطى كه قرآن بدان نگاشته شد، آغاز نزول [[وحى]]، زمان نزول قرآن، قرائت قرآن توسط پيامبر بر اصحاب، كتابت قرآن در هنگام نزول به فرمان پيامبر و نويسندگان آن، آن چه قرآن را در زمان پيامبر بر روى آن مى‌نوشتند، جمع‌آورى كنندگان قرآن در زمان پيامبر، تاريخ نزول سور، و ترتيب نزول قرآن در مكه و مدينه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنجانى در باب دوم، درباره قرآن در زمان ابوبكر و عمر، در زمان عثمان، ترتيب سوره‌ها در [[مصحف]] [[امام علی]] عليه السلام، [[ابى ‌بن ‌كعب]]، [[ابن مسعود]]، [[ابن ‌عباس]] و مصحف [[امام صادق]] عليه السلام، ذكر نام قراء و راويان مشهور آن‌ها، اعرابگذارى و اعجام (نقطه‌گذارى حروف) قرآن گفتگو كرده ‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باب سوم كتاب نيز مشتمل بر مباحث ترجمه قرآن به زبان‌هاى غربى، تاريخ نزول سور قرآن از ديدگاه مستشرقان، و فواتح سور است. زنجانى در كتاب خود نولدكه را محققى بزرگ خوانده و كتاب تاريخ القرآن او را كتابى باارزش دانسته، خلاصه بحث او در ترتيب نزول سور قرآن را در كتاب خويش گزارش كرده است.&amp;lt;ref&amp;gt; تاريخ قرآن، زنجانى، ص‌ 183ـ186.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمود راميار (م ‌1363‌ ش)، براى اولين بار به زبان فارسى كتابى با عنوان تاريخ قرآن نوشت و آن را در سال 1346 شمسى منتشر كرد. او فارغ ‌التحصيل دانشگاه ادينبورو در بريتانيا است كه دو خاور‌شناس مشهور ريچارد بل و مونتگمرى وات در آن دانشگاه سال ها تدريس كرده‌اند و هر دو داراى اثر در تاريخ قرآن هستند. راميار در نزديك به دو دهه در تاريخ قرآن خود بازنگرى كرد و آن را با حجمى بيش از دو برابر حجم اول در 1362 شمسى انتشار داد. تاريخ قرآن راميار در ميان كتاب‌هاى تاريخ قرآن نوشته دانشمندان مسلمان، جايگاهى ممتاز دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين كتاب 17 فصل و ملحقاتى چند دارد. سير مباحث در اين كتاب تفاوت زيادى با تاريخ قرآن زنجانى ندارد؛ اما حجم مباحث در آن بسيار مبسوط و گسترده‌تر است، به علاوه اين كه ترتيب مباحث نيز قدرى متفاوت از كتاب زنجانى است. راميار همچنين مباحث مفصلى درباره [[وحى]] و ماهيت و انواع آن و سبب نزول آورده است و در بحث ترجمه قرآن برخلاف زنجانى به مباحث عام ترجمه، و به خصوص ترجمه به زبان‌هاى غربى پرداخته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از وى سيد محمدباقر حجتى كتاب پژوهشى در تاريخ [[قرآن کریم]] را در سال 1360‌ شمسى منتشر كرد. فصول هجده‌گانه اين كتاب بسيار نزديك به تاريخ قرآن راميار است. با اين تفاوت كه حجتى در تاريخ قرآنش به مباحث ترجمه قرآن نپرداخته است؛ اما بحثى مبسوط درباره قرائات و قاريان معروف و راويان آن‌ها در كتاب خود جاى داده است؛ همچنين بخش پايانى كتاب را به معرفى نمونه‌هايى از مهمترين نسخه‌هاى خطى قرآن ‌كريم در نقاط مختلف جهان اختصاص داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدهادى معرفت در جلد نخست التمهيد بخش مستقلى را با عنوان تاريخ القرآن قرار داده و به مباحث متعارف در اين حوزه پرداخته است. آيت الله معرفت اين بخش از التمهيد را با كمى تلخيص و با اضافاتى قابل توجه در قالبى جديد بازنويسى و با عنوان تاريخ ‌قرآن منتشر ساخته است. از ويژگي‌هاى اين كتاب آن است كه مؤلف محقق آن جايگاه و ديدگاه عالمان اماميه را در مباحث تاريخ قرآن مورد توجه قرار داده است. اين كتاب در مقايسه با ساير كتب تاريخ قرآن از نظم بهتر و جامع‌ترى برخوردار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخى ديگر از كتب تاريخ قرآن كه در سال‌هاى اخير نگاشته شده، عبارت‌اند از [[لمحات من تاريخ القرآن]]، سيد محمدعلى اشيقر، تاريخ القرآن، عبدالصبور شاهين، تاريخ القرآن، محمدحسين على الصغير، تاريخ القرآن الكريم، محمد سالم محيسن، تاريخ القرآن و غرائب رسمه و حكمه، محمدطاهر بن عبدالقادر الكردى، بحوث فى تاريخ القرآن و علومه، سيد ابوالفضل مير‌محمدى. اين كتاب به فارسى نيز برگردان شده است؛ تاريخ و علوم قرآن، على حجتى كرمانى، تاريخ ‌القرآن، ابراهيم الابيارى، تاريخ القرآن و علومه، عدنان زرزور؛ تاريخ القرآن والتفسير، محمود شحاته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آثار موجود در زمينه تاريخ قرآن به صورت جامع و مانع، حاوى مباحث مربوط به تاريخ قرآن، با تعريفى كه در اين جا از آن ارائه داديم، نيستند، بلكه بيشتر آن‌ها از طرفى برخى از مباحث نظير ماهيت وحى، موارد كاربرد واژه [[وحى]] در [[قرآن]] يا شرح و تفصيل در مورد [[حروف مقطعه]] و مانند آن را كه ماهيتى زمانى ندارند بررسى كرده‌اند و از سوى ديگر، به بعضى مباحث نظير مسئله عدم تحريف يا [[نسخ در قرآن]]، كه زمان در آن‌ها مدخليت دارد، نپرداخته‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يادآورى اين نكته لازم است كه اگر نويسندگان مسلمان در كتاب‌هاى تاريخ قرآن گاهى به مباحثى پرداخته‌اند كه جنبه تاريخى ندارد به اين سبب بوده است كه در كتب مستشرقان شبهاتى در مورد آن‌ها مطرح شده است و آن‌ها خواسته‌اند پاسخ گويند. به علاوه اين كه طرح مسئله وحى و ماهيت و انواع آن در آغاز كتب تاريخ قرآن نيز تأكيد بر اين است كه برخلاف نظر مستشرقان، قرآن كلام خدا و پديده‌اى فرازمانى است. مى‌توان صرفنظر از مباحث خاورشناسان، تاريخ قرآن را شاخه‌اى از علوم قرآن دانست و مباحثى از علوم قرآن را كه تاريخيت در آن مدخليت دارد، تا مى‌توان با رعايت ترتيب تاريخى آورد. اين مباحث را در طرح كلى زير مى‌توان جاى ‌داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# [[نزول قرآن]] (آغاز نزول قرآن، طول دوره نزول، فترت وحى، ترتيب نزول، تقويم نزول).&lt;br /&gt;
# تثبيت قرآن (حفظ و نگارش).&lt;br /&gt;
# جمع آورى و تدوين قرآن (جمع‌ در عصر پيامبر، جمع پس از عصر پيامبر، كيفيت تدوين آيات در سوره‌ها، چگونگى جایگذارى آيات مكى و مدنى و ناسخ و منسوخ در سوره‌ها، كيفيت تدوين سوره‌ها در مصحف).&lt;br /&gt;
# توحيد مصاحف (پيدايش اختلاف در قرائت قرآن، چگونگى يكى شدن مصاحف).&lt;br /&gt;
# سرنوشت مصاحف (مصاحف صحابه، نسخه‌هاى كهن قرآن).&lt;br /&gt;
# خط و رسم الخط (خط ‌قرآن در اولين نگارش، تغيير خط، رسم ‌الخط قرآن).&lt;br /&gt;
# قرائات (منشأ پيدايش قرائت‌ها، مراحل تاريخى شكل‌گيرى قرائت‌ها، قرائت‌هاى مشهور و قاريان آن‌ها).&lt;br /&gt;
# اعراب و اعجام.&lt;br /&gt;
# تجزيه و تحزيب.&lt;br /&gt;
# علائم تجويدى (شماره آيات، علائم تجويدى، علائم ديگر).&lt;br /&gt;
# ترجمه (اولين ترجمه، ترجمه به زبان‌هاى مختلف، انواع ترجمه‌ها).&lt;br /&gt;
# چاپ نوين (اولين چاپ، تفاوت‌هاى رسم الخطى).&lt;br /&gt;
# سلامت [[قرآن]] از تحريف.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
دائرة المعارف قرآن کریم (جلد 7)، مدخل &amp;quot;تاریخ قرآن&amp;quot; از محمدكاظم شاکر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیوندها:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* '''[http://lib.ahlolbait.ir/parvan/resource.do?action=resource&amp;amp;id=63671&amp;amp;scope=50SBIMv_zVd2-hxl_XEfdKEvj1DDruR6&amp;amp;flowLastAction=view&amp;amp;from=search&amp;amp;query=%D9%83%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%8A&amp;amp;field=&amp;amp;collectionPID=&amp;amp;lang=&amp;amp;count=20&amp;amp;execute=true كتاب شناسي تاريخ قرآن]'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Category:علوم قرآنی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ قرآن]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Movahedian</name></author>
		
	</entry>
</feed>