<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://wiki.ahlolbait.com/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Mohammadi</id>
	<title>دانشنامه‌ی اسلامی - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://wiki.ahlolbait.com/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Mohammadi"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Mohammadi"/>
	<updated>2026-11-01T07:23:31Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.32.0</generator>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B4%D9%81%D8%A7%D8%B9%D8%AA&amp;diff=170155</id>
		<title>شفاعت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B4%D9%81%D8%A7%D8%B9%D8%AA&amp;diff=170155"/>
		<updated>2026-10-29T15:25:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* اثر تربیتی اعتقاد به شفاعت */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
'''«شفاعت»''' به معنای وساطت و میانجی‌گری [[اولیاء الله|اولیای الهی]] برای اهل [[ایمان]] در [[آخرت]] در نزد [[خداوند]] است تا به واسطه این شفاعت، [[گناهان]] شخص مورد بخشش قرار گیرد و رحمت خدا شامل حال او شود. [[قرآن]] تنها کسانی را که از طرف خدا اجازه شفاعت داشته باشند قادر به شفاعت دانسته و نیز برای بهره‌مندی از شفاعت شرایطی را بیان می‌نماید. شفاعت از [[عقاید]] مسلم [[اسلام|اسلامی]] و مورد اتفاق [[شیعه]] و [[اهل سنت]] است؛ اما به عقیده فرقه [[وهابیت]]، درخواست شفاعت از کسی که از دنیا رفته [[شرک]] است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مفهوم شفاعت ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصدر «شفاعة» از «شَفع» در لغت به معنای جفت (در مقابل «وَتر» به معنای تک) گرفته شده و نیز منضم كردن چيزى به چيزى است&amp;lt;ref&amp;gt;مفردات، راغب اصفهانی، &amp;quot;شفع&amp;quot;.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در اصطلاح به معناى واسطه قرار گرفتن شفيع براى رساندن درخواست کننده شفاعت به خيرى يا در امان نگه داشتن او از شرّى است. گویا شفیع اعتبار و کمالی که خود دارد را ضميمه صلاحيت ناتمام خواهنده شفاعت می کند تا او را به خیری برساند یا از او دفع شرّی بکند. شفاعت يعنى افرادى كه مايه‌اى از [[ايمان]] و [[تقوا]] و عمل داشته و در روز [[قيامت]] كمبودى دارند، لطفى به آن مايه‌ها اضافه مى‌شود و در اثر جفت و همراه شدن با لطف اولياى الهى، از قهر خداوند نجات مى‌يابند. بنابراين شفاعت، شامل كسانى مى‌شود كه تلاشگرند، ولى در راه مانده‌اند و نياز به قدرتى دارند كه در كنار آنان باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نور، محسن قرائتی، ج۱ ص۱۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراين، شفاعت سبب مستقل نيست، بلكه مكمّل و متمّم سبب است، يعنى در همه جا تأثير ندارد، بلكه فقط براى كسانى است كه سبب و زمينه براى رسيدن به كمال و خير يا در امان ماندن از [[عذاب]] و شرّ را داشته باشند، ولى اگر طالب شفاعت، هيچ لياقتى براى رسيدن به آن كمال و هيچ موجب نقصى براى در امان ماندن از آن عذاب را نداشته باشد، شفاعت شامل حال او نمى ‏شود، مثل اينكه يك فرد عادى كه نه سواد دارد و نه استعداد، بخواهد با [[توسل]] به شفاعت، دانشمندى برجسته شود و يا يك بنده ياغى كه از مولايش اطاعت نكرده، بخواهد با توسل به شفاعت، مورد عفو مولا قرار گيرد. در اين موارد، شفاعت سود ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر الميزان، علامه طباطبایی، ج ۱، ص ۱۵۷-۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مورد معنای شفاعت در اصطلاح دینی گفته اند: «شفاعت عبارت است از این که در روز [[قیامت]]، [[پیامبران]] و اولیاء و صالحان درباره کسانی که پیوند ایمانی خود را با خدا قطع ننموده و از طرفی رابطه معنوی خود را با شفاعت کنندگان درگاه الهی حفظ کرده‌اند، وساطت و میانجیگری خواهند کرد.»&amp;lt;ref&amp;gt;سبحانی، جعفر، منشور جاوید؛ قم، موسسه امام صادق علیه السلام، ۱۳۸۳، چاپ اول، ج۸، ص۲۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شفاعتِ اولياى خدا، به معناى ايستادن در برابر اراده‌ى خدا نيست. هم كيفر بدكاران و هم اجازه شفاعت به اولياى خود، اراده و خواست خداست. بنابراين شفاعت اولياى خدا، چيزى در برابر [[اراده الهی]] نيست. همچنین، هم وجود رحم در اولياى خدا و هم اجازه‌ى استفاده از آن، از طرف خداست. بنابراين‌ اوست كه با رحم و لطف خود، اجازه‌ى شفاعت مى‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته دیگر اینکه، شفاعت، اراده‌ى خدا را تغيير نمى‌دهد؛ بلکه اراده‌ى خداوند در شرائط مختلف يک نوع نيست. اراده خدا بر كيفر گناهكار است، ولى اگر انسان [[توبه]] كند، قهرش را برمى‌دارد. زيرا شرائط انسان گناهكار با انسان توبه‌كار فرق دارد. انسانى بخاطر محبّت و ارادت و اطاعت از اولياى خدا در دنيا، مشمول شفاعت آنان مى‌شود و ديگرى كه مخالف آنان بوده، مشمول نمى‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نور، محسن قرائتی، ج۱ ص۱۱۳-۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شفاعت در قرآن==&lt;br /&gt;
حدود سى [[آيه]] از [[قرآن کریم]] مربوط به شفاعت است كه به چهار دسته تقسيم مى‌شوند: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''الف. آیاتی که شفاعت را نفی می‌کنند''' مثل: «{{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لَا بَيْعٌ فِيهِ وَلَا خُلَّةٌ وَلَا شَفَاعَةٌ وَالْكَافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره بقره]]/۲۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ای کسانی که ایمان آورده‌اید از آنچه به شما روزی داده‌ایم، [[انفاق]] کنید پیش از آن که روزی فرا رسد که در آن نه خرید و فروش است و نه دوستی و نه شفاعت و ...».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''ب. آیاتی که شفاعت را مختص خدا می‌دانند''' مثل: «{{متن قرآن|قُلْ لِلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعًا لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره زمر]]/۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ بگو تمام شفاعت از آن خداست (زیرا) حاکمیت آسمان‌ها در زمین از آن اوست».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''ج. آیاتی که شفاعت را برای دیگران و مشروط به اذن الهی می‌دانند''' مثل: «{{متن قرآن|وَلَا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ عِنْدَهُ إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره سباء]]/۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ هیچ شفاعتی نزد او جزء به کسانی که اذن داده، سودی ندارد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''د. آیاتی که برای شفاعت شوندگان شرایطی را بیان می‌کنند''' مثل: «{{متن قرآن|... وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَىٰ وَهُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره انبیاء]]/۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ... و آنها جز برای کسانی که خدا راضی (به شفاعت او) است، شفاعت نمی‌کنند و از ترس او بیمناکند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از بررسی آیات شفاعت بدست می‌آید که منظور از آیات نفی کننده شفاعت این است که کسی مستقلا چنین حقی را ندارد و منظور از آیات اثبات کننده شفاعت این است که اصلاً و ذاتاً شفاعت برای خداست و برای غیر خدا نیز با اذن و تملیک اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شفیع در حقیقت خود خدای سبحان است و برگشت شفاعت به این است که یکی از صفات خدا ([[شفیع (اسم الله)|شفیع]]) بین خدا و شخص شفاعت خواه، واسطه می‌شود تا حال او را اصلاح کند مانند واسطه شدن رحمت و مغفرت خدا بین او و بنده گنهکارش، تا وی را از وبال گناهش و از [[عذاب]] نجات دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;منشور جاوید، جعفر سبحانی، ج ۸، ص ۲۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شفاعت کنندگان==&lt;br /&gt;
از برخی از آیاتی که در مورد شفاعت در [[قرآن]] آمده است، می توان ویژگی های شفاعت کنندگان را بدست آورد. آیات زیر نمونه هایی از این آیات هستند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{متن قرآن|«وَلَا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفَاعَةَ إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره زخرف]]/۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ این [[آیه]] بیان می دارد که کسانی که مشرکین غیر از خدا می‌خوانند قادر بر شفاعت نیستند. و در پایان آیه ویژگی گروهی که می توانند شفاعت کنند را اینگونه بیان می دارد: «{{متن قرآن|«مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ»}} این بخش از آیه معمولا به یکی از دو صورت زیر معنا شده است:&lt;br /&gt;
*كسانى كه شهادت به [[حق]] مى‌‏دهند و عالم به حق هم هستند يعنى هم به زبان می‌آورند و هم در دل معتقد به حق هستند.&amp;lt;ref&amp;gt;اطيب البيان فى تفسير القرآن، ج‏۱۲، ص۶۴؛ منهج الصادقين فى إلزام المخالفين، ج‏۸، ص۲۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*کسانی که شهادت به [[توحید]] می دهند و به حقیقت حال و عمل کسی که برایش شفاعت می‌کنند عالم هستند.&amp;lt;ref&amp;gt;طباطبائی، المیزان، ج۱۸، ص۱۲۷&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*«{{متن قرآن|يَوْمَئِذٍ لَا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَٰنُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره طه]]/۱۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ در آن روز شفاعت کسی سودی ندهد مگر آنکه [خدای] رحمان به او اذن دهد و گفتارش را [در مورد شفاعت از دیگران] بپسندد». مطابق با این آیه کسانی می توانند شفاعت کنند که از خدا اذن شفاعت داشته باشند.&lt;br /&gt;
*«{{متن قرآن|لَا يَمْلِكُونَ الشَّفَاعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمَٰنِ عَهْدًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره مریم]]/۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ آنان هرگز مالک شفاعت نیستند؛ مگر کسی که نزد خداوند رحمان، عهد و پیمانی دارد». این آیه شفاعت کردن را تنها خاص کسانی می داند که نزد خدا عهدی دارند. در مورد عهد مورد اشاره در آیه، دیدگاه‌های متفاوتی بیان شده است از جمله: ۱- عهد ايمان به خدا و تصديق به نبوت است. ۲- عهد همان وعده شفاعتى است كه به طورى كه از اخبار بر مى‌‏آيد به امثال انبياء و امامان و مؤمنين و ملائكه داده. ۳- عهد عبارت است از شهادت به لا اله الا اللَّه و امید نداشتن به حول و قوه خود و دیگران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آیات و روایات، افراد زیر به عنوان صاحب شفاعت معرفی شده‌اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[پیامبران]]: [[پیامبر اسلام|رسول خدا]] صلی الله علیه وآله فرمود: «{{متن حدیث|يشفع الأنبياء في کل من کان يشهد آن لا اله الا الله مخلصاً}}&amp;lt;ref&amp;gt;مسند احمد، ج ۳، ص ۱۲، نقل از سبحانی، منشور جاويد، ج۸، ص۳۸۴&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ پيامبران الهي براي کساني که از روي اخلاص به يگانگي خدا گواهي داده اند شفاعت مي کنند». مفسران در [[تفسیر قرآن|تفسیر]] آیه «{{متن قرآن|عَسَىٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَحْمُودًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره اسراء]]/۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ امید است پروردگارت تو را به مقام پسندیده‌ای برانگیزد» گفته‌اند: مقصود از مقام محمود، همان مقام شفاعت برای [[پیامبر اسلام]] صلی الله علیه وآله  است.&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه تفسیر المیزان، ج ۱۷، ص ۴۱۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[امامان معصوم]] علیهم‌السلام: در ذیل آیه ۱۰۱ [[سوره شعراء]] روایات متعددی آمده که در بعضی از آنها صریحاً آمده که شافعان، امامان علیهم السلام هستند.&amp;lt;ref&amp;gt;نورالثقلین، حویزی، ج۳، ص۲۰۸؛ ذیل آیه ۷۹ اسراء، مجمع البیان، طبرسی، ج۶، ص۶۷۱، ذیل همان آیه.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*علماء و شهدا: [[امام علی علیه السلام|حضرت علی]] علیه السلام می فرماید: «سه گروه هستند که از خدای متعال طلب شفاعت می‌کنند و شفاعتشان پذیرفته می‌شود؛ «{{متن حدیث|الانبیاء ثم العلماء ثم الشهداء}}&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه المیزان، ج ۱۵، ص ۴۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ انبیاء، پس از آنها علماء و پس از آنها شهدا».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[فرشتگان]]: «{{متن قرآن|وَكَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّمَاوَاتِ لَا تُغْنِي شَفَاعَتُهُمْ شَيْئًا إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشَاءُ وَ يَرْضَىٰ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره نجم]]/۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ و چه بسیار فرشتگانی که در آسمان ها هستند که شفاعتشان هیچ سودی نمی بخشد مگر پس از آنکه خدا برای هر که بخواهد و بپسندد، اجازه دهد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شرایط شفاعت==&lt;br /&gt;
شفاعت، بى‌قيد و شرط نيست و شفاعت به اجازه و اذن خداست و شفاعت شونده، بايد واجد شرايطى باشد و اگر كسى شرايط شفاعت را دارا نباشد، مورد شفاعت قرار نمى‌گيرد.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نور، محسن قرائتی، ج۱ ص۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; شرایطی که برای بهره مندی از شفاعت شفاعت‌کنندگان با بررسی آیات و روایات بدست می‌آید چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''داشتن دین مورد رضایت الهی:''' &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آیه ۲۸ [[سوره انبیاء]] در مورد شفاعت فرشتگان آمده است: «{{متن قرآن|... ولَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَىٰ ...»}}؛ شفاعت نمی کنند مگر برای کسی که خدا از او راضی و خشنود باشد». از [[امام رضا]] علیه السلام در مورد این آیه سوال کردند و حضرت در پاسخ فرمود: معنايش اين است شفاعت نمى كنند جز براى كسى كه [[دين]] او مورد رضايت و پسند خدا باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;امالى، شیخ صدوق، ص۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینکه چرا امام رضا رضایت الهی را در این آیه به رضایت از دین شخص معنی نموده اند، از دقت به این نکته مشخص می شود که فرد مؤمن و معتقد اگرچه گناهکار و دارای لغزش هایی باشد، ولی از جهت [[ایمان]] و عقیده‌اش مورد رضایت و خشنودی خدای متعال است. با این وصف، مشرك و كافر که دين مورد پسند خدا را ندارند، مورد شفاعت قرار نمی گیرند.&amp;lt;ref&amp;gt; سبحانی، منشور جاويد، ج۸، ص۴۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نداشتن دشمنی با اهل بیت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام صادق]] (عليه السلام) فرمود: «{{متن حدیث|لو انّ الملائكة المقربين والأنبياء المرسلين شفَّعُوا فى ناصب ما شُفِّعوا}}&amp;lt;ref&amp;gt;محاسن برقى، ص ۱۸۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ اگر همه فرشتگان مقرّب الهى و تمام پيامبران مرسل براى ناصبى (يعنى كسى كه دشمن خاندان عصمت و طهارت است) شفاعت كنند شفاعت آنان پذيرفته نمى شود».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و [[رسول اكرم]] (صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «{{متن حدیث|إذا قمتُ المقام المحمود تشفعت فى أصحاب الكبائر من أُمّتى فيشفعنى اللّه فيهم واللّه لاتشفعتُ فی من آذى ذرّيّتى}}&amp;lt;ref&amp;gt; امالى صدوق، ص ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ هنگامى كه در مقام شفاعت قرار گيرم براى گناهكاران امتم شفاعت مى كنم و خداوند شفاعت مرا مى پذيرد. به خدا سوگند براى كسانى كه ذريه و فرزندان مرا آزار كرده باشند شفاعت نمى كنم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''تکذیب نکردن شفاعت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام رضا]] (عليه السلام) مى فرمايد: «{{متن حدیث|من كذّب بشفاعة رسول اللّه لم تنلهُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;عيون اخبار الرضا، ج۲، ص۶۶&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ كسى كه شفاعت رسول خدا [صلى الله عليه وآله] را تكذيب كند شفاعت آن گرامى به او نمى رسد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کوچک نشمردن نماز:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدیثی از [[امام صادق]] علیه السلام آمده است: «{{متن حدیث|لا ينال شفاعتنا مَن استخفّ بالصّلاة}}&amp;lt;ref&amp;gt;كافى، کلینی، ۳/۲۷۰؛ تهذيب الاحکام، طوسی، ۹/۱۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ كسى كه [[نماز]] را سبک بشمارد به شفاعت ما نمى رسد». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی معتقدند آنچه در مورد نفی شفاعت در این موارد آمده است بدین معناست که شخص مدتها در [[عذاب]] بماند و از شفاعت محروم باشد، نه اين كه اصلاً شفاعت نشود؛ چرا که مطابق با روايات دیگری در مورد شفاعت آمده است هر كس ايمان به خدا داشته باشد و دين او مورد رضايت و پسند الهى باشد بالأخره شفاعت شفاعت كنندگان موجب نجات او مى شود.&amp;lt;ref&amp;gt;رک: سبحانی، منشور جاوید، ج۸، ص۴۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; چنانکه در حدیثی از امام صادق (عليه السلام) در مورد زنا کننده آمده است: «{{متن حدیث|فواللّه لا تنال شفاعتنا إذا ركب هذا (يعنى الزنا) حتى يصيبه ألم العذاب ويرى هول جهنم}}&amp;lt;ref&amp;gt;كافى، ج۳، ص۴۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ به خدا سوگند شفاعت ما به كسى كه مرتكب زنا شده باشد نمى رسد، جز پس از آن كه عذاب دردناك الهى را بچشد و هول و ترس جهنم را ببيند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اثر تربیتی اعتقاد به شفاعت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اثری که وعده شفاعت در افراد می‌گذارد، زنده کردن حسّ امیدواری در افراد گناه‌کار است تا آنان با وجود [[گناه|گناهان]] و جرائم خود، دچار ناامیدی و [[یأس]] از رحمت بی‌کران الهی نگردند.&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه المیزان، ج۱۴، ص۲۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; مانند همان اثری که اعتقاد به [[توبه]] و پذیرش از سوی خداوند متعال در انسان‌ها می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراين شفاعتى سازنده است كه انسان را با اولياى خدا پيوند دهد و مانع يأس او شود. ولى اگر ايمان به شفاعت سبب جرأت بر گناه گردد، همانگونه كه [[مسیحیت|مسيحيان]] عقيده دارند كه [[حضرت عيسى]] سلام الله علیه فدا شد تا گناهان ما بخشيده شود، هرگز قابل قبول نيست.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نور، محسن قرائتی، ج۱ ص۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شفاعت در مذاهب اسلامی==&lt;br /&gt;
همه [[فرقه‌های اسلامی]] اصل شفاعت را جزو آموزه‌های مسلّم [[قرآن]] و [[سنت]] می دانند و معتقدند كه آيات و روايات متعددی، اصل جواز و صحت شفاعت را تأييد می كنند، اما در مورد کیفیت آن اختلافاتی وجود دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دیدگاه شیعه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علمای [[شیعه]] همگی شفاعت را جزء [[ضروریات دین]] می شمارند. [[شیخ صدوق]] در مورداعتقاد شیعه در مسئله شفاعت می‌گوید: اعتقاد ما در مسئله شفاعت چنین است که شفاعت برای کسی است که [[دین]] او مورد رضایت بوده و گناه کبیره یا صغیره‌ای مرتکب شده است. ولی شفاعت برای اهل شک و [[شرک]] و هم‌چنین اهل [[کفر]] و جحود نمی‌باشد، بلکه برای گناهکارانی از اهل [[توحید]] است».&amp;lt;ref&amp;gt;شیخ صدوق، اعتقادات، ‌‌۱۴۱۳‌ق‌، ص۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دیدگاه اشاعره:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متکلمان [[اهل سنت]] -که غالبا مذهب کلامی [[اشاعره|اشعری]] دارند-، معتقدند شفاعت مخصوص مؤمنانی است که در دنیا مرتکب [[گناه]] کبیره شده اند و شفاعت را وسیله رفع عقاب و نجات از [[عذاب]] ابدی می دانند.&amp;lt;ref&amp;gt;مهدی نکویی، بررسی معنا، شرایط و آثار شفاعت پیامبر اکرم از منظر مذاهب اسلامی، پژوهشنامه حج و زیارت، بهار ۱۳۹۶، ص۱۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دیدگاه وهابیت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[وهابیت|وهابیان]] گرچه معتقدند پیامبران علیهم السلام، [[فرشتگان]] و اولیای خدا، در روز [[رستاخیز]] حق شفاعت دارند؛ اما درخواست شفاعت از شفیعان را در حالتی که در عالم [[برزخ]] به سر می برند، [[شرک]] می دانند!&amp;lt;ref&amp;gt;الدرر السنیه، ج۱، ص۲۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما به نظر [[شیعه]]، درخواست از غیر خدا به خودی خود مستلزم شرک نیست و شرک ورزیدن در جایی است که اعتقاد به الوهیت و ربوبیت و مستقل دیدن چیزی وجود داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*منشور جاوید، جعفر سبحانی، قم، مؤسسه امام صادق علیه‌السلام.&lt;br /&gt;
*اطيب البيان فی تفسير القرآن، عبدالحسين طيب، تهران، اسلام، ۱۳۶۹ش.&lt;br /&gt;
*المیزان فی تفسیر القرآن، علامه طباطبایی، قم، انتشارات اسلامی جامعۀ مدرسین حوزه علمیه، ۱۴۱۷ق.&lt;br /&gt;
*منهج الصادقین فی الزام المخالفین، ملا فتح‌الله کاشانی، تهران، کتابفروشی محمد حسن علمی، ۱۳۳۶ش.&lt;br /&gt;
*تفسیر نور، محسن قرائتی، تهران، مركز فرهنگى درسهايى از قرآن، ۱۳۸۳، چاپ يازدهم.&lt;br /&gt;
*&amp;quot;شفاعت&amp;quot;، کاظم احمدزاده، [http://www.pajoohe.ir دانشنامه پژوهه]، تاریخ بازیابی: ۱۴ بهمن ۱۳۹۱.&lt;br /&gt;
*&amp;quot;بررسی معنا، شرایط و آثار شفاعت پیامبر اکرم از منظر مذاهب اسلامی&amp;quot;، مهدی نکویی، پژوهشنامه حج و زیارت، بهار۱۳۹۶.&lt;br /&gt;
{{اعتقادات شیعه}}&lt;br /&gt;
[[رده: واژگان قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:معاد]][[رده:اعتقادات]]&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= خوب&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= متوسط&lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= خوب&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= خوب&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= متوسط&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B4%D9%81%D8%A7%D8%B9%D8%AA&amp;diff=170154</id>
		<title>شفاعت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B4%D9%81%D8%A7%D8%B9%D8%AA&amp;diff=170154"/>
		<updated>2026-10-29T15:20:56Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* شرایط شفاعت */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
'''«شفاعت»''' به معنای وساطت و میانجی‌گری [[اولیاء الله|اولیای الهی]] برای اهل [[ایمان]] در [[آخرت]] در نزد [[خداوند]] است تا به واسطه این شفاعت، [[گناهان]] شخص مورد بخشش قرار گیرد و رحمت خدا شامل حال او شود. [[قرآن]] تنها کسانی را که از طرف خدا اجازه شفاعت داشته باشند قادر به شفاعت دانسته و نیز برای بهره‌مندی از شفاعت شرایطی را بیان می‌نماید. شفاعت از [[عقاید]] مسلم [[اسلام|اسلامی]] و مورد اتفاق [[شیعه]] و [[اهل سنت]] است؛ اما به عقیده فرقه [[وهابیت]]، درخواست شفاعت از کسی که از دنیا رفته [[شرک]] است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مفهوم شفاعت ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصدر «شفاعة» از «شَفع» در لغت به معنای جفت (در مقابل «وَتر» به معنای تک) گرفته شده و نیز منضم كردن چيزى به چيزى است&amp;lt;ref&amp;gt;مفردات، راغب اصفهانی، &amp;quot;شفع&amp;quot;.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در اصطلاح به معناى واسطه قرار گرفتن شفيع براى رساندن درخواست کننده شفاعت به خيرى يا در امان نگه داشتن او از شرّى است. گویا شفیع اعتبار و کمالی که خود دارد را ضميمه صلاحيت ناتمام خواهنده شفاعت می کند تا او را به خیری برساند یا از او دفع شرّی بکند. شفاعت يعنى افرادى كه مايه‌اى از [[ايمان]] و [[تقوا]] و عمل داشته و در روز [[قيامت]] كمبودى دارند، لطفى به آن مايه‌ها اضافه مى‌شود و در اثر جفت و همراه شدن با لطف اولياى الهى، از قهر خداوند نجات مى‌يابند. بنابراين شفاعت، شامل كسانى مى‌شود كه تلاشگرند، ولى در راه مانده‌اند و نياز به قدرتى دارند كه در كنار آنان باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نور، محسن قرائتی، ج۱ ص۱۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراين، شفاعت سبب مستقل نيست، بلكه مكمّل و متمّم سبب است، يعنى در همه جا تأثير ندارد، بلكه فقط براى كسانى است كه سبب و زمينه براى رسيدن به كمال و خير يا در امان ماندن از [[عذاب]] و شرّ را داشته باشند، ولى اگر طالب شفاعت، هيچ لياقتى براى رسيدن به آن كمال و هيچ موجب نقصى براى در امان ماندن از آن عذاب را نداشته باشد، شفاعت شامل حال او نمى ‏شود، مثل اينكه يك فرد عادى كه نه سواد دارد و نه استعداد، بخواهد با [[توسل]] به شفاعت، دانشمندى برجسته شود و يا يك بنده ياغى كه از مولايش اطاعت نكرده، بخواهد با توسل به شفاعت، مورد عفو مولا قرار گيرد. در اين موارد، شفاعت سود ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر الميزان، علامه طباطبایی، ج ۱، ص ۱۵۷-۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مورد معنای شفاعت در اصطلاح دینی گفته اند: «شفاعت عبارت است از این که در روز [[قیامت]]، [[پیامبران]] و اولیاء و صالحان درباره کسانی که پیوند ایمانی خود را با خدا قطع ننموده و از طرفی رابطه معنوی خود را با شفاعت کنندگان درگاه الهی حفظ کرده‌اند، وساطت و میانجیگری خواهند کرد.»&amp;lt;ref&amp;gt;سبحانی، جعفر، منشور جاوید؛ قم، موسسه امام صادق علیه السلام، ۱۳۸۳، چاپ اول، ج۸، ص۲۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شفاعتِ اولياى خدا، به معناى ايستادن در برابر اراده‌ى خدا نيست. هم كيفر بدكاران و هم اجازه شفاعت به اولياى خود، اراده و خواست خداست. بنابراين شفاعت اولياى خدا، چيزى در برابر [[اراده الهی]] نيست. همچنین، هم وجود رحم در اولياى خدا و هم اجازه‌ى استفاده از آن، از طرف خداست. بنابراين‌ اوست كه با رحم و لطف خود، اجازه‌ى شفاعت مى‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته دیگر اینکه، شفاعت، اراده‌ى خدا را تغيير نمى‌دهد؛ بلکه اراده‌ى خداوند در شرائط مختلف يک نوع نيست. اراده خدا بر كيفر گناهكار است، ولى اگر انسان [[توبه]] كند، قهرش را برمى‌دارد. زيرا شرائط انسان گناهكار با انسان توبه‌كار فرق دارد. انسانى بخاطر محبّت و ارادت و اطاعت از اولياى خدا در دنيا، مشمول شفاعت آنان مى‌شود و ديگرى كه مخالف آنان بوده، مشمول نمى‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نور، محسن قرائتی، ج۱ ص۱۱۳-۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شفاعت در قرآن==&lt;br /&gt;
حدود سى [[آيه]] از [[قرآن کریم]] مربوط به شفاعت است كه به چهار دسته تقسيم مى‌شوند: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''الف. آیاتی که شفاعت را نفی می‌کنند''' مثل: «{{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لَا بَيْعٌ فِيهِ وَلَا خُلَّةٌ وَلَا شَفَاعَةٌ وَالْكَافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره بقره]]/۲۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ای کسانی که ایمان آورده‌اید از آنچه به شما روزی داده‌ایم، [[انفاق]] کنید پیش از آن که روزی فرا رسد که در آن نه خرید و فروش است و نه دوستی و نه شفاعت و ...».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''ب. آیاتی که شفاعت را مختص خدا می‌دانند''' مثل: «{{متن قرآن|قُلْ لِلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعًا لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره زمر]]/۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ بگو تمام شفاعت از آن خداست (زیرا) حاکمیت آسمان‌ها در زمین از آن اوست».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''ج. آیاتی که شفاعت را برای دیگران و مشروط به اذن الهی می‌دانند''' مثل: «{{متن قرآن|وَلَا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ عِنْدَهُ إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره سباء]]/۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ هیچ شفاعتی نزد او جزء به کسانی که اذن داده، سودی ندارد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''د. آیاتی که برای شفاعت شوندگان شرایطی را بیان می‌کنند''' مثل: «{{متن قرآن|... وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَىٰ وَهُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره انبیاء]]/۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ... و آنها جز برای کسانی که خدا راضی (به شفاعت او) است، شفاعت نمی‌کنند و از ترس او بیمناکند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از بررسی آیات شفاعت بدست می‌آید که منظور از آیات نفی کننده شفاعت این است که کسی مستقلا چنین حقی را ندارد و منظور از آیات اثبات کننده شفاعت این است که اصلاً و ذاتاً شفاعت برای خداست و برای غیر خدا نیز با اذن و تملیک اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شفیع در حقیقت خود خدای سبحان است و برگشت شفاعت به این است که یکی از صفات خدا ([[شفیع (اسم الله)|شفیع]]) بین خدا و شخص شفاعت خواه، واسطه می‌شود تا حال او را اصلاح کند مانند واسطه شدن رحمت و مغفرت خدا بین او و بنده گنهکارش، تا وی را از وبال گناهش و از [[عذاب]] نجات دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;منشور جاوید، جعفر سبحانی، ج ۸، ص ۲۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شفاعت کنندگان==&lt;br /&gt;
از برخی از آیاتی که در مورد شفاعت در [[قرآن]] آمده است، می توان ویژگی های شفاعت کنندگان را بدست آورد. آیات زیر نمونه هایی از این آیات هستند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{متن قرآن|«وَلَا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفَاعَةَ إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره زخرف]]/۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ این [[آیه]] بیان می دارد که کسانی که مشرکین غیر از خدا می‌خوانند قادر بر شفاعت نیستند. و در پایان آیه ویژگی گروهی که می توانند شفاعت کنند را اینگونه بیان می دارد: «{{متن قرآن|«مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ»}} این بخش از آیه معمولا به یکی از دو صورت زیر معنا شده است:&lt;br /&gt;
*كسانى كه شهادت به [[حق]] مى‌‏دهند و عالم به حق هم هستند يعنى هم به زبان می‌آورند و هم در دل معتقد به حق هستند.&amp;lt;ref&amp;gt;اطيب البيان فى تفسير القرآن، ج‏۱۲، ص۶۴؛ منهج الصادقين فى إلزام المخالفين، ج‏۸، ص۲۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*کسانی که شهادت به [[توحید]] می دهند و به حقیقت حال و عمل کسی که برایش شفاعت می‌کنند عالم هستند.&amp;lt;ref&amp;gt;طباطبائی، المیزان، ج۱۸، ص۱۲۷&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*«{{متن قرآن|يَوْمَئِذٍ لَا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَٰنُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره طه]]/۱۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ در آن روز شفاعت کسی سودی ندهد مگر آنکه [خدای] رحمان به او اذن دهد و گفتارش را [در مورد شفاعت از دیگران] بپسندد». مطابق با این آیه کسانی می توانند شفاعت کنند که از خدا اذن شفاعت داشته باشند.&lt;br /&gt;
*«{{متن قرآن|لَا يَمْلِكُونَ الشَّفَاعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمَٰنِ عَهْدًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره مریم]]/۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ آنان هرگز مالک شفاعت نیستند؛ مگر کسی که نزد خداوند رحمان، عهد و پیمانی دارد». این آیه شفاعت کردن را تنها خاص کسانی می داند که نزد خدا عهدی دارند. در مورد عهد مورد اشاره در آیه، دیدگاه‌های متفاوتی بیان شده است از جمله: ۱- عهد ايمان به خدا و تصديق به نبوت است. ۲- عهد همان وعده شفاعتى است كه به طورى كه از اخبار بر مى‌‏آيد به امثال انبياء و امامان و مؤمنين و ملائكه داده. ۳- عهد عبارت است از شهادت به لا اله الا اللَّه و امید نداشتن به حول و قوه خود و دیگران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آیات و روایات، افراد زیر به عنوان صاحب شفاعت معرفی شده‌اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[پیامبران]]: [[پیامبر اسلام|رسول خدا]] صلی الله علیه وآله فرمود: «{{متن حدیث|يشفع الأنبياء في کل من کان يشهد آن لا اله الا الله مخلصاً}}&amp;lt;ref&amp;gt;مسند احمد، ج ۳، ص ۱۲، نقل از سبحانی، منشور جاويد، ج۸، ص۳۸۴&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ پيامبران الهي براي کساني که از روي اخلاص به يگانگي خدا گواهي داده اند شفاعت مي کنند». مفسران در [[تفسیر قرآن|تفسیر]] آیه «{{متن قرآن|عَسَىٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَحْمُودًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره اسراء]]/۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ امید است پروردگارت تو را به مقام پسندیده‌ای برانگیزد» گفته‌اند: مقصود از مقام محمود، همان مقام شفاعت برای [[پیامبر اسلام]] صلی الله علیه وآله  است.&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه تفسیر المیزان، ج ۱۷، ص ۴۱۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[امامان معصوم]] علیهم‌السلام: در ذیل آیه ۱۰۱ [[سوره شعراء]] روایات متعددی آمده که در بعضی از آنها صریحاً آمده که شافعان، امامان علیهم السلام هستند.&amp;lt;ref&amp;gt;نورالثقلین، حویزی، ج۳، ص۲۰۸؛ ذیل آیه ۷۹ اسراء، مجمع البیان، طبرسی، ج۶، ص۶۷۱، ذیل همان آیه.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*علماء و شهدا: [[امام علی علیه السلام|حضرت علی]] علیه السلام می فرماید: «سه گروه هستند که از خدای متعال طلب شفاعت می‌کنند و شفاعتشان پذیرفته می‌شود؛ «{{متن حدیث|الانبیاء ثم العلماء ثم الشهداء}}&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه المیزان، ج ۱۵، ص ۴۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ انبیاء، پس از آنها علماء و پس از آنها شهدا».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[فرشتگان]]: «{{متن قرآن|وَكَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّمَاوَاتِ لَا تُغْنِي شَفَاعَتُهُمْ شَيْئًا إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشَاءُ وَ يَرْضَىٰ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره نجم]]/۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ و چه بسیار فرشتگانی که در آسمان ها هستند که شفاعتشان هیچ سودی نمی بخشد مگر پس از آنکه خدا برای هر که بخواهد و بپسندد، اجازه دهد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شرایط شفاعت==&lt;br /&gt;
شفاعت، بى‌قيد و شرط نيست و شفاعت به اجازه و اذن خداست و شفاعت شونده، بايد واجد شرايطى باشد و اگر كسى شرايط شفاعت را دارا نباشد، مورد شفاعت قرار نمى‌گيرد.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نور، محسن قرائتی، ج۱ ص۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; شرایطی که برای بهره مندی از شفاعت شفاعت‌کنندگان با بررسی آیات و روایات بدست می‌آید چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''داشتن دین مورد رضایت الهی:''' &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آیه ۲۸ [[سوره انبیاء]] در مورد شفاعت فرشتگان آمده است: «{{متن قرآن|... ولَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَىٰ ...»}}؛ شفاعت نمی کنند مگر برای کسی که خدا از او راضی و خشنود باشد». از [[امام رضا]] علیه السلام در مورد این آیه سوال کردند و حضرت در پاسخ فرمود: معنايش اين است شفاعت نمى كنند جز براى كسى كه [[دين]] او مورد رضايت و پسند خدا باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;امالى، شیخ صدوق، ص۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینکه چرا امام رضا رضایت الهی را در این آیه به رضایت از دین شخص معنی نموده اند، از دقت به این نکته مشخص می شود که فرد مؤمن و معتقد اگرچه گناهکار و دارای لغزش هایی باشد، ولی از جهت [[ایمان]] و عقیده‌اش مورد رضایت و خشنودی خدای متعال است. با این وصف، مشرك و كافر که دين مورد پسند خدا را ندارند، مورد شفاعت قرار نمی گیرند.&amp;lt;ref&amp;gt; سبحانی، منشور جاويد، ج۸، ص۴۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نداشتن دشمنی با اهل بیت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام صادق]] (عليه السلام) فرمود: «{{متن حدیث|لو انّ الملائكة المقربين والأنبياء المرسلين شفَّعُوا فى ناصب ما شُفِّعوا}}&amp;lt;ref&amp;gt;محاسن برقى، ص ۱۸۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ اگر همه فرشتگان مقرّب الهى و تمام پيامبران مرسل براى ناصبى (يعنى كسى كه دشمن خاندان عصمت و طهارت است) شفاعت كنند شفاعت آنان پذيرفته نمى شود».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و [[رسول اكرم]] (صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «{{متن حدیث|إذا قمتُ المقام المحمود تشفعت فى أصحاب الكبائر من أُمّتى فيشفعنى اللّه فيهم واللّه لاتشفعتُ فی من آذى ذرّيّتى}}&amp;lt;ref&amp;gt; امالى صدوق، ص ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ هنگامى كه در مقام شفاعت قرار گيرم براى گناهكاران امتم شفاعت مى كنم و خداوند شفاعت مرا مى پذيرد. به خدا سوگند براى كسانى كه ذريه و فرزندان مرا آزار كرده باشند شفاعت نمى كنم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''تکذیب نکردن شفاعت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام رضا]] (عليه السلام) مى فرمايد: «{{متن حدیث|من كذّب بشفاعة رسول اللّه لم تنلهُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;عيون اخبار الرضا، ج۲، ص۶۶&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ كسى كه شفاعت رسول خدا [صلى الله عليه وآله] را تكذيب كند شفاعت آن گرامى به او نمى رسد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کوچک نشمردن نماز:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدیثی از [[امام صادق]] علیه السلام آمده است: «{{متن حدیث|لا ينال شفاعتنا مَن استخفّ بالصّلاة}}&amp;lt;ref&amp;gt;كافى، کلینی، ۳/۲۷۰؛ تهذيب الاحکام، طوسی، ۹/۱۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ كسى كه [[نماز]] را سبک بشمارد به شفاعت ما نمى رسد». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی معتقدند آنچه در مورد نفی شفاعت در این موارد آمده است بدین معناست که شخص مدتها در [[عذاب]] بماند و از شفاعت محروم باشد، نه اين كه اصلاً شفاعت نشود؛ چرا که مطابق با روايات دیگری در مورد شفاعت آمده است هر كس ايمان به خدا داشته باشد و دين او مورد رضايت و پسند الهى باشد بالأخره شفاعت شفاعت كنندگان موجب نجات او مى شود.&amp;lt;ref&amp;gt;رک: سبحانی، منشور جاوید، ج۸، ص۴۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; چنانکه در حدیثی از امام صادق (عليه السلام) در مورد زنا کننده آمده است: «{{متن حدیث|فواللّه لا تنال شفاعتنا إذا ركب هذا (يعنى الزنا) حتى يصيبه ألم العذاب ويرى هول جهنم}}&amp;lt;ref&amp;gt;كافى، ج۳، ص۴۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ به خدا سوگند شفاعت ما به كسى كه مرتكب زنا شده باشد نمى رسد، جز پس از آن كه عذاب دردناك الهى را بچشد و هول و ترس جهنم را ببيند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اثر تربیتی اعتقاد به شفاعت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اثری که وعده شفاعت در افراد می‌گذارد، زنده کردن حسّ امیدواری در افراد گناه‌کار است تا آنان با وجود [[گناه|گناهان]] و جرائم خود، دچار ناامیدی و [[یأس]] از رحمت بی‌کران الهی نگردند.&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه المیزان، ج۱۴، ص۲۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; مانند همان اثری که اعتقاد به [[توبه]] و پذیرش از سوی خداوند متعال در انسان‌ها می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراين شفاعتى سازنده است كه انسان را با اولياى خدا پيوند دهد و مانع يأس او شود. ولى اگر ايمان به شفاعت سبب جرأت بر گناه گردد، همانگونه كه [[مسیحیت|مسيحيان]] عقيده دارند كه [[حضرت عيسى]] فدا شد تا گناهان ما بخشيده شود، هرگز قابل قبول نيست.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نور، محسن قرائتی، ج۱ ص۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شفاعت در مذاهب اسلامی==&lt;br /&gt;
همه [[فرقه‌های اسلامی]] اصل شفاعت را جزو آموزه‌های مسلّم [[قرآن]] و [[سنت]] می دانند و معتقدند كه آيات و روايات متعددی، اصل جواز و صحت شفاعت را تأييد می كنند، اما در مورد کیفیت آن اختلافاتی وجود دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دیدگاه شیعه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علمای [[شیعه]] همگی شفاعت را جزء [[ضروریات دین]] می شمارند. [[شیخ صدوق]] در مورداعتقاد شیعه در مسئله شفاعت می‌گوید: اعتقاد ما در مسئله شفاعت چنین است که شفاعت برای کسی است که [[دین]] او مورد رضایت بوده و گناه کبیره یا صغیره‌ای مرتکب شده است. ولی شفاعت برای اهل شک و [[شرک]] و هم‌چنین اهل [[کفر]] و جحود نمی‌باشد، بلکه برای گناهکارانی از اهل [[توحید]] است».&amp;lt;ref&amp;gt;شیخ صدوق، اعتقادات، ‌‌۱۴۱۳‌ق‌، ص۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دیدگاه اشاعره:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متکلمان [[اهل سنت]] -که غالبا مذهب کلامی [[اشاعره|اشعری]] دارند-، معتقدند شفاعت مخصوص مؤمنانی است که در دنیا مرتکب [[گناه]] کبیره شده اند و شفاعت را وسیله رفع عقاب و نجات از [[عذاب]] ابدی می دانند.&amp;lt;ref&amp;gt;مهدی نکویی، بررسی معنا، شرایط و آثار شفاعت پیامبر اکرم از منظر مذاهب اسلامی، پژوهشنامه حج و زیارت، بهار ۱۳۹۶، ص۱۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دیدگاه وهابیت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[وهابیت|وهابیان]] گرچه معتقدند پیامبران علیهم السلام، [[فرشتگان]] و اولیای خدا، در روز [[رستاخیز]] حق شفاعت دارند؛ اما درخواست شفاعت از شفیعان را در حالتی که در عالم [[برزخ]] به سر می برند، [[شرک]] می دانند!&amp;lt;ref&amp;gt;الدرر السنیه، ج۱، ص۲۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما به نظر [[شیعه]]، درخواست از غیر خدا به خودی خود مستلزم شرک نیست و شرک ورزیدن در جایی است که اعتقاد به الوهیت و ربوبیت و مستقل دیدن چیزی وجود داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*منشور جاوید، جعفر سبحانی، قم، مؤسسه امام صادق علیه‌السلام.&lt;br /&gt;
*اطيب البيان فی تفسير القرآن، عبدالحسين طيب، تهران، اسلام، ۱۳۶۹ش.&lt;br /&gt;
*المیزان فی تفسیر القرآن، علامه طباطبایی، قم، انتشارات اسلامی جامعۀ مدرسین حوزه علمیه، ۱۴۱۷ق.&lt;br /&gt;
*منهج الصادقین فی الزام المخالفین، ملا فتح‌الله کاشانی، تهران، کتابفروشی محمد حسن علمی، ۱۳۳۶ش.&lt;br /&gt;
*تفسیر نور، محسن قرائتی، تهران، مركز فرهنگى درسهايى از قرآن، ۱۳۸۳، چاپ يازدهم.&lt;br /&gt;
*&amp;quot;شفاعت&amp;quot;، کاظم احمدزاده، [http://www.pajoohe.ir دانشنامه پژوهه]، تاریخ بازیابی: ۱۴ بهمن ۱۳۹۱.&lt;br /&gt;
*&amp;quot;بررسی معنا، شرایط و آثار شفاعت پیامبر اکرم از منظر مذاهب اسلامی&amp;quot;، مهدی نکویی، پژوهشنامه حج و زیارت، بهار۱۳۹۶.&lt;br /&gt;
{{اعتقادات شیعه}}&lt;br /&gt;
[[رده: واژگان قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:معاد]][[رده:اعتقادات]]&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= خوب&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= متوسط&lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= خوب&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= خوب&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= متوسط&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B4%D9%81%D8%A7%D8%B9%D8%AA&amp;diff=170153</id>
		<title>شفاعت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B4%D9%81%D8%A7%D8%B9%D8%AA&amp;diff=170153"/>
		<updated>2026-10-29T15:15:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* شفاعت در قرآن */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
'''«شفاعت»''' به معنای وساطت و میانجی‌گری [[اولیاء الله|اولیای الهی]] برای اهل [[ایمان]] در [[آخرت]] در نزد [[خداوند]] است تا به واسطه این شفاعت، [[گناهان]] شخص مورد بخشش قرار گیرد و رحمت خدا شامل حال او شود. [[قرآن]] تنها کسانی را که از طرف خدا اجازه شفاعت داشته باشند قادر به شفاعت دانسته و نیز برای بهره‌مندی از شفاعت شرایطی را بیان می‌نماید. شفاعت از [[عقاید]] مسلم [[اسلام|اسلامی]] و مورد اتفاق [[شیعه]] و [[اهل سنت]] است؛ اما به عقیده فرقه [[وهابیت]]، درخواست شفاعت از کسی که از دنیا رفته [[شرک]] است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مفهوم شفاعت ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصدر «شفاعة» از «شَفع» در لغت به معنای جفت (در مقابل «وَتر» به معنای تک) گرفته شده و نیز منضم كردن چيزى به چيزى است&amp;lt;ref&amp;gt;مفردات، راغب اصفهانی، &amp;quot;شفع&amp;quot;.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در اصطلاح به معناى واسطه قرار گرفتن شفيع براى رساندن درخواست کننده شفاعت به خيرى يا در امان نگه داشتن او از شرّى است. گویا شفیع اعتبار و کمالی که خود دارد را ضميمه صلاحيت ناتمام خواهنده شفاعت می کند تا او را به خیری برساند یا از او دفع شرّی بکند. شفاعت يعنى افرادى كه مايه‌اى از [[ايمان]] و [[تقوا]] و عمل داشته و در روز [[قيامت]] كمبودى دارند، لطفى به آن مايه‌ها اضافه مى‌شود و در اثر جفت و همراه شدن با لطف اولياى الهى، از قهر خداوند نجات مى‌يابند. بنابراين شفاعت، شامل كسانى مى‌شود كه تلاشگرند، ولى در راه مانده‌اند و نياز به قدرتى دارند كه در كنار آنان باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نور، محسن قرائتی، ج۱ ص۱۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراين، شفاعت سبب مستقل نيست، بلكه مكمّل و متمّم سبب است، يعنى در همه جا تأثير ندارد، بلكه فقط براى كسانى است كه سبب و زمينه براى رسيدن به كمال و خير يا در امان ماندن از [[عذاب]] و شرّ را داشته باشند، ولى اگر طالب شفاعت، هيچ لياقتى براى رسيدن به آن كمال و هيچ موجب نقصى براى در امان ماندن از آن عذاب را نداشته باشد، شفاعت شامل حال او نمى ‏شود، مثل اينكه يك فرد عادى كه نه سواد دارد و نه استعداد، بخواهد با [[توسل]] به شفاعت، دانشمندى برجسته شود و يا يك بنده ياغى كه از مولايش اطاعت نكرده، بخواهد با توسل به شفاعت، مورد عفو مولا قرار گيرد. در اين موارد، شفاعت سود ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر الميزان، علامه طباطبایی، ج ۱، ص ۱۵۷-۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مورد معنای شفاعت در اصطلاح دینی گفته اند: «شفاعت عبارت است از این که در روز [[قیامت]]، [[پیامبران]] و اولیاء و صالحان درباره کسانی که پیوند ایمانی خود را با خدا قطع ننموده و از طرفی رابطه معنوی خود را با شفاعت کنندگان درگاه الهی حفظ کرده‌اند، وساطت و میانجیگری خواهند کرد.»&amp;lt;ref&amp;gt;سبحانی، جعفر، منشور جاوید؛ قم، موسسه امام صادق علیه السلام، ۱۳۸۳، چاپ اول، ج۸، ص۲۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شفاعتِ اولياى خدا، به معناى ايستادن در برابر اراده‌ى خدا نيست. هم كيفر بدكاران و هم اجازه شفاعت به اولياى خود، اراده و خواست خداست. بنابراين شفاعت اولياى خدا، چيزى در برابر [[اراده الهی]] نيست. همچنین، هم وجود رحم در اولياى خدا و هم اجازه‌ى استفاده از آن، از طرف خداست. بنابراين‌ اوست كه با رحم و لطف خود، اجازه‌ى شفاعت مى‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته دیگر اینکه، شفاعت، اراده‌ى خدا را تغيير نمى‌دهد؛ بلکه اراده‌ى خداوند در شرائط مختلف يک نوع نيست. اراده خدا بر كيفر گناهكار است، ولى اگر انسان [[توبه]] كند، قهرش را برمى‌دارد. زيرا شرائط انسان گناهكار با انسان توبه‌كار فرق دارد. انسانى بخاطر محبّت و ارادت و اطاعت از اولياى خدا در دنيا، مشمول شفاعت آنان مى‌شود و ديگرى كه مخالف آنان بوده، مشمول نمى‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نور، محسن قرائتی، ج۱ ص۱۱۳-۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شفاعت در قرآن==&lt;br /&gt;
حدود سى [[آيه]] از [[قرآن کریم]] مربوط به شفاعت است كه به چهار دسته تقسيم مى‌شوند: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''الف. آیاتی که شفاعت را نفی می‌کنند''' مثل: «{{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لَا بَيْعٌ فِيهِ وَلَا خُلَّةٌ وَلَا شَفَاعَةٌ وَالْكَافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره بقره]]/۲۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ای کسانی که ایمان آورده‌اید از آنچه به شما روزی داده‌ایم، [[انفاق]] کنید پیش از آن که روزی فرا رسد که در آن نه خرید و فروش است و نه دوستی و نه شفاعت و ...».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''ب. آیاتی که شفاعت را مختص خدا می‌دانند''' مثل: «{{متن قرآن|قُلْ لِلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعًا لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره زمر]]/۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ بگو تمام شفاعت از آن خداست (زیرا) حاکمیت آسمان‌ها در زمین از آن اوست».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''ج. آیاتی که شفاعت را برای دیگران و مشروط به اذن الهی می‌دانند''' مثل: «{{متن قرآن|وَلَا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ عِنْدَهُ إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره سباء]]/۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ هیچ شفاعتی نزد او جزء به کسانی که اذن داده، سودی ندارد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''د. آیاتی که برای شفاعت شوندگان شرایطی را بیان می‌کنند''' مثل: «{{متن قرآن|... وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَىٰ وَهُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره انبیاء]]/۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ... و آنها جز برای کسانی که خدا راضی (به شفاعت او) است، شفاعت نمی‌کنند و از ترس او بیمناکند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از بررسی آیات شفاعت بدست می‌آید که منظور از آیات نفی کننده شفاعت این است که کسی مستقلا چنین حقی را ندارد و منظور از آیات اثبات کننده شفاعت این است که اصلاً و ذاتاً شفاعت برای خداست و برای غیر خدا نیز با اذن و تملیک اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شفیع در حقیقت خود خدای سبحان است و برگشت شفاعت به این است که یکی از صفات خدا ([[شفیع (اسم الله)|شفیع]]) بین خدا و شخص شفاعت خواه، واسطه می‌شود تا حال او را اصلاح کند مانند واسطه شدن رحمت و مغفرت خدا بین او و بنده گنهکارش، تا وی را از وبال گناهش و از [[عذاب]] نجات دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;منشور جاوید، جعفر سبحانی، ج ۸، ص ۲۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شفاعت کنندگان==&lt;br /&gt;
از برخی از آیاتی که در مورد شفاعت در [[قرآن]] آمده است، می توان ویژگی های شفاعت کنندگان را بدست آورد. آیات زیر نمونه هایی از این آیات هستند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{متن قرآن|«وَلَا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفَاعَةَ إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره زخرف]]/۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ این [[آیه]] بیان می دارد که کسانی که مشرکین غیر از خدا می‌خوانند قادر بر شفاعت نیستند. و در پایان آیه ویژگی گروهی که می توانند شفاعت کنند را اینگونه بیان می دارد: «{{متن قرآن|«مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ»}} این بخش از آیه معمولا به یکی از دو صورت زیر معنا شده است:&lt;br /&gt;
*كسانى كه شهادت به [[حق]] مى‌‏دهند و عالم به حق هم هستند يعنى هم به زبان می‌آورند و هم در دل معتقد به حق هستند.&amp;lt;ref&amp;gt;اطيب البيان فى تفسير القرآن، ج‏۱۲، ص۶۴؛ منهج الصادقين فى إلزام المخالفين، ج‏۸، ص۲۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*کسانی که شهادت به [[توحید]] می دهند و به حقیقت حال و عمل کسی که برایش شفاعت می‌کنند عالم هستند.&amp;lt;ref&amp;gt;طباطبائی، المیزان، ج۱۸، ص۱۲۷&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*«{{متن قرآن|يَوْمَئِذٍ لَا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَٰنُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره طه]]/۱۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ در آن روز شفاعت کسی سودی ندهد مگر آنکه [خدای] رحمان به او اذن دهد و گفتارش را [در مورد شفاعت از دیگران] بپسندد». مطابق با این آیه کسانی می توانند شفاعت کنند که از خدا اذن شفاعت داشته باشند.&lt;br /&gt;
*«{{متن قرآن|لَا يَمْلِكُونَ الشَّفَاعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمَٰنِ عَهْدًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره مریم]]/۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ آنان هرگز مالک شفاعت نیستند؛ مگر کسی که نزد خداوند رحمان، عهد و پیمانی دارد». این آیه شفاعت کردن را تنها خاص کسانی می داند که نزد خدا عهدی دارند. در مورد عهد مورد اشاره در آیه، دیدگاه‌های متفاوتی بیان شده است از جمله: ۱- عهد ايمان به خدا و تصديق به نبوت است. ۲- عهد همان وعده شفاعتى است كه به طورى كه از اخبار بر مى‌‏آيد به امثال انبياء و امامان و مؤمنين و ملائكه داده. ۳- عهد عبارت است از شهادت به لا اله الا اللَّه و امید نداشتن به حول و قوه خود و دیگران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آیات و روایات، افراد زیر به عنوان صاحب شفاعت معرفی شده‌اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[پیامبران]]: [[پیامبر اسلام|رسول خدا]] صلی الله علیه وآله فرمود: «{{متن حدیث|يشفع الأنبياء في کل من کان يشهد آن لا اله الا الله مخلصاً}}&amp;lt;ref&amp;gt;مسند احمد، ج ۳، ص ۱۲، نقل از سبحانی، منشور جاويد، ج۸، ص۳۸۴&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ پيامبران الهي براي کساني که از روي اخلاص به يگانگي خدا گواهي داده اند شفاعت مي کنند». مفسران در [[تفسیر قرآن|تفسیر]] آیه «{{متن قرآن|عَسَىٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَحْمُودًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره اسراء]]/۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ امید است پروردگارت تو را به مقام پسندیده‌ای برانگیزد» گفته‌اند: مقصود از مقام محمود، همان مقام شفاعت برای [[پیامبر اسلام]] صلی الله علیه وآله  است.&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه تفسیر المیزان، ج ۱۷، ص ۴۱۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[امامان معصوم]] علیهم‌السلام: در ذیل آیه ۱۰۱ [[سوره شعراء]] روایات متعددی آمده که در بعضی از آنها صریحاً آمده که شافعان، امامان علیهم السلام هستند.&amp;lt;ref&amp;gt;نورالثقلین، حویزی، ج۳، ص۲۰۸؛ ذیل آیه ۷۹ اسراء، مجمع البیان، طبرسی، ج۶، ص۶۷۱، ذیل همان آیه.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*علماء و شهدا: [[امام علی علیه السلام|حضرت علی]] علیه السلام می فرماید: «سه گروه هستند که از خدای متعال طلب شفاعت می‌کنند و شفاعتشان پذیرفته می‌شود؛ «{{متن حدیث|الانبیاء ثم العلماء ثم الشهداء}}&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه المیزان، ج ۱۵، ص ۴۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ انبیاء، پس از آنها علماء و پس از آنها شهدا».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[فرشتگان]]: «{{متن قرآن|وَكَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّمَاوَاتِ لَا تُغْنِي شَفَاعَتُهُمْ شَيْئًا إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشَاءُ وَ يَرْضَىٰ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره نجم]]/۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ و چه بسیار فرشتگانی که در آسمان ها هستند که شفاعتشان هیچ سودی نمی بخشد مگر پس از آنکه خدا برای هر که بخواهد و بپسندد، اجازه دهد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شرایط شفاعت==&lt;br /&gt;
شفاعت، بى‌قيد و شرط نيست و شفاعت به اجازه و اذن خداست و شفاعت شونده، بايد واجد شرايطى باشد و اگر كسى شرايط شفاعت را دارا نباشد، مورد شفاعت قرار نمى‌گيرد.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نور، محسن قرائتی، ج۱ ص۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; شرایطی که برای بهره مندی از شفاعت شفاعت‌کنندگان با بررسی آیات و روایات بدست می‌آید چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''داشتن دین مورد رضایت الهی:''' &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آیه ۲۸ [[سوره انبیاء]] در مورد شفاعت فرشتگان آمده است: {{متن قرآن|«لَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَىٰ»}}: شفاعت نمی کنند مگر برای کسی که خدا از او راضی و خشنود باشد.» از [[امام رضا]] علیه السلام در مورد این آیه سوال کردند و حضرت در پاسخ فرمود: معنايش اين است شفاعت نمى كنند جز براى كسى كه [[دين]] او مورد رضايت و پسند خدا باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;امالى، شیخ صدوق، ص۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینکه چرا امام رضا رضایت الهی را در این آیه به رضایت از دین شخص معنی نموده اند، از دقت به این نکته مشخص می شود که فرد مؤمن و معتقد اگرچه گناهکار و دارای لغزش هایی باشد، ولی از جهت [[ایمان]] و عقیده‌اش مورد رضایت و خشنودی خدای متعال است. با این وصف، مشرك و كافر که دين مورد پسند خدا را ندارند، مورد شفاعت قرار نمی گیرند.&amp;lt;ref&amp;gt; سبحانی، منشور جاويد، ج۸، ص۴۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نداشتن دشمنی با اهل بیت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام صادق]] (عليه السلام) فرمود: «لو انّ الملائكة المقربين والأنبياء المرسلين شفَّعُوا فى ناصب ما شُفِّعوا»؛&amp;lt;ref&amp;gt;محاسن برقى، ص ۱۸۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; «اگر همه فرشتگان مقرّب الهى و تمام پيامبران مرسل براى ناصبى (يعنى كسى كه دشمن خاندان عصمت و طهارت است) شفاعت كنند شفاعت آنان پذيرفته نمى شود»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و [[رسول اكرم]] (صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «إذا قمتُ المقام المحمود تشفعت فى أصحاب الكبائر من أُمّتى فيشفعنى اللّه فيهم واللّه لاتشفعتُ فی من آذى ذرّيّتى»؛&amp;lt;ref&amp;gt; امالى صدوق، ص ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; «هنگامى كه در مقام شفاعت قرار گيرم براى گناهكاران امتم شفاعت مى كنم و خداوند شفاعت مرا مى پذيرد. به خدا سوگند براى كسانى كه ذريه و فرزندان مرا آزار كرده باشند شفاعت نمى كنم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''تکذیب نکردن شفاعت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام رضا]] (عليه السلام) مى فرمايد: «من كذّب بشفاعة رسول اللّه لم تنلهُ»؛&amp;lt;ref&amp;gt;عيون اخبار الرضا، ج۲، ص۶۶&amp;lt;/ref&amp;gt; «كسى كه شفاعت رسول خدا را تكذيب كند شفاعت آن گرامى به او نمى رسد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کوچک نشمردن نماز:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدیثی از [[امام صادق]] علیه السلام آمده است: «لا ينال شفاعتنا مَن استخفّ بالصّلاة»؛&amp;lt;ref&amp;gt;كافى، کلینی، ۳/۲۷۰؛ تهذيب الاحکام، طوسی، ۹/۱۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; كسى كه [[نماز]] را سبک بشمارد به شفاعت ما نمى رسد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی معتقدند آنچه در مورد نفی شفاعت در این موارد آمده است بدین معناست که شخص مدتها در [[عذاب]] بماند و از شفاعت محروم باشد، نه اين كه اصلاً شفاعت نشود؛ چرا که مطابق با روايات دیگری در مورد شفاعت آمده است هر كس ايمان به خدا داشته باشد و دين او مورد رضايت و پسند الهى باشد بالأخره شفاعت شفاعت كنندگان موجب نجات او مى شود.&amp;lt;ref&amp;gt;رک: سبحانی، منشور جاوید، ج۸، ص۴۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; چنانکه در حدیثی از امام صادق (عليه السلام) در مورد زنا کننده آمده است: «فواللّه لا تنال شفاعتنا إذا ركب هذا (يعنى الزنا) حتى يصيبه ألم العذاب ويرى هول جهنم»؛&amp;lt;ref&amp;gt;كافى، ج۳، ص۴۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; «به خدا سوگند شفاعت ما به كسى كه مرتكب زنا شده باشد نمى رسد، جز پس از آن كه عذاب دردناك الهى را بچشد و هول و ترس جهنم را ببيند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اثر تربیتی اعتقاد به شفاعت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اثری که وعده شفاعت در افراد می‌گذارد، زنده کردن حسّ امیدواری در افراد گناه‌کار است تا آنان با وجود [[گناه|گناهان]] و جرائم خود، دچار ناامیدی و [[یأس]] از رحمت بی‌کران الهی نگردند.&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه المیزان، ج۱۴، ص۲۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; مانند همان اثری که اعتقاد به [[توبه]] و پذیرش از سوی خداوند متعال در انسان‌ها می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراين شفاعتى سازنده است كه انسان را با اولياى خدا پيوند دهد و مانع يأس او شود. ولى اگر ايمان به شفاعت سبب جرأت بر گناه گردد، همانگونه كه [[مسیحیت|مسيحيان]] عقيده دارند كه [[حضرت عيسى]] فدا شد تا گناهان ما بخشيده شود، هرگز قابل قبول نيست.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نور، محسن قرائتی، ج۱ ص۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شفاعت در مذاهب اسلامی==&lt;br /&gt;
همه [[فرقه‌های اسلامی]] اصل شفاعت را جزو آموزه‌های مسلّم [[قرآن]] و [[سنت]] می دانند و معتقدند كه آيات و روايات متعددی، اصل جواز و صحت شفاعت را تأييد می كنند، اما در مورد کیفیت آن اختلافاتی وجود دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دیدگاه شیعه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علمای [[شیعه]] همگی شفاعت را جزء [[ضروریات دین]] می شمارند. [[شیخ صدوق]] در مورداعتقاد شیعه در مسئله شفاعت می‌گوید: اعتقاد ما در مسئله شفاعت چنین است که شفاعت برای کسی است که [[دین]] او مورد رضایت بوده و گناه کبیره یا صغیره‌ای مرتکب شده است. ولی شفاعت برای اهل شک و [[شرک]] و هم‌چنین اهل [[کفر]] و جحود نمی‌باشد، بلکه برای گناهکارانی از اهل [[توحید]] است».&amp;lt;ref&amp;gt;شیخ صدوق، اعتقادات، ‌‌۱۴۱۳‌ق‌، ص۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دیدگاه اشاعره:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متکلمان [[اهل سنت]] -که غالبا مذهب کلامی [[اشاعره|اشعری]] دارند-، معتقدند شفاعت مخصوص مؤمنانی است که در دنیا مرتکب [[گناه]] کبیره شده اند و شفاعت را وسیله رفع عقاب و نجات از [[عذاب]] ابدی می دانند.&amp;lt;ref&amp;gt;مهدی نکویی، بررسی معنا، شرایط و آثار شفاعت پیامبر اکرم از منظر مذاهب اسلامی، پژوهشنامه حج و زیارت، بهار ۱۳۹۶، ص۱۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دیدگاه وهابیت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[وهابیت|وهابیان]] گرچه معتقدند پیامبران علیهم السلام، [[فرشتگان]] و اولیای خدا، در روز [[رستاخیز]] حق شفاعت دارند؛ اما درخواست شفاعت از شفیعان را در حالتی که در عالم [[برزخ]] به سر می برند، [[شرک]] می دانند!&amp;lt;ref&amp;gt;الدرر السنیه، ج۱، ص۲۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما به نظر [[شیعه]]، درخواست از غیر خدا به خودی خود مستلزم شرک نیست و شرک ورزیدن در جایی است که اعتقاد به الوهیت و ربوبیت و مستقل دیدن چیزی وجود داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*منشور جاوید، جعفر سبحانی، قم، مؤسسه امام صادق علیه‌السلام.&lt;br /&gt;
*اطيب البيان فی تفسير القرآن، عبدالحسين طيب، تهران، اسلام، ۱۳۶۹ش.&lt;br /&gt;
*المیزان فی تفسیر القرآن، علامه طباطبایی، قم، انتشارات اسلامی جامعۀ مدرسین حوزه علمیه، ۱۴۱۷ق.&lt;br /&gt;
*منهج الصادقین فی الزام المخالفین، ملا فتح‌الله کاشانی، تهران، کتابفروشی محمد حسن علمی، ۱۳۳۶ش.&lt;br /&gt;
*تفسیر نور، محسن قرائتی، تهران، مركز فرهنگى درسهايى از قرآن، ۱۳۸۳، چاپ يازدهم.&lt;br /&gt;
*&amp;quot;شفاعت&amp;quot;، کاظم احمدزاده، [http://www.pajoohe.ir دانشنامه پژوهه]، تاریخ بازیابی: ۱۴ بهمن ۱۳۹۱.&lt;br /&gt;
*&amp;quot;بررسی معنا، شرایط و آثار شفاعت پیامبر اکرم از منظر مذاهب اسلامی&amp;quot;، مهدی نکویی، پژوهشنامه حج و زیارت، بهار۱۳۹۶.&lt;br /&gt;
{{اعتقادات شیعه}}&lt;br /&gt;
[[رده: واژگان قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:معاد]][[رده:اعتقادات]]&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= خوب&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= متوسط&lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= خوب&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= خوب&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= متوسط&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B4%D9%81%D8%A7%D8%B9%D8%AA&amp;diff=170152</id>
		<title>شفاعت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B4%D9%81%D8%A7%D8%B9%D8%AA&amp;diff=170152"/>
		<updated>2026-10-29T15:13:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* شفاعت کنندگان */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
'''«شفاعت»''' به معنای وساطت و میانجی‌گری [[اولیاء الله|اولیای الهی]] برای اهل [[ایمان]] در [[آخرت]] در نزد [[خداوند]] است تا به واسطه این شفاعت، [[گناهان]] شخص مورد بخشش قرار گیرد و رحمت خدا شامل حال او شود. [[قرآن]] تنها کسانی را که از طرف خدا اجازه شفاعت داشته باشند قادر به شفاعت دانسته و نیز برای بهره‌مندی از شفاعت شرایطی را بیان می‌نماید. شفاعت از [[عقاید]] مسلم [[اسلام|اسلامی]] و مورد اتفاق [[شیعه]] و [[اهل سنت]] است؛ اما به عقیده فرقه [[وهابیت]]، درخواست شفاعت از کسی که از دنیا رفته [[شرک]] است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مفهوم شفاعت ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصدر «شفاعة» از «شَفع» در لغت به معنای جفت (در مقابل «وَتر» به معنای تک) گرفته شده و نیز منضم كردن چيزى به چيزى است&amp;lt;ref&amp;gt;مفردات، راغب اصفهانی، &amp;quot;شفع&amp;quot;.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در اصطلاح به معناى واسطه قرار گرفتن شفيع براى رساندن درخواست کننده شفاعت به خيرى يا در امان نگه داشتن او از شرّى است. گویا شفیع اعتبار و کمالی که خود دارد را ضميمه صلاحيت ناتمام خواهنده شفاعت می کند تا او را به خیری برساند یا از او دفع شرّی بکند. شفاعت يعنى افرادى كه مايه‌اى از [[ايمان]] و [[تقوا]] و عمل داشته و در روز [[قيامت]] كمبودى دارند، لطفى به آن مايه‌ها اضافه مى‌شود و در اثر جفت و همراه شدن با لطف اولياى الهى، از قهر خداوند نجات مى‌يابند. بنابراين شفاعت، شامل كسانى مى‌شود كه تلاشگرند، ولى در راه مانده‌اند و نياز به قدرتى دارند كه در كنار آنان باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نور، محسن قرائتی، ج۱ ص۱۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراين، شفاعت سبب مستقل نيست، بلكه مكمّل و متمّم سبب است، يعنى در همه جا تأثير ندارد، بلكه فقط براى كسانى است كه سبب و زمينه براى رسيدن به كمال و خير يا در امان ماندن از [[عذاب]] و شرّ را داشته باشند، ولى اگر طالب شفاعت، هيچ لياقتى براى رسيدن به آن كمال و هيچ موجب نقصى براى در امان ماندن از آن عذاب را نداشته باشد، شفاعت شامل حال او نمى ‏شود، مثل اينكه يك فرد عادى كه نه سواد دارد و نه استعداد، بخواهد با [[توسل]] به شفاعت، دانشمندى برجسته شود و يا يك بنده ياغى كه از مولايش اطاعت نكرده، بخواهد با توسل به شفاعت، مورد عفو مولا قرار گيرد. در اين موارد، شفاعت سود ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر الميزان، علامه طباطبایی، ج ۱، ص ۱۵۷-۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مورد معنای شفاعت در اصطلاح دینی گفته اند: «شفاعت عبارت است از این که در روز [[قیامت]]، [[پیامبران]] و اولیاء و صالحان درباره کسانی که پیوند ایمانی خود را با خدا قطع ننموده و از طرفی رابطه معنوی خود را با شفاعت کنندگان درگاه الهی حفظ کرده‌اند، وساطت و میانجیگری خواهند کرد.»&amp;lt;ref&amp;gt;سبحانی، جعفر، منشور جاوید؛ قم، موسسه امام صادق علیه السلام، ۱۳۸۳، چاپ اول، ج۸، ص۲۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شفاعتِ اولياى خدا، به معناى ايستادن در برابر اراده‌ى خدا نيست. هم كيفر بدكاران و هم اجازه شفاعت به اولياى خود، اراده و خواست خداست. بنابراين شفاعت اولياى خدا، چيزى در برابر [[اراده الهی]] نيست. همچنین، هم وجود رحم در اولياى خدا و هم اجازه‌ى استفاده از آن، از طرف خداست. بنابراين‌ اوست كه با رحم و لطف خود، اجازه‌ى شفاعت مى‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته دیگر اینکه، شفاعت، اراده‌ى خدا را تغيير نمى‌دهد؛ بلکه اراده‌ى خداوند در شرائط مختلف يک نوع نيست. اراده خدا بر كيفر گناهكار است، ولى اگر انسان [[توبه]] كند، قهرش را برمى‌دارد. زيرا شرائط انسان گناهكار با انسان توبه‌كار فرق دارد. انسانى بخاطر محبّت و ارادت و اطاعت از اولياى خدا در دنيا، مشمول شفاعت آنان مى‌شود و ديگرى كه مخالف آنان بوده، مشمول نمى‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نور، محسن قرائتی، ج۱ ص۱۱۳-۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شفاعت در قرآن==&lt;br /&gt;
حدود سى [[آيه]] از [[قرآن کریم]] مربوط به شفاعت است كه به چهار دسته تقسيم مى‌شوند: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''الف. آیاتی که شفاعت را نفی می‌کنند''' مثل: {{متن قرآن|«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لَا بَيْعٌ فِيهِ وَلَا خُلَّةٌ وَلَا شَفَاعَةٌ وَالْكَافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره بقره]]/۲۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ای کسانی که ایمان آورده‌اید از آنچه به شما روزی داده‌ایم، [[انفاق]] کنید پیش از آن که روزی فرا رسد که در آن نه خرید و فروش است و نه دوستی و نه شفاعت و...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''ب. آیاتی که شفاعت را مختص خدا می‌دانند''' مثل: {{متن قرآن|«قُلْ لِلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعًا لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره زمر]]/۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ بگو تمام شفاعت از آن خداست (زیرا) حاکمیت آسمان‌ها در زمین از آن اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''ج. آیاتی که شفاعت را برای دیگران و مشروط به اذن الهی می‌دانند''' مثل: {{متن قرآن|«وَلَا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ عِنْدَهُ إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره سباء]]/۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ هیچ شفاعتی نزد او جزء به کسانی که اذن داده، سودی ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''د. آیاتی که برای شفاعت شوندگان شرایطی را بیان می‌کنند''' مثل: {{متن قرآن|«... وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَىٰ وَهُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره انبیاء]]/۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ... و آنها جز برای کسانی که خدا راضی (به شفاعت او) است، شفاعت نمی‌کنند و از ترس او بیمناکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از بررسی آیات شفاعت بدست می‌آید که منظور از آیات نفی کننده شفاعت این است که کسی مستقلا چنین حقی را ندارد و منظور از آیات اثبات کننده شفاعت این است که اصلاً و ذاتاً شفاعت برای خداست و برای غیر خدا نیز با اذن و تملیک اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شفیع در حقیقت خود خدای سبحان است و برگشت شفاعت به این است که یکی از صفات خدا ([[شفیع (اسم الله)|شفیع]]) بین خدا و شخص شفاعت خواه، واسطه می‌شود تا حال او را اصلاح کند مانند واسطه شدن رحمت و مغفرت خدا بین او و بنده گنهکارش، تا وی را از وبال گناهش و از [[عذاب]] نجات دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;منشور جاوید، جعفر سبحانی، ج ۸، ص ۲۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شفاعت کنندگان==&lt;br /&gt;
از برخی از آیاتی که در مورد شفاعت در [[قرآن]] آمده است، می توان ویژگی های شفاعت کنندگان را بدست آورد. آیات زیر نمونه هایی از این آیات هستند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{متن قرآن|«وَلَا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفَاعَةَ إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره زخرف]]/۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ این [[آیه]] بیان می دارد که کسانی که مشرکین غیر از خدا می‌خوانند قادر بر شفاعت نیستند. و در پایان آیه ویژگی گروهی که می توانند شفاعت کنند را اینگونه بیان می دارد: «{{متن قرآن|«مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ»}} این بخش از آیه معمولا به یکی از دو صورت زیر معنا شده است:&lt;br /&gt;
*كسانى كه شهادت به [[حق]] مى‌‏دهند و عالم به حق هم هستند يعنى هم به زبان می‌آورند و هم در دل معتقد به حق هستند.&amp;lt;ref&amp;gt;اطيب البيان فى تفسير القرآن، ج‏۱۲، ص۶۴؛ منهج الصادقين فى إلزام المخالفين، ج‏۸، ص۲۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*کسانی که شهادت به [[توحید]] می دهند و به حقیقت حال و عمل کسی که برایش شفاعت می‌کنند عالم هستند.&amp;lt;ref&amp;gt;طباطبائی، المیزان، ج۱۸، ص۱۲۷&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*«{{متن قرآن|يَوْمَئِذٍ لَا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَٰنُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره طه]]/۱۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ در آن روز شفاعت کسی سودی ندهد مگر آنکه [خدای] رحمان به او اذن دهد و گفتارش را [در مورد شفاعت از دیگران] بپسندد». مطابق با این آیه کسانی می توانند شفاعت کنند که از خدا اذن شفاعت داشته باشند.&lt;br /&gt;
*«{{متن قرآن|لَا يَمْلِكُونَ الشَّفَاعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمَٰنِ عَهْدًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره مریم]]/۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ آنان هرگز مالک شفاعت نیستند؛ مگر کسی که نزد خداوند رحمان، عهد و پیمانی دارد». این آیه شفاعت کردن را تنها خاص کسانی می داند که نزد خدا عهدی دارند. در مورد عهد مورد اشاره در آیه، دیدگاه‌های متفاوتی بیان شده است از جمله: ۱- عهد ايمان به خدا و تصديق به نبوت است. ۲- عهد همان وعده شفاعتى است كه به طورى كه از اخبار بر مى‌‏آيد به امثال انبياء و امامان و مؤمنين و ملائكه داده. ۳- عهد عبارت است از شهادت به لا اله الا اللَّه و امید نداشتن به حول و قوه خود و دیگران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آیات و روایات، افراد زیر به عنوان صاحب شفاعت معرفی شده‌اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[پیامبران]]: [[پیامبر اسلام|رسول خدا]] صلی الله علیه وآله فرمود: «{{متن حدیث|يشفع الأنبياء في کل من کان يشهد آن لا اله الا الله مخلصاً}}&amp;lt;ref&amp;gt;مسند احمد، ج ۳، ص ۱۲، نقل از سبحانی، منشور جاويد، ج۸، ص۳۸۴&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ پيامبران الهي براي کساني که از روي اخلاص به يگانگي خدا گواهي داده اند شفاعت مي کنند». مفسران در [[تفسیر قرآن|تفسیر]] آیه «{{متن قرآن|عَسَىٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَحْمُودًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره اسراء]]/۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ امید است پروردگارت تو را به مقام پسندیده‌ای برانگیزد» گفته‌اند: مقصود از مقام محمود، همان مقام شفاعت برای [[پیامبر اسلام]] صلی الله علیه وآله  است.&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه تفسیر المیزان، ج ۱۷، ص ۴۱۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[امامان معصوم]] علیهم‌السلام: در ذیل آیه ۱۰۱ [[سوره شعراء]] روایات متعددی آمده که در بعضی از آنها صریحاً آمده که شافعان، امامان علیهم السلام هستند.&amp;lt;ref&amp;gt;نورالثقلین، حویزی، ج۳، ص۲۰۸؛ ذیل آیه ۷۹ اسراء، مجمع البیان، طبرسی، ج۶، ص۶۷۱، ذیل همان آیه.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*علماء و شهدا: [[امام علی علیه السلام|حضرت علی]] علیه السلام می فرماید: «سه گروه هستند که از خدای متعال طلب شفاعت می‌کنند و شفاعتشان پذیرفته می‌شود؛ «{{متن حدیث|الانبیاء ثم العلماء ثم الشهداء}}&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه المیزان، ج ۱۵، ص ۴۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ انبیاء، پس از آنها علماء و پس از آنها شهدا».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[فرشتگان]]: «{{متن قرآن|وَكَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّمَاوَاتِ لَا تُغْنِي شَفَاعَتُهُمْ شَيْئًا إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشَاءُ وَ يَرْضَىٰ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره نجم]]/۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ و چه بسیار فرشتگانی که در آسمان ها هستند که شفاعتشان هیچ سودی نمی بخشد مگر پس از آنکه خدا برای هر که بخواهد و بپسندد، اجازه دهد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شرایط شفاعت==&lt;br /&gt;
شفاعت، بى‌قيد و شرط نيست و شفاعت به اجازه و اذن خداست و شفاعت شونده، بايد واجد شرايطى باشد و اگر كسى شرايط شفاعت را دارا نباشد، مورد شفاعت قرار نمى‌گيرد.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نور، محسن قرائتی، ج۱ ص۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; شرایطی که برای بهره مندی از شفاعت شفاعت‌کنندگان با بررسی آیات و روایات بدست می‌آید چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''داشتن دین مورد رضایت الهی:''' &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آیه ۲۸ [[سوره انبیاء]] در مورد شفاعت فرشتگان آمده است: {{متن قرآن|«لَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَىٰ»}}: شفاعت نمی کنند مگر برای کسی که خدا از او راضی و خشنود باشد.» از [[امام رضا]] علیه السلام در مورد این آیه سوال کردند و حضرت در پاسخ فرمود: معنايش اين است شفاعت نمى كنند جز براى كسى كه [[دين]] او مورد رضايت و پسند خدا باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;امالى، شیخ صدوق، ص۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینکه چرا امام رضا رضایت الهی را در این آیه به رضایت از دین شخص معنی نموده اند، از دقت به این نکته مشخص می شود که فرد مؤمن و معتقد اگرچه گناهکار و دارای لغزش هایی باشد، ولی از جهت [[ایمان]] و عقیده‌اش مورد رضایت و خشنودی خدای متعال است. با این وصف، مشرك و كافر که دين مورد پسند خدا را ندارند، مورد شفاعت قرار نمی گیرند.&amp;lt;ref&amp;gt; سبحانی، منشور جاويد، ج۸، ص۴۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نداشتن دشمنی با اهل بیت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام صادق]] (عليه السلام) فرمود: «لو انّ الملائكة المقربين والأنبياء المرسلين شفَّعُوا فى ناصب ما شُفِّعوا»؛&amp;lt;ref&amp;gt;محاسن برقى، ص ۱۸۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; «اگر همه فرشتگان مقرّب الهى و تمام پيامبران مرسل براى ناصبى (يعنى كسى كه دشمن خاندان عصمت و طهارت است) شفاعت كنند شفاعت آنان پذيرفته نمى شود»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و [[رسول اكرم]] (صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «إذا قمتُ المقام المحمود تشفعت فى أصحاب الكبائر من أُمّتى فيشفعنى اللّه فيهم واللّه لاتشفعتُ فی من آذى ذرّيّتى»؛&amp;lt;ref&amp;gt; امالى صدوق، ص ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; «هنگامى كه در مقام شفاعت قرار گيرم براى گناهكاران امتم شفاعت مى كنم و خداوند شفاعت مرا مى پذيرد. به خدا سوگند براى كسانى كه ذريه و فرزندان مرا آزار كرده باشند شفاعت نمى كنم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''تکذیب نکردن شفاعت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام رضا]] (عليه السلام) مى فرمايد: «من كذّب بشفاعة رسول اللّه لم تنلهُ»؛&amp;lt;ref&amp;gt;عيون اخبار الرضا، ج۲، ص۶۶&amp;lt;/ref&amp;gt; «كسى كه شفاعت رسول خدا را تكذيب كند شفاعت آن گرامى به او نمى رسد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کوچک نشمردن نماز:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدیثی از [[امام صادق]] علیه السلام آمده است: «لا ينال شفاعتنا مَن استخفّ بالصّلاة»؛&amp;lt;ref&amp;gt;كافى، کلینی، ۳/۲۷۰؛ تهذيب الاحکام، طوسی، ۹/۱۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; كسى كه [[نماز]] را سبک بشمارد به شفاعت ما نمى رسد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی معتقدند آنچه در مورد نفی شفاعت در این موارد آمده است بدین معناست که شخص مدتها در [[عذاب]] بماند و از شفاعت محروم باشد، نه اين كه اصلاً شفاعت نشود؛ چرا که مطابق با روايات دیگری در مورد شفاعت آمده است هر كس ايمان به خدا داشته باشد و دين او مورد رضايت و پسند الهى باشد بالأخره شفاعت شفاعت كنندگان موجب نجات او مى شود.&amp;lt;ref&amp;gt;رک: سبحانی، منشور جاوید، ج۸، ص۴۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; چنانکه در حدیثی از امام صادق (عليه السلام) در مورد زنا کننده آمده است: «فواللّه لا تنال شفاعتنا إذا ركب هذا (يعنى الزنا) حتى يصيبه ألم العذاب ويرى هول جهنم»؛&amp;lt;ref&amp;gt;كافى، ج۳، ص۴۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; «به خدا سوگند شفاعت ما به كسى كه مرتكب زنا شده باشد نمى رسد، جز پس از آن كه عذاب دردناك الهى را بچشد و هول و ترس جهنم را ببيند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اثر تربیتی اعتقاد به شفاعت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اثری که وعده شفاعت در افراد می‌گذارد، زنده کردن حسّ امیدواری در افراد گناه‌کار است تا آنان با وجود [[گناه|گناهان]] و جرائم خود، دچار ناامیدی و [[یأس]] از رحمت بی‌کران الهی نگردند.&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه المیزان، ج۱۴، ص۲۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; مانند همان اثری که اعتقاد به [[توبه]] و پذیرش از سوی خداوند متعال در انسان‌ها می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراين شفاعتى سازنده است كه انسان را با اولياى خدا پيوند دهد و مانع يأس او شود. ولى اگر ايمان به شفاعت سبب جرأت بر گناه گردد، همانگونه كه [[مسیحیت|مسيحيان]] عقيده دارند كه [[حضرت عيسى]] فدا شد تا گناهان ما بخشيده شود، هرگز قابل قبول نيست.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نور، محسن قرائتی، ج۱ ص۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شفاعت در مذاهب اسلامی==&lt;br /&gt;
همه [[فرقه‌های اسلامی]] اصل شفاعت را جزو آموزه‌های مسلّم [[قرآن]] و [[سنت]] می دانند و معتقدند كه آيات و روايات متعددی، اصل جواز و صحت شفاعت را تأييد می كنند، اما در مورد کیفیت آن اختلافاتی وجود دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دیدگاه شیعه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علمای [[شیعه]] همگی شفاعت را جزء [[ضروریات دین]] می شمارند. [[شیخ صدوق]] در مورداعتقاد شیعه در مسئله شفاعت می‌گوید: اعتقاد ما در مسئله شفاعت چنین است که شفاعت برای کسی است که [[دین]] او مورد رضایت بوده و گناه کبیره یا صغیره‌ای مرتکب شده است. ولی شفاعت برای اهل شک و [[شرک]] و هم‌چنین اهل [[کفر]] و جحود نمی‌باشد، بلکه برای گناهکارانی از اهل [[توحید]] است».&amp;lt;ref&amp;gt;شیخ صدوق، اعتقادات، ‌‌۱۴۱۳‌ق‌، ص۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دیدگاه اشاعره:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متکلمان [[اهل سنت]] -که غالبا مذهب کلامی [[اشاعره|اشعری]] دارند-، معتقدند شفاعت مخصوص مؤمنانی است که در دنیا مرتکب [[گناه]] کبیره شده اند و شفاعت را وسیله رفع عقاب و نجات از [[عذاب]] ابدی می دانند.&amp;lt;ref&amp;gt;مهدی نکویی، بررسی معنا، شرایط و آثار شفاعت پیامبر اکرم از منظر مذاهب اسلامی، پژوهشنامه حج و زیارت، بهار ۱۳۹۶، ص۱۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دیدگاه وهابیت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[وهابیت|وهابیان]] گرچه معتقدند پیامبران علیهم السلام، [[فرشتگان]] و اولیای خدا، در روز [[رستاخیز]] حق شفاعت دارند؛ اما درخواست شفاعت از شفیعان را در حالتی که در عالم [[برزخ]] به سر می برند، [[شرک]] می دانند!&amp;lt;ref&amp;gt;الدرر السنیه، ج۱، ص۲۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما به نظر [[شیعه]]، درخواست از غیر خدا به خودی خود مستلزم شرک نیست و شرک ورزیدن در جایی است که اعتقاد به الوهیت و ربوبیت و مستقل دیدن چیزی وجود داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*منشور جاوید، جعفر سبحانی، قم، مؤسسه امام صادق علیه‌السلام.&lt;br /&gt;
*اطيب البيان فی تفسير القرآن، عبدالحسين طيب، تهران، اسلام، ۱۳۶۹ش.&lt;br /&gt;
*المیزان فی تفسیر القرآن، علامه طباطبایی، قم، انتشارات اسلامی جامعۀ مدرسین حوزه علمیه، ۱۴۱۷ق.&lt;br /&gt;
*منهج الصادقین فی الزام المخالفین، ملا فتح‌الله کاشانی، تهران، کتابفروشی محمد حسن علمی، ۱۳۳۶ش.&lt;br /&gt;
*تفسیر نور، محسن قرائتی، تهران، مركز فرهنگى درسهايى از قرآن، ۱۳۸۳، چاپ يازدهم.&lt;br /&gt;
*&amp;quot;شفاعت&amp;quot;، کاظم احمدزاده، [http://www.pajoohe.ir دانشنامه پژوهه]، تاریخ بازیابی: ۱۴ بهمن ۱۳۹۱.&lt;br /&gt;
*&amp;quot;بررسی معنا، شرایط و آثار شفاعت پیامبر اکرم از منظر مذاهب اسلامی&amp;quot;، مهدی نکویی، پژوهشنامه حج و زیارت، بهار۱۳۹۶.&lt;br /&gt;
{{اعتقادات شیعه}}&lt;br /&gt;
[[رده: واژگان قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:معاد]][[رده:اعتقادات]]&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= خوب&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= متوسط&lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= خوب&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= خوب&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= متوسط&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B4%D9%81%D8%A7%D8%B9%D8%AA&amp;diff=170151</id>
		<title>شفاعت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B4%D9%81%D8%A7%D8%B9%D8%AA&amp;diff=170151"/>
		<updated>2026-10-29T14:50:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* شفاعت در قرآن */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
'''«شفاعت»''' به معنای وساطت و میانجی‌گری [[اولیاء الله|اولیای الهی]] برای اهل [[ایمان]] در [[آخرت]] در نزد [[خداوند]] است تا به واسطه این شفاعت، [[گناهان]] شخص مورد بخشش قرار گیرد و رحمت خدا شامل حال او شود. [[قرآن]] تنها کسانی را که از طرف خدا اجازه شفاعت داشته باشند قادر به شفاعت دانسته و نیز برای بهره‌مندی از شفاعت شرایطی را بیان می‌نماید. شفاعت از [[عقاید]] مسلم [[اسلام|اسلامی]] و مورد اتفاق [[شیعه]] و [[اهل سنت]] است؛ اما به عقیده فرقه [[وهابیت]]، درخواست شفاعت از کسی که از دنیا رفته [[شرک]] است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مفهوم شفاعت ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصدر «شفاعة» از «شَفع» در لغت به معنای جفت (در مقابل «وَتر» به معنای تک) گرفته شده و نیز منضم كردن چيزى به چيزى است&amp;lt;ref&amp;gt;مفردات، راغب اصفهانی، &amp;quot;شفع&amp;quot;.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در اصطلاح به معناى واسطه قرار گرفتن شفيع براى رساندن درخواست کننده شفاعت به خيرى يا در امان نگه داشتن او از شرّى است. گویا شفیع اعتبار و کمالی که خود دارد را ضميمه صلاحيت ناتمام خواهنده شفاعت می کند تا او را به خیری برساند یا از او دفع شرّی بکند. شفاعت يعنى افرادى كه مايه‌اى از [[ايمان]] و [[تقوا]] و عمل داشته و در روز [[قيامت]] كمبودى دارند، لطفى به آن مايه‌ها اضافه مى‌شود و در اثر جفت و همراه شدن با لطف اولياى الهى، از قهر خداوند نجات مى‌يابند. بنابراين شفاعت، شامل كسانى مى‌شود كه تلاشگرند، ولى در راه مانده‌اند و نياز به قدرتى دارند كه در كنار آنان باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نور، محسن قرائتی، ج۱ ص۱۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراين، شفاعت سبب مستقل نيست، بلكه مكمّل و متمّم سبب است، يعنى در همه جا تأثير ندارد، بلكه فقط براى كسانى است كه سبب و زمينه براى رسيدن به كمال و خير يا در امان ماندن از [[عذاب]] و شرّ را داشته باشند، ولى اگر طالب شفاعت، هيچ لياقتى براى رسيدن به آن كمال و هيچ موجب نقصى براى در امان ماندن از آن عذاب را نداشته باشد، شفاعت شامل حال او نمى ‏شود، مثل اينكه يك فرد عادى كه نه سواد دارد و نه استعداد، بخواهد با [[توسل]] به شفاعت، دانشمندى برجسته شود و يا يك بنده ياغى كه از مولايش اطاعت نكرده، بخواهد با توسل به شفاعت، مورد عفو مولا قرار گيرد. در اين موارد، شفاعت سود ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر الميزان، علامه طباطبایی، ج ۱، ص ۱۵۷-۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مورد معنای شفاعت در اصطلاح دینی گفته اند: «شفاعت عبارت است از این که در روز [[قیامت]]، [[پیامبران]] و اولیاء و صالحان درباره کسانی که پیوند ایمانی خود را با خدا قطع ننموده و از طرفی رابطه معنوی خود را با شفاعت کنندگان درگاه الهی حفظ کرده‌اند، وساطت و میانجیگری خواهند کرد.»&amp;lt;ref&amp;gt;سبحانی، جعفر، منشور جاوید؛ قم، موسسه امام صادق علیه السلام، ۱۳۸۳، چاپ اول، ج۸، ص۲۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شفاعتِ اولياى خدا، به معناى ايستادن در برابر اراده‌ى خدا نيست. هم كيفر بدكاران و هم اجازه شفاعت به اولياى خود، اراده و خواست خداست. بنابراين شفاعت اولياى خدا، چيزى در برابر [[اراده الهی]] نيست. همچنین، هم وجود رحم در اولياى خدا و هم اجازه‌ى استفاده از آن، از طرف خداست. بنابراين‌ اوست كه با رحم و لطف خود، اجازه‌ى شفاعت مى‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته دیگر اینکه، شفاعت، اراده‌ى خدا را تغيير نمى‌دهد؛ بلکه اراده‌ى خداوند در شرائط مختلف يک نوع نيست. اراده خدا بر كيفر گناهكار است، ولى اگر انسان [[توبه]] كند، قهرش را برمى‌دارد. زيرا شرائط انسان گناهكار با انسان توبه‌كار فرق دارد. انسانى بخاطر محبّت و ارادت و اطاعت از اولياى خدا در دنيا، مشمول شفاعت آنان مى‌شود و ديگرى كه مخالف آنان بوده، مشمول نمى‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نور، محسن قرائتی، ج۱ ص۱۱۳-۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شفاعت در قرآن==&lt;br /&gt;
حدود سى [[آيه]] از [[قرآن کریم]] مربوط به شفاعت است كه به چهار دسته تقسيم مى‌شوند: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''الف. آیاتی که شفاعت را نفی می‌کنند''' مثل: {{متن قرآن|«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لَا بَيْعٌ فِيهِ وَلَا خُلَّةٌ وَلَا شَفَاعَةٌ وَالْكَافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره بقره]]/۲۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ای کسانی که ایمان آورده‌اید از آنچه به شما روزی داده‌ایم، [[انفاق]] کنید پیش از آن که روزی فرا رسد که در آن نه خرید و فروش است و نه دوستی و نه شفاعت و...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''ب. آیاتی که شفاعت را مختص خدا می‌دانند''' مثل: {{متن قرآن|«قُلْ لِلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعًا لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره زمر]]/۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ بگو تمام شفاعت از آن خداست (زیرا) حاکمیت آسمان‌ها در زمین از آن اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''ج. آیاتی که شفاعت را برای دیگران و مشروط به اذن الهی می‌دانند''' مثل: {{متن قرآن|«وَلَا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ عِنْدَهُ إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره سباء]]/۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ هیچ شفاعتی نزد او جزء به کسانی که اذن داده، سودی ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''د. آیاتی که برای شفاعت شوندگان شرایطی را بیان می‌کنند''' مثل: {{متن قرآن|«... وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَىٰ وَهُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره انبیاء]]/۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ... و آنها جز برای کسانی که خدا راضی (به شفاعت او) است، شفاعت نمی‌کنند و از ترس او بیمناکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از بررسی آیات شفاعت بدست می‌آید که منظور از آیات نفی کننده شفاعت این است که کسی مستقلا چنین حقی را ندارد و منظور از آیات اثبات کننده شفاعت این است که اصلاً و ذاتاً شفاعت برای خداست و برای غیر خدا نیز با اذن و تملیک اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شفیع در حقیقت خود خدای سبحان است و برگشت شفاعت به این است که یکی از صفات خدا ([[شفیع (اسم الله)|شفیع]]) بین خدا و شخص شفاعت خواه، واسطه می‌شود تا حال او را اصلاح کند مانند واسطه شدن رحمت و مغفرت خدا بین او و بنده گنهکارش، تا وی را از وبال گناهش و از [[عذاب]] نجات دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;منشور جاوید، جعفر سبحانی، ج ۸، ص ۲۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شفاعت کنندگان==&lt;br /&gt;
از برخی از آیاتی که در مورد شفاعت در [[قرآن]] آمده است، می توان ویژگی های شفاعت کنندگان را بدست آورد. آیات زیر نمونه هایی از این آیات هستند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{متن قرآن|«وَلَا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفَاعَةَ إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره زخرف]]/۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; این [[آیه]] بیان می دارد که کسانی که مشرکین غیر از خدا می‌خوانند قادر بر شفاعت نیستند. و در پایان آیه ویژگی گروهی که می توانند شفاعت کنند را اینگونه بیان می دارد: «{{متن قرآن|«مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ»}} این بخش از آیه معمولا به یکی از دو صورت زیر معنا شده است:&lt;br /&gt;
*كسانى كه شهادت به [[حق]] مى‌‏دهند و عالم به حق هم هستند يعنى هم به زبان می‌آورند و هم در دل معتقد به حق هستند.&amp;lt;ref&amp;gt;اطيب البيان فى تفسير القرآن، ج‏۱۲، ص۶۴؛ منهج الصادقين فى إلزام المخالفين، ج‏۸، ص۲۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*کسانی که شهادت به [[توحید]] می دهند و به حقیقت حال و عمل کسی که برایش شفاعت می‌کنند عالم هستند.&amp;lt;ref&amp;gt;طباطبائی، المیزان، ج۱۸، ص۱۲۷&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*{{متن قرآن|«يَوْمَئِذٍ لَا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَٰنُ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره طه]]/۱۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; در آن روز شفاعت کسی سودی ندهد مگر آنکه [خدای] رحمان به او اذن دهد و گفتارش را [در مورد شفاعت از دیگران] بپسندد.» مطابق با این آیه کسانی می توانند شفاعت کنند که از خدا اذن شفاعت داشته باشند.&lt;br /&gt;
*{{متن قرآن|«لَا يَمْلِكُونَ الشَّفَاعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمَٰنِ عَهْدًا»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره مریم]]/۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; آنان هرگز مالک شفاعت نیستند؛ مگر کسی که نزد خداوند رحمان، عهد و پیمانی دارد.» این آیه شفاعت کردن را تنها خاص کسانی می داند که نزد خدا عهدی دارند. در مورد عهد مورد اشاره در آیه، دیدگاه‌های متفاوتی بیان شده است از جمله: ۱- عهد ايمان به خدا و تصديق به نبوت است. ۲- عهد همان وعده شفاعتى است كه به طورى كه از اخبار بر مى‌‏آيد به امثال انبياء و امامان و مؤمنين و ملائكه داده. ۳- عهد عبارت است از شهادت به لا اله الا اللَّه و امید نداشتن به حول و قوه خود و دیگران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آیات و روایات، افراد زیر به عنوان صاحب شفاعت معرفی شده‌اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[پیامبران]]: [[پیامبر اسلام|رسول خدا]] صلی الله علیه وآله فرمود: «يشفع الأنبياء في کل من کان يشهد آن لا اله الا الله مخلصاً&amp;lt;ref&amp;gt;مسند احمد، ج ۳، ص ۱۲، نقل از سبحانی، منشور جاويد، ج۸، ص۳۸۴&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ پيامبران الهي براي کساني که از روي اخلاص به يگانگي خدا گواهي داده اند شفاعت مي کنند.» و مفسران در [[تفسیر قرآن|تفسیر]] آیه {{متن قرآن|«عَسَىٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَحْمُودًا»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره اسراء]]/۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; امید است پروردگارت تو را به مقام پسندیده‌ای برانگیزد.» گفته‌اند: مقصود از مقام محمود، همان مقام شفاعت برای [[پیامبر اسلام]] است.&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه تفسیر المیزان، ج ۱۷، ص ۴۱۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[امامان معصوم]] علیهم‌السلام: در ذیل آیه ۱۰۱ [[سوره شعراء]] روایات متعددی آمده که در بعضی از آنها صریحاً آمده که شافعان، امامان علیهم السلام هستند.&amp;lt;ref&amp;gt;نورالثقلین، حویزی، ج۳، ص۲۰۸؛ ذیل آیه ۷۹ اسراء، مجمع البیان، طبرسی، ج۶، ص۶۷۱، ذیل همان آیه.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*علماء و شهدا: [[امام علی علیه السلام|حضرت علی]] علیه السلام می فرماید: «سه گروه هستند که از خدای متعال طلب شفاعت می‌کنند و شفاعتشان پذیرفته می‌شود؛ «الانبیاء ثم العلماء ثم الشهداء؛ انبیاء، پس از آنها علماء و پس از آنها شهدا».&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه المیزان، ج ۱۵، ص ۴۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[فرشتگان]]: {{متن قرآن|«وَكَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّمَاوَاتِ لَا تُغْنِي شَفَاعَتُهُمْ شَيْئًا إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشَاءُ وَ يَرْضَىٰ»}}؛ و چه بسیار فرشتگانی که در آسمان ها هستند که شفاعتشان هیچ سودی نمی بخشد مگر پس از آنکه خدا برای هر که بخواهد و بپسندد، اجازه دهد.».&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره نجم]]/۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شرایط شفاعت==&lt;br /&gt;
شفاعت، بى‌قيد و شرط نيست و شفاعت به اجازه و اذن خداست و شفاعت شونده، بايد واجد شرايطى باشد و اگر كسى شرايط شفاعت را دارا نباشد، مورد شفاعت قرار نمى‌گيرد.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نور، محسن قرائتی، ج۱ ص۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; شرایطی که برای بهره مندی از شفاعت شفاعت‌کنندگان با بررسی آیات و روایات بدست می‌آید چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''داشتن دین مورد رضایت الهی:''' &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آیه ۲۸ [[سوره انبیاء]] در مورد شفاعت فرشتگان آمده است: {{متن قرآن|«لَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَىٰ»}}: شفاعت نمی کنند مگر برای کسی که خدا از او راضی و خشنود باشد.» از [[امام رضا]] علیه السلام در مورد این آیه سوال کردند و حضرت در پاسخ فرمود: معنايش اين است شفاعت نمى كنند جز براى كسى كه [[دين]] او مورد رضايت و پسند خدا باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;امالى، شیخ صدوق، ص۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینکه چرا امام رضا رضایت الهی را در این آیه به رضایت از دین شخص معنی نموده اند، از دقت به این نکته مشخص می شود که فرد مؤمن و معتقد اگرچه گناهکار و دارای لغزش هایی باشد، ولی از جهت [[ایمان]] و عقیده‌اش مورد رضایت و خشنودی خدای متعال است. با این وصف، مشرك و كافر که دين مورد پسند خدا را ندارند، مورد شفاعت قرار نمی گیرند.&amp;lt;ref&amp;gt; سبحانی، منشور جاويد، ج۸، ص۴۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نداشتن دشمنی با اهل بیت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام صادق]] (عليه السلام) فرمود: «لو انّ الملائكة المقربين والأنبياء المرسلين شفَّعُوا فى ناصب ما شُفِّعوا»؛&amp;lt;ref&amp;gt;محاسن برقى، ص ۱۸۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; «اگر همه فرشتگان مقرّب الهى و تمام پيامبران مرسل براى ناصبى (يعنى كسى كه دشمن خاندان عصمت و طهارت است) شفاعت كنند شفاعت آنان پذيرفته نمى شود»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و [[رسول اكرم]] (صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «إذا قمتُ المقام المحمود تشفعت فى أصحاب الكبائر من أُمّتى فيشفعنى اللّه فيهم واللّه لاتشفعتُ فی من آذى ذرّيّتى»؛&amp;lt;ref&amp;gt; امالى صدوق، ص ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; «هنگامى كه در مقام شفاعت قرار گيرم براى گناهكاران امتم شفاعت مى كنم و خداوند شفاعت مرا مى پذيرد. به خدا سوگند براى كسانى كه ذريه و فرزندان مرا آزار كرده باشند شفاعت نمى كنم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''تکذیب نکردن شفاعت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام رضا]] (عليه السلام) مى فرمايد: «من كذّب بشفاعة رسول اللّه لم تنلهُ»؛&amp;lt;ref&amp;gt;عيون اخبار الرضا، ج۲، ص۶۶&amp;lt;/ref&amp;gt; «كسى كه شفاعت رسول خدا را تكذيب كند شفاعت آن گرامى به او نمى رسد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کوچک نشمردن نماز:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدیثی از [[امام صادق]] علیه السلام آمده است: «لا ينال شفاعتنا مَن استخفّ بالصّلاة»؛&amp;lt;ref&amp;gt;كافى، کلینی، ۳/۲۷۰؛ تهذيب الاحکام، طوسی، ۹/۱۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; كسى كه [[نماز]] را سبک بشمارد به شفاعت ما نمى رسد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی معتقدند آنچه در مورد نفی شفاعت در این موارد آمده است بدین معناست که شخص مدتها در [[عذاب]] بماند و از شفاعت محروم باشد، نه اين كه اصلاً شفاعت نشود؛ چرا که مطابق با روايات دیگری در مورد شفاعت آمده است هر كس ايمان به خدا داشته باشد و دين او مورد رضايت و پسند الهى باشد بالأخره شفاعت شفاعت كنندگان موجب نجات او مى شود.&amp;lt;ref&amp;gt;رک: سبحانی، منشور جاوید، ج۸، ص۴۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; چنانکه در حدیثی از امام صادق (عليه السلام) در مورد زنا کننده آمده است: «فواللّه لا تنال شفاعتنا إذا ركب هذا (يعنى الزنا) حتى يصيبه ألم العذاب ويرى هول جهنم»؛&amp;lt;ref&amp;gt;كافى، ج۳، ص۴۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; «به خدا سوگند شفاعت ما به كسى كه مرتكب زنا شده باشد نمى رسد، جز پس از آن كه عذاب دردناك الهى را بچشد و هول و ترس جهنم را ببيند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اثر تربیتی اعتقاد به شفاعت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اثری که وعده شفاعت در افراد می‌گذارد، زنده کردن حسّ امیدواری در افراد گناه‌کار است تا آنان با وجود [[گناه|گناهان]] و جرائم خود، دچار ناامیدی و [[یأس]] از رحمت بی‌کران الهی نگردند.&amp;lt;ref&amp;gt;ترجمه المیزان، ج۱۴، ص۲۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; مانند همان اثری که اعتقاد به [[توبه]] و پذیرش از سوی خداوند متعال در انسان‌ها می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراين شفاعتى سازنده است كه انسان را با اولياى خدا پيوند دهد و مانع يأس او شود. ولى اگر ايمان به شفاعت سبب جرأت بر گناه گردد، همانگونه كه [[مسیحیت|مسيحيان]] عقيده دارند كه [[حضرت عيسى]] فدا شد تا گناهان ما بخشيده شود، هرگز قابل قبول نيست.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نور، محسن قرائتی، ج۱ ص۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شفاعت در مذاهب اسلامی==&lt;br /&gt;
همه [[فرقه‌های اسلامی]] اصل شفاعت را جزو آموزه‌های مسلّم [[قرآن]] و [[سنت]] می دانند و معتقدند كه آيات و روايات متعددی، اصل جواز و صحت شفاعت را تأييد می كنند، اما در مورد کیفیت آن اختلافاتی وجود دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دیدگاه شیعه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علمای [[شیعه]] همگی شفاعت را جزء [[ضروریات دین]] می شمارند. [[شیخ صدوق]] در مورداعتقاد شیعه در مسئله شفاعت می‌گوید: اعتقاد ما در مسئله شفاعت چنین است که شفاعت برای کسی است که [[دین]] او مورد رضایت بوده و گناه کبیره یا صغیره‌ای مرتکب شده است. ولی شفاعت برای اهل شک و [[شرک]] و هم‌چنین اهل [[کفر]] و جحود نمی‌باشد، بلکه برای گناهکارانی از اهل [[توحید]] است».&amp;lt;ref&amp;gt;شیخ صدوق، اعتقادات، ‌‌۱۴۱۳‌ق‌، ص۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دیدگاه اشاعره:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متکلمان [[اهل سنت]] -که غالبا مذهب کلامی [[اشاعره|اشعری]] دارند-، معتقدند شفاعت مخصوص مؤمنانی است که در دنیا مرتکب [[گناه]] کبیره شده اند و شفاعت را وسیله رفع عقاب و نجات از [[عذاب]] ابدی می دانند.&amp;lt;ref&amp;gt;مهدی نکویی، بررسی معنا، شرایط و آثار شفاعت پیامبر اکرم از منظر مذاهب اسلامی، پژوهشنامه حج و زیارت، بهار ۱۳۹۶، ص۱۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دیدگاه وهابیت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[وهابیت|وهابیان]] گرچه معتقدند پیامبران علیهم السلام، [[فرشتگان]] و اولیای خدا، در روز [[رستاخیز]] حق شفاعت دارند؛ اما درخواست شفاعت از شفیعان را در حالتی که در عالم [[برزخ]] به سر می برند، [[شرک]] می دانند!&amp;lt;ref&amp;gt;الدرر السنیه، ج۱، ص۲۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما به نظر [[شیعه]]، درخواست از غیر خدا به خودی خود مستلزم شرک نیست و شرک ورزیدن در جایی است که اعتقاد به الوهیت و ربوبیت و مستقل دیدن چیزی وجود داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*منشور جاوید، جعفر سبحانی، قم، مؤسسه امام صادق علیه‌السلام.&lt;br /&gt;
*اطيب البيان فی تفسير القرآن، عبدالحسين طيب، تهران، اسلام، ۱۳۶۹ش.&lt;br /&gt;
*المیزان فی تفسیر القرآن، علامه طباطبایی، قم، انتشارات اسلامی جامعۀ مدرسین حوزه علمیه، ۱۴۱۷ق.&lt;br /&gt;
*منهج الصادقین فی الزام المخالفین، ملا فتح‌الله کاشانی، تهران، کتابفروشی محمد حسن علمی، ۱۳۳۶ش.&lt;br /&gt;
*تفسیر نور، محسن قرائتی، تهران، مركز فرهنگى درسهايى از قرآن، ۱۳۸۳، چاپ يازدهم.&lt;br /&gt;
*&amp;quot;شفاعت&amp;quot;، کاظم احمدزاده، [http://www.pajoohe.ir دانشنامه پژوهه]، تاریخ بازیابی: ۱۴ بهمن ۱۳۹۱.&lt;br /&gt;
*&amp;quot;بررسی معنا، شرایط و آثار شفاعت پیامبر اکرم از منظر مذاهب اسلامی&amp;quot;، مهدی نکویی، پژوهشنامه حج و زیارت، بهار۱۳۹۶.&lt;br /&gt;
{{اعتقادات شیعه}}&lt;br /&gt;
[[رده: واژگان قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:معاد]][[رده:اعتقادات]]&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= خوب&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= متوسط&lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= خوب&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= خوب&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= متوسط&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%A8%DB%8C_%D8%A8%D9%86_%DA%A9%D8%B9%D8%A8&amp;diff=170134</id>
		<title>ابی بن کعب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%A8%DB%8C_%D8%A8%D9%86_%DA%A9%D8%B9%D8%A8&amp;diff=170134"/>
		<updated>2026-10-28T12:17:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* زندگی‌نامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
«'''اُبَیّ بن کعْب انصارى'''»، از [[صحابه]] نامدار [[پیامبر اکرم]] (صلى الله علیه وآله) بود که در [[بیعت عقبه|عقبۀ دوم]] با آن حضرت [[بیعت]] نمود. او از معدود کسانى بود که در [[جاهلیت]] نوشتن مى‌دانست و پس از [[هجرت پیامبر اسلام به مدینه|هجرت پیامبر]] به [[مدینه]]، در شمار کاتبان [[وحى]] و نویسندگان نامه‌ها و معاهدات پیامبر قرار گرفت. ابیّ بن کعب همچنین در قرائت و گردآوری و [[تفسیر]] و تعلیم [[قرآن]]، مقام والایی داشت. او پس از [[رحلت پیامبر اسلام|رحلت پیامبر]]، از جمله کسانی بود که در موضوع جانشینی پیامبر، زبان به اعتراض گشودند و به خلافت [[علی بن ابی طالب|حضرت علی]] (علیه‌السلام) متمایل بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
اُبَىّ‌ بن‌ کعب بن قیس بن عُبید بن زید، از قبیله [[خزرج]] و تیرۀ بنی نجار از [[انصار]] بود. [[ابن ندیم]]&amp;lt;ref&amp;gt;الفهرست، ص ۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; برخلاف دیگر منابع، سلسله نسب او را چنین آورده است: «ابّی ابن کعب بن قیس بن ملک بن امرئ القیس». [[عمر بن خطاب|عُمَر]] او را ابوالطفیل، می‌خواند، چون پسری به همین نام داشت، ولی در پاره‌ای از روایات آمده که [[پیامبر اسلام|پیامبر]] (صلی الله علیه وآله) او را با [[کنیه|کنیۀ]] «ابوالمُنذر» می‌خوانده است.&amp;lt;ref&amp;gt;نک‍ : معجم طبرانی، ۱ / ۱۶۵؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱ / ۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; نیز روایت شده است که رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) او را «سید الانصار» لقب داد و هنوز زنده بود که مسلمانان او را «سید المسلمین» خواندند.&amp;lt;ref&amp;gt;مستدرک حاکم نیشابوری، ۳ / ۳۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از زندگی ابیّ پیش از [[اسلام]] اطلاع چندانی نداریم، جز اینکه در [[جاهلیت]]، به روزگارانی که کمتر کسی درمیان عرب نوشتن می‌دانست، اُبیّ کتابت را فرا گرفته بود.&amp;lt;ref&amp;gt;طبقات ابن‌سعد، ۳ / ۴۹۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین مطلبی که از او در دوران اسلام می‌دانیم، شرکت در [[بیعت عقبه|بیعت عقبۀ]] دوم با پیامبر (صلی الله علیه وآله) همرا ۷۰ تن از [[انصار]] است. پیامبر (صلی الله علیه وآله) پس از [[هجرت پیامبر اسلام به مدینه|هجرت]]، میان او و سعید بن زید بن عمرو بن نفیل و به قولی میان او و [[طلحة بن عبیدالله]] پیمان [[برادری]] برقرار کرد و از آن پس در غزوات [[غزوه بدر|بدر]] و [[جنگ احد|احد]] و [[جنگ خندق|خندق]] و دیگر مشاهد همراه پیامبر (صلی الله علیه وآله) بود.&amp;lt;ref&amp;gt;همان.&amp;lt;/ref&amp;gt; او همچنین در [[سریه|سریه‌ای]] که در آغاز هفتمین ماه از هجرت، به فرماندهی [[حمزة بن عبدالمطلب]] روی داده، شرکت کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;واقدی، المغازی، ۱ / ۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برپایۀ منابع [[شیعه|شیعی]]، پس از [[رحلت پیامبر اسلام|رحلت پیامبر]] (صلى الله علیه وآله)، ابی بن کعب یکی از ۱۲ تن از [[مهاجرین]] و [[انصار]] بود که در موضوع جانشینی پیامبر (صلی الله علیه وآله) زبان به اعتراض گشودند.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌بابویه، الخصال، ۲ / ۴۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از [[بیعت|بیعت]] با [[ابوبکر]] سرباز زده و به خلافت [[علی بن ابی طالب]] (علیه السلام) متمایل بودند.&amp;lt;ref&amp;gt; تاریخ یعقوبى، ج‌۲، ص‌۱۲۴. &amp;lt;/ref&amp;gt; او در مقام احتجاج بر ابوبکر گفت: اى ابوبکر! حقى را که خداوند براى غیر تو قرار داده، انکار مکن و نخستین کسى نباش که رسول خدا را در امر وصىّ و برگزیده‌اش نافرمانى کرده است.&amp;lt;ref&amp;gt; طبرسی، الاحتجاج، ج‌۱، ص‌۱۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روایتی آمده ابیّ در ضمن خطبه‌اى مى‌گوید: روزى پیامبر(صلى الله علیه وآله) درباره وصىّ و جانشین بعد از خود برایم سخن گفت و على(علیه السلام) را هدایتگر هدایت شده، خیرخواه امت، احیا‌کننده [[سنت]] پیامبر، [[امام]] و پیشواى مسلمانان پس از خود معرفى فرمود: {{متن  حدیث|«یا اُبّى عَلَیک بِعلىّ فَاِنَّهُ الْهادِىُ الْمَهْدِى، اَلنّاصِحُ لاُِمتى، اَلَْمُحیى لِسُنَّتى وَ هُوَ اِمامُکمْ بَعْدِىْ فَمَنْ رَضِىَ بِذلِک لَقِینى عَلى ما فارَقْتُهُ عَلَیه»}}&amp;lt;ref&amp;gt;برقی، رجال، ۶۳-۶۶؛ طبرسی، الاحتجاج، ۱ / ۱۵۳- ۱۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. از روایت دیگرى استفاده مى‌شود که پیامبر صلى الله علیه وآله، آینده امر خلافت پس از خود را و این‌ که چه کسانى آن را قبضه خواهند کرد، به او خبر داده است.&amp;lt;ref&amp;gt; العقدالفرید، ج‌۴، ص‌۲۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی در زمان [[عمر بن خطاب|عمر]] اظهار تمایل کرد که کاری بدو سپرده شود، ولی عمر در پاسخ گفت: خوش ندارم که دین تو را آلوده سازد.&amp;lt;ref&amp;gt;طبقات ابن سعد، ۳ / ۴۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; اما با این وجود گفته شده وی همراه عمر به جابیه (قریه‌ای از قرای [[دمشق]]) رفت و او بود که برای مردم [[بیت المقدس|بیت‌المقدس]] صلح نامه نوشت.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌عساکر، تاریخ دمشق، ۲ / ۵۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاریخ وفات ابی ابن کعب میان سالهای ۱۹، ۲۲، ۲۹ و ۳۳ قمری اختلاف است. شماری از مورخان درگذشت او را به روزگار عمر در ۲۲ ق. دانسته‌اند،&amp;lt;ref&amp;gt;عسقلانی، ابن حجر، الاصابة، ج۱، ص ۱۸۱؛ مزی، تهذیب الکمال، ۲ / ۲۷۱-۲۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; در حالی که از برخی مطالب نقل شده از [[حاکم نیشابوری|حاکم نیشابوری]]&amp;lt;ref&amp;gt;مستدرک، ۳ / ۳۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; چنین برمی‌آید که به هنگام آغاز اعتراض مردم بر [[عثمان بن عفان|عثمان]]، وی زنده بوده و به قولی یک هفته یا ۱۰ روز پیش از کشته شدن عثمان درگذشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جایگاه علمی==&lt;br /&gt;
ابی بن کعب از کاتبان [[وحی]] بود. چنانکه حکایت شده، در غیاب [[حضرت علی]] (علیه السلام) و [[عثمان]]، ابی بن کعب و [[زید بن ثابت]] به کتابت وحی می‌پرداختند.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ۲ / ۸۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; وی علاوه بر کتابت وحی، دبیری [[پیامبر]] (صلی الله علیه وآله) را نیز عهده‌دار بود و در غیاب او، زید بن ثابت این وظیفه را انجام می‌داد.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ۱ / ۱۷۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; روایت شده است که ابیّ نخستین کسی بود که در پایان‌ نامه‌ها، به عنوان کاتب نام خود و پدرش (کتَب فلان بن فلان) ‌را می‌نوشت.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، اسدالغابة، ۱ / ۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; گاه نیز از جانب پیامبر (صلی الله علیه وآله) مأمور می‌شد تا به نو مسلمانان، ازجمله وفد عامر و وفد بنی حنیفه، که به [[مدینه]] می‌آمدند، [[احکام شرعی|احکام]] [[اسلام]] و [[قرآن]] بیاموزد.&amp;lt;ref&amp;gt;نک‍ : ابن‌خلدون، العبر، ۲ / ۴۷۵، ۴۷۶. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابی بن کعب علاوه بر اینکه در دانش قرآنی تبحر داشت، یکی از صاحبان [[فتوا]] در میان [[صحابی|اصحاب]] پیامبر (صلی الله علیه وآله) بود و گفته‌اند وی یکی از ۶ نفری است که دانش پیامبر صلی الله علیه وآله به آنان رسیده است.&amp;lt;ref&amp;gt;بسوی، المعرفة و التاریخ، ۱ / ۴۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابیّ کعب به عنوان یکی از سابقین [[انصار]] سالیان متمادی در صحبت [[پیامبر]] (صلی الله علیه وآله) بود و چنانکه در روایت آمده است، تمامی [[قرآن]] را بر آن حضرت صلی الله علیه وآله عرض نمود؛&amp;lt;ref&amp;gt;نک‍ : ابن مهران، المبسوط، ۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; از همان تاریخ نیز به تعلیم قرآن اشتغال ورزید و بنابر حدیثی مشهور، یکی از ۴ تنی است که پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرا گرفتن قرآن از آنان را توصیه کرده است.&amp;lt;ref&amp;gt;نک‍ : بخاری، صحیح، ۲ / ۳۰۷، ۳۱۴؛ مسلم، ۴ / ۱۹۱۳-۱۹۱۴ .&amp;lt;/ref&amp;gt; در حدیثی دیگر که به بیان فضایل تنی چند از [[صحابه]] پرداخته است، ابی بن کعب آگاه‌ترین فرد امت به قرائت دانسته شده است «أقرء امّتی لکتاب الله».&amp;lt;ref&amp;gt;سنن ترمذی، ۵ / ۶۶۵؛ ابن سعد، ۳ / ۴۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابی بن کعب پس از [[رحلت پیامبر اسلام|رحلت پیامبر]] (صلی الله علیه وآله) نیز همواره به تعلیم قرآن در [[مدینه]] اشتغال داشت و جمعی از مشاهیر چون [[ابن عباس]]، [[ابوهریره|ابوهریره]] و عبدالله بن سائب از صحابه و عبدالله بن عیاش بن ابی ربیعه، ابوعبدالرحمن سلمی و ابوالعالیۀ ریاحی از [[تابعین]] از وی قرائت آموختند.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن جزری، غایة النهایة، ۱ / ۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; از برخی روایات کهن برمی‌آید که سابقۀ رواج قرائت ابیّ به دورۀ پیش از تدوین مصحف عثمانی بازمی‌گردد و این قرائت در آن دوره یکی از چند قرائت متداول بوده است. در عهد عمر، برپایۀ گزارشهای رسیده، گاه قرائت او مورد مخالفت عمر واقع شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن ابی داوود، المصاحف، ۳۲، ۱۵۵- ۱۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از تدوین مصحف عثمانی که ابی بن کعب خود یکی از دست اندرکاران آن بود، قرائت ابیّ همچنان مورد توجه قرار داشت و نسل به نسل به آیندگان منتقل گردید و پایۀ ‌اصلی [[قراءات قرآن|قرائاتی]] قرار گرفت که در سده‌های بعد به عنوان قرائات معتبر شناخته می‌شد. از میان [[قراء سبعه|قرائات سبع]]، قرائات حجازی نافع و ابن کثیر و قرائت بصری ابوعمرو بن علاء‌ که صبغه‌ای [[حجاز|حجازی]] داشت، تا حد زیادی از قرائت ابیّ ریشه گرفته است، به گونه‌ای که می‌توان قرائت ابی بن کعب و پس از او زید بن ثابت را بنیان اصلی قرائت حجازی تلقی کرد. در قرائات کوفی نیز تأثیر ابی بن کعب بر [[قرائت حفص از عاصم|قرائت عاصم]] و کسائی قابل ملاحظه است.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌مهران، المبسوط، ۱۷، ۲۵، ۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; شاید از همین روست که ابن جزری‌، ابی بن کعب را علی الاطلاق برجسته‌ترین قاری این امت دانسته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به آنچه گفته شد، طبیعی است که نباید قرائت ابیّ را قرائتی فراموش شده دانست. چرا که شالودۀ شماری از قرائات جاودانی است، ولی این قرائت بدون آمیختگی با قرائات دیگر و به گونه‌ای مستقل حتی در سده‌های نخستین چندان مضبوط نبوده است. به طوری که در منابع سده‌های ۲-۴ ق. تنها قرائاتی پراکنده منسوب به وی در منابع مختلف دیده می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن مهران، المبسوط، ۲۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاه برخی از منابع [[امامیه]] قرائت ابی بن کعب را در تأیید نظرهای اعتقادی یا فقهی خود مورد استناد قرار داده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;نک‍ : ابن‌بابویه، عیون، ۱ / ۱۸۱؛ طوسی، التبیان، ۳ / ۱۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و فراتر از آن، در روایتی به نقل از [[امام صادق]] (علیه السلام) تصریح شده که قرائت ابی بن کعب، قرائت مورد تأیید [[اهل بیت]] (علیهم السلام) بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;نک‍ : کلینی، کافی، ۲ / ۶۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر پایۀ منابع روایی، ابی بن کعب یکی از ۴ تن صحابی [[انصار|انصاری]] پیامبر (صلی الله علیه وآله) بود که در زمان حیات آن حضرت به گردآوری مصحف پرداختند.&amp;lt;ref&amp;gt;بخاری، صحیح، ۲ / ۳۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; ابوالعالیه روایت کرده است که [[ابوبکر|ابوبکر]] جمعی از کاتبان را گردآورد و ابی بن کعب [[قرآن]] را بر آنان املا می‌کرد و بدین ترتیب مصحفی فراهم آمد.&amp;lt;ref&amp;gt;نک‍ : ابن ابی داوود، المصاحف، ۹. &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان [[عثمان]] به هنگام گردآوری و تدوین مصحف عثمانی، ابی بن کعب و زید بن ثابت برجسته‌ترین اعضای هیأت ۱۲ نفری دست‌اندرکار این تدوین بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;طبقات، ابن سعد، ۳ / ۵۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; با وجود نقش اساسی ابی در تدوین مصحف عثمانی، در سده‌های نخستین، گاه نسخه‌هایی با عنوان «مصحف ابی بن کعب» یافت می‌شده که با مصحف عثمانی تفاوتهایی داشته است. در یکی از قدیم‌ترین گزارشها آمده است که گروهی از عراقیان به نزد محمد فرزند ابیّ آمده، از او مصحف پدرش را طلب کردند و محمد بدون انکار وجود چنین مصحفی اظهار داشت که عثمان آن را گرفته است.&amp;lt;ref&amp;gt;طبقات، ابن سعد، ۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نیمه دوم سدۀ نخست هجری محمد بن کعب قرظی نسخه‌ای از «مصحف ابیّ» را دیده بوده که تفاوت قابل ملاحظه‌ای با مصحف عثمانی نداشته است. در سدۀ بعد نیز حماد بن زید بصری نسخه‌ای از «مصحف ابی» را در اختیار داشته و دو مورد نقل او از مصحف یاد شده را ابن ابی داوود نقل کرده است. در سدۀ ۳ ق. یکی از دوستان [[فضل بن شاذان|فضل بن شاذان رازی]] در قریه‌ای نزدیک [[بصره]] در کتابخانۀ شخصی محمد بن عبدالملک انصاری نسخه‌ای از «مصحف ابیّ» را دیده و [[ترتیب نزول سوره ها|ترتیب سوره‌ها]] در آن مصحف را به تفصیل بیان کرده است.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن ندیم، فهرست، ۲۹-۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سدۀ ۴ ق. نیز ابن اشتۀ اصفهانی در «المصاحف» به بیان ترتیب سوره‌ها، در «مصحف ابیّ» پرداخته است&amp;lt;ref&amp;gt;نک‍ : سیوطی، الاتقان، ۱ / ۲۲۲-۲۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در همین قرن محمد بن هیصم آورده که یکی از شیوخ وی نسخه‌ای از «مصحف ابیّ» را مشاهده کرده و تفاوتهایی بین آن و مصحف عثمانی در برخی مواضع دیده بوده است. باوجود مواردی که یاد شد، میزان رواج مصاحف غیر رسمی به نام ابی بن کعب به هیچ روی با رواج «مصحف [[ابن مسعود]]» برابری نمی‌کند و شاید موضع مثبت ابیّ در قبال تدوین مصحف عثمانی و موضع مخالف ابن مسعود - دست کم در پاره‌ای از روایات - از عوامل اساسی این تفاوت بوده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتنی است که در آثار مختلف [[تفسیر قرآن|تفسیری]] از جمله [[مجمع البیان]] [[طبرسی]] و [[کشف الاسرار و عدة الابرار (کتاب)|کشف الاسرار]] میبدی، روایاتی در فضلیت [[سوره|سوره‌های]] مختلف قرآن به نقل از ابی بن کعب وارد شده است که شاید با نسخۀ منسوب به ابی بن کعب در موضوع «فضائل القرآن» که [[ابن ندیم]] از آن یاد کرده، بی‌ارتباط نباشد. نسخه‌ای ظاهراً کامل از این متن به روایت ابوامامه از ابی بن کعب در ضمن کتاب «المبانی» به چاپ رسیده که در سلسلۀ اسناد آن نام ابو احمد محمد بن احمد بن غطریف جرجانی (م، ۳۷۷ ق) به چشم می‌خورد. همچنین نسخه‌ای بزرگ در تفسیر قرآن به روایت ابوجعفر رازی از ربیع بن انس از ابوالعالیه از ابی بن کعب در سده‌های نخستین متداول بوده و مورد استفادۀ [[محمد بن جریر طبری|طبری]] در [[تفسیر طبری (کتاب)|تفسیر]]، ابن ابی حاتم در تفسیر، [[احمد بن حنبل]] در مسند و [[حاکم نیشابوری|حاکم نیشابوری]] در [[مستدرک حاکم نیشابوری (کتاب)|مستدرک]] قرار گرفته است.&amp;lt;ref&amp;gt;نک‍ : سیوطی، الاتقان، ۴ / ۲۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابی بن کعب همچنین از [[رسول اکرم]] (صلی الله علیه وآله) [[حدیث|احادیثی]] روایت کرده است که شماری از آنها را صاحبان [[صحاح سته]] در آثار خود آورده‌اند. بنابر شمارش نَووَی، احادیث منقول از ابی در کتب معتبر، ۱۶۴ حدیث است. [[احمد بن حنبل]] احادیث فراوانی را از او به نقل از [[ابو ایوب انصاری]]، [[عبادة بن صامت]]، [[ابوهریره]]، رافع بن رفاعه، ‌جابر بن حیان عبدالله، [[سهل بن سعد]]، عبدالله بن [[عمرو بن عاص]]، [[عبدالله بن عباس]]، [[انس بن مالک]]، عبدالرحمان بن اَبْزی، [[سلیمان بن صرد خزاعی|سلیمان بن صُرَد]]، ‌عبدالرحمان بن اسود، سُوَید بن غفله، [[ابن ابی لیلی|عبدالرحمان بن ابی لیلی]]، زِرّ بن حُبیش، ابوعثمان نَهْدی، ‌ابوالعالیۀ ریاحی، طفیل و محمد پسران ابی بن کعب و از عده‌ای دیگر، ‌در [[مسند احمد بن حنبل (کتاب)|مسند]] خود آورده است‌.&amp;lt;ref&amp;gt;مسند احمد، ۵ / ۱۱۳-۱۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; احادیث منقول از ابی بن کعب از حیث موضوع، مسائلی مربوط به [[فقه]]، [[تفسیر]]، سیره و [[زهد]] و [[اخلاق]] را در بر می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*[https://www.cgie.org.ir/fa/article/225151/%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%86-%DA%A9%D8%B9%D8%A8 &amp;quot;ابی ابن کعب&amp;quot;، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی].&lt;br /&gt;
*[http://www.maarefquran.com/Files/viewdmaarefBooks.php?bookId=2 دائرةالمعارف قرآن كريم، محمد خراسانى، جلد دوم].&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=نشده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب=&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها=&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام=&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای=&lt;br /&gt;
|جامعیت=&lt;br /&gt;
|رعایت اختصار=&lt;br /&gt;
|سیر منطقی=&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب پیامبر]][[رده:علمای قرن اول]]&lt;br /&gt;
[[رده:کاتبان وحی]][[رده:مفسرین قرآن]][[رده:راویان حدیث]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%A8%DB%8C_%D8%A8%D9%86_%DA%A9%D8%B9%D8%A8&amp;diff=170133</id>
		<title>ابی بن کعب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%A8%DB%8C_%D8%A8%D9%86_%DA%A9%D8%B9%D8%A8&amp;diff=170133"/>
		<updated>2026-10-28T12:13:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* جایگاه علمی */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
«'''اُبَیّ بن کعْب انصارى'''»، از [[صحابه]] نامدار [[پیامبر اکرم]] (صلى الله علیه وآله) بود که در [[بیعت عقبه|عقبۀ دوم]] با آن حضرت [[بیعت]] نمود. او از معدود کسانى بود که در [[جاهلیت]] نوشتن مى‌دانست و پس از [[هجرت پیامبر اسلام به مدینه|هجرت پیامبر]] به [[مدینه]]، در شمار کاتبان [[وحى]] و نویسندگان نامه‌ها و معاهدات پیامبر قرار گرفت. ابیّ بن کعب همچنین در قرائت و گردآوری و [[تفسیر]] و تعلیم [[قرآن]]، مقام والایی داشت. او پس از [[رحلت پیامبر اسلام|رحلت پیامبر]]، از جمله کسانی بود که در موضوع جانشینی پیامبر، زبان به اعتراض گشودند و به خلافت [[علی بن ابی طالب|حضرت علی]] (علیه‌السلام) متمایل بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
اُبَىّ‌ بن‌ کعب بن قیس بن عُبید بن زید، از قبیله [[خزرج]] و تیرۀ بنی نجار از [[انصار]] بود. [[ابن ندیم]]&amp;lt;ref&amp;gt;الفهرست، ص ۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; برخلاف دیگر منابع، سلسله نسب او را چنین آورده است: «ابّی ابن کعب بن قیس بن ملک بن امرئ القیس». [[عمر بن خطاب|عُمَر]] او را ابوالطفیل، می‌خواند، چون پسری به همین نام داشت، ولی در پاره‌ای از روایات آمده که [[پیامبر اسلام|پیامبر]] (صلی الله علیه وآله) او را با [[کنیه|کنیۀ]] «ابوالمُنذر» می‌خوانده است.&amp;lt;ref&amp;gt;نک‍ : معجم طبرانی، ۱ / ۱۶۵؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱ / ۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; نیز روایت شده است که رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) او را «سید الانصار» لقب داد و هنوز زنده بود که مسلمانان او را «سید المسلمین» خواندند.&amp;lt;ref&amp;gt;مستدرک حاکم نیشابوری، ۳ / ۳۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از زندگی ابیّ پیش از [[اسلام]] اطلاع چندانی نداریم، جز اینکه در [[جاهلیت]]، به روزگارانی که کمتر کسی درمیان عرب نوشتن می‌دانست، اُبیّ کتابت را فرا گرفته بود.&amp;lt;ref&amp;gt;طبقات ابن‌سعد، ۳ / ۴۹۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین مطلبی که از او در دوران اسلام می‌دانیم، شرکت در [[بیعت عقبه|بیعت عقبۀ]] دوم با پیامبر (صلی الله علیه وآله) همرا ۷۰ تن از [[انصار]] است. پیامبر (صلی الله علیه وآله) پس از [[هجرت پیامبر اسلام به مدینه|هجرت]]، میان او و سعید بن زید بن عمرو بن نفیل و به قولی میان او و [[طلحة بن عبیدالله]] پیمان [[برادری]] برقرار کرد و از آن پس در غزوات [[غزوه بدر|بدر]] و [[جنگ احد|احد]] و [[جنگ خندق|خندق]] و دیگر مشاهد همراه پیامبر (صلی الله علیه وآله) بود.&amp;lt;ref&amp;gt;همان.&amp;lt;/ref&amp;gt; او همچنین در [[سریه|سریه‌ای]] که در آغاز هفتمین ماه از هجرت، به فرماندهی [[حمزة بن عبدالمطلب]] روی داده، شرکت کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;واقدی، المغازی، ۱ / ۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برپایۀ منابع [[شیعه|شیعی]]، پس از [[رحلت پیامبر اسلام|رحلت پیامبر]] (صلى الله علیه وآله)، ابی بن کعب یکی از ۱۲ تن از [[مهاجرین]] و [[انصار]] بود که در موضوع جانشینی پیامبر (صلی الله علیه وآله) زبان به اعتراض گشودند.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌بابویه، الخصال، ۲ / ۴۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از [[بیعت|بیعت]] با [[ابوبکر]] سرباز زده و به خلافت [[علی بن ابی طالب]] (علیه السلام) متمایل بودند.&amp;lt;ref&amp;gt; تاریخ یعقوبى، ج‌۲، ص‌۱۲۴. &amp;lt;/ref&amp;gt; او در مقام احتجاج بر ابوبکر گفت: اى ابوبکر! حقى را که خداوند براى غیر تو قرار داده، انکار مکن و نخستین کسى نباش که رسول خدا را در امر وصىّ و برگزیده‌اش نافرمانى کرده است.&amp;lt;ref&amp;gt; طبرسی، الاحتجاج، ج‌۱، ص‌۱۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روایتی آمده ابیّ در ضمن خطبه‌اى مى‌گوید: روزى پیامبر(صلى الله علیه وآله) درباره وصىّ و جانشین بعد از خود برایم سخن گفت و على(علیه السلام) را هدایتگر هدایت شده، خیرخواه امت، احیا‌کننده [[سنت]] پیامبر، [[امام]] و پیشواى مسلمانان پس از خود معرفى فرمود: «یا اُبّى عَلَیک بِعلىّ فَاِنَّهُ الْهادِىُ الْمَهْدِى، اَلنّاصِحُ لاُِمتى، اَلَْمُحیى لِسُنَّتى وَ هُوَ اِمامُکمْ بَعْدِىْ فَمَنْ رَضِىَ بِذلِک لَقِینى عَلى ما فارَقْتُهُ عَلَیه».&amp;lt;ref&amp;gt;برقی، رجال، ۶۳-۶۶؛ طبرسی، الاحتجاج، ۱ / ۱۵۳- ۱۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; از روایت دیگرى استفاده مى‌شود که پیامبر، آینده امر خلافت پس از خود را و این‌ که چه کسانى آن را قبضه خواهند کرد، به او خبر داده است.&amp;lt;ref&amp;gt; العقدالفرید، ج‌۴، ص‌۲۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی در زمان [[عمر بن خطاب|عمر]] اظهار تمایل کرد که کاری بدو سپرده شود، ولی عمر در پاسخ گفت: خوش ندارم که دین تو را آلوده سازد.&amp;lt;ref&amp;gt;طبقات ابن سعد، ۳ / ۴۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; اما با این وجود گفته شده وی همراه عمر به جابیه (قریه‌ای از قرای [[دمشق]]) رفت و او بود که برای مردم [[بیت المقدس|بیت‌المقدس]] صلح نامه نوشت.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌عساکر، تاریخ دمشق، ۲ / ۵۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاریخ وفات ابی ابن کعب میان سالهای ۱۹، ۲۲، ۲۹ و ۳۳ قمری اختلاف است. شماری از مورخان درگذشت او را به روزگار عمر در ۲۲ ق. دانسته‌اند،&amp;lt;ref&amp;gt;عسقلانی، ابن حجر، الاصابة، ج۱، ص ۱۸۱؛ مزی، تهذیب الکمال، ۲ / ۲۷۱-۲۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; در حالی که از برخی مطالب نقل شده از [[حاکم نیشابوری|حاکم نیشابوری]]&amp;lt;ref&amp;gt;مستدرک، ۳ / ۳۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; چنین برمی‌آید که به هنگام آغاز اعتراض مردم بر [[عثمان بن عفان|عثمان]]، وی زنده بوده و به قولی یک هفته یا ۱۰ روز پیش از کشته شدن عثمان درگذشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جایگاه علمی==&lt;br /&gt;
ابی بن کعب از کاتبان [[وحی]] بود. چنانکه حکایت شده، در غیاب [[حضرت علی]] (علیه السلام) و [[عثمان]]، ابی بن کعب و [[زید بن ثابت]] به کتابت وحی می‌پرداختند.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ۲ / ۸۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; وی علاوه بر کتابت وحی، دبیری [[پیامبر]] (صلی الله علیه وآله) را نیز عهده‌دار بود و در غیاب او، زید بن ثابت این وظیفه را انجام می‌داد.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ۱ / ۱۷۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; روایت شده است که ابیّ نخستین کسی بود که در پایان‌ نامه‌ها، به عنوان کاتب نام خود و پدرش (کتَب فلان بن فلان) ‌را می‌نوشت.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، اسدالغابة، ۱ / ۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; گاه نیز از جانب پیامبر (صلی الله علیه وآله) مأمور می‌شد تا به نو مسلمانان، ازجمله وفد عامر و وفد بنی حنیفه، که به [[مدینه]] می‌آمدند، [[احکام شرعی|احکام]] [[اسلام]] و [[قرآن]] بیاموزد.&amp;lt;ref&amp;gt;نک‍ : ابن‌خلدون، العبر، ۲ / ۴۷۵، ۴۷۶. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابی بن کعب علاوه بر اینکه در دانش قرآنی تبحر داشت، یکی از صاحبان [[فتوا]] در میان [[صحابی|اصحاب]] پیامبر (صلی الله علیه وآله) بود و گفته‌اند وی یکی از ۶ نفری است که دانش پیامبر صلی الله علیه وآله به آنان رسیده است.&amp;lt;ref&amp;gt;بسوی، المعرفة و التاریخ، ۱ / ۴۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابیّ کعب به عنوان یکی از سابقین [[انصار]] سالیان متمادی در صحبت [[پیامبر]] (صلی الله علیه وآله) بود و چنانکه در روایت آمده است، تمامی [[قرآن]] را بر آن حضرت صلی الله علیه وآله عرض نمود؛&amp;lt;ref&amp;gt;نک‍ : ابن مهران، المبسوط، ۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; از همان تاریخ نیز به تعلیم قرآن اشتغال ورزید و بنابر حدیثی مشهور، یکی از ۴ تنی است که پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرا گرفتن قرآن از آنان را توصیه کرده است.&amp;lt;ref&amp;gt;نک‍ : بخاری، صحیح، ۲ / ۳۰۷، ۳۱۴؛ مسلم، ۴ / ۱۹۱۳-۱۹۱۴ .&amp;lt;/ref&amp;gt; در حدیثی دیگر که به بیان فضایل تنی چند از [[صحابه]] پرداخته است، ابی بن کعب آگاه‌ترین فرد امت به قرائت دانسته شده است «أقرء امّتی لکتاب الله».&amp;lt;ref&amp;gt;سنن ترمذی، ۵ / ۶۶۵؛ ابن سعد، ۳ / ۴۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابی بن کعب پس از [[رحلت پیامبر اسلام|رحلت پیامبر]] (صلی الله علیه وآله) نیز همواره به تعلیم قرآن در [[مدینه]] اشتغال داشت و جمعی از مشاهیر چون [[ابن عباس]]، [[ابوهریره|ابوهریره]] و عبدالله بن سائب از صحابه و عبدالله بن عیاش بن ابی ربیعه، ابوعبدالرحمن سلمی و ابوالعالیۀ ریاحی از [[تابعین]] از وی قرائت آموختند.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن جزری، غایة النهایة، ۱ / ۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; از برخی روایات کهن برمی‌آید که سابقۀ رواج قرائت ابیّ به دورۀ پیش از تدوین مصحف عثمانی بازمی‌گردد و این قرائت در آن دوره یکی از چند قرائت متداول بوده است. در عهد عمر، برپایۀ گزارشهای رسیده، گاه قرائت او مورد مخالفت عمر واقع شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن ابی داوود، المصاحف، ۳۲، ۱۵۵- ۱۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از تدوین مصحف عثمانی که ابی بن کعب خود یکی از دست اندرکاران آن بود، قرائت ابیّ همچنان مورد توجه قرار داشت و نسل به نسل به آیندگان منتقل گردید و پایۀ ‌اصلی [[قراءات قرآن|قرائاتی]] قرار گرفت که در سده‌های بعد به عنوان قرائات معتبر شناخته می‌شد. از میان [[قراء سبعه|قرائات سبع]]، قرائات حجازی نافع و ابن کثیر و قرائت بصری ابوعمرو بن علاء‌ که صبغه‌ای [[حجاز|حجازی]] داشت، تا حد زیادی از قرائت ابیّ ریشه گرفته است، به گونه‌ای که می‌توان قرائت ابی بن کعب و پس از او زید بن ثابت را بنیان اصلی قرائت حجازی تلقی کرد. در قرائات کوفی نیز تأثیر ابی بن کعب بر [[قرائت حفص از عاصم|قرائت عاصم]] و کسائی قابل ملاحظه است.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌مهران، المبسوط، ۱۷، ۲۵، ۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; شاید از همین روست که ابن جزری‌، ابی بن کعب را علی الاطلاق برجسته‌ترین قاری این امت دانسته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به آنچه گفته شد، طبیعی است که نباید قرائت ابیّ را قرائتی فراموش شده دانست. چرا که شالودۀ شماری از قرائات جاودانی است، ولی این قرائت بدون آمیختگی با قرائات دیگر و به گونه‌ای مستقل حتی در سده‌های نخستین چندان مضبوط نبوده است. به طوری که در منابع سده‌های ۲-۴ ق. تنها قرائاتی پراکنده منسوب به وی در منابع مختلف دیده می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن مهران، المبسوط، ۲۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاه برخی از منابع [[امامیه]] قرائت ابی بن کعب را در تأیید نظرهای اعتقادی یا فقهی خود مورد استناد قرار داده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;نک‍ : ابن‌بابویه، عیون، ۱ / ۱۸۱؛ طوسی، التبیان، ۳ / ۱۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و فراتر از آن، در روایتی به نقل از [[امام صادق]] (علیه السلام) تصریح شده که قرائت ابی بن کعب، قرائت مورد تأیید [[اهل بیت]] (علیهم السلام) بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;نک‍ : کلینی، کافی، ۲ / ۶۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر پایۀ منابع روایی، ابی بن کعب یکی از ۴ تن صحابی [[انصار|انصاری]] پیامبر (صلی الله علیه وآله) بود که در زمان حیات آن حضرت به گردآوری مصحف پرداختند.&amp;lt;ref&amp;gt;بخاری، صحیح، ۲ / ۳۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; ابوالعالیه روایت کرده است که [[ابوبکر|ابوبکر]] جمعی از کاتبان را گردآورد و ابی بن کعب [[قرآن]] را بر آنان املا می‌کرد و بدین ترتیب مصحفی فراهم آمد.&amp;lt;ref&amp;gt;نک‍ : ابن ابی داوود، المصاحف، ۹. &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان [[عثمان]] به هنگام گردآوری و تدوین مصحف عثمانی، ابی بن کعب و زید بن ثابت برجسته‌ترین اعضای هیأت ۱۲ نفری دست‌اندرکار این تدوین بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;طبقات، ابن سعد، ۳ / ۵۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; با وجود نقش اساسی ابی در تدوین مصحف عثمانی، در سده‌های نخستین، گاه نسخه‌هایی با عنوان «مصحف ابی بن کعب» یافت می‌شده که با مصحف عثمانی تفاوتهایی داشته است. در یکی از قدیم‌ترین گزارشها آمده است که گروهی از عراقیان به نزد محمد فرزند ابیّ آمده، از او مصحف پدرش را طلب کردند و محمد بدون انکار وجود چنین مصحفی اظهار داشت که عثمان آن را گرفته است.&amp;lt;ref&amp;gt;طبقات، ابن سعد، ۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نیمه دوم سدۀ نخست هجری محمد بن کعب قرظی نسخه‌ای از «مصحف ابیّ» را دیده بوده که تفاوت قابل ملاحظه‌ای با مصحف عثمانی نداشته است. در سدۀ بعد نیز حماد بن زید بصری نسخه‌ای از «مصحف ابی» را در اختیار داشته و دو مورد نقل او از مصحف یاد شده را ابن ابی داوود نقل کرده است. در سدۀ ۳ ق. یکی از دوستان [[فضل بن شاذان|فضل بن شاذان رازی]] در قریه‌ای نزدیک [[بصره]] در کتابخانۀ شخصی محمد بن عبدالملک انصاری نسخه‌ای از «مصحف ابیّ» را دیده و [[ترتیب نزول سوره ها|ترتیب سوره‌ها]] در آن مصحف را به تفصیل بیان کرده است.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن ندیم، فهرست، ۲۹-۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سدۀ ۴ ق. نیز ابن اشتۀ اصفهانی در «المصاحف» به بیان ترتیب سوره‌ها، در «مصحف ابیّ» پرداخته است&amp;lt;ref&amp;gt;نک‍ : سیوطی، الاتقان، ۱ / ۲۲۲-۲۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در همین قرن محمد بن هیصم آورده که یکی از شیوخ وی نسخه‌ای از «مصحف ابیّ» را مشاهده کرده و تفاوتهایی بین آن و مصحف عثمانی در برخی مواضع دیده بوده است. باوجود مواردی که یاد شد، میزان رواج مصاحف غیر رسمی به نام ابی بن کعب به هیچ روی با رواج «مصحف [[ابن مسعود]]» برابری نمی‌کند و شاید موضع مثبت ابیّ در قبال تدوین مصحف عثمانی و موضع مخالف ابن مسعود - دست کم در پاره‌ای از روایات - از عوامل اساسی این تفاوت بوده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتنی است که در آثار مختلف [[تفسیر قرآن|تفسیری]] از جمله [[مجمع البیان]] [[طبرسی]] و [[کشف الاسرار و عدة الابرار (کتاب)|کشف الاسرار]] میبدی، روایاتی در فضلیت [[سوره|سوره‌های]] مختلف قرآن به نقل از ابی بن کعب وارد شده است که شاید با نسخۀ منسوب به ابی بن کعب در موضوع «فضائل القرآن» که [[ابن ندیم]] از آن یاد کرده، بی‌ارتباط نباشد. نسخه‌ای ظاهراً کامل از این متن به روایت ابوامامه از ابی بن کعب در ضمن کتاب «المبانی» به چاپ رسیده که در سلسلۀ اسناد آن نام ابو احمد محمد بن احمد بن غطریف جرجانی (م، ۳۷۷ ق) به چشم می‌خورد. همچنین نسخه‌ای بزرگ در تفسیر قرآن به روایت ابوجعفر رازی از ربیع بن انس از ابوالعالیه از ابی بن کعب در سده‌های نخستین متداول بوده و مورد استفادۀ [[محمد بن جریر طبری|طبری]] در [[تفسیر طبری (کتاب)|تفسیر]]، ابن ابی حاتم در تفسیر، [[احمد بن حنبل]] در مسند و [[حاکم نیشابوری|حاکم نیشابوری]] در [[مستدرک حاکم نیشابوری (کتاب)|مستدرک]] قرار گرفته است.&amp;lt;ref&amp;gt;نک‍ : سیوطی، الاتقان، ۴ / ۲۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابی بن کعب همچنین از [[رسول اکرم]] (صلی الله علیه وآله) [[حدیث|احادیثی]] روایت کرده است که شماری از آنها را صاحبان [[صحاح سته]] در آثار خود آورده‌اند. بنابر شمارش نَووَی، احادیث منقول از ابی در کتب معتبر، ۱۶۴ حدیث است. [[احمد بن حنبل]] احادیث فراوانی را از او به نقل از [[ابو ایوب انصاری]]، [[عبادة بن صامت]]، [[ابوهریره]]، رافع بن رفاعه، ‌جابر بن حیان عبدالله، [[سهل بن سعد]]، عبدالله بن [[عمرو بن عاص]]، [[عبدالله بن عباس]]، [[انس بن مالک]]، عبدالرحمان بن اَبْزی، [[سلیمان بن صرد خزاعی|سلیمان بن صُرَد]]، ‌عبدالرحمان بن اسود، سُوَید بن غفله، [[ابن ابی لیلی|عبدالرحمان بن ابی لیلی]]، زِرّ بن حُبیش، ابوعثمان نَهْدی، ‌ابوالعالیۀ ریاحی، طفیل و محمد پسران ابی بن کعب و از عده‌ای دیگر، ‌در [[مسند احمد بن حنبل (کتاب)|مسند]] خود آورده است‌.&amp;lt;ref&amp;gt;مسند احمد، ۵ / ۱۱۳-۱۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; احادیث منقول از ابی بن کعب از حیث موضوع، مسائلی مربوط به [[فقه]]، [[تفسیر]]، سیره و [[زهد]] و [[اخلاق]] را در بر می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*[https://www.cgie.org.ir/fa/article/225151/%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%86-%DA%A9%D8%B9%D8%A8 &amp;quot;ابی ابن کعب&amp;quot;، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی].&lt;br /&gt;
*[http://www.maarefquran.com/Files/viewdmaarefBooks.php?bookId=2 دائرةالمعارف قرآن كريم، محمد خراسانى، جلد دوم].&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=نشده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب=&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها=&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام=&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای=&lt;br /&gt;
|جامعیت=&lt;br /&gt;
|رعایت اختصار=&lt;br /&gt;
|سیر منطقی=&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب پیامبر]][[رده:علمای قرن اول]]&lt;br /&gt;
[[رده:کاتبان وحی]][[رده:مفسرین قرآن]][[رده:راویان حدیث]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D9%86_%D8%AD%D9%86%D9%81%DB%8C%D9%87&amp;diff=170129</id>
		<title>محمد بن حنفیه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D9%86_%D8%AD%D9%86%D9%81%DB%8C%D9%87&amp;diff=170129"/>
		<updated>2026-10-28T10:09:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* محمد حنفیه و قیام مختار */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
'''«محمد بن حنفیه»''' (۱۶ - ۸۱ ق) فرزند [[امام علی علیه السلام|امام علی]] (علیه‌السلام) از همسرش [[خوله حنفیه]] است. او از شخصیت‌هاى برجسته صدر [[اسلام]] به شمار می‌رود. فرقه [[کیسانیه]] در نتیجۀ اعتقاد به [[امامت]] محمد حنفیه به وجود آمدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ولادت و نسب==&lt;br /&gt;
محمد حنیفه در حدود سال ۱۶ هجرى قمرى (در عصر خلافت [[عمر بن خطاب]]) در [[مدینه]] منوره دیده به جهان گشود. پس از فرزندان [[حضرت فاطمه]] علیها السلام، محمد حنفیه نخستین فرزند [[امام علی علیه السلام|حضرت على]] علیه السلام از سایر همسرانش مى باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر محمد حنفیه، [[خوله حنفیه|خوله]] بنت جعفر بن قیس بن مسلمه بن عبید بن ثعلبه بن یربوع بن ثعلبه بن دول بن حنیفة بن جیم.&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ص ۱۱۰؛ الارشاد، ج ۱، ص ۳۵۴ و کشف الغمه، ج ۱، ص ۵۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
چون نسب مادرى محمد، به حنیفة بن جیم مى رسد، وى ملقب به ابن حنیفه گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره [[ازدواج]] حضرت على علیه السلام با خوله حنفیه، دو روایت ذکر شده است. بنا به روایت اول، در عصر [[رسول خدا]] صلى الله علیه و آله گروهى از مردم [[یمن]] و اطراف آن از [[اسلام|دین اسلام]] روگردان شده و راه [[ارتداد]] را در پیش گرفتند. حضرت على علیه السلام از جانب پیامبر صلى الله علیه و آله ماموریت یافت براى ارشاد و تبلیغ مردم و در صورت لزوم مبارزه با دشمنان و مرتدان، به این منطقه اعزام گردد. آن حضرت پس از نبرد با «بنى زبید» گروهى از آنان را اسیر کرد که خوله نیز در میان آنان بود و در تقسیم غنایم و اسیران، وى نصیب حضرت على علیه السلام شد. خوله براى حضرت على علیه السلام پس از شهادت [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|حضرت زهرا]] علیها السلام، محمد را به دنیا آورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما بنا به روایت دیگر، در اوائل خلافت [[ابوبکر]]، دو طایفه بنى اسد و بنى حنیفه به نزاع و نبرد پرداختند و در آن میان، خوله به اسارت بنى اسد درآمد. آنان، وى را به مدینه آورده و در معرض فروش قرار دادند. حضرت على علیه السلام وى را از آنان خریدارى کرد. پس از مدتى، طایفه خوله از این امر آگاهى یافته و به محضر حضرت على علیه السلام در مدینه آمدند و خواستار آزادى و بازگرداندن خوله شدند. حضرت على علیه السلام وى را آزاد کرد و سپس با پرداخت [[مهریه]]، وى را به [[ازدواج]] خویش درآورد. از آن پس «خوله» به عنوان یکى از همسران امام على بن ابى طالب علیه السلام درآمد و براى آن حضرت، محمد را به دنیا آورد که هم نام و هم [[کنیه]] رسول خدا صلى الله علیه و آله بود.&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ص ۱۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پرورش محمد بن حنفیه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت على علیه السلام پس از فرزندانش از فاطمه زهرا علیهاالسلام که نمونه و بى همتا بوده اند، به برخى از فرزندان خود از سایر همسرانشان نیز علاوه بر محبت پدری، به خاطر [[تقوا]]، متانت و مجاهدت علاقه ویژه اى داشت. محمد بن حنیفه از جمله اینها بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روایات چندى آمده است که حضرت على علیه السلام پیش از ازدواج با [[خوله حنفیه|خوله حنیفه]]، از [[پیامبر اسلام]] صلى الله علیه و آله اذن خواست که اگر خداوند، پسر دیگرى به وى عنایت کند، نام و کنیه اش را نام و کنیه پیامبر یعنى محمد و ابوالقاسم قرار دهد. پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله نیز چنین اجازه اى به حضرت على علیه السلام داد و به این صورت، نام محمد حنفیه از سوى پیامبر صلى الله علیه و آله و امیرمؤمنان علیه السلام برگزیده شد.&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ص ۱۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن هنگامى که محمد حنفیه از مادرش خوله، متولد گردید، پیوسته مورد تربیت و مراقبت امیرمؤمنان علیه السلام قرار داشت. آن حضرت از وى مردى عالم، شجاع، نیرومند و مبارز ساخت که در جنگ هاى [[جنگ جمل|جمل]] و [[جنگ صفین|صفین]] و [[جنگ نهروان|نهروان]] رشادت هاى ویژه اى از خود بروز داد که شگفتى دوستان و دشمنان را برانگیخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت على علیه السلام در اواخر عمر شریف خود پس از زخمى شدن در [[مسجد کوفه]] به دست [[ابن ملجم|عبدالرحمن بن ملجم مرادى]] و بسترى شدن در خانه، سفارش هاى چندى به اطرافیان، اصحاب و پیروان خود نمود. از جمله این که آن حضرت، سفارش هایى به دو فرزند والامقامش [[امام حسن]] علیه السلام و [[امام حسین]] علیه السلام نمود و آنان را به تقوا، پرهیز از دنیا، گفتار حق، ترحم به یتیمان، دستگیرى از مستمندان، پشتیبانى از ستمدیدگان و مبارزه با ستمکاران، عمل به کتاب خدا و موارد دیگر وصیت کرد. سپس به فرزند دیگرش محمد حنفیه فرمود: آیا تو نیز آنچه را به برادرانت سفارش کرده ام، به گوش گرفته اى؟ محمد گفت: آرى، اى پدر. حضرت فرمود: تو را نیز به مانند آنچه به برادرانت گفته ام، سفارش مى کنم و دیگر این که نسبت به برادرانت (حسن و حسین علیه السلام) تعظیم و توقیر نمایى. زیرا حق آنان بر تو بسیار است و هیچ گاه بدون مصلحت آنان، اقدام به کارى نکنى. سپس حضرت على علیه السلام به امام حسن و امام حسین علیه السلام فرمود: شما را نیز به محمد سفارش مى کنم که او برادر شما و فرزند پدرتان مى باشد. مى دانید که پدرتان وى را دوست مى دارد و به او علاقمند است.&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمه، ج ۱، ص ۵۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==محمد حنفیه در زمان حسنین علیهما السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد بن حنفیه در ایام [[امامت]] برادرانش [[امام حسن علیه السلام|امام حسن]] علیه السلام و [[امام حسین علیه السلام|امام حسین]] علیه السلام همیشه در کنار آنان بود و فراز و نشیب هاى روزگار و مسائل سیاسى گوناگون پس از [[شهادت امام علی علیه السلام|شهادت حضرت على]] علیه السلام او را از برادرانش جدا نکرد. او به امامت برادران بزرگوارش، همیشه واقف و خرسند بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از محمد حنیفه نقل شده است که درباره برادرش امام حسین علیه السلام گفت: &amp;quot;ان الحسین اعلمُنا علما، و اثقلُنا حلما، و اقربُنا من رسول الله و آله رَحِما، کان اماما فقیها ...&amp;quot; &amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۱۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ همانا حسین علیه السلام از جهت دانش، از همه ما داناتر و از جهت بردبارى از همه ما سنگین تر است و در انتساب به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم از همه ما به وى نزدیکتر است. او امامى است فقیه و... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامى که [[امام حسین]] علیه السلام پس از مرگ [[معاویه]]، از بیعت با [[یزید بن معاویه|یزید]] امتناع کرد و قصد خروج از مدینه را نمود، محمد حنفیه به محضر امام حسین علیه السلام رسید و در مقام خیرخواهی به آن حضرت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اى برادر تو محبوبترين مردم هستى نزد من و گرامى‏‌ترين آنها بر من و از ميان خلق خير تو را خواهم و بس و تو به نصيحت من سزاوارتر هستى تا بتوانى از يزيد بن معاويه و از شهرها دور شو و بيعت مكن و رسولان خود را سوى مردم بفرست و آنها را به خود بخوان، اگر مردم پيرو تو شدند و با تو بيعت كردند خداى را سپاس گزار و اگر مردم بر غير تو گرد آمدند دين و عقل تو كاسته نگردد و مروّت و فضل تو از ميان نرود و من مى‏‌ترسم در شهرى از شهرها داخل شوى و مردم اختلاف كنند، گروهى با تو شوند و گروهى بر تو، پس تو را پيشتر از همه به دم نيزه دهند، آن وقت كسى كه خود و پدر و مادرش بهترين همه امّت هستند خونش ضايعتر و اهلش ذليل‏تر گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسين عليه السّلام فرمود: كجا بروم اى برادر؟ گفت: در [[مكه]] منزل گزين اگر در آن منزل آرام توانستى گرفت همان است كه مى‌‏خواهى و اگر تو را موافق نيفتاد به [[يمن]] رو اگر در آنجا آرام گرفتن توانى فبها و اگر نتوانستى به ريگستان‏ها و كوهها پناه برو از جايى به جايى رو تا ببينى كار مردم به چه منتهى مى‏‌گردد، كه تو به هر كار روى كنى رأى تو از همه كس به صواب نزديكتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسين عليه السّلام فرمود: اى برادر نيكخواهى كردى و مهربانى نمودى و اميدوارم رأى تو استوار و صواب باشد. امام به سوى مکه رهسپار شد و به برادرش محمد گفت: من عازم مکه معظمه گردیده ام و برادران، فرزندان و [[شیعه|شیعیان]] خود را با خویش مى برم، تو اگر مى خواهى در مدینه بمان و دیده بان و چشم من باش. هر آنچه در این جا روى مى دهد مرا باخبر گردان.&amp;lt;ref&amp;gt;دمع السجوم (ترجمه نفس المهموم)، ص61&amp;lt;/ref&amp;gt; سپس امام حسین علیه السلام وصیت نامه‌اى نوشت و به محمد حنفیه سپرد و راهی مکه شد. سپس از آنجا در هشتم [[ذى الحجه]] سال ۶۰ قمرى عازم [[کوفه]] شد.&amp;lt;ref&amp;gt;منتهى الامال، ج ۱، ۲۹۸؛ الارشاد، ج ۲، ص ۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اخبار دیگر برمى‌‏آید که در زمان اقامت امام حسین (علیه السلام) در مکه، محمد حنفیه نیز به آن‏جا آمده و بار دیگر برادر را از رفتن به عراق نهى کرده بود. [[سید بن طاووس]] به روایت از [[امام صادق]] (علیه السلام) مى ‏نویسد: محمد بن حنفیه در شبى که صبح آن امام حسین علیه السلام مى‌‏خواست از مکه خارج شود به نزد برادر آمد و او را از رفتن به این سفر نهى کرد و عذر و مکر و پیمان‏شکنى کوفیان را متذکر شد و گفت: «برادر جان شما مى‌‏دانید که مردم کوفه با پدر و برادرت مکر کردند و من خوف آن دارم که با تو نیز همان کنند؛ اگر صلاح بدانى در مکه باقى بمان چون تو عزیزترین و ارجمندترین افراد امت هستى.» امام در جواب فرمود: «خوف دارم که یزید بن معاویه به طور ناگهانى مرا در حرم خداوند به قتل برساند و موجب هتک حرمت این خانه شوم‏». محمد بن حنفیه گفت: «اگر از این امر خوف دارى، به سوى یمن یا بیابانى حرکت کن؛ زیرا تو در یمن محترم خواهى بود و هیچ‏کس به تو دست‏رسى نخواهد داشت. امام فرمود: «در آنچه که گفتى، فکر مى‏‌کنم‏».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سحرگاه که امام حسین حرکت کرد و این خبر به محمد بن حنفیه رسید، او به نزد امام (علیه السلام) آمد؛ مهار ناقه‏ اى را که امام بر آن سوار بود گرفت و گفت: برادرم آیا به من قول ندادى که در پیشنهادم فکر کنى؟ امام فرمود: بلى. گفت: پس چرا در رفتن شتاب نمودى؟ فرمود: بعد از آن‏که رفتى رسول الله صلی الله علیه و آله به نزد من آمد و فرمود: «اى حسین حرکت کن که خداوند مى‌‏خواهد تو را کشته ببیند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد بن حنفیه گفت: {{متن قرآن|«... إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ»}}. اکنون که با این حالت‏ خارج مى‌‏شوى چرا این زنان را با خود مى‌‏برى؟» امام فرمود: «رسول الله به من فرمود: خداوند مى‌‏خواهد آنان را اسیر ببیند». آنگاه با او وداع نمود و رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن ‏طاووس، لهوف، ص63- 65.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==محمد حنفیه و امامت امام سجاد علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از شهادت [[امام حسین]] علیه السلام، بر محمد حنفیه گمان شده بود که چون ارشد اولاد [[امیرالمومنین|امیرمؤمنان]] علیه السلام پس از حسنین علیهما السلام است و امام حسین علیه السلام نیز در ظاهر بر شخصى خاصى سفارش نکرده، پس [[امامت]] شیعیان به او منتقل شده است و هموست که جانشین برادر شهیدش امام حسین شده است. اما پس از مناظره با [[امام زین العابدین]] علیه السلام که عهده دار امامت [[شیعه|شیعیان]] بود و داورى‌خواهى آن دو از [[حجر الأسود‌‌|حجرالأسود]] در خانه خدا و گواهى حجرالأسود بر امامت زین العابدین علیه السلام، حقیقت و واقعیت بر محمد حنفیه آشکار گردید و عارف بر امامت آن حضرت شد.&amp;lt;ref&amp;gt;الاحتجاج، ج ۲، ص ۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; بنا به روایتى، وى پاى مبارک امام زین العابدین علیه السلام را بوسید و گفت: امامت، مخصوص تو است.&amp;lt;ref&amp;gt;منتهى الامال، ج ۲، ص ۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضی از علما، احتمال صوری بودن این منازعه را داده‌اند که ضعفای شیعه به محمد حنیفه متمایل نشوند.&amp;lt;ref&amp;gt;الخرائج و الجرائج، ج۱، ص۲۵۸؛ بحارالانوار، ج۴۶، ص۳۰&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==محمد حنفیه و قیام مختار==&lt;br /&gt;
پس از شهادت امام حسين (علیه السلام)، [[مختار ثقفی]] به خونخواهی امام حسين (علیه السلام) برخاست. مختار پس از آنکه از مکه به [[كوفه]] آمد و قيامش را اعلام نمود، رسماً خود را نماينده محمد حنفيه، معرفي كرد. و شيعيان امر او را، به خاطر فرمان محمد حنفيه پذيرفتند، و برای اطمينان، گروهي را به مدينه به نزد او فرستادند، تا كاملاً از ادعای مختار، مطمئن شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالرحمن بن شريح مي‌گويد: جمعي از سران شيعه در خانه سعد بن ابي سعر حنفي، كه از چهره‌هاي برجسته شيعه بود، جلسه‌اي تشكيل دادند. عبدالرحمن، كه از بزرگان كوفه بود، در آن جلسه چنين گفت: مختار مي‌خواهد قيام كند و ما را به همكاري و ياري خويش دعوت نموده و ما هم بيعت او را پذيرفته‌ايم، ولي نمي‌‌‌دانيم كه واقعاً او از طرف ابن حنفيّه ماموريت دارد يا خودش اين چنين تصميم گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او پيشنهاد داد جمعي از سران شيعه به [[حجاز]] بروند و با [[اهل بيت]] پيامبر و بازماندگان امام حسين (علیه السلام) به ويژه محمد حنفيه، ديدار كنند تا قضيّه روشن شود. آن جمع پيشنهاد را پذيرفتند و به حجاز رفتند و به ملاقات محمد حنفيّه رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسود بن جراد كندي گويد: به ابن حنفيه گفتم: «نزد تو حاجتي داريم.» گفت: «سرّی است يا علني؟» گفتيم: سرِّ است. گفت: پس كمي صبر كنيد. وي مي گويد: اندكي گذشت تا اينكه وي به گوشه رفت و ما را پيش  خود خواند كه به طرف وي رفتيم. عبدالرحمن بن شريح سخن آغاز كرد و بعد از حمد و ستايش پروردگار، گفت: «شما خانداني هستيد كه خدا فضيلت را خاص شما كرده و به سبب پيامبري اعتبارتان داده و حقتان را بر اين امت بزرگ كرده كه هر كه منكر حقتان باشد راي خطا دارد و نصيب ناچيز. به مصيبت حسين رحمة الله عليه دچار شديد كه خاص شما بود اما مصيبت عامه مسلمانان نيز بود. مختار ثقفي به كوفه آمده و مدّعي است كه از طرف شما ماموريت دارد و ما را به كتاب خدا و [[سنت]] پيامبر و خونخواهي اهل بيت پيامبر و دفاع از مظلومان دعوت كرده است. مي‌خواستيم نظر شما را بدانيم. اگر چنين باشد، با همه وجود، از او حمايت خواهيم كرد و اگر چنين نباشد، او را ترك خواهيم نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وي در ادامه مي گويد: ما نيز يكي يكي مانند عبدالرحمن بن شريح سخناني گفتيم و محمد بن حنفيه نيز همه را گوش داد. بعد از تمام شدن سخنان ما، او گفت: «اما آنچه گفتي كه خدا فضيلت را خاص ما كرده، خدا آن را به هر كه بخواهد  مي دهد، كه خدا فضل بزرگ دارد، خدا را حمد مي كنم. اما آنچه از ابتلاي ما به مصيبت حسين گفتي، اين در كتاب خدا بود و حادثه‏ اي بود كه بر وی رقم رفته بود و كرامتي بود كه خدا به او ارزاني داشت و خداوند به واسطه اين آزمايش و ابتلا منزلت گروهي بالا برد و و برخي ديگر را به زير آورد و امر الهي مقدر و حساب شده است. اما اين كه شما گفتيد كسي شما را براي خونخواهي ما دعوت كرده است. به خدا سوگند، دوست دارم خدا به وسيله هر يك از بندگان خود كه بخواهد انتقام خون ما را از دشمنانمان بگيرد. اين نظر من است. براي خودم و شما از خدا آمرزش مي‏خواهم.»&amp;lt;ref&amp;gt;تاريخ طبري، محمدبن جرير طبري، ج 6، ص 13؛ الكامل في التاريخ، ابن اثير، ج 4، ص 214.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به روايت [[ابن نما حلی]] وقتي انقلابی‏‌های كوفه نزد محمد بن حنفيه آمدند و به او گفتند مختار قيام كرده است، نمي ‏دانيم آيا اين قيام مورد تاييد است‏ يا نه؟ اگر مورد تاييد است ما هم وارد شويم. او گفت: &amp;quot;قوموا بِنا إلي امامي و امامكم علي بن الحسين&amp;quot;؛ برخيزيد نزد امام من وامامتان [[علی بن الحسین]] برويم. وقتي بر حضرت سجاد(علیه السلام) وارد شدند محمد بن حنفيه خدمت امام گزارش داد كه اينان با چه هدفي آمده‏‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام سجّاد (علیه السلام) كه مصلحت را در رابطه مستقيم با اين قيام نمي ديد؛ -زيرا امام سجاد (علیه السلام)  به خاطر داشتن منصب امامت و رهبري شيعه و همچنين از اين جهت كه ولي دم شهداي كربلاست، از سوي حكومت شديداً تحت نظارت بود- به اين دليل، امام زين العابدين (علیه السلام) ضمن تاييد كلي حركت، آنان را به محمد بن حنفيه حواله داد و عموي خود را در اين امر جانشين و نماينده خود معرفي كرد و فرمود: «{{متن حدیث|يا عَمُّ، لَوْ انَّ عَبْداً تَعَصَّبَ لَنا اهْلَ الْبَيْتِ لَوَجَبَ عَلَي النَّاسِ مُوَّازِنُهُ وَ قَدْ وَلَّيْتُكَ هَذَا الْامْرَ فَاصْنَعْ ما شِئْتَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسي، ج45، ص365.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ عمو جان، اگر برده ‏اي هم به پشتيباني از ما اهل بيت خروج كند، بر مردم واجب است كه او را كمك كنند و من مسئوليت اين امر (ورود در قيام مختار را) به تو واگذار كردم هر گونه صلاح مي داني عمل كن». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسخ صريح و قاطـع امام علیه السلام، تكليف را روشن كرد و سران [[شيعه]] شاد شدند و با خود گفتند: امام سجاد علیه السلام و محمد حنفيّه به ما اجازه قيام دادند. آنان به كوفه بازگشتند و مختار با بهره مندی از حمایت آنان قیام خود را آغاز نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;سيدرضي سيدنژاد، زندگاني محمد بن حنفيه، مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وفات محمد حنفیه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد بن حنفیه در اول ماه [[ماه محرم|محرم]] سال ۸۱ هجرى قمرى در سن ۶۵ سالگى در دوره خلافت [[عبدالملک بن مروان]] بدرود حیات گفت. پس از درگذشت او، فرزندش ابوهاشم و بنا به روایتى، ابان بن عثمان، والى [[مدینه]] بر وى [[نماز میت|نماز]] گزارد. [[ابوالحسن احمد ابوجعفر بلاذری|بلاذرى]] به نقل از [[محمد بن عمر واقدی|واقدى]]، سال وفات محمد حنفیه را، ۸۲ قمرى ذکر کرده است.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره محل وفات محمد حنفیه نیز اختلاف است. برخى [[ایله]]، برخى [[طائف]] و گروهى مدینه را محل درگذشتش مى دانند. ولى ظاهرا همه اتفاق دارند بر این که مدفنش در [[بقیع|قبرستان بقیع]]، واقع در مدینه منوره مى باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حنفیه داراى ۲۴ فرزند بود که ۱۴ تن پسر و ۱۰ تن دختر بودند. اعقاب وى از دو پسرش على و جعفر مى باشد.&amp;lt;ref&amp;gt; منتهى الامال، ج ۱، ص ۱۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فرقه کیسانیه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه گفته شد، برخى از [[شیعه|شیعیان]]، پس از شهادت [[امام حسین علیه السلام|امام حسین]] علیه السلام اعتقاد به [[امامت]] محمد حنفیه پیدا کرده و به «[[کیسانیه]]» معروف شدند. این مذهب، نخستین انشعابى بود که در میان شیعیان [[امیرالمومنین|امیرمؤمنان]] علیه السلام و پیروان [[اهل البیت|اهل بیت]] علیه السلام به وجود آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیسانیه معتقد بودند که محمد حنفیه، امام چهارم شیعیان و همان مهدى موعود است که در کوه هاى رضوى (کوهستانى در [[یمن]]) جاى کرده است و روزى ظهور خواهد نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;شیعه در اسلام، ص ۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; گرچه مدتى براى این مذاهب انحرافى، پیروانى در عالم [[اسلام]] به وجود آمد ولى خوشبختانه هم اکنون، این مذهب منقرض شده و اثرى از آن نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* اللهوف على قتلى الطفوف‏، سيد بن طاووس‏، تهران، نشر جهان،‏ 1348 ش‏.&lt;br /&gt;
* دمع السجوم (ترجمه نفس المهموم شيخ عباس قمى)، علامه شعرانى‏، قم، هجرت‏، 1381 ش‏.&lt;br /&gt;
* روزشمار تاریخ اسلام، سید تقی واردی، جلد اول (ماه محرم). &lt;br /&gt;
* زندگانی محمد بن حنفيه، سيدرضی سيدنژاد، مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= خوب&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= خوب&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= خوب&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= متوسط&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[رده:وابستگان امام علی علیه السلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:امامزادگان]]&lt;br /&gt;
[[رده:مدفونین در بقیع]]&lt;br /&gt;
[[رده: مقاله های مهم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D9%86_%D8%AD%D9%86%D9%81%DB%8C%D9%87&amp;diff=170128</id>
		<title>محمد بن حنفیه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D9%86_%D8%AD%D9%86%D9%81%DB%8C%D9%87&amp;diff=170128"/>
		<updated>2026-10-28T10:07:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
'''«محمد بن حنفیه»''' (۱۶ - ۸۱ ق) فرزند [[امام علی علیه السلام|امام علی]] (علیه‌السلام) از همسرش [[خوله حنفیه]] است. او از شخصیت‌هاى برجسته صدر [[اسلام]] به شمار می‌رود. فرقه [[کیسانیه]] در نتیجۀ اعتقاد به [[امامت]] محمد حنفیه به وجود آمدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ولادت و نسب==&lt;br /&gt;
محمد حنیفه در حدود سال ۱۶ هجرى قمرى (در عصر خلافت [[عمر بن خطاب]]) در [[مدینه]] منوره دیده به جهان گشود. پس از فرزندان [[حضرت فاطمه]] علیها السلام، محمد حنفیه نخستین فرزند [[امام علی علیه السلام|حضرت على]] علیه السلام از سایر همسرانش مى باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر محمد حنفیه، [[خوله حنفیه|خوله]] بنت جعفر بن قیس بن مسلمه بن عبید بن ثعلبه بن یربوع بن ثعلبه بن دول بن حنیفة بن جیم.&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ص ۱۱۰؛ الارشاد، ج ۱، ص ۳۵۴ و کشف الغمه، ج ۱، ص ۵۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
چون نسب مادرى محمد، به حنیفة بن جیم مى رسد، وى ملقب به ابن حنیفه گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره [[ازدواج]] حضرت على علیه السلام با خوله حنفیه، دو روایت ذکر شده است. بنا به روایت اول، در عصر [[رسول خدا]] صلى الله علیه و آله گروهى از مردم [[یمن]] و اطراف آن از [[اسلام|دین اسلام]] روگردان شده و راه [[ارتداد]] را در پیش گرفتند. حضرت على علیه السلام از جانب پیامبر صلى الله علیه و آله ماموریت یافت براى ارشاد و تبلیغ مردم و در صورت لزوم مبارزه با دشمنان و مرتدان، به این منطقه اعزام گردد. آن حضرت پس از نبرد با «بنى زبید» گروهى از آنان را اسیر کرد که خوله نیز در میان آنان بود و در تقسیم غنایم و اسیران، وى نصیب حضرت على علیه السلام شد. خوله براى حضرت على علیه السلام پس از شهادت [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|حضرت زهرا]] علیها السلام، محمد را به دنیا آورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما بنا به روایت دیگر، در اوائل خلافت [[ابوبکر]]، دو طایفه بنى اسد و بنى حنیفه به نزاع و نبرد پرداختند و در آن میان، خوله به اسارت بنى اسد درآمد. آنان، وى را به مدینه آورده و در معرض فروش قرار دادند. حضرت على علیه السلام وى را از آنان خریدارى کرد. پس از مدتى، طایفه خوله از این امر آگاهى یافته و به محضر حضرت على علیه السلام در مدینه آمدند و خواستار آزادى و بازگرداندن خوله شدند. حضرت على علیه السلام وى را آزاد کرد و سپس با پرداخت [[مهریه]]، وى را به [[ازدواج]] خویش درآورد. از آن پس «خوله» به عنوان یکى از همسران امام على بن ابى طالب علیه السلام درآمد و براى آن حضرت، محمد را به دنیا آورد که هم نام و هم [[کنیه]] رسول خدا صلى الله علیه و آله بود.&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ص ۱۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پرورش محمد بن حنفیه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت على علیه السلام پس از فرزندانش از فاطمه زهرا علیهاالسلام که نمونه و بى همتا بوده اند، به برخى از فرزندان خود از سایر همسرانشان نیز علاوه بر محبت پدری، به خاطر [[تقوا]]، متانت و مجاهدت علاقه ویژه اى داشت. محمد بن حنیفه از جمله اینها بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روایات چندى آمده است که حضرت على علیه السلام پیش از ازدواج با [[خوله حنفیه|خوله حنیفه]]، از [[پیامبر اسلام]] صلى الله علیه و آله اذن خواست که اگر خداوند، پسر دیگرى به وى عنایت کند، نام و کنیه اش را نام و کنیه پیامبر یعنى محمد و ابوالقاسم قرار دهد. پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله نیز چنین اجازه اى به حضرت على علیه السلام داد و به این صورت، نام محمد حنفیه از سوى پیامبر صلى الله علیه و آله و امیرمؤمنان علیه السلام برگزیده شد.&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ص ۱۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن هنگامى که محمد حنفیه از مادرش خوله، متولد گردید، پیوسته مورد تربیت و مراقبت امیرمؤمنان علیه السلام قرار داشت. آن حضرت از وى مردى عالم، شجاع، نیرومند و مبارز ساخت که در جنگ هاى [[جنگ جمل|جمل]] و [[جنگ صفین|صفین]] و [[جنگ نهروان|نهروان]] رشادت هاى ویژه اى از خود بروز داد که شگفتى دوستان و دشمنان را برانگیخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت على علیه السلام در اواخر عمر شریف خود پس از زخمى شدن در [[مسجد کوفه]] به دست [[ابن ملجم|عبدالرحمن بن ملجم مرادى]] و بسترى شدن در خانه، سفارش هاى چندى به اطرافیان، اصحاب و پیروان خود نمود. از جمله این که آن حضرت، سفارش هایى به دو فرزند والامقامش [[امام حسن]] علیه السلام و [[امام حسین]] علیه السلام نمود و آنان را به تقوا، پرهیز از دنیا، گفتار حق، ترحم به یتیمان، دستگیرى از مستمندان، پشتیبانى از ستمدیدگان و مبارزه با ستمکاران، عمل به کتاب خدا و موارد دیگر وصیت کرد. سپس به فرزند دیگرش محمد حنفیه فرمود: آیا تو نیز آنچه را به برادرانت سفارش کرده ام، به گوش گرفته اى؟ محمد گفت: آرى، اى پدر. حضرت فرمود: تو را نیز به مانند آنچه به برادرانت گفته ام، سفارش مى کنم و دیگر این که نسبت به برادرانت (حسن و حسین علیه السلام) تعظیم و توقیر نمایى. زیرا حق آنان بر تو بسیار است و هیچ گاه بدون مصلحت آنان، اقدام به کارى نکنى. سپس حضرت على علیه السلام به امام حسن و امام حسین علیه السلام فرمود: شما را نیز به محمد سفارش مى کنم که او برادر شما و فرزند پدرتان مى باشد. مى دانید که پدرتان وى را دوست مى دارد و به او علاقمند است.&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمه، ج ۱، ص ۵۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==محمد حنفیه در زمان حسنین علیهما السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد بن حنفیه در ایام [[امامت]] برادرانش [[امام حسن علیه السلام|امام حسن]] علیه السلام و [[امام حسین علیه السلام|امام حسین]] علیه السلام همیشه در کنار آنان بود و فراز و نشیب هاى روزگار و مسائل سیاسى گوناگون پس از [[شهادت امام علی علیه السلام|شهادت حضرت على]] علیه السلام او را از برادرانش جدا نکرد. او به امامت برادران بزرگوارش، همیشه واقف و خرسند بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از محمد حنیفه نقل شده است که درباره برادرش امام حسین علیه السلام گفت: &amp;quot;ان الحسین اعلمُنا علما، و اثقلُنا حلما، و اقربُنا من رسول الله و آله رَحِما، کان اماما فقیها ...&amp;quot; &amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۱۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ همانا حسین علیه السلام از جهت دانش، از همه ما داناتر و از جهت بردبارى از همه ما سنگین تر است و در انتساب به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم از همه ما به وى نزدیکتر است. او امامى است فقیه و... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامى که [[امام حسین]] علیه السلام پس از مرگ [[معاویه]]، از بیعت با [[یزید بن معاویه|یزید]] امتناع کرد و قصد خروج از مدینه را نمود، محمد حنفیه به محضر امام حسین علیه السلام رسید و در مقام خیرخواهی به آن حضرت گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اى برادر تو محبوبترين مردم هستى نزد من و گرامى‏‌ترين آنها بر من و از ميان خلق خير تو را خواهم و بس و تو به نصيحت من سزاوارتر هستى تا بتوانى از يزيد بن معاويه و از شهرها دور شو و بيعت مكن و رسولان خود را سوى مردم بفرست و آنها را به خود بخوان، اگر مردم پيرو تو شدند و با تو بيعت كردند خداى را سپاس گزار و اگر مردم بر غير تو گرد آمدند دين و عقل تو كاسته نگردد و مروّت و فضل تو از ميان نرود و من مى‏‌ترسم در شهرى از شهرها داخل شوى و مردم اختلاف كنند، گروهى با تو شوند و گروهى بر تو، پس تو را پيشتر از همه به دم نيزه دهند، آن وقت كسى كه خود و پدر و مادرش بهترين همه امّت هستند خونش ضايعتر و اهلش ذليل‏تر گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسين عليه السّلام فرمود: كجا بروم اى برادر؟ گفت: در [[مكه]] منزل گزين اگر در آن منزل آرام توانستى گرفت همان است كه مى‌‏خواهى و اگر تو را موافق نيفتاد به [[يمن]] رو اگر در آنجا آرام گرفتن توانى فبها و اگر نتوانستى به ريگستان‏ها و كوهها پناه برو از جايى به جايى رو تا ببينى كار مردم به چه منتهى مى‏‌گردد، كه تو به هر كار روى كنى رأى تو از همه كس به صواب نزديكتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسين عليه السّلام فرمود: اى برادر نيكخواهى كردى و مهربانى نمودى و اميدوارم رأى تو استوار و صواب باشد. امام به سوى مکه رهسپار شد و به برادرش محمد گفت: من عازم مکه معظمه گردیده ام و برادران، فرزندان و [[شیعه|شیعیان]] خود را با خویش مى برم، تو اگر مى خواهى در مدینه بمان و دیده بان و چشم من باش. هر آنچه در این جا روى مى دهد مرا باخبر گردان.&amp;lt;ref&amp;gt;دمع السجوم (ترجمه نفس المهموم)، ص61&amp;lt;/ref&amp;gt; سپس امام حسین علیه السلام وصیت نامه‌اى نوشت و به محمد حنفیه سپرد و راهی مکه شد. سپس از آنجا در هشتم [[ذى الحجه]] سال ۶۰ قمرى عازم [[کوفه]] شد.&amp;lt;ref&amp;gt;منتهى الامال، ج ۱، ۲۹۸؛ الارشاد، ج ۲، ص ۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اخبار دیگر برمى‌‏آید که در زمان اقامت امام حسین (علیه السلام) در مکه، محمد حنفیه نیز به آن‏جا آمده و بار دیگر برادر را از رفتن به عراق نهى کرده بود. [[سید بن طاووس]] به روایت از [[امام صادق]] (علیه السلام) مى ‏نویسد: محمد بن حنفیه در شبى که صبح آن امام حسین علیه السلام مى‌‏خواست از مکه خارج شود به نزد برادر آمد و او را از رفتن به این سفر نهى کرد و عذر و مکر و پیمان‏شکنى کوفیان را متذکر شد و گفت: «برادر جان شما مى‌‏دانید که مردم کوفه با پدر و برادرت مکر کردند و من خوف آن دارم که با تو نیز همان کنند؛ اگر صلاح بدانى در مکه باقى بمان چون تو عزیزترین و ارجمندترین افراد امت هستى.» امام در جواب فرمود: «خوف دارم که یزید بن معاویه به طور ناگهانى مرا در حرم خداوند به قتل برساند و موجب هتک حرمت این خانه شوم‏». محمد بن حنفیه گفت: «اگر از این امر خوف دارى، به سوى یمن یا بیابانى حرکت کن؛ زیرا تو در یمن محترم خواهى بود و هیچ‏کس به تو دست‏رسى نخواهد داشت. امام فرمود: «در آنچه که گفتى، فکر مى‏‌کنم‏».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سحرگاه که امام حسین حرکت کرد و این خبر به محمد بن حنفیه رسید، او به نزد امام (علیه السلام) آمد؛ مهار ناقه‏ اى را که امام بر آن سوار بود گرفت و گفت: برادرم آیا به من قول ندادى که در پیشنهادم فکر کنى؟ امام فرمود: بلى. گفت: پس چرا در رفتن شتاب نمودى؟ فرمود: بعد از آن‏که رفتى رسول الله صلی الله علیه و آله به نزد من آمد و فرمود: «اى حسین حرکت کن که خداوند مى‌‏خواهد تو را کشته ببیند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد بن حنفیه گفت: {{متن قرآن|«... إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ»}}. اکنون که با این حالت‏ خارج مى‌‏شوى چرا این زنان را با خود مى‌‏برى؟» امام فرمود: «رسول الله به من فرمود: خداوند مى‌‏خواهد آنان را اسیر ببیند». آنگاه با او وداع نمود و رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن ‏طاووس، لهوف، ص63- 65.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==محمد حنفیه و امامت امام سجاد علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از شهادت [[امام حسین]] علیه السلام، بر محمد حنفیه گمان شده بود که چون ارشد اولاد [[امیرالمومنین|امیرمؤمنان]] علیه السلام پس از حسنین علیهما السلام است و امام حسین علیه السلام نیز در ظاهر بر شخصى خاصى سفارش نکرده، پس [[امامت]] شیعیان به او منتقل شده است و هموست که جانشین برادر شهیدش امام حسین شده است. اما پس از مناظره با [[امام زین العابدین]] علیه السلام که عهده دار امامت [[شیعه|شیعیان]] بود و داورى‌خواهى آن دو از [[حجر الأسود‌‌|حجرالأسود]] در خانه خدا و گواهى حجرالأسود بر امامت زین العابدین علیه السلام، حقیقت و واقعیت بر محمد حنفیه آشکار گردید و عارف بر امامت آن حضرت شد.&amp;lt;ref&amp;gt;الاحتجاج، ج ۲، ص ۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; بنا به روایتى، وى پاى مبارک امام زین العابدین علیه السلام را بوسید و گفت: امامت، مخصوص تو است.&amp;lt;ref&amp;gt;منتهى الامال، ج ۲، ص ۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضی از علما، احتمال صوری بودن این منازعه را داده‌اند که ضعفای شیعه به محمد حنیفه متمایل نشوند.&amp;lt;ref&amp;gt;الخرائج و الجرائج، ج۱، ص۲۵۸؛ بحارالانوار، ج۴۶، ص۳۰&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==محمد حنفیه و قیام مختار==&lt;br /&gt;
پس از شهادت امام حسين (علیه السلام)، [[مختار ثقفی]] به خونخواهی امام حسين (علیه السلام) برخاست. مختار پس از آنکه از مکه به [[كوفه]] آمد و قيامش را اعلام نمود، رسماً خود را نماينده محمد حنفيه، معرفي كرد. و شيعيان امر او را، به خاطر فرمان محمد حنفيه پذيرفتند، و برای اطمينان، گروهي را به مدينه به نزد او فرستادند، تا كاملاً از ادعای مختار، مطمئن شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالرحمن بن شريح مي‌گويد: جمعي از سران شيعه در خانه سعد بن ابي سعر حنفي، كه از چهره‌هاي برجسته شيعه بود، جلسه‌اي تشكيل دادند. عبدالرحمن، كه از بزرگان كوفه بود، در آن جلسه چنين گفت: مختار مي‌خواهد قيام كند و ما را به همكاري و ياري خويش دعوت نموده و ما هم بيعت او را پذيرفته‌ايم، ولي نمي‌‌‌دانيم كه واقعاً او از طرف ابن حنفيّه ماموريت دارد يا خودش اين چنين تصميم گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او پيشنهاد داد جمعي از سران شيعه به [[حجاز]] بروند و با [[اهل بيت]] پيامبر و بازماندگان امام حسين (علیه السلام) به ويژه محمد حنفيه، ديدار كنند تا قضيّه روشن شود. آن جمع پيشنهاد را پذيرفتند و به حجاز رفتند و به ملاقات محمد حنفيّه رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسود بن جراد كندي گويد: به ابن حنفيه گفتم: «نزد تو حاجتي داريم.» گفت: «سرّی است يا علني؟» گفتيم: سرِّ است. گفت: پس كمي صبر كنيد. وي مي گويد: اندكي گذشت تا اينكه وي به گوشه رفت و ما را پيش  خود خواند كه به طرف وي رفتيم. عبدالرحمن بن شريح سخن آغاز كرد و بعد از حمد و ستايش پروردگار، گفت: «شما خانداني هستيد كه خدا فضيلت را خاص شما كرده و به سبب پيامبري اعتبارتان داده و حقتان را بر اين امت بزرگ كرده كه هر كه منكر حقتان باشد راي خطا دارد و نصيب ناچيز. به مصيبت حسين رحمة الله عليه دچار شديد كه خاص شما بود اما مصيبت عامه مسلمانان نيز بود. مختار ثقفي به كوفه آمده و مدّعي است كه از طرف شما ماموريت دارد و ما را به كتاب خدا و [[سنت]] پيامبر و خونخواهي اهل بيت پيامبر و دفاع از مظلومان دعوت كرده است. مي‌خواستيم نظر شما را بدانيم. اگر چنين باشد، با همه وجود، از او حمايت خواهيم كرد و اگر چنين نباشد، او را ترك خواهيم نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وي در ادامه مي گويد: ما نيز يكي يكي مانند عبدالرحمن بن شريح سخناني گفتيم و محمد بن حنفيه نيز همه را گوش داد. بعد از تمام شدن سخنان ما، او گفت: «اما آنچه گفتي كه خدا فضيلت را خاص ما كرده، خدا آن را به هر كه بخواهد  مي دهد، كه خدا فضل بزرگ دارد، خدا را حمد مي كنم. اما آنچه از ابتلاي ما به مصيبت حسين گفتي، اين در كتاب خدا بود و حادثه‏ اي بود كه بر وی رقم رفته بود و كرامتي بود كه خدا به او ارزاني داشت و خداوند به واسطه اين آزمايش و ابتلا منزلت گروهي بالا برد و و برخي ديگر را به زير آورد و امر الهي مقدر و حساب شده است. اما اين كه شما گفتيد كسي شما را براي خونخواهي ما دعوت كرده است. به خدا سوگند، دوست دارم خدا به وسيله هر يك از بندگان خود كه بخواهد انتقام خون ما را از دشمنانمان بگيرد. اين نظر من است. براي خودم و شما از خدا آمرزش مي‏خواهم.»&amp;lt;ref&amp;gt;تاريخ طبري، محمدبن جرير طبري، ج 6، ص 13؛ الكامل في التاريخ، ابن اثير، ج 4، ص 214.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به روايت [[ابن نما حلی]] وقتي انقلابی‏‌های كوفه نزد محمد بن حنفيه آمدند و به او گفتند مختار قيام كرده است، نمي ‏دانيم آيا اين قيام مورد تاييد است‏ يا نه؟ اگر مورد تاييد است ما هم وارد شويم. او گفت: &amp;quot;قوموا بِنا إلي امامي و امامكم علي بن الحسين&amp;quot;؛ برخيزيد نزد امام من وامامتان [[علی بن الحسین]] برويم. وقتي بر حضرت سجاد(علیه السلام) وارد شدند محمد بن حنفيه خدمت امام گزارش داد كه اينان با چه هدفي آمده‏‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام سجّاد (علیه السلام) كه مصلحت را در رابطه مستقيم با اين قيام نمي ديد؛ -زيرا امام سجاد (علیه السلام)  به خاطر داشتن منصب امامت و رهبري شيعه و همچنين از اين جهت كه ولي دم شهداي كربلاست، از سوي حكومت شديداً تحت نظارت بود- به اين دليل، امام زين العابدين (علیه السلام) ضمن تاييد كلي حركت، آنان را به محمد بن حنفيه حواله داد و عموي خود را در اين امر جانشين و نماينده خود معرفي كرد و فرمود: «{{متن حدیث|يا عَمُّ، لَوْ انَّ عَبْداً تَعَصَّبَ لَنا اهْلَ الْبَيْتِ لَوَجَبَ عَلَي النَّاسِ مُوَّازِنُهُ وَ قَدْ وَلَّيْتُكَ هَذَا الْامْرَ فَاصْنَعْ ما شِئْتَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسي، ج45، ص365.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ عمو جان، اگر برده ‏اي هم به پشتيباني از ما اهل بيت خروج كند، بر مردم واجب است كه او را كمك كنند و من مسئوليت اين امر (ورود در قيام مختار را) به تو واگذار كردم هر گونه صلاح مي داني عمل كن. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسخ صريح و قاطـع امام علیه السلام، تكليف را روشن كرد و سران [[شيعه]] شاد شدند و با خود گفتند: امام سجاد علیه السلام و محمد حنفيّه به ما اجازه قيام دادند. آنان به كوفه بازگشتند و مختار با بهره مندی از حمایت آنان قیام خود را آغاز نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;سيدرضي سيدنژاد، زندگاني محمد بن حنفيه، مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وفات محمد حنفیه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد بن حنفیه در اول ماه [[ماه محرم|محرم]] سال ۸۱ هجرى قمرى در سن ۶۵ سالگى در دوره خلافت [[عبدالملک بن مروان]] بدرود حیات گفت. پس از درگذشت او، فرزندش ابوهاشم و بنا به روایتى، ابان بن عثمان، والى [[مدینه]] بر وى [[نماز میت|نماز]] گزارد. [[ابوالحسن احمد ابوجعفر بلاذری|بلاذرى]] به نقل از [[محمد بن عمر واقدی|واقدى]]، سال وفات محمد حنفیه را، ۸۲ قمرى ذکر کرده است.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره محل وفات محمد حنفیه نیز اختلاف است. برخى [[ایله]]، برخى [[طائف]] و گروهى مدینه را محل درگذشتش مى دانند. ولى ظاهرا همه اتفاق دارند بر این که مدفنش در [[بقیع|قبرستان بقیع]]، واقع در مدینه منوره مى باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حنفیه داراى ۲۴ فرزند بود که ۱۴ تن پسر و ۱۰ تن دختر بودند. اعقاب وى از دو پسرش على و جعفر مى باشد.&amp;lt;ref&amp;gt; منتهى الامال، ج ۱، ص ۱۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فرقه کیسانیه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه گفته شد، برخى از [[شیعه|شیعیان]]، پس از شهادت [[امام حسین علیه السلام|امام حسین]] علیه السلام اعتقاد به [[امامت]] محمد حنفیه پیدا کرده و به «[[کیسانیه]]» معروف شدند. این مذهب، نخستین انشعابى بود که در میان شیعیان [[امیرالمومنین|امیرمؤمنان]] علیه السلام و پیروان [[اهل البیت|اهل بیت]] علیه السلام به وجود آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیسانیه معتقد بودند که محمد حنفیه، امام چهارم شیعیان و همان مهدى موعود است که در کوه هاى رضوى (کوهستانى در [[یمن]]) جاى کرده است و روزى ظهور خواهد نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;شیعه در اسلام، ص ۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; گرچه مدتى براى این مذاهب انحرافى، پیروانى در عالم [[اسلام]] به وجود آمد ولى خوشبختانه هم اکنون، این مذهب منقرض شده و اثرى از آن نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* اللهوف على قتلى الطفوف‏، سيد بن طاووس‏، تهران، نشر جهان،‏ 1348 ش‏.&lt;br /&gt;
* دمع السجوم (ترجمه نفس المهموم شيخ عباس قمى)، علامه شعرانى‏، قم، هجرت‏، 1381 ش‏.&lt;br /&gt;
* روزشمار تاریخ اسلام، سید تقی واردی، جلد اول (ماه محرم). &lt;br /&gt;
* زندگانی محمد بن حنفيه، سيدرضی سيدنژاد، مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= خوب&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= خوب&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= خوب&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= متوسط&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[رده:وابستگان امام علی علیه السلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:امامزادگان]]&lt;br /&gt;
[[رده:مدفونین در بقیع]]&lt;br /&gt;
[[رده: مقاله های مهم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D8%B2%DB%8C%D9%85%D8%A9_%D8%A8%D9%86_%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D8%AA&amp;diff=170118</id>
		<title>خزیمة بن ثابت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D8%B2%DB%8C%D9%85%D8%A9_%D8%A8%D9%86_%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D8%AA&amp;diff=170118"/>
		<updated>2026-10-27T11:23:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل دائرة المعارف|دانشنامه جهان اسلام}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«خُزَیمَة ‌بن ثابِت انصارى»''' ملقّب به «ذوالشهادتین»، از اصحاب برجسته [[پیامبر اسلام]] (صلى‌ اللّه‌ علیه‌ وآله‌) و از یاران باوفای [[امام علی علیه السلام|حضرت على]] (علیه‌السلام) است. او از قبیله [[اوس]] و از نخستین مردم [[مدینه|مدینه]] بود که به [[اسلام]] گروید و بتهاى طایفه خود یعنی بنى‌خَطْمَه را شکست.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌اثیر؛ ابن‌حجر عسقلانى، همانجاها.&amp;lt;/ref&amp;gt; خزیمه سرانجام در [[جنگ صفین|جنگ صفین]] در رکاب [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] (علیه‌السلام) به [[شهادت در راه خدا|شهادت]] رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خزیمه در عصر پیامبر صلى‌ اللّه‌ علیه‌ وآله‌==&lt;br /&gt;
خزیمة‌ بن ثابت به «ذوالشهادتین» ملقب است، زیرا در جریان گواهى دادن بر صحت یک داد و ستد، [[پیامبر اسلام|رسول خدا]] (صلى‌ اللّه‌ علیه‌ و آله‌) [[شهادت (در فقه)|شهادت]] او را به منزله شهادت دو شاهد عادل پذیرفت که ظاهراً ناشى از [[ایمان]] استوار خزیمه به رسول خدا صلى‌ اللّه‌ علیه‌ وآله‌و [[اسلام]] بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به ابن‌کلبى، ج۱، ص۶۴۳؛ ابن‌اثیر، همانجا؛ ابن‌حجر عسقلانى، ۱۴۱۲، ج۲، ص۲۷۸ـ۲۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; این امر موجب جایگاهى ارزشمند براى خزیمه و مایه افتخار مردم [[مدینه]] اعم از [[اوس]] و [[خزرج]] شد.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به ذهبى، ج۲، ص۴۷۸؛ ابن‌حجر عسقلانى، ۱۴۱۲، ج۲، ص۲۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گواهى خزیمه درباره اسبى بود به نام «مُرْتَجِز» که [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلى‌ اللّه‌ علیه‌ وآله‌در بازار بطحاء آن را از یک اعرابى خرید و چون بازگشت تا بهاى آن را بپردازد، آن اعرابى در اثر اغواى عده‌اى از [[نفاق|منافقان]]، معامله را انکار کرد. خزیمه که با گروهى از اصحاب در آنجا حضور داشت، به نفع رسول خدا صلى‌ اللّه‌ علیه‌ وآله‌شهادت داد. اعرابى اعتراض کرد که او شهادت مى‌دهد در حالى که حضور نداشته است. چون پیامبر صلى‌ اللّه‌ علیه‌ وآله‌از خزیمه پرسید که آیا هنگام خرید و فروش حضور داشته است، خزیمه پاسخ داد نه اما مى‌داند که پیامبر صلى‌ اللّه‌ علیه‌ وآله‌آن را خریده است، به این استدلال که «آیا پیامبر صلى‌ اللّه‌ علیه‌ وآله‌را به آنچه از سوى [[خدا]] آورده است تصدیق کند، اما وى را علیه این اعرابى تصدیق نکند؟». پیامبر صلى‌ اللّه‌ علیه‌ وآله‌از جواب او تعجب کرد و به او گفت شهادتش همچون شهادت دو نفر است. پس از آن، پیامبر صلى‌ اللّه‌ علیه‌ وآله‌فرمود: هر که خزیمه به نفع یا برضد وى براى او شهادت دهد، او را بس است.&amp;lt;ref&amp;gt;کلینى، ج۷، ص۴۰۱؛ نیز رجوع کنید به ابن‌سعد، ج۱، ص۴۹۰، ج۴، ص۳۷۸ـ۳۷۹؛ مقدسى، ج۵، ص۲۴ـ۲۵؛ ابن‌اثیر، ۱۹۷۰ـ۱۹۷۳، ج۱، ص۳۷، ج۲، ص۱۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خزیمه در [[غزوه بدر]] و جنگها و [[غزوات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله|غزوات]] پس از آن شرکت کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به ابن‌عبدالبرّ، ج۲، ص۴۴۸؛ ابن‌اثیر، ۱۹۷۰ـ۱۹۷۳، ج۲، ص۱۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; به روایتى، وى نخستین بار در [[غزوه احد]] حضور یافت،&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به ذهبى، ج۲، ص۴۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; اما نویسندگان مَغازى نام وى را در شمار یاران پیامبر صلى‌ اللّه‌ علیه‌ وآله‌در غزوه احد یاد نکرده‌اند؛ لذا برخى حضور او را در غزواتِ بعد از اُحُد دانسته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به ابن‌اثیر، همانجا؛ ابن‌حجر عسقلانى، ۱۴۱۵، ج۲، ص۵۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; در هنگام [[فتح مکه]]، خزیمة‌ بن ثابت پرچم طایفه بنى‌خطمه را حمل مى‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌عبدالبرّ، همانجا.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خزیمه در زمان خلفا==&lt;br /&gt;
خزیمه بن ثابت، همراه با برخى دیگر از اصحاب، پس از [[رحلت پیامبر اسلام|رحلت پیامبر]] صلى‌ اللّه‌ علیه‌ وآله‌در امر [[خلافت]] به [[امام علی علیه السلام|حضرت على]] علیه السلام رجوع کرد و خلافت [[ابوبکر|ابوبکر]] را نپذیرفت و در این‌باره با ابوبکر محاجّه کرد و شهادت داد که [[پیامبر اسلام|پیامبر]] صلى‌ اللّه‌ علیه‌ وآله‌در روز [[واقعه غدیر|غدیر خم]] فرمود: {{متن حدیث|«مَنْ کنْتُ مَوْلاهُ فَهْذا علىٌّ مَوْلاه»}} و به [[ولایت]] و برادرى و جانشینى على علیه‌السلام گواهى داد.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به یعقوبى، ج۲، ص۱۷۹؛ ابن‌بابویه، ص۵۳؛ کشى، ص۳۸، ۴۵؛ حسینى میلانى، ج۱، ص۴۳۵ـ۴۳۶، ج۶، ص۵۴ـ۵۵، ج۷، ص۱۰۰، ج۹، ص۱۷، ۱۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از قتل [[عثمان بن عفان|عثمان]] (سال ۳۵) که مردم [[مدینه|مدینه]] با حضرت على علیه السلام [[بیعت]] کردند، خزیمه نیز با آن حضرت بیعت نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌سعد، ج۳، ص۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; در [[جنگ جمل]] (سال ۳۶)، وى از بزرگان [[انصار]] بود که براى یارى امام على علیه السلام اعلام آمادگى کرد و براى جنگ با پیمان‌شکنان، همراه امام از [[مدینه|مدینه]] عازم [[بصره]] شد.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به مسعودى، ج۳، ص۱۰۳ـ۱۰۴؛ ابن‌اثیر، ۱۳۹۹ـ۱۴۰۲، ج۳، ص۲۲۱؛ نیز رجوع کنید به مفید، ص۵۴ـ۵۵، ۶۱، ۱۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; وى در حالى که عمامه‌اى زرد و جامه‌اى سپید پوشیده و شمشیرى بر کمر بسته و کمانى بر گردن نهاده بود، سوار بر اسبى وارد بصره شد و در پى او هزار سوار بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;مسعودى، ج۳، ص۱۰۴ـ۱۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خزیمه چنان نزد [[امام علی علیه السلام|امام على]] علیه‌السلام عزیز و گرامى بود که در [[جنگ جمل]] وقتى امام بر پسرش [[محمد بن حنفیه|محمد حنفیه]] خشم گرفت، به خواهش او پرچم طلایه سپاه را از نو به محمد بازگرداند.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به همان، ج۳، ص۱۱۲ـ۱۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; بعداً خزیمة‌ بن ثابت همراه على علیه‌السلام به [[کوفه|کوفه]] رفت و پیوسته با او بود.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌سعد، ج۶، ص۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وى در [[جنگ صفین|جنگ صفین]] نیز از بزرگان سپاه امام على بود و باایمان به حقانیت امام علیه السلام، سرسختانه با سپاهیان [[معاویه|معاویه]] جنگید و از فریب‌کارى معاویه سستى به خود راه نداد.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به ذهبى، همانجا؛ امین، ج۶، ص۳۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; پس از آنکه [[عمار یاسر|عمار یاسر]] به شهادت رسید، خزیمه به چادر خویش رفت، [[غسل]] کرد و به میدان جنگ آمد و چندان نبرد کرد تا به [[شهادت در راه خدا|شهادت]] رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌سعد، ج۳، ص۳۲، ۲۶۳؛ کشى، ص۵۲ـ۵۳؛ ابن‌عساکر، ج۱۶، ص۳۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; او از [[پیامبر اسلام|پیامبر]] صلى‌ اللّه‌ علیه‌ وآله‌روایت کرد که عمار بن یاسر به دست گروهى ستمکار (الفئة الباغیة) کشته خواهد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به ابن‌سعد، ج۳، ص۲۵۹؛ ابن‌عبدالبرّ، همانجا؛ ابن‌حجر عسقلانى، ۱۴۱۲، ج۲، ص۲۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; شهادت خزیمة‌ بن ثابت، در مرحله‌اى از جنگ صفّین، معروف به «یوم وَقعة الخمیس» روى داد که آتش پیکار بسیار شدید شد.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به نصر بن مزاحم، ص۳۶۲ـ۳۶۳؛ ابن‌عبدالبرّ، همانجا.&amp;lt;/ref&amp;gt; امام على علیه السلام، خزیمة‌ بن ثابت را از برادران خویش یاد کرد که تا آخر بر راه [[حق]] پایدار ماندند.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به نهج‌البلاغه، خطبه۱۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;شوشترى ج۴، ص۱۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; دختر خزیمه نیز در رثاى پدرش [[مرثیه|مرثیه‌اى]] سروده است.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به نصر بن مزاحم، ص۳۶۵ـ۳۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; محل [[قبر]] خزیمة‌ بن ثابت در صفین مشخص نیست.&amp;lt;ref&amp;gt;هروى، ص۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به استناد همین گزارشها، قول کسانى را که گفته‌اند خزیمه در جنگ جمل و صِفّین تا پیش‌ از شهادت [[عمار یاسر|عمّار]] وارد جنگ نشد، رد می شود.&amp;lt;ref&amp;gt;درباره قول مذکور رجوع کنید به ابن‌سعد؛ ابن‌عبدالبرّ، همانجاها؛ ابن‌اثیر، ۱۳۹۹ـ۱۴۰۲، ج۳، ص۳۲۵؛ ابن‌حجر عسقلانى، ۱۴۱۲، ج۲، ص۱۷۳؛ نیز امین، ج۶، ص۳۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; برخى راویان گفته‌اند که خزیمة‌ بن ثابت در زمان [[عثمان بن عفان|عثمان]] درگذشت و کسى که در صفین حضور داشت، فرد دیگرى همنام او بود.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به طبرى، ج۴، ص۴۴۷؛ ابن‌عساکر، ج۱۶، ص۳۷۱ـ۳۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; اما شهادت خزیمة‌ بن ثابت در صفین، طبق روایات عام و خاص، [[خبر متواتر|متواتر]] است و انکار شهادت خزیمه در صفّین، در واقع تلاشى از سوى معاندان براى بیان این مطلب است که مجاهدان [[غزوه بدر|بدر]]، حضرت على علیه السلام را در صفّین یارى نکرده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;شوشترى، ج۴، ص۱۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; به‌ علاوه، غالب مورخان گفته‌اند: «ذوالشهادتین» همان خزیمة‌ بن ثابت است و با استناد به کتب انساب، در میان [[انصار]] هیچ مرد دیگرى به نام خزیمة‌ بن ثابت نبوده است. این نظر که خزیمه فردى غیر از ذوالشهادتین است، در حقیقت ناشى از [[تعصب|تعصبهاى]] برخاسته از تبلیغات [[بنی امیه|امویان]] است.&amp;lt;ref&amp;gt;براى نمونه رجوع کنید به ابن ابى‌الحدید، ج۱۰، ص۱۰۹؛ ابن‌ حجر عسقلانى، ۱۴۱۲، ج۲، ص۲۸۰؛ نیز رجوع کنید به امین، ج۶، ص۳۱۷ـ۳۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حدیث و شعر خزیمه==&lt;br /&gt;
خزیمة‌ بن ثابت در زمره راویان [[حدیث]] و از ثقات به شمار مى‌رود و بى‌واسطه از [[پیامبر اسلام|رسول خدا]] صلى‌ اللّه‌ علیه‌ وآله‌نقل حدیث کرده است.&amp;lt;ref&amp;gt;نووى، قسم۱، جزء۱، ص۱۷۶، که شمار آنها را ۳۸ حدیث دانسته است؛ براى نمونه رجوع کنید به ابن‌عساکر، ج۱۶، ص۳۵۸، ۳۶۶؛ ابن‌اثیر، ۱۹۷۰ـ۱۹۷۳، ج۲، ص ۱۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; کسانى نیز از خزیمة‌ بن ثابت روایت کرده‌اند، از جمله فرزندش عماره، [[جابر بن عبدالله انصاری|جابر بن عبداللّه انصارى]]، عمارة‌ بن عثمان‌ بن حنیف، عمرو بن میمون، ابراهیم‌ بن [[سعد بن ابی وقاص|سعد بن ابى‌وقاص]]، ابوعبداللّه جَدَلى، عبداللّه‌ بن یزید خطمى و عطاء بن یسار.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به ابن‌ حجر عسقلانى، ۱۴۱۵، ج۲، ص۵۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خزیمه ذوق شاعرى نیز داشت و اشعار بسیارى به او منسوب است. بعضى او را در زمره شعراى [[شیعه]] برشمرده‌اند که در وقایعى چون [[واقعه سقیفه بنی ساعده|سقیفه بنى‌ساعده]]، [[جنگ جمل]] و [[جنگ صفین|صفین]] در تفضیل و ستایش [[امام علی علیه السلام|امیرمؤمنان]] علیه‌السلام و حمایت از آن حضرت، اشعار فراوانى سروده است.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به نصر بن مزاحم، ص۳۹۸؛ ابن‌ شهر آشوب، ج۲، ص۲۱۱، ۳۲۰، ۳۴۵، ۳۶۲، ۳۷۵ـ۳۷۶؛ ابن ابى‌الحدید، ج۱، ص۱۴۵ـ۱۴۶، ج۱۳، ص۲۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[دانشنامه جهان اسلام (کتاب)|دانشنامه جهان اسلام]]، مدخل &amp;quot;خزیمه بن ثابت&amp;quot; از محمدحسن سعیدى، در دسترس در [http://lib.eshia.ir/23019/16/7044 کتابخانه مدرسه فقاهت]، تاریخ بازیابی: ۱۸ آذرماه ۱۳۹۲.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب پیامبر]]&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب امام علی علیه السلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:راویان حدیث]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعرای اهل البیت]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84_%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=170116</id>
		<title>اصول دین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84_%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=170116"/>
		<updated>2026-10-27T11:01:37Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
'''«اصول دین»''' در مقابل «[[فروع دین]]»، به معنای اصول عقاید و پایه‌های اساسی [[دین اسلام]] می‌باشد که مسلمانى بدون اقرار به آنها تحقق نمى‌یابد و انکار هر یک از آنها موجب [[کفر|کفر]] مى‌گردد.&amp;lt;ref&amp;gt; فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت علیهم‌السلام، ج ‌۱، ص ۵۳۶. &amp;lt;/ref&amp;gt; به عقیده همه دانشمندان اسلامی، [[توحید]]، [[معاد]] و [[نبوت]]، از اصول‌ دین‌ به شمار می‌روند. غیر از این اصول سه‌گانۀ مشترک، علمای [[شیعه]]، دو اصل [[عدل الهی|عدل]] و [[امامت]] را نیز به‌عنوان اصول مذهب به این اصول اضافه کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تعریف اصول دین==&lt;br /&gt;
آئین [[اسلام]] شامل سه بخش کلی '''اصول دین'''، [[فروع دین]] و [[اخلاق]] است. در واقع تعلیمات دینى همچون درختى است که اصول دین ریشه آن و فروع دین، شاخ و برگها و اخلاق میوه این درخت پر برکت محسوب مى شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصول دین یعنى اساسى ترین عقاید اسلام که پایه و ریشه دین بوده و شرط مسلمان بودن را اعتقاد به آنها دانسته‌اند. واضعان این اصطلاح، از این‌رو این اعتقادات را اصول دین نامیده‌اند که به نظر ایشان علوم دینی مثل [[حدیث]]، [[فقه]] و [[تفسیر]] مبتنی بر آنهاست؛ به عبارت دیگر، علوم دینی متوقف بر صدق [[پیامبر]] (صلی الله علیه وآله)، و صدق پیامبر متوقف بر شناخت این اصول است.&amp;lt;ref&amp;gt;شرح باب حادی عشر، علامه حلی، ص۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصول دین شامل این «اصول» و ارکان می باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۱. «[[توحید]]»: به این معنی که تنها آفریدگار و مدبّر امور همه مخلوقات و موجودات هستی، «[[الله]]» تعالی است و در این خلق و تدبیر شریکی برای او وجود ندارد. این «اصل» خود به این چهار مورد تقسیم می شود: [[توحید ذاتی]]، [[توحید در صفات|توحید صفاتی]]، [[توحید افعالی]] و [[توحید در عبادت]]. اعتقاد به یگانگى خدا، که خالق جهان هستى است و از همه چیز آگاه است و هست و نیست ما در دست اوست و بر هر کارى تواناست، موجب احساس مسؤولیت، آرامش خاطر، دورى از [[گناه]]، استقامت و پایدارى و پیشرفت در زندگى است.&lt;br /&gt;
*۲. «[[نبوت]]»: یعنی اعتقاد به نبوت و پیامبری [[حضرت محمد]] صلی الله علیه وآله، و اینکه ایشان آخرین فرستاده خداوند (جَلّ جلاله) برای هدایت مردم است. اعتقاد به اینکه خداوند براى هدایت و ارشاد انسانها راهنمایان و پیامبرانى را برانگیخته و به برخى از آنها کتاب آسمانى داده تا راه مستقیم سعادت را به افراد بشرى بیاموزند و آنان را از بدى ها و زشتى ها بازداشته، در راه پرفراز و نشیب زندگى به آنها کمک کنند.&lt;br /&gt;
*۳. «[[معاد]]»: باور و اعتقاد به وقوع روز [[قیامت]] و حاضر شدن همه انسانها در محضر کبریایی خداوند، برای حسابرسی اعمالشان. ایمان به روز رستاخیز و زنده شدن بعد از [[مرگ]] و اینکه انسانها پس از مردن بار دیگر زنده شده و در محکمه عدل الهى حضور یافته و هر کس به جزاى اعمال خود مى رسد، عامل مهم تربیت انسانى است; به این ترتیب موج نیرومندى از احساس مسؤولیت در برابر هر کار در اعماق روح انسان ایجاد کرده تا او را در برابر انحراف و گمراهى، ظلم و تجاوز کنترل کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضابطه اى که براى تعیین اصول اعتقادى اسلام مى توان ارائه کرد، عبارت است از پُر اهمّیت بودن و نقش بنیادى داشتن آن عقیده در میان عقایدى که در صدد رساندن [[انسان]] به تکامل دنیوى و اخروى و نیز ساماندهى جامعه توحیدى اند. به بیان دیگر، در بررسى برنامه هاى سعادت بخش [[اسلام]]، به امورى بر مى خوریم که نقش آنها در مقایسه با دیگر برنامه ها، بنیادى است و در احادیث [[اهل بیت]] علیهم السلام از آنها به «دعائم الإسلام (پایه هاى اسلام)» تعبیر گردیده است. بنا بر این، توحید، نبوّت و معاد، از آن رو به عنوان اصول دین اسلام شناخته شده اند که علاوه بر مرجع بودن آنها براى سایر عقاید اسلامى، نقششان از سایر استوانه هاى سازنده این بناى ارجمند، بیشتر است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اصول» یاد شده مورد اتفاق همه دانشمندان اسلامی ([[شیعه]] و [[سنی]]) است. البته بسیاری از علمای شیعه معتقد به دو اصل دیگر به عنوان «اصول دین» نیز می باشند که آنها عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۱. «[[امامت]]»: به معنای اعتقاد به جانشینى [[ائمه اطهار|امامان معصوم]] (علیهم السلام) بعد از [[پیامبر اسلام|پیامبر]] (صلى الله علیه وآله) براى رهبرى جامعه اسلامى و پاسدارى از عقاید و [[احکام]] در هر عصر و زمان به نمایندگى از طرف پیامبر اکرم است. امامان دوازده نفرند اوّل آنان [[امام علی علیه السلام|امام على]] (علیه السلام) و آخرشان [[امام زمان عجل الله فرجه الشریف|حضرت مهدى]] (عجّل الله تعالى فرجه) است. او زنده است و از نظرها غائب است و روزى فرا مى رسد که ظاهر شده و جهان را پر از عدل و داد مى کند و حکومت واحدى در سراسر جهان بر پایه عدالت و صلح و امنیت تشکیل مى دهد.&lt;br /&gt;
*۲. «[[عدل الهی|عدل]]»: اعتقاد به اینکه [[خداوند]] نه حق کسى را از بین مى برد و نه حق کسى را به دیگرى مى دهد، نه [[ظلم]] مى کند و نه در میان افراد تبعیض قائل مى شود و او به تمام معنا عادل است، چرا که نیاز به هیچ چیز و هیچ کس ندارد. اعتقاد به عدل الهی باعث دورى ما از ظلم و ستم و تبعیض و گسترش عدل و داد در جامعه انسانى مى شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==عدل و امامت در اصول دین==&lt;br /&gt;
همه مسلمانان در سه اصل [[توحید]]، [[نبوت]] و [[معاد]] با هم اتفاق دارند، ولی در مسأله [[عدل الهی|عدل]] و [[امامت]] بین مذهب [[امامیه|شیعه اثنی عشری]] و سایر فرق اسلامی (غیر از [[معتزله]] که در مسئله عدل با شیعه متفق است) اختلاف وجود دارد. پیروان مذهب [[اهل البیت|اهل بیت]] علیهم السلام، بر پایه ضابطه اى که در تعیین اصول دین بِدان اشاره شد، «عدل خداوند» و «امامت امامان» را از اصول اسلام مى دانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عقیدۀ مشهور میان متکلمان [[امامیه]] این است که اصول دین شامل سه موضوع: توحید و معاد و نبوت است؛ اما باید عدل و امامت را نیز به‌عنوان اصول مذهب، به آن سه افزود. ولی شیعیان ـ هر چند عقیده دیگر مذاهب را در مسئله امامت و عدل نمی پذیرند ـ چون تمام فرق مسلمین را مسلمان می دانند، گاهی اصول پنج گانه دین را به دو بخش تقسیم کرده و سه اصل نخستین (توحید، نبوت و معاد) را، اصول دین -که انکار آنها موجب خروج از [[دین]] می گردد- دانسته و اعتقاد به امامت و عدل الهی را اصول مذهب می دانند. بنابر این عقیده، اگر کسی منکر یکی از اصول دین شود، کافر است؛ اما اگر اقرار به آن سه اصل داشته باشد - ولی منکر عدل یا امامت شود - کافر نیست، ولی شیعه هم نیست.&amp;lt;ref&amp;gt;اصول دین، میرزای قمی، ص۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چه امامت از توابع نبوت است، ولی به خاطر اختلافی که در صدر اسلام در صف مسلمانان ایجاد شد، شیعه برای ابراز این عقیده مهم خود، امامت و اعتقاد به آن را در اصول خود وارد کرد؛ زیرا با توجه به ادله عقلی و نقلی و سفارشات [[پیامبر اکرم]] (صلی الله علیه وآله)، در صورت عدم استمرار نبوت توسط امامت، [[دین]] ناقص و مردم در گمراهی واقع می شوند. به اعتقاد شیعه منصب امامت، الهی است و باید از طرف خدای متعال به کسانی که صلاحیت و شرایط آن را دارند داده شود. شرایط دوگانه، &amp;quot;علم خدادادی و [[عصمت]]&amp;quot; که در [[امام]] شرط است، از شرایطی است که جز خداوند از آن آگاهی ندارد؛ بنابراین تعیین چنین فردی مثل خود پیامبر تنها به دست خداست، از این جهت امامت یک اصل بنیادی دینی است نه فرعی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عدل الهی|عدل]] نیز اگر چه از صفات [[خداوند]] است و در اصطلاح علم عقاید لفظ توحید شامل عدل و دیگر صفات خداوند می شود، ولی از آنجا که مسئله عدل از مسائل مهمی است که سبب جدایی [[اشاعره]] و عدلیه (امامیه و معتزله که قایل به عدل الهی هستند) شده است، و آثار زیادی بر آن بار می شود، عدل را به طور جداگانه، بحث کرده و جزء اصول عقاید آورده اند. در اهمّیت عقیده به عدل خداوند، همین بس که بسیارى از عقاید اسلامى، زیرمجموعه عدل خداوندند و اگر این اصلْ پذیرفته نشود، بسیارى از آموزه هاى اعتقادى (مانند: نبوّت، معاد، حسابرسى، [[بهشت]] و [[دوزخ]])، قابل توجیه نخواهند بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین عدل خداوند، در واقع، زیربناى [[عدالت]] اجتماعى است. در زمان حکومت [[بنی امیه|بنى امیه]]، شمارى از زمامداران جائر، براى توجیه بى عدالتى هاى خود، راهى جز تحریف عدل خداوند نداشتند. آنان مسئله [[قضا و قدر]] خداوند را مطرح نموده و چنین وانمود کردند که هر چه در عالَم رخ مى دهد (از جمله حکمرانى ستمگرانه آنان)، به تقدیر خدا و مورد خشنودى اوست و هر کارى که خدا انجام بدهد، عین عدل است؛ بنابراین، مردم باید از حکومت ستمگران، راضى باشند. پیروان اهل بیت علیهم السلام در برابر این تحریف و توطئه خطرناک، عدل خداوند به معناى درست آن را در کنار توحید، از اصول دین قرار دادند، بدین معنا که انکارِ عدل، در واقع، انکار اسلام است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==احکام اصول دین==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*در اصول دین [[تقلید]] جایز نیست و تحصیل علم و یقین به آن بر هر مکلّفى [[واجب]] است.&amp;lt;ref&amp;gt; فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت علیهم‌السلام، ج ‌۱، ص ۵۳۶. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*انکار هر یک از اصول دین، موجب [[کفر]] مى‌گردد؛ خواه از روى عناد و لجاجت باشد، یا به جهت شبهه‌اى که برایش پدید آمده است.&amp;lt;ref&amp;gt; فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل البیت علیهم السلام به نقل از کتاب الطهارة (شیخ انصارى)، ج۲ ص ۳۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*[[تقیه]] در اصول دین براى حفظ جان، مشروع و جایز است.&amp;lt;ref&amp;gt;فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل البیت علیهم السلام به نقل از حاشیة مجمع الفائدة، ج۱ ص۷۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*[[فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت علیهم‌السلام (کتاب)|فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت علیهم‌السلام]]، جمعى از پژوهشگران، زیر نظر سید محمود شاهرودى.&lt;br /&gt;
*[https://makarem.ir/compilation/reader.aspx?mid=9121 &amp;quot;اصول و فروع دین&amp;quot;، رساله احکام (پسران)، آیت‌الله مکارم شیرازی].&lt;br /&gt;
*دانشنامه عقايد اسلامی، محمد محمدى رى‌شهرى، ج ۸، ص ۹۷-۱۰۴.&lt;br /&gt;
*[https://www.islamquest.net/fa/archive/fa3804 &amp;quot;اصول و فروع دین&amp;quot;، پایگاه اسلام کوئست].&lt;br /&gt;
*[http://porsemanequran.com/porsesh/%D9%85%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84-%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%9F-%D9%BE%D8%B3%D8%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B5%D9%88%D &amp;quot;اصول دین، از دیدگاه شیعه&amp;quot;، پرسمان قرآن].&lt;br /&gt;
*[https://www.cgie.org.ir/fa/article/259347/%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84-%D8%AF%DB%8C%D9%86 &amp;quot;اصول دین&amp;quot;، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی].&lt;br /&gt;
{{اسلام}}&lt;br /&gt;
[[رده:تعاریف کلی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اعتقادات]]&lt;br /&gt;
[[رده:اصطلاحات کلامی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B9%D8%AB%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%86_%D8%AD%D9%86%DB%8C%D9%81&amp;diff=170115</id>
		<title>عثمان بن حنیف</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B9%D8%AB%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%86_%D8%AD%D9%86%DB%8C%D9%81&amp;diff=170115"/>
		<updated>2026-10-27T10:48:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«عثمان بن حُنَیف اوسی انصاری»''' -برادر [[سهل بن حنیف]]-، از [[صحابه]] بزرگ [[پیامبر اسلام]] (صلى الله علیه وآله) بود و در [[غزوه احد]] و پس از آن شرکت داشت. او همچنین از یاران فداکار [[امام علی علیه السلام|امام علی]] (علیه‌السلام) و والی شهر [[بصره]] در زمان [[خلافت]] آن حضرت بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==عثمان در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله==&lt;br /&gt;
عثمان بن حنیف در عصر [[پیامبر اسلام]] (صلی الله علیه وآله) در [[غزوه احد|جنگ احد]] و جنگ های پس از آن، شرکت داشت و روایتی را از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) نقل کرده است.&amp;lt;ref&amp;gt; الخطیب البغدادی، تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کتاب «[[اسد الغابه فی معرفة الصحابه (کتاب)|اُسد الغابه]]» آمده است که عثمان بن حنیف می گوید: در محضر پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) بودم، مرد نابینایی خدمتش آمد و عرض کرد [[دعا]] کن خدا چشم من را به من باز گرداند. فرمود: چگونه است تو را به حال خود رها کنم؟ عرض کرد نه و چند بار اصرار کرد. پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: [[وضو]] بگیر و دو [[رکعت]] [[نماز]] بخوان و بگو: «{{متن حدیث|اللّهُمّ إنّی أسْئَلُکَ وَأتَوَجَّهُ إلَیْکَ بِمُحَمَّد نَبِیِّکَ نَبِی الرَّحْمَةِ یا مُحَمَّدُ إنّی تَوَجَّهْتُ بِکَ إلی رَبّی فی حاجَتی هذِهِ لِتَقْضِی لی اللّهُمَّ فَشَفِّعْهُ فیّ}}&amp;lt;ref&amp;gt; اسدالغابة، ج ۳، شرح حال عثمان بن حنیف، شماره ۳۵۷۱؛ مسند احمد بن حنبل، ج۴ ص ۱۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ خداوندا من از تو تقاضا می کنم و به محمد پیامبرت، پیامبر رحمت متوسل می شوم. ای محمد من در حاجتی که به سوی پروردگارم دارم به تو متوسّل می شوم که این حاجتم را بر آوری خداوندا او را شفیع من قرار بده». بعد از این دعا خداوند نور چشمانش را به او باز گرداند. [[حاکم نیشابوری]] نیز بعد از نقل این [[حدیث]] می گوید: این حدیث صحیح السندی است، هرچند [[محمد بن اسماعیل بخاری|بخاری]] و [[مسلم به حجاج نیشابوری|مسلم]] آن را نقل نکرده اند.&amp;lt;ref&amp;gt;حاکم نیشابوری، مستدرک حاکم، ج ۱، ص ۵۱۹.   &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==عثمان در زمان خلفای نخستین== &lt;br /&gt;
در روایتی از [[على بن موسى الرضا|امام رضا]] (علیه السلام) آمده است که فرمود: عثمان بن حنیف از کسانى بود که بعد از [[پیامبر اسلام]] (صلى الله علیه وآله) به على (علیه السلام) وفادار ماند و هیچ گونه تغییرى در مسائل خود نداد.&amp;lt;ref&amp;gt;مامقانى، تنقیح المقال، شرح حال عثمان بن حنیف.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
همچنین از [[فضل بن شاذان]] نقل شده است که عثمان بن حنیف و بردارش [[سهل بن حنیف]] از نخستین کسانی بودند که -پس از [[رحلت پیامبر اسلام]](صلی الله علیه وآله)- به سوی [[امام علی]] (علیه السلام) رجوع کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;الطوسی، اختیار معرفة الرجال، ج۱، ص۱۷۷-۱۸۳.۴&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کتاب «مستدرکات علم رجال الحدیث» آمده است که عثمان و برادرش [[سهل بن حنیف]]، در زمره دوازده نفری بودند که به [[ابوبکر]] ایراد کردند و اعمال او را زیر سؤال بردند. سپس می افزاید: عثمان و برادرش سهل جزء یاران خاص امام علی (علیه السلام) ([[شرطة الخمیس]]) بودند که امام (علیه السلام) [[بهشت]] را برای آنان تضمین کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;علی نمازی شاهرودی، مستدرکات علم رجال الحدیث، ج ۵، ص ۲۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;البرقی، الرجال، ص ۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته شده عثمان بن حنیف در زمان [[عمر بن خطاب|خلیفه دوم]] به موجب [[تقوا]] و پاکدامنی خاصی که داشت، برای اندازه‌گیری زمین های [[عراق]] و تعیین [[خراج]] و [[جزیه]] مردمان آنجا فرستاده شد و سپس والی [[بصره]] گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;خیرالدین زرکلی، الأعلام؛ سید محسن امین، اعیان الشیعة، ج۸، ص۱۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کتاب «[[الاستیعاب فی معرفة الاصحاب (کتاب)|الاستیعاب]]» [[ابن ‌عبدالبر اندلسی|ابن عبدالبر]] آمده است: هنگامی که عراق فتح شد، [[عمر بن خطاب]] با یارانش مشورت کرد چه کسی مصلحت است به عراق برود و والی آنجا باشد؟ همگی بالاتفاق گفتند: عثمان بن حنیف مناسب است و افزودند که او می تواند بیش از این را هم اداره کند، زیرا بصیرت و عقل و تجربه فراوانی دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;الاستیعاب، ج ۳، ص ۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==عثمان در زمان امیرالمؤمنین علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ناکثین===&lt;br /&gt;
در آغاز حکومت [[امام علی علیه السلام|امام علی]](علیه السلام) در سال ۳۶ ق، عثمان بن حنیف والی [[بصره]] بود. چون [[ناکثین]] به حومه بصره رسیدند، به عثمان نامه نوشتند که دار الاماره را برای ما خالی کن. وی پس از خواندن نامه با [[احنف بن قیس]] مشورت کرد. احنف گفت: اینها [[عایشه]] را آورده اند تا خون [[عثمان بن عفان]] طلب کنند، در حالی که خودشان مردم را ضد عثمان جمع کردند و خونش را ریختند و چنانکه من می بینم ما را رها نمی کنند تا اینکه میان ما دشمنی ایجاد کنند و خونمان را بریزند. احنف در ادامه پیشنهاد داد که قبل از اینکه بصریان از اطاعت تو خارج شوند، آنها را مهیا کن و به جنگ با آنها برو.&amp;lt;ref&amp;gt;قطب راوندی، منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة، ج۲، ص۱۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عثمان سخنان وی را تأیید کرد ولی گفت: شرّ را و اینکه آغازگر جنگ باشم ناپسند می دارم و امید به عافیت و سلامت دارم، تا اینکه نامه [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] و نظر وی به دستم برسد و طبق آن عمل کنم. پس از این گفتگو، حکیم بن جبله عبدی رسید و عثمان نامه [[طلحة بن عبیدالله|طلحه]] را برایش خواند و او نیز همچون احنف سخن گفت و عثمان نیز همانطور پاسخ داد.&amp;lt;ref&amp;gt;راوندی، منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة، ج۲، ص۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از این، نامه [[امام علی]] (علیه السلام) از [[ربذه]] به دست عثمان بن حنیف رسید. در این نامه با توجه به شکستن پیمان توسط طلحه و [[زبیر بن عوام|زبیر]]، از عثمان خواسته شده بود که آنها را به طاعت خدا و وفای به پیمانشان فرابخواند، که اگر چنین کردند عثمان باید با آنها به نیکی رفتار کند و اگر سر [[پیمان شکنی]] و اختلاف داشتند، عثمان مأمور به جنگ با آنها شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;امین، اعیان الشیعة، ج۸، ص۱۴۱-۱۴۲&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
عثمان با خواندن این نامه، [[ابوالاسود دئلى|ابوالاسود دئلی]] و عمران بن حصین خزاعی را برای گفتگو با عایشه و طلحه و زبیر به نزد آنها فرستاد و چون گفتگوی آنها سودی نبخشید، عثمان فرمان مسلح شدن را صادر کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;امین، اعیان الشیعة، ج۸، ص۱۴۲.۱&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی اصحاب جمل داخل [[بصره]] شدند، بین آنها و سران [[شیعه]] بصره مناظره درگرفت. اهل بصره چون سخنان سران جمل و مجادله آنها را با عثمان بن حنیف و دیگر بزرگان شنیدند دو گروه شدند. گروهی از آنها در حمایت از ابن حنیف در مقابل جملیان برآمدند و جنگ شدیدی در زابوقه درگرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۸۱؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۲۲۶- ۲۲۷؛ الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۳۹۱؛ مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۶۷؛ الإمامة و السیاسة، ج۱، ص ۸۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزارش کرده اند که چون میان دو طرف (بصریان و جَملیان) اختلاف شد، بر این مصالحه کردند که دارالحکومه، [[مسجد]] و [[بیت المال]]، زیر نظر عثمان بن حنیف باشد و یاران عثمان، هر کجا که خواستند بروند، و نیز [[طلحه]] و [[زبیر]] و همراهانشان هر کجا که خواستند اقامت کنند، تا حضرت علی(علیه السلام) از راه برسد. آنگاه اگر بر قول حق اتّحاد کردند، همه در آنچه مردم پذیرفته اند، داخل گردند و اگر اختلاف شد، هر گروه به دنبال خواسته های خود رود و بر این عهدنامه، پیمان و میثاق الهی، ذمّه [[پیامبر]](صلی الله علیه وآله) و گواهانی را از دو طرف به گواهی گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه، عثمان بازگشت و وارد دارالحکومه شد و به یارانش دستور داد که به خانه های خود بروند و سلاح بر زمین گذارند. مردم نیز پراکنده شدند. عثمان بن حنیف، چند روزی در دارالحکومه ماند. پس از مدتی طلحه، زبیر و [[مروان بن حکم|مروان بن حَکَم]]، به همراه گروهی، در نیمه شبی تاریک و بارانی، در حالی که عثمان در خواب بود، بر او حمله بُردند و چهل تن از نگهبانان عثمان را به قتل رساندند. عثمان، بیرون آمد و مروان بن حَکَم بر وی حمله کرد و او را به اسارت درآورد و یارانش را کشت.&amp;lt;ref&amp;gt;الإمامة والسیاسة، ج۱، ص۸۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که طلحه و زبیر، عثمان بن حنیف -حاکم بصره- را پیش [[عایشه]] بردند، عایشه به فرزند [[عثمان بن عفان]] به نام ابان گفت: گردن او را بزن، زیرا انصار پدرت را کشتند. عثمان بن حنیف گفت: ای عایشه، ای طلحه و زبیر! برادرم ([[سهل بن حنیف]])، خلیفۀ علی (علیه السلام) در [[مدینه]] است. به خدا قسم می خورم که اگر مرا بکشید، برادرم شمشیر خود را در میان خانواده شما خواهد نهاد و تمام آنها را خواهد کشت! اینجا بود که عایشه از کشتن عثمان منصرف شد و از ترس جان خویشاوندانشان، عثمان را با صورت و مژه های تراشیده به جانب امام علی (علیه السلام) روانه کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;علی اکبر ذاکری، سیمای کارگزاران علیّ بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع)، ج۱ ص۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عثمان بن حنیف چون از دست آنها رها شد، از بصره بیرون آمد و چون به امیرالمؤمنین (علیه السلام) رسید و او را دید گریست و گفت: پیرمرد از تو جدا شدم و اَمرَد [یعنی نوجوانی که موی صورت ندارد] برگشتم. پس از این، امام علی (علیه السلام) سه بار فرمود: «{{متن قرآن|... إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره بقره]]، آیه ۱۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ما از آنِ خدا هستیم، و به سوی او باز می گردیم».&amp;lt;ref&amp;gt;امین، اعیان الشیعة، ج۸، ص۱۴۱-۱۴۲&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از این عایشه به زبیر پیام داد که سیابجه (۷۰ نفر از یاران عثمان بن حنیف) را بکش. با سخن عایشه، زبیر به همراهی پسرش -[[عبدالله بن زبیر]]- آنها را سر بریدند. باقی ماندگانی از سیابجه که نگهبان بیت المال بودند گفتند: بیت المال را به شما نمی دهیم تا اینکه امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیاید. اما زبیر شبانه بدانها حمله کرد و ۵۰ نفر از آنها اسیر گرفت و کشت. چنانکه [[ابومخنف]] نقل کرده است، کشته های سیابجه در آن روز ۴۰۰ نفر بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;راوندی، منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة، ج۲، ص۱۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبق گزارشات دیگری [[عبدالله بن زبیر|ابن زبیر]] فرمانده و سردسته گروهی از لشگریان جمل بود که به دستور طلحه و زبیر حیله کرده، پیمان صلح بین آنها و عثمان بن حنیف را شکستند. آنها در یک شب ظلمانی و سوزناک بر قصر دارالاماره بصره یورش برده، عثمان بن حنیف را دستگیر کرده و کشان کشان به خزانه بیت المال بردند. در آنجا ۴۰ نفر از نگهبانان سندی را به قتل رسانده و اموال بیت المال را به همراه عثمان بن حنیف به سوی [[عایشه]] فرستادند. جملیان عثمان را در حضور عایشه شکنجه های گوناگون دادند و موهای سر، ریش، سبیل، ابروان و پلک های او را کندند. آنان قصد قتل او را داشتند اما از ترس انتقام [[سهل بن حنیف]] -فرماندار امام علی (علیه السلام) در [[مدینه]] و برادر عثمان- از این کار دست برداشتند. درباره شکنجه گران و دستور دهندگان به قتل عثمان، نامهای مختلفی چون ابن زبیر، مروان بن حکم، زبیر، طلحه و عایشه به چشم می خورد.&amp;lt;ref&amp;gt;الامامه والسیاسة، ابن قتیبة الدینوری، ج۱، ص۱۰۴؛ وفیات الأعیان، ج۳، ص۱۸؛ تاریخ الطبری، ج۴، ص۴۶۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در «[[تاریخ طبری (کتاب)|تاریخ طبری]]» به نقل از جارود بن ابی سبره آمده است: در شبی که عثمان بن حنیف زندانی شد، در حیاط «مدینة الرزق (انبار آذوقه)»، خوارباری برای خوراک مردم بود که عبداللَّه بن زبیر قصد داشت از آن برای تغذیه یارانش استفاده کند. در این حال، خبر آنچه با عثمان بن حنیف کرده بودند، به حُکَیم بن جَبَله رسید. حکیم گفت: اگر عثمان را یاری نکنم، خداترس نیستم. پس با گروهی از مردان دو قبیله عبدالقیس و بکر بن وائل، به «مدینة الرزق»، نزد عبداللَّه بن زبیر آمد. ابن زبیر پرسید: ای حکیم چه کار داری؟ گفت: می خواهیم از این خوراک ارتزاق کنیم، و دیگر این که می خواهیم بنا بر عهدنامه ای که با عثمان بن حُنَیف نوشته اید، او را رها کنید تا در مقرّ فرمانداری اقامت کند، تا آن گاه که علی(علیه السلام) بیاید. به خدا سوگند، اگر یاورانی علیه شما می یافتم که با آنان شما را بکوبم، کارهای شما را برنمی تابیدم و تا شما را در برابر کسانی که کشتید، نمی کشتم، از پا نمی نشستم. چون برادران ما را کشته اید، ریختن خون شما برای ما حلال است، آیا از خدای نمی هراسید؟ با چه دستاویزی ریختن خونها را حلال می شمرید؟ عبداللَّه بن زبیر گفت: به خاطر خون عثمان بن عَفّان. حُکیم گفت: آیا کسانی که آنها را کشتید، قاتلان عثمان بودند؟ عبداللَّه بن زبیر به او گفت: از این خوردنی ها به شما نمی دهیم و عثمان بن حُنَیف را هم رها نمی کنیم تا آن گاه که علی را از [[خلافت]] خلع کند. حکیم گفت: بار خدایا! تو حاکم عادلی. پس گواه باش. و به یارانش گفت: من در نبرد با اینان، هیچ شک و تردیدی ندارم. پس هر کس شک دارد، بازگردد. حُکیم با آنان جنگید و جنگ سختی میان آنان در گرفت و مردی شمشیر بر ساق پای حکیم زد... در آن نبرد، هفتاد مرد از عبدالقیس، کشته شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۴، ص ۴۷۴؛ الاستیعاب، ص ۳۶۶-۳۶۹؛ اسدالغابة، ج۱، ص ۲۵۱؛ الامامة والسیاسة ج۱، ص ۸۹؛ انساب الاشراف، ج۲، ص ۲۲۱؛ البدایة والنهایة، ج۷، ص ۲۲۹؛ الوافی فی الوفیات، ص ۱۸۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن زبیر -پیش از [[جنگ جمل]]- شهر بصره را با وجود معاهده صلح و با طمع در بیت المال و ارزاق بصره به آتش جنگ کشید و عثمان بن حنیف را شکنجه و با تصاحب انحصاری و عدوانی ارزاق اهل بصره به آنها ظلم کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;دانشنامه امیرالمومنین، محمد محمدی ری شهری، ج۵، ۹۱-۱۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وفات عثمان بن حنیف==&lt;br /&gt;
عثمان بن حنیف سرانجام پس از شهادت [[امام علی علیه السلام|امام علی]] (علیه السلام) در دوره حکومت [[معاویه]]، در [[کوفه]] درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;الامین، اعیان الشیعة، ج۸، ص۱۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; بعضی نیز گفته اند که در [[مدینه]] از دنیا رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;زرکلی، الاعلام، ج ۴، ص ۲۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نامه‌ای از امام علی علیه السلام به ابن حنیف===&lt;br /&gt;
هنگامی که عثمان بن حنیف عامل [[امام علی علیه السلام|امام علی]] علیه السلام در [[بصره]] بود، وی در مهمانی یکی از اشراف بصره شرکت کرد و نامه معروف عتاب آمیز امام به او نوشته شد.&amp;lt;ref&amp;gt;امین، اعیان الشیعة، ج۸، ص۱۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; متن نامه مزبور (نامه ۴۵ [[نهج البلاغة|نهج البلاغه]]) همراه ترجمه آن چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«{{متن حدیث|أَمَّا بَعْدُ، یا ابْنَ حُنَیفٍ فَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ رَجُلًا مِنْ فِتْیةِ أَهْلِ الْبَصْرَةِ دَعَاک إِلَى مَأْدُبَةٍ فَأَسْرَعْتَ إِلَیهَا تُسْتَطَابُ لَک الْأَلْوَانُ وَ تُنْقَلُ إِلَیک الْجِفَانُ، وَ مَا ظَنَنْتُ أَنَّک تُجِیبُ إِلَى طَعَامِ قَوْمٍ عَائِلُهُمْ مَجْفُوٌّ وَ غَنِیهُمْ مَدْعُوٌّ؛ فَانْظُرْ إِلَى مَا تَقْضَمُهُ مِنْ هَذَا الْمَقْضَمِ، فَمَا اشْتَبَهَ عَلَیک عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ وَ مَا أَیقَنْتَ بِطِیبِ [وَجْهِهِ] وُجُوهِهِ فَنَلْ مِنْهُ}}. پس از یاد خدا و درود، اى پسر حنیف به من گزارش دادند که مردى از سرمایه داران بصره، تو را به مهمانى خویش فرا خواند و تو به سرعت به سوى آن شتافتى، خوردنى هاى رنگارنگ براى تو آوردند و کاسه هاى پر از غذا پى در پى جلوى تو نهادند. گمان نمى کردم مهمانى مردمى را بپذیرى که نیازمندانشان محروم شده و ثروتمندانشان بر سر سفره دعوت شده اند، اندیشه کن در کجایى و بر سر کدام سفره مى خورى. پس آن غذایى که حلال و حرام بودنش را نمى دانى دور بیفکن، و آنچه را به پاکیزگى و حلال بودنش یقین دارى مصرف کن}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«{{متن حدیث|أَلَا وَ إِنَّ لِکلِّ مَأْمُومٍ إِمَاماً یقْتَدِی بِهِ وَ یسْتَضِیءُ بِنُورِ عِلْمِهِ؛ أَلَا وَ إِنَّ إِمَامَکمْ قَدِ اکتَفَى مِنْ دُنْیاهُ بِطِمْرَیهِ وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَیهِ؛ أَلَا وَ إِنَّکمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِک، وَ لَکنْ أَعِینُونِی بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سَدَادٍ. فَوَاللَّهِ مَا کنَزْتُ مِنْ دُنْیاکمْ تِبْراً وَ لَا ادَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً وَ لَا أَعْدَدْتُ لِبَالِی ثَوْبِی طِمْراً وَ لَا حُزْتُ مِنْ أَرْضِهَا شِبْراً وَ لَا أَخَذْتُ مِنْهُ إِلَّا کقُوتِ أَتَانٍ دَبِرَةٍ وَ لَهِی فِی عَینِی أَوْهَى وَ أَوْهَنُ مِنْ عَفْصَةٍ مَقِرَةٍ. بَلَى کانَتْ فِی أَیدِینَا فَدَک مِنْ کلِّ مَا أَظَلَّتْهُ السَّمَاءُ، فَشَحَّتْ عَلَیهَا نُفُوسُ قَوْمٍ وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ آخَرِینَ، وَ نِعْمَ الْحَکمُ اللَّهُ. وَ مَا أَصْنَعُ بِفَدَک وَ غَیرِ فَدَک وَ النَّفْسُ مَظَانُّهَا فِی غَدٍ جَدَثٌ تَنْقَطِعُ فِی ظُلْمَتِهِ آثَارُهَا وَ تَغِیبُ أَخْبَارُهَا وَ حُفْرَةٌ لَوْ زِیدَ فِی فُسْحَتِهَا وَ أَوْسَعَتْ یدَا حَافِرِهَا لَأَضْغَطَهَا الْحَجَرُ وَ الْمَدَرُ وَ سَدَّ فُرَجَهَا التُّرَابُ الْمُتَرَاکمُ}}. آگاه باش هر پیروى را امامى است که از او پیروى مى کند، و از نور دانشش روشنى مى گیرد. آگاه باش امام شما از دنیاى خود به دو جامه فرسوده و دو قرص نان رضایت داده است، بدانید که شما توانایى چنین کارى را ندارید، امّا با پرهیزکارى و تلاش فراوان و پاکدامنى و راستى، مرا یارى دهید. پس سوگند به خدا من از دنیاى شما طلا و نقره اى نیندوخته و از غنیمت هاى آن چیزى ذخیره نکرده ام، بر دو جامه کهنه ام جامه اى نیفزودم. و از زمین دنیا حتى یک وجب در اختیار نگرفتم و دنیاى شما در چشم من از دانه تلخ درخت بلوط ناچیزتر است. آرى از آنچه آسمان بر آن سایه افکنده، [[فدک]] در دست ما بود که مردمى بر آن بخل ورزیده و مردمى دیگر (اهل بیت) سخاوتمندانه از آن چشم پوشیدند، و بهترین داور خداست! مرا با فدک و غیر فدک چه کار؟ در حالى که جایگاه فرداى آدمى گور است، که در تاریکى آن، آثار انسان نابود و اخبارش پنهان مى گردد، گودالى که هر چه بر وسعت آن بیفزایند و دست هاى گور کن فراخش نماید، سنگ و کلوخ آن را پر کرده و خاک انباشته رخنه هایش را مسدود کند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«{{متن حدیث|وَ إِنَّمَا هِی نَفْسِی أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَى لِتَأْتِی آمِنَةً یوْمَ الْخَوْفِ الْأَکبَرِ وَ تَثْبُتَ عَلَى جَوَانِبِ الْمَزْلَقِ؛ وَ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَیتُ الطَّرِیقَ إِلَى مُصَفَّى هَذَا الْعَسَلِ وَ لُبَابِ هَذَا الْقَمْحِ وَ نَسَائِجِ هَذَا الْقَزِّ، وَ لَکنْ هَیهَاتَ أَنْ یغْلِبَنِی هَوَای وَ یقُودَنِی جَشَعِی إِلَى تَخَیرِ الْأَطْعِمَةِ وَ لَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوْ الْیمَامَةِ مَنْ لَا طَمَعَ لَهُ فِی الْقُرْصِ وَ لَا عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ، أَوْ أَبِیتَ مِبْطَاناً وَ حَوْلِی بُطُونٌ غَرْثَى وَ أَکبَادٌ حَرَّى، أَوْ أَکونَ کمَا قَالَ الْقَائِلُ: &amp;quot;وَ حَسْبُک [عَاراً] دَاءً أَنْ تَبِیتَ بِبِطْنَةٍ - وَ حَوْلَک أَکبَادٌ تَحِنُّ إِلَى الْقِدِّ&amp;quot;. أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِی بِأَنْ یقَالَ هَذَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ لَا أُشَارِکهُمْ فِی مَکارِهِ الدَّهْرِ أَوْ أَکونَ أُسْوَةً لَهُمْ فِی جُشُوبَةِ الْعَیشِ}}. من [[نفس]] خود را با پرهیزکارى مى پرورانم، تا در روز [[قیامت]] که هراسناک ترین روزهاست در أمان، و در لغزشگاه هاى آن ثابت قدم باشد. من اگر مى خواستم، مى توانستم از عسل پاک و از مغز گندم و بافته هاى ابریشم، براى خود غذا و لباس فراهم آورم، امّا هیهات که هواى نفس بر من چیره گردد و [[حرص]] و طمع مرا وا دارد که طعامهاى لذیذ بر گزینم، در حالى که در [[حجاز]] یا [[یمامه]] کسى باشد که به قرص نانى نرسد و یا هرگز شکمى سیر نخورد، یا من سیر بخوابم و پیرامونم شکم هایى که از گرسنگى به پشت چسبیده و جگرهاى سوخته وجود داشته باشد، یا چنان باشم که شاعر گفت: «این درد تو را بس که شب را با شکم سیر بخوابى و در اطراف تو شکم هایى گرسنه و به پشت چسبیده باشند». آیا به همین رضایت دهم که مرا [[امیرالمؤمنین]] خوانند و در تلخى هاى روزگار با مردم شریک نباشم و در سختى هاى زندگى الگوى آنان نگردم؟». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«{{متن حدیث|فَمَا خُلِقْتُ لِیشْغَلَنِی أَکلُ الطَّیبَاتِ کالْبَهِیمَةِ الْمَرْبُوطَةِ هَمُّهَا عَلَفُهَا أَوِ الْمُرْسَلَةِ شُغُلُهَا تَقَمُّمُهَا تَکتَرِشُ مِنْ أَعْلَافِهَا وَ تَلْهُو عَمَّا یرَادُ بِهَا، أَوْ أُتْرَک سُدًى أَوْ أُهْمَلَ عَابِثاً أَوْ أَجُرَّ حَبْلَ الضَّلَالَةِ أَوْ أَعْتَسِفَ طَرِیقَ الْمَتَاهَةِ. وَ کأَنِّی بِقَائِلِکمْ یقُولُ إِذَا کانَ هَذَا قُوتُ ابْنِ أَبِی طَالِبٍ فَقَدْ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ عَنْ قِتَالِ الْأَقْرَانِ وَ مُنَازَلَةِ الشُّجْعَانِ! أَلَا وَ إِنَّ الشَّجَرَةَ الْبَرِّیةَ أَصْلَبُ عُوداً وَ الرَّوَاتِعَ الْخَضِرَةَ أَرَقُّ جُلُوداً وَ النَّابِتَاتِ الْعِذْیةَ أَقْوَى وَقُوداً وَ أَبْطَأُ خُمُوداً. وَ أَنَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ کالضَّوْءِ مِنَ الضَّوْءِ وَ الذِّرَاعِ مِنَ الْعَضُدِ؛ وَ اللَّهِ لَوْ تَظَاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلَى قِتَالِی لَمَا وَلَّیتُ عَنْهَا وَ لَوْ أَمْکنَتِ الْفُرَصُ مِنْ رِقَابِهَا لَسَارَعْتُ إِلَیهَا وَ سَأَجْهَدُ فِی أَنْ أُطَهِّرَ الْأَرْضَ مِنْ هَذَا الشَّخْصِ الْمَعْکوسِ وَ الْجِسْمِ الْمَرْکوسِ حَتَّى تَخْرُجَ الْمَدَرَةُ مِنْ بَینِ حَبِّ الْحَصِیدِ}}. آفریده نشده ام که غذاهاى لذیذ و پاکیزه مرا سرگرم سازد، چونان حیوان پروارى که تمام همّت او علف، و یا چون حیوان رها شده که شغلش چریدن و پر کردن شکم بوده، و از آینده خود بى خبر است. آیا مرا بیهوده آفریدند؟ آیا مرا به بازى گرفته اند؟ آیا ریسمان گمراهى در دست گیرم و یا در راه سرگردانى قدم بگذارم؟ گویا مى شنوم که شخصى از شما مى گوید: «اگر غذاى فرزند [[ابوطالب]] همین است، پس سستى او را فرا گرفته و از نبرد با هماوردان و شجاعان باز مانده است». آگاه باشید درختان بیابانى، چوبشان سخت تر و درختان کناره جویبار پوستشان نازک تر است. درختان بیابانى که با باران سیراب مى شوند، آتش چوبشان شعله ورتر و پر دوام تر است. من و [[رسول خدا]] چونان روشنایى یک چراغیم، یا چون آرنج به یک بازو پیوسته ایم، به خدا سوگند اگر اعراب در نبرد با من پشت به پشت یکدیگر بدهند، از آن روى بر نتابم، و اگر فرصت داشته باشم به پیکار همه مى شتابم، و تلاش مى کنم که زمین را از این شخص مسخ شده ([[معاویه]]) و این جسم کج اندیش، پاک سازم تا سنگ و شن از میان دانه ها جدا گردد». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«{{متن حدیث|إِلَیک عَنِّی یا دُنْیا، فَحَبْلُک عَلَى غَارِبِک، قَدِ انْسَلَلْتُ مِنْ مَخَالِبِک وَ أَفْلَتُّ مِنْ حَبَائِلِک وَ اجْتَنَبْتُ الذَّهَابَ فِی مَدَاحِضِک. أَینَ الْقُرُونُ الَّذِینَ غَرَرْتِهِمْ بِمَدَاعِبِک؟ أَینَ الْأُمَمُ الَّذِینَ فَتَنْتِهِمْ بِزَخَارِفِک؟ فَهَا هُمْ رَهَائِنُ الْقُبُورِ وَ مَضَامِینُ اللُّحُودِ. وَ اللَّهِ لَوْ کنْتِ شَخْصاً مَرْئِیاً وَ قَالَباً حِسِّیاً لَأَقَمْتُ عَلَیک حُدُودَ اللَّهِ فِی عِبَادٍ غَرَرْتِهِمْ بِالْأَمَانِی وَ أُمَمٍ أَلْقَیتِهِمْ فِی الْمَهَاوِی وَ مُلُوک أَسْلَمْتِهِمْ إِلَى التَّلَفِ وَ أَوْرَدْتِهِمْ مَوَارِدَ الْبَلَاءِ إِذْ لَا وِرْدَ وَ لَا صَدَرَ. هَیهَاتَ، مَنْ وَطِئَ دَحْضَک زَلِقَ وَ مَنْ رَکبَ لُجَجَک غَرِقَ، وَ مَنِ ازْوَرَّ عَنْ حَبَائِلِک وُفِّقَ وَ السَّالِمُ مِنْک لَا یبَالِی إِنْ ضَاقَ بِهِ مُنَاخُهُ وَ الدُّنْیا عِنْدَهُ کیوْمٍ حَانَ انْسِلَاخُهُ. اعْزُبِی عَنِّی، فَوَاللَّهِ لَا أَذِلُّ لَک فَتَسْتَذِلِّینِی وَ لَا أَسْلَسُ لَک فَتَقُودِینِی}}. اى [[دنیا]] از من دور شو، مهارت را بر پشت تو نهاده و از چنگال هاى تو رهایى یافتم و از دام هاى تو نجات یافته و از لغزشگاه هایت دورى گزیده ام. کجایند بزرگانى که به بازیچه هاى خود فریبشان داده اى؟ کجایند امت هایى که با زر و زیورت آنها را فریفتى که اکنون در گورها گرفتارند و درون لحدها پنهان شده اند؟ اى دنیا به خدا سوگند اگر شخصى دیدنى بودى و قالب حس کردنى داشتى، [[حدود]] خدا را بر تو جارى مى کردم، به جهت بندگانى که آنها را با آرزوهایت فریب دادى، و ملّت هایى که آنها را به هلاکت افکندى و قدرتمندانى که آنها را تسلیم نابودى کردى و هدف انواع بلاها قرار دادى، که دیگر راه پس و پیش و ندارند. امّا هیهات کسى که در لغزشگاه تو قدم گذارد، سقوط خواهد کرد و آن کس که بر امواج تو سوار شد غرق گردید، کسى که از دام هاى تو رهایى یافت پیروز شد، آن کس که از تو به سلامت گذشت نگران نیست که جایگاهش تنگ است، زیرا دنیا در پیش او چونان روزى است که گذشت. از برابر دیدگانم دور شو، سوگند به خدا، رام تو نگردم که خوارم سازى و مهارم را به دست تو ندهم که هر کجا خواهى مرا بکشانى. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«{{متن حدیث|وَ ایمُ اللَّهِ یمِیناً -أَسْتَثْنِی فِیهَا بِمَشِیئَةِ اللَّهِ- لَأَرُوضَنَّ نَفْسِی رِیاضَةً تَهِشُّ مَعَهَا إِلَى الْقُرْصِ إِذَا قَدَرْتُ عَلَیهِ مَطْعُوماً وَ تَقْنَعُ بِالْمِلْحِ مَأْدُوماً، وَ لَأَدَعَنَّ مُقْلَتِی کعَینِ مَاءٍ نَضَبَ مَعِینُهَا مُسْتَفْرِغَةً دُمُوعَهَا. أَ تَمْتَلِئُ السَّائِمَةُ مِنْ رِعْیهَا فَتَبْرُک وَ تَشْبَعُ الرَّبِیضَةُ مِنْ عُشْبِهَا فَتَرْبِضَ وَ یأْکلُ عَلِی مِنْ زَادِهِ فَیهْجَعَ؟ قَرَّتْ إِذاً عَینُهُ إِذَا اقْتَدَى بَعْدَ السِّنِینَ الْمُتَطَاوِلَةِ بِالْبَهِیمَةِ الْهَامِلَةِ وَ السَّائِمَةِ الْمَرْعِیةِ}}. به خدا سوگند، که تنها اراده خدا در آن است، چنان نفس خود را به ریاضت وادارم که به یک قرص نان، هر گاه بیابم شاد شود و به نمک به جاى نان خورش [[قناعت]] کند، و آنقدر از چشم ها اشک ریزم که چونان چشمه اى خشک در آید، و اشک چشمم پایان پذیرد. آیا سزاوار است که چرندگان، فراوان بخورند و راحت بخوابند، و گله گوسفندان پس از چرا کردن به آغل رو کنند، و [[امام علی|على]] نیز [همانند آنان] از زاد و توشه خود بخورد و استراحت کند؟ چشمش روشن باد که پس از سالیان دراز، چهارپایان رها شده و گلّه هاى گوسفندان را الگو قرار دهد!». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«{{متن حدیث|طُوبَى لِنَفْسٍ أَدَّتْ إِلَى رَبِّهَا فَرْضَهَا وَ عَرَکتْ بِجَنْبِهَا بُؤْسَهَا وَ هَجَرَتْ فِی اللَّیلِ غُمْضَهَا حَتَّى إِذَا غَلَبَ الْکرَى عَلَیهَا افْتَرَشَتْ أَرْضَهَا وَ تَوَسَّدَتْ کفَّهَا، فِی مَعْشَرٍ أَسْهَرَ عُیونَهُمْ خَوْفُ مَعَادِهِمْ وَ تَجَافَتْ عَنْ مَضَاجِعِهِمْ جُنُوبُهُمْ وَ هَمْهَمَتْ بِذِکرِ رَبِّهِمْ شِفَاهُهُمْ وَ تَقَشَّعَتْ بِطُولِ اسْتِغْفَارِهِمْ ذُنُوبُهُمْ، {{متن قرآن|«أُولَٰئِكَ حِزْبُ اللَّهِ ۚ أَلَا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره مجادله]]، آیه ۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ فَاتَّقِ اللَّهَ یا ابْنَ حُنَیفٍ وَ لْتَکفُفْ أَقْرَاصُک لِیکونَ مِنَ النَّارِ خَلَاصُک}}. خوشا به حال آن کس که مسئولیت هاى واجب را در پیشگاه خدا به انجام رسانده و در راه خدا هر گونه سختى و تلخى را به جان خریده، و به [[شب زنده داری]] پرداخته است، و اگر خواب بر او چیره شده بر روى زمین خوابیده و کف دست را بالین خود قرار داده، و در گروهى است که ترس از [[معاد]] خواب را از چشمانشان ربوده، و پهلو از بسترها گرفته، و لبهایشان به یاد پروردگار در حرکت و با [[استغفار]] طولانى گناهان را زدوده اند: «آنان حزب خداوند هستند، و همانا حزب خدا رستگار است». پس، از خدا بترس اى پسر حنیف، و به قرص هاى نان خودت قناعت کن، تا تو را از آتش [[دوزخ]] رهایى بخشد».&amp;lt;ref&amp;gt;[https://ahlolbait.com/content/16542/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-45-%D9%86%D9%87%D8%AC-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D9%87 نهج البلاغه، نامه ۴۵.]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [https://hawzah.net/fa/Note/View/50624/%C2%A0-%D8%B9%D8%AB%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%86-%D8%AD%D9%86%DB%8C%D9%81-%D8%A8%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%A8-%D8%A7%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C &amp;quot;عثمان بن حنیف بن واهب اوسی انصاری&amp;quot;، پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه] (با تصرف).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب پیامبر]]&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب امام علی علیه السلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب اهل البیت علیهم السلام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B9%D8%AB%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%86_%D8%AD%D9%86%DB%8C%D9%81&amp;diff=170114</id>
		<title>عثمان بن حنیف</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B9%D8%AB%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%86_%D8%AD%D9%86%DB%8C%D9%81&amp;diff=170114"/>
		<updated>2026-10-27T10:41:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* عثمان در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«عثمان بن حُنَیف اوسی انصاری»''' -برادر [[سهل بن حنیف]]-، از [[صحابه]] بزرگ [[پیامبر اسلام]] (صلى الله علیه وآله) بود و در [[غزوه احد]] و پس از آن شرکت داشت. او همچنین از یاران فداکار [[امام علی علیه السلام|امام علی]] (علیه‌السلام) و والی شهر [[بصره]] در زمان [[خلافت]] آن حضرت بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==عثمان در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله==&lt;br /&gt;
عثمان بن حنیف در عصر [[پیامبر اسلام]] (صلی الله علیه وآله) در [[غزوه احد|جنگ احد]] و جنگ های پس از آن، شرکت داشت و روایتی را از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) نقل کرده است.&amp;lt;ref&amp;gt; الخطیب البغدادی، تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کتاب «[[اسد الغابه فی معرفة الصحابه (کتاب)|اُسد الغابه]]» آمده است که عثمان بن حنیف می گوید: در محضر پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) بودم، مرد نابینایی خدمتش آمد و عرض کرد [[دعا]] کن خدا چشم من را به من باز گرداند. فرمود: چگونه است تو را به حال خود رها کنم؟ عرض کرد نه و چند بار اصرار کرد. پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: [[وضو]] بگیر و دو [[رکعت]] [[نماز]] بخوان و بگو: «{{متن حدیث|اللّهُمّ إنّی أسْئَلُکَ وَأتَوَجَّهُ إلَیْکَ بِمُحَمَّد نَبِیِّکَ نَبِی الرَّحْمَةِ یا مُحَمَّدُ إنّی تَوَجَّهْتُ بِکَ إلی رَبّی فی حاجَتی هذِهِ لِتَقْضِی لی اللّهُمَّ فَشَفِّعْهُ فیّ}}&amp;lt;ref&amp;gt; اسدالغابة، ج ۳، شرح حال عثمان بن حنیف، شماره ۳۵۷۱؛ مسند احمد بن حنبل، ج۴ ص ۱۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ خداوندا من از تو تقاضا می کنم و به محمد پیامبرت، پیامبر رحمت متوسل می شوم. ای محمد من در حاجتی که به سوی پروردگارم دارم به تو متوسّل می شوم که این حاجتم را بر آوری خداوندا او را شفیع من قرار بده». بعد از این دعا خداوند نور چشمانش را به او باز گرداند. [[حاکم نیشابوری]] نیز بعد از نقل این [[حدیث]] می گوید: این حدیث صحیح السندی است، هرچند [[محمد بن اسماعیل بخاری|بخاری]] و [[مسلم به حجاج نیشابوری|مسلم]] آن را نقل نکرده اند.&amp;lt;ref&amp;gt;حاکم نیشابوری، مستدرک حاکم، ج ۱، ص ۵۱۹.   &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==عثمان در زمان خلفای نخستین== &lt;br /&gt;
در روایتی از [[على بن موسى الرضا|امام رضا]] (علیه السلام) آمده است که فرمود: عثمان بن حنیف از کسانى بود که بعد از [[پیامبر اسلام]] (صلى الله علیه وآله) به على (علیه السلام) وفادار ماند و هیچ گونه تغییرى در مسائل خود نداد.&amp;lt;ref&amp;gt;مامقانى، تنقیح المقال، شرح حال عثمان بن حنیف.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
همچنین از [[فضل بن شاذان]] نقل شده است که عثمان بن حنیف و بردارش [[سهل بن حنیف]] از نخستین کسانی بودند که -پس از [[رحلت پیامبر اسلام]](صلی الله علیه وآله)- به سوی [[امام علی]](ع) رجوع کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;الطوسی، اختیار معرفة الرجال، ج۱، ص۱۷۷-۱۸۳.۴&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کتاب «مستدرکات علم رجال الحدیث» آمده است که عثمان و برادرش [[سهل بن حنیف]]، در زمره دوازده نفری بودند که به [[ابوبکر]] ایراد کردند و اعمال او را زیر سؤال بردند. سپس می افزاید: عثمان و برادرش سهل جزء یاران خاص امام علی (علیه السلام) ([[شرطة الخمیس]]) بودند که امام (علیه السلام) [[بهشت]] را برای آنان تضمین کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;علی نمازی شاهرودی، مستدرکات علم رجال الحدیث، ج ۵، ص ۲۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;البرقی، الرجال، ص ۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته شده عثمان بن حنیف در زمان [[عمر بن خطاب|خلیفه دوم]] به موجب [[تقوا]] و پاکدامنی خاصی که داشت، برای اندازه‌گیری زمین های [[عراق]] و تعیین [[خراج]] و [[جزیه]] مردمان آنجا فرستاده شد و سپس والی [[بصره]] گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;خیرالدین زرکلی، الأعلام؛ سید محسن امین، اعیان الشیعة، ج۸، ص۱۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کتاب «[[الاستیعاب فی معرفة الاصحاب (کتاب)|الاستیعاب]]» [[ابن ‌عبدالبر اندلسی|ابن عبدالبر]] آمده است: هنگامی که عراق فتح شد، [[عمر بن خطاب]] با یارانش مشورت کرد چه کسی مصلحت است به عراق برود و والی آنجا باشد؟ همگی بالاتفاق گفتند: عثمان بن حنیف مناسب است و افزودند که او می تواند بیش از این را هم اداره کند، زیرا بصیرت و عقل و تجربه فراوانی دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;الاستیعاب، ج ۳، ص ۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==عثمان در زمان امیرالمؤمنین==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ناکثین===&lt;br /&gt;
در آغاز حکومت [[امام علی علیه السلام|امام علی]](علیه السلام) در سال ۳۶ ق، عثمان بن حنیف والی [[بصره]] بود. چون [[ناکثین]] به حومه بصره رسیدند، به عثمان نامه نوشتند که دار الاماره را برای ما خالی کن. وی پس از خواندن نامه با [[احنف بن قیس]] مشورت کرد. احنف گفت: اینها [[عایشه]] را آورده اند تا خون [[عثمان بن عفان]] طلب کنند، در حالی که خودشان مردم را ضد عثمان جمع کردند و خونش را ریختند و چنانکه من می بینم ما را رها نمی کنند تا اینکه میان ما دشمنی ایجاد کنند و خونمان را بریزند. احنف در ادامه پیشنهاد داد که قبل از اینکه بصریان از اطاعت تو خارج شوند، آنها را مهیا کن و به جنگ با آنها برو.&amp;lt;ref&amp;gt;قطب راوندی، منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة، ج۲، ص۱۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عثمان سخنان وی را تأیید کرد ولی گفت: شرّ را و اینکه آغازگر جنگ باشم ناپسند می دارم و امید به عافیت و سلامت دارم، تا اینکه نامه [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] و نظر وی به دستم برسد و طبق آن عمل کنم. پس از این گفتگو، حکیم بن جبله عبدی رسید و عثمان نامه [[طلحة بن عبیدالله|طلحه]] را برایش خواند و او نیز همچون احنف سخن گفت و عثمان نیز همانطور پاسخ داد.&amp;lt;ref&amp;gt;راوندی، منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة، ج۲، ص۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از این، نامه [[امام علی]](ع) از [[ربذه]] به دست عثمان بن حنیف رسید. در این نامه با توجه به شکستن پیمان توسط طلحه و [[زبیر بن عوام|زبیر]]، از عثمان خواسته شده بود که آنها را به طاعت خدا و وفای به پیمانشان فرابخواند، که اگر چنین کردند عثمان باید با آنها به نیکی رفتار کند و اگر سر [[پیمان شکنی]] و اختلاف داشتند، عثمان مأمور به جنگ با آنها شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;امین، اعیان الشیعة، ج۸، ص۱۴۱-۱۴۲&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
عثمان با خواندن این نامه، [[ابوالاسود دئلى|ابوالاسود دئلی]] و عمران بن حصین خزاعی را برای گفتگو با عایشه و طلحه و زبیر به نزد آنها فرستاد و چون گفتگوی آنها سودی نبخشید، عثمان فرمان مسلح شدن را صادر کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;امین، اعیان الشیعة، ج۸، ص۱۴۲.۱&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی اصحاب جمل داخل [[بصره]] شدند، بین آنها و سران [[شیعه]] بصره مناظره درگرفت. اهل بصره چون سخنان سران جمل و مجادله آنها را با عثمان بن حنیف و دیگر بزرگان شنیدند دو گروه شدند. گروهی از آنها در حمایت از ابن حنیف در مقابل جملیان برآمدند و جنگ شدیدی در زابوقه درگرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۸۱؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۲۲۶- ۲۲۷؛ الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۳۹۱؛ مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۶۷؛ الإمامة و السیاسة، ج۱، ص ۸۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزارش کرده اند که چون میان دو طرف (بصریان و جَملیان) اختلاف شد، بر این مصالحه کردند که دارالحکومه، [[مسجد]] و [[بیت المال]]، زیر نظر عثمان بن حنیف باشد و یاران عثمان، هر کجا که خواستند بروند، و نیز [[طلحه]] و [[زبیر]] و همراهانشان هر کجا که خواستند اقامت کنند، تا حضرت علی(علیه السلام) از راه برسد. آنگاه اگر بر قول حق اتّحاد کردند، همه در آنچه مردم پذیرفته اند، داخل گردند و اگر اختلاف شد، هر گروه به دنبال خواسته های خود رود و بر این عهدنامه، پیمان و میثاق الهی، ذمّه [[پیامبر]](صلی الله علیه وآله) و گواهانی را از دو طرف به گواهی گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه، عثمان بازگشت و وارد دارالحکومه شد و به یارانش دستور داد که به خانه های خود بروند و سلاح بر زمین گذارند. مردم نیز پراکنده شدند. عثمان بن حنیف، چند روزی در دارالحکومه ماند. پس از مدتی طلحه، زبیر و [[مروان بن حکم|مروان بن حَکَم]]، به همراه گروهی، در نیمه شبی تاریک و بارانی، در حالی که عثمان در خواب بود، بر او حمله بُردند و چهل تن از نگهبانان عثمان را به قتل رساندند. عثمان، بیرون آمد و مروان بن حَکَم بر وی حمله کرد و او را به اسارت درآورد و یارانش را کشت.&amp;lt;ref&amp;gt;الإمامة والسیاسة، ج۱، ص۸۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که طلحه و زبیر، عثمان بن حنیف -حاکم بصره- را پیش [[عایشه]] بردند، عایشه به فرزند [[عثمان بن عفان]] به نام ابان گفت: گردن او را بزن، زیرا انصار پدرت را کشتند. عثمان بن حنیف گفت: ای عایشه، ای طلحه و زبیر! برادرم ([[سهل بن حنیف]])، خلیفۀ علی(ع) در [[مدینه]] است. به خدا قسم می خورم که اگر مرا بکشید، برادرم شمشیر خود را در میان خانواده شما خواهد نهاد و تمام آنها را خواهد کشت! اینجا بود که عایشه از کشتن عثمان منصرف شد و از ترس جان خویشاوندانشان، عثمان را با صورت و مژه های تراشیده به جانب امام علی(ع) روانه کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;علی اکبر ذاکری، سیمای کارگزاران علیّ بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع)، ج۱ ص۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عثمان بن حنیف چون از دست آنها رها شد، از بصره بیرون آمد و چون به امیرالمؤمنین(ع) رسید و او را دید گریست و گفت: پیرمرد از تو جدا شدم و اَمرَد [یعنی نوجوانی که موی صورت ندارد] برگشتم. پس از این، امام علی(ع) سه بار فرمود: {{متن قرآن|«إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره بقره]]، آیه ۱۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; ما از آنِ خدا هستیم، و به سوی او باز می گردیم.&amp;lt;ref&amp;gt;امین، اعیان الشیعة، ج۸، ص۱۴۱-۱۴۲&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از این عایشه به زبیر پیام داد که سیابجه (۷۰ نفر از یاران عثمان بن حنیف) را بکش. با سخن عایشه، زبیر به همراهی پسرش -[[عبدالله بن زبیر]]- آنها را سر بریدند. باقی ماندگانی از سیابجه که نگهبان بیت المال بودند گفتند: بیت المال را به شما نمی دهیم تا اینکه امیرالمؤمنین(ع) بیاید. اما زبیر شبانه بدانها حمله کرد و ۵۰ نفر از آنها اسیر گرفت و کشت. چنانکه [[ابومخنف]] نقل کرده است، کشته های سیابجه در آن روز ۴۰۰ نفر بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;راوندی، منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة، ج۲، ص۱۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبق گزارشات دیگری [[عبدالله بن زبیر|ابن زبیر]] فرمانده و سردسته گروهی از لشگریان جمل بود که به دستور طلحه و زبیر حیله کرده، پیمان صلح بین آنها و عثمان بن حنیف را شکستند. آنها در یک شب ظلمانی و سوزناک بر قصر دارالاماره بصره یورش برده، عثمان بن حنیف را دستگیر کرده و کشان کشان به خزانه بیت المال بردند. در آنجا ۴۰ نفر از نگهبانان سندی را به قتل رسانده و اموال بیت المال را به همراه عثمان بن حنیف به سوی [[عایشه]] فرستادند. جملیان عثمان را در حضور عایشه شکنجه های گوناگون دادند و موهای سر، ریش، سبیل، ابروان و پلک های او را کندند. آنان قصد قتل او را داشتند اما از ترس انتقام [[سهل بن حنیف]] -فرماندار امام علی(ع) در [[مدینه]] و برادر عثمان- از این کار دست برداشتند. درباره شکنجه گران و دستور دهندگان به قتل عثمان، نامهای مختلفی چون ابن زبیر، مروان بن حکم، زبیر، طلحه و عایشه به چشم می خورد.&amp;lt;ref&amp;gt;الامامه والسیاسة، ابن قتیبة الدینوری، ج۱، ص۱۰۴؛ وفیات الأعیان، ج۳، ص۱۸؛ تاریخ الطبری، ج۴، ص۴۶۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در «[[تاریخ طبری (کتاب)|تاریخ طبری]]» به نقل از جارود بن ابی سبره آمده است: در شبی که عثمان بن حنیف زندانی شد، در حیاط «مدینة الرزق (انبار آذوقه)»، خوارباری برای خوراک مردم بود که عبداللَّه بن زبیر قصد داشت از آن برای تغذیه یارانش استفاده کند. در این حال، خبر آنچه با عثمان بن حنیف کرده بودند، به حُکَیم بن جَبَله رسید. حکیم گفت: اگر عثمان را یاری نکنم، خداترس نیستم. پس با گروهی از مردان دو قبیله عبدالقیس و بکر بن وائل، به «مدینة الرزق»، نزد عبداللَّه بن زبیر آمد. ابن زبیر پرسید: ای حکیم چه کار داری؟ گفت: می خواهیم از این خوراک ارتزاق کنیم، و دیگر این که می خواهیم بنا بر عهدنامه ای که با عثمان بن حُنَیف نوشته اید، او را رها کنید تا در مقرّ فرمانداری اقامت کند، تا آن گاه که علی(علیه السلام) بیاید. به خدا سوگند، اگر یاورانی علیه شما می یافتم که با آنان شما را بکوبم، کارهای شما را برنمی تابیدم و تا شما را در برابر کسانی که کشتید، نمی کشتم، از پا نمی نشستم. چون برادران ما را کشته اید، ریختن خون شما برای ما حلال است، آیا از خدای نمی هراسید؟ با چه دستاویزی ریختن خونها را حلال می شمرید؟ عبداللَّه بن زبیر گفت: به خاطر خون عثمان بن عَفّان. حُکیم گفت: آیا کسانی که آنها را کشتید، قاتلان عثمان بودند؟ عبداللَّه بن زبیر به او گفت: از این خوردنی ها به شما نمی دهیم و عثمان بن حُنَیف را هم رها نمی کنیم تا آن گاه که علی را از [[خلافت]] خلع کند. حکیم گفت: بار خدایا! تو حاکم عادلی. پس گواه باش. و به یارانش گفت: من در نبرد با اینان، هیچ شک و تردیدی ندارم. پس هر کس شک دارد، بازگردد. حُکیم با آنان جنگید و جنگ سختی میان آنان در گرفت و مردی شمشیر بر ساق پای حکیم زد... در آن نبرد، هفتاد مرد از عبدالقیس، کشته شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۴، ص ۴۷۴؛ الاستیعاب، ص ۳۶۶-۳۶۹؛ اسدالغابة، ج۱، ص ۲۵۱؛ الامامة والسیاسة ج۱، ص ۸۹؛ انساب الاشراف، ج۲، ص ۲۲۱؛ البدایة والنهایة، ج۷، ص ۲۲۹؛ الوافی فی الوفیات، ص ۱۸۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن زبیر -پیش از [[جنگ جمل]]- شهر بصره را با وجود معاهده صلح و با طمع در بیت المال و ارزاق بصره به آتش جنگ کشید و عثمان بن حنیف را شکنجه و با تصاحب انحصاری و عدوانی ارزاق اهل بصره به آنها ظلم کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;دانشنامه امیرالمومنین، محمد محمدی ری شهری، ج۵، ۹۱-۱۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عثمان بن حنیف سرانجام پس از شهادت [[امام علی علیه السلام|امام علی]](ع) در دوره حکومت [[معاویه]]، در [[کوفه]] درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;الامین، اعیان الشیعة، ج۸، ص۱۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; بعضی نیز گفته اند که در [[مدینه]] از دنیا رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;زرکلی، الاعلام، ج ۴، ص ۲۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نامه‌ای از امام علی به ابن حنیف===&lt;br /&gt;
هنگامی که عثمان بن حنیف عامل [[امام علی علیه السلام|امام علی]] علیه السلام در [[بصره]] بود، وی در مهمانی یکی از اشراف بصره شرکت کرد و نامه معروف عتاب آمیز امام به او نوشته شد.&amp;lt;ref&amp;gt;امین، اعیان الشیعة، ج۸، ص۱۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; متن نامه مزبور (نامه ۴۵ [[نهج البلاغة|نهج البلاغه]]) همراه ترجمه آن چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«{{متن حدیث|أَمَّا بَعْدُ، یا ابْنَ حُنَیفٍ فَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ رَجُلًا مِنْ فِتْیةِ أَهْلِ الْبَصْرَةِ دَعَاک إِلَى مَأْدُبَةٍ فَأَسْرَعْتَ إِلَیهَا تُسْتَطَابُ لَک الْأَلْوَانُ وَ تُنْقَلُ إِلَیک الْجِفَانُ، وَ مَا ظَنَنْتُ أَنَّک تُجِیبُ إِلَى طَعَامِ قَوْمٍ عَائِلُهُمْ مَجْفُوٌّ وَ غَنِیهُمْ مَدْعُوٌّ؛ فَانْظُرْ إِلَى مَا تَقْضَمُهُ مِنْ هَذَا الْمَقْضَمِ، فَمَا اشْتَبَهَ عَلَیک عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ وَ مَا أَیقَنْتَ بِطِیبِ [وَجْهِهِ] وُجُوهِهِ فَنَلْ مِنْهُ}}. پس از یاد خدا و درود، اى پسر حنیف به من گزارش دادند که مردى از سرمایه داران بصره، تو را به مهمانى خویش فرا خواند و تو به سرعت به سوى آن شتافتى، خوردنى هاى رنگارنگ براى تو آوردند و کاسه هاى پر از غذا پى در پى جلوى تو نهادند. گمان نمى کردم مهمانى مردمى را بپذیرى که نیازمندانشان محروم شده و ثروتمندانشان بر سر سفره دعوت شده اند، اندیشه کن در کجایى و بر سر کدام سفره مى خورى. پس آن غذایى که حلال و حرام بودنش را نمى دانى دور بیفکن، و آنچه را به پاکیزگى و حلال بودنش یقین دارى مصرف کن}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«{{متن حدیث|أَلَا وَ إِنَّ لِکلِّ مَأْمُومٍ إِمَاماً یقْتَدِی بِهِ وَ یسْتَضِیءُ بِنُورِ عِلْمِهِ؛ أَلَا وَ إِنَّ إِمَامَکمْ قَدِ اکتَفَى مِنْ دُنْیاهُ بِطِمْرَیهِ وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَیهِ؛ أَلَا وَ إِنَّکمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِک، وَ لَکنْ أَعِینُونِی بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سَدَادٍ. فَوَاللَّهِ مَا کنَزْتُ مِنْ دُنْیاکمْ تِبْراً وَ لَا ادَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً وَ لَا أَعْدَدْتُ لِبَالِی ثَوْبِی طِمْراً وَ لَا حُزْتُ مِنْ أَرْضِهَا شِبْراً وَ لَا أَخَذْتُ مِنْهُ إِلَّا کقُوتِ أَتَانٍ دَبِرَةٍ وَ لَهِی فِی عَینِی أَوْهَى وَ أَوْهَنُ مِنْ عَفْصَةٍ مَقِرَةٍ. بَلَى کانَتْ فِی أَیدِینَا فَدَک مِنْ کلِّ مَا أَظَلَّتْهُ السَّمَاءُ، فَشَحَّتْ عَلَیهَا نُفُوسُ قَوْمٍ وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ آخَرِینَ، وَ نِعْمَ الْحَکمُ اللَّهُ. وَ مَا أَصْنَعُ بِفَدَک وَ غَیرِ فَدَک وَ النَّفْسُ مَظَانُّهَا فِی غَدٍ جَدَثٌ تَنْقَطِعُ فِی ظُلْمَتِهِ آثَارُهَا وَ تَغِیبُ أَخْبَارُهَا وَ حُفْرَةٌ لَوْ زِیدَ فِی فُسْحَتِهَا وَ أَوْسَعَتْ یدَا حَافِرِهَا لَأَضْغَطَهَا الْحَجَرُ وَ الْمَدَرُ وَ سَدَّ فُرَجَهَا التُّرَابُ الْمُتَرَاکمُ}}. آگاه باش هر پیروى را امامى است که از او پیروى مى کند، و از نور دانشش روشنى مى گیرد. آگاه باش امام شما از دنیاى خود به دو جامه فرسوده و دو قرص نان رضایت داده است، بدانید که شما توانایى چنین کارى را ندارید، امّا با پرهیزکارى و تلاش فراوان و پاکدامنى و راستى، مرا یارى دهید. پس سوگند به خدا من از دنیاى شما طلا و نقره اى نیندوخته و از غنیمت هاى آن چیزى ذخیره نکرده ام، بر دو جامه کهنه ام جامه اى نیفزودم. و از زمین دنیا حتى یک وجب در اختیار نگرفتم و دنیاى شما در چشم من از دانه تلخ درخت بلوط ناچیزتر است. آرى از آنچه آسمان بر آن سایه افکنده، [[فدک]] در دست ما بود که مردمى بر آن بخل ورزیده و مردمى دیگر (اهل بیت) سخاوتمندانه از آن چشم پوشیدند، و بهترین داور خداست! مرا با فدک و غیر فدک چه کار؟ در حالى که جایگاه فرداى آدمى گور است، که در تاریکى آن، آثار انسان نابود و اخبارش پنهان مى گردد، گودالى که هر چه بر وسعت آن بیفزایند و دست هاى گور کن فراخش نماید، سنگ و کلوخ آن را پر کرده و خاک انباشته رخنه هایش را مسدود کند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«{{متن حدیث|وَ إِنَّمَا هِی نَفْسِی أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَى لِتَأْتِی آمِنَةً یوْمَ الْخَوْفِ الْأَکبَرِ وَ تَثْبُتَ عَلَى جَوَانِبِ الْمَزْلَقِ؛ وَ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَیتُ الطَّرِیقَ إِلَى مُصَفَّى هَذَا الْعَسَلِ وَ لُبَابِ هَذَا الْقَمْحِ وَ نَسَائِجِ هَذَا الْقَزِّ، وَ لَکنْ هَیهَاتَ أَنْ یغْلِبَنِی هَوَای وَ یقُودَنِی جَشَعِی إِلَى تَخَیرِ الْأَطْعِمَةِ وَ لَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوْ الْیمَامَةِ مَنْ لَا طَمَعَ لَهُ فِی الْقُرْصِ وَ لَا عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ، أَوْ أَبِیتَ مِبْطَاناً وَ حَوْلِی بُطُونٌ غَرْثَى وَ أَکبَادٌ حَرَّى، أَوْ أَکونَ کمَا قَالَ الْقَائِلُ: &amp;quot;وَ حَسْبُک [عَاراً] دَاءً أَنْ تَبِیتَ بِبِطْنَةٍ - وَ حَوْلَک أَکبَادٌ تَحِنُّ إِلَى الْقِدِّ&amp;quot;. أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِی بِأَنْ یقَالَ هَذَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ لَا أُشَارِکهُمْ فِی مَکارِهِ الدَّهْرِ أَوْ أَکونَ أُسْوَةً لَهُمْ فِی جُشُوبَةِ الْعَیشِ}}. من [[نفس]] خود را با پرهیزکارى مى پرورانم، تا در روز [[قیامت]] که هراسناک ترین روزهاست در أمان، و در لغزشگاه هاى آن ثابت قدم باشد. من اگر مى خواستم، مى توانستم از عسل پاک و از مغز گندم و بافته هاى ابریشم، براى خود غذا و لباس فراهم آورم، امّا هیهات که هواى نفس بر من چیره گردد و [[حرص]] و طمع مرا وا دارد که طعامهاى لذیذ بر گزینم، در حالى که در [[حجاز]] یا [[یمامه]] کسى باشد که به قرص نانى نرسد و یا هرگز شکمى سیر نخورد، یا من سیر بخوابم و پیرامونم شکم هایى که از گرسنگى به پشت چسبیده و جگرهاى سوخته وجود داشته باشد، یا چنان باشم که شاعر گفت: «این درد تو را بس که شب را با شکم سیر بخوابى و در اطراف تو شکم هایى گرسنه و به پشت چسبیده باشند». آیا به همین رضایت دهم که مرا [[امیرالمؤمنین]] خوانند و در تلخى هاى روزگار با مردم شریک نباشم و در سختى هاى زندگى الگوى آنان نگردم؟». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«{{متن حدیث|فَمَا خُلِقْتُ لِیشْغَلَنِی أَکلُ الطَّیبَاتِ کالْبَهِیمَةِ الْمَرْبُوطَةِ هَمُّهَا عَلَفُهَا أَوِ الْمُرْسَلَةِ شُغُلُهَا تَقَمُّمُهَا تَکتَرِشُ مِنْ أَعْلَافِهَا وَ تَلْهُو عَمَّا یرَادُ بِهَا، أَوْ أُتْرَک سُدًى أَوْ أُهْمَلَ عَابِثاً أَوْ أَجُرَّ حَبْلَ الضَّلَالَةِ أَوْ أَعْتَسِفَ طَرِیقَ الْمَتَاهَةِ. وَ کأَنِّی بِقَائِلِکمْ یقُولُ إِذَا کانَ هَذَا قُوتُ ابْنِ أَبِی طَالِبٍ فَقَدْ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ عَنْ قِتَالِ الْأَقْرَانِ وَ مُنَازَلَةِ الشُّجْعَانِ! أَلَا وَ إِنَّ الشَّجَرَةَ الْبَرِّیةَ أَصْلَبُ عُوداً وَ الرَّوَاتِعَ الْخَضِرَةَ أَرَقُّ جُلُوداً وَ النَّابِتَاتِ الْعِذْیةَ أَقْوَى وَقُوداً وَ أَبْطَأُ خُمُوداً. وَ أَنَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ کالضَّوْءِ مِنَ الضَّوْءِ وَ الذِّرَاعِ مِنَ الْعَضُدِ؛ وَ اللَّهِ لَوْ تَظَاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلَى قِتَالِی لَمَا وَلَّیتُ عَنْهَا وَ لَوْ أَمْکنَتِ الْفُرَصُ مِنْ رِقَابِهَا لَسَارَعْتُ إِلَیهَا وَ سَأَجْهَدُ فِی أَنْ أُطَهِّرَ الْأَرْضَ مِنْ هَذَا الشَّخْصِ الْمَعْکوسِ وَ الْجِسْمِ الْمَرْکوسِ حَتَّى تَخْرُجَ الْمَدَرَةُ مِنْ بَینِ حَبِّ الْحَصِیدِ}}. آفریده نشده ام که غذاهاى لذیذ و پاکیزه مرا سرگرم سازد، چونان حیوان پروارى که تمام همّت او علف، و یا چون حیوان رها شده که شغلش چریدن و پر کردن شکم بوده، و از آینده خود بى خبر است. آیا مرا بیهوده آفریدند؟ آیا مرا به بازى گرفته اند؟ آیا ریسمان گمراهى در دست گیرم و یا در راه سرگردانى قدم بگذارم؟ گویا مى شنوم که شخصى از شما مى گوید: «اگر غذاى فرزند [[ابوطالب]] همین است، پس سستى او را فرا گرفته و از نبرد با هماوردان و شجاعان باز مانده است». آگاه باشید درختان بیابانى، چوبشان سخت تر و درختان کناره جویبار پوستشان نازک تر است. درختان بیابانى که با باران سیراب مى شوند، آتش چوبشان شعله ورتر و پر دوام تر است. من و [[رسول خدا]] چونان روشنایى یک چراغیم، یا چون آرنج به یک بازو پیوسته ایم، به خدا سوگند اگر اعراب در نبرد با من پشت به پشت یکدیگر بدهند، از آن روى بر نتابم، و اگر فرصت داشته باشم به پیکار همه مى شتابم، و تلاش مى کنم که زمین را از این شخص مسخ شده ([[معاویه]]) و این جسم کج اندیش، پاک سازم تا سنگ و شن از میان دانه ها جدا گردد». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«{{متن حدیث|إِلَیک عَنِّی یا دُنْیا، فَحَبْلُک عَلَى غَارِبِک، قَدِ انْسَلَلْتُ مِنْ مَخَالِبِک وَ أَفْلَتُّ مِنْ حَبَائِلِک وَ اجْتَنَبْتُ الذَّهَابَ فِی مَدَاحِضِک. أَینَ الْقُرُونُ الَّذِینَ غَرَرْتِهِمْ بِمَدَاعِبِک؟ أَینَ الْأُمَمُ الَّذِینَ فَتَنْتِهِمْ بِزَخَارِفِک؟ فَهَا هُمْ رَهَائِنُ الْقُبُورِ وَ مَضَامِینُ اللُّحُودِ. وَ اللَّهِ لَوْ کنْتِ شَخْصاً مَرْئِیاً وَ قَالَباً حِسِّیاً لَأَقَمْتُ عَلَیک حُدُودَ اللَّهِ فِی عِبَادٍ غَرَرْتِهِمْ بِالْأَمَانِی وَ أُمَمٍ أَلْقَیتِهِمْ فِی الْمَهَاوِی وَ مُلُوک أَسْلَمْتِهِمْ إِلَى التَّلَفِ وَ أَوْرَدْتِهِمْ مَوَارِدَ الْبَلَاءِ إِذْ لَا وِرْدَ وَ لَا صَدَرَ. هَیهَاتَ، مَنْ وَطِئَ دَحْضَک زَلِقَ وَ مَنْ رَکبَ لُجَجَک غَرِقَ، وَ مَنِ ازْوَرَّ عَنْ حَبَائِلِک وُفِّقَ وَ السَّالِمُ مِنْک لَا یبَالِی إِنْ ضَاقَ بِهِ مُنَاخُهُ وَ الدُّنْیا عِنْدَهُ کیوْمٍ حَانَ انْسِلَاخُهُ. اعْزُبِی عَنِّی، فَوَاللَّهِ لَا أَذِلُّ لَک فَتَسْتَذِلِّینِی وَ لَا أَسْلَسُ لَک فَتَقُودِینِی}}. اى [[دنیا]] از من دور شو، مهارت را بر پشت تو نهاده و از چنگال هاى تو رهایى یافتم و از دام هاى تو نجات یافته و از لغزشگاه هایت دورى گزیده ام. کجایند بزرگانى که به بازیچه هاى خود فریبشان داده اى؟ کجایند امت هایى که با زر و زیورت آنها را فریفتى که اکنون در گورها گرفتارند و درون لحدها پنهان شده اند؟ اى دنیا به خدا سوگند اگر شخصى دیدنى بودى و قالب حس کردنى داشتى، [[حدود]] خدا را بر تو جارى مى کردم، به جهت بندگانى که آنها را با آرزوهایت فریب دادى، و ملّت هایى که آنها را به هلاکت افکندى و قدرتمندانى که آنها را تسلیم نابودى کردى و هدف انواع بلاها قرار دادى، که دیگر راه پس و پیش و ندارند. امّا هیهات کسى که در لغزشگاه تو قدم گذارد، سقوط خواهد کرد و آن کس که بر امواج تو سوار شد غرق گردید، کسى که از دام هاى تو رهایى یافت پیروز شد، آن کس که از تو به سلامت گذشت نگران نیست که جایگاهش تنگ است، زیرا دنیا در پیش او چونان روزى است که گذشت. از برابر دیدگانم دور شو، سوگند به خدا، رام تو نگردم که خوارم سازى و مهارم را به دست تو ندهم که هر کجا خواهى مرا بکشانى. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«{{متن حدیث|وَ ایمُ اللَّهِ یمِیناً -أَسْتَثْنِی فِیهَا بِمَشِیئَةِ اللَّهِ- لَأَرُوضَنَّ نَفْسِی رِیاضَةً تَهِشُّ مَعَهَا إِلَى الْقُرْصِ إِذَا قَدَرْتُ عَلَیهِ مَطْعُوماً وَ تَقْنَعُ بِالْمِلْحِ مَأْدُوماً، وَ لَأَدَعَنَّ مُقْلَتِی کعَینِ مَاءٍ نَضَبَ مَعِینُهَا مُسْتَفْرِغَةً دُمُوعَهَا. أَ تَمْتَلِئُ السَّائِمَةُ مِنْ رِعْیهَا فَتَبْرُک وَ تَشْبَعُ الرَّبِیضَةُ مِنْ عُشْبِهَا فَتَرْبِضَ وَ یأْکلُ عَلِی مِنْ زَادِهِ فَیهْجَعَ؟ قَرَّتْ إِذاً عَینُهُ إِذَا اقْتَدَى بَعْدَ السِّنِینَ الْمُتَطَاوِلَةِ بِالْبَهِیمَةِ الْهَامِلَةِ وَ السَّائِمَةِ الْمَرْعِیةِ}}. به خدا سوگند، که تنها اراده خدا در آن است، چنان نفس خود را به ریاضت وادارم که به یک قرص نان، هر گاه بیابم شاد شود و به نمک به جاى نان خورش [[قناعت]] کند، و آنقدر از چشم ها اشک ریزم که چونان چشمه اى خشک در آید، و اشک چشمم پایان پذیرد. آیا سزاوار است که چرندگان، فراوان بخورند و راحت بخوابند، و گله گوسفندان پس از چرا کردن به آغل رو کنند، و [[امام علی|على]] نیز [همانند آنان] از زاد و توشه خود بخورد و استراحت کند؟ چشمش روشن باد که پس از سالیان دراز، چهارپایان رها شده و گلّه هاى گوسفندان را الگو قرار دهد!». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«{{متن حدیث|طُوبَى لِنَفْسٍ أَدَّتْ إِلَى رَبِّهَا فَرْضَهَا وَ عَرَکتْ بِجَنْبِهَا بُؤْسَهَا وَ هَجَرَتْ فِی اللَّیلِ غُمْضَهَا حَتَّى إِذَا غَلَبَ الْکرَى عَلَیهَا افْتَرَشَتْ أَرْضَهَا وَ تَوَسَّدَتْ کفَّهَا، فِی مَعْشَرٍ أَسْهَرَ عُیونَهُمْ خَوْفُ مَعَادِهِمْ وَ تَجَافَتْ عَنْ مَضَاجِعِهِمْ جُنُوبُهُمْ وَ هَمْهَمَتْ بِذِکرِ رَبِّهِمْ شِفَاهُهُمْ وَ تَقَشَّعَتْ بِطُولِ اسْتِغْفَارِهِمْ ذُنُوبُهُمْ، {{متن قرآن|&amp;quot;أُولئِک حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ&amp;quot;}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره مجادله]]، آیه ۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; فَاتَّقِ اللَّهَ یا ابْنَ حُنَیفٍ وَ لْتَکفُفْ أَقْرَاصُک لِیکونَ مِنَ النَّارِ خَلَاصُک}}. خوشا به حال آن کس که مسئولیت هاى واجب را در پیشگاه خدا به انجام رسانده و در راه خدا هر گونه سختى و تلخى را به جان خریده، و به [[شب زنده داری]] پرداخته است، و اگر خواب بر او چیره شده بر روى زمین خوابیده و کف دست را بالین خود قرار داده، و در گروهى است که ترس از [[معاد]] خواب را از چشمانشان ربوده، و پهلو از بسترها گرفته، و لبهایشان به یاد پروردگار در حرکت و با [[استغفار]] طولانى گناهان را زدوده اند: «آنان حزب خداوند هستند، و همانا حزب خدا رستگار است». پس، از خدا بترس اى پسر حنیف، و به قرص هاى نان خودت قناعت کن، تا تو را از آتش [[دوزخ]] رهایى بخشد».&amp;lt;ref&amp;gt;[https://ahlolbait.com/content/16542/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-45-%D9%86%D9%87%D8%AC-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D9%87 نهج البلاغه، نامه ۴۵.]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [https://hawzah.net/fa/Note/View/50624/%C2%A0-%D8%B9%D8%AB%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%86-%D8%AD%D9%86%DB%8C%D9%81-%D8%A8%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%A8-%D8%A7%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C &amp;quot;عثمان بن حنیف بن واهب اوسی انصاری&amp;quot;، پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه] (با تصرف).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب پیامبر]]&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب امام علی علیه السلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب اهل البیت علیهم السلام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B9%D8%AB%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%86_%D8%AD%D9%86%DB%8C%D9%81&amp;diff=170097</id>
		<title>عثمان بن حنیف</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B9%D8%AB%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%86_%D8%AD%D9%86%DB%8C%D9%81&amp;diff=170097"/>
		<updated>2026-10-26T14:11:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«عثمان بن حُنَیف اوسی انصاری»''' -برادر [[سهل بن حنیف]]-، از [[صحابه]] بزرگ [[پیامبر اسلام]] (صلى الله علیه وآله) بود و در [[غزوه احد]] و پس از آن شرکت داشت. او همچنین از یاران فداکار [[امام علی علیه السلام|امام علی]] (علیه‌السلام) و والی شهر [[بصره]] در زمان [[خلافت]] آن حضرت بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==عثمان در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله==&lt;br /&gt;
عثمان بن حنیف در عصر [[پیامبر اسلام]] (صلی الله علیه وآله) در [[غزوه احد|جنگ احد]] و جنگ های پس از آن، شرکت داشت و روایتی را از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) نقل کرده است.&amp;lt;ref&amp;gt; الخطیب البغدادی، تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کتاب «[[اسد الغابه فی معرفة الصحابه (کتاب)|اُسد الغابه]]» آمده است که عثمان بن حنیف می گوید: در محضر پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) بودم، مرد نابینایی خدمتش آمد و عرض کرد [[دعا]] کن خدا چشم من را به من باز گرداند. فرمود: چگونه است تو را به حال خود رها کنم؟ عرض کرد نه و چند بار اصرار کرد. پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: [[وضو]] بگیر و دو [[رکعت]] [[نماز]] بخوان و بگو: «اللّهُمّ إنّی أسْئَلُکَ وَأتَوَجَّهُ إلَیْکَ بِمُحَمَّد نَبِیِّکَ نَبِی الرَّحْمَةِ یا مُحَمَّدُ إنّی تَوَجَّهْتُ بِکَ إلی رَبّی فی حاجَتی هذِهِ لِتَقْضِی لی اللّهُمَّ فَشَفِّعْهُ فیّ»; خداوندا من از تو تقاضا می کنم و به محمد پیامبرت، پیامبر رحمت متوسل می شوم. ای محمد من در حاجتی که به سوی پروردگارم دارم به تو متوسّل می شوم که این حاجتم را بر آوری خداوندا او را شفیع من قرار بده. بعد از این دعا خداوند نور چشمانش را به او باز گرداند.&amp;lt;ref&amp;gt; اسدالغابة، ج ۳، شرح حال عثمان بن حنیف، شماره ۳۵۷۱؛ مسند احمد بن حنبل، ج۴ ص ۱۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[حاکم نیشابوری]] نیز بعد از نقل این [[حدیث]] می گوید: این حدیث صحیح السندی است، هرچند [[محمد بن اسماعیل بخاری|بخاری]] و [[مسلم به حجاج نیشابوری|مسلم]] آن را نقل نکرده اند.&amp;lt;ref&amp;gt;حاکم نیشابوری، مستدرک حاکم، ج ۱، ص ۵۱۹.   &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==عثمان در زمان خلفای نخستین== &lt;br /&gt;
در روایتی از [[على بن موسى الرضا|امام رضا]] (علیه السلام) آمده است که فرمود: عثمان بن حنیف از کسانى بود که بعد از [[پیامبر اسلام]] (صلى الله علیه وآله) به على (علیه السلام) وفادار ماند و هیچ گونه تغییرى در مسائل خود نداد.&amp;lt;ref&amp;gt;مامقانى، تنقیح المقال، شرح حال عثمان بن حنیف.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
همچنین از [[فضل بن شاذان]] نقل شده است که عثمان بن حنیف و بردارش [[سهل بن حنیف]] از نخستین کسانی بودند که -پس از [[رحلت پیامبر اسلام]](صلی الله علیه وآله)- به سوی [[امام علی]](ع) رجوع کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;الطوسی، اختیار معرفة الرجال، ج۱، ص۱۷۷-۱۸۳.۴&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کتاب «مستدرکات علم رجال الحدیث» آمده است که عثمان و برادرش [[سهل بن حنیف]]، در زمره دوازده نفری بودند که به [[ابوبکر]] ایراد کردند و اعمال او را زیر سؤال بردند. سپس می افزاید: عثمان و برادرش سهل جزء یاران خاص امام علی (علیه السلام) ([[شرطة الخمیس]]) بودند که امام (علیه السلام) [[بهشت]] را برای آنان تضمین کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;علی نمازی شاهرودی، مستدرکات علم رجال الحدیث، ج ۵، ص ۲۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;البرقی، الرجال، ص ۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته شده عثمان بن حنیف در زمان [[عمر بن خطاب|خلیفه دوم]] به موجب [[تقوا]] و پاکدامنی خاصی که داشت، برای اندازه‌گیری زمین های [[عراق]] و تعیین [[خراج]] و [[جزیه]] مردمان آنجا فرستاده شد و سپس والی [[بصره]] گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;خیرالدین زرکلی، الأعلام؛ سید محسن امین، اعیان الشیعة، ج۸، ص۱۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کتاب «[[الاستیعاب فی معرفة الاصحاب (کتاب)|الاستیعاب]]» [[ابن ‌عبدالبر اندلسی|ابن عبدالبر]] آمده است: هنگامی که عراق فتح شد، [[عمر بن خطاب]] با یارانش مشورت کرد چه کسی مصلحت است به عراق برود و والی آنجا باشد؟ همگی بالاتفاق گفتند: عثمان بن حنیف مناسب است و افزودند که او می تواند بیش از این را هم اداره کند، زیرا بصیرت و عقل و تجربه فراوانی دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;الاستیعاب، ج ۳، ص ۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==عثمان در زمان امیرالمؤمنین==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ناکثین===&lt;br /&gt;
در آغاز حکومت [[امام علی علیه السلام|امام علی]](علیه السلام) در سال ۳۶ ق، عثمان بن حنیف والی [[بصره]] بود. چون [[ناکثین]] به حومه بصره رسیدند، به عثمان نامه نوشتند که دار الاماره را برای ما خالی کن. وی پس از خواندن نامه با [[احنف بن قیس]] مشورت کرد. احنف گفت: اینها [[عایشه]] را آورده اند تا خون [[عثمان بن عفان]] طلب کنند، در حالی که خودشان مردم را ضد عثمان جمع کردند و خونش را ریختند و چنانکه من می بینم ما را رها نمی کنند تا اینکه میان ما دشمنی ایجاد کنند و خونمان را بریزند. احنف در ادامه پیشنهاد داد که قبل از اینکه بصریان از اطاعت تو خارج شوند، آنها را مهیا کن و به جنگ با آنها برو.&amp;lt;ref&amp;gt;قطب راوندی، منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة، ج۲، ص۱۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عثمان سخنان وی را تأیید کرد ولی گفت: شرّ را و اینکه آغازگر جنگ باشم ناپسند می دارم و امید به عافیت و سلامت دارم، تا اینکه نامه [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] و نظر وی به دستم برسد و طبق آن عمل کنم. پس از این گفتگو، حکیم بن جبله عبدی رسید و عثمان نامه [[طلحة بن عبیدالله|طلحه]] را برایش خواند و او نیز همچون احنف سخن گفت و عثمان نیز همانطور پاسخ داد.&amp;lt;ref&amp;gt;راوندی، منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة، ج۲، ص۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از این، نامه [[امام علی]](ع) از [[ربذه]] به دست عثمان بن حنیف رسید. در این نامه با توجه به شکستن پیمان توسط طلحه و [[زبیر بن عوام|زبیر]]، از عثمان خواسته شده بود که آنها را به طاعت خدا و وفای به پیمانشان فرابخواند، که اگر چنین کردند عثمان باید با آنها به نیکی رفتار کند و اگر سر [[پیمان شکنی]] و اختلاف داشتند، عثمان مأمور به جنگ با آنها شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;امین، اعیان الشیعة، ج۸، ص۱۴۱-۱۴۲&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
عثمان با خواندن این نامه، [[ابوالاسود دئلى|ابوالاسود دئلی]] و عمران بن حصین خزاعی را برای گفتگو با عایشه و طلحه و زبیر به نزد آنها فرستاد و چون گفتگوی آنها سودی نبخشید، عثمان فرمان مسلح شدن را صادر کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;امین، اعیان الشیعة، ج۸، ص۱۴۲.۱&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی اصحاب جمل داخل [[بصره]] شدند، بین آنها و سران [[شیعه]] بصره مناظره درگرفت. اهل بصره چون سخنان سران جمل و مجادله آنها را با عثمان بن حنیف و دیگر بزرگان شنیدند دو گروه شدند. گروهی از آنها در حمایت از ابن حنیف در مقابل جملیان برآمدند و جنگ شدیدی در زابوقه درگرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۸۱؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۲۲۶- ۲۲۷؛ الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۳۹۱؛ مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۶۷؛ الإمامة و السیاسة، ج۱، ص ۸۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزارش کرده اند که چون میان دو طرف (بصریان و جَملیان) اختلاف شد، بر این مصالحه کردند که دارالحکومه، [[مسجد]] و [[بیت المال]]، زیر نظر عثمان بن حنیف باشد و یاران عثمان، هر کجا که خواستند بروند، و نیز [[طلحه]] و [[زبیر]] و همراهانشان هر کجا که خواستند اقامت کنند، تا حضرت علی(علیه السلام) از راه برسد. آنگاه اگر بر قول حق اتّحاد کردند، همه در آنچه مردم پذیرفته اند، داخل گردند و اگر اختلاف شد، هر گروه به دنبال خواسته های خود رود و بر این عهدنامه، پیمان و میثاق الهی، ذمّه [[پیامبر]](صلی الله علیه وآله) و گواهانی را از دو طرف به گواهی گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه، عثمان بازگشت و وارد دارالحکومه شد و به یارانش دستور داد که به خانه های خود بروند و سلاح بر زمین گذارند. مردم نیز پراکنده شدند. عثمان بن حنیف، چند روزی در دارالحکومه ماند. پس از مدتی طلحه، زبیر و [[مروان بن حکم|مروان بن حَکَم]]، به همراه گروهی، در نیمه شبی تاریک و بارانی، در حالی که عثمان در خواب بود، بر او حمله بُردند و چهل تن از نگهبانان عثمان را به قتل رساندند. عثمان، بیرون آمد و مروان بن حَکَم بر وی حمله کرد و او را به اسارت درآورد و یارانش را کشت.&amp;lt;ref&amp;gt;الإمامة والسیاسة، ج۱، ص۸۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که طلحه و زبیر، عثمان بن حنیف -حاکم بصره- را پیش [[عایشه]] بردند، عایشه به فرزند [[عثمان بن عفان]] به نام ابان گفت: گردن او را بزن، زیرا انصار پدرت را کشتند. عثمان بن حنیف گفت: ای عایشه، ای طلحه و زبیر! برادرم ([[سهل بن حنیف]])، خلیفۀ علی(ع) در [[مدینه]] است. به خدا قسم می خورم که اگر مرا بکشید، برادرم شمشیر خود را در میان خانواده شما خواهد نهاد و تمام آنها را خواهد کشت! اینجا بود که عایشه از کشتن عثمان منصرف شد و از ترس جان خویشاوندانشان، عثمان را با صورت و مژه های تراشیده به جانب امام علی(ع) روانه کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;علی اکبر ذاکری، سیمای کارگزاران علیّ بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع)، ج۱ ص۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عثمان بن حنیف چون از دست آنها رها شد، از بصره بیرون آمد و چون به امیرالمؤمنین(ع) رسید و او را دید گریست و گفت: پیرمرد از تو جدا شدم و اَمرَد [یعنی نوجوانی که موی صورت ندارد] برگشتم. پس از این، امام علی(ع) سه بار فرمود: {{متن قرآن|«إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره بقره]]، آیه ۱۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; ما از آنِ خدا هستیم، و به سوی او باز می گردیم.&amp;lt;ref&amp;gt;امین، اعیان الشیعة، ج۸، ص۱۴۱-۱۴۲&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از این عایشه به زبیر پیام داد که سیابجه (۷۰ نفر از یاران عثمان بن حنیف) را بکش. با سخن عایشه، زبیر به همراهی پسرش -[[عبدالله بن زبیر]]- آنها را سر بریدند. باقی ماندگانی از سیابجه که نگهبان بیت المال بودند گفتند: بیت المال را به شما نمی دهیم تا اینکه امیرالمؤمنین(ع) بیاید. اما زبیر شبانه بدانها حمله کرد و ۵۰ نفر از آنها اسیر گرفت و کشت. چنانکه [[ابومخنف]] نقل کرده است، کشته های سیابجه در آن روز ۴۰۰ نفر بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;راوندی، منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة، ج۲، ص۱۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبق گزارشات دیگری [[عبدالله بن زبیر|ابن زبیر]] فرمانده و سردسته گروهی از لشگریان جمل بود که به دستور طلحه و زبیر حیله کرده، پیمان صلح بین آنها و عثمان بن حنیف را شکستند. آنها در یک شب ظلمانی و سوزناک بر قصر دارالاماره بصره یورش برده، عثمان بن حنیف را دستگیر کرده و کشان کشان به خزانه بیت المال بردند. در آنجا ۴۰ نفر از نگهبانان سندی را به قتل رسانده و اموال بیت المال را به همراه عثمان بن حنیف به سوی [[عایشه]] فرستادند. جملیان عثمان را در حضور عایشه شکنجه های گوناگون دادند و موهای سر، ریش، سبیل، ابروان و پلک های او را کندند. آنان قصد قتل او را داشتند اما از ترس انتقام [[سهل بن حنیف]] -فرماندار امام علی(ع) در [[مدینه]] و برادر عثمان- از این کار دست برداشتند. درباره شکنجه گران و دستور دهندگان به قتل عثمان، نامهای مختلفی چون ابن زبیر، مروان بن حکم، زبیر، طلحه و عایشه به چشم می خورد.&amp;lt;ref&amp;gt;الامامه والسیاسة، ابن قتیبة الدینوری، ج۱، ص۱۰۴؛ وفیات الأعیان، ج۳، ص۱۸؛ تاریخ الطبری، ج۴، ص۴۶۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در «[[تاریخ طبری (کتاب)|تاریخ طبری]]» به نقل از جارود بن ابی سبره آمده است: در شبی که عثمان بن حنیف زندانی شد، در حیاط «مدینة الرزق (انبار آذوقه)»، خوارباری برای خوراک مردم بود که عبداللَّه بن زبیر قصد داشت از آن برای تغذیه یارانش استفاده کند. در این حال، خبر آنچه با عثمان بن حنیف کرده بودند، به حُکَیم بن جَبَله رسید. حکیم گفت: اگر عثمان را یاری نکنم، خداترس نیستم. پس با گروهی از مردان دو قبیله عبدالقیس و بکر بن وائل، به «مدینة الرزق»، نزد عبداللَّه بن زبیر آمد. ابن زبیر پرسید: ای حکیم چه کار داری؟ گفت: می خواهیم از این خوراک ارتزاق کنیم، و دیگر این که می خواهیم بنا بر عهدنامه ای که با عثمان بن حُنَیف نوشته اید، او را رها کنید تا در مقرّ فرمانداری اقامت کند، تا آن گاه که علی(علیه السلام) بیاید. به خدا سوگند، اگر یاورانی علیه شما می یافتم که با آنان شما را بکوبم، کارهای شما را برنمی تابیدم و تا شما را در برابر کسانی که کشتید، نمی کشتم، از پا نمی نشستم. چون برادران ما را کشته اید، ریختن خون شما برای ما حلال است، آیا از خدای نمی هراسید؟ با چه دستاویزی ریختن خونها را حلال می شمرید؟ عبداللَّه بن زبیر گفت: به خاطر خون عثمان بن عَفّان. حُکیم گفت: آیا کسانی که آنها را کشتید، قاتلان عثمان بودند؟ عبداللَّه بن زبیر به او گفت: از این خوردنی ها به شما نمی دهیم و عثمان بن حُنَیف را هم رها نمی کنیم تا آن گاه که علی را از [[خلافت]] خلع کند. حکیم گفت: بار خدایا! تو حاکم عادلی. پس گواه باش. و به یارانش گفت: من در نبرد با اینان، هیچ شک و تردیدی ندارم. پس هر کس شک دارد، بازگردد. حُکیم با آنان جنگید و جنگ سختی میان آنان در گرفت و مردی شمشیر بر ساق پای حکیم زد... در آن نبرد، هفتاد مرد از عبدالقیس، کشته شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۴، ص ۴۷۴؛ الاستیعاب، ص ۳۶۶-۳۶۹؛ اسدالغابة، ج۱، ص ۲۵۱؛ الامامة والسیاسة ج۱، ص ۸۹؛ انساب الاشراف، ج۲، ص ۲۲۱؛ البدایة والنهایة، ج۷، ص ۲۲۹؛ الوافی فی الوفیات، ص ۱۸۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن زبیر -پیش از [[جنگ جمل]]- شهر بصره را با وجود معاهده صلح و با طمع در بیت المال و ارزاق بصره به آتش جنگ کشید و عثمان بن حنیف را شکنجه و با تصاحب انحصاری و عدوانی ارزاق اهل بصره به آنها ظلم کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;دانشنامه امیرالمومنین، محمد محمدی ری شهری، ج۵، ۹۱-۱۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عثمان بن حنیف سرانجام پس از شهادت [[امام علی علیه السلام|امام علی]](ع) در دوره حکومت [[معاویه]]، در [[کوفه]] درگذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;الامین، اعیان الشیعة، ج۸، ص۱۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; بعضی نیز گفته اند که در [[مدینه]] از دنیا رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;زرکلی، الاعلام، ج ۴، ص ۲۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نامه‌ای از امام علی به ابن حنیف===&lt;br /&gt;
هنگامی که عثمان بن حنیف عامل [[امام علی علیه السلام|امام علی]] علیه السلام در [[بصره]] بود، وی در مهمانی یکی از اشراف بصره شرکت کرد و نامه معروف عتاب آمیز امام به او نوشته شد.&amp;lt;ref&amp;gt;امین، اعیان الشیعة، ج۸، ص۱۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; متن نامه مزبور (نامه ۴۵ [[نهج البلاغة|نهج البلاغه]]) همراه ترجمه آن چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«{{متن حدیث|أَمَّا بَعْدُ، یا ابْنَ حُنَیفٍ فَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ رَجُلًا مِنْ فِتْیةِ أَهْلِ الْبَصْرَةِ دَعَاک إِلَى مَأْدُبَةٍ فَأَسْرَعْتَ إِلَیهَا تُسْتَطَابُ لَک الْأَلْوَانُ وَ تُنْقَلُ إِلَیک الْجِفَانُ، وَ مَا ظَنَنْتُ أَنَّک تُجِیبُ إِلَى طَعَامِ قَوْمٍ عَائِلُهُمْ مَجْفُوٌّ وَ غَنِیهُمْ مَدْعُوٌّ؛ فَانْظُرْ إِلَى مَا تَقْضَمُهُ مِنْ هَذَا الْمَقْضَمِ، فَمَا اشْتَبَهَ عَلَیک عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ وَ مَا أَیقَنْتَ بِطِیبِ [وَجْهِهِ] وُجُوهِهِ فَنَلْ مِنْهُ}}. پس از یاد خدا و درود، اى پسر حنیف به من گزارش دادند که مردى از سرمایه داران بصره، تو را به مهمانى خویش فرا خواند و تو به سرعت به سوى آن شتافتى، خوردنى هاى رنگارنگ براى تو آوردند و کاسه هاى پر از غذا پى در پى جلوى تو نهادند. گمان نمى کردم مهمانى مردمى را بپذیرى که نیازمندانشان محروم شده و ثروتمندانشان بر سر سفره دعوت شده اند، اندیشه کن در کجایى و بر سر کدام سفره مى خورى. پس آن غذایى که حلال و حرام بودنش را نمى دانى دور بیفکن، و آنچه را به پاکیزگى و حلال بودنش یقین دارى مصرف کن}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«{{متن حدیث|أَلَا وَ إِنَّ لِکلِّ مَأْمُومٍ إِمَاماً یقْتَدِی بِهِ وَ یسْتَضِیءُ بِنُورِ عِلْمِهِ؛ أَلَا وَ إِنَّ إِمَامَکمْ قَدِ اکتَفَى مِنْ دُنْیاهُ بِطِمْرَیهِ وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَیهِ؛ أَلَا وَ إِنَّکمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِک، وَ لَکنْ أَعِینُونِی بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سَدَادٍ. فَوَاللَّهِ مَا کنَزْتُ مِنْ دُنْیاکمْ تِبْراً وَ لَا ادَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً وَ لَا أَعْدَدْتُ لِبَالِی ثَوْبِی طِمْراً وَ لَا حُزْتُ مِنْ أَرْضِهَا شِبْراً وَ لَا أَخَذْتُ مِنْهُ إِلَّا کقُوتِ أَتَانٍ دَبِرَةٍ وَ لَهِی فِی عَینِی أَوْهَى وَ أَوْهَنُ مِنْ عَفْصَةٍ مَقِرَةٍ. بَلَى کانَتْ فِی أَیدِینَا فَدَک مِنْ کلِّ مَا أَظَلَّتْهُ السَّمَاءُ، فَشَحَّتْ عَلَیهَا نُفُوسُ قَوْمٍ وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ آخَرِینَ، وَ نِعْمَ الْحَکمُ اللَّهُ. وَ مَا أَصْنَعُ بِفَدَک وَ غَیرِ فَدَک وَ النَّفْسُ مَظَانُّهَا فِی غَدٍ جَدَثٌ تَنْقَطِعُ فِی ظُلْمَتِهِ آثَارُهَا وَ تَغِیبُ أَخْبَارُهَا وَ حُفْرَةٌ لَوْ زِیدَ فِی فُسْحَتِهَا وَ أَوْسَعَتْ یدَا حَافِرِهَا لَأَضْغَطَهَا الْحَجَرُ وَ الْمَدَرُ وَ سَدَّ فُرَجَهَا التُّرَابُ الْمُتَرَاکمُ}}. آگاه باش هر پیروى را امامى است که از او پیروى مى کند، و از نور دانشش روشنى مى گیرد. آگاه باش امام شما از دنیاى خود به دو جامه فرسوده و دو قرص نان رضایت داده است، بدانید که شما توانایى چنین کارى را ندارید، امّا با پرهیزکارى و تلاش فراوان و پاکدامنى و راستى، مرا یارى دهید. پس سوگند به خدا من از دنیاى شما طلا و نقره اى نیندوخته و از غنیمت هاى آن چیزى ذخیره نکرده ام، بر دو جامه کهنه ام جامه اى نیفزودم. و از زمین دنیا حتى یک وجب در اختیار نگرفتم و دنیاى شما در چشم من از دانه تلخ درخت بلوط ناچیزتر است. آرى از آنچه آسمان بر آن سایه افکنده، [[فدک]] در دست ما بود که مردمى بر آن بخل ورزیده و مردمى دیگر (اهل بیت) سخاوتمندانه از آن چشم پوشیدند، و بهترین داور خداست! مرا با فدک و غیر فدک چه کار؟ در حالى که جایگاه فرداى آدمى گور است، که در تاریکى آن، آثار انسان نابود و اخبارش پنهان مى گردد، گودالى که هر چه بر وسعت آن بیفزایند و دست هاى گور کن فراخش نماید، سنگ و کلوخ آن را پر کرده و خاک انباشته رخنه هایش را مسدود کند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«{{متن حدیث|وَ إِنَّمَا هِی نَفْسِی أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَى لِتَأْتِی آمِنَةً یوْمَ الْخَوْفِ الْأَکبَرِ وَ تَثْبُتَ عَلَى جَوَانِبِ الْمَزْلَقِ؛ وَ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَیتُ الطَّرِیقَ إِلَى مُصَفَّى هَذَا الْعَسَلِ وَ لُبَابِ هَذَا الْقَمْحِ وَ نَسَائِجِ هَذَا الْقَزِّ، وَ لَکنْ هَیهَاتَ أَنْ یغْلِبَنِی هَوَای وَ یقُودَنِی جَشَعِی إِلَى تَخَیرِ الْأَطْعِمَةِ وَ لَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوْ الْیمَامَةِ مَنْ لَا طَمَعَ لَهُ فِی الْقُرْصِ وَ لَا عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ، أَوْ أَبِیتَ مِبْطَاناً وَ حَوْلِی بُطُونٌ غَرْثَى وَ أَکبَادٌ حَرَّى، أَوْ أَکونَ کمَا قَالَ الْقَائِلُ: &amp;quot;وَ حَسْبُک [عَاراً] دَاءً أَنْ تَبِیتَ بِبِطْنَةٍ - وَ حَوْلَک أَکبَادٌ تَحِنُّ إِلَى الْقِدِّ&amp;quot;. أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِی بِأَنْ یقَالَ هَذَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ لَا أُشَارِکهُمْ فِی مَکارِهِ الدَّهْرِ أَوْ أَکونَ أُسْوَةً لَهُمْ فِی جُشُوبَةِ الْعَیشِ}}. من [[نفس]] خود را با پرهیزکارى مى پرورانم، تا در روز [[قیامت]] که هراسناک ترین روزهاست در أمان، و در لغزشگاه هاى آن ثابت قدم باشد. من اگر مى خواستم، مى توانستم از عسل پاک و از مغز گندم و بافته هاى ابریشم، براى خود غذا و لباس فراهم آورم، امّا هیهات که هواى نفس بر من چیره گردد و [[حرص]] و طمع مرا وا دارد که طعامهاى لذیذ بر گزینم، در حالى که در [[حجاز]] یا [[یمامه]] کسى باشد که به قرص نانى نرسد و یا هرگز شکمى سیر نخورد، یا من سیر بخوابم و پیرامونم شکم هایى که از گرسنگى به پشت چسبیده و جگرهاى سوخته وجود داشته باشد، یا چنان باشم که شاعر گفت: «این درد تو را بس که شب را با شکم سیر بخوابى و در اطراف تو شکم هایى گرسنه و به پشت چسبیده باشند». آیا به همین رضایت دهم که مرا [[امیرالمؤمنین]] خوانند و در تلخى هاى روزگار با مردم شریک نباشم و در سختى هاى زندگى الگوى آنان نگردم؟». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«{{متن حدیث|فَمَا خُلِقْتُ لِیشْغَلَنِی أَکلُ الطَّیبَاتِ کالْبَهِیمَةِ الْمَرْبُوطَةِ هَمُّهَا عَلَفُهَا أَوِ الْمُرْسَلَةِ شُغُلُهَا تَقَمُّمُهَا تَکتَرِشُ مِنْ أَعْلَافِهَا وَ تَلْهُو عَمَّا یرَادُ بِهَا، أَوْ أُتْرَک سُدًى أَوْ أُهْمَلَ عَابِثاً أَوْ أَجُرَّ حَبْلَ الضَّلَالَةِ أَوْ أَعْتَسِفَ طَرِیقَ الْمَتَاهَةِ. وَ کأَنِّی بِقَائِلِکمْ یقُولُ إِذَا کانَ هَذَا قُوتُ ابْنِ أَبِی طَالِبٍ فَقَدْ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ عَنْ قِتَالِ الْأَقْرَانِ وَ مُنَازَلَةِ الشُّجْعَانِ! أَلَا وَ إِنَّ الشَّجَرَةَ الْبَرِّیةَ أَصْلَبُ عُوداً وَ الرَّوَاتِعَ الْخَضِرَةَ أَرَقُّ جُلُوداً وَ النَّابِتَاتِ الْعِذْیةَ أَقْوَى وَقُوداً وَ أَبْطَأُ خُمُوداً. وَ أَنَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ کالضَّوْءِ مِنَ الضَّوْءِ وَ الذِّرَاعِ مِنَ الْعَضُدِ؛ وَ اللَّهِ لَوْ تَظَاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلَى قِتَالِی لَمَا وَلَّیتُ عَنْهَا وَ لَوْ أَمْکنَتِ الْفُرَصُ مِنْ رِقَابِهَا لَسَارَعْتُ إِلَیهَا وَ سَأَجْهَدُ فِی أَنْ أُطَهِّرَ الْأَرْضَ مِنْ هَذَا الشَّخْصِ الْمَعْکوسِ وَ الْجِسْمِ الْمَرْکوسِ حَتَّى تَخْرُجَ الْمَدَرَةُ مِنْ بَینِ حَبِّ الْحَصِیدِ}}. آفریده نشده ام که غذاهاى لذیذ و پاکیزه مرا سرگرم سازد، چونان حیوان پروارى که تمام همّت او علف، و یا چون حیوان رها شده که شغلش چریدن و پر کردن شکم بوده، و از آینده خود بى خبر است. آیا مرا بیهوده آفریدند؟ آیا مرا به بازى گرفته اند؟ آیا ریسمان گمراهى در دست گیرم و یا در راه سرگردانى قدم بگذارم؟ گویا مى شنوم که شخصى از شما مى گوید: «اگر غذاى فرزند [[ابوطالب]] همین است، پس سستى او را فرا گرفته و از نبرد با هماوردان و شجاعان باز مانده است». آگاه باشید درختان بیابانى، چوبشان سخت تر و درختان کناره جویبار پوستشان نازک تر است. درختان بیابانى که با باران سیراب مى شوند، آتش چوبشان شعله ورتر و پر دوام تر است. من و [[رسول خدا]] چونان روشنایى یک چراغیم، یا چون آرنج به یک بازو پیوسته ایم، به خدا سوگند اگر اعراب در نبرد با من پشت به پشت یکدیگر بدهند، از آن روى بر نتابم، و اگر فرصت داشته باشم به پیکار همه مى شتابم، و تلاش مى کنم که زمین را از این شخص مسخ شده ([[معاویه]]) و این جسم کج اندیش، پاک سازم تا سنگ و شن از میان دانه ها جدا گردد». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«{{متن حدیث|إِلَیک عَنِّی یا دُنْیا، فَحَبْلُک عَلَى غَارِبِک، قَدِ انْسَلَلْتُ مِنْ مَخَالِبِک وَ أَفْلَتُّ مِنْ حَبَائِلِک وَ اجْتَنَبْتُ الذَّهَابَ فِی مَدَاحِضِک. أَینَ الْقُرُونُ الَّذِینَ غَرَرْتِهِمْ بِمَدَاعِبِک؟ أَینَ الْأُمَمُ الَّذِینَ فَتَنْتِهِمْ بِزَخَارِفِک؟ فَهَا هُمْ رَهَائِنُ الْقُبُورِ وَ مَضَامِینُ اللُّحُودِ. وَ اللَّهِ لَوْ کنْتِ شَخْصاً مَرْئِیاً وَ قَالَباً حِسِّیاً لَأَقَمْتُ عَلَیک حُدُودَ اللَّهِ فِی عِبَادٍ غَرَرْتِهِمْ بِالْأَمَانِی وَ أُمَمٍ أَلْقَیتِهِمْ فِی الْمَهَاوِی وَ مُلُوک أَسْلَمْتِهِمْ إِلَى التَّلَفِ وَ أَوْرَدْتِهِمْ مَوَارِدَ الْبَلَاءِ إِذْ لَا وِرْدَ وَ لَا صَدَرَ. هَیهَاتَ، مَنْ وَطِئَ دَحْضَک زَلِقَ وَ مَنْ رَکبَ لُجَجَک غَرِقَ، وَ مَنِ ازْوَرَّ عَنْ حَبَائِلِک وُفِّقَ وَ السَّالِمُ مِنْک لَا یبَالِی إِنْ ضَاقَ بِهِ مُنَاخُهُ وَ الدُّنْیا عِنْدَهُ کیوْمٍ حَانَ انْسِلَاخُهُ. اعْزُبِی عَنِّی، فَوَاللَّهِ لَا أَذِلُّ لَک فَتَسْتَذِلِّینِی وَ لَا أَسْلَسُ لَک فَتَقُودِینِی}}. اى [[دنیا]] از من دور شو، مهارت را بر پشت تو نهاده و از چنگال هاى تو رهایى یافتم و از دام هاى تو نجات یافته و از لغزشگاه هایت دورى گزیده ام. کجایند بزرگانى که به بازیچه هاى خود فریبشان داده اى؟ کجایند امت هایى که با زر و زیورت آنها را فریفتى که اکنون در گورها گرفتارند و درون لحدها پنهان شده اند؟ اى دنیا به خدا سوگند اگر شخصى دیدنى بودى و قالب حس کردنى داشتى، [[حدود]] خدا را بر تو جارى مى کردم، به جهت بندگانى که آنها را با آرزوهایت فریب دادى، و ملّت هایى که آنها را به هلاکت افکندى و قدرتمندانى که آنها را تسلیم نابودى کردى و هدف انواع بلاها قرار دادى، که دیگر راه پس و پیش و ندارند. امّا هیهات کسى که در لغزشگاه تو قدم گذارد، سقوط خواهد کرد و آن کس که بر امواج تو سوار شد غرق گردید، کسى که از دام هاى تو رهایى یافت پیروز شد، آن کس که از تو به سلامت گذشت نگران نیست که جایگاهش تنگ است، زیرا دنیا در پیش او چونان روزى است که گذشت. از برابر دیدگانم دور شو، سوگند به خدا، رام تو نگردم که خوارم سازى و مهارم را به دست تو ندهم که هر کجا خواهى مرا بکشانى. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«{{متن حدیث|وَ ایمُ اللَّهِ یمِیناً -أَسْتَثْنِی فِیهَا بِمَشِیئَةِ اللَّهِ- لَأَرُوضَنَّ نَفْسِی رِیاضَةً تَهِشُّ مَعَهَا إِلَى الْقُرْصِ إِذَا قَدَرْتُ عَلَیهِ مَطْعُوماً وَ تَقْنَعُ بِالْمِلْحِ مَأْدُوماً، وَ لَأَدَعَنَّ مُقْلَتِی کعَینِ مَاءٍ نَضَبَ مَعِینُهَا مُسْتَفْرِغَةً دُمُوعَهَا. أَ تَمْتَلِئُ السَّائِمَةُ مِنْ رِعْیهَا فَتَبْرُک وَ تَشْبَعُ الرَّبِیضَةُ مِنْ عُشْبِهَا فَتَرْبِضَ وَ یأْکلُ عَلِی مِنْ زَادِهِ فَیهْجَعَ؟ قَرَّتْ إِذاً عَینُهُ إِذَا اقْتَدَى بَعْدَ السِّنِینَ الْمُتَطَاوِلَةِ بِالْبَهِیمَةِ الْهَامِلَةِ وَ السَّائِمَةِ الْمَرْعِیةِ}}. به خدا سوگند، که تنها اراده خدا در آن است، چنان نفس خود را به ریاضت وادارم که به یک قرص نان، هر گاه بیابم شاد شود و به نمک به جاى نان خورش [[قناعت]] کند، و آنقدر از چشم ها اشک ریزم که چونان چشمه اى خشک در آید، و اشک چشمم پایان پذیرد. آیا سزاوار است که چرندگان، فراوان بخورند و راحت بخوابند، و گله گوسفندان پس از چرا کردن به آغل رو کنند، و [[امام علی|على]] نیز [همانند آنان] از زاد و توشه خود بخورد و استراحت کند؟ چشمش روشن باد که پس از سالیان دراز، چهارپایان رها شده و گلّه هاى گوسفندان را الگو قرار دهد!». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«{{متن حدیث|طُوبَى لِنَفْسٍ أَدَّتْ إِلَى رَبِّهَا فَرْضَهَا وَ عَرَکتْ بِجَنْبِهَا بُؤْسَهَا وَ هَجَرَتْ فِی اللَّیلِ غُمْضَهَا حَتَّى إِذَا غَلَبَ الْکرَى عَلَیهَا افْتَرَشَتْ أَرْضَهَا وَ تَوَسَّدَتْ کفَّهَا، فِی مَعْشَرٍ أَسْهَرَ عُیونَهُمْ خَوْفُ مَعَادِهِمْ وَ تَجَافَتْ عَنْ مَضَاجِعِهِمْ جُنُوبُهُمْ وَ هَمْهَمَتْ بِذِکرِ رَبِّهِمْ شِفَاهُهُمْ وَ تَقَشَّعَتْ بِطُولِ اسْتِغْفَارِهِمْ ذُنُوبُهُمْ، {{متن قرآن|&amp;quot;أُولئِک حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ&amp;quot;}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره مجادله]]، آیه ۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; فَاتَّقِ اللَّهَ یا ابْنَ حُنَیفٍ وَ لْتَکفُفْ أَقْرَاصُک لِیکونَ مِنَ النَّارِ خَلَاصُک}}. خوشا به حال آن کس که مسئولیت هاى واجب را در پیشگاه خدا به انجام رسانده و در راه خدا هر گونه سختى و تلخى را به جان خریده، و به [[شب زنده داری]] پرداخته است، و اگر خواب بر او چیره شده بر روى زمین خوابیده و کف دست را بالین خود قرار داده، و در گروهى است که ترس از [[معاد]] خواب را از چشمانشان ربوده، و پهلو از بسترها گرفته، و لبهایشان به یاد پروردگار در حرکت و با [[استغفار]] طولانى گناهان را زدوده اند: «آنان حزب خداوند هستند، و همانا حزب خدا رستگار است». پس، از خدا بترس اى پسر حنیف، و به قرص هاى نان خودت قناعت کن، تا تو را از آتش [[دوزخ]] رهایى بخشد».&amp;lt;ref&amp;gt;[https://ahlolbait.com/content/16542/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-45-%D9%86%D9%87%D8%AC-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D9%87 نهج البلاغه، نامه ۴۵.]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [https://hawzah.net/fa/Note/View/50624/%C2%A0-%D8%B9%D8%AB%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%86-%D8%AD%D9%86%DB%8C%D9%81-%D8%A8%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%A8-%D8%A7%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C &amp;quot;عثمان بن حنیف بن واهب اوسی انصاری&amp;quot;، پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه] (با تصرف).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب پیامبر]]&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب امام علی علیه السلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب اهل البیت علیهم السلام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B7%D9%84%D8%A7%D9%82&amp;diff=170084</id>
		<title>طلاق</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B7%D9%84%D8%A7%D9%82&amp;diff=170084"/>
		<updated>2026-10-26T12:44:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* طلاق در اسلام */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''طلاق''' در لغت به معناى ترک کردن، آزاد و رهاشدن و جدایى است، و در اصطلاح شرعى «گسستن پیوند [[ازدواج]] با صیغه مخصوص» است.&amp;lt;ref&amp;gt; المنجد، واژه طلق و جواهرالکلام، نجفى، ج ۳۲، ص ۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; نظام [[خانواده در اسلام]] به گونه اى طراحى شده که اگر به خوبى اجرا شود کمتر خانواده اى در چنبره مشکلات جدى گرفتار خواهد شد و یا به بن بست خواهد رسید. با وجود این چون خواه ناخواه برخى خانواده ها به چنین بن بستى گرفتار خواهند شد، [[اسلام]]، «طلاق» را مجاز شمرده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== طلاق در اسلام ==&lt;br /&gt;
در روایات [[معصوم|معصومین]] علیهم السلام به همان اندازه که از [[ازدواج]] تمجید و بدان سفارش شده است، از طلاق نکوهش و نهى شده است و [[رسول خدا]] صلى الله علیه و آله فرموده است: «{{متن حدیث|ما مِنْ شَىْءٍ ابْغَضُ الَى اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ مِنْ بَیتٍ یخْرَبُ فِى الاسْلامِ بِالْفُرْقَةِ}}&amp;lt;ref&amp;gt; وسائل الشیعه، ج ۲۲، ص ۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ چیزى نزد خداوند بزرگ نکوهیده تر از این نیست که خانه اى در [[اسلام]] به  سبب جدایى (طلاق) ویران گردد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین سبب در اسلام تدبیرى اندیشیده شده و تمهیداتى پیش بینى شده تا این «بدترین [[حلال]]» به  وقوع نپیوندد و آوار جدایى، احساسات و عواطف و آرزوهاى اعضاى خانواده به  ویژه کودکان را قربانى بى رحمى خود نسازد و عشق و محبت را به [[کینه|کینه]] و نفرت تبدیل نکند؛ امساک به معروف، جدایى به معروف، عدم زیان و ضرر و تضییق و سخت گیرى نسبت به زنان، تبادل نظر درباره سرنوشت کودکان، از جمله تمهیداتى است که بخشى از [[سوره طلاق]] را به خود اختصاص داده که اگر به مرحله اجرا درآید، راه بازگشت بسیارى از زن و شوهرها را به زندگى اولیه هموار مى سازد، چنان که اصطلاح «سه طلاقه» و شرایط تقریباً سخت طلاق، نیز چنین تدبیرى را با خود دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==انواع طلاق==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طلاق به دو نوع بائن و رجعى تقسیم مى شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===الف) طلاق بائن===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طلاق بائن آن است که شوهر بعد از آن حق رجوع&amp;lt;ref&amp;gt; اگر مرد، حق رجوع داشته باشد بدون اجراى صیغه عقد، زندگى مشترک را شروع مى کنند و اگر حق رجوع نداشته باشد باید با شرایط خاصى دوباره صیغه عقد جارى کنند.&amp;lt;/ref&amp;gt; به زن را ندارد، خواه زن عده داشته باشد یا نداشته باشد. طلاق بائن، خود به شش گونه زیر ممکن است رخ دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۱- طلاق خُلع؛ اگر زن نسبت به شوهرش متنفر باشد و [[مهریه|مهریه]] یا مال دیگرى را، گرچه بیشتر از مهر باشد به شوهر ببخشد تا طلاقش دهد، چنین طلاقى را خلع گویند.&amp;lt;ref&amp;gt; تحریرالوسیله، ج ۲، ص ۳۵۲، مسأله ۱۳ و توضیح المسائل، مسأله ۲۵۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۲- طلاق مبارات؛ این نوع طلاق هنگامى رخ مى دهد که زن و شوهر، یکدیگر را دوست نداشته باشند و زن مالى به شوهرش ببخشد - که بیشتر از مقدار مهر نباشد و احتیاط این است که کمتر باشد - تا شوهرش او را طلاق دهد.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۳۵۳، مسأله ۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۳- طلاق همسرى که به سن بلوغ (۹ سال قمرى) نرسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۴ و ۵- طلاق زن یائسه و زنى که با او آمیزش نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۶- طلاق سومى که پیش از آن - بین طلاق اول و دوم و دوم و سوم - رجوع کرده باشد، گرچه این رجوع با عقد جدید و پس از خروج زن از عده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt; تحریرالوسیله، ج ۲، ص ۳۳۲، پیش از مسأله ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ب) طلاق رجعى===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طلاق رجعى آن است که مرد پیش از اتمام عده زن مطلقه، او را به همسرى سابق برمى گرداند. چنین کارى در طلاق بائن و پس از اتمام عده ممنوع است.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۳۴۷، پیش از مسأله ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; رجوع و بازگشت مرد مى تواند زبانى باشد و به همسرش بگوید تو را به ازدواج خویش بازگرداندم. و مى تواند عملى باشد و با او کارى را انجام دهد که معمولًا مرد نسبت به همسرش انجام مى دهد.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، مسأله ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنى که طلاق رجعى گرفته، در [[احکام]] همانند همسر مرد است و استحقاق [[نفقه]] و مسکن و لباس را دارد... [[ارث]] میان او و شوهر برقرار است، عقد خواهر او بر مرد [[حرام]] است و [[کفن|کفن]] و [[زکات|زکات]] فطره او نیز بر عهده شوهرش مى باشد. مرد حق ندارد زنش را که طلاق رجعى گرفته از منزل اخراج کند تا عده اش تمام شود... چنان که زن حق ندارد بدون اجازه شوهر از منزل خارج شود مگر براى کارى ضرورى یا واجبى که وقتش تنگ است.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۳۴۶، مسأله ۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شرایط طلاق==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براى صحت طلاق، سه دسته شرط لازم است که مربوط به اصل طلاق، طلاق دهنده و طلاق گیرنده مى شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===الف) شرایط اصل طلاق===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۱- خواندن صیغه مخصوص که عبارت است از «انْتِ طالِقٌ؛ تو رها هستى» و مانند آن که طلاق گیرنده را دقیقاً معین کند. همچنین طلاق باید به صیغه عربى صحیح خوانده شود.&amp;lt;ref&amp;gt; توضیح  المسائل، مسأله ۲۵۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۲- صیغه طلاق باید منجز و بدون قید و شرط باشد؛ پس اگر صیغه را مشروط به شرطى بکند باطل است، خواه وقوع شرط احتمالى یا یقینى باشد مثل این که بگوید: «انْتِ طالِقٌ انْ جاءَ زَیدٌ؛ اگر زید بیاید تو رها هستى» یا «انْتِ طالِقٌ انْ طَلَعَتِ الشَّمْسُ؛ اگر خورشید، طلوع کند تو رها هستى».&amp;lt;ref&amp;gt; تحریرالوسیله، ج ۲، ص ۳۳۰، مسأله ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۳- حضور دو شاهد عادل؛ شاهدان باید مرد باشند و خواندن صیغه را بشنوند؛ چه طلاق دهنده به آنان بگوید شاهد باشید یا نگوید. همین  طور هر دو باید به اتفاق شاهد صیغه باشند و صیغه به  طور انفرادى و جداگانه نزد هر یک از شهود کافى نیست؛ چنان  که شهادت زنان، چه تنها باشند و چه همراه مرد اعتبار ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۳۳۱، مسأله ۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; اگر مرد براى طلاق، کسى را وکیل کند، وکیل نمى تواند شاهد هم باشد، چنان  که خود مرد نیز نمى تواند شاهد قرار گیرد.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، مسأله ۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
*۴- طلاق، مخصوص همسر دائمى است و همسر غیردائمى با اتمام مدت یا بخشیدن آن از سوى شوهر، از مرد جدا مى شود و نیازى به صیغه طلاق نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ب) شرایط طلاق دهنده===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۱- بلوغ (بنابر احتیاط واجب)؛ پس طلاق نابالغ، صحیح نیست؛ چه بى واسطه چه باواسطه وکیل، اگر چه ممیز و ده  ساله باشد.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۳۲۵، مسأله ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۲- عقل؛ بنابراین طلاق شخص دیوانه صحیح نیست؛ چه دیوانگى اش دائمى باشد چه دوره اى. شخص مست و هر کس که به  طریقى عقلش را از دست داده نیز مانند دیوانه است.&amp;lt;ref&amp;gt; تحریرالوسیله، ج ۲، ص ۳۲۵، مسأله ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۳- قصد؛ یعنى شوهر به  طور جدى تصمیم به طلاق داشته باشد. بنابراین طلاق غیرمصمم مثل کسى که خواب است یا به  طور سهوى و اشتباهى و شوخى صیغه طلاق را بخواند صحیح نیست.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۳۲۶، مسأله ۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۴- اختیار؛ به این معنا که اکراه و اجبارى در کار نباشد. پس اگر کسى را به ضرر مالى، جانى و آبرویى تهدید کنند که زنش را طلاق دهد، چنین طلاقى صحیح نیست.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، مسأله ۳ و ۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; اگر طلاق اجبارى جارى شود و در پى آن، مرد به طلاق راضى شود، این رضایت، موجب صحت طلاق نمى شود.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۳۲۷، مسأله ۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
*۵- مرد مى تواند هر وقت که بخواهد زن خود را طلاق دهد،&amp;lt;ref&amp;gt; قانون مدنى، ماده ۱۱۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; ولى زن چنین حقى را ندارد مگر این که در عقد ازدواج با شوهر شرط کند که در مواردى وکیل طلاق دادن خود باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استفتایی از محضر [[امام خمینى]]: آیا زوجه مى تواند در هنگام عقد ازدواج با شوهر شرط کند که در مواردى خاص، طلاق به  دست او باشد؟ جواب: اگر در ضمن عقد شرط کنند که زن از طرف شوهر وکیل باشد که در موارد خاصى خود را طلاق دهد، صحیح است.&amp;lt;ref&amp;gt; سیماى زن در کلام امام خمینى، وزارت ارشاد اسلامى، ص ۱۷۴، ۱۳۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ج) شرایط طلاق گیرنده===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۱- زن باید در وقت طلاق، از خون حیض و نفاس پاک باشد و شوهرش در آن پاکى یا در حال نفاس یا حیض که پیش از این پاکى بوده با او نزدیکى نکرده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt; توضیح المسائل، مسأله ۲۴۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; این شرط در سه صورت لازم الاجرا نیست؛ اول: آن که شوهرش بعد از ازدواج با او نزدیکى نکرده باشد. دوم: آبستن باشد. سوم: مرد به  واسطه غایب بودن نتواند یا برایش مشکل باشد که پاک بودن زن را بفهمد.&amp;lt;ref&amp;gt; توضیح المسائل، مسأله ۲۵۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۲- همسر دائمى مرد باشد؛ بنابراین، طلاق همسر موقت، بى معنا و باطل است.&amp;lt;ref&amp;gt; تحریرالوسیله، ج ۲، ص ۳۲۷، مسأله ۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۳- معین باشد؛ اگر مرد داراى یک همسر است، همین  قدر که بگوید: «زَوْجَتى طالِقٌ؛ همسر من رهاست»، کافى است ولى اگر بیش از یک همسر دارد باید آن را که مى خواهد طلاق دهد با نام یا اشاره معین نماید.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۳۲۹، مسأله ۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt; فقه خانواده، على‌اصغر الهامى نیا، ص ۱۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{فقه/احکام}}&lt;br /&gt;
[[رده:احکام خانواده]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2_%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87&amp;diff=170083</id>
		<title>نماز جمعه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2_%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87&amp;diff=170083"/>
		<updated>2026-10-26T12:09:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* نماز جمعه در تاریخ اسلام */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
«نماز جمعه» [[نماز|نمازی]] است دو [[رکعت|رکعتی]] که در ظهر روز [[جمعه]] به جای [[نماز ظهر]] به صورت [[نماز جماعت|جماعت]] و با کیفیتی خاص اقامه می‌شود. در روایات اسلامی برای «نماز جمعه» فضیلت فراوانی بیان شده، و از سوی دیگر، ترک آن بدون عذر مورد مذمت واقع شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نماز جمعه در تاریخ اسلام==&lt;br /&gt;
'''اولین نماز جمعه:''' &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی مورّخان را عقیده بر این است که [[رسول اکرم]] صلی الله علیه وآله پس از استقبال با شکوه مسلمانان به منطقه [[قبا|قُباء]] آمد. پیامبر (صلی الله علیه وآله) در مدتى که در قباء بود، [[مسجد قبا|مسجد قباء]] را بنا نهاد. همچنین رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نماز جمعه را در قباء یا در سر راه قباء به [[مدینه]] اقامه فرمود.&amp;lt;ref&amp;gt; سیره حلبى، ۲/ ۹؛ تاریخ المدینه، ۱/ ص۶۸. &amp;lt;/ref&amp;gt; و این اوّلین نماز جمعه ای بود که در [[اسلام]] توسط پیامبر صلی الله علیه وآله اقامه گردید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته طبق گزارشی دیگر، زمانی که پیامبر صلی الله علیه وآله در [[مکه]] بود، [[مصعب بن عمیر]] پس از [[بیعت عقبه]] اول، نخستین نماز جمعه را در مدینه برپا کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن هشام، ۲/ ۷۹-۸۰؛ سیره حلبى، ۲/ ۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''اقامه نماز جمعه از سوی معصومان:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن چنان که از تاریخ بر می آید، [[حضرت رسول]] صلی الله علیه وآله و نیز خلف صالح ایشان [[حضرت علی]] علیه السلام در طول دوران زمامداری خویش، اهتمام خاصی به برپایی نماز جمعه داشتند، چنان که برخی از خطبه های [[نهج البلاغه]]، از جمله خطب نمازهای جمعه حضرت علی علیه السلام به شمار می رود. &lt;br /&gt;
همچنین خطبه های جمعه آن حضرت، فی الجمله در جوامع روایی، نظیر «مجمع الاحادیث» بیان شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما بعد از حضرت امیر علیه السلام، اقامه نماز جمعه از سوی سایر [[ائمه]] علیهم السلام در تاریخ دیده نمی شود. سیره ائمه از زمان [[امام سجاد]] علیه السلام به بعد، این بوده که در زمان محدودیت قدرت و تسلط خود، نماز ظهر در روز جمعه را چهار [[رکعت]] برگزار می نمودند، و به جهت [[تقیه]] نماز جمعه مستقل برگزار نمی کردند. از برخی روایات استفاده می گردد که اصحاب ایشان هم به دلیل محدود بودن از سوی حاکمان جور، موفق به برپایی نماز جمعه نبودند.&amp;lt;ref&amp;gt;بانگ وحدت، ص19-14&amp;lt;/ref&amp;gt; گرچه در روایتی که زراره از امام صادق علیه السلام نقل کرده، امام اصحاب را به برپایی نماز جمعه توسط خودشان تشویق و ترغیب فرمود.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص20&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''اقامه نماز جمعه از سوی خلفا:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با منحرف گشتن مسیر [[ولایت]] و رهبری در [[اسلام]]، فاسقان [[بنی امیه|اموی]] و جباران [[بنی عباس|عباسی]] یکی پس از دیگری بر مسند [[خلافت]] نشسته، خود را نمایندگان و جانشینان [[پیامبر]] خواندند. و به ناچار در کنار همه کارها و مناصب، سنگر «جمعه»، «جماعت» و «[[حج]]» نیز بدست آنان افتاد و فاقد معنا و مفهوم حقیقی گردید. از آن جا که آنان از حضور مردم در صحنه سیاست پروا داشتند و سلطنت و ریاست آنان یک ریاست تحمیلی بوده و زندگانی آنان با زندگی مردم فاصله بسیار داشت، همه این امور سبب شد که «نماز جمعه» به تدریج آن تأثیرگذاری و تحول آفرینی اولیه اش را از دست بدهد و به طور کلی فاقد محتوای اصیل دینی در ابعاد عبادی، سیاسی و اجتماعی گردید. به دنبال آن، اصل رجحان [[تقوا]] و فضیلت از میان رفته و هرکس اجازه اقامه جمعه و جماعت پیدا کند و در چنین شرایطی، امامان جمعه منصوب از سوی خلفا و سلاطین، از طرح مسایل و مشکلات حقیقی جامعه اعراض کرده، به واژگونی حقایق می پرداختند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[معاویه]] از جمله سنت شکنانی است که در مسیر راه [[جنگ صفین]]، نماز جمعه را در روز چهارشنبه می خواند و به این ترتیب عملاً سنت پیامبر گرامی اسلام را سبک می شمارد. همچنین نقل شده است که [[امام صادق]] علیه السلام فرمود: نخستین خطیب جمعه که نشسته خطبه خواند معاویه بود.&amp;lt;ref&amp;gt;بانگ وحدت، ص16&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اهمیت نماز جمعه==&lt;br /&gt;
خداوند در [[سوره جمعه]] مسلمانان را به اقامه نماز جمعه دعوت نموده است: «{{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نُودِيَ لِلصَّلَاةِ مِن يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلَىٰ ذِكْرِ‌ اللَّهِ وَذَرُ‌وا الْبَيْعَ ۚ ذَٰلِكُمْ خَيْرٌ‌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ}}»&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 9 سوره جمعه|سوره جمعه، آیه ۹.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ای کسانی که ایمان آورده‌اید، چون برای نماز جمعه ندا درداده شد، به سوی ذکر خدا بشتابید، و داد و ستد را واگذارید. اگر بدانید این برای شما بهتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روایات اسلامی برای نماز جمعه  فضیلت فراوانی بیان شده است، از جمله:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[امام محمدباقر]] علیه‌السلام: «{{متن حدیث|علیكَ بِالجُمُعةِ فَإنَّها حَجُّ المساكین}}.»&amp;lt;ref&amp;gt;الوافي، ج‏8، ص: 1115&amp;lt;/ref&amp;gt; خود را به نماز جمعه ملزم کن (و بدان) که آن حج فقرا و مستمندان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[امام جعفرصادق]] علیه‌السلام: «{{متن حدیث|ما مِن قَدَمٍ سَعَت الی الجُمُعةِ اِلاّ حَرّم اللهُ جسدَهُ علَی‌ النّار.}}»&amp;lt;ref&amp;gt;الأمالي (للصدوق)، ص: 366&amp;lt;/ref&amp;gt; هر کس که به سوی نماز جمعه قدم بردارد خداوند بدن او را بر آتش دوزخ حرام خواهد کرد.&lt;br /&gt;
*امام جعفرصادق علیه‌السلام: «{{متن حدیث|مَن اَتی الجُمُعةَ ایماناً وَاحتِساباً اَستأنَفَ ‌العَمَل.}}»&amp;lt;ref&amp;gt;من لا يحضره الفقيه، ج‏1، ص: 427&amp;lt;/ref&amp;gt; کسی که از روی [[ایمان]] و برای رضای خدا در نماز جمعه شرکت کند، عمل را از سر بگیرد (زیرا دیگر گناهی بر او باقی نخواهد ماند).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر، ترک نماز جمعه بدون عذر به شدت مورد مذمت واقع شده است. چنانکه [[امام علی]] علیه السلام فرمود: «{{متن حدیث|مَن تَرَكَ الجُمُعَةَ ثَلاثاً مُتتابِعَةً لِغَيرِ عِلَّةٍ كُتِبَ مُنافِقاً}}»؛&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالأنوار، ج‏86، ص: 183&amp;lt;/ref&amp;gt; هر كس سه جمعه متوالى، نماز جمعه را بى دليل ترك كند، جزو منافقان نوشته شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رسول خدا]] صلی الله علیه وآله نیز می فرماید: «{{متن حدیث|مَن تَرَكَ ثلاثَ جُمَعٍ تَهاوُناً بها طَبَعَ اللّهُ على قَلبِهِ}}»؛&amp;lt;ref&amp;gt;وسائل الشيعة، ج‏7، ص: 301&amp;lt;/ref&amp;gt; هر كه شركت در سه نماز جمعه را از روى بى اعتنايى به آن ترك كند، خداوند بر دلش مُهر مى زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==كیفیت نماز جمعه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نماز جمعه مانند [[نماز صبح]] دو [[رکعت|ركعت]] است. این نماز دارای دو [[قنوت]] است، که قنوت اول قبل از [[ركوع]] ركعت اول و قنوت دوم پس از ركوع ركعت دوم است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین نماز جمعه دارای دو [[خطبه]] است كه مانند اصل [[نماز]]، [[واجب]] بوده و باید توسط [[امام جمعه]] ایراد شود. بدون این دو خطبه، نماز جمعه محقق نمی شود و واجب است دو خطبه را قبل از نماز جمعه بخواند.&amp;lt;ref&amp;gt;توضیح المسائل، احكام نماز جمعه، 23ـ26.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شرایط صحت نماز جمعه==&lt;br /&gt;
در نماز جمعه علاوه بر مقدمات و شروطی که در تمام [[نماز جماعت|نمازهای جماعت]] باید رعایت شود، شروط دیگری نیز برای وجوب یا صحت نماز لازم است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''وقت نماز:''' فقهاء نسبت به وقت نماز جمعه، اختلاف نظر دارند، اگرچه مشهور فقهاء [[اسلام]]، ابتداء وقت بجا آوردن نماز جمعه را هنگام زوال خورشید و فرا رسیدن ظهر دانسته‌اند.&lt;br /&gt;
*'''جماعت:''' علمای اسلامی -اعم از [[امامیه]] و [[اهل سنت]]- اتفاق دارند بر این که جماعت از شروط اقامه نماز جمعه می باشد، و اقامه آن به صورت فرادا صحیح نیست.&amp;lt;ref&amp;gt;بانگ وحدت، ص35&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*'''تعداد شرکت کنندگان:''' [[امام صادق]] علیه السلام می فرماید: «{{متن حدیث|لاتکونَ جُمعة ما لم یکن القوم خمسة}}»؛ تا وقتی تعداد شرکت کنندگان به پنج نفر نرسد، نماز جمعه منعقد نمی گردد. &lt;br /&gt;
*'''خطبه:''' علمای اسلامی اتفاق دارند بر این که دو خطبه از شرایط نماز جمعه است، به جز [[مالکی|مالکیه]] که یک خطبه را کافی دانسته اند، امام صادق علیه السلام می فرماید: «{{متن حدیث|لا جمعة الّا بخطبة و انّما جُعلَت رکعتین لمکان الخطبتین}}»؛ نماز جمعه تنها با خواندن خطبه انعقاد می یابد و علت دو رکعت بودن نماز جمعه نیز به جهت وجود دو خطبه آن است.&amp;lt;ref&amp;gt;بانگ وحدت، ص37&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*'''مقارن نبودن با نماز جمعه دیگر:''' در این که همزمان با اقامه نماز جمعه و یا قبل از آن، نماز جمعه دیگری اقامه نشود، اقوال مختلفی وجود دارد. طبق [[فتوا|فتوای]] [[امام خمینی]] و برخی مراجع دیگر مانند آیت الله [[محمد فاضل لنکرانی]] و آیت الله [[مکارم شیرازی]]: کمترین فاصله لازم بین دو نماز جمعه، یک فرسخ است. حضرات آیات طبق فتاوای امام راحل است.&amp;lt;ref&amp;gt;بانگ وحدت، ص39&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شرایط امام جمعه==&lt;br /&gt;
شرایط [[امام جمعه]] عبارت است از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تمامی شرایطی که باید [[امام جماعت‌]] دارا باشد؛ مانند [[عقل]]، [[ایمان]]، پاکی، [[عدالت]]، [[بلوغ]] و مرد بودن؛&lt;br /&gt;
*سزاوار است که امام جمعه سخنور و [[بلاغت|بلیغ]] بوده، با مراعات اوضاع و احوال، و با عباراتی فصیح و رسا برای مردم سخن بگوید؛&lt;br /&gt;
*از آنچه در نقاط مختلف و در محیطش می گذرد با اطلاع و نسبت به مصالح [[اسلام]] و مسلمانان آگاه باشد؛&lt;br /&gt;
*شجاع باشد و در راه خدا از سرزنش هیچ کس نهراسد، بلکه در اظهار و بیان [[حق]] و ابطال [[باطل]]، صریح باشد؛&lt;br /&gt;
*مراعات آنچه را که باعث تأثیر و نفوذ کلامش در دل های مردم می گردد؛ مانند رعایت اوقات نماز، پوشیدن لباس صالحان و اولیا و التزام عملی به گفته هایش؛&lt;br /&gt;
*اجتناب از آنچه که موجب کاهش نفوذ کلامش در دل های مردم می شود؛ مانند پرحرفی، [[شوخی]] بیش از حد؛&lt;br /&gt;
*[[اخلاص]] برای خدا؛&lt;br /&gt;
*اعراض از دلبستگی به دنیا؛&lt;br /&gt;
*دوری از ریاست طلبی که رأس خطاهاست؛&lt;br /&gt;
*[[مستحب]] است که امام جمعه، عمامه و عبا بپوشد و خود را با لطیف ترین لباس آراسته و معطر سازد و با وقار و سنگین باشد، و چون بر بالای منبر قرار گرفت سلام کند و در برابر مردم قرار گیرد و بر کمان، عصا یا شمشیر (اسلحه) تکیه کند، و قبل از شروع به [[خطبه]] بنشیند تا [[اذان]] به وسیله مؤذن گفته شود؛&lt;br /&gt;
*به هنگام ایراد خطبه [[واجب]] است ایستاده سخن بگوید و اگر نتواند بایستد، دیگری را برای امامت برگزیند؛&lt;br /&gt;
*خطیب و امام (پیش نماز) یکی باشد؛&lt;br /&gt;
*خطیب باید با صدای بلند و یا با بلندگو سخنان خود را به گوش مردم برساند؛&lt;br /&gt;
*واجب است با نشستن کوتاه، میان دو خطبه فاصله اندازد.&amp;lt;ref&amp;gt;بانگ وحدت، ص42&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آداب نماز جمعه==&lt;br /&gt;
آداب نماز جمعه عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[مستحب]] است [[امام جمعه]] و نمازگزاران در حال خطبه با [[وضو]] باشند.&lt;br /&gt;
*مستحب است امام جمعه در حال خطبه خواندن کلامی نگوید که خارج از خطبه باشد، ولی بعد از خطبه برای امام و مأموم اشکالی ندارد.&lt;br /&gt;
*مستحب است امام جمعه رو به روی نمازگزاران قرار گیرد.&lt;br /&gt;
*مستحب است بعد از خواندن خطبه و قبل از نماز برای سعادت جامعه اسلامی [[دعا]] کند؛ [[امام صادق]] علیه السلام فرمود: «زمان استجابت دعا، لحظه ای است که خطبه به پایان برسد و صفوف نمازها مرتب و نمازگزاران آماده نماز گردند؛ همچنین لحظه آخر روز جمعه (وقت غروب آفتاب) زمان استجابت دعا است».&lt;br /&gt;
*مستحب است سبقت گرفتن برای شرکت در نماز جمعه. امام صادق علیه السلام می فرماید: «خداوند روز جمعه را بر سایر روزهای هفته برتری داده است و [[بهشت]] زینت داده می شود برای کسی که روز جمعه وارد بهشت شود؛ پس کسی که زودتر شرکت کند به نماز جمعه، زودتر وارد بهشت می شود. در روزهای [[جمعه]] دربهای آسمان برای بالارفتن اعمال بندگان خدا گشوده می شود».&amp;lt;ref&amp;gt;بانگ وحدت، ص43&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حکم نماز جمعه در عصر غیبت==&lt;br /&gt;
اقامه نماز جمعه در دوره [[غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه)|غیبت امام زمان]] از موضوعات بحث برانگیز در میان فقهای [[شیعه]] است، که عده‌ای به [[حرام|حرمت]] آن و عده‌ای به [[واجب|وجوب]] تعیینی آن و عده‌ای به وجوب تخییری آن نظر داده‌اند. مراد از وجوب تخییری نماز جمعه این است که در ظهر جمعه یا باید نماز جمعه خوانده شود یا نماز ظهر. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لازم به ذکر است که بسیاری از فقهای ادوار میانی و متأخر شیعه، به وجوب تخییری قائل‌اند، از جمله [[محقق حلی]]، [[علامه حلی]]، [[ابن فهد حلی]]، [[شهید اول]] و [[محقق کرکی]]. همچنین ادله دیگری مانند سیره یاران [[ائمه]] و نیز فقهای متقدم مبنی بر اقامه نکردن نماز جمعه، از جمله مستندات عدم وجوب تعیینی نماز جمعه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظریه وجوب تخییری در میان فقهای متأخر (از قرن سیزدهم به بعد) مقبولیت یافته است و به طور کلی در میان فقهای اصولی، گرایش به نظریه وجوب تخییری نماز جمعه شایع‌تر است، هرچند شماری از آنان قائل به حرمت آن شده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;ویکی شیعه، مقاله نماز جمعه&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*فيض كاشانى، الوافی، اصفهان، 1406ق.&lt;br /&gt;
*شیخ صدوق، الأمالی، تهران، 1376ش.&lt;br /&gt;
*شیخ صدوق، من لا يحضره الفقيه، قم، 1413ق.&lt;br /&gt;
*محمدباقر مجلسى، بحارالأنوار، بيروت، 1403 ق.&lt;br /&gt;
*شيخ حر عاملى، وسائل الشيعة، قم، 1409ق.&lt;br /&gt;
*علی قاضی عسکر، نماز جمعه، نشر مشعر، 1390ش.&lt;br /&gt;
*علی محمدی، بانگ وحدت، مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، 1381.&lt;br /&gt;
*[[پایگاه اندیشه قم]].&lt;br /&gt;
[[رده:نماز]]&lt;br /&gt;
[[رده:نمازهای مستحبی]]&lt;br /&gt;
[[رده:مقاله های مهم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1_%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%B1&amp;diff=170081</id>
		<title>عمار یاسر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1_%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%B1&amp;diff=170081"/>
		<updated>2026-10-26T10:35:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«عمّار بن یاسر»''' (م، ۳۷ ق)، از [[صحابه]] راستین [[پیامبر اسلام]] (صلی الله علیه وآله) بود که همراه پدر و مادرش -[[یاسر بن عامر|یاسر]] و [[سمیّه بنت خباط|سمیه]]- از پیشگامان در پذیرش [[اسلام]] بودند. عمار همچنین از یاران با وفای [[امام علی علیه السلام|حضرت علی]] (علیه‌السلام) بشمار می‌رفت که در همه صحنه‌ها یاوری مخلص و مشاوری امین برای [[امیرالمؤمنین]] علیه‌السلام بود. او سرانجام در [[جنگ صفین]] توسط سپاه ستمگر [[معاویه]] به [[شهادت در راه خدا|شهادت]] رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ولادت و نسب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو یقظان عمار بن یاسر عنسی از تبار مذحج [[یمن]] و هم پیمان قبیله بنی مخزوم [[مکه|مکه]] بود و در حدود ۵۷ سال قبل از [[هجرت پیامبر اسلام به مدینه|هجرت پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله در قبیله بنی مخزوم به دنیا آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرش [[یاسر بن عامر|یاسر]] و مادرش [[سمیّه بنت خباط|سمیه]] از مسلمانان پیشگام و اولین شهیدان [[اسلام]] بودند.&lt;br /&gt;
پس از [[بعثت]] پیامبر خدا صلی الله علیه وآله، یاسر و سمیه از پیشگامان پذیرش اسلام بودند و در آن دوران سخت در مکه، شدیدترین شکنجه ها را به خاطر [[توحید]] و مسلمانى تحمل کردند و سرانجام زیر شکنجه هاى طاقت فرساى مشرکان [[قریش]] شهید شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==عمار در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانکه گفته شد، خانواده یاسر از خانواده هاى اصیل اسلامى است که در آغاز اسلام همگى به دعوت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم لبیک گفته و در این راه متحمل شکنجه هاى شدید شدند و سرانجام در زیر شکنجه هاى [[ابوجهل]] و همفکران او از دست دادند. عمار فرزند جوان آن دو در سایه شفاعت جوانان [[مکه]] و ابراز انزجار صورى از آیین جدید نجات یافت. خداوند این کار عمار را با آیه زیر بى اشکال اعلام کرد و فرمود: «{{متن قرآن|... إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ ...}}؛ مگر آن کس که (به گفتن سخن [[کفر|کفر]]) مجبور گردد، در حالى که قلب او با [[ایمان]] آرام است».([[سوره نحل|نحل]]: ۱۰۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتى داستان عمار و اظهار کفر او به [[پیامبر اسلام|پیامبر]] صلى الله علیه و آله و سلم گزارش شد آن حضرت فرمود: نه، هرگز. عمار از سر تاپا سرشار از ایمان است و [[توحید|توحید]] با گوشت و خون او عجین شده است. در این هنگام عمار فرا رسید، در حالى که به شدت اشک مى ریخت. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم اشک هاى او را پاک کرد و یادآور شد که اگر بار دیگر نیز در چنین تنگنایى قرار گرفت اظهار برائت کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این تنها [[آیه|آیه]] اى نیست که درباره این [[صحابی|صحابى]] جانباز فرود آمده، بلکه مفسران نزول دو آیه دیگر را نیز درباره او یادآور شده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمار، با قلبى مالامال از عشق به [[اسلام]] و حضرت محمد صلی الله علیه و آله آن دوران سخت را پشت سر گذاشت و همراه اولین گروه از مسلمانان که به سرپرستى [[جعفر طیار|جعفر بن ابى طالب]] به [[حبشه]] [[هجرت]] کردند، به آن دیار رفت و پس از هجرت [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله به [[مدینه]]، به آن حضرت پیوست و همه توان خود را در خدمت به اسلام و [[قرآن]] و در رکاب پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله به کار گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;اعیان الشیعه، ج۸، ص۳۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; رسول خدا بین او و [[حذیفه|حذیفه بن یمان]] پیمان برادری استوار ساخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمار در ساخت [[مسجد النبی (ص)|مسجد النبی]] حضور فعال داشت. وقتی با توهین [[عثمان بن عفان|عثمان]] مواجه شد، پیامبر خدا صلى الله علیه و آله در شان او، این خبر غیبی را فرمود: «{{متن حدیث|انک مِن اهل الجنه، تقتلُک الفئةُ الباغیة}}؛ تو از اهل بهشت هستی. ستم‌پیشگان تو را خواهند کشت». همچنین در این مورد گفته شده: صداقت و تعهد او به اسلام سبب شده بود که دیگران او را بیش از تواناییش به کار وادار کنند. روزى عمار شکایت آنان را به حضور پیامبر برد و گفت: این گروه مرا کشتند. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در آن هنگام کلام تاریخى خود را گفت که در قلوب همه حاضران نشست، فرمود: «{{متن حدیث|انک لَن تموتَ حتى تقتلَک الفئةُ الباغیة الناکبة عن الحق، یکون آخرُ زادک من الدنیا شربة لبن}}؛ تو نمى میرى تا وقتى که گروه ستمگر و منحرف از حق تو را بکشد. آخرین توشه تو از دنیا جرعه اى شیر است».  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخن در میان یاران پیامبر منتشر شد و سپس دهان به دهان انتقال یافت و عمار از همان روز در میان مسلمانان مقام موقعیت خاصى پیدا کرد، بالاخص که پیامبر صلى الله علیه و آله او را به مناسبتهایى مى ستود.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستایش هاى فراوان پیامبر خدا صلى الله علیه و آله از عمار یاسر، از او چهره اى دوست داشتنى، الگوى ایمان، اسوه حق و تجسم ارزش هاى [[قرآن|قرآنى]] ساخته است و این سخن آن حضرت که: عمار، یکى از چهار نفرى است که [[بهشت]]، مشتاق آنان است،&amp;lt;ref&amp;gt;اختصاص، شیخ مفید، ص ۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; یکى از این گونه سخنان ستایش آمیز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمار یاسر، به عنوان سربازى شجاع و با ایمان در رکاب پیامبر خدا صلی الله علیه و آله حضور داشت و در جنگ هاى متعدد، با جان فشانى خود ایمان راستین خویش را نشان مى داد. در [[جنگ خندق]]، در هنگام حفر خندق پیرامون مدینه براى جلوگیرى از نفوذ دشمن، از فعال ترین نیروهاى مسلمان بود که مورد ستایش پیامبر نیز قرار گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله، عمار هم چنان در راه دفاع از حق و [[ولایت]] و [[اهل بیت]]، استوار ماند و دچار انحرافات سیاسى یا دنیا طلبى هاى شیطانى و [[جاه طلبى]] نگشت و چون شاهد نادیده گرفته شدن توصیه هاى روشن رسول خدا صلى الله علیه و آله درباره اهل بیت و [[امیرالمؤمنین]] علیهم السلام بود، در راه دین و حمایت از على علیه السلام مصمّم تر شد و هرگز از آن جدا نشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==عمار در زمان خلفا== &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وى در زمان [[عمر بن خطاب]] (خلیفه دوم)، مدتى امارت و ولایت [[کوفه]] را عهده دار بود و در زمانِ مسئولیتش در این شهر، همچنان روحیه [[تواضع]] و [[اخلاص]] و ساده زیستى را حفظ کرد و کوشید تا از [[عدل]] و [[حق]] فاصله نگیرد. همین شیوه بر عده اى سنگین آمد و زمینه برکنارى او را فراهم آوردند. پس از آن وى دوباره به [[مدینه|مدینه]] برگشت و در کنار [[امام علی علیه السلام|امام على]] علیه السلام ماند و از دانش و کمالات او بهره گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما در هنگام خلافت [[عثمان بن عفان|عثمان]]، عمار از مخالفان مشهور حکومت بود و در این راه برای بار دیگر به مقام جانبازی در راه خدا نایل آمد. نقل است که وقتی عثمان با سخنان منطقی عمار و انتقاد صریح او از چپاول ثروت مسلمانان از ناحیه حکومت، مواجه شد، وی را به شدت مورد ضرب و جرح قرار داد و لگدهای او بر شکم عمار باعث شد عمار به بیماری فتق مبتلا شود.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==عمار در زمان خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از قتل [[عثمان]]، عمار از دعوت کنندگان مردم به [[بیعت]] با [[امام علی علیه السلام|امام علی]] علیه السلام و از نخستین بیعت کنندگان با آن امام بود. وى از افراد گروه «[[شرطة الخمیس|شُرطة الخمیس]]» در زمان على علیه السلام بود; یعنى آنان که براى فداکارى در راه دین و حمایت از رهبرى امام و اطاعت از همه فرمان هاى او، شرط و پیمان جان با آن حضرت بسته بودند. پیامبر صلی الله علیه وآله و على علیه السلام هم به آنان وعده [[بهشت]] داده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمار همان گونه که در طول حیات پیامبر خدا صلى الله علیه و آله، مؤمنى جان بر کف و مدافع اسلام بود، در دوران [[امامت]] على علیه السلام نیز [[شیعه]] اى مخلص و استوار بود و در رکاب وى با متجاوزان و پیمان شکنان جنگید.&lt;br /&gt;
عمار در دوران [[خلافت]] على علیه السلام سالخورده بود، اما جوان دل، با نشاط و پر تلاش بود. وى در دوران حکومت علوى، رئیس نیرو هاى انتظامى در مدینه شد. پس از [[فتنه]] گرى هاى [[معاویه]] در [[شام]] و پیمان شکنى [[طلحه]] و [[زبیر]] و بروز زمینه هاى [[جنگ جمل]] و [[جنگ صفین|صفین]]، وى به همراهى [[امام حسن]] مجتبى علیه السلام مأمور تجهیز نیرو از شهر کوفه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نبرد صفین، حماسه آفرینى هاى عمار در دفاع از جبهه حق و رسوا کردن نیرو هاى [[باطل]] بسیار چشمگیر بود. او در میدان نبرد، خطبه هاى شورانگیز مى خواند و رزمندگان را به پیکار بى امان با متجاوزان و پیمان شکنان دعوت مى کرد. خطابه هاى روشنگر او، به سپاه حق بصیرت بیشترى مى داد. وقتى چشم او به پرچم [[عمرو بن عاص]] افتاد، گفت: به خدا قسم، ما با این پرچم تاکنون سه بار جنگیده ایم و اینان در این جنگ هم هدایت شده نیستند و در همان [[کفر]] سابق به سر مى برند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص۱۴؛ اعیان الشیعه، ج۸، ص۳۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمار، معیار [[حق]] بود. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده بود: عمار با حق است و از آن جدا نمى شود. از این رو در بروز فتنه ها وقتى کار بر مردم مشتبه مى شد، نگاه مى کردند عمار در کدام طرف است، همان جبهه را جبهه حق مى دانستند. در نبرد صفین نیز، وجود عمار در میان لشکریان امیرالمؤمنین علیه السلام، دلیلى بود بر این که این سو حق و جبهه مقابل، [[باطل]] و ستمگر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شهادت و مدفن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمار در هنگامى که در [[جنگ صفین]] تصمیم گرفت گام به میدان نهد، در میان یاران امام علیه السلام برخاست و سخن خود را چنین آغاز کرد: «بندگان خدا، به نبرد قومى برخیزید که انتقام خون کسى را مى خواهند که به خویش ستم کرد و برخلاف کتاب خدا حکم نمود و او را گروه صالح کشتند. ولى گروهى که دنیاى آنان در قتل او به خطر افتاد، زبان به اعتراض گشودند و گفتند که چرا او را کشتند. در پاسخ گفتیم که به سبب کارهاى بدش کشته شد. گفتند: او کار خلافى انجام نداد! آرى، از نظر آنان، [[عثمان]] کارى برخلاف انجام نداد. دینارها در اختیار آنان نهاد و خوردند و چریدند. آنان خواهان خون او نیستند، بلکه لذت دنیا را چشیده اند و آن را دوست دارند و مى دانند که اگر در چنگال ما گرفتار شوند از آن خوردنی ها و چریدنی ها بازخواهند ماند. [[بنی امیه|خاندان امیه]] در اسلام پیشگام نبوده اند تا از این جهت شایسته فرمانروایى باشند. آنان مردم را فریفتند و ناله «امام ما مظلومانه کشته شد» سر دادند تا بر مردم ظالمانه حکومت و سلطنت کنند. این حیله اى است که از طریق آن به آنچه که مى بینید رسیده اند. اگر چنین خدعه اى به کار نمى بردند دو نفر هم با آنان بیعت نمى کرد و به یاریشان برنمى خواست.»&amp;lt;ref&amp;gt;کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۱۵۷؛ وقعه صفین، ص ۳۱۹؛ تاریخ طبرى، ج ۳، جزء۶، ص ۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمار این سخنان را گفت و به سوى میدان روانه شد و یاران او به دنبالش به راه افتادند. وقتى خیمه [[عمرو بن عاص]] در چشم انداز او قرار گرفت، فریاد برداشت که: دین خود را در مقابل حکومت [[مصر]] فروختى. واى بر تو، این نخستین بار نیست که بر اسلام ضربه زدى. و چون چشم او به قرارگاه عبیدالله بن عمر افتاد فریاد زد: خدا تو را نابود سازد. دین خود را به دنیاى دشمن خدا و اسلام فروختى. وى در پاسخ گفت: نه، من [[قصاص]] خون شهید مظلوم را مى خواهم. عمار گفت: دروغ مى گویى. به خدا سوگند، مى دانم که تو هرگز خواهان رضاى خدا نیستى. تو اگر امروز کشته نشوى فردا مى میرى. بنگر که اگر خدا بندگان خود را با نیت آنان کیفر و پاداش دهد نیت تو چیست.&amp;lt;ref&amp;gt;وقعه صفین، ص ۳۳۶; اعیان الشیعة، ج ۱، ص ۴۹۶، طبع بیروت.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه، در حالى که گرداگرد او را یاران على علیه السلام گرفته بودند، گفت: خدایا تو مى دانى که اگر بدانم رضاى تو در این است که خود را در این دریا بیفکنم مى افکنم... خدایا مى دانم و مرا آگاه ساختى که امروز عملى که تو را بیش از هر چیز راضى سازد جز [[جهاد]] با این گروه نیست، و اگر مى دانستم که جز این عمل دیگرى هست، آن را انجام مى دادم.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبرى، ج ۳، جزء۶، ص ۲۱; کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۱۵۷; وقعه صفین، ص ۳۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام عمار در سال ۳۷ هجری در ۹۴ سالگی به ضرب شمشیر سپاه ستمگر معاویه، به فیض شهادت نایل آمد و خبر غیبی پیامبر خدا صلى الله علیه و آله تحقق یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرگ عمار، امیرالمؤمنین علیه السلام را سخت ناراحت کرد و در کنار پیکر بی جان او فرمود: «{{متن حدیث|رحم الله عماراً یوم وُلد و یوم قُتل و یوم یُبعث حیاً}}؛ خدا عمار را رحمت کند، روزی که به دنیا آمد، روزی که کشته شد و روزی که دوباره مبعوث می شود». آنگاه بر پیکر وی [[نماز میت|نماز]] خواند و بدنش را در منطقه صفین به خاک سپرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهادت عمار یاسر، گرچه در حضرت امیر علیه السلام و یارانش شدیداً اثر گذاشت و آنان را غمگین ساخت، ولى در تزلزل روحیه سپاه [[شام]] و رسوا نمودن [[معاویه|معاویه]] هم بسیار مؤثر بود. چون رسول خدا صلی الله علیه و آله بارها درباره او فرموده بود: گروه ستمکار و اهل بغى، او را مى کشند. و ثابت شد که این گروه، همان سپاه شام هستند که به فرمان معاویه به جنگ با على علیه السلام آمده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخن معاویه درباره او، به عنوان اعتراف دشمن، جایگاه والاى او را نشان مى دهد. روزى که [[مالک اشتر]] با دسیسه معاویه در راه عزیمت به [[مصر]] شهید شد، معاویه پس از شنیدن این خبر گفت: على بن ابى طالب دو دست داشت: یکى از آن ها در جنگ صفین بریده شد و آن عمار یاسر بود; دست دیگرش امروز جدا گردید و آن مالک اشتر بود.&amp;lt;ref&amp;gt;اختصاص، شیخ مفید، ص۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرقد کنونی عمار یاسر در شمال کشور [[سوریه]] در شهر «رقه» سمت راست دروازه قدیمی شهر که به دروازه باب علی(علیه السلام) مشهور است، واقع شده است.&amp;lt;ref&amp;gt; [http://www.alborznews.net/fa/news/70012/%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%87%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1 البرز نیوز، ۳ دی ۱۳۹۱]. &amp;lt;/ref&amp;gt; اما گروه تروریستی [[تکفیر|تکفیری]] «[[داعش]]» روز چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۳ در ادامه اقدامات غیرانسانی خود، مزار «[[اويس قرنى|اویس القرنی]]» و «عمار یاسر» را در سوریه تخریب کرد.&amp;lt;ref&amp;gt; [http://www.farhangnews.ir/content/68874#comment-59614 فرهنگ نیوز، ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۳]. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع== &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*معارف اسلامی، فروردین، اردیبهشت، خرداد و تیر ۱۳۸۳، شماره ۵۷.&lt;br /&gt;
*[http://www.tahoorkotob.com/page.php?pid=4768 &amp;quot;عمار یاسر&amp;quot;، کتابخانه طهور]، تاریخ بازیابی: ۷ دی ماه ۱۳۹۲.&lt;br /&gt;
*[http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1+%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%B1&amp;amp;SSOReturnPage=Check&amp;amp;Rand=0 &amp;quot;عمار یاسر&amp;quot;، دانشنامه رشد]، تاریخ بازیابی: ۷ دی ماه ۱۳۹۲.&lt;br /&gt;
*[http://www.pasokhgoo.ir/node/708 &amp;quot;عمار یاسر کیست؟&amp;quot;، مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی].&lt;br /&gt;
*فروغ ولايت، جعفر سبحانی، ص ۶۱۷-۶۲۵.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Category:اصحاب اهل البیت علیهم السلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب پیامبر]]&lt;br /&gt;
[[Category:اصحاب امام علی علیه السلام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AA%D8%B9%D8%B5%D8%A8&amp;diff=170079</id>
		<title>تعصب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AA%D8%B9%D8%B5%D8%A8&amp;diff=170079"/>
		<updated>2026-10-26T09:50:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* منابع */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
{{الگو:مقاله از یک نشریه}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تعصّب» ناروا و «وابستگی غیرمنطقی به چیزی»، یکی از صفات رذیله است که [[انسان]] را از درک [[حق]] و برتری دادن آن بر [[باطل]]، باز می دارد. تعصّبهای ناروا در طول تاریخ بشر مشکلات عدیده ای را به وجود آورده است؛ سدّ راه هدایت انبیا شدن، درگیریهای ناروا و طولانی، و برتری دادن عدّه ای به ناحق، همه ریشه در تعصبهای ناروا دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مفهوم واژه تعصب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تعصّب» از مادّه «عَصَبَ» در اصل به معنای رشته هایی است که مفاصل استخوانها و عضلات را به هم پیوند می دهد. سپس این مادّه به معنای هر نوع وابستگی شدید فکری و عملی آمده است که غالبا بار منفی دارد؛ هر چند وابستگی مثبت نیز در مفهوم آن هست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل تعصّب ناروا، [[حق]] پذیری و [[تسلیم]] در برابر دستورات الهی قرار دارد. حق پذیری نشانه [[ایمان]]، بالا بودن سطح آگاهی و فرهنگ، و سلامتی روح و روان می باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اقسام تعصب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعصّب و حمیّت به دو قسم مذموم و غیرمنطقی و ممدوح و منطقی تقسیم می شود؛ هرچند غالبا این واژه در منابع دینی در بخش منفی و مذموم به کار رفته است.&lt;br /&gt;
اگر تعصّب و وابستگی انسان به امور غیرمنطقی همچون نژاد، قبیله و امثال آن باشد، تعصّب مذموم نامیده می شود و در [[قرآن]] و [[حدیث|روایات]] از آن به نام «تعصّب جاهلی» یاد شده است. ولی اگر تعصّب و وابستگی نسبت به امور مثبت همچون [[دین]] و مذهب از روی علم و آگاهی باشد، به آن تعصّب مثبت و ممدوح گفته می شود. در روایات نیز به این تقسیم اشاره شده است که به ذکر سه نمونه اکتفا می کنیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۱. امیرمؤمنان [[امام علی علیه السلام|امام علی]] علیه السلام در [[نهج البلاغه]] در بخشی از [[خطبه قاصعه|خطبه قاصعة]] می فرماید: «{{متن حدیث|فَأَطْفِئُوا مَا کَمَنَ فِی قُلُوبِکُمْ مِنْ نِیرَانِ الْعَصَبِیَّةِ وَ أَحْقَادِ الْجَاهِلِیَّةِ فَإِنَّمَا تِلْکَ الْحَمِیَّةُ تَکُونُ فِی الْمُسْلِمِ مِنْ خَطَرَاتِ الشَّیْطَانِ وَ نَخَوَاتِهِ وَ نَزَغَاتِهِ وَ نَفَثَاتِه}}؛ شراره های تعصّب و کینه های جاهلیّت را که در دلهای شما پنهان شده است، خاموش سازید؛ زیرا که این تعصّب [ناروا] در مسلمانان از القائات و کبر و نخوت و فریبها و وسوسه های شیطان است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جملات اشاره به عصبیت و تعصّب منفی دارد؛ امّا در ادامه خطبه به تعصّب مثبت اشاره می کند و می فرماید: «{{متن حدیث|فَإِنْ کَانَ لَا بُدَّ مِنَ الْعَصَبِیَّةِ فَلْیَکُنْ تَعَصُّبُکُمْ لِمَکَارِمِ الْخِصَالِ وَ مَحَامِدِ الْأَفْعَالِ وَ مَحَاسِنِ الْأُمُورِ الَّتِی تَفَاضَلَتْ فِیهَا الْمُجَدَاءُ وَ النُّجَدَاءُ مِنْ بُیُوتَاتِ الْعَرَبِ ... فَتَعَصَّبُوا لِخِلَالِ الْحَمْدِ مِنَ الْحِفْظِ لِلْجِوَارِ وَ الْوَفَاءِ بِالذِّمَامِ وَ الطَّاعَةِ لِلْبِرِّ وَ الْمَعْصِیَةِ لِلْکِبْرِ وَ الْأَخْذِ بِالْفَضْلِ وَ الْکَفِّ عَنِ الْبَغْی}}&amp;lt;ref&amp;gt;[https://ahlolbait.com/content/15849/%D8%AE%D8%B7%D8%A8%D9%87-192-%D9%86%D9%87%D8%AC-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D9%87-%D8%AE%D8%B7%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%B9%D9%87 نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲.]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ اگر بناست تعصّبی در کار باشد، پس تعصّب خود را برای اخلاق پسندیده و کارهای نیک و امور نیکی که افراد با شخصیّت و بزرگان از خاندانهای عرب داشتند، قرار دهید... پس تعصّب بورزید در راه صفات ارزشمند، همچون: حفظ [حقوق[ همسایگان، وفای به عهدها، اطاعت از نیکیها، سرپیچی از تکبّر، جود و بخشش و خودداری از ستم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۲. از [[امام سجاد علیه السلام|امام زین العابدین]] علیه السلام درباره تعصّب سؤال شد، حضرت فرمود: «{{متن حدیث|الْعَصَبِیَّةُ الَّتِی یَأْثِمُ عَلَیْهَا صَاحِبُهَا أَنْ یَرَی الرَّجُلُ شِرَارَ قَوْمِهِ خَیْراً مِنْ خِیَارِ قَوْمٍ آخَرِینَ وَ لَیْسَ مِنَ الْعَصَبِیَّةِ أَنْ یُحِبَّ الرَّجُلُ قَوْمَهُ وَ لَکِنْ مِنَ الْعَصَبِیَّةِ أَنْ یُعِینَ قَوْمَهُ عَلَی الظُّلْمِ}}؛ تعصّبی که دارنده آن گناهکار شمرده می شود، این است که انسان، بدکاران طائفه خود را از نیکوکاران طوایف دیگر بهتر بداند [و به خاطر این تعصّب بدان را بر نیکان مقدّم دارد] و از تعصّب [گناه آور] نیست که انسان به طایفه خود [علاقه و] محبّت داشته باشد؛ ولی تعصّب [ناروا] آن است که قومش را بر ظلم و ستم یاری دهد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جمله '''&amp;quot;لَیْسَ مِنَ الْعَصَبیّة&amp;quot;''' چون الف و لام '''&amp;quot;اَلْعَصبیّة&amp;quot;''' عهد ذکری است، می خواهد بگوید: دوست داشتن قوم و قبیله تعصّب ناروا نیست، نه اینکه تعصّب روا و ممدوح هم نباشد؛ لذا این روایت می تواند به عنوان شاهدی بر تقسیم تعصب باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۳. در [[حدیث]] دیگر، حضرت سجاد علیه السلام فرمود: «{{متن حدیث|لَمْ یُدْخِلِ الْجَنَّةَ حَمِیَّةٌ غَیْرُ حَمِیَّةِ حَمْزَةَ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ ذَلِکَ حِینَ أَسْلَمَ غَضَباً لِلنَّبِیِّ صلی الله علیه و آله فِی حَدِیثِ السَّلَی الَّذِی أُلْقِیَ عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله}}؛ هیچ تعصّبی [انسان را] وارد بهشت نمی کند، جز [تعصّبی همچون] تعصّب [[حضرت حمزه علیه السلام|حمزة بن عبدالمطلب]] و این زمانی بود که اسلام را برگزید به خاطر خشم به نفع پیامبر صلی الله علیه و آله در داستان [بی احترامی که به پیامبر شد و] بچه دان حیوانی که بر پیامبر صلی الله علیه و آله انداخته شد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روشن است که تعصّب حمزه در واقع برای دفاع از [[پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله در مقابل مشرکان بی ادب و بی منطق بود و تعصّب در دفاع از حق، تعصّب ممدوح و پسندیده است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بعد از شهادت حمزه به شدّت برای او گریه کرد و با جملاتی به این تعصّب ممدوح اشاره نمود؛ آنجا که فرمود: «{{متن حدیث|... یا حَمْزَةُ یا فاعِلَ الْخَیْراتِ یا کاشِفَ الْکُرُباتِ یا ذابُّ یا مانِعُ عَنْ وَجْهِ رَسُولِ اللّه؛ ای حمزه!}}؛ ای انجام دهنده کارهای خیر! ای برطرف کننده سختیها [از پیامبر]! ای دفاع کننده [از رسول خدا]! و ای دور کننده [دشمن] از برابر رسول خدا!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در این مقاله مورد بحث و پی گیری قرار می گیرد، تعصّب مذموم و نارواست؛ چرا که اطلاق تعصّب، غالبا به تعصّب مذموم انصراف دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تعصب مذموم در قرآن ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[قرآن کریم]] داستانهای فراوانی درباره تعصّب آمده که به عنوان نمونه به برخی از آنها اشاره می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. تعصّب اقوام گذشته:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرآن می فرماید: «{{متن قرآن|قَالُوا أَجِئْتَنَا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَنَذَرَ مَا كَانَ يَعْبُدُ آبَاؤُنَا ۖ فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ}} ([[سوره اعراف|اعراف]]، ۷۰)؛ [به حضرت هود علیه السلام] گفتند: آیا به سراغ ما آمده ای که تنها خدای یگانه را بپرستیم و آنچه را پدران ما می پرستیدند، رها کنیم! پس اگر راست می گویی، آنچه را [از بلا و عذاب] به ما وعده می دهی، بیاور!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پافشاری بر آنچه پدران پذیرفته اند بدون منطق صحیح و دلیل محکم، همان تعصّب جاهلی است. جالب این است که قرآن کریم این منطق پوچ و تعصّب کور جاهلی را در موارد متعددی از سوی اقوام انبیاء در مقابل آنان منعکس نموده است؛ چنان که قوم [[حضرت ابراهیم علیه السلام|ابراهیم]] علیه السلام گفتند: «{{متن قرآن|قَالُوا وَجَدْنَا آبَاءَنَا لَهَا عَابِدِينَ}} ([[سوره انبیاء|انبیاء]]، ۵۳)؛ گفتند ما پدران خود را یافتیم که آنها (بتها) را عبادت می کنند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و قوم [[حضرت موسی علیه السلام|موسی]] علیه السلام و فرعونیان نیز در برابر او گفتند: «{{متن قرآن|قَالُوا أَجِئْتَنَا لِتَلْفِتَنَا عَمَّا وَجَدْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا ...}} ([[سوره یونس|یونس]]، ۷۸)؛ گفتند آیا آمده ای که ما را از آنچه پدرانمان را بر آن یافتیم، منصرف سازی! ...».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در عصر [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله نیز گفتند: «{{متن قرآن|... بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا ...}} ([[سوره بقره|بقره]]، ۱۷۰)؛ ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروی می کنیم».&lt;br /&gt;
و قرآن جواب می دهد که این منطق بی جاست و تعصّب کور جاهلی است: «{{متن قرآن|... أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ}} (بقره، ۱۷۰)؛ آیا اگر حتی پدران آنها چیزی نفهمیدند و هدایت نیافتند [باز هم از آنان پیروی می کنند]!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گویا استقراء در بین اقوام گذشته تام می شود که همه گرفتار تعصّب ناروا بودند؛ لذا قرآن به صورت یک قاعده کلّی و یک جمع بندی عمومی می فرماید: «{{متن قرآن|{{آیه|43|23}}}}([[سوره زخرف|زخرف]]، ۲۳)؛ و این گونه در هیچ شهر و دیاری پیش از تو [پیامبر] انذار کننده ای نفرستادیم، مگر اینکه ثروتمندان مست و مغرور آن دیار گفتند: ما پدران خود را بر آیینی یافتیم و به آثار آنان اقتدا می کنیم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. صلح حدیبیّه و تعصّب مشرکان:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشرکان با اینکه در جریان [[صلح حدیبیه]] آیات و نشانه های حقّانیّت رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدند و متوجّه شدند، ولی به خاطر تعصّب کور [[جاهلیت|جاهلی]] ایمان نیاوردند. قرآن به این جریان اشاره می کند و می فرماید: «{{متن قرآن|{{آیه|48|26}}}}([[سوره فتح|فتح]]، ۲۶)؛ [به خاطر بیاورید] هنگامی را که کافران در دلهای خود تعصّب [و نخوت] جاهلیّت داشتند؛ پس [در مقابل، [خداوند آرامش و سکینه خود را بر رسول خویش و مؤمنان نازل فرمود و آنها را به حقیقت تقوا ملزم ساخت و آنان از هر کس شایسته تر و اهل آن بودند و خداوند به همه چیز داناست».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
''حمیّت'' از مادّه حَمْی (بر وزن حَمْد) به معنی حرارتی است که بر اثر عوامل خارجی در بدن انسان یا اشیای دیگر به وجود می آید. به همین دلیل، به حالت تَب، حُمّی (بر وزن کبری) گفته می شود.&lt;br /&gt;
سپس به حالات روحی همچون [[خشم]] و [[تکبر|تکبّر]] و تعصّب، حمیّت گفته شده است؛ چرا که همه اینها حالتی آتشین در انسان ایجاد می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جالب اینکه در آیه فوق حمیّت به جاهلیّت اضافه شده که بیانگر تعصّبهای برخاسته از [[جهل]] و نادانی است و سکینه که نقطه مقابل آن است، به خدا نسبت داده شده و به معنی آرامشی است آگاهانه و برخاسته از [[ایمان]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. تعصّب اقوام بر علیه یکدیگر:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرآن کریم می فرماید: «{{متن قرآن|{{آیه|2|113}}}}([[سوره بقره|بقره]]، ۱۱۳)؛ یهودیان گفتند: مسیحیان هیچ موقعیتی [نزد خدا[ ندارند. و مسیحیان نیز گفتند: یهودیان هیچ موقعیتی ندارند [و بر باطل اند]؛ در حالی که هر دو دسته کتاب آسمانی را می خوانند [و باید از این گونه تعصّبها برکنار باشند]. افراد نادان [دیگر، همچون مشرکان] نیز سخنی همانند سخن آنها گفتند. خداوند، روز قیامت درباره آنچه در آن اختلاف داشتند، بین آنها داوری می کند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[آیه]] نشان می دهد که برتر دانستن [[یهود]] نسبت به [[مسیحیت|مسیحیّت]] به صورت مطلق و یا برتر دانستن مسیحیّت نسبت به یهود به صورت بی قید، و همین طور برتر دانستن هر قومی نسبت به قوم دیگر بدون علم و آگاهی و معیارهای منطقی که می توان گفت ناشی از تعصّب جاهلی و کُور است، خطا و اشتباه می باشد. [[اسلام]] معیار برتری را فقط [[تقوا]] و پاکی می داند، نه مسائلی همچون: قوم، نژاد، موقعیّت شغلی و ثروت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۴. شیطان پیشوای متعصبان:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که خداوند به [[فرشتگان]] دستور داد برای [[حضرت آدم]] علیه السلام [[سجده]] کنند، همگی اطاعت کردند، جز شیطان که در سبب آن گفت: {{متن قرآن|«{{آیه|7|12}}»}}([[سوره اعراف|اعراف]]، ۱۲). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[حضرت علی]] علیه السلام درباره راز این سرپیچی می فرماید: «{{متن حدیث|اِعْتَرَضَتْهُ الْحَمِیَّةُ فَافْتَخَرَ عَلی آدَمَ بِخَلْقِهِ وَتَعَصَّبَ عَلَیْهِ لاِءَصْلِهِ فَعَدُوُّ اللّهِ اِمامُ الْمُتَعَصِّبِینَ وَسَلَفُ الْمُسْتَکْبِرِینَ الَّذِی وَضَعَ اَساسَ الْعَصَبِیَّةِ}}؛ تکبّر و تعصّب به او دست داد و بر آدم علیه السلام به خاطر خلقت خویش افتخار کرد و از جهت اصل و ریشه خود نسبت به او تعصّب ورزید. پس [به همین دلیل] این دشمن خدا، پیشوای متعصبان و سر سلسله مستکبران است و کسی است که بنای تعصّب را پی ریزی کرد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار سوء تعصب ناروا==&lt;br /&gt;
تعصب ناروا و مذموم آثار زیانبار فراوانی دارد که به اهم آنها اشاره می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. از دست دادن ایمان:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام|رسول خدا]] صلی الله علیه و آله فرمود: «{{متن حدیث|مَنْ تَعَصَّبَ أَوْ تُعُصِّبَ لَهُ فَقَدْ خَلَعَ رِبْقَ الاِْیمانِ مِنْ عُنُقِهِ}}؛ هر کس تعصب [ناروا] بورزد یا دیگران به خاطر او تعصّب بورزند، رشته های ایمان را از گردن خود باز کرده است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. محشور شدن با اعراب جاهلی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود: «{{متن حدیث|مَنْ کانَ فِی قَلْبِهِ حَبَّةٌ مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ عَصَبِیَّةٍ بَعَثَهُ اللّهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ مَعَ اَعْرابِ الْجاهِلِیَّةِ}}؛ هر کس در دلش به اندازه [دانه] خردلی عصبیّت باشد، خداوند روز قیامت او را با اعراب جاهلیّت [دوران قبل از اسلام] محشور می کند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. عذاب آخرت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام علی]] علیه السلام فرمود: «{{متن حدیث|اِنَّ اللّهَ یُعَذِّبُ السِّتَّةَ بِالسِّتَةِ الْعَرَبَ بِالْعَصَبِیَّةِ وَالدَّهاقِینَ بِالْکِبْرِ وَالاْءُمَراءَ بِالْجَوْرِ وَالْفُقَهاءَ بِالْحَسَدِ وَالتُّجّارَ بِالْخِیانَةِ وَأَهْلَ الرَّساتِیقِ بِالْجَهْلِ}}؛ خداوند شش گروه را به خاطر شش چیز عذاب می کند: عرب را به خاطر تعصّب، اربابان را به خاطر تکبّر، حاکمان را به خاطر ستم، و فقیهان را به خاطر حسد، تجّار را به خاطر خیانت واهل روستاها را به خاطر جهل و نادانی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۴. مطرود شدن:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «{{متن حدیث|لَیْسَ مِنّا مَنْ دَعا اِلی عَصَبِیَّةٍ وَلَیْسَ مِنّا مَنْ قاتَلَ عَلی عَصَبِیَّةٍ وَلَیْسَ مِنّا مَنْ ماتَ عَلی عَصَبِیَّةٍ}}؛ از ما نیست کسی که [مردم را] به تعصّب دعوت کند و از ما نیست کسی که به خاطر تعصّب [ناروا] بجنگد و از ما نیست کسی که با تعصّب [مذموم] بمیرد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۵. بازماندن از درک حقایق:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشاره شد که تعصّب، وابستگی غیر منطقی به قوم یا عقیده باطل و یا عادات و رسوم خاص است که این حالت پرده ضخیمی بر دیده و عقل انسان ایجاد می کند و انسان را از درک حقایق و تشخیص حق و باطل، و مصلحت و مفسده محروم می سازد.&lt;br /&gt;
از اینرو [[قرآن]] در جواب مشرکین [[مکه|مکّه]] که می گفتند: «ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروی می کنیم» می فرماید: «{{متن قرآن|... أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 170 سوره بقره|سوره بقره، آیه ۱۷۰.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ آیا اگر پدران آنها چیزی نمی فهمیدند و هدایت نیافتند [باز از آنها پیروی می کنند]!».&lt;br /&gt;
این جملات نشان می دهد که مشرکان مکّه از درک این مسئله که پدران آنها چیزی نمی فهمیدند و گمراه بودند، عاجز بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۶. از بین رفتن اتّحاد و انسجام جامعه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر جامعه ای از مجموع اقوامی تشکیل شده باشد که تعصّب در بین آنها حرف اوّل را بزند، انسجام و اتحاد نخواهد یافت.&lt;br /&gt;
به همین جهت است که استعمارگران تلاش می کنند بین ملّتهای اسلامی تعصّب منفی و مذموم را تشدید کنند و انسجام اسلامی را خدشه دار نمایند. در داخل کشور نیز همواره تلاش کرده اند با ایجاد تعصّب بین اقوام مختلف و گروهها و احزاب گوناگون وحدت ملّی را از بین ببرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۷. ایجاد کینه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت علی علیه السلام در این باره فرمود: «{{متن حدیث|فَاللّهَ اللّهَ فِی کِبْرِ الْحَمِیَّةِ وَفَخْرِ الْجاهِلِیَّةِ فَاِنَّهُ مَلاقِحُ الشَّنَئانِ وَمَنافِخُ الشَّیْطانِ الَّتِی خَدَعَ الاُْمَمَ الْماضِیَةَ وَالْقُرُونَ الْخالِیَةَ حَتّی اَعْنَفُوا فِی حَنادِسِ جَهالَتِهِ وَمَهاوِی ضَلالَتِهِ}}؛ خدا را خدا را [در نظر بگیرید]! در مورد تکبر ورزی از روی تعصّب و افتخار جاهلی که تعصّب و حمیّت [ناروا] زادگاه [[کینه]] است و محل دمیدن شیطان که با آن امّتهای گذشته و روزگاران قدیم را فریب داده است تا اینکه در تاریکیهای نادانی و گمراهی او پنهان شدند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۸. کفر:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکثر امتهای گذشته بر اثر تعصّب و لجاجت در مقابل پیامبران قرار گرفتند و از راه حق و هدایت دور گشتند و طریق [[کفر]] و ضلالت را در پیش گرفتند.&lt;br /&gt;
در قرآن کریم می خوانیم: «{{متن قرآن|{{آیه|43|23}}}}([[سوره زخرف|زخرف]]، ۲۳)؛ و این گونه در هیچ شهر و دیاری پیش از تو پیامبر انذار کننده ای نفرستادیم، مگر اینکه ثروتمندان مست و مغروران گفتند: ما پدران خود را بر آیینی یافتیم و به آثار آنان اقتدا می کنیم». چنان که شیطان نیز بر اثر تکبّر و تعصّب راه کفر را در پیش گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۹. درد و رنج:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از ورود [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله به [[مدینه]]، سالها دو قبیله «[[اوس]]» و «[[خزرج]]» بر اثر تعصّبهای کور درگیر و گرفتار رنج و زحمتهای فراوان بودند؛ ولی با مسلمان شدن این دو طائفه، تعصبها به برادری و مهربانی تبدیل گشت و رنجهای چندساله از بین رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ریشه‌های تعصب ناروا==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. تکبّر:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در داستان [[شیطان]]، آنچه او را به تعصّب وادار کرد، خودبرتربینی و [[تکبر|تکبّر]] او بود. او فکر کرد چون از آتش است، پس برتر است؛ لذا تعصّب و لجاجت ورزید.&lt;br /&gt;
[[امام علی]] علیه السلام در این زمینه می فرماید: «{{متن حدیث|اَمّا اِبْلِیسُ فَتَعَصَّبَ عَلی آدَمَ لاَِصْلِهِ وَطَعَنَ عَلَیْهِ فِی خِلْقَتِهِ فَقالَ اَنَا نارِیٌّ وَاَنْتَ طِینِیٌّ}}؛ امّا ابلیس به خاطر اصل و ریشه خود بر آدم تعصّب ورزید و آدم علیه السلام را در خلقتش طعنه زد. پس گفت: من از آتش و تو از گل هستی». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. مال و ثروت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام علی علیه السلام فرمود: «{{متن حدیث|وَاَمّا الاَْغْنِیاءُ مِنْ مُتْرَفَةِ الاُْمَمِ فَتَعَصَّبُوا لآثارِ مَواقِعِ النِّعَمِ}}؛ و امّا توانگران از مرفهین امتها[ی گذشته] به خاطر آثار نعمتها تعصّب ورزیدند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. جهل و بی خبری:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آیه ۱۱۳ [[سوره بقره]] خواندیم که: «{{متن قرآن|... كَذَٰلِكَ قَالَ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِ ...}}؛ آنهایی که جاهل و نادان بودند نیز حرف [تعصب آمیز] یهودیان و مسیحیان را زدند». معلوم می شود که گاهی عامل تعصّب جهل و نادانی است.&lt;br /&gt;
واقعیّت تاریخی نیز این امر را اثبات کرده است که هر قوم و قبیله و مردم و جامعه ای که نادان ترند، بیشتر گرفتار تعصّب می باشند. قرآن کریم در آیه دیگر، تعصّب و حمیّت را به کلمه الجاهلیّه اضافه نموده که: {{متن قرآن|«... حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ ...»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چه [[جاهلیت|جاهلیّت]]، اصطلاحی است برای دوران پیش از اسلام، ولی انتخاب این عنوان برای آن دوران اشاره ای به این است که آن دوران، دوران جهل و نادانی، و بی خبری و بی فرهنگی بوده است و حمیّت و تعصّب با جاهلیّت ارتباطی تنگاتنگ دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۴. حبّ شدید به پدران:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیات متعددی در قرآن مانند [[قوم عاد]] وجود دارد که در همه آنها این جمله {{متن قرآن|«... وَجَدْنَا آبَاءَنَا ...»}} و یا مشابه آن آمده است. این نشان از آن دارد که حبّ شدید به آبا و اجداد، انسان را به تعصّب کور وامی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۵. شخصیّت زدگی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گاه شخصی در نظر انسان چنان قداست پیدا می کند که گفتار و رفتار او از دایره نقد خارج می شود؛ هر چند از نظر علمی و اخلاقی در سطح پایین قرار داشته باشد و همین امر سبب می شود که عده ای چشم و گوش بسته به دنبال او راه بیفتند و به خاطر او جان و مال خود را از دست بدهند، بی آنکه در محتوای سخنان و رفتار او کمترین اندیشه ای کنند.» این گونه افراد در گذشته بوده اند و در این دوران نیز در جوامع مختلف وجود دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی علیه السلام در این باره می فرماید: «{{متن حدیث|اَلا فَالْحَذَرَ الْحَذَرَ مِنْ طاعَةِ ساداتِکُمْ وَکُبَرائِکُمُ الَّذِینَ تَکَبَّرُوا عَنْ حَسَبِهِمْ وَتَرَفَّعُوا فَوْقَ نَسَبِهِمْ وَأَلْقُوا الْهَجِینَةَ عَلی رَبِّهِمْ وَ جاحَدُوا اللّهَ عَلی ما صَنَعَ بِهِمْ مُکابَرَةً لِقَضائِهِ وَ مُغالَبَةً لاِآلائِهِ فَاِنَّهُمْ قَواعِدُ اَساسِ الْعَصَبِیَّةِ وَدَعائِمُ اَرْکانِ الْفِتْنَةِ وَسُیُوفُ اعْتِزاءِ الْجاهِلِیَّةِ}}؛ هان بترسید! بترسید! از پیروی مهتران و بزرگانتان؛ آنانی که به حسب [و نسب می نازند و] تکبر می ورزند و نژاد خود را بالاتر از آنچه هستند، می پندارند و کارهای نادرست را به خدا نسبت می دهند و خدا را بر آنچه [از نعمتها داده و در حق آنها] انجام داده انکار می کنند برای ستیزه کردن با قضای او و پیروز شدن بر نعمتهای او. به راستی آنان پایه های تعصّب و ستونهای فتنه و شمشیرهای جاهلیت اند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جملات به صراحت می گوید که یکی از عوامل تعصّب، شخصیّت زدگی و پیروی ناآگاهانه از بزرگان و اجداد می باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۶. انزوای فکری و اجتماعی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وقتی انسان در خودش و محیط فکری و اجتماعی اش فرو برود و از جوامع و افراد دیگر و افکار آنها بی خبر بماند، نسبت به آنچه در اختیار اوست، سخت وابسته می شود و در برابر آن تعصّب می ورزد؛ در حالی که اگر با دیگران بنشیند و فکر خود را با افکار دیگران مقایسه کند، نقطه های قوّت و ضعف و مثبت و منفی به زودی آشکار می گردد و به او اجازه می دهد بهترین انتخاب را داشته باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۷. تقلید کورکورانه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[تقلید]] چهار نوع است: تقلید جاهل از جاهل، تقلید عالم از عالم، تقلید عالم از جاهل؛ که این سه نوع تقلید مذموم و نارواست و تقلید جاهل از عالم که ممدوح می باشد و از باب رجوع جاهل به افراد متخصص و کارشناس و کاردان است.&lt;br /&gt;
گاه عامل تعصّب تقلیدهای کورکورانه جاهل از جاهل است که این مورد نیز در امّتهای پیشین و در عصر حاضر نمونه های فراوانی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==راههای درمان تعصب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای تعصّب مذموم چون دیگر رذائل اخلاقی، راههایی برای درمان وجود دارد که به اهمّ آنها اشاره می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. توجّه به ریشه های تعصّب و از بین بردن آنها:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بخش ریشه های تعصّب به پنج عامل تعصّب اشاره کردیم. برای نابودی تعصّب باید فرد و یا کسانی که را درمان می کنند توجّه نمایند که به کدام یک از ریشه های تعصّب مبتلاست تا آن را از بین ببرند؛ مثلاً جاهل، کسب آگاهی کند و حبّ ذات در آن تعدیل گردد و... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. توجّه به آثار زیانبار تعصّب:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسان اگر کمترین توجّهی به پیامدها و آثار زیانبار تعصّب داشته باشد که سعادت دنیا و آخرت انسان را نابود می کند، سعی می کند این رذیله را از خود دور نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. تغییر و تعویض:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه سوّم این است که در محتوای آن تغییر ایجاد نماییم؛ به این صورت که انگیزه ها را از بخشهای منفی و مذموم به سمت تعصّب ممدوح و مثبت هدایت کنیم؛ یعنی تعصّب را نمیرانیم، بلکه به آن سمت و سو و جهت صحیح بدهیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این روش همان است که امیر مؤمنان [[امام علی علیه السلام|امام علی]] علیه السلام فرمود: «اگر بناست تعصّب داشته باشید، سعی کنید تعصّب به خاطر مکارم اخلاق و محامد افعال و محاسن امور باشد.» و در جای دیگر فرمود: «{{متن حدیث|اِنْ کُنْتُمْ لا مَحالَةَ مُتَعَصِّبِینَ فَتَعَصَّبُوا لِنُصْرَةِ الْحَقِّ وَاِغاثَةِ الْمَلْهُوفِ}}؛ اگر ناگزیر باید متعصّب باشید، پس تعصّب خود را در مسیر یاری حق و فریادرسی به دردمند به کار گیرید». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* سید جواد حسینی، &amp;quot;تعصب&amp;quot;، مجله مبلغان، شماره های ۹۷ و ۹۸، پاییز و زمستان ۱۳۸۶.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:صفات ناپسند]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B3%D9%87%D9%84_%D8%A8%D9%86_%D8%AD%D9%86%DB%8C%D9%81&amp;diff=170078</id>
		<title>سهل بن حنیف</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B3%D9%87%D9%84_%D8%A8%D9%86_%D8%AD%D9%86%DB%8C%D9%81&amp;diff=170078"/>
		<updated>2026-10-26T09:49:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''سَهْلِ بْن حُنَیف اَوسی''' از اولین [[ایمان]] آورندگان به [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله در [[مدینه]] است و در [[غزوات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله|غزوات]] آن حضرت حضور فعال داشت. پس از آن از یاران وفادار و مورد اعتماد [[امیرالمؤمنین]] علیه السلام شد، تا جایی که امام علیه السلام به هنگام حرکت به سوی [[عراق]] برای [[جنگ جمل]]، او را جانشین خود در مدینه قرار داد. سهل بن حنیف در [[جنگ صفین]] نیز حضور داشت و پس از بازگشت از آن جنگ در [[کوفه]] درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نسب==&lt;br /&gt;
پدر و مادر سهل بن حنیف هر دو از [[قبیله اوس]] بودند که بعد از [[اسلام]] به همراه [[قبیله خزرج]] به [[انصار]] شهرت پیدا نمودند. برادر سهل، [[عثمان بن حنیف]] از اصحاب [[پیامبر اسلام|پیامبر]] صلی الله علیه و آله و [[امام علی علیه السلام|امام علی]] علیه السلام است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اسلام آوردن سهل==&lt;br /&gt;
مهمترین سند در رابطه با [[اسلام]] آوردن سهل بن حنیف روایتی است که [[امام علی علیه السلام|حضرت علی]] (علیه السلام) نقل کرده است. بدین شرح که پس از آنکه [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] (صلی الله علیه وآله) از [[مکه]] به [[مدینه]] هجرت کردند، امام علی (علیه السلام) در مکه امانتهای آن حضرت را به صاحبانشان رساند و به دنبال آن حضرت روانه مدینه شدند. در بین راه امام علی (علیه السلام) مهمان زنی بنام کلثوم بن هدم شد. در نیمه شب امیرالمؤمنین علیه السلام مردی را مشاهده کرد که به منزلگاه آن زن نزدیک شد، وقتی امام (علیه السلام) مسئله را از آن زن جویا شد او گفت: این شخص سهل بن حنیف است و چون می داند من زنی تنها هستم شبها بتهای قوم خود را شکسته و هیزم آنها را برای استفاده من می آورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منابع، این روایت را سه ماه پس از هجرت می دانند. با توجه به بیان کلثوم بن هدم می توان گفت که سهل بن حنیف قبلاً هم برای وی هیزم می‌برده است. از طرفی در آن شرایط اولیه حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اینکه اسلام هنوز دشمنان زیادی در مدینه داشت، اقدام سهل به شکستن بتهایی که اهمیت زیادی برای مشرکان داشته، نشان از اعتقاد راسخ او به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اسلام دارد. همچنین باید افزود که مسلماً این اعتقاد نمی‌توانسته فی البداهه باشد و به نظر می رسد که سهل پیش از اینکه پیامبر (صلی الله علیه و آله) به مدینه هجرت کنند، به اسلام گرویده باشد. اگرچه با اعتماد بیشتری می توان گفت که سهل در همان ابتدای ورود رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به مدینه مسلمان شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;نقش سهل بن حنیف در حوادث دوره خلافت امام علی (ع)، علی اکبر عباسی و شهرام خالدی سردشتی، تاریخنامه خوارزمی، سال سوم، پاییز ۱۳۹۴&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سهل در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله==&lt;br /&gt;
سهل در [[غزوه بدر|جنگ بدر]] و دیگر [[غزوات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله|غزوات پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله شرکت داشت. در [[غزوه احد|جنگ احد]] که شرایط سخت جنگ باعث شد برخی از مسلمانان بگریزند، سهل از معدود کسانی بود که فرار نکرد و با تیر از پیامبر صلی الله علیه و آله دفاع می کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله می فرمود به سهل تیر بدهید و سهل آن تیرها را به طرف دشمن نشانه می رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;الدرجات الرفیعه ، ص ۳۸۸، نقل از سیماى کارگزاران امیرالمومنین على علیه السلام، علی اکبر ذاکری&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) [[امام علی علیه السلام|علی]] (علیه السلام) را همراه صد و پنجاه مرد انصاری که در بین آنان بزرگان [[اوس]] و [[خزرج]] بودند به سوی قبیله طی در سرزمین [[نجد|نَجْد]] فرستاد و دستور داد بتخانه فُلْس را ویران کند. امیرالمؤمنین علیه السلام رایت سپاه را به سهل بن حُنیف و پرچم را به جبّار بن صخر داد.&amp;lt;ref&amp;gt;واقدی، المغازى، ج‏۳، ص۹۸۵&amp;lt;/ref&amp;gt; این خود نشان از جایگاه سهل در زمان پیامبر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سهل در زمان امام علی علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از [[رحلت پیامبر اسلام|رحلت پیامبر]] صلی الله علیه و آله، سهل انصاری از جمله مخالفان خلافت [[ابوبکر]] بود که به همراه یازده تن از [[صحابه]] به مخالفت از [[بیعت]] با ابوبکر داد سخن داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که [[عثمان بن عفان|عثمان]] در محاصره شورشیان افتاده بود، مؤذن [[مسجد النبی (ص)|مسجد پیامبر]] (صلی الله علیه و آله) خدمت [[امام علی علیه السلام|امام علی]] علیه السلام آمد تا کسی را برای اقامه [[نماز جماعت|جماعت]] به [[مسجد]] بفرستد. حضرت سهل را فرستاد. وی از اول [[ماه ذی الحجه|ذی الحجه]] تا روز [[عید قربان]] برای مردم در مسجد پیامبر (صلی الله علیه و آله) [[نماز]] گزارد و روز عید هم نماز عید قربان را اقامه کرد و پس از آن‌ هم‌چنان امام جماعت مسجد النبی بود تا عثمان کشته شد. او بعد از قتل عثمان از نخستین گروندگان به [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] علیه السلام بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی علیه السلام پس از رسیدن به [[خلافت]] در [[ماه صفر|صفر]] سال سی وششم، کارگزاران خود را به شهرستانها اعزام فرمود. از جمله آنان سهل بن حنیف بود که او را به [[شام]] فرستاد. اما در بین راه اسب سواران [[معاویه]] راه را بر او بستند و او به ناچار نزد علی علیه السلام بازگشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که حضرت علی (علیه السلام) عازم [[بصره]] شد، سهل بن حنیف را در بیست وششم [[ماه ربیع الاول|ربیع الاول]] به عنوان فرماندار [[مدینه]] منصوب کرد. سهل در مدینه بود تا اینکه [[جنگ جمل]] به پایان رسید و مردم [[کوفه]] و [[شام]] برای [[جنگ صفین|جنگ صفّین]] آماده می شدند. از آنجا که جنگ صفّین بااهمیت بود، طرفداران معاویه از مدینه فرار کرده، به وی ملحق می شدند. زمانی که امام علی علیه السلام متوجه شد سهل از فرار طرفداران معاویه ناراحت است، نامه ای به او نوشت. این نامه را [[سید رضی]] در [[نهج البلاغة|نهج البلاغه]] ذکر کرده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«{{متن حدیث|أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ رِجَالًا مِمَّنْ قِبَلَكَ يَتَسَلَّلُونَ إِلَى مُعَاوِيَةَ، فَلَا تَأْسَفْ عَلَى مَا يَفُوتُكَ مِنْ عَدَدِهِمْ وَ يَذْهَبُ عَنْكَ مِنْ مَدَدِهِمْ، فَكَفَى لَهُمْ غَيّاً وَ لَكَ مِنْهُمْ شَافِياً، فِرَارُهُمْ مِنَ الْهُدَى وَ الْحَقِّ وَ إِيضَاعُهُمْ إِلَى الْعَمَى وَ الْجَهْلِ؛ فَإِنَّمَا هُمْ أَهْلُ دُنْيَا مُقْبِلُونَ عَلَيْهَا وَ مُهْطِعُونَ إِلَيْهَا، وَ قَدْ عَرَفُوا الْعَدْلَ وَ رَأَوْهُ وَ سَمِعُوهُ وَ وَعَوْهُ، وَ عَلِمُوا أَنَّ النَّاسَ عِنْدَنَا فِي الْحَقِّ أُسْوَةٌ فَهَرَبُوا إِلَى الْأَثَرَةِ؛ فَبُعْداً لَهُمْ وَ سُحْقاً. إِنَّهُمْ وَ اللَّهِ لَمْ [يَفِرُّوا] يَنْفِرُوا مِنْ جَوْرٍ وَ لَمْ يَلْحَقُوا بِعَدْلٍ، وَ إِنَّا لَنَطْمَعُ فِي هَذَا الْأَمْرِ أَنْ يُذَلِّلَ اللَّهُ لَنَا صَعْبَهُ وَ يُسَهِّلَ لَنَا حَزْنَهُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ، وَ السَّلَامُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[https://ahlolbait.com/content/16648/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-70-%D9%86%D9%87%D8%AC-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D9%87 نهج البلاغه، نامه ۷۰.]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ به من خبر رسید که مردمی که نزد تو هستند، مخفیانه به معاویه می پیوندند. پس با از دست رفتن ایشان و کاستن کمک آنها از تو، افسردگی به خود راه مده. کافی است برای ایشان گمراهی و برای تو بدل از آنها، شفا؛ گریز ایشان از هدایت و رستگاری است و وقوعشان در گمراهی و نادانی است. و آنان دوستداران دنیا هستند که به آن با شتاب رو آورده اند و عدل و درستی را شناخته، دیدند و شنیدند و در گوش دارند و دانستند مردمی که نزد ما هستند، در حق برابرند. پس گریختند تا این که سودی را به خود اختصاص داده، دیگران را بی بهره نمایند. پس هلاکت و نابودی بر آنان باد! سوگند به خدا ایشان از جور و ستم نگریختند و به عدل و داد نپیوستند و ما امیدواریم در این امر [[خلافت]]، خدا دشواری آن را برای ما آسان و ناهمواریش را هموار سازد. انشاءاللّه و درود بر تو باد!&amp;lt;ref&amp;gt;علی اکبر ذاکری، سیمای کارگزاران علیّ بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع)، ج۱&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سهل سپس بنا بر فرمان امام علی (علیه السلام) پس از آنکه سپاهی از مدینه فراهم کرد، به امام علی علیه السلام پیوست و همراه وی در جنگ صفین حضور یافت. زمانی که امام قبل از رفتن به صفین با یاران خود مشورت می کرد سهل اینگونه سخن گفت: «یا امیر مؤمنان، ما با هر که تو با او صلح کنی بر سر صلحیم و با هر که تو با او بجنگی در جنگیم. رای ما همان رأ ی توست و ما چون سرپنجه دست تو هستیم...»&amp;lt;ref&amp;gt;منقری، پیکار صفین، ص۹۳&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پایان نبرد صفین، سهل مدتی از جانب امام علی علیه السلام حاکم فارس بود. پس از نابسامانی ممالک اسلامی به دلیل جنگهای داخلی برخی مناطق شورش کردند. فارس نیز طغیان کردند و علی علیه السلام [[عبیدالله بن زیاد|ابن زیاد]] را به جای سهل بن حنیف به فارس فرستاد و ابن زیاد فارس را آرام کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;نقش سهل بن حنیف در حوادث دوره خلافت امام علی (ع)، علی اکبر عباسی و شهرام خالدی سردشتی، تاریخنامه خوارزمی، سال سوم، پاییز ۱۳۹۴&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وفات ==&lt;br /&gt;
سرانجام سهل بن حنیف در سال ۳۸ قمری در شهر [[کوفه]] دار فانی را وداع گفت. [[امیرالمومنین|امیر مومنان]] علیه السلام پس از شنیدن خبر رحلت سهل فرمود: «{{متن حدیث|لو احبّنی جبل لتهافت}}&amp;lt;ref&amp;gt;[https://ahlolbait.com/content/17121/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA-111-%D9%86%D9%87%D8%AC-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85 نهج البلاغه، حکمت ۱۱۱.]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ اگر کوهی مرا دوست داشته باشد در هم خواهد ریخت». [[محمدتقی شوشتری|شوشتری]] در [[بهج الصباغه فی شرح نهج البلاغه (کتاب)|بهج الصباغه]] در شرح این حدیث می گوید: این بدین معناست که محنت ها بر او شدت یافته و مصیبت ها بدو شتاب گرفته بوده است و این جز برای پرهیزگاران نیک کردار و برگزیدگان نخواهد بود. و این همانند گفته آن حضرت است که می فرمود: هر کس ما [[اهل البیت|اهل بیت]] را دوست دارد پس خود را برای فقر که او را در بر می گیرد آماده کند.&amp;lt;ref&amp;gt;بهج الصباغه، ج۳، ص۴۳۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نماز میت]] سهل را امام علی علیه السلام خود خواندند. مطابق با روایتی از [[امام باقر علیه السلام|امام باقر]] علیه السلام، آن حضرت به سهل ۲۵ تکبیر گفت، ولى پنج پنج هر زمانى که یکى از مردم مى رسید مى گفت من به نماز سهل نرسیدم، حضرت سهل را به زمین مى گذاشت و بر او ۵ تکبیر می گفت و تا به قبر او برسد ۵ بار شد.&amp;lt;ref&amp;gt;الکافی، ج۳، ص۱۸۶ (کتاب الجنائز، باب من زاد علی خمس تکبیرات، حدیث ۳)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*شیخ عباس قمی، منتهی الامال، قسمت اول، باب سوم، در تاریخ حضرت علی علیه السلام.&lt;br /&gt;
*المغازى، محمد بن عمر الواقدی، تحقیق مارسدن جونس، بیروت، مؤسسة الأعلمى، ط الثالثة، ۱۴۰۹/۱۹۸۹.&lt;br /&gt;
*شوشتری، محمد تقی، بهج الصباغه، تهران، امیرکبیر، ۱۳۷۶ش.&lt;br /&gt;
*کلینى، محمد بن یعقوب بن اسحاق، الکافی، تهران، دار الکتب الإسلامیة، چاپ چهارم، ۱۴۰۷ ق.&lt;br /&gt;
*سیماى کارگزاران امیرالمومنین على علیه السلام، علی اکبر ذاکری.&lt;br /&gt;
*منقری، نصربن مزاحم، پیکار صفین، ترجمه پرویز اتابکی، تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ۱۳۷۰ش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب پیامبر]]&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب اهل البیت علیهم السلام]]&lt;br /&gt;
[[Category:اصحاب امام علی علیه السلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:مقاله های مهم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AA%D8%B9%D8%B5%D8%A8&amp;diff=170069</id>
		<title>تعصب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AA%D8%B9%D8%B5%D8%A8&amp;diff=170069"/>
		<updated>2026-10-26T06:59:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
{{الگو:مقاله از یک نشریه}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تعصّب» ناروا و «وابستگی غیرمنطقی به چیزی»، یکی از صفات رذیله است که [[انسان]] را از درک [[حق]] و برتری دادن آن بر [[باطل]]، باز می دارد. تعصّبهای ناروا در طول تاریخ بشر مشکلات عدیده ای را به وجود آورده است؛ سدّ راه هدایت انبیا شدن، درگیریهای ناروا و طولانی، و برتری دادن عدّه ای به ناحق، همه ریشه در تعصبهای ناروا دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مفهوم واژه تعصب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تعصّب» از مادّه «عَصَبَ» در اصل به معنای رشته هایی است که مفاصل استخوانها و عضلات را به هم پیوند می دهد. سپس این مادّه به معنای هر نوع وابستگی شدید فکری و عملی آمده است که غالبا بار منفی دارد؛ هر چند وابستگی مثبت نیز در مفهوم آن هست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل تعصّب ناروا، [[حق]] پذیری و [[تسلیم]] در برابر دستورات الهی قرار دارد. حق پذیری نشانه [[ایمان]]، بالا بودن سطح آگاهی و فرهنگ، و سلامتی روح و روان می باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اقسام تعصب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعصّب و حمیّت به دو قسم مذموم و غیرمنطقی و ممدوح و منطقی تقسیم می شود؛ هرچند غالبا این واژه در منابع دینی در بخش منفی و مذموم به کار رفته است.&lt;br /&gt;
اگر تعصّب و وابستگی انسان به امور غیرمنطقی همچون نژاد، قبیله و امثال آن باشد، تعصّب مذموم نامیده می شود و در [[قرآن]] و [[حدیث|روایات]] از آن به نام «تعصّب جاهلی» یاد شده است. ولی اگر تعصّب و وابستگی نسبت به امور مثبت همچون [[دین]] و مذهب از روی علم و آگاهی باشد، به آن تعصّب مثبت و ممدوح گفته می شود. در روایات نیز به این تقسیم اشاره شده است که به ذکر سه نمونه اکتفا می کنیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۱. امیرمؤمنان [[امام علی علیه السلام|امام علی]] علیه السلام در [[نهج البلاغه]] در بخشی از [[خطبه قاصعه|خطبه قاصعة]] می فرماید: «{{متن حدیث|فَأَطْفِئُوا مَا کَمَنَ فِی قُلُوبِکُمْ مِنْ نِیرَانِ الْعَصَبِیَّةِ وَ أَحْقَادِ الْجَاهِلِیَّةِ فَإِنَّمَا تِلْکَ الْحَمِیَّةُ تَکُونُ فِی الْمُسْلِمِ مِنْ خَطَرَاتِ الشَّیْطَانِ وَ نَخَوَاتِهِ وَ نَزَغَاتِهِ وَ نَفَثَاتِه}}؛ شراره های تعصّب و کینه های جاهلیّت را که در دلهای شما پنهان شده است، خاموش سازید؛ زیرا که این تعصّب [ناروا] در مسلمانان از القائات و کبر و نخوت و فریبها و وسوسه های شیطان است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جملات اشاره به عصبیت و تعصّب منفی دارد؛ امّا در ادامه خطبه به تعصّب مثبت اشاره می کند و می فرماید: «{{متن حدیث|فَإِنْ کَانَ لَا بُدَّ مِنَ الْعَصَبِیَّةِ فَلْیَکُنْ تَعَصُّبُکُمْ لِمَکَارِمِ الْخِصَالِ وَ مَحَامِدِ الْأَفْعَالِ وَ مَحَاسِنِ الْأُمُورِ الَّتِی تَفَاضَلَتْ فِیهَا الْمُجَدَاءُ وَ النُّجَدَاءُ مِنْ بُیُوتَاتِ الْعَرَبِ ... فَتَعَصَّبُوا لِخِلَالِ الْحَمْدِ مِنَ الْحِفْظِ لِلْجِوَارِ وَ الْوَفَاءِ بِالذِّمَامِ وَ الطَّاعَةِ لِلْبِرِّ وَ الْمَعْصِیَةِ لِلْکِبْرِ وَ الْأَخْذِ بِالْفَضْلِ وَ الْکَفِّ عَنِ الْبَغْی}}&amp;lt;ref&amp;gt;[https://ahlolbait.com/content/15849/%D8%AE%D8%B7%D8%A8%D9%87-192-%D9%86%D9%87%D8%AC-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D9%87-%D8%AE%D8%B7%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%B9%D9%87 نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲.]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ اگر بناست تعصّبی در کار باشد، پس تعصّب خود را برای اخلاق پسندیده و کارهای نیک و امور نیکی که افراد با شخصیّت و بزرگان از خاندانهای عرب داشتند، قرار دهید... پس تعصّب بورزید در راه صفات ارزشمند، همچون: حفظ [حقوق[ همسایگان، وفای به عهدها، اطاعت از نیکیها، سرپیچی از تکبّر، جود و بخشش و خودداری از ستم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۲. از [[امام سجاد علیه السلام|امام زین العابدین]] علیه السلام درباره تعصّب سؤال شد، حضرت فرمود: «{{متن حدیث|الْعَصَبِیَّةُ الَّتِی یَأْثِمُ عَلَیْهَا صَاحِبُهَا أَنْ یَرَی الرَّجُلُ شِرَارَ قَوْمِهِ خَیْراً مِنْ خِیَارِ قَوْمٍ آخَرِینَ وَ لَیْسَ مِنَ الْعَصَبِیَّةِ أَنْ یُحِبَّ الرَّجُلُ قَوْمَهُ وَ لَکِنْ مِنَ الْعَصَبِیَّةِ أَنْ یُعِینَ قَوْمَهُ عَلَی الظُّلْمِ}}؛ تعصّبی که دارنده آن گناهکار شمرده می شود، این است که انسان، بدکاران طائفه خود را از نیکوکاران طوایف دیگر بهتر بداند [و به خاطر این تعصّب بدان را بر نیکان مقدّم دارد] و از تعصّب [گناه آور] نیست که انسان به طایفه خود [علاقه و] محبّت داشته باشد؛ ولی تعصّب [ناروا] آن است که قومش را بر ظلم و ستم یاری دهد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جمله '''&amp;quot;لَیْسَ مِنَ الْعَصَبیّة&amp;quot;''' چون الف و لام '''&amp;quot;اَلْعَصبیّة&amp;quot;''' عهد ذکری است، می خواهد بگوید: دوست داشتن قوم و قبیله تعصّب ناروا نیست، نه اینکه تعصّب روا و ممدوح هم نباشد؛ لذا این روایت می تواند به عنوان شاهدی بر تقسیم تعصب باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۳. در [[حدیث]] دیگر، حضرت سجاد علیه السلام فرمود: «{{متن حدیث|لَمْ یُدْخِلِ الْجَنَّةَ حَمِیَّةٌ غَیْرُ حَمِیَّةِ حَمْزَةَ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ ذَلِکَ حِینَ أَسْلَمَ غَضَباً لِلنَّبِیِّ صلی الله علیه و آله فِی حَدِیثِ السَّلَی الَّذِی أُلْقِیَ عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله}}؛ هیچ تعصّبی [انسان را] وارد بهشت نمی کند، جز [تعصّبی همچون] تعصّب [[حضرت حمزه علیه السلام|حمزة بن عبدالمطلب]] و این زمانی بود که اسلام را برگزید به خاطر خشم به نفع پیامبر صلی الله علیه و آله در داستان [بی احترامی که به پیامبر شد و] بچه دان حیوانی که بر پیامبر صلی الله علیه و آله انداخته شد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روشن است که تعصّب حمزه در واقع برای دفاع از [[پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله در مقابل مشرکان بی ادب و بی منطق بود و تعصّب در دفاع از حق، تعصّب ممدوح و پسندیده است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بعد از شهادت حمزه به شدّت برای او گریه کرد و با جملاتی به این تعصّب ممدوح اشاره نمود؛ آنجا که فرمود: «{{متن حدیث|... یا حَمْزَةُ یا فاعِلَ الْخَیْراتِ یا کاشِفَ الْکُرُباتِ یا ذابُّ یا مانِعُ عَنْ وَجْهِ رَسُولِ اللّه؛ ای حمزه!}}؛ ای انجام دهنده کارهای خیر! ای برطرف کننده سختیها [از پیامبر]! ای دفاع کننده [از رسول خدا]! و ای دور کننده [دشمن] از برابر رسول خدا!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در این مقاله مورد بحث و پی گیری قرار می گیرد، تعصّب مذموم و نارواست؛ چرا که اطلاق تعصّب، غالبا به تعصّب مذموم انصراف دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تعصب مذموم در قرآن ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[قرآن کریم]] داستانهای فراوانی درباره تعصّب آمده که به عنوان نمونه به برخی از آنها اشاره می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. تعصّب اقوام گذشته:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرآن می فرماید: «{{متن قرآن|قَالُوا أَجِئْتَنَا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَنَذَرَ مَا كَانَ يَعْبُدُ آبَاؤُنَا ۖ فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ}} ([[سوره اعراف|اعراف]]، ۷۰)؛ [به حضرت هود علیه السلام] گفتند: آیا به سراغ ما آمده ای که تنها خدای یگانه را بپرستیم و آنچه را پدران ما می پرستیدند، رها کنیم! پس اگر راست می گویی، آنچه را [از بلا و عذاب] به ما وعده می دهی، بیاور!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پافشاری بر آنچه پدران پذیرفته اند بدون منطق صحیح و دلیل محکم، همان تعصّب جاهلی است. جالب این است که قرآن کریم این منطق پوچ و تعصّب کور جاهلی را در موارد متعددی از سوی اقوام انبیاء در مقابل آنان منعکس نموده است؛ چنان که قوم [[حضرت ابراهیم علیه السلام|ابراهیم]] علیه السلام گفتند: «{{متن قرآن|قَالُوا وَجَدْنَا آبَاءَنَا لَهَا عَابِدِينَ}} ([[سوره انبیاء|انبیاء]]، ۵۳)؛ گفتند ما پدران خود را یافتیم که آنها (بتها) را عبادت می کنند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و قوم [[حضرت موسی علیه السلام|موسی]] علیه السلام و فرعونیان نیز در برابر او گفتند: «{{متن قرآن|قَالُوا أَجِئْتَنَا لِتَلْفِتَنَا عَمَّا وَجَدْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا ...}} ([[سوره یونس|یونس]]، ۷۸)؛ گفتند آیا آمده ای که ما را از آنچه پدرانمان را بر آن یافتیم، منصرف سازی! ...».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در عصر [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله نیز گفتند: «{{متن قرآن|... بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا ...}} ([[سوره بقره|بقره]]، ۱۷۰)؛ ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروی می کنیم».&lt;br /&gt;
و قرآن جواب می دهد که این منطق بی جاست و تعصّب کور جاهلی است: «{{متن قرآن|... أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ}} (بقره، ۱۷۰)؛ آیا اگر حتی پدران آنها چیزی نفهمیدند و هدایت نیافتند [باز هم از آنان پیروی می کنند]!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گویا استقراء در بین اقوام گذشته تام می شود که همه گرفتار تعصّب ناروا بودند؛ لذا قرآن به صورت یک قاعده کلّی و یک جمع بندی عمومی می فرماید: «{{متن قرآن|{{آیه|43|23}}}}([[سوره زخرف|زخرف]]، ۲۳)؛ و این گونه در هیچ شهر و دیاری پیش از تو [پیامبر] انذار کننده ای نفرستادیم، مگر اینکه ثروتمندان مست و مغرور آن دیار گفتند: ما پدران خود را بر آیینی یافتیم و به آثار آنان اقتدا می کنیم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. صلح حدیبیّه و تعصّب مشرکان:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشرکان با اینکه در جریان [[صلح حدیبیه]] آیات و نشانه های حقّانیّت رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدند و متوجّه شدند، ولی به خاطر تعصّب کور [[جاهلیت|جاهلی]] ایمان نیاوردند. قرآن به این جریان اشاره می کند و می فرماید: «{{متن قرآن|{{آیه|48|26}}}}([[سوره فتح|فتح]]، ۲۶)؛ [به خاطر بیاورید] هنگامی را که کافران در دلهای خود تعصّب [و نخوت] جاهلیّت داشتند؛ پس [در مقابل، [خداوند آرامش و سکینه خود را بر رسول خویش و مؤمنان نازل فرمود و آنها را به حقیقت تقوا ملزم ساخت و آنان از هر کس شایسته تر و اهل آن بودند و خداوند به همه چیز داناست».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
''حمیّت'' از مادّه حَمْی (بر وزن حَمْد) به معنی حرارتی است که بر اثر عوامل خارجی در بدن انسان یا اشیای دیگر به وجود می آید. به همین دلیل، به حالت تَب، حُمّی (بر وزن کبری) گفته می شود.&lt;br /&gt;
سپس به حالات روحی همچون [[خشم]] و [[تکبر|تکبّر]] و تعصّب، حمیّت گفته شده است؛ چرا که همه اینها حالتی آتشین در انسان ایجاد می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جالب اینکه در آیه فوق حمیّت به جاهلیّت اضافه شده که بیانگر تعصّبهای برخاسته از [[جهل]] و نادانی است و سکینه که نقطه مقابل آن است، به خدا نسبت داده شده و به معنی آرامشی است آگاهانه و برخاسته از [[ایمان]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. تعصّب اقوام بر علیه یکدیگر:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرآن کریم می فرماید: «{{متن قرآن|{{آیه|2|113}}}}([[سوره بقره|بقره]]، ۱۱۳)؛ یهودیان گفتند: مسیحیان هیچ موقعیتی [نزد خدا[ ندارند. و مسیحیان نیز گفتند: یهودیان هیچ موقعیتی ندارند [و بر باطل اند]؛ در حالی که هر دو دسته کتاب آسمانی را می خوانند [و باید از این گونه تعصّبها برکنار باشند]. افراد نادان [دیگر، همچون مشرکان] نیز سخنی همانند سخن آنها گفتند. خداوند، روز قیامت درباره آنچه در آن اختلاف داشتند، بین آنها داوری می کند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[آیه]] نشان می دهد که برتر دانستن [[یهود]] نسبت به [[مسیحیت|مسیحیّت]] به صورت مطلق و یا برتر دانستن مسیحیّت نسبت به یهود به صورت بی قید، و همین طور برتر دانستن هر قومی نسبت به قوم دیگر بدون علم و آگاهی و معیارهای منطقی که می توان گفت ناشی از تعصّب جاهلی و کُور است، خطا و اشتباه می باشد. [[اسلام]] معیار برتری را فقط [[تقوا]] و پاکی می داند، نه مسائلی همچون: قوم، نژاد، موقعیّت شغلی و ثروت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۴. شیطان پیشوای متعصبان:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که خداوند به [[فرشتگان]] دستور داد برای [[حضرت آدم]] علیه السلام [[سجده]] کنند، همگی اطاعت کردند، جز شیطان که در سبب آن گفت: {{متن قرآن|«{{آیه|7|12}}»}}([[سوره اعراف|اعراف]]، ۱۲). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[حضرت علی]] علیه السلام درباره راز این سرپیچی می فرماید: «{{متن حدیث|اِعْتَرَضَتْهُ الْحَمِیَّةُ فَافْتَخَرَ عَلی آدَمَ بِخَلْقِهِ وَتَعَصَّبَ عَلَیْهِ لاِءَصْلِهِ فَعَدُوُّ اللّهِ اِمامُ الْمُتَعَصِّبِینَ وَسَلَفُ الْمُسْتَکْبِرِینَ الَّذِی وَضَعَ اَساسَ الْعَصَبِیَّةِ}}؛ تکبّر و تعصّب به او دست داد و بر آدم علیه السلام به خاطر خلقت خویش افتخار کرد و از جهت اصل و ریشه خود نسبت به او تعصّب ورزید. پس [به همین دلیل] این دشمن خدا، پیشوای متعصبان و سر سلسله مستکبران است و کسی است که بنای تعصّب را پی ریزی کرد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار سوء تعصب ناروا==&lt;br /&gt;
تعصب ناروا و مذموم آثار زیانبار فراوانی دارد که به اهم آنها اشاره می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. از دست دادن ایمان:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام|رسول خدا]] صلی الله علیه و آله فرمود: «{{متن حدیث|مَنْ تَعَصَّبَ أَوْ تُعُصِّبَ لَهُ فَقَدْ خَلَعَ رِبْقَ الاِْیمانِ مِنْ عُنُقِهِ}}؛ هر کس تعصب [ناروا] بورزد یا دیگران به خاطر او تعصّب بورزند، رشته های ایمان را از گردن خود باز کرده است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. محشور شدن با اعراب جاهلی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود: «{{متن حدیث|مَنْ کانَ فِی قَلْبِهِ حَبَّةٌ مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ عَصَبِیَّةٍ بَعَثَهُ اللّهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ مَعَ اَعْرابِ الْجاهِلِیَّةِ}}؛ هر کس در دلش به اندازه [دانه] خردلی عصبیّت باشد، خداوند روز قیامت او را با اعراب جاهلیّت [دوران قبل از اسلام] محشور می کند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. عذاب آخرت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام علی]] علیه السلام فرمود: «{{متن حدیث|اِنَّ اللّهَ یُعَذِّبُ السِّتَّةَ بِالسِّتَةِ الْعَرَبَ بِالْعَصَبِیَّةِ وَالدَّهاقِینَ بِالْکِبْرِ وَالاْءُمَراءَ بِالْجَوْرِ وَالْفُقَهاءَ بِالْحَسَدِ وَالتُّجّارَ بِالْخِیانَةِ وَأَهْلَ الرَّساتِیقِ بِالْجَهْلِ}}؛ خداوند شش گروه را به خاطر شش چیز عذاب می کند: عرب را به خاطر تعصّب، اربابان را به خاطر تکبّر، حاکمان را به خاطر ستم، و فقیهان را به خاطر حسد، تجّار را به خاطر خیانت واهل روستاها را به خاطر جهل و نادانی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۴. مطرود شدن:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «{{متن حدیث|لَیْسَ مِنّا مَنْ دَعا اِلی عَصَبِیَّةٍ وَلَیْسَ مِنّا مَنْ قاتَلَ عَلی عَصَبِیَّةٍ وَلَیْسَ مِنّا مَنْ ماتَ عَلی عَصَبِیَّةٍ}}؛ از ما نیست کسی که [مردم را] به تعصّب دعوت کند و از ما نیست کسی که به خاطر تعصّب [ناروا] بجنگد و از ما نیست کسی که با تعصّب [مذموم] بمیرد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۵. بازماندن از درک حقایق:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشاره شد که تعصّب، وابستگی غیر منطقی به قوم یا عقیده باطل و یا عادات و رسوم خاص است که این حالت پرده ضخیمی بر دیده و عقل انسان ایجاد می کند و انسان را از درک حقایق و تشخیص حق و باطل، و مصلحت و مفسده محروم می سازد.&lt;br /&gt;
از اینرو [[قرآن]] در جواب مشرکین [[مکه|مکّه]] که می گفتند: «ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروی می کنیم» می فرماید: «{{متن قرآن|... أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 170 سوره بقره|سوره بقره، آیه ۱۷۰.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ آیا اگر پدران آنها چیزی نمی فهمیدند و هدایت نیافتند [باز از آنها پیروی می کنند]!».&lt;br /&gt;
این جملات نشان می دهد که مشرکان مکّه از درک این مسئله که پدران آنها چیزی نمی فهمیدند و گمراه بودند، عاجز بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۶. از بین رفتن اتّحاد و انسجام جامعه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر جامعه ای از مجموع اقوامی تشکیل شده باشد که تعصّب در بین آنها حرف اوّل را بزند، انسجام و اتحاد نخواهد یافت.&lt;br /&gt;
به همین جهت است که استعمارگران تلاش می کنند بین ملّتهای اسلامی تعصّب منفی و مذموم را تشدید کنند و انسجام اسلامی را خدشه دار نمایند. در داخل کشور نیز همواره تلاش کرده اند با ایجاد تعصّب بین اقوام مختلف و گروهها و احزاب گوناگون وحدت ملّی را از بین ببرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۷. ایجاد کینه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت علی علیه السلام در این باره فرمود: «{{متن حدیث|فَاللّهَ اللّهَ فِی کِبْرِ الْحَمِیَّةِ وَفَخْرِ الْجاهِلِیَّةِ فَاِنَّهُ مَلاقِحُ الشَّنَئانِ وَمَنافِخُ الشَّیْطانِ الَّتِی خَدَعَ الاُْمَمَ الْماضِیَةَ وَالْقُرُونَ الْخالِیَةَ حَتّی اَعْنَفُوا فِی حَنادِسِ جَهالَتِهِ وَمَهاوِی ضَلالَتِهِ}}؛ خدا را خدا را [در نظر بگیرید]! در مورد تکبر ورزی از روی تعصّب و افتخار جاهلی که تعصّب و حمیّت [ناروا] زادگاه [[کینه]] است و محل دمیدن شیطان که با آن امّتهای گذشته و روزگاران قدیم را فریب داده است تا اینکه در تاریکیهای نادانی و گمراهی او پنهان شدند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۸. کفر:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکثر امتهای گذشته بر اثر تعصّب و لجاجت در مقابل پیامبران قرار گرفتند و از راه حق و هدایت دور گشتند و طریق [[کفر]] و ضلالت را در پیش گرفتند.&lt;br /&gt;
در قرآن کریم می خوانیم: «{{متن قرآن|{{آیه|43|23}}}}([[سوره زخرف|زخرف]]، ۲۳)؛ و این گونه در هیچ شهر و دیاری پیش از تو پیامبر انذار کننده ای نفرستادیم، مگر اینکه ثروتمندان مست و مغروران گفتند: ما پدران خود را بر آیینی یافتیم و به آثار آنان اقتدا می کنیم». چنان که شیطان نیز بر اثر تکبّر و تعصّب راه کفر را در پیش گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۹. درد و رنج:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از ورود [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله به [[مدینه]]، سالها دو قبیله «[[اوس]]» و «[[خزرج]]» بر اثر تعصّبهای کور درگیر و گرفتار رنج و زحمتهای فراوان بودند؛ ولی با مسلمان شدن این دو طائفه، تعصبها به برادری و مهربانی تبدیل گشت و رنجهای چندساله از بین رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ریشه‌های تعصب ناروا==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. تکبّر:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در داستان [[شیطان]]، آنچه او را به تعصّب وادار کرد، خودبرتربینی و [[تکبر|تکبّر]] او بود. او فکر کرد چون از آتش است، پس برتر است؛ لذا تعصّب و لجاجت ورزید.&lt;br /&gt;
[[امام علی]] علیه السلام در این زمینه می فرماید: «{{متن حدیث|اَمّا اِبْلِیسُ فَتَعَصَّبَ عَلی آدَمَ لاَِصْلِهِ وَطَعَنَ عَلَیْهِ فِی خِلْقَتِهِ فَقالَ اَنَا نارِیٌّ وَاَنْتَ طِینِیٌّ}}؛ امّا ابلیس به خاطر اصل و ریشه خود بر آدم تعصّب ورزید و آدم علیه السلام را در خلقتش طعنه زد. پس گفت: من از آتش و تو از گل هستی». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. مال و ثروت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام علی علیه السلام فرمود: «{{متن حدیث|وَاَمّا الاَْغْنِیاءُ مِنْ مُتْرَفَةِ الاُْمَمِ فَتَعَصَّبُوا لآثارِ مَواقِعِ النِّعَمِ}}؛ و امّا توانگران از مرفهین امتها[ی گذشته] به خاطر آثار نعمتها تعصّب ورزیدند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. جهل و بی خبری:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آیه ۱۱۳ [[سوره بقره]] خواندیم که: «{{متن قرآن|... كَذَٰلِكَ قَالَ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِ ...}}؛ آنهایی که جاهل و نادان بودند نیز حرف [تعصب آمیز] یهودیان و مسیحیان را زدند». معلوم می شود که گاهی عامل تعصّب جهل و نادانی است.&lt;br /&gt;
واقعیّت تاریخی نیز این امر را اثبات کرده است که هر قوم و قبیله و مردم و جامعه ای که نادان ترند، بیشتر گرفتار تعصّب می باشند. قرآن کریم در آیه دیگر، تعصّب و حمیّت را به کلمه الجاهلیّه اضافه نموده که: {{متن قرآن|«... حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ ...»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چه [[جاهلیت|جاهلیّت]]، اصطلاحی است برای دوران پیش از اسلام، ولی انتخاب این عنوان برای آن دوران اشاره ای به این است که آن دوران، دوران جهل و نادانی، و بی خبری و بی فرهنگی بوده است و حمیّت و تعصّب با جاهلیّت ارتباطی تنگاتنگ دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۴. حبّ شدید به پدران:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیات متعددی در قرآن مانند [[قوم عاد]] وجود دارد که در همه آنها این جمله {{متن قرآن|«... وَجَدْنَا آبَاءَنَا ...»}} و یا مشابه آن آمده است. این نشان از آن دارد که حبّ شدید به آبا و اجداد، انسان را به تعصّب کور وامی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۵. شخصیّت زدگی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گاه شخصی در نظر انسان چنان قداست پیدا می کند که گفتار و رفتار او از دایره نقد خارج می شود؛ هر چند از نظر علمی و اخلاقی در سطح پایین قرار داشته باشد و همین امر سبب می شود که عده ای چشم و گوش بسته به دنبال او راه بیفتند و به خاطر او جان و مال خود را از دست بدهند، بی آنکه در محتوای سخنان و رفتار او کمترین اندیشه ای کنند.» این گونه افراد در گذشته بوده اند و در این دوران نیز در جوامع مختلف وجود دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی علیه السلام در این باره می فرماید: «{{متن حدیث|اَلا فَالْحَذَرَ الْحَذَرَ مِنْ طاعَةِ ساداتِکُمْ وَکُبَرائِکُمُ الَّذِینَ تَکَبَّرُوا عَنْ حَسَبِهِمْ وَتَرَفَّعُوا فَوْقَ نَسَبِهِمْ وَأَلْقُوا الْهَجِینَةَ عَلی رَبِّهِمْ وَ جاحَدُوا اللّهَ عَلی ما صَنَعَ بِهِمْ مُکابَرَةً لِقَضائِهِ وَ مُغالَبَةً لاِآلائِهِ فَاِنَّهُمْ قَواعِدُ اَساسِ الْعَصَبِیَّةِ وَدَعائِمُ اَرْکانِ الْفِتْنَةِ وَسُیُوفُ اعْتِزاءِ الْجاهِلِیَّةِ}}؛ هان بترسید! بترسید! از پیروی مهتران و بزرگانتان؛ آنانی که به حسب [و نسب می نازند و] تکبر می ورزند و نژاد خود را بالاتر از آنچه هستند، می پندارند و کارهای نادرست را به خدا نسبت می دهند و خدا را بر آنچه [از نعمتها داده و در حق آنها] انجام داده انکار می کنند برای ستیزه کردن با قضای او و پیروز شدن بر نعمتهای او. به راستی آنان پایه های تعصّب و ستونهای فتنه و شمشیرهای جاهلیت اند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جملات به صراحت می گوید که یکی از عوامل تعصّب، شخصیّت زدگی و پیروی ناآگاهانه از بزرگان و اجداد می باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۶. انزوای فکری و اجتماعی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وقتی انسان در خودش و محیط فکری و اجتماعی اش فرو برود و از جوامع و افراد دیگر و افکار آنها بی خبر بماند، نسبت به آنچه در اختیار اوست، سخت وابسته می شود و در برابر آن تعصّب می ورزد؛ در حالی که اگر با دیگران بنشیند و فکر خود را با افکار دیگران مقایسه کند، نقطه های قوّت و ضعف و مثبت و منفی به زودی آشکار می گردد و به او اجازه می دهد بهترین انتخاب را داشته باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۷. تقلید کورکورانه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[تقلید]] چهار نوع است: تقلید جاهل از جاهل، تقلید عالم از عالم، تقلید عالم از جاهل؛ که این سه نوع تقلید مذموم و نارواست و تقلید جاهل از عالم که ممدوح می باشد و از باب رجوع جاهل به افراد متخصص و کارشناس و کاردان است.&lt;br /&gt;
گاه عامل تعصّب تقلیدهای کورکورانه جاهل از جاهل است که این مورد نیز در امّتهای پیشین و در عصر حاضر نمونه های فراوانی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==راههای درمان تعصب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای تعصّب مذموم چون دیگر رذائل اخلاقی، راههایی برای درمان وجود دارد که به اهمّ آنها اشاره می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. توجّه به ریشه های تعصّب و از بین بردن آنها:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بخش ریشه های تعصّب به پنج عامل تعصّب اشاره کردیم. برای نابودی تعصّب باید فرد و یا کسانی که را درمان می کنند توجّه نمایند که به کدام یک از ریشه های تعصّب مبتلاست تا آن را از بین ببرند؛ مثلاً جاهل، کسب آگاهی کند و حبّ ذات در آن تعدیل گردد و... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. توجّه به آثار زیانبار تعصّب:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسان اگر کمترین توجّهی به پیامدها و آثار زیانبار تعصّب داشته باشد که سعادت دنیا و آخرت انسان را نابود می کند، سعی می کند این رذیله را از خود دور نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. تغییر و تعویض:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه سوّم این است که در محتوای آن تغییر ایجاد نماییم؛ به این صورت که انگیزه ها را از بخشهای منفی و مذموم به سمت تعصّب ممدوح و مثبت هدایت کنیم؛ یعنی تعصّب را نمیرانیم، بلکه به آن سمت و سو و جهت صحیح بدهیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این روش همان است که امیر مؤمنان [[امام علی علیه السلام|امام علی]] علیه السلام فرمود: «اگر بناست تعصّب داشته باشید، سعی کنید تعصّب به خاطر مکارم اخلاق و محامد افعال و محاسن امور باشد.» و در جای دیگر فرمود: «{{متن حدیث|اِنْ کُنْتُمْ لا مَحالَةَ مُتَعَصِّبِینَ فَتَعَصَّبُوا لِنُصْرَةِ الْحَقِّ وَاِغاثَةِ الْمَلْهُوفِ}}؛ اگر ناگزیر باید متعصّب باشید، پس تعصّب خود را در مسیر یاری حق و فریادرسی به دردمند به کار گیرید». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* سید جواد حسینی، &amp;quot;تعصب&amp;quot;، مجله مبلغان، شماره های ۹۷ و ۹۸، پاییز و زمستان ۱۳۸۶.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:صفات ناپسند]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AA%D8%B9%D8%B5%D8%A8&amp;diff=170067</id>
		<title>تعصب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AA%D8%B9%D8%B5%D8%A8&amp;diff=170067"/>
		<updated>2026-10-26T05:47:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* تعصب مذموم در قرآن */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
{{الگو:مقاله از یک نشریه}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تعصّب» ناروا و «وابستگی غیرمنطقی به چیزی»، یکی از صفات رذیله است که [[انسان]] را از درک [[حق]] و برتری دادن آن بر [[باطل]]، باز می دارد. تعصّبهای ناروا در طول تاریخ بشر مشکلات عدیده ای را به وجود آورده است؛ سدّ راه هدایت انبیا شدن، درگیریهای ناروا و طولانی، و برتری دادن عدّه ای به ناحق، همه ریشه در تعصبهای ناروا دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مفهوم واژه تعصب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تعصّب» از مادّه «عَصَبَ» در اصل به معنای رشته هایی است که مفاصل استخوانها و عضلات را به هم پیوند می دهد. سپس این مادّه به معنای هر نوع وابستگی شدید فکری و عملی آمده است که غالبا بار منفی دارد؛ هر چند وابستگی مثبت نیز در مفهوم آن هست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل تعصّب ناروا، [[حق]] پذیری و [[تسلیم]] در برابر دستورات الهی قرار دارد. حق پذیری نشانه [[ایمان]]، بالا بودن سطح آگاهی و فرهنگ، و سلامتی روح و روان می باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اقسام تعصب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعصّب و حمیّت به دو قسم مذموم و غیرمنطقی و ممدوح و منطقی تقسیم می شود؛ هرچند غالبا این واژه در منابع دینی در بخش منفی و مذموم به کار رفته است.&lt;br /&gt;
اگر تعصّب و وابستگی انسان به امور غیرمنطقی همچون نژاد، قبیله و امثال آن باشد، تعصّب مذموم نامیده می شود و در [[قرآن]] و [[حدیث|روایات]] از آن به نام «تعصّب جاهلی» یاد شده است. ولی اگر تعصّب و وابستگی نسبت به امور مثبت همچون [[دین]] و مذهب از روی علم و آگاهی باشد، به آن تعصّب مثبت و ممدوح گفته می شود. در روایات نیز به این تقسیم اشاره شده است که به ذکر سه نمونه اکتفا می کنیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۱. امیرمؤمنان [[امام علی علیه السلام|امام علی]] علیه السلام در [[نهج البلاغه]] در بخشی از [[خطبه قاصعه|خطبه قاصعة]] می فرماید: «{{متن حدیث|فَأَطْفِئُوا مَا کَمَنَ فِی قُلُوبِکُمْ مِنْ نِیرَانِ الْعَصَبِیَّةِ وَ أَحْقَادِ الْجَاهِلِیَّةِ فَإِنَّمَا تِلْکَ الْحَمِیَّةُ تَکُونُ فِی الْمُسْلِمِ مِنْ خَطَرَاتِ الشَّیْطَانِ وَ نَخَوَاتِهِ وَ نَزَغَاتِهِ وَ نَفَثَاتِه}}؛ شراره های تعصّب و کینه های جاهلیّت را که در دلهای شما پنهان شده است، خاموش سازید؛ زیرا که این تعصّب [ناروا] در مسلمانان از القائات و کبر و نخوت و فریبها و وسوسه های شیطان است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جملات اشاره به عصبیت و تعصّب منفی دارد؛ امّا در ادامه خطبه به تعصّب مثبت اشاره می کند و می فرماید: «{{متن حدیث|فَإِنْ کَانَ لَا بُدَّ مِنَ الْعَصَبِیَّةِ فَلْیَکُنْ تَعَصُّبُکُمْ لِمَکَارِمِ الْخِصَالِ وَ مَحَامِدِ الْأَفْعَالِ وَ مَحَاسِنِ الْأُمُورِ الَّتِی تَفَاضَلَتْ فِیهَا الْمُجَدَاءُ وَ النُّجَدَاءُ مِنْ بُیُوتَاتِ الْعَرَبِ ... فَتَعَصَّبُوا لِخِلَالِ الْحَمْدِ مِنَ الْحِفْظِ لِلْجِوَارِ وَ الْوَفَاءِ بِالذِّمَامِ وَ الطَّاعَةِ لِلْبِرِّ وَ الْمَعْصِیَةِ لِلْکِبْرِ وَ الْأَخْذِ بِالْفَضْلِ وَ الْکَفِّ عَنِ الْبَغْی}}&amp;lt;ref&amp;gt;[https://ahlolbait.com/content/15849/%D8%AE%D8%B7%D8%A8%D9%87-192-%D9%86%D9%87%D8%AC-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D9%87-%D8%AE%D8%B7%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%B9%D9%87 نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲.]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ اگر بناست تعصّبی در کار باشد، پس تعصّب خود را برای اخلاق پسندیده و کارهای نیک و امور نیکی که افراد با شخصیّت و بزرگان از خاندانهای عرب داشتند، قرار دهید... پس تعصّب بورزید در راه صفات ارزشمند، همچون: حفظ [حقوق[ همسایگان، وفای به عهدها، اطاعت از نیکیها، سرپیچی از تکبّر، جود و بخشش و خودداری از ستم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۲. از [[امام سجاد علیه السلام|امام زین العابدین]] علیه السلام درباره تعصّب سؤال شد، حضرت فرمود: «{{متن حدیث|الْعَصَبِیَّةُ الَّتِی یَأْثِمُ عَلَیْهَا صَاحِبُهَا أَنْ یَرَی الرَّجُلُ شِرَارَ قَوْمِهِ خَیْراً مِنْ خِیَارِ قَوْمٍ آخَرِینَ وَ لَیْسَ مِنَ الْعَصَبِیَّةِ أَنْ یُحِبَّ الرَّجُلُ قَوْمَهُ وَ لَکِنْ مِنَ الْعَصَبِیَّةِ أَنْ یُعِینَ قَوْمَهُ عَلَی الظُّلْمِ}}؛ تعصّبی که دارنده آن گناهکار شمرده می شود، این است که انسان، بدکاران طائفه خود را از نیکوکاران طوایف دیگر بهتر بداند [و به خاطر این تعصّب بدان را بر نیکان مقدّم دارد] و از تعصّب [گناه آور] نیست که انسان به طایفه خود [علاقه و] محبّت داشته باشد؛ ولی تعصّب [ناروا] آن است که قومش را بر ظلم و ستم یاری دهد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جمله '''&amp;quot;لَیْسَ مِنَ الْعَصَبیّة&amp;quot;''' چون الف و لام '''&amp;quot;اَلْعَصبیّة&amp;quot;''' عهد ذکری است، می خواهد بگوید: دوست داشتن قوم و قبیله تعصّب ناروا نیست، نه اینکه تعصّب روا و ممدوح هم نباشد؛ لذا این روایت می تواند به عنوان شاهدی بر تقسیم تعصب باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۳. در [[حدیث]] دیگر، حضرت سجاد علیه السلام فرمود: «{{متن حدیث|لَمْ یُدْخِلِ الْجَنَّةَ حَمِیَّةٌ غَیْرُ حَمِیَّةِ حَمْزَةَ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ ذَلِکَ حِینَ أَسْلَمَ غَضَباً لِلنَّبِیِّ صلی الله علیه و آله فِی حَدِیثِ السَّلَی الَّذِی أُلْقِیَ عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله}}؛ هیچ تعصّبی [انسان را] وارد بهشت نمی کند، جز [تعصّبی همچون] تعصّب [[حضرت حمزه علیه السلام|حمزة بن عبدالمطلب]] و این زمانی بود که اسلام را برگزید به خاطر خشم به نفع پیامبر صلی الله علیه و آله در داستان [بی احترامی که به پیامبر شد و] بچه دان حیوانی که بر پیامبر صلی الله علیه و آله انداخته شد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روشن است که تعصّب حمزه در واقع برای دفاع از [[پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله در مقابل مشرکان بی ادب و بی منطق بود و تعصّب در دفاع از حق، تعصّب ممدوح و پسندیده است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بعد از شهادت حمزه به شدّت برای او گریه کرد و با جملاتی به این تعصّب ممدوح اشاره نمود؛ آنجا که فرمود: «{{متن حدیث|... یا حَمْزَةُ یا فاعِلَ الْخَیْراتِ یا کاشِفَ الْکُرُباتِ یا ذابُّ یا مانِعُ عَنْ وَجْهِ رَسُولِ اللّه؛ ای حمزه!}}؛ ای انجام دهنده کارهای خیر! ای برطرف کننده سختیها [از پیامبر]! ای دفاع کننده [از رسول خدا]! و ای دور کننده [دشمن] از برابر رسول خدا!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در این مقاله مورد بحث و پی گیری قرار می گیرد، تعصّب مذموم و نارواست؛ چرا که اطلاق تعصّب، غالبا به تعصّب مذموم انصراف دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تعصب مذموم در قرآن ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[قرآن کریم]] داستانهای فراوانی درباره تعصّب آمده که به عنوان نمونه به برخی از آنها اشاره می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. تعصّب اقوام گذشته:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرآن می فرماید: «{{متن قرآن|قَالُوا أَجِئْتَنَا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَنَذَرَ مَا كَانَ يَعْبُدُ آبَاؤُنَا ۖ فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ}} ([[سوره اعراف|اعراف]]، ۷۰)؛ [به حضرت هود علیه السلام] گفتند: آیا به سراغ ما آمده ای که تنها خدای یگانه را بپرستیم و آنچه را پدران ما می پرستیدند، رها کنیم! پس اگر راست می گویی، آنچه را [از بلا و عذاب] به ما وعده می دهی، بیاور!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پافشاری بر آنچه پدران پذیرفته اند بدون منطق صحیح و دلیل محکم، همان تعصّب جاهلی است. جالب این است که قرآن کریم این منطق پوچ و تعصّب کور جاهلی را در موارد متعددی از سوی اقوام انبیاء در مقابل آنان منعکس نموده است؛ چنان که قوم [[حضرت ابراهیم علیه السلام|ابراهیم]] علیه السلام گفتند: «{{متن قرآن|قَالُوا وَجَدْنَا آبَاءَنَا لَهَا عَابِدِينَ}} ([[سوره انبیاء|انبیاء]]، ۵۳)؛ گفتند ما پدران خود را یافتیم که آنها (بتها) را عبادت می کنند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و قوم [[حضرت موسی علیه السلام|موسی]] علیه السلام و فرعونیان نیز در برابر او گفتند: «{{متن قرآن|قَالُوا أَجِئْتَنَا لِتَلْفِتَنَا عَمَّا وَجَدْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا ...}} ([[سوره یونس|یونس]]، ۷۸)؛ گفتند آیا آمده ای که ما را از آنچه پدرانمان را بر آن یافتیم، منصرف سازی! ...».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در عصر [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله نیز گفتند: «{{متن قرآن|... بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا ...}} ([[سوره بقره|بقره]]، ۱۷۰)؛ ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروی می کنیم».&lt;br /&gt;
و قرآن جواب می دهد که این منطق بی جاست و تعصّب کور جاهلی است: «{{متن قرآن|... أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ}} (بقره، ۱۷۰)؛ آیا اگر حتی پدران آنها چیزی نفهمیدند و هدایت نیافتند [باز هم از آنان پیروی می کنند]!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گویا استقراء در بین اقوام گذشته تام می شود که همه گرفتار تعصّب ناروا بودند؛ لذا قرآن به صورت یک قاعده کلّی و یک جمع بندی عمومی می فرماید: «{{متن قرآن|{{آیه|43|23}}}}([[سوره زخرف|زخرف]]، ۲۳)؛ و این گونه در هیچ شهر و دیاری پیش از تو [پیامبر] انذار کننده ای نفرستادیم، مگر اینکه ثروتمندان مست و مغرور آن دیار گفتند: ما پدران خود را بر آیینی یافتیم و به آثار آنان اقتدا می کنیم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. صلح حدیبیّه و تعصّب مشرکان:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشرکان با اینکه در جریان [[صلح حدیبیه]] آیات و نشانه های حقّانیّت رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدند و متوجّه شدند، ولی به خاطر تعصّب کور [[جاهلیت|جاهلی]] ایمان نیاوردند. قرآن به این جریان اشاره می کند و می فرماید: «{{متن قرآن|{{آیه|48|26}}}}([[سوره فتح|فتح]]، ۲۶)؛ [به خاطر بیاورید] هنگامی را که کافران در دلهای خود تعصّب [و نخوت] جاهلیّت داشتند؛ پس [در مقابل، [خداوند آرامش و سکینه خود را بر رسول خویش و مؤمنان نازل فرمود و آنها را به حقیقت تقوا ملزم ساخت و آنان از هر کس شایسته تر و اهل آن بودند و خداوند به همه چیز داناست».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
''حمیّت'' از مادّه حَمْی (بر وزن حَمْد) به معنی حرارتی است که بر اثر عوامل خارجی در بدن انسان یا اشیای دیگر به وجود می آید. به همین دلیل، به حالت تَب، حُمّی (بر وزن کبری) گفته می شود.&lt;br /&gt;
سپس به حالات روحی همچون [[خشم]] و [[تکبر|تکبّر]] و تعصّب، حمیّت گفته شده است؛ چرا که همه اینها حالتی آتشین در انسان ایجاد می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جالب اینکه در آیه فوق حمیّت به جاهلیّت اضافه شده که بیانگر تعصّبهای برخاسته از [[جهل]] و نادانی است و سکینه که نقطه مقابل آن است، به خدا نسبت داده شده و به معنی آرامشی است آگاهانه و برخاسته از [[ایمان]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. تعصّب اقوام بر علیه یکدیگر:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرآن کریم می فرماید: «{{متن قرآن|{{آیه|2|113}}}}([[سوره بقره|بقره]]، ۱۱۳)؛ یهودیان گفتند: مسیحیان هیچ موقعیتی [نزد خدا[ ندارند. و مسیحیان نیز گفتند: یهودیان هیچ موقعیتی ندارند [و بر باطل اند]؛ در حالی که هر دو دسته کتاب آسمانی را می خوانند [و باید از این گونه تعصّبها برکنار باشند]. افراد نادان [دیگر، همچون مشرکان] نیز سخنی همانند سخن آنها گفتند. خداوند، روز قیامت درباره آنچه در آن اختلاف داشتند، بین آنها داوری می کند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[آیه]] نشان می دهد که برتر دانستن [[یهود]] نسبت به [[مسیحیت|مسیحیّت]] به صورت مطلق و یا برتر دانستن مسیحیّت نسبت به یهود به صورت بی قید، و همین طور برتر دانستن هر قومی نسبت به قوم دیگر بدون علم و آگاهی و معیارهای منطقی که می توان گفت ناشی از تعصّب جاهلی و کُور است، خطا و اشتباه می باشد. [[اسلام]] معیار برتری را فقط [[تقوا]] و پاکی می داند، نه مسائلی همچون: قوم، نژاد، موقعیّت شغلی و ثروت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۴. شیطان پیشوای متعصبان:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که خداوند به [[فرشتگان]] دستور داد برای [[حضرت آدم]] علیه السلام [[سجده]] کنند، همگی اطاعت کردند، جز شیطان که در سبب آن گفت: {{متن قرآن|«{{آیه|7|12}}»}}([[سوره اعراف|اعراف]]، ۱۲). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[حضرت علی]] علیه السلام درباره راز این سرپیچی می فرماید: «{{متن حدیث|اِعْتَرَضَتْهُ الْحَمِیَّةُ فَافْتَخَرَ عَلی آدَمَ بِخَلْقِهِ وَتَعَصَّبَ عَلَیْهِ لاِءَصْلِهِ فَعَدُوُّ اللّهِ اِمامُ الْمُتَعَصِّبِینَ وَسَلَفُ الْمُسْتَکْبِرِینَ الَّذِی وَضَعَ اَساسَ الْعَصَبِیَّةِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[https://ahlolbait.com/content/15849/%D8%AE%D8%B7%D8%A8%D9%87-192-%D9%86%D9%87%D8%AC-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D9%87-%D8%AE%D8%B7%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%B9%D9%87 نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲.]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ تکبّر و تعصّب به او دست داد و بر آدم علیه السلام به خاطر خلقت خویش افتخار کرد و از جهت اصل و ریشه خود نسبت به او تعصّب ورزید. پس [به همین دلیل] این دشمن خدا، پیشوای متعصبان و سر سلسله مستکبران است و کسی است که بنای تعصّب را پی ریزی کرد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار سوء تعصب ناروا==&lt;br /&gt;
تعصب ناروا و مذموم آثار زیانبار فراوانی دارد که به اهم آنها اشاره می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. از دست دادن ایمان:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام|رسول خدا]] صلی الله علیه و آله فرمود: «{{متن حدیث|مَنْ تَعَصَّبَ أَوْ تُعُصِّبَ لَهُ فَقَدْ خَلَعَ رِبْقَ الاِْیمانِ مِنْ عُنُقِهِ}}؛ هر کس تعصب [ناروا] بورزد یا دیگران به خاطر او تعصّب بورزند، رشته های ایمان را از گردن خود باز کرده است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. محشور شدن با اعراب جاهلی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود: «{{متن حدیث|مَنْ کانَ فِی قَلْبِهِ حَبَّةٌ مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ عَصَبِیَّةٍ بَعَثَهُ اللّهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ مَعَ اَعْرابِ الْجاهِلِیَّةِ}}؛ هر کس در دلش به اندازه [دانه] خردلی عصبیّت باشد، خداوند روز قیامت او را با اعراب جاهلیّت [دوران قبل از اسلام] محشور می کند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. عذاب آخرت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام علی]] علیه السلام فرمود: «{{متن حدیث|اِنَّ اللّهَ یُعَذِّبُ السِّتَّةَ بِالسِّتَةِ الْعَرَبَ بِالْعَصَبِیَّةِ وَالدَّهاقِینَ بِالْکِبْرِ وَالاْءُمَراءَ بِالْجَوْرِ وَالْفُقَهاءَ بِالْحَسَدِ وَالتُّجّارَ بِالْخِیانَةِ وَأَهْلَ الرَّساتِیقِ بِالْجَهْلِ}}؛ خداوند شش گروه را به خاطر شش چیز عذاب می کند: عرب را به خاطر تعصّب، اربابان را به خاطر تکبّر، حاکمان را به خاطر ستم، و فقیهان را به خاطر حسد، تجّار را به خاطر خیانت واهل روستاها را به خاطر جهل و نادانی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۴. مطرود شدن:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «{{متن حدیث|لَیْسَ مِنّا مَنْ دَعا اِلی عَصَبِیَّةٍ وَلَیْسَ مِنّا مَنْ قاتَلَ عَلی عَصَبِیَّةٍ وَلَیْسَ مِنّا مَنْ ماتَ عَلی عَصَبِیَّةٍ}}؛ از ما نیست کسی که [مردم را] به تعصّب دعوت کند و از ما نیست کسی که به خاطر تعصّب [ناروا] بجنگد و از ما نیست کسی که با تعصّب [مذموم] بمیرد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۵. بازماندن از درک حقایق:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشاره شد که تعصّب، وابستگی غیر منطقی به قوم یا عقیده باطل و یا عادات و رسوم خاص است که این حالت پرده ضخیمی بر دیده و عقل انسان ایجاد می کند و انسان را از درک حقایق و تشخیص حق و باطل، و مصلحت و مفسده محروم می سازد.&lt;br /&gt;
از اینرو [[قرآن]] در جواب مشرکین [[مکه|مکّه]] که می گفتند: «ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروی می کنیم» می فرماید: «{{متن قرآن|... أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 170 سوره بقره|سوره بقره، آیه ۱۷۰.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ آیا اگر پدران آنها چیزی نمی فهمیدند و هدایت نیافتند [باز از آنها پیروی می کنند]!».&lt;br /&gt;
این جملات نشان می دهد که مشرکان مکّه از درک این مسئله که پدران آنها چیزی نمی فهمیدند و گمراه بودند، عاجز بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۶. از بین رفتن اتّحاد و انسجام جامعه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر جامعه ای از مجموع اقوامی تشکیل شده باشد که تعصّب در بین آنها حرف اوّل را بزند، انسجام و اتحاد نخواهد یافت.&lt;br /&gt;
به همین جهت است که استعمارگران تلاش می کنند بین ملّتهای اسلامی تعصّب منفی و مذموم را تشدید کنند و انسجام اسلامی را خدشه دار نمایند. در داخل کشور نیز همواره تلاش کرده اند با ایجاد تعصّب بین اقوام مختلف و گروهها و احزاب گوناگون وحدت ملّی را از بین ببرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۷. ایجاد کینه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت علی علیه السلام در این باره فرمود: «{{متن حدیث|فَاللّهَ اللّهَ فِی کِبْرِ الْحَمِیَّةِ وَفَخْرِ الْجاهِلِیَّةِ فَاِنَّهُ مَلاقِحُ الشَّنَئانِ وَمَنافِخُ الشَّیْطانِ الَّتِی خَدَعَ الاُْمَمَ الْماضِیَةَ وَالْقُرُونَ الْخالِیَةَ حَتّی اَعْنَفُوا فِی حَنادِسِ جَهالَتِهِ وَمَهاوِی ضَلالَتِهِ}}؛ خدا را خدا را [در نظر بگیرید]! در مورد تکبر ورزی از روی تعصّب و افتخار جاهلی که تعصّب و حمیّت [ناروا] زادگاه [[کینه]] است و محل دمیدن شیطان که با آن امّتهای گذشته و روزگاران قدیم را فریب داده است تا اینکه در تاریکیهای نادانی و گمراهی او پنهان شدند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۸. کفر:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکثر امتهای گذشته بر اثر تعصّب و لجاجت در مقابل پیامبران قرار گرفتند و از راه حق و هدایت دور گشتند و طریق [[کفر]] و ضلالت را در پیش گرفتند.&lt;br /&gt;
در قرآن کریم می خوانیم: «{{متن قرآن|{{آیه|43|23}}}}([[سوره زخرف|زخرف]]، ۲۳)؛ و این گونه در هیچ شهر و دیاری پیش از تو پیامبر انذار کننده ای نفرستادیم، مگر اینکه ثروتمندان مست و مغروران گفتند: ما پدران خود را بر آیینی یافتیم و به آثار آنان اقتدا می کنیم». چنان که شیطان نیز بر اثر تکبّر و تعصّب راه کفر را در پیش گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۹. درد و رنج:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از ورود [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله به [[مدینه]]، سالها دو قبیله «[[اوس]]» و «[[خزرج]]» بر اثر تعصّبهای کور درگیر و گرفتار رنج و زحمتهای فراوان بودند؛ ولی با مسلمان شدن این دو طائفه، تعصبها به برادری و مهربانی تبدیل گشت و رنجهای چندساله از بین رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ریشه‌های تعصب ناروا==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. تکبّر:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در داستان [[شیطان]]، آنچه او را به تعصّب وادار کرد، خودبرتربینی و [[تکبر|تکبّر]] او بود. او فکر کرد چون از آتش است، پس برتر است؛ لذا تعصّب و لجاجت ورزید.&lt;br /&gt;
[[امام علی]] علیه السلام در این زمینه می فرماید: «{{متن حدیث|اَمّا اِبْلِیسُ فَتَعَصَّبَ عَلی آدَمَ لاَِصْلِهِ وَطَعَنَ عَلَیْهِ فِی خِلْقَتِهِ فَقالَ اَنَا نارِیٌّ وَاَنْتَ طِینِیٌّ}}؛ امّا ابلیس به خاطر اصل و ریشه خود بر آدم تعصّب ورزید و آدم علیه السلام را در خلقتش طعنه زد. پس گفت: من از آتش و تو از گل هستی». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. مال و ثروت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام علی علیه السلام فرمود: «{{متن حدیث|وَاَمّا الاَْغْنِیاءُ مِنْ مُتْرَفَةِ الاُْمَمِ فَتَعَصَّبُوا لآثارِ مَواقِعِ النِّعَمِ}}؛ و امّا توانگران از مرفهین امتها[ی گذشته] به خاطر آثار نعمتها تعصّب ورزیدند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. جهل و بی خبری:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آیه ۱۱۳ [[سوره بقره]] خواندیم که: «{{متن قرآن|... كَذَٰلِكَ قَالَ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِ ...}}؛ آنهایی که جاهل و نادان بودند نیز حرف [تعصب آمیز] یهودیان و مسیحیان را زدند». معلوم می شود که گاهی عامل تعصّب جهل و نادانی است.&lt;br /&gt;
واقعیّت تاریخی نیز این امر را اثبات کرده است که هر قوم و قبیله و مردم و جامعه ای که نادان ترند، بیشتر گرفتار تعصّب می باشند. قرآن کریم در آیه دیگر، تعصّب و حمیّت را به کلمه الجاهلیّه اضافه نموده که: {{متن قرآن|«... حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ ...»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چه [[جاهلیت|جاهلیّت]]، اصطلاحی است برای دوران پیش از اسلام، ولی انتخاب این عنوان برای آن دوران اشاره ای به این است که آن دوران، دوران جهل و نادانی، و بی خبری و بی فرهنگی بوده است و حمیّت و تعصّب با جاهلیّت ارتباطی تنگاتنگ دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۴. حبّ شدید به پدران:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیات متعددی در قرآن مانند [[قوم عاد]] وجود دارد که در همه آنها این جمله {{متن قرآن|«... وَجَدْنَا آبَاءَنَا ...»}} و یا مشابه آن آمده است. این نشان از آن دارد که حبّ شدید به آبا و اجداد، انسان را به تعصّب کور وامی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۵. شخصیّت زدگی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گاه شخصی در نظر انسان چنان قداست پیدا می کند که گفتار و رفتار او از دایره نقد خارج می شود؛ هر چند از نظر علمی و اخلاقی در سطح پایین قرار داشته باشد و همین امر سبب می شود که عده ای چشم و گوش بسته به دنبال او راه بیفتند و به خاطر او جان و مال خود را از دست بدهند، بی آنکه در محتوای سخنان و رفتار او کمترین اندیشه ای کنند.» این گونه افراد در گذشته بوده اند و در این دوران نیز در جوامع مختلف وجود دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی علیه السلام در این باره می فرماید: «{{متن حدیث|اَلا فَالْحَذَرَ الْحَذَرَ مِنْ طاعَةِ ساداتِکُمْ وَکُبَرائِکُمُ الَّذِینَ تَکَبَّرُوا عَنْ حَسَبِهِمْ وَتَرَفَّعُوا فَوْقَ نَسَبِهِمْ وَأَلْقُوا الْهَجِینَةَ عَلی رَبِّهِمْ وَ جاحَدُوا اللّهَ عَلی ما صَنَعَ بِهِمْ مُکابَرَةً لِقَضائِهِ وَ مُغالَبَةً لاِآلائِهِ فَاِنَّهُمْ قَواعِدُ اَساسِ الْعَصَبِیَّةِ وَدَعائِمُ اَرْکانِ الْفِتْنَةِ وَسُیُوفُ اعْتِزاءِ الْجاهِلِیَّةِ}}؛ هان بترسید! بترسید! از پیروی مهتران و بزرگانتان؛ آنانی که به حسب [و نسب می نازند و] تکبر می ورزند و نژاد خود را بالاتر از آنچه هستند، می پندارند و کارهای نادرست را به خدا نسبت می دهند و خدا را بر آنچه [از نعمتها داده و در حق آنها] انجام داده انکار می کنند برای ستیزه کردن با قضای او و پیروز شدن بر نعمتهای او. به راستی آنان پایه های تعصّب و ستونهای فتنه و شمشیرهای جاهلیت اند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جملات به صراحت می گوید که یکی از عوامل تعصّب، شخصیّت زدگی و پیروی ناآگاهانه از بزرگان و اجداد می باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۶. انزوای فکری و اجتماعی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وقتی انسان در خودش و محیط فکری و اجتماعی اش فرو برود و از جوامع و افراد دیگر و افکار آنها بی خبر بماند، نسبت به آنچه در اختیار اوست، سخت وابسته می شود و در برابر آن تعصّب می ورزد؛ در حالی که اگر با دیگران بنشیند و فکر خود را با افکار دیگران مقایسه کند، نقطه های قوّت و ضعف و مثبت و منفی به زودی آشکار می گردد و به او اجازه می دهد بهترین انتخاب را داشته باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۷. تقلید کورکورانه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[تقلید]] چهار نوع است: تقلید جاهل از جاهل، تقلید عالم از عالم، تقلید عالم از جاهل؛ که این سه نوع تقلید مذموم و نارواست و تقلید جاهل از عالم که ممدوح می باشد و از باب رجوع جاهل به افراد متخصص و کارشناس و کاردان است.&lt;br /&gt;
گاه عامل تعصّب تقلیدهای کورکورانه جاهل از جاهل است که این مورد نیز در امّتهای پیشین و در عصر حاضر نمونه های فراوانی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==راههای درمان تعصب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای تعصّب مذموم چون دیگر رذائل اخلاقی، راههایی برای درمان وجود دارد که به اهمّ آنها اشاره می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. توجّه به ریشه های تعصّب و از بین بردن آنها:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بخش ریشه های تعصّب به پنج عامل تعصّب اشاره کردیم. برای نابودی تعصّب باید فرد و یا کسانی که را درمان می کنند توجّه نمایند که به کدام یک از ریشه های تعصّب مبتلاست تا آن را از بین ببرند؛ مثلاً جاهل، کسب آگاهی کند و حبّ ذات در آن تعدیل گردد و... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. توجّه به آثار زیانبار تعصّب:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسان اگر کمترین توجّهی به پیامدها و آثار زیانبار تعصّب داشته باشد که سعادت دنیا و آخرت انسان را نابود می کند، سعی می کند این رذیله را از خود دور نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. تغییر و تعویض:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه سوّم این است که در محتوای آن تغییر ایجاد نماییم؛ به این صورت که انگیزه ها را از بخشهای منفی و مذموم به سمت تعصّب ممدوح و مثبت هدایت کنیم؛ یعنی تعصّب را نمیرانیم، بلکه به آن سمت و سو و جهت صحیح بدهیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این روش همان است که امیر مؤمنان [[امام علی علیه السلام|امام علی]] علیه السلام فرمود: «اگر بناست تعصّب داشته باشید، سعی کنید تعصّب به خاطر مکارم اخلاق و محامد افعال و محاسن امور باشد.» و در جای دیگر فرمود: «{{متن حدیث|اِنْ کُنْتُمْ لا مَحالَةَ مُتَعَصِّبِینَ فَتَعَصَّبُوا لِنُصْرَةِ الْحَقِّ وَاِغاثَةِ الْمَلْهُوفِ}}؛ اگر ناگزیر باید متعصّب باشید، پس تعصّب خود را در مسیر یاری حق و فریادرسی به دردمند به کار گیرید». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* سید جواد حسینی، &amp;quot;تعصب&amp;quot;، مجله مبلغان، شماره های ۹۷ و ۹۸، پاییز و زمستان ۱۳۸۶.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:صفات ناپسند]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AA%D8%B9%D8%B5%D8%A8&amp;diff=170062</id>
		<title>تعصب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AA%D8%B9%D8%B5%D8%A8&amp;diff=170062"/>
		<updated>2026-10-25T15:17:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* اقسام تعصب */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
{{الگو:مقاله از یک نشریه}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تعصّب» ناروا و «وابستگی غیرمنطقی به چیزی»، یکی از صفات رذیله است که [[انسان]] را از درک [[حق]] و برتری دادن آن بر [[باطل]]، باز می دارد. تعصّبهای ناروا در طول تاریخ بشر مشکلات عدیده ای را به وجود آورده است؛ سدّ راه هدایت انبیا شدن، درگیریهای ناروا و طولانی، و برتری دادن عدّه ای به ناحق، همه ریشه در تعصبهای ناروا دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مفهوم واژه تعصب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تعصّب» از مادّه «عَصَبَ» در اصل به معنای رشته هایی است که مفاصل استخوانها و عضلات را به هم پیوند می دهد. سپس این مادّه به معنای هر نوع وابستگی شدید فکری و عملی آمده است که غالبا بار منفی دارد؛ هر چند وابستگی مثبت نیز در مفهوم آن هست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل تعصّب ناروا، [[حق]] پذیری و [[تسلیم]] در برابر دستورات الهی قرار دارد. حق پذیری نشانه [[ایمان]]، بالا بودن سطح آگاهی و فرهنگ، و سلامتی روح و روان می باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اقسام تعصب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعصّب و حمیّت به دو قسم مذموم و غیرمنطقی و ممدوح و منطقی تقسیم می شود؛ هرچند غالبا این واژه در منابع دینی در بخش منفی و مذموم به کار رفته است.&lt;br /&gt;
اگر تعصّب و وابستگی انسان به امور غیرمنطقی همچون نژاد، قبیله و امثال آن باشد، تعصّب مذموم نامیده می شود و در [[قرآن]] و [[حدیث|روایات]] از آن به نام «تعصّب جاهلی» یاد شده است. ولی اگر تعصّب و وابستگی نسبت به امور مثبت همچون [[دین]] و مذهب از روی علم و آگاهی باشد، به آن تعصّب مثبت و ممدوح گفته می شود. در روایات نیز به این تقسیم اشاره شده است که به ذکر سه نمونه اکتفا می کنیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۱. امیرمؤمنان [[امام علی علیه السلام|امام علی]] علیه السلام در [[نهج البلاغه]] در بخشی از [[خطبه قاصعه|خطبه قاصعة]] می فرماید: «{{متن حدیث|فَأَطْفِئُوا مَا کَمَنَ فِی قُلُوبِکُمْ مِنْ نِیرَانِ الْعَصَبِیَّةِ وَ أَحْقَادِ الْجَاهِلِیَّةِ فَإِنَّمَا تِلْکَ الْحَمِیَّةُ تَکُونُ فِی الْمُسْلِمِ مِنْ خَطَرَاتِ الشَّیْطَانِ وَ نَخَوَاتِهِ وَ نَزَغَاتِهِ وَ نَفَثَاتِه}}؛ شراره های تعصّب و کینه های جاهلیّت را که در دلهای شما پنهان شده است، خاموش سازید؛ زیرا که این تعصّب [ناروا] در مسلمانان از القائات و کبر و نخوت و فریبها و وسوسه های شیطان است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جملات اشاره به عصبیت و تعصّب منفی دارد؛ امّا در ادامه خطبه به تعصّب مثبت اشاره می کند و می فرماید: «{{متن حدیث|فَإِنْ کَانَ لَا بُدَّ مِنَ الْعَصَبِیَّةِ فَلْیَکُنْ تَعَصُّبُکُمْ لِمَکَارِمِ الْخِصَالِ وَ مَحَامِدِ الْأَفْعَالِ وَ مَحَاسِنِ الْأُمُورِ الَّتِی تَفَاضَلَتْ فِیهَا الْمُجَدَاءُ وَ النُّجَدَاءُ مِنْ بُیُوتَاتِ الْعَرَبِ ... فَتَعَصَّبُوا لِخِلَالِ الْحَمْدِ مِنَ الْحِفْظِ لِلْجِوَارِ وَ الْوَفَاءِ بِالذِّمَامِ وَ الطَّاعَةِ لِلْبِرِّ وَ الْمَعْصِیَةِ لِلْکِبْرِ وَ الْأَخْذِ بِالْفَضْلِ وَ الْکَفِّ عَنِ الْبَغْی}}&amp;lt;ref&amp;gt;[https://ahlolbait.com/content/15849/%D8%AE%D8%B7%D8%A8%D9%87-192-%D9%86%D9%87%D8%AC-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D9%87-%D8%AE%D8%B7%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%B9%D9%87 نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲.]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ اگر بناست تعصّبی در کار باشد، پس تعصّب خود را برای اخلاق پسندیده و کارهای نیک و امور نیکی که افراد با شخصیّت و بزرگان از خاندانهای عرب داشتند، قرار دهید... پس تعصّب بورزید در راه صفات ارزشمند، همچون: حفظ [حقوق[ همسایگان، وفای به عهدها، اطاعت از نیکیها، سرپیچی از تکبّر، جود و بخشش و خودداری از ستم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۲. از [[امام سجاد علیه السلام|امام زین العابدین]] علیه السلام درباره تعصّب سؤال شد، حضرت فرمود: «{{متن حدیث|الْعَصَبِیَّةُ الَّتِی یَأْثِمُ عَلَیْهَا صَاحِبُهَا أَنْ یَرَی الرَّجُلُ شِرَارَ قَوْمِهِ خَیْراً مِنْ خِیَارِ قَوْمٍ آخَرِینَ وَ لَیْسَ مِنَ الْعَصَبِیَّةِ أَنْ یُحِبَّ الرَّجُلُ قَوْمَهُ وَ لَکِنْ مِنَ الْعَصَبِیَّةِ أَنْ یُعِینَ قَوْمَهُ عَلَی الظُّلْمِ}}؛ تعصّبی که دارنده آن گناهکار شمرده می شود، این است که انسان، بدکاران طائفه خود را از نیکوکاران طوایف دیگر بهتر بداند [و به خاطر این تعصّب بدان را بر نیکان مقدّم دارد] و از تعصّب [گناه آور] نیست که انسان به طایفه خود [علاقه و] محبّت داشته باشد؛ ولی تعصّب [ناروا] آن است که قومش را بر ظلم و ستم یاری دهد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جمله '''&amp;quot;لَیْسَ مِنَ الْعَصَبیّة&amp;quot;''' چون الف و لام '''&amp;quot;اَلْعَصبیّة&amp;quot;''' عهد ذکری است، می خواهد بگوید: دوست داشتن قوم و قبیله تعصّب ناروا نیست، نه اینکه تعصّب روا و ممدوح هم نباشد؛ لذا این روایت می تواند به عنوان شاهدی بر تقسیم تعصب باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۳. در [[حدیث]] دیگر، حضرت سجاد علیه السلام فرمود: «{{متن حدیث|لَمْ یُدْخِلِ الْجَنَّةَ حَمِیَّةٌ غَیْرُ حَمِیَّةِ حَمْزَةَ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ ذَلِکَ حِینَ أَسْلَمَ غَضَباً لِلنَّبِیِّ صلی الله علیه و آله فِی حَدِیثِ السَّلَی الَّذِی أُلْقِیَ عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله}}؛ هیچ تعصّبی [انسان را] وارد بهشت نمی کند، جز [تعصّبی همچون] تعصّب [[حضرت حمزه علیه السلام|حمزة بن عبدالمطلب]] و این زمانی بود که اسلام را برگزید به خاطر خشم به نفع پیامبر صلی الله علیه و آله در داستان [بی احترامی که به پیامبر شد و] بچه دان حیوانی که بر پیامبر صلی الله علیه و آله انداخته شد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روشن است که تعصّب حمزه در واقع برای دفاع از [[پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله در مقابل مشرکان بی ادب و بی منطق بود و تعصّب در دفاع از حق، تعصّب ممدوح و پسندیده است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بعد از شهادت حمزه به شدّت برای او گریه کرد و با جملاتی به این تعصّب ممدوح اشاره نمود؛ آنجا که فرمود: «{{متن حدیث|... یا حَمْزَةُ یا فاعِلَ الْخَیْراتِ یا کاشِفَ الْکُرُباتِ یا ذابُّ یا مانِعُ عَنْ وَجْهِ رَسُولِ اللّه؛ ای حمزه!}}؛ ای انجام دهنده کارهای خیر! ای برطرف کننده سختیها [از پیامبر]! ای دفاع کننده [از رسول خدا]! و ای دور کننده [دشمن] از برابر رسول خدا!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در این مقاله مورد بحث و پی گیری قرار می گیرد، تعصّب مذموم و نارواست؛ چرا که اطلاق تعصّب، غالبا به تعصّب مذموم انصراف دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تعصب مذموم در قرآن ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[قرآن کریم]] داستانهای فراوانی درباره تعصّب آمده که به عنوان نمونه به برخی از آنها اشاره می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. تعصّب اقوام گذشته:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرآن می فرماید: «{{متن قرآن|قَالُوا أَجِئْتَنَا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَنَذَرَ مَا كَانَ يَعْبُدُ آبَاؤُنَا ۖ فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ}} ([[سوره اعراف|اعراف]]، ۷۰)؛ [به حضرت هود علیه السلام] گفتند: آیا به سراغ ما آمده ای که تنها خدای یگانه را بپرستیم و آنچه را پدران ما می پرستیدند، رها کنیم! پس اگر راست می گویی، آنچه را [از بلا و عذاب] به ما وعده می دهی، بیاور!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پافشاری بر آنچه پدران پذیرفته اند بدون منطق صحیح و دلیل محکم، همان تعصّب جاهلی است. جالب این است که قرآن کریم این منطق پوچ و تعصّب کور جاهلی را در موارد متعددی از سوی اقوام انبیاء در مقابل آنان منعکس نموده است؛ چنان که قوم [[حضرت ابراهیم علیه السلام|ابراهیم]] علیه السلام گفتند: «{{متن قرآن|قَالُوا وَجَدْنَا آبَاءَنَا لَهَا عَابِدِينَ}} ([[سوره انبیاء|انبیاء]]، ۵۳)؛ گفتند ما پدران خود را یافتیم که آنها (بتها) را عبادت می کنند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و قوم [[حضرت موسی علیه السلام|موسی]] علیه السلام و فرعونیان نیز در برابر او گفتند: «{{متن قرآن|قَالُوا أَجِئْتَنَا لِتَلْفِتَنَا عَمَّا وَجَدْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا ...}} ([[سوره یونس|یونس]]، ۷۸)؛ گفتند آیا آمده ای که ما را از آنچه پدرانمان را بر آن یافتیم، منصرف سازی! ...».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در عصر [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله نیز گفتند: «{{متن قرآن|... بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا ...}} ([[سوره بقره|بقره]]، ۱۷۰)؛ ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروی می کنیم».&lt;br /&gt;
و قرآن جواب می دهد که این منطق بی جاست و تعصّب کور جاهلی است: «{{متن قرآن|... أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ}} (بقره، ۱۷۰)؛ آیا اگر حتی پدران آنها چیزی نفهمیدند و هدایت نیافتند [باز هم از آنان پیروی می کنند]!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گویا استقراء در بین اقوام گذشته تام می شود که همه گرفتار تعصّب ناروا بودند؛ لذا قرآن به صورت یک قاعده کلّی و یک جمع بندی عمومی می فرماید: «{{متن قرآن|{{آیه|43|23}}}}([[سوره زخرف|زخرف]]، ۲۳)؛ و این گونه در هیچ شهر و دیاری پیش از تو [پیامبر] انذار کننده ای نفرستادیم، مگر اینکه ثروتمندان مست و مغرور آن دیار گفتند: ما پدران خود را بر آیینی یافتیم و به آثار آنان اقتدا می کنیم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. صلح حدیبیّه و تعصّب مشرکان:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشرکان با اینکه در جریان [[صلح حدیبیه]] آیات و نشانه های حقّانیّت رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدند و متوجّه شدند، ولی به خاطر تعصّب کور [[جاهلیت|جاهلی]] ایمان نیاوردند. قرآن به این جریان اشاره می کند و می فرماید: «{{متن قرآن|{{آیه|48|26}}}}([[سوره فتح|فتح]]، ۲۶)؛ [به خاطر بیاورید] هنگامی را که کافران در دلهای خود تعصّب [و نخوت] جاهلیّت داشتند؛ پس [در مقابل، [خداوند آرامش و سکینه خود را بر رسول خویش و مؤمنان نازل فرمود و آنها را به حقیقت تقوا ملزم ساخت و آنان از هر کس شایسته تر و اهل آن بودند و خداوند به همه چیز داناست».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
''حمیّت'' از مادّه حَمْی (بر وزن حَمْد) به معنی حرارتی است که بر اثر عوامل خارجی در بدن انسان یا اشیای دیگر به وجود می آید. به همین دلیل، به حالت تَب، حُمّی (بر وزن کبری) گفته می شود.&lt;br /&gt;
سپس به حالات روحی همچون [[خشم]] و [[تکبر|تکبّر]] و تعصّب، حمیّت گفته شده است؛ چرا که همه اینها حالتی آتشین در انسان ایجاد می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جالب اینکه در آیه فوق حمیّت به جاهلیّت اضافه شده که بیانگر تعصّبهای برخاسته از [[جهل]] و نادانی است و سکینه که نقطه مقابل آن است، به خدا نسبت داده شده و به معنی آرامشی است آگاهانه و برخاسته از [[ایمان]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. تعصّب اقوام بر علیه یکدیگر:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرآن کریم می فرماید: «{{متن قرآن|{{آیه|2|113}}}}([[سوره بقره|بقره]]، ۱۱۳)؛ یهودیان گفتند: مسیحیان هیچ موقعیتی [نزد خدا[ ندارند. و مسیحیان نیز گفتند: یهودیان هیچ موقعیتی ندارند [و بر باطل اند]؛ در حالی که هر دو دسته کتاب آسمانی را می خوانند [و باید از این گونه تعصّبها برکنار باشند]. افراد نادان [دیگر، همچون مشرکان] نیز سخنی همانند سخن آنها گفتند. خداوند، روز قیامت درباره آنچه در آن اختلاف داشتند، بین آنها داوری می کند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[آیه]] نشان می دهد که برتر دانستن [[یهود]] نسبت به [[مسیحیت|مسیحیّت]] به صورت مطلق و یا برتر دانستن مسیحیّت نسبت به یهود به صورت بی قید، و همین طور برتر دانستن هر قومی نسبت به قوم دیگر بدون علم و آگاهی و معیارهای منطقی که می توان گفت ناشی از تعصّب جاهلی و کُور است، خطا و اشتباه می باشد. [[اسلام]] معیار برتری را فقط [[تقوا]] و پاکی می داند، نه مسائلی همچون: قوم، نژاد، موقعیّت شغلی و ثروت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۴. شیطان پیشوای متعصبان:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که خداوند به [[فرشتگان]] دستور داد برای [[حضرت آدم]] علیه السلام [[سجده]] کنند، همگی اطاعت کردند، جز شیطان که در سبب آن گفت: {{متن قرآن|«{{آیه|7|12}}»}}([[سوره اعراف|اعراف]]، ۱۲). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[حضرت علی]] علیه السلام درباره راز این سرپیچی می فرماید: «{{متن حدیث|اِعْتَرَضَتْهُ الْحَمِیَّةُ فَافْتَخَرَ عَلی آدَمَ بِخَلْقِهِ وَتَعَصَّبَ عَلَیْهِ لاِءَصْلِهِ فَعَدُوُّ اللّهِ اِمامُ الْمُتَعَصِّبِینَ وَسَلَفُ الْمُسْتَکْبِرِینَ الَّذِی وَضَعَ اَساسَ الْعَصَبِیَّةِ}}؛ تکبّر و تعصّب به او دست داد و بر آدم علیه السلام به خاطر خلقت خویش افتخار کرد و از جهت اصل و ریشه خود نسبت به او تعصّب ورزید. پس [به همین دلیل] این دشمن خدا، پیشوای متعصبان و سر سلسله مستکبران است و کسی است که بنای تعصّب را پی ریزی کرد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار سوء تعصب ناروا==&lt;br /&gt;
تعصب ناروا و مذموم آثار زیانبار فراوانی دارد که به اهم آنها اشاره می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. از دست دادن ایمان:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام|رسول خدا]] صلی الله علیه و آله فرمود: «{{متن حدیث|مَنْ تَعَصَّبَ أَوْ تُعُصِّبَ لَهُ فَقَدْ خَلَعَ رِبْقَ الاِْیمانِ مِنْ عُنُقِهِ}}؛ هر کس تعصب [ناروا] بورزد یا دیگران به خاطر او تعصّب بورزند، رشته های ایمان را از گردن خود باز کرده است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. محشور شدن با اعراب جاهلی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود: «{{متن حدیث|مَنْ کانَ فِی قَلْبِهِ حَبَّةٌ مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ عَصَبِیَّةٍ بَعَثَهُ اللّهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ مَعَ اَعْرابِ الْجاهِلِیَّةِ}}؛ هر کس در دلش به اندازه [دانه] خردلی عصبیّت باشد، خداوند روز قیامت او را با اعراب جاهلیّت [دوران قبل از اسلام] محشور می کند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. عذاب آخرت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام علی]] علیه السلام فرمود: «{{متن حدیث|اِنَّ اللّهَ یُعَذِّبُ السِّتَّةَ بِالسِّتَةِ الْعَرَبَ بِالْعَصَبِیَّةِ وَالدَّهاقِینَ بِالْکِبْرِ وَالاْءُمَراءَ بِالْجَوْرِ وَالْفُقَهاءَ بِالْحَسَدِ وَالتُّجّارَ بِالْخِیانَةِ وَأَهْلَ الرَّساتِیقِ بِالْجَهْلِ}}؛ خداوند شش گروه را به خاطر شش چیز عذاب می کند: عرب را به خاطر تعصّب، اربابان را به خاطر تکبّر، حاکمان را به خاطر ستم، و فقیهان را به خاطر حسد، تجّار را به خاطر خیانت واهل روستاها را به خاطر جهل و نادانی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۴. مطرود شدن:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «{{متن حدیث|لَیْسَ مِنّا مَنْ دَعا اِلی عَصَبِیَّةٍ وَلَیْسَ مِنّا مَنْ قاتَلَ عَلی عَصَبِیَّةٍ وَلَیْسَ مِنّا مَنْ ماتَ عَلی عَصَبِیَّةٍ}}؛ از ما نیست کسی که [مردم را] به تعصّب دعوت کند و از ما نیست کسی که به خاطر تعصّب [ناروا] بجنگد و از ما نیست کسی که با تعصّب [مذموم] بمیرد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۵. بازماندن از درک حقایق:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشاره شد که تعصّب، وابستگی غیر منطقی به قوم یا عقیده باطل و یا عادات و رسوم خاص است که این حالت پرده ضخیمی بر دیده و عقل انسان ایجاد می کند و انسان را از درک حقایق و تشخیص حق و باطل، و مصلحت و مفسده محروم می سازد.&lt;br /&gt;
از اینرو [[قرآن]] در جواب مشرکین [[مکه|مکّه]] که می گفتند: «ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروی می کنیم» می فرماید: «{{متن قرآن|... أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 170 سوره بقره|سوره بقره، آیه ۱۷۰.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ آیا اگر پدران آنها چیزی نمی فهمیدند و هدایت نیافتند [باز از آنها پیروی می کنند]!».&lt;br /&gt;
این جملات نشان می دهد که مشرکان مکّه از درک این مسئله که پدران آنها چیزی نمی فهمیدند و گمراه بودند، عاجز بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۶. از بین رفتن اتّحاد و انسجام جامعه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر جامعه ای از مجموع اقوامی تشکیل شده باشد که تعصّب در بین آنها حرف اوّل را بزند، انسجام و اتحاد نخواهد یافت.&lt;br /&gt;
به همین جهت است که استعمارگران تلاش می کنند بین ملّتهای اسلامی تعصّب منفی و مذموم را تشدید کنند و انسجام اسلامی را خدشه دار نمایند. در داخل کشور نیز همواره تلاش کرده اند با ایجاد تعصّب بین اقوام مختلف و گروهها و احزاب گوناگون وحدت ملّی را از بین ببرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۷. ایجاد کینه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت علی علیه السلام در این باره فرمود: «{{متن حدیث|فَاللّهَ اللّهَ فِی کِبْرِ الْحَمِیَّةِ وَفَخْرِ الْجاهِلِیَّةِ فَاِنَّهُ مَلاقِحُ الشَّنَئانِ وَمَنافِخُ الشَّیْطانِ الَّتِی خَدَعَ الاُْمَمَ الْماضِیَةَ وَالْقُرُونَ الْخالِیَةَ حَتّی اَعْنَفُوا فِی حَنادِسِ جَهالَتِهِ وَمَهاوِی ضَلالَتِهِ}}؛ خدا را خدا را [در نظر بگیرید]! در مورد تکبر ورزی از روی تعصّب و افتخار جاهلی که تعصّب و حمیّت [ناروا] زادگاه [[کینه]] است و محل دمیدن شیطان که با آن امّتهای گذشته و روزگاران قدیم را فریب داده است تا اینکه در تاریکیهای نادانی و گمراهی او پنهان شدند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۸. کفر:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکثر امتهای گذشته بر اثر تعصّب و لجاجت در مقابل پیامبران قرار گرفتند و از راه حق و هدایت دور گشتند و طریق [[کفر]] و ضلالت را در پیش گرفتند.&lt;br /&gt;
در قرآن کریم می خوانیم: «{{متن قرآن|{{آیه|43|23}}}}([[سوره زخرف|زخرف]]، ۲۳)؛ و این گونه در هیچ شهر و دیاری پیش از تو پیامبر انذار کننده ای نفرستادیم، مگر اینکه ثروتمندان مست و مغروران گفتند: ما پدران خود را بر آیینی یافتیم و به آثار آنان اقتدا می کنیم». چنان که شیطان نیز بر اثر تکبّر و تعصّب راه کفر را در پیش گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۹. درد و رنج:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از ورود [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله به [[مدینه]]، سالها دو قبیله «[[اوس]]» و «[[خزرج]]» بر اثر تعصّبهای کور درگیر و گرفتار رنج و زحمتهای فراوان بودند؛ ولی با مسلمان شدن این دو طائفه، تعصبها به برادری و مهربانی تبدیل گشت و رنجهای چندساله از بین رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ریشه‌های تعصب ناروا==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. تکبّر:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در داستان [[شیطان]]، آنچه او را به تعصّب وادار کرد، خودبرتربینی و [[تکبر|تکبّر]] او بود. او فکر کرد چون از آتش است، پس برتر است؛ لذا تعصّب و لجاجت ورزید.&lt;br /&gt;
[[امام علی]] علیه السلام در این زمینه می فرماید: «{{متن حدیث|اَمّا اِبْلِیسُ فَتَعَصَّبَ عَلی آدَمَ لاَِصْلِهِ وَطَعَنَ عَلَیْهِ فِی خِلْقَتِهِ فَقالَ اَنَا نارِیٌّ وَاَنْتَ طِینِیٌّ}}؛ امّا ابلیس به خاطر اصل و ریشه خود بر آدم تعصّب ورزید و آدم علیه السلام را در خلقتش طعنه زد. پس گفت: من از آتش و تو از گل هستی». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. مال و ثروت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام علی علیه السلام فرمود: «{{متن حدیث|وَاَمّا الاَْغْنِیاءُ مِنْ مُتْرَفَةِ الاُْمَمِ فَتَعَصَّبُوا لآثارِ مَواقِعِ النِّعَمِ}}؛ و امّا توانگران از مرفهین امتها[ی گذشته] به خاطر آثار نعمتها تعصّب ورزیدند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. جهل و بی خبری:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آیه ۱۱۳ [[سوره بقره]] خواندیم که: «{{متن قرآن|... كَذَٰلِكَ قَالَ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِ ...}}؛ آنهایی که جاهل و نادان بودند نیز حرف [تعصب آمیز] یهودیان و مسیحیان را زدند». معلوم می شود که گاهی عامل تعصّب جهل و نادانی است.&lt;br /&gt;
واقعیّت تاریخی نیز این امر را اثبات کرده است که هر قوم و قبیله و مردم و جامعه ای که نادان ترند، بیشتر گرفتار تعصّب می باشند. قرآن کریم در آیه دیگر، تعصّب و حمیّت را به کلمه الجاهلیّه اضافه نموده که: {{متن قرآن|«... حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ ...»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چه [[جاهلیت|جاهلیّت]]، اصطلاحی است برای دوران پیش از اسلام، ولی انتخاب این عنوان برای آن دوران اشاره ای به این است که آن دوران، دوران جهل و نادانی، و بی خبری و بی فرهنگی بوده است و حمیّت و تعصّب با جاهلیّت ارتباطی تنگاتنگ دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۴. حبّ شدید به پدران:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیات متعددی در قرآن مانند [[قوم عاد]] وجود دارد که در همه آنها این جمله {{متن قرآن|«... وَجَدْنَا آبَاءَنَا ...»}} و یا مشابه آن آمده است. این نشان از آن دارد که حبّ شدید به آبا و اجداد، انسان را به تعصّب کور وامی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۵. شخصیّت زدگی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گاه شخصی در نظر انسان چنان قداست پیدا می کند که گفتار و رفتار او از دایره نقد خارج می شود؛ هر چند از نظر علمی و اخلاقی در سطح پایین قرار داشته باشد و همین امر سبب می شود که عده ای چشم و گوش بسته به دنبال او راه بیفتند و به خاطر او جان و مال خود را از دست بدهند، بی آنکه در محتوای سخنان و رفتار او کمترین اندیشه ای کنند.» این گونه افراد در گذشته بوده اند و در این دوران نیز در جوامع مختلف وجود دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی علیه السلام در این باره می فرماید: «{{متن حدیث|اَلا فَالْحَذَرَ الْحَذَرَ مِنْ طاعَةِ ساداتِکُمْ وَکُبَرائِکُمُ الَّذِینَ تَکَبَّرُوا عَنْ حَسَبِهِمْ وَتَرَفَّعُوا فَوْقَ نَسَبِهِمْ وَأَلْقُوا الْهَجِینَةَ عَلی رَبِّهِمْ وَ جاحَدُوا اللّهَ عَلی ما صَنَعَ بِهِمْ مُکابَرَةً لِقَضائِهِ وَ مُغالَبَةً لاِآلائِهِ فَاِنَّهُمْ قَواعِدُ اَساسِ الْعَصَبِیَّةِ وَدَعائِمُ اَرْکانِ الْفِتْنَةِ وَسُیُوفُ اعْتِزاءِ الْجاهِلِیَّةِ}}؛ هان بترسید! بترسید! از پیروی مهتران و بزرگانتان؛ آنانی که به حسب [و نسب می نازند و] تکبر می ورزند و نژاد خود را بالاتر از آنچه هستند، می پندارند و کارهای نادرست را به خدا نسبت می دهند و خدا را بر آنچه [از نعمتها داده و در حق آنها] انجام داده انکار می کنند برای ستیزه کردن با قضای او و پیروز شدن بر نعمتهای او. به راستی آنان پایه های تعصّب و ستونهای فتنه و شمشیرهای جاهلیت اند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جملات به صراحت می گوید که یکی از عوامل تعصّب، شخصیّت زدگی و پیروی ناآگاهانه از بزرگان و اجداد می باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۶. انزوای فکری و اجتماعی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وقتی انسان در خودش و محیط فکری و اجتماعی اش فرو برود و از جوامع و افراد دیگر و افکار آنها بی خبر بماند، نسبت به آنچه در اختیار اوست، سخت وابسته می شود و در برابر آن تعصّب می ورزد؛ در حالی که اگر با دیگران بنشیند و فکر خود را با افکار دیگران مقایسه کند، نقطه های قوّت و ضعف و مثبت و منفی به زودی آشکار می گردد و به او اجازه می دهد بهترین انتخاب را داشته باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۷. تقلید کورکورانه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[تقلید]] چهار نوع است: تقلید جاهل از جاهل، تقلید عالم از عالم، تقلید عالم از جاهل؛ که این سه نوع تقلید مذموم و نارواست و تقلید جاهل از عالم که ممدوح می باشد و از باب رجوع جاهل به افراد متخصص و کارشناس و کاردان است.&lt;br /&gt;
گاه عامل تعصّب تقلیدهای کورکورانه جاهل از جاهل است که این مورد نیز در امّتهای پیشین و در عصر حاضر نمونه های فراوانی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==راههای درمان تعصب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای تعصّب مذموم چون دیگر رذائل اخلاقی، راههایی برای درمان وجود دارد که به اهمّ آنها اشاره می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. توجّه به ریشه های تعصّب و از بین بردن آنها:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بخش ریشه های تعصّب به پنج عامل تعصّب اشاره کردیم. برای نابودی تعصّب باید فرد و یا کسانی که را درمان می کنند توجّه نمایند که به کدام یک از ریشه های تعصّب مبتلاست تا آن را از بین ببرند؛ مثلاً جاهل، کسب آگاهی کند و حبّ ذات در آن تعدیل گردد و... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. توجّه به آثار زیانبار تعصّب:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسان اگر کمترین توجّهی به پیامدها و آثار زیانبار تعصّب داشته باشد که سعادت دنیا و آخرت انسان را نابود می کند، سعی می کند این رذیله را از خود دور نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. تغییر و تعویض:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه سوّم این است که در محتوای آن تغییر ایجاد نماییم؛ به این صورت که انگیزه ها را از بخشهای منفی و مذموم به سمت تعصّب ممدوح و مثبت هدایت کنیم؛ یعنی تعصّب را نمیرانیم، بلکه به آن سمت و سو و جهت صحیح بدهیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این روش همان است که امیر مؤمنان [[امام علی علیه السلام|امام علی]] علیه السلام فرمود: «اگر بناست تعصّب داشته باشید، سعی کنید تعصّب به خاطر مکارم اخلاق و محامد افعال و محاسن امور باشد.» و در جای دیگر فرمود: «{{متن حدیث|اِنْ کُنْتُمْ لا مَحالَةَ مُتَعَصِّبِینَ فَتَعَصَّبُوا لِنُصْرَةِ الْحَقِّ وَاِغاثَةِ الْمَلْهُوفِ}}؛ اگر ناگزیر باید متعصّب باشید، پس تعصّب خود را در مسیر یاری حق و فریادرسی به دردمند به کار گیرید». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* سید جواد حسینی، &amp;quot;تعصب&amp;quot;، مجله مبلغان، شماره های ۹۷ و ۹۸، پاییز و زمستان ۱۳۸۶.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:صفات ناپسند]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%BA%DB%8C%D8%A8%D8%AA_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_(%D8%B9%D8%AC%D9%84_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%AC%D9%87)&amp;diff=170061</id>
		<title>غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه)</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%BA%DB%8C%D8%A8%D8%AA_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_(%D8%B9%D8%AC%D9%84_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%AC%D9%87)&amp;diff=170061"/>
		<updated>2026-10-25T15:06:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* غیبت صغری و کبری */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«غیبت امام زمان»''' به معنای پنهان‌شدن آخرین و دوازدهمین [[امام]] و جانشین [[پیامبر اسلام]] صلی الله علیه وآله، یعنی «[[امام مهدی]]» علیه‌السلام از دیدگان است. به اعتقاد [[شیعه]] او به اذن خدا و مصلحت الهی در سال ۳۲۹ هجری از انظار مردم نهان شد و هم اکنون زنده است و سرانجام ظهور خواهد کرد و زمین را از [[ظلم]] و جور می‌زداید و از قسط و [[عدل]] بهره‌مند می‌سازد. درباره حکمت غیبت امام زمان در روایات [[اهل بیت]] علیهم‌السلام نکاتی ذکر شده که از آن جمله، [[امتحان]] شیعیان است. مسئله «غیبت» از آموزه‌های بنیادی و ضروریات مذهب [[اثنی عشریه|شیعه دوازده امامی]] است و دانشمندان شیعه برای تبیین این مسئله کتاب‌های متعددی نوشته‌اند که مشهورترین آنها، کتاب «[[الغیبة (نعمانى) (کتاب)|الغیبة نعمانی]]» و کتاب «[[الغیبة (طوسی) (کتاب)|الغیبة شیخ طوسی]]» است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==غیبت صغری و کبری==&lt;br /&gt;
در آموزه‌های شیعه، برای [[امام مهدی علیه السلام|امام مهدی]] (علیه‌السلام) دو غیبت بیان شده است: [[غیبت صغری]] (=غیبت کوچک) که شصت و نه سال طول کشیده و [[غیبت کبری]] (=غیبت بزرگ) که هنوز ادامه دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد از «غیبت صغری» مدتی است که امام مهدی (علیه‌السلام) پس از وفات پدرش [[امام حسن عسکری علیه السلام|امام حسن عسکری]] (علیه‌السلام) به سال ۲۶۰ ق. تا ۳۲۹ ق. در غیبت به سر برد. آن امام در این مدت به وساطت نمایندگان خویش که آنان را «[[نواب اربعه|نُوّاب اربعه]]» می‌گویند، دستگیری معنوی و راهنمایی پیروان خویش را بر عهده داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما «غیبت کبری» دورانی است که با وفات چهارمین نائب خاص امام زمان ([[علی بن محمد سمری]]) در سال ۳۲۹ ق. آغاز شده و تاکنون ادامه دارد. بین غیبت صغرا و غیبت کبرا فاصله‌‌ زمانی وجود نداشت و تنها تفاوت آن است که بر خلاف دوره غیبت صغرا، امام (علیه‌السلام) در این دوره نماینده مشخصی در بین شیعیان ندارد و مردم باید برای راهنمایی در امور دینی به علمای [[شیعه]] مراجعه کنند. علت تقسیم غیبت امام زمان (علیه‌السلام) به دو دوره صغرا و کبرا نیز برای نشان دادن آن است که از دوره‌ای به بعد، امکان ارتباط مستقیم با امام زمان (علیه‌السلام) وجود نداشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابر باورهای شیعه، هرچند امام [[معصوم]] در غیبت است، اما جهان و موجوداتش از فیض وجود او همواره بهره‌مندند و در واقع، جهان برای وجود خویش نیازمند وجود امام منصوب از سوی خداوند است و امام نه تنها [[ولایت تشریعی]] دارد، بلکه به لحاظ [[ولایت تكوینی|ولایت تکوینی]] نیز بر جهان [[ولایت]] دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;کلینی، اصول کافی، ج۱، ص۱۹۶-۱۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; بدین رو، در برخی از منابع مهم روایی شیعه، بابی با عنوان «انَّ الْأَئِمَّةَ هُمْ أَرْکانُ الْأَرْضِ» (امامان ارکان زمین‌اند) گشوده‌ شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;کلینی، ج۱، ص۱۹۶-۱۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فلسفه و علل غیبت==&lt;br /&gt;
به باور پژوهشگران [[شیعه]]، همه اسرار و علل غیبت بر ما روشن نیست؛ اما در [[احادیث]] بر سه موضوع در این باب تأکید شده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. آزمایش مؤمنین:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابر منابع [[اسلام|اسلامی]]، از سنتهاى ثابت الهى، آزمایش بندگان و انتخاب صالحان و گزینش پاکان است. زندگى همواره صحنه [[امتحان الهی|امتحان]] است تا بندگان از این راه در پرتو [[ایمان]] و [[صبر]] و [[تسلیم]] خویش، در پیروى از اوامر خداوند تربیت‌ یابند و به کمال برسند و استعدادهاى نهفته آنان شکوفا گردد. بر اثر غیبت ‌[[حضرت مهدى]] علیه السلام، مردم آزمایش مى‌شوند: گروهى که ایمان استوارى ندارند، باطنشان ظاهر شده و دستخوش شک و تردید مى‌گردند و کسانى که ایمان در اعماق قلبشان ریشه دوانده است، به سبب انتظار ظهور آن حضرت و ایستادگى در برابر شدائد، پخته ‌تر و شایسته ‌تر مى‌گردند و به درجات بلندى از اجر و پاداش الهى نائل مى‌گردند؛ چنان که در روایتی از [[امام موسی کاظم علیه السلام|امام موسى بن جعفر]] علیه السلام تصریح شده است که خداوند به وسیله غیبت، بندگان خویش را آزمایش‌ می ‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;کلینی، ج ۱، ص ۳۳۷، طوسی، الغیبه، ص ۲۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از روایات بر مى‌آید که آزمایش در روزگار غیبت، از سخت‌‌ترین آزمایشهاى الهى است&amp;lt;ref&amp;gt;طوسى، ص ۲۰۳-۲۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; و این سختى از دو جهت است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول: چون غیبت طولانى مى‌شود، بسیارى از مردم دچار شک و تردید مى‌گردند؛ برخى در اصل تولد و برخى در دوام عمر آن حضرت شک مى‌کنند و جز افراد آزموده و مخلص و داراى شناخت عمیق، کسى بر ایمان و عقیده به [[امامت]] آن حضرت باقى نمى‌ماند. [[پیامبر اسلام]] صلى الله علیه و آله ضمن حدیث مفصلى مى‌فرماید: مهدى از دیده شیعیان و پیروانش غایب می‌‌شود و جز کسانى که خداوند دلهاى آنان را جهت ایمان، شایسته قرار داده، در اعتقاد به امامت او استوار نمى‌مانند.&amp;lt;ref&amp;gt;فیض کاشانی، تفسیر صافی، فصل ۱، باب ۸، ص ۱۰۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: سختیها و فشارها و پیشامدهاى ناگوار که در دوران غیبت رخ مى‌دهد و مردم را دگرگون مى‌سازد، به طورى که حفظ ایمان و استقامت در [[دین]]، کارى سخت دشوار مى‌گردد و ایمان مردم در معرض مخاطرات شدید قرار مى‌گیرد.&amp;lt;ref&amp;gt; کلینى، ج ۱،ص ۳۳۷؛ طوسى، ص ۲۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. حفظ جان امام زمان:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از برخی روایات بر می‌آید که خداوند، به وسیله غیبت، امام دوازدهم را از خطر قتل حفظ می‌کند؛ زیرا اگر آن حضرت از همان آغاز زندگى در میان مردم ظاهر مى‌شد، او را مى‌کشتند. بر این اساس اگر پیش از موعد مناسب نیز ظاهر شود، جان او به خطر مى‌افتد و به انجام ماموریت الهى و اهداف بلند اصلاحى خود موفق نمی‌گردد.&amp;lt;ref&amp;gt;کلینى، ج ۱، ص ۳۳۷؛ طوسى، ص ۲۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. آزادى از یوغ بیعت ‌با طاغوت‌هاى زمان:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نقل برخی روایات، پیشواى دوازدهم، هیچ حکومت ستمگری را حتی از روى [[تقیه]]، به رسمیت نمى‌شناسد. او مامور به تقیه از هیچ حاکم و سلطانى نیست و تحت‌ حکومت و سلطنت هیچ ستمگرى در نخواهد آمد و [[احكام|احکام]] دین خدا را به طور کامل و بى هیچ پرده‌پوشى و بیم و ملاحظه‌‌اى اجرا می‌کند. به عبارت صریح روایات، او غایب است تا وقتی قیام می‌کند، عهد و پیمان و بیعت هیچ حاکم و حکومتی بر عهده‌اش نباشد.&amp;lt;ref&amp;gt;شیخ صدوق، باب ۴۴، ص ۴۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نیابت در عصر غیبت==&lt;br /&gt;
بنابر آموزه‌های اعتقادی [[شیعه]]، نصب [[امام]] بر خداوند واجب است. این وجوب از دو قاعده اصلی [[حسن و قبح عقلی]] و [[قاعده لطف]] نتیجه گرفته می‌شود. بدین سان، امام، که وظیفه سرپرستی و راهنمایی امور دینی و دنیوی مردم را بر عهده دارد، باید منصوب به نصب الهی باشد. اما در عصر غیبت که امام معصوم و منصوب در جامعه حضور ندارد، وظایف او را نائبان او انجام می دهند. در عصر [[غیبت صغری]]، «[[نواب اربعه|نُوّاب اربعه]]» این وظیفه را بر عهده داشتند؛ اما پس از ایشان و در عصر [[غیبت کبری]]، چنین مسئولیتی را نایبان عام [[امام زمان]] یعنی [[فقیه|فقهای]] واجد شرایط این مقام، بر عهده خواهند داشت و از او نیابت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرپرستی و امامت جامعه انسانی، در نظرگاه شیعه، عهد و فرمانی الهی است؛ بنابراین، حکومت باید از خدا و رسول و جانشینان او و به نیابت از امامان منصوب و [[معصوم]] أخذ شده باشد؛ که در عصر غیبت، تحت عنوان «[[ولایت فقیه]]» از آن بحث می شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اصول کافی، محمد بن یعقوب کلینی، تحقیق علی اکبر غفاری، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۸۸ق.&lt;br /&gt;
*کتاب الغیبه، شیخ طوسی.&lt;br /&gt;
*[http://www.zohd.ir/942-2/%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%AC/ سیره پیشوایان، مهدى پیشوایى، سایت نور هدایت].&lt;br /&gt;
*فرهنگ فارسی عمید، حسن عمید، دوره سه جلدی، تهران، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۵ش.&lt;br /&gt;
* [http://fa.wikishia.net/view/%D8%BA%DB%8C%D8%A8%D8%AA_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%28%D8%B9%D8%AC%29 ویکی شیعه].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوندها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[https://rasekhoon.net/article/show/768359 پى‌آمدهاى غيبت بر انديشه و حيات سياسى شيعيان‌، فصلنامه تاریخ اسلام].&lt;br /&gt;
{{اعتقادات شیعه}}&lt;br /&gt;
[[رده:اعتقادات]]&lt;br /&gt;
[[رده:امام زمان (عج)]][[رده:مهدویت]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B4%D8%B9%D8%A8_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8&amp;diff=170050</id>
		<title>شعب ابوطالب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B4%D8%B9%D8%A8_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8&amp;diff=170050"/>
		<updated>2026-10-25T10:49:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* محاصره بنی‌هاشم در شعب ابى‌طالب */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;«شِعب [[ابوطالب علیه السلام|ابى‌طالب]]» یکی از وادی‌هاى کوچک در شهر [[مکه]] و نزدیک [[كعبه]] است. [[بنى هاشم|بنی‌هاشم]] در این شِعب -از سال هفتم تا دهم [[بعثت]]-، توسط [[قریش]] مورد محاصره اقتصادی و اجتماعی قرار گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==موقعیت شعب ابى‌طالب==&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sheb.jpg|بندانگشتی|محل شعب ابى‌طالب]]	&lt;br /&gt;
شهر [[مکه]]، شهرى است با کوه‌هاى فراوان که در لابلاى آنها دامنه‌ها و وادی‌هاى کوچکى است که عرب به آن «شِعب» مى‌گوید. ساکنان مکه که عبارت از طوایف مختلف بودند، هر کدام در یکى از این شعب‌ها سکونت داشتند؛ به همین مناسبت، هر شعبى را به نام آن طایفه مى‌شناختند. آنچه که به نام «شعب [[ابوطالب علیه السلام|ابى‌طالب]]» معرفى شده، در آغاز به عنوان «شعب ابى‌یوسف» معروف بوده و گویا در عصر [[بعثت]]، «شعب ابى‌طالب» نام گرفته است، که بعدها «شعب [[بنى‌هاشم]]» نامیده شده و در حال حاضر با نام «شعب [[امام علی علیه السلام|على]] (علیه السلام)» شهرت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعب ابى‌طالب در شرق [[كعبه]] معظمه، در ميان [[کوه ابوقبیس|كوه ابوقُبَيس]] و شعب ابن عامر قرار دارد و فاصله تقريبى آن با كعبه بين دويست تا سيصد متر است.&amp;lt;ref&amp;gt; &amp;quot;شعب ابی‌طالب&amp;quot;، زينب ابراهيمی، [http://www.pajoohe.ir دانشنامه پژوهه].&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اهمیت شعب ابى‌طالب ==&lt;br /&gt;
شعب ابى طالب محل ولادت [[پیامبر اسلام|رسول خدا]](صلی الله علیه وآله) و نیز محل تولد [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|فاطمه زهرا]](علیهاالسلام) است. خانۀ [[خدیجه کبری]](علیهاالسلام) و محل زندگی وی با پیامبر(صلی الله علیه وآله) نیز در این منطقه بوده است. همچنین [[ابن عباس|عبدالله بن عباس]] در این شعب متولد شد و زندگی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== محاصره بنی‌هاشم در شعب ابى‌طالب ==&lt;br /&gt;
در تاریخ صدر [[اسلام]] معمولاً پس از واقعه [[هجرت به حبشه]]، از شعب ابى طالب و حصر [[بنى هاشم]] در آن سخن به میان می آید.&amp;lt;ref&amp;gt;سیره رسول خدا صلى الله وآله (تاریخ سیاسى اسلام)، رسول جعفریان، ص۳۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[قریش]] در سال ۷ [[بعثت]]&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص۳۵۹، به نقل از طبقات الکبرى، ج۱، ص۲۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; برای تحت فشار گذاشتن [[بنی هاشم|بنى هاشم]] و به منظور تسلیم [[پیامبر اسلام|رسول خدا]] صلى الله علیه و آله به آنان، تصمیم گرفتند تا پیمانى بر ضد بنى هاشم و بنى [[عبدالمطلب]] منعقد کنند؛ بر این اساس که با آنان [[ازدواج]] نکرده و خرید و فروشی نداشته باشند. این امر سبب شد تا بنى هاشم نزد [[ابوطالب علیه السلام|ابوطالب]] رفته و در شعب او، گرد هم جمع شوند.&amp;lt;ref&amp;gt;مطابق با روایت ابن اسحاق نقل از سیره رسول خدا صلى الله وآله (تاریخ سیاسى اسلام)، رسول جعفریان، ص۳۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; محاصره اقتصادی و اجتماعی بنی هاشم در شعب ابی طالب تا سال ۱۰ بعثت (مجموعا ۳ سال) به طول انجامید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نقلی آمده است که خداوند به پیامبرش صلى الله علیه وآله خبر داد که موریانه، پیمان نامه را خورده و تنها جمله «بِاسمک اللّهم» از آن باقی مانده است. پیامبر صلى الله علیه وآله نیز ابوطالب را از آن باخبر ساخت و ابوطالب به انجمن قریش رفت و گفت: برادرزاده‌ام می‌گوید موریانه پیمان نامه‌ای را که نوشته اید خورده و تنها نام خدا را باقی گذاشته؛ ببینید اگر سخن او راست است محاصره ما را بشکنید و اگر دروغ می‌گوید او را به شما خواهم سپرد. چون سراغ نامه رفتند دیدند موریانه همه آن را -جز نام خدا- خورده است. بدین ترتیب پیمان محاصره بنی هاشم شکسته شد و آنان از شعب ابی طالب بیرون آمدند.&amp;lt;ref&amp;gt;طبرسی، اعلام الوری، ۱۳۹۰ق، ص۷۳-۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
==پیوندها==&lt;br /&gt;
*[[محاصره بنی هاشم در شعب ابیطالب|محاصره بنی‌هاشم در شعب ابی‌طالب]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آرشیو عکس و تصویر==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery mode=&amp;quot;packed&amp;quot; heights=&amp;quot;170&amp;quot;&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شعب.jpeg|وضعیت کنونی شعب ابی‌طالب&lt;br /&gt;
پرونده:شعب2.jpg| محل ولادت پیامبر اکرم در شعب ابی‌طالب که اکنون کتابخانه‌ای به نام &amp;quot;مکتبة مکة المکرمة&amp;quot; شده است&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اماکن مکه]]&lt;br /&gt;
[[رده:اماکن مربوط به تاریخ پیامبر اسلام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B4%D8%B9%D8%A8_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8&amp;diff=170049</id>
		<title>شعب ابوطالب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B4%D8%B9%D8%A8_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8&amp;diff=170049"/>
		<updated>2026-10-25T10:47:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* موقعیت شعب ابى‌طالب */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;«شِعب [[ابوطالب علیه السلام|ابى‌طالب]]» یکی از وادی‌هاى کوچک در شهر [[مکه]] و نزدیک [[كعبه]] است. [[بنى هاشم|بنی‌هاشم]] در این شِعب -از سال هفتم تا دهم [[بعثت]]-، توسط [[قریش]] مورد محاصره اقتصادی و اجتماعی قرار گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==موقعیت شعب ابى‌طالب==&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sheb.jpg|بندانگشتی|محل شعب ابى‌طالب]]	&lt;br /&gt;
شهر [[مکه]]، شهرى است با کوه‌هاى فراوان که در لابلاى آنها دامنه‌ها و وادی‌هاى کوچکى است که عرب به آن «شِعب» مى‌گوید. ساکنان مکه که عبارت از طوایف مختلف بودند، هر کدام در یکى از این شعب‌ها سکونت داشتند؛ به همین مناسبت، هر شعبى را به نام آن طایفه مى‌شناختند. آنچه که به نام «شعب [[ابوطالب علیه السلام|ابى‌طالب]]» معرفى شده، در آغاز به عنوان «شعب ابى‌یوسف» معروف بوده و گویا در عصر [[بعثت]]، «شعب ابى‌طالب» نام گرفته است، که بعدها «شعب [[بنى‌هاشم]]» نامیده شده و در حال حاضر با نام «شعب [[امام علی علیه السلام|على]] (علیه السلام)» شهرت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعب ابى‌طالب در شرق [[كعبه]] معظمه، در ميان [[کوه ابوقبیس|كوه ابوقُبَيس]] و شعب ابن عامر قرار دارد و فاصله تقريبى آن با كعبه بين دويست تا سيصد متر است.&amp;lt;ref&amp;gt; &amp;quot;شعب ابی‌طالب&amp;quot;، زينب ابراهيمی، [http://www.pajoohe.ir دانشنامه پژوهه].&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اهمیت شعب ابى‌طالب ==&lt;br /&gt;
شعب ابى طالب محل ولادت [[پیامبر اسلام|رسول خدا]](صلی الله علیه وآله) و نیز محل تولد [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|فاطمه زهرا]](علیهاالسلام) است. خانۀ [[خدیجه کبری]](علیهاالسلام) و محل زندگی وی با پیامبر(صلی الله علیه وآله) نیز در این منطقه بوده است. همچنین [[ابن عباس|عبدالله بن عباس]] در این شعب متولد شد و زندگی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== محاصره بنی‌هاشم در شعب ابى‌طالب ==&lt;br /&gt;
در تاریخ صدر [[اسلام]] معمولاً پس از واقعه [[هجرت به حبشه]]، از شعب ابى طالب و حصر [[بنى هاشم]] در آن سخن به میان می آید.&amp;lt;ref&amp;gt;سیره رسول خدا صلى الله وآله (تاریخ سیاسى اسلام)، رسول جعفریان، ص۳۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[قریش]] در سال ۷ [[بعثت]]&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص۳۵۹، به نقل از طبقات الکبرى، ج۱، ص۲۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; برای تحت فشار گذاشتن [[بنی هاشم|بنى هاشم]] و به منظور تسلیم [[پیامبر اسلام|رسول خدا]] صلى الله علیه و آله به آنان، تصمیم گرفتند تا پیمانى بر ضد بنى هاشم و بنى [[عبدالمطلب]] منعقد کنند؛ بر این اساس که با آنان [[ازدواج]] نکرده و خرید و فروشی نداشته باشند. این امر سبب شد تا بنى هاشم نزد [[ابوطالب علیه السلام|ابوطالب]] رفته و در شعب او، گرد هم جمع شوند.&amp;lt;ref&amp;gt;مطابق با روایت ابن اسحاق نقل از سیره رسول خدا صلى الله وآله (تاریخ سیاسى اسلام)، رسول جعفریان، ص۳۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; محاصره اقتصادی و اجتماعی بنی هاشم در شعب ابی طالب تا سال ۱۰ بعثت (مجموعا ۳ سال) به طول انجامید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نقلی آمده است که خداوند به پیامبرش خبر داد که موریانه، پیمان نامه را خورده و تنها جمله «بِاسمک اللّهم» از آن باقی مانده است. پیامبر نیز ابوطالب را از آن باخبر ساخت و ابوطالب به انجمن قریش رفت و گفت: برادرزاده‌ام می‌گوید موریانه پیمان نامه‌ای را که نوشته اید خورده و تنها نام خدا را باقی گذاشته؛ ببینید اگر سخن او راست است محاصره ما را بشکنید و اگر دروغ می‌گوید او را به شما خواهم سپرد. چون سراغ نامه رفتند دیدند موریانه همه آن را -جز نام خدا- خورده است. بدین ترتیب پیمان محاصره بنی هاشم شکسته شد و آنان از شعب ابی طالب بیرون آمدند.&amp;lt;ref&amp;gt;طبرسی، اعلام الوری، ۱۳۹۰ق، ص۷۳-۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
==پیوندها==&lt;br /&gt;
*[[محاصره بنی هاشم در شعب ابیطالب|محاصره بنی‌هاشم در شعب ابی‌طالب]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آرشیو عکس و تصویر==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery mode=&amp;quot;packed&amp;quot; heights=&amp;quot;170&amp;quot;&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شعب.jpeg|وضعیت کنونی شعب ابی‌طالب&lt;br /&gt;
پرونده:شعب2.jpg| محل ولادت پیامبر اکرم در شعب ابی‌طالب که اکنون کتابخانه‌ای به نام &amp;quot;مکتبة مکة المکرمة&amp;quot; شده است&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اماکن مکه]]&lt;br /&gt;
[[رده:اماکن مربوط به تاریخ پیامبر اسلام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AC&amp;diff=170048</id>
		<title>خوارج</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AC&amp;diff=170048"/>
		<updated>2026-10-25T10:43:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* پیدایش خوارج */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
'''«خوارج»''' گروهی هستند که در جریان [[جنگ صفین]] پس از قضیه «[[حکمیت]]» از اکثریت مسلمانان جدا شدند. آنان معتقد بودند که حکمیت درست نبوده و همگی به ویژه [[امام علی علیه السلام|امام علی]] (علیه‌السلام) باید از این لغزش [[توبه]] کنند. سرانجام امام (علیه‌السلام) در [[جنگ نهروان]] ناچار به جنگ با این گروه شد و آنان را شکست سختی داد. مراد از «[[مارقین]]» در روایتی از [[پیامبر اکرم]] (صلی الله علیه وآله)، این [[فرقه]] انحرافی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیدایش خوارج==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[جنگ صفین]] در آخرین روزی که جنگ داشت به نفع [[امام علی علیه السلام|حضرت علی]] (علیه‌السلام) خاتمه می یافت، [[معاویه]] با مشورت [[عمرو بن عاص|عمرو عاص]] دست به یک نیرنگ ماهرانه ای زد و دستور داد [[قرآن]] ها را بر سر نیزه ها بلند کنند و سپاهیان امام علی علیه السلام را به توقف جنگ و [[حَکَم]] قرار دادن قرآن فراخوانند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام علی علیه السلام فریاد برآورد بزنید آنها را، اینها صفحه و کاغذ قرآن را بهانه کرده، می خواهند در پناه لفظ و کتابت قرآن، خودشان را حفظ کنند و بعد به همان روش ضد قرآنی خود ادامه دهند. کاغذ و جلد قرآن در مقابل حقیقت آن، ارزش و احترامی ندارد. حقیقت و جلوه راستین قرآن من هستم. اینها کاغذ و خط را دستاویز کرده اند تا حقیقت و معنی را نابود سازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما سخنان آن حضرت، فریب خوردگان را مجاب نکرد و آن حضرت ناچار شدند جنگ را متوقف نموده و به [[حکمیت|حکمیت]] تن در دهند. در جریان حکمیت، [[عمرو بن عاص]] داور شام، [[ابوموسی اشعری]] داور [[عراق]] را فریب داد و عراقیان که دانستند فریب خورده اند بر حضرت علی (علیه‌السلام) اعتراض کردند که چرا به حکمیت گردن نهاده ای و فرقه ای شدند و به مخالفت امام پرداختند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابتداء این عده اهمیت چندانی نداشتند، ولی روز به روز بر شمار آنان افزوده شد و سرانجام در [[حروراء|حرورا]]، گردآمدند. امام علی (علیه‌السلام) با آنان جنگید و خوارج شکستی سخت خوردند. لیکن بنای اعتقاد آنان در [[اسلام]] باقی ماند و رفته رفته برای خود مکتب خاصی تأسیس کردند و در مسائل اعتقادی نظر دادند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبق نقل مشهور، سه تن از بازماندگان [[جنگ نهروان|نهروان]] تصمیم گرفتند سه نفر از شخصیت‌های حادثه‌ساز امت اسلام - یعنی [[امام علی]] (علیه‌السلام)، [[معاویه|معاویه بن ابوسفیان]] و [[عمرو بن عاص]] - را از میان بردارند، و تنها [[ابن ملجم مرادی|عبدالرحمان بن ملجم]] که مأمور کشتن امام علی علیه‌السلام بود، موفق به انجام آن تصمیم شوم گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدیثی، [[پیامبر اسلام]] (صلی الله علیه وآله) خطاب به امام علی(علیه‌السلام)، از ظهور گروهی با عنوان «[[مارقین]]» -که اشاره به «خوارج» دارد- خبر داده است: «{{متن حدیث|ستقاتل بعدی الناکثین و القاسطین و المارقین}}؛ پس از من با [[ناکثین]] و [[قاسطین]] و [[مارقین]] خواهی جنگید». این پیشگویی صادق پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله، از جمله دلایل انحراف و [[باطل]] بودن این فرقه گمراه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شورش‌های خوارج==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از انتقال [[خلافت]] به [[معاویه]] در سال ۴۱ ه.ق، [[خوارج]] علیه معاویه و [[بنی امیه|امویان]] قیام کردند. طی جنگی که بین خوارج و معاویه روی داد، خوارج شکست خوردند. در سال ۴۳ ه.ق این گروه با رهبری مستورد بن علّفه خارجی در [[عراق]] شورش کردند و با [[مغیرة بن شعبه]]، والی [[کوفه|کوفه]] جنگیدند. در سال ۵۸ ه.ق که [[عبیدالله بن زیاد]] فرمانروای عراق بود، گروه زیادی از خوارج کشته شدند. در دورانی که [[زیاد بن ابیه]] و فرزندش (عبیدالله) در عراق حکومت می‌کردند، خوارج سخت سرکوب شدند. نافع بن ازرق در [[بصره]] قیام کرد. در سال  ۷۵ ه.ق [[حجاج بن یوسف|حجاج بن یوسف ثقفی]] والی عراق شدیداً‌ خوارج را سرکوب کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۷۷ ه.ق خوارج با رهبری شبیب بن ورقاء و قطری بن فجائت در [[کوفه]] و اهواز قیام کردند. در همین سال گروهی از خوارج یاد شده، پس از آن که شبیب در جنگ کشته شد با فرماندهی قطری که از [[ازارقه]] بود، به طبرستان کوچ کردند. اما مهلّب فرمانده نظامی حجاج آنان را تا طبرستان تعقیب و سرکوب نمود. در سال ۱۰۰ ه.ق خارجیان عراق شورش کردند که در سال بعد سرکوب شدند. بهلول بن بشر در سال ۱۱۹ ه.ق در عراق دست به قیام زد که به وسیله عاملان خلیفه [[هشام بن عبدالملک|هشام بن عبدالملک]] فرو پاشیدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال‌های پایانی خلافت [[بنی امیه|امویان]]، خوارج در عراق و دیگر جاها بر فعالیت‌شان افزودند. در سال‌های سال ۱۲۲ ه.ق تا سال ۱۲۴ ه.ق شورش‌هایی در آفریقا علیه امویان پدید آمد. در سال ۱۲۶ ه.ق تا سال ۱۲۸ ه.ق خوارج [[عراق]] با رهبری سعید بن بهدل و ضحاک بن قیس شوریدند. در آن سال ابوحمزه خارجی و عبیدالله بن یحیی طالب الحق در «[[حضر موت|حضرالموت]]» [[یمن]] قیام کردند. در سال ۱۲۹ ه.ق شیبان بن عبدالعزیز خارجی، قیام کرد که بدست عمر بن هبیره والی عراق کشته شد. در سال ۱۳۰ ه.ق شیبان بن سلمه خارجی در [[خراسان]] طغیان کرد. در اواخر دوران [[بنی امیه|اموی]] خوارج غالباً از موصل خروج می‌کردند و عمدتاً از آل بکر و بنی‌شیبان بودند. در این دوران خالد قسری، فرمانروای اموی عراق، شدیداً به سرکوب خوارج اهتمام می‌ورزید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از فروپاشی امویان و تأسیس خلافت [[حکومت بنی عباس|عباسیان]]، قیام‌های خوارج همچنان ادامه یافت. در سال ۱۳۲ ه.ق گروهی از خوراج [[اباضیه|اباضی]] و نیز گروهی از صفریه در [[عمان]] خروج کردند که غالباً کشته شدند. در سال ۱۳۶ ه.ق خوارج [[آذربایجان]] قیام کردند. معبد بن حرمله شیبانی در سال ۱۳۷ ه.ق در جزیره شورش کرد و سال بعد کشته شد. فرقه‌ای از خوارج در سال ۱۳۹ ه.ق در ارمنستان قیام کردند و از سال ۱۴۰ ه.ق تا آخر قرن دوم هجری خارجیان [[یمن]] و موصل و [[خراسان]] و سجستان و جزیره، مکرراً قیام کردند و جملگی شکست خوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که در اواخر سده دوم هجری [[قیروان]] بدست ابوعبدالله [[شیعه|شیعی]] در سال ۲۹۸ ه.ق گشوده شد و پس از آن عبیدالمهدی سال ۳۲۲ ه.ق قدرت را بدست گرفت و حکومت عبیدیان فاطمی را در شمال آفریقا بنیاد نهاد، ابویزید نُکاری، علیه [[فاطمیان]] شیعی دست به قیامی گسترده زد، اما سرانجام شکست خورد. پس از آن، شورش‌های خارجیان فروکش کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==عقاید خوارج==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عقاید خوارج اولیه را می‌توان به اختصار چنین برشمرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#هر کس مرتکب [[گناه]] کبیره شود، از اصحاب [[جحیم]] است.&lt;br /&gt;
#هر جا که خوارج حاکم نباشند، دارالکفر است.&lt;br /&gt;
#هر کس در دارالکفر ساکن شود، [[کفر|کافر]] است و باید علیه او قیام کرد.&lt;br /&gt;
#حکومت [[ابوبکر|ابوبکر]] و [[عمر بن خطاب|عمر]] و شش سال اول حکومت [[عثمان بن عفان|عثمان]] و خلافت [[امام علی]] علیه‌السلام تا قبل از پذیرش حکمیت، مشروع بود.&lt;br /&gt;
#حکومت و امارت موروثی نیست.&lt;br /&gt;
#انتخاب [[امام]] باید با رأی و انتخاب آزاد مردم صورت گیرد.&lt;br /&gt;
#حکومت، اختصاص به [[امام علی]] علیه‌السلام و فرزندان او ندارد.&lt;br /&gt;
#جایز است که اساساً‌ در عالم امامی نباشد.&lt;br /&gt;
#خروج علیه امامی که خلاف [[سنت|سنّت]] عمل کند واجب است.&lt;br /&gt;
#ضرورت وجود امام به دو دلیل است: [[امام جماعت‌|امامت]] نماز و فرماندهی [[جهاد]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فرقه‌های خوارج==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهم‌ترین فرقه‌ها و گروه‌های خوارج عبارتند از:&lt;br /&gt;
#[[ازارقه]] یا ازرقیّه؛ که به وسیله نافع بن ازرق [[حنفی]] پایه‌گذاری شده است. نافع نخستین انشعابگر خوارج است.&lt;br /&gt;
#[[نجدیه]]: نجدة بن عمر حنفی از یاران نافع بود، اما از او جدا شد و فرقه نجدیه و یا نجدات را پدید آورد. علت اصلی انشعاب نجده، تندروی‌های فکری و عملی ازرقیان بود.&lt;br /&gt;
#[[اباضیه]]: مؤسس این فرقه عبدالله بن اباض تمیمی است که احتمالاً‌ در سال ۸۰ ه.ق درگذشته باشد. این فرقه از میانه‌روان خوارج به شمار می‌رفتند.&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*&amp;quot;خوارج&amp;quot;، دائرةالمعارف تشیع، تهران، نشر محبی، چاپ اول، ۱۳۸۶، ج۷، ص۲۹۵.&lt;br /&gt;
*[http://islampedia.ir/fa/1391/02/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AC-2/ &amp;quot;خوارج&amp;quot;، اسلام پدیا]، بازیابی: ۱۸ شهریور ۱۳۹۳.&lt;br /&gt;
*&amp;quot;خوارج&amp;quot;، دائرةالمعارف طهور.&lt;br /&gt;
*&amp;quot;خوارج&amp;quot;، لغت‌نامه دهخدا.&lt;br /&gt;
==مطالب مرتبط==&lt;br /&gt;
*[[مارقین]]&lt;br /&gt;
*[[جنگ نهروان]] &lt;br /&gt;
*[[حکمیت]]&lt;br /&gt;
[[رده:دشمنان امام علی علیه السلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:خوارج]]&lt;br /&gt;
[[رده:فرقه های کلامی]]&lt;br /&gt;
[[رده:فرقه های انحرافی در اسلام]]&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= خوب&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= متوسط&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= متوسط &lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= خوب&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= خوب&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= خوب&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AA%D8%B9%D8%B5%D8%A8&amp;diff=170047</id>
		<title>تعصب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AA%D8%B9%D8%B5%D8%A8&amp;diff=170047"/>
		<updated>2026-10-25T07:59:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
{{الگو:مقاله از یک نشریه}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تعصّب» ناروا و «وابستگی غیرمنطقی به چیزی»، یکی از صفات رذیله است که [[انسان]] را از درک [[حق]] و برتری دادن آن بر [[باطل]]، باز می دارد. تعصّبهای ناروا در طول تاریخ بشر مشکلات عدیده ای را به وجود آورده است؛ سدّ راه هدایت انبیا شدن، درگیریهای ناروا و طولانی، و برتری دادن عدّه ای به ناحق، همه ریشه در تعصبهای ناروا دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مفهوم واژه تعصب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تعصّب» از مادّه «عَصَبَ» در اصل به معنای رشته هایی است که مفاصل استخوانها و عضلات را به هم پیوند می دهد. سپس این مادّه به معنای هر نوع وابستگی شدید فکری و عملی آمده است که غالبا بار منفی دارد؛ هر چند وابستگی مثبت نیز در مفهوم آن هست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل تعصّب ناروا، [[حق]] پذیری و [[تسلیم]] در برابر دستورات الهی قرار دارد. حق پذیری نشانه [[ایمان]]، بالا بودن سطح آگاهی و فرهنگ، و سلامتی روح و روان می باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اقسام تعصب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعصّب و حمیّت به دو قسم مذموم و غیرمنطقی و ممدوح و منطقی تقسیم می شود؛ هرچند غالبا این واژه در منابع دینی در بخش منفی و مذموم به کار رفته است.&lt;br /&gt;
اگر تعصّب و وابستگی انسان به امور غیرمنطقی همچون نژاد، قبیله و امثال آن باشد، تعصّب مذموم نامیده می شود و در [[قرآن]] و [[حدیث|روایات]] از آن به نام «تعصّب جاهلی» یاد شده است. ولی اگر تعصّب و وابستگی نسبت به امور مثبت همچون [[دین]] و مذهب از روی علم و آگاهی باشد، به آن تعصّب مثبت و ممدوح گفته می شود. در روایات نیز به این تقسیم اشاره شده است که به ذکر سه نمونه اکتفا می کنیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۱. امیرمؤمنان [[امام علی علیه السلام|امام علی]] علیه السلام در [[نهج البلاغه]] در بخشی از [[خطبه قاصعه|خطبه قاصعة]] می فرماید: «{{متن حدیث|فَأَطْفِئُوا مَا کَمَنَ فِی قُلُوبِکُمْ مِنْ نِیرَانِ الْعَصَبِیَّةِ وَ أَحْقَادِ الْجَاهِلِیَّةِ فَإِنَّمَا تِلْکَ الْحَمِیَّةُ تَکُونُ فِی الْمُسْلِمِ مِنْ خَطَرَاتِ الشَّیْطَانِ وَ نَخَوَاتِهِ وَ نَزَغَاتِهِ وَ نَفَثَاتِه}}؛ شراره های تعصّب و کینه های جاهلیّت را که در دلهای شما پنهان شده است، خاموش سازید؛ زیرا که این تعصّب [ناروا] در مسلمانان از القائات و کبر و نخوت و فریبها و وسوسه های شیطان است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جملات اشاره به عصبیت و تعصّب منفی دارد؛ امّا در ادامه خطبه به تعصّب مثبت اشاره می کند و می فرماید: «{{متن حدیث|فَإِنْ کَانَ لَا بُدَّ مِنَ الْعَصَبِیَّةِ فَلْیَکُنْ تَعَصُّبُکُمْ لِمَکَارِمِ الْخِصَالِ وَ مَحَامِدِ الْأَفْعَالِ وَ مَحَاسِنِ الْأُمُورِ الَّتِی تَفَاضَلَتْ فِیهَا الْمُجَدَاءُ وَ النُّجَدَاءُ مِنْ بُیُوتَاتِ الْعَرَبِ ... فَتَعَصَّبُوا لِخِلَالِ الْحَمْدِ مِنَ الْحِفْظِ لِلْجِوَارِ وَ الْوَفَاءِ بِالذِّمَامِ وَ الطَّاعَةِ لِلْبِرِّ وَ الْمَعْصِیَةِ لِلْکِبْرِ وَ الْأَخْذِ بِالْفَضْلِ وَ الْکَفِّ عَنِ الْبَغْی}}؛ اگر بناست تعصّبی در کار باشد، پس تعصّب خود را برای اخلاق پسندیده و کارهای نیک و امور نیکی که افراد با شخصیّت و بزرگان از خاندانهای عرب داشتند، قرار دهید... پس تعصّب بورزید در راه صفات ارزشمند، همچون: حفظ [حقوق[ همسایگان، وفای به عهدها، اطاعت از نیکیها، سرپیچی از تکبّر، جود و بخشش و خودداری از ستم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۲. از [[امام سجاد علیه السلام|امام زین العابدین]] علیه السلام درباره تعصّب سؤال شد، حضرت فرمود: «{{متن حدیث|الْعَصَبِیَّةُ الَّتِی یَأْثِمُ عَلَیْهَا صَاحِبُهَا أَنْ یَرَی الرَّجُلُ شِرَارَ قَوْمِهِ خَیْراً مِنْ خِیَارِ قَوْمٍ آخَرِینَ وَ لَیْسَ مِنَ الْعَصَبِیَّةِ أَنْ یُحِبَّ الرَّجُلُ قَوْمَهُ وَ لَکِنْ مِنَ الْعَصَبِیَّةِ أَنْ یُعِینَ قَوْمَهُ عَلَی الظُّلْمِ}}؛ تعصّبی که دارنده آن گناهکار شمرده می شود، این است که انسان، بدکاران طائفه خود را از نیکوکاران طوایف دیگر بهتر بداند [و به خاطر این تعصّب بدان را بر نیکان مقدّم دارد] و از تعصّب [گناه آور] نیست که انسان به طایفه خود [علاقه و] محبّت داشته باشد؛ ولی تعصّب [ناروا] آن است که قومش را بر ظلم و ستم یاری دهد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جمله '''&amp;quot;لَیْسَ مِنَ الْعَصَبیّة&amp;quot;''' چون الف و لام '''&amp;quot;اَلْعَصبیّة&amp;quot;''' عهد ذکری است، می خواهد بگوید: دوست داشتن قوم و قبیله تعصّب ناروا نیست، نه اینکه تعصّب روا و ممدوح هم نباشد؛ لذا این روایت می تواند به عنوان شاهدی بر تقسیم تعصب باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۳. در [[حدیث]] دیگر، حضرت سجاد علیه السلام فرمود: «{{متن حدیث|لَمْ یُدْخِلِ الْجَنَّةَ حَمِیَّةٌ غَیْرُ حَمِیَّةِ حَمْزَةَ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ ذَلِکَ حِینَ أَسْلَمَ غَضَباً لِلنَّبِیِّ صلی الله علیه و آله فِی حَدِیثِ السَّلَی الَّذِی أُلْقِیَ عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله}}؛ هیچ تعصّبی [انسان را] وارد بهشت نمی کند، جز [تعصّبی همچون] تعصّب [[حضرت حمزه علیه السلام|حمزة بن عبدالمطلب]] و این زمانی بود که اسلام را برگزید به خاطر خشم به نفع پیامبر صلی الله علیه و آله در داستان [بی احترامی که به پیامبر شد و] بچه دان حیوانی که بر پیامبر صلی الله علیه و آله انداخته شد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روشن است که تعصّب حمزه در واقع برای دفاع از [[پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله در مقابل مشرکان بی ادب و بی منطق بود و تعصّب در دفاع از حق، تعصّب ممدوح و پسندیده است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بعد از شهادت حمزه به شدّت برای او گریه کرد و با جملاتی به این تعصّب ممدوح اشاره نمود؛ آنجا که فرمود: «{{متن حدیث|... یا حَمْزَةُ یا فاعِلَ الْخَیْراتِ یا کاشِفَ الْکُرُباتِ یا ذابُّ یا مانِعُ عَنْ وَجْهِ رَسُولِ اللّه؛ ای حمزه!}}؛ ای انجام دهنده کارهای خیر! ای برطرف کننده سختیها [از پیامبر]! ای دفاع کننده [از رسول خدا]! و ای دور کننده [دشمن] از برابر رسول خدا!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در این مقاله مورد بحث و پی گیری قرار می گیرد، تعصّب مذموم و نارواست؛ چرا که اطلاق تعصّب، غالبا به تعصّب مذموم انصراف دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تعصب مذموم در قرآن ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[قرآن کریم]] داستانهای فراوانی درباره تعصّب آمده که به عنوان نمونه به برخی از آنها اشاره می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. تعصّب اقوام گذشته:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرآن می فرماید: «{{متن قرآن|قَالُوا أَجِئْتَنَا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَنَذَرَ مَا كَانَ يَعْبُدُ آبَاؤُنَا ۖ فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ}} ([[سوره اعراف|اعراف]]، ۷۰)؛ [به حضرت هود علیه السلام] گفتند: آیا به سراغ ما آمده ای که تنها خدای یگانه را بپرستیم و آنچه را پدران ما می پرستیدند، رها کنیم! پس اگر راست می گویی، آنچه را [از بلا و عذاب] به ما وعده می دهی، بیاور!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پافشاری بر آنچه پدران پذیرفته اند بدون منطق صحیح و دلیل محکم، همان تعصّب جاهلی است. جالب این است که قرآن کریم این منطق پوچ و تعصّب کور جاهلی را در موارد متعددی از سوی اقوام انبیاء در مقابل آنان منعکس نموده است؛ چنان که قوم [[حضرت ابراهیم علیه السلام|ابراهیم]] علیه السلام گفتند: «{{متن قرآن|قَالُوا وَجَدْنَا آبَاءَنَا لَهَا عَابِدِينَ}} ([[سوره انبیاء|انبیاء]]، ۵۳)؛ گفتند ما پدران خود را یافتیم که آنها (بتها) را عبادت می کنند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و قوم [[حضرت موسی علیه السلام|موسی]] علیه السلام و فرعونیان نیز در برابر او گفتند: «{{متن قرآن|قَالُوا أَجِئْتَنَا لِتَلْفِتَنَا عَمَّا وَجَدْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا ...}} ([[سوره یونس|یونس]]، ۷۸)؛ گفتند آیا آمده ای که ما را از آنچه پدرانمان را بر آن یافتیم، منصرف سازی! ...».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در عصر [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله نیز گفتند: «{{متن قرآن|... بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا ...}} ([[سوره بقره|بقره]]، ۱۷۰)؛ ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروی می کنیم».&lt;br /&gt;
و قرآن جواب می دهد که این منطق بی جاست و تعصّب کور جاهلی است: «{{متن قرآن|... أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ}} (بقره، ۱۷۰)؛ آیا اگر حتی پدران آنها چیزی نفهمیدند و هدایت نیافتند [باز هم از آنان پیروی می کنند]!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گویا استقراء در بین اقوام گذشته تام می شود که همه گرفتار تعصّب ناروا بودند؛ لذا قرآن به صورت یک قاعده کلّی و یک جمع بندی عمومی می فرماید: «{{متن قرآن|{{آیه|43|23}}}}([[سوره زخرف|زخرف]]، ۲۳)؛ و این گونه در هیچ شهر و دیاری پیش از تو [پیامبر] انذار کننده ای نفرستادیم، مگر اینکه ثروتمندان مست و مغرور آن دیار گفتند: ما پدران خود را بر آیینی یافتیم و به آثار آنان اقتدا می کنیم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. صلح حدیبیّه و تعصّب مشرکان:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشرکان با اینکه در جریان [[صلح حدیبیه]] آیات و نشانه های حقّانیّت رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدند و متوجّه شدند، ولی به خاطر تعصّب کور [[جاهلیت|جاهلی]] ایمان نیاوردند. قرآن به این جریان اشاره می کند و می فرماید: «{{متن قرآن|{{آیه|48|26}}}}([[سوره فتح|فتح]]، ۲۶)؛ [به خاطر بیاورید] هنگامی را که کافران در دلهای خود تعصّب [و نخوت] جاهلیّت داشتند؛ پس [در مقابل، [خداوند آرامش و سکینه خود را بر رسول خویش و مؤمنان نازل فرمود و آنها را به حقیقت تقوا ملزم ساخت و آنان از هر کس شایسته تر و اهل آن بودند و خداوند به همه چیز داناست».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
''حمیّت'' از مادّه حَمْی (بر وزن حَمْد) به معنی حرارتی است که بر اثر عوامل خارجی در بدن انسان یا اشیای دیگر به وجود می آید. به همین دلیل، به حالت تَب، حُمّی (بر وزن کبری) گفته می شود.&lt;br /&gt;
سپس به حالات روحی همچون [[خشم]] و [[تکبر|تکبّر]] و تعصّب، حمیّت گفته شده است؛ چرا که همه اینها حالتی آتشین در انسان ایجاد می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جالب اینکه در آیه فوق حمیّت به جاهلیّت اضافه شده که بیانگر تعصّبهای برخاسته از [[جهل]] و نادانی است و سکینه که نقطه مقابل آن است، به خدا نسبت داده شده و به معنی آرامشی است آگاهانه و برخاسته از [[ایمان]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. تعصّب اقوام بر علیه یکدیگر:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرآن کریم می فرماید: «{{متن قرآن|{{آیه|2|113}}}}([[سوره بقره|بقره]]، ۱۱۳)؛ یهودیان گفتند: مسیحیان هیچ موقعیتی [نزد خدا[ ندارند. و مسیحیان نیز گفتند: یهودیان هیچ موقعیتی ندارند [و بر باطل اند]؛ در حالی که هر دو دسته کتاب آسمانی را می خوانند [و باید از این گونه تعصّبها برکنار باشند]. افراد نادان [دیگر، همچون مشرکان] نیز سخنی همانند سخن آنها گفتند. خداوند، روز قیامت درباره آنچه در آن اختلاف داشتند، بین آنها داوری می کند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[آیه]] نشان می دهد که برتر دانستن [[یهود]] نسبت به [[مسیحیت|مسیحیّت]] به صورت مطلق و یا برتر دانستن مسیحیّت نسبت به یهود به صورت بی قید، و همین طور برتر دانستن هر قومی نسبت به قوم دیگر بدون علم و آگاهی و معیارهای منطقی که می توان گفت ناشی از تعصّب جاهلی و کُور است، خطا و اشتباه می باشد. [[اسلام]] معیار برتری را فقط [[تقوا]] و پاکی می داند، نه مسائلی همچون: قوم، نژاد، موقعیّت شغلی و ثروت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۴. شیطان پیشوای متعصبان:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که خداوند به [[فرشتگان]] دستور داد برای [[حضرت آدم]] علیه السلام [[سجده]] کنند، همگی اطاعت کردند، جز شیطان که در سبب آن گفت: {{متن قرآن|«{{آیه|7|12}}»}}([[سوره اعراف|اعراف]]، ۱۲). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[حضرت علی]] علیه السلام درباره راز این سرپیچی می فرماید: «{{متن حدیث|اِعْتَرَضَتْهُ الْحَمِیَّةُ فَافْتَخَرَ عَلی آدَمَ بِخَلْقِهِ وَتَعَصَّبَ عَلَیْهِ لاِءَصْلِهِ فَعَدُوُّ اللّهِ اِمامُ الْمُتَعَصِّبِینَ وَسَلَفُ الْمُسْتَکْبِرِینَ الَّذِی وَضَعَ اَساسَ الْعَصَبِیَّةِ}}؛ تکبّر و تعصّب به او دست داد و بر آدم علیه السلام به خاطر خلقت خویش افتخار کرد و از جهت اصل و ریشه خود نسبت به او تعصّب ورزید. پس [به همین دلیل] این دشمن خدا، پیشوای متعصبان و سر سلسله مستکبران است و کسی است که بنای تعصّب را پی ریزی کرد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار سوء تعصب ناروا==&lt;br /&gt;
تعصب ناروا و مذموم آثار زیانبار فراوانی دارد که به اهم آنها اشاره می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. از دست دادن ایمان:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام|رسول خدا]] صلی الله علیه و آله فرمود: «{{متن حدیث|مَنْ تَعَصَّبَ أَوْ تُعُصِّبَ لَهُ فَقَدْ خَلَعَ رِبْقَ الاِْیمانِ مِنْ عُنُقِهِ}}؛ هر کس تعصب [ناروا] بورزد یا دیگران به خاطر او تعصّب بورزند، رشته های ایمان را از گردن خود باز کرده است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. محشور شدن با اعراب جاهلی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود: «{{متن حدیث|مَنْ کانَ فِی قَلْبِهِ حَبَّةٌ مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ عَصَبِیَّةٍ بَعَثَهُ اللّهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ مَعَ اَعْرابِ الْجاهِلِیَّةِ}}؛ هر کس در دلش به اندازه [دانه] خردلی عصبیّت باشد، خداوند روز قیامت او را با اعراب جاهلیّت [دوران قبل از اسلام] محشور می کند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. عذاب آخرت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام علی]] علیه السلام فرمود: «{{متن حدیث|اِنَّ اللّهَ یُعَذِّبُ السِّتَّةَ بِالسِّتَةِ الْعَرَبَ بِالْعَصَبِیَّةِ وَالدَّهاقِینَ بِالْکِبْرِ وَالاْءُمَراءَ بِالْجَوْرِ وَالْفُقَهاءَ بِالْحَسَدِ وَالتُّجّارَ بِالْخِیانَةِ وَأَهْلَ الرَّساتِیقِ بِالْجَهْلِ}}؛ خداوند شش گروه را به خاطر شش چیز عذاب می کند: عرب را به خاطر تعصّب، اربابان را به خاطر تکبّر، حاکمان را به خاطر ستم، و فقیهان را به خاطر حسد، تجّار را به خاطر خیانت واهل روستاها را به خاطر جهل و نادانی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۴. مطرود شدن:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «{{متن حدیث|لَیْسَ مِنّا مَنْ دَعا اِلی عَصَبِیَّةٍ وَلَیْسَ مِنّا مَنْ قاتَلَ عَلی عَصَبِیَّةٍ وَلَیْسَ مِنّا مَنْ ماتَ عَلی عَصَبِیَّةٍ}}؛ از ما نیست کسی که [مردم را] به تعصّب دعوت کند و از ما نیست کسی که به خاطر تعصّب [ناروا] بجنگد و از ما نیست کسی که با تعصّب [مذموم] بمیرد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۵. بازماندن از درک حقایق:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشاره شد که تعصّب، وابستگی غیر منطقی به قوم یا عقیده باطل و یا عادات و رسوم خاص است که این حالت پرده ضخیمی بر دیده و عقل انسان ایجاد می کند و انسان را از درک حقایق و تشخیص حق و باطل، و مصلحت و مفسده محروم می سازد.&lt;br /&gt;
از اینرو [[قرآن]] در جواب مشرکین [[مکه|مکّه]] که می گفتند: «ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروی می کنیم» می فرماید: «{{متن قرآن|... أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 170 سوره بقره|سوره بقره، آیه ۱۷۰.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ آیا اگر پدران آنها چیزی نمی فهمیدند و هدایت نیافتند [باز از آنها پیروی می کنند]!».&lt;br /&gt;
این جملات نشان می دهد که مشرکان مکّه از درک این مسئله که پدران آنها چیزی نمی فهمیدند و گمراه بودند، عاجز بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۶. از بین رفتن اتّحاد و انسجام جامعه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر جامعه ای از مجموع اقوامی تشکیل شده باشد که تعصّب در بین آنها حرف اوّل را بزند، انسجام و اتحاد نخواهد یافت.&lt;br /&gt;
به همین جهت است که استعمارگران تلاش می کنند بین ملّتهای اسلامی تعصّب منفی و مذموم را تشدید کنند و انسجام اسلامی را خدشه دار نمایند. در داخل کشور نیز همواره تلاش کرده اند با ایجاد تعصّب بین اقوام مختلف و گروهها و احزاب گوناگون وحدت ملّی را از بین ببرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۷. ایجاد کینه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت علی علیه السلام در این باره فرمود: «{{متن حدیث|فَاللّهَ اللّهَ فِی کِبْرِ الْحَمِیَّةِ وَفَخْرِ الْجاهِلِیَّةِ فَاِنَّهُ مَلاقِحُ الشَّنَئانِ وَمَنافِخُ الشَّیْطانِ الَّتِی خَدَعَ الاُْمَمَ الْماضِیَةَ وَالْقُرُونَ الْخالِیَةَ حَتّی اَعْنَفُوا فِی حَنادِسِ جَهالَتِهِ وَمَهاوِی ضَلالَتِهِ}}؛ خدا را خدا را [در نظر بگیرید]! در مورد تکبر ورزی از روی تعصّب و افتخار جاهلی که تعصّب و حمیّت [ناروا] زادگاه [[کینه]] است و محل دمیدن شیطان که با آن امّتهای گذشته و روزگاران قدیم را فریب داده است تا اینکه در تاریکیهای نادانی و گمراهی او پنهان شدند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۸. کفر:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکثر امتهای گذشته بر اثر تعصّب و لجاجت در مقابل پیامبران قرار گرفتند و از راه حق و هدایت دور گشتند و طریق [[کفر]] و ضلالت را در پیش گرفتند.&lt;br /&gt;
در قرآن کریم می خوانیم: «{{متن قرآن|{{آیه|43|23}}}}([[سوره زخرف|زخرف]]، ۲۳)؛ و این گونه در هیچ شهر و دیاری پیش از تو پیامبر انذار کننده ای نفرستادیم، مگر اینکه ثروتمندان مست و مغروران گفتند: ما پدران خود را بر آیینی یافتیم و به آثار آنان اقتدا می کنیم». چنان که شیطان نیز بر اثر تکبّر و تعصّب راه کفر را در پیش گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۹. درد و رنج:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از ورود [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله به [[مدینه]]، سالها دو قبیله «[[اوس]]» و «[[خزرج]]» بر اثر تعصّبهای کور درگیر و گرفتار رنج و زحمتهای فراوان بودند؛ ولی با مسلمان شدن این دو طائفه، تعصبها به برادری و مهربانی تبدیل گشت و رنجهای چندساله از بین رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ریشه‌های تعصب ناروا==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. تکبّر:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در داستان [[شیطان]]، آنچه او را به تعصّب وادار کرد، خودبرتربینی و [[تکبر|تکبّر]] او بود. او فکر کرد چون از آتش است، پس برتر است؛ لذا تعصّب و لجاجت ورزید.&lt;br /&gt;
[[امام علی]] علیه السلام در این زمینه می فرماید: «{{متن حدیث|اَمّا اِبْلِیسُ فَتَعَصَّبَ عَلی آدَمَ لاَِصْلِهِ وَطَعَنَ عَلَیْهِ فِی خِلْقَتِهِ فَقالَ اَنَا نارِیٌّ وَاَنْتَ طِینِیٌّ}}؛ امّا ابلیس به خاطر اصل و ریشه خود بر آدم تعصّب ورزید و آدم علیه السلام را در خلقتش طعنه زد. پس گفت: من از آتش و تو از گل هستی». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. مال و ثروت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام علی علیه السلام فرمود: «{{متن حدیث|وَاَمّا الاَْغْنِیاءُ مِنْ مُتْرَفَةِ الاُْمَمِ فَتَعَصَّبُوا لآثارِ مَواقِعِ النِّعَمِ}}؛ و امّا توانگران از مرفهین امتها[ی گذشته] به خاطر آثار نعمتها تعصّب ورزیدند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. جهل و بی خبری:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آیه ۱۱۳ [[سوره بقره]] خواندیم که: «{{متن قرآن|... كَذَٰلِكَ قَالَ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِ ...}}؛ آنهایی که جاهل و نادان بودند نیز حرف [تعصب آمیز] یهودیان و مسیحیان را زدند». معلوم می شود که گاهی عامل تعصّب جهل و نادانی است.&lt;br /&gt;
واقعیّت تاریخی نیز این امر را اثبات کرده است که هر قوم و قبیله و مردم و جامعه ای که نادان ترند، بیشتر گرفتار تعصّب می باشند. قرآن کریم در آیه دیگر، تعصّب و حمیّت را به کلمه الجاهلیّه اضافه نموده که: {{متن قرآن|«... حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ ...»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چه [[جاهلیت|جاهلیّت]]، اصطلاحی است برای دوران پیش از اسلام، ولی انتخاب این عنوان برای آن دوران اشاره ای به این است که آن دوران، دوران جهل و نادانی، و بی خبری و بی فرهنگی بوده است و حمیّت و تعصّب با جاهلیّت ارتباطی تنگاتنگ دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۴. حبّ شدید به پدران:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیات متعددی در قرآن مانند [[قوم عاد]] وجود دارد که در همه آنها این جمله {{متن قرآن|«... وَجَدْنَا آبَاءَنَا ...»}} و یا مشابه آن آمده است. این نشان از آن دارد که حبّ شدید به آبا و اجداد، انسان را به تعصّب کور وامی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۵. شخصیّت زدگی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گاه شخصی در نظر انسان چنان قداست پیدا می کند که گفتار و رفتار او از دایره نقد خارج می شود؛ هر چند از نظر علمی و اخلاقی در سطح پایین قرار داشته باشد و همین امر سبب می شود که عده ای چشم و گوش بسته به دنبال او راه بیفتند و به خاطر او جان و مال خود را از دست بدهند، بی آنکه در محتوای سخنان و رفتار او کمترین اندیشه ای کنند.» این گونه افراد در گذشته بوده اند و در این دوران نیز در جوامع مختلف وجود دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی علیه السلام در این باره می فرماید: «{{متن حدیث|اَلا فَالْحَذَرَ الْحَذَرَ مِنْ طاعَةِ ساداتِکُمْ وَکُبَرائِکُمُ الَّذِینَ تَکَبَّرُوا عَنْ حَسَبِهِمْ وَتَرَفَّعُوا فَوْقَ نَسَبِهِمْ وَأَلْقُوا الْهَجِینَةَ عَلی رَبِّهِمْ وَ جاحَدُوا اللّهَ عَلی ما صَنَعَ بِهِمْ مُکابَرَةً لِقَضائِهِ وَ مُغالَبَةً لاِآلائِهِ فَاِنَّهُمْ قَواعِدُ اَساسِ الْعَصَبِیَّةِ وَدَعائِمُ اَرْکانِ الْفِتْنَةِ وَسُیُوفُ اعْتِزاءِ الْجاهِلِیَّةِ}}؛ هان بترسید! بترسید! از پیروی مهتران و بزرگانتان؛ آنانی که به حسب [و نسب می نازند و] تکبر می ورزند و نژاد خود را بالاتر از آنچه هستند، می پندارند و کارهای نادرست را به خدا نسبت می دهند و خدا را بر آنچه [از نعمتها داده و در حق آنها] انجام داده انکار می کنند برای ستیزه کردن با قضای او و پیروز شدن بر نعمتهای او. به راستی آنان پایه های تعصّب و ستونهای فتنه و شمشیرهای جاهلیت اند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جملات به صراحت می گوید که یکی از عوامل تعصّب، شخصیّت زدگی و پیروی ناآگاهانه از بزرگان و اجداد می باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۶. انزوای فکری و اجتماعی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وقتی انسان در خودش و محیط فکری و اجتماعی اش فرو برود و از جوامع و افراد دیگر و افکار آنها بی خبر بماند، نسبت به آنچه در اختیار اوست، سخت وابسته می شود و در برابر آن تعصّب می ورزد؛ در حالی که اگر با دیگران بنشیند و فکر خود را با افکار دیگران مقایسه کند، نقطه های قوّت و ضعف و مثبت و منفی به زودی آشکار می گردد و به او اجازه می دهد بهترین انتخاب را داشته باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۷. تقلید کورکورانه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[تقلید]] چهار نوع است: تقلید جاهل از جاهل، تقلید عالم از عالم، تقلید عالم از جاهل؛ که این سه نوع تقلید مذموم و نارواست و تقلید جاهل از عالم که ممدوح می باشد و از باب رجوع جاهل به افراد متخصص و کارشناس و کاردان است.&lt;br /&gt;
گاه عامل تعصّب تقلیدهای کورکورانه جاهل از جاهل است که این مورد نیز در امّتهای پیشین و در عصر حاضر نمونه های فراوانی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==راههای درمان تعصب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای تعصّب مذموم چون دیگر رذائل اخلاقی، راههایی برای درمان وجود دارد که به اهمّ آنها اشاره می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. توجّه به ریشه های تعصّب و از بین بردن آنها:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بخش ریشه های تعصّب به پنج عامل تعصّب اشاره کردیم. برای نابودی تعصّب باید فرد و یا کسانی که را درمان می کنند توجّه نمایند که به کدام یک از ریشه های تعصّب مبتلاست تا آن را از بین ببرند؛ مثلاً جاهل، کسب آگاهی کند و حبّ ذات در آن تعدیل گردد و... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. توجّه به آثار زیانبار تعصّب:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسان اگر کمترین توجّهی به پیامدها و آثار زیانبار تعصّب داشته باشد که سعادت دنیا و آخرت انسان را نابود می کند، سعی می کند این رذیله را از خود دور نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. تغییر و تعویض:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه سوّم این است که در محتوای آن تغییر ایجاد نماییم؛ به این صورت که انگیزه ها را از بخشهای منفی و مذموم به سمت تعصّب ممدوح و مثبت هدایت کنیم؛ یعنی تعصّب را نمیرانیم، بلکه به آن سمت و سو و جهت صحیح بدهیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این روش همان است که امیر مؤمنان [[امام علی علیه السلام|امام علی]] علیه السلام فرمود: «اگر بناست تعصّب داشته باشید، سعی کنید تعصّب به خاطر مکارم اخلاق و محامد افعال و محاسن امور باشد.» و در جای دیگر فرمود: «{{متن حدیث|اِنْ کُنْتُمْ لا مَحالَةَ مُتَعَصِّبِینَ فَتَعَصَّبُوا لِنُصْرَةِ الْحَقِّ وَاِغاثَةِ الْمَلْهُوفِ}}؛ اگر ناگزیر باید متعصّب باشید، پس تعصّب خود را در مسیر یاری حق و فریادرسی به دردمند به کار گیرید». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* سید جواد حسینی، &amp;quot;تعصب&amp;quot;، مجله مبلغان، شماره های ۹۷ و ۹۸، پاییز و زمستان ۱۳۸۶.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:صفات ناپسند]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AA%D8%B9%D8%B5%D8%A8&amp;diff=170046</id>
		<title>تعصب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AA%D8%B9%D8%B5%D8%A8&amp;diff=170046"/>
		<updated>2026-10-25T04:59:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
{{الگو:مقاله از یک نشریه}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تعصّب» ناروا و «وابستگی غیرمنطقی به چیزی»، یکی از صفات رذیله است که [[انسان]] را از درک [[حق]] و برتری دادن آن بر [[باطل]]، باز می دارد. تعصّبهای ناروا در طول تاریخ بشر مشکلات عدیده ای را به وجود آورده است؛ سدّ راه هدایت انبیا شدن، درگیریهای ناروا و طولانی، و برتری دادن عدّه ای به ناحق، همه ریشه در تعصبهای ناروا دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مفهوم واژه تعصب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تعصّب» از مادّه «عَصَبَ» در اصل به معنای رشته هایی است که مفاصل استخوانها و عضلات را به هم پیوند می دهد. سپس این مادّه به معنای هر نوع وابستگی شدید فکری و عملی آمده است که غالبا بار منفی دارد؛ هر چند وابستگی مثبت نیز در مفهوم آن هست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل تعصّب ناروا، [[حق]] پذیری و [[تسلیم]] در برابر دستورات الهی قرار دارد. حق پذیری نشانه [[ایمان]]، بالا بودن سطح آگاهی و فرهنگ، و سلامتی روح و روان می باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اقسام تعصب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعصّب و حمیّت به دو قسم مذموم و غیرمنطقی و ممدوح و منطقی تقسیم می شود؛ هرچند غالبا این واژه در منابع دینی در بخش منفی و مذموم به کار رفته است.&lt;br /&gt;
اگر تعصّب و وابستگی انسان به امور غیرمنطقی همچون نژاد، قبیله و امثال آن باشد، تعصّب مذموم نامیده می شود و در [[قرآن]] و [[حدیث|روایات]] از آن به نام «تعصّب جاهلی» یاد شده است. ولی اگر تعصّب و وابستگی نسبت به امور مثبت همچون [[دین]] و مذهب از روی علم و آگاهی باشد، به آن تعصّب مثبت و ممدوح گفته می شود. در روایات نیز به این تقسیم اشاره شده است که به ذکر سه نمونه اکتفا می کنیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۱. امیرمؤمنان [[امام علی علیه السلام|امام علی]] علیه السلام در [[نهج البلاغه]] در بخشی از [[خطبه قاصعه|خطبه قاصعة]] می فرماید: «{{متن حدیث|فَأَطْفِئُوا مَا کَمَنَ فِی قُلُوبِکُمْ مِنْ نِیرَانِ الْعَصَبِیَّةِ وَ أَحْقَادِ الْجَاهِلِیَّةِ فَإِنَّمَا تِلْکَ الْحَمِیَّةُ تَکُونُ فِی الْمُسْلِمِ مِنْ خَطَرَاتِ الشَّیْطَانِ وَ نَخَوَاتِهِ وَ نَزَغَاتِهِ وَ نَفَثَاتِه}}؛ شراره های تعصّب و کینه های جاهلیّت را که در دلهای شما پنهان شده است، خاموش سازید؛ زیرا که این تعصّب [ناروا] در مسلمانان از القائات و کبر و نخوت و فریبها و وسوسه های شیطان است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جملات اشاره به عصبیت و تعصّب منفی دارد؛ امّا در ادامه خطبه به تعصّب مثبت اشاره می کند و می فرماید: «{{متن حدیث|فَإِنْ کَانَ لَا بُدَّ مِنَ الْعَصَبِیَّةِ فَلْیَکُنْ تَعَصُّبُکُمْ لِمَکَارِمِ الْخِصَالِ وَ مَحَامِدِ الْأَفْعَالِ وَ مَحَاسِنِ الْأُمُورِ الَّتِی تَفَاضَلَتْ فِیهَا الْمُجَدَاءُ وَ النُّجَدَاءُ مِنْ بُیُوتَاتِ الْعَرَبِ ... فَتَعَصَّبُوا لِخِلَالِ الْحَمْدِ مِنَ الْحِفْظِ لِلْجِوَارِ وَ الْوَفَاءِ بِالذِّمَامِ وَ الطَّاعَةِ لِلْبِرِّ وَ الْمَعْصِیَةِ لِلْکِبْرِ وَ الْأَخْذِ بِالْفَضْلِ وَ الْکَفِّ عَنِ الْبَغْی}}؛ اگر بناست تعصّبی در کار باشد، پس تعصّب خود را برای اخلاق پسندیده و کارهای نیک و امور نیکی که افراد با شخصیّت و بزرگان از خاندانهای عرب داشتند، قرار دهید... پس تعصّب بورزید در راه صفات ارزشمند، همچون: حفظ [حقوق[ همسایگان، وفای به عهدها، اطاعت از نیکیها، سرپیچی از تکبّر، جود و بخشش و خودداری از ستم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۲. از [[امام سجاد علیه السلام|امام زین العابدین]] علیه السلام درباره تعصّب سؤال شد، حضرت فرمود: «{{متن حدیث|الْعَصَبِیَّةُ الَّتِی یَأْثِمُ عَلَیْهَا صَاحِبُهَا أَنْ یَرَی الرَّجُلُ شِرَارَ قَوْمِهِ خَیْراً مِنْ خِیَارِ قَوْمٍ آخَرِینَ وَ لَیْسَ مِنَ الْعَصَبِیَّةِ أَنْ یُحِبَّ الرَّجُلُ قَوْمَهُ وَ لَکِنْ مِنَ الْعَصَبِیَّةِ أَنْ یُعِینَ قَوْمَهُ عَلَی الظُّلْمِ}}؛ تعصّبی که دارنده آن گناهکار شمرده می شود، این است که انسان، بدکاران طائفه خود را از نیکوکاران طوایف دیگر بهتر بداند [و به خاطر این تعصّب بدان را بر نیکان مقدّم دارد] و از تعصّب [گناه آور] نیست که انسان به طایفه خود [علاقه و] محبّت داشته باشد؛ ولی تعصّب [ناروا] آن است که قومش را بر ظلم و ستم یاری دهد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جمله '''&amp;quot;لَیْسَ مِنَ الْعَصَبیّة&amp;quot;''' چون الف و لام '''&amp;quot;اَلْعَصبیّة&amp;quot;''' عهد ذکری است، می خواهد بگوید: دوست داشتن قوم و قبیله تعصّب ناروا نیست، نه اینکه تعصّب روا و ممدوح هم نباشد؛ لذا این روایت می تواند به عنوان شاهدی بر تقسیم تعصب باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۳. در [[حدیث]] دیگر، حضرت سجاد علیه السلام فرمود: «{{متن حدیث|لَمْ یُدْخِلِ الْجَنَّةَ حَمِیَّةٌ غَیْرُ حَمِیَّةِ حَمْزَةَ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ ذَلِکَ حِینَ أَسْلَمَ غَضَباً لِلنَّبِیِّ صلی الله علیه و آله فِی حَدِیثِ السَّلَی الَّذِی أُلْقِیَ عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله}}؛ هیچ تعصّبی [انسان را] وارد بهشت نمی کند، جز [تعصّبی همچون] تعصّب [[حضرت حمزه علیه السلام|حمزة بن عبدالمطلب]] و این زمانی بود که اسلام را برگزید به خاطر خشم به نفع پیامبر صلی الله علیه و آله در داستان [بی احترامی که به پیامبر شد و] بچه دان حیوانی که بر پیامبر صلی الله علیه و آله انداخته شد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روشن است که تعصّب حمزه در واقع برای دفاع از [[پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله در مقابل مشرکان بی ادب و بی منطق بود و تعصّب در دفاع از حق، تعصّب ممدوح و پسندیده است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بعد از شهادت حمزه به شدّت برای او گریه کرد و با جملاتی به این تعصّب ممدوح اشاره نمود؛ آنجا که فرمود: «{{متن حدیث|... یا حَمْزَةُ یا فاعِلَ الْخَیْراتِ یا کاشِفَ الْکُرُباتِ یا ذابُّ یا مانِعُ عَنْ وَجْهِ رَسُولِ اللّه؛ ای حمزه!}}؛ ای انجام دهنده کارهای خیر! ای برطرف کننده سختیها [از پیامبر]! ای دفاع کننده [از رسول خدا]! و ای دور کننده [دشمن] از برابر رسول خدا!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در این مقاله مورد بحث و پی گیری قرار می گیرد، تعصّب مذموم و نارواست؛ چرا که اطلاق تعصّب، غالبا به تعصّب مذموم انصراف دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تعصب مذموم در قرآن ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[قرآن کریم]] داستانهای فراوانی درباره تعصّب آمده که به عنوان نمونه به برخی از آنها اشاره می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. تعصّب اقوام گذشته:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرآن می فرماید: {{متن قرآن|«قالُوا أَ جِئْتَنا لِنَعْبُدَ اللّهَ وَحْدَهُ وَ نَذَرَ ما کانَ یَعْبُدُ آباوءُنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّادِقینَ»}} ([[سوره اعراف|اعراف]]، ۷۰)؛ «[به حضرت هود علیه السلام] گفتند: آیا به سراغ ما آمده ای که تنها خدای یگانه را بپرستیم و آنچه را پدران ما می پرستیدند، رها کنیم! پس اگر راست می گویی، آنچه را [از بلا و عذاب] به ما وعده می دهی، بیاور!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پافشاری بر آنچه پدران پذیرفته اند بدون منطق صحیح و دلیل محکم، همان تعصّب جاهلی است. جالب این است که قرآن کریم این منطق پوچ و تعصّب کور جاهلی را در موارد متعددی از سوی اقوام انبیاء در مقابل آنان منعکس نموده است؛ چنان که قوم [[حضرت ابراهیم علیه السلام|ابراهیم]] علیه السلام گفتند: {{متن قرآن|«وَجَدْنا آباءَنا لَها عابِدینَ»}} ([[سوره انبیاء|انبیاء]]، ۵۳)؛ «ما پدران خود را یافتیم که آنها (بتها) را عبادت می کنند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و قوم [[حضرت موسی علیه السلام|موسی]] علیه السلام و فرعونیان نیز در برابر او گفتند: {{متن قرآن|«أَ جِئْتَنا لِتَلْفِتَنا عَمّا وَجَدْنا عَلَیْهِ آباءَنا»}} ([[سوره یونس|یونس]]، ۷۸)؛ «آیا آمده ای که ما را از آنچه پدرانمان را بر آن یافتیم، منصرف سازی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در عصر [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله نیز گفتند: {{متن قرآن|«بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَیْنا عَلَیْهِ آباءَنا»}} ([[سوره بقره|بقره]]، ۱۷۰)؛ «ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروی می کنیم.»&lt;br /&gt;
و قرآن جواب می دهد که این منطق بی جاست و تعصّب کور جاهلی است: {{متن قرآن|«أَ وَ لَوْ کانَ آباوءُهُمْ لا یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لا یَهْتَدُونَ»}} (بقره، ۱۷۰)؛ «آیا اگر حتی پدران آنها چیزی نفهمیدند و هدایت نیافتند [باز هم از آنان پیروی می کنند]!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گویا استقراء در بین اقوام گذشته تام می شود که همه گرفتار تعصّب ناروا بودند؛ لذا قرآن به صورت یک قاعده کلّی و یک جمع بندی عمومی می فرماید: {{متن قرآن|«وَ کَذلِکَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ فی قَرْیَةٍ مِنْ نَذیرٍ إِلاّ قالَ مُتْرَفُوها إِنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ وَ إِنّا عَلی آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ»}} ([[سوره زخرف|زخرف]]، ۲۳)؛ «و این گونه در هیچ شهر و دیاری پیش از تو [پیامبر] انذار کننده ای نفرستادیم، مگر اینکه ثروتمندان مست و مغرور آن دیار گفتند: ما پدران خود را بر آیینی یافتیم و به آثار آنان اقتدا می کنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. صلح حدیبیّه و تعصّب مشرکان:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشرکان با اینکه در جریان [[صلح حدیبیه]] آیات و نشانه های حقّانیّت رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدند و متوجّه شدند، ولی به خاطر تعصّب کور [[جاهلیت|جاهلی]] ایمان نیاوردند. قرآن به این جریان اشاره می کند و می فرماید: {{متن قرآن|«إِذْ جَعَلَ الَّذینَ کَفَرُوا فی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ الْجاهِلِیَّةِ فَأَنْزَلَ اللّهُ سَکینَتَهُ عَلی رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُوءْمِنینَ وَ أَلْزَمَهُمْ کَلِمَةَ التَّقْوی وَ کانُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَها وَ کانَ اللّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیماً»}} ([[سوره فتح|فتح]]، ۲۶)؛ [به خاطر بیاورید] هنگامی را که کافران در دلهای خود تعصّب [و نخوت] جاهلیّت داشتند؛ پس [در مقابل، [خداوند آرامش و سکینه خود را بر رسول خویش و مؤمنان نازل فرمود و آنها را به حقیقت تقوا ملزم ساخت و آنان از هر کس شایسته تر و اهل آن بودند و خداوند به همه چیز داناست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
''حمیّت'' از مادّه حَمْی (بر وزن حَمْد) به معنی حرارتی است که بر اثر عوامل خارجی در بدن انسان یا اشیای دیگر به وجود می آید. به همین دلیل، به حالت تَب، حُمّی (بر وزن کبری) گفته می شود.&lt;br /&gt;
سپس به حالات روحی همچون [[خشم]] و [[تکبر|تکبّر]] و تعصّب، حمیّت گفته شده است؛ چرا که همه اینها حالتی آتشین در انسان ایجاد می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جالب اینکه در آیه فوق حمیّت به جاهلیّت اضافه شده که بیانگر تعصّبهای برخاسته از [[جهل]] و نادانی است و سکینه که نقطه مقابل آن است، به خدا نسبت داده شده و به معنی آرامشی است آگاهانه و برخاسته از [[ایمان]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. تعصّب اقوام بر علیه یکدیگر:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرآن کریم می فرماید: {{متن قرآن|«وَ قالَتِ الْیَهُودُ لَیْسَتِ النَّصاری عَلی شَیْءٍ وَ قالَتِ النَّصاری لَیْسَتِ الْیَهُودُ عَلی شَیْءٍ وَ هُمْ یَتْلُونَ الْکِتابَ کَذلِکَ قالَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللّهُ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ فیما کانُوا فیهِ یَخْتَلِفُونَ»}} ([[سوره بقره|بقره]]، ۱۱۳)؛ «یهودیان گفتند: مسیحیان هیچ موقعیتی [نزد خدا[ ندارند. و مسیحیان نیز گفتند: یهودیان هیچ موقعیتی ندارند [و بر باطل اند]؛ در حالی که هر دو دسته کتاب آسمانی را می خوانند [و باید از این گونه تعصّبها برکنار باشند]. افراد نادان [دیگر، همچون مشرکان] نیز سخنی همانند سخن آنها گفتند. خداوند، روز قیامت درباره آنچه در آن اختلاف داشتند، بین آنها داوری می کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[آیه]] نشان می دهد که برتر دانستن [[یهود]] نسبت به [[مسیحیت|مسیحیّت]] به صورت مطلق و یا برتر دانستن مسیحیّت نسبت به یهود به صورت بی قید، و همین طور برتر دانستن هر قومی نسبت به قوم دیگر بدون علم و آگاهی و معیارهای منطقی که می توان گفت ناشی از تعصّب جاهلی و کُور است، خطا و اشتباه می باشد. [[اسلام]] معیار برتری را فقط [[تقوا]] و پاکی می داند، نه مسائلی همچون: قوم، نژاد، موقعیّت شغلی و ثروت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۴. شیطان پیشوای متعصبان:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که خداوند به [[فرشتگان]] دستور داد برای [[حضرت آدم]] علیه السلام [[سجده]] کنند، همگی اطاعت کردند، جز شیطان که در سبب آن گفت: {{متن قرآن|«قَالَ مَا مَنَعَک أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُک قَالَ أَنَا خَیرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ»}} ([[سوره اعراف|اعراف]]، ۱۲). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[حضرت علی]] علیه السلام درباره راز این سرپیچی می فرماید: «اِعْتَرَضَتْهُ الْحَمِیَّةُ فَافْتَخَرَ عَلی آدَمَ بِخَلْقِهِ وَتَعَصَّبَ عَلَیْهِ لاِءَصْلِهِ فَعَدُوُّ اللّهِ اِمامُ الْمُتَعَصِّبِینَ وَسَلَفُ الْمُسْتَکْبِرِینَ الَّذِی وَضَعَ اَساسَ الْعَصَبِیَّةِ؛ تکبّر و تعصّب به او دست داد و بر آدم علیه السلام به خاطر خلقت خویش افتخار کرد و از جهت اصل و ریشه خود نسبت به او تعصّب ورزید. پس [به همین دلیل] این دشمن خدا، پیشوای متعصبان و سر سلسله مستکبران است و کسی است که بنای تعصّب را پی ریزی کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار سوء تعصب ناروا==&lt;br /&gt;
تعصب ناروا و مذموم آثار زیانبار فراوانی دارد که به اهم آنها اشاره می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. از دست دادن ایمان:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام|رسول خدا]] صلی الله علیه و آله فرمود: «{{متن حدیث|مَنْ تَعَصَّبَ أَوْ تُعُصِّبَ لَهُ فَقَدْ خَلَعَ رِبْقَ الاِْیمانِ مِنْ عُنُقِهِ}}؛ هر کس تعصب [ناروا] بورزد یا دیگران به خاطر او تعصّب بورزند، رشته های ایمان را از گردن خود باز کرده است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. محشور شدن با اعراب جاهلی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود: «{{متن حدیث|مَنْ کانَ فِی قَلْبِهِ حَبَّةٌ مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ عَصَبِیَّةٍ بَعَثَهُ اللّهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ مَعَ اَعْرابِ الْجاهِلِیَّةِ}}؛ هر کس در دلش به اندازه [دانه] خردلی عصبیّت باشد، خداوند روز قیامت او را با اعراب جاهلیّت [دوران قبل از اسلام] محشور می کند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. عذاب آخرت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام علی]] علیه السلام فرمود: «{{متن حدیث|اِنَّ اللّهَ یُعَذِّبُ السِّتَّةَ بِالسِّتَةِ الْعَرَبَ بِالْعَصَبِیَّةِ وَالدَّهاقِینَ بِالْکِبْرِ وَالاْءُمَراءَ بِالْجَوْرِ وَالْفُقَهاءَ بِالْحَسَدِ وَالتُّجّارَ بِالْخِیانَةِ وَأَهْلَ الرَّساتِیقِ بِالْجَهْلِ}}؛ خداوند شش گروه را به خاطر شش چیز عذاب می کند: عرب را به خاطر تعصّب، اربابان را به خاطر تکبّر، حاکمان را به خاطر ستم، و فقیهان را به خاطر حسد، تجّار را به خاطر خیانت واهل روستاها را به خاطر جهل و نادانی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۴. مطرود شدن:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «{{متن حدیث|لَیْسَ مِنّا مَنْ دَعا اِلی عَصَبِیَّةٍ وَلَیْسَ مِنّا مَنْ قاتَلَ عَلی عَصَبِیَّةٍ وَلَیْسَ مِنّا مَنْ ماتَ عَلی عَصَبِیَّةٍ}}؛ از ما نیست کسی که [مردم را] به تعصّب دعوت کند و از ما نیست کسی که به خاطر تعصّب [ناروا] بجنگد و از ما نیست کسی که با تعصّب [مذموم] بمیرد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۵. بازماندن از درک حقایق:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشاره شد که تعصّب، وابستگی غیر منطقی به قوم یا عقیده باطل و یا عادات و رسوم خاص است که این حالت پرده ضخیمی بر دیده و عقل انسان ایجاد می کند و انسان را از درک حقایق و تشخیص حق و باطل، و مصلحت و مفسده محروم می سازد.&lt;br /&gt;
از اینرو [[قرآن]] در جواب مشرکین [[مکه|مکّه]] که می گفتند: «ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروی می کنیم» می فرماید: {{متن قرآن|«أَوَ لَوْ کَانَ ءَابَآؤُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ شَیْئا وَ لاَ یَهْتَدُونَ»}}؛ «آیا اگر پدران آنها چیزی نمی فهمیدند و هدایت نیافتند [باز از آنها پیروی می کنند]!»&lt;br /&gt;
این جملات نشان می دهد که مشرکان مکّه از درک این مسئله که پدران آنها چیزی نمی فهمیدند و گمراه بودند، عاجز بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۶. از بین رفتن اتّحاد و انسجام جامعه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر جامعه ای از مجموع اقوامی تشکیل شده باشد که تعصّب در بین آنها حرف اوّل را بزند، انسجام و اتحاد نخواهد یافت.&lt;br /&gt;
به همین جهت است که استعمارگران تلاش می کنند بین ملّتهای اسلامی تعصّب منفی و مذموم را تشدید کنند و انسجام اسلامی را خدشه دار نمایند. در داخل کشور نیز همواره تلاش کرده اند با ایجاد تعصّب بین اقوام مختلف و گروهها و احزاب گوناگون وحدت ملّی را از بین ببرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۷. ایجاد کینه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت علی علیه السلام در این باره فرمود: «{{متن حدیث|فَاللّهَ اللّهَ فِی کِبْرِ الْحَمِیَّةِ وَفَخْرِ الْجاهِلِیَّةِ فَاِنَّهُ مَلاقِحُ الشَّنَئانِ وَمَنافِخُ الشَّیْطانِ الَّتِی خَدَعَ الاُْمَمَ الْماضِیَةَ وَالْقُرُونَ الْخالِیَةَ حَتّی اَعْنَفُوا فِی حَنادِسِ جَهالَتِهِ وَمَهاوِی ضَلالَتِهِ}}؛ خدا را خدا را [در نظر بگیرید]! در مورد تکبر ورزی از روی تعصّب و افتخار جاهلی که تعصّب و حمیّت [ناروا] زادگاه [[کینه]] است و محل دمیدن شیطان که با آن امّتهای گذشته و روزگاران قدیم را فریب داده است تا اینکه در تاریکیهای نادانی و گمراهی او پنهان شدند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۸. کفر:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکثر امتهای گذشته بر اثر تعصّب و لجاجت در مقابل پیامبران قرار گرفتند و از راه حق و هدایت دور گشتند و طریق [[کفر]] و ضلالت را در پیش گرفتند.&lt;br /&gt;
در قرآن کریم می خوانیم: {{متن قرآن|«وَ کَذلِکَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ فی قَرْیَةٍ مِنْ نَذیرٍ إِلاّ قالَ مُتْرَفُوها إِنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ وَ إِنّا عَلی آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ»}} ([[سوره زخرف|زخرف]]، ۲۳)؛ «و این گونه در هیچ شهر و دیاری پیش از تو پیامبر انذار کننده ای نفرستادیم، مگر اینکه ثروتمندان مست و مغروران گفتند: ما پدران خود را بر آیینی یافتیم و به آثار آنان اقتدا می کنیم.» چنان که شیطان نیز بر اثر تکبّر و تعصّب راه کفر را در پیش گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۹. درد و رنج:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از ورود [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله به [[مدینه]]، سالها دو قبیله «[[اوس]]» و «[[خزرج]]» بر اثر تعصّبهای کور درگیر و گرفتار رنج و زحمتهای فراوان بودند؛ ولی با مسلمان شدن این دو طائفه، تعصبها به برادری و مهربانی تبدیل گشت و رنجهای چندساله از بین رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ریشه‌های تعصب ناروا==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. تکبّر:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در داستان [[شیطان]]، آنچه او را به تعصّب وادار کرد، خودبرتربینی و [[تکبر|تکبّر]] او بود. او فکر کرد چون از آتش است، پس برتر است؛ لذا تعصّب و لجاجت ورزید.&lt;br /&gt;
[[امام علی]] علیه السلام در این زمینه می فرماید: «{{متن حدیث|اَمّا اِبْلِیسُ فَتَعَصَّبَ عَلی آدَمَ لاَِصْلِهِ وَطَعَنَ عَلَیْهِ فِی خِلْقَتِهِ فَقالَ اَنَا نارِیٌّ وَاَنْتَ طِینِیٌّ}}؛ امّا ابلیس به خاطر اصل و ریشه خود بر آدم تعصّب ورزید و آدم علیه السلام را در خلقتش طعنه زد. پس گفت: من از آتش و تو از گل هستی». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. مال و ثروت:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام علی علیه السلام فرمود: «{{متن حدیث|وَاَمّا الاَْغْنِیاءُ مِنْ مُتْرَفَةِ الاُْمَمِ فَتَعَصَّبُوا لآثارِ مَواقِعِ النِّعَمِ}}؛ و امّا توانگران از مرفهین امتها[ی گذشته] به خاطر آثار نعمتها تعصّب ورزیدند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. جهل و بی خبری:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آیه ۱۱۳ [[سوره بقره]] خواندیم که: {{متن قرآن|«کَذَلِکَ قَالَ الَّذِینَ لاَ یَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ»}}؛ «آنهایی که جاهل و نادان بودند نیز حرف [تعصب آمیز] یهودیان و مسیحیان را زدند.» معلوم می شود که گاهی عامل تعصّب جهل و نادانی است.&lt;br /&gt;
واقعیّت تاریخی نیز این امر را اثبات کرده است که هر قوم و قبیله و مردم و جامعه ای که نادان ترند، بیشتر گرفتار تعصّب می باشند. قرآن کریم در آیه دیگر، تعصّب و حمیّت را به کلمه الجاهلیّه اضافه نموده که: {{متن قرآن|«حَمِیَّةَ الْجاهِلِیَّةِ»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چه [[جاهلیت|جاهلیّت]]، اصطلاحی است برای دوران پیش از اسلام، ولی انتخاب این عنوان برای آن دوران اشاره ای به این است که آن دوران، دوران جهل و نادانی، و بی خبری و بی فرهنگی بوده است و حمیّت و تعصّب با جاهلیّت ارتباطی تنگاتنگ دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۴. حبّ شدید به پدران:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیات متعددی در قرآن مانند [[قوم عاد]] وجود دارد که در همه آنها این جمله {{متن قرآن|«وَجَدْنا عَلَیْهِ آبائَنا»}} و یا مشابه آن آمده است. این نشان از آن دارد که حبّ شدید به آبا و اجداد، انسان را به تعصّب کور وامی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۵. شخصیّت زدگی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«گاه شخصی در نظر انسان چنان قداست پیدا می کند که گفتار و رفتار او از دایره نقد خارج می شود؛ هر چند از نظر علمی و اخلاقی در سطح پایین قرار داشته باشد و همین امر سبب می شود که عده ای چشم و گوش بسته به دنبال او راه بیفتند و به خاطر او جان و مال خود را از دست بدهند، بی آنکه در محتوای سخنان و رفتار او کمترین اندیشه ای کنند.» این گونه افراد در گذشته بوده اند و در این دوران نیز در جوامع مختلف وجود دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی علیه السلام در این باره می فرماید: «{{متن حدیث|اَلا فَالْحَذَرَ الْحَذَرَ مِنْ طاعَةِ ساداتِکُمْ وَکُبَرائِکُمُ الَّذِینَ تَکَبَّرُوا عَنْ حَسَبِهِمْ وَتَرَفَّعُوا فَوْقَ نَسَبِهِمْ وَأَلْقُوا الْهَجِینَةَ عَلی رَبِّهِمْ وَ جاحَدُوا اللّهَ عَلی ما صَنَعَ بِهِمْ مُکابَرَةً لِقَضائِهِ وَ مُغالَبَةً لاِآلائِهِ فَاِنَّهُمْ قَواعِدُ اَساسِ الْعَصَبِیَّةِ وَدَعائِمُ اَرْکانِ الْفِتْنَةِ وَسُیُوفُ اعْتِزاءِ الْجاهِلِیَّةِ}}؛ هان بترسید! بترسید! از پیروی مهتران و بزرگانتان؛ آنانی که به حسب [و نسب می نازند و] تکبر می ورزند و نژاد خود را بالاتر از آنچه هستند، می پندارند و کارهای نادرست را به خدا نسبت می دهند و خدا را بر آنچه [از نعمتها داده و در حق آنها] انجام داده انکار می کنند برای ستیزه کردن با قضای او و پیروز شدن بر نعمتهای او. به راستی آنان پایه های تعصّب و ستونهای فتنه و شمشیرهای جاهلیت اند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جملات به صراحت می گوید که یکی از عوامل تعصّب، شخصیّت زدگی و پیروی ناآگاهانه از بزرگان و اجداد می باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۶. انزوای فکری و اجتماعی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وقتی انسان در خودش و محیط فکری و اجتماعی اش فرو برود و از جوامع و افراد دیگر و افکار آنها بی خبر بماند، نسبت به آنچه در اختیار اوست، سخت وابسته می شود و در برابر آن تعصّب می ورزد؛ در حالی که اگر با دیگران بنشیند و فکر خود را با افکار دیگران مقایسه کند، نقطه های قوّت و ضعف و مثبت و منفی به زودی آشکار می گردد و به او اجازه می دهد بهترین انتخاب را داشته باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۷. تقلید کورکورانه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[تقلید]] چهار نوع است: تقلید جاهل از جاهل، تقلید عالم از عالم، تقلید عالم از جاهل؛ که این سه نوع تقلید مذموم و نارواست و تقلید جاهل از عالم که ممدوح می باشد و از باب رجوع جاهل به افراد متخصص و کارشناس و کاردان است.&lt;br /&gt;
گاه عامل تعصّب تقلیدهای کورکورانه جاهل از جاهل است که این مورد نیز در امّتهای پیشین و در عصر حاضر نمونه های فراوانی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==راههای درمان تعصب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای تعصّب مذموم چون دیگر رذائل اخلاقی، راههایی برای درمان وجود دارد که به اهمّ آنها اشاره می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. توجّه به ریشه های تعصّب و از بین بردن آنها:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بخش ریشه های تعصّب به پنج عامل تعصّب اشاره کردیم. برای نابودی تعصّب باید فرد و یا کسانی که را درمان می کنند توجّه نمایند که به کدام یک از ریشه های تعصّب مبتلاست تا آن را از بین ببرند؛ مثلاً جاهل، کسب آگاهی کند و حبّ ذات در آن تعدیل گردد و... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. توجّه به آثار زیانبار تعصّب:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسان اگر کمترین توجّهی به پیامدها و آثار زیانبار تعصّب داشته باشد که سعادت دنیا و آخرت انسان را نابود می کند، سعی می کند این رذیله را از خود دور نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. تغییر و تعویض:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه سوّم این است که در محتوای آن تغییر ایجاد نماییم؛ به این صورت که انگیزه ها را از بخشهای منفی و مذموم به سمت تعصّب ممدوح و مثبت هدایت کنیم؛ یعنی تعصّب را نمیرانیم، بلکه به آن سمت و سو و جهت صحیح بدهیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این روش همان است که امیر مؤمنان [[امام علی علیه السلام|امام علی]] علیه السلام فرمود: «اگر بناست تعصّب داشته باشید، سعی کنید تعصّب به خاطر مکارم اخلاق و محامد افعال و محاسن امور باشد.» و در جای دیگر فرمود: «{{متن حدیث|اِنْ کُنْتُمْ لا مَحالَةَ مُتَعَصِّبِینَ فَتَعَصَّبُوا لِنُصْرَةِ الْحَقِّ وَاِغاثَةِ الْمَلْهُوفِ}}؛ اگر ناگزیر باید متعصّب باشید، پس تعصّب خود را در مسیر یاری حق و فریادرسی به دردمند به کار گیرید». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* سید جواد حسینی، &amp;quot;تعصب&amp;quot;، مجله مبلغان، شماره های ۹۷ و ۹۸، پاییز و زمستان ۱۳۸۶.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:صفات ناپسند]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%86%D9%87%D8%AC_%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D8%A9&amp;diff=170045</id>
		<title>نهج البلاغة</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%86%D9%87%D8%AC_%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D8%A9&amp;diff=170045"/>
		<updated>2026-10-24T15:45:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* نهج‌البلاغه در نظر دانشمندان */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
{{مشخصات کتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|عنوان=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|تصویر= [[پرونده:نهج البلاغه.jpg|240px|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|نویسنده= سید رضی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|موضوع= سخنان امام علی علیه‌السلام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|زبان= عربی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|تعداد جلد= ۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|عنوان افزوده1=  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|افزوده1=  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|عنوان افزوده2=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|افزوده2=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|لینک= [http://lib.ahlolbait.ir/parvan/resource/42381/ نهج البلاغه]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
کتاب شریف '''«نهج‌البلاغه»''' مجموعه‌ای است از [[خطبه|خطبه‌ها]]، نامه‌ها و جملات کوتاه امیرالمؤمنین [[امام علی علیه السلام|امام علی]] (علیه‌السلام) که [[سید رضی]] (م، ۴۰۶ ق) آن را براساس ذوق ادبی خویش و با معیار قرار دادن [[بلاغت]] آنها گردآوری نموده است. این کتاب به اذعان بسیاری از علما، پس از «[[قرآن|قرآن کریم]]» زیباترین و برترین تجلی بلاغت است. نهج‌البلاغه در دوره‌های بعدی بیشتر به جهت مباحث گسترده [[توحید|توحیدی]]، اجتماعی، [[اخلاق|اخلاقی]]، [[تاریخ|تاریخی]] و سیاسی آن مورد توجه قرار گرفت. تاکنون بسیاری از عالمان [[شیعه]] و [[سنی]] این کتاب را شرح نموده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==گردآورنده نهج‌البلاغه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گردآورنده مجموعه «نهج البلاغه»، محمد بن حسین موسوی بغدادی، معروف به [[سید رضی|سید رضى]] (۴۰۶-۳۵۹ ق) است. او در شهر [[بغداد]] و در خانواده ای شریف و اصیل و از نسل [[ائمه اطهار|امامان معصوم]] علیهم السلام به دنیا آمد. نسب او از پدر به [[سید ابراهیم مجاب|ابراهیم مجاب]] نوۀ [[امام کاظم]] علیه السلام و از طرف مادر به [[امام سجاد]] علیه السلام می رسد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید رضی از شاگردان مبرز [[شیخ مفید]] بود. او شخصیتی اندیشمند و دارای قدرت هوش و درکی بالا بود و در سنین جوانی در علوم مختلف متبحر بود. اما بیشتر شهرت او در [[ادبیات عرب]] است و او را سرآمد شاعران آل [[ابوطالب علیه السلام|ابی طالب]] دانسته اند.&amp;lt;ref&amp;gt;نگاهی به زندگانی پر افتخار شریف رضی، علی دوانی، مجله پژوهشهای نهج البلاغه، زمستان ۱۳۸۱ و بهار ۱۳۸۲، شماره ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید رضی در دولت [[آل بویه]] مناصب مهم و بزرگی همچون نقابت‌ و [[امير الحاج|امارت حاج]] و ریاست [[دیوان (تشکیلات اداری)|دیوان]] مظالم را بر عهده داشت. او مدرسه ای در شهر [[بغداد]] تأسیس کرد و به تربیت شاگردانی در [[علوم اسلامی]] پرداخت و کتابخانه بزرگی نیز برای استفاده شاگردان خود در آن مدرسه برپا نمود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;zamiri&amp;quot;&amp;gt;کتابشناسی تفصیلی مذاهب اسلامی، محمدرضا ضمیری.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیگر تألیفات او می توان به [[خصائص الائمه]]، [[تلخيص البيان عن مجازات القرآن|تلخیص البیان عن مجاز القرآن]]، [[المجازات النبویه]] و [[حقایق التأویل فی متشابه التنزیل (کتاب)|حقائق التأویل فی متشابه التنزیل]] اشاره نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==انگیزه تألیف نهج‌البلاغه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سید رضی|سیدرضی]] در مقدمه «نهج البلاغه» انگیزه خود را در جمع آوری این کتاب شریف چنین بیان می دارد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من در سنین جوانی شروع به تألیف کتابی در خصائص [[ائمه اطهار]] علیهم السلام ([[خصائص الائمه]]) نمودم، تا اخبار و کلمات آن بزرگواران را به صورت گلچین شده جمع آوری نمایم. زمانی که خصائص مربوط به [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] علیه السلام را به اتمام رساندم، مشکلاتی پیش آمد که نتوانستم کتاب را کامل نمایم. در پایان فصول این کتاب، فصلی در کلمات قصار آن حضرت آمده بود؛ لکن [[خطبه]] ها و نامه های مفصل ایشان را ذکر نکرده بودم. چون عده ای از دوستان این فصل از کتاب را دیدند، برایشان جالب بود؛ لذا از من درخواست کردند تا کتابی مستقل درباره کلمات گرانبهای امیرالمؤمنین علیه السلام در موضوعات گوناگون تألیف نمایم. من هم که دیدم چنین گردآوری تاکنون انجام نشده، دست به تألیف این کتاب عظیم زدم... و نام آن را نهج البلاغه گذاشتم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ذکر این نکته لازم است که سیدرضی از بین منابع فراوانی که در اختیار داشته، قسمت هایی را با دید ادبی گلچین کرده است. او خود در مقدمه به این مطلب اشاره دارد و در باب نامگذاری کتابش به «نهج البلاغه» می گوید: «بعد از تمام شدن کتاب چنین دیدم که نامش را «نهج البلاغه» بگذارم، زیرا این کتاب درهاى [[بلاغت]] را به روى بیننده مى‌گشاید و خواسته‌ هایش را به او نزدیک مى ‌سازد.»&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه نهج البلاغه دشتی، ص ۲۹ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==محتوای نهج‌البلاغه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نهج البلاغه» در سه بخش اصلی به شرح زیر تنظیم شده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#[[خطبه]] ها که شامل ۲۴۱ خطبه است و از نظر زمانی به سه بخش تقسیم می شود:&lt;br /&gt;
#*قبل از حکومت [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] علیه السلام، مانند خطبه های ۵ ـ ۶۷ ـ ۱۳۹ و...؛&lt;br /&gt;
#*در هنگام [[خلافت]]، مانند خطبه های ۳ ـ ۱۲ ـ ۱۵ ـ ۱۶ و...؛&lt;br /&gt;
#*بعد از خلافت، مانند خطبه های ۲۰ ـ ۲۱ ـ ۲۷ ـ ۱۰۵ ـ ۴۷ ـ ۱۰۸ و...&lt;br /&gt;
#نامه ها، که شامل ۷۹ نامه است و تقریباً تمام آن ها در زمان خلافت آن حضرت نوشته شده اند.&lt;br /&gt;
#کلمات قصار یا حکمت ها، که شامل ۴۸۰ کلمه است و از حیث موضوعات بسیار متنوع است.&amp;lt;ref&amp;gt;کتابشناسی تفصیلی مذاهب اسلامی، محمدرضا ضمیری.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته قابل ذکر این که، آن چه [[سید رضی]] به نام خطبه‌ها، نامه‌ها و کلمات حکمت‌آمیز از آن حضرت آورده، فقط قسمت‌هایی از نامه یا خطبه یا کلمات قصار است که به نظر سید از اوج فصاحت و [[بلاغت]] برخوردار است و به همین دلیل در گزینش خویش از باب «المختار من خطب»، باب «المختار من کتب» و باب «المختار من حکم» امیرالمؤمنین نام می‌برد؛ ‌یعنی جاهایی که او از نامه یا خطبه یا کلمات قصار گزینش کرده است. از این‌رو برخی نامه‌ها یا خطبه‌ها نیمی، کمتر یا بیشتر از آن چیزی است که قبل از سید نقل شده است. مثلاً آن چه که به‌عنوان نامه امام به [[مالك اشتر نخعى|مالک اشتر]] (م، ۳۷ ق) در نهج‌البلاغه سید آمده، حدود چهار پنجم آن چیزی است که [[ابن شعبه حرانی|ابن شعبه حرّانی]] (م، ۳۸۱ ق) در «[[تحف العقول|تحف‌ العقول]]» ذکر کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''مباحث و مسائل کلی نهج البلاغه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباحث نهج البلاغه که هر کدام شایسته بحث و مقایسه است، به قرار ذیل است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#[[الهیات]] و ماوراء الطبیعه&lt;br /&gt;
#[[سیر و سلوک|سیر و سلوک]] و [[عبادت]]&lt;br /&gt;
#حکومت و [[عدالت]]&lt;br /&gt;
#[[اهل بیت]] و [[خلافت]]&lt;br /&gt;
#[[موعظه]] و [[حکمت]]&lt;br /&gt;
#[[دنیا]] و [[دنیاطلبی|دنیاپرستی]]&lt;br /&gt;
#حماسه و [[شجاعت]]&lt;br /&gt;
#[[ملاحم]] و مغیبات&lt;br /&gt;
#[[دعا]] و مناجات&lt;br /&gt;
#شکایت و انتقاد از مردم زمان&lt;br /&gt;
#اصول اجتماعی&lt;br /&gt;
#[[اسلام]] و [[قرآن]]&lt;br /&gt;
#[[اخلاق]] و [[تهذیب نفس]]&lt;br /&gt;
#شخصیت ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و یک سلسله مباحث متفرقه دیگر.&amp;lt;ref&amp;gt; سیری در نهج  البلاغه ، مرتضی مطهری، ص ۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==کتب مرتبط با نهج‌البلاغه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ترجمه‌های نهج‌البلاغه===&lt;br /&gt;
ترجمه های متعددی از نهج البلاغه به زبان فارسی و زبان های دیگر صورت گرفته اند. از جمله ترجمه های فارسی:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. نهج البلاغه، ترجمه و شرح فارسی: [[علی نقی فیض الاسلام|سید علی نقی فیض‌الاسلام]]؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. نهج البلاغه، ترجمه و شرح فارسی: مصطفی زمانی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. نهج البلاغه، ترجمه و شرح فارسی: [[ملا فتح الله کاشانی]]؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. نهج البلاغه، ترجمه [[محمدعلی انصاری قمی]]؛ وی همچنین این کتاب را به نظم درآورده و در ۱۰ جلد به چاپ رسانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. نهج البلاغه، ترجمه [[سید جعفر شهیدی]]؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. سخنان علی، ترجمه جواد فاضل؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. نهج البلاغه، ترجمه اسدالله مشیری؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸. نهج البلاغه، ترجمه محمدعلی شرقی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۹. خورشید بی غروب، ترجمه عبدالمجید معادیخواه؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۰. نهج البلاغه، ترجمه علی‌اصغر فقیهی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۱. نهج البلاغه، ترجمه احمد سپهر خراسانی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۲. نهج البلاغه، ترجمه داریوش شاهین؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳. نهج البلاغه، ترجمه محمدجواد شریعت؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۴. نهج البلاغه، ترجمه عبدالمحمد آیتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۵. نهج البلاغه، ترجمه [[محمد دشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۶. نهج البلاغه، ترجمه حسين انصاريان.&lt;br /&gt;
===شروح و تعلیقات نهج‌البلاغه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاریخ [[اسلام]]، پس از [[قرآن|قرآن کریم]]، که اصیل‌ترین منبع دینی مسلمانان به‌شمار می‌رود، تقریباً هیچ کتاب مقدس دیگری را بسان «نهج‌البلاغه» به شرح و تفسیر ننهاده‌اند. وقتی [[سید رضی|شریف رضی]] نهج‌البلاغه را گردآوری کرد، اندیشمندان اسلامی در شرح و بسط سخنان مولی‌الموحدین همت گماشتند و با توضیح و تبیین خود قدرت تفهیم جامعه را برای درک سخنان آن حضرت توسعه دادند و از نهج‌البلاغه دایرة‌المعارفی در [[علوم اسلامی]] ساختند که خوانندگان را در همه اعصار و قرون فایده رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شروح نهج‌البلاغه عبارت است از توضیحاتی که دانشمندان اسلامی برای روشنگری جملات و سخنان امیر سخن [[امام علی علیه السلام|امام علی]] (علیه السلام) با استفاده از منابع مختلف تاریخی، ‌اجتماعی، [[عرفان|عرفانی]]، [[فلسفه|فلسفی]]، سیاسی، اعتقادی و... به رشته تحریر در آورده‌اند. به همین خاطر شرح‌ها غالباً یک یا چند بعد از ابعاد نهج‌البلاغه را شامل است و در بر گیرنده تمام جوانب و محتوای آن نیست به عنوان نمونه در شرح [[ابن ابی الحدید|ابن ابی‌الحدید]] جنبه ادبی و تاریخی آن و در شرح [[ابن ميثم بحرانی|ابن‌میثم بحرانی]] جنبه فلسفی و [[علم کلام|کلامی]] آن بر سایر جنبه‌ها مقدم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر نهج‌البلاغه شروح بسیاری نوشته‌اند که تا ۳۵۰ شرح و ترجمه به زبان‌های مختلف ذکر کرده‌اند. این شرح ها به دو زبان فارسی و عربی در دسترس است، از جمله:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. تنبیه الغافلین و تذکرة العارفین، ترجمه و شرح فارسی نهج‌البلاغه [[ملا فتح الله کاشانی|ملا ‌فتح‌الله کاشانی]] (م. ۹۸۸ ق)، سه جلد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. ترجمه و شرح نهج‌البلاغه، [[سید علی نقی فیض الاسلام|سید علی‌نقی فیض‌الاسلام]] (۱۲۸۴ ـ ۱۳۶۴ ش)، یک جلد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. شرح نهج‌البلاغه [[علامه محمدتقی جعفری]] (۱۳۷۷ ـ ۱۳۰۴)، ۲۷ جلد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. [[پیام امام امیرالمؤمنین علیه‌السلام (کتاب)|پیام امام امیرالمؤمنین]] (ع)، جمعی از نویسندگان به سرپرستی [[آیت الله مکارم شیرازی|آیت الله ناصر مکارم شیرازی]]، ۱۵ جلد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. [[شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید (کتاب)|شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید معتزلی]] (۶۵۵ ـ ۵۸۶ ق)، ۱۰ جلد (عربی).&lt;br /&gt;
مطالب تاریخی شرح ابن‌ابی‌الحدید بر نهج‌البلاغه را دکتر مهدوی دامغانی در ۶ جلد ترجمه و تحت عنوان «[[جلوه تاریخ در شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید (کتاب)|جلوه تاریخ در شرح نهج‌البلاغه]]» به چاپ رسانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. [[شرح نهج البلاغه ابن میثم (مصباح السالکین) (کتاب)|شرح نهج‌البلاغه ابن‌میثم بحرانی]] (م، ۶۷۹ ق)، ۲ جلد (عربی).&lt;br /&gt;
شرح نهج‌البلاغه [[ابن میثم بحرانی|ابن میثم]] در دهه اخیر به همت بنیاد پژوهش‌های اسلامی [[آستان قدس رضوی]] به فارسی روان ترجمه شده و در پنج مجلد به چاپ رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. [[منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة(خوئی) (کتاب)|منهاج البراعه فی شرح نهج‌البلاغه]]، اثر [[میرزا حبیب الله هاشمی خویی|سید حبیب‌الله خوئی]] (۱۳۲۴ ـ ۱۲۶۱ ق)، ۷ جلد (عربی).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸. [[منهاج البراعة في شرح نهج‌البلاغة (راوندی) (کتاب)|منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه]]، اثر [[قطب راوندى|قطب الدین راوندی]] (م،۵۷۳ ق)، ۳ جلد (عربی).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۹. [[بهج الصباغة في شرح نهج‌البلاغة (کتاب)|بهج‌الصباغه فی شرح نهج‌البلاغه]]، اثر [[علامه محمد تقی شوشتری|علامه شیخ محمد‌تقی شوشتری]] (۱۳۷۴ ـ ۱۲۸۱)، ۱۴ جلد (عربی).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مصادر نهج‌البلاغه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تردید در اعتبار کتاب شریف نهج البلاغه، پژوهشگران عرصه تحقیق را به کوشش های عالمانه و ارجمندی هدایت نمود تا مصادر نهج البلاغه را پیش از [[سید رضی]] و پس از او استخراج کرده و معرفی کنند. از جمله این تلاش ها عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. استناد نهج البلاغه: اثر امتیاز علی خان عرشی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. [[روات و محدثین نهج البلاغه (کتاب)|روات و محدثين نهج البلاغه]]: اثر [[محمد دشتی]]؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. اسناد و مدارک نهج البلاغه: اثر محمد دشتی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. [[مصادر نهج‌البلاغة و أسانيده (کتاب)|مصادر نهج البلاغه و اسانیده]]: اثر سید عبدالزهرا حسینی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. مدارک نهج البلاغه و دفع الشبهات عنه: اثر هادی کاشف الغطاء؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. بحثی کوتاه پیرامون نهج البلاغه و مدارک آن: اثر [[رضا استادی مقدم|رضا استادی]]؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. الغدیق النضیر بمصادر [[ابن ابی الحدید]]، فی شرح نهج البلاغه: اثر عزالدین ابی حامد عبدالحمید المدائنی البغدادی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸. پژوهشی نو در اسناد نهج‌البلاغه، اثر وحید سبزیان‌پور و فرزانه فتاحیان: در این پژوهش برای ۱۲۸ خطبه، ۴۸ نامه و ۲۴۰ حکمت از نهج البلاغه اسنادی از ادیبان و سخن سنجان [[اهل سنت]] آورده شده است که در پژوهش‌های مربوط به اسناد نهج البلاغه اشاره‌ای به آنها نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فرهنگ‌های نهج‌البلاغه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از منابع مهم جهت استفاده کامل از نهج‌البلاغه آشنایی با فرهنگ‌ها و کتب لغت عربی به‌ویژه لغات نهج‌البلاغه است. وقتی به اهمیت این مسئله بیشتر آگاه می‌شویم که بدانیم امام علی (علیه السلام) لغات مترادف را در سخنان خویش فراوان به‌کار برده است و برای فهم سخن امام باید معنای دقیق واژه‌ها را با استفاده از کتب لغت استخراج نماییم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرهنگ‌ نهج‌البلاغه نیز در یک تقسیم‌بندی به دو دسته فرهنگ واژه‌ها و فرهنگ موضوعات تقسیم می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''فرهنگ واژه‌ها:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. [[قاموس نهج‌البلاغة (شرقی) (کتاب)|قاموس نهج‌البلاغه]]، آیت‌الله محمدعلی شرقی، در چهار جلد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. [[مفردات نهج البلاغه (کتاب)|مفردات نهج‌البلاغه]]، [[سید علی اکبر قرشی|سید علی‌اکبر قرشی]]، در دو جلد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. فرهنگ نهج‌البلاغه، دکتر صبحی‌ الصالح، ترجمه مصطفی رحیمی‌نیا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. سیری در فرهنگ لغات نهج‌البلاغه، کریم زمانی جعفری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. فرهنگ لغات قرآن مجید و نهج‌البلاغه، علاءالدین مجتبوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. فرهنگ لغات نهج‌البلاغه، کاظم فرهومندی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. حل لغات نهج‌البلاغه، مولوی اعجاز حسین بدیوانی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸. واژه‌های نهج‌البلاغه، عمران علی‌زاده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''فرهنگ‌‌نامه‌های موضوعی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرهنگ‌نامه‌هایی که موضوعات نهج‌البلاغه را استخراج و تدوین نموده‌اند یا جنبه واژه‌ای دارند و یا حالت اصطلاحی و محتوایی که مطالعه آنها در شناخت معانی و مفاهیم نهج‌البلاغه تأثیرگذار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. الدلیل علی موضوعات نهج البلاغه، اثر علی انصاریان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. المعجم‌المفهرس لالفاظ نهج‌البلاغه، اثر [[محمد دشتی]] و کاظم محمدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. المعجم الموضوعی لنهج‌البلاغه، اثر اویس کریم محمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. الهادی الی موضوعات نهج‌البلاغه، اثر علی مشکینی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. فرهنگ آفتاب، اثر عبدالمجید معادیخواه، در ده جلد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. فرهنگ‌نامه موضوعی نهج‌البلاغه، اثر دکتر احمد خاتمی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. تصنیف نهج البلاغه، لبیب بیضون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸. [[المعجم لموضوعات نهج‌البلاغة (ارفع) (کتاب)|المعجم لموضوعات نهج‌البلاغه]]، [[سید محمدکاظم ارفع|سید محمدکاظم ارفع]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مستدرکات نهج‌البلاغه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطالبی که [[سید رضی|شریف رضی]] در نهج‌البلاغه نیاورده است، بعدها توسط دانشمندان اسلامی جمع‌آوری و به نام '''مستدرکات''' ‌به چاپ رسیده است که این مطالب به غیر از کتاب «[[غرر الحکم|غررالحکم و دررالکلم]]» [[عبدالواحد تمیمى آمدى|تمیمی آمُدی]] (م، ۵۱۰ ق) است که شامل ۱۱۰۰۰ کلمه قصار می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مستدرکات نهج البلاغه به شرح زیر هستند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. مستدرک نهج البلاغه، نوشته هادی کاشف الغطاء. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. التذییل علی نهج البلاغه، اثر اسماعیل ابن احمد حلبی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. ملحق نهج البلاغه، تالیف احمد بن یحیی بن ناقه، ترجمه سوسن عباسیان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. النهج القویم فی کلام امیرالمؤمنین(ع)، اثر خلف بن عبدالمطلب مشعشعی حویزی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. مصباح البلاغة فی مشکاة الصیاغه، تالیف سید حسین میرجهانی طباطبائی، در دو جلد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. نهج البلاغه الثانی، تالیف شیخ جعفر حائری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. نهج‌السعاده فی مستدرک نهج‌البلاغه، اثر شیخ محمدباقر محمودی، در چهارده جلد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸. [[تمام نهج البلاغة (کتاب)|تمام نهج البلاغه]]، سید صادق موسوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نهج‌البلاغه در نظر دانشمندان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*''[[سید رضی]]:'' سیدرضی خود در مقدمه «نهج البلاغه» می نویسد: «[[امام علی علیه السلام|امیرالمؤمنین]] علیه السلام در موضوعات و ابواب مختلف کلماتی دارد و هرگاه انسان در یک موضوع کلمات آن حضرت را مطالعه می کند، شک نمی کند که این سخنان از کسی است که تمام عمر خویش را در همان رشته سپری کرده است؛ وقتی در باب [[زهد]] داد سخن می دهد، گویی هیچ بهره ای جز زهد و عبادت ندارد و گویی تمام عمر خویش را در گوشه خانه ای یا در پای کوهی گذرانده که هیچ کس را جز خود ملاقات نکرده است».&lt;br /&gt;
*''[[شهيد مرتضی مطهرى|شهید مرتضی مطهری]]:'' «آن چه تردید ناپذیر است اینست که علی علیه السلام چون مرد سخن بوده است، خطابه های فراوان انشاء کرده، و همچنین به تناسب های مختلف جمله های حکیمانه کوتاه فراوان از او شنیده شده است، همچنان که نامه های فراوان مخصوصا در زمان [[خلافت]] نوشته است، و مردم مسلمان علاقه و عنایت خاصی به حفظ و ضبط آن ها داشته اند. [[مسعودی]] که تقریبا صد سال پیش از سید رضی می زیسته است (اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم هجری) در جلد دوم «[[مروج الذهب]]» تحت عنوان «فی ذکر لمع من کلامه و اخباره و زهده» می گوید: آن چه مردم از خطابه  های علی در مقامات مختلف حفظ کرده اند، بالغ بر چهارصد و هشتاد و اندی می شود، علی علیه السلام آن خطابه ها را بالبدیهه و بدون یادداشت و پیشنویس انشاء می کرد، و مردم هم الفاظ آن را می گرفتند و هم عملا از آن بهره مند می شدند».&amp;lt;ref&amp;gt; سیری در نهج  البلاغه ، مرتضی مطهری، ص ۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*''علی دوانی:'' «به نظر ما اگر مسلمانان امروز دسترسى به آن همه [[آیه|آیات]] قرآنى که در شان على علیه السلام نازل شده نداشته باشند، و چنان چه کلیه روایات و [[احادیث]] که از [[پیامبر اسلام|پیغمبر اکرم]] صلی الله علیه و آله و [[ائمه اطهار|ائمه]] معصومین علیهم السلام راجع به وجود اقدس [[امام علی علیه السلام|على]] علیه السلام رسیده است، از میان رفته، و تنها نهج  البلاغه براى مسلمانان باقى مانده بود، کافى بود که ما از روى همین خطبه ها، سخنان، نامه ها و کلمات قصار على علیه السلام که صفحات نهج  البلاغه را همچون تابلو نقاشى رنگین و پرنقش و نگار کرده است، به خوبى امیرالمومنین على بن ابى  طالب علیه السلام را آن طور که در عصر خود می زیسته و میان مردم جلوه کرده است ببینیم و بشناسیم.»&amp;lt;ref&amp;gt; در پیرامون نهج البلاغه،  هبة الدین شهرستانی، چاپ چهارم، ص ۱۰ (مقدمه آقای علی دوانی).&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*''[[علامه حسن زاده آملی]]: «''کلمات امیرالمومنین علی علیه السلام نه فقط از حیث [[بلاغت]] نهج البلاغه است، بلکه در جمیع شئون و امور حیات انسانی نهجی قویم و طریقی مستقیم است... نهج البلاغه کتابی است که اگر در آن به ترتیب حروف تهجی از الف تا یا در هر یک از معارف حقه الهیه بحث و فحص گردد، اصول و امهاتی را حائز است که هر اصلی خود شجره طیبه فروع و اثمار بسیار است که {{متن قرآن|«... أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ}} 💠 {{متن قرآن|تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا ...»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره ابراهیم]]، ۲۵-۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&amp;lt;ref&amp;gt; انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، حسن حسن زاده آملی، مقدمه ص ۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*''جرج جرداق مسیحی:'' این پروفسور [[مسیحیت|مسیحی]] ابعاد اندیشه و تفکر آن حضرت را چنین ترسیم می‌نماید: «او با منطقی استوار و آگاهانه درباره دگرگونی‌های دنیا و شئون مردم و سرشت افراد و گروه‌ها سخن گفته و گاهی رعد‌و‌برق و آفرینش آسمان و زمین را توصیف کرده است. همچنین به تفصیل در مورد پدیده‌های زنده طبیعت پرداخته، اسرار خلقت خفاش و مورچه و طاووس و ملخ را بیان داشته و در عین حال، برای مردم، فرمان‌های اخلاقی و اجتماعی وضع کرده است. آنگاه از آفرینش و زیبایی وجود سخن به میان آورده است، چنانکه در [[ادبیات عرب]] هرگز چنین تنوعی در مباحث مختلف، آن چنان که در نهج‌البلاغه بیان شده، سابقه نداشته است.»&amp;lt;ref&amp;gt;جرج جورداق (۱۳۴۴)، امام علی(ع) صدای عدالت انسانیت، ترجمه سیدهادی خسروشاهی، تهران، فراهانی، ج ۱، ص ۱۴۶. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*''جرجی زیدان:'' نویسنده معروف و مورخ متفکر مسیحى در کتاب «تاریخ تمدن اسلام» مى نویسد: «ما که [[امام علی علیه السلام|على بن ابى طالب]] و [[معاویه|معاویه بن ابى سفیان]] را ندیده ایم، چگونه مى توانیم آن ها را از هم تفکیک کنیم و پى به میزان ارزش وجود آن ها ببریم؟ ما از روى سخنان و نامه ها و کلماتى که از على و معاویه مانده است پس از چهارده قرن به خوبى مى توانیم درباره آن ها قضاوت کنیم. معاویه در نامه هائى که به عمّال و حکام خود نوشته بیشتر هدفش اینست که خوب بر مردم مسلط شوند و زر و سیم بدست آورند، سهمى را خود بردارند و بقیه را براى او بفرستند، زیرا او از زر و سیم معجزات زیادى دیده است! ولى على بن ابى  طالب در تمام نامه هاى خود به فرمانداران و استانداران خود قبل از هر چیز اکیدا سفارش مى کند که پرهیزکار باشند، و از خدا بترسند، [[نماز]] را مرتب و در اوقات خود بخوانند، و [[روزه]] بدارند، [[امر به معروف و نهی از منکر]] کنند و نسبت به زیردستان رحم و مروت داشته باشند و از فقیران و یتیمان و قرض داران و حاجتمندان غفلت نورزند... و بدانند که در هر حال خداوند ناظر اعمال آنان مى باشد و پایان این زندگى گذاشتن و گذشتن از این دنیاست...».&amp;lt;ref&amp;gt; در پیرامون نهج  البلاغه، هبه الدین شهرستانی، چاپ چهارم، ص ۱۰ (مقدمه آقای علی دوانی).&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پیوندها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[https://ahlolbait.com/media/18215 متن و ترجمه و شرح نهج البلاغه]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
{{نهج البلاغه}}&lt;br /&gt;
{{حدیث}}&lt;br /&gt;
{{شناختنامه امام علی علیه السلام/افقی}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:امام علی علیه السلام]]&lt;br /&gt;
[[Category:آثار علمی امام علی علیه السلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:منابع حدیثی]]&lt;br /&gt;
[[رده:نهج البلاغه]]&lt;br /&gt;
[[رده:آثار سید رضی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%86%D9%87%D8%AC_%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D8%A9&amp;diff=170044</id>
		<title>نهج البلاغة</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%86%D9%87%D8%AC_%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D8%A9&amp;diff=170044"/>
		<updated>2026-10-24T15:44:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* نهج‌البلاغه در نظر دانشمندان */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
{{مشخصات کتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|عنوان=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|تصویر= [[پرونده:نهج البلاغه.jpg|240px|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|نویسنده= سید رضی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|موضوع= سخنان امام علی علیه‌السلام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|زبان= عربی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|تعداد جلد= ۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|عنوان افزوده1=  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|افزوده1=  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|عنوان افزوده2=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|افزوده2=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|لینک= [http://lib.ahlolbait.ir/parvan/resource/42381/ نهج البلاغه]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
کتاب شریف '''«نهج‌البلاغه»''' مجموعه‌ای است از [[خطبه|خطبه‌ها]]، نامه‌ها و جملات کوتاه امیرالمؤمنین [[امام علی علیه السلام|امام علی]] (علیه‌السلام) که [[سید رضی]] (م، ۴۰۶ ق) آن را براساس ذوق ادبی خویش و با معیار قرار دادن [[بلاغت]] آنها گردآوری نموده است. این کتاب به اذعان بسیاری از علما، پس از «[[قرآن|قرآن کریم]]» زیباترین و برترین تجلی بلاغت است. نهج‌البلاغه در دوره‌های بعدی بیشتر به جهت مباحث گسترده [[توحید|توحیدی]]، اجتماعی، [[اخلاق|اخلاقی]]، [[تاریخ|تاریخی]] و سیاسی آن مورد توجه قرار گرفت. تاکنون بسیاری از عالمان [[شیعه]] و [[سنی]] این کتاب را شرح نموده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==گردآورنده نهج‌البلاغه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گردآورنده مجموعه «نهج البلاغه»، محمد بن حسین موسوی بغدادی، معروف به [[سید رضی|سید رضى]] (۴۰۶-۳۵۹ ق) است. او در شهر [[بغداد]] و در خانواده ای شریف و اصیل و از نسل [[ائمه اطهار|امامان معصوم]] علیهم السلام به دنیا آمد. نسب او از پدر به [[سید ابراهیم مجاب|ابراهیم مجاب]] نوۀ [[امام کاظم]] علیه السلام و از طرف مادر به [[امام سجاد]] علیه السلام می رسد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید رضی از شاگردان مبرز [[شیخ مفید]] بود. او شخصیتی اندیشمند و دارای قدرت هوش و درکی بالا بود و در سنین جوانی در علوم مختلف متبحر بود. اما بیشتر شهرت او در [[ادبیات عرب]] است و او را سرآمد شاعران آل [[ابوطالب علیه السلام|ابی طالب]] دانسته اند.&amp;lt;ref&amp;gt;نگاهی به زندگانی پر افتخار شریف رضی، علی دوانی، مجله پژوهشهای نهج البلاغه، زمستان ۱۳۸۱ و بهار ۱۳۸۲، شماره ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید رضی در دولت [[آل بویه]] مناصب مهم و بزرگی همچون نقابت‌ و [[امير الحاج|امارت حاج]] و ریاست [[دیوان (تشکیلات اداری)|دیوان]] مظالم را بر عهده داشت. او مدرسه ای در شهر [[بغداد]] تأسیس کرد و به تربیت شاگردانی در [[علوم اسلامی]] پرداخت و کتابخانه بزرگی نیز برای استفاده شاگردان خود در آن مدرسه برپا نمود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;zamiri&amp;quot;&amp;gt;کتابشناسی تفصیلی مذاهب اسلامی، محمدرضا ضمیری.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیگر تألیفات او می توان به [[خصائص الائمه]]، [[تلخيص البيان عن مجازات القرآن|تلخیص البیان عن مجاز القرآن]]، [[المجازات النبویه]] و [[حقایق التأویل فی متشابه التنزیل (کتاب)|حقائق التأویل فی متشابه التنزیل]] اشاره نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==انگیزه تألیف نهج‌البلاغه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سید رضی|سیدرضی]] در مقدمه «نهج البلاغه» انگیزه خود را در جمع آوری این کتاب شریف چنین بیان می دارد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من در سنین جوانی شروع به تألیف کتابی در خصائص [[ائمه اطهار]] علیهم السلام ([[خصائص الائمه]]) نمودم، تا اخبار و کلمات آن بزرگواران را به صورت گلچین شده جمع آوری نمایم. زمانی که خصائص مربوط به [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] علیه السلام را به اتمام رساندم، مشکلاتی پیش آمد که نتوانستم کتاب را کامل نمایم. در پایان فصول این کتاب، فصلی در کلمات قصار آن حضرت آمده بود؛ لکن [[خطبه]] ها و نامه های مفصل ایشان را ذکر نکرده بودم. چون عده ای از دوستان این فصل از کتاب را دیدند، برایشان جالب بود؛ لذا از من درخواست کردند تا کتابی مستقل درباره کلمات گرانبهای امیرالمؤمنین علیه السلام در موضوعات گوناگون تألیف نمایم. من هم که دیدم چنین گردآوری تاکنون انجام نشده، دست به تألیف این کتاب عظیم زدم... و نام آن را نهج البلاغه گذاشتم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ذکر این نکته لازم است که سیدرضی از بین منابع فراوانی که در اختیار داشته، قسمت هایی را با دید ادبی گلچین کرده است. او خود در مقدمه به این مطلب اشاره دارد و در باب نامگذاری کتابش به «نهج البلاغه» می گوید: «بعد از تمام شدن کتاب چنین دیدم که نامش را «نهج البلاغه» بگذارم، زیرا این کتاب درهاى [[بلاغت]] را به روى بیننده مى‌گشاید و خواسته‌ هایش را به او نزدیک مى ‌سازد.»&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه نهج البلاغه دشتی، ص ۲۹ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==محتوای نهج‌البلاغه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نهج البلاغه» در سه بخش اصلی به شرح زیر تنظیم شده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#[[خطبه]] ها که شامل ۲۴۱ خطبه است و از نظر زمانی به سه بخش تقسیم می شود:&lt;br /&gt;
#*قبل از حکومت [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] علیه السلام، مانند خطبه های ۵ ـ ۶۷ ـ ۱۳۹ و...؛&lt;br /&gt;
#*در هنگام [[خلافت]]، مانند خطبه های ۳ ـ ۱۲ ـ ۱۵ ـ ۱۶ و...؛&lt;br /&gt;
#*بعد از خلافت، مانند خطبه های ۲۰ ـ ۲۱ ـ ۲۷ ـ ۱۰۵ ـ ۴۷ ـ ۱۰۸ و...&lt;br /&gt;
#نامه ها، که شامل ۷۹ نامه است و تقریباً تمام آن ها در زمان خلافت آن حضرت نوشته شده اند.&lt;br /&gt;
#کلمات قصار یا حکمت ها، که شامل ۴۸۰ کلمه است و از حیث موضوعات بسیار متنوع است.&amp;lt;ref&amp;gt;کتابشناسی تفصیلی مذاهب اسلامی، محمدرضا ضمیری.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته قابل ذکر این که، آن چه [[سید رضی]] به نام خطبه‌ها، نامه‌ها و کلمات حکمت‌آمیز از آن حضرت آورده، فقط قسمت‌هایی از نامه یا خطبه یا کلمات قصار است که به نظر سید از اوج فصاحت و [[بلاغت]] برخوردار است و به همین دلیل در گزینش خویش از باب «المختار من خطب»، باب «المختار من کتب» و باب «المختار من حکم» امیرالمؤمنین نام می‌برد؛ ‌یعنی جاهایی که او از نامه یا خطبه یا کلمات قصار گزینش کرده است. از این‌رو برخی نامه‌ها یا خطبه‌ها نیمی، کمتر یا بیشتر از آن چیزی است که قبل از سید نقل شده است. مثلاً آن چه که به‌عنوان نامه امام به [[مالك اشتر نخعى|مالک اشتر]] (م، ۳۷ ق) در نهج‌البلاغه سید آمده، حدود چهار پنجم آن چیزی است که [[ابن شعبه حرانی|ابن شعبه حرّانی]] (م، ۳۸۱ ق) در «[[تحف العقول|تحف‌ العقول]]» ذکر کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''مباحث و مسائل کلی نهج البلاغه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباحث نهج البلاغه که هر کدام شایسته بحث و مقایسه است، به قرار ذیل است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#[[الهیات]] و ماوراء الطبیعه&lt;br /&gt;
#[[سیر و سلوک|سیر و سلوک]] و [[عبادت]]&lt;br /&gt;
#حکومت و [[عدالت]]&lt;br /&gt;
#[[اهل بیت]] و [[خلافت]]&lt;br /&gt;
#[[موعظه]] و [[حکمت]]&lt;br /&gt;
#[[دنیا]] و [[دنیاطلبی|دنیاپرستی]]&lt;br /&gt;
#حماسه و [[شجاعت]]&lt;br /&gt;
#[[ملاحم]] و مغیبات&lt;br /&gt;
#[[دعا]] و مناجات&lt;br /&gt;
#شکایت و انتقاد از مردم زمان&lt;br /&gt;
#اصول اجتماعی&lt;br /&gt;
#[[اسلام]] و [[قرآن]]&lt;br /&gt;
#[[اخلاق]] و [[تهذیب نفس]]&lt;br /&gt;
#شخصیت ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و یک سلسله مباحث متفرقه دیگر.&amp;lt;ref&amp;gt; سیری در نهج  البلاغه ، مرتضی مطهری، ص ۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==کتب مرتبط با نهج‌البلاغه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ترجمه‌های نهج‌البلاغه===&lt;br /&gt;
ترجمه های متعددی از نهج البلاغه به زبان فارسی و زبان های دیگر صورت گرفته اند. از جمله ترجمه های فارسی:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. نهج البلاغه، ترجمه و شرح فارسی: [[علی نقی فیض الاسلام|سید علی نقی فیض‌الاسلام]]؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. نهج البلاغه، ترجمه و شرح فارسی: مصطفی زمانی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. نهج البلاغه، ترجمه و شرح فارسی: [[ملا فتح الله کاشانی]]؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. نهج البلاغه، ترجمه [[محمدعلی انصاری قمی]]؛ وی همچنین این کتاب را به نظم درآورده و در ۱۰ جلد به چاپ رسانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. نهج البلاغه، ترجمه [[سید جعفر شهیدی]]؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. سخنان علی، ترجمه جواد فاضل؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. نهج البلاغه، ترجمه اسدالله مشیری؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸. نهج البلاغه، ترجمه محمدعلی شرقی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۹. خورشید بی غروب، ترجمه عبدالمجید معادیخواه؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۰. نهج البلاغه، ترجمه علی‌اصغر فقیهی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۱. نهج البلاغه، ترجمه احمد سپهر خراسانی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۲. نهج البلاغه، ترجمه داریوش شاهین؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳. نهج البلاغه، ترجمه محمدجواد شریعت؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۴. نهج البلاغه، ترجمه عبدالمحمد آیتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۵. نهج البلاغه، ترجمه [[محمد دشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۶. نهج البلاغه، ترجمه حسين انصاريان.&lt;br /&gt;
===شروح و تعلیقات نهج‌البلاغه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاریخ [[اسلام]]، پس از [[قرآن|قرآن کریم]]، که اصیل‌ترین منبع دینی مسلمانان به‌شمار می‌رود، تقریباً هیچ کتاب مقدس دیگری را بسان «نهج‌البلاغه» به شرح و تفسیر ننهاده‌اند. وقتی [[سید رضی|شریف رضی]] نهج‌البلاغه را گردآوری کرد، اندیشمندان اسلامی در شرح و بسط سخنان مولی‌الموحدین همت گماشتند و با توضیح و تبیین خود قدرت تفهیم جامعه را برای درک سخنان آن حضرت توسعه دادند و از نهج‌البلاغه دایرة‌المعارفی در [[علوم اسلامی]] ساختند که خوانندگان را در همه اعصار و قرون فایده رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شروح نهج‌البلاغه عبارت است از توضیحاتی که دانشمندان اسلامی برای روشنگری جملات و سخنان امیر سخن [[امام علی علیه السلام|امام علی]] (علیه السلام) با استفاده از منابع مختلف تاریخی، ‌اجتماعی، [[عرفان|عرفانی]]، [[فلسفه|فلسفی]]، سیاسی، اعتقادی و... به رشته تحریر در آورده‌اند. به همین خاطر شرح‌ها غالباً یک یا چند بعد از ابعاد نهج‌البلاغه را شامل است و در بر گیرنده تمام جوانب و محتوای آن نیست به عنوان نمونه در شرح [[ابن ابی الحدید|ابن ابی‌الحدید]] جنبه ادبی و تاریخی آن و در شرح [[ابن ميثم بحرانی|ابن‌میثم بحرانی]] جنبه فلسفی و [[علم کلام|کلامی]] آن بر سایر جنبه‌ها مقدم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر نهج‌البلاغه شروح بسیاری نوشته‌اند که تا ۳۵۰ شرح و ترجمه به زبان‌های مختلف ذکر کرده‌اند. این شرح ها به دو زبان فارسی و عربی در دسترس است، از جمله:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. تنبیه الغافلین و تذکرة العارفین، ترجمه و شرح فارسی نهج‌البلاغه [[ملا فتح الله کاشانی|ملا ‌فتح‌الله کاشانی]] (م. ۹۸۸ ق)، سه جلد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. ترجمه و شرح نهج‌البلاغه، [[سید علی نقی فیض الاسلام|سید علی‌نقی فیض‌الاسلام]] (۱۲۸۴ ـ ۱۳۶۴ ش)، یک جلد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. شرح نهج‌البلاغه [[علامه محمدتقی جعفری]] (۱۳۷۷ ـ ۱۳۰۴)، ۲۷ جلد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. [[پیام امام امیرالمؤمنین علیه‌السلام (کتاب)|پیام امام امیرالمؤمنین]] (ع)، جمعی از نویسندگان به سرپرستی [[آیت الله مکارم شیرازی|آیت الله ناصر مکارم شیرازی]]، ۱۵ جلد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. [[شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید (کتاب)|شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید معتزلی]] (۶۵۵ ـ ۵۸۶ ق)، ۱۰ جلد (عربی).&lt;br /&gt;
مطالب تاریخی شرح ابن‌ابی‌الحدید بر نهج‌البلاغه را دکتر مهدوی دامغانی در ۶ جلد ترجمه و تحت عنوان «[[جلوه تاریخ در شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید (کتاب)|جلوه تاریخ در شرح نهج‌البلاغه]]» به چاپ رسانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. [[شرح نهج البلاغه ابن میثم (مصباح السالکین) (کتاب)|شرح نهج‌البلاغه ابن‌میثم بحرانی]] (م، ۶۷۹ ق)، ۲ جلد (عربی).&lt;br /&gt;
شرح نهج‌البلاغه [[ابن میثم بحرانی|ابن میثم]] در دهه اخیر به همت بنیاد پژوهش‌های اسلامی [[آستان قدس رضوی]] به فارسی روان ترجمه شده و در پنج مجلد به چاپ رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. [[منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة(خوئی) (کتاب)|منهاج البراعه فی شرح نهج‌البلاغه]]، اثر [[میرزا حبیب الله هاشمی خویی|سید حبیب‌الله خوئی]] (۱۳۲۴ ـ ۱۲۶۱ ق)، ۷ جلد (عربی).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸. [[منهاج البراعة في شرح نهج‌البلاغة (راوندی) (کتاب)|منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه]]، اثر [[قطب راوندى|قطب الدین راوندی]] (م،۵۷۳ ق)، ۳ جلد (عربی).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۹. [[بهج الصباغة في شرح نهج‌البلاغة (کتاب)|بهج‌الصباغه فی شرح نهج‌البلاغه]]، اثر [[علامه محمد تقی شوشتری|علامه شیخ محمد‌تقی شوشتری]] (۱۳۷۴ ـ ۱۲۸۱)، ۱۴ جلد (عربی).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مصادر نهج‌البلاغه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تردید در اعتبار کتاب شریف نهج البلاغه، پژوهشگران عرصه تحقیق را به کوشش های عالمانه و ارجمندی هدایت نمود تا مصادر نهج البلاغه را پیش از [[سید رضی]] و پس از او استخراج کرده و معرفی کنند. از جمله این تلاش ها عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. استناد نهج البلاغه: اثر امتیاز علی خان عرشی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. [[روات و محدثین نهج البلاغه (کتاب)|روات و محدثين نهج البلاغه]]: اثر [[محمد دشتی]]؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. اسناد و مدارک نهج البلاغه: اثر محمد دشتی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. [[مصادر نهج‌البلاغة و أسانيده (کتاب)|مصادر نهج البلاغه و اسانیده]]: اثر سید عبدالزهرا حسینی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. مدارک نهج البلاغه و دفع الشبهات عنه: اثر هادی کاشف الغطاء؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. بحثی کوتاه پیرامون نهج البلاغه و مدارک آن: اثر [[رضا استادی مقدم|رضا استادی]]؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. الغدیق النضیر بمصادر [[ابن ابی الحدید]]، فی شرح نهج البلاغه: اثر عزالدین ابی حامد عبدالحمید المدائنی البغدادی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸. پژوهشی نو در اسناد نهج‌البلاغه، اثر وحید سبزیان‌پور و فرزانه فتاحیان: در این پژوهش برای ۱۲۸ خطبه، ۴۸ نامه و ۲۴۰ حکمت از نهج البلاغه اسنادی از ادیبان و سخن سنجان [[اهل سنت]] آورده شده است که در پژوهش‌های مربوط به اسناد نهج البلاغه اشاره‌ای به آنها نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فرهنگ‌های نهج‌البلاغه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از منابع مهم جهت استفاده کامل از نهج‌البلاغه آشنایی با فرهنگ‌ها و کتب لغت عربی به‌ویژه لغات نهج‌البلاغه است. وقتی به اهمیت این مسئله بیشتر آگاه می‌شویم که بدانیم امام علی (علیه السلام) لغات مترادف را در سخنان خویش فراوان به‌کار برده است و برای فهم سخن امام باید معنای دقیق واژه‌ها را با استفاده از کتب لغت استخراج نماییم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرهنگ‌ نهج‌البلاغه نیز در یک تقسیم‌بندی به دو دسته فرهنگ واژه‌ها و فرهنگ موضوعات تقسیم می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''فرهنگ واژه‌ها:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. [[قاموس نهج‌البلاغة (شرقی) (کتاب)|قاموس نهج‌البلاغه]]، آیت‌الله محمدعلی شرقی، در چهار جلد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. [[مفردات نهج البلاغه (کتاب)|مفردات نهج‌البلاغه]]، [[سید علی اکبر قرشی|سید علی‌اکبر قرشی]]، در دو جلد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. فرهنگ نهج‌البلاغه، دکتر صبحی‌ الصالح، ترجمه مصطفی رحیمی‌نیا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. سیری در فرهنگ لغات نهج‌البلاغه، کریم زمانی جعفری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. فرهنگ لغات قرآن مجید و نهج‌البلاغه، علاءالدین مجتبوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. فرهنگ لغات نهج‌البلاغه، کاظم فرهومندی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. حل لغات نهج‌البلاغه، مولوی اعجاز حسین بدیوانی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸. واژه‌های نهج‌البلاغه، عمران علی‌زاده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''فرهنگ‌‌نامه‌های موضوعی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرهنگ‌نامه‌هایی که موضوعات نهج‌البلاغه را استخراج و تدوین نموده‌اند یا جنبه واژه‌ای دارند و یا حالت اصطلاحی و محتوایی که مطالعه آنها در شناخت معانی و مفاهیم نهج‌البلاغه تأثیرگذار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. الدلیل علی موضوعات نهج البلاغه، اثر علی انصاریان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. المعجم‌المفهرس لالفاظ نهج‌البلاغه، اثر [[محمد دشتی]] و کاظم محمدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. المعجم الموضوعی لنهج‌البلاغه، اثر اویس کریم محمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. الهادی الی موضوعات نهج‌البلاغه، اثر علی مشکینی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. فرهنگ آفتاب، اثر عبدالمجید معادیخواه، در ده جلد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. فرهنگ‌نامه موضوعی نهج‌البلاغه، اثر دکتر احمد خاتمی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. تصنیف نهج البلاغه، لبیب بیضون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸. [[المعجم لموضوعات نهج‌البلاغة (ارفع) (کتاب)|المعجم لموضوعات نهج‌البلاغه]]، [[سید محمدکاظم ارفع|سید محمدکاظم ارفع]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مستدرکات نهج‌البلاغه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطالبی که [[سید رضی|شریف رضی]] در نهج‌البلاغه نیاورده است، بعدها توسط دانشمندان اسلامی جمع‌آوری و به نام '''مستدرکات''' ‌به چاپ رسیده است که این مطالب به غیر از کتاب «[[غرر الحکم|غررالحکم و دررالکلم]]» [[عبدالواحد تمیمى آمدى|تمیمی آمُدی]] (م، ۵۱۰ ق) است که شامل ۱۱۰۰۰ کلمه قصار می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مستدرکات نهج البلاغه به شرح زیر هستند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. مستدرک نهج البلاغه، نوشته هادی کاشف الغطاء. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. التذییل علی نهج البلاغه، اثر اسماعیل ابن احمد حلبی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. ملحق نهج البلاغه، تالیف احمد بن یحیی بن ناقه، ترجمه سوسن عباسیان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. النهج القویم فی کلام امیرالمؤمنین(ع)، اثر خلف بن عبدالمطلب مشعشعی حویزی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. مصباح البلاغة فی مشکاة الصیاغه، تالیف سید حسین میرجهانی طباطبائی، در دو جلد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. نهج البلاغه الثانی، تالیف شیخ جعفر حائری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. نهج‌السعاده فی مستدرک نهج‌البلاغه، اثر شیخ محمدباقر محمودی، در چهارده جلد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸. [[تمام نهج البلاغة (کتاب)|تمام نهج البلاغه]]، سید صادق موسوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نهج‌البلاغه در نظر دانشمندان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*''[[سید رضی]]:'' سیدرضی خود در مقدمه «نهج البلاغه» می نویسد: «[[امام علی علیه السلام|امیرالمؤمنین]] علیه السلام در موضوعات و ابواب مختلف کلماتی دارد و هرگاه انسان در یک موضوع کلمات آن حضرت را مطالعه می کند، شک نمی کند که این سخنان از کسی است که تمام عمر خویش را در همان رشته سپری کرده است؛ وقتی در باب [[زهد]] داد سخن می دهد، گویی هیچ بهره ای جز زهد و عبادت ندارد و گویی تمام عمر خویش را در گوشه خانه ای یا در پای کوهی گذرانده که هیچ کس را جز خود ملاقات نکرده است».&lt;br /&gt;
*''[[شهيد مرتضی مطهرى|شهید مرتضی مطهری]]:'' «آن چه تردید ناپذیر است اینست که علی علیه السلام چون مرد سخن بوده است، خطابه های فراوان انشاء کرده، و همچنین به تناسب های مختلف جمله های حکیمانه کوتاه فراوان از او شنیده شده است، همچنان که نامه های فراوان مخصوصا در زمان [[خلافت]] نوشته است، و مردم مسلمان علاقه و عنایت خاصی به حفظ و ضبط آن ها داشته اند. [[مسعودی]] که تقریبا صد سال پیش از سید رضی می زیسته است (اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم هجری) در جلد دوم «[[مروج الذهب]]» تحت عنوان «فی ذکر لمع من کلامه و اخباره و زهده» می گوید: آن چه مردم از خطابه  های علی در مقامات مختلف حفظ کرده اند، بالغ بر چهارصد و هشتاد و اندی می شود، علی علیه السلام آن خطابه ها را بالبدیهه و بدون یادداشت و پیشنویس انشاء می کرد، و مردم هم الفاظ آن را می گرفتند و هم عملا از آن بهره مند می شدند».&amp;lt;ref&amp;gt; سیری در نهج  البلاغه ، مرتضی مطهری، ص ۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*''علی دوانی:'' «به نظر ما اگر مسلمانان امروز دسترسى به آن همه [[آیه|آیات]] قرآنى که در شان على علیه السلام نازل شده نداشته باشند، و چنان چه کلیه روایات و [[احادیث]] که از [[پیامبر اسلام|پیغمبر اکرم]] صلی الله علیه و آله و [[ائمه اطهار|ائمه]] معصومین علیهم السلام راجع به وجود اقدس [[امام علی علیه السلام|على]] علیه السلام رسیده است، از میان رفته، و تنها نهج  البلاغه براى مسلمانان باقى مانده بود، کافى بود که ما از روى همین خطبه ها، سخنان، نامه ها و کلمات قصار على علیه السلام که صفحات نهج  البلاغه را همچون تابلو نقاشى رنگین و پرنقش و نگار کرده است، به خوبى امیرالمومنین على بن ابى  طالب علیه السلام را آن طور که در عصر خود می زیسته و میان مردم جلوه کرده است ببینیم و بشناسیم.»&amp;lt;ref&amp;gt; در پیرامون نهج البلاغه،  هبة الدین شهرستانی، چاپ چهارم، ص ۱۰ (مقدمه آقای علی دوانی).&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*''[[علامه حسن زاده آملی]]: «''کلمات امیرالمومنین علی علیه السلام نه فقط از حیث [[بلاغت]] نهج البلاغه است، بلکه در جمیع شئون و امور حیات انسانی نهجی قویم و طریقی مستقیم است... نهج البلاغه کتابی است که اگر در آن به ترتیب حروف تهجی از الف تا یا در هر یک از معارف حقه الهیه بحث و فحص گردد، اصول و امهاتی را حائز است که هر اصلی خود شجره طیبه فروع و اثمار بسیار است که {{متن قرآن|«... أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ»}} 💠 {{متن قرآن|«تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا ...»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره ابراهیم]]، ۲۵-۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&amp;lt;ref&amp;gt; انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، حسن حسن زاده آملی، مقدمه ص ۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*''جرج جرداق مسیحی:'' این پروفسور [[مسیحیت|مسیحی]] ابعاد اندیشه و تفکر آن حضرت را چنین ترسیم می‌نماید: «او با منطقی استوار و آگاهانه درباره دگرگونی‌های دنیا و شئون مردم و سرشت افراد و گروه‌ها سخن گفته و گاهی رعد‌و‌برق و آفرینش آسمان و زمین را توصیف کرده است. همچنین به تفصیل در مورد پدیده‌های زنده طبیعت پرداخته، اسرار خلقت خفاش و مورچه و طاووس و ملخ را بیان داشته و در عین حال، برای مردم، فرمان‌های اخلاقی و اجتماعی وضع کرده است. آنگاه از آفرینش و زیبایی وجود سخن به میان آورده است، چنانکه در [[ادبیات عرب]] هرگز چنین تنوعی در مباحث مختلف، آن چنان که در نهج‌البلاغه بیان شده، سابقه نداشته است.»&amp;lt;ref&amp;gt;جرج جورداق (۱۳۴۴)، امام علی(ع) صدای عدالت انسانیت، ترجمه سیدهادی خسروشاهی، تهران، فراهانی، ج ۱، ص ۱۴۶. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*''جرجی زیدان:'' نویسنده معروف و مورخ متفکر مسیحى در کتاب «تاریخ تمدن اسلام» مى نویسد: «ما که [[امام علی علیه السلام|على بن ابى طالب]] و [[معاویه|معاویه بن ابى سفیان]] را ندیده ایم، چگونه مى توانیم آن ها را از هم تفکیک کنیم و پى به میزان ارزش وجود آن ها ببریم؟ ما از روى سخنان و نامه ها و کلماتى که از على و معاویه مانده است پس از چهارده قرن به خوبى مى توانیم درباره آن ها قضاوت کنیم. معاویه در نامه هائى که به عمّال و حکام خود نوشته بیشتر هدفش اینست که خوب بر مردم مسلط شوند و زر و سیم بدست آورند، سهمى را خود بردارند و بقیه را براى او بفرستند، زیرا او از زر و سیم معجزات زیادى دیده است! ولى على بن ابى  طالب در تمام نامه هاى خود به فرمانداران و استانداران خود قبل از هر چیز اکیدا سفارش مى کند که پرهیزکار باشند، و از خدا بترسند، [[نماز]] را مرتب و در اوقات خود بخوانند، و [[روزه]] بدارند، [[امر به معروف و نهی از منکر]] کنند و نسبت به زیردستان رحم و مروت داشته باشند و از فقیران و یتیمان و قرض داران و حاجتمندان غفلت نورزند... و بدانند که در هر حال خداوند ناظر اعمال آنان مى باشد و پایان این زندگى گذاشتن و گذشتن از این دنیاست...».&amp;lt;ref&amp;gt; در پیرامون نهج  البلاغه، هبه الدین شهرستانی، چاپ چهارم، ص ۱۰ (مقدمه آقای علی دوانی).&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پیوندها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[https://ahlolbait.com/media/18215 متن و ترجمه و شرح نهج البلاغه]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
{{نهج البلاغه}}&lt;br /&gt;
{{حدیث}}&lt;br /&gt;
{{شناختنامه امام علی علیه السلام/افقی}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:امام علی علیه السلام]]&lt;br /&gt;
[[Category:آثار علمی امام علی علیه السلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:منابع حدیثی]]&lt;br /&gt;
[[رده:نهج البلاغه]]&lt;br /&gt;
[[رده:آثار سید رضی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%86%D9%87%D8%AC_%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D8%A9&amp;diff=170043</id>
		<title>نهج البلاغة</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%86%D9%87%D8%AC_%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D8%A9&amp;diff=170043"/>
		<updated>2026-10-24T15:36:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* فرهنگ‌های نهج‌البلاغه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
{{مشخصات کتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|عنوان=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|تصویر= [[پرونده:نهج البلاغه.jpg|240px|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|نویسنده= سید رضی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|موضوع= سخنان امام علی علیه‌السلام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|زبان= عربی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|تعداد جلد= ۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|عنوان افزوده1=  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|افزوده1=  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|عنوان افزوده2=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|افزوده2=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|لینک= [http://lib.ahlolbait.ir/parvan/resource/42381/ نهج البلاغه]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
کتاب شریف '''«نهج‌البلاغه»''' مجموعه‌ای است از [[خطبه|خطبه‌ها]]، نامه‌ها و جملات کوتاه امیرالمؤمنین [[امام علی علیه السلام|امام علی]] (علیه‌السلام) که [[سید رضی]] (م، ۴۰۶ ق) آن را براساس ذوق ادبی خویش و با معیار قرار دادن [[بلاغت]] آنها گردآوری نموده است. این کتاب به اذعان بسیاری از علما، پس از «[[قرآن|قرآن کریم]]» زیباترین و برترین تجلی بلاغت است. نهج‌البلاغه در دوره‌های بعدی بیشتر به جهت مباحث گسترده [[توحید|توحیدی]]، اجتماعی، [[اخلاق|اخلاقی]]، [[تاریخ|تاریخی]] و سیاسی آن مورد توجه قرار گرفت. تاکنون بسیاری از عالمان [[شیعه]] و [[سنی]] این کتاب را شرح نموده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==گردآورنده نهج‌البلاغه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گردآورنده مجموعه «نهج البلاغه»، محمد بن حسین موسوی بغدادی، معروف به [[سید رضی|سید رضى]] (۴۰۶-۳۵۹ ق) است. او در شهر [[بغداد]] و در خانواده ای شریف و اصیل و از نسل [[ائمه اطهار|امامان معصوم]] علیهم السلام به دنیا آمد. نسب او از پدر به [[سید ابراهیم مجاب|ابراهیم مجاب]] نوۀ [[امام کاظم]] علیه السلام و از طرف مادر به [[امام سجاد]] علیه السلام می رسد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید رضی از شاگردان مبرز [[شیخ مفید]] بود. او شخصیتی اندیشمند و دارای قدرت هوش و درکی بالا بود و در سنین جوانی در علوم مختلف متبحر بود. اما بیشتر شهرت او در [[ادبیات عرب]] است و او را سرآمد شاعران آل [[ابوطالب علیه السلام|ابی طالب]] دانسته اند.&amp;lt;ref&amp;gt;نگاهی به زندگانی پر افتخار شریف رضی، علی دوانی، مجله پژوهشهای نهج البلاغه، زمستان ۱۳۸۱ و بهار ۱۳۸۲، شماره ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید رضی در دولت [[آل بویه]] مناصب مهم و بزرگی همچون نقابت‌ و [[امير الحاج|امارت حاج]] و ریاست [[دیوان (تشکیلات اداری)|دیوان]] مظالم را بر عهده داشت. او مدرسه ای در شهر [[بغداد]] تأسیس کرد و به تربیت شاگردانی در [[علوم اسلامی]] پرداخت و کتابخانه بزرگی نیز برای استفاده شاگردان خود در آن مدرسه برپا نمود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;zamiri&amp;quot;&amp;gt;کتابشناسی تفصیلی مذاهب اسلامی، محمدرضا ضمیری.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیگر تألیفات او می توان به [[خصائص الائمه]]، [[تلخيص البيان عن مجازات القرآن|تلخیص البیان عن مجاز القرآن]]، [[المجازات النبویه]] و [[حقایق التأویل فی متشابه التنزیل (کتاب)|حقائق التأویل فی متشابه التنزیل]] اشاره نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==انگیزه تألیف نهج‌البلاغه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سید رضی|سیدرضی]] در مقدمه «نهج البلاغه» انگیزه خود را در جمع آوری این کتاب شریف چنین بیان می دارد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من در سنین جوانی شروع به تألیف کتابی در خصائص [[ائمه اطهار]] علیهم السلام ([[خصائص الائمه]]) نمودم، تا اخبار و کلمات آن بزرگواران را به صورت گلچین شده جمع آوری نمایم. زمانی که خصائص مربوط به [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] علیه السلام را به اتمام رساندم، مشکلاتی پیش آمد که نتوانستم کتاب را کامل نمایم. در پایان فصول این کتاب، فصلی در کلمات قصار آن حضرت آمده بود؛ لکن [[خطبه]] ها و نامه های مفصل ایشان را ذکر نکرده بودم. چون عده ای از دوستان این فصل از کتاب را دیدند، برایشان جالب بود؛ لذا از من درخواست کردند تا کتابی مستقل درباره کلمات گرانبهای امیرالمؤمنین علیه السلام در موضوعات گوناگون تألیف نمایم. من هم که دیدم چنین گردآوری تاکنون انجام نشده، دست به تألیف این کتاب عظیم زدم... و نام آن را نهج البلاغه گذاشتم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ذکر این نکته لازم است که سیدرضی از بین منابع فراوانی که در اختیار داشته، قسمت هایی را با دید ادبی گلچین کرده است. او خود در مقدمه به این مطلب اشاره دارد و در باب نامگذاری کتابش به «نهج البلاغه» می گوید: «بعد از تمام شدن کتاب چنین دیدم که نامش را «نهج البلاغه» بگذارم، زیرا این کتاب درهاى [[بلاغت]] را به روى بیننده مى‌گشاید و خواسته‌ هایش را به او نزدیک مى ‌سازد.»&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه نهج البلاغه دشتی، ص ۲۹ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==محتوای نهج‌البلاغه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نهج البلاغه» در سه بخش اصلی به شرح زیر تنظیم شده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#[[خطبه]] ها که شامل ۲۴۱ خطبه است و از نظر زمانی به سه بخش تقسیم می شود:&lt;br /&gt;
#*قبل از حکومت [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] علیه السلام، مانند خطبه های ۵ ـ ۶۷ ـ ۱۳۹ و...؛&lt;br /&gt;
#*در هنگام [[خلافت]]، مانند خطبه های ۳ ـ ۱۲ ـ ۱۵ ـ ۱۶ و...؛&lt;br /&gt;
#*بعد از خلافت، مانند خطبه های ۲۰ ـ ۲۱ ـ ۲۷ ـ ۱۰۵ ـ ۴۷ ـ ۱۰۸ و...&lt;br /&gt;
#نامه ها، که شامل ۷۹ نامه است و تقریباً تمام آن ها در زمان خلافت آن حضرت نوشته شده اند.&lt;br /&gt;
#کلمات قصار یا حکمت ها، که شامل ۴۸۰ کلمه است و از حیث موضوعات بسیار متنوع است.&amp;lt;ref&amp;gt;کتابشناسی تفصیلی مذاهب اسلامی، محمدرضا ضمیری.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته قابل ذکر این که، آن چه [[سید رضی]] به نام خطبه‌ها، نامه‌ها و کلمات حکمت‌آمیز از آن حضرت آورده، فقط قسمت‌هایی از نامه یا خطبه یا کلمات قصار است که به نظر سید از اوج فصاحت و [[بلاغت]] برخوردار است و به همین دلیل در گزینش خویش از باب «المختار من خطب»، باب «المختار من کتب» و باب «المختار من حکم» امیرالمؤمنین نام می‌برد؛ ‌یعنی جاهایی که او از نامه یا خطبه یا کلمات قصار گزینش کرده است. از این‌رو برخی نامه‌ها یا خطبه‌ها نیمی، کمتر یا بیشتر از آن چیزی است که قبل از سید نقل شده است. مثلاً آن چه که به‌عنوان نامه امام به [[مالك اشتر نخعى|مالک اشتر]] (م، ۳۷ ق) در نهج‌البلاغه سید آمده، حدود چهار پنجم آن چیزی است که [[ابن شعبه حرانی|ابن شعبه حرّانی]] (م، ۳۸۱ ق) در «[[تحف العقول|تحف‌ العقول]]» ذکر کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''مباحث و مسائل کلی نهج البلاغه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباحث نهج البلاغه که هر کدام شایسته بحث و مقایسه است، به قرار ذیل است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#[[الهیات]] و ماوراء الطبیعه&lt;br /&gt;
#[[سیر و سلوک|سیر و سلوک]] و [[عبادت]]&lt;br /&gt;
#حکومت و [[عدالت]]&lt;br /&gt;
#[[اهل بیت]] و [[خلافت]]&lt;br /&gt;
#[[موعظه]] و [[حکمت]]&lt;br /&gt;
#[[دنیا]] و [[دنیاطلبی|دنیاپرستی]]&lt;br /&gt;
#حماسه و [[شجاعت]]&lt;br /&gt;
#[[ملاحم]] و مغیبات&lt;br /&gt;
#[[دعا]] و مناجات&lt;br /&gt;
#شکایت و انتقاد از مردم زمان&lt;br /&gt;
#اصول اجتماعی&lt;br /&gt;
#[[اسلام]] و [[قرآن]]&lt;br /&gt;
#[[اخلاق]] و [[تهذیب نفس]]&lt;br /&gt;
#شخصیت ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و یک سلسله مباحث متفرقه دیگر.&amp;lt;ref&amp;gt; سیری در نهج  البلاغه ، مرتضی مطهری، ص ۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==کتب مرتبط با نهج‌البلاغه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ترجمه‌های نهج‌البلاغه===&lt;br /&gt;
ترجمه های متعددی از نهج البلاغه به زبان فارسی و زبان های دیگر صورت گرفته اند. از جمله ترجمه های فارسی:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. نهج البلاغه، ترجمه و شرح فارسی: [[علی نقی فیض الاسلام|سید علی نقی فیض‌الاسلام]]؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. نهج البلاغه، ترجمه و شرح فارسی: مصطفی زمانی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. نهج البلاغه، ترجمه و شرح فارسی: [[ملا فتح الله کاشانی]]؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. نهج البلاغه، ترجمه [[محمدعلی انصاری قمی]]؛ وی همچنین این کتاب را به نظم درآورده و در ۱۰ جلد به چاپ رسانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. نهج البلاغه، ترجمه [[سید جعفر شهیدی]]؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. سخنان علی، ترجمه جواد فاضل؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. نهج البلاغه، ترجمه اسدالله مشیری؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸. نهج البلاغه، ترجمه محمدعلی شرقی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۹. خورشید بی غروب، ترجمه عبدالمجید معادیخواه؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۰. نهج البلاغه، ترجمه علی‌اصغر فقیهی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۱. نهج البلاغه، ترجمه احمد سپهر خراسانی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۲. نهج البلاغه، ترجمه داریوش شاهین؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳. نهج البلاغه، ترجمه محمدجواد شریعت؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۴. نهج البلاغه، ترجمه عبدالمحمد آیتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۵. نهج البلاغه، ترجمه [[محمد دشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۶. نهج البلاغه، ترجمه حسين انصاريان.&lt;br /&gt;
===شروح و تعلیقات نهج‌البلاغه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاریخ [[اسلام]]، پس از [[قرآن|قرآن کریم]]، که اصیل‌ترین منبع دینی مسلمانان به‌شمار می‌رود، تقریباً هیچ کتاب مقدس دیگری را بسان «نهج‌البلاغه» به شرح و تفسیر ننهاده‌اند. وقتی [[سید رضی|شریف رضی]] نهج‌البلاغه را گردآوری کرد، اندیشمندان اسلامی در شرح و بسط سخنان مولی‌الموحدین همت گماشتند و با توضیح و تبیین خود قدرت تفهیم جامعه را برای درک سخنان آن حضرت توسعه دادند و از نهج‌البلاغه دایرة‌المعارفی در [[علوم اسلامی]] ساختند که خوانندگان را در همه اعصار و قرون فایده رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شروح نهج‌البلاغه عبارت است از توضیحاتی که دانشمندان اسلامی برای روشنگری جملات و سخنان امیر سخن [[امام علی علیه السلام|امام علی]] (علیه السلام) با استفاده از منابع مختلف تاریخی، ‌اجتماعی، [[عرفان|عرفانی]]، [[فلسفه|فلسفی]]، سیاسی، اعتقادی و... به رشته تحریر در آورده‌اند. به همین خاطر شرح‌ها غالباً یک یا چند بعد از ابعاد نهج‌البلاغه را شامل است و در بر گیرنده تمام جوانب و محتوای آن نیست به عنوان نمونه در شرح [[ابن ابی الحدید|ابن ابی‌الحدید]] جنبه ادبی و تاریخی آن و در شرح [[ابن ميثم بحرانی|ابن‌میثم بحرانی]] جنبه فلسفی و [[علم کلام|کلامی]] آن بر سایر جنبه‌ها مقدم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر نهج‌البلاغه شروح بسیاری نوشته‌اند که تا ۳۵۰ شرح و ترجمه به زبان‌های مختلف ذکر کرده‌اند. این شرح ها به دو زبان فارسی و عربی در دسترس است، از جمله:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. تنبیه الغافلین و تذکرة العارفین، ترجمه و شرح فارسی نهج‌البلاغه [[ملا فتح الله کاشانی|ملا ‌فتح‌الله کاشانی]] (م. ۹۸۸ ق)، سه جلد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. ترجمه و شرح نهج‌البلاغه، [[سید علی نقی فیض الاسلام|سید علی‌نقی فیض‌الاسلام]] (۱۲۸۴ ـ ۱۳۶۴ ش)، یک جلد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. شرح نهج‌البلاغه [[علامه محمدتقی جعفری]] (۱۳۷۷ ـ ۱۳۰۴)، ۲۷ جلد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. [[پیام امام امیرالمؤمنین علیه‌السلام (کتاب)|پیام امام امیرالمؤمنین]] (ع)، جمعی از نویسندگان به سرپرستی [[آیت الله مکارم شیرازی|آیت الله ناصر مکارم شیرازی]]، ۱۵ جلد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. [[شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید (کتاب)|شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید معتزلی]] (۶۵۵ ـ ۵۸۶ ق)، ۱۰ جلد (عربی).&lt;br /&gt;
مطالب تاریخی شرح ابن‌ابی‌الحدید بر نهج‌البلاغه را دکتر مهدوی دامغانی در ۶ جلد ترجمه و تحت عنوان «[[جلوه تاریخ در شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید (کتاب)|جلوه تاریخ در شرح نهج‌البلاغه]]» به چاپ رسانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. [[شرح نهج البلاغه ابن میثم (مصباح السالکین) (کتاب)|شرح نهج‌البلاغه ابن‌میثم بحرانی]] (م، ۶۷۹ ق)، ۲ جلد (عربی).&lt;br /&gt;
شرح نهج‌البلاغه [[ابن میثم بحرانی|ابن میثم]] در دهه اخیر به همت بنیاد پژوهش‌های اسلامی [[آستان قدس رضوی]] به فارسی روان ترجمه شده و در پنج مجلد به چاپ رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. [[منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة(خوئی) (کتاب)|منهاج البراعه فی شرح نهج‌البلاغه]]، اثر [[میرزا حبیب الله هاشمی خویی|سید حبیب‌الله خوئی]] (۱۳۲۴ ـ ۱۲۶۱ ق)، ۷ جلد (عربی).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸. [[منهاج البراعة في شرح نهج‌البلاغة (راوندی) (کتاب)|منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه]]، اثر [[قطب راوندى|قطب الدین راوندی]] (م،۵۷۳ ق)، ۳ جلد (عربی).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۹. [[بهج الصباغة في شرح نهج‌البلاغة (کتاب)|بهج‌الصباغه فی شرح نهج‌البلاغه]]، اثر [[علامه محمد تقی شوشتری|علامه شیخ محمد‌تقی شوشتری]] (۱۳۷۴ ـ ۱۲۸۱)، ۱۴ جلد (عربی).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مصادر نهج‌البلاغه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تردید در اعتبار کتاب شریف نهج البلاغه، پژوهشگران عرصه تحقیق را به کوشش های عالمانه و ارجمندی هدایت نمود تا مصادر نهج البلاغه را پیش از [[سید رضی]] و پس از او استخراج کرده و معرفی کنند. از جمله این تلاش ها عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. استناد نهج البلاغه: اثر امتیاز علی خان عرشی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. [[روات و محدثین نهج البلاغه (کتاب)|روات و محدثين نهج البلاغه]]: اثر [[محمد دشتی]]؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. اسناد و مدارک نهج البلاغه: اثر محمد دشتی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. [[مصادر نهج‌البلاغة و أسانيده (کتاب)|مصادر نهج البلاغه و اسانیده]]: اثر سید عبدالزهرا حسینی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. مدارک نهج البلاغه و دفع الشبهات عنه: اثر هادی کاشف الغطاء؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. بحثی کوتاه پیرامون نهج البلاغه و مدارک آن: اثر [[رضا استادی مقدم|رضا استادی]]؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. الغدیق النضیر بمصادر [[ابن ابی الحدید]]، فی شرح نهج البلاغه: اثر عزالدین ابی حامد عبدالحمید المدائنی البغدادی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸. پژوهشی نو در اسناد نهج‌البلاغه، اثر وحید سبزیان‌پور و فرزانه فتاحیان: در این پژوهش برای ۱۲۸ خطبه، ۴۸ نامه و ۲۴۰ حکمت از نهج البلاغه اسنادی از ادیبان و سخن سنجان [[اهل سنت]] آورده شده است که در پژوهش‌های مربوط به اسناد نهج البلاغه اشاره‌ای به آنها نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فرهنگ‌های نهج‌البلاغه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از منابع مهم جهت استفاده کامل از نهج‌البلاغه آشنایی با فرهنگ‌ها و کتب لغت عربی به‌ویژه لغات نهج‌البلاغه است. وقتی به اهمیت این مسئله بیشتر آگاه می‌شویم که بدانیم امام علی (علیه السلام) لغات مترادف را در سخنان خویش فراوان به‌کار برده است و برای فهم سخن امام باید معنای دقیق واژه‌ها را با استفاده از کتب لغت استخراج نماییم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرهنگ‌ نهج‌البلاغه نیز در یک تقسیم‌بندی به دو دسته فرهنگ واژه‌ها و فرهنگ موضوعات تقسیم می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''فرهنگ واژه‌ها:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. [[قاموس نهج‌البلاغة (شرقی) (کتاب)|قاموس نهج‌البلاغه]]، آیت‌الله محمدعلی شرقی، در چهار جلد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. [[مفردات نهج البلاغه (کتاب)|مفردات نهج‌البلاغه]]، [[سید علی اکبر قرشی|سید علی‌اکبر قرشی]]، در دو جلد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. فرهنگ نهج‌البلاغه، دکتر صبحی‌ الصالح، ترجمه مصطفی رحیمی‌نیا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. سیری در فرهنگ لغات نهج‌البلاغه، کریم زمانی جعفری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. فرهنگ لغات قرآن مجید و نهج‌البلاغه، علاءالدین مجتبوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. فرهنگ لغات نهج‌البلاغه، کاظم فرهومندی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. حل لغات نهج‌البلاغه، مولوی اعجاز حسین بدیوانی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸. واژه‌های نهج‌البلاغه، عمران علی‌زاده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''فرهنگ‌‌نامه‌های موضوعی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرهنگ‌نامه‌هایی که موضوعات نهج‌البلاغه را استخراج و تدوین نموده‌اند یا جنبه واژه‌ای دارند و یا حالت اصطلاحی و محتوایی که مطالعه آنها در شناخت معانی و مفاهیم نهج‌البلاغه تأثیرگذار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. الدلیل علی موضوعات نهج البلاغه، اثر علی انصاریان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. المعجم‌المفهرس لالفاظ نهج‌البلاغه، اثر [[محمد دشتی]] و کاظم محمدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. المعجم الموضوعی لنهج‌البلاغه، اثر اویس کریم محمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. الهادی الی موضوعات نهج‌البلاغه، اثر علی مشکینی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. فرهنگ آفتاب، اثر عبدالمجید معادیخواه، در ده جلد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. فرهنگ‌نامه موضوعی نهج‌البلاغه، اثر دکتر احمد خاتمی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. تصنیف نهج البلاغه، لبیب بیضون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸. [[المعجم لموضوعات نهج‌البلاغة (ارفع) (کتاب)|المعجم لموضوعات نهج‌البلاغه]]، [[سید محمدکاظم ارفع|سید محمدکاظم ارفع]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مستدرکات نهج‌البلاغه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطالبی که [[سید رضی|شریف رضی]] در نهج‌البلاغه نیاورده است، بعدها توسط دانشمندان اسلامی جمع‌آوری و به نام '''مستدرکات''' ‌به چاپ رسیده است که این مطالب به غیر از کتاب «[[غرر الحکم|غررالحکم و دررالکلم]]» [[عبدالواحد تمیمى آمدى|تمیمی آمُدی]] (م، ۵۱۰ ق) است که شامل ۱۱۰۰۰ کلمه قصار می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مستدرکات نهج البلاغه به شرح زیر هستند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. مستدرک نهج البلاغه، نوشته هادی کاشف الغطاء. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. التذییل علی نهج البلاغه، اثر اسماعیل ابن احمد حلبی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. ملحق نهج البلاغه، تالیف احمد بن یحیی بن ناقه، ترجمه سوسن عباسیان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. النهج القویم فی کلام امیرالمؤمنین(ع)، اثر خلف بن عبدالمطلب مشعشعی حویزی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. مصباح البلاغة فی مشکاة الصیاغه، تالیف سید حسین میرجهانی طباطبائی، در دو جلد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. نهج البلاغه الثانی، تالیف شیخ جعفر حائری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. نهج‌السعاده فی مستدرک نهج‌البلاغه، اثر شیخ محمدباقر محمودی، در چهارده جلد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸. [[تمام نهج البلاغة (کتاب)|تمام نهج البلاغه]]، سید صادق موسوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نهج‌البلاغه در نظر دانشمندان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*''[[سید رضی]]:'' سیدرضی خود در مقدمه «نهج البلاغه» می نویسد: «[[امام علی علیه السلام|امیرالمؤمنین]] علیه السلام در موضوعات و ابواب مختلف کلماتی دارد و هرگاه انسان در یک موضوع کلمات آن حضرت را مطالعه می کند، شک نمی کند که این سخنان از کسی است که تمام عمر خویش را در همان رشته سپری کرده است؛ وقتی در باب [[زهد]] داد سخن می دهد، گویی هیچ بهره ای جز زهد و عبادت ندارد و گویی تمام عمر خویش را در گوشه خانه ای یا در پای کوهی گذرانده که هیچ کس را جز خود ملاقات نکرده است».&lt;br /&gt;
*''[[شهيد مرتضی مطهرى|شهید مرتضی مطهری]]:'' «آن چه تردید ناپذیر است اینست که علی علیه السلام چون مرد سخن بوده است، خطابه های فراوان انشاء کرده، و همچنین به تناسب های مختلف جمله های حکیمانه کوتاه فراوان از او شنیده شده است، همچنان که نامه های فراوان مخصوصا در زمان [[خلافت]] نوشته است، و مردم مسلمان علاقه و عنایت خاصی به حفظ و ضبط آن ها داشته اند. [[مسعودی]] که تقریبا صد سال پیش از سید رضی می زیسته است (اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم هجری) در جلد دوم «[[مروج الذهب]]» تحت عنوان «فی ذکر لمع من کلامه و اخباره و زهده» می گوید: آن چه مردم از خطابه  های علی در مقامات مختلف حفظ کرده اند، بالغ بر چهارصد و هشتاد و اندی می شود، علی علیه السلام آن خطابه ها را بالبدیهه و بدون یادداشت و پیشنویس انشاء می کرد، و مردم هم الفاظ آن را می گرفتند و هم عملا از آن بهره مند می شدند».&amp;lt;ref&amp;gt; سیری در نهج  البلاغه ، مرتضی مطهری، ص ۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*''علی دوانی:'' «به نظر ما اگر مسلمانان امروز دسترسى به آن همه [[آیه|آیات]] قرآنى که در شان على علیه السلام نازل شده نداشته باشند، و چنان چه کلیه روایات و [[احادیث]] که از [[پیامبر اسلام|پیغمبر اکرم]] صلی الله علیه و آله و [[ائمه اطهار|ائمه]] معصومین علیهم السلام راجع به وجود اقدس [[امام علی علیه السلام|على]] علیه السلام رسیده است، از میان رفته، و تنها نهج  البلاغه براى مسلمانان باقى مانده بود، کافى بود که ما از روى همین خطبه ها، سخنان، نامه ها و کلمات قصار على علیه السلام که صفحات نهج  البلاغه را همچون تابلو نقاشى رنگین و پرنقش و نگار کرده است، به خوبى امیرالمومنین على بن ابى  طالب علیه السلام را آن طور که در عصر خود می زیسته و میان مردم جلوه کرده است ببینیم و بشناسیم.»&amp;lt;ref&amp;gt; در پیرامون نهج البلاغه،  هبة الدین شهرستانی، چاپ چهارم، ص ۱۰ (مقدمه آقای علی دوانی).&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*''[[علامه حسن زاده آملی]]: «''کلمات امیرالمومنین علی علیه السلام نه فقط از حیث [[بلاغت]] نهج البلاغه است، بلکه در جمیع شئون و امور حیات انسانی نهجی قویم و طریقی مستقیم است... نهج البلاغه کتابی است که اگر در آن به ترتیب حروف تهجی از الف تا یا در هر یک از معارف حقه الهیه بحث و فحص گردد، اصول و امهاتی را حائز است که هر اصلی خود شجره طیبه فروع و اثمار بسیار است که (أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ * تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا)&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره ابراهیم]]، ۲۵-۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;».&amp;lt;ref&amp;gt; انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، حسن حسن زاده آملی، مقدمه ص ۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*''جرج جرداق مسیحی:'' این پروفسور [[مسیحیت|مسیحی]] ابعاد اندیشه و تفکر آن حضرت را چنین ترسیم می‌نماید: «او با منطقی استوار و آگاهانه درباره دگرگونی‌های دنیا و شئون مردم و سرشت افراد و گروه‌ها سخن گفته و گاهی رعد‌و‌برق و آفرینش آسمان و زمین را توصیف کرده است. همچنین به تفصیل در مورد پدیده‌های زنده طبیعت پرداخته، اسرار خلقت خفاش و مورچه و طاووس و ملخ را بیان داشته و در عین حال، برای مردم، فرمان‌های اخلاقی و اجتماعی وضع کرده است. آنگاه از آفرینش و زیبایی وجود سخن به میان آورده است، چنانکه در [[ادبیات عرب]] هرگز چنین تنوعی در مباحث مختلف، آن چنان که در نهج‌البلاغه بیان شده، سابقه نداشته است.»&amp;lt;ref&amp;gt;جرج جورداق (۱۳۴۴)، امام علی(ع) صدای عدالت انسانیت، ترجمه سیدهادی خسروشاهی، تهران، فراهانی، ج ۱، ص ۱۴۶. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*''جرجی زیدان:'' نویسنده معروف و مورخ متفکر مسیحى در کتاب «تاریخ تمدن اسلام» مى نویسد: «ما که [[امام علی علیه السلام|على بن ابى طالب]] و [[معاویه|معاویه بن ابى سفیان]] را ندیده ایم، چگونه مى توانیم آن ها را از هم تفکیک کنیم و پى به میزان ارزش وجود آن ها ببریم؟ ما از روى سخنان و نامه ها و کلماتى که از على و معاویه مانده است پس از چهارده قرن به خوبى مى توانیم درباره آن ها قضاوت کنیم. معاویه در نامه هائى که به عمّال و حکام خود نوشته بیشتر هدفش اینست که خوب بر مردم مسلط شوند و زر و سیم بدست آورند، سهمى را خود بردارند و بقیه را براى او بفرستند، زیرا او از زر و سیم معجزات زیادى دیده است! ولى على بن ابى  طالب در تمام نامه هاى خود به فرمانداران و استانداران خود قبل از هر چیز اکیدا سفارش مى کند که پرهیزکار باشند، و از خدا بترسند، [[نماز]] را مرتب و در اوقات خود بخوانند، و [[روزه]] بدارند، [[امر به معروف و نهی از منکر]] کنند و نسبت به زیردستان رحم و مروت داشته باشند و از فقیران و یتیمان و قرض داران و حاجتمندان غفلت نورزند... و بدانند که در هر حال خداوند ناظر اعمال آنان مى باشد و پایان این زندگى گذاشتن و گذشتن از این دنیاست...».&amp;lt;ref&amp;gt; در پیرامون نهج  البلاغه، هبه الدین شهرستانی، چاپ چهارم، ص ۱۰ (مقدمه آقای علی دوانی).&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پیوندها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[https://ahlolbait.com/media/18215 متن و ترجمه و شرح نهج البلاغه]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
{{نهج البلاغه}}&lt;br /&gt;
{{حدیث}}&lt;br /&gt;
{{شناختنامه امام علی علیه السلام/افقی}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:امام علی علیه السلام]]&lt;br /&gt;
[[Category:آثار علمی امام علی علیه السلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:منابع حدیثی]]&lt;br /&gt;
[[رده:نهج البلاغه]]&lt;br /&gt;
[[رده:آثار سید رضی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B9%D9%84%D9%85_%D9%86%D8%AD%D9%88&amp;diff=170042</id>
		<title>علم نحو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B9%D9%84%D9%85_%D9%86%D8%AD%D9%88&amp;diff=170042"/>
		<updated>2026-10-24T15:34:45Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* تاریخچه علم نحو */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
'''«علم نَحو»''' علم به اصول و قواعدی است که با آنها حالت و حرکت حرف آخر هر کلمه در جمله و نیز کیفیت ترکیب کلمات با هم در یک جمله‌، معلوم می‌شود. موضوع این علم، کلمه و کلام و هدف آن نیز حفظ زبان عربی از اشتباه لفظی است.&amp;lt;ref&amp;gt; جامع المقدمات، تصحیح مدرس افغانی، انتشارات هجرت، قم، ۱۳۷۵، ج ۲، صص ۶۴ و ۱۹۳ &amp;lt;/ref&amp;gt; [[ابوالاسود دئلى|ابوالأسود دؤلی]] (متوفی ۶۹ ق) از اصحاب [[امام علی علیه السلام|امام علی]] علیه‌السلام را واضع علم نحو دانسته‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تعریف و موضوع نحو==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در علم نحو، درباره إعراب فاعل و مفعول و فعل و مبتدا و خبر و... و جایگاه هر یک از آنها در جمله بحث می‌شود، و همچنین این که چه عاملی باعث می‌شود این اعراب تغییر کنند. امیل بدیع یعقوب، زبان شناس معاصر عرب، علم نحو را چنین تعریف می‌کند: «علم نحو، روش عرب در کلام فصیح با دقت در حرکات است، یا به عبارت دیگر، قانون گردآوردن کلام و پیوند زدن الفاظ آن به یکدیگر است».&amp;lt;ref&amp;gt; بدیع یعقوب، ۱۹۸۷، ج ۲ ص ۱۲۳۸ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عبارت دیگر، علم نحو روش مردم عرب در کاربرد کلام فصیح و روشن است که با دقت در حرکات و نشانه‌های آخر کلمات و الفاظ انجام می‌پذیرد. و آن روشی است که کلمات را در کنار هم گردآورده و به صورت قانونمند آنها را به یکدیگر پیوند می‌زنند و در واقع مردم غیر عرب، برای آسان آموزی زبان عربی بدان نیازمندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استاد [[جلال الدین همایی]] در مقاله‌اش می آورد:&lt;br /&gt;
«نحو عربی برای دو منظور تدوین شد: یکی حفظ زبان از تصرف اقوام و ملل غیر عرب و دیگر سهولت تعلیم و تعلّم [زبان عربی]».&amp;lt;ref&amp;gt;لغتنامه دهخدا، ۱۳۷۲، مقدمه ص ۹&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تاریخچه علم نحو==&lt;br /&gt;
در تاریخ پیدایش نحو آمده است که پس از فتوحات اسلامی، قبائلی در حوزه زبان فصیح عربی قرار گرفتند که با زبان گویشی خود در فصاحت زبان عربی لغزش ایجاد کردند و لحن (عدم صحّت اِعراب در اواخر کلمات و الفاظ) را پدید آوردند و این وضع تا زمان [[امام علی علیه السلام|امام علی]] (علیه‌السلام) رواج داشت تا آنکه [[ابوالاسود دئلى|ابوالأسود دؤلی]] از یاران آن امام بزرگوار، ایشان را از این خطر زبانی آگاه ساخت. زیرا با ورود لحن، اشعار شاعران نامدار عرب به غلط خوانده می‌شد و طبیعی بود که [[قرآن]] نیز به اشتباه [[تلاوت قرآن|تلاوت]] می‌گردید، که موجب ظهور اختلافات اعتقادی و مذهبی می‌شد.&lt;br /&gt;
در نتیجه «امام علی (علیه‌السلام) به ابوالاسود دؤلی فرمود تا اساس [علم] نحو را بنهد. چنان که خود گفته است: «من حدود نحو را از امام علی (علیه‌السلام) اخذ نموده ام».&amp;lt;ref&amp;gt; دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج ۵ ص ۱۸۵ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین در این رابطه داستانی نقل شده که روزی ابوالاسود شنید مردی هنگام خواندن آیه {{متن قرآن|«... أَنَّ اللَّهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ۙ وَرَسُولُهُ ...»}}،&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره توبه]]، آیه ۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; کلمه &amp;quot;رسوله&amp;quot; را مجرور تلفظ می کرد (رسولِه)، یعنی معطوف به کلمه &amp;quot;المشركين&amp;quot;؛ که در این صورت معنای آیه غلط می شود. در پی این ماجرا، امام علی (علیه‌السلام) ابوالاسود را مأمور به وضع علم نحو نمود. ابوالاسود گوید: علی (علیه‌السّلام) صفحه‌ای به من داد که در آن نوشته بود: کلام بر سه قسم است؛ اسم، فعل و حرف و بعد از آن، اصول و قوانینی به من تعلیم داد و سپس فرمود: {{متن حدیث|«اُنحُ هذا النحوَ يا أباالأسود»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;ثقفی کوفی، الغارات و شرح حال اعلام آن، ترجمه عزیز الله عطاردی، ص۳۵۴-۳۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از این گفتار امام بود که این علم به «علم نحو» نامیده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مورخان عموما اتفاق دارند که ابوالاسود دوئلی (متوفی ۶۹ ق) علم نحو عرب را وضع کرده است. وی از بزرگان [[تابعین]] و از اصحاب حضرت علی (علیه‌السلام) بوده و در [[جنگ صفین]] التزام رکاب آن حضرت را داشته است. پس از آن به [[بصره]] آمده و در آنجا [[زبان سریانی]] آموخته و قواعد نحو آن را نیز فرا گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادآوری می شود که پیش از نحوپردازی ابوالأسود دؤلی، [[قرآن کریم]] بدون [[اعراب قرآن|اِعراب]] و نقطه گذاری (علائم و نشانه های علم نحو) بود و نیاز مبرم به وضع علائم و نشانه هایى براى کلمات قرآن پیدا شد؛ از این رو ابوالاسود دوئلی به وضع حرکات حروف پرداخت و پس از وی، «نصر بن عاصم» به نقطه گذاری مُصحف پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*[http://www.andisheqom.com/Files/olumeslamic.php?idVeiw=1909&amp;amp;level=4&amp;amp;subid=190 &amp;quot;علم نحو&amp;quot;، سایت اندیشه قم]، بازیابی:۴ مهر ۱۳۹۲.&lt;br /&gt;
*[http://www.ensani.ir/fa/content/87588/default.aspx &amp;quot;آموزش زبان عربی در ایران اهداف، چالش‌ها، راهکارها&amp;quot;، علیرضا فرقانی، پژوهشگاه علوم انسانی]، بازیابی:۴ مهر ۱۳۹۲.&lt;br /&gt;
*[http://www.hawzah.net/fa/article/articleview/6185 &amp;quot;نحو عربی چگونه و توسط چه کسی پدید آمد؟&amp;quot;، زیدان جرجی، پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه]، بازیابی:۴ مهر ۱۳۹۲.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:ادبیات عرب]]&lt;br /&gt;
[[رده:علوم]]&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= خوب&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= متوسط&lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= خوب&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= خوب&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= خوب&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%BA%D8%B2%D9%88%D9%87_%D8%A7%D8%AD%D8%B2%D8%A7%D8%A8&amp;diff=169951</id>
		<title>غزوه احزاب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%BA%D8%B2%D9%88%D9%87_%D8%A7%D8%AD%D8%B2%D8%A7%D8%A8&amp;diff=169951"/>
		<updated>2026-10-18T16:44:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شناسنامه غزوات&lt;br /&gt;
|تصویر=[[پرونده:نقشه غزوه احزاب.jpg |۲۵۰px|center]]&lt;br /&gt;
|زمان = دهم شوال سال پنجم هجری&lt;br /&gt;
|مکان = مدینه&lt;br /&gt;
|غزوه قبلی =[[غزوه دومة الجندل‌]]&lt;br /&gt;
|غزوه بعدی =  [[غزوه بنى قريظه‌]]&lt;br /&gt;
|علت غزوه = نابودی کامل اسلام توسط کفار قریش ، یهودیان و سایر قبایل کافر شبه جزیره عربستان&lt;br /&gt;
|نتیجه = مقاومت مسلمانان و شکسته شدن اتحاد احزاب و شکست آنها&lt;br /&gt;
|مسلمانان = مسلمانان&lt;br /&gt;
۳۰۰۰ مرد جنگی&lt;br /&gt;
|دشمنان = قریش‌، بنى سلیم‌، بنى أسد بن خزیمة، غطفان و یهودیان بنی قریظه&lt;br /&gt;
۱۰۰۰۰ نفر&lt;br /&gt;
|فرماندهان مسلمانان = [[پیامبر اسلام|رسول خدا(صلی الله علیه وآله)]] &lt;br /&gt;
|فرماندهان دشمنان = [[ابوسفیان]]&lt;br /&gt;
|پرجم داران مسلمانان= [[امام علی]](علیه السلام) &lt;br /&gt;
|پرچم داران دشمنان = ـــ&lt;br /&gt;
|تلفات مسلمانان = شهادت ۸ تا ۱۲ نفر&lt;br /&gt;
|تلفات دشمنان = کشته شدن ۴ تا ۸ نفر&lt;br /&gt;
|توضیحات = آیات ۲۱۴ [[سوره بقره]]، ۲۶-۲۷ [[سوره آل عمران]]، ۶۲-۶۴ [[سوره نور]] و ۹-۲۵ [[سوره احزاب‌]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
«غزوه أحزاب» که آن را «غزوه خندق» نیز نامند، در [[ماه شوال|شوّال]] سال پنجم هجری واقع شد. در این [[غزوه]]، مشرکان [[قریش]] و بعضی از قبایل دیگر عرب به تحریک [[یهود|یهودیان]] [[بنى قريظه]] تصمیم به نابودی کامل [[اسلام]] گرفتند و با ده هزار نفر راهی [[مدینه]] شدند. اما مسلمانان با کندن خندق و دفاع جانانه از مدینه، مانع رسیدن احزاب به اهداف خود شدند. بخش‌های عمده‌ای از [[سوره احزاب]] در مورد این غزوه می‌باشد.&lt;br /&gt;
==عزم اعراب برای نابودی اسلام==&lt;br /&gt;
[[قریش|قریش]] در قرار خویش در بدر حاضر نشد، اما براى جبران آن و نیز براى یکسره کردن کار [[اسلام]]، تلاش جدى خود را آغاز کرد. افزایش شمار مشرکان در احزاب، در قیاس با [[غزوه احد]] به بیش از سه برابر، نشان از جدیت آنها در این جنگ بود؛ به علاوه این تنها قریش نبود که خواستار از بین رفتن اسلام بود، بلکه قبایل دیگرى نیز در این مدت دریافته بودند که اسلام به صورت یک تهدید جدى براى آنان در آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدف احزاب نابودى [[پیامبر اسلام|حضرت محمّد]](صلی الله علیه وآله) و همراهان او بود. [[امام علی علیه السلام|امام على]] (علیه السلام) هدف احزاب را از تحمیل جنگ خندق چنین بیان فرمود:&lt;br /&gt;
«{{متن حدیث|انّ قریشاً و العرب تجمّعت و عقدت بینها عقداً و میثاقاً لا ترجع من وجهها حتى تقتل رسول اللّه و تقتلنا معه معاشر بنى عبد المطلب}}&amp;lt;ref&amp;gt;  الخصال، ۲/ ۳۶۸؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۴۴؛ شرح الاخبار، ۱/ ۲۸۷؛ الاختصاص، ۱۶۶- ۱۶۷. &amp;lt;/ref&amp;gt;؛ قریش و عرب گرد هم آمدند و با هم عهد و میثاق بستند که از این راه بازنگردند تا [[پیامبر اسلام|رسول خدا]] و ما فرزندان [[عبدالمطلب]] را که همراه او بودیم، بکشند».&lt;br /&gt;
===هدف یهودیان از راه اندازی جنگ احزاب===&lt;br /&gt;
[[یهود|یهودیان]] [[بنى قريظه]] هم به دلیل‌ رخدادهاى مربوط به [[بنی قینقاع|بنى قینقاع]] و [[بنی نضیر|بنى النضیر]] و نیز کشته شدن برخى از سرانشان همچون کعب بن اشرف، کینه شدیدى از اسلام به دل داشتند. بنابر این همگى احزاب یکپارچه مصمم شدند تا طى یک بسیج عمومى بر مدینه، شهرى که تمامى جمعیت آن از مرد و زن، کوچک و بزرگ در حدود ده هزار نفر بود یورش برند و اسلام را از میان بردارند. به احتمال قوى هیچ گاه [[جزیرة العرب]]، در آن روزگار، در جنگهاى بین القبایلى خود، شاهد بسیج شدن این تعداد نبوده است.&amp;lt;ref&amp;gt; سیره رسول خدا(ص)، جعفریان ،ص:۵۵۰ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهداف یهودیان برای راه اندازی جنگ احزاب:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#هدف آشکار یهودیان، نابودى کامل [[اسلام]] و مسلمانان بود.&lt;br /&gt;
#آنان مصمم بودند که این هدف خود را از راه جنگ محقق سازند و تا آخرین نفر مقاومت کنند.&lt;br /&gt;
#یهودیان در این اقدام خود به [[پیامبر اسلام|پیغمبر]] (صلی الله علیه وآله) خیانت کردند و عهد و میثاق‌هاى خود را که با او بسته بودند، شکستند. در حالى که طرف مقابل همچنان به پیمان‌هاى خود پایبند بود و هیچ‌گونه اقدامى که نشان‌گر عدم پاى‌بندى وى به قراردادها باشد، انجام نداده است.&lt;br /&gt;
#عامل اصلى ارتکاب این جنایات زشت و شوم، فقط [[حقد]] و کینه ‌هاى درونى یهودیان بود. علاوه بر این اهداف سیاسى و اجتماعى درازمدت نیز در [[پیمان شکنی]] آن‌ها نقش داشت؛ چه فکر مى ‌کردند با بسط و گسترش نفوذ و سلطه خود بر مدینه و مناطق اطراف آن در بلند مدّت به دستاوردهاى مهمّ سیاسى و اجتماعى نایل خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین اهداف آنان عقیدتى، اخلاقى و انسانى نبود، بلکه انسانیت و [[اخلاق]] و حتى مبانى و اصول ارزشى عقیدتى خود را هم زیر پا گذاشتند و از آن گذر کردند.&lt;br /&gt;
===تاریخ وقوع نبرد احزاب===&lt;br /&gt;
مورّخان در تاریخ وقوع جنگ احزاب (خندق) اختلاف نظر دارند. گروهى این جنگ را به سال پنجم هجرى دانسته‌اند. شمارى از معتقدان به این تاریخ عبارتند از [[محمد بن عمر واقدی]]، [[ابن اسحاق]]، مقریزى، [[محمد بن جریر طبری]]، [[عزالدین ابن اثیر|ابن اثیر]]، بیهقى، ذهبى، ابن القیم، [[ابن حجر عسقلانی]] و [[مسعودی|مسعودى]]. از عروه، قتاده و [[احمد بن حنبل]]، گروهى دیگر از مورّخان و راویان نیز روایت شده است.&amp;lt;ref&amp;gt; المغازى، ۲/ ۴۴۰-۴۲۱؛ سیره ابن هشام، ۳/ ۲۲۴؛ دلائل النبوه( بیهقى)، ۳/ ۳۹۵؛ البدء و التاریخ، ۴/ ۲۱۷؛ تاریخ یعقوبى، ۲/ ۵۰؛ الکامل فى التاریخ، ۲/ ۱۷۸؛ تاریخ الامم و الملوک، ۲/ ۲۳۳. &amp;lt;/ref&amp;gt; واقدى، ابن سعد و [[ابوالحسن احمد ابوجعفر بلاذری|بلاذرى]] تاریخ جنگ احزاب را از روز سه شنبه هشتم ذى قعده تا چهارشنبه ۲۳ ذى قعده سال پنجم هجرى دانسته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt; المغازى، ج ۲، ص ۴۴۱؛ طبقات الکبرى، ج ۲، ص ۶۵؛ انساب الاشرف، ص ۳۴۳ &amp;lt;/ref&amp;gt; ابن اسحاق زمان آن را شوال سال پنجم دانسته و این نظر را «اصحّ القولین» دانسته است‌.&amp;lt;ref&amp;gt; السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، ص ۲۱۴؛ زادالمعاد، ج ۳، ص ۲۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروهى دیگر از مورّخان و سیره‌نگاران عقیده دارند که جنگ خندق در سال چهارم هجرى روى داده است.&amp;lt;ref&amp;gt; تاریخ یعقوبى، ۲/ ۵۰. &amp;lt;/ref&amp;gt; از این گروه مى‌ توان به این افراد اشاره کرد؛ مالک و [[احمد بن حنبل]] این را از مالک در مسند خود نقل کرده اند. ابن العربى، عیاض، ابن حزم، ابن الدیبع، [[صاحب بن عباد|صاحب بن عبّاد]]، ابن حبیب، [[ابن خلدون]] هم آن را صحیح خوانده است.&amp;lt;ref&amp;gt;صحیح بخارى، ۳/ ۲۰؛ فتح البارى، ۷/ ۳۰۲؛ البدایة و النهایه، ۴/ ۹۳؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۱۸۰؛ اعلام الورى، ۹۰؛ تاریخ ابن الوردى، ۱/ ۱۶۰؛ شرح صحیح مسلم، ۸/ ۶۴؛ العبر، ۲/ ۲/ ۲۹؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۰؛ تاریخ الاسلام( ذهبى)، ۱/ ۲۰۵؛ ۲۴۴؛ شذرات الذهب، ۱/ ۱۱؛ سیره حلبى، ۲/ ۳۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==ترکیب احزاب مشرکین==&lt;br /&gt;
===یهودیان فتنه‌گر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[یهود|یهودیان]] از نزدیک شاهد بودند که چگونه قدرت مسلمانان رو به فزونى، و آئین [[اسلام]] در حال گسترش مداوم است. آنان دریافتند که نفوذشان به عنوان تنها منبع علوم و معارف در منطقه رو به افول و فروپاشى است و اسلام، این ادعاى یهودیان را به چالش و نابودى کشانده، معارف [[حق]] را از باطل روشن مى‌سازد و بدین وسیله پایگاه آنان را در منطقه به خطر انداخته، عامل عزّت و افتخارشان را گرفته است‌. بدین ترتیب دل‌هاى یهودیان از خشم آتش گرفت و از کینه لبریز شد؛ چنان که بر ضد آئین اسلام توطئه کردند و پیمان‌هاى خود را با پیغمبر (صلی الله علیه وآله) شکستند و خویش را به رنج و مصیبت مبتلا کردند. چنین بود که واقعه [[قينقاع|بنى قینقاع]] و [[بنی نضیر|بنى نضیر]]، یکى پس از دیگرى به وقوع پیوست.&lt;br /&gt;
یهودیان به گمان خویش مى‌خواستند از پیغمبر (صلی الله علیه وآله) و مسلمانان انتقام بگیرند، اما به عجز و ناتوانى خویش آگاه بودند. از این رو به [[قریش|قریش]] و قبایل عرب روى آوردند که از اسلام به شدت شکست خورده و در چنین جنگى به دنبال دستاوردهاى مالى و غیره مى‌گشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه زیادى از یهودیان دلاور و چالاک در خیبر سکونت داشتند، امّا خانه و زندگى و حسب و نسب آنان چون  بنى نضیر  نبود. چون بنى نضیر به خیبر رسیدند، گروهى از یهودیان به مکه رفتند تا قریش و پیروان آنان را به جنگ پیغمبر (صلی الله علیه وآله) تحریض و ترغیب کنند. برخى از آنان از یهود بنى وائل و دیگران از قبیله بنى نضیر بودند. شمارشان دوازده نفر و مطابق برخى روایات به حدود بیست نفر مى‌ رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان که در روایات مختلف از آنان چنین نام برده ‌اند: حىّ بن اخطب، کنانة بن ربیع بن ابى الحقیق، هوذة بن الحقیق، هوذة بن قیس وائلى (یا والبى) از خاندان بنى خطمه و از قبیله [[اوس]]، ابو عامر راهب یا ابو عمار -وائلى- یا ابو عماره، سلّام بن مسلم، حوج بن عامر، ابو رفیع، و ربیع بن ابى الحقیق،&amp;lt;ref&amp;gt; جامع البیان، ۵/ ۸۶؛ تفسیر القرآن العظیم، ۲/ ۵۱۳؛ دلائل النبوه( بیهقى)، ۳/ ۴۰۸. &amp;lt;/ref&amp;gt; سلّام بن ابى الحقیق که ابن اثیر او را عبداللّه بن سلّام بن ابى الحقیق ثبت کرده است.&lt;br /&gt;
====تحریک قریش توسط یهودیان====&lt;br /&gt;
آنان چون به مکه رسیدند، پیش [[ابوسفیان|ابوسفیان]] رفتند که مى ‌دانستند از دشمنان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و پیشگام جنگ با آن حضرت است. یهودیان آنچه از پیغمبر (صلی الله علیه وآله) به آنان رسیده بود را براى ابو سفیان بازگو کردند و براى جنگ با حضرت از وى کمک خواستند. ابو سفیان گفت: هر گونه بخواهید، همراه شما هستیم. اکنون به نزد قریش بروید و از آن‌ها براى جنگ با او کمک بخواهید و تضمین کنید که آنان را یارى دهید و تا ریشه ‌کن کردن [[پیامبر(ص)|محمّد]]، در کنار آنان ایستادگى نمایید. آنان به نزد بزرگان قریش رفتند و همه را براى جنگ با پیامبر (صلی الله علیه وآله) دعوت کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;  الارشاد، ۵۰ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
آن‌ها به قریش گفتند: ما با شما خواهیم بود تا محمّد را (با طرفداران او) از پا درآوریم. ابو سفیان گفت: آیا انگیزه شما فقط همین بود و به این منظور به مکه آمده ‌اید؟ گفتند: آرى. آمده‌ ایم تا با شما درباره دشمنى و جنگ با محمّد هم پیمان شویم و بر این کار سوگند بخوریم. ابو سفیان گفت: درود بر شما، خوش آمدید. محبوب ‌ترین مردم در نظر ما کسى است که ما را در ستیزه با محمّد یارى کند، امّا به شما اعتماد نداریم، مگر این که در مقابل خدایانمان سجده کنید تا به شما اطمینان کنیم. یهودیان در برابر خدایان مشرکان به سجده‌ رفتند.&amp;lt;ref&amp;gt; این اتّفاق پیش از این هم، زمانى که کعب بن اشرف با همراهان خود براى درخواست کمک از قریش براى جنگ با محمّد( ص) و مسلمانان به مکه آمد، روى داد. احتمال داده مى‌شود یک بار بوده، امّا راویان اشتباه کرده‌اند. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌ها به ابو سفیان گفتند: پنجاه نفر از خاندان ‌هاى مختلف قریش را که خودت هم همراه آنان باشى، حاضر کن. ما و شما زیر پرده [[کعبه|کعبه]] مى‌ رویم و در حالى که پهلوهاى خود را به دیوار [[کعبه]] چسبانده باشیم، سوگند یاد مى ‌کنیم که هیچ یک از ما دیگرى را رها نکند و تا آخرین نفر که زنده باشیم، همگى بر دشمنى با محمّد هماهنگ و متحد باشیم. آن‌ها این کار را کردند و در این باره یکدیگر را سوگند دادند و هم‌ پیمان شدند.&amp;lt;ref&amp;gt; المغازى، ۱/ ۴۴۱- ۴۴۳ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====تحریک سایر قبایل توسط یهودیان====&lt;br /&gt;
یهودیان بیرون آمدند تا به قبیله [[غطفان]] (و قیس عیلان) رسیدند. قریش هم به تجهیز خود براى جنگ پرداخت و در میان اعراب راه افتاد و آن‌ها را به یارى خود فرا مى‌ خواند. آن‌ها، متّحدان غیر عرب خود را هم به یارى طلبیدند.&lt;br /&gt;
یهودیان سپس به نزد قبیله [[بنی سلیم|بنى سلیم]] آمدند و با آن‌ها وعده کردند که چون قریش حرکت کردند، آن‌ها هم همراهشان بیرون روند. آنگاه به سراغ غطفان رفتند و محصول خرماى یک سال خیبر را براى آنان قرار دادند که یهودیان را یارى دهند و همراه قریش به جنگ پیغمبر (صلی الله علیه وآله) بروند. غطفان پذیرفتند و عیینة بن حصن در این کار از همگان پیش‌گام ‌تر بود.&amp;lt;ref&amp;gt; المغازى، ۱/ ۴۴۱- ۴۴۳؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۱۲- ۵۱۳؛ عیون الاثر، ۲/ ۵۵؛ الکامل فى التاریخ، ۲/ ۱۷۸؛ الدر المنثور، ۲/ ۱۷۲؛ جامع جامع البیان، ۵/ ۸۶؛ سیره ابن هشام، ۳/ ۲۲۵- ۲۲۶؛ انساب الاشراف، ۱/ ۳۴۳؛ دلائل النبوه( بیهقى)، ۳/ ۳۹۸- ۳۹۹؛ تاریخ الامم و الملوک، ۲/ ۲۳۳؛ تاریخ الاسلام( ذهبى)، ۱/ ۲۳۳؛ البدایة و النهایه، ۴/ ۹۴- ۹۵؛ جوامع السیره، ۱۴۸؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۱۸۱- ۱۸۲. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قریش به گروهى از مردان بنى سلیم که با آنان پیوند رحمى و خویشاوندى داشتند، نامه نوشت و براى جنگ با محمّد (صلی الله علیه وآله) از آن‌ها نیز کمک خواست. ابو الاعور همراه شمارى از پیروان خود از قبیله بنى سلیم براى یارى قریش آمد. یهودیان نیز به هم ‌پیمانان خود از قبیله بنى سعد نامه نوشتند که به یاریشان بیایند.&amp;lt;ref&amp;gt; تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۰؛ الاکتفاء، ۲/ ۱۵۹؛ دلائل النبوه( بیهقى)، ۳/ ۳۹۸- ۳۹۹ &amp;lt;/ref&amp;gt; قریش همراه متّحدان و هم‌پیمانان خود از کنانه و [[قبیله ثقیف|ثقیف]] و دیگران و نیز آن دسته از قبایل عرب که به آنان پیوستند، با بزرگان و سروران خود، بیرون آمدند.&amp;lt;ref&amp;gt; انساب الاشراف، ۱/ ۳۴۳. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سپاه مشرکان در احزاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد سپاه مشرکان را [[محمد بن عمر واقدی]] این چنین بیان می کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#[[قریش]] و پیروان ایشان که مجموعا چهار هزار نفر مى شدند، بیرون آمده و پرچم خود را در [[دار الندوه]] بر پا کردند. آنها سیصد اسب و یک هزار و پانصد شتر نیز همراه خود داشتند.&lt;br /&gt;
#بنى سلیم هم که هفتصد نفر بودند بیرون آمدند و در منطقه مرّ الظهران به قریش پیوستند. سرپرستى بنى سلیم بر عهده سفیان بن عبد شمس همپیمان حرب بن امیه بود. و او پدر ابى الاعور است که در [[جنگ صفین|جنگ صفّین]] همراه [[معاویه|معاویه]] بود.&lt;br /&gt;
#بنى فزاره هم به صورت کامل که هزار نفر بودند به فرماندهى عیینة بن حصن حرکت کردند.&lt;br /&gt;
#بنى أسد بن خزیمة بن مدرکه، به فرماندهى «طلیحة بن خویلد أسدى» که در سال نهم اسلام آورد و سپس [[ارتداد|مرتدّ]] و مدّعى پیامبرى شد و مدّتى بعد از شکست خوردن در «بزاخه» در زمان [[عمر بن خطاب|عمر]] اسلام آورد و در [[جنگ قادسیه]] شرکت کرد.&lt;br /&gt;
#قبیله اشجع با چهارصد نفر به فرماندهى مسعود بن رخیله‌.&lt;br /&gt;
#بنى مرّة با چهار صد نفر به فرماندهى حارث بن عوف بن أبى حارثه که بعدها اسلام آورد.&lt;br /&gt;
#عده کثیرى نیز از [[غطفان]] قریش را همراهى کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجموع افرادى که از قبایل قریش و سلیم و غطفان و اسد در جنگ خندق شرکت کردند ده هزار نفر بودند که به سه لشکر تقسیم مى ‌شدند. و فرماندهى آنان با [[ابوسفیان|ابوسفیان]] بود.&amp;lt;ref&amp;gt; المغازى/ترجمه،متن،ص:۳۳۲ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دفاع مسلمانان از مدینه==&lt;br /&gt;
چون قریش از [[مکه|مکه]] به قصد [[مدینه|مدینه]] بیرون آمدند، گروهى از سواران [[قبیله خزاعه|خزاعه]] خود را به [[پیامبر اسلام|پیامبر]] (صلی الله علیه وآله) رسانده و خبر دادند که قریش براى جنگ به قصد مدینه راه افتادند. این گروه فاصله بین مکه و مدینه را چهار روزه طى کردند. در این هنگام پیغمبر (صلی الله علیه وآله) مردم را فرا خواند و خبر حرکت دشمن را به آنان داد و درباره جنگ و [[جهاد]] با آن‌ها مشورت و رایزنى کرد. روایت دیگرى از [[امام علی علیه السلام|امام على]] (علیه السلام) داریم که مى‌ گوید: رسول خدا صلی الله علیه وآله از طریق [[جبرئیل|جبرئیل]] از حرکت سپاه احزاب باخبر شد.&amp;lt;ref&amp;gt; الخصال، ۲/ ۲۶۸؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۴۴ &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===سلمان و پیشنهاد کندن خندق===&lt;br /&gt;
[[پرونده:مسجد حضرت سلمان.jpg|thumb|left| مسجد حضرت سلمان از [[مساجد سبعه مدینه]]]]&lt;br /&gt;
پیامبر (صلی الله علیه وآله) در شورا به [[صحابه|اصحاب]]  فرمود: آیا براى مبارزه از مدینه بیرون برویم یا در مدینه باقى بمانیم و گرداگرد آن را خندق بسازیم؟ یا در فاصله نزدیک مدینه باشیم و این کوه را پشت سر خود قرار دهیم؟ مسلمانان اختلاف نظر پیدا کردند. [[سلمان فارسی|سلمان]] گفت: اى رسول خدا، روزگارى که در زمین فارس بودیم، هر گاه از سواران بیم داشتیم برگرد خود خندق مى‌کندیم، آیا صلاح مى ‌دانید که اکنون هم خندق درست کنیم؟&amp;lt;ref&amp;gt;المغازى/ترجمه،متن،ص:۳۳۳ &amp;lt;/ref&amp;gt; مسلمانان از این پیشنهاد سلمان استقبال کردند. همان روز، کار حفر خندق به فرمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) آغاز شد. حضرت مسلمانان را فراخواند و آنان را از نزدیک شدن دشمن باخبر ساخت و نیروهایش را در دامنه کوه سلع، سازماندهى کرد.&amp;lt;ref&amp;gt; لمغازى، ۲/ ۴۴۴- ۴۴۵؛ امتاع الاسماع، ۱/ ۲۱۹- ۲۲۱؛ سیره حلبى، ۲/ ۳۱۱؛ الثقات، ۱/ ۲۶۵- ۲۶۶؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۱۴- ۵۱۵. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر (صلی الله علیه وآله) حفر هر بخش از خندق را به گروهى واگذار فرمود. همچنین ایشان به منظور کسب [[ثواب]] و تشویق مسلمانان، در حفر خندق شرکت فعال داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;  المغازى، ۲/ ۴۴۵؛ تهذیب سیره ابن هشام، ۱۸۹؛ امتاع الاسماع، ۱/ ۲۲۰؛ تاریخ الامم و الملوک، ۲/ ۲۳۴؛ نهایة الارب، ۱۷/ ۱۶۸؛ عیون الاثر، ۲/ ۵۵- ۵۷؛ دلائل النبوه( بیهقى)، ۳/ ۳۳۹؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۱۸۳؛ وفاء الوفاء، ۴/ ۱۴۰۷؛ فتح البارى، ۷/ ۳۰۱. &amp;lt;/ref&amp;gt; مسلمانان در کندن خندق رنج و مشقت فراوان بردند. پیامبر (صلی الله علیه وآله) نیز در این زحمات طاقت فرسا و گرسنگى، در کنار آنان رنج‌ها برد.&amp;lt;ref&amp;gt;  بهجة المحافل، ۱/ ۲۶۳؛ حدائق الانوار، ۲/ ۵۸۵ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روز خندق مسلمانان اگر از کسى سستى مى‌ دیدند، بر او مى‌ خندیدند. در آن روز بود که مردم درباره سلمان فارسى با هم بگومگو کردند. [[مهاجرین|مهاجران]] گفتند: سلمان از ماست. او مردى نیرومند و کاملا آشنا به حفر خندق بود. [[انصار]] نیز مى ‌گفتند: سلمان از ماست و ما به او سزاوارتریم. چون این گفتار انصار و مهاجران به رسول خدا (صلی الله علیه وآله) رسید، فرمود: سلمان مردى از ما [[اهل البیت|اهل بیت]] علیهم السلام است.&amp;lt;ref&amp;gt; مغازى، ۱/ ۴۴۶؛ الکامل فى التاریخ ۲/ ۱۷۹؛ تاریخ الامم و الملوک، ۲/ ۲۳۵؛ سیرة المصطفى، ۴۹۵؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۲؛ سیره دحلان، ۲/ ۳؛ امتاع الاسماع، ۱/ ۲۲۱؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۱۵؛ البدایة و النهایه، ۴/ ۹۹؛ مجمع البیان، ۲/ ۴۲۷؛ ۸/ ۳۴۱؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۱۸۹؛ وفاء الوفاء، ۴/ ۱۲۰۵. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رویارویی سپاه مسلمانان و احزاب==&lt;br /&gt;
[[پرونده:احزاب.jpg|thumb|left| محل قرارگیری دو سپاه در غزوه احزاب ]]&lt;br /&gt;
پیامبر (صلی الله علیه وآله) هشت روز مانده از [[ماه ذی القعده|ذى‌قعده]] یا [[ماه شوال|شوّال]] از مدینه بیرون رفت‌ و پیش از خروج [[ابن ام مکتوم|ابن امّ مکتوم]] را در مدینه به جاى خود گذاشت.&amp;lt;ref&amp;gt;  التنبیه و الاشراف، ۲۱۶؛ سیره ابن هشام، ۳/ ۲۳۱؛ العبر، ۲/ ۲/ ۲۹؛ البدایة و النهایه، ۴/ ۱۰۲- ۱۰۳؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۱؛ سیره دحلان، ۲/ ۴؛ سیره حلبى، ۲/ ۳۱۵؛ امتاع الاسماع، ۱/ ۲۱۶؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۲۳؛ نهایة الارب، ۱۷/ ۱۶۸؛ المغازى، ۲/ ۴۴۱؛ عیون الاثر، ۲/ ۵۷ &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
پیغمبر (صلی الله علیه وآله) منطقه خالى از موانع را براى کندن خندق انتخاب کرد و اردوگاه سپاه خود را پاى کوه سلع&amp;lt;ref&amp;gt;  تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۱؛ سیره حلبى، ۲/ ۳۱۵. &amp;lt;/ref&amp;gt; یا دامنه یا بالاى آن قرار داد و بر اساس برخى روایات، کوه سلع را پشت سر خود گذاشت، چنان که خندق میان سپاه مسلمانان و احزاب فاصله بود.&amp;lt;ref&amp;gt; البدء و التاریخ، ۴/ ۲۱۷؛ وفاء الوفاء، ۱/ ۳۰۰- ۳۰۱؛ ۴/ ۱۲۰۴؛ المغازى، ۲/ ۴۵۴؛ العبر، ۲/ ۲/ ۲۹؛ سیره ابن هشام، ۳/ ۲۳۱؛ الکامل فى التاریخ، ۲/ ۱۸۰؛ انساب الاشراف، ۱/ ۳۴۳؛ تاریخ الاسلام( ذهبى)، ۱/ ۲۳۶؛ تاریخ الامم و الملوک، ۲/ ۲۳۷. &amp;lt;/ref&amp;gt; برخى عقیده دارند که اگر دشمن مى‌توانست از خندق عبور کند، کوه سلع همان امتیازات [[کوه احد|کوه احد]] را براى مدافعان مدینه به همراه داشت. از آنچه گذشت، به دست مى‌آید که موقعیت آنان در پاى کوه سلع از جهت [[شام]] و مغرب قرار داشت. پیامبر (صلی الله علیه وآله) به هنگام حفر خندق نوجوانان را سان مى ‌دید. به گروهى اجازه شرکت در جنگ داد و گروهى را رد کرد. همه آن‌ها حتى نوجوانانى که به سن بلوغ نرسیده و اجازه شرکت در جنگ نداشتند، کار مى‌ کردند. هنگامى که کار بالا گرفت و جنگ در شرف آغاز بود، پیامبر (صلی الله علیه وآله) به نوجوانانى که بالغ نشده بودند، فرمان داد که به خانه هایشان برگردند و همراه زنان و بچه ‌ها در کوشک‌ها باشند. مسلمانان زنان و بچه‌ها را در کوشک‌ها قرار دادند.&amp;lt;ref&amp;gt; مغازی، ۲/ ۴۵۰- ۲۵۲؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۱۵؛ تاریخ یعقوبى، ۲/ ۳۱۲؛ وفاء الوفاء، ۴/ ۱۲۰۶ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتى خندق را کندند، پیامبر (صلی الله علیه وآله) ده گذرگاه (باب) براى آن قرار داد و از هر قبیله‌اى یک مرد براى پاسدارى از درها گماشت و [[زبیر بن عوام|زبیر بن عوّام]] را فرمانده آنان کرد و به او فرمود که اگر نبردى پیش آمد، نبرد کند.&amp;lt;ref&amp;gt; تفسیر قمى، ۲/ ۱۷۹؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۲۰. &amp;lt;/ref&amp;gt; شعار یاران پیغمبر (صلی الله علیه وآله) در جنگ خندق و [[غزوه بنی قریظه|غزوه بنى قریظه]] '''«حم، لا ینصرون»''' بود.&amp;lt;ref&amp;gt; تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۳؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۲۴؛ الکافى، ۵/ ۴۷؛ نهایة الارب، ۱۷/ ۱۷۸؛ المغازى، ۲/ ۴۷۴؛ عیون الاثر، ۲/ ۶۲؛ سیره ابن هشام، ۳/ ۲۳۷؛ تهذیب سیره ابن هشام، ۱۹۴؛ سیره دحلان، ۲/ ۸؛ زاد المعاد، ۲/ ۱۱۸؛ بهجة المحافل، ۱/ ۲۷۱- ۲۷۲؛ وسائل الشیعة، ۱۱/ ۱۰۵؛ کنز العمّال، ۱/ ۲۹۱؛ جوامع السیره، ۱۵۰؛ الاکتفاء، ۲/ ۱۶۹؛ سیره حلبى، ۲/ ۳۲۱. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شمار نیروهای اسلام===&lt;br /&gt;
بیشتر مورّخان عقیده دارند که شمار مسلمانان در جنگ خندق، سه هزار نفر یا در همین حدود بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;  امتاع الاسماع، ۱/ ۲۲۴- ۲۲۵؛ مجمع البیان، ۸/ ۳۲۴؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۰۰؛ التنبیه و الاشراف، ۲۱۶؛ وفاء الوفاء، ۱/ ۳۰۱؛ ۴/ ۲۰۴؛ الکامل فى التاریخ، ۲/ ۱۸۰؛ سیره ابن هشام، ۳/ ۲۱۳؛ مناقب آل ابى طالب، ۱/ ۱۹۷؛ تاریخ الاسلام( ذهبى)، ۲/ ۲۲۳؛ تاریخ الامم و الملوک، ۲/ ۲۳۶- ۲۳۷؛ العبر، ۲/ ۲/ ۲۹؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۱۹۷؛ البدایة و النهایه، ۴/ ۱۰۲؛ شرح نهج البلاغه، ۴/ ۲۶۷؛ نهایة الارب، ۱۷/ ۱۴۸؛ عیون الاثر، ۱/ ۵۷- ۵۸؛ تهذیب سیره ابن هشام، ۱۹۰؛ دلائل النبوه( بیهقى)، ۳/ ۴۲۸؛ البدء و التاریخ، ۴/ ۲۱۷. &amp;lt;/ref&amp;gt; [[محمد بن عمر واقدی]] و [[محمد بن سعد|ابن سعد]]، از همراه داشتن سى و شش اسب در سپاه پیغمبر (صلی الله علیه وآله) خبر مى‌ دهند.&amp;lt;ref&amp;gt;  المغازى، ۲/ ۴۵۷؛ المواهب اللدنیه، ۱/ ۱۱۰؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۰. &amp;lt;/ref&amp;gt; از [[امام صادق علیه السلام|امام صادق]] (علیه السلام) روایت است که فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه وآله) با نهصد مرد در جنگ خندق حاضر شد.&amp;lt;ref&amp;gt;  الکافى، ۵/ ۴۶؛ وسائل الشیعة، ۱۱/ ۱۰۵. &amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین روایت شده که پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: شمار مسلمانان را براى من بنویسید. [[حذیفة بن یمان]] نام هزار و پانصد مرد را براى حضرت نوشت. در روایت دیگرى است که شمار مسلمانان از ششصد تا هفتصد نفر است‌.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خیانت بنی قریظه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حُیى بن اخطَب که یکى از [[محدث|محدثان]]، وى را در خودخواهى و نخوت به [[ابوجهل]] تشبیه کرده، سریعتر از سپاه [[قریش|قریش]] به مدینه آمد و به سراغ کعب بن اسد رئیس [[بنی قریظه|بنى قریظه]] و امضاء کننده معاهده با رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد. او به‌ کعب گفت که سپاه گسترده‌اى را شامل قریش، [[غطفان]] و کنانه که ده هزار تن مى‌شوند به همراه آورده و آنان در وادى عقیق، زغابه -در نزدیکى [[کوه احد|احد]]- و رومه مستقر شده و این بار آنان را از دست محمد راحت خواهند کرد. ابتداء کعب او را به درون خانه راه نداد زیرا همین به منزله نقض عهد تلقى مى‌ شد. حُیى اصرار کرد تا آن که به درون خانه رفت. کعب به او گفت: به خدا سوگند با وفاتر از محمد ندیده‌ام، او ما را بر پذیرش دین خود مجبور نکرده و اموال ما را غصب ننموده است،&amp;lt;ref&amp;gt; دلائل النبوه، بیهقى، ج ۳، ص ۴۰۱ &amp;lt;/ref&amp;gt; اما حُیى آن قدر اصرار کرد تا کعب بن اسد راضى شده و عهدنامه خود و رسول خدا صلى الله علیه و آله را به دست حیى داد و او نیز آن را پاره کرد. در اصل [[یهود|یهودیان]] تنها مشکلشان آن بود که مبادا قریش و دیگر قبایل از عهده کارى برنیایند و منطقه را ترک کنند، در آن صورت بنى قریظه توان برابرى با مسلمانان را ندارد. حیى قسم خورد که او در کنار آنان باقى خواهد ماند.&amp;lt;ref&amp;gt;  المغازى، ج ۲، صص ۴۵۷- ۴۵۵ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانى که خبر نقض عهد بنى قریظه به گوش رسول خدا صلى الله علیه و آله رسید کسى را فرستاد تا خبرى از بنى قریظه بیاورد؛ مخبر خبر آورد که مشغول اصلاح قلعه ‌ها و راه هاى خود هستند و تمام چهارپایان خود را جمع آورى کرده ‌اند. رسول خدا صلى الله علیه و آله گروهى از رهبران [[انصار]] را شامل سعد بن معاذ -که پیش از اسلام با بنى قریظه هم پیمان بود- [[سعد بن عباده]]، [[اسید بن حضیر|اسید بن حُضَیر]] و گروهى دیگر نزد کعب بن اسد فرستاد و او را قسم داد تا به عهد خویش پایبند باشد. اما کعب و یهودیان با اشاره به واقعه اخراج بنى النضیر، به رسول خدا صلى الله علیه و آله و سعد دشنام دادند.&amp;lt;ref&amp;gt;  دلائل النبوة، بیهقى، ج ۳، ص ۴۰۳؛ السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، ص ۲۲۲ &amp;lt;/ref&amp;gt; کعب گفت: عهدنامه را همچنانکه بند کفش خود را پاره مى‌ کند، از بین برده است.&amp;lt;ref&amp;gt;  المغارى، ج ۲، صص ۴۵۸- ۴۵۷ &amp;lt;/ref&amp;gt;  خبر نقض عهد بنى قریظه مسلمانان را به وحشت انداخت و در همان حال رسول خدا صلى الله علیه و آله وعده نصرت و پیروزى به مردم مى ‌دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که احتمال آن بود تا مشرکان گروههایى را -ولو با زحمت- از سوى قلعه بنى قریظه به داخل مدینه وارد کنند و اخبار نیز شنیده شد که کعب خواسته بود دو سه هزار نفرى از سپاه شرک به او ملحق شوند تا از داخل بر مسلمانان یورش برد، رسول خدا صلى الله علیه و آله پانصد تن از اصحاب را به محافظت از خانه ‌هاى مدینه گماشت‌. یکبار  یک یهودى در اطراف یکى از قلعه‌ هایى که زنان مسلمان در آن بودند دیده شد. [[حسان بن ثابت]] که گفته ‌اند ترسو بوده، همراه زنان در آن قلعه بود. [[صفیه دختر عبد المطلب|صفیه]] عمه پیامبر صلى الله علیه و آله پایین آمده و آن یهودى را به قتل رساند.&amp;lt;ref&amp;gt; دلائل النبوه، بیهقى، ج ۳، ص ۴۴۲؛ السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، ص ۲۲۸؛ انساب الاشراف، ج ۱، ص ۳۴۷ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==محاصره مدینه==&lt;br /&gt;
حفر خندق، نقشه احزاب را بر هم زد و آن‌ها را زمین ‌گیر کرد. با این حال نیروهاى مشرکین نومید و مأیوس نشدند، بلکه هنوز امیدوار بودند تا مگر فرصتى بیابند و رخنه‌اى در گذر از خندق ایجاد کنند و با همکارى یهود [[بنی قریظه|بنى قریظه]] که در عقبه سپاه اسلام زندگى مى‌کردند، ضربه کوبنده‌اى بر کیان مسلمین وارد سازند.&lt;br /&gt;
===مدت محاصره===&lt;br /&gt;
مشرکان، نیروهاى مسلمان را چونان قلعه‌اى در محاصره گرفتند و مدینه را از هر سو احاطه کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;  سیره مغلطاى، ۵۶؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۲۶؛ الوفاء، ۴/ ۶۹؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۴- ۴۹۲؛ سیره دحلان، ۲/ ۱۲؛ المواهب اللدنیه، ۲/ ۱۱۵؛ حبیب السیر، ۱/ ۳۶۴. &amp;lt;/ref&amp;gt; این محاصره مدّت درازى به طول انجامید. مورّخان در تعیین مدّت محاصره با هم اختلاف دارند. چنان که از پانزده روز تا یک ماه گفته‌اند. خلاصه دیدگاه‌ها به شرح زیر است؛&lt;br /&gt;
پانزده روز&amp;lt;ref&amp;gt; شذرات الذهب، ۱/ ۱۱؛ التنبیه و الاشراف، ۲۱۶؛ امتاع الاسماع، ۱/ ۲۳۹؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۲۶؛ انساب الاشراف، ۱/ ۳۴۵؛ تفسیر قمى، ۲/ ۱۸۵؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۲۸؛ المغازى، ۲/ ۴۴۰؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۲۹. &amp;lt;/ref&amp;gt;، بیست روز&amp;lt;ref&amp;gt;وفاء الوفاء، ۱/ ۳۰۱؛ فتح البارى، ۷/ ۳۰۱؛ حبیب السیر، ۱/ ۳۴۶؛ امتاع الاسماع، ۱/ ۲۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;، بیشتر از بیست روز&amp;lt;ref&amp;gt;  شذرات الذهب، ۱/ ۱۱؛ تاریخ ابن الوردى، ۱/ ۱۶۲؛ اعلام الوردى، ۹۱؛ مناقب آل ابى طالب، ۱/ ۱۹۸؛ مرآة الجنان، ۱/ ۱۰؛ مجمع البیان، ۸/ ۳۴۲؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۳۰۹. &amp;lt;/ref&amp;gt;، یک ماه&amp;lt;ref&amp;gt;  التنبیه و الاشراف، ۲۱۶؛ العبر، ۲/ ۲؛ ۳۰؛ سیره دحلان، ۲/ ۱۲؛ زاد المعاد، ۲/ ۱۱۸ &amp;lt;/ref&amp;gt;، نزدیک به یک ماه.&amp;lt;ref&amp;gt;  سیره مغلطاى، ۵۶؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۲۶؛ الوفاء، ۴/ ۶۹؛ سیره دحلان، ۲/ ۱۲؛ المواهب اللدنیه، ۲/ ۱۱۵. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===پاسداری مسلمانان از مدینه===&lt;br /&gt;
پاسدارى مداوم و بیدارى همیشگى از امور بسیار ضرورى در جنگ خندق بود. نیروهاى مسلمان به طور مستمر این وظیفه مهم و حیاتى را انجام مى ‌دادند. رسول خدا (صلی الله علیه وآله) سلمة بن اسلم را همراه دویست مرد و [[زيد بن حارثه|زید بن حارثه]] را همراه سیصد مرد به نگهبانى مدینه فرستاد. آنان مى ‌بایست با صداى بلند [[تکبیر|تکبیر]] مى ‌گفتند، زیرا از بنى قریظه بر زنان و کودکان بیم مى‌رفت. عبّاد بن بشر با گروهى از انصار مسئولیت محافظت از خیمه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را بر عهده داشت و هر شب از خیمه حضرت پاسدارى مى‌ کردند.&amp;lt;ref&amp;gt; عیون الاثر، ۲/ ۵۸؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۴؛ المغازى، ۲/ ۴۶۰؛ سیره حلبى، ۲/ ۳۱۵؛ سیره دحلان، ۲/ ۴- ۵؛ امتاع الاسماع، ۱/ ۲۲۸؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۲۸. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:سبعه (9).jpg|250px|thumb|left|مساجد سبعه ]]&lt;br /&gt;
[[علی بن ابراهیم قمی|علی بن ابراهیم قمى]] در این باره مى‌گوید: رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به یاران خود فرمان داده بود که شب‌ها از مدینه پاسدارى دهند. [[امام علی علیه السلام|امیر المؤمنین على]] (علیه السلام) شب‌ها از همه سپاه محافظت مى‌کرد و مواظب بود تا اگر یکى از قریش تحرکى انجام دهد، او را وادار به فرار کند.&lt;br /&gt;
امیر المؤمنین (علیه السلام) از خندق عبور مى‌کرد و تا نزدیکى قریش مى‌رفت. چنان که آنان را مى‌دید. آن حضرت شب را تا صبح به تنهایى مى‌ایستاد و [[نماز]] مى‌خواند و صبح که مى‌شد، به مقر خود برمى‌گشت. مسجد امیر المؤمنین (علیه السلام) در منطقه خندق معروف است و آن‌ها که مى‌شناسند، به آنجا مى‌آیند و نماز مى‌خوانند. فاصله این مسجد تا [[مسجد فتح]] به اندازه پرتاب یک تیر، اندکى بیشتر است.&amp;lt;ref&amp;gt;  تفسیر قمى، ۲/ ۱۸۶؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۳۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرگاه مشرکان حمله مى‌کردند، تیراندازان خود را جلو مى‌آوردند. تیراندازانى چون حبّان بن عرقه و ابو اسامه جشمى و برخى دیگر همراه آنان بودند. روزى این تیراندازان ساعتى تیراندازى کردند و همه آن‌ها یک هدف‌ داشتند و آن خیمه پیامبر (صلی الله علیه وآله) بود. حضرت در حالى که زره بر تن داشت، سوار بر اسب ایستاده بود. حبّان بن عرقه، تیرى به [[سعد بن معاذ]] انداخت که به رگ بزرگ دست وى اصابت کرد.&amp;lt;ref&amp;gt; امتاع الاسماع، ۱/ ۲۳۱- ۲۳۲؛ المغازى، ۲/ ۴۶۸- ۴۶۱؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۳۷؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۲۰۷؛ البدایة و النهایه، ۴/ ۱۰۸؛ الکامل فى التاریخ، ۲/ ۱۸۲؛ تاریخ الامم و الملوک، ۱/ ۲۴۰؛ شرح بهجة المحافل، ۱/ ۲۶۸؛ المواهب اللدنیه، ۱/ ۱۱۳؛ جوامع السیره، ۱۵۱. &amp;lt;/ref&amp;gt; سعد گفت: خدایا، اگر از جنگ تیر قریشیان چیزى بر جاى گذاشته‌اى، مرا براى آن نگه، زیرا دوست‌داشتنى‌تر از این براى من نیست که با مردمى بجنگم که پیامبر تو را اذیت کردند و از سرزمینش بیرون راندند و او را تکذیب نمودند. بار خدایا، اگر جنگ بین ما و آن‌ها را به پایان رسانده‌اى، پس این را شهادت من قرار بده و مرا نمیران تا چشمانم به نابودى بنى قریظه روشن شود. بنى قریظه در عصر [[جاهلیت|جاهلى]]، متحدان و همپیمانان سعد بن معاذ بودند.&amp;lt;ref&amp;gt; سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۳۷. &amp;lt;/ref&amp;gt; هنگامى که سعد بن معاذ مجروح شد، او را به خیمه رفیده بردند. رفیده این خیمه را براى مداواى مجروحان جنگ در مسجد پیغمبر (صلی الله علیه وآله) برپا کرده‌ بود. رسول خدا (صلی الله علیه وآله) شخصا به ملاقات سعد مى‌ آمد.&amp;lt;ref&amp;gt;  سیره ابن هشام، ۳/ ۲۵۰؛ البدایة و النهایه، ۴/ ۱۲۱؛ نهایة الارب، ۱۷/ ۱۹۱؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۲۳۳؛ تاریخ الاسلام( ذهبى)، ۱/ ۲۶۶؛ سیر اعلام النبلاء، ۱/ ۲۸۷؛ الاصابه، ۴/ ۳۰۲- ۴۰۳. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نبرد امیرالمؤمنین علیه السلام و عمرو بن عبدود==&lt;br /&gt;
===عبور از خندق===&lt;br /&gt;
پس از مجروح شدن سعد بن معاذ، رؤساى مشرکان تصمیم گرفتند که فردا دسته‌جمعى حمله کنند. این گروه در جستجوى نقطه باریکى از خندق برآمدند تا از آنجا با اسب‌هاى خود به سوى پیامبر (صلی الله علیه وآله) و یاران او هجوم برند. اتفاقا به نقطه تنگى رسیدند که مسلمانان از آن غفلت کرده بودند و هرگز به خیالشان نرسیده بودند. [[عکرمة بن ابی جهل|عکرمة بن ابى جهل]]، نوفل بن عبداللّه مخزومى، ضرار بن خطّاب فهرى، هبیرة بن وهب و [[عمرو بن عبدود]] از خندق عبور کردند و دیگران همان سوى خندق ماندند.&amp;lt;ref&amp;gt; امتاع الاسماع، ۱/ ۲۳۲؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۳۲- ۵۳۳؛ البدایة و النهایه، ۴/ ۱۰۵؛ نهایة الارب، ۱۷/ ۱۷۳؛ المغازى، ۲/ ۴۷۰؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۲۸۶؛ الارشاد، ۵۲؛ مناقب آل ابى طالب، ۱/ ۱۹۸؛ کشف الغمّه، ۱/ ۱۹۷- ۱۹۸؛ الکامل فى التاریخ، ۲/ ۱۸۱؛ تاریخ الامم و الملوک، ۲/ ۲۳۹؛ مجمع البیان، ۸/ ۳۴۲؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۰۲؛ عیون الاثر، ۲/ ۶۱؛ سیره ابن هشام، ۳/ ۲۳۵؛ تهذیب سیره ابن هشام، ۱۹۳؛ دلائل النبوه( بیهقى)، ۳/ ۴۳۶- ۴۳۷؛ سیره دحلان، ۲/ ۶؛ شرح نهج البلاغه، ۱۹/ ۶۲؛ جوامع السیره، ۱۵۰؛ الاکتفاء، ۲/ ۱۶۶؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۳۰۲؛ تاریخ الاسلام( ذهبى)، ۱/ ۲۳۸- ۲۳۹؛ الوفاء، ۶۹۳؛ العبر، ۲/ ۲/ ۳۰دحلان، ۲/ ۶؛ شرح نهج البلاغه، ۱۹/ ۶۲؛ جوامع السیره، ۱۵۰؛ الاکتفاء، ۲/ ۱۶۶؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۳۰۲؛ تاریخ الاسلام (ذهبى)، ۱/ ۲۳۸- ۲۳۹؛ الوفاء، ۶۹۳؛ العبر، ۲/ ۲/ ۳۰ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:حضرت علی و عمر بن عبدود.jpg|400px|thumb|left| ]]&lt;br /&gt;
عمرو بن عبد ود در [[غزوه بدر|جنگ بدر]] شرکت کرد و زخمى شد، امّا در [[غزوه احد|جنگ احد]] حضور نداشت. او روغن مالیدن را بر خود حرام کرده بود، مگر این که از [[حضرت محمد]] صلی الله علیه وآله و یارانش انتقام بگیرد.&amp;lt;ref&amp;gt;  امتاع الاسماع، ۱/ ۲۳۲؛ سیره حلبى، ۲/ ۲۱۸؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۳۳؛ الکامل فى التاریخ، ۲/ ۱۸۱؛ المغازى، ۲/ ۴۷۰؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۶دلائل النبوه-( بیهقى)، ۳/ ۴۷۳؛ سیره دحلان، ۲/ ۶؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۲۰۲- ۲۰۳؛ تاریخ الاسلام( ذهبى)، ۱/ ۲۳۹؛ العبر، ۲/ ۲/ ۳۰ &amp;lt;/ref&amp;gt; عمرو تک سوار قریش بود.&amp;lt;ref&amp;gt; مجمع البیان، ۸/ ۳۴۲؛ شرح نهج البلاغه، ۱۴/ ۲۳۷. &amp;lt;/ref&amp;gt; و با هزار سوار برابرى مى‌ کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;  مجمع البیان، ۱۸/ ۳۴۲؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۰۲؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۶؛ حبیب السیر، ۱/ ۳۶۱؛ ینابیع الموده، ۹۵ &amp;lt;/ref&amp;gt; و او را فارس یلیل مى‌گفتند، زیرا همراهى گروهى از قریش از مکه بیرون آمد تا به یلیل رسید که دره‌اى در نزدیکى بدر است. در این محل با شمارى از بنى بکر روبه ‌رو شدند. عمرو به همراهانش گفت: شما بروید و خود در مقابل بکرى ‌ها ایستاد و اجازه نداد که به او دست پیدا کنند. از این رو به «فارس یلیل» معروف شد.&amp;lt;ref&amp;gt; مجمع البیان، ۸/ ۳۴۲؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۰۲؛ ۴۱/ ۸۸؛ مناقب آل ابى طالب، ۳/ ۱۳۵ &amp;lt;/ref&amp;gt; او از پهلوانان نامدار و شجاعان عرب بود.&amp;lt;ref&amp;gt;  تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۸۶. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هماوردخواهی عمرو بن عبدود===&lt;br /&gt;
هنگامى که سواران قریش درصدد عبور از خندق بودند، رسول خدا (صلی الله علیه وآله) یاران خود را به صف کرد. آنان در جلوى حضرت صف کشیده بودند. وقتى که نیروهاى احزاب از خندق گذشتند، به سرعت خود را به مقابل پیغمبر (صلی الله علیه وآله) رساندند و مسلمانان پشت سر حضرت قرار داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt; تفسیر قمى، ۲/ ۱۸۲- ۱۸۳؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۲۵ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
سپس اسب خود را به شتاب از محل کم عرض خندق پرش داد و در محلى بین خندق و کوه سلع ایستاد.&amp;lt;ref&amp;gt; مناقب آل ابى طالب، ۱/ ۱۹۸. &amp;lt;/ref&amp;gt; آنان اسب‌هاى خود را در میان خندق و کوه سلع به تاخت‌وتاز آوردند. مسلمانان همچنان نظاره‌گر جولان عمرو و یارانش بودند و احدى جرأت نمى ‌کرد، به مقابله آنان برود. عمرو مبارز خواست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، گفت: چه کسى به جنگ او مى ‌رود. هیچ کس برنخاست. وقتى چند بار این سخن را تکرار کرد، [[امام علی علیه السلام|على]] (علیه السلام) برخاست و گفت: یا رسول اللّه، من با او جنگ مى‌ کنم.&lt;br /&gt;
پیامبر (صلی الله علیه وآله) به او فرمان داد که بنشیند و انتظار داشت که کسى جز على (علیه السلام) بلند شود. عمرو همچنان بانگ هماورد خواهى سر مى ‌داد و مردم همچنان خاموش بودند، گویى بر سرشان پرنده نشسته است. عمرو گفت: مردم، شما که چنین مى‌ پنداشتید که کشتگان شما در [[بهشت]] خواهند بود و کشتگان ما، در [[دوزخ]]. آیا کسى از شما دوست ندارد به بهشت رود یا دشمن خود را به جهنم فرستد؟ بازهم هیچ کس برنخاست. على (علیه السلام) براى بار دوم برخاست و گفت: یا رسول اللّه، من با او مى ‌جنگم. پیامبر (صلی الله علیه وآله) او را به نشستن دستور فرمود.&lt;br /&gt;
عمرو بن عبد ود شروع به جست و خیز با اسب خویش کرد و جلو و عقب مى ‌رفت. در این هنگام على (علیه السلام) برخاست و عرضه داشت: یا رسول اللّه، براى جنگ با او به من اجازه فرماى. پیغمبر فرمود: نزدیک بیا. على (علیه السلام) نزدیک رفت.&lt;br /&gt;
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) عمامه خویش را بر سر على (علیه السلام) بست و شمشیر خود، [[ذوالفقار|ذو الفقار]]، را بر دوش او آویخت و فرمود: از پى تصمیم خود باش، و برای اون چنین دعا کرد:&lt;br /&gt;
بار خدایا! او را بر عمرو یارى فرماى‌.&amp;lt;ref&amp;gt; شرح نهج البلاغه، ۱۹/ ۶۳- ۶۴؛ الارشاد، ۵۹- ۶۰؛ عیون الاثر، ۲/ ۶۱؛ اعلام الورى، ۱۹۴- ۱۹۵؛ المغازى، ۲/ ۴۷۰- ۴۷۱؛ حبیب السیر، ۱/ ۳۶۱؛ مناقب آل ابى طالب، ۳/ ۱۳۵؛ بحار الانوار، ۴۱/ ۸۸- ۸۹؛ ۲۵۴- ۲۵۶؛ تفسیر قمى، ۲/ ۱۸۱- ۱۸۵؛ کشف الغمّه، ۱/ ۲۰۴؛ سیره دحلان، ۲/ ۶- ۷؛ سیره حلبى، ۲/ ۳۱۹ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===نبرد تمام کفر و تمام اسلام===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامى که على (علیه السلام) به جنگ عمرو بن عبد ود رفت، رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود:&lt;br /&gt;
همه [[اسلام]] (یا همه ایمان) در مقابل همه [[شرک|شرک]] ایستاد.&amp;lt;ref&amp;gt;  کشف الغمّه، ۱/ ۲۰۵؛ ینابیع الموده، ۹۴- ۹۵؛ اعلام الورى، ۱۹۴؛ مناقب آل ابى طالب، ۳/ ۱۳۶؛ شرح نهج البلاغه، ۱۳/ ۲۶۱؛ ۲۸۵؛ ۱۹/ ۶۱؛ الطرائف، ۶۰؛ کنز الفوائد، ۱۳۷؛ مجمع البیان، ۸/ ۳۴۳؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۰۵؛ نهج الحق، ۲۱۷ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
على (علیه السلام) پیاده به سوى عمرو رفت که بر سر اسب خود سوار بود. عمرو او را به تمسخر گرفت. على (علیه السلام) به او نزدیک شد.&amp;lt;ref&amp;gt;  امتاع الاسماع، ۱/ ۲۳۲ &amp;lt;/ref&amp;gt; عمرو به امام گفت که چون با پدرش همنشین بوده نمى‌ خواهد با وى بجنگند، اما امام فرمود که او راغب به کشتن او است. در عین حال، امام از او خواست تا طبق آنچه خود در [[جاهلیت|جاهلیت]] مى‌گفت که اگر کسى در لحظه نبرد سه چیز از او بخواهد یکى را مى ‌پذیرد، یکى از سه چیز را بپذیرد: یکى آن که [[اسلام]] آورد، دوم آن که جبهه جنگ را ترک کند و سوم آن که براى جنگ از اسب خود پایین آید. عمرو دو خواسته نخست را نپذیرفت و تن به جنگ پیاده داد. نبرد میان آنان آغاز شد آنچنان که در گرد و غبار کسى آنان را نمى ‌دید تا آن که صداى [[تکبیر|تکبیر]] امام برخاست؛ این علامت آن بود که عمرو کشته شده است. بقیه افراد با دیدن صحنه، به شدت ترسیده روى به گریز نهادند. از میان آنان نوفل بن عبدالله به درون خندق افتاد و با سنگ باران مسلمانان به هلاکت رسید.&amp;lt;ref&amp;gt; المغازى، ج ۲، ص ۴۷۲؛ دلائل النبوه، بیهقى، ج ۳، ص ۴۳۷؛ در نقلهاى دیگر تصریح شده که امام على علیه السلام او را کشته است نک: دلائل النبوه، بیهقى، ج ۳، ص ۴۳۸؛ المغازى، ج ۲، ص ۴۹۶؛ گفتنى است که نقلى حکایت از زخمى شدن سر امام به دست عمرو دارد؛ نک: انساب الاشراف، ج ۱، ص ۳۴۵؛ اشعار زیبایى از امام در برابر رجزخوانیهاى عمر روایت شده است؛ نک: دلائل النبوه، بیهقى، ج ۳، ص ۴۳۹- ۴۳۸؛ عیون الاثر، ج ۲، ص ۹۳ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامى که على (علیه السلام) بر عمرو بن عبد ود غالب آمد، او را نکشت. مسلمانان به انتقاد پرداختند و [[حذیفه|حذیفة بن یمان]] نیز اقدام على (علیه السلام) را خطا خواند.&lt;br /&gt;
پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: حذیفه، آرام باش. على سبب این کار را بیان خواهد کرد. آنگاه على (علیه السلام) عمرو را کشت. وقتى رسول خدا (صلی الله علیه وآله) علت خوددارى على (علیه السلام) را در ابتداى امر جویا شد، پاسخ داد:&lt;br /&gt;
عمرو، مادرم را ناسزا گفت و بر صورتم آب دهان انداخت، پروا کردم که مبادا او را به خاطر خودم بکشم. از این‌رو رهایش کردم تا خشمم فرو نشست. سپس او را به خاطر رضاى خداوند کشتم.&amp;lt;ref&amp;gt; مناقب آل ابى طالب، ۲/ ۱۱۵؛ بحار الانوار، ۴۱/ ۵۱. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نشان افتخار===&lt;br /&gt;
[[پرونده:افضل من عبادة الثقلین.jpg|400px|thumb|left|ضربة علی یوم الخندق افضل من عبادة الثقلین]]&lt;br /&gt;
در این هنگام رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: مبارزه على (علیه السلام) با عمرو بن عبد ود (یا قتل عمرو یا ضربت على) در روز خندق از عبادت انس و [[جن]] برتر است. (یا فرمود: از اعمال امّت من تا روز قیامت، برتر است‌.)&amp;lt;ref&amp;gt;بنگرید: کنز العمّال، ۱۲/ ۲۱۹؛ تاریخ بغداد، ۱۳/ ۱۹؛ مستدرک حاکم، ۳/ ۳۲؛ مناقب خوارزمى، ۵۸؛ مناقب آل ابى طالب، ۱۳/ ۱۳۸؛ فرائد السمطین، ۱/ ۲۵۶؛ شواهد التنزیل، ۲/ ۱۴؛ التفسیر الکبیر، ۳۲/ ۳۱؛ فضائل الخمسه فى الصالح السته، ۳/ ۳۲۳؛ حبیب السیر، ۱/ ۳۶۲؛ ینابیع الموده، ۹۴- ۹۶؛ سعد السعود، ۱۳۹؛ الطرائف، ۶۰؛ کنز الفوائد، ۱۳۷؛ سیره حلبى، ۲/ ۳۱۹- ۳۲۰؛ شرح المقاصد، ۵/ ۲۹۸؛ مجمع البیان، ۸/ ۳۴۳؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۰۵؛ احقاق الحق( ملحقات)، ۱۶/ ۴۰۳؛ ۶/ ۶۵. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علامه مجلسى]] و [[شیخ طبرسی|طبرسى]] افزوده ‌اند: زیرا خانه‌اى از خانه‌هاى مشرکان باقى نماند، مگر این که در اثر قتل عمرو بن عبد ود سستى در آن رخنه کرد و در مقابل، هیچ یک از خانه‌هاى مسلمانان نماند، مگر این که به واسطه قتل عمرو، عزّت یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;  بحار الانوار، ۲/ ۲۰۵؛ مجمع البیان، ۸/ ۳۴۳؛ شواهد التنزیل، ۲/ ۱۲ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن ابى الحديد|ابن ابى الحدید معتزلى]] مى‌گوید:&lt;br /&gt;
امّا بیرون آمدن و نبرد على (علیه السلام) به روز جنگ خندق با عمرو بن عبد ود بزرگ‌تر از آن است که گفته شود بزرگ، و شکوهمندتر از آن است که گفته شود با شکوه است. این مبارزه همان‌گونه است که شیخ ما ابو الهذیل گفته است؛ کسى از او پرسید: على در پیشگاه خداوند بلندمرتبه‌تر است یا [[ابوبکر|ابوبکر]]؟ ابو الهذیل گفت: اى برادرزاده، به خدا قسم، نبرد على با عمرو در جنگ خندق معادل همه اعمال و عبادات [[مهاجرین|مهاجرین]] و [[انصار]] بلکه فراتر از آن است، تا چه رسد به اعمال ابوبکر به تنهایى‌!&amp;lt;ref&amp;gt; شرح نهج البلاغه، ۱۹/ ۶۰؛ احقاق الحق، ۶/ ۸؛ سیرة المصطفى، ۵۰۳؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۷۳ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پایان نبرد احزاب==&lt;br /&gt;
===خدعه نعیم بن مسعود===&lt;br /&gt;
نعیم بن مسعود که آن زمان با احزاب به جنگ پیامبر صلى الله علیه و آله آمده بود -و خود مى‌گوید که در آنجا خداوند نور اسلام را در قلب من تاباند- نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد، اظهار [[اسلام]] کرد و گفت که چه کارى از عهده او ساخته است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهمترین مسأله برهم زدن اتحاد احزاب بود و رسول خدا صلى الله علیه و آله از نعیم خواست تا در این باره هرچه مى‌ تواند انجام دهد. نعیم ابتدا به سراغ [[بنی قریظه|بنى قریظه]] که سابقه دوستى با آنان داشت رفت. او با تأکید بر علاقه پیشین خود گفت که چیزى به نظرش آمده، اگر او را متهم نمى‌کنند نظرش را بگوید. آنان دوستیش را تأیید کردند. نعیم با اشاره به این که رسول خدا صلى الله علیه و آله بلایى براى مردم شده گفت: دیدید که [[قينقاع|بنى قینقاع]] و [[بنی نضیر|بنى النضیر]] را اخراج کرد؛ اکنون نیز ما به تحریک کنانة ابن ابى الحقیق براى یارى شما آمده ‌ایم جز آن که ایام ماندن طولانى و دشوار شده است. اگر کار به جایى نرسد [[قریش|قریش]] و [[غطفان]] وضعیت شما را ندارند، آنها به مکان و مسکن خویش باز مى‌گردند، این شمایید که با فرزندان و کودکان خود در اینجا هستید و رو در رو با سپاه [[پیامبر اسلام|محمد]] صلى الله علیه و آله. دیدید که دیروز از صبح تا شب ماندند و عاقبت عمرو بن عبدود از سرانشان کشته شد. قریظیان از وى چاره خواستند. او گفت باید چند گروگان از قریش و غطفان داشته باشید تا آنها تا پایان بمانند. آنان، عقیده وى را پذیرفتند.&lt;br /&gt;
آنگاه نزد قریش آمد و از پشیمانى قریظیان و این که مصمم شده‌اند تا چند نفر را به عنوان گروگان گرفته به محمد صلى الله علیه و آله تحویل دهند، با آنان سخن گفت. این سخنان در هر دوسو تأثیر تفرقه افکنانه خود را در سپاه دشمن گذاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابوسفیان|ابوسفیان]] براى کسب اطمینان، شب هنگام عکرمه را نزد بنى قریظه فرستاد. او به قریظیان گفت: زمان به درازا کشیده و لازم است تا شما بر دشمن حمله برید. آنان گفتند فردا شنبه است و آنها جنگ نخواهند کرد، اگر قریش گروگانهاى خود را نزد آنان بفرستد روز یکشنبه جنگ را شروع خواهند کرد.  عکرمه بازگشت و به ابوسفیان گفت که نعیم حقیقت را گفته است.&amp;lt;ref&amp;gt; تجارب الامم، ۱/ ۱۵۰- ۱۵۲؛ المغازى، ۲/ ۴۸۱- ۴۸۴؛ سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۴۱- ۵۴۵؛ الکامل فى التاریخ، ۲/ ۱۸۲؛ امتاع الاسماع، ۱/ ۲۳۶- ۲۳۸؛ البدایة و النهایه، ۴/ ۱۱۱- ۱۱۲؛ تاریخ الامم و الملوک، ۲/ ۲۴۲- ۲۴۳؛ سیره ابن هشام، ۳/ ۲۴۰- ۲۴۲؛ تفسیر قمى، ۲/ ۱۸۱- ۱۸۶؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۳۲- ۲۰۷- ۲۰۸؛ مجمع البیان، ۸/ ۳۴۴؛ نهایة الارب، ۱۷/ ۱۷۵- ۱۷۷؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۹۰؛ العبر، ۲/ ۲/ ۳۰- ۳۱؛ عیون الاثر، ۲/ ۶۴- ۶۵؛ حبیب السیر، ۱/ ۳۶۳؛ جوامع السیره، ۱۵۱- ۱۵۲؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۲۱۴- ۲۱۶؛ تاریخ الاسلام (ذهبى)، ۲۴۱- ۲۴۲؛ سیره حلبى، ۲/ ۳۴۲؛ فتح البارى، ۷/ ۳۰۹؛ تهذیب سیره ابن هشام، ۱۹۴- ۱۹۶؛ دلائل النبوه (بیهقى)، ۲۱۹- ۲۲۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===کمک‌های الهی به مسلمانان===&lt;br /&gt;
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) روزهاى دوشنبه، سه ‌شنبه و چهارشنبه در مسجد احزاب، مشرکان را نفرین کرد و روز چهارشنبه دعایش اجابت شد.&amp;lt;ref&amp;gt;  سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۴۰؛ بنگرید: تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۹۰؛ اعلام الورى، ۱۰۰؛ الکافى، ۸/ ۲۳۳؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۶۸- ۲۶۹؛ سیره دحلان، ۲/ ۱۲؛ المغازى، ۲/ ۴۸۷؛ سیره حلبى، ۲/ ۳۲۴. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:احزاب0.jpeg|250px|thumb|left| محل استراحت پیامبر صلی الله علیه و آله در بعضی از شب‌های جنگ احزاب ]]&lt;br /&gt;
چون شب شنبه فرا رسید، خداوند باد و طوفان را برانگیخت که همه چیز را ریشه‌ کن کرد. چنان که احدى جاى وسایل خود را نمى‌دید و خیمه‌ هایشان کنده شده و کاسه‌هایشان واژگون گردید. رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در آن شب بپاخاست و تا یک سوم از شب گذشته، نماز خواند.&amp;lt;ref&amp;gt;  امتاع الاسماع، ۱/ ۲۳۸؛ المغازى، ۲/ ۴۸۸؛ سیره دحلان، ۱۲ و ۲/ ۸؛ حبیب السیر، ۱/ ۳۶۴.&lt;br /&gt;
 &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روایت یعقوبى، خدا بر مشرکان باد و تاریکى فرستاد؛ پس گریزان بازگشتند، بى آن که به چیزى توجّه کنند، تا آنجا که ابو سفیان بر شتر دست بسته خود سوار شد و چون خبرش به رسول خدا (صلی الله علیه وآله) رسید، گفت: پیرمرد، به شتاب گرفته شد.&amp;lt;ref&amp;gt; تاریخ یعقوبى، ۲/ ۵۰؛ بنگرید: الخرائج و الجرائح، ۱۵۲؛ بحار الانوار، ۲۰/ ۲۴۹ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره [[فرشتگان]] نیز متون فراوانى در کتب تاریخ و حدیث آمده که مى ‌رساند: خداوند، فرشتگان را به کمک مسلمانان فرستاد. به عقیده مفسران [[آیه|آیه]] مبارکه زیر بیان مى‌کند که خداوند باد و فرشتگان را فرستاد تا احزاب را درهم کوبیدند:&lt;br /&gt;
«{{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحًا وَجُنُودًا لَمْ تَرَوْهَا ۚ وَكَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرًا}}&amp;lt;ref&amp;gt; سوره احزاب: ۹. &amp;lt;/ref&amp;gt;؛ اى کسانى که ایمان آورده‌اید؛ نعمت خدا را بر خود یاد آرید، آنگاه که لشکرهایى به سوى شما در آمدند، پس بر سر آن‌ها تند بادى و لشکرهایى که آن‌ها را نمى‌دیدند، فرستادیم و خداوند به آنچه مى‌کنید، همواره بیناست».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند فرشتگان را برانگیخت تا اسبان و شتران دشمن را تحریک مى‌کردند. مشرکان در حالى که شکست خوردند، پا به فرار گذاشتند، و راه سه روز را در یک روز مى ‌پیمودند.&amp;lt;ref&amp;gt; سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۶۴. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===ماموریت حذیفه بن یمان===&lt;br /&gt;
[[حذیفة بن یمان]] مى‌ گوید:&lt;br /&gt;
«هرگز شبى تاریک‌ تر و طوفانى ‌تر از آن شب بر ما نگذشت، صداى باد چونان غرّش صاعقه و تاریکى شب آن قدر تیره و تار بود که هیچ کس انگشتان خود را نمى‌ دید. آن شب [[منافقان]] از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) اجازه مى‌ خواستند و مى ‌گفتند: خانه ‌هاى ما بى‌حفاظ است، ولى خانه‌هایشان بى‌حفاظ نبود. هیچ یک از آنان اجازه نمى‌خواست، مگر این که حضرت به او اجازه مى‌داد. پس یکى یکى رفتند و ما سیصد نفر یا در همین حدود، با پیغمبر (صلی الله علیه وآله) ماندیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر (صلی الله علیه وآله) سه بار درخواست کرد تا کسى از احزاب برایش خبرى بیاورد، امّا از شدت گرسنگى، سرما و ترس احدى جواب او را نداد. [[ابوبکر]] گفت: یا رسول اللّه، حذیفه را بفرست. وقتى پیغمبر (صلی الله علیه وآله) حذیفه را صدا زد، او از ترس محکم روى زمین نشست.&lt;br /&gt;
حضرت او را فرمود که برخیزد. حذیفه برخاست. رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به او فرمود: «در میان احزاب خبرى است. از آنان برایم خبرى بیاور». در روایتى هست که فرمود: «خداوند به من خبر داده که باد را بر قریش فرستاده و آنان را به هزیمت کشانده است». پس حذیفه بیرون رفت و پیامبر (صلی الله علیه وآله) برایش دعا کرد و ترس و سرما از او دور شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حذیفه رفت تا به احزاب نزدیک شد و مرد سیاه بزرگى دید که گروهى در مورد آتشى فروزان، گرد او نشسته ‌اند و احزاب از در مورد او پراکنده شده بودند و او مى‌ گفت: کوچ کنید، کوچ کنید.&lt;br /&gt;
حذیفه پیش از آن ابو سفیان را نمى ‌شناخت. تیرى برگرفت تا به او بزند. به یاد سفارش پیامبر (صلی الله علیه وآله) افتاد (که با کسی در این ماموریت درگیر نشود) پس خوددارى کرد. او مى ‌گوید: وقتى در میان جمع نشستم، ابو سفیان احساس کرد که بیگانه ‌اى در میان آنان وارد شده است و از این رو گفت: هر یک از شما، دست همنشین خود را بگیرد. من دست سمت راستى خود را گرفتم و پرسیدم: تو کیستى؟ گفت: [[معاویه|معاویة بن ابى سفیان]]. سپس دست سمت چپى را گرفتم و پرسیدم: تو کیستى؟ گفت:&lt;br /&gt;
[[عمرو بن عاص|عمرو بن عاص‌]]. من این کار را کردم که مبادا مرا شناسایى کند. از این رو من پیش دستى کردم. لختى در میان آنان ماندم. آنگاه به میان بنى کنانه و قیس رفتم و آنچه را که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) مرا فرموده بود، گفتم. (بگو: اى گروه قریش، مردم مى‌خواهند، فردا بگویند قریش کجاست؟ فرمانده مردم کجاست؟ سردمداران و سران مردم کجایند؟ سپس شما را پیش دارند تا جنگ کنید و فقط شما کشته شوید.) آنگاه وارد اردوگاه احزاب شدم.&amp;lt;ref&amp;gt; سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۷۴- ۵۴۹؛ کنز العمّال، ۱۰/ ۲۸۲- ۲۸۵؛ تجارب الامم، ۲/ ۱۵۲- ۱۵۳؛ امتاع الاسماع، ۱/ ۲۳۹؛ الکامل فى التاریخ، ۲/ ۱۸۴؛ تاریخ الامم و الملوک، ۲/ ۲۴۴؛ البدایة و النهایه، ۴/ ۱۱۳- ۱۱۵؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۲۱۷- ۲۲۱؛ اعلام الورى، ۱۰۱؛ عیون الاثر، ۲/ ۶۵- ۶۶؛ سیره ابن هشام، ۳/ ۲۴۳؛ مجمع البیان، ۸/ ۳۴۴- ۳۴۵؛ نهایة الارب، ۱۷۴/ ۱۷۷- ۱۷۸؛ المغازى، ۲/ ۴۸۹- ۴۹۰؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۹۱- ۴۹۲؛ الکافى، ۸/ ۲۷۸- ۲۷۹؛ تفسیر قمى، ۲/ ۱۸۷؛ مستدرک حاکم، ۳/ ۳۱. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فرار احزاب===&lt;br /&gt;
حذیفة بن یمان می گوید: «طوفان در اردوى مشرکان مى‌وزید و یک وجب از آن بیرون نمى‌رفت. به خداى سوگند، صداى سنگ‌ریزه‌ها را در باروبنه آنان مى‌شنیدم که در اثر باد به آن‌ها اصابت مى‌کرد. نزدیک‌هاى صبح فریاد مى‌زدند: قریش کجایند؟ سران مردم کجایند؟ آن‌ها مى‌گفتند همین بود که دیشب شنیدیم. سپس گفتند:&lt;br /&gt;
بنى کنانه کجا هستند؟ گفتند: همین بود که دیشب شنیدیم. قیس کجایند؟ پس مى‌گفتند همین بود که دیشب شنیدیم.&lt;br /&gt;
وقتى ابو سفیان این وضعیت را دید، دستور داد که بار کنند. احزاب بار کردند و طوفان بر آنان چیره شد و اموالشان را در هم پیچیده بود. ابو سفیان را دیدم که بر شتر دسته بسته‌اش سوار شد آن را به حرکت مى‌آورد و حیوان نمى‌توانست برخیزد تا این که دستش را باز کرد.»&amp;lt;ref&amp;gt; سبل الهدى و الرشاد، ۴/ ۵۷۴- ۵۴۹؛ کنز العمّال، ۱۰/ ۲۸۲- ۲۸۵؛ تجارب الامم، ۲/ ۱۵۲- ۱۵۳؛ امتاع الاسماع، ۱/ ۲۳۹؛ الکامل فى التاریخ، ۲/ ۱۸۴؛ تاریخ الامم و الملوک، ۲/ ۲۴۴؛ البدایة و النهایه، ۴/ ۱۱۳- ۱۱۵؛ سیره ابن کثیر، ۳/ ۲۱۷- ۲۲۱؛ اعلام الورى، ۱۰۱؛ سیره ابن هشام، ۳/ ۲۴۳؛ مجمع البیان، ۸/ ۳۴۴- ۳۴۵؛ نهایة الارب، ۱۷۴/ ۱۷۷- ۱۷۸؛ المغازى، ۲/ ۴۸۹- ۴۹۰؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۴۹۱- ۴۹۲؛ الکافى، ۸/ ۲۷۸- ۲۷۹؛ تفسیر قمى، ۲/ ۱۸۷؛ مستدرک حاکم، ۳/ ۳۱؛ السنن الکبرى، ۹/ ۱۴۸- ۱۴۹. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===نامه ابوسفیان به پیامبر صلی الله علیه وآله و جواب ایشان===&lt;br /&gt;
[[ابوسفیان|ابوسفیان]] پیش از آن که به سوى مکه کوچ کند، نامه ‌اى به [[رسول خدا]] (صلی الله علیه وآله) نوشت. در این نامه آمده است: &lt;br /&gt;
«پروردگارا به نام تو، به [[لات]] و [[عزّی|عزّى]] سوگند مى‌خورم که با جمع خود به سوى تو آمدم و تصمیم داشتم که به هیچ روى بر نگردم تا تو را درمانده سازم و ریشه کن نمایم، ولى دیدم که برخورد با ما را خوش نداشتى و خندق ها و تنگه ‌هایى فراهم ساخته ‌اى. اى کاش مى ‌دانستم چه کسى این کار را به تو آموخته است؟ اکنون هم اگر بر مى‌ گردیم؛ براى شما از طرف ما روزى دیگر چون احد خواهد بود که زن‌ها در آن روز گریبان خواهند درید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در پاسخ نامه ابو سفیان به [[ابی بن کعب|ابى بن کعب]] دستور داد که چنین نوشت: «از محمّد رسول خدا به ابو سفیان پسر حرب، امّا بعد، غرور تو از دیرباز تو را نسبت به خدا مغرور ساخته است، امّا این که نوشته‌اى که با جمع خود به سوى ما آمده‌اى و قصد داشته‌اى که برنگردى تا ما را درمانده سازى و ریشه کن نمایى، این چیزى است که خداوند میان تو و آن مانع خواهد بود و عاقبت پسندیده را براى ما قرار خواهد داد تا دیگر نتوانى از لات و عزّى نام ببرى و این که گفته‌اى چه کسى به من کندن خندق را آموخته است، خداوند متعال براى خشمگین ساختن تو و یارانت، این را به من الهام فرمود و روزى خواهد رسید که فقط شب‌ها جرأت مدافعه از خود داشته باشى و روزى بر تو خواهد رسید که من در آن روز لات و عزّى و اساف و نائله و [[هبل]] را خواهم شکست تا امروز را به یادت آورم.»&amp;lt;ref&amp;gt;  المغازى، ۲/ ۴۲۹؛ امتاع الاسماع، ۱/ ۲۴۰؛ خاتم النبیین، ۲/ ۱۴۲؛ انساب الاشراف، ۱/ ۳۴۴؛ النزاع و التخاصم، ۱۷- ۱۸؛ الغدیر، ۳/ ۲۱۲ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شهدای احزاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#سعد بن معاذ (از بنى عبد الأشهل) به دست «حبّان بن عرقه».&lt;br /&gt;
#أنس بن أوس بن عتیک (از بنى عبد الأشهل) به دست «[[خالد بن ولید|خالد بن ولید]] مخزومى».&lt;br /&gt;
#عبد اللّه بن سهل بن رافع (از بنى عبد الأشهل).&lt;br /&gt;
#طفیل بن نعمان بن خنساء (از بنى جشم بن خزرج، سپس از بنى سلمه) به دست وحشىّ بن حرب.&lt;br /&gt;
#ثعلبة بن غنمه (از بنى جشم بن خزرج، از بنى سلمه) به دست هبیرة بن أبى وهب مخزومى.&lt;br /&gt;
#کعب بن زید (از بنى نجّار، از بنى دینار) به دست ضرار بن خطّاب فهرى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===غزوه احزاب آخرین هجوم قریش به مدینه===&lt;br /&gt;
جنگ احزاب آخرین تلاش مشرکان براى ایجاد یک جبهه قوى و همگانى بر ضد اسلام بود. پس از آن قریش رو به تحلیل رفته و حملات مکرر رسول خدا صلى الله علیه و آله به قبایل اطراف، بویژه آنان که هوس مخالفت و تصمیم به غارت مدینه را داشتند، همه را بر سر جایشان نشاند. رسول خدا صلى الله علیه و آله پس از رفتن مشرکان فرمودند: «{{متن حدیث|الآنَ نَغزوهم و لا یَغزونا}}&amp;lt;ref&amp;gt; لمعرفة والتاریخ، ج ۲، ص ۶۲۲؛ حلیة الاولیاء، ج ۴، ص ۳۴۵؛ عیون الاثر، ج ۲، ص ۹۹؛ دلائل النبوه، بیهقى، ج ۳، صص ۴۵۸- ۴۵۷؛ در پاورقى همو از: کتاب بخارى، ج ۵، ص ۴۸ &amp;lt;/ref&amp;gt;؛ از این پس ما به جنگ آنان خواهیم رفت و آنان به جنگ ما نخواهند آمد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سیره رسول خدا صلى الله علیه وآله، رسول جعفریان، دلیل ما، قم‌، ۱۳۸۳ش‌.&lt;br /&gt;
*سیرت جاودانه/ ترجمه‌ الصحیح من سیرة النبی الأعظم‌، جعفر مرتضى العاملى/ مترجم محمد سپهرى‌، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامى‌، ۱۳۸۴ش‌.&lt;br /&gt;
*مغازى؛ تاریخ جنگهاى پیامبر، محمد بن عمر واقدى، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، مرکز نشر دانشگاهى، ۱۳۶۹ش.&lt;br /&gt;
*تاریخ پیامبر اسلام‌، محمدابراهیم آیتى، دانشگاه تهران، تهران، ۱۳۷۸ش‌.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{غزوات پیامبر اکرم}}&lt;br /&gt;
{{شناختنامه رسول خدا (ص)}}&lt;br /&gt;
[[رده:جنگ های صدر اسلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:غزوات پیامبر اکرم]]&lt;br /&gt;
[[رده:سال ۵ هجری قمری]]&lt;br /&gt;
[[رده: تاریخ صدر اسلام]]&lt;br /&gt;
[[رده: مقاله های مهم]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= خوب&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= خوب &lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= خوب&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= خوب&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= خوب&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B9%D9%84%D9%85_%D9%86%D8%AD%D9%88&amp;diff=169911</id>
		<title>علم نحو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B9%D9%84%D9%85_%D9%86%D8%AD%D9%88&amp;diff=169911"/>
		<updated>2026-10-13T18:16:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
'''«علم نَحو»''' علم به اصول و قواعدی است که با آنها حالت و حرکت حرف آخر هر کلمه در جمله و نیز کیفیت ترکیب کلمات با هم در یک جمله‌، معلوم می‌شود. موضوع این علم، کلمه و کلام و هدف آن نیز حفظ زبان عربی از اشتباه لفظی است.&amp;lt;ref&amp;gt; جامع المقدمات، تصحیح مدرس افغانی، انتشارات هجرت، قم، ۱۳۷۵، ج ۲، صص ۶۴ و ۱۹۳ &amp;lt;/ref&amp;gt; [[ابوالاسود دئلى|ابوالأسود دؤلی]] (متوفی ۶۹ ق) از اصحاب [[امام علی علیه السلام|امام علی]] علیه‌السلام را واضع علم نحو دانسته‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تعریف و موضوع نحو==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در علم نحو، درباره إعراب فاعل و مفعول و فعل و مبتدا و خبر و... و جایگاه هر یک از آنها در جمله بحث می‌شود، و همچنین این که چه عاملی باعث می‌شود این اعراب تغییر کنند. امیل بدیع یعقوب، زبان شناس معاصر عرب، علم نحو را چنین تعریف می‌کند: «علم نحو، روش عرب در کلام فصیح با دقت در حرکات است، یا به عبارت دیگر، قانون گردآوردن کلام و پیوند زدن الفاظ آن به یکدیگر است».&amp;lt;ref&amp;gt; بدیع یعقوب، ۱۹۸۷، ج ۲ ص ۱۲۳۸ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عبارت دیگر، علم نحو روش مردم عرب در کاربرد کلام فصیح و روشن است که با دقت در حرکات و نشانه‌های آخر کلمات و الفاظ انجام می‌پذیرد. و آن روشی است که کلمات را در کنار هم گردآورده و به صورت قانونمند آنها را به یکدیگر پیوند می‌زنند و در واقع مردم غیر عرب، برای آسان آموزی زبان عربی بدان نیازمندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استاد [[جلال الدین همایی]] در مقاله‌اش می آورد:&lt;br /&gt;
«نحو عربی برای دو منظور تدوین شد: یکی حفظ زبان از تصرف اقوام و ملل غیر عرب و دیگر سهولت تعلیم و تعلّم [زبان عربی]».&amp;lt;ref&amp;gt;لغتنامه دهخدا، ۱۳۷۲، مقدمه ص ۹&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تاریخچه علم نحو==&lt;br /&gt;
در تاریخ پیدایش نحو آمده است که پس از فتوحات اسلامی، قبائلی در حوزه زبان فصیح عربی قرار گرفتند که با زبان گویشی خود در فصاحت زبان عربی لغزش ایجاد کردند و لحن (عدم صحّت اِعراب در اواخر کلمات و الفاظ) را پدید آوردند و این وضع تا زمان [[امام علی علیه السلام|امام علی]] (علیه‌السلام) رواج داشت تا آنکه [[ابوالاسود دئلى|ابوالأسود دؤلی]] از یاران آن امام بزرگوار، ایشان را از این خطر زبانی آگاه ساخت. زیرا با ورود لحن، اشعار شاعران نامدار عرب به غلط خوانده می‌شد و طبیعی بود که [[قرآن]] نیز به اشتباه [[تلاوت قرآن|تلاوت]] می‌گردید، که موجب ظهور اختلافات اعتقادی و مذهبی می‌شد.&lt;br /&gt;
در نتیجه «امام علی (علیه‌السلام) به ابوالاسود دؤلی فرمود تا اساس [علم] نحو را بنهد. چنان که خود گفته است: «من حدود نحو را از امام علی (علیه‌السلام) اخذ نموده ام».&amp;lt;ref&amp;gt; دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج ۵ ص ۱۸۵ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین در این رابطه داستانی نقل شده که روزی ابوالاسود شنید مردی هنگام خواندن آیه {{متن قرآن|«... أَنَّ اللَّهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ۙ وَرَسُولُهُ ...»}}،&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره توبه]]، آیه ۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; کلمه &amp;quot;رسولَه&amp;quot; را مجرور تلفظ می کرد (رسولِه)، یعنی معطوف به کلمه &amp;quot;المشركين&amp;quot;؛ که در این صورت معنای آیه غلط می شود. در پی این ماجرا، امام علی (علیه‌السلام) ابوالاسود را مأمور به وضع علم نحو نمود. ابوالاسود گوید: علی (علیه‌السّلام) صفحه‌ای به من داد که در آن نوشته بود: کلام بر سه قسم است؛ اسم، فعل و حرف و بعد از آن، اصول و قوانینی به من تعلیم داد و سپس فرمود: {{متن حدیث|«اُنحُ هذا النحوَ يا أباالأسود»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;ثقفی کوفی، الغارات و شرح حال اعلام آن، ترجمه عزیز الله عطاردی، ص۳۵۴-۳۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از این گفتار امام بود که این علم به «علم نحو» نامیده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مورخان عموما اتفاق دارند که ابوالاسود دوئلی (متوفی ۶۹ ق) علم نحو عرب را وضع کرده است. وی از بزرگان [[تابعین]] و از اصحاب حضرت علی (علیه‌السلام) بوده و در [[جنگ صفین]] التزام رکاب آن حضرت را داشته است. پس از آن به [[بصره]] آمده و در آنجا [[زبان سریانی]] آموخته و قواعد نحو آن را نیز فرا گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادآوری می شود که پیش از نحوپردازی ابوالأسود دؤلی، [[قرآن کریم]] بدون [[اعراب قرآن|اِعراب]] و نقطه گذاری (علائم و نشانه های علم نحو) بود و نیاز مبرم به وضع علائم و نشانه هایى براى کلمات قرآن پیدا شد؛ از این رو ابوالاسود دوئلی به وضع حرکات حروف پرداخت و پس از وی، «نصر بن عاصم» به نقطه گذاری مُصحف پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*[http://www.andisheqom.com/Files/olumeslamic.php?idVeiw=1909&amp;amp;level=4&amp;amp;subid=190 &amp;quot;علم نحو&amp;quot;، سایت اندیشه قم]، بازیابی:۴ مهر ۱۳۹۲.&lt;br /&gt;
*[http://www.ensani.ir/fa/content/87588/default.aspx &amp;quot;آموزش زبان عربی در ایران اهداف، چالش‌ها، راهکارها&amp;quot;، علیرضا فرقانی، پژوهشگاه علوم انسانی]، بازیابی:۴ مهر ۱۳۹۲.&lt;br /&gt;
*[http://www.hawzah.net/fa/article/articleview/6185 &amp;quot;نحو عربی چگونه و توسط چه کسی پدید آمد؟&amp;quot;، زیدان جرجی، پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه]، بازیابی:۴ مهر ۱۳۹۲.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:ادبیات عرب]]&lt;br /&gt;
[[رده:علوم]]&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= خوب&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= متوسط&lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= خوب&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= خوب&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= خوب&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%A1&amp;diff=169910</id>
		<title>سیدالشهداء</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%A1&amp;diff=169910"/>
		<updated>2026-10-13T17:43:13Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;«سید الشهداء» یکی از القاب [[امام حسین علیه السلام|امام حسین]] علیه‌السلام است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از شهادت حضرت [[امام حسین علیه السلام|ابی عبدالله]] علیه‌السلام، لقب «سیدالشهدا» به [[حضرت حمزه علیه السلام|حضرت حمزه]] سلام الله، عموی [[پیامبر اسلام]] صلی الله علیه و آله، اختصاص داشت که در [[غزوه احد|جنگ احد]] به [[شهادت در راه خدا|شهادت]] رسیده و رشادت‌های او در دفاع از پیامبر و حریم [[اسلام]] زبانزد همگان بود. ولی بعد از شهادت امام حسین علیه‌السلام در بسیاری از روایات این لقب برای او بکار رفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لقب سیدالشهداء برای [[امام حسین]] علیه‌السلام را بسیاری از [[ائمه اطهار|ائمه]] علیهم‌السلام از جمله [[امام سجاد]] علیه‌السلام، [[امام باقر]] علیه‌السلام، [[امام صادق]] علیه‌السلام بکار برده‌اند. و نیز [[حضرت زینب سلام الله علیها|زینب کبری]] و [[میثم تمار]] از این لقب برای اشاره به امام حسین علیه‌السلام استفاده کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جمله در روایتی، [[امام صادق]] علیه السلام به‌ «ام سعید احمسیه‌» که ‌مرکبى کرایه کرده بود تا در [[مدینه]] سر قبور شهدا برود، فرمود: '''&amp;quot;آیا به تو خبر دهم که سرور شهیدان (سیدالشهدا) کیست؟ گفت: آرى. فرمود: [[امام حسین علیه السلام|حسین بن على]] است. پرسید: او سیدالشهداست؟ فرمود: آرى ...&amp;quot;'''&amp;lt;ref&amp;gt;جواد محدثی، فرهنگ عاشورا، نشر معروف به نقل از بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر می‌رسد که لقب سیدالشهدا برای حضرت حمزه به معنی این است که او سید و سرور شهدای زمان خودش بوده است تا زمان شهادت امام حسین علیه‌السلام؛ و از آن پس امام حسین علیه‌السلام سید و سرور شهدای همه زمان‌ها بوده و هست. چنانچه تعبیر «[[سیدة نساء العالمین|سیدة النساء]]» هم به [[حضرت مریم]] سلام الله علیها گفته می‌شود و هم به [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|حضرت زهرا]] سلام الله علیها. اما حضرت مریم بانوی زنان زمان خودش بوده و حضرت زهرا سلام الله علیها «سیده نساء العالمین» یعنی بانوی بزرگ همه عالم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*جواد محدثی، [[فرهنگ عاشورا (کتاب)|فرهنگ عاشورا]]، نشر معروف&lt;br /&gt;
*[[بحارالأنوار (کتاب)|بحارالانوار]]، ج ۴۳، ص ۳۷.&lt;br /&gt;
*[[مناقب ابن شهر آشوب (کتاب)|مناقب ابن شهر آشوب]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:القاب و کنیه های امام حسین علیه السلام]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{واقعه عاشورا}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%A8%D9%88_%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A8_%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C&amp;diff=169902</id>
		<title>ابو ایوب انصاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%A8%D9%88_%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A8_%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C&amp;diff=169902"/>
		<updated>2026-10-12T18:51:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«ابو ایوب انصاری»''' (م، ۵۲ ق)، [[صحابی]] گرانقدر [[پیامبر اسلام|پیامبر]] (صلی الله علیه وآله) و از نخستین کسانی از [[انصار]] بود که [[اسلام]] را پذیرفت و در این بیعت از هرگونه حمایت و فداکاری کوتاهی نکرد. او همچنین از یاران مخلص و حامیان خاص [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] (علیه‌السلام) پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله می­‌باشد.&lt;br /&gt;
==معرفی اجمالی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خالد بن زید بن کلیب بن النجار، مشهور به ابوایوب انصاری، از [[قبیله خزرج]] شمرده می‌‌شد. مادرش هند دختر سعد بن قیس بن عمرو بن امرؤالقیس و همسرش دختر [[زید بن ثابت]] بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته‌اند که ابوایوب یکی از هفتاد تنی بود که در [[بیعت عقبه|بیعت عقبه دوم]] با [[پیامبر|پیامبر اسلام]] (صلی الله علیه و آله) عهد بستند که دست از حمایت وی برندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[محمد بن اسماعیل بخاری|بخاری]] او را از جملۀ پنج تن از [[انصار]] می‌شمارد که در زمان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به [[جمع قرآن|جمع‌آوری قرآن]] پرداختند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ارادت به پیامبر و امیرالمؤمنین علیهماالسلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوایوب انصاری با داشتن خصلت‌هایی چون [[ایمان]] قوی، [[تقوا]]، [[صبر]] در برابر مشکلات، حضور مستمر در جبهه‌های نبرد، عشق و ارادت کامل به [[اهل بیت]] پیامبر و پیروی از رهبری [[امام علی]] علیه السلام پس از [[پیامبر]] صلی الله علیه و آله، در بین یاران پیامبر صلی الله علیه و آله از جایگاهی والا برخوردار است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه ابوایّوب را در چشم مسلمانان بزرگ ساخته، ورود پیامبر اکرم به منزل او ـ به رغم اصرار بسیار دیگران ـ پس از [[هجرت پیامبر اسلام به مدینه|هجرت به مدینه]] بوده است. از این‌رو مورخان به اتفاق از او به عنوان مهماندار پیامبر (صلی الله علیه وآله) یاد کرده‌اند. به گفتۀ [[احمد بن یحیی بلاذری|بلاذری]]، پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله، ۷ ماه، تا اتمام ساختمان [[مسجد]] و منزل، در خانۀ وی سکنی گزید. این چهره فداکار و مخلص، که از اولین روزهای ورود پیامبر صلی الله علیه و آله به [[مدینه]]، خانه و زندگی ساده‌اش را به آن حضرت تقدیم کرد، به شدت مورد احترام و عنایت شخص پیامبر صلی الله علیه و آله و دیگر [[صحابی|اصحاب]] بود؛ به گونه‌ای که پیامبر صلی الله علیه وآله برای مادرش [[دعا]] کرد و چشمان نابینایش شفا یافت.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوایوب انصاری در تمام [[غزوات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله|غزوه‌های]] رسول خدا صلی الله علیه وآله حضور داشت. او در [[غزوه خیبر|نبرد خیبر]] نگهبان خیمه رسول خدا صلی الله علیه وآله بود و پیامبر صلی الله علیه وآله در حقش دعا فرموده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو ایوب همچنین از جمله [[صحابه]] بزرگ رسول خدا بود که پس از رحلت آن حضرت به دفاع از حق [[امامت]] امام علی علیه السلام پرداخت.&lt;br /&gt;
او پس از ماجرای [[سقیفه بنی ساعده]] و موضع‌گیری حضرت علی علیه السلام در برابر حکم این سقیفه، از زمره دوازده تن مبارز سیاسی [[مدینه]] بود که در آن فضای رعب و وحشت، به مخالفت با حکومت پرداخت، در مسجد مدینه در مقابل [[خلیفه]] سخن گفت و واقعه [[غدیر خم]] را یاد آور شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در زمان خلافت [[عثمان]] نیز از مخالفان وی بود و در کنار دیگر صحابیان مبارز، نامه ای به سایر بلاد اسلامی نوشت و ضمن گلایه از اوضاع نابسامان مرکز اصلی اسلام (مدینه)، مردم آن بلاد را به مبارزه فرا خواند. ابوایوب در این شرایط امامت جماعت [[مسجد النبی]] را عهده دار بود و پس از قتل عثمان از نخستین کسانی بود که با امام علی علیه السلام بیعت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ابوایوب در عصر خلافت امام علی علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوایوب انصاری، علاوه بر [[غزوات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله|جنگ‌های پیامبر]] صلی الله علیه و آله، در رکاب [[حضرت علی]] علیه السلام نیز در جنگ‌های [[جنگ جمل|جمل]] و [[صفین]] و [[نهروان]] شرکت کرد. او سبب همراهی با علی علیه السلام در جنگ‌ها را برای مردم تبیین می‌‌کرد. ابراهیم بن علقمه و اسود می‌‌گویند: روزی به ابوایوب انصاری گفتیم: ای ابوایوب! خداوند به وسیله پیامبر به تو کرامتی عنایت فرموده که به دیگری نداده است زیرا میزبان پیامبر بودی؛ چرا در جنگ‌ها با علی (علیه السلام) همراهی کردی و به نبرد با مسلمانان پرداختی؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوایوب پاسخ داد: به خدا سوگند، روزی در همین خانه‌ای که شما اکنون در آن نشسته‌اید، در محضر پیامبر صلی الله علیه و آله بودم و هیچ کس در خانه نبود. علی در طرف راست پیامبر صلی الله علیه و آله نشسته بود و من سمت چپ او؛ [[انس بن مالک]] در برابر پیامبر ایستاده بود. ناگاه صدای در شنیده شد. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای انس! ببین کوبنده در کیست؟ انس بیرون رفته، [[عمار بن یاسر]] را پشت در خانه دید. پیامبر فرمود: در را برای عمار باز کن. عمار بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شد و سلام کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله پس از خوش آمدگویی به او فرمود: ای عمار! پس از من حوادث ناگواری پیش خواهد آمد، به گونه‌ای که بعضی به روی یکدیگر شمشیر کشیده، یکدیگر را خواهند کشت. همچنین گروهی از گروهی دیگر برائت می‌‌جویند. ای عمار! اگر آن روز را دیدی بر تو باد به پیروی از آن که سمت راستم نشسته است. ای عمار! اگر تمام مردم از راهی بروند، بر تو باد رفتن بدان راهی که علی می‌‌رود ... ای عمار! هیچ گاه علی تو را از راه هدایت باز نمی‌‌گرداند و بر گمراهی راهنمایی‌ات نمی‌‌کند. ای عمار! پیروی از علی پیروی از من است و پیروی از من پیروی از خدا است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نقش ابوایوب در جنگ صفین:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اعثم کوفی]] می‌‌نویسد: ابوایوب در یکی از روزهای [[جنگ صفین]] از صف لشکر امیرمؤمنان علیه السلام بیرون آمد و در میدان جنگ هم‌آورد طلبید. هر چند آواز داد، کسی از لشکر [[معاویه]] به جنگ او روی نیاورد. ابوایوب به اسب خود تازیانه زد و بر لشکر [[شام|شامیان]] حمله‌ور شد، اما همچنان کسی در مقابلش قرار نگرفت. ناگزیر به سراپرده معاویه روی آورد. وقتی معاویه، ابوایوب را دید گریخت و از طرف دیگر بیرون رفت. ابوایوب همچنان ایستاده بود و مبارز می‌‌طلبید تا این که گروهی از شامیان به جنگ وی شتافتند. ابوایوب بر آن‌ها حمله برد، چند تن را مجروح ساخت و به سلامت به صف لشکر علی علیه السلام پیوست. معاویه با چهره‌ای دگرگون به سراپرده خویش بازگشت و سپاهیان را به شدت نکوهش کرد که سواری از صف لشکر علی چنین تاخت تا به سراپرده ما آمد و هیچ یک از شما واکنش نشان نداد. مگر دست‌هایشان را بسته بودند که هیچ کس را یارای آن نبود. مشتی خاک بردارد و به روی اسب وی بپاشد؟! مردی از شامیان به نام مترفع بن منصور گفت: ای معاویه! نگران مباش، همان گونه که آن سوار حمله کرد و به سراپرده تو آمد، من نیز به سراپرده علی یورش می‌‌برم. اگر بر او دست یابم، زخمی‌‌اش می‌‌کنم و شادمانت می‌‌سازم. آنگاه سوار اسب شد و به سراپرده علی علیه السلام تاخت. چون ابوایوب انصاری او را دید، به سویش شتافته، با یکدیگر درگیر شدند. ابوایوب ضربتی بر دست و گردنش وارد کرد و او را به قتل رسانید. سپاهیان علی علیه السلام که این شجاعت بی‌نظیر را شاهد بودند، بر ابوایوب آفرین گفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ابوایوب در جنگ''' '''نهروان:''' &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد بن سلیمان می‌‌گوید: وقتی ابوایوب انصاری بر ما وارد شد و اطراق کرد، خدمتش رفتیم، قدری علوفه برای اسبش بردیم و گفتیم: ای ابوایوب! تو با همین شمشیری که همراه داری در رکاب [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله با کفار جنگیدی؛ اکنون با مسلمانان می‌‌جنگی؟! گفت: رسول خدا ما را به جنگ با [[قاسطین]] و [[مارقین]] و [[ناکثین]] فرمان داد. من، طبق دستور او، با دو گره جنگ کردم و در آینده نیز با گروه سوم... در [[نهروان]] خواهم جنگید؛ ولی نمی‌‌دانم این در کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی [[خوارج]] به بهانه‌های پوچ در محلی به نام «[[حروراء|حرورا]]» توقف کردند، امیرمومنان علیه السلام به میان آن‌ها رفت تا شبهه‌هایشان را پاسخ دهد و آنان را به راه راست فراخواند. آن‌گاه پرچم امان را به دست ابوایوب انصاری سپرد تا هر که می‌‌خواهد برگردد، خود را به ابوایوب رساند. ابوایوب فریاد برآورد: هر که به طرف این پرچم بیاید تا از بین این گروه بیرون رود ایمن خواهد بود. هشت هزار نفر از آن‌ها برگشتند. خوارج بر طغیان و سرکشی خود پای فشردند و منطقه را به قصد نهروان ترک گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام تنظیم سپاه برای جنگ با خوارج نهروان، حضرت علی علیه السلام، ابوایوب انصاری را که رزمنده‌ای دلیر بود، در جناح میمنه گمارد. [[علامه مجلسی]] می‌‌نویسد: [[ابن کوّاء|عبدالله بن کواء]]، که از جنگ کناره گرفته بود، همراه هزار تن از خوارج به طرف ابوایوب، که در میمنه سپاه قرار داشت، رفتند. ابوایوب اولین کسی بود که به جنگ نهروانیان شتافت و زید بن حصین خارجی را به قتل رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی مردم سخنان امیرمؤمنان علیه السلام را نایده گرفته و از حضور در جنگ و [[جهاد]] با دشمنان خودداری ورزیدند، ابوایوب از جای برخاسته، لب به سخن گشود و چنین گفت: ای مردم! بدانید امیرمومنان علیه السلام پیام خود را به کسانی که گوش شنوا و قلب آگاه و بیدار داشتند، رساند. خدای متعال به شما کرامتی ارزانی داشت؛ اما چنان که سزاوار بود، نپذیرفتید. به درستی که عموزاده پیامبرتان در بین شما فرود آمده تا از دین آگاهتان سازد و شما را به جهاد با پیمان شکنان فراخواند. گویا گوش شنوا ندارید و بر دل‌هاتان مهر زده شده است؛ مگر خرد از دست داده‌اید؟ مردم! چرا شرم نمی‌‌کنید؟! آیا همین دیروز نبود که ستم همه جا را فراگرفته بود. چه بسیار کسانی که از حقشان محروم گشته، سیلی خوردند و گرسنه و سرگردان در بیابان‌ها رها شدند؛ گردبادها بر آن‌ها می‌‌وزید و در برابر گرما و نور آفتاب، جز همان لباس‌های کهنه و چادرهای موئینی پوسیده، هیچ پوشش و سرپناهی نداشتند. تا این که خدای، امیرمؤمنان علیه السلام را بدین جا آورد. او حقیقت را آشکار ساخته، داد گستراند و به کتاب خدا عمل کرد. مردم! خدای را بر این نعمتی که به شما ارزانی داشته، سپاس گزارید و چون کسانی که گفتند: شنیدیم، اما نشنیدند، نباشید. شمشیرها را تیز کنید و آماده نبرد با دشمنانتان باشید. اگر فراخوانده شدید، اجابت کنید، و اگر فرمانی رسید، بشنوید و پیروی کنید و آنچه او می‌‌گوید حرف دلتان بدانید تا از راستگویان باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==راوی حدیث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیگر ویژگی‌های این صحابی بزرگ، نقل [[حدیث|روایت]] از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله است. [[محدثان]] به روایات ابوایوب انصاری اهمیت بسیار می‌‌دهند. وی به سبب نزدیک بودنش به رسول الله صلی الله علیه و آله، روایات زیادی در زمینه‌های مختلف از آن حضرت در سینه خود جای داده بود. بدین جهت نامش در شمار راویان ثبت گردیده و [[صحابه]] و [[تابعین]] از او روایت کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن عباس]]، [[عبدالله بن عمر|ابن عمر]]، [[براء بن عازب]]، ابوامامه باهلی، زید بن خالد جهنی، مقدام بن معدی کرب، [[انس بن مالک]]، [[جابر بن سمره]]، عبدالله بن یزید خطمی، [[سعید بن مسیب]]، سالم بن عبدالله، عطاء بن یسار، عطاء بن یزید، موسی بن طلحه، عبدالله بن حنین، [[ابن ابی لیلی|عبدالرحمن بن ابی لیلی]]، ابوعبدالرحمن حبلی، عمر بن ثابت، جبیر بن نفیر، ابودهم سماعی، ابوسلمه عبدالرحمن، قرشع الضبی، محمد بن کعب و قاسم بن ابوعبدالرحمن، از ابوایوب روایت نقل کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی از محققان، شمار [[احادیث]] ابوایوب را به صد و پنجاه و پنج [[حدیث]] دانسته‌اند که هفت مورد آن در [[صحیح بخاری]] و [[صحیح مسلم]] آمده است. در بسیاری از منابع [[شیعه]] از جمله کتاب‌های [[الخصال (کتاب)|خصال]] و [[وسائل الشیعه]]، احادیث ابوایوب به چشم می‌‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوایوب انصاری در [[تاریخ اسلام]] از راویان [[حدیث غدیر]] شمرده می‌‌شود. او در سال ۳۵ قمری همراه با گروهی در [[کوفه]] شهادت داد که حدیث غدیر را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شنیده است و بارها از آن ماجرا یاد می‌‌کرد. همچنین او راوی «[[حدیث ثقلین]]» و روایتهایی در [[مناقب]] [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] علیه السلام و [[اهل بیت]] علیهم السلام است و حدیث معروف {{متن حدیث|«یا عمّارُ تَقتُلُکَ الْفِئَةُ الباغِیةُ»}} نیز از وی نقل شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی که [[جنگ جمل]] در [[بصره]] خاتمه یافت و امیرمومنان همراه [[امام حسن]] و [[امام حسین]] علیهماالسلام و [[عمار یاسر|عمار]] و ابوایوب انصاری وارد بصره شد، ابوایوب در جمع سی نفر از بزرگان و شیوخ بصره چنین روایت کرد: به خدا سوگند، شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «{{متن حدیث|انک تقاتل [[ناکثین|الناکثین]] و [[قاسطین|القاسطین]] و [[مارقین|المارقین]] بعدی مع علی بن ابی طالب}}؛ تو پس از من، در کنار علی بن ابی طالب با پیمان‌شکنان و ستمگران و گمراهان جنگ خواهی کرد. گفتند: آیا خودت این [[حدیث]] را از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدی؟ پاسخ داد: آری، خودم شنیدم. گفتند: آن چه خودت درباره علی از پیامبر شنیدی، برای ما نقل کن. ابوایوب گفت: از پیامبر شنیدم که فرمود: «{{متن حدیث|علی مع الحق والحق معه و هو الامام والخلیفة بعدی یقاتل علی التاویل کما قاتلتُ علی التنزیل}}؛ علی همراه حق است و حق همراه او؛ او امام و جانشین پس از من است ...».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیگر احادیث منقول از ابوایوب انصاری چنین است که او روزی به حضور پیامبر رسیده عرضه داشت: ای رسول خدا! اندرز و سفارشی کوتاه بفرمایید شاید به خاطر بسپارم. حضرت فرمود: تو را به پنج چیز سفارش می‌‌کنم: قطع امید از آنچه که در دست مردم است، زیرا این عین توانگری است. تا می‌‌توانی از [[طمع]] دوری بجوی که عین فقر است. [[نماز]] را چنان بخوان که گویا آخرین نماز تو است. کاری نکن که ناگزیر به عذرخواهی روی آوری. و آنچه برای خود دوست داری، برای برادرت نیز دوست داشته باش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوایوب همچنین یکى از پنج [[انصار|انصارى]] است که در عهد [[رسول ‌خدا]] صلی الله علیه و آله به [[جمع قرآن|گردآورى قرآن]] پرداختند.&amp;lt;ref&amp;gt;التاریخ الصغیر، ج‌ ۱، ص‌ ۶۶‌.&amp;lt;/ref&amp;gt; در عهد خلیفه دوم، معلم [[قرآن]] شناخته شد.&amp;lt;ref&amp;gt;همان.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در سال‌هاى پایانى عمرش هنگام محاصره قسطنطنیه چون شنید واژه «تهلکه» در آیه ۱۹۵ [[سوره بقره]] {{متن قرآن|«... وَلَا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ ...»}} به اشتباه بر عمل سرباز مسلمانى که به سوى دشمن حمله مى‌کند تطبیق مى‌شود، به [[تفسیر قرآن|تفسیر]] درست این [[آیه]] پرداخت و هلاکت مورد اشاره در آیه را به کسانى مربوط دانست که در برابر زندگى و ثروت دنیا، از پیامبر صلی الله علیه و آله و خدا دست مى‌کشیدند.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌البیان، مج ‌۲، ج‌ ۲، ص‌ ۲۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وفات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوایوب انصاری پس از [[شهادت امام علی علیه السلام|شهادت امام علی]] (علیه السلام) بار دیگر برای جنگ به سرحدّات رفت. [[محمد بن جریر طبری|طبری]] آورده است که [[یزید بن معاویه]] در ۴۹ ق. به قصد جنگ با رومیان رهسپار شد و ابوایوب انصاری را که سالخورده بود، به همراه برد. او در پایان عمر طولانی خود در سال ۵۱ یا ۵۲ قمری، در حالی که در روم مشغول جهاد با نیروهای ارتش روم بود، بیمار شد و از دنیا رفت و در همان سرزمین نزدیک «قسطنطنیه» به خاک سپرده شد. براساس پاره‌ای روایات، ابوایوب به هنگام [[احتضار]]، به یزید که برای عیادتش آمده بود، وصیت کرد: چون از دنیا رفتم، جسدم را تا آنجا که در خاک دشمن پیش رفتی، به همراه ببر و در آنجا به خاک بسپار.&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات، ج‌ ۳، ص‌ ۳۷۰؛ الاصابه، ج ‌۲، ص‌ ۲۰۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; بر پایه روایتى دیگر، ابوایّوب روایتى را از [[پیامبر اسلام|پیامبر]] صلی الله علیه و آله نقل کرد که در آن از مدفون شدن مردى ‌صالح در کنار دیوارهاى قسطنطنیه خبر داده شده بود و ابوایّوب مى‌خواست همان نیک مرد باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;العقدالفرید، ج ‌۴، ص‌ ۳۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گویا مزار وى مورد احترام مسیحیان و مسلمانان بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات، ج‌ ۳، ص‌ ۳۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; با توجه به سابقه روشن ابوایوب انصارى در دفاع از [[امام على]] علیه‌السلام، عالمان [[شیعه]] حضور او در سپاهى به فرماندهى یزید بن‌ معاویه را، یا به انگیزه تقویت [[اسلام]] در برابر کافران&amp;lt;ref&amp;gt;اختیار معرفة الرجال، ص‌ ۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و یا به دلیل اجازه امام [[معصوم]] علیه السلام به او دانسته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;معجم رجال الحدیث، ج‌ ۷، ص‌ ۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*محمد محمدی ری‌شهری، گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین علیه السلام، ص۸۲۳، دسترس در [http://www.hadith.net/n669-e5385-p822.html حدیث نت].&lt;br /&gt;
*محمدجواد طبسی، مجله کوثر، مرداد ۱۳۷۸، شماره ۲۹.&lt;br /&gt;
*[http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%A7%D8%A8%D9%88+%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A8+%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C&amp;amp;SSOReturnPage=Check&amp;amp;Rand=0 &amp;quot;ابوایوب انصاری&amp;quot;، دانشنامه رشد]، تاریخ بازیابی: ۸ دی ماه ۱۳۹۲.&lt;br /&gt;
*&amp;quot;ابو ايوب انصاری&amp;quot;، طلعت ده پهلوانی، [http://www.pajoohe.ir دانشنامه پژوهه]، تاریخ بازیابی: ۸ دی ماه ۱۳۹۲.&lt;br /&gt;
*[https://www.cgie.org.ir/fa/article/226152/%D8%A7%D8%A8%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C &amp;quot;ابو ايوب انصاری&amp;quot;، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی].&lt;br /&gt;
*دائرةالمعارف قرآن کریم، محمد باغستانى، ج ۱، ص ۶۰۲-۶۰۵.&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= متوسط&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= خوب&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= متوسط&lt;br /&gt;
|جامعیت= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= خوب&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= خوب&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= خوب&lt;br /&gt;
|رده=دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[Category:اصحاب اهل البیت علیهم السلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب پیامبر]]&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب امام علی علیه السلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:راویان حدیث]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D9%87%D9%84_%D8%B3%D9%86%D8%AA&amp;diff=169901</id>
		<title>اهل سنت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D9%87%D9%84_%D8%B3%D9%86%D8%AA&amp;diff=169901"/>
		<updated>2026-10-12T18:01:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
'''«اهل سنّت»''' یکی از دو فرقه بزرگ [[اسلام|اسلامی]] است که اکثریت مسلمانان را در بر می‌گیرد. اهل سنت بر خلاف «[[شیعه]]» معتقدند که [[پیامبر اسلام]] صلی الله علیه وآله، پس از خود جانشینی تعیین ننموده‌ است، بلکه خود مردم می‌توانند با تشکیل شورا، [[خلیفه]] پیامبر را انتخاب نمایند. [[اهل حدیث]]، [[اشاعره|اشاعره]] و [[ماتریدیه]] از مذاهب اعتقادی اهل سنت، و [[مالکی|مالکی]]، [[حنفی|حنفی]]، [[شافعی|شافعی]] و [[حنبلی|حنبلی]]، از مذاهب فقهی این فرقه به شمار می‌روند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مفهوم‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اهل» به معنای گروهی است که در چیزی با هم شریک باشند، مانند «اهل بیت» که در پیوند خانوادگی، شریک یکدیگرند. «[[سنت]]» به معنای راه و روش است و در اصطلاح به معنای قول، فعل و تقریر [[معصوم]] یا به عملى که منطبق بر روش و عمل [[پیامبر اسلام]] صلی الله علیه وآله باشد به‌کار رفته است. واژه «سُنّى» از لحاظ لغت منسوب به «سنّت» است، و از این رو در مقابل «[[بدعت]]» قرار می گیرد.&amp;lt;ref&amp;gt;سید مصطفی حسینی دشتی، مدخل «سنّی» از فرهنگ معارف و معاریف&amp;lt;/ref&amp;gt; و اهل‌سنت که غالباً با کلمه جماعت یاد می‌شود، گاه در برابر اهل بدعت به کار می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهل‌سنت به یکی از دو فرقه بزرگ از مسلمانان گفته می شود که اکثریت مسلمانان را در بر می‌گیرد؛ در مقابل «[[شیعه]]»، که اقلیت را تشکیل می دهند. اختلاف اصلی این دو فرقه بر سر مسئله [[خلافت]] [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلی الله علیه وآله است؛ بر این اساس، اهل‌سنت بر همه کسانی که به نص در امامت عقیده ندارند و معتقد به جانشینی [[ابوبکر|ابوبکربن‌ابی‌قحافه]]، [[عمر بن خطاب|عمربن‌خطاب]]، [[عثمان بن عفان|عثمان‌بن‌عفان]] و [[امام علی علیه السلام|علی‌بن‌ابی‌طالب]] (علیه السلام) پس از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) هستند، گفته می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;غزالی، الاقتصاد فی الاعتقاد، ۱۵۲–۱۵۴؛ سبحانی، بحوث، ۱/۲۹۳–۳۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اساس پیدایش این عنوان، جمعى از فقها و محدثین قرنهاى دوم و سوم هجرى بودند؛ اما پس از گذشت زمان و گرایش اکثر مسلمانان به این مکاتب، این نام در مقابل نام شیعى شناخته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نگاه کاربردِ اصطلاح «اهل‌سنت» در پایان سده نخست یا آغاز سده دوم هجری، [[عمر بن عبدالعزیز|عمربن‌عبدالعزیز]] در نوشته‌ای در ابطال نظریه [[قدریه]]، این اصطلاح را به کار برده است و گفته‌اند که مقصود وی از اهل‌سنت، محدثان و ناقلان سنت نبوی بوده‌اند، چنان‌که در عصر [[معاویه]]، مسلمانان هواخواه عثمان، «عثمانیه» و دوستداران امام‌علی (علیه السلام)، «[[علویان|علوی]]» خوانده می‌شدند؛ ولی در زمان حکومت [[حکومت بنی عباس|عباسیان]] علویان به «شیعه» و دیگر فرقه‌ها «اهل‌سنت» خوانده شدند و این دو نام پس از آن ادامه یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;سید محسن امین، اعیان الشیعه، ۱/۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اعتقاد اهل سنت در مسئله خلافت==&lt;br /&gt;
اهل‌سنت معتقدند که دربارهٔ [[امامت]] و [[خلافت]]، نصی از کتاب و سنت وارد نشده است و [[پیامبر اسلام]] صلی الله علیه وآله پس از خود جانشینی تعیین ننموده‌ است؛ بنابراین مردم بعد از پیامبر صلی الله علیه وآله می توانند با تشکیل شورا جانشین و [[خلیفه]] پیامبر صلی الله علیه وآله را انتخاب نمایند. در مقابل، [[شیعه|شیعیان]] معتقدند پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله جامعه اسلامی را بدون تعیین رهبر رها نکرده است و بعد از خود [[امام علی علیه السلام|علی ابن ابی طالب]] علیه‌السلام را به فرمان خدا به عنوان خلیفه برگزیده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این‌رو پس از [[رحلت پیامبر اسلام|رحلت پیامبر]] صلی الله علیه وآله، نخست با تشکیل شورا در [[واقعه سقیفه بنی ساعده|سقیفه بنی ساعده]]، طبق سنت شورا و [[بیعت]]، [[ابوبکر]] را که از [[صحابه]] بود، برای خلافت بعد از [[رسول خدا]] انتخاب کردند. البته ابوبکر برای جانشینی بعد از خود، به این مبنا عمل نکرد و [[عمر بن خطاب|عمر بن خطاب]] را به جانشینی خود انتخاب برگزید. عمر نیز بعد از ابوبکر به هیچکدام از این دو روش عمل نکرد و [[شورای شش نفره خلافت|شورایی شش نفره]] تشکیل داد تا یکی را از میان خود به خلافت انتخاب نمایند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مذاهب اعتقادی اهل سنت==&lt;br /&gt;
در کنفرانسی که با  عنوان «اهل سنت و جماعت کیست؟» از ۲۵ تا ۲۷ اگوست ۲۰۱۶ میلادی با حضور امام اکبر الازهر و ۲۰۰ تن از عالمان اهل سنت در پایتخت چچن برگزار شد، اهل سنت منحصر در [[اهل حدیث]]، [[اشاعره|اشعریه]] و [[ماتریدیه]] دانسته شد.&amp;lt;ref&amp;gt;[https://fa.alalamtv.net/news/۱۸۵۵۹۹۷ اعلام برائت اهل سنت از وهابیت، شبکه العالم، تاریخ خبر: ۸ شهریور ۱۳۹۵] - همچنین رجوع کنید به [https://chechnyaconference.org/ وبگاه رسمی این کنفرانس] و [https://chechnyaconference.org/material/chechnya-conference-statement-farsi.pdf بیانیه اختتامیه آن]&amp;lt;/ref&amp;gt; نکته حائز اهمیت در این کنفرانس آن است که علمای این مذهب، [[وهابیت]] که خود را سلفی می داند، جزء مذاهب اعتقادی اهل سنت به حساب نیاوردند و همچنین از علمای [[عربستان]] برای شرکت در این کنفرانس دعوت ننمودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اهل حدیث===&lt;br /&gt;
پیدایش مسائل نوظهور در جوامع اسلامى، گروهى را بر آن داشت که براى این مسائل پاسخ مناسبى تهیه کرده و این نقیصه را از فقه اسلامى برطرف کنند، و چون پاسخ روشنى در [[قرآن|کتاب]] و [[سنت]] نیافتند، به [[قیاس در فقه|قیاس]] و [[استحسان]] پناه بردند، و این کار سبب پیدایش مدرسه اهل رأى گردید. در مقابل، اهل حدیث که خود را اهل سنت مى نامیدند، از [[حدیث]] کنار نرفته و در برابر این مسائل نوظهور بى تفاوت بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهل حدیث پیش از ظهور [[احمد بن حنبل]] (۱۶۴-۲۴۱ ق) از اصول خاصى پیروى نمى کردند، بلکه افرادى با گرایش هاى گوناگون تحت چتر اهل الحدیث گرد آمده بودند و در میان آنها، افراد [[مرجئه|مرجئى]]، [[ناصبی|ناصبى]]، قدرى، جُهَنى، واقفى و متشیع زیاد دیده مى شد و [[جلال الدین سیوطی|سیوطى]] اسامى آنان را در اثر خود آورده است،&amp;lt;ref&amp;gt;تدریب الحدیث، ج۱، ص۳۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; ولى آن گاه که احمد بن حنبل در رأس اهل حدیث قرار گرفت، همگان را تحت عقیده واحدى -که عقیده اهل سنت نامید- درآورد.&amp;lt;ref&amp;gt;جمعی از محققین، دانشنامه کلام اسلامی، ج۱، مدخل اهل سنت&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اشعریه===&lt;br /&gt;
در آغاز قرن چهارم اسلامى، [[ابوالحسن اشعری|ابوالحسن علی بن اسماعیل اشعری]] (۲۶۰-۳۳۰ ق) که شاگرد [[ابوعلی جبائی|ابو على جبائى]] از عالمان [[معتزله|معتزلی]] بود، از معتزله دست برداشت و به تنظیم عقاید سنت موروث از احمد بن حنبل پرداخت. او کتب بسیاری در اثبات روش خود نوشت و کوشید با وجود نهى اصحاب سنت و حدیث، ادله [[کلام|کلامى]] را برای اثبات این عقائد بکار برد و مکتب او به [[اشاعره]] معروف شد.&amp;lt;ref&amp;gt;خاتمى، فرهنگ علم کلام، ۱۳۷۰ش، ص ۴۸ و دانشنامه کلام اسلامی، ج۱، مدخل اهل سنت &amp;lt;/ref&amp;gt; مقالات الاسلامیین، الابانه، اللمع و استحسان الخوض فی علم الکلام، مهمترین آثار به جای مانده از اشعری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماتریدیه===&lt;br /&gt;
همزمان با اشعرى، ابومنصور ماتریدىِ سمرقندى در مشرق جهان اسلام با برنامه اى مشابه ابوالحسن اشعرى ظهور کرد. او که خود را ناصر اهل سنت خواند، مکتبى را پى ریزى کرد که گرایش هاى عقلانى آن بیش از اشعرى بود و سرانجام مکتب او مکتبى متوسط بین دو مکتب معتزله و [[اشاعره|اشعرى]] قرار گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;دانشنامه کلام اسلامی، ج۱، مدخل اهل سنت &amp;lt;/ref&amp;gt; به نظر برخی او اندیشه‌هاى کلامى خود را از [[ابوحنیفه]] رئیس مذهب فقهی [[حنفی|حنفیه]] اهل سنت گرفته، زیرا ابوحنیفه پیش از آن که به [[فقه]] بپردازد، داراى حلقه کلامى بوده. آنگاه که با «حماد بن ابى سلیمان‌» رابطه برقرار کرد، بحث کلامى را ترک کرد و به فقه پرداخت. &amp;lt;ref&amp;gt;جعفر سبحانی، فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامى، ج۴&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مذاهب فقهی اهل سنت==&lt;br /&gt;
از لحاظ فقهی اهل سنت به مذاهب زیر تقسیم می‌گردد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''[[مالکی|مالکیه]]''': پیروان [[مالکی|مالک بن انس]] (۹۳-۱۷۹ ق) که در [[مدینه]] متولد شد و همانجا درگذشت، وى به خواهش [[منصور (خلیفه عباسی)|منصور عباسى]] کتاب [[الموطّأ]] را در [[فقه]] و [[حدیث]] تصنیف نمود، پیروانش در شمال افریقا سکونت دارند.&lt;br /&gt;
*'''[[حنفی|حنفیه]]''': پیروان [[ابوحنیفه]] [[نعمان بن ثابت]] (۸۰-۱۵۰ ق) هستند که خود از شاگردان [[امام جعفر صادق|امام صادق]] علیه السلام بوده است. مذهب حنفى بزرگترین مذاهب اسلامی است و حنفیان که غالباً در آسیا سکونت دارند نیمى از مسلمانان روى زمین مى باشند. معروفترین تألیفات ابوحنیفه المسند در حدیث و کتاب المخارج و کتاب الفقه الاکبر در فقه است.&lt;br /&gt;
*'''[[شافعی|شافعیه]]''': پیروان [[شافعی|محمد بن ادریس شافعى]] (۱۵۰-۲۴۱ ق) صاحب کتاب الأمّ در فقه و المسند در حدیث هستند و غالباً در کردستان و [[مصر]] سکونت دارند.&lt;br /&gt;
*'''[[حنبلی|حنبلیه]]''': پیروان [[احمد بن محمد بن حنبل]] (۱۶۴-۲۴۱ ق) هستند، وى صاحب کتاب المسند در حدیث و الناسخ و المنسوخ در فقه و کتب بسیار دیگرى در [[تفسیر]] و حدیث و تاریخ است، پیروان این مذهب بیشتر در افریقا و خلیج فارس و [[عربستان]] ساکنند. فرقه [[وهابیت]] پیروان شیخ [[محمد بن عبدالوهاب]] (۱۱۱۵-۱۲۰۶ ق) از مذهب حنبلى هستند.&amp;lt;ref&amp;gt;سید مصطفی حسینی دشتی، مدخل «سنّی» از فرهنگ معارف و معاریف&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع روائی اهل سنت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزد اهل سنت شش مجموعه [[حدیث|حدیثی]] به نام «[[صحاح سته]]» مستند و معتبر است که شروح متعدد بر آنها نوشته شده و ملاک [[احکام شرعی|احکام]] و [[فتوا|فتواى]] فقهاى ایشان مى باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[صحیح بخاری]] یا الجامع الصحیح، تألیف [[محمد بن اسماعیل بخاری|محمد بن اسماعیل بخاری]] (۱۹۴-۲۵۶ ق) است، او نخستین مؤلفى است که به عقیده خود، احادیث صحیح منتخب را جمع آورى و طبقه بندى نمود. کتاب او نزد اهل سنت از حرمت و اعتبار زیادی برخوردار است.&lt;br /&gt;
*[[صحیح مسلم]]، تألیف [[مسلم بن حجاج نیشابوری|مسلم بن حجاج نیشابورى]] (۲۰۴-۲۶۱ ق). این کتاب و کتاب بخارى را «صحیحَین» گویند که بیشتر احادیث [[احکام شرعی|احکام]] اهل سنت در آنها جمع است. بعلاوه احادیثى در صحیحین آمده که موثوق بودن رجال آن مورد اتفاق محدثین است.&lt;br /&gt;
*[[سنن ابى داود]]، تألیف [[ابوداود سجستانی|سلیمان بن اشعث سجستانى]] (۲۰۲-۲۷۵ ق) که شامل ۴۸۰۰ حدیث صحیح است. تاج الدین سبکى مالکى (م، ۴۲۲ ق) گوید: فقها از اطلاق عنوان صحیح بر سنن ابى داود احتراز مى کنند، با این وجود از کتب بسیار معتبر و موثق نزد اهل حدیث است.&lt;br /&gt;
*الجامع الکبیر یا [[سنن ترمذى]]، تألیف [[محمد بن عیسی ترمذی|محمد بن عیسى]] (۲۰۹-۲۷۹ ق) شاگرد بخارى است.&lt;br /&gt;
*[[سنن ابن ماجه]]، تألیف [[ابن ماجه|محمد بن یزید قزوینى]] (۲۰۹-۲۷۳ ق) است.&lt;br /&gt;
*[[سنن نسائی (کتاب)|سنن نسایی]]، تألیف [[احمد بن شعیب نسائی|احمد بن شعیب بن على نسایى]] (۲۱۵-۳۰۳ ق)، وى ابتدا احادیث بسیارى را جمع آورده و نام مجموعه خود را کتاب السنن الکبیر نهاد، سپس منتخبى از آن را گرد آورد که نامش المجتبى یا کتاب السنن الصغیر است و کتاب المجتبى از [[صحاح سته]] به شمار مى رود.&amp;lt;ref&amp;gt;سید مصطفی حسینی دشتی، مدخل «سنّی» از فرهنگ معارف و معاریف&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
{{اسلام}}&lt;br /&gt;
[[رده:مذاهب اسلامی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهل سنت]]&lt;br /&gt;
[[رده: مقاله های مهم]]&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= خوب&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= خوب &lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= خوب&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= خوب&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= خوب&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%D8%A8%D9%86_%D8%A7%D8%B3%D9%88%D8%AF&amp;diff=169888</id>
		<title>مقداد بن اسود</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%D8%A8%D9%86_%D8%A7%D8%B3%D9%88%D8%AF&amp;diff=169888"/>
		<updated>2026-10-11T19:24:36Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}{{الگو:منبع الکترونیکی معتبر|ماخذ=پایگاه}}&lt;br /&gt;
'''«مقداد بن اسود»''' از جمله کسانی است که در همان اوائل [[بعثت]] به [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلی الله علیه وآله [[ایمان]] آورد. او پس از [[رحلت پیامبر اسلام|رحلت پیامبر]] نیز یار و یاور [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین علی]] علیه‌السلام بود. مقداد در سال ۳۳ هجری درگذشت و در [[بقیع|قبرستان بقیع]] به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
==ولادت و نسب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;مقداد بن عمرو بهرایی&amp;quot; در سال شانزدهم [[عام الفیل|عام‌الفیل]] (۲۴ سال قبل از [[مبعث حضرت محمد صلی الله علیه و آله|بعثت]]) در [[جزیرة العرب|جزیرةالعرب]] در «[[حضر موت|حضرموت]]» متولد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، أسدالغابه، تحقیق محمدابراهیم البنا، بیروت، دارالاحیاء التراث العربی، ۱۹۷۰م.، ج۵، ص۲۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; سیره نویسان و مورخان، نسب خانوادگی او را تا جد بیستم نام برده‌اند. برخی او را &amp;quot;مقداد بهرایی&amp;quot; یا &amp;quot;بهراوی&amp;quot; خوانده‌اند، از آن جهت که جد هفدهم وی &amp;quot;بهراء&amp;quot; نام داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن حزم اندلسی، جمهره انساب العرب، تحقیق محمد عبدالسلام هارون، قاهره، دارالمعارف، ص۴۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرش در سرزمین حضرموت با طائفه‌ی معروف «کنده» می‌زیسته و در بعضی امور با آنها همپیمان بود؛ لذا گاهی او را &amp;quot;مقداد حضرمی&amp;quot; یا &amp;quot;کندی&amp;quot; می‌خواندند. از طرفی دیگر وی را به «اسود» نسبت می‌دهند و با عنوان &amp;quot;مقداد بن اسود کندی&amp;quot; یاد می‌کنند. گاهی او را &amp;quot;ابومعبد&amp;quot; می‌خوانند به حساب این که نام پسرش &amp;quot;معبد&amp;quot; بود. بعضی دیگر از او با عنوان &amp;quot;ابوسعید&amp;quot; و &amp;quot;ابوالاسود&amp;quot; یاد می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی دیگر از القاب وی نزد مورخین و محدثین، «ثانی الارکان الاربعه» است، زیرا وی از دومین رکن‌های چهارگانه [[ایمان]] ([[سلمان فارسی|سلمان]]، مقداد، [[ابوذر غفاری|ابوذر]] و [[عمار یاسر|عمار]]) به شمار می‌آمده است.&amp;lt;ref&amp;gt;مامقانی، عبدالله؛ تنقیح المقال فی علم الرجال، نجف اشرف، مرتضویه، ۱۳۵۲، ج۳، ص۲۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعدها پیامبر صلی الله علیه وآله دخترعموی خود «ضباعه» را به [[ازدواج]] وی درآورد و از آنجا که مقداد قبلاً از زنی از طائفه‌ی [[قریش]] خواستگاری کرده بود و اولیای آن زن مانع شده بودند، لذا فرمود: «من دخترعمویم را همسر مقداد نکردم، مگر این که امر ازدواج را سهل و آسان بگیرند و حسب و نسب را در نظر نگیرند».&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، طبقات الکبری، تحقیق محمد عبدالقادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۰، چاپ اول، ج۳، ص۱۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اسلام آوردن مقداد== &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقداد در همان اوائل [[بعثت]] به زیر پرچم [[اسلام]] درآمد و در تمام سختی‌ها و شکنجه‌های مشرکین [[قریش]]، در کنار [[پیامبر]] صلی الله علیه وآله و دیگر مسلمانان بود. مورخین او را از سابقین به اسلام می‌دانند؛ اما درباره‌ی کیفیت اسلام او بحث مفصلی نشده است. از [[ابن مسعود]] نقل شده است که نخستین کسانی که اسلام خود را ظاهر کردند، هفت نفرند که مقداد جزء آنهاست.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، پیشین، ص۲۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی پس از گرایش به [[اسلام]]، طبق فرمان [[پیامبر اسلام|پیامبر]] صلی الله علیه وآله به همراه گروه دوم مسلمانان که از شدت ستمگری مشرکان [[مکه]] به ستوه آمده بودند، به کشور «[[حبشه]]» پناهنده شد و بعد از چندی به مکه بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، ابومحمد عبدالملک؛ سیره نبوی، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۲۵، ج۱، ص۳۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقداد در سال اول هجری در ماه [[شوال]] در [[سریه]]&amp;lt;ref&amp;gt;عبارت است از آن جنگ‌هایی که پیامبر در آنها شرکت نمی‌کرد و فرمانده و پرچمدار تعیین می‌کرد.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;quot;ابوعبیده&amp;quot; به مسلمانان پیوست. در این سریه پیامبر، ابوعبیده بن حارث را به سوی سپاه [[قریش]] که به قصد [[مدینه]] رهسپار شده بودند، فرستاد و آنها در کنار چاه «احیا» در راه مدینه اردوگاه زدند. از طرف دیگر علی و &amp;quot;عتبه بن غزوان&amp;quot; که در صف قریش بودند، فرصت را غنیمت شمرده و از سپاه [[کفر]] جدا شدند و به لشگر اسلام پیوستند. بدین ترتیب مقداد به همراه مسلمانان به مدینه مهاجرت کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، ابومحمدعبدالملک؛ سیره نبوی، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۲۵، ج۲، ص۵۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوعی که مهاجرت مقداد به مدینه را در همان اوائل هجرت تأیید می‌کند این است که پیامبر صلی الله علیه و آله در جریان اجرای عقد اخوت میان [[انصار]] و [[مهاجرین]]، بین مقداد و &amp;quot;جبار بن صخر&amp;quot; عقد اخوت جاری کرد و اجرای عقد اخوت در سال اول هجری رخ داده است.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، پیشین، ص۱۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شرکت در جنگ‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از افتخارات مقداد، حضور در [[غزوات پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله|غزوات]] و رشادت و شجاعت کم نظیر او در دفاع از آیین نوپای اسلام بود. از مهمترین جنگ‌هایی که در آنها شرکت داشت، [[غزوه بدر]] و [[غزوه احد]] است. وی در جنگ بدر سواره نظام بود و به اسب وی «سبحه» می‌گفتند. سبحه به معنای شناوری است و شاید از آن جهت که مقداد با کمال شهامت و دلاوری بر دل دشمن می‌زد، به اسبش «سبحه» می‌گفتند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص۱۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[جنگ بدر]] پیامبر [[صحابه|اصحاب]] را به دور خود جمع کرده و از آنها مشورت طلبید و هر کدام چیزی گفتند. در این میان &amp;quot;[[ابوبکر]]&amp;quot; و &amp;quot;[[عمر بن خطاب|عمر]]&amp;quot; سخنانی گفتند مبنی بر عقب‌نشینی، که باعث خشم و نارحتی پیامبر صلی الله علیه وآله شد. در این هنگام مقداد برخاست و چنین گفت: «ای رسول خدا! این سپاه قریش مغرورانه به سمت ما می‌آید. ما به تو ایمان آوردیم و تو را تصدیق می‌کنیم... و فرمان تو را به جان می‌پذیریم. ما حرفی را که [[بنی اسرائیل]] به [[حضرت موسی]] علیه السلام گفتند: «تو و پروردگارت بروید جنگ کنید و ما در اینجا نشسته‌ایم»&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره مائده]]، ۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; نمی‌گوییم، ما می‌گوییم تو و پروردگارت جنگ کنید و ما به همراه شما می‌جنگیم.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، پیشین.&amp;lt;/ref&amp;gt; در جنگ اُحد نیز جزء تیراندازان سپاه اسلام بود.&amp;lt;ref&amp;gt;واقدی، محمد بن عمر؛ المغازی، مکتبه الاعلام الاسلامی، ۱۴۱۴، ج۱، ص۲۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین در زمان خلافت &amp;quot;[[عثمان]]&amp;quot; خلیفه‌ی سوم، در سال ۲۵ هجری با این که بیش از ۶۵ سال داشت، در فتح «[[مصر]]» و «اسکندریه» شرکت نمود و از برجستگان سپاه اسلام بود.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اثیر، پیشین.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دفاع از حریم ولایت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از [[رحلت پیامبر اسلام]] صلی الله علیه وآله حوادثی بروز کرد که باعث تمایز مؤمنان واقعی از دیگران شد. بعد از پیامبر صلی الله علیه وآله، عده‌ای از [[مهاجرین]] و [[انصار]] در «[[سقیفه بنی ساعده|سقیفه بنی‌ساعده]]» گرد هم آمدند و [[ابوبکر]] را به عنوان خلیفه و جانشین پیامبر صلی الله علیه وآله برگزیدند. این در حالی بود که پیامبر صلی الله علیه وآله، [[امام علی علیه السلام|علی]] علیه السلام را در «[[واقعه غدیر|غدیر خم]]»، وصی و جانشین خود از سوی خداوند متعال به مردم معرفی کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از این ماجرا، تعداد اندکی از مسلمانان به علی علیه السلام وفادار ماندند و با ابوبکر [[بیعت]] نکردند. از جمله آنها [[سلمان فارسی|سلمان]]، [[ابوذر غفاری|ابوذر]] و مقداد بودند. آنها در موقعیت‌های مختلف، مقام و منزلت علی علیه السلام را به ابوبکر و همراهانش یادآور می‌شدند و به اذن امامشان از هر گونه اقدامی که منجر به درگیری می‌شد، ممانعت می‌کردند و در طول ۲۵ سال خانه نشینی امام، همواره در تمام سختی‌ها، یار و مطیع فرامین ایشان بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا برای نمونه به چند مورد از اقدامات و فعالیت‌های مقداد در دفاع از حریم [[ولايت|ولایت]] اشاره می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پس از آن که مردم با [[ابوبکر]] بیعت کردند، گروهی از [[مهاجرین|مهاجر]] و [[انصار]] از بیعت سر باز زدند و به [[امام علی علیه السلام|علی بن ابی‌طالب]] پیوستند که از جمله آنها مقداد بود.&amp;lt;ref&amp;gt;یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب؛ تاریخ یعقوبی، ترجمه ابراهیم آیتی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ج۱، ص۵۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* زمانی که چهل نفر از مردان نزد علی آمدند و گفتند: «ما آماده‌ی دفاع و حمایت از شماییم»، حضرت به آنها فرمود: «اگر بر سر قول خود هستید، فردا موی سر خود را بتراشید و نزد من بیایید. روز بعد تنها سلمان، مقداد و ابوذر با سرهای تراشیده نزد ایشان حاضر شدند».&amp;lt;ref&amp;gt;یعقوبی، تاریخ یعقوبی، قم، شریف رضی، ۱۳۷۳ش، ج۲، ص۱۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در جریان [[شورای شش نفره خلافت|شورای شش نفره‌]] برای تعیین خلیفه‌ی بعدی، &amp;quot;[[عبدالرحمن بن عوف]]&amp;quot; به علی گفت: «در صورتی با تو بیعت می‌کنم که از [[قرآن|کتاب خدا]] و [[سنت]] پیامبر و روش [[ابوبکر]] و [[عمر بن خطاب|عمر]] پیروی کنی» و علی تنها دو مورد اول را پذیرفت و فرمود با بودن کتاب خدا و سنّت پیامبرش، به سیره کس دیگرى نیاز نیست. اما [[عثمان]] آن شرط را پذیرفت و عبدالرحمن با او بیعت نمود. پس مقداد به عنوان اعتراض رو به عبدالرحمن کرد و گفت: «به خدا سوگند، علی یعنی کسی را که به [[حق]] و [[عدالت]] قضاوت می‌کرد را ترک کردید. سپس ادامه داد: هیچ فرد و خاندانی را ندیده‌ام که بعد از پیامبر خود، این طور مظلوم و ستمدیده شوند که [[اهل البیت|اهل بیت]] مظلوم واقع شدند».&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، محمد بن جریر؛ تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، اساطیر، چاپ دوم، ۱۳۶۲ش، ج۵، ص۲۰۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وفات ==&lt;br /&gt;
مقداد که در اواخر عمر در «جرف»&amp;lt;ref&amp;gt;منطقه‌ای که در یک فرسخی مدینه به شام قرار دارد.&amp;lt;/ref&amp;gt; سکونت داشت، در سال ۳۳ هجری در حالی که هفتاد سال از عمر بابرکتش می‌گذشت، به دیدار حق شتافت.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص۱۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; مسلمانان پیکر مطهرش را به [[مدینه]] آوردند و [[عثمان بن عفان]] بر او [[نماز میت|نماز]] گزارد و در [[بقیع|قبرستان بقیع]] به خاک سپرده شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==روایاتی در فضیلت مقداد==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* روزی &amp;quot;[[جابر بن عبدالله انصاری]]&amp;quot; درباره‌ی سلمان، مقداد و ابوذر از [[پیامبر]] صلی الله علیه وآله سؤال کرد. سپس حضرت صلی الله علیه وآله در مورد هر کدام سخنانی گفتند تا آن که در مورد مقداد فرمودند: «مقداد از ماست. خداوند دشمن است با کسی که دشمن اوست و دوست است با کسی که دوست اوست. ای جابر! هرگاه خواستی دعایی کنی و مستجاب شود، خدا را به نام ایشان بخوان زیرا این نام‌ها نزد پروردگار، بهترین هستند».&amp;lt;ref&amp;gt;شیخ مفید، الاختصاص، قم، جامعه مدرسین، ص۲۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: «خداوند مرا به دوستی با چهار نفر مأمور کرده است. شخصی پرسید آنها را معرفی کنید. فرمود: «[[امام علی علیه السلام|علی]]، [[سلمان]]، [[مقداد]] و [[ابوذر]]».&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام صادق]] علیه السلام پیرامون آیه‌ی شریفه: {{متن قرآن|«... قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَىٰ ...»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 23 سوره شوری|سوره شوری، آیه ۲۳.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; فرمودند: «به خدا سوگند به این آیه کسی عمل نکرد، مگر هفت نفر و مقداد یکی از آنها بود».&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، محمدباقر؛ بحارالانوار، بیروت، دارالاحیاء التراث العربی، چاپ سوم، ۱۴۰۳، ج۲۳، ص۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*[http://www.pajoohe.ir &amp;quot;مقداد بن اسود كندی&amp;quot;، علی‌محمد تاج‌الدين، دانشنامه پژوهه]، تاریخ بازیابی: ۳۰ آذرماه ۱۳۹۲.&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب پیامبر]][[رده:اصحاب امام علی علیه السلام]][[رده:مدفونین در بقیع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%AC&amp;diff=169887</id>
		<title>معراج</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%AC&amp;diff=169887"/>
		<updated>2026-10-11T18:22:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* روایات دیگرى در شرح اسراء و معراج */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
'''«معراج»''' سیر و سفری شبانه است که [[خداوند]] به [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلی الله علیه وآله داد و او را از [[مکه]] به [[بیت المقدس|بیت المقدس]] و از آنجا به آسمان‌ها برد تا نشانه‌هاى عظمت و قدرت حق را مشاهده کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معراج پیامبر اکرم در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معراج پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به تصریح [[قرآن|قرآن کریم]] در سایه عبودیت آن حضرت رخ داده است. آغاز ماجرای معراج در [[سوره اِسراء|سوره اسراء]] چنین آمده است: {{متن قرآن|«سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره اسراء]]، آیه۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; پاک و منزه است خدایى که در (مبارک) شبى بنده خود (محمّد) را از مسجد حرام (مکه معظّمه) به مسجد اقصایى که پیرامونش را مبارک و پر نعمت ساختیم سیر داد تا آیات و اسرار غیب خود را به او بنماییم که او (خدا) به حقیقت شنوا و بیناست.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه الهی قمشه ای &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخشی از جریان معراج نیز در [[سوره نجم]] آمده است:&lt;br /&gt;
{{قرآن در قاب| «عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَىٰ * ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَىٰ * وَهُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلَىٰ * ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّىٰ * فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ * فَأَوْحَىٰ إِلَىٰ عَبْدِهِ مَا أَوْحَىٰ * مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَىٰ * أَفَتُمَارُونَهُ عَلَىٰ مَا يَرَىٰ * وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَىٰ * عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَىٰ * عِنْدَهَا جَنَّةُ الْمَأْوَىٰ * إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ مَا يَغْشَىٰ * مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ * لَقَدْ رَأَىٰ مِنْ آيَاتِ رَبِّهِ الْكُبْرَىٰ»|سوره=53|آیه=5-18|ترجمه=او را (جبرئیل) همان (فرشته) بسیار توانا (به وحى خدا) علم آموخته است. همان ملک مقتدرى که به خلقت کامل (و صورت ملکوتى بر رسول) جلوه کرد. و آن رسول در افق اعلا (ى کمال و مشرق انسانیت) بود. آن گاه نزدیک آمد و بر او (به وحى حق) نازل گردید.(بدان نزدیکى که) با او به قدر دو کمان یا نزدیکتر از آن شد. پس (خدا) به بنده خود وحى فرمود آنچه که هیچ کس درک آن نتواند کرد. آنچه (در غیب عالم) دید دلش هم به حقیقت یافت و کذب و خیال نپنداشت. آیا (شما کافران) با رسول بر آنچه (در شب معراج) به چشم مشاهده کرد ستیزه مى‌کنید؟ و یک بار دیگر هم او را (یعنى جبرئیل را) رسول مشاهده کرد. (در نزد (مقام) سدرة المنتهى (که آن درختى است در سمت راست عرش که منتهاى سیر عقلى فرشتگان و ارواح مؤمنان تا آنجاست و بر مقام بالاتر آگاه نیستند). بهشتى که مسکن متقیان است در همان جایگاه سدره است. چون سدره را مى‌پوشاند (از نور عظمت حق) آنچه که احدى از آن آگه نیست. چشم (محمّد صلى اللَّه علیه و آله از حقایق آن عالم) آنچه را باید بنگرد بى‌هیچ کم و بیش مشاهده کرد.آنجا از بزرگتر آیات حیرت ‌انگیز پروردگارش را به حقیقت دید}}&lt;br /&gt;
==حدیث معراج==&lt;br /&gt;
[[علی بن ابراهیم قمی]] در [[تفسیر قمی]] از پدرش از [[محمد بن ابی عمیر|ابن ابى عمیر]] از هشام بن سالم از [[امام صادق]] علیه السلام روایت کرده که فرمود: [[جبرئیل]] و [[میکائیل]] و [[اسرافیل]]، براق را براى [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله آوردند، یکى مهار آن را گرفت و دیگرى رکابش را و سومى جامه رسول خدا صلی الله علیه و آله را در هنگام سوار شدن مرتب کرد، در این موقع براق بناى چموشى گذاشت که جبرئیل او را لطمه اى زد و گفت: آرام باش اى براق، قبل از این پیغمبر، هیچ پیغمبرى سوار تو نشده، و بعد از این هم کسى همانند او، سوارت نخواهد شد. آنگاه اضافه فرمود که براق بعد از لطمه آرام شد و او را مقدارى که خیلى زیاد هم نبود بالا برد، در حالى که جبرئیل هم همراهش بود، و آیات خدایى را از آسمان و زمین به وى نشان مى داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله خودش فرموده: که در حین رفتن ناگهان یک منادى از سمت راست ندایم داد که هان اى محمد! ولى من پاسخ نگفته و توجهى به او نکردم. منادى دیگر از طرف چپ ندایم داد که هان اى محمد! به او نیز پاسخ نگفته و توجهى ننمودم، زنى با دست و ساعد برهنه و غرق در زیورهاى دنیوى به استقبالم آمد و گفت اى محمد به من نگاه کن تا با تو سخن گویم به او نیز توجهى نکردم و همچنان پیش مى رفتم که ناگهان آوازى شنیدم و از شنیدنش ناراحت شدم، از آن نیز گذشتم، این جا بود که جبرائیل مرا پایین آورد و گفت اى محمد، نماز بخوان من مشغول نماز شدم سپس گفت هیچ مى دانى کجا است که نماز مى خوانى؟ گفتم: نه، گفت: [[طور سينا|طور سینا]] است، همان جا است که خداوند با [[حضرت موسی علیه السلام|موسى]] تکلم کرد، تکلمى مخصوص، آن گاه سوار شدم، خدا مى داند که چقدر رفتیم که به من گفت پیاده شو و نماز بگزار. من پایین آمده نماز گزاردم، گفت: هیچ مى دانى کجا نماز خواندى؟ گفتم نه، گفت این [[بیت لحم|بیت لحم]] بود، و بیت لحم ناحیه ایست از زمین [[بیت المقدس|بیت المقدس]] که [[حضرت عیسی علیه السلام|عیسى بن مریم]] در آن جا متولد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه سوار شده به راه افتادیم تا به بیت المقدس رسیدیم، پس براق را به حلقه اى که قبلا [[انبیاء]] مرکب خود را به آن مى بستند بسته وارد شدم در حالى که جبرئیل همراه و در کنارم بود، در آن جا به [[حضرت ابراهیم علیه السلام|ابراهیم خلیل]] و موسى و عیسى در میان عده اى از انبیاء که خدا مى داند چقدر بودند برخورد نمودم که همگى به خاطر من اجتماع کرده بودند و مهیاى نماز بودند و من شکى نداشتم در این که به زودى جبرئیل جلو مى ایستد و بر همه ما امامت مى کند ولى وقتى صف نماز مرتب شد جبرئیل بازوى مرا گرفت و جلو برد و بر آنان امامت نمودم و البته غرور و عجبى نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه خازنى نزدم آمد در حالى که سه ظرف همراه داشت یکى شیر و دیگرى آب و سومى شراب و شنیدم که مى گفت اگر آب را بگیرد هم خودش و هم امتش غرق مى شوند و اگر شراب را بگیرد هم خودش و هم امتش گمراه مى گردند و اگر شیر را بگیرد خود هدایت شده و امتش نیز هدایت مى شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه فرمود: من شیر را گرفتم و از آن آشامیدم، جبرئیل گفت: هدایت شدى و امتت نیز هدایت شدند. آن گاه از من پرسید: در مسیرت چه دیدى؟ گفتم: صداى هاتفى را شنیدم که از طرف راستم مرا صدا زد. پرسید: آیا تو هم جوابش را دادى؟ گفتم: نه و هیچ توجهى به آن نکردم. گفت: او مبلغ [[یهود|یهود]] بود اگر پاسخش گفته بودى امتت بعد از خودت به یهودى گرى مى گرائیدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس پرسید: دیگر چه دیدى؟ گفتم: هاتفى از طرف چپم صدایم زد، پرسید: آیا تو هم جوابش گفتى؟ گفتم: نه و توجهى هم نکردم، گفت: او داعى [[مسیحیت]] بود اگر جوابش مى دادى امتت بعد از تو مسیحى مى شدند. آنگاه پرسید: چه کسى در روبرویت ظاهر شد؟ گفتم: زنى دیدم با بازوانى برهنه که همه زیورهاى دنیوى بر او بود به من گفت: اى محمد به سوى من بنگر، تا با تو سخن گویم، جبرئیل پرسید: آیا تو هم با او سخن گفتى؟گفتم: نه سخن گفتم و نه به او توجهى کردم. گفت: او دنیا بود اگر با او هم کلام مى شدى امتت دنیا را بر آخرت ترجیح مى دادند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه آوازى هول انگیز شنیدم که مرا به وحشت انداخت. جبرئیل گفت: اى محمد مى شنوى؟ گفتم: آرى، گفت این سنگى است که من هفتاد سال قبل از لب جهنم به داخل آن پرتاب کرده ام الآن در قعر جهنم جاى گرفت و این صدا از آن بود، اصحاب مى گویند: به همین جهت [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله تا زنده بود خنده نکرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه فرمود: جبرئیل بالا رفت و من هم با او بالا رفتم تا به آسمان دنیا رسیدیم و در آن فرشته اى را دیدم که او را اسماعیل مى گفتند و هم او بود صاحب خطفه که خداى عزوجل درباره اش فرموده: {{متن قرآن|«إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ»}} مگر کسى که خبر را برباید پس تیر شهاب او را دنبال مى کند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره صافات]]، آیه ۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; و او هفتاد هزار [[فرشته]] زیر فرمان داشت که هر یک از آنان هفتاد هزار فرشته دیگر زیر فرمان داشتند. فرشته مذکور پرسید اى جبرئیل، این کیست همراه تو؟ گفت: این محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله است، پرسید: مبعوث هم شده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: آرى، فرشته در را باز کرد من به او سلام کردم او نیز به من سلام کرد من جهت او استغفار کردم او هم جهت من استغفار کرد و گفت: مرحبا به برادر صالح و پیغمبر صالح و هم چنین ملائکه یکى پس از دیگرى به ملاقاتم مى آمدند تا به آسمان دوم وارد شدم در آن جا هیچ فرشته اى ندیدم مگر آن که خوش و خندانش یافتم تا این که فرشته اى دیدم که از او مخلوقى بزرگتر ندیده بودم، فرشته اى بود کریه المنظر و غضبناک او نیز مانند سایرین با من برخورد نمود، هر چه آن ها گفتند او نیز بگفت و هر دعا که ایشان در حقم نمودند او نیز کرد، اما در عین حال هیچ خنده نکرد، آن چنان که دیگر ملائکه مى کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسیدم: اى جبرئیل این کیست که این چنین مرا به فزع انداخت؟ گفت: جا دارد که ترسیده شود خود ما هم همگى از او مى ترسیم او خازن و مالک جهنم است، و تاکنون خنده نکرده، و از روزى که خدا او را متصدى جهنم نموده تا به امروز روز به روز بر غضب غیظ خود نسبت به دشمنان خدا و گنه کاران - مى افزاید، و خداوند به دست او از ایشان انتقام مى گیرد، و اگر بنا بود به روى احدى تبسم کند، چه آن ها که قبل از تو بودند و چه بعدی ها قطعا به روى تو تبسم مى کرد، پس من بر او سلام کردم و او بر من سلام کرده به نعیم بهشت بشارتم داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس من به جبرئیل گفتم: آیا ممکن است او را فرمان دهى تا آتش [[دوزخ]] را به من نشان دهد؟ جبرئیل (یعنى همان کسى که خداوند درباره اش فرمود: {{متن قرآن|«مُطاعٍ ثَمَّ أَمِِينٍ»}})&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره تکویر]]، آیه ۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; گفت: آرى، و به آن فرشته گفت: اى مالک، آتش را به محمد نشان بده، او پرده جهنم را بالا زد، و درى از آن را باز نمود لهیب و شعله اى از آن بیرون جست و به سوى آسمان سر کشید و هم چنان بالا رفت که گمان کردم مرا نیز خواهد گرفت، به جبرئیل گفتم دستور بده پرده اش را بیندازد، او نیز مالک را گفت تا به حال اولش برگردانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه به سیر خود ادامه دادم، مردى گندمگون و فربه را دیدم از جبرئیل پرسیدم این کیست؟ گفت: این پدرت [[حضرت آدم علیه السلام|آدم]] است، سپس مرا معرفى بر آدم نمود و گفت: این ذریه تو است، آدم گفت (آرى) روحى طیب و بویى طیب از جسدى طیب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله به این جا که رسید [[سوره مطففین]] را از آیه هفدهم که مى فرماید: {{متن قرآن|«كَلَّا إِنَّ كِتَابَ الْأَبْرَارِ لَفِي عِلِّيِّينَ* وَمَا أَدْرَاكَ مَا عِلِّيُّونَ* كِتَابٌ مَرْقُومٌ * يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ»}} تا آخر سوره را تلاوت فرمود، پس آن گاه فرمود: من به پدرم آدم سلام کردم، او هم بر من سلام کرد، من جهت او استغفار نموده او هم جهت من استغفار کرد و گفت مرحبا به فرزند صالحم پیغمبر صالح و مبعوث در روزگار صالح. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه به فرشته اى از فرشتگان گذشتم که در مجلسى نشسته بود، فرشته اى بود که همه دنیا در میان دو زانویش قرار داشت، در این میان دیدم لوحى از نور در دست دارد و آن را مطالعه مى کند، و در آن چیزى نوشته بود، و او سرگرم دقت در آن بود، نه به چپ مى نگریست و نه به راست و قیافه اى (چون قیافه مردم) اندوهگین به خود گرفته بود، پرسیدم: این کیست اى جبرئیل؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: این [[عزرائیل|ملک الموت]] است که دائما سرگرم قبض ارواح مى باشد، گفتم مرا نزدیکش ببر قدرى با او صحبت کنم. وقتى مرا نزدیکش برد سلامش کردم و جبرئیل وى را گفت که این محمد نبى رحمت است که خدایش به سوى بندگان گسیل و مبعوث داشته. [[عزرائیل]] مرحبا گفت و با جواب سلام تحیتم داد و گفت: اى محمد مژده باد تو را که تمامى خیرات را مى بینم که در امت تو جمع شده. گفتم حمد خداى منان را که منت ها بر بندگان خود دارد، این خود از فضل پروردگارم مى باشد آرى رحمت او شامل حال منست، جبرئیل گفت: این از همه ملائکه شدیدالعمل تر است پرسیدم آیا هر که تاکنون مرده و از این به بعد مى میرد او جانش را مى گیرد؟ گفت: آرى از خود عزرائیل پرسیدم آیا هر کس در هر جا به حال [[مرگ]] مى افتد تو او را مى بینى و در آن واحد بر بالین همه آن ها حاضر مى شوى؟ گفت: آرى. ملک الموت اضافه کرد که در تمامى دنیا در برابر آن چه خدا مسخر من کرده و مرا بر آن سلطنت داده بیش از یک پول سیاه نمى ماند که در دست مردى باشد و آن را در دست بگرداند و هیچ خانه اى نیست مگر آن که در هر روز پنج نوبت وارسى مى کنم و وقتى مى بینم مردمى براى مرده خود گریه مى کنند مى گویم گریه مکنید که باز نزد شما برمى گردم و آن قدر مى آیم و مى روم تا احدى از شما را باقى نگذارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود اى جبرئیل فوق مرگ واقعه اى نیست! جبرئیل گفت: بعد از مرگ شدیدتر از خود مرگ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه فرمود به راه خود ادامه دادیم تا به مردمى رسیدیم که پیش رویشان طعام هایى از گوشت پاک و طعام هایى دیگر از گوشت ناپاک بود. ناپاک را مى خوردند و پاک را فرو مى گذاشتند پرسیدم اى جبرئیل این ها کیانند؟ گفت: این ها حرام خوران از امت تو هستند که [[حلال]] را کنار گذاشته و از [[حرام]] استفاده مى برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: آن گاه فرشته اى از [[فرشتگان]] را دیدم که خداوند امر او را عجیب کرده بود بدین صورت که نصفى از جسد او را از آتش و نصف دیگرش را از یخ آفریده بود که نه آتش یخ را آب مى کرد و نه یخ آتش را خاموش و او با صداى بلند مى گفت: &amp;quot;منزه است خدایى که حرارت این آتش را گرفته نمى گذارد این یخ را آب کند، و برودت یخ را گرفته نمى گذارد این آتش را خاموش سازد، بارالها اى خدایى که میان آتش و آب را سازگارى دادى میان دل هاى بندگان با ایمانت الفت قرار ده&amp;quot;، پرسیدم: اى جبرئیل این کیست؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: فرشته ایست که خدا او را به اکناف آسمان و اطراف زمین ها موکل نموده و او خیرخواه ترین ملائکه است نسبت به بندگان مؤمن از سکنه زمین، و از روزى که خلق شده همواره این دعا را که شنیدى به جان آنان مى کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دو فرشته در آسمان دیدم که یکى مى گفت پروردگارا به هر کسى که [[انفاق]] مى کند خلف و جایگزینى عطا کن و به هر کسى که از انفاق دریغ مى ورزد تلف و کمبودى ده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه به سیر خود ادامه داده به اقوامى برخوردم که لب هایى داشتند مانند لب هاى شتر، گوشت پهلوی شان را قیچى مى کردند و به دهان شان مى انداختند، از جبرئیل پرسیدم: این ها کیانند؟ گفت: سخن چینان و مسخره کنندگانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز به سیر خود ادامه داده به مردمى برخوردم که فرق سرشان را با سنگ هاى بزرگ مى کوبیدند. پرسیدم: این ها کیانند؟ گفت: آنان که [[نماز عشاء]] نخوانده مى خوابند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز به سیر خود ادامه دادم به مردمى برخوردم که آتش در دهانشان مى انداختند و از پائین شان بیرون مى آمد. پرسیدم: این ها کیانند. گفت: این ها کسانى هستند که اموال یتیمان را به ظلم مى خورند که در حقیقت آتش مى خورند و بزودى به سعیر جهنم مى رسند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه پیش رفته به اقوامى برخوردم که از بزرگى شکم احدى از ایشان قادر به برخاستن نبود از جبرئیل پرسیدم: این ها چه کسانى هستند؟ گفت: این ها کسانى هستند که [[ربا]] مى خورند، برنمى خیزند مگر برخاستن کسى که [[شیطان]] ایشان را مس نموده و در نتیجه احاطه شان کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این میان به راه آل فرعون بگذشتم که صبح و شام بر آتش عرضه مى شدند و مى گفتند پروردگارا [[قیامت|قیامت]] کى به پا مى شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: پس از آن جا گذشته به عده اى از زنان برخوردم که به پستان هاى خود آویزان بودند، از جبرئیل پرسیدم: این ها چه کسانى هستند؟ گفت: این ها زنانى هستند که اموال همسران خود را به اولاد دیگران ارث مى دادند. آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: غضب خداوند شدت یافت درباره زنى که فرزندى را که از یک فامیل نبوده داخل آن فامیل کرده و او در آن فامیل به عورات ایشان واقف گشته اموال آنان را حیف و میل کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه فرمود: (از آنجا گذشته) به عده اى از فرشتگان خدا برخوردم که خدا به هر نحو که خواسته خلقشان کرده و صورت هایشان را هر طور خواسته قرار داده هیچ یک از اعضاى بدنشان نبود مگر آن که جداگانه از همه جوانب و به آوازهاى مختلف خدا را حمد و [[تسبیح|تسبیح]] مى کردند، و فریاد آنان به ذکر و گریه از ترس خدا بلند بود، من از جبرئیل پرسیدم این ها چه کسانى هستند؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: خداوند این ها را همین طور که مى بینى خلق کرده و از روزى که خلق شده اند هیچ یک از آنان به رفیق بغل دستى خود نگاه نکرده و حتى یک کلمه با او حرف نزده از ترس و خشوع در برابر خدا به بالاى سر خود و پائین پایشان نظر نینداخته اند من به ایشان سلام کرده ایشان بدون این که به من نگاه کنند با اشاره جواب دادند، آرى خشوع در برابر خدا اجازه چنین توجهى را به ایشان نمى داد، جبرئیل مرا معرفى نمود، و گفت: این محمد پیغمبر رحمت است که خدایش به سوى بندگان خود به عنوان نبوت و رسالت فرستاده، آرى این خاتم النبیین و سیدالمرسلین است، آیا با او هم حرف نمى زنید؟ ملائکه وقتى این حرف را شنیدند روى به من آورده سلام کردند و احترام نمودند، و مرا و امتم را به خیر مژده دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به آسمان دوم صعود کردیم، در آن جا ناگهان به دو مرد برخوردیم که شکل هم بودند، از جبرئیل پرسیدم، این دو تن کیانند؟ جبرئیل گفت: اینان دو پسر خاله هاى تو [[حضرت یحیی علیه السلام|یحیى]] و [[حضرت عیسی علیه السلام|عیسى بن مریم]] علیه السلام، من بر آن دو سلام کردم، ایشان نیز بر من سلام کردند، و برایم طلب مغفرت نموده من هم براى ایشان طلب مغفرت کردم به من گفتند مرحبا به برادر صالح و پیغمبر صالح، در این میان نگاهم به ملائکه اى افتاد که در حال خشوع بودند، خداوند چهره هایشان را آن طور که خواسته قرار داده بود احدى از ایشان نبود مگر این که خداى را با صوت هاى مختلف حمد و تسبیح مى کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه به آسمان سوم صعود کردیم در آن جا به مردى برخوردم که صورتش آن قدر زیبا بود که از هر خلق دیگرى زیباتر بود، آن چنان که ماه شب چهارده از ستارگان زیباتر است، از جبرئیل پرسیدم این کیست؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: این برادرت [[حضرت يوسف علیه السلام|یوسف]] است، من بر او سلام کردم و جهتش استغفار نمودم او هم به من سلام کرده برایم طلب مغفرت نمود، و گفت مرحبا به پیغمبر صالح و برادر صالح و مبعوث در زمان صالح.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این بین [[ملائکه]] اى را دیدم که در حال خشوع بودند به همان نحوى که درباره ملائکه آسمان دوم توصیف کردم جبرئیل همان حرف هایى را که در آسمان دوم در معرفى من زد این جا نیز همان را تکرار نمود ایشان هم همان عکس العمل را نشان دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه به سوى آسمان چهارم صعود نمودیم در آن جا مردى را دیدم از جبرئیل پرسیدم این مرد کیست؟ گفت: این [[حضرت ادریس علیه السلام|ادریس]] است که خداوند به مقام بلندى رفعتش داده، من به او سلام کرده برایش طلب مغفرت نمودم، او نیز جواب سلامم داد، و برایم طلب مغفرت نمود و از ملائکه در حال خشوع همان را دیدم که در آسمان هاى قبل دیده بودیم همه مرا و امتم را بشارت به خیر دادند، به علاوه آن ها در آن جا فرشته اى دیدم که بر تخت نشسته هفتاد هزار فرشته زیر فرمان داشت که هر یک از آن ها هفتاد هزار ملک زیر فرمان داشتند در این جا به خاطر مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله خطور کرد که نکند این همان باشد، پس جبرئیل با صیحه و فریاد به او گفت بایست و او اطاعتش نموده بپا خاست و تا قیامت هم چنان خواهد ایستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه به آسمان پنجم صعود کردیم در آن جا مردى سالخورده و بزرگ چشم دیدم که به عمرم، پیرمردى به آن عظمت ندیده بودم، نزد او جمع کثیرى از امتش بودند من از کثرت ایشان خوشم آمد، از جبرئیل پرسیدم این کیست؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: این پیغمبرى است که امتش دوستش مى داشتند، این [[حضرت هارون علیه السلام|هارون]] پسر عمران است، من سلامش کردم، جوابم را داد برایش طلب مغفرت کردم او نیز براى من طلب مغفرت نمود، در همان آسمان باز از ملائکه در حال خشوع همان را دیدم که در آسمان هاى قبلى دیده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه به آسمان ششم صعود نمودیم، در آن جا مردى بلند بالا و گندمگون دیدم که گویى از شنوه (قبیله معروف عرب) بود، و اگر هم دو تا پیراهن روى هم مى پوشید باز موى بدنش از آن ها بیرون مى آمد، و شنیدم که مى گفت: [[بنى اسرائیل]] گمان کردند که من محترم ترین فرزندان آدم نزد پروردگار هستم و حال آن که این مرد گرامى تر از من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جبرئیل پرسیدم این کیست؟ گفت: این برادر تو [[موسى بن عمران]] است، پس او را سلام کردم او نیز به من سلام کرد، سپس براى هم دیگر استغفار نمودیم، و باز در آن جا از ملائکه در حال خشوع همان ها را دیدم که در آسمان هاى قبلى دیده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله سپس فرمود: آن گاه به آسمان هفتم صعود نمودیم و در آن جا به هیچ فرشته از فرشتگان عبور نکردیم مگر آن که مى گفتند اى محمد [[حجامت]] کن و به امتت بگو حجامت کنند، در ضمن در آن جا مردى دیدم که سر و ریشش جو گندمى، و بر کرسى نشسته بود. از جبرئیل پرسیدم: این کیست که تا آسمان هفتم بالا آمده و کنار [[بیت المعمور|بیت المعمور]] در جوار پروردگار عالم مقام گرفته؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: اى محمد این پدر تو [[حضرت ابراهیم علیه السلام|ابراهیم]] است در این جا محل تو و منزل پرهیزکاران از امت تو است، آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله این آیه را تلاوت فرمود: {{متن قرآن|«إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَٰذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَاللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره آل عمران]]، آیه ۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس به وى سلام کردم، بعد از جواب سلامم گفت: مرحبا به پیغمبر صالح و فرزند صالح و مبعوث در روزگار صالح، در آن جا نیز از ملائکه در حال خشوع همان را دیدم که در دیگر آسمان ها دیده بودم، ایشان نیز مرا و امتم را به خیر بشارت دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله اضافه کرد که در آسمان هفتم دریاها از نور دیدم که آن چنان تلألؤ داشتند که چشم ها را خیره مى ساخت و دریاها از ظلمت و دریاها از رنج دیدم که نعره مى زد و هر وقت وحشت مرا مى گرفت یا منظره هول انگیزى مى دیدم از جبرئیل پرسش مى کردم، مى گفت بشارت باد تو را اى محمد شکر این کرامت الهى را بجاى آور و خداى را در برابر این رفتارى که با تو کرد سپاسگزارى کن، خداوند هم دل مرا با گفتار جبرئیل سکونت و آرامش مى داد. وقتى این گونه تعجب ها و وحشت ها و پرسش هایم بسیار شد جبرئیل گفت: اى محمد! آن چه مى بینى به نظرت عظیم و تعجب آور مى آید، این ها که مى بینى یک خلق از مخلوقات پروردگار تو است، پس فکر کن خالقى که این ها را آفریده چقدر بزرگ است با این که آن چه تو ندیده اى خیلى بزرگتر است از آن چه دیده اى آرى میان خدا و خلقش هفتاد هزار حجابست و از همه خلایق نزدیکتر به خدا من و [[اسرافیل|اسرافیلم]] و بین ما و خدا چهار حجاب فاصله است حجابى از نور، حجابى از ظلمت، حجابى از ابر و حجابى از آب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله افزود از عجائب مخلوقات خدا (که هر کدام بر آن چه که خواسته اوست مسخر ساخته) خروسى را دیدم که دو بالش در بطون زمین هاى هفتم و سرش نزد عرش پروردگار است و این خود فرشته اى از فرشتگان خداى تعالى است که او را آن چنان که خواسته خلق کرده، دو بالش در بطون زمین هاى هفتم و رو به بالا گرفته بود تا سر از هوا در آورد و از آن جا به آسمان هفتم و از آن جا هم چنان بالا گرفته بود تا این که شاخش به عرش خدا نزدیک شده بود. و شنیدم که مى گفت: منزه است پروردگار من هر چه هم که بزرگ باشى نخواهى دانست که پروردگارت کجا است، چون شان او عظیم است و این خروس دو بال در شانه داشت که وقتى باز مى کرد از شرق و غرب مى گذشت و چون سحر مى شد بال ها را باز مى کرد و به هم مى زد و به تسبیح خدا بانگ برمى داشت و مى گفت: &amp;quot;منزه است خداى ملک قدوس، منزه است خداى کبیر متعال، معبودى نیست جز خداى حى قیوم&amp;quot; و وقتى این جملات را مى گفت، خروس هاى زمین همگى شروع به [[تسبیح]] نموده بال ها را به هم مى زدند، و مشغول خواندن مى شدند و چون او ساکت مى شد همه آن ها ساکت مى گشتند. خروس مذکور پرهایى ریز و سبز رنگ و پرى سفید داشت که سفیدیش سفیدتر از هر چیز سفیدى بود که تا آن زمان دیده بودم و زغب (پرهاى ریز) سبزى هم زیر پرهاى سفید داشت آن هم سبزتر از هر چیز سبزى بود که دیده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین ادامه داد که: سپس به اتفاق جبرئیل به راه افتاده وارد بیت المعمور شدم، در آن جا دو رکعت نماز خواندم و عده اى از اصحاب خود را در کنار خود دیدم که عده اى لباس هاى نو به تن داشتند و عده اى دیگر لباس هایى کهنه، آن ها که لباس هاى نو دربر داشتند با من به بیت المعمور روانه شدند و آن نفرات دیگر بجاى ماندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن جا بیرون رفتم دو نهر را در اختیار خود دیدم یکى از آن ها به نام &amp;quot;[[کوثر|کوثر]]&amp;quot; دیگرى به نام &amp;quot;رحمت&amp;quot; از نهر کوثر آب خوردم و در نهر رحمت شستشو نمودم آن گاه هر دو برایم رام شدند تا آن که وارد بهشت گشتم که ناگهان در دو طرف آن خانه هاى خودم و اهل بیتم را مشاهده کردم و دیدم که خاکش مانند مشک معطر بود، دخترى را دیدم که در نهرهاى بهشت غوطه ور بود، پرسیدم دختر! تو از کیستى؟ گفت: از آن [[زيد بن حارثه|زید بن حارثه]] مى باشم. صبح این مژده را به زید دادم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگاهم به مرغان بهشت افتاد که مانند شتران بختى (عجمى) بودند انار بهشت را دیدم که مانند دلوهاى بزرگ بود، درختى دیدم که آن قدر بزرگ بود که اگر مرغى مى خواست دور تنه آن را طى کند، مى بایست هفتصد سال پرواز کند و در بهشت هیچ خانه اى نبود مگر این که شاخه اى از آن درخت بدان جا سر کشیده بود. از جبرئیل پرسیدم این درخت چیست؟ گفت: این درخت &amp;quot;طوبى&amp;quot; است که خداوند آن را به بندگان صالح خود وعده داده، و فرموده: {{متن قرآن|«طُوبَىٰ لَهُمْ وَحُسْنُ مَآبٍ»}}؛ طوبى و سرانجام نیک مر ایشان راست.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره رعد]]، آیه ۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: وقتى وارد [[بهشت]] شدم به خود آمدم و از جبرئیل از آن دریاهاى هول انگیز و عجائب حیرت انگیز آن سؤال نمودم، گفت: این ها سیر اوقات و حجاب هایى است که خداوند به وسیله آن ها خود را در پرده انداخته و اگر این حجاب ها نبود نور عرش تمامى آن چه که در آن بود را پاره مى کرد و از پرده بیرون مى ریخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه به درخت [[سدرة المنتهى]] رسیدم که یک برگ آن امتى را در سایه خود جاى مى داد و فاصله من با آن درخت همان قدر بود که خداى تعالى درباره اش فرمود: {{متن قرآن|«قابَ قَوْسَینِ أَوْ أَدْنى»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره نجم]]، آیه ۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جا بود که خداوند ندایم داد و فرمود: {{متن قرآن|«آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَّبِّهِ»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پاسخ، از قول خودم و امتم عرض کردم: {{متن قرآن|«وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَ مَلآئِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لاَنُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّن رُّسُلِهِ وَ قَالُواْ سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا غُفْرَانَكَ رَبَّنَا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى فرمود: {{متن قرآن|«لاَيُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَ عَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ »}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کردم: {{متن قرآن|«رَبَّنَا لاَتُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى فرمود: تو را مؤاخذه نمى کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کردم: {{متن قرآن|«رَبَّنَا وَلاَ تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِنَا»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند تعالى خطاب فرمود: &amp;quot;نه، تحمیلت نمى کنم&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من عرض کردم: {{متن قرآن|«رَبَّنَا وَلاَ تُحَمِّلْنَا مَا لاَطَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَآ أَنتَ مَوْلاَنَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره بقره]]، آیه ۲۸۵ و ۲۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى فرمود: این را که خواستى به تو و به امت تو دادم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام صادق]] علیه السلام در این جا فرمود: &amp;quot;هیچ میهمانى به درگاه خدا گرامى تر از رسول خدا صلی الله علیه و آله (در آن وقتى که این تقاضاها را براى امتش مى کرد) نبوده است&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کرد: پروردگارا تو به انبیایت فضائلى کرامت فرمودى، به من نیز عطیه اى کرامت کن، فرمود: به تو نیز در میان آن چه که داده ام دو کلمه عطیه داده ام که در زیر عرشم نوشته شده، و آن کلمه: {{متن حدیث|«لاحول و لاقوة الا باللَّه»}} و کلمه: {{متن حدیث|«لامنجى منک الا الیک»}} مى باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: در این جا بود که ملائکه کلامى را به من آموختند، تا در هر صبح و شام بخوانم، و آن این است: «{{متن حدیث|اللهم ان ظلمى اصبح مستجیرا بعفوک و ذنبى اصبح مستجیرا بمغفرتک و ذلى اصبح مستجیرا بعزتک، و فقرى اصبح مستجیرا بغناک و وجهى الفانى اصبح مستجیرا بوجهک الباقى الذى لایفنى}}؛ خدایا اگر ظلم مى کنم دلگرم به عفو توام و اگر گناه مى کنم پناهنده به مغفرتت هستم، خدایا ذلتم از دلگرمى به عزت تو است و فقرم پناهنده به غناى تو است و وجه فانیم مستجیر به وجه باقى تو&amp;quot; و من این را در موقع عصر مى خوانم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه صداى اذانى شنیدم و ناگاه دیدم فرشته ایست که [[اذان]] مى گوید، فرشته ایست که تا قبل از آن شب کسى او را در آسمان ندیده بود، وقتى دو نوبت گفت: {{متن حدیث|«اللَّه اکبر»}} خداى تعالى فرمود: درست مى گوید بنده من، من از هر چیز بزرگترم، او گفت: {{متن حدیث|«اشهد ان لا اله الا اللَّه»}}. خداى تعالى فرمود: بنده ام درست مى گوید، منم اللَّه، که معبودى نیست مگر من و معبودى نیست به غیر من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او گفت: {{متن حدیث|«اشهد ان محمدا رسول اللَّه اشهد ان محمدا رسول اللَّه»}}. پروردگار فرمود: بنده ام راست مى گوید محمد بنده و فرستاده من است، من او را مبعوث کرده ام، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او گفت: {{متن حدیث|«حى على الصلاة حى على الصلاة»}}. خداى تعالى فرمود: راست مى گوید بنده من و به سوى واجب من دعوت مى کند هر کس از روى رغبت و به امید اجر دنبال واجب من برود همین رفتنش [[کفاره|کفاره]] گناهان گذشته او خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او گفت: {{متن حدیث|«حى على الفلاح حى على الفلاح»}}. خداى تعالى فرمود: آرى نماز صلاح و نجاح و فلاح است. آن گاه در همان آسمان بر ملائکه امامت کردم و نماز گزاردیم آن طور که در بیت المقدس بر انبیاء امامت کرده بودم (این روایت از دستبرد [[عامه]] محفوظ نمانده و گرنه جا داشت حى على خیر العمل هم در آن ذکر شده باشد).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس فرمود: بعد از نماز، مهى همانند ابر مرا فرا گرفت به [[سجده]] افتادم پروردگارم مرا ندا داد: من بر همه انبیاى قبل از تو پنجاه [[نماز]] واجب کرده بودم همان پنجاه نماز را بر تو و امتت نیز واجب کردم این نمازها را در امتت بپاى دار، رسول خدا صلی الله علیه و آله مى گوید: من برخاسته به طرف پایین به راه افتادم، در مراجعت به ابراهیم برخوردم، چیزى از من نپرسید، به موسى برخوردم، پرسید چه کردى؟ گفتم: پروردگارم. فرمود: بر هر پیغمبرى پنجاه نماز واجب کردم، و همان را بر تو و بر امتت نیز واجب کردم، موسى گفت: اى محمد امت تو آخرین امتند، و نیز ناتوان ترین امتها هستند، پروردگار تو نیز هیچ خواسته اى برایش زیاد نیست و امت تو طاقت این همه نماز را ندارد برگرد و درخواست کن که قدرى به امت تو تخفیف دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به سوى پروردگارم برگشتم تا به سدرة المنتهى رسیده در آن جا به سجده افتادم، و عرض کردم پنجاه نماز بر من و امتم واجب کردى نه من طاقت آن را دارم و نه امتم پروردگارا قدرى تخفیفم بده، خداى تعالى ده نماز تخفیفم داد، بار دیگر نزد موسى برگشتم و قصه را گفتم. گفت: تو و امتت طاقت این مقدار را هم ندارید، برگرد به سوى پروردگار، برگشتم ده نماز دیگر از من برداشت، باز نزد موسى آمدم و قصه را گفتم. گفت: باز هم برگرد و در هر بار که برمى گشتم تخفیفى مى گرفتم. تا آن که پنجاه نماز را به ده نماز رساندم، و نزد موسى بازگشتم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: طاقت این را هم ندارید، به درگاه خدا شدم پنج نماز دیگر تخفیف گرفته نزد موسى آمدم، و داستان را گفتم، گفت: این هم زیاد است طاقتش را ندارید، گفتم: من دیگر از پروردگارم خجالت مى کشم، و زحمت پنج نماز برایم آسانتر از درخواست تخفیف است، این جا بود که گوینده اى ندا در داد: حال که بر پنج نماز صبر کردى در برابر همین پنج نماز ثواب پنجاه نماز را دارى، هر یک نماز به ده نماز و هر که از امت تو تصمیم بگیرد که به امید ثواب کار نیکى بکند اگر آن کار را انجام داد ده برابر ثواب برایش مى نویسم و اگر (به مانعى برخورد و نکرد به خاطر همان تصمیمش) یک ثواب برایش مى نویسم، و هر که از امتت تصمیم بگیرد کار زشتى انجام دهد، اگر انجام هم داد فقط یک گناه برایش مى نویسم، و اگر منصرف شد و انجام نداد، هیچ گناهى برایش نمى نویسم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق علیه السلام در این جا فرمود: خداوند از طرف این امت به موسى علیه السلام جزاى خیر بدهد &amp;quot;او باعث شد که تکلیف این امت آسان شود&amp;quot; این است [[تفسیر قرآن|تفسیر]] آیه: {{متن قرآن|«سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا ۚ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر قمى، ج ۲، ص ۳-۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==روایات دیگرى در شرح اسراء و معراج==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[الأمالی شیخ طوسی (کتاب)|امالى صدوق]] از پدرش از على از پدرش از ابن ابى عمیر از [[ابان بن عثمان]] از ابى عبداللَّه [[امام صادق علیه السلام|جعفر بن محمد]] علیه السلام روایت آمده که فرمود: وقتى رسول خدا صلی الله علیه و آله را به [[معراج]] و به [[بیت المقدس]] بردند جبرئیل او را سوار براق کرد و به اتفاق به بیت المقدس آمدند جبرئیل محراب هاى انبیاء را به آن جناب نشان داد، و رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن محراب ها نماز گزارده و از آن جا عبورش داده در مراجعت به کاروان قریش برخوردند، رسول خدا صلی الله علیه و آله آبى را که آنان در ظرف داشتند دید و دید که شترى گم کرده اند و در پى آن مى گردند، رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن آب بیاشامید، و مابقى آن را به زمین ریخت و چون از معراج برگشت و صبح شد به [[قریش|قریش]] فرمود که خداى تعالى دیشب مرا به بیت المقدس برد و آثار انبیاء و منزل هاى ایشان را نشانم داد، و من در مراجعت در فلان محل به کاروانى از قریش برخوردم که شترى گم کرده بودند و از آب ایشان بیاشامیدم، و مابقى آن را ریختم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابوجهل]] گفت: اى قریش الآن فرصت خوبى دست داده، بپرسید مسجد اقصى چند ستون داشت؟ و چند قندیل در آن آویزان بود؟ پرسیدند: اى محمد! در این جمع کسانى هستند که بیت المقدس را دیده باشند، اینک تو بیت المقدس را براى ما توصیف کن ببینیم راست مى گویى یا خیر، بگو ببینیم چند عدد ستون داشت؟ و قندیل ها و محراب هایش چند تا بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جبرئیل در دم نازل شده صورت بیت المقدس را در برابر آن جناب مجسم نمود، و آن جناب هر چه را ایشان مى پرسیدند پاسخ مى گفت، بعد از آن که از جزئیات بیت المقدس فارغ شدند گفتند: باید صبر کنى تا کاروان برسد، از کاروانیان نیز قضیه تو را بپرسیم، حضرت فرمود: شاهد صدق گفتار من این است که کاروانیان قریش هنگام طلوع آفتاب وارد مى شوند، در حالى که شترى خاکسترى رنگ پیشاپیش کاروانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرداى آن روز قریش به استقبال کاروان آمده شکاف دره را نگاه مى کردند مى گفتند الآن آفتاب مى زند. در همین بین در یک آن هم آفتاب طلوع کرد و هم کاروان نمودار شد در حالى که شترى خاکسترى رنگ پیشاپیش آن بود. از داستان شب گذشته و آن چه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده بود پرسیدند. گفتند: آرى همین طور بود شترى از ما در فلان محل گم شده بود و ما آب خود را در ظرفى ریخته بودیم صبح که برخاستیم دیدیم آب به زمین ریخته شده است. ولى مشاهده این معجزات چیزى جز بر طغیان قریش نیفزود.&amp;lt;ref&amp;gt;امالى شیخ صدوق، ص ۳۶۳، مجلس ۶۹، ح ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤلف: در معناى این روایت، روایت دیگرى نیز از [[شیعه|شیعه]]&amp;lt;ref&amp;gt;منهج الصادقين فى الزام المخالفين، ج ۵، ص ۲۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[اهل سنت|سنى]]&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; وارد شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در همان کتاب به سند خود از [[ابن عباس|عبداللَّه بن عباس]] روایت کرده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله وقتى به آسمان عروج نمود جبرئیل او را به کنار نهرى رسانید، که آن را نهر نور مى گویند و آیه: {{متن قرآن|«وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره انعام]]، آیه ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; اشاره به آنست، وقتى به آن نهر رسیدند جبرئیل به او گفت: اى محمد! به برکت خدا عبور کن، زیرا خداوند چشمت را برایت نورانى کرده و پیش رویت را وسعت داده، آرى این نهرى است که تاکنون احدى از آن عبور نکرده نه فرشته اى مقرب و نه پیغمبرى مرسل، تنها و تنها من روزى یک بار در آن آب تنى مى کنم، و وقتى بیرون مى شوم بالهایم را بهم مى زنم هیچ قطره اى نیست که از بالم بچکد مگر آن که خداى تعالى از آن قطره فرشته اى مقرب خلق مى کند که بیست هزار صورت و چهل هزار بال دارد و به هر زبانى با لغتى جداگانه حرف مى زند که زبان دیگرى آن را نمى داند و نمى فهمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن نهر عبور کرد تا رسید به حجاب ها و حجاب ها پانصد عدد بودند که میان هر دو حجابى پانصد سال راه بود آن گاه به وى گفت: اى محمد! جلو برو رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید: چرا با من نمى آیى؟ گفت: من نمى توانم از این جا پا فراتر بگذارم، [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله آن قدر که خدا مى خواست جلو رفت تا آن که گفتار خداى را شنید که مى فرمود من محمودم و تو محمدى اسمت را از اسم خودم مشتق نمودم پس هر که با تو بپیوندد من با او مى پیوندم و هر که با تو قطع کند با او قطع مى کنم. برو به سوى بندگانم و ایشان را از کرامتى که به تو کردم خبر بده، هیچ پیغمبرى برنگزیدم مگر آن که براى او وزیرى قرار دادم و تو پیغمبر من، و [[امام علی علیه السلام|على بن ابى طالب]] وزیر تو است.&amp;lt;ref&amp;gt;امالى صدوق، ص ۲۹۰، ح ۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در مناقب [[ابن شهر آشوب]] از ابن عباس روایت شده که در خبرى گفته: (رسول خدا) آوازى را شنید که مى گفت: &amp;quot;آمنا برب العالمین&amp;quot; ابن عباس اضافه کرده که (جبرئیل) گفت: این ها ساحران فرعونند و همچنین (رسول اللَّه) شنید که گوینده اى مى گفت: &amp;quot;لبیک اللهم لبیک&amp;quot;. جبرئیل گفت: این ها حاجیانند، و نیز شنید صداى گوینده اى را که مى گفت: لبیک &amp;quot;اللَّه اکبر&amp;quot;. جبرئیل گفت: این ها مجاهدین راه خدایند و نیز صداى تسبیح شنید. جبرئیل بیان داشت که اینان انبیایند پس وقتى به سدرة المنتهى و از آن جا به حجاب ها رسید جبرئیل گفت: یا رسول اللَّه تو خود جلو برو که من بیش از این نمى توانم نزدیک شوم چرا که اگر به اندازه یک بند انگشت نزدیکتر شوم خواهم سوخت.&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب، ج ۱، ص ۱۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[الاحتجاج (کتاب)|احتجاج]] از ابن عباس روایت کرده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله در ضمن احتجاجى که علیه [[یهود|یهود]] مى کرد فرمود: &amp;quot;بر بال جبرئیل سوار شدم، سیر نمودم و به آسمان هفتم رسیدم از [[سدرة المنتهى]] که نزد آن جنت الماوى است نیز گذشتم تا آن که به ساق [[عرش]] پیوستم، و از ساق عرش ندا شد که به درستى که منم آرى منم اللَّه و معبود یکتا، معبودى نیست غیر من، منم &amp;quot;سلام&amp;quot;، &amp;quot;مؤمن&amp;quot;، &amp;quot;مهیمن&amp;quot;، &amp;quot;عزیز&amp;quot;، &amp;quot;جبار&amp;quot;، &amp;quot;متکبر&amp;quot;، &amp;quot;رؤوف&amp;quot;، &amp;quot;رحیم&amp;quot; و من او را با چشم دل دیدم نه با چشم سر...&amp;quot;.&amp;lt;ref&amp;gt;احتجاج، ج ۱، ص ۴۸، طبع بیروت.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[الکافی (کتاب)|کافى]] به سند خود از ابى الربیع روایت کرده که گفت سفرى با حضرت [[امام باقر علیه السلام|ابى جعفر]] علیه السلام به [[حج]] مشرف شدم که آن سال [[هشام بن عبدالملک|هشام بن عبدالملک]] نیز به اتفاق نافع مولاى [[عمر بن خطاب]] مشرف بود. نافع نظرى به ابى جعفر علیه السلام انداخت در حالى که در رکن بیت بود و مردم اطرافش جمع بودند، نافع به هشام گفت یا امیرالمؤمنین! این کیست که این قدر مردم اطرافش را گرفته اند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: این پیغمبر اهل کوفه محمد بن على است، نافع گفت: شاهد باش که مى روم و از مسائلى پرسش مى کنم که در جواب عاجز بماند، سؤالاتى به میان مى آورم که جز پیغمبر و یا وصى پیغمبر و یا فرزند پیغمبر نمى تواند جواب بگوید، گفت برو و سعى کن سؤالاتى را مطرح کنى تا شرمنده اش سازى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نافع نزدیک آمد تا خود را به دوش مردم تکیه داده رو به ابى جعفر کرد و گفت: اى محمد بن على من [[تورات]] و [[انجیل]] و [[زبور]] و [[قرآن]] را خوانده ام و حلال و حرام آن ها را یاد گرفته ام اینک آمده ام تا از تو سؤالاتى کنم که جواب آن ها را جز پیغمبران و یا اوصیاى آنان نمى دانند، راوى مى گوید: امام ابى جعفر علیه السلام سرش را بلند کرد و فرمود بپرس هر چه را که مى خواهى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نافع گفت: به من بگو ببینم بین [[حضرت عیسى]] علیه السلام و [[خاتم الأنبیاء|خاتم الأنبیاء]] چند سال فاصله بود؟ فرمود: نظریه خودم را بگویم یا رأى تو را؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کرد: هر دو را، فرمود: بنا به قول من پانصد سال فاصله شد و اما بنا بر قول تو ششصد سال بوده، گفت: بگو ببینم معناى کلام خدا که مى فرماید: {{متن قرآن|«وَاسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنَا أَجَعَلْنَا مِنْ دُونِ الرَّحْمَٰنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;از پیغمبرانى که قبل از تو فرستاده ایم بپرس آیا ما به غیر رحمان معبودهاى دیگرى قرار دادیم که مردم را بپرستند؟ [[سوره زخرف]]، آیه ۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; چیست؟ و با این که بین رسول خدا صلی الله علیه و آله و پیغمبر قبل او عیسى پانصد سال فاصله است این سؤال را از کدام پیغمبر بکند؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت در جوابش این آیه را تلاوت فرمود: {{متن قرآن|«سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا»}}. و از جمله آیاتى که خداوند در بیت المقدس به او نشان داد این بود که خداوند انبیاء و مرسلین اولین و آخرین را محشور نموده به جبرئیل دستور داد تا [[اذان]] و [[اقامه]] را دو تا دو تا بگوید، و او در اذانش گفت حى على خیر العمل آن گاه به انبیاء نماز گزارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون از نماز فارغ شد رو به ایشان کرده پرسید شما به چه چیز شهادت مى دهید. (عقاید دینى شما چیست؟) و چه چیزى را مى پرستیدید؟ گفتند: ما [[شهادت]] مى دهیم به این که معبودى نیست جز خداى تعالى و او را شریکى نیست و نیز شهادت مى دهیم بر این که تو رسول خدایى بر این معنا از ما عهد و میثاق ها گرفته اند، نافع گفت: درست فرمودى اى ابا جعفر.&amp;lt;ref&amp;gt;روضه کافى، ص ۱۰۳، ح ۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[علل الشرائع (کتاب)|علل]] به سند خود از ثابت بن دینار روایت کرده که گفت: من از حضرت [[امام سجاد علیه السلام|زین العابدین على بن الحسین]] علیه السلام درباره خداى عزوجل پرسیدم: که آیا خداوند به مکان وصف مى شود؟ حضرت فرمود: «{{متن قرآن|تعالى اللَّه عن ذلک}}؛ خدا بزرگتر از این است». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کردم: اگر خداوند به مکان وصف نمى شود پس چرا وقتى مى خواست پیغمبرش را به خود نزدیک کند او را به آسمان برد، مگر خدا در آسمان است؟ فرمود: نه این کار براى آن بود که مى خواست [[عالم ملکوت|ملکوت]] و واقعیت آسمان ها و آن چه در آن ها (از عجائب صنع و بدایع خلقت) است را به او نشان دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسیدم: پس این که خداى تعالى مى فرماید: {{متن قرآن|«ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّىٰ * فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره نجم]]، آیه ۸-۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. چه معنا دارد؟ و رسول خدا صلی الله علیه و آله به کجا نزدیک شد؟ (که بیش از دو تیرانداز و یا کمتر فاصله نماند؟) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله به حجاب هاى نورى نزدیک شد و در آن جا ملکوت آسمان ها را مشاهده کرد، آن گاه تدلى (نزدیکى) نموده و از طرف پائین ملکوت زمین را نگریست تا آن جا که پنداشت نزدیکی هاى زمین است و بیش از دو تیرانداز و یا کمتر فاصله نبود. خلاصه جمله {{متن قرآن|«قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ»}} ناظر به فاصله آن جناب با زمین است.&amp;lt;ref&amp;gt;علل شرایع، ج ۱، ص ۱۳۱، باب ۱۱۲، ح ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[تفسیر قمی (کتاب)|تفسیر قمى]] به سند خود از اسماعیل جعفى روایت کرده که گفت: من در [[مسجد الحرام|مسجدالحرام]] نشسته بودم و حضرت ابى جعفر علیه السلام نیز در گوشه اى نشسته بود، سر بلند کرده نگاهى به آسمان و نگاهى به [[کعبه|کعبه]] کرد و فرمود: {{متن قرآن|«سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى»}} سه بار این آیه را تکرار کرد، آن گاه متوجه من شد و فرمود: اهل [[عراق]] درباره این آیه چه مى گویند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کردم: مى گویند خداوند رسول خود را از مسجدالحرام به بیت المقدس برد، فرمود این طور نیست که آنان مى گویند لیکن از این جا به این جا سیرش دادند و با دست اشاره به آسمان کرد و فرمود ما بین آن دو حرم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه فرمود: به سدرة المنتهى رسید جبرئیل از همراهیش باز ایستاد رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید: آیا در چنین جایى مرا تنها مى گذارى؟ گفت: تو پیش برو که به خدا سوگند به جایى رسیده اى که هیچ خلقى از خلائق بدان جا نرسیده و نخواهد رسید این جا بود که پروردگار خود را دید و تنها سبحه میان او و خداوند فاصله بود، پرسیدم فدایت شوم سبحه چیست؟ حضرت با صورت خود اشاره به زمین و با دست خود اشاره به آسمان کرد و سه نوبت گفت: &amp;quot;جلال ربى جلال ربى&amp;quot; آن گاه خطاب شد که اى محمد، گفت: لبیک یا رب، خطاب رسید سکنه آسمان در چه چیز مشاجره مى کنند؟ پیامبر گفت: خداوندا تو منزهى من علمى ندارم جز آن چه که تو به من آموختى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا سپس فرمود: پس خداى تعالى دست در میان دو پستانم گذاشت و من برودت آن را در میان دو کتفم احساس کردم، آن گاه هیچ چیز از گذشته و آینده از من نپرسید مگر آن که پاسخ آن را دانستم، در پایان پرسید اى محمد! سکان آسمان ها در چه چیز مخاصمه و نزاع دارند؟ گفتم: در درجات و کفارات و حسنات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: اى محمد نبوتت به پایان رسید، و خوردنت تمام شد، چه کسى را براى جانشینى خود در نظر گرفته اى؟ عرض کردم: پروردگارا من همه خلقت را آزمایش کرده ام کسى را مطیع تر از على براى خود نیافتم، فرمود: اى محمد! هم چنین مطیع تر از همه خلق نسبت به دستورات منست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کردم: پروردگارا همه خلقت را آزمودم کسى را نسبت به خودم علاقمندتر از على نیافتم، فرمود: و هم چنین نسبت به من، پس اى محمد! او را بشارت بده به این که آیات هدایت و پیشواى اولیاى من و نور براى فرمانبران من و کلمه باقیه ایست که من متقین را ملزم به پذیرفتن آن کرده ام، هر که او را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر که او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته، علاوه بر این، من او را به خصائصى اختصاص داده ام که احدى را به آن اختصاص نداده ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کردم پروردگارا آخر او برادر من و صاحب و وزیر و وارث من است، فرمود: این امرى است که قضایش مقدر شده که او باید مبتلا شود و مردم هم به وسیله او امتحان شوند علاوه بر این من او را ارث داده ام وارث داده ام وارث داده ام وارث داده ام، چهار چیز را که گره آن ها به دست اوست و او هرگز فاش نمى کند.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر قمى، ج ۲، ص ۲۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤلف: این که امام علیه السلام فرمود: &amp;quot;از این جا به این جا سیرش دادند&amp;quot;. مقصود این است که آن جناب را از [[کعبه]] به [[بیت المعمور|بیت المعمور]] سیر دادند (و ما بین کعبه و بیت المعمور حرم است) نه این که مقصود این باشد که از کعبه تا بیت المقدس نرفته بلکه به [[مسجد الاقصى]] رفته است، چون اخبار بسیارى وارد شده که مقصود از مسجد اقصى همان بیت المقدس است، نه این که خواسته باشد مسجد اقصى را به بیت المعمور تفسیر کرده باشد بلکه مقصود حضرت این است که منتهاى معراج بیت المقدس نبوده بلکه از آن جا هم گذشته به بیت المعمور که در آسمان ها است برده شده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: &amp;quot;این جا بود که پروردگار خود را دیدم&amp;quot; معنایش دیدن به چشم قلب است نه به چشم سر، همچنان که در پاره اى از روایات قبلى خود آن حضرت تصریح به آن کرده بود، روایاتى هم که رؤیت را به رؤیت قلبى تفسیر مى کند مؤید این معنا است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این که فرمود: &amp;quot;تنها سبحه میان پیامبر و خدا فاصله بود&amp;quot;. معنایش این است که در نزدیکى به خدا به جایى رسید که میان خدا و پیامبر جز جلال او فاصله اى نماند. و این که فرمود: &amp;quot;خداى تعالى دست در میان دو پستانم گذاشت...&amp;quot; کنایه است از رحمت الهى، و حاصل معنایش این است که علمى از ناحیه او به قلبم وارد شد که هر شک و ریبى را از میان برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[الدر المنثور]] است که ابن ابى شیبه و مسلم و ابن مردویه از طریق ثابت از [[انس بن مالک|انس]] روایت کرده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: براق را برایم آوردند، حیوانى بود سفید و دراز، و بزرگتر از الاغ و کوچکتر از قاطر که هر گامش به اندازه چشم اندازش بود من آن را سوار شده به راه افتادم تا به بیت المقدس رسیدم، در آن جا براق را به همان حلقه اى که انبیاء مرکب خود را مى بستند ببستم و داخل مسجد شده دو رکعت نماز بجا آوردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه بیرون آمدم جبرئیل ظرفى شراب و ظرفى شیر برایم آورد، من شیر را انتخاب کردم جبرئیل گفت، فطرت را اختیار کردى، آن گاه ما را به طرف آسمان دنیا برد در آن جا اجازه ورود خواست، پرسیدند تو کیستى؟ گفت: جبرئیلم، پرسیدند: همراهت کیست؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: محمد صلی الله علیه و آله است، پرسیدند مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده، در این موقع درب را باز کردند، ناگهان آدم را دیدم که به من مرحبا گفت و برایم دعاى خیر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه ما به آسمان دوم عروج داده شدیم در آن جا نیز جبرئیل اذن ورود خواست، پرسیدند: تو کیستى؟ گفت: جبرئیلم، پرسیدند: چه کسى با تو است؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده، ما را راه دادند، ناگهان دو پسر خاله ام [[حضرت عیسی علیه السلام|عیسى بن مریم]] و [[حضرت یحیی علیه السلام|یحیى بن زکریا]] را دیدم مرا مرحبا گفتند و برایم دعاى خیر کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به آسمان سوم برده شدیم در آن جا نیز جبرئیل اجازه ورود خواست، پرسیدند: تو کیستى؟ گفت: جبرئیلم، پرسیدند: همراهت کیست؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده، ما را راه دادند، ناگهان یوسف را دیدم که بهره اى از زیبایى داشت مرحبا گفت و برایم دعاى خیر نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه ما به آسمان چهارم برده شدیم، جبرئیل اجازه ورود خواست، پرسیدند: کیستى؟ گفت جبرئیلم، پرسیدند: چه کسى با تو است؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده، آن گاه ما را راه دادند وارد شدیم و من به ادریس برخوردم بر من مرحبا گفت و برایم دعاى خیر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه به آسمان پنجم رفتیم، و جبرئیل اجازه ورود خواست، گفتند: کیستى؟ گفت: جبرئیلم گفتند: آن کیست با تو؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده، اجازه دادند وارد شدیم، و من به هارون برخوردم و مرا ترحیب گفت و برایم دعاى خیر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به آسمان ششم عروجمان دادند در آن جا نیز جبرئیل اجازه خواست، گفتند: کیستى؟ گفت: جبرئیلم، پرسیدند: به همراه تو کیست؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده، اجازه دادند وارد شدیم و من موسى را دیدم و مرا ترحیب گفت و دعاى خیر برایم کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس آنگاه به آسمان هفتم عروج داده شدیم و جبرئیل اجازه خواست، پرسیدند: کیستى؟ گفت: جبرئیلم، گفتند آن کیست؟ گفت: محمد، پرسیدند، مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده اجازه ورودمان دادند و من به ابراهیم برخوردم که تکیه به بیت المعمور داده بود و هر روز هفتاد هزار فرشته به دیدارش مى آمدند و دیگر آن عده نزد او نمى آمدند، بلکه هر روز یک عده اى دیگر او را دیدار مى کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا عبور داده شدم و به سدرة المنتهى رسیدم، برگ درخت سدر را در آن جا دیدم که مانند گوش فیل بود و میوه اش هم چون کوزه هاى بزرگ و چون امر الهى آن درخت را فرا گرفت وضعش تغییر کرد، در نتیجه احدى از خلق خدا قادر نیست که زیبایى آن را توصیف کند، آن جا بود که خداوند به من [[وحى]] کرد آن چه را که کرد، و پنجاه نماز بر من واجب کرد تا در هر شبانه روز به جاى آورم، پس فرود آمدم تا به موسى رسیدم، او پرسید: خدا چه چیز بر امت تو واجب کرد؟ گفتم: پنجاه نماز. گفت: برگرد نزد پروردگارت، چرا که امت تو طاقت این مقدار را ندارند، آرى بنى اسرائیل را آزموده و این تجربه را به دست آوردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به درگاه پروردگارم برگشته به عرض رساندم که به امت من تخفیف ده خداى تعالى پنج نماز را تخفیف داد و من نزد موسى برگشتم و گفتم که پنج نماز تخفیف داده شد، گفت: امتت طاقت این را هم ندارند برگرد و از پروردگارت درخواست تخفیف کن، مى فرماید من هم چنان برمى گشتم و تخفیف مى گرفتم تا آن که خداى تعالى فرمود: اى محمد! حال رسید به پنج نماز، براى هر شبانه روز، و هر نماز اجر ده نماز را دارد و در نتیجه امتت از پنجاه نماز برخوردار مى شوند، و هر کس که تصمیم بگیرد حسنه اى را انجام دهد اگر نتوانست انجام دهد یک حسنه به حسابش مى نویسند و اگر انجام داد ده حسنه به حسابش نوشته مى شود و از طرفى اگر کسى تصمیم گرفت گناهى را مرتکب شود اما به آن گناه دست نیازید چیزى به حسابش نوشته نمى شود و اگر مرتکب شد یک سیئه برایش حساب مى شود، این جا بود که به سوى موسى برگشته و جریان را برایش گفتم، باز موسى گفت که نزد پروردگارت برگرد و باز تخفیف بگیر، گفتم: نه آن قدر رفتم و برگشتم که دیگر خجالت مى کشم.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علامه طباطبایى|علامه طباطبایی]] گوید: این روایت از انس به طرق مختلفى نقل شده، از آن جمله طریق بخارى و مسلم و ابن جریر و ابن مردویه است که از طریق شریک بن عبداللَّه بن ابى نمر از انس روایت کرده و روایتش چنین است که گفت: شبى که رسول خدا را از مسجد کعبه به معراج بردند سه نفر قبل از این که به آن جناب وحى بیاید نزد او آمدند در حالى که آن جناب در مسجدالحرام خوابیده بود یکى از آن سه نفر از بقیه پرسید کدامیک از ایشان است؟ وسطى گفت: بهتر از همه او است، دیگرى گفت: بگیرید بهتر از همه را، و این جریان در آن شب زیاد ادامه نیافت و از نظر آن جناب ناپدید شدند تا آن که در شبى دیگر آمدند در حالى که دیدگان آن جناب بسته بود ولى دلش بیدار بود و مى دید (البته این اختصاص به آن شب و به آن حضرت ندارد اصولا انبیاء چنین هستند که دیدگان شان بسته مى شود ولیکن دل هایشان بیدار است و مى بیند) هیچ سخن نگفتند و او را برداشته نزد [[چاه زمزم]] گذاشتند و از میان آنان جبرئیل جلو آمد و بین گلو تا آخر سینه آن جناب را شکافته و قسمت سینه و اندرون او را با آب زمزم شستشو داد تا این که اندرونش پاکیزه گشت، آن گاه طشتى طلایى پر از ایمان و [[حکمت]] آورده و سینه و رگ هاى گردنش را از آن پر کرد آن گاه، روى هم گذاشته (بهبودش بخشید) و سپس به آسمان دنیایش عروج داد. (راوى حدیث را طبق حدیث قبلى ادامه مى دهد)&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مساله شکافتن سینه و شستشو و پاکیزه کردن آن و پر کردنش از ایمان و حکمت، بیان یک حالت مثالى است که آن جناب مشاهده کرده نه این که طشتى مادى و از طلا در کار باشد و هم چنان که بعضى ها پنداشته اند مملو از امرى مادى به نام ایمان و حکمت شود بلکه همین پر کردن دل آن جناب از ایمان و حکمت، خود قرینه اى است بر این که طشت هم امرى معنوى و مثالى بوده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اخبار معراج از این گونه مشاهدات مثالى و تمثیل هاى روحى پر است و این معنا در عده اى از اخبار معراجیه که از طرق [[عامه]] نقل شده دیده مى شود، و پر واضح است که هیچ اشکالى هم ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظاهر این روایت این است که معراج پیغمبر صلی الله علیه و آله قبل از [[مبعث حضرت محمد صلی الله علیه و آله|بعثت]] بوده که هنوز وحى به او نازل نشده بود. دیگر این که از آن برمى آید که این پیشامد در خواب بوده نه در بیدارى. اما این که قبل از بعثت بوده باشد احتمالى است که معظم روایات وارده در معراج که شاید از حد شمارش هم بیرون باشد آن را رد مى کند و علماى این بحث نیز همه اتفاق نظر دارند بر این که معراج بعد از بعثت بوده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر این، خود حدیث هم با این احتمال سازگار نیست، و آن را دفع مى کند زیرا در آن آمده است که در معراج پنجاه نماز و پس از چند نوبت گرفتن تخفیف، به راهنمایى موسى، پنج نماز واجب شده است، و واجب شدن نماز قبل از نبوت چه معنایى دارد؟ پس ناگزیر باید صدر حدیث را که داشت &amp;quot;قبل از آن که به آن جناب وحى مى آمد نزد او آمدند&amp;quot; بر این حمل کنیم که ملائکه شبى قبل از شب بعثت آمدند و آن سخنان را با خود گفتند، آن گاه شب بعد که آن حضرت مبعوث به نبوت شده بود آمدند و به معراجش بردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در روایات ما [[امامیه|امامیه]]&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر قمى، ج ۲، ص ۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; آمده است که آن عده که در شب معراج با آن جناب در مسجد خوابیده بودند عبارت بودند از [[حضرت حمزه سيد الشهداء علیه السلام|حمزة بن عبدالمطلب]] و [[جعفر طیار|جعفر]] و [[امام علی علیه السلام|على]] دو فرزند [[ابوطالب علیه السلام|ابو طالب]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما این که این واقعه در شب معراج در عالم خواب اتفاق افتاده ممکن است. - البته بعید است - بگوئیم که مساله شکافتن سینه و شستشوى اندرون آن حضرت در خواب بوده ولى پس از آن بیدارش کرده و به معراجش برده اند. ولى انصاف این است که ظهور این روایت در این که تمامى جریانات معراج، در خواب واقع شده بیشتر است، و روایات بعدى هم دلالت بر آن دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن جمله روایتى است که در الدر المنثور آمده و آن این است که ابن اسحاق و ابن جریر از [[معاویه|معاویة بن ابى سفیان]] روایت کرده اند که هر وقت درباره مساله معراج رسول خدا صلی الله علیه و آله از معاویه پرسش مى شد در جواب مى گفت: &amp;quot;رؤیاى صادقه از پیش خدا بود&amp;quot;.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه طباطبایی می گوید: ولى ظاهر آیه کریمه که مى فرماید: {{متن قرآن|«سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ»}} تا جمله: {{متن قرآن|«لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا»}} این احتمال و این گفته معاویه را رد مى کند و همچنین آیات اول [[سوره نجم]]. مثلا در آن آیات این جمله است که: {{متن قرآن|«مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ* لَقَدْ رَأَىٰ مِنْ آيَاتِ رَبِّهِ الْكُبْرَىٰ»}} چشم منحرف نشد و خطا نکرد او بزرگترین آیات پروردگار خود را دید.&amp;lt;ref&amp;gt;سوره نجم، آیه ۱۷ و ۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر این که آیه در مقام منت نهادن است، در عین حال ثناى بر خداى سبحان نیز هست که چنین پیشامد بى سابقه را پیش آورده و چنین قدرت نمایى عجیبى را انجام داده، و پرواضح است که مساله &amp;quot;قدرت نمایى&amp;quot; با &amp;quot;خواب دیدن&amp;quot; به هیچ وجه سازگار نیست، خلاصه خواب دیدن پیغمبر بى سابقه و قدرت نمایى نیست چون خواب را همه کس چه صالح و چه طالح مى بیند و چه بسا فاسق و فاجر خواب هایى مى بینند که بسیار عجیب تر است از خواب هایى که یک مؤمن متقى مى بیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اصلا خواب در نظر عامه مردم بیش از یک نوع تخیل چیز دیگرى نیست که عامه آن را دلیل بر قدرت یا سلطنت بدانند منتهى اثرى که دارد این است که با دیدن آن تفألى بزنند و امیدوار خیرى شوند و یا با دیدن آن تطیرى بزنند و احتمال پیشامد ناگوارى را بدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز در همان کتاب است که ابى اسحاق و ابن جریر از [[عایشه]] روایت کرده اند که گفت: من بدن رسول خدا صلی الله علیه و آله را از بسترم غایب ندیدم و در آن شب خداوند روح او را به معراج برد.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه طباطبایی می گوید: همان اشکالى که به روایت قبلى وارد بود بر این روایت نیز وارد است. علاوه بر این در سقوط این روایت از درجه اعتبار، همین بس که تمام راویان حدیث و تاریخ نویسان اتفاق کلمه دارند بر این که معراج قبل از هجرت به مدینه واقع شده، و ازدواج رسول خدا صلی الله علیه و آله با عایشه بعد از هجرت و در مدینه اتفاق افتاده آن هم بعد از گذشتن مدتى از هجرت و حتى دو نفر هم از راویان در این مطلب اختلاف نکرده اند. خود آیه نیز صریح است در این که معراج آن جناب از مکه و مسجدالحرام بوده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز در همان کتاب است که ترمذى (وى روایت را حسن دانسته) و طبرانى و ابن مردویه از [[ابن مسعود]] روایت کرده اند که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: من ابراهیم را در شب معراج دیدم به من گفت: اى محمد از من بر امتت سلام برسان و به ایشان بگو که زمین بهشت، زمین پاکیزه و قابل کشت و زرع و آب آن گواراست، و همه آن دشت هموار است و نهال هایى که مى توانید بفرستید کلمه سبحان اللَّه و الحمدللَّه و لا اله الا اللَّه و اللَّه اکبر و کلمه لاحول و لاقوة الا باللَّه است.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز در همان کتابست که طبرانى از عایشه روایت کرده که گفت: رسول خدا فرمود: وقتى مرا به آسمان بردند داخل بهشت شدم و به درختى از درختان بهشت رسیدم که زیباتر و سفید برگتر و خوش میوه تر از آن ندیده بودم یک دانه از میوه هاى آن را چیده و خوردم و همین میوه نطفه اى شد در صلب من، وقتى به زمین آمدم و با خدیجه همبستر شدم به فاطمه حامله شد و اینک هر وقت مشتاق بوى بهشت مى شوم فاطمه را مى بویم.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در تفسیر قمى از پدرش از ابن محبوب از ابن رئاب از ابى عبیده از امام صادق علیه السلام روایت آورده که فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله بسیار فاطمه را مى بوسید، این کار براى عایشه خوشایند نبود، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: اى عایشه! وقتى مرا به آسمان بردند داخل بهشت شدم جبرئیل مرا به نزدیک [[درخت طوبى]] برد و از میوه هایش به من داد و من خوردم، خداوند همان میوه را به صورت نطفه اى در پشتم درآورد - وقتى به زمین هبوط نمودم با خدیجه همبستر شدم به فاطمه حامله شد، و اینک هیچ وقت او را نمى بوسم مگر آن که بوى درخت طوبى را از او استشمام مى کنم.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر قمى، ج ۱، ص ۳۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در الدر المنثور است که طبرانى در کتاب اوسط از ابن عمر روایت کرده که وقتى رسول خدا صلی الله علیه و آله را به معراج بردند خداوند به او وحى کرد که باید اذان بگوید چون نازل شد (به جبرئیل رسید) جبرئیل اذان را به او یاد داد.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز در همان کتاب آمده است که ابن مردویه از على علیه السلام روایت کرده که اذان را در شب معراج تعلیم رسول خدا کردند، و واجب شد که نماز را بعد از آن بخوانند.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در کتاب علل به سند خود از اسحاق ابن عمار روایت کرده که گفت: من از حضرت ابى الحسن موسى ابن جعفر پرسیدم چطور شد که هر یک رکعت نماز داراى یک [[رکوع]] و دو [[سجده]] شد؟ و با این که سجده دو تا است چرا دو رکعت حساب نمى شود؟ فرمود: حال که این مطلب را سؤال کردى حواست را جمع کن تا جوابش را خوب بفهمى، اولین نمازى که رسول خدا صلی الله علیه و آله بجا آورد نمازى بود که در آسمان در برابر پروردگار متعال و در جلوى عرش خداى عزوجل خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و شرحش چنین است که وقتى آن جناب را به معراج بردند و آن جناب را به معراج بردند و آن جناب به پاى عرش الهى رسید به او خطاب شد اى محمد! به چشمه صاد نزدیک شو و محل هاى سجده خود را بشوى و پاکیزه کن و براى پروردگارت نماز بخوان، رسول خدا صلی الله علیه و آله بدان جا که خدایش دستور داده بود نزدیک شده و وضو گرفت، وضویى طولانى و سیر، آن گاه در برابر پروردگار جبار تبارک و تعالى به ایستاد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى دستور داد تا نماز را افتتاح کند، او نیز (با گفتن اللَّه اکبر) نماز را شروع کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستور رسید اى محمد! بخوان: {{متن قرآن|بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ * الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ...»}} تا آخر سوره، او چنین کرد دستورش داد تا به اصطلاح حسب و نسب خداى را بخواند و بگوید {{متن قرآن|«سْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ * اللَّهُ الصَّمَدُ»}}، در این جا خداى تعالى از تلقین بقیه سوره باز ایستاد رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: {{متن قرآن|«قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ * اللَّهُ الصَّمَدُ»}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه خداى تعالى دستورش داد: بگوید {{متن قرآن|«لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ * وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ»}}، باز خداى تعالى از تلقین بقیه بازایستاد و [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله خودش پس از اتمام سوره گفت کذلک اللَّه ربى، کذلک اللَّه ربى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از آن که رسول خدا این را بگفت خداى تعالى دستورش داد که براى پروردگارش رکوع کند رسول خدا رکوع کرد و دستور داده شد در حال رکوع بگوید &amp;quot;سبحان ربى العظیم و بحمده&amp;quot; رسول خدا سه بار این ذکر را گفت، دستور آمد سر از رکوع بردارد، رسول خدا سر برداشته در برابر پروردگار متعال ایستاد دستور آمد که اى محمد! سجده کن براى پروردگارت رسول خدا با صورت به سجده افتاد، دستور آمد بگو &amp;quot;سبحان ربى الاعلى و بحمده&amp;quot; او این ذکر را هم سه بار تکرار کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستور رسید بنشیند، رسول خدا صلی الله علیه و آله نشست جلالت پروردگار جل جلاله را متذکر گشته بى اختیار و بدون این که دستور داشته باشد به سجده افتاد و مجددا سه بار [[تسبیح]] گفت، خداى تعالى دستور داد برخیزد آن جناب تمام قامت برخاست و در برخاستن آن جلالتى که از پروردگار خود باید مشاهده کند ندید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى دستور داد اى محمد! بخوان همان طور که در رکعت اول خواندى، آن جناب انجام داده بعد از آن که یکباره سجده کرد نشست باز متذکر جلال پروردگار تبارک و تعالى گشته بى اختیار به سجده افتاد بدون این که دستور داشته باشد بعد از تسبیح دستور رسید که سر بردار، خداوند تو را ثابت قدم کند و گواهى ده که معبودى نیست به غیر از خدا، و این که محمد فرستاده خداست و قیامت آمدنى است و شکى در آن نیست و این که خداوند همه مردگان را زنده مى کند و بگو &amp;quot;اللهم صل على محمد و آل محمد کما صلیت و بارکت و ترحمت على ابراهیم و آل ابراهیم انک حمید مجید اللهم تقبل شفاعته فى امته و ارفع درجته&amp;quot; رسول خدا همه این ها را گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى فرمود اى محمد، رسول خدا روى خود به سوى پروردگارش نموده (و از ادب) سر بزیر افکند و گفت &amp;quot;السلام علیک&amp;quot; پس خداى جبار جل جلاله جوابش داد و گفت: &amp;quot;و علیک السلام یا محمد&amp;quot; به نعمت من نیرو بر طاعتم یافتى و به عصمتم. تو را پیغمبر و حبیب خود کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام ابوالحسن علیه السلام سپس فرمود نمازى که خداى تعالى دستور داد دو رکعت بود و دو سجده داشت و او همان طور که برایت گفتم در هر رکعت دو سجده به جا آورد و مشاهده عظمت پروردگارش او را بى اختیار به تکرار سجده واداشت خداى تعالى هم همان دو سجده را واجب کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسیدم: فدایت شوم آن صاد که رسول خدا مامور شد از آن غسل کند چه بود؟ فرمود: چشمه ایست که از یکى از ارکان عرش مى جوشد و آن را آب حیات مى گویند و همان است که خداى تعالى در قرآن از آن یاد کرده و فرموده {{متن قرآن|«ص  وَالْقُرْآنِ ذِي الذِّكْرِ»}} و خلاصه دستور این بود که از آن چشمه [[وضو]] بگیرد و قرائت کند و نماز بخواند.&amp;lt;ref&amp;gt;علل شرایع، ص ۳۳۵، باب ۳۲، ح ۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; علامه طباطبایی می گوید: در این معنا روایت دیگرى نیز هست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[الکافی (کتاب)|کافى]] به سند خود از على بن حمزه روایت کرده که گفت در حضور حضرت صادق علیه السلام بودم که ابوبصیر از آن جناب پرسید: فدایت شوم رسول خدا صلی الله علیه و آله را چند نوبت به معراج بردند؟ فرمود: دو نوبت [[جبرئیل]] او را در موقعى برد و به او گفت: این جا باش که در جایى قرار گرفته اى که تاکنون نه فرشته اى بدان راه یافته و نه پیغمبرى، اینجاست که پروردگارت صلات مى گذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسید: چگونه صلات مى گذارد؟ گفت: مى‌ گوید &amp;quot;سبوح قدوس&amp;quot; منم پروردگار ملائکه و روح، رحمتم از غضبم پیشى گرفته است. رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: &amp;quot;عفوک عفوک&amp;quot;. فرمود: در آن حال نزدیکیش به پروردگار همان قدر بوده است که قرآن درباره اش فرموده: {{متن قرآن|«قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوبصیر به آن جناب عرض کرد: {{متن قرآن|«قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ»}} یعنى چه؟ فرمود: ما بین دستگیره کمان تا سر کمان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس فرمود: میان آن دو حجابى است داراى تلألؤ و به نظرم مى رسد، فرمود حجابى است از زبرجد. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله از دریچه اى به قدر سوراخ سوزن عظمتى را که جز خدا نمى داند مشاهده نمود... .&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافى، ج ۱، ص ۴۴۲، ح ۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه طباطبایی می گوید: آیات [[سوره نجم]] هم مؤید این روایت است که مى گوید معراج دو بار اتفاق افتاد: &amp;quot;صلواتى&amp;quot; هم که در این روایت بود ظاهرا باید درست باشد چون معناى صلوات در لغت به معنى میل و انعطاف است. و میل و انعطاف از خداى سبحان (به طورى که گفته شد) &amp;quot;رحمت&amp;quot; و از عبد &amp;quot;دعا&amp;quot; است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتارى هم که جبرئیل از خداى تعالى در صلواتش نقل کرد که مى فرماید: &amp;quot;رحمت من از غضبم پیشى گرفته&amp;quot; خود مؤید این معنا است. و نیز به همین جهت بود که جبرئیل آن جناب را در آن موقف نگاه داشت موقفى که خود او گفت هیچ فرشته و پیغمبرى بدان جا راه نیافته است، و لازمه این وصفى که براى آن موقف کرده این است که موقف مذکور واسطه اى میان خلق و خالق و آخرین حدى از کمال بوده که ممکن است یک انسان بدان جا برسد، پس حد نامبرده همان حدى است که رحمت الهى در آن ظهور کرده، و از آن جا به مادون و پائین تر افاضه مى شود، و به همین جهت در آن جا باز داشته شد که رحمت خداى را (به خود و به مادون خود) ببیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[مجمع البیان]] خلاصه آن چه را که از روایات استفاده مى شود چنین آورده است که: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: جبرئیل در موقعى که من در [[مکه]] بودم نزد من آمد و گفت اى محمد! برخیز و من برخاسته با او به طرف درب به راه افتادم و دیدم که [[میکائیل]] و [[اسرافیل]] نیز با او آمده اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جبرئیل براق را - که حیوانى بزرگتر از الاغ و کوچکتر از قاطر بود و صورتى چون گونه انسان و دمى چون دم گاو و یالى چون یال اسب و پاهایى چون پاهاى شتر داشت - حاضر کرد بر پشت آن جلى بهشتى بود و دو بال از قسمت ران هایش بر آمده بود، گامش به اندازه اى بود که چشمش کار مى کرد جبرئیل خطاب به من گفت سوار شو. من سوار شدم و به راه افتادم تا به [[بیت المقدس]] رسیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه داستان را نقل کرده تا رسیده به این جا که وقتى به بیت المقدس رسیدم فرشتگانى از آسمان فرود آمده از ناحیه رب العزة به من بشارت دادند و احترام کردند و من در آنجا به نماز ایستادم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در بعضى از روایات این باب آمده است که ابراهیم هم در میان خیل انبیاء مرا بشارت داد، آن گاه از وصف موسى و عیسى گفت و فرمود: سپس جبرئیل دست مرا گرفته بالاى صخره برد و در آن جا نشانید که ناگهان نردبان و معراجى دیدم که هرگز به زیبایى و جمال آن ندیده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس به آسمان بالا صعود داده شدم و عجائب و ملکوتش را دیدم، ملائکه آن جا به من سلام کردند آن گاه جبرئیل مرا به آسمان دوم برد در آن جا عیسى بن مریم و یحیى بن زکریا را ملاقات کردم سپس، به آسمان سوم عروجم داد در آن جا یوسف را دیدم، مرا به آسمان چهارم بالا برد در آن جا ادریس را دیدم به آسمان پنجم برد در آن جا هارون را دیدم به آسمان ششم بالا برد در آن جا خلق کثیرى دیدم که موج مى زدند سپس به آسمان هفتم عروج داد در آن جا خلقى و فرشتگانى دیدم و در حدیث [[ابوهریره]] آمده است که در آسمان ششم موسى را و در آسمان هفتم ابراهیم را دیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه فرمود: از آسمان هفتم هم گذشته به اعلى علیین رفتیم و اعلى علیین را وصف نموده و در آخر فرمود: پروردگارم با من سخن گفت و من با پروردگارم سخن گفتم [[بهشت]] و [[دوزخ]] را دیدم و عرش [[سدرة المنتهى]] را نظاره کردم و سپس به مکه بازگشتم. همین که صبح شد داستان را براى مردم شرح دادم [[ابوجهل]] و مشرکین مرا تکذیب کردند. مطعم بن عدى گفت: تو چنین مى پندارى که در یک شب دو ماه راه را پیموده اى من شهادت مى دهم بر این که تو از دروغ گویانى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راویان حدیث اضافه کرده اند که قریش گفتند: بگو ببینم در این سفر چه چیزها دیدى رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: به کاروان فلان قبیله برخوردم و دیدم که شترى گم کرده دنبالش مى گشتند و در کاروان شان ظرف بزرگى از آب بود، از آب نوشیدم و روى ظرف را پوشاندم، شما مى توانید از ایشان بپرسید که آیا آب را در قدح دیدند یا نه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قریش گفتند: این یک نشانه، سپس فرمود: به کاروان فلان قبیله برخوردم و دیدم که شتر فلانى فرار کرده و دستش شکسته بود شما از ایشان بپرسید، گفتند: این دو نشانه، آن گاه پرسیدند: از کاروان ما چه خبر دارى؟ فرمود: کاروان شما را در تنعیم دیدم، آن گاه از جزئیات بارها و وضع کاروان براى آنان مطالبى گفت و فرمود: پیشاپیش کاروان شترى خاکسترى رنگ در حرکت بود که دو فزاره بر دوش داشت در موقع طلوع خورشید پیدایشان مى شود. گفتند: این هم نشانه اى دیگر.&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان، ج ۶، ص ۳۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[تفسیر عیاشی (کتاب)|تفسیر عیاشى]] از [[هشام بن حکم]] از [[امام صادق]] علیه السلام روایت کرده که فرمود رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن شب که به معراج رفت هم [[نماز عشا|نماز عشاء]] را در مکه خواند و هم [[نماز صبح]] را.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر عیاشى، ج ۲، ص ۲۷۹، ح ۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه طباطبایی می گوید:و در پاره اى از اخبار آمده که آن جناب [[نماز مغرب]] را در [[مسجدالحرام]] خواند و بعد از آن برنامه معراجش شروع شد و میان این دو روایت منافاتى نیست، هم چنان که میان نماز خواندنش قبل از معراج و واجب شدن نماز در شب معراج منافاتى نیست، چرا که نماز قبل از معراج واجب شده بود، ولیکن جزئیات آن که چند رکعت است تا آن روز معلوم نشده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باقى مى ماند این اشکال که در روایات بسیارى آمده که آن جناب از روز اول بعثتش نماز مى خواند، هم چنان که در [[سوره علق]] که اولین سوره است فرموده: {{متن قرآن|«أرَأَيْتَ الَّذِي يَنْهَىٰ * عَبْدًا إِذَا صَلَّىٰ»}} هیچ یادت هست آن کسى را که نهى مى کرد بنده اى را که نماز مى خواند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره علق]]، آیه ۹ و ۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایاتى هم آمده که آن جناب قبل از اعلام دعوتش تا مدتى با على علیه السلام و خدیجه نماز مى خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در کافى از عامرى از حضرت ابى جعفر علیه السلام روایت کرده که فرمود: بعد از آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله معراج رفت در مراجعت ده رکعت نماز بجا آورد هر دو رکعت به یک سلام، و چون حسن و حسین علیه السلام متولد شدند رسول خدا صلی الله علیه و آله به شکرانه خدا هفت رکعت دیگر زیاد کرد و خداوند هم عمل او را امضاء فرمود، و اگر در نماز صبح چیزى اضافه نکرد براى این بود که در هنگام فجر ملائکه شب مى رفتند و ملائکه روز مى آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون خداوند دستورش داد تا در مسافرت نمازهایش بشکند رسول خدا صلی الله علیه و آله همه را دو رکعتى کرد مگر مغرب را که از آن چیزى کم نکرد در نتیجه شش رکعت را بر امتش تخفیف داد. و احکام سهو هم تنها مربوط به رکعت هایى است که رسول خدا صلی الله علیه و آله اضافه کرد و اگر کسى در اصل واجب یعنى در دو رکعت اول شک کند باید نماز را از سر بگیرد.&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافى، ج ۳، ص ۴۸۷، ح ۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شیخ صدوق]] در کتاب «[[من لایحضره الفقیه (کتاب)|من لایحضره الفقیه]]» به سند خود از [[سعید بن مسیب|سعید بن مسیب]] روایت کرده که: &amp;quot;وى از على بن الحسین علیه السلام پرسیده است، چه وقت نماز بدین طریق که امروز واجب است بر مسلمانان واجب شد؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: در [[مدینه]] و بعد از ظهور اسلام و قوت گرفتن آن، که خداوند جهاد را بر مسلمانان واجب نمود، آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله هفت رکعت به آن اضافه کرد، دو رکعت در [[نماز ظهر]] و دو رکعت در عصر و یک رکعت در مغرب و دو رکعت در عشاء و نماز صبح را به حال خود به همان دو رکعتى که در مکه واجب شده بود باقى گذارد...&amp;quot;.&amp;lt;ref&amp;gt;من لایحضره الفقیه، ج ۱، ص ۲۹۱، ح ۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در الدر المنثور است که احمد و نسایى و بزار و طبرانى و ابن مردویه و بیهقى (در کتاب دلائل) به سند صحیح از ابن عباس روایت کرده اند که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: وقتى مرا به معراج بردند بویى پاکیزه از پیش رویم گذشت به جبرئیل گفتم این بوى خوش از کجا است؟ گفت: بوى مشاطه و آرایشگر خانواده [[فرعون]] بود، چرا که او روزى مشغول شانه زدن به گیسوان دختر فرعون بود که شانه از دستش افتاد و گفت: بسم اللَّه. دختر فرعون گفت: مقصودت نام پدر من است؟ گفت: خیر، مقصودم پروردگار خودم و پروردگار تو و پدرت مى باشد، پرسید مگر تو غیر از پدر من پروردگار دیگرى دارى؟ گفت: آرى. پرسید به پدرم بگویم؟ گفت: بگو! دختر فرعون نزد پدرش رفته و جریان را براى او نقل کرد. فرعون آرایشگر و دخترش را احضار کرد و پرسید: آیا غیر از من پروردگار دیگرى دارى؟ گفت: آرى پروردگار من و تو خدایى است که در آسمان ها است، فرعون دستور داد مجسمه گاوى که از مس بود گداخته کردند و آن زن بیچاره و بچه هایش را در آن افکندند همین که خواستند زن را در آن مس گداخته بیندازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: من درخواستى از تو دارم. پرسید: چیست؟ گفت: حاجتم این است که وقتى مرا و فرزندانم را سوزاندى استخوان هاى ما را جمع آورى نموده و دفن کنى...! فرعون قبول کرد و گفت: این کار را مى کنم زیرا تو به گردن ما حق دارى. آن گاه آنان را به نوبت در آن مس گداخته انداختند تا در آخر خواستند که طفل شیرخوارش را بسوزانند، مادرش فریادى کشید، طفل گفت: اى مادر پیش بیا و عقب نرو که تو بر حقى، سرانجام او و فرزندانش در آن مجسمه مسى سوختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن عباس اضافه کرده است که چهار نفر در کودکى به زبان آمده اند، یکى همین کودک است، دومى آن شاهدى بود که به بی گناهى یوسف شهادت داد و سومى طفل شیرخوار در داستان جریح و چهارمى عیسى بن مریم علیه السلام مى باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه طباطبایی می گوید: این روایت به طرز دیگرى از ابن عباس از ابى بن کعب از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;الدرالمنثور، ج ۴، ص ۱۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز در الدر المنثور است که ابن مردویه از انس روایت کرده که گفت رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود شبى به که مرا به معراج بردند از جمعیتى عبور دادند که لب هایشان را با قیچى هاى آتشى مى بریدند و دوباره جایش سبز مى شد، از جبرئیل پرسیدم این ها کیانند؟ گفت: این ها خطیب هایى از امت تواند که به مردم چیزى مى گویند که خود عمل نمى کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه طباطبایی می گوید: و این نوع تمثلات برزخى که نتایج اعمال و عذاب هاى آماده شده براى هر یک را مجسم مى سازد. در اخبار معراجیه بسیار است که پاره اى از آن ها در روایات گذشته از نظر خوانندگان گذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را هم باید دانست که آنچه که ما از اخبار معراج نقل کردیم فقط مختصرى از آن بود وگرنه اخبار در این زمینه بسیار زیاد است که به حد [[تواتر]] مى رسد و جمع کثیرى از [[صحابی|صحابه]] مانند مالک و [[شداد بن اوس|شداد بن اویس]] و [[امام علی علیه السلام|على بن ابى طالب]] علیه السلام و [[ابوسعید خدری|ابوسعید خدرى]] و [[ابوهریره]] و [[عبدالله بن مسعود|عبداللَّه بن مسعود]] و [[عمر بن خطاب]] و عبداللَّه بن عمر و عبداللَّه بن عباس و [[ابی بن کعب|ابى ابن کعب]] و سمرة بن جندب و بریده و صهیب بن سنان و [[حذیفة بن یمان]] و [[سهل بن سعد]] و [[ابو ایوب انصاری|ابوایوب انصارى]] و [[جابر ابن عبدالله انصاری|جابر بن عبداللَّه]] و ابوالحمراء و ابوالدرداء و عروة و [[ام هانى]] و [[ام سلمه]] و [[عایشه]] و اسماء دختر ابى بکر همگى آن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده اند، و جمع بسیارى از راویان [[شیعه]] از امامان اهل بیت علیهم السلام نقل نموده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دانشمندان اسلامى هم همه آن هایى که کلامشان مورد اعتنا است اتفاق دارند بر این که معراج در مکه معظمه و قبل از هجرت به مدینه اتفاق افتاده است، هم چنان که خود آیه مورد بحث هم آن را افاده مى کند و مى فرماید: «{{متن قرآن|سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى ...}}؛ منزه است آن خدایى که بنده خود را شبانه از مسجدالحرام به مسجد اقصى برد ...».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بسیارى از روایات هم که داستان گفتگوى آن جناب را با قریش نقل مى کند بر این معنى دلالت دارد، زیرا از مجموع آن ها هم برمى آید که رسول خدا جریان شب گذشته خود را براى قریش نقل نموده و آنان انکار نموده اند. رسول خدا صلی الله علیه و آله به عنوان نشانه، عدد ستون هاى مسجد اقصى را برایشان گفت، و جزئیاتى که در راه و از کاروان هاى بین راه مشاهده کرده بود نقل کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زمان و مکان معراج و جسمانى یا روحانى بودن آن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این که معراج در چه سالى اتفاق افتاده اختلاف است، بعضى گفته اند: سال دوم [[بعثت]] بوده و این قول را به [[ابن عباس]] نسبت داده اند، بعضى دیگر از آن جمله صاحب [[الخرائج والجرائح (کتاب)|خرائج]] از [[امام علی]] علیه السلام نقل کرده که وى فرمود: در سال سوم بعثت اتفاق افتاده، بعضى آن را در سال پنجم و یا ششم دانسته اند، بعضى ده سال و سه ماه بعد از بعثت و بعضى دوازده سال بعد از بعثت و بعضى یک سال و پنج ماه قبل از هجرت و بعضى یک سال و سه ماه قبل از هجرت و بعضى شش ماه قبل از آن دانسته اند.&amp;lt;ref&amp;gt;روح المعانى، ج ۱۵، ص ۶ و مناقب، ج ۱، ص ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; هر چه بوده بحث در آن و تتبع در سال و ماه و روز آن آنقدرها اهمیت ندارد، علاوه بر این مستند و دلیلى هم که بتوان بر آن اعتماد کرد در دست نیست، لذا از این بحث صرف نظر مى نمائیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزى که باید خاطرنشان ساخت این است که روایات وارده از [[ائمه اطهار|امامان]] علیهم السلام، معراج را در دو نوبت مى دانند. و از آیات [[سوره نجم]] هم همین معنا استفاده مى شود، زیرا در آنجا دارد: {{متن قرآن|«وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَىٰ»}}؛ به تحقیق آن را دفعه دیگرى بدید. و بنابراین جزئیاتى که درباره معراج در روایات وارد شده و با هم سازگارى ندارند ممکن است یک دسته آن ها مربوط به معراج اول و یک دسته دیگر راجع به معراج دوم بوده و پاره اى دیگر مشاهداتى باشد که آن حضرت در هر دو معراج مشاهده کرده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه در محل وقوع این حادثه نیز اختلاف دیگرى کرده اند، بعضى&amp;lt;ref&amp;gt;روح المعانى، ج ۱۵، پاورقى ص ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; گفته اند از [[شعب ابوطالب|شعب ابى طالب]] به معراج رفتند، بعضى&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان، ج ۶، ص ۳۹۶ و روح المعانى، ج ۱۵، ص ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; دیگر محل آن را خانه ام هانى دانسته که پاره اى از روایات هم بر آن دلالت دارد، آن گاه آیه شریفه مورد بحث را که ابتداى آن را مسجدالحرام دانسته چنین تاویل مى کنند که مقصود از آن تمامى حرم است که آن را مجازا مسجدالحرام نامیده. بعضى&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر فخر رازى، ج ۲۰، ص ۱۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; دیگر گفته اند از [[مسجدالحرام]] بوده چون آیه بر آن دلالت دارد و دلیل دیگرى که بتواند آیه را تاویل کند در دست نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ممکن هم هست از آن نظر که گفتیم دوباره اتفاق افتاده بگوئیم: یکى از دو معراج از مسجدالحرام بوده و یکى دیگر از خانه ام هانى و اما این که از شعب ابى طالب بوده باشد در روایاتى که متضمن آنست چنین آمده که [[ابوطالب]] علیه السلام در تمام طول شب دنبال آن حضرت مى گشت و به او دست نمى یافت تا آن چه با [[بنى هاشم]] در مسجدالحرام جمع شده شمشیرها را برهنه نموده قریش را تهدید کردند که اگر محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله پیدا نشود چنین و چنان مى کنیم، در همین حال بودند که رسول خدا صلی الله علیه و آله از آسمان نازل شده نزد ایشان آمد، و مشاهدات خود را براى قریش تعریف کرد: و پر واضح است که این همه جزئیات و خصوصیات تصور نمى رود در ایامى اتفاق افتاده باشد که ابى طالب علیه السلام در شعب محاصره و دست به گریبان آن شدائد و بلایا بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به هر حال معراجى که آیه شریفه مورد بحث آن را اثبات مى کند معراجى که به بیت المقدس بود ابتدایش مسجدالحرام بوده و آیه شریفه در این معنى کمال ظهور را دارد، و جهت ندارد که ما آن را تاویل کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز اختلاف دیگرى کرده اند در کیفیت معراج، بعضى&amp;lt;ref&amp;gt;منهج الصادقین، ج ۵، ص ۲۴۰، روح المعانى، ج ۱۵، ص ۷، مجمع البیان، ج ۶، پاورقى ص ۳۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; گفته اند: هم روحانى و هم جسمانى بوده رسول خدا صلی الله علیه و آله با بدن خاکى خود از مسجدالحرام به بیت المقدس و از آن جا نیز با جسد و روحش به آسمان ها عروج نموده است، و این قول بیشتر مفسرین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضى&amp;lt;ref&amp;gt;روح المعانى، ج ۱۵، ص ۷ به نقل از مازرى.&amp;lt;/ref&amp;gt; دیگر گفته اند: با روح و جسدش تا بیت المقدس و از آن جا با روح شریفش به آسمان ها عروج نموده است و این قول گروهى از مفسرین است. و بعضى گفته اند: با روحش بوده و این خود از رؤیاهاى صادقى است که خداوند به پیغمبرش نشان داده، و این قول نادرى از مفسرین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مناقب گفته: مردم در معراج اختلاف کرده اند، و [[خوارج]] آن را انکار و [[جهمیه|فرقه جهمیه]] معترض شده اند به این که روحانى و به صورت رؤیا بوده است، ولى فرقه [[امامیه|امامیه]] و [[زیدیه|زیدیه]] و [[معتزله]] گفته اند تا بیت المقدس روحانى و جسمانى بوده، چون آیه شریفه دارد: &amp;quot;تا مسجد اقصى&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده اى دیگر گفته اند: از اول تا به آخر حتى آسمان ها را هم با جسد و روح خود معراج کرده است، و این معنى از ابن عباس و ابن مسعود، و جابر، و حذیفه و انس و عایشه و ام هانى روایت شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ما در صورتى که ادله مذکور دلالت کند آن را انکار نمى کنیم، و چگونه انکار کنیم با این که سابقه آن در دست هست، و آن معراج [[موسى بن عمران]] است که خداى تعالى او را با جسد و روحش تا [[طور سينا|طور سینا]] برد، و در قرآن در خصوص آن فرموده: «{{متن قرآن|وَمَا كُنْتَ بِجَانِبِ الطُّورِ ...}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 46 سوره قصص|سوره قصص، آیه ۴۶.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ تو در جانب طور نبودى ...»، و نیز [[حضرت ابراهیم]] را تا آسمان دنیا برده در قرآن فرموده: «{{متن قرآن|وَكَذَٰلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ ...}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 75 سوره انعام|سوره انعام، آیه ۷۵.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ این چنین به ابراهیم نشان دادیم...»، و [[حضرت عیسى]] را تا آسمان چهارم برده در قرآن فرموده: «{{متن قرآن|{{آیه|19|57}}}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 57 سوره مریم|سوره مریم، آیه ۵۷.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ او را تا جایى بلند عروج دادیم». و درباره رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده: «{{متن قرآن|فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ ...}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 9 سوره نجم|سوره نجم، آیه ۹.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ پس تا اندازه قاب دو قوس رسید ...» و معلوم است که این به خاطر علو همت آن حضرت بود، این بود گفتار صاحب مناقب.&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب، ج ۱، ص ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولى آن چه سزاوار است در این خصوص گفته شود این است که اصل &amp;quot;اسراء&amp;quot; و &amp;quot;معراج&amp;quot; از مسائلى است که هیچ راهى به انکار آن نیست چون قرآن درباره آن به تفصیل بیان کرده، و اخبار [[متواتر]]، از رسول خدا صلی الله علیه و آله و امامان اهل بیت علیهم السلام بر طبق آن رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما درباره چگونگى جزئیات آن، ظاهر آیه و روایات محفوف به قرائنى است که آیه را داراى ظهور نسبت به آن جزئیات مى کنند. ظهورى که به هیچ وجه قابل دفع نیست، و با در نظر داشتن آن قرائن از آیه و روایات چنین استفاده مى شود که آن جناب با روح و جسدش از مسجدالحرام تا مسجد اقصى رفته، و اما عروجش به آسمان ها، از ظاهر آیات سوره نجم که به زودى انشاء اللَّه به تفسیرش خواهیم رسید و صریح روایات بسیار زیادى که برمى آید که این عروج واقع شده و به هیچ وجه نمى توان آن را انکار نمود، چیزى که هست ممکن است بگوئیم که این عروج با روح مقدسش بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولیکن نه آن طور که قائلین به معراج روحانى معتقدند که به صورت رؤیاى صادقه بوده است، چه اگر صرف رؤیا مى بود دیگر جا نداشت آیات قرآنى این قدر درباره آن اهمیت داده و سخن بگوید، و در مقام اثبات کرامت درباره آن جناب برآید. و همچنین دیگر جا نداشت قریش وقتى که آن جناب قصه را برایشان نقل کرد آن طور به شدت انکار نمایند و نیز مشاهداتى که آن جناب در بین راه دیده و نقل فرموده با رؤیا بودن معراج نمى سازد، و معناى معقولى برایش تصور نمى شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلکه مقصود از روحانى بودن آن این است که روح مقدس آن جناب به ماوراى این عالم مادى یعنى آن جایى که ملائکه مکرمین منزل دارند و اعمال بندگان بدان جا منتهى و اقدار از آن جا صادر مى شود عروج نموده و آن آیات کبراى پروردگارش را مشاهده و حقایق اشیاء و نتایج اعمال برایش مجسم شده، ارواح انبیاى عظام را ملاقات و با آنان گفتگو کرده است، ملائکه کرام را دیده و با آنان صحبت نموده است و آیاتى الهى دیده که جز با عبارات: &amp;quot;[[عرش]]&amp;quot;، &amp;quot;حجب&amp;quot;، &amp;quot;سرادقات&amp;quot; تعبیر از آنها ممکن نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این است معناى معراج روحانى، ولى آقایان چون قائل به اصالت وجود مادى بوده و در عالم به غیر از خدا هیچ موجود مجردى را قائل نیستند و از سوى دیگر که کتاب و سنت در وصف امور غیر محسوسه اوصافى را برمى شمارد که محسوس و مادى است مانند ملائکه کرام و عرش و کرسى و لوح و قلم و حجب و سرادقات ناگزیر شده این امور را حمل کنند بر اجسام مادیه اى که محسوس آدمى واقع نمى شوند و احکام ماده را ندارند، و نیز تمثیلاتى که در روایات در خصوص مقامات صالحین و معارج قرب آنان و بواطن صور معاصى از نتایج اعمال و امثال آن وارد شده بر نوعى از تشبیه و استعاره حمل نموده، در نتیجه خود را به ورطه سفسطه بیندازند حس را خطاکار دانسته قائل به روابطى جزافى و نامنظم در میان اعمال و نتایج آن شوند و محذورهاى دیگرى از این قبیل را ملتزم گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز به همین جهت بوده که وقتى یک عده از انسان ها معراج جسمانى رسول خدا را انکار کرده اند ناگزیر شده اند که بگویند معراج آن حضرت در خواب بوده چون رؤیا به نظر ایشان یک خاصیت مادى است براى روح مادى، و آن گاه ناچار شده اند آیات و روایاتى را که با این گفتارشان سازگارى نداشته تاویل کنند گو این که از آیات و روایات یکى هم با گفتار ایشان جور نمى آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[مجمع البیان (کتاب)|مجمع البیان]] مى گوید: موضعى که آن جناب بدان جا سیر داده شد مورد اختلاف است که کجا بوده، نظر ما این است که بیت المقدس بوده چون [[قرآن کریم]] این مطلب را به آن صراحت بیان نموده که هیچ مسلمانى نمى تواند آن را انکار نماید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این که بعضى ها گفته اند: این جریان در خواب واقع شده کلامى است ظاهر البطلان، زیرا اگر خواب مى بود دیگر معجزه و برهان نبود. و حال آن که در روایات دارد که پیغمبر ما به آسمان عروج کرد و این مضمون را بسیارى از صحابه از قبیل [[ابن عباس]] و [[ابن مسعود]] و جابر بن عبداللَّه و [[حذیفه]] و [[عایشه]] و ام هانى و دیگران روایت کرده اند چیزى که هست در نقل جزئیات آن کم و زیاد دارند. و اگر همه آن جزئیات را به دقت مورد نظر قرار دهیم خواهیم دید که از یکى از چهار وجه خالى نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*یا خصوصیاتى هستند که هم اخبار متضمن آن ها، [[متواتر]] است و به هیچ وجه نمى توان انکارش نمود و هم این که علم ما مى تواند به صحت آن ها حکم کند.&lt;br /&gt;
*و یا جزئیات و خصوصیاتى هستند که هر چند اخبار در دلالت بر آن ها به حد تواتر نمى رسد ولیکن از آن جایى که امورى غیر معقول و مخالف با اصول نیستند، و خلاصه عقل حکم به امکان آن ها مى کند، که ما نیز آن ها را انکار ننموده، و تجویزش مى کنیم، و مى گوئیم ممکن است چنین وقایعى اتفاق افتاده باشد و با فرض تواتر حکم قطعى مى کنیم که این گونه امور در بیدارى اتفاق افتاده.&lt;br /&gt;
*و یا امورى است که ظاهرش با اصول مسلمه ما مخالفت دارند ولیکن وضع روایاتى که بر آن ها دلالت مى کند طورى است که مى توان ظاهرش را تاویل نمود و محمل معقولى برایش درست کرد، در این صورت از ظاهر آن روایات صرفنظر نموده بر آن معانى معقول حمل مى کنیم، حملى که هم با حق بسازد و هم با دلیل و روایت.&lt;br /&gt;
*و یا امورى است که نه ظاهرش معقول و صحیح است و نه ممکن است بر محمل صحیحى حملشان نمود، و حمل نمودن آن ها به اصطلاح بدون سریش صورت نمى گیرد، این گونه جزئیات و خصوصیات راجع به معراج را قبول ننموده ادله آن ها را رد مى کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جمله مطالبى که درباره معراج جزء دسته اول است، یعنى مورد یقین است اصل معراج است و این که اجمالا آن جناب را به معراج برده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از جمله مطالبى که جزء دسته دوم است این است که آن جناب آسمان ها را گشته و انبیاء و عرش و سدرة المنتهى و [[بهشت]] و [[دوزخ]] را دیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و مطالب جزء دسته سوم از قبیل دیدن اهل بهشت و تنعم آنان و اهل دوزخ و کیفیت عذاب ایشان است که مى توان بر این معنا حمل کرد که رسول خدا صلی الله علیه و آله اسماء و صفات ایشان را دیده و به اصطلاح لیست بهشتیان و دوزخیان را قرائت فرموده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و مطالبى که جزء دسته چهارم است و چاره اى جز طرح و طرد روایات آن نیست، مطالبى است که از ظاهر ادله آن تشبیه برمى آید مثل سخن گفتن علنى با خدا و دیدن خدا و با او بر تخت نشستن و امثال آن که ظاهرش جسمانیت و شباهت خدا به خلق را مى رساند، و خدا از آن ها منزه است، و از همین دسته است آن روایتى که دارد شکم رسول خدا صلی الله علیه و آله را شکافته و دل او را شستند. چون دل آن جناب از هر بدى و عیبى طاهر و مطهر بوده و چنان دلى که مرکز آن همه معارف و عقائد حقه است چگونه احتیاج به شستشو دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان، ج ۶، ص ۳۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بسیار خوب گفته است، جز این که بیشتر مثال هایى که آورده مورد اشکال است، مثلا گردش در آسمان ها و دیدن [[انبیاء]] و امثال آن و همچنین شکافتن سینه رسول خدا صلی الله علیه و آله و شستشوى آن را از دسته چهارم شمرده، و حال آن که از نظر عقل هیچ اشکالى ندارد. زیرا مى توان گفت همه آن ها از باب تمثلات برزخى و یا روحى بوده است، و روایات معراج پر است از این نوع تمثلات، مانند مجسم شدن دنیا در هیات زنى که همه رقم زیور دنیایى به خود بسته و تمثل دعوت یهودیت و نصرانیت و دیدن انواع نعمت ها و عذاب ها براى بهشتیان و دوزخیان و امثال این ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جمله مؤیداتى که گفتار ما را تایید مى کند اختلاف لحن اخبار این باب است در بیان یک مطلب، مثلا در بعضى از آن ها درباره صعود رسول خدا به آسمان مى گوید که به وسیله براق صورت گرفته و در بعضى دیگر بال جبرئیل آمده و در بعضى نردبانى که یکسرش روى صخره بیت المقدس و سر دیگرش به بام فلک و آسمان ها رفته است، و از این قبیل اختلاف تعبیر در بیان یک حقیقت بسیار است که اگر کسى بخواهد دقت کند در خلال روایات این باب بسیار خواهد دید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین از همین جا مى توان حدس زد که منظور از این بیانات مجسم ساختن امرى غیر جسمى و غیر مادى است به صورت امرى مادى به نحو تمثیل و یا تمثیل و وقوع این گونه تمثیلات در ظواهر کتاب و سنت امرى است واضح که به هیچ وجه نمى شود انکارش کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[المیزان فی تفسیر القرآن (کتاب)|المیزان فی تفسیر القرآن]]، علامه طباطبايى، ترجمه سید محمدباقر موسوی همدانی، دفتر انتشارات اسلامى، قم، ۱۳۷۴، ج۱۳ ص۵.&lt;br /&gt;
{{شناختنامه رسول خدا (ص)}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:معارف قرآن]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبر اکرم از بعثت تا رحلت]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ پیامبر اسلام]]&lt;br /&gt;
[[رده: مقاله های مهم]]&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= متوسط&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= خوب &lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= متوسط&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= متوسط&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= خوب&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%AC&amp;diff=169876</id>
		<title>معراج</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%AC&amp;diff=169876"/>
		<updated>2026-10-10T19:21:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* زمان و مکان معراج و جسمانى یا روحانى بودن آن */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
'''«معراج»''' سیر و سفری شبانه است که [[خداوند]] به [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلی الله علیه وآله داد و او را از [[مکه]] به [[بیت المقدس|بیت المقدس]] و از آنجا به آسمان‌ها برد تا نشانه‌هاى عظمت و قدرت حق را مشاهده کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معراج پیامبر اکرم در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معراج پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به تصریح [[قرآن|قرآن کریم]] در سایه عبودیت آن حضرت رخ داده است. آغاز ماجرای معراج در [[سوره اِسراء|سوره اسراء]] چنین آمده است: {{متن قرآن|«سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره اسراء]]، آیه۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; پاک و منزه است خدایى که در (مبارک) شبى بنده خود (محمّد) را از مسجد حرام (مکه معظّمه) به مسجد اقصایى که پیرامونش را مبارک و پر نعمت ساختیم سیر داد تا آیات و اسرار غیب خود را به او بنماییم که او (خدا) به حقیقت شنوا و بیناست.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه الهی قمشه ای &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخشی از جریان معراج نیز در [[سوره نجم]] آمده است:&lt;br /&gt;
{{قرآن در قاب| «عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَىٰ * ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَىٰ * وَهُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلَىٰ * ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّىٰ * فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ * فَأَوْحَىٰ إِلَىٰ عَبْدِهِ مَا أَوْحَىٰ * مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَىٰ * أَفَتُمَارُونَهُ عَلَىٰ مَا يَرَىٰ * وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَىٰ * عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَىٰ * عِنْدَهَا جَنَّةُ الْمَأْوَىٰ * إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ مَا يَغْشَىٰ * مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ * لَقَدْ رَأَىٰ مِنْ آيَاتِ رَبِّهِ الْكُبْرَىٰ»|سوره=53|آیه=5-18|ترجمه=او را (جبرئیل) همان (فرشته) بسیار توانا (به وحى خدا) علم آموخته است. همان ملک مقتدرى که به خلقت کامل (و صورت ملکوتى بر رسول) جلوه کرد. و آن رسول در افق اعلا (ى کمال و مشرق انسانیت) بود. آن گاه نزدیک آمد و بر او (به وحى حق) نازل گردید.(بدان نزدیکى که) با او به قدر دو کمان یا نزدیکتر از آن شد. پس (خدا) به بنده خود وحى فرمود آنچه که هیچ کس درک آن نتواند کرد. آنچه (در غیب عالم) دید دلش هم به حقیقت یافت و کذب و خیال نپنداشت. آیا (شما کافران) با رسول بر آنچه (در شب معراج) به چشم مشاهده کرد ستیزه مى‌کنید؟ و یک بار دیگر هم او را (یعنى جبرئیل را) رسول مشاهده کرد. (در نزد (مقام) سدرة المنتهى (که آن درختى است در سمت راست عرش که منتهاى سیر عقلى فرشتگان و ارواح مؤمنان تا آنجاست و بر مقام بالاتر آگاه نیستند). بهشتى که مسکن متقیان است در همان جایگاه سدره است. چون سدره را مى‌پوشاند (از نور عظمت حق) آنچه که احدى از آن آگه نیست. چشم (محمّد صلى اللَّه علیه و آله از حقایق آن عالم) آنچه را باید بنگرد بى‌هیچ کم و بیش مشاهده کرد.آنجا از بزرگتر آیات حیرت ‌انگیز پروردگارش را به حقیقت دید}}&lt;br /&gt;
==حدیث معراج==&lt;br /&gt;
[[علی بن ابراهیم قمی]] در [[تفسیر قمی]] از پدرش از [[محمد بن ابی عمیر|ابن ابى عمیر]] از هشام بن سالم از [[امام صادق]] علیه السلام روایت کرده که فرمود: [[جبرئیل]] و [[میکائیل]] و [[اسرافیل]]، براق را براى [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله آوردند، یکى مهار آن را گرفت و دیگرى رکابش را و سومى جامه رسول خدا صلی الله علیه و آله را در هنگام سوار شدن مرتب کرد، در این موقع براق بناى چموشى گذاشت که جبرئیل او را لطمه اى زد و گفت: آرام باش اى براق، قبل از این پیغمبر، هیچ پیغمبرى سوار تو نشده، و بعد از این هم کسى همانند او، سوارت نخواهد شد. آنگاه اضافه فرمود که براق بعد از لطمه آرام شد و او را مقدارى که خیلى زیاد هم نبود بالا برد، در حالى که جبرئیل هم همراهش بود، و آیات خدایى را از آسمان و زمین به وى نشان مى داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله خودش فرموده: که در حین رفتن ناگهان یک منادى از سمت راست ندایم داد که هان اى محمد! ولى من پاسخ نگفته و توجهى به او نکردم. منادى دیگر از طرف چپ ندایم داد که هان اى محمد! به او نیز پاسخ نگفته و توجهى ننمودم، زنى با دست و ساعد برهنه و غرق در زیورهاى دنیوى به استقبالم آمد و گفت اى محمد به من نگاه کن تا با تو سخن گویم به او نیز توجهى نکردم و همچنان پیش مى رفتم که ناگهان آوازى شنیدم و از شنیدنش ناراحت شدم، از آن نیز گذشتم، این جا بود که جبرائیل مرا پایین آورد و گفت اى محمد، نماز بخوان من مشغول نماز شدم سپس گفت هیچ مى دانى کجا است که نماز مى خوانى؟ گفتم: نه، گفت: [[طور سينا|طور سینا]] است، همان جا است که خداوند با [[حضرت موسی علیه السلام|موسى]] تکلم کرد، تکلمى مخصوص، آن گاه سوار شدم، خدا مى داند که چقدر رفتیم که به من گفت پیاده شو و نماز بگزار. من پایین آمده نماز گزاردم، گفت: هیچ مى دانى کجا نماز خواندى؟ گفتم نه، گفت این [[بیت لحم|بیت لحم]] بود، و بیت لحم ناحیه ایست از زمین [[بیت المقدس|بیت المقدس]] که [[حضرت عیسی علیه السلام|عیسى بن مریم]] در آن جا متولد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه سوار شده به راه افتادیم تا به بیت المقدس رسیدیم، پس براق را به حلقه اى که قبلا [[انبیاء]] مرکب خود را به آن مى بستند بسته وارد شدم در حالى که جبرئیل همراه و در کنارم بود، در آن جا به [[حضرت ابراهیم علیه السلام|ابراهیم خلیل]] و موسى و عیسى در میان عده اى از انبیاء که خدا مى داند چقدر بودند برخورد نمودم که همگى به خاطر من اجتماع کرده بودند و مهیاى نماز بودند و من شکى نداشتم در این که به زودى جبرئیل جلو مى ایستد و بر همه ما امامت مى کند ولى وقتى صف نماز مرتب شد جبرئیل بازوى مرا گرفت و جلو برد و بر آنان امامت نمودم و البته غرور و عجبى نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه خازنى نزدم آمد در حالى که سه ظرف همراه داشت یکى شیر و دیگرى آب و سومى شراب و شنیدم که مى گفت اگر آب را بگیرد هم خودش و هم امتش غرق مى شوند و اگر شراب را بگیرد هم خودش و هم امتش گمراه مى گردند و اگر شیر را بگیرد خود هدایت شده و امتش نیز هدایت مى شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه فرمود: من شیر را گرفتم و از آن آشامیدم، جبرئیل گفت: هدایت شدى و امتت نیز هدایت شدند. آن گاه از من پرسید: در مسیرت چه دیدى؟ گفتم: صداى هاتفى را شنیدم که از طرف راستم مرا صدا زد. پرسید: آیا تو هم جوابش را دادى؟ گفتم: نه و هیچ توجهى به آن نکردم. گفت: او مبلغ [[یهود|یهود]] بود اگر پاسخش گفته بودى امتت بعد از خودت به یهودى گرى مى گرائیدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس پرسید: دیگر چه دیدى؟ گفتم: هاتفى از طرف چپم صدایم زد، پرسید: آیا تو هم جوابش گفتى؟ گفتم: نه و توجهى هم نکردم، گفت: او داعى [[مسیحیت]] بود اگر جوابش مى دادى امتت بعد از تو مسیحى مى شدند. آنگاه پرسید: چه کسى در روبرویت ظاهر شد؟ گفتم: زنى دیدم با بازوانى برهنه که همه زیورهاى دنیوى بر او بود به من گفت: اى محمد به سوى من بنگر، تا با تو سخن گویم، جبرئیل پرسید: آیا تو هم با او سخن گفتى؟گفتم: نه سخن گفتم و نه به او توجهى کردم. گفت: او دنیا بود اگر با او هم کلام مى شدى امتت دنیا را بر آخرت ترجیح مى دادند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه آوازى هول انگیز شنیدم که مرا به وحشت انداخت. جبرئیل گفت: اى محمد مى شنوى؟ گفتم: آرى، گفت این سنگى است که من هفتاد سال قبل از لب جهنم به داخل آن پرتاب کرده ام الآن در قعر جهنم جاى گرفت و این صدا از آن بود، اصحاب مى گویند: به همین جهت [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله تا زنده بود خنده نکرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه فرمود: جبرئیل بالا رفت و من هم با او بالا رفتم تا به آسمان دنیا رسیدیم و در آن فرشته اى را دیدم که او را اسماعیل مى گفتند و هم او بود صاحب خطفه که خداى عزوجل درباره اش فرموده: {{متن قرآن|«إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ»}} مگر کسى که خبر را برباید پس تیر شهاب او را دنبال مى کند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره صافات]]، آیه ۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; و او هفتاد هزار [[فرشته]] زیر فرمان داشت که هر یک از آنان هفتاد هزار فرشته دیگر زیر فرمان داشتند. فرشته مذکور پرسید اى جبرئیل، این کیست همراه تو؟ گفت: این محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله است، پرسید: مبعوث هم شده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: آرى، فرشته در را باز کرد من به او سلام کردم او نیز به من سلام کرد من جهت او استغفار کردم او هم جهت من استغفار کرد و گفت: مرحبا به برادر صالح و پیغمبر صالح و هم چنین ملائکه یکى پس از دیگرى به ملاقاتم مى آمدند تا به آسمان دوم وارد شدم در آن جا هیچ فرشته اى ندیدم مگر آن که خوش و خندانش یافتم تا این که فرشته اى دیدم که از او مخلوقى بزرگتر ندیده بودم، فرشته اى بود کریه المنظر و غضبناک او نیز مانند سایرین با من برخورد نمود، هر چه آن ها گفتند او نیز بگفت و هر دعا که ایشان در حقم نمودند او نیز کرد، اما در عین حال هیچ خنده نکرد، آن چنان که دیگر ملائکه مى کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسیدم: اى جبرئیل این کیست که این چنین مرا به فزع انداخت؟ گفت: جا دارد که ترسیده شود خود ما هم همگى از او مى ترسیم او خازن و مالک جهنم است، و تاکنون خنده نکرده، و از روزى که خدا او را متصدى جهنم نموده تا به امروز روز به روز بر غضب غیظ خود نسبت به دشمنان خدا و گنه کاران - مى افزاید، و خداوند به دست او از ایشان انتقام مى گیرد، و اگر بنا بود به روى احدى تبسم کند، چه آن ها که قبل از تو بودند و چه بعدی ها قطعا به روى تو تبسم مى کرد، پس من بر او سلام کردم و او بر من سلام کرده به نعیم بهشت بشارتم داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس من به جبرئیل گفتم: آیا ممکن است او را فرمان دهى تا آتش [[دوزخ]] را به من نشان دهد؟ جبرئیل (یعنى همان کسى که خداوند درباره اش فرمود: {{متن قرآن|«مُطاعٍ ثَمَّ أَمِِينٍ»}})&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره تکویر]]، آیه ۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; گفت: آرى، و به آن فرشته گفت: اى مالک، آتش را به محمد نشان بده، او پرده جهنم را بالا زد، و درى از آن را باز نمود لهیب و شعله اى از آن بیرون جست و به سوى آسمان سر کشید و هم چنان بالا رفت که گمان کردم مرا نیز خواهد گرفت، به جبرئیل گفتم دستور بده پرده اش را بیندازد، او نیز مالک را گفت تا به حال اولش برگردانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه به سیر خود ادامه دادم، مردى گندمگون و فربه را دیدم از جبرئیل پرسیدم این کیست؟ گفت: این پدرت [[حضرت آدم علیه السلام|آدم]] است، سپس مرا معرفى بر آدم نمود و گفت: این ذریه تو است، آدم گفت (آرى) روحى طیب و بویى طیب از جسدى طیب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله به این جا که رسید [[سوره مطففین]] را از آیه هفدهم که مى فرماید: {{متن قرآن|«كَلَّا إِنَّ كِتَابَ الْأَبْرَارِ لَفِي عِلِّيِّينَ* وَمَا أَدْرَاكَ مَا عِلِّيُّونَ* كِتَابٌ مَرْقُومٌ * يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ»}} تا آخر سوره را تلاوت فرمود، پس آن گاه فرمود: من به پدرم آدم سلام کردم، او هم بر من سلام کرد، من جهت او استغفار نموده او هم جهت من استغفار کرد و گفت مرحبا به فرزند صالحم پیغمبر صالح و مبعوث در روزگار صالح. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه به فرشته اى از فرشتگان گذشتم که در مجلسى نشسته بود، فرشته اى بود که همه دنیا در میان دو زانویش قرار داشت، در این میان دیدم لوحى از نور در دست دارد و آن را مطالعه مى کند، و در آن چیزى نوشته بود، و او سرگرم دقت در آن بود، نه به چپ مى نگریست و نه به راست و قیافه اى (چون قیافه مردم) اندوهگین به خود گرفته بود، پرسیدم: این کیست اى جبرئیل؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: این [[عزرائیل|ملک الموت]] است که دائما سرگرم قبض ارواح مى باشد، گفتم مرا نزدیکش ببر قدرى با او صحبت کنم. وقتى مرا نزدیکش برد سلامش کردم و جبرئیل وى را گفت که این محمد نبى رحمت است که خدایش به سوى بندگان گسیل و مبعوث داشته. [[عزرائیل]] مرحبا گفت و با جواب سلام تحیتم داد و گفت: اى محمد مژده باد تو را که تمامى خیرات را مى بینم که در امت تو جمع شده. گفتم حمد خداى منان را که منت ها بر بندگان خود دارد، این خود از فضل پروردگارم مى باشد آرى رحمت او شامل حال منست، جبرئیل گفت: این از همه ملائکه شدیدالعمل تر است پرسیدم آیا هر که تاکنون مرده و از این به بعد مى میرد او جانش را مى گیرد؟ گفت: آرى از خود عزرائیل پرسیدم آیا هر کس در هر جا به حال [[مرگ]] مى افتد تو او را مى بینى و در آن واحد بر بالین همه آن ها حاضر مى شوى؟ گفت: آرى. ملک الموت اضافه کرد که در تمامى دنیا در برابر آن چه خدا مسخر من کرده و مرا بر آن سلطنت داده بیش از یک پول سیاه نمى ماند که در دست مردى باشد و آن را در دست بگرداند و هیچ خانه اى نیست مگر آن که در هر روز پنج نوبت وارسى مى کنم و وقتى مى بینم مردمى براى مرده خود گریه مى کنند مى گویم گریه مکنید که باز نزد شما برمى گردم و آن قدر مى آیم و مى روم تا احدى از شما را باقى نگذارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود اى جبرئیل فوق مرگ واقعه اى نیست! جبرئیل گفت: بعد از مرگ شدیدتر از خود مرگ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه فرمود به راه خود ادامه دادیم تا به مردمى رسیدیم که پیش رویشان طعام هایى از گوشت پاک و طعام هایى دیگر از گوشت ناپاک بود. ناپاک را مى خوردند و پاک را فرو مى گذاشتند پرسیدم اى جبرئیل این ها کیانند؟ گفت: این ها حرام خوران از امت تو هستند که [[حلال]] را کنار گذاشته و از [[حرام]] استفاده مى برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: آن گاه فرشته اى از [[فرشتگان]] را دیدم که خداوند امر او را عجیب کرده بود بدین صورت که نصفى از جسد او را از آتش و نصف دیگرش را از یخ آفریده بود که نه آتش یخ را آب مى کرد و نه یخ آتش را خاموش و او با صداى بلند مى گفت: &amp;quot;منزه است خدایى که حرارت این آتش را گرفته نمى گذارد این یخ را آب کند، و برودت یخ را گرفته نمى گذارد این آتش را خاموش سازد، بارالها اى خدایى که میان آتش و آب را سازگارى دادى میان دل هاى بندگان با ایمانت الفت قرار ده&amp;quot;، پرسیدم: اى جبرئیل این کیست؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: فرشته ایست که خدا او را به اکناف آسمان و اطراف زمین ها موکل نموده و او خیرخواه ترین ملائکه است نسبت به بندگان مؤمن از سکنه زمین، و از روزى که خلق شده همواره این دعا را که شنیدى به جان آنان مى کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دو فرشته در آسمان دیدم که یکى مى گفت پروردگارا به هر کسى که [[انفاق]] مى کند خلف و جایگزینى عطا کن و به هر کسى که از انفاق دریغ مى ورزد تلف و کمبودى ده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه به سیر خود ادامه داده به اقوامى برخوردم که لب هایى داشتند مانند لب هاى شتر، گوشت پهلوی شان را قیچى مى کردند و به دهان شان مى انداختند، از جبرئیل پرسیدم: این ها کیانند؟ گفت: سخن چینان و مسخره کنندگانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز به سیر خود ادامه داده به مردمى برخوردم که فرق سرشان را با سنگ هاى بزرگ مى کوبیدند. پرسیدم: این ها کیانند؟ گفت: آنان که [[نماز عشاء]] نخوانده مى خوابند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز به سیر خود ادامه دادم به مردمى برخوردم که آتش در دهانشان مى انداختند و از پائین شان بیرون مى آمد. پرسیدم: این ها کیانند. گفت: این ها کسانى هستند که اموال یتیمان را به ظلم مى خورند که در حقیقت آتش مى خورند و بزودى به سعیر جهنم مى رسند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه پیش رفته به اقوامى برخوردم که از بزرگى شکم احدى از ایشان قادر به برخاستن نبود از جبرئیل پرسیدم: این ها چه کسانى هستند؟ گفت: این ها کسانى هستند که [[ربا]] مى خورند، برنمى خیزند مگر برخاستن کسى که [[شیطان]] ایشان را مس نموده و در نتیجه احاطه شان کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این میان به راه آل فرعون بگذشتم که صبح و شام بر آتش عرضه مى شدند و مى گفتند پروردگارا [[قیامت|قیامت]] کى به پا مى شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: پس از آن جا گذشته به عده اى از زنان برخوردم که به پستان هاى خود آویزان بودند، از جبرئیل پرسیدم: این ها چه کسانى هستند؟ گفت: این ها زنانى هستند که اموال همسران خود را به اولاد دیگران ارث مى دادند. آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: غضب خداوند شدت یافت درباره زنى که فرزندى را که از یک فامیل نبوده داخل آن فامیل کرده و او در آن فامیل به عورات ایشان واقف گشته اموال آنان را حیف و میل کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه فرمود: (از آنجا گذشته) به عده اى از فرشتگان خدا برخوردم که خدا به هر نحو که خواسته خلقشان کرده و صورت هایشان را هر طور خواسته قرار داده هیچ یک از اعضاى بدنشان نبود مگر آن که جداگانه از همه جوانب و به آوازهاى مختلف خدا را حمد و [[تسبیح|تسبیح]] مى کردند، و فریاد آنان به ذکر و گریه از ترس خدا بلند بود، من از جبرئیل پرسیدم این ها چه کسانى هستند؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: خداوند این ها را همین طور که مى بینى خلق کرده و از روزى که خلق شده اند هیچ یک از آنان به رفیق بغل دستى خود نگاه نکرده و حتى یک کلمه با او حرف نزده از ترس و خشوع در برابر خدا به بالاى سر خود و پائین پایشان نظر نینداخته اند من به ایشان سلام کرده ایشان بدون این که به من نگاه کنند با اشاره جواب دادند، آرى خشوع در برابر خدا اجازه چنین توجهى را به ایشان نمى داد، جبرئیل مرا معرفى نمود، و گفت: این محمد پیغمبر رحمت است که خدایش به سوى بندگان خود به عنوان نبوت و رسالت فرستاده، آرى این خاتم النبیین و سیدالمرسلین است، آیا با او هم حرف نمى زنید؟ ملائکه وقتى این حرف را شنیدند روى به من آورده سلام کردند و احترام نمودند، و مرا و امتم را به خیر مژده دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به آسمان دوم صعود کردیم، در آن جا ناگهان به دو مرد برخوردیم که شکل هم بودند، از جبرئیل پرسیدم، این دو تن کیانند؟ جبرئیل گفت: اینان دو پسر خاله هاى تو [[حضرت یحیی علیه السلام|یحیى]] و [[حضرت عیسی علیه السلام|عیسى بن مریم]] علیه السلام، من بر آن دو سلام کردم، ایشان نیز بر من سلام کردند، و برایم طلب مغفرت نموده من هم براى ایشان طلب مغفرت کردم به من گفتند مرحبا به برادر صالح و پیغمبر صالح، در این میان نگاهم به ملائکه اى افتاد که در حال خشوع بودند، خداوند چهره هایشان را آن طور که خواسته قرار داده بود احدى از ایشان نبود مگر این که خداى را با صوت هاى مختلف حمد و تسبیح مى کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه به آسمان سوم صعود کردیم در آن جا به مردى برخوردم که صورتش آن قدر زیبا بود که از هر خلق دیگرى زیباتر بود، آن چنان که ماه شب چهارده از ستارگان زیباتر است، از جبرئیل پرسیدم این کیست؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: این برادرت [[حضرت يوسف علیه السلام|یوسف]] است، من بر او سلام کردم و جهتش استغفار نمودم او هم به من سلام کرده برایم طلب مغفرت نمود، و گفت مرحبا به پیغمبر صالح و برادر صالح و مبعوث در زمان صالح.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این بین [[ملائکه]] اى را دیدم که در حال خشوع بودند به همان نحوى که درباره ملائکه آسمان دوم توصیف کردم جبرئیل همان حرف هایى را که در آسمان دوم در معرفى من زد این جا نیز همان را تکرار نمود ایشان هم همان عکس العمل را نشان دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه به سوى آسمان چهارم صعود نمودیم در آن جا مردى را دیدم از جبرئیل پرسیدم این مرد کیست؟ گفت: این [[حضرت ادریس علیه السلام|ادریس]] است که خداوند به مقام بلندى رفعتش داده، من به او سلام کرده برایش طلب مغفرت نمودم، او نیز جواب سلامم داد، و برایم طلب مغفرت نمود و از ملائکه در حال خشوع همان را دیدم که در آسمان هاى قبل دیده بودیم همه مرا و امتم را بشارت به خیر دادند، به علاوه آن ها در آن جا فرشته اى دیدم که بر تخت نشسته هفتاد هزار فرشته زیر فرمان داشت که هر یک از آن ها هفتاد هزار ملک زیر فرمان داشتند در این جا به خاطر مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله خطور کرد که نکند این همان باشد، پس جبرئیل با صیحه و فریاد به او گفت بایست و او اطاعتش نموده بپا خاست و تا قیامت هم چنان خواهد ایستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه به آسمان پنجم صعود کردیم در آن جا مردى سالخورده و بزرگ چشم دیدم که به عمرم، پیرمردى به آن عظمت ندیده بودم، نزد او جمع کثیرى از امتش بودند من از کثرت ایشان خوشم آمد، از جبرئیل پرسیدم این کیست؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: این پیغمبرى است که امتش دوستش مى داشتند، این [[حضرت هارون علیه السلام|هارون]] پسر عمران است، من سلامش کردم، جوابم را داد برایش طلب مغفرت کردم او نیز براى من طلب مغفرت نمود، در همان آسمان باز از ملائکه در حال خشوع همان را دیدم که در آسمان هاى قبلى دیده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه به آسمان ششم صعود نمودیم، در آن جا مردى بلند بالا و گندمگون دیدم که گویى از شنوه (قبیله معروف عرب) بود، و اگر هم دو تا پیراهن روى هم مى پوشید باز موى بدنش از آن ها بیرون مى آمد، و شنیدم که مى گفت: [[بنى اسرائیل]] گمان کردند که من محترم ترین فرزندان آدم نزد پروردگار هستم و حال آن که این مرد گرامى تر از من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جبرئیل پرسیدم این کیست؟ گفت: این برادر تو [[موسى بن عمران]] است، پس او را سلام کردم او نیز به من سلام کرد، سپس براى هم دیگر استغفار نمودیم، و باز در آن جا از ملائکه در حال خشوع همان ها را دیدم که در آسمان هاى قبلى دیده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله سپس فرمود: آن گاه به آسمان هفتم صعود نمودیم و در آن جا به هیچ فرشته از فرشتگان عبور نکردیم مگر آن که مى گفتند اى محمد [[حجامت]] کن و به امتت بگو حجامت کنند، در ضمن در آن جا مردى دیدم که سر و ریشش جو گندمى، و بر کرسى نشسته بود. از جبرئیل پرسیدم: این کیست که تا آسمان هفتم بالا آمده و کنار [[بیت المعمور|بیت المعمور]] در جوار پروردگار عالم مقام گرفته؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: اى محمد این پدر تو [[حضرت ابراهیم علیه السلام|ابراهیم]] است در این جا محل تو و منزل پرهیزکاران از امت تو است، آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله این آیه را تلاوت فرمود: {{متن قرآن|«إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَٰذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَاللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره آل عمران]]، آیه ۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس به وى سلام کردم، بعد از جواب سلامم گفت: مرحبا به پیغمبر صالح و فرزند صالح و مبعوث در روزگار صالح، در آن جا نیز از ملائکه در حال خشوع همان را دیدم که در دیگر آسمان ها دیده بودم، ایشان نیز مرا و امتم را به خیر بشارت دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله اضافه کرد که در آسمان هفتم دریاها از نور دیدم که آن چنان تلألؤ داشتند که چشم ها را خیره مى ساخت و دریاها از ظلمت و دریاها از رنج دیدم که نعره مى زد و هر وقت وحشت مرا مى گرفت یا منظره هول انگیزى مى دیدم از جبرئیل پرسش مى کردم، مى گفت بشارت باد تو را اى محمد شکر این کرامت الهى را بجاى آور و خداى را در برابر این رفتارى که با تو کرد سپاسگزارى کن، خداوند هم دل مرا با گفتار جبرئیل سکونت و آرامش مى داد. وقتى این گونه تعجب ها و وحشت ها و پرسش هایم بسیار شد جبرئیل گفت: اى محمد! آن چه مى بینى به نظرت عظیم و تعجب آور مى آید، این ها که مى بینى یک خلق از مخلوقات پروردگار تو است، پس فکر کن خالقى که این ها را آفریده چقدر بزرگ است با این که آن چه تو ندیده اى خیلى بزرگتر است از آن چه دیده اى آرى میان خدا و خلقش هفتاد هزار حجابست و از همه خلایق نزدیکتر به خدا من و [[اسرافیل|اسرافیلم]] و بین ما و خدا چهار حجاب فاصله است حجابى از نور، حجابى از ظلمت، حجابى از ابر و حجابى از آب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله افزود از عجائب مخلوقات خدا (که هر کدام بر آن چه که خواسته اوست مسخر ساخته) خروسى را دیدم که دو بالش در بطون زمین هاى هفتم و سرش نزد عرش پروردگار است و این خود فرشته اى از فرشتگان خداى تعالى است که او را آن چنان که خواسته خلق کرده، دو بالش در بطون زمین هاى هفتم و رو به بالا گرفته بود تا سر از هوا در آورد و از آن جا به آسمان هفتم و از آن جا هم چنان بالا گرفته بود تا این که شاخش به عرش خدا نزدیک شده بود. و شنیدم که مى گفت: منزه است پروردگار من هر چه هم که بزرگ باشى نخواهى دانست که پروردگارت کجا است، چون شان او عظیم است و این خروس دو بال در شانه داشت که وقتى باز مى کرد از شرق و غرب مى گذشت و چون سحر مى شد بال ها را باز مى کرد و به هم مى زد و به تسبیح خدا بانگ برمى داشت و مى گفت: &amp;quot;منزه است خداى ملک قدوس، منزه است خداى کبیر متعال، معبودى نیست جز خداى حى قیوم&amp;quot; و وقتى این جملات را مى گفت، خروس هاى زمین همگى شروع به [[تسبیح]] نموده بال ها را به هم مى زدند، و مشغول خواندن مى شدند و چون او ساکت مى شد همه آن ها ساکت مى گشتند. خروس مذکور پرهایى ریز و سبز رنگ و پرى سفید داشت که سفیدیش سفیدتر از هر چیز سفیدى بود که تا آن زمان دیده بودم و زغب (پرهاى ریز) سبزى هم زیر پرهاى سفید داشت آن هم سبزتر از هر چیز سبزى بود که دیده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین ادامه داد که: سپس به اتفاق جبرئیل به راه افتاده وارد بیت المعمور شدم، در آن جا دو رکعت نماز خواندم و عده اى از اصحاب خود را در کنار خود دیدم که عده اى لباس هاى نو به تن داشتند و عده اى دیگر لباس هایى کهنه، آن ها که لباس هاى نو دربر داشتند با من به بیت المعمور روانه شدند و آن نفرات دیگر بجاى ماندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن جا بیرون رفتم دو نهر را در اختیار خود دیدم یکى از آن ها به نام &amp;quot;[[کوثر|کوثر]]&amp;quot; دیگرى به نام &amp;quot;رحمت&amp;quot; از نهر کوثر آب خوردم و در نهر رحمت شستشو نمودم آن گاه هر دو برایم رام شدند تا آن که وارد بهشت گشتم که ناگهان در دو طرف آن خانه هاى خودم و اهل بیتم را مشاهده کردم و دیدم که خاکش مانند مشک معطر بود، دخترى را دیدم که در نهرهاى بهشت غوطه ور بود، پرسیدم دختر! تو از کیستى؟ گفت: از آن [[زيد بن حارثه|زید بن حارثه]] مى باشم. صبح این مژده را به زید دادم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگاهم به مرغان بهشت افتاد که مانند شتران بختى (عجمى) بودند انار بهشت را دیدم که مانند دلوهاى بزرگ بود، درختى دیدم که آن قدر بزرگ بود که اگر مرغى مى خواست دور تنه آن را طى کند، مى بایست هفتصد سال پرواز کند و در بهشت هیچ خانه اى نبود مگر این که شاخه اى از آن درخت بدان جا سر کشیده بود. از جبرئیل پرسیدم این درخت چیست؟ گفت: این درخت &amp;quot;طوبى&amp;quot; است که خداوند آن را به بندگان صالح خود وعده داده، و فرموده: {{متن قرآن|«طُوبَىٰ لَهُمْ وَحُسْنُ مَآبٍ»}}؛ طوبى و سرانجام نیک مر ایشان راست.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره رعد]]، آیه ۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: وقتى وارد [[بهشت]] شدم به خود آمدم و از جبرئیل از آن دریاهاى هول انگیز و عجائب حیرت انگیز آن سؤال نمودم، گفت: این ها سیر اوقات و حجاب هایى است که خداوند به وسیله آن ها خود را در پرده انداخته و اگر این حجاب ها نبود نور عرش تمامى آن چه که در آن بود را پاره مى کرد و از پرده بیرون مى ریخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه به درخت [[سدرة المنتهى]] رسیدم که یک برگ آن امتى را در سایه خود جاى مى داد و فاصله من با آن درخت همان قدر بود که خداى تعالى درباره اش فرمود: {{متن قرآن|«قابَ قَوْسَینِ أَوْ أَدْنى»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره نجم]]، آیه ۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جا بود که خداوند ندایم داد و فرمود: {{متن قرآن|«آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَّبِّهِ»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پاسخ، از قول خودم و امتم عرض کردم: {{متن قرآن|«وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَ مَلآئِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لاَنُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّن رُّسُلِهِ وَ قَالُواْ سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا غُفْرَانَكَ رَبَّنَا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى فرمود: {{متن قرآن|«لاَيُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَ عَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ »}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کردم: {{متن قرآن|«رَبَّنَا لاَتُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى فرمود: تو را مؤاخذه نمى کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کردم: {{متن قرآن|«رَبَّنَا وَلاَ تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِنَا»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند تعالى خطاب فرمود: &amp;quot;نه، تحمیلت نمى کنم&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من عرض کردم: {{متن قرآن|«رَبَّنَا وَلاَ تُحَمِّلْنَا مَا لاَطَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَآ أَنتَ مَوْلاَنَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره بقره]]، آیه ۲۸۵ و ۲۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى فرمود: این را که خواستى به تو و به امت تو دادم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام صادق]] علیه السلام در این جا فرمود: &amp;quot;هیچ میهمانى به درگاه خدا گرامى تر از رسول خدا صلی الله علیه و آله (در آن وقتى که این تقاضاها را براى امتش مى کرد) نبوده است&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کرد: پروردگارا تو به انبیایت فضائلى کرامت فرمودى، به من نیز عطیه اى کرامت کن، فرمود: به تو نیز در میان آن چه که داده ام دو کلمه عطیه داده ام که در زیر عرشم نوشته شده، و آن کلمه: {{متن حدیث|«لاحول و لاقوة الا باللَّه»}} و کلمه: {{متن حدیث|«لامنجى منک الا الیک»}} مى باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: در این جا بود که ملائکه کلامى را به من آموختند، تا در هر صبح و شام بخوانم، و آن این است: «{{متن حدیث|اللهم ان ظلمى اصبح مستجیرا بعفوک و ذنبى اصبح مستجیرا بمغفرتک و ذلى اصبح مستجیرا بعزتک، و فقرى اصبح مستجیرا بغناک و وجهى الفانى اصبح مستجیرا بوجهک الباقى الذى لایفنى}}؛ خدایا اگر ظلم مى کنم دلگرم به عفو توام و اگر گناه مى کنم پناهنده به مغفرتت هستم، خدایا ذلتم از دلگرمى به عزت تو است و فقرم پناهنده به غناى تو است و وجه فانیم مستجیر به وجه باقى تو&amp;quot; و من این را در موقع عصر مى خوانم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه صداى اذانى شنیدم و ناگاه دیدم فرشته ایست که [[اذان]] مى گوید، فرشته ایست که تا قبل از آن شب کسى او را در آسمان ندیده بود، وقتى دو نوبت گفت: {{متن حدیث|«اللَّه اکبر»}} خداى تعالى فرمود: درست مى گوید بنده من، من از هر چیز بزرگترم، او گفت: {{متن حدیث|«اشهد ان لا اله الا اللَّه»}}. خداى تعالى فرمود: بنده ام درست مى گوید، منم اللَّه، که معبودى نیست مگر من و معبودى نیست به غیر من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او گفت: {{متن حدیث|«اشهد ان محمدا رسول اللَّه اشهد ان محمدا رسول اللَّه»}}. پروردگار فرمود: بنده ام راست مى گوید محمد بنده و فرستاده من است، من او را مبعوث کرده ام، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او گفت: {{متن حدیث|«حى على الصلاة حى على الصلاة»}}. خداى تعالى فرمود: راست مى گوید بنده من و به سوى واجب من دعوت مى کند هر کس از روى رغبت و به امید اجر دنبال واجب من برود همین رفتنش [[کفاره|کفاره]] گناهان گذشته او خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او گفت: {{متن حدیث|«حى على الفلاح حى على الفلاح»}}. خداى تعالى فرمود: آرى نماز صلاح و نجاح و فلاح است. آن گاه در همان آسمان بر ملائکه امامت کردم و نماز گزاردیم آن طور که در بیت المقدس بر انبیاء امامت کرده بودم (این روایت از دستبرد [[عامه]] محفوظ نمانده و گرنه جا داشت حى على خیر العمل هم در آن ذکر شده باشد).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس فرمود: بعد از نماز، مهى همانند ابر مرا فرا گرفت به [[سجده]] افتادم پروردگارم مرا ندا داد: من بر همه انبیاى قبل از تو پنجاه [[نماز]] واجب کرده بودم همان پنجاه نماز را بر تو و امتت نیز واجب کردم این نمازها را در امتت بپاى دار، رسول خدا صلی الله علیه و آله مى گوید: من برخاسته به طرف پایین به راه افتادم، در مراجعت به ابراهیم برخوردم، چیزى از من نپرسید، به موسى برخوردم، پرسید چه کردى؟ گفتم: پروردگارم. فرمود: بر هر پیغمبرى پنجاه نماز واجب کردم، و همان را بر تو و بر امتت نیز واجب کردم، موسى گفت: اى محمد امت تو آخرین امتند، و نیز ناتوان ترین امتها هستند، پروردگار تو نیز هیچ خواسته اى برایش زیاد نیست و امت تو طاقت این همه نماز را ندارد برگرد و درخواست کن که قدرى به امت تو تخفیف دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به سوى پروردگارم برگشتم تا به سدرة المنتهى رسیده در آن جا به سجده افتادم، و عرض کردم پنجاه نماز بر من و امتم واجب کردى نه من طاقت آن را دارم و نه امتم پروردگارا قدرى تخفیفم بده، خداى تعالى ده نماز تخفیفم داد، بار دیگر نزد موسى برگشتم و قصه را گفتم. گفت: تو و امتت طاقت این مقدار را هم ندارید، برگرد به سوى پروردگار، برگشتم ده نماز دیگر از من برداشت، باز نزد موسى آمدم و قصه را گفتم. گفت: باز هم برگرد و در هر بار که برمى گشتم تخفیفى مى گرفتم. تا آن که پنجاه نماز را به ده نماز رساندم، و نزد موسى بازگشتم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: طاقت این را هم ندارید، به درگاه خدا شدم پنج نماز دیگر تخفیف گرفته نزد موسى آمدم، و داستان را گفتم، گفت: این هم زیاد است طاقتش را ندارید، گفتم: من دیگر از پروردگارم خجالت مى کشم، و زحمت پنج نماز برایم آسانتر از درخواست تخفیف است، این جا بود که گوینده اى ندا در داد: حال که بر پنج نماز صبر کردى در برابر همین پنج نماز ثواب پنجاه نماز را دارى، هر یک نماز به ده نماز و هر که از امت تو تصمیم بگیرد که به امید ثواب کار نیکى بکند اگر آن کار را انجام داد ده برابر ثواب برایش مى نویسم و اگر (به مانعى برخورد و نکرد به خاطر همان تصمیمش) یک ثواب برایش مى نویسم، و هر که از امتت تصمیم بگیرد کار زشتى انجام دهد، اگر انجام هم داد فقط یک گناه برایش مى نویسم، و اگر منصرف شد و انجام نداد، هیچ گناهى برایش نمى نویسم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق علیه السلام در این جا فرمود: خداوند از طرف این امت به موسى علیه السلام جزاى خیر بدهد &amp;quot;او باعث شد که تکلیف این امت آسان شود&amp;quot; این است [[تفسیر قرآن|تفسیر]] آیه: {{متن قرآن|«سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا ۚ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر قمى، ج ۲، ص ۳-۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==روایات دیگرى در شرح اسراء و معراج==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[الأمالی شیخ طوسی (کتاب)|امالى صدوق]] از پدرش از على از پدرش از ابن ابى عمیر از [[ابان بن عثمان]] از ابى عبداللَّه [[امام صادق علیه السلام|جعفر بن محمد]] علیه السلام روایت آمده که فرمود: وقتى رسول خدا صلی الله علیه و آله را به [[معراج]] و به [[بیت المقدس]] بردند جبرئیل او را سوار براق کرد و به اتفاق به بیت المقدس آمدند جبرئیل محراب هاى انبیاء را به آن جناب نشان داد، و رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن محراب ها نماز گزارده و از آن جا عبورش داده در مراجعت به کاروان قریش برخوردند، رسول خدا صلی الله علیه و آله آبى را که آنان در ظرف داشتند دید و دید که شترى گم کرده اند و در پى آن مى گردند، رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن آب بیاشامید، و مابقى آن را به زمین ریخت و چون از معراج برگشت و صبح شد به [[قریش|قریش]] فرمود که خداى تعالى دیشب مرا به بیت المقدس برد و آثار انبیاء و منزل هاى ایشان را نشانم داد، و من در مراجعت در فلان محل به کاروانى از قریش برخوردم که شترى گم کرده بودند و از آب ایشان بیاشامیدم، و مابقى آن را ریختم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابوجهل]] گفت: اى قریش الآن فرصت خوبى دست داده، بپرسید مسجد اقصى چند ستون داشت؟ و چند قندیل در آن آویزان بود؟ پرسیدند: اى محمد! در این جمع کسانى هستند که بیت المقدس را دیده باشند، اینک تو بیت المقدس را براى ما توصیف کن ببینیم راست مى گویى یا خیر، بگو ببینیم چند عدد ستون داشت؟ و قندیل ها و محراب هایش چند تا بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جبرئیل در دم نازل شده صورت بیت المقدس را در برابر آن جناب مجسم نمود، و آن جناب هر چه را ایشان مى پرسیدند پاسخ مى گفت، بعد از آن که از جزئیات بیت المقدس فارغ شدند گفتند: باید صبر کنى تا کاروان برسد، از کاروانیان نیز قضیه تو را بپرسیم، حضرت فرمود: شاهد صدق گفتار من این است که کاروانیان قریش هنگام طلوع آفتاب وارد مى شوند، در حالى که شترى خاکسترى رنگ پیشاپیش کاروانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرداى آن روز قریش به استقبال کاروان آمده شکاف دره را نگاه مى کردند مى گفتند الآن آفتاب مى زند. در همین بین در یک آن هم آفتاب طلوع کرد و هم کاروان نمودار شد در حالى که شترى خاکسترى رنگ پیشاپیش آن بود. از داستان شب گذشته و آن چه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده بود پرسیدند. گفتند: آرى همین طور بود شترى از ما در فلان محل گم شده بود و ما آب خود را در ظرفى ریخته بودیم صبح که برخاستیم دیدیم آب به زمین ریخته شده است. ولى مشاهده این معجزات چیزى جز بر طغیان قریش نیفزود.&amp;lt;ref&amp;gt;امالى شیخ صدوق، ص ۳۶۳، مجلس ۶۹، ح ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤلف: در معناى این روایت، روایت دیگرى نیز از [[شیعه|شیعه]]&amp;lt;ref&amp;gt;منهج الصادقين فى الزام المخالفين، ج ۵، ص ۲۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[اهل سنت|سنى]]&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; وارد شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در همان کتاب به سند خود از [[ابن عباس|عبداللَّه بن عباس]] روایت کرده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله وقتى به آسمان عروج نمود جبرئیل او را به کنار نهرى رسانید، که آن را نهر نور مى گویند و آیه: {{متن قرآن|«وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره انعام]]، آیه ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; اشاره به آنست، وقتى به آن نهر رسیدند جبرئیل به او گفت: اى محمد! به برکت خدا عبور کن، زیرا خداوند چشمت را برایت نورانى کرده و پیش رویت را وسعت داده، آرى این نهرى است که تاکنون احدى از آن عبور نکرده نه فرشته اى مقرب و نه پیغمبرى مرسل، تنها و تنها من روزى یک بار در آن آب تنى مى کنم، و وقتى بیرون مى شوم بالهایم را بهم مى زنم هیچ قطره اى نیست که از بالم بچکد مگر آن که خداى تعالى از آن قطره فرشته اى مقرب خلق مى کند که بیست هزار صورت و چهل هزار بال دارد و به هر زبانى با لغتى جداگانه حرف مى زند که زبان دیگرى آن را نمى داند و نمى فهمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن نهر عبور کرد تا رسید به حجاب ها و حجاب ها پانصد عدد بودند که میان هر دو حجابى پانصد سال راه بود آن گاه به وى گفت: اى محمد! جلو برو رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید: چرا با من نمى آیى؟ گفت: من نمى توانم از این جا پا فراتر بگذارم، [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله آن قدر که خدا مى خواست جلو رفت تا آن که گفتار خداى را شنید که مى فرمود من محمودم و تو محمدى اسمت را از اسم خودم مشتق نمودم پس هر که با تو بپیوندد من با او مى پیوندم و هر که با تو قطع کند با او قطع مى کنم. برو به سوى بندگانم و ایشان را از کرامتى که به تو کردم خبر بده، هیچ پیغمبرى برنگزیدم مگر آن که براى او وزیرى قرار دادم و تو پیغمبر من، و [[امام علی علیه السلام|على بن ابى طالب]] وزیر تو است.&amp;lt;ref&amp;gt;امالى صدوق، ص ۲۹۰، ح ۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در مناقب [[ابن شهر آشوب]] از ابن عباس روایت شده که در خبرى گفته: (رسول خدا) آوازى را شنید که مى گفت: &amp;quot;آمنا برب العالمین&amp;quot; ابن عباس اضافه کرده که (جبرئیل) گفت: این ها ساحران فرعونند و همچنین (رسول اللَّه) شنید که گوینده اى مى گفت: &amp;quot;لبیک اللهم لبیک&amp;quot;. جبرئیل گفت: این ها حاجیانند، و نیز شنید صداى گوینده اى را که مى گفت: لبیک &amp;quot;اللَّه اکبر&amp;quot;. جبرئیل گفت: این ها مجاهدین راه خدایند و نیز صداى تسبیح شنید. جبرئیل بیان داشت که اینان انبیایند پس وقتى به سدرة المنتهى و از آن جا به حجاب ها رسید جبرئیل گفت: یا رسول اللَّه تو خود جلو برو که من بیش از این نمى توانم نزدیک شوم چرا که اگر به اندازه یک بند انگشت نزدیکتر شوم خواهم سوخت.&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب، ج ۱، ص ۱۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[الاحتجاج (کتاب)|احتجاج]] از ابن عباس روایت کرده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله در ضمن احتجاجى که علیه [[یهود|یهود]] مى کرد فرمود: &amp;quot;بر بال جبرئیل سوار شدم، سیر نمودم و به آسمان هفتم رسیدم از [[سدرة المنتهى]] که نزد آن جنت الماوى است نیز گذشتم تا آن که به ساق [[عرش]] پیوستم، و از ساق عرش ندا شد که به درستى که منم آرى منم اللَّه و معبود یکتا، معبودى نیست غیر من، منم &amp;quot;سلام&amp;quot;، &amp;quot;مؤمن&amp;quot;، &amp;quot;مهیمن&amp;quot;، &amp;quot;عزیز&amp;quot;، &amp;quot;جبار&amp;quot;، &amp;quot;متکبر&amp;quot;، &amp;quot;رؤوف&amp;quot;، &amp;quot;رحیم&amp;quot; و من او را با چشم دل دیدم نه با چشم سر...&amp;quot;.&amp;lt;ref&amp;gt;احتجاج، ج ۱، ص ۴۸، طبع بیروت.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[الکافی (کتاب)|کافى]] به سند خود از ابى الربیع روایت کرده که گفت سفرى با حضرت [[امام باقر علیه السلام|ابى جعفر]] علیه السلام به [[حج]] مشرف شدم که آن سال [[هشام بن عبدالملک|هشام بن عبدالملک]] نیز به اتفاق نافع مولاى [[عمر بن خطاب]] مشرف بود. نافع نظرى به ابى جعفر علیه السلام انداخت در حالى که در رکن بیت بود و مردم اطرافش جمع بودند، نافع به هشام گفت یا امیرالمؤمنین! این کیست که این قدر مردم اطرافش را گرفته اند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: این پیغمبر اهل کوفه محمد بن على است، نافع گفت: شاهد باش که مى روم و از مسائلى پرسش مى کنم که در جواب عاجز بماند، سؤالاتى به میان مى آورم که جز پیغمبر و یا وصى پیغمبر و یا فرزند پیغمبر نمى تواند جواب بگوید، گفت برو و سعى کن سؤالاتى را مطرح کنى تا شرمنده اش سازى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نافع نزدیک آمد تا خود را به دوش مردم تکیه داده رو به ابى جعفر کرد و گفت: اى محمد بن على من [[تورات]] و [[انجیل]] و [[زبور]] و [[قرآن]] را خوانده ام و حلال و حرام آن ها را یاد گرفته ام اینک آمده ام تا از تو سؤالاتى کنم که جواب آن ها را جز پیغمبران و یا اوصیاى آنان نمى دانند، راوى مى گوید: امام ابى جعفر علیه السلام سرش را بلند کرد و فرمود بپرس هر چه را که مى خواهى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نافع گفت: به من بگو ببینم بین [[حضرت عیسى]] علیه السلام و [[خاتم الأنبیاء|خاتم الأنبیاء]] چند سال فاصله بود؟ فرمود: نظریه خودم را بگویم یا رأى تو را؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کرد: هر دو را، فرمود: بنا به قول من پانصد سال فاصله شد و اما بنا بر قول تو ششصد سال بوده، گفت: بگو ببینم معناى کلام خدا که مى فرماید: {{متن قرآن|«وَاسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنَا أَجَعَلْنَا مِنْ دُونِ الرَّحْمَٰنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;از پیغمبرانى که قبل از تو فرستاده ایم بپرس آیا ما به غیر رحمان معبودهاى دیگرى قرار دادیم که مردم را بپرستند؟ [[سوره زخرف]]، آیه ۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; چیست؟ و با این که بین رسول خدا صلی الله علیه و آله و پیغمبر قبل او عیسى پانصد سال فاصله است این سؤال را از کدام پیغمبر بکند؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت در جوابش این آیه را تلاوت فرمود: {{متن قرآن|«سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا»}}. و از جمله آیاتى که خداوند در بیت المقدس به او نشان داد این بود که خداوند انبیاء و مرسلین اولین و آخرین را محشور نموده به جبرئیل دستور داد تا [[اذان]] و [[اقامه]] را دو تا دو تا بگوید، و او در اذانش گفت حى على خیر العمل آن گاه به انبیاء نماز گزارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون از نماز فارغ شد رو به ایشان کرده پرسید شما به چه چیز شهادت مى دهید. (عقاید دینى شما چیست؟) و چه چیزى را مى پرستیدید؟ گفتند: ما [[شهادت]] مى دهیم به این که معبودى نیست جز خداى تعالى و او را شریکى نیست و نیز شهادت مى دهیم بر این که تو رسول خدایى بر این معنا از ما عهد و میثاق ها گرفته اند، نافع گفت: درست فرمودى اى ابا جعفر.&amp;lt;ref&amp;gt;روضه کافى، ص ۱۰۳، ح ۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[علل الشرائع (کتاب)|علل]] به سند خود از ثابت بن دینار روایت کرده که گفت: من از حضرت [[امام سجاد علیه السلام|زین العابدین على بن الحسین]] علیه السلام درباره خداى عزوجل پرسیدم: که آیا خداوند به مکان وصف مى شود؟ حضرت فرمود: &amp;quot;تعالى اللَّه عن ذلک - خدا بزرگتر از این است&amp;quot;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کردم: اگر خداوند به مکان وصف نمى شود پس چرا وقتى مى خواست پیغمبرش را به خود نزدیک کند او را به آسمان برد، مگر خدا در آسمان است؟ فرمود: نه این کار براى آن بود که مى خواست [[عالم ملکوت|ملکوت]] و واقعیت آسمان ها و آن چه در آن ها (از عجائب صنع و بدایع خلقت) است را به او نشان دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسیدم: پس این که خداى تعالى مى فرماید: {{متن قرآن|«ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّىٰ * فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره نجم]]، آیه ۸-۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. چه معنا دارد؟ و رسول خدا صلی الله علیه و آله به کجا نزدیک شد؟ (که بیش از دو تیرانداز و یا کمتر فاصله نماند؟) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله به حجاب هاى نورى نزدیک شد و در آن جا ملکوت آسمان ها را مشاهده کرد، آن گاه تدلى (نزدیکى) نموده و از طرف پائین ملکوت زمین را نگریست تا آن جا که پنداشت نزدیکی هاى زمین است و بیش از دو تیرانداز و یا کمتر فاصله نبود. خلاصه جمله {{متن قرآن|«قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ»}} ناظر به فاصله آن جناب با زمین است.&amp;lt;ref&amp;gt;علل شرایع، ج ۱، ص ۱۳۱، باب ۱۱۲، ح ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[تفسیر قمی (کتاب)|تفسیر قمى]] به سند خود از اسماعیل جعفى روایت کرده که گفت: من در [[مسجد الحرام|مسجدالحرام]] نشسته بودم و حضرت ابى جعفر علیه السلام نیز در گوشه اى نشسته بود، سر بلند کرده نگاهى به آسمان و نگاهى به [[کعبه|کعبه]] کرد و فرمود: {{متن قرآن|«سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى»}} سه بار این آیه را تکرار کرد، آن گاه متوجه من شد و فرمود: اهل [[عراق]] درباره این آیه چه مى گویند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کردم: مى گویند خداوند رسول خود را از مسجدالحرام به بیت المقدس برد، فرمود این طور نیست که آنان مى گویند لیکن از این جا به این جا سیرش دادند و با دست اشاره به آسمان کرد و فرمود ما بین آن دو حرم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه فرمود: به سدرة المنتهى رسید جبرئیل از همراهیش باز ایستاد رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید: آیا در چنین جایى مرا تنها مى گذارى؟ گفت: تو پیش برو که به خدا سوگند به جایى رسیده اى که هیچ خلقى از خلائق بدان جا نرسیده و نخواهد رسید این جا بود که پروردگار خود را دید و تنها سبحه میان او و خداوند فاصله بود، پرسیدم فدایت شوم سبحه چیست؟ حضرت با صورت خود اشاره به زمین و با دست خود اشاره به آسمان کرد و سه نوبت گفت: &amp;quot;جلال ربى جلال ربى&amp;quot; آن گاه خطاب شد که اى محمد، گفت: لبیک یا رب، خطاب رسید سکنه آسمان در چه چیز مشاجره مى کنند؟ پیامبر گفت: خداوندا تو منزهى من علمى ندارم جز آن چه که تو به من آموختى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا سپس فرمود: پس خداى تعالى دست در میان دو پستانم گذاشت و من برودت آن را در میان دو کتفم احساس کردم، آن گاه هیچ چیز از گذشته و آینده از من نپرسید مگر آن که پاسخ آن را دانستم، در پایان پرسید اى محمد! سکان آسمان ها در چه چیز مخاصمه و نزاع دارند؟ گفتم: در درجات و کفارات و حسنات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: اى محمد نبوتت به پایان رسید، و خوردنت تمام شد، چه کسى را براى جانشینى خود در نظر گرفته اى؟ عرض کردم: پروردگارا من همه خلقت را آزمایش کرده ام کسى را مطیع تر از على براى خود نیافتم، فرمود: اى محمد! هم چنین مطیع تر از همه خلق نسبت به دستورات منست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کردم: پروردگارا همه خلقت را آزمودم کسى را نسبت به خودم علاقمندتر از على نیافتم، فرمود: و هم چنین نسبت به من، پس اى محمد! او را بشارت بده به این که آیات هدایت و پیشواى اولیاى من و نور براى فرمانبران من و کلمه باقیه ایست که من متقین را ملزم به پذیرفتن آن کرده ام، هر که او را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر که او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته، علاوه بر این، من او را به خصائصى اختصاص داده ام که احدى را به آن اختصاص نداده ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کردم پروردگارا آخر او برادر من و صاحب و وزیر و وارث من است، فرمود: این امرى است که قضایش مقدر شده که او باید مبتلا شود و مردم هم به وسیله او امتحان شوند علاوه بر این من او را ارث داده ام وارث داده ام وارث داده ام وارث داده ام، چهار چیز را که گره آن ها به دست اوست و او هرگز فاش نمى کند.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر قمى، ج ۲، ص ۲۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤلف: این که امام علیه السلام فرمود: &amp;quot;از این جا به این جا سیرش دادند&amp;quot;. مقصود این است که آن جناب را از [[کعبه]] به [[بیت المعمور|بیت المعمور]] سیر دادند (و ما بین کعبه و بیت المعمور حرم است) نه این که مقصود این باشد که از کعبه تا بیت المقدس نرفته بلکه به [[مسجد الاقصى]] رفته است، چون اخبار بسیارى وارد شده که مقصود از مسجد اقصى همان بیت المقدس است، نه این که خواسته باشد مسجد اقصى را به بیت المعمور تفسیر کرده باشد بلکه مقصود حضرت این است که منتهاى معراج بیت المقدس نبوده بلکه از آن جا هم گذشته به بیت المعمور که در آسمان ها است برده شده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: &amp;quot;این جا بود که پروردگار خود را دیدم&amp;quot; معنایش دیدن به چشم قلب است نه به چشم سر، همچنان که در پاره اى از روایات قبلى خود آن حضرت تصریح به آن کرده بود، روایاتى هم که رؤیت را به رؤیت قلبى تفسیر مى کند مؤید این معنا است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این که فرمود: &amp;quot;تنها سبحه میان پیامبر و خدا فاصله بود&amp;quot;. معنایش این است که در نزدیکى به خدا به جایى رسید که میان خدا و پیامبر جز جلال او فاصله اى نماند. و این که فرمود: &amp;quot;خداى تعالى دست در میان دو پستانم گذاشت...&amp;quot; کنایه است از رحمت الهى، و حاصل معنایش این است که علمى از ناحیه او به قلبم وارد شد که هر شک و ریبى را از میان برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[الدر المنثور]] است که ابن ابى شیبه و مسلم و ابن مردویه از طریق ثابت از [[انس بن مالک|انس]] روایت کرده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: براق را برایم آوردند، حیوانى بود سفید و دراز، و بزرگتر از الاغ و کوچکتر از قاطر که هر گامش به اندازه چشم اندازش بود من آن را سوار شده به راه افتادم تا به بیت المقدس رسیدم، در آن جا براق را به همان حلقه اى که انبیاء مرکب خود را مى بستند ببستم و داخل مسجد شده دو رکعت نماز بجا آوردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه بیرون آمدم جبرئیل ظرفى شراب و ظرفى شیر برایم آورد، من شیر را انتخاب کردم جبرئیل گفت، فطرت را اختیار کردى، آن گاه ما را به طرف آسمان دنیا برد در آن جا اجازه ورود خواست، پرسیدند تو کیستى؟ گفت: جبرئیلم، پرسیدند: همراهت کیست؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: محمد صلی الله علیه و آله است، پرسیدند مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده، در این موقع درب را باز کردند، ناگهان آدم را دیدم که به من مرحبا گفت و برایم دعاى خیر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه ما به آسمان دوم عروج داده شدیم در آن جا نیز جبرئیل اذن ورود خواست، پرسیدند: تو کیستى؟ گفت: جبرئیلم، پرسیدند: چه کسى با تو است؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده، ما را راه دادند، ناگهان دو پسر خاله ام [[حضرت عیسی علیه السلام|عیسى بن مریم]] و [[حضرت یحیی علیه السلام|یحیى بن زکریا]] را دیدم مرا مرحبا گفتند و برایم دعاى خیر کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به آسمان سوم برده شدیم در آن جا نیز جبرئیل اجازه ورود خواست، پرسیدند: تو کیستى؟ گفت: جبرئیلم، پرسیدند: همراهت کیست؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده، ما را راه دادند، ناگهان یوسف را دیدم که بهره اى از زیبایى داشت مرحبا گفت و برایم دعاى خیر نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه ما به آسمان چهارم برده شدیم، جبرئیل اجازه ورود خواست، پرسیدند: کیستى؟ گفت جبرئیلم، پرسیدند: چه کسى با تو است؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده، آن گاه ما را راه دادند وارد شدیم و من به ادریس برخوردم بر من مرحبا گفت و برایم دعاى خیر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه به آسمان پنجم رفتیم، و جبرئیل اجازه ورود خواست، گفتند: کیستى؟ گفت: جبرئیلم گفتند: آن کیست با تو؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده، اجازه دادند وارد شدیم، و من به هارون برخوردم و مرا ترحیب گفت و برایم دعاى خیر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به آسمان ششم عروجمان دادند در آن جا نیز جبرئیل اجازه خواست، گفتند: کیستى؟ گفت: جبرئیلم، پرسیدند: به همراه تو کیست؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده، اجازه دادند وارد شدیم و من موسى را دیدم و مرا ترحیب گفت و دعاى خیر برایم کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس آنگاه به آسمان هفتم عروج داده شدیم و جبرئیل اجازه خواست، پرسیدند: کیستى؟ گفت: جبرئیلم، گفتند آن کیست؟ گفت: محمد، پرسیدند، مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده اجازه ورودمان دادند و من به ابراهیم برخوردم که تکیه به بیت المعمور داده بود و هر روز هفتاد هزار فرشته به دیدارش مى آمدند و دیگر آن عده نزد او نمى آمدند، بلکه هر روز یک عده اى دیگر او را دیدار مى کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا عبور داده شدم و به سدرة المنتهى رسیدم، برگ درخت سدر را در آن جا دیدم که مانند گوش فیل بود و میوه اش هم چون کوزه هاى بزرگ و چون امر الهى آن درخت را فرا گرفت وضعش تغییر کرد، در نتیجه احدى از خلق خدا قادر نیست که زیبایى آن را توصیف کند، آن جا بود که خداوند به من [[وحى]] کرد آن چه را که کرد، و پنجاه نماز بر من واجب کرد تا در هر شبانه روز به جاى آورم، پس فرود آمدم تا به موسى رسیدم، او پرسید: خدا چه چیز بر امت تو واجب کرد؟ گفتم: پنجاه نماز. گفت: برگرد نزد پروردگارت، چرا که امت تو طاقت این مقدار را ندارند، آرى بنى اسرائیل را آزموده و این تجربه را به دست آوردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به درگاه پروردگارم برگشته به عرض رساندم که به امت من تخفیف ده خداى تعالى پنج نماز را تخفیف داد و من نزد موسى برگشتم و گفتم که پنج نماز تخفیف داده شد، گفت: امتت طاقت این را هم ندارند برگرد و از پروردگارت درخواست تخفیف کن، مى فرماید من هم چنان برمى گشتم و تخفیف مى گرفتم تا آن که خداى تعالى فرمود: اى محمد! حال رسید به پنج نماز، براى هر شبانه روز، و هر نماز اجر ده نماز را دارد و در نتیجه امتت از پنجاه نماز برخوردار مى شوند، و هر کس که تصمیم بگیرد حسنه اى را انجام دهد اگر نتوانست انجام دهد یک حسنه به حسابش مى نویسند و اگر انجام داد ده حسنه به حسابش نوشته مى شود و از طرفى اگر کسى تصمیم گرفت گناهى را مرتکب شود اما به آن گناه دست نیازید چیزى به حسابش نوشته نمى شود و اگر مرتکب شد یک سیئه برایش حساب مى شود، این جا بود که به سوى موسى برگشته و جریان را برایش گفتم، باز موسى گفت که نزد پروردگارت برگرد و باز تخفیف بگیر، گفتم: نه آن قدر رفتم و برگشتم که دیگر خجالت مى کشم.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علامه طباطبایى|علامه طباطبایی]] گوید: این روایت از انس به طرق مختلفى نقل شده، از آن جمله طریق بخارى و مسلم و ابن جریر و ابن مردویه است که از طریق شریک بن عبداللَّه بن ابى نمر از انس روایت کرده و روایتش چنین است که گفت: شبى که رسول خدا را از مسجد کعبه به معراج بردند سه نفر قبل از این که به آن جناب وحى بیاید نزد او آمدند در حالى که آن جناب در مسجدالحرام خوابیده بود یکى از آن سه نفر از بقیه پرسید کدامیک از ایشان است؟ وسطى گفت: بهتر از همه او است، دیگرى گفت: بگیرید بهتر از همه را، و این جریان در آن شب زیاد ادامه نیافت و از نظر آن جناب ناپدید شدند تا آن که در شبى دیگر آمدند در حالى که دیدگان آن جناب بسته بود ولى دلش بیدار بود و مى دید (البته این اختصاص به آن شب و به آن حضرت ندارد اصولا انبیاء چنین هستند که دیدگان شان بسته مى شود ولیکن دل هایشان بیدار است و مى بیند) هیچ سخن نگفتند و او را برداشته نزد [[چاه زمزم]] گذاشتند و از میان آنان جبرئیل جلو آمد و بین گلو تا آخر سینه آن جناب را شکافته و قسمت سینه و اندرون او را با آب زمزم شستشو داد تا این که اندرونش پاکیزه گشت، آن گاه طشتى طلایى پر از ایمان و [[حکمت]] آورده و سینه و رگ هاى گردنش را از آن پر کرد آن گاه، روى هم گذاشته (بهبودش بخشید) و سپس به آسمان دنیایش عروج داد. (راوى حدیث را طبق حدیث قبلى ادامه مى دهد)&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مساله شکافتن سینه و شستشو و پاکیزه کردن آن و پر کردنش از ایمان و حکمت، بیان یک حالت مثالى است که آن جناب مشاهده کرده نه این که طشتى مادى و از طلا در کار باشد و هم چنان که بعضى ها پنداشته اند مملو از امرى مادى به نام ایمان و حکمت شود بلکه همین پر کردن دل آن جناب از ایمان و حکمت، خود قرینه اى است بر این که طشت هم امرى معنوى و مثالى بوده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اخبار معراج از این گونه مشاهدات مثالى و تمثیل هاى روحى پر است و این معنا در عده اى از اخبار معراجیه که از طرق [[عامه]] نقل شده دیده مى شود، و پر واضح است که هیچ اشکالى هم ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظاهر این روایت این است که معراج پیغمبر صلی الله علیه و آله قبل از [[مبعث حضرت محمد صلی الله علیه و آله|بعثت]] بوده که هنوز وحى به او نازل نشده بود. دیگر این که از آن برمى آید که این پیشامد در خواب بوده نه در بیدارى. اما این که قبل از بعثت بوده باشد احتمالى است که معظم روایات وارده در معراج که شاید از حد شمارش هم بیرون باشد آن را رد مى کند و علماى این بحث نیز همه اتفاق نظر دارند بر این که معراج بعد از بعثت بوده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر این، خود حدیث هم با این احتمال سازگار نیست، و آن را دفع مى کند زیرا در آن آمده است که در معراج پنجاه نماز و پس از چند نوبت گرفتن تخفیف، به راهنمایى موسى، پنج نماز واجب شده است، و واجب شدن نماز قبل از نبوت چه معنایى دارد؟ پس ناگزیر باید صدر حدیث را که داشت &amp;quot;قبل از آن که به آن جناب وحى مى آمد نزد او آمدند&amp;quot; بر این حمل کنیم که ملائکه شبى قبل از شب بعثت آمدند و آن سخنان را با خود گفتند، آن گاه شب بعد که آن حضرت مبعوث به نبوت شده بود آمدند و به معراجش بردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در روایات ما [[امامیه|امامیه]]&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر قمى، ج ۲، ص ۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; آمده است که آن عده که در شب معراج با آن جناب در مسجد خوابیده بودند عبارت بودند از [[حضرت حمزه سيد الشهداء علیه السلام|حمزة بن عبدالمطلب]] و [[جعفر طیار|جعفر]] و [[امام علی علیه السلام|على]] دو فرزند [[ابوطالب علیه السلام|ابو طالب]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما این که این واقعه در شب معراج در عالم خواب اتفاق افتاده ممکن است. - البته بعید است - بگوئیم که مساله شکافتن سینه و شستشوى اندرون آن حضرت در خواب بوده ولى پس از آن بیدارش کرده و به معراجش برده اند. ولى انصاف این است که ظهور این روایت در این که تمامى جریانات معراج، در خواب واقع شده بیشتر است، و روایات بعدى هم دلالت بر آن دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن جمله روایتى است که در الدر المنثور آمده و آن این است که ابن اسحاق و ابن جریر از [[معاویه|معاویة بن ابى سفیان]] روایت کرده اند که هر وقت درباره مساله معراج رسول خدا صلی الله علیه و آله از معاویه پرسش مى شد در جواب مى گفت: &amp;quot;رؤیاى صادقه از پیش خدا بود&amp;quot;.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه طباطبایی می گوید: ولى ظاهر آیه کریمه که مى فرماید: {{متن قرآن|«سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ»}} تا جمله: {{متن قرآن|«لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا»}} این احتمال و این گفته معاویه را رد مى کند و همچنین آیات اول [[سوره نجم]]. مثلا در آن آیات این جمله است که: {{متن قرآن|«مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ* لَقَدْ رَأَىٰ مِنْ آيَاتِ رَبِّهِ الْكُبْرَىٰ»}} چشم منحرف نشد و خطا نکرد او بزرگترین آیات پروردگار خود را دید.&amp;lt;ref&amp;gt;سوره نجم، آیه ۱۷ و ۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر این که آیه در مقام منت نهادن است، در عین حال ثناى بر خداى سبحان نیز هست که چنین پیشامد بى سابقه را پیش آورده و چنین قدرت نمایى عجیبى را انجام داده، و پرواضح است که مساله &amp;quot;قدرت نمایى&amp;quot; با &amp;quot;خواب دیدن&amp;quot; به هیچ وجه سازگار نیست، خلاصه خواب دیدن پیغمبر بى سابقه و قدرت نمایى نیست چون خواب را همه کس چه صالح و چه طالح مى بیند و چه بسا فاسق و فاجر خواب هایى مى بینند که بسیار عجیب تر است از خواب هایى که یک مؤمن متقى مى بیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اصلا خواب در نظر عامه مردم بیش از یک نوع تخیل چیز دیگرى نیست که عامه آن را دلیل بر قدرت یا سلطنت بدانند منتهى اثرى که دارد این است که با دیدن آن تفألى بزنند و امیدوار خیرى شوند و یا با دیدن آن تطیرى بزنند و احتمال پیشامد ناگوارى را بدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز در همان کتاب است که ابى اسحاق و ابن جریر از [[عایشه]] روایت کرده اند که گفت: من بدن رسول خدا صلی الله علیه و آله را از بسترم غایب ندیدم و در آن شب خداوند روح او را به معراج برد.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه طباطبایی می گوید: همان اشکالى که به روایت قبلى وارد بود بر این روایت نیز وارد است. علاوه بر این در سقوط این روایت از درجه اعتبار، همین بس که تمام راویان حدیث و تاریخ نویسان اتفاق کلمه دارند بر این که معراج قبل از هجرت به مدینه واقع شده، و ازدواج رسول خدا صلی الله علیه و آله با عایشه بعد از هجرت و در مدینه اتفاق افتاده آن هم بعد از گذشتن مدتى از هجرت و حتى دو نفر هم از راویان در این مطلب اختلاف نکرده اند. خود آیه نیز صریح است در این که معراج آن جناب از مکه و مسجدالحرام بوده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز در همان کتاب است که ترمذى (وى روایت را حسن دانسته) و طبرانى و ابن مردویه از [[ابن مسعود]] روایت کرده اند که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: من ابراهیم را در شب معراج دیدم به من گفت: اى محمد از من بر امتت سلام برسان و به ایشان بگو که زمین بهشت، زمین پاکیزه و قابل کشت و زرع و آب آن گواراست، و همه آن دشت هموار است و نهال هایى که مى توانید بفرستید کلمه سبحان اللَّه و الحمدللَّه و لا اله الا اللَّه و اللَّه اکبر و کلمه لاحول و لاقوة الا باللَّه است.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز در همان کتابست که طبرانى از عایشه روایت کرده که گفت: رسول خدا فرمود: وقتى مرا به آسمان بردند داخل بهشت شدم و به درختى از درختان بهشت رسیدم که زیباتر و سفید برگتر و خوش میوه تر از آن ندیده بودم یک دانه از میوه هاى آن را چیده و خوردم و همین میوه نطفه اى شد در صلب من، وقتى به زمین آمدم و با خدیجه همبستر شدم به فاطمه حامله شد و اینک هر وقت مشتاق بوى بهشت مى شوم فاطمه را مى بویم.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در تفسیر قمى از پدرش از ابن محبوب از ابن رئاب از ابى عبیده از امام صادق علیه السلام روایت آورده که فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله بسیار فاطمه را مى بوسید، این کار براى عایشه خوشایند نبود، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: اى عایشه! وقتى مرا به آسمان بردند داخل بهشت شدم جبرئیل مرا به نزدیک [[درخت طوبى]] برد و از میوه هایش به من داد و من خوردم، خداوند همان میوه را به صورت نطفه اى در پشتم درآورد - وقتى به زمین هبوط نمودم با خدیجه همبستر شدم به فاطمه حامله شد، و اینک هیچ وقت او را نمى بوسم مگر آن که بوى درخت طوبى را از او استشمام مى کنم.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر قمى، ج ۱، ص ۳۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در الدر المنثور است که طبرانى در کتاب اوسط از ابن عمر روایت کرده که وقتى رسول خدا صلی الله علیه و آله را به معراج بردند خداوند به او وحى کرد که باید اذان بگوید چون نازل شد (به جبرئیل رسید) جبرئیل اذان را به او یاد داد.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز در همان کتاب آمده است که ابن مردویه از على علیه السلام روایت کرده که اذان را در شب معراج تعلیم رسول خدا کردند، و واجب شد که نماز را بعد از آن بخوانند.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در کتاب علل به سند خود از اسحاق ابن عمار روایت کرده که گفت: من از حضرت ابى الحسن موسى ابن جعفر پرسیدم چطور شد که هر یک رکعت نماز داراى یک [[رکوع]] و دو [[سجده]] شد؟ و با این که سجده دو تا است چرا دو رکعت حساب نمى شود؟ فرمود: حال که این مطلب را سؤال کردى حواست را جمع کن تا جوابش را خوب بفهمى، اولین نمازى که رسول خدا صلی الله علیه و آله بجا آورد نمازى بود که در آسمان در برابر پروردگار متعال و در جلوى عرش خداى عزوجل خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و شرحش چنین است که وقتى آن جناب را به معراج بردند و آن جناب را به معراج بردند و آن جناب به پاى عرش الهى رسید به او خطاب شد اى محمد! به چشمه صاد نزدیک شو و محل هاى سجده خود را بشوى و پاکیزه کن و براى پروردگارت نماز بخوان، رسول خدا صلی الله علیه و آله بدان جا که خدایش دستور داده بود نزدیک شده و وضو گرفت، وضویى طولانى و سیر، آن گاه در برابر پروردگار جبار تبارک و تعالى به ایستاد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى دستور داد تا نماز را افتتاح کند، او نیز (با گفتن اللَّه اکبر) نماز را شروع کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستور رسید اى محمد! بخوان: {{متن قرآن|بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ * الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ...»}} تا آخر سوره، او چنین کرد دستورش داد تا به اصطلاح حسب و نسب خداى را بخواند و بگوید {{متن قرآن|«سْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ * اللَّهُ الصَّمَدُ»}}، در این جا خداى تعالى از تلقین بقیه سوره باز ایستاد رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: {{متن قرآن|«قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ * اللَّهُ الصَّمَدُ»}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه خداى تعالى دستورش داد: بگوید {{متن قرآن|«لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ * وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ»}}، باز خداى تعالى از تلقین بقیه بازایستاد و [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله خودش پس از اتمام سوره گفت کذلک اللَّه ربى، کذلک اللَّه ربى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از آن که رسول خدا این را بگفت خداى تعالى دستورش داد که براى پروردگارش رکوع کند رسول خدا رکوع کرد و دستور داده شد در حال رکوع بگوید &amp;quot;سبحان ربى العظیم و بحمده&amp;quot; رسول خدا سه بار این ذکر را گفت، دستور آمد سر از رکوع بردارد، رسول خدا سر برداشته در برابر پروردگار متعال ایستاد دستور آمد که اى محمد! سجده کن براى پروردگارت رسول خدا با صورت به سجده افتاد، دستور آمد بگو &amp;quot;سبحان ربى الاعلى و بحمده&amp;quot; او این ذکر را هم سه بار تکرار کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستور رسید بنشیند، رسول خدا صلی الله علیه و آله نشست جلالت پروردگار جل جلاله را متذکر گشته بى اختیار و بدون این که دستور داشته باشد به سجده افتاد و مجددا سه بار [[تسبیح]] گفت، خداى تعالى دستور داد برخیزد آن جناب تمام قامت برخاست و در برخاستن آن جلالتى که از پروردگار خود باید مشاهده کند ندید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى دستور داد اى محمد! بخوان همان طور که در رکعت اول خواندى، آن جناب انجام داده بعد از آن که یکباره سجده کرد نشست باز متذکر جلال پروردگار تبارک و تعالى گشته بى اختیار به سجده افتاد بدون این که دستور داشته باشد بعد از تسبیح دستور رسید که سر بردار، خداوند تو را ثابت قدم کند و گواهى ده که معبودى نیست به غیر از خدا، و این که محمد فرستاده خداست و قیامت آمدنى است و شکى در آن نیست و این که خداوند همه مردگان را زنده مى کند و بگو &amp;quot;اللهم صل على محمد و آل محمد کما صلیت و بارکت و ترحمت على ابراهیم و آل ابراهیم انک حمید مجید اللهم تقبل شفاعته فى امته و ارفع درجته&amp;quot; رسول خدا همه این ها را گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى فرمود اى محمد، رسول خدا روى خود به سوى پروردگارش نموده (و از ادب) سر بزیر افکند و گفت &amp;quot;السلام علیک&amp;quot; پس خداى جبار جل جلاله جوابش داد و گفت: &amp;quot;و علیک السلام یا محمد&amp;quot; به نعمت من نیرو بر طاعتم یافتى و به عصمتم. تو را پیغمبر و حبیب خود کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام ابوالحسن علیه السلام سپس فرمود نمازى که خداى تعالى دستور داد دو رکعت بود و دو سجده داشت و او همان طور که برایت گفتم در هر رکعت دو سجده به جا آورد و مشاهده عظمت پروردگارش او را بى اختیار به تکرار سجده واداشت خداى تعالى هم همان دو سجده را واجب کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسیدم: فدایت شوم آن صاد که رسول خدا مامور شد از آن غسل کند چه بود؟ فرمود: چشمه ایست که از یکى از ارکان عرش مى جوشد و آن را آب حیات مى گویند و همان است که خداى تعالى در قرآن از آن یاد کرده و فرموده {{متن قرآن|«ص  وَالْقُرْآنِ ذِي الذِّكْرِ»}} و خلاصه دستور این بود که از آن چشمه [[وضو]] بگیرد و قرائت کند و نماز بخواند.&amp;lt;ref&amp;gt;علل شرایع، ص ۳۳۵، باب ۳۲، ح ۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; علامه طباطبایی می گوید: در این معنا روایت دیگرى نیز هست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[الکافی (کتاب)|کافى]] به سند خود از على بن حمزه روایت کرده که گفت در حضور حضرت صادق علیه السلام بودم که ابوبصیر از آن جناب پرسید: فدایت شوم رسول خدا صلی الله علیه و آله را چند نوبت به معراج بردند؟ فرمود: دو نوبت [[جبرئیل]] او را در موقعى برد و به او گفت: این جا باش که در جایى قرار گرفته اى که تاکنون نه فرشته اى بدان راه یافته و نه پیغمبرى، اینجاست که پروردگارت صلات مى گذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسید: چگونه صلات مى گذارد؟ گفت: مى‌ گوید &amp;quot;سبوح قدوس&amp;quot; منم پروردگار ملائکه و روح، رحمتم از غضبم پیشى گرفته است. رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: &amp;quot;عفوک عفوک&amp;quot;. فرمود: در آن حال نزدیکیش به پروردگار همان قدر بوده است که قرآن درباره اش فرموده: {{متن قرآن|«قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوبصیر به آن جناب عرض کرد: {{متن قرآن|«قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ»}} یعنى چه؟ فرمود: ما بین دستگیره کمان تا سر کمان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس فرمود: میان آن دو حجابى است داراى تلألؤ و به نظرم مى رسد، فرمود حجابى است از زبرجد. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله از دریچه اى به قدر سوراخ سوزن عظمتى را که جز خدا نمى داند مشاهده نمود... .&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافى، ج ۱، ص ۴۴۲، ح ۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه طباطبایی می گوید: آیات [[سوره نجم]] هم مؤید این روایت است که مى گوید معراج دو بار اتفاق افتاد: &amp;quot;صلواتى&amp;quot; هم که در این روایت بود ظاهرا باید درست باشد چون معناى صلوات در لغت به معنى میل و انعطاف است. و میل و انعطاف از خداى سبحان (به طورى که گفته شد) &amp;quot;رحمت&amp;quot; و از عبد &amp;quot;دعا&amp;quot; است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتارى هم که جبرئیل از خداى تعالى در صلواتش نقل کرد که مى فرماید: &amp;quot;رحمت من از غضبم پیشى گرفته&amp;quot; خود مؤید این معنا است. و نیز به همین جهت بود که جبرئیل آن جناب را در آن موقف نگاه داشت موقفى که خود او گفت هیچ فرشته و پیغمبرى بدان جا راه نیافته است، و لازمه این وصفى که براى آن موقف کرده این است که موقف مذکور واسطه اى میان خلق و خالق و آخرین حدى از کمال بوده که ممکن است یک انسان بدان جا برسد، پس حد نامبرده همان حدى است که رحمت الهى در آن ظهور کرده، و از آن جا به مادون و پائین تر افاضه مى شود، و به همین جهت در آن جا باز داشته شد که رحمت خداى را (به خود و به مادون خود) ببیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[مجمع البیان]] خلاصه آن چه را که از روایات استفاده مى شود چنین آورده است که: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: جبرئیل در موقعى که من در [[مکه]] بودم نزد من آمد و گفت اى محمد! برخیز و من برخاسته با او به طرف درب به راه افتادم و دیدم که [[میکائیل]] و [[اسرافیل]] نیز با او آمده اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جبرئیل براق را - که حیوانى بزرگتر از الاغ و کوچکتر از قاطر بود و صورتى چون گونه انسان و دمى چون دم گاو و یالى چون یال اسب و پاهایى چون پاهاى شتر داشت - حاضر کرد بر پشت آن جلى بهشتى بود و دو بال از قسمت ران هایش بر آمده بود، گامش به اندازه اى بود که چشمش کار مى کرد جبرئیل خطاب به من گفت سوار شو. من سوار شدم و به راه افتادم تا به [[بیت المقدس]] رسیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه داستان را نقل کرده تا رسیده به این جا که وقتى به بیت المقدس رسیدم فرشتگانى از آسمان فرود آمده از ناحیه رب العزة به من بشارت دادند و احترام کردند و من در آنجا به نماز ایستادم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در بعضى از روایات این باب آمده است که ابراهیم هم در میان خیل انبیاء مرا بشارت داد، آن گاه از وصف موسى و عیسى گفت و فرمود: سپس جبرئیل دست مرا گرفته بالاى صخره برد و در آن جا نشانید که ناگهان نردبان و معراجى دیدم که هرگز به زیبایى و جمال آن ندیده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس به آسمان بالا صعود داده شدم و عجائب و ملکوتش را دیدم، ملائکه آن جا به من سلام کردند آن گاه جبرئیل مرا به آسمان دوم برد در آن جا عیسى بن مریم و یحیى بن زکریا را ملاقات کردم سپس، به آسمان سوم عروجم داد در آن جا یوسف را دیدم، مرا به آسمان چهارم بالا برد در آن جا ادریس را دیدم به آسمان پنجم برد در آن جا هارون را دیدم به آسمان ششم بالا برد در آن جا خلق کثیرى دیدم که موج مى زدند سپس به آسمان هفتم عروج داد در آن جا خلقى و فرشتگانى دیدم و در حدیث [[ابوهریره]] آمده است که در آسمان ششم موسى را و در آسمان هفتم ابراهیم را دیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه فرمود: از آسمان هفتم هم گذشته به اعلى علیین رفتیم و اعلى علیین را وصف نموده و در آخر فرمود: پروردگارم با من سخن گفت و من با پروردگارم سخن گفتم [[بهشت]] و [[دوزخ]] را دیدم و عرش [[سدرة المنتهى]] را نظاره کردم و سپس به مکه بازگشتم. همین که صبح شد داستان را براى مردم شرح دادم [[ابوجهل]] و مشرکین مرا تکذیب کردند. مطعم بن عدى گفت: تو چنین مى پندارى که در یک شب دو ماه راه را پیموده اى من شهادت مى دهم بر این که تو از دروغ گویانى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راویان حدیث اضافه کرده اند که قریش گفتند: بگو ببینم در این سفر چه چیزها دیدى رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: به کاروان فلان قبیله برخوردم و دیدم که شترى گم کرده دنبالش مى گشتند و در کاروان شان ظرف بزرگى از آب بود، از آب نوشیدم و روى ظرف را پوشاندم، شما مى توانید از ایشان بپرسید که آیا آب را در قدح دیدند یا نه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قریش گفتند: این یک نشانه، سپس فرمود: به کاروان فلان قبیله برخوردم و دیدم که شتر فلانى فرار کرده و دستش شکسته بود شما از ایشان بپرسید، گفتند: این دو نشانه، آن گاه پرسیدند: از کاروان ما چه خبر دارى؟ فرمود: کاروان شما را در تنعیم دیدم، آن گاه از جزئیات بارها و وضع کاروان براى آنان مطالبى گفت و فرمود: پیشاپیش کاروان شترى خاکسترى رنگ در حرکت بود که دو فزاره بر دوش داشت در موقع طلوع خورشید پیدایشان مى شود. گفتند: این هم نشانه اى دیگر.&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان، ج ۶، ص ۳۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[تفسیر عیاشی (کتاب)|تفسیر عیاشى]] از [[هشام بن حکم]] از [[امام صادق]] علیه السلام روایت کرده که فرمود رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن شب که به معراج رفت هم [[نماز عشا|نماز عشاء]] را در مکه خواند و هم [[نماز صبح]] را.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر عیاشى، ج ۲، ص ۲۷۹، ح ۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه طباطبایی می گوید:و در پاره اى از اخبار آمده که آن جناب [[نماز مغرب]] را در [[مسجدالحرام]] خواند و بعد از آن برنامه معراجش شروع شد و میان این دو روایت منافاتى نیست، هم چنان که میان نماز خواندنش قبل از معراج و واجب شدن نماز در شب معراج منافاتى نیست، چرا که نماز قبل از معراج واجب شده بود، ولیکن جزئیات آن که چند رکعت است تا آن روز معلوم نشده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باقى مى ماند این اشکال که در روایات بسیارى آمده که آن جناب از روز اول بعثتش نماز مى خواند، هم چنان که در [[سوره علق]] که اولین سوره است فرموده: {{متن قرآن|«أرَأَيْتَ الَّذِي يَنْهَىٰ * عَبْدًا إِذَا صَلَّىٰ»}} هیچ یادت هست آن کسى را که نهى مى کرد بنده اى را که نماز مى خواند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره علق]]، آیه ۹ و ۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایاتى هم آمده که آن جناب قبل از اعلام دعوتش تا مدتى با على علیه السلام و خدیجه نماز مى خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در کافى از عامرى از حضرت ابى جعفر علیه السلام روایت کرده که فرمود: بعد از آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله معراج رفت در مراجعت ده رکعت نماز بجا آورد هر دو رکعت به یک سلام، و چون حسن و حسین علیه السلام متولد شدند رسول خدا صلی الله علیه و آله به شکرانه خدا هفت رکعت دیگر زیاد کرد و خداوند هم عمل او را امضاء فرمود، و اگر در نماز صبح چیزى اضافه نکرد براى این بود که در هنگام فجر ملائکه شب مى رفتند و ملائکه روز مى آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون خداوند دستورش داد تا در مسافرت نمازهایش بشکند رسول خدا صلی الله علیه و آله همه را دو رکعتى کرد مگر مغرب را که از آن چیزى کم نکرد در نتیجه شش رکعت را بر امتش تخفیف داد. و احکام سهو هم تنها مربوط به رکعت هایى است که رسول خدا صلی الله علیه و آله اضافه کرد و اگر کسى در اصل واجب یعنى در دو رکعت اول شک کند باید نماز را از سر بگیرد.&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافى، ج ۳، ص ۴۸۷، ح ۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شیخ صدوق]] در کتاب «[[من لایحضره الفقیه (کتاب)|من لایحضره الفقیه]]» به سند خود از [[سعید بن مسیب|سعید بن مسیب]] روایت کرده که: &amp;quot;وى از على بن الحسین علیه السلام پرسیده است، چه وقت نماز بدین طریق که امروز واجب است بر مسلمانان واجب شد؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: در [[مدینه]] و بعد از ظهور اسلام و قوت گرفتن آن، که خداوند جهاد را بر مسلمانان واجب نمود، آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله هفت رکعت به آن اضافه کرد، دو رکعت در [[نماز ظهر]] و دو رکعت در عصر و یک رکعت در مغرب و دو رکعت در عشاء و نماز صبح را به حال خود به همان دو رکعتى که در مکه واجب شده بود باقى گذارد...&amp;quot;.&amp;lt;ref&amp;gt;من لایحضره الفقیه، ج ۱، ص ۲۹۱، ح ۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در الدر المنثور است که احمد و نسایى و بزار و طبرانى و ابن مردویه و بیهقى (در کتاب دلائل) به سند صحیح از ابن عباس روایت کرده اند که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: وقتى مرا به معراج بردند بویى پاکیزه از پیش رویم گذشت به جبرئیل گفتم این بوى خوش از کجا است؟ گفت: بوى مشاطه و آرایشگر خانواده [[فرعون]] بود، چرا که او روزى مشغول شانه زدن به گیسوان دختر فرعون بود که شانه از دستش افتاد و گفت: بسم اللَّه. دختر فرعون گفت: مقصودت نام پدر من است؟ گفت: خیر، مقصودم پروردگار خودم و پروردگار تو و پدرت مى باشد، پرسید مگر تو غیر از پدر من پروردگار دیگرى دارى؟ گفت: آرى. پرسید به پدرم بگویم؟ گفت: بگو! دختر فرعون نزد پدرش رفته و جریان را براى او نقل کرد. فرعون آرایشگر و دخترش را احضار کرد و پرسید: آیا غیر از من پروردگار دیگرى دارى؟ گفت: آرى پروردگار من و تو خدایى است که در آسمان ها است، فرعون دستور داد مجسمه گاوى که از مس بود گداخته کردند و آن زن بیچاره و بچه هایش را در آن افکندند همین که خواستند زن را در آن مس گداخته بیندازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: من درخواستى از تو دارم. پرسید: چیست؟ گفت: حاجتم این است که وقتى مرا و فرزندانم را سوزاندى استخوان هاى ما را جمع آورى نموده و دفن کنى...! فرعون قبول کرد و گفت: این کار را مى کنم زیرا تو به گردن ما حق دارى. آن گاه آنان را به نوبت در آن مس گداخته انداختند تا در آخر خواستند که طفل شیرخوارش را بسوزانند، مادرش فریادى کشید، طفل گفت: اى مادر پیش بیا و عقب نرو که تو بر حقى، سرانجام او و فرزندانش در آن مجسمه مسى سوختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن عباس اضافه کرده است که چهار نفر در کودکى به زبان آمده اند، یکى همین کودک است، دومى آن شاهدى بود که به بی گناهى یوسف شهادت داد و سومى طفل شیرخوار در داستان جریح و چهارمى عیسى بن مریم علیه السلام مى باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه طباطبایی می گوید: این روایت به طرز دیگرى از ابن عباس از ابى بن کعب از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;الدرالمنثور، ج ۴، ص ۱۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز در الدر المنثور است که ابن مردویه از انس روایت کرده که گفت رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود شبى به که مرا به معراج بردند از جمعیتى عبور دادند که لب هایشان را با قیچى هاى آتشى مى بریدند و دوباره جایش سبز مى شد، از جبرئیل پرسیدم این ها کیانند؟ گفت: این ها خطیب هایى از امت تواند که به مردم چیزى مى گویند که خود عمل نمى کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه طباطبایی می گوید: و این نوع تمثلات برزخى که نتایج اعمال و عذاب هاى آماده شده براى هر یک را مجسم مى سازد. در اخبار معراجیه بسیار است که پاره اى از آن ها در روایات گذشته از نظر خوانندگان گذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را هم باید دانست که آنچه که ما از اخبار معراج نقل کردیم فقط مختصرى از آن بود وگرنه اخبار در این زمینه بسیار زیاد است که به حد [[تواتر]] مى رسد و جمع کثیرى از [[صحابی|صحابه]] مانند مالک و [[شداد بن اوس|شداد بن اویس]] و [[امام علی علیه السلام|على بن ابى طالب]] علیه السلام و [[ابوسعید خدری|ابوسعید خدرى]] و [[ابوهریره]] و [[عبدالله بن مسعود|عبداللَّه بن مسعود]] و [[عمر بن خطاب]] و عبداللَّه بن عمر و عبداللَّه بن عباس و [[ابی بن کعب|ابى ابن کعب]] و سمرة بن جندب و بریده و صهیب بن سنان و [[حذیفة بن یمان]] و [[سهل بن سعد]] و [[ابو ایوب انصاری|ابوایوب انصارى]] و [[جابر ابن عبدالله انصاری|جابر بن عبداللَّه]] و ابوالحمراء و ابوالدرداء و عروة و [[ام هانى]] و [[ام سلمه]] و [[عایشه]] و اسماء دختر ابى بکر همگى آن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده اند، و جمع بسیارى از راویان [[شیعه]] از امامان اهل بیت علیهم السلام نقل نموده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دانشمندان اسلامى هم همه آن هایى که کلامشان مورد اعتنا است اتفاق دارند بر این که معراج در مکه معظمه و قبل از هجرت به مدینه اتفاق افتاده است، هم چنان که خود آیه مورد بحث هم آن را افاده مى کند و مى فرماید: {{متن قرآن|«سُبْحانَ الَّذِی أَسْرى بِعَبْدِهِ لَیلًا مِنَ الْمَسْجِدِالْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى...»}}؛ منزه است آن خدایى که بنده خود را شبانه از مسجدالحرام به مسجد اقصى برد... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بسیارى از روایات هم که داستان گفتگوى آن جناب را با قریش نقل مى کند بر این معنى دلالت دارد، زیرا از مجموع آن ها هم برمى آید که رسول خدا جریان شب گذشته خود را براى قریش نقل نموده و آنان انکار نموده اند. رسول خدا صلی الله علیه و آله به عنوان نشانه، عدد ستون هاى مسجد اقصى را برایشان گفت، و جزئیاتى که در راه و از کاروان هاى بین راه مشاهده کرده بود نقل کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زمان و مکان معراج و جسمانى یا روحانى بودن آن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این که معراج در چه سالى اتفاق افتاده اختلاف است، بعضى گفته اند: سال دوم [[بعثت]] بوده و این قول را به [[ابن عباس]] نسبت داده اند، بعضى دیگر از آن جمله صاحب [[الخرائج والجرائح (کتاب)|خرائج]] از [[امام علی]] علیه السلام نقل کرده که وى فرمود: در سال سوم بعثت اتفاق افتاده، بعضى آن را در سال پنجم و یا ششم دانسته اند، بعضى ده سال و سه ماه بعد از بعثت و بعضى دوازده سال بعد از بعثت و بعضى یک سال و پنج ماه قبل از هجرت و بعضى یک سال و سه ماه قبل از هجرت و بعضى شش ماه قبل از آن دانسته اند.&amp;lt;ref&amp;gt;روح المعانى، ج ۱۵، ص ۶ و مناقب، ج ۱، ص ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; هر چه بوده بحث در آن و تتبع در سال و ماه و روز آن آنقدرها اهمیت ندارد، علاوه بر این مستند و دلیلى هم که بتوان بر آن اعتماد کرد در دست نیست، لذا از این بحث صرف نظر مى نمائیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزى که باید خاطرنشان ساخت این است که روایات وارده از [[ائمه اطهار|امامان]] علیهم السلام، معراج را در دو نوبت مى دانند. و از آیات [[سوره نجم]] هم همین معنا استفاده مى شود، زیرا در آنجا دارد: {{متن قرآن|«وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَىٰ»}}؛ به تحقیق آن را دفعه دیگرى بدید. و بنابراین جزئیاتى که درباره معراج در روایات وارد شده و با هم سازگارى ندارند ممکن است یک دسته آن ها مربوط به معراج اول و یک دسته دیگر راجع به معراج دوم بوده و پاره اى دیگر مشاهداتى باشد که آن حضرت در هر دو معراج مشاهده کرده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه در محل وقوع این حادثه نیز اختلاف دیگرى کرده اند، بعضى&amp;lt;ref&amp;gt;روح المعانى، ج ۱۵، پاورقى ص ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; گفته اند از [[شعب ابوطالب|شعب ابى طالب]] به معراج رفتند، بعضى&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان، ج ۶، ص ۳۹۶ و روح المعانى، ج ۱۵، ص ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; دیگر محل آن را خانه ام هانى دانسته که پاره اى از روایات هم بر آن دلالت دارد، آن گاه آیه شریفه مورد بحث را که ابتداى آن را مسجدالحرام دانسته چنین تاویل مى کنند که مقصود از آن تمامى حرم است که آن را مجازا مسجدالحرام نامیده. بعضى&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر فخر رازى، ج ۲۰، ص ۱۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; دیگر گفته اند از [[مسجدالحرام]] بوده چون آیه بر آن دلالت دارد و دلیل دیگرى که بتواند آیه را تاویل کند در دست نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ممکن هم هست از آن نظر که گفتیم دوباره اتفاق افتاده بگوئیم: یکى از دو معراج از مسجدالحرام بوده و یکى دیگر از خانه ام هانى و اما این که از شعب ابى طالب بوده باشد در روایاتى که متضمن آنست چنین آمده که [[ابوطالب]] علیه السلام در تمام طول شب دنبال آن حضرت مى گشت و به او دست نمى یافت تا آن چه با [[بنى هاشم]] در مسجدالحرام جمع شده شمشیرها را برهنه نموده قریش را تهدید کردند که اگر محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله پیدا نشود چنین و چنان مى کنیم، در همین حال بودند که رسول خدا صلی الله علیه و آله از آسمان نازل شده نزد ایشان آمد، و مشاهدات خود را براى قریش تعریف کرد: و پر واضح است که این همه جزئیات و خصوصیات تصور نمى رود در ایامى اتفاق افتاده باشد که ابى طالب علیه السلام در شعب محاصره و دست به گریبان آن شدائد و بلایا بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به هر حال معراجى که آیه شریفه مورد بحث آن را اثبات مى کند معراجى که به بیت المقدس بود ابتدایش مسجدالحرام بوده و آیه شریفه در این معنى کمال ظهور را دارد، و جهت ندارد که ما آن را تاویل کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز اختلاف دیگرى کرده اند در کیفیت معراج، بعضى&amp;lt;ref&amp;gt;منهج الصادقین، ج ۵، ص ۲۴۰، روح المعانى، ج ۱۵، ص ۷، مجمع البیان، ج ۶، پاورقى ص ۳۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; گفته اند: هم روحانى و هم جسمانى بوده رسول خدا صلی الله علیه و آله با بدن خاکى خود از مسجدالحرام به بیت المقدس و از آن جا نیز با جسد و روحش به آسمان ها عروج نموده است، و این قول بیشتر مفسرین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضى&amp;lt;ref&amp;gt;روح المعانى، ج ۱۵، ص ۷ به نقل از مازرى.&amp;lt;/ref&amp;gt; دیگر گفته اند: با روح و جسدش تا بیت المقدس و از آن جا با روح شریفش به آسمان ها عروج نموده است و این قول گروهى از مفسرین است. و بعضى گفته اند: با روحش بوده و این خود از رؤیاهاى صادقى است که خداوند به پیغمبرش نشان داده، و این قول نادرى از مفسرین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مناقب گفته: مردم در معراج اختلاف کرده اند، و [[خوارج]] آن را انکار و [[جهمیه|فرقه جهمیه]] معترض شده اند به این که روحانى و به صورت رؤیا بوده است، ولى فرقه [[امامیه|امامیه]] و [[زیدیه|زیدیه]] و [[معتزله]] گفته اند تا بیت المقدس روحانى و جسمانى بوده، چون آیه شریفه دارد: &amp;quot;تا مسجد اقصى&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده اى دیگر گفته اند: از اول تا به آخر حتى آسمان ها را هم با جسد و روح خود معراج کرده است، و این معنى از ابن عباس و ابن مسعود، و جابر، و حذیفه و انس و عایشه و ام هانى روایت شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ما در صورتى که ادله مذکور دلالت کند آن را انکار نمى کنیم، و چگونه انکار کنیم با این که سابقه آن در دست هست، و آن معراج [[موسى بن عمران]] است که خداى تعالى او را با جسد و روحش تا [[طور سينا|طور سینا]] برد، و در قرآن در خصوص آن فرموده: «{{متن قرآن|وَمَا كُنْتَ بِجَانِبِ الطُّورِ ...}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 46 سوره قصص|سوره قصص، آیه ۴۶.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ تو در جانب طور نبودى ...»، و نیز [[حضرت ابراهیم]] را تا آسمان دنیا برده در قرآن فرموده: «{{متن قرآن|وَكَذَٰلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ ...}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 75 سوره انعام|سوره انعام، آیه ۷۵.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ این چنین به ابراهیم نشان دادیم...»، و [[حضرت عیسى]] را تا آسمان چهارم برده در قرآن فرموده: «{{متن قرآن|{{آیه|19|57}}}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 57 سوره مریم|سوره مریم، آیه ۵۷.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ او را تا جایى بلند عروج دادیم». و درباره رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده: «{{متن قرآن|فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ ...}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 9 سوره نجم|سوره نجم، آیه ۹.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ پس تا اندازه قاب دو قوس رسید ...» و معلوم است که این به خاطر علو همت آن حضرت بود، این بود گفتار صاحب مناقب.&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب، ج ۱، ص ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولى آن چه سزاوار است در این خصوص گفته شود این است که اصل &amp;quot;اسراء&amp;quot; و &amp;quot;معراج&amp;quot; از مسائلى است که هیچ راهى به انکار آن نیست چون قرآن درباره آن به تفصیل بیان کرده، و اخبار [[متواتر]]، از رسول خدا صلی الله علیه و آله و امامان اهل بیت علیهم السلام بر طبق آن رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما درباره چگونگى جزئیات آن، ظاهر آیه و روایات محفوف به قرائنى است که آیه را داراى ظهور نسبت به آن جزئیات مى کنند. ظهورى که به هیچ وجه قابل دفع نیست، و با در نظر داشتن آن قرائن از آیه و روایات چنین استفاده مى شود که آن جناب با روح و جسدش از مسجدالحرام تا مسجد اقصى رفته، و اما عروجش به آسمان ها، از ظاهر آیات سوره نجم که به زودى انشاء اللَّه به تفسیرش خواهیم رسید و صریح روایات بسیار زیادى که برمى آید که این عروج واقع شده و به هیچ وجه نمى توان آن را انکار نمود، چیزى که هست ممکن است بگوئیم که این عروج با روح مقدسش بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولیکن نه آن طور که قائلین به معراج روحانى معتقدند که به صورت رؤیاى صادقه بوده است، چه اگر صرف رؤیا مى بود دیگر جا نداشت آیات قرآنى این قدر درباره آن اهمیت داده و سخن بگوید، و در مقام اثبات کرامت درباره آن جناب برآید. و همچنین دیگر جا نداشت قریش وقتى که آن جناب قصه را برایشان نقل کرد آن طور به شدت انکار نمایند و نیز مشاهداتى که آن جناب در بین راه دیده و نقل فرموده با رؤیا بودن معراج نمى سازد، و معناى معقولى برایش تصور نمى شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلکه مقصود از روحانى بودن آن این است که روح مقدس آن جناب به ماوراى این عالم مادى یعنى آن جایى که ملائکه مکرمین منزل دارند و اعمال بندگان بدان جا منتهى و اقدار از آن جا صادر مى شود عروج نموده و آن آیات کبراى پروردگارش را مشاهده و حقایق اشیاء و نتایج اعمال برایش مجسم شده، ارواح انبیاى عظام را ملاقات و با آنان گفتگو کرده است، ملائکه کرام را دیده و با آنان صحبت نموده است و آیاتى الهى دیده که جز با عبارات: &amp;quot;[[عرش]]&amp;quot;، &amp;quot;حجب&amp;quot;، &amp;quot;سرادقات&amp;quot; تعبیر از آنها ممکن نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این است معناى معراج روحانى، ولى آقایان چون قائل به اصالت وجود مادى بوده و در عالم به غیر از خدا هیچ موجود مجردى را قائل نیستند و از سوى دیگر که کتاب و سنت در وصف امور غیر محسوسه اوصافى را برمى شمارد که محسوس و مادى است مانند ملائکه کرام و عرش و کرسى و لوح و قلم و حجب و سرادقات ناگزیر شده این امور را حمل کنند بر اجسام مادیه اى که محسوس آدمى واقع نمى شوند و احکام ماده را ندارند، و نیز تمثیلاتى که در روایات در خصوص مقامات صالحین و معارج قرب آنان و بواطن صور معاصى از نتایج اعمال و امثال آن وارد شده بر نوعى از تشبیه و استعاره حمل نموده، در نتیجه خود را به ورطه سفسطه بیندازند حس را خطاکار دانسته قائل به روابطى جزافى و نامنظم در میان اعمال و نتایج آن شوند و محذورهاى دیگرى از این قبیل را ملتزم گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز به همین جهت بوده که وقتى یک عده از انسان ها معراج جسمانى رسول خدا را انکار کرده اند ناگزیر شده اند که بگویند معراج آن حضرت در خواب بوده چون رؤیا به نظر ایشان یک خاصیت مادى است براى روح مادى، و آن گاه ناچار شده اند آیات و روایاتى را که با این گفتارشان سازگارى نداشته تاویل کنند گو این که از آیات و روایات یکى هم با گفتار ایشان جور نمى آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[مجمع البیان (کتاب)|مجمع البیان]] مى گوید: موضعى که آن جناب بدان جا سیر داده شد مورد اختلاف است که کجا بوده، نظر ما این است که بیت المقدس بوده چون [[قرآن کریم]] این مطلب را به آن صراحت بیان نموده که هیچ مسلمانى نمى تواند آن را انکار نماید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این که بعضى ها گفته اند: این جریان در خواب واقع شده کلامى است ظاهر البطلان، زیرا اگر خواب مى بود دیگر معجزه و برهان نبود. و حال آن که در روایات دارد که پیغمبر ما به آسمان عروج کرد و این مضمون را بسیارى از صحابه از قبیل [[ابن عباس]] و [[ابن مسعود]] و جابر بن عبداللَّه و [[حذیفه]] و [[عایشه]] و ام هانى و دیگران روایت کرده اند چیزى که هست در نقل جزئیات آن کم و زیاد دارند. و اگر همه آن جزئیات را به دقت مورد نظر قرار دهیم خواهیم دید که از یکى از چهار وجه خالى نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*یا خصوصیاتى هستند که هم اخبار متضمن آن ها، [[متواتر]] است و به هیچ وجه نمى توان انکارش نمود و هم این که علم ما مى تواند به صحت آن ها حکم کند.&lt;br /&gt;
*و یا جزئیات و خصوصیاتى هستند که هر چند اخبار در دلالت بر آن ها به حد تواتر نمى رسد ولیکن از آن جایى که امورى غیر معقول و مخالف با اصول نیستند، و خلاصه عقل حکم به امکان آن ها مى کند، که ما نیز آن ها را انکار ننموده، و تجویزش مى کنیم، و مى گوئیم ممکن است چنین وقایعى اتفاق افتاده باشد و با فرض تواتر حکم قطعى مى کنیم که این گونه امور در بیدارى اتفاق افتاده.&lt;br /&gt;
*و یا امورى است که ظاهرش با اصول مسلمه ما مخالفت دارند ولیکن وضع روایاتى که بر آن ها دلالت مى کند طورى است که مى توان ظاهرش را تاویل نمود و محمل معقولى برایش درست کرد، در این صورت از ظاهر آن روایات صرفنظر نموده بر آن معانى معقول حمل مى کنیم، حملى که هم با حق بسازد و هم با دلیل و روایت.&lt;br /&gt;
*و یا امورى است که نه ظاهرش معقول و صحیح است و نه ممکن است بر محمل صحیحى حملشان نمود، و حمل نمودن آن ها به اصطلاح بدون سریش صورت نمى گیرد، این گونه جزئیات و خصوصیات راجع به معراج را قبول ننموده ادله آن ها را رد مى کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جمله مطالبى که درباره معراج جزء دسته اول است، یعنى مورد یقین است اصل معراج است و این که اجمالا آن جناب را به معراج برده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از جمله مطالبى که جزء دسته دوم است این است که آن جناب آسمان ها را گشته و انبیاء و عرش و سدرة المنتهى و [[بهشت]] و [[دوزخ]] را دیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و مطالب جزء دسته سوم از قبیل دیدن اهل بهشت و تنعم آنان و اهل دوزخ و کیفیت عذاب ایشان است که مى توان بر این معنا حمل کرد که رسول خدا صلی الله علیه و آله اسماء و صفات ایشان را دیده و به اصطلاح لیست بهشتیان و دوزخیان را قرائت فرموده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و مطالبى که جزء دسته چهارم است و چاره اى جز طرح و طرد روایات آن نیست، مطالبى است که از ظاهر ادله آن تشبیه برمى آید مثل سخن گفتن علنى با خدا و دیدن خدا و با او بر تخت نشستن و امثال آن که ظاهرش جسمانیت و شباهت خدا به خلق را مى رساند، و خدا از آن ها منزه است، و از همین دسته است آن روایتى که دارد شکم رسول خدا صلی الله علیه و آله را شکافته و دل او را شستند. چون دل آن جناب از هر بدى و عیبى طاهر و مطهر بوده و چنان دلى که مرکز آن همه معارف و عقائد حقه است چگونه احتیاج به شستشو دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان، ج ۶، ص ۳۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بسیار خوب گفته است، جز این که بیشتر مثال هایى که آورده مورد اشکال است، مثلا گردش در آسمان ها و دیدن [[انبیاء]] و امثال آن و همچنین شکافتن سینه رسول خدا صلی الله علیه و آله و شستشوى آن را از دسته چهارم شمرده، و حال آن که از نظر عقل هیچ اشکالى ندارد. زیرا مى توان گفت همه آن ها از باب تمثلات برزخى و یا روحى بوده است، و روایات معراج پر است از این نوع تمثلات، مانند مجسم شدن دنیا در هیات زنى که همه رقم زیور دنیایى به خود بسته و تمثل دعوت یهودیت و نصرانیت و دیدن انواع نعمت ها و عذاب ها براى بهشتیان و دوزخیان و امثال این ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جمله مؤیداتى که گفتار ما را تایید مى کند اختلاف لحن اخبار این باب است در بیان یک مطلب، مثلا در بعضى از آن ها درباره صعود رسول خدا به آسمان مى گوید که به وسیله براق صورت گرفته و در بعضى دیگر بال جبرئیل آمده و در بعضى نردبانى که یکسرش روى صخره بیت المقدس و سر دیگرش به بام فلک و آسمان ها رفته است، و از این قبیل اختلاف تعبیر در بیان یک حقیقت بسیار است که اگر کسى بخواهد دقت کند در خلال روایات این باب بسیار خواهد دید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین از همین جا مى توان حدس زد که منظور از این بیانات مجسم ساختن امرى غیر جسمى و غیر مادى است به صورت امرى مادى به نحو تمثیل و یا تمثیل و وقوع این گونه تمثیلات در ظواهر کتاب و سنت امرى است واضح که به هیچ وجه نمى شود انکارش کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[المیزان فی تفسیر القرآن (کتاب)|المیزان فی تفسیر القرآن]]، علامه طباطبايى، ترجمه سید محمدباقر موسوی همدانی، دفتر انتشارات اسلامى، قم، ۱۳۷۴، ج۱۳ ص۵.&lt;br /&gt;
{{شناختنامه رسول خدا (ص)}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:معارف قرآن]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبر اکرم از بعثت تا رحلت]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ پیامبر اسلام]]&lt;br /&gt;
[[رده: مقاله های مهم]]&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= متوسط&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= خوب &lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= متوسط&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= متوسط&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= خوب&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%AC&amp;diff=169875</id>
		<title>معراج</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%AC&amp;diff=169875"/>
		<updated>2026-10-10T19:20:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* زمان و مکان معراج و جسمانى یا روحانى بودن آن */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
'''«معراج»''' سیر و سفری شبانه است که [[خداوند]] به [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلی الله علیه وآله داد و او را از [[مکه]] به [[بیت المقدس|بیت المقدس]] و از آنجا به آسمان‌ها برد تا نشانه‌هاى عظمت و قدرت حق را مشاهده کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معراج پیامبر اکرم در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معراج پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به تصریح [[قرآن|قرآن کریم]] در سایه عبودیت آن حضرت رخ داده است. آغاز ماجرای معراج در [[سوره اِسراء|سوره اسراء]] چنین آمده است: {{متن قرآن|«سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره اسراء]]، آیه۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; پاک و منزه است خدایى که در (مبارک) شبى بنده خود (محمّد) را از مسجد حرام (مکه معظّمه) به مسجد اقصایى که پیرامونش را مبارک و پر نعمت ساختیم سیر داد تا آیات و اسرار غیب خود را به او بنماییم که او (خدا) به حقیقت شنوا و بیناست.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه الهی قمشه ای &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخشی از جریان معراج نیز در [[سوره نجم]] آمده است:&lt;br /&gt;
{{قرآن در قاب| «عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَىٰ * ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَىٰ * وَهُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلَىٰ * ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّىٰ * فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ * فَأَوْحَىٰ إِلَىٰ عَبْدِهِ مَا أَوْحَىٰ * مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَىٰ * أَفَتُمَارُونَهُ عَلَىٰ مَا يَرَىٰ * وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَىٰ * عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَىٰ * عِنْدَهَا جَنَّةُ الْمَأْوَىٰ * إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ مَا يَغْشَىٰ * مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ * لَقَدْ رَأَىٰ مِنْ آيَاتِ رَبِّهِ الْكُبْرَىٰ»|سوره=53|آیه=5-18|ترجمه=او را (جبرئیل) همان (فرشته) بسیار توانا (به وحى خدا) علم آموخته است. همان ملک مقتدرى که به خلقت کامل (و صورت ملکوتى بر رسول) جلوه کرد. و آن رسول در افق اعلا (ى کمال و مشرق انسانیت) بود. آن گاه نزدیک آمد و بر او (به وحى حق) نازل گردید.(بدان نزدیکى که) با او به قدر دو کمان یا نزدیکتر از آن شد. پس (خدا) به بنده خود وحى فرمود آنچه که هیچ کس درک آن نتواند کرد. آنچه (در غیب عالم) دید دلش هم به حقیقت یافت و کذب و خیال نپنداشت. آیا (شما کافران) با رسول بر آنچه (در شب معراج) به چشم مشاهده کرد ستیزه مى‌کنید؟ و یک بار دیگر هم او را (یعنى جبرئیل را) رسول مشاهده کرد. (در نزد (مقام) سدرة المنتهى (که آن درختى است در سمت راست عرش که منتهاى سیر عقلى فرشتگان و ارواح مؤمنان تا آنجاست و بر مقام بالاتر آگاه نیستند). بهشتى که مسکن متقیان است در همان جایگاه سدره است. چون سدره را مى‌پوشاند (از نور عظمت حق) آنچه که احدى از آن آگه نیست. چشم (محمّد صلى اللَّه علیه و آله از حقایق آن عالم) آنچه را باید بنگرد بى‌هیچ کم و بیش مشاهده کرد.آنجا از بزرگتر آیات حیرت ‌انگیز پروردگارش را به حقیقت دید}}&lt;br /&gt;
==حدیث معراج==&lt;br /&gt;
[[علی بن ابراهیم قمی]] در [[تفسیر قمی]] از پدرش از [[محمد بن ابی عمیر|ابن ابى عمیر]] از هشام بن سالم از [[امام صادق]] علیه السلام روایت کرده که فرمود: [[جبرئیل]] و [[میکائیل]] و [[اسرافیل]]، براق را براى [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله آوردند، یکى مهار آن را گرفت و دیگرى رکابش را و سومى جامه رسول خدا صلی الله علیه و آله را در هنگام سوار شدن مرتب کرد، در این موقع براق بناى چموشى گذاشت که جبرئیل او را لطمه اى زد و گفت: آرام باش اى براق، قبل از این پیغمبر، هیچ پیغمبرى سوار تو نشده، و بعد از این هم کسى همانند او، سوارت نخواهد شد. آنگاه اضافه فرمود که براق بعد از لطمه آرام شد و او را مقدارى که خیلى زیاد هم نبود بالا برد، در حالى که جبرئیل هم همراهش بود، و آیات خدایى را از آسمان و زمین به وى نشان مى داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله خودش فرموده: که در حین رفتن ناگهان یک منادى از سمت راست ندایم داد که هان اى محمد! ولى من پاسخ نگفته و توجهى به او نکردم. منادى دیگر از طرف چپ ندایم داد که هان اى محمد! به او نیز پاسخ نگفته و توجهى ننمودم، زنى با دست و ساعد برهنه و غرق در زیورهاى دنیوى به استقبالم آمد و گفت اى محمد به من نگاه کن تا با تو سخن گویم به او نیز توجهى نکردم و همچنان پیش مى رفتم که ناگهان آوازى شنیدم و از شنیدنش ناراحت شدم، از آن نیز گذشتم، این جا بود که جبرائیل مرا پایین آورد و گفت اى محمد، نماز بخوان من مشغول نماز شدم سپس گفت هیچ مى دانى کجا است که نماز مى خوانى؟ گفتم: نه، گفت: [[طور سينا|طور سینا]] است، همان جا است که خداوند با [[حضرت موسی علیه السلام|موسى]] تکلم کرد، تکلمى مخصوص، آن گاه سوار شدم، خدا مى داند که چقدر رفتیم که به من گفت پیاده شو و نماز بگزار. من پایین آمده نماز گزاردم، گفت: هیچ مى دانى کجا نماز خواندى؟ گفتم نه، گفت این [[بیت لحم|بیت لحم]] بود، و بیت لحم ناحیه ایست از زمین [[بیت المقدس|بیت المقدس]] که [[حضرت عیسی علیه السلام|عیسى بن مریم]] در آن جا متولد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه سوار شده به راه افتادیم تا به بیت المقدس رسیدیم، پس براق را به حلقه اى که قبلا [[انبیاء]] مرکب خود را به آن مى بستند بسته وارد شدم در حالى که جبرئیل همراه و در کنارم بود، در آن جا به [[حضرت ابراهیم علیه السلام|ابراهیم خلیل]] و موسى و عیسى در میان عده اى از انبیاء که خدا مى داند چقدر بودند برخورد نمودم که همگى به خاطر من اجتماع کرده بودند و مهیاى نماز بودند و من شکى نداشتم در این که به زودى جبرئیل جلو مى ایستد و بر همه ما امامت مى کند ولى وقتى صف نماز مرتب شد جبرئیل بازوى مرا گرفت و جلو برد و بر آنان امامت نمودم و البته غرور و عجبى نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه خازنى نزدم آمد در حالى که سه ظرف همراه داشت یکى شیر و دیگرى آب و سومى شراب و شنیدم که مى گفت اگر آب را بگیرد هم خودش و هم امتش غرق مى شوند و اگر شراب را بگیرد هم خودش و هم امتش گمراه مى گردند و اگر شیر را بگیرد خود هدایت شده و امتش نیز هدایت مى شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه فرمود: من شیر را گرفتم و از آن آشامیدم، جبرئیل گفت: هدایت شدى و امتت نیز هدایت شدند. آن گاه از من پرسید: در مسیرت چه دیدى؟ گفتم: صداى هاتفى را شنیدم که از طرف راستم مرا صدا زد. پرسید: آیا تو هم جوابش را دادى؟ گفتم: نه و هیچ توجهى به آن نکردم. گفت: او مبلغ [[یهود|یهود]] بود اگر پاسخش گفته بودى امتت بعد از خودت به یهودى گرى مى گرائیدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس پرسید: دیگر چه دیدى؟ گفتم: هاتفى از طرف چپم صدایم زد، پرسید: آیا تو هم جوابش گفتى؟ گفتم: نه و توجهى هم نکردم، گفت: او داعى [[مسیحیت]] بود اگر جوابش مى دادى امتت بعد از تو مسیحى مى شدند. آنگاه پرسید: چه کسى در روبرویت ظاهر شد؟ گفتم: زنى دیدم با بازوانى برهنه که همه زیورهاى دنیوى بر او بود به من گفت: اى محمد به سوى من بنگر، تا با تو سخن گویم، جبرئیل پرسید: آیا تو هم با او سخن گفتى؟گفتم: نه سخن گفتم و نه به او توجهى کردم. گفت: او دنیا بود اگر با او هم کلام مى شدى امتت دنیا را بر آخرت ترجیح مى دادند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه آوازى هول انگیز شنیدم که مرا به وحشت انداخت. جبرئیل گفت: اى محمد مى شنوى؟ گفتم: آرى، گفت این سنگى است که من هفتاد سال قبل از لب جهنم به داخل آن پرتاب کرده ام الآن در قعر جهنم جاى گرفت و این صدا از آن بود، اصحاب مى گویند: به همین جهت [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله تا زنده بود خنده نکرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه فرمود: جبرئیل بالا رفت و من هم با او بالا رفتم تا به آسمان دنیا رسیدیم و در آن فرشته اى را دیدم که او را اسماعیل مى گفتند و هم او بود صاحب خطفه که خداى عزوجل درباره اش فرموده: {{متن قرآن|«إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ»}} مگر کسى که خبر را برباید پس تیر شهاب او را دنبال مى کند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره صافات]]، آیه ۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; و او هفتاد هزار [[فرشته]] زیر فرمان داشت که هر یک از آنان هفتاد هزار فرشته دیگر زیر فرمان داشتند. فرشته مذکور پرسید اى جبرئیل، این کیست همراه تو؟ گفت: این محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله است، پرسید: مبعوث هم شده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: آرى، فرشته در را باز کرد من به او سلام کردم او نیز به من سلام کرد من جهت او استغفار کردم او هم جهت من استغفار کرد و گفت: مرحبا به برادر صالح و پیغمبر صالح و هم چنین ملائکه یکى پس از دیگرى به ملاقاتم مى آمدند تا به آسمان دوم وارد شدم در آن جا هیچ فرشته اى ندیدم مگر آن که خوش و خندانش یافتم تا این که فرشته اى دیدم که از او مخلوقى بزرگتر ندیده بودم، فرشته اى بود کریه المنظر و غضبناک او نیز مانند سایرین با من برخورد نمود، هر چه آن ها گفتند او نیز بگفت و هر دعا که ایشان در حقم نمودند او نیز کرد، اما در عین حال هیچ خنده نکرد، آن چنان که دیگر ملائکه مى کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسیدم: اى جبرئیل این کیست که این چنین مرا به فزع انداخت؟ گفت: جا دارد که ترسیده شود خود ما هم همگى از او مى ترسیم او خازن و مالک جهنم است، و تاکنون خنده نکرده، و از روزى که خدا او را متصدى جهنم نموده تا به امروز روز به روز بر غضب غیظ خود نسبت به دشمنان خدا و گنه کاران - مى افزاید، و خداوند به دست او از ایشان انتقام مى گیرد، و اگر بنا بود به روى احدى تبسم کند، چه آن ها که قبل از تو بودند و چه بعدی ها قطعا به روى تو تبسم مى کرد، پس من بر او سلام کردم و او بر من سلام کرده به نعیم بهشت بشارتم داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس من به جبرئیل گفتم: آیا ممکن است او را فرمان دهى تا آتش [[دوزخ]] را به من نشان دهد؟ جبرئیل (یعنى همان کسى که خداوند درباره اش فرمود: {{متن قرآن|«مُطاعٍ ثَمَّ أَمِِينٍ»}})&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره تکویر]]، آیه ۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; گفت: آرى، و به آن فرشته گفت: اى مالک، آتش را به محمد نشان بده، او پرده جهنم را بالا زد، و درى از آن را باز نمود لهیب و شعله اى از آن بیرون جست و به سوى آسمان سر کشید و هم چنان بالا رفت که گمان کردم مرا نیز خواهد گرفت، به جبرئیل گفتم دستور بده پرده اش را بیندازد، او نیز مالک را گفت تا به حال اولش برگردانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه به سیر خود ادامه دادم، مردى گندمگون و فربه را دیدم از جبرئیل پرسیدم این کیست؟ گفت: این پدرت [[حضرت آدم علیه السلام|آدم]] است، سپس مرا معرفى بر آدم نمود و گفت: این ذریه تو است، آدم گفت (آرى) روحى طیب و بویى طیب از جسدى طیب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله به این جا که رسید [[سوره مطففین]] را از آیه هفدهم که مى فرماید: {{متن قرآن|«كَلَّا إِنَّ كِتَابَ الْأَبْرَارِ لَفِي عِلِّيِّينَ* وَمَا أَدْرَاكَ مَا عِلِّيُّونَ* كِتَابٌ مَرْقُومٌ * يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ»}} تا آخر سوره را تلاوت فرمود، پس آن گاه فرمود: من به پدرم آدم سلام کردم، او هم بر من سلام کرد، من جهت او استغفار نموده او هم جهت من استغفار کرد و گفت مرحبا به فرزند صالحم پیغمبر صالح و مبعوث در روزگار صالح. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه به فرشته اى از فرشتگان گذشتم که در مجلسى نشسته بود، فرشته اى بود که همه دنیا در میان دو زانویش قرار داشت، در این میان دیدم لوحى از نور در دست دارد و آن را مطالعه مى کند، و در آن چیزى نوشته بود، و او سرگرم دقت در آن بود، نه به چپ مى نگریست و نه به راست و قیافه اى (چون قیافه مردم) اندوهگین به خود گرفته بود، پرسیدم: این کیست اى جبرئیل؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: این [[عزرائیل|ملک الموت]] است که دائما سرگرم قبض ارواح مى باشد، گفتم مرا نزدیکش ببر قدرى با او صحبت کنم. وقتى مرا نزدیکش برد سلامش کردم و جبرئیل وى را گفت که این محمد نبى رحمت است که خدایش به سوى بندگان گسیل و مبعوث داشته. [[عزرائیل]] مرحبا گفت و با جواب سلام تحیتم داد و گفت: اى محمد مژده باد تو را که تمامى خیرات را مى بینم که در امت تو جمع شده. گفتم حمد خداى منان را که منت ها بر بندگان خود دارد، این خود از فضل پروردگارم مى باشد آرى رحمت او شامل حال منست، جبرئیل گفت: این از همه ملائکه شدیدالعمل تر است پرسیدم آیا هر که تاکنون مرده و از این به بعد مى میرد او جانش را مى گیرد؟ گفت: آرى از خود عزرائیل پرسیدم آیا هر کس در هر جا به حال [[مرگ]] مى افتد تو او را مى بینى و در آن واحد بر بالین همه آن ها حاضر مى شوى؟ گفت: آرى. ملک الموت اضافه کرد که در تمامى دنیا در برابر آن چه خدا مسخر من کرده و مرا بر آن سلطنت داده بیش از یک پول سیاه نمى ماند که در دست مردى باشد و آن را در دست بگرداند و هیچ خانه اى نیست مگر آن که در هر روز پنج نوبت وارسى مى کنم و وقتى مى بینم مردمى براى مرده خود گریه مى کنند مى گویم گریه مکنید که باز نزد شما برمى گردم و آن قدر مى آیم و مى روم تا احدى از شما را باقى نگذارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود اى جبرئیل فوق مرگ واقعه اى نیست! جبرئیل گفت: بعد از مرگ شدیدتر از خود مرگ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه فرمود به راه خود ادامه دادیم تا به مردمى رسیدیم که پیش رویشان طعام هایى از گوشت پاک و طعام هایى دیگر از گوشت ناپاک بود. ناپاک را مى خوردند و پاک را فرو مى گذاشتند پرسیدم اى جبرئیل این ها کیانند؟ گفت: این ها حرام خوران از امت تو هستند که [[حلال]] را کنار گذاشته و از [[حرام]] استفاده مى برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: آن گاه فرشته اى از [[فرشتگان]] را دیدم که خداوند امر او را عجیب کرده بود بدین صورت که نصفى از جسد او را از آتش و نصف دیگرش را از یخ آفریده بود که نه آتش یخ را آب مى کرد و نه یخ آتش را خاموش و او با صداى بلند مى گفت: &amp;quot;منزه است خدایى که حرارت این آتش را گرفته نمى گذارد این یخ را آب کند، و برودت یخ را گرفته نمى گذارد این آتش را خاموش سازد، بارالها اى خدایى که میان آتش و آب را سازگارى دادى میان دل هاى بندگان با ایمانت الفت قرار ده&amp;quot;، پرسیدم: اى جبرئیل این کیست؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: فرشته ایست که خدا او را به اکناف آسمان و اطراف زمین ها موکل نموده و او خیرخواه ترین ملائکه است نسبت به بندگان مؤمن از سکنه زمین، و از روزى که خلق شده همواره این دعا را که شنیدى به جان آنان مى کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دو فرشته در آسمان دیدم که یکى مى گفت پروردگارا به هر کسى که [[انفاق]] مى کند خلف و جایگزینى عطا کن و به هر کسى که از انفاق دریغ مى ورزد تلف و کمبودى ده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه به سیر خود ادامه داده به اقوامى برخوردم که لب هایى داشتند مانند لب هاى شتر، گوشت پهلوی شان را قیچى مى کردند و به دهان شان مى انداختند، از جبرئیل پرسیدم: این ها کیانند؟ گفت: سخن چینان و مسخره کنندگانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز به سیر خود ادامه داده به مردمى برخوردم که فرق سرشان را با سنگ هاى بزرگ مى کوبیدند. پرسیدم: این ها کیانند؟ گفت: آنان که [[نماز عشاء]] نخوانده مى خوابند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز به سیر خود ادامه دادم به مردمى برخوردم که آتش در دهانشان مى انداختند و از پائین شان بیرون مى آمد. پرسیدم: این ها کیانند. گفت: این ها کسانى هستند که اموال یتیمان را به ظلم مى خورند که در حقیقت آتش مى خورند و بزودى به سعیر جهنم مى رسند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه پیش رفته به اقوامى برخوردم که از بزرگى شکم احدى از ایشان قادر به برخاستن نبود از جبرئیل پرسیدم: این ها چه کسانى هستند؟ گفت: این ها کسانى هستند که [[ربا]] مى خورند، برنمى خیزند مگر برخاستن کسى که [[شیطان]] ایشان را مس نموده و در نتیجه احاطه شان کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این میان به راه آل فرعون بگذشتم که صبح و شام بر آتش عرضه مى شدند و مى گفتند پروردگارا [[قیامت|قیامت]] کى به پا مى شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: پس از آن جا گذشته به عده اى از زنان برخوردم که به پستان هاى خود آویزان بودند، از جبرئیل پرسیدم: این ها چه کسانى هستند؟ گفت: این ها زنانى هستند که اموال همسران خود را به اولاد دیگران ارث مى دادند. آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: غضب خداوند شدت یافت درباره زنى که فرزندى را که از یک فامیل نبوده داخل آن فامیل کرده و او در آن فامیل به عورات ایشان واقف گشته اموال آنان را حیف و میل کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه فرمود: (از آنجا گذشته) به عده اى از فرشتگان خدا برخوردم که خدا به هر نحو که خواسته خلقشان کرده و صورت هایشان را هر طور خواسته قرار داده هیچ یک از اعضاى بدنشان نبود مگر آن که جداگانه از همه جوانب و به آوازهاى مختلف خدا را حمد و [[تسبیح|تسبیح]] مى کردند، و فریاد آنان به ذکر و گریه از ترس خدا بلند بود، من از جبرئیل پرسیدم این ها چه کسانى هستند؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: خداوند این ها را همین طور که مى بینى خلق کرده و از روزى که خلق شده اند هیچ یک از آنان به رفیق بغل دستى خود نگاه نکرده و حتى یک کلمه با او حرف نزده از ترس و خشوع در برابر خدا به بالاى سر خود و پائین پایشان نظر نینداخته اند من به ایشان سلام کرده ایشان بدون این که به من نگاه کنند با اشاره جواب دادند، آرى خشوع در برابر خدا اجازه چنین توجهى را به ایشان نمى داد، جبرئیل مرا معرفى نمود، و گفت: این محمد پیغمبر رحمت است که خدایش به سوى بندگان خود به عنوان نبوت و رسالت فرستاده، آرى این خاتم النبیین و سیدالمرسلین است، آیا با او هم حرف نمى زنید؟ ملائکه وقتى این حرف را شنیدند روى به من آورده سلام کردند و احترام نمودند، و مرا و امتم را به خیر مژده دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به آسمان دوم صعود کردیم، در آن جا ناگهان به دو مرد برخوردیم که شکل هم بودند، از جبرئیل پرسیدم، این دو تن کیانند؟ جبرئیل گفت: اینان دو پسر خاله هاى تو [[حضرت یحیی علیه السلام|یحیى]] و [[حضرت عیسی علیه السلام|عیسى بن مریم]] علیه السلام، من بر آن دو سلام کردم، ایشان نیز بر من سلام کردند، و برایم طلب مغفرت نموده من هم براى ایشان طلب مغفرت کردم به من گفتند مرحبا به برادر صالح و پیغمبر صالح، در این میان نگاهم به ملائکه اى افتاد که در حال خشوع بودند، خداوند چهره هایشان را آن طور که خواسته قرار داده بود احدى از ایشان نبود مگر این که خداى را با صوت هاى مختلف حمد و تسبیح مى کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه به آسمان سوم صعود کردیم در آن جا به مردى برخوردم که صورتش آن قدر زیبا بود که از هر خلق دیگرى زیباتر بود، آن چنان که ماه شب چهارده از ستارگان زیباتر است، از جبرئیل پرسیدم این کیست؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: این برادرت [[حضرت يوسف علیه السلام|یوسف]] است، من بر او سلام کردم و جهتش استغفار نمودم او هم به من سلام کرده برایم طلب مغفرت نمود، و گفت مرحبا به پیغمبر صالح و برادر صالح و مبعوث در زمان صالح.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این بین [[ملائکه]] اى را دیدم که در حال خشوع بودند به همان نحوى که درباره ملائکه آسمان دوم توصیف کردم جبرئیل همان حرف هایى را که در آسمان دوم در معرفى من زد این جا نیز همان را تکرار نمود ایشان هم همان عکس العمل را نشان دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه به سوى آسمان چهارم صعود نمودیم در آن جا مردى را دیدم از جبرئیل پرسیدم این مرد کیست؟ گفت: این [[حضرت ادریس علیه السلام|ادریس]] است که خداوند به مقام بلندى رفعتش داده، من به او سلام کرده برایش طلب مغفرت نمودم، او نیز جواب سلامم داد، و برایم طلب مغفرت نمود و از ملائکه در حال خشوع همان را دیدم که در آسمان هاى قبل دیده بودیم همه مرا و امتم را بشارت به خیر دادند، به علاوه آن ها در آن جا فرشته اى دیدم که بر تخت نشسته هفتاد هزار فرشته زیر فرمان داشت که هر یک از آن ها هفتاد هزار ملک زیر فرمان داشتند در این جا به خاطر مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله خطور کرد که نکند این همان باشد، پس جبرئیل با صیحه و فریاد به او گفت بایست و او اطاعتش نموده بپا خاست و تا قیامت هم چنان خواهد ایستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه به آسمان پنجم صعود کردیم در آن جا مردى سالخورده و بزرگ چشم دیدم که به عمرم، پیرمردى به آن عظمت ندیده بودم، نزد او جمع کثیرى از امتش بودند من از کثرت ایشان خوشم آمد، از جبرئیل پرسیدم این کیست؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: این پیغمبرى است که امتش دوستش مى داشتند، این [[حضرت هارون علیه السلام|هارون]] پسر عمران است، من سلامش کردم، جوابم را داد برایش طلب مغفرت کردم او نیز براى من طلب مغفرت نمود، در همان آسمان باز از ملائکه در حال خشوع همان را دیدم که در آسمان هاى قبلى دیده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه به آسمان ششم صعود نمودیم، در آن جا مردى بلند بالا و گندمگون دیدم که گویى از شنوه (قبیله معروف عرب) بود، و اگر هم دو تا پیراهن روى هم مى پوشید باز موى بدنش از آن ها بیرون مى آمد، و شنیدم که مى گفت: [[بنى اسرائیل]] گمان کردند که من محترم ترین فرزندان آدم نزد پروردگار هستم و حال آن که این مرد گرامى تر از من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جبرئیل پرسیدم این کیست؟ گفت: این برادر تو [[موسى بن عمران]] است، پس او را سلام کردم او نیز به من سلام کرد، سپس براى هم دیگر استغفار نمودیم، و باز در آن جا از ملائکه در حال خشوع همان ها را دیدم که در آسمان هاى قبلى دیده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله سپس فرمود: آن گاه به آسمان هفتم صعود نمودیم و در آن جا به هیچ فرشته از فرشتگان عبور نکردیم مگر آن که مى گفتند اى محمد [[حجامت]] کن و به امتت بگو حجامت کنند، در ضمن در آن جا مردى دیدم که سر و ریشش جو گندمى، و بر کرسى نشسته بود. از جبرئیل پرسیدم: این کیست که تا آسمان هفتم بالا آمده و کنار [[بیت المعمور|بیت المعمور]] در جوار پروردگار عالم مقام گرفته؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: اى محمد این پدر تو [[حضرت ابراهیم علیه السلام|ابراهیم]] است در این جا محل تو و منزل پرهیزکاران از امت تو است، آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله این آیه را تلاوت فرمود: {{متن قرآن|«إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَٰذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَاللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره آل عمران]]، آیه ۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس به وى سلام کردم، بعد از جواب سلامم گفت: مرحبا به پیغمبر صالح و فرزند صالح و مبعوث در روزگار صالح، در آن جا نیز از ملائکه در حال خشوع همان را دیدم که در دیگر آسمان ها دیده بودم، ایشان نیز مرا و امتم را به خیر بشارت دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله اضافه کرد که در آسمان هفتم دریاها از نور دیدم که آن چنان تلألؤ داشتند که چشم ها را خیره مى ساخت و دریاها از ظلمت و دریاها از رنج دیدم که نعره مى زد و هر وقت وحشت مرا مى گرفت یا منظره هول انگیزى مى دیدم از جبرئیل پرسش مى کردم، مى گفت بشارت باد تو را اى محمد شکر این کرامت الهى را بجاى آور و خداى را در برابر این رفتارى که با تو کرد سپاسگزارى کن، خداوند هم دل مرا با گفتار جبرئیل سکونت و آرامش مى داد. وقتى این گونه تعجب ها و وحشت ها و پرسش هایم بسیار شد جبرئیل گفت: اى محمد! آن چه مى بینى به نظرت عظیم و تعجب آور مى آید، این ها که مى بینى یک خلق از مخلوقات پروردگار تو است، پس فکر کن خالقى که این ها را آفریده چقدر بزرگ است با این که آن چه تو ندیده اى خیلى بزرگتر است از آن چه دیده اى آرى میان خدا و خلقش هفتاد هزار حجابست و از همه خلایق نزدیکتر به خدا من و [[اسرافیل|اسرافیلم]] و بین ما و خدا چهار حجاب فاصله است حجابى از نور، حجابى از ظلمت، حجابى از ابر و حجابى از آب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله افزود از عجائب مخلوقات خدا (که هر کدام بر آن چه که خواسته اوست مسخر ساخته) خروسى را دیدم که دو بالش در بطون زمین هاى هفتم و سرش نزد عرش پروردگار است و این خود فرشته اى از فرشتگان خداى تعالى است که او را آن چنان که خواسته خلق کرده، دو بالش در بطون زمین هاى هفتم و رو به بالا گرفته بود تا سر از هوا در آورد و از آن جا به آسمان هفتم و از آن جا هم چنان بالا گرفته بود تا این که شاخش به عرش خدا نزدیک شده بود. و شنیدم که مى گفت: منزه است پروردگار من هر چه هم که بزرگ باشى نخواهى دانست که پروردگارت کجا است، چون شان او عظیم است و این خروس دو بال در شانه داشت که وقتى باز مى کرد از شرق و غرب مى گذشت و چون سحر مى شد بال ها را باز مى کرد و به هم مى زد و به تسبیح خدا بانگ برمى داشت و مى گفت: &amp;quot;منزه است خداى ملک قدوس، منزه است خداى کبیر متعال، معبودى نیست جز خداى حى قیوم&amp;quot; و وقتى این جملات را مى گفت، خروس هاى زمین همگى شروع به [[تسبیح]] نموده بال ها را به هم مى زدند، و مشغول خواندن مى شدند و چون او ساکت مى شد همه آن ها ساکت مى گشتند. خروس مذکور پرهایى ریز و سبز رنگ و پرى سفید داشت که سفیدیش سفیدتر از هر چیز سفیدى بود که تا آن زمان دیده بودم و زغب (پرهاى ریز) سبزى هم زیر پرهاى سفید داشت آن هم سبزتر از هر چیز سبزى بود که دیده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین ادامه داد که: سپس به اتفاق جبرئیل به راه افتاده وارد بیت المعمور شدم، در آن جا دو رکعت نماز خواندم و عده اى از اصحاب خود را در کنار خود دیدم که عده اى لباس هاى نو به تن داشتند و عده اى دیگر لباس هایى کهنه، آن ها که لباس هاى نو دربر داشتند با من به بیت المعمور روانه شدند و آن نفرات دیگر بجاى ماندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن جا بیرون رفتم دو نهر را در اختیار خود دیدم یکى از آن ها به نام &amp;quot;[[کوثر|کوثر]]&amp;quot; دیگرى به نام &amp;quot;رحمت&amp;quot; از نهر کوثر آب خوردم و در نهر رحمت شستشو نمودم آن گاه هر دو برایم رام شدند تا آن که وارد بهشت گشتم که ناگهان در دو طرف آن خانه هاى خودم و اهل بیتم را مشاهده کردم و دیدم که خاکش مانند مشک معطر بود، دخترى را دیدم که در نهرهاى بهشت غوطه ور بود، پرسیدم دختر! تو از کیستى؟ گفت: از آن [[زيد بن حارثه|زید بن حارثه]] مى باشم. صبح این مژده را به زید دادم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگاهم به مرغان بهشت افتاد که مانند شتران بختى (عجمى) بودند انار بهشت را دیدم که مانند دلوهاى بزرگ بود، درختى دیدم که آن قدر بزرگ بود که اگر مرغى مى خواست دور تنه آن را طى کند، مى بایست هفتصد سال پرواز کند و در بهشت هیچ خانه اى نبود مگر این که شاخه اى از آن درخت بدان جا سر کشیده بود. از جبرئیل پرسیدم این درخت چیست؟ گفت: این درخت &amp;quot;طوبى&amp;quot; است که خداوند آن را به بندگان صالح خود وعده داده، و فرموده: {{متن قرآن|«طُوبَىٰ لَهُمْ وَحُسْنُ مَآبٍ»}}؛ طوبى و سرانجام نیک مر ایشان راست.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره رعد]]، آیه ۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: وقتى وارد [[بهشت]] شدم به خود آمدم و از جبرئیل از آن دریاهاى هول انگیز و عجائب حیرت انگیز آن سؤال نمودم، گفت: این ها سیر اوقات و حجاب هایى است که خداوند به وسیله آن ها خود را در پرده انداخته و اگر این حجاب ها نبود نور عرش تمامى آن چه که در آن بود را پاره مى کرد و از پرده بیرون مى ریخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه به درخت [[سدرة المنتهى]] رسیدم که یک برگ آن امتى را در سایه خود جاى مى داد و فاصله من با آن درخت همان قدر بود که خداى تعالى درباره اش فرمود: {{متن قرآن|«قابَ قَوْسَینِ أَوْ أَدْنى»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره نجم]]، آیه ۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جا بود که خداوند ندایم داد و فرمود: {{متن قرآن|«آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَّبِّهِ»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پاسخ، از قول خودم و امتم عرض کردم: {{متن قرآن|«وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَ مَلآئِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لاَنُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّن رُّسُلِهِ وَ قَالُواْ سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا غُفْرَانَكَ رَبَّنَا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى فرمود: {{متن قرآن|«لاَيُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَ عَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ »}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کردم: {{متن قرآن|«رَبَّنَا لاَتُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى فرمود: تو را مؤاخذه نمى کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کردم: {{متن قرآن|«رَبَّنَا وَلاَ تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِنَا»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند تعالى خطاب فرمود: &amp;quot;نه، تحمیلت نمى کنم&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من عرض کردم: {{متن قرآن|«رَبَّنَا وَلاَ تُحَمِّلْنَا مَا لاَطَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَآ أَنتَ مَوْلاَنَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره بقره]]، آیه ۲۸۵ و ۲۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى فرمود: این را که خواستى به تو و به امت تو دادم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام صادق]] علیه السلام در این جا فرمود: &amp;quot;هیچ میهمانى به درگاه خدا گرامى تر از رسول خدا صلی الله علیه و آله (در آن وقتى که این تقاضاها را براى امتش مى کرد) نبوده است&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کرد: پروردگارا تو به انبیایت فضائلى کرامت فرمودى، به من نیز عطیه اى کرامت کن، فرمود: به تو نیز در میان آن چه که داده ام دو کلمه عطیه داده ام که در زیر عرشم نوشته شده، و آن کلمه: {{متن حدیث|«لاحول و لاقوة الا باللَّه»}} و کلمه: {{متن حدیث|«لامنجى منک الا الیک»}} مى باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: در این جا بود که ملائکه کلامى را به من آموختند، تا در هر صبح و شام بخوانم، و آن این است: «{{متن حدیث|اللهم ان ظلمى اصبح مستجیرا بعفوک و ذنبى اصبح مستجیرا بمغفرتک و ذلى اصبح مستجیرا بعزتک، و فقرى اصبح مستجیرا بغناک و وجهى الفانى اصبح مستجیرا بوجهک الباقى الذى لایفنى}}؛ خدایا اگر ظلم مى کنم دلگرم به عفو توام و اگر گناه مى کنم پناهنده به مغفرتت هستم، خدایا ذلتم از دلگرمى به عزت تو است و فقرم پناهنده به غناى تو است و وجه فانیم مستجیر به وجه باقى تو&amp;quot; و من این را در موقع عصر مى خوانم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه صداى اذانى شنیدم و ناگاه دیدم فرشته ایست که [[اذان]] مى گوید، فرشته ایست که تا قبل از آن شب کسى او را در آسمان ندیده بود، وقتى دو نوبت گفت: {{متن حدیث|«اللَّه اکبر»}} خداى تعالى فرمود: درست مى گوید بنده من، من از هر چیز بزرگترم، او گفت: {{متن حدیث|«اشهد ان لا اله الا اللَّه»}}. خداى تعالى فرمود: بنده ام درست مى گوید، منم اللَّه، که معبودى نیست مگر من و معبودى نیست به غیر من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او گفت: {{متن حدیث|«اشهد ان محمدا رسول اللَّه اشهد ان محمدا رسول اللَّه»}}. پروردگار فرمود: بنده ام راست مى گوید محمد بنده و فرستاده من است، من او را مبعوث کرده ام، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او گفت: {{متن حدیث|«حى على الصلاة حى على الصلاة»}}. خداى تعالى فرمود: راست مى گوید بنده من و به سوى واجب من دعوت مى کند هر کس از روى رغبت و به امید اجر دنبال واجب من برود همین رفتنش [[کفاره|کفاره]] گناهان گذشته او خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او گفت: {{متن حدیث|«حى على الفلاح حى على الفلاح»}}. خداى تعالى فرمود: آرى نماز صلاح و نجاح و فلاح است. آن گاه در همان آسمان بر ملائکه امامت کردم و نماز گزاردیم آن طور که در بیت المقدس بر انبیاء امامت کرده بودم (این روایت از دستبرد [[عامه]] محفوظ نمانده و گرنه جا داشت حى على خیر العمل هم در آن ذکر شده باشد).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس فرمود: بعد از نماز، مهى همانند ابر مرا فرا گرفت به [[سجده]] افتادم پروردگارم مرا ندا داد: من بر همه انبیاى قبل از تو پنجاه [[نماز]] واجب کرده بودم همان پنجاه نماز را بر تو و امتت نیز واجب کردم این نمازها را در امتت بپاى دار، رسول خدا صلی الله علیه و آله مى گوید: من برخاسته به طرف پایین به راه افتادم، در مراجعت به ابراهیم برخوردم، چیزى از من نپرسید، به موسى برخوردم، پرسید چه کردى؟ گفتم: پروردگارم. فرمود: بر هر پیغمبرى پنجاه نماز واجب کردم، و همان را بر تو و بر امتت نیز واجب کردم، موسى گفت: اى محمد امت تو آخرین امتند، و نیز ناتوان ترین امتها هستند، پروردگار تو نیز هیچ خواسته اى برایش زیاد نیست و امت تو طاقت این همه نماز را ندارد برگرد و درخواست کن که قدرى به امت تو تخفیف دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به سوى پروردگارم برگشتم تا به سدرة المنتهى رسیده در آن جا به سجده افتادم، و عرض کردم پنجاه نماز بر من و امتم واجب کردى نه من طاقت آن را دارم و نه امتم پروردگارا قدرى تخفیفم بده، خداى تعالى ده نماز تخفیفم داد، بار دیگر نزد موسى برگشتم و قصه را گفتم. گفت: تو و امتت طاقت این مقدار را هم ندارید، برگرد به سوى پروردگار، برگشتم ده نماز دیگر از من برداشت، باز نزد موسى آمدم و قصه را گفتم. گفت: باز هم برگرد و در هر بار که برمى گشتم تخفیفى مى گرفتم. تا آن که پنجاه نماز را به ده نماز رساندم، و نزد موسى بازگشتم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: طاقت این را هم ندارید، به درگاه خدا شدم پنج نماز دیگر تخفیف گرفته نزد موسى آمدم، و داستان را گفتم، گفت: این هم زیاد است طاقتش را ندارید، گفتم: من دیگر از پروردگارم خجالت مى کشم، و زحمت پنج نماز برایم آسانتر از درخواست تخفیف است، این جا بود که گوینده اى ندا در داد: حال که بر پنج نماز صبر کردى در برابر همین پنج نماز ثواب پنجاه نماز را دارى، هر یک نماز به ده نماز و هر که از امت تو تصمیم بگیرد که به امید ثواب کار نیکى بکند اگر آن کار را انجام داد ده برابر ثواب برایش مى نویسم و اگر (به مانعى برخورد و نکرد به خاطر همان تصمیمش) یک ثواب برایش مى نویسم، و هر که از امتت تصمیم بگیرد کار زشتى انجام دهد، اگر انجام هم داد فقط یک گناه برایش مى نویسم، و اگر منصرف شد و انجام نداد، هیچ گناهى برایش نمى نویسم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق علیه السلام در این جا فرمود: خداوند از طرف این امت به موسى علیه السلام جزاى خیر بدهد &amp;quot;او باعث شد که تکلیف این امت آسان شود&amp;quot; این است [[تفسیر قرآن|تفسیر]] آیه: {{متن قرآن|«سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا ۚ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر قمى، ج ۲، ص ۳-۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==روایات دیگرى در شرح اسراء و معراج==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[الأمالی شیخ طوسی (کتاب)|امالى صدوق]] از پدرش از على از پدرش از ابن ابى عمیر از [[ابان بن عثمان]] از ابى عبداللَّه [[امام صادق علیه السلام|جعفر بن محمد]] علیه السلام روایت آمده که فرمود: وقتى رسول خدا صلی الله علیه و آله را به [[معراج]] و به [[بیت المقدس]] بردند جبرئیل او را سوار براق کرد و به اتفاق به بیت المقدس آمدند جبرئیل محراب هاى انبیاء را به آن جناب نشان داد، و رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن محراب ها نماز گزارده و از آن جا عبورش داده در مراجعت به کاروان قریش برخوردند، رسول خدا صلی الله علیه و آله آبى را که آنان در ظرف داشتند دید و دید که شترى گم کرده اند و در پى آن مى گردند، رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن آب بیاشامید، و مابقى آن را به زمین ریخت و چون از معراج برگشت و صبح شد به [[قریش|قریش]] فرمود که خداى تعالى دیشب مرا به بیت المقدس برد و آثار انبیاء و منزل هاى ایشان را نشانم داد، و من در مراجعت در فلان محل به کاروانى از قریش برخوردم که شترى گم کرده بودند و از آب ایشان بیاشامیدم، و مابقى آن را ریختم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابوجهل]] گفت: اى قریش الآن فرصت خوبى دست داده، بپرسید مسجد اقصى چند ستون داشت؟ و چند قندیل در آن آویزان بود؟ پرسیدند: اى محمد! در این جمع کسانى هستند که بیت المقدس را دیده باشند، اینک تو بیت المقدس را براى ما توصیف کن ببینیم راست مى گویى یا خیر، بگو ببینیم چند عدد ستون داشت؟ و قندیل ها و محراب هایش چند تا بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جبرئیل در دم نازل شده صورت بیت المقدس را در برابر آن جناب مجسم نمود، و آن جناب هر چه را ایشان مى پرسیدند پاسخ مى گفت، بعد از آن که از جزئیات بیت المقدس فارغ شدند گفتند: باید صبر کنى تا کاروان برسد، از کاروانیان نیز قضیه تو را بپرسیم، حضرت فرمود: شاهد صدق گفتار من این است که کاروانیان قریش هنگام طلوع آفتاب وارد مى شوند، در حالى که شترى خاکسترى رنگ پیشاپیش کاروانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرداى آن روز قریش به استقبال کاروان آمده شکاف دره را نگاه مى کردند مى گفتند الآن آفتاب مى زند. در همین بین در یک آن هم آفتاب طلوع کرد و هم کاروان نمودار شد در حالى که شترى خاکسترى رنگ پیشاپیش آن بود. از داستان شب گذشته و آن چه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده بود پرسیدند. گفتند: آرى همین طور بود شترى از ما در فلان محل گم شده بود و ما آب خود را در ظرفى ریخته بودیم صبح که برخاستیم دیدیم آب به زمین ریخته شده است. ولى مشاهده این معجزات چیزى جز بر طغیان قریش نیفزود.&amp;lt;ref&amp;gt;امالى شیخ صدوق، ص ۳۶۳، مجلس ۶۹، ح ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤلف: در معناى این روایت، روایت دیگرى نیز از [[شیعه|شیعه]]&amp;lt;ref&amp;gt;منهج الصادقين فى الزام المخالفين، ج ۵، ص ۲۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[اهل سنت|سنى]]&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; وارد شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در همان کتاب به سند خود از [[ابن عباس|عبداللَّه بن عباس]] روایت کرده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله وقتى به آسمان عروج نمود جبرئیل او را به کنار نهرى رسانید، که آن را نهر نور مى گویند و آیه: {{متن قرآن|«وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره انعام]]، آیه ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; اشاره به آنست، وقتى به آن نهر رسیدند جبرئیل به او گفت: اى محمد! به برکت خدا عبور کن، زیرا خداوند چشمت را برایت نورانى کرده و پیش رویت را وسعت داده، آرى این نهرى است که تاکنون احدى از آن عبور نکرده نه فرشته اى مقرب و نه پیغمبرى مرسل، تنها و تنها من روزى یک بار در آن آب تنى مى کنم، و وقتى بیرون مى شوم بالهایم را بهم مى زنم هیچ قطره اى نیست که از بالم بچکد مگر آن که خداى تعالى از آن قطره فرشته اى مقرب خلق مى کند که بیست هزار صورت و چهل هزار بال دارد و به هر زبانى با لغتى جداگانه حرف مى زند که زبان دیگرى آن را نمى داند و نمى فهمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن نهر عبور کرد تا رسید به حجاب ها و حجاب ها پانصد عدد بودند که میان هر دو حجابى پانصد سال راه بود آن گاه به وى گفت: اى محمد! جلو برو رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید: چرا با من نمى آیى؟ گفت: من نمى توانم از این جا پا فراتر بگذارم، [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله آن قدر که خدا مى خواست جلو رفت تا آن که گفتار خداى را شنید که مى فرمود من محمودم و تو محمدى اسمت را از اسم خودم مشتق نمودم پس هر که با تو بپیوندد من با او مى پیوندم و هر که با تو قطع کند با او قطع مى کنم. برو به سوى بندگانم و ایشان را از کرامتى که به تو کردم خبر بده، هیچ پیغمبرى برنگزیدم مگر آن که براى او وزیرى قرار دادم و تو پیغمبر من، و [[امام علی علیه السلام|على بن ابى طالب]] وزیر تو است.&amp;lt;ref&amp;gt;امالى صدوق، ص ۲۹۰، ح ۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در مناقب [[ابن شهر آشوب]] از ابن عباس روایت شده که در خبرى گفته: (رسول خدا) آوازى را شنید که مى گفت: &amp;quot;آمنا برب العالمین&amp;quot; ابن عباس اضافه کرده که (جبرئیل) گفت: این ها ساحران فرعونند و همچنین (رسول اللَّه) شنید که گوینده اى مى گفت: &amp;quot;لبیک اللهم لبیک&amp;quot;. جبرئیل گفت: این ها حاجیانند، و نیز شنید صداى گوینده اى را که مى گفت: لبیک &amp;quot;اللَّه اکبر&amp;quot;. جبرئیل گفت: این ها مجاهدین راه خدایند و نیز صداى تسبیح شنید. جبرئیل بیان داشت که اینان انبیایند پس وقتى به سدرة المنتهى و از آن جا به حجاب ها رسید جبرئیل گفت: یا رسول اللَّه تو خود جلو برو که من بیش از این نمى توانم نزدیک شوم چرا که اگر به اندازه یک بند انگشت نزدیکتر شوم خواهم سوخت.&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب، ج ۱، ص ۱۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[الاحتجاج (کتاب)|احتجاج]] از ابن عباس روایت کرده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله در ضمن احتجاجى که علیه [[یهود|یهود]] مى کرد فرمود: &amp;quot;بر بال جبرئیل سوار شدم، سیر نمودم و به آسمان هفتم رسیدم از [[سدرة المنتهى]] که نزد آن جنت الماوى است نیز گذشتم تا آن که به ساق [[عرش]] پیوستم، و از ساق عرش ندا شد که به درستى که منم آرى منم اللَّه و معبود یکتا، معبودى نیست غیر من، منم &amp;quot;سلام&amp;quot;، &amp;quot;مؤمن&amp;quot;، &amp;quot;مهیمن&amp;quot;، &amp;quot;عزیز&amp;quot;، &amp;quot;جبار&amp;quot;، &amp;quot;متکبر&amp;quot;، &amp;quot;رؤوف&amp;quot;، &amp;quot;رحیم&amp;quot; و من او را با چشم دل دیدم نه با چشم سر...&amp;quot;.&amp;lt;ref&amp;gt;احتجاج، ج ۱، ص ۴۸، طبع بیروت.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[الکافی (کتاب)|کافى]] به سند خود از ابى الربیع روایت کرده که گفت سفرى با حضرت [[امام باقر علیه السلام|ابى جعفر]] علیه السلام به [[حج]] مشرف شدم که آن سال [[هشام بن عبدالملک|هشام بن عبدالملک]] نیز به اتفاق نافع مولاى [[عمر بن خطاب]] مشرف بود. نافع نظرى به ابى جعفر علیه السلام انداخت در حالى که در رکن بیت بود و مردم اطرافش جمع بودند، نافع به هشام گفت یا امیرالمؤمنین! این کیست که این قدر مردم اطرافش را گرفته اند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: این پیغمبر اهل کوفه محمد بن على است، نافع گفت: شاهد باش که مى روم و از مسائلى پرسش مى کنم که در جواب عاجز بماند، سؤالاتى به میان مى آورم که جز پیغمبر و یا وصى پیغمبر و یا فرزند پیغمبر نمى تواند جواب بگوید، گفت برو و سعى کن سؤالاتى را مطرح کنى تا شرمنده اش سازى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نافع نزدیک آمد تا خود را به دوش مردم تکیه داده رو به ابى جعفر کرد و گفت: اى محمد بن على من [[تورات]] و [[انجیل]] و [[زبور]] و [[قرآن]] را خوانده ام و حلال و حرام آن ها را یاد گرفته ام اینک آمده ام تا از تو سؤالاتى کنم که جواب آن ها را جز پیغمبران و یا اوصیاى آنان نمى دانند، راوى مى گوید: امام ابى جعفر علیه السلام سرش را بلند کرد و فرمود بپرس هر چه را که مى خواهى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نافع گفت: به من بگو ببینم بین [[حضرت عیسى]] علیه السلام و [[خاتم الأنبیاء|خاتم الأنبیاء]] چند سال فاصله بود؟ فرمود: نظریه خودم را بگویم یا رأى تو را؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کرد: هر دو را، فرمود: بنا به قول من پانصد سال فاصله شد و اما بنا بر قول تو ششصد سال بوده، گفت: بگو ببینم معناى کلام خدا که مى فرماید: {{متن قرآن|«وَاسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنَا أَجَعَلْنَا مِنْ دُونِ الرَّحْمَٰنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;از پیغمبرانى که قبل از تو فرستاده ایم بپرس آیا ما به غیر رحمان معبودهاى دیگرى قرار دادیم که مردم را بپرستند؟ [[سوره زخرف]]، آیه ۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; چیست؟ و با این که بین رسول خدا صلی الله علیه و آله و پیغمبر قبل او عیسى پانصد سال فاصله است این سؤال را از کدام پیغمبر بکند؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت در جوابش این آیه را تلاوت فرمود: {{متن قرآن|«سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا»}}. و از جمله آیاتى که خداوند در بیت المقدس به او نشان داد این بود که خداوند انبیاء و مرسلین اولین و آخرین را محشور نموده به جبرئیل دستور داد تا [[اذان]] و [[اقامه]] را دو تا دو تا بگوید، و او در اذانش گفت حى على خیر العمل آن گاه به انبیاء نماز گزارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون از نماز فارغ شد رو به ایشان کرده پرسید شما به چه چیز شهادت مى دهید. (عقاید دینى شما چیست؟) و چه چیزى را مى پرستیدید؟ گفتند: ما [[شهادت]] مى دهیم به این که معبودى نیست جز خداى تعالى و او را شریکى نیست و نیز شهادت مى دهیم بر این که تو رسول خدایى بر این معنا از ما عهد و میثاق ها گرفته اند، نافع گفت: درست فرمودى اى ابا جعفر.&amp;lt;ref&amp;gt;روضه کافى، ص ۱۰۳، ح ۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[علل الشرائع (کتاب)|علل]] به سند خود از ثابت بن دینار روایت کرده که گفت: من از حضرت [[امام سجاد علیه السلام|زین العابدین على بن الحسین]] علیه السلام درباره خداى عزوجل پرسیدم: که آیا خداوند به مکان وصف مى شود؟ حضرت فرمود: &amp;quot;تعالى اللَّه عن ذلک - خدا بزرگتر از این است&amp;quot;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کردم: اگر خداوند به مکان وصف نمى شود پس چرا وقتى مى خواست پیغمبرش را به خود نزدیک کند او را به آسمان برد، مگر خدا در آسمان است؟ فرمود: نه این کار براى آن بود که مى خواست [[عالم ملکوت|ملکوت]] و واقعیت آسمان ها و آن چه در آن ها (از عجائب صنع و بدایع خلقت) است را به او نشان دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسیدم: پس این که خداى تعالى مى فرماید: {{متن قرآن|«ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّىٰ * فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره نجم]]، آیه ۸-۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. چه معنا دارد؟ و رسول خدا صلی الله علیه و آله به کجا نزدیک شد؟ (که بیش از دو تیرانداز و یا کمتر فاصله نماند؟) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله به حجاب هاى نورى نزدیک شد و در آن جا ملکوت آسمان ها را مشاهده کرد، آن گاه تدلى (نزدیکى) نموده و از طرف پائین ملکوت زمین را نگریست تا آن جا که پنداشت نزدیکی هاى زمین است و بیش از دو تیرانداز و یا کمتر فاصله نبود. خلاصه جمله {{متن قرآن|«قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ»}} ناظر به فاصله آن جناب با زمین است.&amp;lt;ref&amp;gt;علل شرایع، ج ۱، ص ۱۳۱، باب ۱۱۲، ح ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[تفسیر قمی (کتاب)|تفسیر قمى]] به سند خود از اسماعیل جعفى روایت کرده که گفت: من در [[مسجد الحرام|مسجدالحرام]] نشسته بودم و حضرت ابى جعفر علیه السلام نیز در گوشه اى نشسته بود، سر بلند کرده نگاهى به آسمان و نگاهى به [[کعبه|کعبه]] کرد و فرمود: {{متن قرآن|«سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى»}} سه بار این آیه را تکرار کرد، آن گاه متوجه من شد و فرمود: اهل [[عراق]] درباره این آیه چه مى گویند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کردم: مى گویند خداوند رسول خود را از مسجدالحرام به بیت المقدس برد، فرمود این طور نیست که آنان مى گویند لیکن از این جا به این جا سیرش دادند و با دست اشاره به آسمان کرد و فرمود ما بین آن دو حرم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه فرمود: به سدرة المنتهى رسید جبرئیل از همراهیش باز ایستاد رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید: آیا در چنین جایى مرا تنها مى گذارى؟ گفت: تو پیش برو که به خدا سوگند به جایى رسیده اى که هیچ خلقى از خلائق بدان جا نرسیده و نخواهد رسید این جا بود که پروردگار خود را دید و تنها سبحه میان او و خداوند فاصله بود، پرسیدم فدایت شوم سبحه چیست؟ حضرت با صورت خود اشاره به زمین و با دست خود اشاره به آسمان کرد و سه نوبت گفت: &amp;quot;جلال ربى جلال ربى&amp;quot; آن گاه خطاب شد که اى محمد، گفت: لبیک یا رب، خطاب رسید سکنه آسمان در چه چیز مشاجره مى کنند؟ پیامبر گفت: خداوندا تو منزهى من علمى ندارم جز آن چه که تو به من آموختى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا سپس فرمود: پس خداى تعالى دست در میان دو پستانم گذاشت و من برودت آن را در میان دو کتفم احساس کردم، آن گاه هیچ چیز از گذشته و آینده از من نپرسید مگر آن که پاسخ آن را دانستم، در پایان پرسید اى محمد! سکان آسمان ها در چه چیز مخاصمه و نزاع دارند؟ گفتم: در درجات و کفارات و حسنات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: اى محمد نبوتت به پایان رسید، و خوردنت تمام شد، چه کسى را براى جانشینى خود در نظر گرفته اى؟ عرض کردم: پروردگارا من همه خلقت را آزمایش کرده ام کسى را مطیع تر از على براى خود نیافتم، فرمود: اى محمد! هم چنین مطیع تر از همه خلق نسبت به دستورات منست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کردم: پروردگارا همه خلقت را آزمودم کسى را نسبت به خودم علاقمندتر از على نیافتم، فرمود: و هم چنین نسبت به من، پس اى محمد! او را بشارت بده به این که آیات هدایت و پیشواى اولیاى من و نور براى فرمانبران من و کلمه باقیه ایست که من متقین را ملزم به پذیرفتن آن کرده ام، هر که او را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر که او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته، علاوه بر این، من او را به خصائصى اختصاص داده ام که احدى را به آن اختصاص نداده ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کردم پروردگارا آخر او برادر من و صاحب و وزیر و وارث من است، فرمود: این امرى است که قضایش مقدر شده که او باید مبتلا شود و مردم هم به وسیله او امتحان شوند علاوه بر این من او را ارث داده ام وارث داده ام وارث داده ام وارث داده ام، چهار چیز را که گره آن ها به دست اوست و او هرگز فاش نمى کند.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر قمى، ج ۲، ص ۲۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤلف: این که امام علیه السلام فرمود: &amp;quot;از این جا به این جا سیرش دادند&amp;quot;. مقصود این است که آن جناب را از [[کعبه]] به [[بیت المعمور|بیت المعمور]] سیر دادند (و ما بین کعبه و بیت المعمور حرم است) نه این که مقصود این باشد که از کعبه تا بیت المقدس نرفته بلکه به [[مسجد الاقصى]] رفته است، چون اخبار بسیارى وارد شده که مقصود از مسجد اقصى همان بیت المقدس است، نه این که خواسته باشد مسجد اقصى را به بیت المعمور تفسیر کرده باشد بلکه مقصود حضرت این است که منتهاى معراج بیت المقدس نبوده بلکه از آن جا هم گذشته به بیت المعمور که در آسمان ها است برده شده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: &amp;quot;این جا بود که پروردگار خود را دیدم&amp;quot; معنایش دیدن به چشم قلب است نه به چشم سر، همچنان که در پاره اى از روایات قبلى خود آن حضرت تصریح به آن کرده بود، روایاتى هم که رؤیت را به رؤیت قلبى تفسیر مى کند مؤید این معنا است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این که فرمود: &amp;quot;تنها سبحه میان پیامبر و خدا فاصله بود&amp;quot;. معنایش این است که در نزدیکى به خدا به جایى رسید که میان خدا و پیامبر جز جلال او فاصله اى نماند. و این که فرمود: &amp;quot;خداى تعالى دست در میان دو پستانم گذاشت...&amp;quot; کنایه است از رحمت الهى، و حاصل معنایش این است که علمى از ناحیه او به قلبم وارد شد که هر شک و ریبى را از میان برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[الدر المنثور]] است که ابن ابى شیبه و مسلم و ابن مردویه از طریق ثابت از [[انس بن مالک|انس]] روایت کرده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: براق را برایم آوردند، حیوانى بود سفید و دراز، و بزرگتر از الاغ و کوچکتر از قاطر که هر گامش به اندازه چشم اندازش بود من آن را سوار شده به راه افتادم تا به بیت المقدس رسیدم، در آن جا براق را به همان حلقه اى که انبیاء مرکب خود را مى بستند ببستم و داخل مسجد شده دو رکعت نماز بجا آوردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه بیرون آمدم جبرئیل ظرفى شراب و ظرفى شیر برایم آورد، من شیر را انتخاب کردم جبرئیل گفت، فطرت را اختیار کردى، آن گاه ما را به طرف آسمان دنیا برد در آن جا اجازه ورود خواست، پرسیدند تو کیستى؟ گفت: جبرئیلم، پرسیدند: همراهت کیست؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: محمد صلی الله علیه و آله است، پرسیدند مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده، در این موقع درب را باز کردند، ناگهان آدم را دیدم که به من مرحبا گفت و برایم دعاى خیر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه ما به آسمان دوم عروج داده شدیم در آن جا نیز جبرئیل اذن ورود خواست، پرسیدند: تو کیستى؟ گفت: جبرئیلم، پرسیدند: چه کسى با تو است؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده، ما را راه دادند، ناگهان دو پسر خاله ام [[حضرت عیسی علیه السلام|عیسى بن مریم]] و [[حضرت یحیی علیه السلام|یحیى بن زکریا]] را دیدم مرا مرحبا گفتند و برایم دعاى خیر کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به آسمان سوم برده شدیم در آن جا نیز جبرئیل اجازه ورود خواست، پرسیدند: تو کیستى؟ گفت: جبرئیلم، پرسیدند: همراهت کیست؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده، ما را راه دادند، ناگهان یوسف را دیدم که بهره اى از زیبایى داشت مرحبا گفت و برایم دعاى خیر نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه ما به آسمان چهارم برده شدیم، جبرئیل اجازه ورود خواست، پرسیدند: کیستى؟ گفت جبرئیلم، پرسیدند: چه کسى با تو است؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده، آن گاه ما را راه دادند وارد شدیم و من به ادریس برخوردم بر من مرحبا گفت و برایم دعاى خیر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه به آسمان پنجم رفتیم، و جبرئیل اجازه ورود خواست، گفتند: کیستى؟ گفت: جبرئیلم گفتند: آن کیست با تو؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده، اجازه دادند وارد شدیم، و من به هارون برخوردم و مرا ترحیب گفت و برایم دعاى خیر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به آسمان ششم عروجمان دادند در آن جا نیز جبرئیل اجازه خواست، گفتند: کیستى؟ گفت: جبرئیلم، پرسیدند: به همراه تو کیست؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده، اجازه دادند وارد شدیم و من موسى را دیدم و مرا ترحیب گفت و دعاى خیر برایم کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس آنگاه به آسمان هفتم عروج داده شدیم و جبرئیل اجازه خواست، پرسیدند: کیستى؟ گفت: جبرئیلم، گفتند آن کیست؟ گفت: محمد، پرسیدند، مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده اجازه ورودمان دادند و من به ابراهیم برخوردم که تکیه به بیت المعمور داده بود و هر روز هفتاد هزار فرشته به دیدارش مى آمدند و دیگر آن عده نزد او نمى آمدند، بلکه هر روز یک عده اى دیگر او را دیدار مى کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا عبور داده شدم و به سدرة المنتهى رسیدم، برگ درخت سدر را در آن جا دیدم که مانند گوش فیل بود و میوه اش هم چون کوزه هاى بزرگ و چون امر الهى آن درخت را فرا گرفت وضعش تغییر کرد، در نتیجه احدى از خلق خدا قادر نیست که زیبایى آن را توصیف کند، آن جا بود که خداوند به من [[وحى]] کرد آن چه را که کرد، و پنجاه نماز بر من واجب کرد تا در هر شبانه روز به جاى آورم، پس فرود آمدم تا به موسى رسیدم، او پرسید: خدا چه چیز بر امت تو واجب کرد؟ گفتم: پنجاه نماز. گفت: برگرد نزد پروردگارت، چرا که امت تو طاقت این مقدار را ندارند، آرى بنى اسرائیل را آزموده و این تجربه را به دست آوردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به درگاه پروردگارم برگشته به عرض رساندم که به امت من تخفیف ده خداى تعالى پنج نماز را تخفیف داد و من نزد موسى برگشتم و گفتم که پنج نماز تخفیف داده شد، گفت: امتت طاقت این را هم ندارند برگرد و از پروردگارت درخواست تخفیف کن، مى فرماید من هم چنان برمى گشتم و تخفیف مى گرفتم تا آن که خداى تعالى فرمود: اى محمد! حال رسید به پنج نماز، براى هر شبانه روز، و هر نماز اجر ده نماز را دارد و در نتیجه امتت از پنجاه نماز برخوردار مى شوند، و هر کس که تصمیم بگیرد حسنه اى را انجام دهد اگر نتوانست انجام دهد یک حسنه به حسابش مى نویسند و اگر انجام داد ده حسنه به حسابش نوشته مى شود و از طرفى اگر کسى تصمیم گرفت گناهى را مرتکب شود اما به آن گناه دست نیازید چیزى به حسابش نوشته نمى شود و اگر مرتکب شد یک سیئه برایش حساب مى شود، این جا بود که به سوى موسى برگشته و جریان را برایش گفتم، باز موسى گفت که نزد پروردگارت برگرد و باز تخفیف بگیر، گفتم: نه آن قدر رفتم و برگشتم که دیگر خجالت مى کشم.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علامه طباطبایى|علامه طباطبایی]] گوید: این روایت از انس به طرق مختلفى نقل شده، از آن جمله طریق بخارى و مسلم و ابن جریر و ابن مردویه است که از طریق شریک بن عبداللَّه بن ابى نمر از انس روایت کرده و روایتش چنین است که گفت: شبى که رسول خدا را از مسجد کعبه به معراج بردند سه نفر قبل از این که به آن جناب وحى بیاید نزد او آمدند در حالى که آن جناب در مسجدالحرام خوابیده بود یکى از آن سه نفر از بقیه پرسید کدامیک از ایشان است؟ وسطى گفت: بهتر از همه او است، دیگرى گفت: بگیرید بهتر از همه را، و این جریان در آن شب زیاد ادامه نیافت و از نظر آن جناب ناپدید شدند تا آن که در شبى دیگر آمدند در حالى که دیدگان آن جناب بسته بود ولى دلش بیدار بود و مى دید (البته این اختصاص به آن شب و به آن حضرت ندارد اصولا انبیاء چنین هستند که دیدگان شان بسته مى شود ولیکن دل هایشان بیدار است و مى بیند) هیچ سخن نگفتند و او را برداشته نزد [[چاه زمزم]] گذاشتند و از میان آنان جبرئیل جلو آمد و بین گلو تا آخر سینه آن جناب را شکافته و قسمت سینه و اندرون او را با آب زمزم شستشو داد تا این که اندرونش پاکیزه گشت، آن گاه طشتى طلایى پر از ایمان و [[حکمت]] آورده و سینه و رگ هاى گردنش را از آن پر کرد آن گاه، روى هم گذاشته (بهبودش بخشید) و سپس به آسمان دنیایش عروج داد. (راوى حدیث را طبق حدیث قبلى ادامه مى دهد)&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مساله شکافتن سینه و شستشو و پاکیزه کردن آن و پر کردنش از ایمان و حکمت، بیان یک حالت مثالى است که آن جناب مشاهده کرده نه این که طشتى مادى و از طلا در کار باشد و هم چنان که بعضى ها پنداشته اند مملو از امرى مادى به نام ایمان و حکمت شود بلکه همین پر کردن دل آن جناب از ایمان و حکمت، خود قرینه اى است بر این که طشت هم امرى معنوى و مثالى بوده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اخبار معراج از این گونه مشاهدات مثالى و تمثیل هاى روحى پر است و این معنا در عده اى از اخبار معراجیه که از طرق [[عامه]] نقل شده دیده مى شود، و پر واضح است که هیچ اشکالى هم ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظاهر این روایت این است که معراج پیغمبر صلی الله علیه و آله قبل از [[مبعث حضرت محمد صلی الله علیه و آله|بعثت]] بوده که هنوز وحى به او نازل نشده بود. دیگر این که از آن برمى آید که این پیشامد در خواب بوده نه در بیدارى. اما این که قبل از بعثت بوده باشد احتمالى است که معظم روایات وارده در معراج که شاید از حد شمارش هم بیرون باشد آن را رد مى کند و علماى این بحث نیز همه اتفاق نظر دارند بر این که معراج بعد از بعثت بوده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر این، خود حدیث هم با این احتمال سازگار نیست، و آن را دفع مى کند زیرا در آن آمده است که در معراج پنجاه نماز و پس از چند نوبت گرفتن تخفیف، به راهنمایى موسى، پنج نماز واجب شده است، و واجب شدن نماز قبل از نبوت چه معنایى دارد؟ پس ناگزیر باید صدر حدیث را که داشت &amp;quot;قبل از آن که به آن جناب وحى مى آمد نزد او آمدند&amp;quot; بر این حمل کنیم که ملائکه شبى قبل از شب بعثت آمدند و آن سخنان را با خود گفتند، آن گاه شب بعد که آن حضرت مبعوث به نبوت شده بود آمدند و به معراجش بردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در روایات ما [[امامیه|امامیه]]&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر قمى، ج ۲، ص ۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; آمده است که آن عده که در شب معراج با آن جناب در مسجد خوابیده بودند عبارت بودند از [[حضرت حمزه سيد الشهداء علیه السلام|حمزة بن عبدالمطلب]] و [[جعفر طیار|جعفر]] و [[امام علی علیه السلام|على]] دو فرزند [[ابوطالب علیه السلام|ابو طالب]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما این که این واقعه در شب معراج در عالم خواب اتفاق افتاده ممکن است. - البته بعید است - بگوئیم که مساله شکافتن سینه و شستشوى اندرون آن حضرت در خواب بوده ولى پس از آن بیدارش کرده و به معراجش برده اند. ولى انصاف این است که ظهور این روایت در این که تمامى جریانات معراج، در خواب واقع شده بیشتر است، و روایات بعدى هم دلالت بر آن دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن جمله روایتى است که در الدر المنثور آمده و آن این است که ابن اسحاق و ابن جریر از [[معاویه|معاویة بن ابى سفیان]] روایت کرده اند که هر وقت درباره مساله معراج رسول خدا صلی الله علیه و آله از معاویه پرسش مى شد در جواب مى گفت: &amp;quot;رؤیاى صادقه از پیش خدا بود&amp;quot;.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه طباطبایی می گوید: ولى ظاهر آیه کریمه که مى فرماید: {{متن قرآن|«سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ»}} تا جمله: {{متن قرآن|«لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا»}} این احتمال و این گفته معاویه را رد مى کند و همچنین آیات اول [[سوره نجم]]. مثلا در آن آیات این جمله است که: {{متن قرآن|«مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ* لَقَدْ رَأَىٰ مِنْ آيَاتِ رَبِّهِ الْكُبْرَىٰ»}} چشم منحرف نشد و خطا نکرد او بزرگترین آیات پروردگار خود را دید.&amp;lt;ref&amp;gt;سوره نجم، آیه ۱۷ و ۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر این که آیه در مقام منت نهادن است، در عین حال ثناى بر خداى سبحان نیز هست که چنین پیشامد بى سابقه را پیش آورده و چنین قدرت نمایى عجیبى را انجام داده، و پرواضح است که مساله &amp;quot;قدرت نمایى&amp;quot; با &amp;quot;خواب دیدن&amp;quot; به هیچ وجه سازگار نیست، خلاصه خواب دیدن پیغمبر بى سابقه و قدرت نمایى نیست چون خواب را همه کس چه صالح و چه طالح مى بیند و چه بسا فاسق و فاجر خواب هایى مى بینند که بسیار عجیب تر است از خواب هایى که یک مؤمن متقى مى بیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اصلا خواب در نظر عامه مردم بیش از یک نوع تخیل چیز دیگرى نیست که عامه آن را دلیل بر قدرت یا سلطنت بدانند منتهى اثرى که دارد این است که با دیدن آن تفألى بزنند و امیدوار خیرى شوند و یا با دیدن آن تطیرى بزنند و احتمال پیشامد ناگوارى را بدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز در همان کتاب است که ابى اسحاق و ابن جریر از [[عایشه]] روایت کرده اند که گفت: من بدن رسول خدا صلی الله علیه و آله را از بسترم غایب ندیدم و در آن شب خداوند روح او را به معراج برد.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه طباطبایی می گوید: همان اشکالى که به روایت قبلى وارد بود بر این روایت نیز وارد است. علاوه بر این در سقوط این روایت از درجه اعتبار، همین بس که تمام راویان حدیث و تاریخ نویسان اتفاق کلمه دارند بر این که معراج قبل از هجرت به مدینه واقع شده، و ازدواج رسول خدا صلی الله علیه و آله با عایشه بعد از هجرت و در مدینه اتفاق افتاده آن هم بعد از گذشتن مدتى از هجرت و حتى دو نفر هم از راویان در این مطلب اختلاف نکرده اند. خود آیه نیز صریح است در این که معراج آن جناب از مکه و مسجدالحرام بوده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز در همان کتاب است که ترمذى (وى روایت را حسن دانسته) و طبرانى و ابن مردویه از [[ابن مسعود]] روایت کرده اند که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: من ابراهیم را در شب معراج دیدم به من گفت: اى محمد از من بر امتت سلام برسان و به ایشان بگو که زمین بهشت، زمین پاکیزه و قابل کشت و زرع و آب آن گواراست، و همه آن دشت هموار است و نهال هایى که مى توانید بفرستید کلمه سبحان اللَّه و الحمدللَّه و لا اله الا اللَّه و اللَّه اکبر و کلمه لاحول و لاقوة الا باللَّه است.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز در همان کتابست که طبرانى از عایشه روایت کرده که گفت: رسول خدا فرمود: وقتى مرا به آسمان بردند داخل بهشت شدم و به درختى از درختان بهشت رسیدم که زیباتر و سفید برگتر و خوش میوه تر از آن ندیده بودم یک دانه از میوه هاى آن را چیده و خوردم و همین میوه نطفه اى شد در صلب من، وقتى به زمین آمدم و با خدیجه همبستر شدم به فاطمه حامله شد و اینک هر وقت مشتاق بوى بهشت مى شوم فاطمه را مى بویم.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در تفسیر قمى از پدرش از ابن محبوب از ابن رئاب از ابى عبیده از امام صادق علیه السلام روایت آورده که فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله بسیار فاطمه را مى بوسید، این کار براى عایشه خوشایند نبود، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: اى عایشه! وقتى مرا به آسمان بردند داخل بهشت شدم جبرئیل مرا به نزدیک [[درخت طوبى]] برد و از میوه هایش به من داد و من خوردم، خداوند همان میوه را به صورت نطفه اى در پشتم درآورد - وقتى به زمین هبوط نمودم با خدیجه همبستر شدم به فاطمه حامله شد، و اینک هیچ وقت او را نمى بوسم مگر آن که بوى درخت طوبى را از او استشمام مى کنم.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر قمى، ج ۱، ص ۳۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در الدر المنثور است که طبرانى در کتاب اوسط از ابن عمر روایت کرده که وقتى رسول خدا صلی الله علیه و آله را به معراج بردند خداوند به او وحى کرد که باید اذان بگوید چون نازل شد (به جبرئیل رسید) جبرئیل اذان را به او یاد داد.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز در همان کتاب آمده است که ابن مردویه از على علیه السلام روایت کرده که اذان را در شب معراج تعلیم رسول خدا کردند، و واجب شد که نماز را بعد از آن بخوانند.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در کتاب علل به سند خود از اسحاق ابن عمار روایت کرده که گفت: من از حضرت ابى الحسن موسى ابن جعفر پرسیدم چطور شد که هر یک رکعت نماز داراى یک [[رکوع]] و دو [[سجده]] شد؟ و با این که سجده دو تا است چرا دو رکعت حساب نمى شود؟ فرمود: حال که این مطلب را سؤال کردى حواست را جمع کن تا جوابش را خوب بفهمى، اولین نمازى که رسول خدا صلی الله علیه و آله بجا آورد نمازى بود که در آسمان در برابر پروردگار متعال و در جلوى عرش خداى عزوجل خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و شرحش چنین است که وقتى آن جناب را به معراج بردند و آن جناب را به معراج بردند و آن جناب به پاى عرش الهى رسید به او خطاب شد اى محمد! به چشمه صاد نزدیک شو و محل هاى سجده خود را بشوى و پاکیزه کن و براى پروردگارت نماز بخوان، رسول خدا صلی الله علیه و آله بدان جا که خدایش دستور داده بود نزدیک شده و وضو گرفت، وضویى طولانى و سیر، آن گاه در برابر پروردگار جبار تبارک و تعالى به ایستاد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى دستور داد تا نماز را افتتاح کند، او نیز (با گفتن اللَّه اکبر) نماز را شروع کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستور رسید اى محمد! بخوان: {{متن قرآن|بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ * الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ...»}} تا آخر سوره، او چنین کرد دستورش داد تا به اصطلاح حسب و نسب خداى را بخواند و بگوید {{متن قرآن|«سْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ * اللَّهُ الصَّمَدُ»}}، در این جا خداى تعالى از تلقین بقیه سوره باز ایستاد رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: {{متن قرآن|«قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ * اللَّهُ الصَّمَدُ»}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه خداى تعالى دستورش داد: بگوید {{متن قرآن|«لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ * وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ»}}، باز خداى تعالى از تلقین بقیه بازایستاد و [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله خودش پس از اتمام سوره گفت کذلک اللَّه ربى، کذلک اللَّه ربى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از آن که رسول خدا این را بگفت خداى تعالى دستورش داد که براى پروردگارش رکوع کند رسول خدا رکوع کرد و دستور داده شد در حال رکوع بگوید &amp;quot;سبحان ربى العظیم و بحمده&amp;quot; رسول خدا سه بار این ذکر را گفت، دستور آمد سر از رکوع بردارد، رسول خدا سر برداشته در برابر پروردگار متعال ایستاد دستور آمد که اى محمد! سجده کن براى پروردگارت رسول خدا با صورت به سجده افتاد، دستور آمد بگو &amp;quot;سبحان ربى الاعلى و بحمده&amp;quot; او این ذکر را هم سه بار تکرار کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستور رسید بنشیند، رسول خدا صلی الله علیه و آله نشست جلالت پروردگار جل جلاله را متذکر گشته بى اختیار و بدون این که دستور داشته باشد به سجده افتاد و مجددا سه بار [[تسبیح]] گفت، خداى تعالى دستور داد برخیزد آن جناب تمام قامت برخاست و در برخاستن آن جلالتى که از پروردگار خود باید مشاهده کند ندید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى دستور داد اى محمد! بخوان همان طور که در رکعت اول خواندى، آن جناب انجام داده بعد از آن که یکباره سجده کرد نشست باز متذکر جلال پروردگار تبارک و تعالى گشته بى اختیار به سجده افتاد بدون این که دستور داشته باشد بعد از تسبیح دستور رسید که سر بردار، خداوند تو را ثابت قدم کند و گواهى ده که معبودى نیست به غیر از خدا، و این که محمد فرستاده خداست و قیامت آمدنى است و شکى در آن نیست و این که خداوند همه مردگان را زنده مى کند و بگو &amp;quot;اللهم صل على محمد و آل محمد کما صلیت و بارکت و ترحمت على ابراهیم و آل ابراهیم انک حمید مجید اللهم تقبل شفاعته فى امته و ارفع درجته&amp;quot; رسول خدا همه این ها را گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى فرمود اى محمد، رسول خدا روى خود به سوى پروردگارش نموده (و از ادب) سر بزیر افکند و گفت &amp;quot;السلام علیک&amp;quot; پس خداى جبار جل جلاله جوابش داد و گفت: &amp;quot;و علیک السلام یا محمد&amp;quot; به نعمت من نیرو بر طاعتم یافتى و به عصمتم. تو را پیغمبر و حبیب خود کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام ابوالحسن علیه السلام سپس فرمود نمازى که خداى تعالى دستور داد دو رکعت بود و دو سجده داشت و او همان طور که برایت گفتم در هر رکعت دو سجده به جا آورد و مشاهده عظمت پروردگارش او را بى اختیار به تکرار سجده واداشت خداى تعالى هم همان دو سجده را واجب کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسیدم: فدایت شوم آن صاد که رسول خدا مامور شد از آن غسل کند چه بود؟ فرمود: چشمه ایست که از یکى از ارکان عرش مى جوشد و آن را آب حیات مى گویند و همان است که خداى تعالى در قرآن از آن یاد کرده و فرموده {{متن قرآن|«ص  وَالْقُرْآنِ ذِي الذِّكْرِ»}} و خلاصه دستور این بود که از آن چشمه [[وضو]] بگیرد و قرائت کند و نماز بخواند.&amp;lt;ref&amp;gt;علل شرایع، ص ۳۳۵، باب ۳۲، ح ۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; علامه طباطبایی می گوید: در این معنا روایت دیگرى نیز هست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[الکافی (کتاب)|کافى]] به سند خود از على بن حمزه روایت کرده که گفت در حضور حضرت صادق علیه السلام بودم که ابوبصیر از آن جناب پرسید: فدایت شوم رسول خدا صلی الله علیه و آله را چند نوبت به معراج بردند؟ فرمود: دو نوبت [[جبرئیل]] او را در موقعى برد و به او گفت: این جا باش که در جایى قرار گرفته اى که تاکنون نه فرشته اى بدان راه یافته و نه پیغمبرى، اینجاست که پروردگارت صلات مى گذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسید: چگونه صلات مى گذارد؟ گفت: مى‌ گوید &amp;quot;سبوح قدوس&amp;quot; منم پروردگار ملائکه و روح، رحمتم از غضبم پیشى گرفته است. رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: &amp;quot;عفوک عفوک&amp;quot;. فرمود: در آن حال نزدیکیش به پروردگار همان قدر بوده است که قرآن درباره اش فرموده: {{متن قرآن|«قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوبصیر به آن جناب عرض کرد: {{متن قرآن|«قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ»}} یعنى چه؟ فرمود: ما بین دستگیره کمان تا سر کمان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس فرمود: میان آن دو حجابى است داراى تلألؤ و به نظرم مى رسد، فرمود حجابى است از زبرجد. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله از دریچه اى به قدر سوراخ سوزن عظمتى را که جز خدا نمى داند مشاهده نمود... .&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافى، ج ۱، ص ۴۴۲، ح ۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه طباطبایی می گوید: آیات [[سوره نجم]] هم مؤید این روایت است که مى گوید معراج دو بار اتفاق افتاد: &amp;quot;صلواتى&amp;quot; هم که در این روایت بود ظاهرا باید درست باشد چون معناى صلوات در لغت به معنى میل و انعطاف است. و میل و انعطاف از خداى سبحان (به طورى که گفته شد) &amp;quot;رحمت&amp;quot; و از عبد &amp;quot;دعا&amp;quot; است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتارى هم که جبرئیل از خداى تعالى در صلواتش نقل کرد که مى فرماید: &amp;quot;رحمت من از غضبم پیشى گرفته&amp;quot; خود مؤید این معنا است. و نیز به همین جهت بود که جبرئیل آن جناب را در آن موقف نگاه داشت موقفى که خود او گفت هیچ فرشته و پیغمبرى بدان جا راه نیافته است، و لازمه این وصفى که براى آن موقف کرده این است که موقف مذکور واسطه اى میان خلق و خالق و آخرین حدى از کمال بوده که ممکن است یک انسان بدان جا برسد، پس حد نامبرده همان حدى است که رحمت الهى در آن ظهور کرده، و از آن جا به مادون و پائین تر افاضه مى شود، و به همین جهت در آن جا باز داشته شد که رحمت خداى را (به خود و به مادون خود) ببیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[مجمع البیان]] خلاصه آن چه را که از روایات استفاده مى شود چنین آورده است که: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: جبرئیل در موقعى که من در [[مکه]] بودم نزد من آمد و گفت اى محمد! برخیز و من برخاسته با او به طرف درب به راه افتادم و دیدم که [[میکائیل]] و [[اسرافیل]] نیز با او آمده اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جبرئیل براق را - که حیوانى بزرگتر از الاغ و کوچکتر از قاطر بود و صورتى چون گونه انسان و دمى چون دم گاو و یالى چون یال اسب و پاهایى چون پاهاى شتر داشت - حاضر کرد بر پشت آن جلى بهشتى بود و دو بال از قسمت ران هایش بر آمده بود، گامش به اندازه اى بود که چشمش کار مى کرد جبرئیل خطاب به من گفت سوار شو. من سوار شدم و به راه افتادم تا به [[بیت المقدس]] رسیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه داستان را نقل کرده تا رسیده به این جا که وقتى به بیت المقدس رسیدم فرشتگانى از آسمان فرود آمده از ناحیه رب العزة به من بشارت دادند و احترام کردند و من در آنجا به نماز ایستادم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در بعضى از روایات این باب آمده است که ابراهیم هم در میان خیل انبیاء مرا بشارت داد، آن گاه از وصف موسى و عیسى گفت و فرمود: سپس جبرئیل دست مرا گرفته بالاى صخره برد و در آن جا نشانید که ناگهان نردبان و معراجى دیدم که هرگز به زیبایى و جمال آن ندیده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس به آسمان بالا صعود داده شدم و عجائب و ملکوتش را دیدم، ملائکه آن جا به من سلام کردند آن گاه جبرئیل مرا به آسمان دوم برد در آن جا عیسى بن مریم و یحیى بن زکریا را ملاقات کردم سپس، به آسمان سوم عروجم داد در آن جا یوسف را دیدم، مرا به آسمان چهارم بالا برد در آن جا ادریس را دیدم به آسمان پنجم برد در آن جا هارون را دیدم به آسمان ششم بالا برد در آن جا خلق کثیرى دیدم که موج مى زدند سپس به آسمان هفتم عروج داد در آن جا خلقى و فرشتگانى دیدم و در حدیث [[ابوهریره]] آمده است که در آسمان ششم موسى را و در آسمان هفتم ابراهیم را دیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه فرمود: از آسمان هفتم هم گذشته به اعلى علیین رفتیم و اعلى علیین را وصف نموده و در آخر فرمود: پروردگارم با من سخن گفت و من با پروردگارم سخن گفتم [[بهشت]] و [[دوزخ]] را دیدم و عرش [[سدرة المنتهى]] را نظاره کردم و سپس به مکه بازگشتم. همین که صبح شد داستان را براى مردم شرح دادم [[ابوجهل]] و مشرکین مرا تکذیب کردند. مطعم بن عدى گفت: تو چنین مى پندارى که در یک شب دو ماه راه را پیموده اى من شهادت مى دهم بر این که تو از دروغ گویانى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راویان حدیث اضافه کرده اند که قریش گفتند: بگو ببینم در این سفر چه چیزها دیدى رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: به کاروان فلان قبیله برخوردم و دیدم که شترى گم کرده دنبالش مى گشتند و در کاروان شان ظرف بزرگى از آب بود، از آب نوشیدم و روى ظرف را پوشاندم، شما مى توانید از ایشان بپرسید که آیا آب را در قدح دیدند یا نه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قریش گفتند: این یک نشانه، سپس فرمود: به کاروان فلان قبیله برخوردم و دیدم که شتر فلانى فرار کرده و دستش شکسته بود شما از ایشان بپرسید، گفتند: این دو نشانه، آن گاه پرسیدند: از کاروان ما چه خبر دارى؟ فرمود: کاروان شما را در تنعیم دیدم، آن گاه از جزئیات بارها و وضع کاروان براى آنان مطالبى گفت و فرمود: پیشاپیش کاروان شترى خاکسترى رنگ در حرکت بود که دو فزاره بر دوش داشت در موقع طلوع خورشید پیدایشان مى شود. گفتند: این هم نشانه اى دیگر.&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان، ج ۶، ص ۳۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[تفسیر عیاشی (کتاب)|تفسیر عیاشى]] از [[هشام بن حکم]] از [[امام صادق]] علیه السلام روایت کرده که فرمود رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن شب که به معراج رفت هم [[نماز عشا|نماز عشاء]] را در مکه خواند و هم [[نماز صبح]] را.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر عیاشى، ج ۲، ص ۲۷۹، ح ۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه طباطبایی می گوید:و در پاره اى از اخبار آمده که آن جناب [[نماز مغرب]] را در [[مسجدالحرام]] خواند و بعد از آن برنامه معراجش شروع شد و میان این دو روایت منافاتى نیست، هم چنان که میان نماز خواندنش قبل از معراج و واجب شدن نماز در شب معراج منافاتى نیست، چرا که نماز قبل از معراج واجب شده بود، ولیکن جزئیات آن که چند رکعت است تا آن روز معلوم نشده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باقى مى ماند این اشکال که در روایات بسیارى آمده که آن جناب از روز اول بعثتش نماز مى خواند، هم چنان که در [[سوره علق]] که اولین سوره است فرموده: {{متن قرآن|«أرَأَيْتَ الَّذِي يَنْهَىٰ * عَبْدًا إِذَا صَلَّىٰ»}} هیچ یادت هست آن کسى را که نهى مى کرد بنده اى را که نماز مى خواند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره علق]]، آیه ۹ و ۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایاتى هم آمده که آن جناب قبل از اعلام دعوتش تا مدتى با على علیه السلام و خدیجه نماز مى خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در کافى از عامرى از حضرت ابى جعفر علیه السلام روایت کرده که فرمود: بعد از آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله معراج رفت در مراجعت ده رکعت نماز بجا آورد هر دو رکعت به یک سلام، و چون حسن و حسین علیه السلام متولد شدند رسول خدا صلی الله علیه و آله به شکرانه خدا هفت رکعت دیگر زیاد کرد و خداوند هم عمل او را امضاء فرمود، و اگر در نماز صبح چیزى اضافه نکرد براى این بود که در هنگام فجر ملائکه شب مى رفتند و ملائکه روز مى آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون خداوند دستورش داد تا در مسافرت نمازهایش بشکند رسول خدا صلی الله علیه و آله همه را دو رکعتى کرد مگر مغرب را که از آن چیزى کم نکرد در نتیجه شش رکعت را بر امتش تخفیف داد. و احکام سهو هم تنها مربوط به رکعت هایى است که رسول خدا صلی الله علیه و آله اضافه کرد و اگر کسى در اصل واجب یعنى در دو رکعت اول شک کند باید نماز را از سر بگیرد.&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافى، ج ۳، ص ۴۸۷، ح ۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شیخ صدوق]] در کتاب «[[من لایحضره الفقیه (کتاب)|من لایحضره الفقیه]]» به سند خود از [[سعید بن مسیب|سعید بن مسیب]] روایت کرده که: &amp;quot;وى از على بن الحسین علیه السلام پرسیده است، چه وقت نماز بدین طریق که امروز واجب است بر مسلمانان واجب شد؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: در [[مدینه]] و بعد از ظهور اسلام و قوت گرفتن آن، که خداوند جهاد را بر مسلمانان واجب نمود، آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله هفت رکعت به آن اضافه کرد، دو رکعت در [[نماز ظهر]] و دو رکعت در عصر و یک رکعت در مغرب و دو رکعت در عشاء و نماز صبح را به حال خود به همان دو رکعتى که در مکه واجب شده بود باقى گذارد...&amp;quot;.&amp;lt;ref&amp;gt;من لایحضره الفقیه، ج ۱، ص ۲۹۱، ح ۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در الدر المنثور است که احمد و نسایى و بزار و طبرانى و ابن مردویه و بیهقى (در کتاب دلائل) به سند صحیح از ابن عباس روایت کرده اند که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: وقتى مرا به معراج بردند بویى پاکیزه از پیش رویم گذشت به جبرئیل گفتم این بوى خوش از کجا است؟ گفت: بوى مشاطه و آرایشگر خانواده [[فرعون]] بود، چرا که او روزى مشغول شانه زدن به گیسوان دختر فرعون بود که شانه از دستش افتاد و گفت: بسم اللَّه. دختر فرعون گفت: مقصودت نام پدر من است؟ گفت: خیر، مقصودم پروردگار خودم و پروردگار تو و پدرت مى باشد، پرسید مگر تو غیر از پدر من پروردگار دیگرى دارى؟ گفت: آرى. پرسید به پدرم بگویم؟ گفت: بگو! دختر فرعون نزد پدرش رفته و جریان را براى او نقل کرد. فرعون آرایشگر و دخترش را احضار کرد و پرسید: آیا غیر از من پروردگار دیگرى دارى؟ گفت: آرى پروردگار من و تو خدایى است که در آسمان ها است، فرعون دستور داد مجسمه گاوى که از مس بود گداخته کردند و آن زن بیچاره و بچه هایش را در آن افکندند همین که خواستند زن را در آن مس گداخته بیندازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: من درخواستى از تو دارم. پرسید: چیست؟ گفت: حاجتم این است که وقتى مرا و فرزندانم را سوزاندى استخوان هاى ما را جمع آورى نموده و دفن کنى...! فرعون قبول کرد و گفت: این کار را مى کنم زیرا تو به گردن ما حق دارى. آن گاه آنان را به نوبت در آن مس گداخته انداختند تا در آخر خواستند که طفل شیرخوارش را بسوزانند، مادرش فریادى کشید، طفل گفت: اى مادر پیش بیا و عقب نرو که تو بر حقى، سرانجام او و فرزندانش در آن مجسمه مسى سوختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن عباس اضافه کرده است که چهار نفر در کودکى به زبان آمده اند، یکى همین کودک است، دومى آن شاهدى بود که به بی گناهى یوسف شهادت داد و سومى طفل شیرخوار در داستان جریح و چهارمى عیسى بن مریم علیه السلام مى باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه طباطبایی می گوید: این روایت به طرز دیگرى از ابن عباس از ابى بن کعب از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;الدرالمنثور، ج ۴، ص ۱۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز در الدر المنثور است که ابن مردویه از انس روایت کرده که گفت رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود شبى به که مرا به معراج بردند از جمعیتى عبور دادند که لب هایشان را با قیچى هاى آتشى مى بریدند و دوباره جایش سبز مى شد، از جبرئیل پرسیدم این ها کیانند؟ گفت: این ها خطیب هایى از امت تواند که به مردم چیزى مى گویند که خود عمل نمى کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه طباطبایی می گوید: و این نوع تمثلات برزخى که نتایج اعمال و عذاب هاى آماده شده براى هر یک را مجسم مى سازد. در اخبار معراجیه بسیار است که پاره اى از آن ها در روایات گذشته از نظر خوانندگان گذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را هم باید دانست که آنچه که ما از اخبار معراج نقل کردیم فقط مختصرى از آن بود وگرنه اخبار در این زمینه بسیار زیاد است که به حد [[تواتر]] مى رسد و جمع کثیرى از [[صحابی|صحابه]] مانند مالک و [[شداد بن اوس|شداد بن اویس]] و [[امام علی علیه السلام|على بن ابى طالب]] علیه السلام و [[ابوسعید خدری|ابوسعید خدرى]] و [[ابوهریره]] و [[عبدالله بن مسعود|عبداللَّه بن مسعود]] و [[عمر بن خطاب]] و عبداللَّه بن عمر و عبداللَّه بن عباس و [[ابی بن کعب|ابى ابن کعب]] و سمرة بن جندب و بریده و صهیب بن سنان و [[حذیفة بن یمان]] و [[سهل بن سعد]] و [[ابو ایوب انصاری|ابوایوب انصارى]] و [[جابر ابن عبدالله انصاری|جابر بن عبداللَّه]] و ابوالحمراء و ابوالدرداء و عروة و [[ام هانى]] و [[ام سلمه]] و [[عایشه]] و اسماء دختر ابى بکر همگى آن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده اند، و جمع بسیارى از راویان [[شیعه]] از امامان اهل بیت علیهم السلام نقل نموده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دانشمندان اسلامى هم همه آن هایى که کلامشان مورد اعتنا است اتفاق دارند بر این که معراج در مکه معظمه و قبل از هجرت به مدینه اتفاق افتاده است، هم چنان که خود آیه مورد بحث هم آن را افاده مى کند و مى فرماید: {{متن قرآن|«سُبْحانَ الَّذِی أَسْرى بِعَبْدِهِ لَیلًا مِنَ الْمَسْجِدِالْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى...»}}؛ منزه است آن خدایى که بنده خود را شبانه از مسجدالحرام به مسجد اقصى برد... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بسیارى از روایات هم که داستان گفتگوى آن جناب را با قریش نقل مى کند بر این معنى دلالت دارد، زیرا از مجموع آن ها هم برمى آید که رسول خدا جریان شب گذشته خود را براى قریش نقل نموده و آنان انکار نموده اند. رسول خدا صلی الله علیه و آله به عنوان نشانه، عدد ستون هاى مسجد اقصى را برایشان گفت، و جزئیاتى که در راه و از کاروان هاى بین راه مشاهده کرده بود نقل کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زمان و مکان معراج و جسمانى یا روحانى بودن آن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این که معراج در چه سالى اتفاق افتاده اختلاف است، بعضى گفته اند: سال دوم [[بعثت]] بوده و این قول را به [[ابن عباس]] نسبت داده اند، بعضى دیگر از آن جمله صاحب [[الخرائج والجرائح (کتاب)|خرائج]] از [[امام علی]] علیه السلام نقل کرده که وى فرمود: در سال سوم بعثت اتفاق افتاده، بعضى آن را در سال پنجم و یا ششم دانسته اند، بعضى ده سال و سه ماه بعد از بعثت و بعضى دوازده سال بعد از بعثت و بعضى یک سال و پنج ماه قبل از هجرت و بعضى یک سال و سه ماه قبل از هجرت و بعضى شش ماه قبل از آن دانسته اند.&amp;lt;ref&amp;gt;روح المعانى، ج ۱۵، ص ۶ و مناقب، ج ۱، ص ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; هر چه بوده بحث در آن و تتبع در سال و ماه و روز آن آنقدرها اهمیت ندارد، علاوه بر این مستند و دلیلى هم که بتوان بر آن اعتماد کرد در دست نیست، لذا از این بحث صرف نظر مى نمائیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزى که باید خاطرنشان ساخت این است که روایات وارده از [[ائمه اطهار|امامان]] علیهم السلام، معراج را در دو نوبت مى دانند. و از آیات [[سوره نجم]] هم همین معنا استفاده مى شود، زیرا در آنجا دارد: {{متن قرآن|«وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَىٰ»}}؛ به تحقیق آن را دفعه دیگرى بدید. و بنابراین جزئیاتى که درباره معراج در روایات وارد شده و با هم سازگارى ندارند ممکن است یک دسته آن ها مربوط به معراج اول و یک دسته دیگر راجع به معراج دوم بوده و پاره اى دیگر مشاهداتى باشد که آن حضرت در هر دو معراج مشاهده کرده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه در محل وقوع این حادثه نیز اختلاف دیگرى کرده اند، بعضى&amp;lt;ref&amp;gt;روح المعانى، ج ۱۵، پاورقى ص ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; گفته اند از [[شعب ابوطالب|شعب ابى طالب]] به معراج رفتند، بعضى&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان، ج ۶، ص ۳۹۶ و روح المعانى، ج ۱۵، ص ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; دیگر محل آن را خانه ام هانى دانسته که پاره اى از روایات هم بر آن دلالت دارد، آن گاه آیه شریفه مورد بحث را که ابتداى آن را مسجدالحرام دانسته چنین تاویل مى کنند که مقصود از آن تمامى حرم است که آن را مجازا مسجدالحرام نامیده. بعضى&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر فخر رازى، ج ۲۰، ص ۱۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; دیگر گفته اند از [[مسجدالحرام]] بوده چون آیه بر آن دلالت دارد و دلیل دیگرى که بتواند آیه را تاویل کند در دست نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ممکن هم هست از آن نظر که گفتیم دوباره اتفاق افتاده بگوئیم: یکى از دو معراج از مسجدالحرام بوده و یکى دیگر از خانه ام هانى و اما این که از شعب ابى طالب بوده باشد در روایاتى که متضمن آنست چنین آمده که [[ابوطالب]] علیه السلام در تمام طول شب دنبال آن حضرت مى گشت و به او دست نمى یافت تا آن چه با [[بنى هاشم]] در مسجدالحرام جمع شده شمشیرها را برهنه نموده قریش را تهدید کردند که اگر محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله پیدا نشود چنین و چنان مى کنیم، در همین حال بودند که رسول خدا صلی الله علیه و آله از آسمان نازل شده نزد ایشان آمد، و مشاهدات خود را براى قریش تعریف کرد: و پر واضح است که این همه جزئیات و خصوصیات تصور نمى رود در ایامى اتفاق افتاده باشد که ابى طالب علیه السلام در شعب محاصره و دست به گریبان آن شدائد و بلایا بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به هر حال معراجى که آیه شریفه مورد بحث آن را اثبات مى کند معراجى که به بیت المقدس بود ابتدایش مسجدالحرام بوده و آیه شریفه در این معنى کمال ظهور را دارد، و جهت ندارد که ما آن را تاویل کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز اختلاف دیگرى کرده اند در کیفیت معراج، بعضى&amp;lt;ref&amp;gt;منهج الصادقین، ج ۵، ص ۲۴۰، روح المعانى، ج ۱۵، ص ۷، مجمع البیان، ج ۶، پاورقى ص ۳۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; گفته اند: هم روحانى و هم جسمانى بوده رسول خدا صلی الله علیه و آله با بدن خاکى خود از مسجدالحرام به بیت المقدس و از آن جا نیز با جسد و روحش به آسمان ها عروج نموده است، و این قول بیشتر مفسرین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضى&amp;lt;ref&amp;gt;روح المعانى، ج ۱۵، ص ۷ به نقل از مازرى.&amp;lt;/ref&amp;gt; دیگر گفته اند: با روح و جسدش تا بیت المقدس و از آن جا با روح شریفش به آسمان ها عروج نموده است و این قول گروهى از مفسرین است. و بعضى گفته اند: با روحش بوده و این خود از رؤیاهاى صادقى است که خداوند به پیغمبرش نشان داده، و این قول نادرى از مفسرین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مناقب گفته: مردم در معراج اختلاف کرده اند، و [[خوارج]] آن را انکار و [[جهمیه|فرقه جهمیه]] معترض شده اند به این که روحانى و به صورت رؤیا بوده است، ولى فرقه [[امامیه|امامیه]] و [[زیدیه|زیدیه]] و [[معتزله]] گفته اند تا بیت المقدس روحانى و جسمانى بوده، چون آیه شریفه دارد: &amp;quot;تا مسجد اقصى&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده اى دیگر گفته اند: از اول تا به آخر حتى آسمان ها را هم با جسد و روح خود معراج کرده است، و این معنى از ابن عباس و ابن مسعود، و جابر، و حذیفه و انس و عایشه و ام هانى روایت شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ما در صورتى که ادله مذکور دلالت کند آن را انکار نمى کنیم، و چگونه انکار کنیم با این که سابقه آن در دست هست، و آن معراج [[موسى بن عمران]] است که خداى تعالى او را با جسد و روحش تا [[طور سينا|طور سینا]] برد، و در قرآن در خصوص آن فرموده: «{{متن قرآن|وَمَا كُنْتَ بِجَانِبِ الطُّورِ ...}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 46 سوره قصص|سوره قصص، آیه ۴۶.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ تو در جانب طور نبودى ...»، و نیز [[حضرت ابراهیم]] را تا آسمان دنیا برده در قرآن فرموده: «{{متن قرآن|وَكَذَٰلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ ...}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 75 سوره انعام|سوره انعام، آیه ۷۵.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ این چنین به ابراهیم نشان دادیم...»، و [[حضرت عیسى]] را تا آسمان چهارم برده در قرآن فرموده: «{{متن قرآن|{{آیه|19|75}}}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 57 سوره مریم|سوره مریم، آیه ۵۷.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ او را تا جایى بلند عروج دادیم». و درباره رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده: «{{متن قرآن|فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ ...}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 9 سوره نجم|سوره نجم، آیه ۹.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ پس تا اندازه قاب دو قوس رسید ...» و معلوم است که این به خاطر علو همت آن حضرت بود، این بود گفتار صاحب مناقب.&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب، ج ۱، ص ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولى آن چه سزاوار است در این خصوص گفته شود این است که اصل &amp;quot;اسراء&amp;quot; و &amp;quot;معراج&amp;quot; از مسائلى است که هیچ راهى به انکار آن نیست چون قرآن درباره آن به تفصیل بیان کرده، و اخبار [[متواتر]]، از رسول خدا صلی الله علیه و آله و امامان اهل بیت علیهم السلام بر طبق آن رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما درباره چگونگى جزئیات آن، ظاهر آیه و روایات محفوف به قرائنى است که آیه را داراى ظهور نسبت به آن جزئیات مى کنند. ظهورى که به هیچ وجه قابل دفع نیست، و با در نظر داشتن آن قرائن از آیه و روایات چنین استفاده مى شود که آن جناب با روح و جسدش از مسجدالحرام تا مسجد اقصى رفته، و اما عروجش به آسمان ها، از ظاهر آیات سوره نجم که به زودى انشاء اللَّه به تفسیرش خواهیم رسید و صریح روایات بسیار زیادى که برمى آید که این عروج واقع شده و به هیچ وجه نمى توان آن را انکار نمود، چیزى که هست ممکن است بگوئیم که این عروج با روح مقدسش بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولیکن نه آن طور که قائلین به معراج روحانى معتقدند که به صورت رؤیاى صادقه بوده است، چه اگر صرف رؤیا مى بود دیگر جا نداشت آیات قرآنى این قدر درباره آن اهمیت داده و سخن بگوید، و در مقام اثبات کرامت درباره آن جناب برآید. و همچنین دیگر جا نداشت قریش وقتى که آن جناب قصه را برایشان نقل کرد آن طور به شدت انکار نمایند و نیز مشاهداتى که آن جناب در بین راه دیده و نقل فرموده با رؤیا بودن معراج نمى سازد، و معناى معقولى برایش تصور نمى شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلکه مقصود از روحانى بودن آن این است که روح مقدس آن جناب به ماوراى این عالم مادى یعنى آن جایى که ملائکه مکرمین منزل دارند و اعمال بندگان بدان جا منتهى و اقدار از آن جا صادر مى شود عروج نموده و آن آیات کبراى پروردگارش را مشاهده و حقایق اشیاء و نتایج اعمال برایش مجسم شده، ارواح انبیاى عظام را ملاقات و با آنان گفتگو کرده است، ملائکه کرام را دیده و با آنان صحبت نموده است و آیاتى الهى دیده که جز با عبارات: &amp;quot;[[عرش]]&amp;quot;، &amp;quot;حجب&amp;quot;، &amp;quot;سرادقات&amp;quot; تعبیر از آنها ممکن نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این است معناى معراج روحانى، ولى آقایان چون قائل به اصالت وجود مادى بوده و در عالم به غیر از خدا هیچ موجود مجردى را قائل نیستند و از سوى دیگر که کتاب و سنت در وصف امور غیر محسوسه اوصافى را برمى شمارد که محسوس و مادى است مانند ملائکه کرام و عرش و کرسى و لوح و قلم و حجب و سرادقات ناگزیر شده این امور را حمل کنند بر اجسام مادیه اى که محسوس آدمى واقع نمى شوند و احکام ماده را ندارند، و نیز تمثیلاتى که در روایات در خصوص مقامات صالحین و معارج قرب آنان و بواطن صور معاصى از نتایج اعمال و امثال آن وارد شده بر نوعى از تشبیه و استعاره حمل نموده، در نتیجه خود را به ورطه سفسطه بیندازند حس را خطاکار دانسته قائل به روابطى جزافى و نامنظم در میان اعمال و نتایج آن شوند و محذورهاى دیگرى از این قبیل را ملتزم گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز به همین جهت بوده که وقتى یک عده از انسان ها معراج جسمانى رسول خدا را انکار کرده اند ناگزیر شده اند که بگویند معراج آن حضرت در خواب بوده چون رؤیا به نظر ایشان یک خاصیت مادى است براى روح مادى، و آن گاه ناچار شده اند آیات و روایاتى را که با این گفتارشان سازگارى نداشته تاویل کنند گو این که از آیات و روایات یکى هم با گفتار ایشان جور نمى آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[مجمع البیان (کتاب)|مجمع البیان]] مى گوید: موضعى که آن جناب بدان جا سیر داده شد مورد اختلاف است که کجا بوده، نظر ما این است که بیت المقدس بوده چون [[قرآن کریم]] این مطلب را به آن صراحت بیان نموده که هیچ مسلمانى نمى تواند آن را انکار نماید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این که بعضى ها گفته اند: این جریان در خواب واقع شده کلامى است ظاهر البطلان، زیرا اگر خواب مى بود دیگر معجزه و برهان نبود. و حال آن که در روایات دارد که پیغمبر ما به آسمان عروج کرد و این مضمون را بسیارى از صحابه از قبیل [[ابن عباس]] و [[ابن مسعود]] و جابر بن عبداللَّه و [[حذیفه]] و [[عایشه]] و ام هانى و دیگران روایت کرده اند چیزى که هست در نقل جزئیات آن کم و زیاد دارند. و اگر همه آن جزئیات را به دقت مورد نظر قرار دهیم خواهیم دید که از یکى از چهار وجه خالى نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*یا خصوصیاتى هستند که هم اخبار متضمن آن ها، [[متواتر]] است و به هیچ وجه نمى توان انکارش نمود و هم این که علم ما مى تواند به صحت آن ها حکم کند.&lt;br /&gt;
*و یا جزئیات و خصوصیاتى هستند که هر چند اخبار در دلالت بر آن ها به حد تواتر نمى رسد ولیکن از آن جایى که امورى غیر معقول و مخالف با اصول نیستند، و خلاصه عقل حکم به امکان آن ها مى کند، که ما نیز آن ها را انکار ننموده، و تجویزش مى کنیم، و مى گوئیم ممکن است چنین وقایعى اتفاق افتاده باشد و با فرض تواتر حکم قطعى مى کنیم که این گونه امور در بیدارى اتفاق افتاده.&lt;br /&gt;
*و یا امورى است که ظاهرش با اصول مسلمه ما مخالفت دارند ولیکن وضع روایاتى که بر آن ها دلالت مى کند طورى است که مى توان ظاهرش را تاویل نمود و محمل معقولى برایش درست کرد، در این صورت از ظاهر آن روایات صرفنظر نموده بر آن معانى معقول حمل مى کنیم، حملى که هم با حق بسازد و هم با دلیل و روایت.&lt;br /&gt;
*و یا امورى است که نه ظاهرش معقول و صحیح است و نه ممکن است بر محمل صحیحى حملشان نمود، و حمل نمودن آن ها به اصطلاح بدون سریش صورت نمى گیرد، این گونه جزئیات و خصوصیات راجع به معراج را قبول ننموده ادله آن ها را رد مى کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جمله مطالبى که درباره معراج جزء دسته اول است، یعنى مورد یقین است اصل معراج است و این که اجمالا آن جناب را به معراج برده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از جمله مطالبى که جزء دسته دوم است این است که آن جناب آسمان ها را گشته و انبیاء و عرش و سدرة المنتهى و [[بهشت]] و [[دوزخ]] را دیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و مطالب جزء دسته سوم از قبیل دیدن اهل بهشت و تنعم آنان و اهل دوزخ و کیفیت عذاب ایشان است که مى توان بر این معنا حمل کرد که رسول خدا صلی الله علیه و آله اسماء و صفات ایشان را دیده و به اصطلاح لیست بهشتیان و دوزخیان را قرائت فرموده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و مطالبى که جزء دسته چهارم است و چاره اى جز طرح و طرد روایات آن نیست، مطالبى است که از ظاهر ادله آن تشبیه برمى آید مثل سخن گفتن علنى با خدا و دیدن خدا و با او بر تخت نشستن و امثال آن که ظاهرش جسمانیت و شباهت خدا به خلق را مى رساند، و خدا از آن ها منزه است، و از همین دسته است آن روایتى که دارد شکم رسول خدا صلی الله علیه و آله را شکافته و دل او را شستند. چون دل آن جناب از هر بدى و عیبى طاهر و مطهر بوده و چنان دلى که مرکز آن همه معارف و عقائد حقه است چگونه احتیاج به شستشو دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان، ج ۶، ص ۳۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بسیار خوب گفته است، جز این که بیشتر مثال هایى که آورده مورد اشکال است، مثلا گردش در آسمان ها و دیدن [[انبیاء]] و امثال آن و همچنین شکافتن سینه رسول خدا صلی الله علیه و آله و شستشوى آن را از دسته چهارم شمرده، و حال آن که از نظر عقل هیچ اشکالى ندارد. زیرا مى توان گفت همه آن ها از باب تمثلات برزخى و یا روحى بوده است، و روایات معراج پر است از این نوع تمثلات، مانند مجسم شدن دنیا در هیات زنى که همه رقم زیور دنیایى به خود بسته و تمثل دعوت یهودیت و نصرانیت و دیدن انواع نعمت ها و عذاب ها براى بهشتیان و دوزخیان و امثال این ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جمله مؤیداتى که گفتار ما را تایید مى کند اختلاف لحن اخبار این باب است در بیان یک مطلب، مثلا در بعضى از آن ها درباره صعود رسول خدا به آسمان مى گوید که به وسیله براق صورت گرفته و در بعضى دیگر بال جبرئیل آمده و در بعضى نردبانى که یکسرش روى صخره بیت المقدس و سر دیگرش به بام فلک و آسمان ها رفته است، و از این قبیل اختلاف تعبیر در بیان یک حقیقت بسیار است که اگر کسى بخواهد دقت کند در خلال روایات این باب بسیار خواهد دید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین از همین جا مى توان حدس زد که منظور از این بیانات مجسم ساختن امرى غیر جسمى و غیر مادى است به صورت امرى مادى به نحو تمثیل و یا تمثیل و وقوع این گونه تمثیلات در ظواهر کتاب و سنت امرى است واضح که به هیچ وجه نمى شود انکارش کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[المیزان فی تفسیر القرآن (کتاب)|المیزان فی تفسیر القرآن]]، علامه طباطبايى، ترجمه سید محمدباقر موسوی همدانی، دفتر انتشارات اسلامى، قم، ۱۳۷۴، ج۱۳ ص۵.&lt;br /&gt;
{{شناختنامه رسول خدا (ص)}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:معارف قرآن]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبر اکرم از بعثت تا رحلت]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ پیامبر اسلام]]&lt;br /&gt;
[[رده: مقاله های مهم]]&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= متوسط&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= خوب &lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= متوسط&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= متوسط&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= خوب&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%AC&amp;diff=169874</id>
		<title>معراج</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%AC&amp;diff=169874"/>
		<updated>2026-10-10T17:39:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* حدیث معراج */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
'''«معراج»''' سیر و سفری شبانه است که [[خداوند]] به [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلی الله علیه وآله داد و او را از [[مکه]] به [[بیت المقدس|بیت المقدس]] و از آنجا به آسمان‌ها برد تا نشانه‌هاى عظمت و قدرت حق را مشاهده کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معراج پیامبر اکرم در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معراج پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به تصریح [[قرآن|قرآن کریم]] در سایه عبودیت آن حضرت رخ داده است. آغاز ماجرای معراج در [[سوره اِسراء|سوره اسراء]] چنین آمده است: {{متن قرآن|«سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره اسراء]]، آیه۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; پاک و منزه است خدایى که در (مبارک) شبى بنده خود (محمّد) را از مسجد حرام (مکه معظّمه) به مسجد اقصایى که پیرامونش را مبارک و پر نعمت ساختیم سیر داد تا آیات و اسرار غیب خود را به او بنماییم که او (خدا) به حقیقت شنوا و بیناست.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه الهی قمشه ای &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخشی از جریان معراج نیز در [[سوره نجم]] آمده است:&lt;br /&gt;
{{قرآن در قاب| «عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَىٰ * ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَىٰ * وَهُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلَىٰ * ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّىٰ * فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ * فَأَوْحَىٰ إِلَىٰ عَبْدِهِ مَا أَوْحَىٰ * مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَىٰ * أَفَتُمَارُونَهُ عَلَىٰ مَا يَرَىٰ * وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَىٰ * عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَىٰ * عِنْدَهَا جَنَّةُ الْمَأْوَىٰ * إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ مَا يَغْشَىٰ * مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ * لَقَدْ رَأَىٰ مِنْ آيَاتِ رَبِّهِ الْكُبْرَىٰ»|سوره=53|آیه=5-18|ترجمه=او را (جبرئیل) همان (فرشته) بسیار توانا (به وحى خدا) علم آموخته است. همان ملک مقتدرى که به خلقت کامل (و صورت ملکوتى بر رسول) جلوه کرد. و آن رسول در افق اعلا (ى کمال و مشرق انسانیت) بود. آن گاه نزدیک آمد و بر او (به وحى حق) نازل گردید.(بدان نزدیکى که) با او به قدر دو کمان یا نزدیکتر از آن شد. پس (خدا) به بنده خود وحى فرمود آنچه که هیچ کس درک آن نتواند کرد. آنچه (در غیب عالم) دید دلش هم به حقیقت یافت و کذب و خیال نپنداشت. آیا (شما کافران) با رسول بر آنچه (در شب معراج) به چشم مشاهده کرد ستیزه مى‌کنید؟ و یک بار دیگر هم او را (یعنى جبرئیل را) رسول مشاهده کرد. (در نزد (مقام) سدرة المنتهى (که آن درختى است در سمت راست عرش که منتهاى سیر عقلى فرشتگان و ارواح مؤمنان تا آنجاست و بر مقام بالاتر آگاه نیستند). بهشتى که مسکن متقیان است در همان جایگاه سدره است. چون سدره را مى‌پوشاند (از نور عظمت حق) آنچه که احدى از آن آگه نیست. چشم (محمّد صلى اللَّه علیه و آله از حقایق آن عالم) آنچه را باید بنگرد بى‌هیچ کم و بیش مشاهده کرد.آنجا از بزرگتر آیات حیرت ‌انگیز پروردگارش را به حقیقت دید}}&lt;br /&gt;
==حدیث معراج==&lt;br /&gt;
[[علی بن ابراهیم قمی]] در [[تفسیر قمی]] از پدرش از [[محمد بن ابی عمیر|ابن ابى عمیر]] از هشام بن سالم از [[امام صادق]] علیه السلام روایت کرده که فرمود: [[جبرئیل]] و [[میکائیل]] و [[اسرافیل]]، براق را براى [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله آوردند، یکى مهار آن را گرفت و دیگرى رکابش را و سومى جامه رسول خدا صلی الله علیه و آله را در هنگام سوار شدن مرتب کرد، در این موقع براق بناى چموشى گذاشت که جبرئیل او را لطمه اى زد و گفت: آرام باش اى براق، قبل از این پیغمبر، هیچ پیغمبرى سوار تو نشده، و بعد از این هم کسى همانند او، سوارت نخواهد شد. آنگاه اضافه فرمود که براق بعد از لطمه آرام شد و او را مقدارى که خیلى زیاد هم نبود بالا برد، در حالى که جبرئیل هم همراهش بود، و آیات خدایى را از آسمان و زمین به وى نشان مى داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله خودش فرموده: که در حین رفتن ناگهان یک منادى از سمت راست ندایم داد که هان اى محمد! ولى من پاسخ نگفته و توجهى به او نکردم. منادى دیگر از طرف چپ ندایم داد که هان اى محمد! به او نیز پاسخ نگفته و توجهى ننمودم، زنى با دست و ساعد برهنه و غرق در زیورهاى دنیوى به استقبالم آمد و گفت اى محمد به من نگاه کن تا با تو سخن گویم به او نیز توجهى نکردم و همچنان پیش مى رفتم که ناگهان آوازى شنیدم و از شنیدنش ناراحت شدم، از آن نیز گذشتم، این جا بود که جبرائیل مرا پایین آورد و گفت اى محمد، نماز بخوان من مشغول نماز شدم سپس گفت هیچ مى دانى کجا است که نماز مى خوانى؟ گفتم: نه، گفت: [[طور سينا|طور سینا]] است، همان جا است که خداوند با [[حضرت موسی علیه السلام|موسى]] تکلم کرد، تکلمى مخصوص، آن گاه سوار شدم، خدا مى داند که چقدر رفتیم که به من گفت پیاده شو و نماز بگزار. من پایین آمده نماز گزاردم، گفت: هیچ مى دانى کجا نماز خواندى؟ گفتم نه، گفت این [[بیت لحم|بیت لحم]] بود، و بیت لحم ناحیه ایست از زمین [[بیت المقدس|بیت المقدس]] که [[حضرت عیسی علیه السلام|عیسى بن مریم]] در آن جا متولد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه سوار شده به راه افتادیم تا به بیت المقدس رسیدیم، پس براق را به حلقه اى که قبلا [[انبیاء]] مرکب خود را به آن مى بستند بسته وارد شدم در حالى که جبرئیل همراه و در کنارم بود، در آن جا به [[حضرت ابراهیم علیه السلام|ابراهیم خلیل]] و موسى و عیسى در میان عده اى از انبیاء که خدا مى داند چقدر بودند برخورد نمودم که همگى به خاطر من اجتماع کرده بودند و مهیاى نماز بودند و من شکى نداشتم در این که به زودى جبرئیل جلو مى ایستد و بر همه ما امامت مى کند ولى وقتى صف نماز مرتب شد جبرئیل بازوى مرا گرفت و جلو برد و بر آنان امامت نمودم و البته غرور و عجبى نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه خازنى نزدم آمد در حالى که سه ظرف همراه داشت یکى شیر و دیگرى آب و سومى شراب و شنیدم که مى گفت اگر آب را بگیرد هم خودش و هم امتش غرق مى شوند و اگر شراب را بگیرد هم خودش و هم امتش گمراه مى گردند و اگر شیر را بگیرد خود هدایت شده و امتش نیز هدایت مى شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه فرمود: من شیر را گرفتم و از آن آشامیدم، جبرئیل گفت: هدایت شدى و امتت نیز هدایت شدند. آن گاه از من پرسید: در مسیرت چه دیدى؟ گفتم: صداى هاتفى را شنیدم که از طرف راستم مرا صدا زد. پرسید: آیا تو هم جوابش را دادى؟ گفتم: نه و هیچ توجهى به آن نکردم. گفت: او مبلغ [[یهود|یهود]] بود اگر پاسخش گفته بودى امتت بعد از خودت به یهودى گرى مى گرائیدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس پرسید: دیگر چه دیدى؟ گفتم: هاتفى از طرف چپم صدایم زد، پرسید: آیا تو هم جوابش گفتى؟ گفتم: نه و توجهى هم نکردم، گفت: او داعى [[مسیحیت]] بود اگر جوابش مى دادى امتت بعد از تو مسیحى مى شدند. آنگاه پرسید: چه کسى در روبرویت ظاهر شد؟ گفتم: زنى دیدم با بازوانى برهنه که همه زیورهاى دنیوى بر او بود به من گفت: اى محمد به سوى من بنگر، تا با تو سخن گویم، جبرئیل پرسید: آیا تو هم با او سخن گفتى؟گفتم: نه سخن گفتم و نه به او توجهى کردم. گفت: او دنیا بود اگر با او هم کلام مى شدى امتت دنیا را بر آخرت ترجیح مى دادند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه آوازى هول انگیز شنیدم که مرا به وحشت انداخت. جبرئیل گفت: اى محمد مى شنوى؟ گفتم: آرى، گفت این سنگى است که من هفتاد سال قبل از لب جهنم به داخل آن پرتاب کرده ام الآن در قعر جهنم جاى گرفت و این صدا از آن بود، اصحاب مى گویند: به همین جهت [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله تا زنده بود خنده نکرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه فرمود: جبرئیل بالا رفت و من هم با او بالا رفتم تا به آسمان دنیا رسیدیم و در آن فرشته اى را دیدم که او را اسماعیل مى گفتند و هم او بود صاحب خطفه که خداى عزوجل درباره اش فرموده: {{متن قرآن|«إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ»}} مگر کسى که خبر را برباید پس تیر شهاب او را دنبال مى کند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره صافات]]، آیه ۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; و او هفتاد هزار [[فرشته]] زیر فرمان داشت که هر یک از آنان هفتاد هزار فرشته دیگر زیر فرمان داشتند. فرشته مذکور پرسید اى جبرئیل، این کیست همراه تو؟ گفت: این محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله است، پرسید: مبعوث هم شده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: آرى، فرشته در را باز کرد من به او سلام کردم او نیز به من سلام کرد من جهت او استغفار کردم او هم جهت من استغفار کرد و گفت: مرحبا به برادر صالح و پیغمبر صالح و هم چنین ملائکه یکى پس از دیگرى به ملاقاتم مى آمدند تا به آسمان دوم وارد شدم در آن جا هیچ فرشته اى ندیدم مگر آن که خوش و خندانش یافتم تا این که فرشته اى دیدم که از او مخلوقى بزرگتر ندیده بودم، فرشته اى بود کریه المنظر و غضبناک او نیز مانند سایرین با من برخورد نمود، هر چه آن ها گفتند او نیز بگفت و هر دعا که ایشان در حقم نمودند او نیز کرد، اما در عین حال هیچ خنده نکرد، آن چنان که دیگر ملائکه مى کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسیدم: اى جبرئیل این کیست که این چنین مرا به فزع انداخت؟ گفت: جا دارد که ترسیده شود خود ما هم همگى از او مى ترسیم او خازن و مالک جهنم است، و تاکنون خنده نکرده، و از روزى که خدا او را متصدى جهنم نموده تا به امروز روز به روز بر غضب غیظ خود نسبت به دشمنان خدا و گنه کاران - مى افزاید، و خداوند به دست او از ایشان انتقام مى گیرد، و اگر بنا بود به روى احدى تبسم کند، چه آن ها که قبل از تو بودند و چه بعدی ها قطعا به روى تو تبسم مى کرد، پس من بر او سلام کردم و او بر من سلام کرده به نعیم بهشت بشارتم داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس من به جبرئیل گفتم: آیا ممکن است او را فرمان دهى تا آتش [[دوزخ]] را به من نشان دهد؟ جبرئیل (یعنى همان کسى که خداوند درباره اش فرمود: {{متن قرآن|«مُطاعٍ ثَمَّ أَمِِينٍ»}})&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره تکویر]]، آیه ۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; گفت: آرى، و به آن فرشته گفت: اى مالک، آتش را به محمد نشان بده، او پرده جهنم را بالا زد، و درى از آن را باز نمود لهیب و شعله اى از آن بیرون جست و به سوى آسمان سر کشید و هم چنان بالا رفت که گمان کردم مرا نیز خواهد گرفت، به جبرئیل گفتم دستور بده پرده اش را بیندازد، او نیز مالک را گفت تا به حال اولش برگردانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه به سیر خود ادامه دادم، مردى گندمگون و فربه را دیدم از جبرئیل پرسیدم این کیست؟ گفت: این پدرت [[حضرت آدم علیه السلام|آدم]] است، سپس مرا معرفى بر آدم نمود و گفت: این ذریه تو است، آدم گفت (آرى) روحى طیب و بویى طیب از جسدى طیب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله به این جا که رسید [[سوره مطففین]] را از آیه هفدهم که مى فرماید: {{متن قرآن|«كَلَّا إِنَّ كِتَابَ الْأَبْرَارِ لَفِي عِلِّيِّينَ* وَمَا أَدْرَاكَ مَا عِلِّيُّونَ* كِتَابٌ مَرْقُومٌ * يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ»}} تا آخر سوره را تلاوت فرمود، پس آن گاه فرمود: من به پدرم آدم سلام کردم، او هم بر من سلام کرد، من جهت او استغفار نموده او هم جهت من استغفار کرد و گفت مرحبا به فرزند صالحم پیغمبر صالح و مبعوث در روزگار صالح. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه به فرشته اى از فرشتگان گذشتم که در مجلسى نشسته بود، فرشته اى بود که همه دنیا در میان دو زانویش قرار داشت، در این میان دیدم لوحى از نور در دست دارد و آن را مطالعه مى کند، و در آن چیزى نوشته بود، و او سرگرم دقت در آن بود، نه به چپ مى نگریست و نه به راست و قیافه اى (چون قیافه مردم) اندوهگین به خود گرفته بود، پرسیدم: این کیست اى جبرئیل؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: این [[عزرائیل|ملک الموت]] است که دائما سرگرم قبض ارواح مى باشد، گفتم مرا نزدیکش ببر قدرى با او صحبت کنم. وقتى مرا نزدیکش برد سلامش کردم و جبرئیل وى را گفت که این محمد نبى رحمت است که خدایش به سوى بندگان گسیل و مبعوث داشته. [[عزرائیل]] مرحبا گفت و با جواب سلام تحیتم داد و گفت: اى محمد مژده باد تو را که تمامى خیرات را مى بینم که در امت تو جمع شده. گفتم حمد خداى منان را که منت ها بر بندگان خود دارد، این خود از فضل پروردگارم مى باشد آرى رحمت او شامل حال منست، جبرئیل گفت: این از همه ملائکه شدیدالعمل تر است پرسیدم آیا هر که تاکنون مرده و از این به بعد مى میرد او جانش را مى گیرد؟ گفت: آرى از خود عزرائیل پرسیدم آیا هر کس در هر جا به حال [[مرگ]] مى افتد تو او را مى بینى و در آن واحد بر بالین همه آن ها حاضر مى شوى؟ گفت: آرى. ملک الموت اضافه کرد که در تمامى دنیا در برابر آن چه خدا مسخر من کرده و مرا بر آن سلطنت داده بیش از یک پول سیاه نمى ماند که در دست مردى باشد و آن را در دست بگرداند و هیچ خانه اى نیست مگر آن که در هر روز پنج نوبت وارسى مى کنم و وقتى مى بینم مردمى براى مرده خود گریه مى کنند مى گویم گریه مکنید که باز نزد شما برمى گردم و آن قدر مى آیم و مى روم تا احدى از شما را باقى نگذارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود اى جبرئیل فوق مرگ واقعه اى نیست! جبرئیل گفت: بعد از مرگ شدیدتر از خود مرگ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه فرمود به راه خود ادامه دادیم تا به مردمى رسیدیم که پیش رویشان طعام هایى از گوشت پاک و طعام هایى دیگر از گوشت ناپاک بود. ناپاک را مى خوردند و پاک را فرو مى گذاشتند پرسیدم اى جبرئیل این ها کیانند؟ گفت: این ها حرام خوران از امت تو هستند که [[حلال]] را کنار گذاشته و از [[حرام]] استفاده مى برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: آن گاه فرشته اى از [[فرشتگان]] را دیدم که خداوند امر او را عجیب کرده بود بدین صورت که نصفى از جسد او را از آتش و نصف دیگرش را از یخ آفریده بود که نه آتش یخ را آب مى کرد و نه یخ آتش را خاموش و او با صداى بلند مى گفت: &amp;quot;منزه است خدایى که حرارت این آتش را گرفته نمى گذارد این یخ را آب کند، و برودت یخ را گرفته نمى گذارد این آتش را خاموش سازد، بارالها اى خدایى که میان آتش و آب را سازگارى دادى میان دل هاى بندگان با ایمانت الفت قرار ده&amp;quot;، پرسیدم: اى جبرئیل این کیست؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: فرشته ایست که خدا او را به اکناف آسمان و اطراف زمین ها موکل نموده و او خیرخواه ترین ملائکه است نسبت به بندگان مؤمن از سکنه زمین، و از روزى که خلق شده همواره این دعا را که شنیدى به جان آنان مى کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دو فرشته در آسمان دیدم که یکى مى گفت پروردگارا به هر کسى که [[انفاق]] مى کند خلف و جایگزینى عطا کن و به هر کسى که از انفاق دریغ مى ورزد تلف و کمبودى ده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه به سیر خود ادامه داده به اقوامى برخوردم که لب هایى داشتند مانند لب هاى شتر، گوشت پهلوی شان را قیچى مى کردند و به دهان شان مى انداختند، از جبرئیل پرسیدم: این ها کیانند؟ گفت: سخن چینان و مسخره کنندگانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز به سیر خود ادامه داده به مردمى برخوردم که فرق سرشان را با سنگ هاى بزرگ مى کوبیدند. پرسیدم: این ها کیانند؟ گفت: آنان که [[نماز عشاء]] نخوانده مى خوابند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز به سیر خود ادامه دادم به مردمى برخوردم که آتش در دهانشان مى انداختند و از پائین شان بیرون مى آمد. پرسیدم: این ها کیانند. گفت: این ها کسانى هستند که اموال یتیمان را به ظلم مى خورند که در حقیقت آتش مى خورند و بزودى به سعیر جهنم مى رسند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه پیش رفته به اقوامى برخوردم که از بزرگى شکم احدى از ایشان قادر به برخاستن نبود از جبرئیل پرسیدم: این ها چه کسانى هستند؟ گفت: این ها کسانى هستند که [[ربا]] مى خورند، برنمى خیزند مگر برخاستن کسى که [[شیطان]] ایشان را مس نموده و در نتیجه احاطه شان کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این میان به راه آل فرعون بگذشتم که صبح و شام بر آتش عرضه مى شدند و مى گفتند پروردگارا [[قیامت|قیامت]] کى به پا مى شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: پس از آن جا گذشته به عده اى از زنان برخوردم که به پستان هاى خود آویزان بودند، از جبرئیل پرسیدم: این ها چه کسانى هستند؟ گفت: این ها زنانى هستند که اموال همسران خود را به اولاد دیگران ارث مى دادند. آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: غضب خداوند شدت یافت درباره زنى که فرزندى را که از یک فامیل نبوده داخل آن فامیل کرده و او در آن فامیل به عورات ایشان واقف گشته اموال آنان را حیف و میل کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه فرمود: (از آنجا گذشته) به عده اى از فرشتگان خدا برخوردم که خدا به هر نحو که خواسته خلقشان کرده و صورت هایشان را هر طور خواسته قرار داده هیچ یک از اعضاى بدنشان نبود مگر آن که جداگانه از همه جوانب و به آوازهاى مختلف خدا را حمد و [[تسبیح|تسبیح]] مى کردند، و فریاد آنان به ذکر و گریه از ترس خدا بلند بود، من از جبرئیل پرسیدم این ها چه کسانى هستند؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: خداوند این ها را همین طور که مى بینى خلق کرده و از روزى که خلق شده اند هیچ یک از آنان به رفیق بغل دستى خود نگاه نکرده و حتى یک کلمه با او حرف نزده از ترس و خشوع در برابر خدا به بالاى سر خود و پائین پایشان نظر نینداخته اند من به ایشان سلام کرده ایشان بدون این که به من نگاه کنند با اشاره جواب دادند، آرى خشوع در برابر خدا اجازه چنین توجهى را به ایشان نمى داد، جبرئیل مرا معرفى نمود، و گفت: این محمد پیغمبر رحمت است که خدایش به سوى بندگان خود به عنوان نبوت و رسالت فرستاده، آرى این خاتم النبیین و سیدالمرسلین است، آیا با او هم حرف نمى زنید؟ ملائکه وقتى این حرف را شنیدند روى به من آورده سلام کردند و احترام نمودند، و مرا و امتم را به خیر مژده دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به آسمان دوم صعود کردیم، در آن جا ناگهان به دو مرد برخوردیم که شکل هم بودند، از جبرئیل پرسیدم، این دو تن کیانند؟ جبرئیل گفت: اینان دو پسر خاله هاى تو [[حضرت یحیی علیه السلام|یحیى]] و [[حضرت عیسی علیه السلام|عیسى بن مریم]] علیه السلام، من بر آن دو سلام کردم، ایشان نیز بر من سلام کردند، و برایم طلب مغفرت نموده من هم براى ایشان طلب مغفرت کردم به من گفتند مرحبا به برادر صالح و پیغمبر صالح، در این میان نگاهم به ملائکه اى افتاد که در حال خشوع بودند، خداوند چهره هایشان را آن طور که خواسته قرار داده بود احدى از ایشان نبود مگر این که خداى را با صوت هاى مختلف حمد و تسبیح مى کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه به آسمان سوم صعود کردیم در آن جا به مردى برخوردم که صورتش آن قدر زیبا بود که از هر خلق دیگرى زیباتر بود، آن چنان که ماه شب چهارده از ستارگان زیباتر است، از جبرئیل پرسیدم این کیست؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: این برادرت [[حضرت يوسف علیه السلام|یوسف]] است، من بر او سلام کردم و جهتش استغفار نمودم او هم به من سلام کرده برایم طلب مغفرت نمود، و گفت مرحبا به پیغمبر صالح و برادر صالح و مبعوث در زمان صالح.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این بین [[ملائکه]] اى را دیدم که در حال خشوع بودند به همان نحوى که درباره ملائکه آسمان دوم توصیف کردم جبرئیل همان حرف هایى را که در آسمان دوم در معرفى من زد این جا نیز همان را تکرار نمود ایشان هم همان عکس العمل را نشان دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه به سوى آسمان چهارم صعود نمودیم در آن جا مردى را دیدم از جبرئیل پرسیدم این مرد کیست؟ گفت: این [[حضرت ادریس علیه السلام|ادریس]] است که خداوند به مقام بلندى رفعتش داده، من به او سلام کرده برایش طلب مغفرت نمودم، او نیز جواب سلامم داد، و برایم طلب مغفرت نمود و از ملائکه در حال خشوع همان را دیدم که در آسمان هاى قبل دیده بودیم همه مرا و امتم را بشارت به خیر دادند، به علاوه آن ها در آن جا فرشته اى دیدم که بر تخت نشسته هفتاد هزار فرشته زیر فرمان داشت که هر یک از آن ها هفتاد هزار ملک زیر فرمان داشتند در این جا به خاطر مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله خطور کرد که نکند این همان باشد، پس جبرئیل با صیحه و فریاد به او گفت بایست و او اطاعتش نموده بپا خاست و تا قیامت هم چنان خواهد ایستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه به آسمان پنجم صعود کردیم در آن جا مردى سالخورده و بزرگ چشم دیدم که به عمرم، پیرمردى به آن عظمت ندیده بودم، نزد او جمع کثیرى از امتش بودند من از کثرت ایشان خوشم آمد، از جبرئیل پرسیدم این کیست؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: این پیغمبرى است که امتش دوستش مى داشتند، این [[حضرت هارون علیه السلام|هارون]] پسر عمران است، من سلامش کردم، جوابم را داد برایش طلب مغفرت کردم او نیز براى من طلب مغفرت نمود، در همان آسمان باز از ملائکه در حال خشوع همان را دیدم که در آسمان هاى قبلى دیده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه به آسمان ششم صعود نمودیم، در آن جا مردى بلند بالا و گندمگون دیدم که گویى از شنوه (قبیله معروف عرب) بود، و اگر هم دو تا پیراهن روى هم مى پوشید باز موى بدنش از آن ها بیرون مى آمد، و شنیدم که مى گفت: [[بنى اسرائیل]] گمان کردند که من محترم ترین فرزندان آدم نزد پروردگار هستم و حال آن که این مرد گرامى تر از من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جبرئیل پرسیدم این کیست؟ گفت: این برادر تو [[موسى بن عمران]] است، پس او را سلام کردم او نیز به من سلام کرد، سپس براى هم دیگر استغفار نمودیم، و باز در آن جا از ملائکه در حال خشوع همان ها را دیدم که در آسمان هاى قبلى دیده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله سپس فرمود: آن گاه به آسمان هفتم صعود نمودیم و در آن جا به هیچ فرشته از فرشتگان عبور نکردیم مگر آن که مى گفتند اى محمد [[حجامت]] کن و به امتت بگو حجامت کنند، در ضمن در آن جا مردى دیدم که سر و ریشش جو گندمى، و بر کرسى نشسته بود. از جبرئیل پرسیدم: این کیست که تا آسمان هفتم بالا آمده و کنار [[بیت المعمور|بیت المعمور]] در جوار پروردگار عالم مقام گرفته؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: اى محمد این پدر تو [[حضرت ابراهیم علیه السلام|ابراهیم]] است در این جا محل تو و منزل پرهیزکاران از امت تو است، آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله این آیه را تلاوت فرمود: {{متن قرآن|«إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَٰذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَاللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره آل عمران]]، آیه ۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس به وى سلام کردم، بعد از جواب سلامم گفت: مرحبا به پیغمبر صالح و فرزند صالح و مبعوث در روزگار صالح، در آن جا نیز از ملائکه در حال خشوع همان را دیدم که در دیگر آسمان ها دیده بودم، ایشان نیز مرا و امتم را به خیر بشارت دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله اضافه کرد که در آسمان هفتم دریاها از نور دیدم که آن چنان تلألؤ داشتند که چشم ها را خیره مى ساخت و دریاها از ظلمت و دریاها از رنج دیدم که نعره مى زد و هر وقت وحشت مرا مى گرفت یا منظره هول انگیزى مى دیدم از جبرئیل پرسش مى کردم، مى گفت بشارت باد تو را اى محمد شکر این کرامت الهى را بجاى آور و خداى را در برابر این رفتارى که با تو کرد سپاسگزارى کن، خداوند هم دل مرا با گفتار جبرئیل سکونت و آرامش مى داد. وقتى این گونه تعجب ها و وحشت ها و پرسش هایم بسیار شد جبرئیل گفت: اى محمد! آن چه مى بینى به نظرت عظیم و تعجب آور مى آید، این ها که مى بینى یک خلق از مخلوقات پروردگار تو است، پس فکر کن خالقى که این ها را آفریده چقدر بزرگ است با این که آن چه تو ندیده اى خیلى بزرگتر است از آن چه دیده اى آرى میان خدا و خلقش هفتاد هزار حجابست و از همه خلایق نزدیکتر به خدا من و [[اسرافیل|اسرافیلم]] و بین ما و خدا چهار حجاب فاصله است حجابى از نور، حجابى از ظلمت، حجابى از ابر و حجابى از آب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله افزود از عجائب مخلوقات خدا (که هر کدام بر آن چه که خواسته اوست مسخر ساخته) خروسى را دیدم که دو بالش در بطون زمین هاى هفتم و سرش نزد عرش پروردگار است و این خود فرشته اى از فرشتگان خداى تعالى است که او را آن چنان که خواسته خلق کرده، دو بالش در بطون زمین هاى هفتم و رو به بالا گرفته بود تا سر از هوا در آورد و از آن جا به آسمان هفتم و از آن جا هم چنان بالا گرفته بود تا این که شاخش به عرش خدا نزدیک شده بود. و شنیدم که مى گفت: منزه است پروردگار من هر چه هم که بزرگ باشى نخواهى دانست که پروردگارت کجا است، چون شان او عظیم است و این خروس دو بال در شانه داشت که وقتى باز مى کرد از شرق و غرب مى گذشت و چون سحر مى شد بال ها را باز مى کرد و به هم مى زد و به تسبیح خدا بانگ برمى داشت و مى گفت: &amp;quot;منزه است خداى ملک قدوس، منزه است خداى کبیر متعال، معبودى نیست جز خداى حى قیوم&amp;quot; و وقتى این جملات را مى گفت، خروس هاى زمین همگى شروع به [[تسبیح]] نموده بال ها را به هم مى زدند، و مشغول خواندن مى شدند و چون او ساکت مى شد همه آن ها ساکت مى گشتند. خروس مذکور پرهایى ریز و سبز رنگ و پرى سفید داشت که سفیدیش سفیدتر از هر چیز سفیدى بود که تا آن زمان دیده بودم و زغب (پرهاى ریز) سبزى هم زیر پرهاى سفید داشت آن هم سبزتر از هر چیز سبزى بود که دیده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین ادامه داد که: سپس به اتفاق جبرئیل به راه افتاده وارد بیت المعمور شدم، در آن جا دو رکعت نماز خواندم و عده اى از اصحاب خود را در کنار خود دیدم که عده اى لباس هاى نو به تن داشتند و عده اى دیگر لباس هایى کهنه، آن ها که لباس هاى نو دربر داشتند با من به بیت المعمور روانه شدند و آن نفرات دیگر بجاى ماندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن جا بیرون رفتم دو نهر را در اختیار خود دیدم یکى از آن ها به نام &amp;quot;[[کوثر|کوثر]]&amp;quot; دیگرى به نام &amp;quot;رحمت&amp;quot; از نهر کوثر آب خوردم و در نهر رحمت شستشو نمودم آن گاه هر دو برایم رام شدند تا آن که وارد بهشت گشتم که ناگهان در دو طرف آن خانه هاى خودم و اهل بیتم را مشاهده کردم و دیدم که خاکش مانند مشک معطر بود، دخترى را دیدم که در نهرهاى بهشت غوطه ور بود، پرسیدم دختر! تو از کیستى؟ گفت: از آن [[زيد بن حارثه|زید بن حارثه]] مى باشم. صبح این مژده را به زید دادم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگاهم به مرغان بهشت افتاد که مانند شتران بختى (عجمى) بودند انار بهشت را دیدم که مانند دلوهاى بزرگ بود، درختى دیدم که آن قدر بزرگ بود که اگر مرغى مى خواست دور تنه آن را طى کند، مى بایست هفتصد سال پرواز کند و در بهشت هیچ خانه اى نبود مگر این که شاخه اى از آن درخت بدان جا سر کشیده بود. از جبرئیل پرسیدم این درخت چیست؟ گفت: این درخت &amp;quot;طوبى&amp;quot; است که خداوند آن را به بندگان صالح خود وعده داده، و فرموده: {{متن قرآن|«طُوبَىٰ لَهُمْ وَحُسْنُ مَآبٍ»}}؛ طوبى و سرانجام نیک مر ایشان راست.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره رعد]]، آیه ۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: وقتى وارد [[بهشت]] شدم به خود آمدم و از جبرئیل از آن دریاهاى هول انگیز و عجائب حیرت انگیز آن سؤال نمودم، گفت: این ها سیر اوقات و حجاب هایى است که خداوند به وسیله آن ها خود را در پرده انداخته و اگر این حجاب ها نبود نور عرش تمامى آن چه که در آن بود را پاره مى کرد و از پرده بیرون مى ریخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه به درخت [[سدرة المنتهى]] رسیدم که یک برگ آن امتى را در سایه خود جاى مى داد و فاصله من با آن درخت همان قدر بود که خداى تعالى درباره اش فرمود: {{متن قرآن|«قابَ قَوْسَینِ أَوْ أَدْنى»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره نجم]]، آیه ۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جا بود که خداوند ندایم داد و فرمود: {{متن قرآن|«آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَّبِّهِ»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پاسخ، از قول خودم و امتم عرض کردم: {{متن قرآن|«وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَ مَلآئِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لاَنُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّن رُّسُلِهِ وَ قَالُواْ سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا غُفْرَانَكَ رَبَّنَا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى فرمود: {{متن قرآن|«لاَيُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَ عَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ »}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کردم: {{متن قرآن|«رَبَّنَا لاَتُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى فرمود: تو را مؤاخذه نمى کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کردم: {{متن قرآن|«رَبَّنَا وَلاَ تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِنَا»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند تعالى خطاب فرمود: &amp;quot;نه، تحمیلت نمى کنم&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من عرض کردم: {{متن قرآن|«رَبَّنَا وَلاَ تُحَمِّلْنَا مَا لاَطَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَآ أَنتَ مَوْلاَنَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره بقره]]، آیه ۲۸۵ و ۲۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى فرمود: این را که خواستى به تو و به امت تو دادم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام صادق]] علیه السلام در این جا فرمود: &amp;quot;هیچ میهمانى به درگاه خدا گرامى تر از رسول خدا صلی الله علیه و آله (در آن وقتى که این تقاضاها را براى امتش مى کرد) نبوده است&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کرد: پروردگارا تو به انبیایت فضائلى کرامت فرمودى، به من نیز عطیه اى کرامت کن، فرمود: به تو نیز در میان آن چه که داده ام دو کلمه عطیه داده ام که در زیر عرشم نوشته شده، و آن کلمه: {{متن حدیث|«لاحول و لاقوة الا باللَّه»}} و کلمه: {{متن حدیث|«لامنجى منک الا الیک»}} مى باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: در این جا بود که ملائکه کلامى را به من آموختند، تا در هر صبح و شام بخوانم، و آن این است: «{{متن حدیث|اللهم ان ظلمى اصبح مستجیرا بعفوک و ذنبى اصبح مستجیرا بمغفرتک و ذلى اصبح مستجیرا بعزتک، و فقرى اصبح مستجیرا بغناک و وجهى الفانى اصبح مستجیرا بوجهک الباقى الذى لایفنى}}؛ خدایا اگر ظلم مى کنم دلگرم به عفو توام و اگر گناه مى کنم پناهنده به مغفرتت هستم، خدایا ذلتم از دلگرمى به عزت تو است و فقرم پناهنده به غناى تو است و وجه فانیم مستجیر به وجه باقى تو&amp;quot; و من این را در موقع عصر مى خوانم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه صداى اذانى شنیدم و ناگاه دیدم فرشته ایست که [[اذان]] مى گوید، فرشته ایست که تا قبل از آن شب کسى او را در آسمان ندیده بود، وقتى دو نوبت گفت: {{متن حدیث|«اللَّه اکبر»}} خداى تعالى فرمود: درست مى گوید بنده من، من از هر چیز بزرگترم، او گفت: {{متن حدیث|«اشهد ان لا اله الا اللَّه»}}. خداى تعالى فرمود: بنده ام درست مى گوید، منم اللَّه، که معبودى نیست مگر من و معبودى نیست به غیر من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او گفت: {{متن حدیث|«اشهد ان محمدا رسول اللَّه اشهد ان محمدا رسول اللَّه»}}. پروردگار فرمود: بنده ام راست مى گوید محمد بنده و فرستاده من است، من او را مبعوث کرده ام، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او گفت: {{متن حدیث|«حى على الصلاة حى على الصلاة»}}. خداى تعالى فرمود: راست مى گوید بنده من و به سوى واجب من دعوت مى کند هر کس از روى رغبت و به امید اجر دنبال واجب من برود همین رفتنش [[کفاره|کفاره]] گناهان گذشته او خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او گفت: {{متن حدیث|«حى على الفلاح حى على الفلاح»}}. خداى تعالى فرمود: آرى نماز صلاح و نجاح و فلاح است. آن گاه در همان آسمان بر ملائکه امامت کردم و نماز گزاردیم آن طور که در بیت المقدس بر انبیاء امامت کرده بودم (این روایت از دستبرد [[عامه]] محفوظ نمانده و گرنه جا داشت حى على خیر العمل هم در آن ذکر شده باشد).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس فرمود: بعد از نماز، مهى همانند ابر مرا فرا گرفت به [[سجده]] افتادم پروردگارم مرا ندا داد: من بر همه انبیاى قبل از تو پنجاه [[نماز]] واجب کرده بودم همان پنجاه نماز را بر تو و امتت نیز واجب کردم این نمازها را در امتت بپاى دار، رسول خدا صلی الله علیه و آله مى گوید: من برخاسته به طرف پایین به راه افتادم، در مراجعت به ابراهیم برخوردم، چیزى از من نپرسید، به موسى برخوردم، پرسید چه کردى؟ گفتم: پروردگارم. فرمود: بر هر پیغمبرى پنجاه نماز واجب کردم، و همان را بر تو و بر امتت نیز واجب کردم، موسى گفت: اى محمد امت تو آخرین امتند، و نیز ناتوان ترین امتها هستند، پروردگار تو نیز هیچ خواسته اى برایش زیاد نیست و امت تو طاقت این همه نماز را ندارد برگرد و درخواست کن که قدرى به امت تو تخفیف دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به سوى پروردگارم برگشتم تا به سدرة المنتهى رسیده در آن جا به سجده افتادم، و عرض کردم پنجاه نماز بر من و امتم واجب کردى نه من طاقت آن را دارم و نه امتم پروردگارا قدرى تخفیفم بده، خداى تعالى ده نماز تخفیفم داد، بار دیگر نزد موسى برگشتم و قصه را گفتم. گفت: تو و امتت طاقت این مقدار را هم ندارید، برگرد به سوى پروردگار، برگشتم ده نماز دیگر از من برداشت، باز نزد موسى آمدم و قصه را گفتم. گفت: باز هم برگرد و در هر بار که برمى گشتم تخفیفى مى گرفتم. تا آن که پنجاه نماز را به ده نماز رساندم، و نزد موسى بازگشتم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: طاقت این را هم ندارید، به درگاه خدا شدم پنج نماز دیگر تخفیف گرفته نزد موسى آمدم، و داستان را گفتم، گفت: این هم زیاد است طاقتش را ندارید، گفتم: من دیگر از پروردگارم خجالت مى کشم، و زحمت پنج نماز برایم آسانتر از درخواست تخفیف است، این جا بود که گوینده اى ندا در داد: حال که بر پنج نماز صبر کردى در برابر همین پنج نماز ثواب پنجاه نماز را دارى، هر یک نماز به ده نماز و هر که از امت تو تصمیم بگیرد که به امید ثواب کار نیکى بکند اگر آن کار را انجام داد ده برابر ثواب برایش مى نویسم و اگر (به مانعى برخورد و نکرد به خاطر همان تصمیمش) یک ثواب برایش مى نویسم، و هر که از امتت تصمیم بگیرد کار زشتى انجام دهد، اگر انجام هم داد فقط یک گناه برایش مى نویسم، و اگر منصرف شد و انجام نداد، هیچ گناهى برایش نمى نویسم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق علیه السلام در این جا فرمود: خداوند از طرف این امت به موسى علیه السلام جزاى خیر بدهد &amp;quot;او باعث شد که تکلیف این امت آسان شود&amp;quot; این است [[تفسیر قرآن|تفسیر]] آیه: {{متن قرآن|«سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا ۚ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر قمى، ج ۲، ص ۳-۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==روایات دیگرى در شرح اسراء و معراج==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[الأمالی شیخ طوسی (کتاب)|امالى صدوق]] از پدرش از على از پدرش از ابن ابى عمیر از [[ابان بن عثمان]] از ابى عبداللَّه [[امام صادق علیه السلام|جعفر بن محمد]] علیه السلام روایت آمده که فرمود: وقتى رسول خدا صلی الله علیه و آله را به [[معراج]] و به [[بیت المقدس]] بردند جبرئیل او را سوار براق کرد و به اتفاق به بیت المقدس آمدند جبرئیل محراب هاى انبیاء را به آن جناب نشان داد، و رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن محراب ها نماز گزارده و از آن جا عبورش داده در مراجعت به کاروان قریش برخوردند، رسول خدا صلی الله علیه و آله آبى را که آنان در ظرف داشتند دید و دید که شترى گم کرده اند و در پى آن مى گردند، رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن آب بیاشامید، و مابقى آن را به زمین ریخت و چون از معراج برگشت و صبح شد به [[قریش|قریش]] فرمود که خداى تعالى دیشب مرا به بیت المقدس برد و آثار انبیاء و منزل هاى ایشان را نشانم داد، و من در مراجعت در فلان محل به کاروانى از قریش برخوردم که شترى گم کرده بودند و از آب ایشان بیاشامیدم، و مابقى آن را ریختم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابوجهل]] گفت: اى قریش الآن فرصت خوبى دست داده، بپرسید مسجد اقصى چند ستون داشت؟ و چند قندیل در آن آویزان بود؟ پرسیدند: اى محمد! در این جمع کسانى هستند که بیت المقدس را دیده باشند، اینک تو بیت المقدس را براى ما توصیف کن ببینیم راست مى گویى یا خیر، بگو ببینیم چند عدد ستون داشت؟ و قندیل ها و محراب هایش چند تا بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جبرئیل در دم نازل شده صورت بیت المقدس را در برابر آن جناب مجسم نمود، و آن جناب هر چه را ایشان مى پرسیدند پاسخ مى گفت، بعد از آن که از جزئیات بیت المقدس فارغ شدند گفتند: باید صبر کنى تا کاروان برسد، از کاروانیان نیز قضیه تو را بپرسیم، حضرت فرمود: شاهد صدق گفتار من این است که کاروانیان قریش هنگام طلوع آفتاب وارد مى شوند، در حالى که شترى خاکسترى رنگ پیشاپیش کاروانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرداى آن روز قریش به استقبال کاروان آمده شکاف دره را نگاه مى کردند مى گفتند الآن آفتاب مى زند. در همین بین در یک آن هم آفتاب طلوع کرد و هم کاروان نمودار شد در حالى که شترى خاکسترى رنگ پیشاپیش آن بود. از داستان شب گذشته و آن چه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده بود پرسیدند. گفتند: آرى همین طور بود شترى از ما در فلان محل گم شده بود و ما آب خود را در ظرفى ریخته بودیم صبح که برخاستیم دیدیم آب به زمین ریخته شده است. ولى مشاهده این معجزات چیزى جز بر طغیان قریش نیفزود.&amp;lt;ref&amp;gt;امالى شیخ صدوق، ص ۳۶۳، مجلس ۶۹، ح ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤلف: در معناى این روایت، روایت دیگرى نیز از [[شیعه|شیعه]]&amp;lt;ref&amp;gt;منهج الصادقين فى الزام المخالفين، ج ۵، ص ۲۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[اهل سنت|سنى]]&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; وارد شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در همان کتاب به سند خود از [[ابن عباس|عبداللَّه بن عباس]] روایت کرده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله وقتى به آسمان عروج نمود جبرئیل او را به کنار نهرى رسانید، که آن را نهر نور مى گویند و آیه: {{متن قرآن|«وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره انعام]]، آیه ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; اشاره به آنست، وقتى به آن نهر رسیدند جبرئیل به او گفت: اى محمد! به برکت خدا عبور کن، زیرا خداوند چشمت را برایت نورانى کرده و پیش رویت را وسعت داده، آرى این نهرى است که تاکنون احدى از آن عبور نکرده نه فرشته اى مقرب و نه پیغمبرى مرسل، تنها و تنها من روزى یک بار در آن آب تنى مى کنم، و وقتى بیرون مى شوم بالهایم را بهم مى زنم هیچ قطره اى نیست که از بالم بچکد مگر آن که خداى تعالى از آن قطره فرشته اى مقرب خلق مى کند که بیست هزار صورت و چهل هزار بال دارد و به هر زبانى با لغتى جداگانه حرف مى زند که زبان دیگرى آن را نمى داند و نمى فهمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن نهر عبور کرد تا رسید به حجاب ها و حجاب ها پانصد عدد بودند که میان هر دو حجابى پانصد سال راه بود آن گاه به وى گفت: اى محمد! جلو برو رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید: چرا با من نمى آیى؟ گفت: من نمى توانم از این جا پا فراتر بگذارم، [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله آن قدر که خدا مى خواست جلو رفت تا آن که گفتار خداى را شنید که مى فرمود من محمودم و تو محمدى اسمت را از اسم خودم مشتق نمودم پس هر که با تو بپیوندد من با او مى پیوندم و هر که با تو قطع کند با او قطع مى کنم. برو به سوى بندگانم و ایشان را از کرامتى که به تو کردم خبر بده، هیچ پیغمبرى برنگزیدم مگر آن که براى او وزیرى قرار دادم و تو پیغمبر من، و [[امام علی علیه السلام|على بن ابى طالب]] وزیر تو است.&amp;lt;ref&amp;gt;امالى صدوق، ص ۲۹۰، ح ۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در مناقب [[ابن شهر آشوب]] از ابن عباس روایت شده که در خبرى گفته: (رسول خدا) آوازى را شنید که مى گفت: &amp;quot;آمنا برب العالمین&amp;quot; ابن عباس اضافه کرده که (جبرئیل) گفت: این ها ساحران فرعونند و همچنین (رسول اللَّه) شنید که گوینده اى مى گفت: &amp;quot;لبیک اللهم لبیک&amp;quot;. جبرئیل گفت: این ها حاجیانند، و نیز شنید صداى گوینده اى را که مى گفت: لبیک &amp;quot;اللَّه اکبر&amp;quot;. جبرئیل گفت: این ها مجاهدین راه خدایند و نیز صداى تسبیح شنید. جبرئیل بیان داشت که اینان انبیایند پس وقتى به سدرة المنتهى و از آن جا به حجاب ها رسید جبرئیل گفت: یا رسول اللَّه تو خود جلو برو که من بیش از این نمى توانم نزدیک شوم چرا که اگر به اندازه یک بند انگشت نزدیکتر شوم خواهم سوخت.&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب، ج ۱، ص ۱۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[الاحتجاج (کتاب)|احتجاج]] از ابن عباس روایت کرده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله در ضمن احتجاجى که علیه [[یهود|یهود]] مى کرد فرمود: &amp;quot;بر بال جبرئیل سوار شدم، سیر نمودم و به آسمان هفتم رسیدم از [[سدرة المنتهى]] که نزد آن جنت الماوى است نیز گذشتم تا آن که به ساق [[عرش]] پیوستم، و از ساق عرش ندا شد که به درستى که منم آرى منم اللَّه و معبود یکتا، معبودى نیست غیر من، منم &amp;quot;سلام&amp;quot;، &amp;quot;مؤمن&amp;quot;، &amp;quot;مهیمن&amp;quot;، &amp;quot;عزیز&amp;quot;، &amp;quot;جبار&amp;quot;، &amp;quot;متکبر&amp;quot;، &amp;quot;رؤوف&amp;quot;، &amp;quot;رحیم&amp;quot; و من او را با چشم دل دیدم نه با چشم سر...&amp;quot;.&amp;lt;ref&amp;gt;احتجاج، ج ۱، ص ۴۸، طبع بیروت.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[الکافی (کتاب)|کافى]] به سند خود از ابى الربیع روایت کرده که گفت سفرى با حضرت [[امام باقر علیه السلام|ابى جعفر]] علیه السلام به [[حج]] مشرف شدم که آن سال [[هشام بن عبدالملک|هشام بن عبدالملک]] نیز به اتفاق نافع مولاى [[عمر بن خطاب]] مشرف بود. نافع نظرى به ابى جعفر علیه السلام انداخت در حالى که در رکن بیت بود و مردم اطرافش جمع بودند، نافع به هشام گفت یا امیرالمؤمنین! این کیست که این قدر مردم اطرافش را گرفته اند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: این پیغمبر اهل کوفه محمد بن على است، نافع گفت: شاهد باش که مى روم و از مسائلى پرسش مى کنم که در جواب عاجز بماند، سؤالاتى به میان مى آورم که جز پیغمبر و یا وصى پیغمبر و یا فرزند پیغمبر نمى تواند جواب بگوید، گفت برو و سعى کن سؤالاتى را مطرح کنى تا شرمنده اش سازى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نافع نزدیک آمد تا خود را به دوش مردم تکیه داده رو به ابى جعفر کرد و گفت: اى محمد بن على من [[تورات]] و [[انجیل]] و [[زبور]] و [[قرآن]] را خوانده ام و حلال و حرام آن ها را یاد گرفته ام اینک آمده ام تا از تو سؤالاتى کنم که جواب آن ها را جز پیغمبران و یا اوصیاى آنان نمى دانند، راوى مى گوید: امام ابى جعفر علیه السلام سرش را بلند کرد و فرمود بپرس هر چه را که مى خواهى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نافع گفت: به من بگو ببینم بین [[حضرت عیسى]] علیه السلام و [[خاتم الأنبیاء|خاتم الأنبیاء]] چند سال فاصله بود؟ فرمود: نظریه خودم را بگویم یا رأى تو را؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کرد: هر دو را، فرمود: بنا به قول من پانصد سال فاصله شد و اما بنا بر قول تو ششصد سال بوده، گفت: بگو ببینم معناى کلام خدا که مى فرماید: {{متن قرآن|«وَاسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنَا أَجَعَلْنَا مِنْ دُونِ الرَّحْمَٰنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;از پیغمبرانى که قبل از تو فرستاده ایم بپرس آیا ما به غیر رحمان معبودهاى دیگرى قرار دادیم که مردم را بپرستند؟ [[سوره زخرف]]، آیه ۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; چیست؟ و با این که بین رسول خدا صلی الله علیه و آله و پیغمبر قبل او عیسى پانصد سال فاصله است این سؤال را از کدام پیغمبر بکند؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت در جوابش این آیه را تلاوت فرمود: {{متن قرآن|«سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا»}}. و از جمله آیاتى که خداوند در بیت المقدس به او نشان داد این بود که خداوند انبیاء و مرسلین اولین و آخرین را محشور نموده به جبرئیل دستور داد تا [[اذان]] و [[اقامه]] را دو تا دو تا بگوید، و او در اذانش گفت حى على خیر العمل آن گاه به انبیاء نماز گزارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون از نماز فارغ شد رو به ایشان کرده پرسید شما به چه چیز شهادت مى دهید. (عقاید دینى شما چیست؟) و چه چیزى را مى پرستیدید؟ گفتند: ما [[شهادت]] مى دهیم به این که معبودى نیست جز خداى تعالى و او را شریکى نیست و نیز شهادت مى دهیم بر این که تو رسول خدایى بر این معنا از ما عهد و میثاق ها گرفته اند، نافع گفت: درست فرمودى اى ابا جعفر.&amp;lt;ref&amp;gt;روضه کافى، ص ۱۰۳، ح ۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[علل الشرائع (کتاب)|علل]] به سند خود از ثابت بن دینار روایت کرده که گفت: من از حضرت [[امام سجاد علیه السلام|زین العابدین على بن الحسین]] علیه السلام درباره خداى عزوجل پرسیدم: که آیا خداوند به مکان وصف مى شود؟ حضرت فرمود: &amp;quot;تعالى اللَّه عن ذلک - خدا بزرگتر از این است&amp;quot;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کردم: اگر خداوند به مکان وصف نمى شود پس چرا وقتى مى خواست پیغمبرش را به خود نزدیک کند او را به آسمان برد، مگر خدا در آسمان است؟ فرمود: نه این کار براى آن بود که مى خواست [[عالم ملکوت|ملکوت]] و واقعیت آسمان ها و آن چه در آن ها (از عجائب صنع و بدایع خلقت) است را به او نشان دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسیدم: پس این که خداى تعالى مى فرماید: {{متن قرآن|«ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّىٰ * فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره نجم]]، آیه ۸-۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. چه معنا دارد؟ و رسول خدا صلی الله علیه و آله به کجا نزدیک شد؟ (که بیش از دو تیرانداز و یا کمتر فاصله نماند؟) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله به حجاب هاى نورى نزدیک شد و در آن جا ملکوت آسمان ها را مشاهده کرد، آن گاه تدلى (نزدیکى) نموده و از طرف پائین ملکوت زمین را نگریست تا آن جا که پنداشت نزدیکی هاى زمین است و بیش از دو تیرانداز و یا کمتر فاصله نبود. خلاصه جمله {{متن قرآن|«قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ»}} ناظر به فاصله آن جناب با زمین است.&amp;lt;ref&amp;gt;علل شرایع، ج ۱، ص ۱۳۱، باب ۱۱۲، ح ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[تفسیر قمی (کتاب)|تفسیر قمى]] به سند خود از اسماعیل جعفى روایت کرده که گفت: من در [[مسجد الحرام|مسجدالحرام]] نشسته بودم و حضرت ابى جعفر علیه السلام نیز در گوشه اى نشسته بود، سر بلند کرده نگاهى به آسمان و نگاهى به [[کعبه|کعبه]] کرد و فرمود: {{متن قرآن|«سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى»}} سه بار این آیه را تکرار کرد، آن گاه متوجه من شد و فرمود: اهل [[عراق]] درباره این آیه چه مى گویند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کردم: مى گویند خداوند رسول خود را از مسجدالحرام به بیت المقدس برد، فرمود این طور نیست که آنان مى گویند لیکن از این جا به این جا سیرش دادند و با دست اشاره به آسمان کرد و فرمود ما بین آن دو حرم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه فرمود: به سدرة المنتهى رسید جبرئیل از همراهیش باز ایستاد رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید: آیا در چنین جایى مرا تنها مى گذارى؟ گفت: تو پیش برو که به خدا سوگند به جایى رسیده اى که هیچ خلقى از خلائق بدان جا نرسیده و نخواهد رسید این جا بود که پروردگار خود را دید و تنها سبحه میان او و خداوند فاصله بود، پرسیدم فدایت شوم سبحه چیست؟ حضرت با صورت خود اشاره به زمین و با دست خود اشاره به آسمان کرد و سه نوبت گفت: &amp;quot;جلال ربى جلال ربى&amp;quot; آن گاه خطاب شد که اى محمد، گفت: لبیک یا رب، خطاب رسید سکنه آسمان در چه چیز مشاجره مى کنند؟ پیامبر گفت: خداوندا تو منزهى من علمى ندارم جز آن چه که تو به من آموختى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا سپس فرمود: پس خداى تعالى دست در میان دو پستانم گذاشت و من برودت آن را در میان دو کتفم احساس کردم، آن گاه هیچ چیز از گذشته و آینده از من نپرسید مگر آن که پاسخ آن را دانستم، در پایان پرسید اى محمد! سکان آسمان ها در چه چیز مخاصمه و نزاع دارند؟ گفتم: در درجات و کفارات و حسنات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: اى محمد نبوتت به پایان رسید، و خوردنت تمام شد، چه کسى را براى جانشینى خود در نظر گرفته اى؟ عرض کردم: پروردگارا من همه خلقت را آزمایش کرده ام کسى را مطیع تر از على براى خود نیافتم، فرمود: اى محمد! هم چنین مطیع تر از همه خلق نسبت به دستورات منست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کردم: پروردگارا همه خلقت را آزمودم کسى را نسبت به خودم علاقمندتر از على نیافتم، فرمود: و هم چنین نسبت به من، پس اى محمد! او را بشارت بده به این که آیات هدایت و پیشواى اولیاى من و نور براى فرمانبران من و کلمه باقیه ایست که من متقین را ملزم به پذیرفتن آن کرده ام، هر که او را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر که او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته، علاوه بر این، من او را به خصائصى اختصاص داده ام که احدى را به آن اختصاص نداده ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض کردم پروردگارا آخر او برادر من و صاحب و وزیر و وارث من است، فرمود: این امرى است که قضایش مقدر شده که او باید مبتلا شود و مردم هم به وسیله او امتحان شوند علاوه بر این من او را ارث داده ام وارث داده ام وارث داده ام وارث داده ام، چهار چیز را که گره آن ها به دست اوست و او هرگز فاش نمى کند.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر قمى، ج ۲، ص ۲۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤلف: این که امام علیه السلام فرمود: &amp;quot;از این جا به این جا سیرش دادند&amp;quot;. مقصود این است که آن جناب را از [[کعبه]] به [[بیت المعمور|بیت المعمور]] سیر دادند (و ما بین کعبه و بیت المعمور حرم است) نه این که مقصود این باشد که از کعبه تا بیت المقدس نرفته بلکه به [[مسجد الاقصى]] رفته است، چون اخبار بسیارى وارد شده که مقصود از مسجد اقصى همان بیت المقدس است، نه این که خواسته باشد مسجد اقصى را به بیت المعمور تفسیر کرده باشد بلکه مقصود حضرت این است که منتهاى معراج بیت المقدس نبوده بلکه از آن جا هم گذشته به بیت المعمور که در آسمان ها است برده شده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: &amp;quot;این جا بود که پروردگار خود را دیدم&amp;quot; معنایش دیدن به چشم قلب است نه به چشم سر، همچنان که در پاره اى از روایات قبلى خود آن حضرت تصریح به آن کرده بود، روایاتى هم که رؤیت را به رؤیت قلبى تفسیر مى کند مؤید این معنا است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این که فرمود: &amp;quot;تنها سبحه میان پیامبر و خدا فاصله بود&amp;quot;. معنایش این است که در نزدیکى به خدا به جایى رسید که میان خدا و پیامبر جز جلال او فاصله اى نماند. و این که فرمود: &amp;quot;خداى تعالى دست در میان دو پستانم گذاشت...&amp;quot; کنایه است از رحمت الهى، و حاصل معنایش این است که علمى از ناحیه او به قلبم وارد شد که هر شک و ریبى را از میان برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[الدر المنثور]] است که ابن ابى شیبه و مسلم و ابن مردویه از طریق ثابت از [[انس بن مالک|انس]] روایت کرده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: براق را برایم آوردند، حیوانى بود سفید و دراز، و بزرگتر از الاغ و کوچکتر از قاطر که هر گامش به اندازه چشم اندازش بود من آن را سوار شده به راه افتادم تا به بیت المقدس رسیدم، در آن جا براق را به همان حلقه اى که انبیاء مرکب خود را مى بستند ببستم و داخل مسجد شده دو رکعت نماز بجا آوردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه بیرون آمدم جبرئیل ظرفى شراب و ظرفى شیر برایم آورد، من شیر را انتخاب کردم جبرئیل گفت، فطرت را اختیار کردى، آن گاه ما را به طرف آسمان دنیا برد در آن جا اجازه ورود خواست، پرسیدند تو کیستى؟ گفت: جبرئیلم، پرسیدند: همراهت کیست؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: محمد صلی الله علیه و آله است، پرسیدند مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده، در این موقع درب را باز کردند، ناگهان آدم را دیدم که به من مرحبا گفت و برایم دعاى خیر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه ما به آسمان دوم عروج داده شدیم در آن جا نیز جبرئیل اذن ورود خواست، پرسیدند: تو کیستى؟ گفت: جبرئیلم، پرسیدند: چه کسى با تو است؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده، ما را راه دادند، ناگهان دو پسر خاله ام [[حضرت عیسی علیه السلام|عیسى بن مریم]] و [[حضرت یحیی علیه السلام|یحیى بن زکریا]] را دیدم مرا مرحبا گفتند و برایم دعاى خیر کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به آسمان سوم برده شدیم در آن جا نیز جبرئیل اجازه ورود خواست، پرسیدند: تو کیستى؟ گفت: جبرئیلم، پرسیدند: همراهت کیست؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده، ما را راه دادند، ناگهان یوسف را دیدم که بهره اى از زیبایى داشت مرحبا گفت و برایم دعاى خیر نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه ما به آسمان چهارم برده شدیم، جبرئیل اجازه ورود خواست، پرسیدند: کیستى؟ گفت جبرئیلم، پرسیدند: چه کسى با تو است؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده، آن گاه ما را راه دادند وارد شدیم و من به ادریس برخوردم بر من مرحبا گفت و برایم دعاى خیر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه به آسمان پنجم رفتیم، و جبرئیل اجازه ورود خواست، گفتند: کیستى؟ گفت: جبرئیلم گفتند: آن کیست با تو؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده، اجازه دادند وارد شدیم، و من به هارون برخوردم و مرا ترحیب گفت و برایم دعاى خیر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به آسمان ششم عروجمان دادند در آن جا نیز جبرئیل اجازه خواست، گفتند: کیستى؟ گفت: جبرئیلم، پرسیدند: به همراه تو کیست؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده، اجازه دادند وارد شدیم و من موسى را دیدم و مرا ترحیب گفت و دعاى خیر برایم کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس آنگاه به آسمان هفتم عروج داده شدیم و جبرئیل اجازه خواست، پرسیدند: کیستى؟ گفت: جبرئیلم، گفتند آن کیست؟ گفت: محمد، پرسیدند، مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى مبعوث شده اجازه ورودمان دادند و من به ابراهیم برخوردم که تکیه به بیت المعمور داده بود و هر روز هفتاد هزار فرشته به دیدارش مى آمدند و دیگر آن عده نزد او نمى آمدند، بلکه هر روز یک عده اى دیگر او را دیدار مى کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا عبور داده شدم و به سدرة المنتهى رسیدم، برگ درخت سدر را در آن جا دیدم که مانند گوش فیل بود و میوه اش هم چون کوزه هاى بزرگ و چون امر الهى آن درخت را فرا گرفت وضعش تغییر کرد، در نتیجه احدى از خلق خدا قادر نیست که زیبایى آن را توصیف کند، آن جا بود که خداوند به من [[وحى]] کرد آن چه را که کرد، و پنجاه نماز بر من واجب کرد تا در هر شبانه روز به جاى آورم، پس فرود آمدم تا به موسى رسیدم، او پرسید: خدا چه چیز بر امت تو واجب کرد؟ گفتم: پنجاه نماز. گفت: برگرد نزد پروردگارت، چرا که امت تو طاقت این مقدار را ندارند، آرى بنى اسرائیل را آزموده و این تجربه را به دست آوردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به درگاه پروردگارم برگشته به عرض رساندم که به امت من تخفیف ده خداى تعالى پنج نماز را تخفیف داد و من نزد موسى برگشتم و گفتم که پنج نماز تخفیف داده شد، گفت: امتت طاقت این را هم ندارند برگرد و از پروردگارت درخواست تخفیف کن، مى فرماید من هم چنان برمى گشتم و تخفیف مى گرفتم تا آن که خداى تعالى فرمود: اى محمد! حال رسید به پنج نماز، براى هر شبانه روز، و هر نماز اجر ده نماز را دارد و در نتیجه امتت از پنجاه نماز برخوردار مى شوند، و هر کس که تصمیم بگیرد حسنه اى را انجام دهد اگر نتوانست انجام دهد یک حسنه به حسابش مى نویسند و اگر انجام داد ده حسنه به حسابش نوشته مى شود و از طرفى اگر کسى تصمیم گرفت گناهى را مرتکب شود اما به آن گناه دست نیازید چیزى به حسابش نوشته نمى شود و اگر مرتکب شد یک سیئه برایش حساب مى شود، این جا بود که به سوى موسى برگشته و جریان را برایش گفتم، باز موسى گفت که نزد پروردگارت برگرد و باز تخفیف بگیر، گفتم: نه آن قدر رفتم و برگشتم که دیگر خجالت مى کشم.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علامه طباطبایى|علامه طباطبایی]] گوید: این روایت از انس به طرق مختلفى نقل شده، از آن جمله طریق بخارى و مسلم و ابن جریر و ابن مردویه است که از طریق شریک بن عبداللَّه بن ابى نمر از انس روایت کرده و روایتش چنین است که گفت: شبى که رسول خدا را از مسجد کعبه به معراج بردند سه نفر قبل از این که به آن جناب وحى بیاید نزد او آمدند در حالى که آن جناب در مسجدالحرام خوابیده بود یکى از آن سه نفر از بقیه پرسید کدامیک از ایشان است؟ وسطى گفت: بهتر از همه او است، دیگرى گفت: بگیرید بهتر از همه را، و این جریان در آن شب زیاد ادامه نیافت و از نظر آن جناب ناپدید شدند تا آن که در شبى دیگر آمدند در حالى که دیدگان آن جناب بسته بود ولى دلش بیدار بود و مى دید (البته این اختصاص به آن شب و به آن حضرت ندارد اصولا انبیاء چنین هستند که دیدگان شان بسته مى شود ولیکن دل هایشان بیدار است و مى بیند) هیچ سخن نگفتند و او را برداشته نزد [[چاه زمزم]] گذاشتند و از میان آنان جبرئیل جلو آمد و بین گلو تا آخر سینه آن جناب را شکافته و قسمت سینه و اندرون او را با آب زمزم شستشو داد تا این که اندرونش پاکیزه گشت، آن گاه طشتى طلایى پر از ایمان و [[حکمت]] آورده و سینه و رگ هاى گردنش را از آن پر کرد آن گاه، روى هم گذاشته (بهبودش بخشید) و سپس به آسمان دنیایش عروج داد. (راوى حدیث را طبق حدیث قبلى ادامه مى دهد)&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مساله شکافتن سینه و شستشو و پاکیزه کردن آن و پر کردنش از ایمان و حکمت، بیان یک حالت مثالى است که آن جناب مشاهده کرده نه این که طشتى مادى و از طلا در کار باشد و هم چنان که بعضى ها پنداشته اند مملو از امرى مادى به نام ایمان و حکمت شود بلکه همین پر کردن دل آن جناب از ایمان و حکمت، خود قرینه اى است بر این که طشت هم امرى معنوى و مثالى بوده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اخبار معراج از این گونه مشاهدات مثالى و تمثیل هاى روحى پر است و این معنا در عده اى از اخبار معراجیه که از طرق [[عامه]] نقل شده دیده مى شود، و پر واضح است که هیچ اشکالى هم ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظاهر این روایت این است که معراج پیغمبر صلی الله علیه و آله قبل از [[مبعث حضرت محمد صلی الله علیه و آله|بعثت]] بوده که هنوز وحى به او نازل نشده بود. دیگر این که از آن برمى آید که این پیشامد در خواب بوده نه در بیدارى. اما این که قبل از بعثت بوده باشد احتمالى است که معظم روایات وارده در معراج که شاید از حد شمارش هم بیرون باشد آن را رد مى کند و علماى این بحث نیز همه اتفاق نظر دارند بر این که معراج بعد از بعثت بوده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر این، خود حدیث هم با این احتمال سازگار نیست، و آن را دفع مى کند زیرا در آن آمده است که در معراج پنجاه نماز و پس از چند نوبت گرفتن تخفیف، به راهنمایى موسى، پنج نماز واجب شده است، و واجب شدن نماز قبل از نبوت چه معنایى دارد؟ پس ناگزیر باید صدر حدیث را که داشت &amp;quot;قبل از آن که به آن جناب وحى مى آمد نزد او آمدند&amp;quot; بر این حمل کنیم که ملائکه شبى قبل از شب بعثت آمدند و آن سخنان را با خود گفتند، آن گاه شب بعد که آن حضرت مبعوث به نبوت شده بود آمدند و به معراجش بردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در روایات ما [[امامیه|امامیه]]&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر قمى، ج ۲، ص ۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; آمده است که آن عده که در شب معراج با آن جناب در مسجد خوابیده بودند عبارت بودند از [[حضرت حمزه سيد الشهداء علیه السلام|حمزة بن عبدالمطلب]] و [[جعفر طیار|جعفر]] و [[امام علی علیه السلام|على]] دو فرزند [[ابوطالب علیه السلام|ابو طالب]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما این که این واقعه در شب معراج در عالم خواب اتفاق افتاده ممکن است. - البته بعید است - بگوئیم که مساله شکافتن سینه و شستشوى اندرون آن حضرت در خواب بوده ولى پس از آن بیدارش کرده و به معراجش برده اند. ولى انصاف این است که ظهور این روایت در این که تمامى جریانات معراج، در خواب واقع شده بیشتر است، و روایات بعدى هم دلالت بر آن دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن جمله روایتى است که در الدر المنثور آمده و آن این است که ابن اسحاق و ابن جریر از [[معاویه|معاویة بن ابى سفیان]] روایت کرده اند که هر وقت درباره مساله معراج رسول خدا صلی الله علیه و آله از معاویه پرسش مى شد در جواب مى گفت: &amp;quot;رؤیاى صادقه از پیش خدا بود&amp;quot;.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه طباطبایی می گوید: ولى ظاهر آیه کریمه که مى فرماید: {{متن قرآن|«سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ»}} تا جمله: {{متن قرآن|«لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا»}} این احتمال و این گفته معاویه را رد مى کند و همچنین آیات اول [[سوره نجم]]. مثلا در آن آیات این جمله است که: {{متن قرآن|«مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ* لَقَدْ رَأَىٰ مِنْ آيَاتِ رَبِّهِ الْكُبْرَىٰ»}} چشم منحرف نشد و خطا نکرد او بزرگترین آیات پروردگار خود را دید.&amp;lt;ref&amp;gt;سوره نجم، آیه ۱۷ و ۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر این که آیه در مقام منت نهادن است، در عین حال ثناى بر خداى سبحان نیز هست که چنین پیشامد بى سابقه را پیش آورده و چنین قدرت نمایى عجیبى را انجام داده، و پرواضح است که مساله &amp;quot;قدرت نمایى&amp;quot; با &amp;quot;خواب دیدن&amp;quot; به هیچ وجه سازگار نیست، خلاصه خواب دیدن پیغمبر بى سابقه و قدرت نمایى نیست چون خواب را همه کس چه صالح و چه طالح مى بیند و چه بسا فاسق و فاجر خواب هایى مى بینند که بسیار عجیب تر است از خواب هایى که یک مؤمن متقى مى بیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اصلا خواب در نظر عامه مردم بیش از یک نوع تخیل چیز دیگرى نیست که عامه آن را دلیل بر قدرت یا سلطنت بدانند منتهى اثرى که دارد این است که با دیدن آن تفألى بزنند و امیدوار خیرى شوند و یا با دیدن آن تطیرى بزنند و احتمال پیشامد ناگوارى را بدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز در همان کتاب است که ابى اسحاق و ابن جریر از [[عایشه]] روایت کرده اند که گفت: من بدن رسول خدا صلی الله علیه و آله را از بسترم غایب ندیدم و در آن شب خداوند روح او را به معراج برد.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه طباطبایی می گوید: همان اشکالى که به روایت قبلى وارد بود بر این روایت نیز وارد است. علاوه بر این در سقوط این روایت از درجه اعتبار، همین بس که تمام راویان حدیث و تاریخ نویسان اتفاق کلمه دارند بر این که معراج قبل از هجرت به مدینه واقع شده، و ازدواج رسول خدا صلی الله علیه و آله با عایشه بعد از هجرت و در مدینه اتفاق افتاده آن هم بعد از گذشتن مدتى از هجرت و حتى دو نفر هم از راویان در این مطلب اختلاف نکرده اند. خود آیه نیز صریح است در این که معراج آن جناب از مکه و مسجدالحرام بوده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز در همان کتاب است که ترمذى (وى روایت را حسن دانسته) و طبرانى و ابن مردویه از [[ابن مسعود]] روایت کرده اند که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: من ابراهیم را در شب معراج دیدم به من گفت: اى محمد از من بر امتت سلام برسان و به ایشان بگو که زمین بهشت، زمین پاکیزه و قابل کشت و زرع و آب آن گواراست، و همه آن دشت هموار است و نهال هایى که مى توانید بفرستید کلمه سبحان اللَّه و الحمدللَّه و لا اله الا اللَّه و اللَّه اکبر و کلمه لاحول و لاقوة الا باللَّه است.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز در همان کتابست که طبرانى از عایشه روایت کرده که گفت: رسول خدا فرمود: وقتى مرا به آسمان بردند داخل بهشت شدم و به درختى از درختان بهشت رسیدم که زیباتر و سفید برگتر و خوش میوه تر از آن ندیده بودم یک دانه از میوه هاى آن را چیده و خوردم و همین میوه نطفه اى شد در صلب من، وقتى به زمین آمدم و با خدیجه همبستر شدم به فاطمه حامله شد و اینک هر وقت مشتاق بوى بهشت مى شوم فاطمه را مى بویم.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در تفسیر قمى از پدرش از ابن محبوب از ابن رئاب از ابى عبیده از امام صادق علیه السلام روایت آورده که فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله بسیار فاطمه را مى بوسید، این کار براى عایشه خوشایند نبود، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: اى عایشه! وقتى مرا به آسمان بردند داخل بهشت شدم جبرئیل مرا به نزدیک [[درخت طوبى]] برد و از میوه هایش به من داد و من خوردم، خداوند همان میوه را به صورت نطفه اى در پشتم درآورد - وقتى به زمین هبوط نمودم با خدیجه همبستر شدم به فاطمه حامله شد، و اینک هیچ وقت او را نمى بوسم مگر آن که بوى درخت طوبى را از او استشمام مى کنم.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر قمى، ج ۱، ص ۳۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در الدر المنثور است که طبرانى در کتاب اوسط از ابن عمر روایت کرده که وقتى رسول خدا صلی الله علیه و آله را به معراج بردند خداوند به او وحى کرد که باید اذان بگوید چون نازل شد (به جبرئیل رسید) جبرئیل اذان را به او یاد داد.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز در همان کتاب آمده است که ابن مردویه از على علیه السلام روایت کرده که اذان را در شب معراج تعلیم رسول خدا کردند، و واجب شد که نماز را بعد از آن بخوانند.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در کتاب علل به سند خود از اسحاق ابن عمار روایت کرده که گفت: من از حضرت ابى الحسن موسى ابن جعفر پرسیدم چطور شد که هر یک رکعت نماز داراى یک [[رکوع]] و دو [[سجده]] شد؟ و با این که سجده دو تا است چرا دو رکعت حساب نمى شود؟ فرمود: حال که این مطلب را سؤال کردى حواست را جمع کن تا جوابش را خوب بفهمى، اولین نمازى که رسول خدا صلی الله علیه و آله بجا آورد نمازى بود که در آسمان در برابر پروردگار متعال و در جلوى عرش خداى عزوجل خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و شرحش چنین است که وقتى آن جناب را به معراج بردند و آن جناب را به معراج بردند و آن جناب به پاى عرش الهى رسید به او خطاب شد اى محمد! به چشمه صاد نزدیک شو و محل هاى سجده خود را بشوى و پاکیزه کن و براى پروردگارت نماز بخوان، رسول خدا صلی الله علیه و آله بدان جا که خدایش دستور داده بود نزدیک شده و وضو گرفت، وضویى طولانى و سیر، آن گاه در برابر پروردگار جبار تبارک و تعالى به ایستاد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى دستور داد تا نماز را افتتاح کند، او نیز (با گفتن اللَّه اکبر) نماز را شروع کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستور رسید اى محمد! بخوان: {{متن قرآن|بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ * الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ...»}} تا آخر سوره، او چنین کرد دستورش داد تا به اصطلاح حسب و نسب خداى را بخواند و بگوید {{متن قرآن|«سْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ * اللَّهُ الصَّمَدُ»}}، در این جا خداى تعالى از تلقین بقیه سوره باز ایستاد رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: {{متن قرآن|«قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ * اللَّهُ الصَّمَدُ»}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه خداى تعالى دستورش داد: بگوید {{متن قرآن|«لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ * وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ»}}، باز خداى تعالى از تلقین بقیه بازایستاد و [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله خودش پس از اتمام سوره گفت کذلک اللَّه ربى، کذلک اللَّه ربى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از آن که رسول خدا این را بگفت خداى تعالى دستورش داد که براى پروردگارش رکوع کند رسول خدا رکوع کرد و دستور داده شد در حال رکوع بگوید &amp;quot;سبحان ربى العظیم و بحمده&amp;quot; رسول خدا سه بار این ذکر را گفت، دستور آمد سر از رکوع بردارد، رسول خدا سر برداشته در برابر پروردگار متعال ایستاد دستور آمد که اى محمد! سجده کن براى پروردگارت رسول خدا با صورت به سجده افتاد، دستور آمد بگو &amp;quot;سبحان ربى الاعلى و بحمده&amp;quot; او این ذکر را هم سه بار تکرار کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستور رسید بنشیند، رسول خدا صلی الله علیه و آله نشست جلالت پروردگار جل جلاله را متذکر گشته بى اختیار و بدون این که دستور داشته باشد به سجده افتاد و مجددا سه بار [[تسبیح]] گفت، خداى تعالى دستور داد برخیزد آن جناب تمام قامت برخاست و در برخاستن آن جلالتى که از پروردگار خود باید مشاهده کند ندید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى دستور داد اى محمد! بخوان همان طور که در رکعت اول خواندى، آن جناب انجام داده بعد از آن که یکباره سجده کرد نشست باز متذکر جلال پروردگار تبارک و تعالى گشته بى اختیار به سجده افتاد بدون این که دستور داشته باشد بعد از تسبیح دستور رسید که سر بردار، خداوند تو را ثابت قدم کند و گواهى ده که معبودى نیست به غیر از خدا، و این که محمد فرستاده خداست و قیامت آمدنى است و شکى در آن نیست و این که خداوند همه مردگان را زنده مى کند و بگو &amp;quot;اللهم صل على محمد و آل محمد کما صلیت و بارکت و ترحمت على ابراهیم و آل ابراهیم انک حمید مجید اللهم تقبل شفاعته فى امته و ارفع درجته&amp;quot; رسول خدا همه این ها را گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداى تعالى فرمود اى محمد، رسول خدا روى خود به سوى پروردگارش نموده (و از ادب) سر بزیر افکند و گفت &amp;quot;السلام علیک&amp;quot; پس خداى جبار جل جلاله جوابش داد و گفت: &amp;quot;و علیک السلام یا محمد&amp;quot; به نعمت من نیرو بر طاعتم یافتى و به عصمتم. تو را پیغمبر و حبیب خود کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام ابوالحسن علیه السلام سپس فرمود نمازى که خداى تعالى دستور داد دو رکعت بود و دو سجده داشت و او همان طور که برایت گفتم در هر رکعت دو سجده به جا آورد و مشاهده عظمت پروردگارش او را بى اختیار به تکرار سجده واداشت خداى تعالى هم همان دو سجده را واجب کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسیدم: فدایت شوم آن صاد که رسول خدا مامور شد از آن غسل کند چه بود؟ فرمود: چشمه ایست که از یکى از ارکان عرش مى جوشد و آن را آب حیات مى گویند و همان است که خداى تعالى در قرآن از آن یاد کرده و فرموده {{متن قرآن|«ص  وَالْقُرْآنِ ذِي الذِّكْرِ»}} و خلاصه دستور این بود که از آن چشمه [[وضو]] بگیرد و قرائت کند و نماز بخواند.&amp;lt;ref&amp;gt;علل شرایع، ص ۳۳۵، باب ۳۲، ح ۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; علامه طباطبایی می گوید: در این معنا روایت دیگرى نیز هست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[الکافی (کتاب)|کافى]] به سند خود از على بن حمزه روایت کرده که گفت در حضور حضرت صادق علیه السلام بودم که ابوبصیر از آن جناب پرسید: فدایت شوم رسول خدا صلی الله علیه و آله را چند نوبت به معراج بردند؟ فرمود: دو نوبت [[جبرئیل]] او را در موقعى برد و به او گفت: این جا باش که در جایى قرار گرفته اى که تاکنون نه فرشته اى بدان راه یافته و نه پیغمبرى، اینجاست که پروردگارت صلات مى گذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسید: چگونه صلات مى گذارد؟ گفت: مى‌ گوید &amp;quot;سبوح قدوس&amp;quot; منم پروردگار ملائکه و روح، رحمتم از غضبم پیشى گرفته است. رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: &amp;quot;عفوک عفوک&amp;quot;. فرمود: در آن حال نزدیکیش به پروردگار همان قدر بوده است که قرآن درباره اش فرموده: {{متن قرآن|«قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوبصیر به آن جناب عرض کرد: {{متن قرآن|«قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ»}} یعنى چه؟ فرمود: ما بین دستگیره کمان تا سر کمان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس فرمود: میان آن دو حجابى است داراى تلألؤ و به نظرم مى رسد، فرمود حجابى است از زبرجد. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله از دریچه اى به قدر سوراخ سوزن عظمتى را که جز خدا نمى داند مشاهده نمود... .&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافى، ج ۱، ص ۴۴۲، ح ۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه طباطبایی می گوید: آیات [[سوره نجم]] هم مؤید این روایت است که مى گوید معراج دو بار اتفاق افتاد: &amp;quot;صلواتى&amp;quot; هم که در این روایت بود ظاهرا باید درست باشد چون معناى صلوات در لغت به معنى میل و انعطاف است. و میل و انعطاف از خداى سبحان (به طورى که گفته شد) &amp;quot;رحمت&amp;quot; و از عبد &amp;quot;دعا&amp;quot; است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتارى هم که جبرئیل از خداى تعالى در صلواتش نقل کرد که مى فرماید: &amp;quot;رحمت من از غضبم پیشى گرفته&amp;quot; خود مؤید این معنا است. و نیز به همین جهت بود که جبرئیل آن جناب را در آن موقف نگاه داشت موقفى که خود او گفت هیچ فرشته و پیغمبرى بدان جا راه نیافته است، و لازمه این وصفى که براى آن موقف کرده این است که موقف مذکور واسطه اى میان خلق و خالق و آخرین حدى از کمال بوده که ممکن است یک انسان بدان جا برسد، پس حد نامبرده همان حدى است که رحمت الهى در آن ظهور کرده، و از آن جا به مادون و پائین تر افاضه مى شود، و به همین جهت در آن جا باز داشته شد که رحمت خداى را (به خود و به مادون خود) ببیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[مجمع البیان]] خلاصه آن چه را که از روایات استفاده مى شود چنین آورده است که: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: جبرئیل در موقعى که من در [[مکه]] بودم نزد من آمد و گفت اى محمد! برخیز و من برخاسته با او به طرف درب به راه افتادم و دیدم که [[میکائیل]] و [[اسرافیل]] نیز با او آمده اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جبرئیل براق را - که حیوانى بزرگتر از الاغ و کوچکتر از قاطر بود و صورتى چون گونه انسان و دمى چون دم گاو و یالى چون یال اسب و پاهایى چون پاهاى شتر داشت - حاضر کرد بر پشت آن جلى بهشتى بود و دو بال از قسمت ران هایش بر آمده بود، گامش به اندازه اى بود که چشمش کار مى کرد جبرئیل خطاب به من گفت سوار شو. من سوار شدم و به راه افتادم تا به [[بیت المقدس]] رسیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه داستان را نقل کرده تا رسیده به این جا که وقتى به بیت المقدس رسیدم فرشتگانى از آسمان فرود آمده از ناحیه رب العزة به من بشارت دادند و احترام کردند و من در آنجا به نماز ایستادم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در بعضى از روایات این باب آمده است که ابراهیم هم در میان خیل انبیاء مرا بشارت داد، آن گاه از وصف موسى و عیسى گفت و فرمود: سپس جبرئیل دست مرا گرفته بالاى صخره برد و در آن جا نشانید که ناگهان نردبان و معراجى دیدم که هرگز به زیبایى و جمال آن ندیده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس به آسمان بالا صعود داده شدم و عجائب و ملکوتش را دیدم، ملائکه آن جا به من سلام کردند آن گاه جبرئیل مرا به آسمان دوم برد در آن جا عیسى بن مریم و یحیى بن زکریا را ملاقات کردم سپس، به آسمان سوم عروجم داد در آن جا یوسف را دیدم، مرا به آسمان چهارم بالا برد در آن جا ادریس را دیدم به آسمان پنجم برد در آن جا هارون را دیدم به آسمان ششم بالا برد در آن جا خلق کثیرى دیدم که موج مى زدند سپس به آسمان هفتم عروج داد در آن جا خلقى و فرشتگانى دیدم و در حدیث [[ابوهریره]] آمده است که در آسمان ششم موسى را و در آسمان هفتم ابراهیم را دیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه فرمود: از آسمان هفتم هم گذشته به اعلى علیین رفتیم و اعلى علیین را وصف نموده و در آخر فرمود: پروردگارم با من سخن گفت و من با پروردگارم سخن گفتم [[بهشت]] و [[دوزخ]] را دیدم و عرش [[سدرة المنتهى]] را نظاره کردم و سپس به مکه بازگشتم. همین که صبح شد داستان را براى مردم شرح دادم [[ابوجهل]] و مشرکین مرا تکذیب کردند. مطعم بن عدى گفت: تو چنین مى پندارى که در یک شب دو ماه راه را پیموده اى من شهادت مى دهم بر این که تو از دروغ گویانى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راویان حدیث اضافه کرده اند که قریش گفتند: بگو ببینم در این سفر چه چیزها دیدى رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: به کاروان فلان قبیله برخوردم و دیدم که شترى گم کرده دنبالش مى گشتند و در کاروان شان ظرف بزرگى از آب بود، از آب نوشیدم و روى ظرف را پوشاندم، شما مى توانید از ایشان بپرسید که آیا آب را در قدح دیدند یا نه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قریش گفتند: این یک نشانه، سپس فرمود: به کاروان فلان قبیله برخوردم و دیدم که شتر فلانى فرار کرده و دستش شکسته بود شما از ایشان بپرسید، گفتند: این دو نشانه، آن گاه پرسیدند: از کاروان ما چه خبر دارى؟ فرمود: کاروان شما را در تنعیم دیدم، آن گاه از جزئیات بارها و وضع کاروان براى آنان مطالبى گفت و فرمود: پیشاپیش کاروان شترى خاکسترى رنگ در حرکت بود که دو فزاره بر دوش داشت در موقع طلوع خورشید پیدایشان مى شود. گفتند: این هم نشانه اى دیگر.&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان، ج ۶، ص ۳۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[تفسیر عیاشی (کتاب)|تفسیر عیاشى]] از [[هشام بن حکم]] از [[امام صادق]] علیه السلام روایت کرده که فرمود رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن شب که به معراج رفت هم [[نماز عشا|نماز عشاء]] را در مکه خواند و هم [[نماز صبح]] را.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر عیاشى، ج ۲، ص ۲۷۹، ح ۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه طباطبایی می گوید:و در پاره اى از اخبار آمده که آن جناب [[نماز مغرب]] را در [[مسجدالحرام]] خواند و بعد از آن برنامه معراجش شروع شد و میان این دو روایت منافاتى نیست، هم چنان که میان نماز خواندنش قبل از معراج و واجب شدن نماز در شب معراج منافاتى نیست، چرا که نماز قبل از معراج واجب شده بود، ولیکن جزئیات آن که چند رکعت است تا آن روز معلوم نشده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باقى مى ماند این اشکال که در روایات بسیارى آمده که آن جناب از روز اول بعثتش نماز مى خواند، هم چنان که در [[سوره علق]] که اولین سوره است فرموده: {{متن قرآن|«أرَأَيْتَ الَّذِي يَنْهَىٰ * عَبْدًا إِذَا صَلَّىٰ»}} هیچ یادت هست آن کسى را که نهى مى کرد بنده اى را که نماز مى خواند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره علق]]، آیه ۹ و ۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایاتى هم آمده که آن جناب قبل از اعلام دعوتش تا مدتى با على علیه السلام و خدیجه نماز مى خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در کافى از عامرى از حضرت ابى جعفر علیه السلام روایت کرده که فرمود: بعد از آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله معراج رفت در مراجعت ده رکعت نماز بجا آورد هر دو رکعت به یک سلام، و چون حسن و حسین علیه السلام متولد شدند رسول خدا صلی الله علیه و آله به شکرانه خدا هفت رکعت دیگر زیاد کرد و خداوند هم عمل او را امضاء فرمود، و اگر در نماز صبح چیزى اضافه نکرد براى این بود که در هنگام فجر ملائکه شب مى رفتند و ملائکه روز مى آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون خداوند دستورش داد تا در مسافرت نمازهایش بشکند رسول خدا صلی الله علیه و آله همه را دو رکعتى کرد مگر مغرب را که از آن چیزى کم نکرد در نتیجه شش رکعت را بر امتش تخفیف داد. و احکام سهو هم تنها مربوط به رکعت هایى است که رسول خدا صلی الله علیه و آله اضافه کرد و اگر کسى در اصل واجب یعنى در دو رکعت اول شک کند باید نماز را از سر بگیرد.&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافى، ج ۳، ص ۴۸۷، ح ۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شیخ صدوق]] در کتاب «[[من لایحضره الفقیه (کتاب)|من لایحضره الفقیه]]» به سند خود از [[سعید بن مسیب|سعید بن مسیب]] روایت کرده که: &amp;quot;وى از على بن الحسین علیه السلام پرسیده است، چه وقت نماز بدین طریق که امروز واجب است بر مسلمانان واجب شد؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: در [[مدینه]] و بعد از ظهور اسلام و قوت گرفتن آن، که خداوند جهاد را بر مسلمانان واجب نمود، آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله هفت رکعت به آن اضافه کرد، دو رکعت در [[نماز ظهر]] و دو رکعت در عصر و یک رکعت در مغرب و دو رکعت در عشاء و نماز صبح را به حال خود به همان دو رکعتى که در مکه واجب شده بود باقى گذارد...&amp;quot;.&amp;lt;ref&amp;gt;من لایحضره الفقیه، ج ۱، ص ۲۹۱، ح ۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در الدر المنثور است که احمد و نسایى و بزار و طبرانى و ابن مردویه و بیهقى (در کتاب دلائل) به سند صحیح از ابن عباس روایت کرده اند که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: وقتى مرا به معراج بردند بویى پاکیزه از پیش رویم گذشت به جبرئیل گفتم این بوى خوش از کجا است؟ گفت: بوى مشاطه و آرایشگر خانواده [[فرعون]] بود، چرا که او روزى مشغول شانه زدن به گیسوان دختر فرعون بود که شانه از دستش افتاد و گفت: بسم اللَّه. دختر فرعون گفت: مقصودت نام پدر من است؟ گفت: خیر، مقصودم پروردگار خودم و پروردگار تو و پدرت مى باشد، پرسید مگر تو غیر از پدر من پروردگار دیگرى دارى؟ گفت: آرى. پرسید به پدرم بگویم؟ گفت: بگو! دختر فرعون نزد پدرش رفته و جریان را براى او نقل کرد. فرعون آرایشگر و دخترش را احضار کرد و پرسید: آیا غیر از من پروردگار دیگرى دارى؟ گفت: آرى پروردگار من و تو خدایى است که در آسمان ها است، فرعون دستور داد مجسمه گاوى که از مس بود گداخته کردند و آن زن بیچاره و بچه هایش را در آن افکندند همین که خواستند زن را در آن مس گداخته بیندازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: من درخواستى از تو دارم. پرسید: چیست؟ گفت: حاجتم این است که وقتى مرا و فرزندانم را سوزاندى استخوان هاى ما را جمع آورى نموده و دفن کنى...! فرعون قبول کرد و گفت: این کار را مى کنم زیرا تو به گردن ما حق دارى. آن گاه آنان را به نوبت در آن مس گداخته انداختند تا در آخر خواستند که طفل شیرخوارش را بسوزانند، مادرش فریادى کشید، طفل گفت: اى مادر پیش بیا و عقب نرو که تو بر حقى، سرانجام او و فرزندانش در آن مجسمه مسى سوختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن عباس اضافه کرده است که چهار نفر در کودکى به زبان آمده اند، یکى همین کودک است، دومى آن شاهدى بود که به بی گناهى یوسف شهادت داد و سومى طفل شیرخوار در داستان جریح و چهارمى عیسى بن مریم علیه السلام مى باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه طباطبایی می گوید: این روایت به طرز دیگرى از ابن عباس از ابى بن کعب از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;الدرالمنثور، ج ۴، ص ۱۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز در الدر المنثور است که ابن مردویه از انس روایت کرده که گفت رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود شبى به که مرا به معراج بردند از جمعیتى عبور دادند که لب هایشان را با قیچى هاى آتشى مى بریدند و دوباره جایش سبز مى شد، از جبرئیل پرسیدم این ها کیانند؟ گفت: این ها خطیب هایى از امت تواند که به مردم چیزى مى گویند که خود عمل نمى کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه طباطبایی می گوید: و این نوع تمثلات برزخى که نتایج اعمال و عذاب هاى آماده شده براى هر یک را مجسم مى سازد. در اخبار معراجیه بسیار است که پاره اى از آن ها در روایات گذشته از نظر خوانندگان گذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را هم باید دانست که آنچه که ما از اخبار معراج نقل کردیم فقط مختصرى از آن بود وگرنه اخبار در این زمینه بسیار زیاد است که به حد [[تواتر]] مى رسد و جمع کثیرى از [[صحابی|صحابه]] مانند مالک و [[شداد بن اوس|شداد بن اویس]] و [[امام علی علیه السلام|على بن ابى طالب]] علیه السلام و [[ابوسعید خدری|ابوسعید خدرى]] و [[ابوهریره]] و [[عبدالله بن مسعود|عبداللَّه بن مسعود]] و [[عمر بن خطاب]] و عبداللَّه بن عمر و عبداللَّه بن عباس و [[ابی بن کعب|ابى ابن کعب]] و سمرة بن جندب و بریده و صهیب بن سنان و [[حذیفة بن یمان]] و [[سهل بن سعد]] و [[ابو ایوب انصاری|ابوایوب انصارى]] و [[جابر ابن عبدالله انصاری|جابر بن عبداللَّه]] و ابوالحمراء و ابوالدرداء و عروة و [[ام هانى]] و [[ام سلمه]] و [[عایشه]] و اسماء دختر ابى بکر همگى آن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده اند، و جمع بسیارى از راویان [[شیعه]] از امامان اهل بیت علیهم السلام نقل نموده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دانشمندان اسلامى هم همه آن هایى که کلامشان مورد اعتنا است اتفاق دارند بر این که معراج در مکه معظمه و قبل از هجرت به مدینه اتفاق افتاده است، هم چنان که خود آیه مورد بحث هم آن را افاده مى کند و مى فرماید: {{متن قرآن|«سُبْحانَ الَّذِی أَسْرى بِعَبْدِهِ لَیلًا مِنَ الْمَسْجِدِالْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى...»}}؛ منزه است آن خدایى که بنده خود را شبانه از مسجدالحرام به مسجد اقصى برد... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بسیارى از روایات هم که داستان گفتگوى آن جناب را با قریش نقل مى کند بر این معنى دلالت دارد، زیرا از مجموع آن ها هم برمى آید که رسول خدا جریان شب گذشته خود را براى قریش نقل نموده و آنان انکار نموده اند. رسول خدا صلی الله علیه و آله به عنوان نشانه، عدد ستون هاى مسجد اقصى را برایشان گفت، و جزئیاتى که در راه و از کاروان هاى بین راه مشاهده کرده بود نقل کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زمان و مکان معراج و جسمانى یا روحانى بودن آن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این که معراج در چه سالى اتفاق افتاده اختلاف است، بعضى گفته اند: سال دوم [[بعثت]] بوده و این قول را به [[ابن عباس]] نسبت داده اند، بعضى دیگر از آن جمله صاحب [[الخرائج والجرائح (کتاب)|خرائج]] از [[امام علی]] علیه السلام نقل کرده که وى فرمود: در سال سوم بعثت اتفاق افتاده، بعضى آن را در سال پنجم و یا ششم دانسته اند، بعضى ده سال و سه ماه بعد از بعثت و بعضى دوازده سال بعد از بعثت و بعضى یک سال و پنج ماه قبل از هجرت و بعضى یک سال و سه ماه قبل از هجرت و بعضى شش ماه قبل از آن دانسته اند.&amp;lt;ref&amp;gt;روح المعانى، ج ۱۵، ص ۶ و مناقب، ج ۱، ص ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; هر چه بوده بحث در آن و تتبع در سال و ماه و روز آن آنقدرها اهمیت ندارد، علاوه بر این مستند و دلیلى هم که بتوان بر آن اعتماد کرد در دست نیست، لذا از این بحث صرف نظر مى نمائیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزى که باید خاطرنشان ساخت این است که روایات وارده از [[ائمه اطهار|امامان]] علیهم السلام، معراج را در دو نوبت مى دانند. و از آیات [[سوره نجم]] هم همین معنا استفاده مى شود، زیرا در آنجا دارد: {{متن قرآن|«وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَىٰ»}}؛ به تحقیق آن را دفعه دیگرى بدید. و بنابراین جزئیاتى که درباره معراج در روایات وارد شده و با هم سازگارى ندارند ممکن است یک دسته آن ها مربوط به معراج اول و یک دسته دیگر راجع به معراج دوم بوده و پاره اى دیگر مشاهداتى باشد که آن حضرت در هر دو معراج مشاهده کرده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه در محل وقوع این حادثه نیز اختلاف دیگرى کرده اند، بعضى&amp;lt;ref&amp;gt;روح المعانى، ج ۱۵، پاورقى ص ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; گفته اند از [[شعب ابوطالب|شعب ابى طالب]] به معراج رفتند، بعضى&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان، ج ۶، ص ۳۹۶ و روح المعانى، ج ۱۵، ص ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; دیگر محل آن را خانه ام هانى دانسته که پاره اى از روایات هم بر آن دلالت دارد، آن گاه آیه شریفه مورد بحث را که ابتداى آن را مسجدالحرام دانسته چنین تاویل مى کنند که مقصود از آن تمامى حرم است که آن را مجازا مسجدالحرام نامیده. بعضى&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر فخر رازى، ج ۲۰، ص ۱۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; دیگر گفته اند از [[مسجدالحرام]] بوده چون آیه بر آن دلالت دارد و دلیل دیگرى که بتواند آیه را تاویل کند در دست نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ممکن هم هست از آن نظر که گفتیم دوباره اتفاق افتاده بگوئیم: یکى از دو معراج از مسجدالحرام بوده و یکى دیگر از خانه ام هانى و اما این که از شعب ابى طالب بوده باشد در روایاتى که متضمن آنست چنین آمده که [[ابوطالب]] علیه السلام در تمام طول شب دنبال آن حضرت مى گشت و به او دست نمى یافت تا آن چه با [[بنى هاشم]] در مسجدالحرام جمع شده شمشیرها را برهنه نموده قریش را تهدید کردند که اگر محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله پیدا نشود چنین و چنان مى کنیم، در همین حال بودند که رسول خدا صلی الله علیه و آله از آسمان نازل شده نزد ایشان آمد، و مشاهدات خود را براى قریش تعریف کرد: و پر واضح است که این همه جزئیات و خصوصیات تصور نمى رود در ایامى اتفاق افتاده باشد که ابى طالب علیه السلام در شعب محاصره و دست به گریبان آن شدائد و بلایا بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به هر حال معراجى که آیه شریفه مورد بحث آن را اثبات مى کند معراجى که به بیت المقدس بود ابتدایش مسجدالحرام بوده و آیه شریفه در این معنى کمال ظهور را دارد، و جهت ندارد که ما آن را تاویل کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز اختلاف دیگرى کرده اند در کیفیت معراج، بعضى&amp;lt;ref&amp;gt;منهج الصادقین، ج ۵، ص ۲۴۰، روح المعانى، ج ۱۵، ص ۷، مجمع البیان، ج ۶، پاورقى ص ۳۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; گفته اند: هم روحانى و هم جسمانى بوده رسول خدا صلی الله علیه و آله با بدن خاکى خود از مسجدالحرام به بیت المقدس و از آن جا نیز با جسد و روحش به آسمان ها عروج نموده است، و این قول بیشتر مفسرین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضى&amp;lt;ref&amp;gt;روح المعانى، ج ۱۵، ص ۷ به نقل از مازرى.&amp;lt;/ref&amp;gt; دیگر گفته اند: با روح و جسدش تا بیت المقدس و از آن جا با روح شریفش به آسمان ها عروج نموده است و این قول گروهى از مفسرین است. و بعضى گفته اند: با روحش بوده و این خود از رؤیاهاى صادقى است که خداوند به پیغمبرش نشان داده، و این قول نادرى از مفسرین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مناقب گفته: مردم در معراج اختلاف کرده اند، و [[خوارج]] آن را انکار و [[جهمیه|فرقه جهمیه]] معترض شده اند به این که روحانى و به صورت رؤیا بوده است، ولى فرقه [[امامیه|امامیه]] و [[زیدیه|زیدیه]] و [[معتزله]] گفته اند تا بیت المقدس روحانى و جسمانى بوده، چون آیه شریفه دارد: &amp;quot;تا مسجد اقصى&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده اى دیگر گفته اند: از اول تا به آخر حتى آسمان ها را هم با جسد و روح خود معراج کرده است، و این معنى از ابن عباس و ابن مسعود، و جابر، و حذیفه و انس و عایشه و ام هانى روایت شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ما در صورتى که ادله مذکور دلالت کند آن را انکار نمى کنیم، و چگونه انکار کنیم با این که سابقه آن در دست هست، و آن معراج [[موسى بن عمران]] است که خداى تعالى او را با جسد و روحش تا [[طور سينا|طور سینا]] برد، و در قرآن در خصوص آن فرموده: {{متن قرآن|«وَ ما کنْتَ بِجانِبِ الطُّورِ»}} تو در جانب طور نبودى، و نیز [[حضرت ابراهیم]] را تا آسمان دنیا برده در قرآن فرموده: {{متن قرآن|«وَ کذلِک نُرِی إِبْراهِیمَ...»}}؛ این چنین به ابراهیم نشان دادیم...، و [[حضرت عیسى]] را تا آسمان چهارم برده در قرآن فرموده: {{متن قرآن|«وَرَفَعْنَاهُ مَكَانًا عَلِيًّا»}}؛ او را تا جایى بلند عروج دادیم. و درباره رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده: {{متن قرآن|«فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ»}}؛ پس تا اندازه قاب دو قوس رسید و معلوم است که این به خاطر علو همت آن حضرت بود، این بود گفتار صاحب مناقب.&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب، ج ۱، ص ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولى آن چه سزاوار است در این خصوص گفته شود این است که اصل &amp;quot;اسراء&amp;quot; و &amp;quot;معراج&amp;quot; از مسائلى است که هیچ راهى به انکار آن نیست چون قرآن درباره آن به تفصیل بیان کرده، و اخبار [[متواتر]]، از رسول خدا صلی الله علیه و آله و امامان اهل بیت علیهم السلام بر طبق آن رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما درباره چگونگى جزئیات آن، ظاهر آیه و روایات محفوف به قرائنى است که آیه را داراى ظهور نسبت به آن جزئیات مى کنند. ظهورى که به هیچ وجه قابل دفع نیست، و با در نظر داشتن آن قرائن از آیه و روایات چنین استفاده مى شود که آن جناب با روح و جسدش از مسجدالحرام تا مسجد اقصى رفته، و اما عروجش به آسمان ها، از ظاهر آیات سوره نجم که به زودى انشاء اللَّه به تفسیرش خواهیم رسید و صریح روایات بسیار زیادى که برمى آید که این عروج واقع شده و به هیچ وجه نمى توان آن را انکار نمود، چیزى که هست ممکن است بگوئیم که این عروج با روح مقدسش بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولیکن نه آن طور که قائلین به معراج روحانى معتقدند که به صورت رؤیاى صادقه بوده است، چه اگر صرف رؤیا مى بود دیگر جا نداشت آیات قرآنى این قدر درباره آن اهمیت داده و سخن بگوید، و در مقام اثبات کرامت درباره آن جناب برآید. و همچنین دیگر جا نداشت قریش وقتى که آن جناب قصه را برایشان نقل کرد آن طور به شدت انکار نمایند و نیز مشاهداتى که آن جناب در بین راه دیده و نقل فرموده با رؤیا بودن معراج نمى سازد، و معناى معقولى برایش تصور نمى شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلکه مقصود از روحانى بودن آن این است که روح مقدس آن جناب به ماوراى این عالم مادى یعنى آن جایى که ملائکه مکرمین منزل دارند و اعمال بندگان بدان جا منتهى و اقدار از آن جا صادر مى شود عروج نموده و آن آیات کبراى پروردگارش را مشاهده و حقایق اشیاء و نتایج اعمال برایش مجسم شده، ارواح انبیاى عظام را ملاقات و با آنان گفتگو کرده است، ملائکه کرام را دیده و با آنان صحبت نموده است و آیاتى الهى دیده که جز با عبارات: &amp;quot;[[عرش]]&amp;quot;، &amp;quot;حجب&amp;quot;، &amp;quot;سرادقات&amp;quot; تعبیر از آنها ممکن نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این است معناى معراج روحانى، ولى آقایان چون قائل به اصالت وجود مادى بوده و در عالم به غیر از خدا هیچ موجود مجردى را قائل نیستند و از سوى دیگر که کتاب و سنت در وصف امور غیر محسوسه اوصافى را برمى شمارد که محسوس و مادى است مانند ملائکه کرام و عرش و کرسى و لوح و قلم و حجب و سرادقات ناگزیر شده این امور را حمل کنند بر اجسام مادیه اى که محسوس آدمى واقع نمى شوند و احکام ماده را ندارند، و نیز تمثیلاتى که در روایات در خصوص مقامات صالحین و معارج قرب آنان و بواطن صور معاصى از نتایج اعمال و امثال آن وارد شده بر نوعى از تشبیه و استعاره حمل نموده، در نتیجه خود را به ورطه سفسطه بیندازند حس را خطاکار دانسته قائل به روابطى جزافى و نامنظم در میان اعمال و نتایج آن شوند و محذورهاى دیگرى از این قبیل را ملتزم گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز به همین جهت بوده که وقتى یک عده از انسان ها معراج جسمانى رسول خدا را انکار کرده اند ناگزیر شده اند که بگویند معراج آن حضرت در خواب بوده چون رؤیا به نظر ایشان یک خاصیت مادى است براى روح مادى، و آن گاه ناچار شده اند آیات و روایاتى را که با این گفتارشان سازگارى نداشته تاویل کنند گو این که از آیات و روایات یکى هم با گفتار ایشان جور نمى آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[مجمع البیان (کتاب)|مجمع البیان]] مى گوید: موضعى که آن جناب بدان جا سیر داده شد مورد اختلاف است که کجا بوده، نظر ما این است که بیت المقدس بوده چون [[قرآن کریم]] این مطلب را به آن صراحت بیان نموده که هیچ مسلمانى نمى تواند آن را انکار نماید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این که بعضى ها گفته اند: این جریان در خواب واقع شده کلامى است ظاهر البطلان، زیرا اگر خواب مى بود دیگر معجزه و برهان نبود. و حال آن که در روایات دارد که پیغمبر ما به آسمان عروج کرد و این مضمون را بسیارى از صحابه از قبیل [[ابن عباس]] و [[ابن مسعود]] و جابر بن عبداللَّه و [[حذیفه]] و [[عایشه]] و ام هانى و دیگران روایت کرده اند چیزى که هست در نقل جزئیات آن کم و زیاد دارند. و اگر همه آن جزئیات را به دقت مورد نظر قرار دهیم خواهیم دید که از یکى از چهار وجه خالى نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*یا خصوصیاتى هستند که هم اخبار متضمن آن ها، [[متواتر]] است و به هیچ وجه نمى توان انکارش نمود و هم این که علم ما مى تواند به صحت آن ها حکم کند.&lt;br /&gt;
*و یا جزئیات و خصوصیاتى هستند که هر چند اخبار در دلالت بر آن ها به حد تواتر نمى رسد ولیکن از آن جایى که امورى غیر معقول و مخالف با اصول نیستند، و خلاصه عقل حکم به امکان آن ها مى کند، که ما نیز آن ها را انکار ننموده، و تجویزش مى کنیم، و مى گوئیم ممکن است چنین وقایعى اتفاق افتاده باشد و با فرض تواتر حکم قطعى مى کنیم که این گونه امور در بیدارى اتفاق افتاده.&lt;br /&gt;
*و یا امورى است که ظاهرش با اصول مسلمه ما مخالفت دارند ولیکن وضع روایاتى که بر آن ها دلالت مى کند طورى است که مى توان ظاهرش را تاویل نمود و محمل معقولى برایش درست کرد، در این صورت از ظاهر آن روایات صرفنظر نموده بر آن معانى معقول حمل مى کنیم، حملى که هم با حق بسازد و هم با دلیل و روایت.&lt;br /&gt;
*و یا امورى است که نه ظاهرش معقول و صحیح است و نه ممکن است بر محمل صحیحى حملشان نمود، و حمل نمودن آن ها به اصطلاح بدون سریش صورت نمى گیرد، این گونه جزئیات و خصوصیات راجع به معراج را قبول ننموده ادله آن ها را رد مى کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جمله مطالبى که درباره معراج جزء دسته اول است، یعنى مورد یقین است اصل معراج است و این که اجمالا آن جناب را به معراج برده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از جمله مطالبى که جزء دسته دوم است این است که آن جناب آسمان ها را گشته و انبیاء و عرش و سدرة المنتهى و [[بهشت]] و [[دوزخ]] را دیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و مطالب جزء دسته سوم از قبیل دیدن اهل بهشت و تنعم آنان و اهل دوزخ و کیفیت عذاب ایشان است که مى توان بر این معنا حمل کرد که رسول خدا صلی الله علیه و آله اسماء و صفات ایشان را دیده و به اصطلاح لیست بهشتیان و دوزخیان را قرائت فرموده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و مطالبى که جزء دسته چهارم است و چاره اى جز طرح و طرد روایات آن نیست، مطالبى است که از ظاهر ادله آن تشبیه برمى آید مثل سخن گفتن علنى با خدا و دیدن خدا و با او بر تخت نشستن و امثال آن که ظاهرش جسمانیت و شباهت خدا به خلق را مى رساند، و خدا از آن ها منزه است، و از همین دسته است آن روایتى که دارد شکم رسول خدا صلی الله علیه و آله را شکافته و دل او را شستند. چون دل آن جناب از هر بدى و عیبى طاهر و مطهر بوده و چنان دلى که مرکز آن همه معارف و عقائد حقه است چگونه احتیاج به شستشو دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان، ج ۶، ص ۳۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بسیار خوب گفته است، جز این که بیشتر مثال هایى که آورده مورد اشکال است، مثلا گردش در آسمان ها و دیدن [[انبیاء]] و امثال آن و همچنین شکافتن سینه رسول خدا صلی الله علیه و آله و شستشوى آن را از دسته چهارم شمرده، و حال آن که از نظر عقل هیچ اشکالى ندارد. زیرا مى توان گفت همه آن ها از باب تمثلات برزخى و یا روحى بوده است، و روایات معراج پر است از این نوع تمثلات، مانند مجسم شدن دنیا در هیات زنى که همه رقم زیور دنیایى به خود بسته و تمثل دعوت یهودیت و نصرانیت و دیدن انواع نعمت ها و عذاب ها براى بهشتیان و دوزخیان و امثال این ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جمله مؤیداتى که گفتار ما را تایید مى کند اختلاف لحن اخبار این باب است در بیان یک مطلب، مثلا در بعضى از آن ها درباره صعود رسول خدا به آسمان مى گوید که به وسیله براق صورت گرفته و در بعضى دیگر بال جبرئیل آمده و در بعضى نردبانى که یکسرش روى صخره بیت المقدس و سر دیگرش به بام فلک و آسمان ها رفته است، و از این قبیل اختلاف تعبیر در بیان یک حقیقت بسیار است که اگر کسى بخواهد دقت کند در خلال روایات این باب بسیار خواهد دید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین از همین جا مى توان حدس زد که منظور از این بیانات مجسم ساختن امرى غیر جسمى و غیر مادى است به صورت امرى مادى به نحو تمثیل و یا تمثیل و وقوع این گونه تمثیلات در ظواهر کتاب و سنت امرى است واضح که به هیچ وجه نمى شود انکارش کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[المیزان فی تفسیر القرآن (کتاب)|المیزان فی تفسیر القرآن]]، علامه طباطبايى، ترجمه سید محمدباقر موسوی همدانی، دفتر انتشارات اسلامى، قم، ۱۳۷۴، ج۱۳ ص۵.&lt;br /&gt;
{{شناختنامه رسول خدا (ص)}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:معارف قرآن]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبر اکرم از بعثت تا رحلت]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ پیامبر اسلام]]&lt;br /&gt;
[[رده: مقاله های مهم]]&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= متوسط&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= خوب &lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= متوسط&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= متوسط&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= خوب&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%88_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=169857</id>
		<title>ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه علیهماالسلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%88_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=169857"/>
		<updated>2026-10-08T19:25:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* مراسم عروسی */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{عالی}}&lt;br /&gt;
ازدواج [[حضرت فاطمه]] (سلام الله علیها) و  [[حضرت علی]] (علیه السلام) از مهم ترین اتفاقات تاریخ [[شیعه]] است، زیرا سلسله [[ائمه اطهار|امامان]] شیعه ثمره این [[ازدواج]] هستند. مطابق با برخی [[حدیث|احادیث]]، [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] (صلی الله علیه وآله) به [[وحی]] الهی، حضرت فاطمه را به ازدواج حضرت علی در آورد. در مورد تاریخ این ازدواج چندین نظر وجود دارد که در تقویم رسمی [[ایران]] از این بین، روز یکم [[ذی الحجه]] به عنوان تاریخ این ازدواج تعیین شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تاریخ ازدواج امام علی و حضرت فاطمه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباه تاریخ ازدواج [[امام علی]] (علیه السلام) و [[حضرت فاطمه]] (سلام الله علیها) اتفاق چندانی میان مورخان و سیره‌نگاران نیست. تاریخ هایی که گاه بیانگر زمان صیغه خواندن می باشد و گاه بیانگر زمان عروسی و رفتن حضرت زهرا (سلام الله علیها) به خانه [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] (علیه السلام) است. این تاریخ ها عبارت اند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#روز اول [[ماه ذی الحجه|ذى الحجه]] عقد فاطمه (علیهاالسلام) و روز سه شنبه ششم همان ماه، ازدواج حضرت بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن شهرآشوب‌، المناقب، ج ۳، ص ۳۵۷، قم‌، ۱۳۷۹ ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#در ماه [[شوال]] پس از بازگشت حضرت علی (علیه السلام) از [[غزوه بدر|جنگ بدر]] بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;شیخ طوسی، الأمالی، ص ۴۳، دار الثقافة، قم، ۱۴۱۴ق.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#بنابر روایت [[امام صادق علیه السلام|امام صادق]] (علیه السلام): عقد حضرت على و حضرت فاطمه (علیهاالسلام) در ماه [[ماه رمضان|رمضان]]، و ازدواج آنها در ذى حجّه [[سال دوم هجرت|سال دوم هجرى]] بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;إربلی، علی بن عیسی، کشف الغمة، ج ۱، ص ۳۶۴، مکتبة بنی هاشم، تبریز، ۱۳۸۱ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#زفاف فاطمه در شب پنج شنبه، بیست و یکم ماه [[ماه محرم|محرم]] سال سوم هجرت بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;سید بن طاوس، إقبال ص ۵۸۴، دار الکتب الإسلامیة، تهران، ۱۳۶۷ ش&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#برخی بر این عقیده اند که: عقد حضرت فاطمه (علیهاالسلام) در اواخر ماه [[ماه صفر|صفر]] و ازدواج در ماه ذی حجه بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحار الأنوار، ج ۱۹، ص ۱۹۲-۱۹۳، مؤسسة الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#عده ای نیز گفته اند که عقد در ماه [[ربیع الاول]] بوده و در همان ماه ازدواج صورت پذیرفته است.&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحار الأنوار، ج ۱۹، ص ۱۹۲-۱۹۳، مؤسسة الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#[[محمد بن سعد زهری|ابن سعد]] روایت کرده است که ازدواج فاطمه (علیهاالسلام) با على (علیه السلام) پنج ماه پس از ورود پیغمبر (صلی الله علیه وآله) به [[مدینه]] در ماه [[ماه رجب|رجب]] صورت پذیرفت و پس از بازگشت از [[غزوه بدر|بدر]] او را به خانه حضرت على (علیه السلام) فرستاد.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبرى، ج ۸، ص ۱۸، دار الکتب العلمیة، ط الأولى، ۱۴۱۰/۱۹۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ali and fatema.png|left]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سن ازدواج امام علی و حضرت فاطمه==&lt;br /&gt;
علماى [[شیعه]] در تعیین سن [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|حضرت فاطمه]] علیهاالسلام به هنگام ازدواج از چهارده سال بیشتر نگفته ‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;امین، سید محسن ، أعیان الشیعة، ج ۱، ص ۳۱۳، دار التعارف للمطبوعات، بیروت، ۱۴۰۶ ق&amp;lt;/ref&amp;gt; اکثر عالمان شیعه معتقدند که، سن حضرت در زمان ازدواج، ۹ یا ۱۰ یا حداکثر ۱۱ سال بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;انصاری، اسماعیل،الموسوعة الکبرى عن فاطمة الزهراء،ج‌۴،ص۲۱، دلیل ما، قم، ۱۴۲۸ق&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین سن [[امیرالمومنین|امیرمؤمنان]] علیه السلام ۲۱ سال و ۵ ماه بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبد البر، الاستیعاب فى معرفة الأصحاب ، ج ۴، ص ۱۸۹۳، بیروت، دار الجیل، ط الأولى،  ۱۴۱۲/۱۹۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خواستگاری حضرت علی از حضرت زهرا==&lt;br /&gt;
آنچه مسلّم است، اینکه [[حضرت زهرا]] (سلام الله علیها) خواهان بسیار داشته اند. زیرا از طرفی پدر ایشان چه قبل و چه بعد از [[مبعث حضرت محمد صلی الله علیه و آله|بعثت]] از مردان شریف و بزرگ عرب و [[قریش]] بوده اند، و از طرف دیگر شخصیت خود حضرت زهرا (سلام الله علیها) شخصیتی بسیار والا و بزرگ بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش از [[حضرت علی]] علیه السلام افرادی مانند [[ابوبکر]] و [[عمر بن خطاب|عمر]] آمادگی خود را برای ازدواج با دختر [[پیامبر اسلام|پیامبر]] صلی الله علیه و آله اعلام کرده بودند و هر دو از پیامبر یک پاسخ شنیده بودند و آن این که درباره ازدواج زهرا منتظر [[وحی]] الهی است.&amp;lt;ref&amp;gt; ابن سعد، طبقات، ج ۸، ص ۱۱،در سنن نسائی آمده است: پیغمبر (صلی الله علیه وآله) در پاسخ آنان گفت: «فاطمه خردسال است» و چون علی (علیه السلام)) او را از وی خواستگاری کرد، پذیرفت.(نسائی، سنن، ج ۶، ص ۶۲؛ فاطمـه الزّهراء، ص ۲۵، ج ۲)،الصواعق المحرّقه، ص ۱۶۲ و رجوع به انساب الاشراف، ص ۴۰۲ شود،بحار، ص ۹۲ و نک: فصل «گزیده ای از شعرای عربی ».&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] در «[[مناقب ابن شهر آشوب (کتاب)|مناقب]]» خود از دیگر خواستگاران حضرت اسم می برد. از جمله [[عبدالرحمان بن عوف]] و [[عثمان بن عفان]] که هر دو از ثروتمندان بزرگ بودند، برای خواستگاری، خدمت رسول خدا رسیدند و به یکدیگر تفاخر می کردند؛ که پیغمبر از سخن آنان خشمناک شد... .&amp;lt;ref&amp;gt; مناقب ابن شهر آشوب، ج۳، ص ۳۴۵/ تذکرة الخواص، ص ۳۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جایی دیگر آمده است: دختر پیغمبر (صلی الله علیه وآله) خواستگارانی داشت؛ امّا پدرش از میان همه پسر عموهای خود، [[امام علی علیه السلام|علی بن ابی طالب]] (علیه السلام)) را برای شوهری او برگزید و به دخترشان فرمودند: «تو را به کسی به زنی می دهم که از همه نیکو خوی تر و در مسلمانی پیش قدم تر است.»&amp;lt;ref&amp;gt;نسائی، سنن، ج ۲، ص ۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضحاک بن مزاحم نقل می کند، از حضرت [[امام علی علیه السلام|علی بن ابیطالب]] علیه السلام شنیدم که در مورد مراسم خواستگاری از [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|حضرت زهرا]] سلام الله علیها می فرمود: موقعی که من نزد [[پیامبر اسلام|پیامبر خدا]] صلی الله علیه وآله رفتم و آن بزرگوار مرا دید خندید و فرمود:&lt;br /&gt;
یا اباالحسن! آیا برای حاجتی که داری نزد من آمدی؟ من قرابت و سبقت در [[اسلام]] و یاری کردن خود را از آن حضرت و جهادهایی که در راه خدا کرده بودم، برای آن حضرت شرح دادم.&lt;br /&gt;
پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:&lt;br /&gt;
یا علی راست می گویی، مقام تو بالاتر از این است که تذکّر دادی، گفتم:&lt;br /&gt;
یا رسول الله فاطمه ی زهراء را برایم تزویج نما.&lt;br /&gt;
فرمود:&lt;br /&gt;
یا علی! قبل از تو چند نفر از مردان، این تقاضا را داشتند، ولی هر گاه من به فاطمه می گفتم اظهار بی میلی می کرد، شما چند لحظه ای صبر کن تا من نزد او بروم و برگردم.&amp;lt;ref&amp;gt;الأمالی للطوسی : ص ۳۹ ح ۴۴ ، بشارة المصطفى : ص ۲۶۱ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر خدا، نزد فاطمه علیها السلام رفت... و به او فرمود: اى فاطمه! &lt;br /&gt;
پاسخ داد: بلى، چه مى خواهى، اى پیامبر خدا؟ &lt;br /&gt;
فرمود: «على بن ابى طالب، کسى است که خویشاوندى و فضیلت و اسلامش را مى شناسى و من از خدا خواسته ام که تو را به ازدواج بهترینِ آفریدگانش و محبوب ترینِ آنان در نزدش درآورد و على از تو خواستگارى کرده است. چه نظرى دارى؟». &lt;br /&gt;
فاطمه علیها السلام ساکت ماند ولی صورتش را برنگرداند و پیامبر خدا، کراهتى در چهره اش ندید. پس برخاست، در حالى که مى گفت: «اللّه اکبر! سکوت او [نشانه] رضایت اوست». &lt;br /&gt;
پس [[جبرئیل]] علیه السلام نزدش آمد و گفت: اى محمّد! او را به ازدواج على بن ابى طالب درآور که خداوند، این دو را براى هم پسندیده است.&amp;lt;ref&amp;gt;الأمالی للطوسی : ص ۳۹ ح ۴۴ ، بشارة المصطفى : ص ۲۶۱&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت علی بن ابیطالب (علیه السلام) روایت می کنند: پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله به من فرمود: یا علی! گروهی از مردان [[قریش]] راجع به فاطمه زهراء مرا مورد عتاب قرار دادند و گفتند: ما خواستگار فاطمه بودیم و تو نپذیرفتی، اکنون او را به علی بن ابیطالب دادی. من گفتم: به خدا قسم، من فاطمه را از شما رد نکردم و او را تزویج ننمودم، بلکه خدا خواستگاری شما را نپذیرفت و فاطمه را برای علی تزویج کرد؛ زیرا جبرئیل بر من نازل شد و گفت، خدای تعالی می فرماید: اگر من علی را خلق نمی کردم شوهری که شایسته ی فاطمه باشد در روی زمین نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;علامه محمدباقر مجلسی،ترجمه جلد ۴۳ بحارالنوار،ص ۲۸۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) روایت شده است که خطاب به على علیه السلام فرمود: «{{متن حدیث|لولاک یا على لما کان لفاطمه کفو على وجه الارض}}&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار ج ۴۳/ ۱۰۷&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ یا على اگر تو نبودى، فاطمه را بر روى زمین کفوی نبود». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علامه حسن زاده آملی]] در شرح این روایت گفته اند: نکاح بر کفائت است - که باید مرد و زن کفو هم باشند- و مرد غیر [[معصوم]] را بر زنى که صاحب عصمت است راهى نیست.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن زاده آملی؛ حسن، شرح فص حکمة عصمتیة فی کلمة فاطمیة، ص۱۷۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مهریه حضرت زهرا علیهاالسلام==&lt;br /&gt;
[[رسول اکرم]] (صلی الله علیه وآله) پس ازکسب اجازه از [[حضرت زهرا]] (سلام الله علیها) به نزد [[امام علی علیه السلام|امیرالمؤمنین علی]] (علیه السلام) آمدند و با لبی خندان گفتند: یا علی! آیا برای عروسی چیزی داری؟ پاسخ داد: یا رسول الله پدر و مادرم قربانت، شما از وضع من کاملاً اطلاع دارید. تمام ثروت من عبارت است از یک شمشیر، یک زره و یک شتر.&lt;br /&gt;
فرمود: تو مرد جنگ و جهادی و بدون شمشیر نمی توانی در راه خدا جهاد کنی، شمشیر از لوازم و احتیاجات ضروری تو است. شتر نیز از ضروریات زندگی تو محسوب می شود، باید به وسیله آن آبکشی کنی و امور اقتصادی خود و خانواده ات را تأمین کنی و برای اهل و عیالت کسب روزی نمایی و در مسافرت بارت را بر آن حمل کنی، تنها چیزی که می توانی از آن صرف نظر کنی همان زره است. منهم به تو سخت نمی گیرم و به همان زره اکتفا می نمایم.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص ۴۰۹&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روایات دو نوع [[مهریه]] برای حضرت زهرا (سلام الله علیها) مشخص شده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مهریه عادی یا به تعبیری مهریه زمینی  که همه زنان مسلمان دارند و دو نوع روایت در این مورد نقل می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#مهریه حضرت فاطمه زرهی بود از نوع بسیار محکم که آن را زره شمشیرشکن می گویند و آن از پوست دبّاغی نشده قوچ و یا پوست بُز ساخته می شود و ارزش این زره چهارصد و به نقلی پانصد درهم بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص۳۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#مهریه حضرت زهرا (سلام الله علیها) طبق روایات اسلامی پانصد درهم بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;قاضی نورالله تستری، احقاق الحق، ج ۸، ص ۳۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته این دو روایت قابل جمع هستند و می توان گفت در حقیقت مهر حضرت فاطمه (سلام الله علیها) همان زره حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بود که آن را به پانصد درهم  فروختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مهریه آسمانی: رسول الله (صلی الله علیه وآله) فرمودند: مهریه فاطمه سلام الله علیها در آسمان یک پنجم زمین تعیین شده، پس کسی که با بغض فاطمه و فرزندانش، تا قیامت روی زمین راه برود حرام است.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص ۳۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt; در روایتی دیگر از  [[امام باقر]] علیه السلام روایت شده که فرمود مهریه فاطمه اطهر یک پنجم دنیا، یک سوّم بهشت، چهار نهر که عبارتند از: نهر [[فرات]]، نیل در [[مصر]]، نهروان و  نهر بلخ.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص ۳۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر مومنان به دستور پیامبر زره را فروخت و پول آن را به آن بزرگوار تقدیم داشت و پیامبر آن پول را به سه بخش تقسیم کرده، بخشی از آن را برای خریدن وسایل زندگی به عنوان جهیزیه، و بخش دیگر آن را برای تهیه عطریات عروسی قرار داد و سومین بخش آن را نزد «[[ام سلمه]]» سپرد تا به هنگام فرارسیدن شب عروسی آن را به امیر مومنان باز گرداند تا بتواند از میهمانان خویش پذیرایی کند.&amp;lt;ref&amp;gt;محمد کاظم قزوینی ، فاطمه زهرا سلام الله علیها از ولادت تا شهادت  ، ص ۱۸۹&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خواندن خطبه عقد در مسجد==&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام|پیغمبر]] صلی الله علیه وآله به [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] فرمودند: یا علی تو زودتر به [[مسجد]] برو و من نیز از عقب تو می آیم، تا در حضور مردم مراسم عقد را برگزار کنیم و خطبه بخوانیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت علی (علیه السلام) مسرور و خوشحال به جانب مسجد حرکت نمود. [[ابوبکر]] و [[عمر بن خطاب|عمر]] را در بین راه ملاقات کرد، آنها از جریان کار جویا شدند، گفت: رسول خدا دخترش را به من تزویج کرد، هم اکنون پیامبر در راه است تا در حضور جمعیت، مراسم عقد و خطبه خوانی را انجام دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیغمبر (صلی الله علیه وآله) در حالی که صورتش از سرور و شادمانی می درخشید به مسجد تشریف برد، ‌و به [[بلال|بلال حبشی]] فرمودند: [[مهاجرین|مهاجر]] و [[انصار]] را در مسجد جمع کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که مردم جمع شدند، بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: ای مردم آگاه باشید که [[جبرئیل]] بر من نازل شد و از جانب خدا پیام آورد که مراسم عقد ازدواج علی و فاطمه علیها السلام در عالم بالا و در حضور [[فرشتگان]] برگزار شده و دستور داده که در زمین نیز آن مراسم را انجام دهم، و شما را بر آن گواه بگیرم. على علیه‌ السلام را خواست و فرمود یا على پروردگار مرا امر فرموده که فاطمه را براى تو عقد کنم به پانصد مثقال نقره آیا راضى هستى؟ عرض کرد: یا رسول‌اللَّه راضى هستم همه حضار مبارک باد گفتند سپس رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به منبر رفت [[خطبه عقد حضرت علی و زهرا (علیهماالسلام) |خطبه عقد]] را ایراد فرمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن علی علیه السلام برخاست خطبه ای ایراد کرد و فرمود: ای مردم! رسول خدا فاطمه را به عقد من در آورد و زره ام را از بابت [[مهریه|مهر]] قبول کرد. از آن حضرت بپرسید و گواه باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلمانان به پیغمبر (صلی الله علیه وآله) عرض کردند: یا رسول الله! فاطمه را با علی کابین بسته ای؟ رسول خدا پاسخ داد: آری. پس تمام حضار دست به دعا برداشته گفتند: خدا این [[ازدواج]] را بر شما مبارک گرداند و در میانتان دوستی و محبت افکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پایان مجلس، رسول خدا به زنان خود امر فرمود تا به خوشحالى این جشن شادمانى کنند و بساط سرور بگسترند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
على علیه السّلام مى ‏گوید: رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله دخترش را به ازدواج من درآورد و آنگاه نزد من آمده دستم را گرفته و فرمود: با یاد و نام خدا برخیز و بگو: «{{متن حدیث|على برکة اللَّه، و ما شاء اللَّه، و لا قوّة إلّا باللَّه، و توکلت على اللَّه}}؛ بر سفره برکت خدا مى نشینم، و راضى مى شوم بر آنچه او بخواهد، همانا قدرت و قوّتى نیست مگر از جانب خدا، پس به او توکل مى کنم و یارى مى طلبم». سپس مرا کنار فاطمه نشانید و گفت: خداوندا! اینان محبوبترین مردم در نزد من مى‏ باشند، پس آنان را دوست بدار، و خیر و [[برکت|برکت]] به ذریه آنها عطا کن، و آنان را از هر آسیبى حافظ باش، من آنها و نسلشان را از شرّ شیطان فریبکار به تو مى ‏سپارم.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها (ترجمه و تحقیق از جلد ۴۳ بحار الانوار)، روحانی علی آبادی، ص ۴۱۷&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جهیزیه حضرت زهرا علیهاالسلام==&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرمایند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب به من فرمود: برخیز و زره خود را بفروش! برخاستم و زره را فروختم و پول آن را گرفته نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آوردم و آنها را در مقابل او نهادم؛ آن حضرت از من نپرسید که آن پولها چه مقدار است و من نیز چیزی در این باره به آن حضرت نگفتم، سپس [[بلال]] را صدا کرد و مشتی از آن پولها را به وی داد و گفت: این پولها را بگیر و با آنها برای فاطمه (علیهاالسلام) عطر خریداری کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد از او [[ابوبکر]] و [[عمار بن یاسر]] را احضار نمود و دو مشت از آن پولها را به او داده و گفت: با این پولها، برای فاطمه (علیهاالسلام) لباس و اثاثیه منزل خریداری کن. و آنگاه عمار یاسر و گروه آنها وارد بازار شدند و هر چیزی را که لازم می دانستند در نظر گرفتند و آن را خریداری می نمودند.&amp;lt;ref&amp;gt;علامه محمد باقر مجلسی ،زندگانی حضرت زهرا(س)( ترجمه جلد ۴۳ بحار) ، ص ۳۶۱ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از صورت جهیزیه حضرت زهرا سلام الله علیها مى توان به وضع زندگى بانوى بزرگوار اسلام به خوبى پى برد. فرستادگان پیامبر صلی الله علیه و آله از بازار بازگشتند و آن چه براى حضرت زهرا سلام الله علیها تهیه کرده بودند به قرار زیر بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#یک پیراهن به قیمت هفت درهم&lt;br /&gt;
#روبنده ای به قیمت چهار درهم، شاید منظور از آن «خمار» روسری، مقنعه یا چادر باشد.&lt;br /&gt;
#یک قطیفه ی مشکی خیبری&lt;br /&gt;
#تختی که وسط آن را با لیف خرما بافته بودند.&lt;br /&gt;
#دو عدد تشک با روکشی از کتان مصری که یکی از آنها با لیف خرما و دیگری با پشم گوسفند پر شده بود.&lt;br /&gt;
#چهار بالش -یا متکا، یا پشتی- با رویه ای از پوست حیوانات طائف که درون آنها از علف&lt;br /&gt;
#پرده ای از جنس پشم&lt;br /&gt;
#حصیری بافت یمن&lt;br /&gt;
#یک آسیای دستی&lt;br /&gt;
#طشت مسی&lt;br /&gt;
#مشک آبی از جنس پوست&lt;br /&gt;
#ظرف مخصوص شیر که از جنس چوب می تراشیدند.&lt;br /&gt;
#ظرفی برای آبخوری&lt;br /&gt;
#آفتابه ای قیر اندود&lt;br /&gt;
#سبویی سبز رنگ که در آن روغن، آرد یا چیزهایی دیگر نگهداری می کردند.&lt;br /&gt;
#دو کوزه ی کوچک سفالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که خرید آنها کامل شد، مقداری از اثاثیه را ابوبکر و باقی را سایر اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم حمل کرده به خانه ی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بردند. هنگامی که لوازم خریداری شده به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نشان داده شد، پیامبر آنها را زیر و رو کرده و گفت: خدا اینها را برای [[اهل البیت|اهل بیت]] مبارک کند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان ، ۳۶۱&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خانه امیرالمؤمینن علیه السلام==&lt;br /&gt;
حضرت على (علیه السلام) در کنار مسجد، خانه ساده اى داشت که مجموع آن از یک اتاق خشت و گلى، که در کف آن اتاق، ماسه نرم ریخته شده بود خلاصه مى شد. آن اتاق با پوست گوسفند، فرش شده بود و یک عدد متکا که لایه آن از لیف خرما بود، در آن دیده مى شد. این خانه براى شب زفاف مناسب نبود، پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) به على (علیه السلام) فرمود: در همین نزدیکى ، خانه اى را فراهم کن (اجاره کن ) تا همسرت را به تو تحویل دهم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت على (علیه السلام) عرض کرد: در این نزدیکى جز منزل حارثة بن نعمان منزلى نیست. پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: خانه هاى حارثه را براى مهاجران بى خانه گرفته ایم ، و اکنون شرم مى کنیم که باز از او تقاضاى منزل کنیم! حارثه این سخن را شنید و به محضر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمد و متواضعانه عرض کرد: من و اموالم به خدا و رسولش تعلق دارد.&lt;br /&gt;
پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم ) براى او دعا کرد، به این ترتیب خانه حارثه آماده شد و فاطمه زهرا (سلام الله علیها) عروسى به آن جا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از مدتى حضرت على (علیه السلام) و فاطمه (سلام الله علیها) به خانه قبلى على (علیه السلام) باز گشتند، و فرزندان زهرا (سلام الله علیها) در همان خانه ساده چشم به جهان گشودند و بزرگ شدند. این خانه در کنار [[مسجد النبى]] بود که محل آن اکنون به نام خانه زهرا (سلام الله علیها) معروف است.&amp;lt;ref&amp;gt;ریاحین الشریعه ، ج ۱، ص ۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[عایشه]] و [[ام سلمه]] روایت شده است که هر دو گفتند:&lt;br /&gt;
رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) ما را فرمود که فاطمه (سلام الله علیها) را آماده کنیم تا بر على (علیه السلام) داخل شود.&lt;br /&gt;
ما به سراى آن دو رفته و با خاک نرم بیابان آن را فرش کردیم. آن گاه دو متکا را از لیف خرما پر کرده، با دستمان لی فها را از هم جدا نمودیم. سپس ‍به آنان غذایى از خرما و کشمش و آبى گوارا بدادیم. و تیرکى از چوپ را در نزدیکى سرایشان برافراشتیم تا لباسها و مشک آب را بر آن بیاویزند. ما ازدواجى بهتر از ازدواج فاطمه (سلام الله علیها) ندیدیم.&amp;lt;ref&amp;gt;چهل حدیث در فضایل محمد(صلى الله علیه و آله و سلم )، ص ۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==مراسم عروسی==&lt;br /&gt;
'''بخشیدن پیراهن عروسی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر خدا صلى الله علیه و آله برای شب عروسی فاطمه علیهاالسلام پیراهنی آماده ساخت و ایشان پیراهن دیگری نیز داشت که پوشیده و اصلاح شده بود. شب عروسی او بود که بی نوایی در خانه پیامبر آمد و از ایشان لباس طلبید. حضرت فاطمه سلام الله علیها برخاست و نخست پیراهن اصلاح شده ی خویش را در بسته ای نهاد تا در راه خدا به او بدهد، اما ناگهان آیه شریفه [[قرآن]] را به خاطر آورد که: «{{متن قرآن|لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّىٰ تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 92 سوره آل عمران|سوره آل عمران، آیه ۹۲.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ شما به اوج نیکی و نیکوکاری نخواهید رسید مگر آنکه از آنچه دوست می دارید در راه خدا انفاق نمایید».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لذا «فاطمه» بازگشت و پیراهن عروسی خویش را از تن درآورد و به آن زن بینوا [[انفاق]] کرد و خود همان جامه ی عادی خویش را پوشید. هنگامی که خواستند عروس گرانمایه را به خانه ی امیر مومنان ببرند، فرشته [[وحی]] فرود آمد و پس از سلام بر پیامبر گفت:&lt;br /&gt;
ای پیامبر خدا! پروردگارت درود نثارت می کند و به من دستور داده است که سلام و درودی گرم نثار «فاطمه» نمایم و به همراه من ارمغانی از لباسهای [[بهشت]] نیز که از دیبای سبز تهیه شده است برای او فرستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;محمد کاظم قزوینی ، فاطمه زهرا سلام الله علیها از ولادت تا شهادت ، ص ۱۹۹-۲۰۰&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ولیمه عروسی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرمایند: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من گفت: ای علی! غذای فراوانی برای عروسی و خانواده ات تدارک کن. و سپس فرمود: گوشت و نان را من می دهم، خرما و روغن به عهده ی تو. من خرما و روغن فراهم کردم و نزد پیامبر بردم، آن حضرت آستینهای لباسش را بالا زد و خرما را تمیز کرده در روغن ریخت و غذایی درست کرد که آن را «حیس» می گفتند، و گوسفند فربهی [[ذبح]] کرد، و نان فراوانی تدارک نمود، سپس به من گفت: هر کس را که دوست داری دعوت کن.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ۳۶۴&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرمایند: پس وارد مسجد شدم و دیدم که مسجد پر از [[صحابی|صحابه]] پیامبر است، حیا کردم که در میان آن جمع عده ای را دعوت کنم و عده ای را دعوت ننمایم، پس بر یک بلندی قرار گرفتم و خطاب به همه گفتم: همه ی شما را به صرف ولیمه ی عروسی فاطمه (علیهاالسلام) دعوت می کنم. آنان پذیرفتند و گروه گروه به طرف خانه ی پیامبر حرکت کردند و من از کثرت جمعیت و کمی غذا خجالت می کشیدم. وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از آنچه که در ذهن من می گذشت مطلع گردید، گفت: ای علی! من دعا می کنم که خدا به غذای شما [[برکت]] بدهد... .&amp;lt;ref&amp;gt;همان ، ۳۶۴ و ۳۶۵&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کاروان مشایعت کننده حضرت فاطمه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب که فرا رسید [[پیامبر]] صلی الله علیه و آله به [[سلمان]] فرمود: بغله شهبایم را بیاور و پس از آماده شدن، پیامبر صلی الله علیه و آله فاطمه علیهاالسلام را بر مرکب خود سوار کرده تا به خانه علی ببرد.&lt;br /&gt;
پس سلمان افسار مرکب را در دست گرفته و رسول خدا صلی الله علیه و آله در پشت سر او قرار گرته بود، هم چنان که به راه خود ادامه می دادند ناگهان از پشت سر، سر و صدایی به گوشش رسید، نگاه کرد دید [[جبرئیل]] و [[میکائیل]] و [[اسرافیل]] هستند که به همراه گروهی از [[فرشتگان]] به زمین فرود آمده اند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای جبرئیل! برای چه نازل شده اید؟ در پاسخ گفت: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده ایم تا فاطمه علیهاالسلام را به خانه علی ببریم، پس جبرئیل [[تکبیر]] گفت و میکائیل نیز تکبیر گفت و اسرافیل چنین کرد و سایر فرشتگان به دنبال این سه فرشته تکبیر سر دادند و به دنبال آنها پیامبر صلی الله علیه و آله تکبیر گفته و در آخر سلمان فارسی آوای تکبیر را سر داد و از آنها پس در مراسم عروسی و بردن عروس به خانه شوهر تکبیر گفتن سنت شد.&amp;lt;ref&amp;gt;فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمد جواد مروجی طبسی، به نقل از کشف الغمه، ج ۱، ص ۳۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[جابر بن عبدالله انصاری|جابر]] گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله و [[حضرت حمزه علیه السلام|حمزه]]، [[عقیل بن ابیطالب|عقیل]] و [[جعفر طیار|جعفر]] و سایر اهل بیت نیز در پشت سر فاطمه علیهاالسلام در حالی که شمشیرهای خود را کشیده بودند، به راه افتادند و زنان پیامبر صلی الله علیه و آله به همراه دیگر زنان در پیشاپیش کاروان شادی حرکت کرده و [[ام سلمه]] و حفصه و معاذه مادر سعد سروده ای می خواندند و در سایر زنان با تکرار مصراع اول شادی خود را اظهار می کردند و سپس تکبیر سر می دادند تا این که داخل خانه علی شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمد جواد مروجی طبسی، به نقل از بحار الأنوار، ج ۴۳، ص ۱۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقل شده که پیامبر صلی الله علیه و آله به دختران [[عبدالمطلب]] و زنان [[مهاجرین]] و [[انصار]] دستور داد تا به همراه فاطمه علیهاالسلام بوده و شادی کنان رجز بخوانند و تکبیر بگویند و سخنی که مورد رضای خدا نیست بر زبان جاری نسازند.&amp;lt;ref&amp;gt;فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمد جواد مروجی طبسی&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''توصیه‌های پیامبر به حضرت علی و حضرت زهرا:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که کاروان عروس به خانه رسید، پیامبر، امیر مومنان را فراخواند و پس از آمدن او دختر سرفرازش را خواست و دستش را گرفت و در دست علی علیه السلام نهاد و فرمود: «علی جان! خداوند دختر پیامبر را به تو مبارک سازد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و افزود: «{{متن حدیث|یا علی! هذه فاطمه ودیعتی عندک! یا علی! نعم الزوجه فاطمه! و یا فاطمه! نعم البعل علی!}}؛ علی جان! این فاطمه است و امانت من نزد توست! فاطمه شایسته ترین همسر برای توست. و آنگاه فرمود: ای «فاطمه» علی شایسته ترین شوهر است». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دستهای مقدس را بسوی آسمان گشود و نیایشگرانه زمزمه کرد که: بار خدایا! نیکی ها و برکات خویش را بر این دو فرود فرست، و در فرزندان و نسل پاکشان برکت قرار ده! بار خدایا! این دو تن محبوب ترین انسانها نزد من هستند، پس تو نیز آنان را دوست بدار و از سوی خویش حافظ و نگهبان بر آنان بگمار.&lt;br /&gt;
بار خدایا! من این دو تن را با نسل پاکشان، از شیطان رانده شده و شرور و وسوسه های آن، به تو پناه می دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه آبی خواست و جرعه ای از آن را به سبک خاصی متبرک ساخت و از آن قطراتی بر سر و سینه و میان شانه های دخت گرانقدر و داماد ارجمندش افشاند. و دستور داد بانوان، عروس و داماد را در سرای جدیدشان به خدا سپارند و بروند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*جعفر سبحانی، فروغ ولایت.&lt;br /&gt;
*فاطمه زهرا سلام الله علیها از ولادت تا شهادت، محمد کاظم قزوینی، ترجمه و نگارش علی کرمی فریدنی، ۱۳۸۴.&lt;br /&gt;
*زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها (ترجمه جلد ۴۳ بحارالأنوار)، محمدباقر مجلسی، ترجمه سیّد محمّدقائم فرد، ۱۳۸۹.&lt;br /&gt;
*زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها (ترجمه و تحقیق جلد ۴۳ بحارالانوار)، محمد روحانی علی آبادی، ١٣٧٧ش.&lt;br /&gt;
*۳۶۰ داستان از فضایل مصائب و کرامات فاطمه زهرا (س)، عباس عزیزی.&lt;br /&gt;
*ارشاد، شیخ مفید، ترجمه محمدباقر ساعدى خراسانى، انتشارات اسلامیة، تهران،۱۳۸۰ ش.&lt;br /&gt;
*فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمدجواد مروجی طبسی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{| align=&amp;quot;center&amp;quot; style=&amp;quot;border: 0px  ; float:left&amp;quot; &lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|[[پرونده:Ezdevaj-ali and fateme.jpg|340px]]&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| style=&amp;quot;background:#b4d934cf; text-align:center&amp;quot; |&amp;lt;span style=&amp;quot; text-align:center; font-weight: bold;&amp;quot;&amp;gt;[http://ahlolbait.com/media/13927 ویژه نامه ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه]&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شناختنامه امام علی (ع)}}&lt;br /&gt;
{{شناختنامه حضرت زهرا (س)}}&lt;br /&gt;
{{مناسبت های شیعه}}&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= خوب&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= خوب&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= خوب&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= خوب&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:وقایع ماه ذی الحجه]]&lt;br /&gt;
[[رده:سال ۲ هجری قمری]]&lt;br /&gt;
[[رده:امام علی علیه السلام از ولادت تا وفات پیامبر]]&lt;br /&gt;
[[رده:حضرت فاطمه سلام الله علیها]]&lt;br /&gt;
[[رده: مقاله های مهم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%88_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=169856</id>
		<title>ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه علیهماالسلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%88_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=169856"/>
		<updated>2026-10-08T19:21:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* خواندن خطبه عقد در مسجد */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{عالی}}&lt;br /&gt;
ازدواج [[حضرت فاطمه]] (سلام الله علیها) و  [[حضرت علی]] (علیه السلام) از مهم ترین اتفاقات تاریخ [[شیعه]] است، زیرا سلسله [[ائمه اطهار|امامان]] شیعه ثمره این [[ازدواج]] هستند. مطابق با برخی [[حدیث|احادیث]]، [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] (صلی الله علیه وآله) به [[وحی]] الهی، حضرت فاطمه را به ازدواج حضرت علی در آورد. در مورد تاریخ این ازدواج چندین نظر وجود دارد که در تقویم رسمی [[ایران]] از این بین، روز یکم [[ذی الحجه]] به عنوان تاریخ این ازدواج تعیین شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تاریخ ازدواج امام علی و حضرت فاطمه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباه تاریخ ازدواج [[امام علی]] (علیه السلام) و [[حضرت فاطمه]] (سلام الله علیها) اتفاق چندانی میان مورخان و سیره‌نگاران نیست. تاریخ هایی که گاه بیانگر زمان صیغه خواندن می باشد و گاه بیانگر زمان عروسی و رفتن حضرت زهرا (سلام الله علیها) به خانه [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] (علیه السلام) است. این تاریخ ها عبارت اند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#روز اول [[ماه ذی الحجه|ذى الحجه]] عقد فاطمه (علیهاالسلام) و روز سه شنبه ششم همان ماه، ازدواج حضرت بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن شهرآشوب‌، المناقب، ج ۳، ص ۳۵۷، قم‌، ۱۳۷۹ ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#در ماه [[شوال]] پس از بازگشت حضرت علی (علیه السلام) از [[غزوه بدر|جنگ بدر]] بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;شیخ طوسی، الأمالی، ص ۴۳، دار الثقافة، قم، ۱۴۱۴ق.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#بنابر روایت [[امام صادق علیه السلام|امام صادق]] (علیه السلام): عقد حضرت على و حضرت فاطمه (علیهاالسلام) در ماه [[ماه رمضان|رمضان]]، و ازدواج آنها در ذى حجّه [[سال دوم هجرت|سال دوم هجرى]] بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;إربلی، علی بن عیسی، کشف الغمة، ج ۱، ص ۳۶۴، مکتبة بنی هاشم، تبریز، ۱۳۸۱ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#زفاف فاطمه در شب پنج شنبه، بیست و یکم ماه [[ماه محرم|محرم]] سال سوم هجرت بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;سید بن طاوس، إقبال ص ۵۸۴، دار الکتب الإسلامیة، تهران، ۱۳۶۷ ش&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#برخی بر این عقیده اند که: عقد حضرت فاطمه (علیهاالسلام) در اواخر ماه [[ماه صفر|صفر]] و ازدواج در ماه ذی حجه بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحار الأنوار، ج ۱۹، ص ۱۹۲-۱۹۳، مؤسسة الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#عده ای نیز گفته اند که عقد در ماه [[ربیع الاول]] بوده و در همان ماه ازدواج صورت پذیرفته است.&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحار الأنوار، ج ۱۹، ص ۱۹۲-۱۹۳، مؤسسة الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#[[محمد بن سعد زهری|ابن سعد]] روایت کرده است که ازدواج فاطمه (علیهاالسلام) با على (علیه السلام) پنج ماه پس از ورود پیغمبر (صلی الله علیه وآله) به [[مدینه]] در ماه [[ماه رجب|رجب]] صورت پذیرفت و پس از بازگشت از [[غزوه بدر|بدر]] او را به خانه حضرت على (علیه السلام) فرستاد.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبرى، ج ۸، ص ۱۸، دار الکتب العلمیة، ط الأولى، ۱۴۱۰/۱۹۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ali and fatema.png|left]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سن ازدواج امام علی و حضرت فاطمه==&lt;br /&gt;
علماى [[شیعه]] در تعیین سن [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|حضرت فاطمه]] علیهاالسلام به هنگام ازدواج از چهارده سال بیشتر نگفته ‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;امین، سید محسن ، أعیان الشیعة، ج ۱، ص ۳۱۳، دار التعارف للمطبوعات، بیروت، ۱۴۰۶ ق&amp;lt;/ref&amp;gt; اکثر عالمان شیعه معتقدند که، سن حضرت در زمان ازدواج، ۹ یا ۱۰ یا حداکثر ۱۱ سال بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;انصاری، اسماعیل،الموسوعة الکبرى عن فاطمة الزهراء،ج‌۴،ص۲۱، دلیل ما، قم، ۱۴۲۸ق&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین سن [[امیرالمومنین|امیرمؤمنان]] علیه السلام ۲۱ سال و ۵ ماه بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبد البر، الاستیعاب فى معرفة الأصحاب ، ج ۴، ص ۱۸۹۳، بیروت، دار الجیل، ط الأولى،  ۱۴۱۲/۱۹۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خواستگاری حضرت علی از حضرت زهرا==&lt;br /&gt;
آنچه مسلّم است، اینکه [[حضرت زهرا]] (سلام الله علیها) خواهان بسیار داشته اند. زیرا از طرفی پدر ایشان چه قبل و چه بعد از [[مبعث حضرت محمد صلی الله علیه و آله|بعثت]] از مردان شریف و بزرگ عرب و [[قریش]] بوده اند، و از طرف دیگر شخصیت خود حضرت زهرا (سلام الله علیها) شخصیتی بسیار والا و بزرگ بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش از [[حضرت علی]] علیه السلام افرادی مانند [[ابوبکر]] و [[عمر بن خطاب|عمر]] آمادگی خود را برای ازدواج با دختر [[پیامبر اسلام|پیامبر]] صلی الله علیه و آله اعلام کرده بودند و هر دو از پیامبر یک پاسخ شنیده بودند و آن این که درباره ازدواج زهرا منتظر [[وحی]] الهی است.&amp;lt;ref&amp;gt; ابن سعد، طبقات، ج ۸، ص ۱۱،در سنن نسائی آمده است: پیغمبر (صلی الله علیه وآله) در پاسخ آنان گفت: «فاطمه خردسال است» و چون علی (علیه السلام)) او را از وی خواستگاری کرد، پذیرفت.(نسائی، سنن، ج ۶، ص ۶۲؛ فاطمـه الزّهراء، ص ۲۵، ج ۲)،الصواعق المحرّقه، ص ۱۶۲ و رجوع به انساب الاشراف، ص ۴۰۲ شود،بحار، ص ۹۲ و نک: فصل «گزیده ای از شعرای عربی ».&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] در «[[مناقب ابن شهر آشوب (کتاب)|مناقب]]» خود از دیگر خواستگاران حضرت اسم می برد. از جمله [[عبدالرحمان بن عوف]] و [[عثمان بن عفان]] که هر دو از ثروتمندان بزرگ بودند، برای خواستگاری، خدمت رسول خدا رسیدند و به یکدیگر تفاخر می کردند؛ که پیغمبر از سخن آنان خشمناک شد... .&amp;lt;ref&amp;gt; مناقب ابن شهر آشوب، ج۳، ص ۳۴۵/ تذکرة الخواص، ص ۳۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جایی دیگر آمده است: دختر پیغمبر (صلی الله علیه وآله) خواستگارانی داشت؛ امّا پدرش از میان همه پسر عموهای خود، [[امام علی علیه السلام|علی بن ابی طالب]] (علیه السلام)) را برای شوهری او برگزید و به دخترشان فرمودند: «تو را به کسی به زنی می دهم که از همه نیکو خوی تر و در مسلمانی پیش قدم تر است.»&amp;lt;ref&amp;gt;نسائی، سنن، ج ۲، ص ۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضحاک بن مزاحم نقل می کند، از حضرت [[امام علی علیه السلام|علی بن ابیطالب]] علیه السلام شنیدم که در مورد مراسم خواستگاری از [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|حضرت زهرا]] سلام الله علیها می فرمود: موقعی که من نزد [[پیامبر اسلام|پیامبر خدا]] صلی الله علیه وآله رفتم و آن بزرگوار مرا دید خندید و فرمود:&lt;br /&gt;
یا اباالحسن! آیا برای حاجتی که داری نزد من آمدی؟ من قرابت و سبقت در [[اسلام]] و یاری کردن خود را از آن حضرت و جهادهایی که در راه خدا کرده بودم، برای آن حضرت شرح دادم.&lt;br /&gt;
پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:&lt;br /&gt;
یا علی راست می گویی، مقام تو بالاتر از این است که تذکّر دادی، گفتم:&lt;br /&gt;
یا رسول الله فاطمه ی زهراء را برایم تزویج نما.&lt;br /&gt;
فرمود:&lt;br /&gt;
یا علی! قبل از تو چند نفر از مردان، این تقاضا را داشتند، ولی هر گاه من به فاطمه می گفتم اظهار بی میلی می کرد، شما چند لحظه ای صبر کن تا من نزد او بروم و برگردم.&amp;lt;ref&amp;gt;الأمالی للطوسی : ص ۳۹ ح ۴۴ ، بشارة المصطفى : ص ۲۶۱ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر خدا، نزد فاطمه علیها السلام رفت... و به او فرمود: اى فاطمه! &lt;br /&gt;
پاسخ داد: بلى، چه مى خواهى، اى پیامبر خدا؟ &lt;br /&gt;
فرمود: «على بن ابى طالب، کسى است که خویشاوندى و فضیلت و اسلامش را مى شناسى و من از خدا خواسته ام که تو را به ازدواج بهترینِ آفریدگانش و محبوب ترینِ آنان در نزدش درآورد و على از تو خواستگارى کرده است. چه نظرى دارى؟». &lt;br /&gt;
فاطمه علیها السلام ساکت ماند ولی صورتش را برنگرداند و پیامبر خدا، کراهتى در چهره اش ندید. پس برخاست، در حالى که مى گفت: «اللّه اکبر! سکوت او [نشانه] رضایت اوست». &lt;br /&gt;
پس [[جبرئیل]] علیه السلام نزدش آمد و گفت: اى محمّد! او را به ازدواج على بن ابى طالب درآور که خداوند، این دو را براى هم پسندیده است.&amp;lt;ref&amp;gt;الأمالی للطوسی : ص ۳۹ ح ۴۴ ، بشارة المصطفى : ص ۲۶۱&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت علی بن ابیطالب (علیه السلام) روایت می کنند: پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله به من فرمود: یا علی! گروهی از مردان [[قریش]] راجع به فاطمه زهراء مرا مورد عتاب قرار دادند و گفتند: ما خواستگار فاطمه بودیم و تو نپذیرفتی، اکنون او را به علی بن ابیطالب دادی. من گفتم: به خدا قسم، من فاطمه را از شما رد نکردم و او را تزویج ننمودم، بلکه خدا خواستگاری شما را نپذیرفت و فاطمه را برای علی تزویج کرد؛ زیرا جبرئیل بر من نازل شد و گفت، خدای تعالی می فرماید: اگر من علی را خلق نمی کردم شوهری که شایسته ی فاطمه باشد در روی زمین نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;علامه محمدباقر مجلسی،ترجمه جلد ۴۳ بحارالنوار،ص ۲۸۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) روایت شده است که خطاب به على علیه السلام فرمود: «{{متن حدیث|لولاک یا على لما کان لفاطمه کفو على وجه الارض}}&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار ج ۴۳/ ۱۰۷&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ یا على اگر تو نبودى، فاطمه را بر روى زمین کفوی نبود». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علامه حسن زاده آملی]] در شرح این روایت گفته اند: نکاح بر کفائت است - که باید مرد و زن کفو هم باشند- و مرد غیر [[معصوم]] را بر زنى که صاحب عصمت است راهى نیست.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن زاده آملی؛ حسن، شرح فص حکمة عصمتیة فی کلمة فاطمیة، ص۱۷۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مهریه حضرت زهرا علیهاالسلام==&lt;br /&gt;
[[رسول اکرم]] (صلی الله علیه وآله) پس ازکسب اجازه از [[حضرت زهرا]] (سلام الله علیها) به نزد [[امام علی علیه السلام|امیرالمؤمنین علی]] (علیه السلام) آمدند و با لبی خندان گفتند: یا علی! آیا برای عروسی چیزی داری؟ پاسخ داد: یا رسول الله پدر و مادرم قربانت، شما از وضع من کاملاً اطلاع دارید. تمام ثروت من عبارت است از یک شمشیر، یک زره و یک شتر.&lt;br /&gt;
فرمود: تو مرد جنگ و جهادی و بدون شمشیر نمی توانی در راه خدا جهاد کنی، شمشیر از لوازم و احتیاجات ضروری تو است. شتر نیز از ضروریات زندگی تو محسوب می شود، باید به وسیله آن آبکشی کنی و امور اقتصادی خود و خانواده ات را تأمین کنی و برای اهل و عیالت کسب روزی نمایی و در مسافرت بارت را بر آن حمل کنی، تنها چیزی که می توانی از آن صرف نظر کنی همان زره است. منهم به تو سخت نمی گیرم و به همان زره اکتفا می نمایم.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص ۴۰۹&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روایات دو نوع [[مهریه]] برای حضرت زهرا (سلام الله علیها) مشخص شده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مهریه عادی یا به تعبیری مهریه زمینی  که همه زنان مسلمان دارند و دو نوع روایت در این مورد نقل می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#مهریه حضرت فاطمه زرهی بود از نوع بسیار محکم که آن را زره شمشیرشکن می گویند و آن از پوست دبّاغی نشده قوچ و یا پوست بُز ساخته می شود و ارزش این زره چهارصد و به نقلی پانصد درهم بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص۳۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#مهریه حضرت زهرا (سلام الله علیها) طبق روایات اسلامی پانصد درهم بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;قاضی نورالله تستری، احقاق الحق، ج ۸، ص ۳۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته این دو روایت قابل جمع هستند و می توان گفت در حقیقت مهر حضرت فاطمه (سلام الله علیها) همان زره حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بود که آن را به پانصد درهم  فروختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مهریه آسمانی: رسول الله (صلی الله علیه وآله) فرمودند: مهریه فاطمه سلام الله علیها در آسمان یک پنجم زمین تعیین شده، پس کسی که با بغض فاطمه و فرزندانش، تا قیامت روی زمین راه برود حرام است.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص ۳۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt; در روایتی دیگر از  [[امام باقر]] علیه السلام روایت شده که فرمود مهریه فاطمه اطهر یک پنجم دنیا، یک سوّم بهشت، چهار نهر که عبارتند از: نهر [[فرات]]، نیل در [[مصر]]، نهروان و  نهر بلخ.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص ۳۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر مومنان به دستور پیامبر زره را فروخت و پول آن را به آن بزرگوار تقدیم داشت و پیامبر آن پول را به سه بخش تقسیم کرده، بخشی از آن را برای خریدن وسایل زندگی به عنوان جهیزیه، و بخش دیگر آن را برای تهیه عطریات عروسی قرار داد و سومین بخش آن را نزد «[[ام سلمه]]» سپرد تا به هنگام فرارسیدن شب عروسی آن را به امیر مومنان باز گرداند تا بتواند از میهمانان خویش پذیرایی کند.&amp;lt;ref&amp;gt;محمد کاظم قزوینی ، فاطمه زهرا سلام الله علیها از ولادت تا شهادت  ، ص ۱۸۹&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خواندن خطبه عقد در مسجد==&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام|پیغمبر]] صلی الله علیه وآله به [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] فرمودند: یا علی تو زودتر به [[مسجد]] برو و من نیز از عقب تو می آیم، تا در حضور مردم مراسم عقد را برگزار کنیم و خطبه بخوانیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت علی (علیه السلام) مسرور و خوشحال به جانب مسجد حرکت نمود. [[ابوبکر]] و [[عمر بن خطاب|عمر]] را در بین راه ملاقات کرد، آنها از جریان کار جویا شدند، گفت: رسول خدا دخترش را به من تزویج کرد، هم اکنون پیامبر در راه است تا در حضور جمعیت، مراسم عقد و خطبه خوانی را انجام دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیغمبر (صلی الله علیه وآله) در حالی که صورتش از سرور و شادمانی می درخشید به مسجد تشریف برد، ‌و به [[بلال|بلال حبشی]] فرمودند: [[مهاجرین|مهاجر]] و [[انصار]] را در مسجد جمع کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که مردم جمع شدند، بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: ای مردم آگاه باشید که [[جبرئیل]] بر من نازل شد و از جانب خدا پیام آورد که مراسم عقد ازدواج علی و فاطمه علیها السلام در عالم بالا و در حضور [[فرشتگان]] برگزار شده و دستور داده که در زمین نیز آن مراسم را انجام دهم، و شما را بر آن گواه بگیرم. على علیه‌ السلام را خواست و فرمود یا على پروردگار مرا امر فرموده که فاطمه را براى تو عقد کنم به پانصد مثقال نقره آیا راضى هستى؟ عرض کرد: یا رسول‌اللَّه راضى هستم همه حضار مبارک باد گفتند سپس رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به منبر رفت [[خطبه عقد حضرت علی و زهرا (علیهماالسلام) |خطبه عقد]] را ایراد فرمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن علی علیه السلام برخاست خطبه ای ایراد کرد و فرمود: ای مردم! رسول خدا فاطمه را به عقد من در آورد و زره ام را از بابت [[مهریه|مهر]] قبول کرد. از آن حضرت بپرسید و گواه باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلمانان به پیغمبر (صلی الله علیه وآله) عرض کردند: یا رسول الله! فاطمه را با علی کابین بسته ای؟ رسول خدا پاسخ داد: آری. پس تمام حضار دست به دعا برداشته گفتند: خدا این [[ازدواج]] را بر شما مبارک گرداند و در میانتان دوستی و محبت افکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پایان مجلس، رسول خدا به زنان خود امر فرمود تا به خوشحالى این جشن شادمانى کنند و بساط سرور بگسترند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
على علیه السّلام مى ‏گوید: رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله دخترش را به ازدواج من درآورد و آنگاه نزد من آمده دستم را گرفته و فرمود: با یاد و نام خدا برخیز و بگو: «{{متن حدیث|على برکة اللَّه، و ما شاء اللَّه، و لا قوّة إلّا باللَّه، و توکلت على اللَّه}}؛ بر سفره برکت خدا مى نشینم، و راضى مى شوم بر آنچه او بخواهد، همانا قدرت و قوّتى نیست مگر از جانب خدا، پس به او توکل مى کنم و یارى مى طلبم». سپس مرا کنار فاطمه نشانید و گفت: خداوندا! اینان محبوبترین مردم در نزد من مى‏ باشند، پس آنان را دوست بدار، و خیر و [[برکت|برکت]] به ذریه آنها عطا کن، و آنان را از هر آسیبى حافظ باش، من آنها و نسلشان را از شرّ شیطان فریبکار به تو مى ‏سپارم.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها (ترجمه و تحقیق از جلد ۴۳ بحار الانوار)، روحانی علی آبادی، ص ۴۱۷&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جهیزیه حضرت زهرا علیهاالسلام==&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرمایند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب به من فرمود: برخیز و زره خود را بفروش! برخاستم و زره را فروختم و پول آن را گرفته نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آوردم و آنها را در مقابل او نهادم؛ آن حضرت از من نپرسید که آن پولها چه مقدار است و من نیز چیزی در این باره به آن حضرت نگفتم، سپس [[بلال]] را صدا کرد و مشتی از آن پولها را به وی داد و گفت: این پولها را بگیر و با آنها برای فاطمه (علیهاالسلام) عطر خریداری کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد از او [[ابوبکر]] و [[عمار بن یاسر]] را احضار نمود و دو مشت از آن پولها را به او داده و گفت: با این پولها، برای فاطمه (علیهاالسلام) لباس و اثاثیه منزل خریداری کن. و آنگاه عمار یاسر و گروه آنها وارد بازار شدند و هر چیزی را که لازم می دانستند در نظر گرفتند و آن را خریداری می نمودند.&amp;lt;ref&amp;gt;علامه محمد باقر مجلسی ،زندگانی حضرت زهرا(س)( ترجمه جلد ۴۳ بحار) ، ص ۳۶۱ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از صورت جهیزیه حضرت زهرا سلام الله علیها مى توان به وضع زندگى بانوى بزرگوار اسلام به خوبى پى برد. فرستادگان پیامبر صلی الله علیه و آله از بازار بازگشتند و آن چه براى حضرت زهرا سلام الله علیها تهیه کرده بودند به قرار زیر بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#یک پیراهن به قیمت هفت درهم&lt;br /&gt;
#روبنده ای به قیمت چهار درهم، شاید منظور از آن «خمار» روسری، مقنعه یا چادر باشد.&lt;br /&gt;
#یک قطیفه ی مشکی خیبری&lt;br /&gt;
#تختی که وسط آن را با لیف خرما بافته بودند.&lt;br /&gt;
#دو عدد تشک با روکشی از کتان مصری که یکی از آنها با لیف خرما و دیگری با پشم گوسفند پر شده بود.&lt;br /&gt;
#چهار بالش -یا متکا، یا پشتی- با رویه ای از پوست حیوانات طائف که درون آنها از علف&lt;br /&gt;
#پرده ای از جنس پشم&lt;br /&gt;
#حصیری بافت یمن&lt;br /&gt;
#یک آسیای دستی&lt;br /&gt;
#طشت مسی&lt;br /&gt;
#مشک آبی از جنس پوست&lt;br /&gt;
#ظرف مخصوص شیر که از جنس چوب می تراشیدند.&lt;br /&gt;
#ظرفی برای آبخوری&lt;br /&gt;
#آفتابه ای قیر اندود&lt;br /&gt;
#سبویی سبز رنگ که در آن روغن، آرد یا چیزهایی دیگر نگهداری می کردند.&lt;br /&gt;
#دو کوزه ی کوچک سفالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که خرید آنها کامل شد، مقداری از اثاثیه را ابوبکر و باقی را سایر اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم حمل کرده به خانه ی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بردند. هنگامی که لوازم خریداری شده به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نشان داده شد، پیامبر آنها را زیر و رو کرده و گفت: خدا اینها را برای [[اهل البیت|اهل بیت]] مبارک کند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان ، ۳۶۱&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خانه امیرالمؤمینن علیه السلام==&lt;br /&gt;
حضرت على (علیه السلام) در کنار مسجد، خانه ساده اى داشت که مجموع آن از یک اتاق خشت و گلى، که در کف آن اتاق، ماسه نرم ریخته شده بود خلاصه مى شد. آن اتاق با پوست گوسفند، فرش شده بود و یک عدد متکا که لایه آن از لیف خرما بود، در آن دیده مى شد. این خانه براى شب زفاف مناسب نبود، پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) به على (علیه السلام) فرمود: در همین نزدیکى ، خانه اى را فراهم کن (اجاره کن ) تا همسرت را به تو تحویل دهم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت على (علیه السلام) عرض کرد: در این نزدیکى جز منزل حارثة بن نعمان منزلى نیست. پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: خانه هاى حارثه را براى مهاجران بى خانه گرفته ایم ، و اکنون شرم مى کنیم که باز از او تقاضاى منزل کنیم! حارثه این سخن را شنید و به محضر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمد و متواضعانه عرض کرد: من و اموالم به خدا و رسولش تعلق دارد.&lt;br /&gt;
پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم ) براى او دعا کرد، به این ترتیب خانه حارثه آماده شد و فاطمه زهرا (سلام الله علیها) عروسى به آن جا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از مدتى حضرت على (علیه السلام) و فاطمه (سلام الله علیها) به خانه قبلى على (علیه السلام) باز گشتند، و فرزندان زهرا (سلام الله علیها) در همان خانه ساده چشم به جهان گشودند و بزرگ شدند. این خانه در کنار [[مسجد النبى]] بود که محل آن اکنون به نام خانه زهرا (سلام الله علیها) معروف است.&amp;lt;ref&amp;gt;ریاحین الشریعه ، ج ۱، ص ۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[عایشه]] و [[ام سلمه]] روایت شده است که هر دو گفتند:&lt;br /&gt;
رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) ما را فرمود که فاطمه (سلام الله علیها) را آماده کنیم تا بر على (علیه السلام) داخل شود.&lt;br /&gt;
ما به سراى آن دو رفته و با خاک نرم بیابان آن را فرش کردیم. آن گاه دو متکا را از لیف خرما پر کرده، با دستمان لی فها را از هم جدا نمودیم. سپس ‍به آنان غذایى از خرما و کشمش و آبى گوارا بدادیم. و تیرکى از چوپ را در نزدیکى سرایشان برافراشتیم تا لباسها و مشک آب را بر آن بیاویزند. ما ازدواجى بهتر از ازدواج فاطمه (سلام الله علیها) ندیدیم.&amp;lt;ref&amp;gt;چهل حدیث در فضایل محمد(صلى الله علیه و آله و سلم )، ص ۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==مراسم عروسی==&lt;br /&gt;
'''بخشیدن پیراهن عروسی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر خدا صلى الله علیه و آله برای شب عروسی فاطمه علیهاالسلام پیراهنی آماده ساخت و ایشان پیراهن دیگری نیز داشت که پوشیده و اصلاح شده بود. شب عروسی او بود که بی نوایی در خانه پیامبر آمد و از ایشان لباس طلبید. حضرت فاطمه سلام الله علیها برخاست و نخست پیراهن اصلاح شده ی خویش را در بسته ای نهاد تا در راه خدا به او بدهد، اما ناگهان آیه شریفه [[قرآن]] را به خاطر آورد که: «لن تنالوا البرّ حتی تنفقوا مما تحبّون.» شما به اوج نیکی و نیکوکاری نخواهید رسید مگر آنکه از آنچه دوست می دارید در راه خدا انفاق نمایید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لذا «فاطمه» بازگشت و پیراهن عروسی خویش را از تن درآورد و به آن زن بینوا [[انفاق]] کرد و خود همان جامه ی عادی خویش را پوشید. هنگامی که خواستند عروس گرانمایه را به خانه ی امیر مومنان ببرند، فرشته [[وحی]] فرود آمد و پس از سلام بر پیامبر گفت:&lt;br /&gt;
ای پیامبر خدا! پروردگارت درود نثارت می کند و به من دستور داده است که سلام و درودی گرم نثار «فاطمه» نمایم و به همراه من ارمغانی از لباسهای [[بهشت]] نیز که از دیبای سبز تهیه شده است برای او فرستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;محمد کاظم قزوینی ، فاطمه زهرا سلام الله علیها از ولادت تا شهادت ، ص ۱۹۹-۲۰۰&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ولیمه عروسی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرمایند: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من گفت: ای علی! غذای فراوانی برای عروسی و خانواده ات تدارک کن. و سپس فرمود: گوشت و نان را من می دهم، خرما و روغن به عهده ی تو. من خرما و روغن فراهم کردم و نزد پیامبر بردم، آن حضرت آستینهای لباسش را بالا زد و خرما را تمیز کرده در روغن ریخت و غذایی درست کرد که آن را «حیس» می گفتند، و گوسفند فربهی [[ذبح]] کرد، و نان فراوانی تدارک نمود، سپس به من گفت: هر کس را که دوست داری دعوت کن.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ۳۶۴&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرمایند: پس وارد مسجد شدم و دیدم که مسجد پر از [[صحابی|صحابه]] پیامبر است، حیا کردم که در میان آن جمع عده ای را دعوت کنم و عده ای را دعوت ننمایم، پس بر یک بلندی قرار گرفتم و خطاب به همه گفتم: همه ی شما را به صرف ولیمه ی عروسی فاطمه (علیهاالسلام) دعوت می کنم. آنان پذیرفتند و گروه گروه به طرف خانه ی پیامبر حرکت کردند و من از کثرت جمعیت و کمی غذا خجالت می کشیدم. وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از آنچه که در ذهن من می گذشت مطلع گردید، گفت: ای علی! من دعا می کنم که خدا به غذای شما [[برکت]] بدهد... .&amp;lt;ref&amp;gt;همان ، ۳۶۴ و ۳۶۵&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کاروان مشایعت کننده حضرت فاطمه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب که فرا رسید [[پیامبر]] صلی الله علیه و آله به [[سلمان]] فرمود: بغله شهبایم را بیاور و پس از آماده شدن، پیامبر صلی الله علیه و آله فاطمه علیهاالسلام را بر مرکب خود سوار کرده تا به خانه علی ببرد.&lt;br /&gt;
پس سلمان افسار مرکب را در دست گرفته و رسول خدا صلی الله علیه و آله در پشت سر او قرار گرته بود، هم چنان که به راه خود ادامه می دادند ناگهان از پشت سر، سر و صدایی به گوشش رسید، نگاه کرد دید [[جبرئیل]] و [[میکائیل]] و [[اسرافیل]] هستند که به همراه گروهی از [[فرشتگان]] به زمین فرود آمده اند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای جبرئیل! برای چه نازل شده اید؟ در پاسخ گفت: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده ایم تا فاطمه علیهاالسلام را به خانه علی ببریم، پس جبرئیل [[تکبیر]] گفت و میکائیل نیز تکبیر گفت و اسرافیل چنین کرد و سایر فرشتگان به دنبال این سه فرشته تکبیر سر دادند و به دنبال آنها پیامبر صلی الله علیه و آله تکبیر گفته و در آخر سلمان فارسی آوای تکبیر را سر داد و از آنها پس در مراسم عروسی و بردن عروس به خانه شوهر تکبیر گفتن سنت شد.&amp;lt;ref&amp;gt;فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمد جواد مروجی طبسی، به نقل از کشف الغمه، ج ۱، ص ۳۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[جابر بن عبدالله انصاری|جابر]] گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله و [[حضرت حمزه علیه السلام|حمزه]]، [[عقیل بن ابیطالب|عقیل]] و [[جعفر طیار|جعفر]] و سایر اهل بیت نیز در پشت سر فاطمه علیهاالسلام در حالی که شمشیرهای خود را کشیده بودند، به راه افتادند و زنان پیامبر صلی الله علیه و آله به همراه دیگر زنان در پیشاپیش کاروان شادی حرکت کرده و [[ام سلمه]] و حفصه و معاذه مادر سعد سروده ای می خواندند و در سایر زنان با تکرار مصراع اول شادی خود را اظهار می کردند و سپس تکبیر سر می دادند تا این که داخل خانه علی شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمد جواد مروجی طبسی، به نقل از بحار الأنوار، ج ۴۳، ص ۱۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقل شده که پیامبر صلی الله علیه و آله به دختران [[عبدالمطلب]] و زنان [[مهاجرین]] و [[انصار]] دستور داد تا به همراه فاطمه علیهاالسلام بوده و شادی کنان رجز بخوانند و تکبیر بگویند و سخنی که مورد رضای خدا نیست بر زبان جاری نسازند.&amp;lt;ref&amp;gt;فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمد جواد مروجی طبسی&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''توصیه‌های پیامبر به حضرت علی و حضرت زهرا:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که کاروان عروس به خانه رسید، پیامبر، امیر مومنان را فراخواند و پس از آمدن او دختر سرفرازش را خواست و دستش را گرفت و در دست علی علیه السلام نهاد و فرمود: «علی جان! خداوند دختر پیامبر را به تو مبارک سازد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و افزود: «یا علی! هذه فاطمه ودیعتی عندک! یا علی! نعم الزوجه فاطمه! و یا فاطمه! نعم البعل علی!» علی جان! این فاطمه است و امانت من نزد توست! فاطمه شایسته ترین همسر برای توست. و آنگاه فرمود: ای «فاطمه» علی شایسته ترین شوهر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دستهای مقدس را بسوی آسمان گشود و نیایشگرانه زمزمه کرد که: بار خدایا! نیکی ها و برکات خویش را بر این دو فرود فرست، و در فرزندان و نسل پاکشان برکت قرار ده! بار خدایا! این دو تن محبوب ترین انسانها نزد من هستند، پس تو نیز آنان را دوست بدار و از سوی خویش حافظ و نگهبان بر آنان بگمار.&lt;br /&gt;
بار خدایا! من این دو تن را با نسل پاکشان، از شیطان رانده شده و شرور و وسوسه های آن، به تو پناه می دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه آبی خواست و جرعه ای از آن را به سبک خاصی متبرک ساخت و از آن قطراتی بر سر و سینه و میان شانه های دخت گرانقدر و داماد ارجمندش افشاند. و دستور داد بانوان، عروس و داماد را در سرای جدیدشان به خدا سپارند و بروند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*جعفر سبحانی، فروغ ولایت.&lt;br /&gt;
*فاطمه زهرا سلام الله علیها از ولادت تا شهادت، محمد کاظم قزوینی، ترجمه و نگارش علی کرمی فریدنی، ۱۳۸۴.&lt;br /&gt;
*زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها (ترجمه جلد ۴۳ بحارالأنوار)، محمدباقر مجلسی، ترجمه سیّد محمّدقائم فرد، ۱۳۸۹.&lt;br /&gt;
*زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها (ترجمه و تحقیق جلد ۴۳ بحارالانوار)، محمد روحانی علی آبادی، ١٣٧٧ش.&lt;br /&gt;
*۳۶۰ داستان از فضایل مصائب و کرامات فاطمه زهرا (س)، عباس عزیزی.&lt;br /&gt;
*ارشاد، شیخ مفید، ترجمه محمدباقر ساعدى خراسانى، انتشارات اسلامیة، تهران،۱۳۸۰ ش.&lt;br /&gt;
*فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمدجواد مروجی طبسی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{| align=&amp;quot;center&amp;quot; style=&amp;quot;border: 0px  ; float:left&amp;quot; &lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|[[پرونده:Ezdevaj-ali and fateme.jpg|340px]]&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| style=&amp;quot;background:#b4d934cf; text-align:center&amp;quot; |&amp;lt;span style=&amp;quot; text-align:center; font-weight: bold;&amp;quot;&amp;gt;[http://ahlolbait.com/media/13927 ویژه نامه ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه]&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شناختنامه امام علی (ع)}}&lt;br /&gt;
{{شناختنامه حضرت زهرا (س)}}&lt;br /&gt;
{{مناسبت های شیعه}}&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= خوب&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= خوب&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= خوب&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= خوب&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:وقایع ماه ذی الحجه]]&lt;br /&gt;
[[رده:سال ۲ هجری قمری]]&lt;br /&gt;
[[رده:امام علی علیه السلام از ولادت تا وفات پیامبر]]&lt;br /&gt;
[[رده:حضرت فاطمه سلام الله علیها]]&lt;br /&gt;
[[رده: مقاله های مهم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%88_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=169855</id>
		<title>ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه علیهماالسلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%88_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=169855"/>
		<updated>2026-10-08T19:19:37Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* خواندن خطبه عقد در مسجد */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{عالی}}&lt;br /&gt;
ازدواج [[حضرت فاطمه]] (سلام الله علیها) و  [[حضرت علی]] (علیه السلام) از مهم ترین اتفاقات تاریخ [[شیعه]] است، زیرا سلسله [[ائمه اطهار|امامان]] شیعه ثمره این [[ازدواج]] هستند. مطابق با برخی [[حدیث|احادیث]]، [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] (صلی الله علیه وآله) به [[وحی]] الهی، حضرت فاطمه را به ازدواج حضرت علی در آورد. در مورد تاریخ این ازدواج چندین نظر وجود دارد که در تقویم رسمی [[ایران]] از این بین، روز یکم [[ذی الحجه]] به عنوان تاریخ این ازدواج تعیین شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تاریخ ازدواج امام علی و حضرت فاطمه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباه تاریخ ازدواج [[امام علی]] (علیه السلام) و [[حضرت فاطمه]] (سلام الله علیها) اتفاق چندانی میان مورخان و سیره‌نگاران نیست. تاریخ هایی که گاه بیانگر زمان صیغه خواندن می باشد و گاه بیانگر زمان عروسی و رفتن حضرت زهرا (سلام الله علیها) به خانه [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] (علیه السلام) است. این تاریخ ها عبارت اند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#روز اول [[ماه ذی الحجه|ذى الحجه]] عقد فاطمه (علیهاالسلام) و روز سه شنبه ششم همان ماه، ازدواج حضرت بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن شهرآشوب‌، المناقب، ج ۳، ص ۳۵۷، قم‌، ۱۳۷۹ ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#در ماه [[شوال]] پس از بازگشت حضرت علی (علیه السلام) از [[غزوه بدر|جنگ بدر]] بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;شیخ طوسی، الأمالی، ص ۴۳، دار الثقافة، قم، ۱۴۱۴ق.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#بنابر روایت [[امام صادق علیه السلام|امام صادق]] (علیه السلام): عقد حضرت على و حضرت فاطمه (علیهاالسلام) در ماه [[ماه رمضان|رمضان]]، و ازدواج آنها در ذى حجّه [[سال دوم هجرت|سال دوم هجرى]] بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;إربلی، علی بن عیسی، کشف الغمة، ج ۱، ص ۳۶۴، مکتبة بنی هاشم، تبریز، ۱۳۸۱ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#زفاف فاطمه در شب پنج شنبه، بیست و یکم ماه [[ماه محرم|محرم]] سال سوم هجرت بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;سید بن طاوس، إقبال ص ۵۸۴، دار الکتب الإسلامیة، تهران، ۱۳۶۷ ش&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#برخی بر این عقیده اند که: عقد حضرت فاطمه (علیهاالسلام) در اواخر ماه [[ماه صفر|صفر]] و ازدواج در ماه ذی حجه بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحار الأنوار، ج ۱۹، ص ۱۹۲-۱۹۳، مؤسسة الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#عده ای نیز گفته اند که عقد در ماه [[ربیع الاول]] بوده و در همان ماه ازدواج صورت پذیرفته است.&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحار الأنوار، ج ۱۹، ص ۱۹۲-۱۹۳، مؤسسة الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#[[محمد بن سعد زهری|ابن سعد]] روایت کرده است که ازدواج فاطمه (علیهاالسلام) با على (علیه السلام) پنج ماه پس از ورود پیغمبر (صلی الله علیه وآله) به [[مدینه]] در ماه [[ماه رجب|رجب]] صورت پذیرفت و پس از بازگشت از [[غزوه بدر|بدر]] او را به خانه حضرت على (علیه السلام) فرستاد.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبرى، ج ۸، ص ۱۸، دار الکتب العلمیة، ط الأولى، ۱۴۱۰/۱۹۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ali and fatema.png|left]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سن ازدواج امام علی و حضرت فاطمه==&lt;br /&gt;
علماى [[شیعه]] در تعیین سن [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|حضرت فاطمه]] علیهاالسلام به هنگام ازدواج از چهارده سال بیشتر نگفته ‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;امین، سید محسن ، أعیان الشیعة، ج ۱، ص ۳۱۳، دار التعارف للمطبوعات، بیروت، ۱۴۰۶ ق&amp;lt;/ref&amp;gt; اکثر عالمان شیعه معتقدند که، سن حضرت در زمان ازدواج، ۹ یا ۱۰ یا حداکثر ۱۱ سال بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;انصاری، اسماعیل،الموسوعة الکبرى عن فاطمة الزهراء،ج‌۴،ص۲۱، دلیل ما، قم، ۱۴۲۸ق&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین سن [[امیرالمومنین|امیرمؤمنان]] علیه السلام ۲۱ سال و ۵ ماه بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبد البر، الاستیعاب فى معرفة الأصحاب ، ج ۴، ص ۱۸۹۳، بیروت، دار الجیل، ط الأولى،  ۱۴۱۲/۱۹۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خواستگاری حضرت علی از حضرت زهرا==&lt;br /&gt;
آنچه مسلّم است، اینکه [[حضرت زهرا]] (سلام الله علیها) خواهان بسیار داشته اند. زیرا از طرفی پدر ایشان چه قبل و چه بعد از [[مبعث حضرت محمد صلی الله علیه و آله|بعثت]] از مردان شریف و بزرگ عرب و [[قریش]] بوده اند، و از طرف دیگر شخصیت خود حضرت زهرا (سلام الله علیها) شخصیتی بسیار والا و بزرگ بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش از [[حضرت علی]] علیه السلام افرادی مانند [[ابوبکر]] و [[عمر بن خطاب|عمر]] آمادگی خود را برای ازدواج با دختر [[پیامبر اسلام|پیامبر]] صلی الله علیه و آله اعلام کرده بودند و هر دو از پیامبر یک پاسخ شنیده بودند و آن این که درباره ازدواج زهرا منتظر [[وحی]] الهی است.&amp;lt;ref&amp;gt; ابن سعد، طبقات، ج ۸، ص ۱۱،در سنن نسائی آمده است: پیغمبر (صلی الله علیه وآله) در پاسخ آنان گفت: «فاطمه خردسال است» و چون علی (علیه السلام)) او را از وی خواستگاری کرد، پذیرفت.(نسائی، سنن، ج ۶، ص ۶۲؛ فاطمـه الزّهراء، ص ۲۵، ج ۲)،الصواعق المحرّقه، ص ۱۶۲ و رجوع به انساب الاشراف، ص ۴۰۲ شود،بحار، ص ۹۲ و نک: فصل «گزیده ای از شعرای عربی ».&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] در «[[مناقب ابن شهر آشوب (کتاب)|مناقب]]» خود از دیگر خواستگاران حضرت اسم می برد. از جمله [[عبدالرحمان بن عوف]] و [[عثمان بن عفان]] که هر دو از ثروتمندان بزرگ بودند، برای خواستگاری، خدمت رسول خدا رسیدند و به یکدیگر تفاخر می کردند؛ که پیغمبر از سخن آنان خشمناک شد... .&amp;lt;ref&amp;gt; مناقب ابن شهر آشوب، ج۳، ص ۳۴۵/ تذکرة الخواص، ص ۳۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جایی دیگر آمده است: دختر پیغمبر (صلی الله علیه وآله) خواستگارانی داشت؛ امّا پدرش از میان همه پسر عموهای خود، [[امام علی علیه السلام|علی بن ابی طالب]] (علیه السلام)) را برای شوهری او برگزید و به دخترشان فرمودند: «تو را به کسی به زنی می دهم که از همه نیکو خوی تر و در مسلمانی پیش قدم تر است.»&amp;lt;ref&amp;gt;نسائی، سنن، ج ۲، ص ۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضحاک بن مزاحم نقل می کند، از حضرت [[امام علی علیه السلام|علی بن ابیطالب]] علیه السلام شنیدم که در مورد مراسم خواستگاری از [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|حضرت زهرا]] سلام الله علیها می فرمود: موقعی که من نزد [[پیامبر اسلام|پیامبر خدا]] صلی الله علیه وآله رفتم و آن بزرگوار مرا دید خندید و فرمود:&lt;br /&gt;
یا اباالحسن! آیا برای حاجتی که داری نزد من آمدی؟ من قرابت و سبقت در [[اسلام]] و یاری کردن خود را از آن حضرت و جهادهایی که در راه خدا کرده بودم، برای آن حضرت شرح دادم.&lt;br /&gt;
پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:&lt;br /&gt;
یا علی راست می گویی، مقام تو بالاتر از این است که تذکّر دادی، گفتم:&lt;br /&gt;
یا رسول الله فاطمه ی زهراء را برایم تزویج نما.&lt;br /&gt;
فرمود:&lt;br /&gt;
یا علی! قبل از تو چند نفر از مردان، این تقاضا را داشتند، ولی هر گاه من به فاطمه می گفتم اظهار بی میلی می کرد، شما چند لحظه ای صبر کن تا من نزد او بروم و برگردم.&amp;lt;ref&amp;gt;الأمالی للطوسی : ص ۳۹ ح ۴۴ ، بشارة المصطفى : ص ۲۶۱ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر خدا، نزد فاطمه علیها السلام رفت... و به او فرمود: اى فاطمه! &lt;br /&gt;
پاسخ داد: بلى، چه مى خواهى، اى پیامبر خدا؟ &lt;br /&gt;
فرمود: «على بن ابى طالب، کسى است که خویشاوندى و فضیلت و اسلامش را مى شناسى و من از خدا خواسته ام که تو را به ازدواج بهترینِ آفریدگانش و محبوب ترینِ آنان در نزدش درآورد و على از تو خواستگارى کرده است. چه نظرى دارى؟». &lt;br /&gt;
فاطمه علیها السلام ساکت ماند ولی صورتش را برنگرداند و پیامبر خدا، کراهتى در چهره اش ندید. پس برخاست، در حالى که مى گفت: «اللّه اکبر! سکوت او [نشانه] رضایت اوست». &lt;br /&gt;
پس [[جبرئیل]] علیه السلام نزدش آمد و گفت: اى محمّد! او را به ازدواج على بن ابى طالب درآور که خداوند، این دو را براى هم پسندیده است.&amp;lt;ref&amp;gt;الأمالی للطوسی : ص ۳۹ ح ۴۴ ، بشارة المصطفى : ص ۲۶۱&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت علی بن ابیطالب (علیه السلام) روایت می کنند: پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله به من فرمود: یا علی! گروهی از مردان [[قریش]] راجع به فاطمه زهراء مرا مورد عتاب قرار دادند و گفتند: ما خواستگار فاطمه بودیم و تو نپذیرفتی، اکنون او را به علی بن ابیطالب دادی. من گفتم: به خدا قسم، من فاطمه را از شما رد نکردم و او را تزویج ننمودم، بلکه خدا خواستگاری شما را نپذیرفت و فاطمه را برای علی تزویج کرد؛ زیرا جبرئیل بر من نازل شد و گفت، خدای تعالی می فرماید: اگر من علی را خلق نمی کردم شوهری که شایسته ی فاطمه باشد در روی زمین نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;علامه محمدباقر مجلسی،ترجمه جلد ۴۳ بحارالنوار،ص ۲۸۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) روایت شده است که خطاب به على علیه السلام فرمود: «{{متن حدیث|لولاک یا على لما کان لفاطمه کفو على وجه الارض}}&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار ج ۴۳/ ۱۰۷&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ یا على اگر تو نبودى، فاطمه را بر روى زمین کفوی نبود». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علامه حسن زاده آملی]] در شرح این روایت گفته اند: نکاح بر کفائت است - که باید مرد و زن کفو هم باشند- و مرد غیر [[معصوم]] را بر زنى که صاحب عصمت است راهى نیست.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن زاده آملی؛ حسن، شرح فص حکمة عصمتیة فی کلمة فاطمیة، ص۱۷۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مهریه حضرت زهرا علیهاالسلام==&lt;br /&gt;
[[رسول اکرم]] (صلی الله علیه وآله) پس ازکسب اجازه از [[حضرت زهرا]] (سلام الله علیها) به نزد [[امام علی علیه السلام|امیرالمؤمنین علی]] (علیه السلام) آمدند و با لبی خندان گفتند: یا علی! آیا برای عروسی چیزی داری؟ پاسخ داد: یا رسول الله پدر و مادرم قربانت، شما از وضع من کاملاً اطلاع دارید. تمام ثروت من عبارت است از یک شمشیر، یک زره و یک شتر.&lt;br /&gt;
فرمود: تو مرد جنگ و جهادی و بدون شمشیر نمی توانی در راه خدا جهاد کنی، شمشیر از لوازم و احتیاجات ضروری تو است. شتر نیز از ضروریات زندگی تو محسوب می شود، باید به وسیله آن آبکشی کنی و امور اقتصادی خود و خانواده ات را تأمین کنی و برای اهل و عیالت کسب روزی نمایی و در مسافرت بارت را بر آن حمل کنی، تنها چیزی که می توانی از آن صرف نظر کنی همان زره است. منهم به تو سخت نمی گیرم و به همان زره اکتفا می نمایم.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص ۴۰۹&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روایات دو نوع [[مهریه]] برای حضرت زهرا (سلام الله علیها) مشخص شده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مهریه عادی یا به تعبیری مهریه زمینی  که همه زنان مسلمان دارند و دو نوع روایت در این مورد نقل می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#مهریه حضرت فاطمه زرهی بود از نوع بسیار محکم که آن را زره شمشیرشکن می گویند و آن از پوست دبّاغی نشده قوچ و یا پوست بُز ساخته می شود و ارزش این زره چهارصد و به نقلی پانصد درهم بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص۳۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#مهریه حضرت زهرا (سلام الله علیها) طبق روایات اسلامی پانصد درهم بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;قاضی نورالله تستری، احقاق الحق، ج ۸، ص ۳۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته این دو روایت قابل جمع هستند و می توان گفت در حقیقت مهر حضرت فاطمه (سلام الله علیها) همان زره حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بود که آن را به پانصد درهم  فروختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مهریه آسمانی: رسول الله (صلی الله علیه وآله) فرمودند: مهریه فاطمه سلام الله علیها در آسمان یک پنجم زمین تعیین شده، پس کسی که با بغض فاطمه و فرزندانش، تا قیامت روی زمین راه برود حرام است.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص ۳۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt; در روایتی دیگر از  [[امام باقر]] علیه السلام روایت شده که فرمود مهریه فاطمه اطهر یک پنجم دنیا، یک سوّم بهشت، چهار نهر که عبارتند از: نهر [[فرات]]، نیل در [[مصر]]، نهروان و  نهر بلخ.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص ۳۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر مومنان به دستور پیامبر زره را فروخت و پول آن را به آن بزرگوار تقدیم داشت و پیامبر آن پول را به سه بخش تقسیم کرده، بخشی از آن را برای خریدن وسایل زندگی به عنوان جهیزیه، و بخش دیگر آن را برای تهیه عطریات عروسی قرار داد و سومین بخش آن را نزد «[[ام سلمه]]» سپرد تا به هنگام فرارسیدن شب عروسی آن را به امیر مومنان باز گرداند تا بتواند از میهمانان خویش پذیرایی کند.&amp;lt;ref&amp;gt;محمد کاظم قزوینی ، فاطمه زهرا سلام الله علیها از ولادت تا شهادت  ، ص ۱۸۹&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خواندن خطبه عقد در مسجد==&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام|پیغمبر]] صلی الله علیه وآله به [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] فرمودند: یا علی تو زودتر به [[مسجد]] برو و من نیز از عقب تو می آیم، تا در حضور مردم مراسم عقد را برگزار کنیم و خطبه بخوانیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت علی (علیه السلام) مسرور و خوشحال به جانب مسجد حرکت نمود. [[ابوبکر]] و [[عمر بن خطاب|عمر]] را در بین راه ملاقات کرد، آنها از جریان کار جویا شدند، گفت: رسول خدا دخترش را به من تزویج کرد، هم اکنون پیامبر در راه است تا در حضور جمعیت، مراسم عقد و خطبه خوانی را انجام دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیغمبر (صلی الله علیه وآله) در حالی که صورتش از سرور و شادمانی می درخشید به مسجد تشریف برد، ‌و به [[بلال|بلال حبشی]] فرمودند: [[مهاجرین|مهاجر]] و [[انصار]] را در مسجد جمع کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که مردم جمع شدند، بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: ای مردم آگاه باشید که [[جبرئیل]] بر من نازل شد و از جانب خدا پیام آورد که مراسم عقد ازدواج علی و فاطمه علیها السلام در عالم بالا و در حضور [[فرشتگان]] برگزار شده و دستور داده که در زمین نیز آن مراسم را انجام دهم، و شما را بر آن گواه بگیرم. على علیه‌ السلام را خواست و فرمود یا على پروردگار مرا امر فرموده که فاطمه را براى تو عقد کنم به پانصد مثقال نقره آیا راضى هستى؟ عرض کرد: یا رسول‌اللَّه راضى هستم همه حضار مبارک باد گفتند سپس رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به منبر رفت [[خطبه عقد حضرت علی و زهرا (علیهماالسلام) |خطبه عقد]] را ایراد فرمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن علی علیه السلام برخاست خطبه ای ایراد کرد و فرمود: ای مردم! رسول خدا فاطمه را به عقد من در آورد و زره ام را از بابت [[مهریه|مهر]] قبول کرد. از آن حضرت بپرسید و گواه باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلمانان به پیغمبر (صلی الله علیه وآله) عرض کردند: یا رسول الله! فاطمه را با علی کابین بسته ای؟ رسول خدا پاسخ داد: آری. پس تمام حضار دست به دعا برداشته گفتند: خدا این [[ازدواج]] را بر شما مبارک گرداند و در میانتان دوستی و محبت افکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پایان مجلس، رسول خدا به زنان خود امر فرمود تا به خوشحالى این جشن شادمانى کنند و بساط سرور بگسترند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
على علیه السّلام مى ‏گوید: رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله دخترش را به ازدواج من درآورد و آنگاه نزد من آمده دستم را گرفته و فرمود: با یاد و نام خدا برخیز و بگو: «على برکة اللَّه، و ما شاء اللَّه، و لا قوّة إلّا باللَّه، و توکلت على اللَّه»- یعنى: بر سفره برکت خدا مى نشینم، و راضى مى شوم بر آنچه او بخواهد، همانا قدرت و قوّتى نیست مگر از جانب خدا، پس به او توکل مى کنم و یارى مى طلبم. سپس مرا کنار فاطمه نشانید و گفت: خداوندا! اینان محبوبترین مردم در نزد من مى‏ باشند، پس آنان را دوست بدار، و خیر و [[برکت|برکت]] به ذریه آنها عطا کن، و آنان را از هر آسیبى حافظ باش، من آنها و نسلشان را از شرّ شیطان فریبکار به تو مى ‏سپارم.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها (ترجمه و تحقیق از جلد ۴۳ بحار الانوار)، روحانی علی آبادی، ص ۴۱۷&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جهیزیه حضرت زهرا علیهاالسلام==&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرمایند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب به من فرمود: برخیز و زره خود را بفروش! برخاستم و زره را فروختم و پول آن را گرفته نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آوردم و آنها را در مقابل او نهادم؛ آن حضرت از من نپرسید که آن پولها چه مقدار است و من نیز چیزی در این باره به آن حضرت نگفتم، سپس [[بلال]] را صدا کرد و مشتی از آن پولها را به وی داد و گفت: این پولها را بگیر و با آنها برای فاطمه (علیهاالسلام) عطر خریداری کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد از او [[ابوبکر]] و [[عمار بن یاسر]] را احضار نمود و دو مشت از آن پولها را به او داده و گفت: با این پولها، برای فاطمه (علیهاالسلام) لباس و اثاثیه منزل خریداری کن. و آنگاه عمار یاسر و گروه آنها وارد بازار شدند و هر چیزی را که لازم می دانستند در نظر گرفتند و آن را خریداری می نمودند.&amp;lt;ref&amp;gt;علامه محمد باقر مجلسی ،زندگانی حضرت زهرا(س)( ترجمه جلد ۴۳ بحار) ، ص ۳۶۱ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از صورت جهیزیه حضرت زهرا سلام الله علیها مى توان به وضع زندگى بانوى بزرگوار اسلام به خوبى پى برد. فرستادگان پیامبر صلی الله علیه و آله از بازار بازگشتند و آن چه براى حضرت زهرا سلام الله علیها تهیه کرده بودند به قرار زیر بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#یک پیراهن به قیمت هفت درهم&lt;br /&gt;
#روبنده ای به قیمت چهار درهم، شاید منظور از آن «خمار» روسری، مقنعه یا چادر باشد.&lt;br /&gt;
#یک قطیفه ی مشکی خیبری&lt;br /&gt;
#تختی که وسط آن را با لیف خرما بافته بودند.&lt;br /&gt;
#دو عدد تشک با روکشی از کتان مصری که یکی از آنها با لیف خرما و دیگری با پشم گوسفند پر شده بود.&lt;br /&gt;
#چهار بالش -یا متکا، یا پشتی- با رویه ای از پوست حیوانات طائف که درون آنها از علف&lt;br /&gt;
#پرده ای از جنس پشم&lt;br /&gt;
#حصیری بافت یمن&lt;br /&gt;
#یک آسیای دستی&lt;br /&gt;
#طشت مسی&lt;br /&gt;
#مشک آبی از جنس پوست&lt;br /&gt;
#ظرف مخصوص شیر که از جنس چوب می تراشیدند.&lt;br /&gt;
#ظرفی برای آبخوری&lt;br /&gt;
#آفتابه ای قیر اندود&lt;br /&gt;
#سبویی سبز رنگ که در آن روغن، آرد یا چیزهایی دیگر نگهداری می کردند.&lt;br /&gt;
#دو کوزه ی کوچک سفالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که خرید آنها کامل شد، مقداری از اثاثیه را ابوبکر و باقی را سایر اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم حمل کرده به خانه ی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بردند. هنگامی که لوازم خریداری شده به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نشان داده شد، پیامبر آنها را زیر و رو کرده و گفت: خدا اینها را برای [[اهل البیت|اهل بیت]] مبارک کند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان ، ۳۶۱&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خانه امیرالمؤمینن علیه السلام==&lt;br /&gt;
حضرت على (علیه السلام) در کنار مسجد، خانه ساده اى داشت که مجموع آن از یک اتاق خشت و گلى، که در کف آن اتاق، ماسه نرم ریخته شده بود خلاصه مى شد. آن اتاق با پوست گوسفند، فرش شده بود و یک عدد متکا که لایه آن از لیف خرما بود، در آن دیده مى شد. این خانه براى شب زفاف مناسب نبود، پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) به على (علیه السلام) فرمود: در همین نزدیکى ، خانه اى را فراهم کن (اجاره کن ) تا همسرت را به تو تحویل دهم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت على (علیه السلام) عرض کرد: در این نزدیکى جز منزل حارثة بن نعمان منزلى نیست. پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: خانه هاى حارثه را براى مهاجران بى خانه گرفته ایم ، و اکنون شرم مى کنیم که باز از او تقاضاى منزل کنیم! حارثه این سخن را شنید و به محضر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمد و متواضعانه عرض کرد: من و اموالم به خدا و رسولش تعلق دارد.&lt;br /&gt;
پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم ) براى او دعا کرد، به این ترتیب خانه حارثه آماده شد و فاطمه زهرا (سلام الله علیها) عروسى به آن جا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از مدتى حضرت على (علیه السلام) و فاطمه (سلام الله علیها) به خانه قبلى على (علیه السلام) باز گشتند، و فرزندان زهرا (سلام الله علیها) در همان خانه ساده چشم به جهان گشودند و بزرگ شدند. این خانه در کنار [[مسجد النبى]] بود که محل آن اکنون به نام خانه زهرا (سلام الله علیها) معروف است.&amp;lt;ref&amp;gt;ریاحین الشریعه ، ج ۱، ص ۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[عایشه]] و [[ام سلمه]] روایت شده است که هر دو گفتند:&lt;br /&gt;
رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) ما را فرمود که فاطمه (سلام الله علیها) را آماده کنیم تا بر على (علیه السلام) داخل شود.&lt;br /&gt;
ما به سراى آن دو رفته و با خاک نرم بیابان آن را فرش کردیم. آن گاه دو متکا را از لیف خرما پر کرده، با دستمان لی فها را از هم جدا نمودیم. سپس ‍به آنان غذایى از خرما و کشمش و آبى گوارا بدادیم. و تیرکى از چوپ را در نزدیکى سرایشان برافراشتیم تا لباسها و مشک آب را بر آن بیاویزند. ما ازدواجى بهتر از ازدواج فاطمه (سلام الله علیها) ندیدیم.&amp;lt;ref&amp;gt;چهل حدیث در فضایل محمد(صلى الله علیه و آله و سلم )، ص ۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==مراسم عروسی==&lt;br /&gt;
'''بخشیدن پیراهن عروسی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر خدا صلى الله علیه و آله برای شب عروسی فاطمه علیهاالسلام پیراهنی آماده ساخت و ایشان پیراهن دیگری نیز داشت که پوشیده و اصلاح شده بود. شب عروسی او بود که بی نوایی در خانه پیامبر آمد و از ایشان لباس طلبید. حضرت فاطمه سلام الله علیها برخاست و نخست پیراهن اصلاح شده ی خویش را در بسته ای نهاد تا در راه خدا به او بدهد، اما ناگهان آیه شریفه [[قرآن]] را به خاطر آورد که: «لن تنالوا البرّ حتی تنفقوا مما تحبّون.» شما به اوج نیکی و نیکوکاری نخواهید رسید مگر آنکه از آنچه دوست می دارید در راه خدا انفاق نمایید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لذا «فاطمه» بازگشت و پیراهن عروسی خویش را از تن درآورد و به آن زن بینوا [[انفاق]] کرد و خود همان جامه ی عادی خویش را پوشید. هنگامی که خواستند عروس گرانمایه را به خانه ی امیر مومنان ببرند، فرشته [[وحی]] فرود آمد و پس از سلام بر پیامبر گفت:&lt;br /&gt;
ای پیامبر خدا! پروردگارت درود نثارت می کند و به من دستور داده است که سلام و درودی گرم نثار «فاطمه» نمایم و به همراه من ارمغانی از لباسهای [[بهشت]] نیز که از دیبای سبز تهیه شده است برای او فرستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;محمد کاظم قزوینی ، فاطمه زهرا سلام الله علیها از ولادت تا شهادت ، ص ۱۹۹-۲۰۰&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ولیمه عروسی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرمایند: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من گفت: ای علی! غذای فراوانی برای عروسی و خانواده ات تدارک کن. و سپس فرمود: گوشت و نان را من می دهم، خرما و روغن به عهده ی تو. من خرما و روغن فراهم کردم و نزد پیامبر بردم، آن حضرت آستینهای لباسش را بالا زد و خرما را تمیز کرده در روغن ریخت و غذایی درست کرد که آن را «حیس» می گفتند، و گوسفند فربهی [[ذبح]] کرد، و نان فراوانی تدارک نمود، سپس به من گفت: هر کس را که دوست داری دعوت کن.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ۳۶۴&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرمایند: پس وارد مسجد شدم و دیدم که مسجد پر از [[صحابی|صحابه]] پیامبر است، حیا کردم که در میان آن جمع عده ای را دعوت کنم و عده ای را دعوت ننمایم، پس بر یک بلندی قرار گرفتم و خطاب به همه گفتم: همه ی شما را به صرف ولیمه ی عروسی فاطمه (علیهاالسلام) دعوت می کنم. آنان پذیرفتند و گروه گروه به طرف خانه ی پیامبر حرکت کردند و من از کثرت جمعیت و کمی غذا خجالت می کشیدم. وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از آنچه که در ذهن من می گذشت مطلع گردید، گفت: ای علی! من دعا می کنم که خدا به غذای شما [[برکت]] بدهد... .&amp;lt;ref&amp;gt;همان ، ۳۶۴ و ۳۶۵&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کاروان مشایعت کننده حضرت فاطمه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب که فرا رسید [[پیامبر]] صلی الله علیه و آله به [[سلمان]] فرمود: بغله شهبایم را بیاور و پس از آماده شدن، پیامبر صلی الله علیه و آله فاطمه علیهاالسلام را بر مرکب خود سوار کرده تا به خانه علی ببرد.&lt;br /&gt;
پس سلمان افسار مرکب را در دست گرفته و رسول خدا صلی الله علیه و آله در پشت سر او قرار گرته بود، هم چنان که به راه خود ادامه می دادند ناگهان از پشت سر، سر و صدایی به گوشش رسید، نگاه کرد دید [[جبرئیل]] و [[میکائیل]] و [[اسرافیل]] هستند که به همراه گروهی از [[فرشتگان]] به زمین فرود آمده اند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای جبرئیل! برای چه نازل شده اید؟ در پاسخ گفت: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده ایم تا فاطمه علیهاالسلام را به خانه علی ببریم، پس جبرئیل [[تکبیر]] گفت و میکائیل نیز تکبیر گفت و اسرافیل چنین کرد و سایر فرشتگان به دنبال این سه فرشته تکبیر سر دادند و به دنبال آنها پیامبر صلی الله علیه و آله تکبیر گفته و در آخر سلمان فارسی آوای تکبیر را سر داد و از آنها پس در مراسم عروسی و بردن عروس به خانه شوهر تکبیر گفتن سنت شد.&amp;lt;ref&amp;gt;فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمد جواد مروجی طبسی، به نقل از کشف الغمه، ج ۱، ص ۳۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[جابر بن عبدالله انصاری|جابر]] گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله و [[حضرت حمزه علیه السلام|حمزه]]، [[عقیل بن ابیطالب|عقیل]] و [[جعفر طیار|جعفر]] و سایر اهل بیت نیز در پشت سر فاطمه علیهاالسلام در حالی که شمشیرهای خود را کشیده بودند، به راه افتادند و زنان پیامبر صلی الله علیه و آله به همراه دیگر زنان در پیشاپیش کاروان شادی حرکت کرده و [[ام سلمه]] و حفصه و معاذه مادر سعد سروده ای می خواندند و در سایر زنان با تکرار مصراع اول شادی خود را اظهار می کردند و سپس تکبیر سر می دادند تا این که داخل خانه علی شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمد جواد مروجی طبسی، به نقل از بحار الأنوار، ج ۴۳، ص ۱۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقل شده که پیامبر صلی الله علیه و آله به دختران [[عبدالمطلب]] و زنان [[مهاجرین]] و [[انصار]] دستور داد تا به همراه فاطمه علیهاالسلام بوده و شادی کنان رجز بخوانند و تکبیر بگویند و سخنی که مورد رضای خدا نیست بر زبان جاری نسازند.&amp;lt;ref&amp;gt;فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمد جواد مروجی طبسی&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''توصیه‌های پیامبر به حضرت علی و حضرت زهرا:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که کاروان عروس به خانه رسید، پیامبر، امیر مومنان را فراخواند و پس از آمدن او دختر سرفرازش را خواست و دستش را گرفت و در دست علی علیه السلام نهاد و فرمود: «علی جان! خداوند دختر پیامبر را به تو مبارک سازد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و افزود: «یا علی! هذه فاطمه ودیعتی عندک! یا علی! نعم الزوجه فاطمه! و یا فاطمه! نعم البعل علی!» علی جان! این فاطمه است و امانت من نزد توست! فاطمه شایسته ترین همسر برای توست. و آنگاه فرمود: ای «فاطمه» علی شایسته ترین شوهر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دستهای مقدس را بسوی آسمان گشود و نیایشگرانه زمزمه کرد که: بار خدایا! نیکی ها و برکات خویش را بر این دو فرود فرست، و در فرزندان و نسل پاکشان برکت قرار ده! بار خدایا! این دو تن محبوب ترین انسانها نزد من هستند، پس تو نیز آنان را دوست بدار و از سوی خویش حافظ و نگهبان بر آنان بگمار.&lt;br /&gt;
بار خدایا! من این دو تن را با نسل پاکشان، از شیطان رانده شده و شرور و وسوسه های آن، به تو پناه می دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه آبی خواست و جرعه ای از آن را به سبک خاصی متبرک ساخت و از آن قطراتی بر سر و سینه و میان شانه های دخت گرانقدر و داماد ارجمندش افشاند. و دستور داد بانوان، عروس و داماد را در سرای جدیدشان به خدا سپارند و بروند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*جعفر سبحانی، فروغ ولایت.&lt;br /&gt;
*فاطمه زهرا سلام الله علیها از ولادت تا شهادت، محمد کاظم قزوینی، ترجمه و نگارش علی کرمی فریدنی، ۱۳۸۴.&lt;br /&gt;
*زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها (ترجمه جلد ۴۳ بحارالأنوار)، محمدباقر مجلسی، ترجمه سیّد محمّدقائم فرد، ۱۳۸۹.&lt;br /&gt;
*زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها (ترجمه و تحقیق جلد ۴۳ بحارالانوار)، محمد روحانی علی آبادی، ١٣٧٧ش.&lt;br /&gt;
*۳۶۰ داستان از فضایل مصائب و کرامات فاطمه زهرا (س)، عباس عزیزی.&lt;br /&gt;
*ارشاد، شیخ مفید، ترجمه محمدباقر ساعدى خراسانى، انتشارات اسلامیة، تهران،۱۳۸۰ ش.&lt;br /&gt;
*فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمدجواد مروجی طبسی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{| align=&amp;quot;center&amp;quot; style=&amp;quot;border: 0px  ; float:left&amp;quot; &lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|[[پرونده:Ezdevaj-ali and fateme.jpg|340px]]&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| style=&amp;quot;background:#b4d934cf; text-align:center&amp;quot; |&amp;lt;span style=&amp;quot; text-align:center; font-weight: bold;&amp;quot;&amp;gt;[http://ahlolbait.com/media/13927 ویژه نامه ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه]&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شناختنامه امام علی (ع)}}&lt;br /&gt;
{{شناختنامه حضرت زهرا (س)}}&lt;br /&gt;
{{مناسبت های شیعه}}&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= خوب&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= خوب&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= خوب&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= خوب&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:وقایع ماه ذی الحجه]]&lt;br /&gt;
[[رده:سال ۲ هجری قمری]]&lt;br /&gt;
[[رده:امام علی علیه السلام از ولادت تا وفات پیامبر]]&lt;br /&gt;
[[رده:حضرت فاطمه سلام الله علیها]]&lt;br /&gt;
[[رده: مقاله های مهم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%88_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=169854</id>
		<title>ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه علیهماالسلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%88_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=169854"/>
		<updated>2026-10-08T19:19:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* مهریه حضرت زهرا علیهاالسلام */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{عالی}}&lt;br /&gt;
ازدواج [[حضرت فاطمه]] (سلام الله علیها) و  [[حضرت علی]] (علیه السلام) از مهم ترین اتفاقات تاریخ [[شیعه]] است، زیرا سلسله [[ائمه اطهار|امامان]] شیعه ثمره این [[ازدواج]] هستند. مطابق با برخی [[حدیث|احادیث]]، [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] (صلی الله علیه وآله) به [[وحی]] الهی، حضرت فاطمه را به ازدواج حضرت علی در آورد. در مورد تاریخ این ازدواج چندین نظر وجود دارد که در تقویم رسمی [[ایران]] از این بین، روز یکم [[ذی الحجه]] به عنوان تاریخ این ازدواج تعیین شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تاریخ ازدواج امام علی و حضرت فاطمه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباه تاریخ ازدواج [[امام علی]] (علیه السلام) و [[حضرت فاطمه]] (سلام الله علیها) اتفاق چندانی میان مورخان و سیره‌نگاران نیست. تاریخ هایی که گاه بیانگر زمان صیغه خواندن می باشد و گاه بیانگر زمان عروسی و رفتن حضرت زهرا (سلام الله علیها) به خانه [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] (علیه السلام) است. این تاریخ ها عبارت اند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#روز اول [[ماه ذی الحجه|ذى الحجه]] عقد فاطمه (علیهاالسلام) و روز سه شنبه ششم همان ماه، ازدواج حضرت بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن شهرآشوب‌، المناقب، ج ۳، ص ۳۵۷، قم‌، ۱۳۷۹ ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#در ماه [[شوال]] پس از بازگشت حضرت علی (علیه السلام) از [[غزوه بدر|جنگ بدر]] بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;شیخ طوسی، الأمالی، ص ۴۳، دار الثقافة، قم، ۱۴۱۴ق.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#بنابر روایت [[امام صادق علیه السلام|امام صادق]] (علیه السلام): عقد حضرت على و حضرت فاطمه (علیهاالسلام) در ماه [[ماه رمضان|رمضان]]، و ازدواج آنها در ذى حجّه [[سال دوم هجرت|سال دوم هجرى]] بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;إربلی، علی بن عیسی، کشف الغمة، ج ۱، ص ۳۶۴، مکتبة بنی هاشم، تبریز، ۱۳۸۱ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#زفاف فاطمه در شب پنج شنبه، بیست و یکم ماه [[ماه محرم|محرم]] سال سوم هجرت بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;سید بن طاوس، إقبال ص ۵۸۴، دار الکتب الإسلامیة، تهران، ۱۳۶۷ ش&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#برخی بر این عقیده اند که: عقد حضرت فاطمه (علیهاالسلام) در اواخر ماه [[ماه صفر|صفر]] و ازدواج در ماه ذی حجه بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحار الأنوار، ج ۱۹، ص ۱۹۲-۱۹۳، مؤسسة الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#عده ای نیز گفته اند که عقد در ماه [[ربیع الاول]] بوده و در همان ماه ازدواج صورت پذیرفته است.&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحار الأنوار، ج ۱۹، ص ۱۹۲-۱۹۳، مؤسسة الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#[[محمد بن سعد زهری|ابن سعد]] روایت کرده است که ازدواج فاطمه (علیهاالسلام) با على (علیه السلام) پنج ماه پس از ورود پیغمبر (صلی الله علیه وآله) به [[مدینه]] در ماه [[ماه رجب|رجب]] صورت پذیرفت و پس از بازگشت از [[غزوه بدر|بدر]] او را به خانه حضرت على (علیه السلام) فرستاد.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبرى، ج ۸، ص ۱۸، دار الکتب العلمیة، ط الأولى، ۱۴۱۰/۱۹۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ali and fatema.png|left]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سن ازدواج امام علی و حضرت فاطمه==&lt;br /&gt;
علماى [[شیعه]] در تعیین سن [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|حضرت فاطمه]] علیهاالسلام به هنگام ازدواج از چهارده سال بیشتر نگفته ‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;امین، سید محسن ، أعیان الشیعة، ج ۱، ص ۳۱۳، دار التعارف للمطبوعات، بیروت، ۱۴۰۶ ق&amp;lt;/ref&amp;gt; اکثر عالمان شیعه معتقدند که، سن حضرت در زمان ازدواج، ۹ یا ۱۰ یا حداکثر ۱۱ سال بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;انصاری، اسماعیل،الموسوعة الکبرى عن فاطمة الزهراء،ج‌۴،ص۲۱، دلیل ما، قم، ۱۴۲۸ق&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین سن [[امیرالمومنین|امیرمؤمنان]] علیه السلام ۲۱ سال و ۵ ماه بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبد البر، الاستیعاب فى معرفة الأصحاب ، ج ۴، ص ۱۸۹۳، بیروت، دار الجیل، ط الأولى،  ۱۴۱۲/۱۹۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خواستگاری حضرت علی از حضرت زهرا==&lt;br /&gt;
آنچه مسلّم است، اینکه [[حضرت زهرا]] (سلام الله علیها) خواهان بسیار داشته اند. زیرا از طرفی پدر ایشان چه قبل و چه بعد از [[مبعث حضرت محمد صلی الله علیه و آله|بعثت]] از مردان شریف و بزرگ عرب و [[قریش]] بوده اند، و از طرف دیگر شخصیت خود حضرت زهرا (سلام الله علیها) شخصیتی بسیار والا و بزرگ بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش از [[حضرت علی]] علیه السلام افرادی مانند [[ابوبکر]] و [[عمر بن خطاب|عمر]] آمادگی خود را برای ازدواج با دختر [[پیامبر اسلام|پیامبر]] صلی الله علیه و آله اعلام کرده بودند و هر دو از پیامبر یک پاسخ شنیده بودند و آن این که درباره ازدواج زهرا منتظر [[وحی]] الهی است.&amp;lt;ref&amp;gt; ابن سعد، طبقات، ج ۸، ص ۱۱،در سنن نسائی آمده است: پیغمبر (صلی الله علیه وآله) در پاسخ آنان گفت: «فاطمه خردسال است» و چون علی (علیه السلام)) او را از وی خواستگاری کرد، پذیرفت.(نسائی، سنن، ج ۶، ص ۶۲؛ فاطمـه الزّهراء، ص ۲۵، ج ۲)،الصواعق المحرّقه، ص ۱۶۲ و رجوع به انساب الاشراف، ص ۴۰۲ شود،بحار، ص ۹۲ و نک: فصل «گزیده ای از شعرای عربی ».&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] در «[[مناقب ابن شهر آشوب (کتاب)|مناقب]]» خود از دیگر خواستگاران حضرت اسم می برد. از جمله [[عبدالرحمان بن عوف]] و [[عثمان بن عفان]] که هر دو از ثروتمندان بزرگ بودند، برای خواستگاری، خدمت رسول خدا رسیدند و به یکدیگر تفاخر می کردند؛ که پیغمبر از سخن آنان خشمناک شد... .&amp;lt;ref&amp;gt; مناقب ابن شهر آشوب، ج۳، ص ۳۴۵/ تذکرة الخواص، ص ۳۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جایی دیگر آمده است: دختر پیغمبر (صلی الله علیه وآله) خواستگارانی داشت؛ امّا پدرش از میان همه پسر عموهای خود، [[امام علی علیه السلام|علی بن ابی طالب]] (علیه السلام)) را برای شوهری او برگزید و به دخترشان فرمودند: «تو را به کسی به زنی می دهم که از همه نیکو خوی تر و در مسلمانی پیش قدم تر است.»&amp;lt;ref&amp;gt;نسائی، سنن، ج ۲، ص ۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضحاک بن مزاحم نقل می کند، از حضرت [[امام علی علیه السلام|علی بن ابیطالب]] علیه السلام شنیدم که در مورد مراسم خواستگاری از [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|حضرت زهرا]] سلام الله علیها می فرمود: موقعی که من نزد [[پیامبر اسلام|پیامبر خدا]] صلی الله علیه وآله رفتم و آن بزرگوار مرا دید خندید و فرمود:&lt;br /&gt;
یا اباالحسن! آیا برای حاجتی که داری نزد من آمدی؟ من قرابت و سبقت در [[اسلام]] و یاری کردن خود را از آن حضرت و جهادهایی که در راه خدا کرده بودم، برای آن حضرت شرح دادم.&lt;br /&gt;
پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:&lt;br /&gt;
یا علی راست می گویی، مقام تو بالاتر از این است که تذکّر دادی، گفتم:&lt;br /&gt;
یا رسول الله فاطمه ی زهراء را برایم تزویج نما.&lt;br /&gt;
فرمود:&lt;br /&gt;
یا علی! قبل از تو چند نفر از مردان، این تقاضا را داشتند، ولی هر گاه من به فاطمه می گفتم اظهار بی میلی می کرد، شما چند لحظه ای صبر کن تا من نزد او بروم و برگردم.&amp;lt;ref&amp;gt;الأمالی للطوسی : ص ۳۹ ح ۴۴ ، بشارة المصطفى : ص ۲۶۱ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر خدا، نزد فاطمه علیها السلام رفت... و به او فرمود: اى فاطمه! &lt;br /&gt;
پاسخ داد: بلى، چه مى خواهى، اى پیامبر خدا؟ &lt;br /&gt;
فرمود: «على بن ابى طالب، کسى است که خویشاوندى و فضیلت و اسلامش را مى شناسى و من از خدا خواسته ام که تو را به ازدواج بهترینِ آفریدگانش و محبوب ترینِ آنان در نزدش درآورد و على از تو خواستگارى کرده است. چه نظرى دارى؟». &lt;br /&gt;
فاطمه علیها السلام ساکت ماند ولی صورتش را برنگرداند و پیامبر خدا، کراهتى در چهره اش ندید. پس برخاست، در حالى که مى گفت: «اللّه اکبر! سکوت او [نشانه] رضایت اوست». &lt;br /&gt;
پس [[جبرئیل]] علیه السلام نزدش آمد و گفت: اى محمّد! او را به ازدواج على بن ابى طالب درآور که خداوند، این دو را براى هم پسندیده است.&amp;lt;ref&amp;gt;الأمالی للطوسی : ص ۳۹ ح ۴۴ ، بشارة المصطفى : ص ۲۶۱&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت علی بن ابیطالب (علیه السلام) روایت می کنند: پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله به من فرمود: یا علی! گروهی از مردان [[قریش]] راجع به فاطمه زهراء مرا مورد عتاب قرار دادند و گفتند: ما خواستگار فاطمه بودیم و تو نپذیرفتی، اکنون او را به علی بن ابیطالب دادی. من گفتم: به خدا قسم، من فاطمه را از شما رد نکردم و او را تزویج ننمودم، بلکه خدا خواستگاری شما را نپذیرفت و فاطمه را برای علی تزویج کرد؛ زیرا جبرئیل بر من نازل شد و گفت، خدای تعالی می فرماید: اگر من علی را خلق نمی کردم شوهری که شایسته ی فاطمه باشد در روی زمین نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;علامه محمدباقر مجلسی،ترجمه جلد ۴۳ بحارالنوار،ص ۲۸۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) روایت شده است که خطاب به على علیه السلام فرمود: «{{متن حدیث|لولاک یا على لما کان لفاطمه کفو على وجه الارض}}&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار ج ۴۳/ ۱۰۷&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ یا على اگر تو نبودى، فاطمه را بر روى زمین کفوی نبود». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علامه حسن زاده آملی]] در شرح این روایت گفته اند: نکاح بر کفائت است - که باید مرد و زن کفو هم باشند- و مرد غیر [[معصوم]] را بر زنى که صاحب عصمت است راهى نیست.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن زاده آملی؛ حسن، شرح فص حکمة عصمتیة فی کلمة فاطمیة، ص۱۷۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مهریه حضرت زهرا علیهاالسلام==&lt;br /&gt;
[[رسول اکرم]] (صلی الله علیه وآله) پس ازکسب اجازه از [[حضرت زهرا]] (سلام الله علیها) به نزد [[امام علی علیه السلام|امیرالمؤمنین علی]] (علیه السلام) آمدند و با لبی خندان گفتند: یا علی! آیا برای عروسی چیزی داری؟ پاسخ داد: یا رسول الله پدر و مادرم قربانت، شما از وضع من کاملاً اطلاع دارید. تمام ثروت من عبارت است از یک شمشیر، یک زره و یک شتر.&lt;br /&gt;
فرمود: تو مرد جنگ و جهادی و بدون شمشیر نمی توانی در راه خدا جهاد کنی، شمشیر از لوازم و احتیاجات ضروری تو است. شتر نیز از ضروریات زندگی تو محسوب می شود، باید به وسیله آن آبکشی کنی و امور اقتصادی خود و خانواده ات را تأمین کنی و برای اهل و عیالت کسب روزی نمایی و در مسافرت بارت را بر آن حمل کنی، تنها چیزی که می توانی از آن صرف نظر کنی همان زره است. منهم به تو سخت نمی گیرم و به همان زره اکتفا می نمایم.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص ۴۰۹&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روایات دو نوع [[مهریه]] برای حضرت زهرا (سلام الله علیها) مشخص شده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مهریه عادی یا به تعبیری مهریه زمینی  که همه زنان مسلمان دارند و دو نوع روایت در این مورد نقل می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#مهریه حضرت فاطمه زرهی بود از نوع بسیار محکم که آن را زره شمشیرشکن می گویند و آن از پوست دبّاغی نشده قوچ و یا پوست بُز ساخته می شود و ارزش این زره چهارصد و به نقلی پانصد درهم بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص۳۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#مهریه حضرت زهرا (سلام الله علیها) طبق روایات اسلامی پانصد درهم بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;قاضی نورالله تستری، احقاق الحق، ج ۸، ص ۳۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته این دو روایت قابل جمع هستند و می توان گفت در حقیقت مهر حضرت فاطمه (سلام الله علیها) همان زره حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بود که آن را به پانصد درهم  فروختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مهریه آسمانی: رسول الله (صلی الله علیه وآله) فرمودند: مهریه فاطمه سلام الله علیها در آسمان یک پنجم زمین تعیین شده، پس کسی که با بغض فاطمه و فرزندانش، تا قیامت روی زمین راه برود حرام است.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص ۳۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt; در روایتی دیگر از  [[امام باقر]] علیه السلام روایت شده که فرمود مهریه فاطمه اطهر یک پنجم دنیا، یک سوّم بهشت، چهار نهر که عبارتند از: نهر [[فرات]]، نیل در [[مصر]]، نهروان و  نهر بلخ.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص ۳۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر مومنان به دستور پیامبر زره را فروخت و پول آن را به آن بزرگوار تقدیم داشت و پیامبر آن پول را به سه بخش تقسیم کرده، بخشی از آن را برای خریدن وسایل زندگی به عنوان جهیزیه، و بخش دیگر آن را برای تهیه عطریات عروسی قرار داد و سومین بخش آن را نزد «[[ام سلمه]]» سپرد تا به هنگام فرارسیدن شب عروسی آن را به امیر مومنان باز گرداند تا بتواند از میهمانان خویش پذیرایی کند.&amp;lt;ref&amp;gt;محمد کاظم قزوینی ، فاطمه زهرا سلام الله علیها از ولادت تا شهادت  ، ص ۱۸۹&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خواندن خطبه عقد در مسجد==&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام|پیغمبر]] صلی الله علیه وآله به [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] فرمودند: یا علی تو زودتر به [[مسجد]] برو و من نیز از عقب تو می آیم، تا در حضور مردم مراسم عقد را برگزار کنیم و خطبه بخوانیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت علی (علیه السلام)) مسرور و خوشحال به جانب مسجد حرکت نمود. [[ابوبکر]] و [[عمر بن خطاب|عمر]] را در بین راه ملاقات کرد، آنها از جریان کار جویا شدند، گفت: رسول خدا دخترش را به من تزویج کرد، هم اکنون پیامبر در راه است تا در حضور جمعیت، مراسم عقد و خطبه خوانی را انجام دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیغمبر (صلی الله علیه وآله) در حالی که صورتش از سرور و شادمانی می درخشید به مسجد تشریف برد، ‌و به [[بلال|بلال حبشی]] فرمودند: [[مهاجرین|مهاجر]] و [[انصار]] را در مسجد جمع کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که مردم جمع شدند، بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: ای مردم آگاه باشید که [[جبرئیل]] بر من نازل شد و از جانب خدا پیام آورد که مراسم عقد ازدواج علی و فاطمه علیها السلام در عالم بالا و در حضور [[فرشتگان]] برگزار شده و دستور داده که در زمین نیز آن مراسم را انجام دهم، و شما را بر آن گواه بگیرم. على علیه‌ السلام را خواست و فرمود یا على پروردگار مرا امر فرموده که فاطمه را براى تو عقد کنم به پانصد مثقال نقره آیا راضى هستى؟ عرض کرد: یا رسول‌اللَّه راضى هستم همه حضار مبارک باد گفتند سپس رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به منبر رفت [[خطبه عقد حضرت علی و زهرا (علیهماالسلام) |خطبه عقد]] را ایراد فرمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن علی علیه السلام برخاست خطبه ای ایراد کرد و فرمود: ای مردم! رسول خدا فاطمه را به عقد من در آورد و زره ام را از بابت [[مهریه|مهر]] قبول کرد. از آن حضرت بپرسید و گواه باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلمانان به پیغمبر (صلی الله علیه وآله) عرض کردند: یا رسول الله! فاطمه را با علی کابین بسته ای؟ رسول خدا پاسخ داد: آری. پس تمام حضار دست به دعا برداشته گفتند: خدا این [[ازدواج]] را بر شما مبارک گرداند و در میانتان دوستی و محبت افکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پایان مجلس، رسول خدا به زنان خود امر فرمود تا به خوشحالى این جشن شادمانى کنند و بساط سرور بگسترند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
على علیه السّلام مى ‏گوید: رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله دخترش را به ازدواج من درآورد و آنگاه نزد من آمده دستم را گرفته و فرمود: با یاد و نام خدا برخیز و بگو: «على برکة اللَّه، و ما شاء اللَّه، و لا قوّة إلّا باللَّه، و توکلت على اللَّه»- یعنى: بر سفره برکت خدا مى نشینم، و راضى مى شوم بر آنچه او بخواهد، همانا قدرت و قوّتى نیست مگر از جانب خدا، پس به او توکل مى کنم و یارى مى طلبم. سپس مرا کنار فاطمه نشانید و گفت: خداوندا! اینان محبوبترین مردم در نزد من مى‏ باشند، پس آنان را دوست بدار، و خیر و [[برکت|برکت]] به ذریه آنها عطا کن، و آنان را از هر آسیبى حافظ باش، من آنها و نسلشان را از شرّ شیطان فریبکار به تو مى ‏سپارم.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها (ترجمه و تحقیق از جلد ۴۳ بحار الانوار)، روحانی علی آبادی، ص ۴۱۷&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جهیزیه حضرت زهرا علیهاالسلام==&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرمایند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب به من فرمود: برخیز و زره خود را بفروش! برخاستم و زره را فروختم و پول آن را گرفته نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آوردم و آنها را در مقابل او نهادم؛ آن حضرت از من نپرسید که آن پولها چه مقدار است و من نیز چیزی در این باره به آن حضرت نگفتم، سپس [[بلال]] را صدا کرد و مشتی از آن پولها را به وی داد و گفت: این پولها را بگیر و با آنها برای فاطمه (علیهاالسلام) عطر خریداری کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد از او [[ابوبکر]] و [[عمار بن یاسر]] را احضار نمود و دو مشت از آن پولها را به او داده و گفت: با این پولها، برای فاطمه (علیهاالسلام) لباس و اثاثیه منزل خریداری کن. و آنگاه عمار یاسر و گروه آنها وارد بازار شدند و هر چیزی را که لازم می دانستند در نظر گرفتند و آن را خریداری می نمودند.&amp;lt;ref&amp;gt;علامه محمد باقر مجلسی ،زندگانی حضرت زهرا(س)( ترجمه جلد ۴۳ بحار) ، ص ۳۶۱ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از صورت جهیزیه حضرت زهرا سلام الله علیها مى توان به وضع زندگى بانوى بزرگوار اسلام به خوبى پى برد. فرستادگان پیامبر صلی الله علیه و آله از بازار بازگشتند و آن چه براى حضرت زهرا سلام الله علیها تهیه کرده بودند به قرار زیر بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#یک پیراهن به قیمت هفت درهم&lt;br /&gt;
#روبنده ای به قیمت چهار درهم، شاید منظور از آن «خمار» روسری، مقنعه یا چادر باشد.&lt;br /&gt;
#یک قطیفه ی مشکی خیبری&lt;br /&gt;
#تختی که وسط آن را با لیف خرما بافته بودند.&lt;br /&gt;
#دو عدد تشک با روکشی از کتان مصری که یکی از آنها با لیف خرما و دیگری با پشم گوسفند پر شده بود.&lt;br /&gt;
#چهار بالش -یا متکا، یا پشتی- با رویه ای از پوست حیوانات طائف که درون آنها از علف&lt;br /&gt;
#پرده ای از جنس پشم&lt;br /&gt;
#حصیری بافت یمن&lt;br /&gt;
#یک آسیای دستی&lt;br /&gt;
#طشت مسی&lt;br /&gt;
#مشک آبی از جنس پوست&lt;br /&gt;
#ظرف مخصوص شیر که از جنس چوب می تراشیدند.&lt;br /&gt;
#ظرفی برای آبخوری&lt;br /&gt;
#آفتابه ای قیر اندود&lt;br /&gt;
#سبویی سبز رنگ که در آن روغن، آرد یا چیزهایی دیگر نگهداری می کردند.&lt;br /&gt;
#دو کوزه ی کوچک سفالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که خرید آنها کامل شد، مقداری از اثاثیه را ابوبکر و باقی را سایر اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم حمل کرده به خانه ی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بردند. هنگامی که لوازم خریداری شده به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نشان داده شد، پیامبر آنها را زیر و رو کرده و گفت: خدا اینها را برای [[اهل البیت|اهل بیت]] مبارک کند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان ، ۳۶۱&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خانه امیرالمؤمینن علیه السلام==&lt;br /&gt;
حضرت على (علیه السلام) در کنار مسجد، خانه ساده اى داشت که مجموع آن از یک اتاق خشت و گلى، که در کف آن اتاق، ماسه نرم ریخته شده بود خلاصه مى شد. آن اتاق با پوست گوسفند، فرش شده بود و یک عدد متکا که لایه آن از لیف خرما بود، در آن دیده مى شد. این خانه براى شب زفاف مناسب نبود، پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) به على (علیه السلام) فرمود: در همین نزدیکى ، خانه اى را فراهم کن (اجاره کن ) تا همسرت را به تو تحویل دهم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت على (علیه السلام) عرض کرد: در این نزدیکى جز منزل حارثة بن نعمان منزلى نیست. پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: خانه هاى حارثه را براى مهاجران بى خانه گرفته ایم ، و اکنون شرم مى کنیم که باز از او تقاضاى منزل کنیم! حارثه این سخن را شنید و به محضر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمد و متواضعانه عرض کرد: من و اموالم به خدا و رسولش تعلق دارد.&lt;br /&gt;
پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم ) براى او دعا کرد، به این ترتیب خانه حارثه آماده شد و فاطمه زهرا (سلام الله علیها) عروسى به آن جا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از مدتى حضرت على (علیه السلام) و فاطمه (سلام الله علیها) به خانه قبلى على (علیه السلام) باز گشتند، و فرزندان زهرا (سلام الله علیها) در همان خانه ساده چشم به جهان گشودند و بزرگ شدند. این خانه در کنار [[مسجد النبى]] بود که محل آن اکنون به نام خانه زهرا (سلام الله علیها) معروف است.&amp;lt;ref&amp;gt;ریاحین الشریعه ، ج ۱، ص ۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[عایشه]] و [[ام سلمه]] روایت شده است که هر دو گفتند:&lt;br /&gt;
رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) ما را فرمود که فاطمه (سلام الله علیها) را آماده کنیم تا بر على (علیه السلام) داخل شود.&lt;br /&gt;
ما به سراى آن دو رفته و با خاک نرم بیابان آن را فرش کردیم. آن گاه دو متکا را از لیف خرما پر کرده، با دستمان لی فها را از هم جدا نمودیم. سپس ‍به آنان غذایى از خرما و کشمش و آبى گوارا بدادیم. و تیرکى از چوپ را در نزدیکى سرایشان برافراشتیم تا لباسها و مشک آب را بر آن بیاویزند. ما ازدواجى بهتر از ازدواج فاطمه (سلام الله علیها) ندیدیم.&amp;lt;ref&amp;gt;چهل حدیث در فضایل محمد(صلى الله علیه و آله و سلم )، ص ۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==مراسم عروسی==&lt;br /&gt;
'''بخشیدن پیراهن عروسی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر خدا صلى الله علیه و آله برای شب عروسی فاطمه علیهاالسلام پیراهنی آماده ساخت و ایشان پیراهن دیگری نیز داشت که پوشیده و اصلاح شده بود. شب عروسی او بود که بی نوایی در خانه پیامبر آمد و از ایشان لباس طلبید. حضرت فاطمه سلام الله علیها برخاست و نخست پیراهن اصلاح شده ی خویش را در بسته ای نهاد تا در راه خدا به او بدهد، اما ناگهان آیه شریفه [[قرآن]] را به خاطر آورد که: «لن تنالوا البرّ حتی تنفقوا مما تحبّون.» شما به اوج نیکی و نیکوکاری نخواهید رسید مگر آنکه از آنچه دوست می دارید در راه خدا انفاق نمایید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لذا «فاطمه» بازگشت و پیراهن عروسی خویش را از تن درآورد و به آن زن بینوا [[انفاق]] کرد و خود همان جامه ی عادی خویش را پوشید. هنگامی که خواستند عروس گرانمایه را به خانه ی امیر مومنان ببرند، فرشته [[وحی]] فرود آمد و پس از سلام بر پیامبر گفت:&lt;br /&gt;
ای پیامبر خدا! پروردگارت درود نثارت می کند و به من دستور داده است که سلام و درودی گرم نثار «فاطمه» نمایم و به همراه من ارمغانی از لباسهای [[بهشت]] نیز که از دیبای سبز تهیه شده است برای او فرستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;محمد کاظم قزوینی ، فاطمه زهرا سلام الله علیها از ولادت تا شهادت ، ص ۱۹۹-۲۰۰&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ولیمه عروسی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرمایند: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من گفت: ای علی! غذای فراوانی برای عروسی و خانواده ات تدارک کن. و سپس فرمود: گوشت و نان را من می دهم، خرما و روغن به عهده ی تو. من خرما و روغن فراهم کردم و نزد پیامبر بردم، آن حضرت آستینهای لباسش را بالا زد و خرما را تمیز کرده در روغن ریخت و غذایی درست کرد که آن را «حیس» می گفتند، و گوسفند فربهی [[ذبح]] کرد، و نان فراوانی تدارک نمود، سپس به من گفت: هر کس را که دوست داری دعوت کن.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ۳۶۴&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرمایند: پس وارد مسجد شدم و دیدم که مسجد پر از [[صحابی|صحابه]] پیامبر است، حیا کردم که در میان آن جمع عده ای را دعوت کنم و عده ای را دعوت ننمایم، پس بر یک بلندی قرار گرفتم و خطاب به همه گفتم: همه ی شما را به صرف ولیمه ی عروسی فاطمه (علیهاالسلام) دعوت می کنم. آنان پذیرفتند و گروه گروه به طرف خانه ی پیامبر حرکت کردند و من از کثرت جمعیت و کمی غذا خجالت می کشیدم. وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از آنچه که در ذهن من می گذشت مطلع گردید، گفت: ای علی! من دعا می کنم که خدا به غذای شما [[برکت]] بدهد... .&amp;lt;ref&amp;gt;همان ، ۳۶۴ و ۳۶۵&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کاروان مشایعت کننده حضرت فاطمه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب که فرا رسید [[پیامبر]] صلی الله علیه و آله به [[سلمان]] فرمود: بغله شهبایم را بیاور و پس از آماده شدن، پیامبر صلی الله علیه و آله فاطمه علیهاالسلام را بر مرکب خود سوار کرده تا به خانه علی ببرد.&lt;br /&gt;
پس سلمان افسار مرکب را در دست گرفته و رسول خدا صلی الله علیه و آله در پشت سر او قرار گرته بود، هم چنان که به راه خود ادامه می دادند ناگهان از پشت سر، سر و صدایی به گوشش رسید، نگاه کرد دید [[جبرئیل]] و [[میکائیل]] و [[اسرافیل]] هستند که به همراه گروهی از [[فرشتگان]] به زمین فرود آمده اند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای جبرئیل! برای چه نازل شده اید؟ در پاسخ گفت: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده ایم تا فاطمه علیهاالسلام را به خانه علی ببریم، پس جبرئیل [[تکبیر]] گفت و میکائیل نیز تکبیر گفت و اسرافیل چنین کرد و سایر فرشتگان به دنبال این سه فرشته تکبیر سر دادند و به دنبال آنها پیامبر صلی الله علیه و آله تکبیر گفته و در آخر سلمان فارسی آوای تکبیر را سر داد و از آنها پس در مراسم عروسی و بردن عروس به خانه شوهر تکبیر گفتن سنت شد.&amp;lt;ref&amp;gt;فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمد جواد مروجی طبسی، به نقل از کشف الغمه، ج ۱، ص ۳۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[جابر بن عبدالله انصاری|جابر]] گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله و [[حضرت حمزه علیه السلام|حمزه]]، [[عقیل بن ابیطالب|عقیل]] و [[جعفر طیار|جعفر]] و سایر اهل بیت نیز در پشت سر فاطمه علیهاالسلام در حالی که شمشیرهای خود را کشیده بودند، به راه افتادند و زنان پیامبر صلی الله علیه و آله به همراه دیگر زنان در پیشاپیش کاروان شادی حرکت کرده و [[ام سلمه]] و حفصه و معاذه مادر سعد سروده ای می خواندند و در سایر زنان با تکرار مصراع اول شادی خود را اظهار می کردند و سپس تکبیر سر می دادند تا این که داخل خانه علی شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمد جواد مروجی طبسی، به نقل از بحار الأنوار، ج ۴۳، ص ۱۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقل شده که پیامبر صلی الله علیه و آله به دختران [[عبدالمطلب]] و زنان [[مهاجرین]] و [[انصار]] دستور داد تا به همراه فاطمه علیهاالسلام بوده و شادی کنان رجز بخوانند و تکبیر بگویند و سخنی که مورد رضای خدا نیست بر زبان جاری نسازند.&amp;lt;ref&amp;gt;فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمد جواد مروجی طبسی&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''توصیه‌های پیامبر به حضرت علی و حضرت زهرا:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که کاروان عروس به خانه رسید، پیامبر، امیر مومنان را فراخواند و پس از آمدن او دختر سرفرازش را خواست و دستش را گرفت و در دست علی علیه السلام نهاد و فرمود: «علی جان! خداوند دختر پیامبر را به تو مبارک سازد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و افزود: «یا علی! هذه فاطمه ودیعتی عندک! یا علی! نعم الزوجه فاطمه! و یا فاطمه! نعم البعل علی!» علی جان! این فاطمه است و امانت من نزد توست! فاطمه شایسته ترین همسر برای توست. و آنگاه فرمود: ای «فاطمه» علی شایسته ترین شوهر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دستهای مقدس را بسوی آسمان گشود و نیایشگرانه زمزمه کرد که: بار خدایا! نیکی ها و برکات خویش را بر این دو فرود فرست، و در فرزندان و نسل پاکشان برکت قرار ده! بار خدایا! این دو تن محبوب ترین انسانها نزد من هستند، پس تو نیز آنان را دوست بدار و از سوی خویش حافظ و نگهبان بر آنان بگمار.&lt;br /&gt;
بار خدایا! من این دو تن را با نسل پاکشان، از شیطان رانده شده و شرور و وسوسه های آن، به تو پناه می دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه آبی خواست و جرعه ای از آن را به سبک خاصی متبرک ساخت و از آن قطراتی بر سر و سینه و میان شانه های دخت گرانقدر و داماد ارجمندش افشاند. و دستور داد بانوان، عروس و داماد را در سرای جدیدشان به خدا سپارند و بروند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*جعفر سبحانی، فروغ ولایت.&lt;br /&gt;
*فاطمه زهرا سلام الله علیها از ولادت تا شهادت، محمد کاظم قزوینی، ترجمه و نگارش علی کرمی فریدنی، ۱۳۸۴.&lt;br /&gt;
*زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها (ترجمه جلد ۴۳ بحارالأنوار)، محمدباقر مجلسی، ترجمه سیّد محمّدقائم فرد، ۱۳۸۹.&lt;br /&gt;
*زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها (ترجمه و تحقیق جلد ۴۳ بحارالانوار)، محمد روحانی علی آبادی، ١٣٧٧ش.&lt;br /&gt;
*۳۶۰ داستان از فضایل مصائب و کرامات فاطمه زهرا (س)، عباس عزیزی.&lt;br /&gt;
*ارشاد، شیخ مفید، ترجمه محمدباقر ساعدى خراسانى، انتشارات اسلامیة، تهران،۱۳۸۰ ش.&lt;br /&gt;
*فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمدجواد مروجی طبسی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{| align=&amp;quot;center&amp;quot; style=&amp;quot;border: 0px  ; float:left&amp;quot; &lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|[[پرونده:Ezdevaj-ali and fateme.jpg|340px]]&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| style=&amp;quot;background:#b4d934cf; text-align:center&amp;quot; |&amp;lt;span style=&amp;quot; text-align:center; font-weight: bold;&amp;quot;&amp;gt;[http://ahlolbait.com/media/13927 ویژه نامه ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه]&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شناختنامه امام علی (ع)}}&lt;br /&gt;
{{شناختنامه حضرت زهرا (س)}}&lt;br /&gt;
{{مناسبت های شیعه}}&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= خوب&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= خوب&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= خوب&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= خوب&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:وقایع ماه ذی الحجه]]&lt;br /&gt;
[[رده:سال ۲ هجری قمری]]&lt;br /&gt;
[[رده:امام علی علیه السلام از ولادت تا وفات پیامبر]]&lt;br /&gt;
[[رده:حضرت فاطمه سلام الله علیها]]&lt;br /&gt;
[[رده: مقاله های مهم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%88_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=169853</id>
		<title>ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه علیهماالسلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%88_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=169853"/>
		<updated>2026-10-08T19:15:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* خواستگاری حضرت علی از حضرت زهرا */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{عالی}}&lt;br /&gt;
ازدواج [[حضرت فاطمه]] (سلام الله علیها) و  [[حضرت علی]] (علیه السلام) از مهم ترین اتفاقات تاریخ [[شیعه]] است، زیرا سلسله [[ائمه اطهار|امامان]] شیعه ثمره این [[ازدواج]] هستند. مطابق با برخی [[حدیث|احادیث]]، [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] (صلی الله علیه وآله) به [[وحی]] الهی، حضرت فاطمه را به ازدواج حضرت علی در آورد. در مورد تاریخ این ازدواج چندین نظر وجود دارد که در تقویم رسمی [[ایران]] از این بین، روز یکم [[ذی الحجه]] به عنوان تاریخ این ازدواج تعیین شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تاریخ ازدواج امام علی و حضرت فاطمه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباه تاریخ ازدواج [[امام علی]] (علیه السلام) و [[حضرت فاطمه]] (سلام الله علیها) اتفاق چندانی میان مورخان و سیره‌نگاران نیست. تاریخ هایی که گاه بیانگر زمان صیغه خواندن می باشد و گاه بیانگر زمان عروسی و رفتن حضرت زهرا (سلام الله علیها) به خانه [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] (علیه السلام) است. این تاریخ ها عبارت اند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#روز اول [[ماه ذی الحجه|ذى الحجه]] عقد فاطمه (علیهاالسلام) و روز سه شنبه ششم همان ماه، ازدواج حضرت بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن شهرآشوب‌، المناقب، ج ۳، ص ۳۵۷، قم‌، ۱۳۷۹ ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#در ماه [[شوال]] پس از بازگشت حضرت علی (علیه السلام) از [[غزوه بدر|جنگ بدر]] بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;شیخ طوسی، الأمالی، ص ۴۳، دار الثقافة، قم، ۱۴۱۴ق.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#بنابر روایت [[امام صادق علیه السلام|امام صادق]] (علیه السلام): عقد حضرت على و حضرت فاطمه (علیهاالسلام) در ماه [[ماه رمضان|رمضان]]، و ازدواج آنها در ذى حجّه [[سال دوم هجرت|سال دوم هجرى]] بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;إربلی، علی بن عیسی، کشف الغمة، ج ۱، ص ۳۶۴، مکتبة بنی هاشم، تبریز، ۱۳۸۱ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#زفاف فاطمه در شب پنج شنبه، بیست و یکم ماه [[ماه محرم|محرم]] سال سوم هجرت بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;سید بن طاوس، إقبال ص ۵۸۴، دار الکتب الإسلامیة، تهران، ۱۳۶۷ ش&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#برخی بر این عقیده اند که: عقد حضرت فاطمه (علیهاالسلام) در اواخر ماه [[ماه صفر|صفر]] و ازدواج در ماه ذی حجه بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحار الأنوار، ج ۱۹، ص ۱۹۲-۱۹۳، مؤسسة الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#عده ای نیز گفته اند که عقد در ماه [[ربیع الاول]] بوده و در همان ماه ازدواج صورت پذیرفته است.&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحار الأنوار، ج ۱۹، ص ۱۹۲-۱۹۳، مؤسسة الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#[[محمد بن سعد زهری|ابن سعد]] روایت کرده است که ازدواج فاطمه (علیهاالسلام) با على (علیه السلام) پنج ماه پس از ورود پیغمبر (صلی الله علیه وآله) به [[مدینه]] در ماه [[ماه رجب|رجب]] صورت پذیرفت و پس از بازگشت از [[غزوه بدر|بدر]] او را به خانه حضرت على (علیه السلام) فرستاد.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبرى، ج ۸، ص ۱۸، دار الکتب العلمیة، ط الأولى، ۱۴۱۰/۱۹۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ali and fatema.png|left]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سن ازدواج امام علی و حضرت فاطمه==&lt;br /&gt;
علماى [[شیعه]] در تعیین سن [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|حضرت فاطمه]] علیهاالسلام به هنگام ازدواج از چهارده سال بیشتر نگفته ‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;امین، سید محسن ، أعیان الشیعة، ج ۱، ص ۳۱۳، دار التعارف للمطبوعات، بیروت، ۱۴۰۶ ق&amp;lt;/ref&amp;gt; اکثر عالمان شیعه معتقدند که، سن حضرت در زمان ازدواج، ۹ یا ۱۰ یا حداکثر ۱۱ سال بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;انصاری، اسماعیل،الموسوعة الکبرى عن فاطمة الزهراء،ج‌۴،ص۲۱، دلیل ما، قم، ۱۴۲۸ق&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین سن [[امیرالمومنین|امیرمؤمنان]] علیه السلام ۲۱ سال و ۵ ماه بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبد البر، الاستیعاب فى معرفة الأصحاب ، ج ۴، ص ۱۸۹۳، بیروت، دار الجیل، ط الأولى،  ۱۴۱۲/۱۹۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خواستگاری حضرت علی از حضرت زهرا==&lt;br /&gt;
آنچه مسلّم است، اینکه [[حضرت زهرا]] (سلام الله علیها) خواهان بسیار داشته اند. زیرا از طرفی پدر ایشان چه قبل و چه بعد از [[مبعث حضرت محمد صلی الله علیه و آله|بعثت]] از مردان شریف و بزرگ عرب و [[قریش]] بوده اند، و از طرف دیگر شخصیت خود حضرت زهرا (سلام الله علیها) شخصیتی بسیار والا و بزرگ بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش از [[حضرت علی]] علیه السلام افرادی مانند [[ابوبکر]] و [[عمر بن خطاب|عمر]] آمادگی خود را برای ازدواج با دختر [[پیامبر اسلام|پیامبر]] صلی الله علیه و آله اعلام کرده بودند و هر دو از پیامبر یک پاسخ شنیده بودند و آن این که درباره ازدواج زهرا منتظر [[وحی]] الهی است.&amp;lt;ref&amp;gt; ابن سعد، طبقات، ج ۸، ص ۱۱،در سنن نسائی آمده است: پیغمبر (صلی الله علیه وآله) در پاسخ آنان گفت: «فاطمه خردسال است» و چون علی (علیه السلام)) او را از وی خواستگاری کرد، پذیرفت.(نسائی، سنن، ج ۶، ص ۶۲؛ فاطمـه الزّهراء، ص ۲۵، ج ۲)،الصواعق المحرّقه، ص ۱۶۲ و رجوع به انساب الاشراف، ص ۴۰۲ شود،بحار، ص ۹۲ و نک: فصل «گزیده ای از شعرای عربی ».&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] در «[[مناقب ابن شهر آشوب (کتاب)|مناقب]]» خود از دیگر خواستگاران حضرت اسم می برد. از جمله [[عبدالرحمان بن عوف]] و [[عثمان بن عفان]] که هر دو از ثروتمندان بزرگ بودند، برای خواستگاری، خدمت رسول خدا رسیدند و به یکدیگر تفاخر می کردند؛ که پیغمبر از سخن آنان خشمناک شد... .&amp;lt;ref&amp;gt; مناقب ابن شهر آشوب، ج۳، ص ۳۴۵/ تذکرة الخواص، ص ۳۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جایی دیگر آمده است: دختر پیغمبر (صلی الله علیه وآله) خواستگارانی داشت؛ امّا پدرش از میان همه پسر عموهای خود، [[امام علی علیه السلام|علی بن ابی طالب]] (علیه السلام)) را برای شوهری او برگزید و به دخترشان فرمودند: «تو را به کسی به زنی می دهم که از همه نیکو خوی تر و در مسلمانی پیش قدم تر است.»&amp;lt;ref&amp;gt;نسائی، سنن، ج ۲، ص ۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضحاک بن مزاحم نقل می کند، از حضرت [[امام علی علیه السلام|علی بن ابیطالب]] علیه السلام شنیدم که در مورد مراسم خواستگاری از [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|حضرت زهرا]] سلام الله علیها می فرمود: موقعی که من نزد [[پیامبر اسلام|پیامبر خدا]] صلی الله علیه وآله رفتم و آن بزرگوار مرا دید خندید و فرمود:&lt;br /&gt;
یا اباالحسن! آیا برای حاجتی که داری نزد من آمدی؟ من قرابت و سبقت در [[اسلام]] و یاری کردن خود را از آن حضرت و جهادهایی که در راه خدا کرده بودم، برای آن حضرت شرح دادم.&lt;br /&gt;
پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:&lt;br /&gt;
یا علی راست می گویی، مقام تو بالاتر از این است که تذکّر دادی، گفتم:&lt;br /&gt;
یا رسول الله فاطمه ی زهراء را برایم تزویج نما.&lt;br /&gt;
فرمود:&lt;br /&gt;
یا علی! قبل از تو چند نفر از مردان، این تقاضا را داشتند، ولی هر گاه من به فاطمه می گفتم اظهار بی میلی می کرد، شما چند لحظه ای صبر کن تا من نزد او بروم و برگردم.&amp;lt;ref&amp;gt;الأمالی للطوسی : ص ۳۹ ح ۴۴ ، بشارة المصطفى : ص ۲۶۱ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر خدا، نزد فاطمه علیها السلام رفت... و به او فرمود: اى فاطمه! &lt;br /&gt;
پاسخ داد: بلى، چه مى خواهى، اى پیامبر خدا؟ &lt;br /&gt;
فرمود: «على بن ابى طالب، کسى است که خویشاوندى و فضیلت و اسلامش را مى شناسى و من از خدا خواسته ام که تو را به ازدواج بهترینِ آفریدگانش و محبوب ترینِ آنان در نزدش درآورد و على از تو خواستگارى کرده است. چه نظرى دارى؟». &lt;br /&gt;
فاطمه علیها السلام ساکت ماند ولی صورتش را برنگرداند و پیامبر خدا، کراهتى در چهره اش ندید. پس برخاست، در حالى که مى گفت: «اللّه اکبر! سکوت او [نشانه] رضایت اوست». &lt;br /&gt;
پس [[جبرئیل]] علیه السلام نزدش آمد و گفت: اى محمّد! او را به ازدواج على بن ابى طالب درآور که خداوند، این دو را براى هم پسندیده است.&amp;lt;ref&amp;gt;الأمالی للطوسی : ص ۳۹ ح ۴۴ ، بشارة المصطفى : ص ۲۶۱&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت علی بن ابیطالب (علیه السلام) روایت می کنند: پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله به من فرمود: یا علی! گروهی از مردان [[قریش]] راجع به فاطمه زهراء مرا مورد عتاب قرار دادند و گفتند: ما خواستگار فاطمه بودیم و تو نپذیرفتی، اکنون او را به علی بن ابیطالب دادی. من گفتم: به خدا قسم، من فاطمه را از شما رد نکردم و او را تزویج ننمودم، بلکه خدا خواستگاری شما را نپذیرفت و فاطمه را برای علی تزویج کرد؛ زیرا جبرئیل بر من نازل شد و گفت، خدای تعالی می فرماید: اگر من علی را خلق نمی کردم شوهری که شایسته ی فاطمه باشد در روی زمین نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;علامه محمدباقر مجلسی،ترجمه جلد ۴۳ بحارالنوار،ص ۲۸۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) روایت شده است که خطاب به على علیه السلام فرمود: «{{متن حدیث|لولاک یا على لما کان لفاطمه کفو على وجه الارض}}&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار ج ۴۳/ ۱۰۷&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ یا على اگر تو نبودى، فاطمه را بر روى زمین کفوی نبود». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علامه حسن زاده آملی]] در شرح این روایت گفته اند: نکاح بر کفائت است - که باید مرد و زن کفو هم باشند- و مرد غیر [[معصوم]] را بر زنى که صاحب عصمت است راهى نیست.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن زاده آملی؛ حسن، شرح فص حکمة عصمتیة فی کلمة فاطمیة، ص۱۷۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مهریه حضرت زهرا علیهاالسلام==&lt;br /&gt;
[[رسول اکرم]] (صلی الله علیه وآله) پس ازکسب اجازه از [[حضرت زهرا]] (س) به نزد [[امام علی علیه السلام|امیرالمؤمنین علی]] (علیه السلام)) آمدند و با لبی خندان گفتند: یا علی! آیا برای عروسی چیزی داری؟ پاسخ داد: یا رسول الله پدر و مادرم قربانت، شما از وضع من کاملاً اطلاع دارید. تمام ثروت من عبارت است از یک شمشیر، یک زره و یک شتر.&lt;br /&gt;
فرمود: تو مرد جنگ و جهادی و بدون شمشیر نمی توانی در راه خدا جهاد کنی، شمشیر از لوازم و احتیاجات ضروری تو است. شتر نیز از ضروریات زندگی تو محسوب می شود، باید به وسیله آن آبکشی کنی و امور اقتصادی خود و خانواده ات را تأمین کنی و برای اهل و عیالت کسب روزی نمایی و در مسافرت بارت را بر آن حمل کنی، تنها چیزی که می توانی از آن صرف نظر کنی همان زره است. منهم به تو سخت نمی گیرم و به همان زره اکتفا می نمایم.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص ۴۰۹&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روایات دو نوع [[مهریه]] برای حضرت زهرا (س) مشخص شده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مهریه عادی یا به تعبیری مهریه زمینی  که همه زنان مسلمان دارند و دو نوع روایت در این مورد نقل می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#مهریه حضرت فاطمه زرهی بود از نوع بسیار محکم که آن را زره شمشیرشکن می گویند و آن از پوست دبّاغی نشده قوچ و یا پوست بُز ساخته می شود و ارزش این زره چهارصد و به نقلی پانصد درهم بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص۳۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#مهریه حضرت زهرا(س) طبق روایات اسلامی پانصد درهم بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;قاضی نورالله تستری، احقاق الحق، ج ۸، ص ۳۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته این دو روایت قابل جمع هستند و می توان گفت در حقیقت مهر حضرت فاطمه(س) همان زره حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بود که آن را به پانصد درهم  فروختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مهریه آسمانی: رسول الله (صلی الله علیه وآله) فرمودند: مهریه فاطمه سلام الله علیها در آسمان یک پنجم زمین تعیین شده، پس کسی که با بغض فاطمه و فرزندانش، تا قیامت روی زمین راه برود حرام است.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص ۳۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt; در روایتی دیگر از  [[امام باقر]] علیه السلام روایت شده که فرمود مهریه فاطمه اطهر یک پنجم دنیا، یک سوّم بهشت، چهار نهر که عبارتند از: نهر [[فرات]]، نیل در [[مصر]]، نهروان و  نهر بلخ.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص ۳۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر مومنان به دستور پیامبر زره را فروخت و پول آن را به آن بزرگوار تقدیم داشت و پیامبر آن پول را به سه بخش تقسیم کرده، بخشی از آن را برای خریدن وسایل زندگی به عنوان جهیزیه، و بخش دیگر آن را برای تهیه عطریات عروسی قرار داد و سومین بخش آن را نزد «[[ام سلمه]]» سپرد تا به هنگام فرارسیدن شب عروسی آن را به امیر مومنان باز گرداند تا بتواند از میهمانان خویش پذیرایی کند.&amp;lt;ref&amp;gt;محمد کاظم قزوینی ، فاطمه زهرا سلام الله علیها از ولادت تا شهادت  ، ص ۱۸۹&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خواندن خطبه عقد در مسجد==&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام|پیغمبر]] صلی الله علیه وآله به [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] فرمودند: یا علی تو زودتر به [[مسجد]] برو و من نیز از عقب تو می آیم، تا در حضور مردم مراسم عقد را برگزار کنیم و خطبه بخوانیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت علی (علیه السلام)) مسرور و خوشحال به جانب مسجد حرکت نمود. [[ابوبکر]] و [[عمر بن خطاب|عمر]] را در بین راه ملاقات کرد، آنها از جریان کار جویا شدند، گفت: رسول خدا دخترش را به من تزویج کرد، هم اکنون پیامبر در راه است تا در حضور جمعیت، مراسم عقد و خطبه خوانی را انجام دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیغمبر (صلی الله علیه وآله) در حالی که صورتش از سرور و شادمانی می درخشید به مسجد تشریف برد، ‌و به [[بلال|بلال حبشی]] فرمودند: [[مهاجرین|مهاجر]] و [[انصار]] را در مسجد جمع کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که مردم جمع شدند، بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: ای مردم آگاه باشید که [[جبرئیل]] بر من نازل شد و از جانب خدا پیام آورد که مراسم عقد ازدواج علی و فاطمه علیها السلام در عالم بالا و در حضور [[فرشتگان]] برگزار شده و دستور داده که در زمین نیز آن مراسم را انجام دهم، و شما را بر آن گواه بگیرم. على علیه‌ السلام را خواست و فرمود یا على پروردگار مرا امر فرموده که فاطمه را براى تو عقد کنم به پانصد مثقال نقره آیا راضى هستى؟ عرض کرد: یا رسول‌اللَّه راضى هستم همه حضار مبارک باد گفتند سپس رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به منبر رفت [[خطبه عقد حضرت علی و زهرا (علیهماالسلام) |خطبه عقد]] را ایراد فرمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن علی علیه السلام برخاست خطبه ای ایراد کرد و فرمود: ای مردم! رسول خدا فاطمه را به عقد من در آورد و زره ام را از بابت [[مهریه|مهر]] قبول کرد. از آن حضرت بپرسید و گواه باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلمانان به پیغمبر (صلی الله علیه وآله) عرض کردند: یا رسول الله! فاطمه را با علی کابین بسته ای؟ رسول خدا پاسخ داد: آری. پس تمام حضار دست به دعا برداشته گفتند: خدا این [[ازدواج]] را بر شما مبارک گرداند و در میانتان دوستی و محبت افکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پایان مجلس، رسول خدا به زنان خود امر فرمود تا به خوشحالى این جشن شادمانى کنند و بساط سرور بگسترند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
على علیه السّلام مى ‏گوید: رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله دخترش را به ازدواج من درآورد و آنگاه نزد من آمده دستم را گرفته و فرمود: با یاد و نام خدا برخیز و بگو: «على برکة اللَّه، و ما شاء اللَّه، و لا قوّة إلّا باللَّه، و توکلت على اللَّه»- یعنى: بر سفره برکت خدا مى نشینم، و راضى مى شوم بر آنچه او بخواهد، همانا قدرت و قوّتى نیست مگر از جانب خدا، پس به او توکل مى کنم و یارى مى طلبم. سپس مرا کنار فاطمه نشانید و گفت: خداوندا! اینان محبوبترین مردم در نزد من مى‏ باشند، پس آنان را دوست بدار، و خیر و [[برکت|برکت]] به ذریه آنها عطا کن، و آنان را از هر آسیبى حافظ باش، من آنها و نسلشان را از شرّ شیطان فریبکار به تو مى ‏سپارم.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها (ترجمه و تحقیق از جلد ۴۳ بحار الانوار)، روحانی علی آبادی، ص ۴۱۷&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جهیزیه حضرت زهرا علیهاالسلام==&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرمایند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب به من فرمود: برخیز و زره خود را بفروش! برخاستم و زره را فروختم و پول آن را گرفته نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آوردم و آنها را در مقابل او نهادم؛ آن حضرت از من نپرسید که آن پولها چه مقدار است و من نیز چیزی در این باره به آن حضرت نگفتم، سپس [[بلال]] را صدا کرد و مشتی از آن پولها را به وی داد و گفت: این پولها را بگیر و با آنها برای فاطمه (علیهاالسلام) عطر خریداری کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد از او [[ابوبکر]] و [[عمار بن یاسر]] را احضار نمود و دو مشت از آن پولها را به او داده و گفت: با این پولها، برای فاطمه (علیهاالسلام) لباس و اثاثیه منزل خریداری کن. و آنگاه عمار یاسر و گروه آنها وارد بازار شدند و هر چیزی را که لازم می دانستند در نظر گرفتند و آن را خریداری می نمودند.&amp;lt;ref&amp;gt;علامه محمد باقر مجلسی ،زندگانی حضرت زهرا(س)( ترجمه جلد ۴۳ بحار) ، ص ۳۶۱ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از صورت جهیزیه حضرت زهرا سلام الله علیها مى توان به وضع زندگى بانوى بزرگوار اسلام به خوبى پى برد. فرستادگان پیامبر صلی الله علیه و آله از بازار بازگشتند و آن چه براى حضرت زهرا سلام الله علیها تهیه کرده بودند به قرار زیر بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#یک پیراهن به قیمت هفت درهم&lt;br /&gt;
#روبنده ای به قیمت چهار درهم، شاید منظور از آن «خمار» روسری، مقنعه یا چادر باشد.&lt;br /&gt;
#یک قطیفه ی مشکی خیبری&lt;br /&gt;
#تختی که وسط آن را با لیف خرما بافته بودند.&lt;br /&gt;
#دو عدد تشک با روکشی از کتان مصری که یکی از آنها با لیف خرما و دیگری با پشم گوسفند پر شده بود.&lt;br /&gt;
#چهار بالش -یا متکا، یا پشتی- با رویه ای از پوست حیوانات طائف که درون آنها از علف&lt;br /&gt;
#پرده ای از جنس پشم&lt;br /&gt;
#حصیری بافت یمن&lt;br /&gt;
#یک آسیای دستی&lt;br /&gt;
#طشت مسی&lt;br /&gt;
#مشک آبی از جنس پوست&lt;br /&gt;
#ظرف مخصوص شیر که از جنس چوب می تراشیدند.&lt;br /&gt;
#ظرفی برای آبخوری&lt;br /&gt;
#آفتابه ای قیر اندود&lt;br /&gt;
#سبویی سبز رنگ که در آن روغن، آرد یا چیزهایی دیگر نگهداری می کردند.&lt;br /&gt;
#دو کوزه ی کوچک سفالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که خرید آنها کامل شد، مقداری از اثاثیه را ابوبکر و باقی را سایر اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم حمل کرده به خانه ی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بردند. هنگامی که لوازم خریداری شده به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نشان داده شد، پیامبر آنها را زیر و رو کرده و گفت: خدا اینها را برای [[اهل البیت|اهل بیت]] مبارک کند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان ، ۳۶۱&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خانه امیرالمؤمینن علیه السلام==&lt;br /&gt;
حضرت على (علیه السلام) در کنار مسجد، خانه ساده اى داشت که مجموع آن از یک اتاق خشت و گلى، که در کف آن اتاق، ماسه نرم ریخته شده بود خلاصه مى شد. آن اتاق با پوست گوسفند، فرش شده بود و یک عدد متکا که لایه آن از لیف خرما بود، در آن دیده مى شد. این خانه براى شب زفاف مناسب نبود، پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) به على (علیه السلام) فرمود: در همین نزدیکى ، خانه اى را فراهم کن (اجاره کن ) تا همسرت را به تو تحویل دهم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت على (علیه السلام) عرض کرد: در این نزدیکى جز منزل حارثة بن نعمان منزلى نیست. پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: خانه هاى حارثه را براى مهاجران بى خانه گرفته ایم ، و اکنون شرم مى کنیم که باز از او تقاضاى منزل کنیم! حارثه این سخن را شنید و به محضر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمد و متواضعانه عرض کرد: من و اموالم به خدا و رسولش تعلق دارد.&lt;br /&gt;
پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم ) براى او دعا کرد، به این ترتیب خانه حارثه آماده شد و فاطمه زهرا (سلام الله علیها) عروسى به آن جا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از مدتى حضرت على (علیه السلام) و فاطمه (سلام الله علیها) به خانه قبلى على (علیه السلام) باز گشتند، و فرزندان زهرا (سلام الله علیها) در همان خانه ساده چشم به جهان گشودند و بزرگ شدند. این خانه در کنار [[مسجد النبى]] بود که محل آن اکنون به نام خانه زهرا (سلام الله علیها) معروف است.&amp;lt;ref&amp;gt;ریاحین الشریعه ، ج ۱، ص ۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[عایشه]] و [[ام سلمه]] روایت شده است که هر دو گفتند:&lt;br /&gt;
رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) ما را فرمود که فاطمه (سلام الله علیها) را آماده کنیم تا بر على (علیه السلام) داخل شود.&lt;br /&gt;
ما به سراى آن دو رفته و با خاک نرم بیابان آن را فرش کردیم. آن گاه دو متکا را از لیف خرما پر کرده، با دستمان لی فها را از هم جدا نمودیم. سپس ‍به آنان غذایى از خرما و کشمش و آبى گوارا بدادیم. و تیرکى از چوپ را در نزدیکى سرایشان برافراشتیم تا لباسها و مشک آب را بر آن بیاویزند. ما ازدواجى بهتر از ازدواج فاطمه (سلام الله علیها) ندیدیم.&amp;lt;ref&amp;gt;چهل حدیث در فضایل محمد(صلى الله علیه و آله و سلم )، ص ۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==مراسم عروسی==&lt;br /&gt;
'''بخشیدن پیراهن عروسی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر خدا صلى الله علیه و آله برای شب عروسی فاطمه علیهاالسلام پیراهنی آماده ساخت و ایشان پیراهن دیگری نیز داشت که پوشیده و اصلاح شده بود. شب عروسی او بود که بی نوایی در خانه پیامبر آمد و از ایشان لباس طلبید. حضرت فاطمه سلام الله علیها برخاست و نخست پیراهن اصلاح شده ی خویش را در بسته ای نهاد تا در راه خدا به او بدهد، اما ناگهان آیه شریفه [[قرآن]] را به خاطر آورد که: «لن تنالوا البرّ حتی تنفقوا مما تحبّون.» شما به اوج نیکی و نیکوکاری نخواهید رسید مگر آنکه از آنچه دوست می دارید در راه خدا انفاق نمایید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لذا «فاطمه» بازگشت و پیراهن عروسی خویش را از تن درآورد و به آن زن بینوا [[انفاق]] کرد و خود همان جامه ی عادی خویش را پوشید. هنگامی که خواستند عروس گرانمایه را به خانه ی امیر مومنان ببرند، فرشته [[وحی]] فرود آمد و پس از سلام بر پیامبر گفت:&lt;br /&gt;
ای پیامبر خدا! پروردگارت درود نثارت می کند و به من دستور داده است که سلام و درودی گرم نثار «فاطمه» نمایم و به همراه من ارمغانی از لباسهای [[بهشت]] نیز که از دیبای سبز تهیه شده است برای او فرستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;محمد کاظم قزوینی ، فاطمه زهرا سلام الله علیها از ولادت تا شهادت ، ص ۱۹۹-۲۰۰&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ولیمه عروسی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرمایند: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من گفت: ای علی! غذای فراوانی برای عروسی و خانواده ات تدارک کن. و سپس فرمود: گوشت و نان را من می دهم، خرما و روغن به عهده ی تو. من خرما و روغن فراهم کردم و نزد پیامبر بردم، آن حضرت آستینهای لباسش را بالا زد و خرما را تمیز کرده در روغن ریخت و غذایی درست کرد که آن را «حیس» می گفتند، و گوسفند فربهی [[ذبح]] کرد، و نان فراوانی تدارک نمود، سپس به من گفت: هر کس را که دوست داری دعوت کن.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ۳۶۴&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرمایند: پس وارد مسجد شدم و دیدم که مسجد پر از [[صحابی|صحابه]] پیامبر است، حیا کردم که در میان آن جمع عده ای را دعوت کنم و عده ای را دعوت ننمایم، پس بر یک بلندی قرار گرفتم و خطاب به همه گفتم: همه ی شما را به صرف ولیمه ی عروسی فاطمه (علیهاالسلام) دعوت می کنم. آنان پذیرفتند و گروه گروه به طرف خانه ی پیامبر حرکت کردند و من از کثرت جمعیت و کمی غذا خجالت می کشیدم. وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از آنچه که در ذهن من می گذشت مطلع گردید، گفت: ای علی! من دعا می کنم که خدا به غذای شما [[برکت]] بدهد... .&amp;lt;ref&amp;gt;همان ، ۳۶۴ و ۳۶۵&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کاروان مشایعت کننده حضرت فاطمه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب که فرا رسید [[پیامبر]] صلی الله علیه و آله به [[سلمان]] فرمود: بغله شهبایم را بیاور و پس از آماده شدن، پیامبر صلی الله علیه و آله فاطمه علیهاالسلام را بر مرکب خود سوار کرده تا به خانه علی ببرد.&lt;br /&gt;
پس سلمان افسار مرکب را در دست گرفته و رسول خدا صلی الله علیه و آله در پشت سر او قرار گرته بود، هم چنان که به راه خود ادامه می دادند ناگهان از پشت سر، سر و صدایی به گوشش رسید، نگاه کرد دید [[جبرئیل]] و [[میکائیل]] و [[اسرافیل]] هستند که به همراه گروهی از [[فرشتگان]] به زمین فرود آمده اند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای جبرئیل! برای چه نازل شده اید؟ در پاسخ گفت: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده ایم تا فاطمه علیهاالسلام را به خانه علی ببریم، پس جبرئیل [[تکبیر]] گفت و میکائیل نیز تکبیر گفت و اسرافیل چنین کرد و سایر فرشتگان به دنبال این سه فرشته تکبیر سر دادند و به دنبال آنها پیامبر صلی الله علیه و آله تکبیر گفته و در آخر سلمان فارسی آوای تکبیر را سر داد و از آنها پس در مراسم عروسی و بردن عروس به خانه شوهر تکبیر گفتن سنت شد.&amp;lt;ref&amp;gt;فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمد جواد مروجی طبسی، به نقل از کشف الغمه، ج ۱، ص ۳۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[جابر بن عبدالله انصاری|جابر]] گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله و [[حضرت حمزه علیه السلام|حمزه]]، [[عقیل بن ابیطالب|عقیل]] و [[جعفر طیار|جعفر]] و سایر اهل بیت نیز در پشت سر فاطمه علیهاالسلام در حالی که شمشیرهای خود را کشیده بودند، به راه افتادند و زنان پیامبر صلی الله علیه و آله به همراه دیگر زنان در پیشاپیش کاروان شادی حرکت کرده و [[ام سلمه]] و حفصه و معاذه مادر سعد سروده ای می خواندند و در سایر زنان با تکرار مصراع اول شادی خود را اظهار می کردند و سپس تکبیر سر می دادند تا این که داخل خانه علی شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمد جواد مروجی طبسی، به نقل از بحار الأنوار، ج ۴۳، ص ۱۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقل شده که پیامبر صلی الله علیه و آله به دختران [[عبدالمطلب]] و زنان [[مهاجرین]] و [[انصار]] دستور داد تا به همراه فاطمه علیهاالسلام بوده و شادی کنان رجز بخوانند و تکبیر بگویند و سخنی که مورد رضای خدا نیست بر زبان جاری نسازند.&amp;lt;ref&amp;gt;فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمد جواد مروجی طبسی&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''توصیه‌های پیامبر به حضرت علی و حضرت زهرا:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که کاروان عروس به خانه رسید، پیامبر، امیر مومنان را فراخواند و پس از آمدن او دختر سرفرازش را خواست و دستش را گرفت و در دست علی علیه السلام نهاد و فرمود: «علی جان! خداوند دختر پیامبر را به تو مبارک سازد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و افزود: «یا علی! هذه فاطمه ودیعتی عندک! یا علی! نعم الزوجه فاطمه! و یا فاطمه! نعم البعل علی!» علی جان! این فاطمه است و امانت من نزد توست! فاطمه شایسته ترین همسر برای توست. و آنگاه فرمود: ای «فاطمه» علی شایسته ترین شوهر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دستهای مقدس را بسوی آسمان گشود و نیایشگرانه زمزمه کرد که: بار خدایا! نیکی ها و برکات خویش را بر این دو فرود فرست، و در فرزندان و نسل پاکشان برکت قرار ده! بار خدایا! این دو تن محبوب ترین انسانها نزد من هستند، پس تو نیز آنان را دوست بدار و از سوی خویش حافظ و نگهبان بر آنان بگمار.&lt;br /&gt;
بار خدایا! من این دو تن را با نسل پاکشان، از شیطان رانده شده و شرور و وسوسه های آن، به تو پناه می دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه آبی خواست و جرعه ای از آن را به سبک خاصی متبرک ساخت و از آن قطراتی بر سر و سینه و میان شانه های دخت گرانقدر و داماد ارجمندش افشاند. و دستور داد بانوان، عروس و داماد را در سرای جدیدشان به خدا سپارند و بروند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*جعفر سبحانی، فروغ ولایت.&lt;br /&gt;
*فاطمه زهرا سلام الله علیها از ولادت تا شهادت، محمد کاظم قزوینی، ترجمه و نگارش علی کرمی فریدنی، ۱۳۸۴.&lt;br /&gt;
*زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها (ترجمه جلد ۴۳ بحارالأنوار)، محمدباقر مجلسی، ترجمه سیّد محمّدقائم فرد، ۱۳۸۹.&lt;br /&gt;
*زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها (ترجمه و تحقیق جلد ۴۳ بحارالانوار)، محمد روحانی علی آبادی، ١٣٧٧ش.&lt;br /&gt;
*۳۶۰ داستان از فضایل مصائب و کرامات فاطمه زهرا (س)، عباس عزیزی.&lt;br /&gt;
*ارشاد، شیخ مفید، ترجمه محمدباقر ساعدى خراسانى، انتشارات اسلامیة، تهران،۱۳۸۰ ش.&lt;br /&gt;
*فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمدجواد مروجی طبسی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{| align=&amp;quot;center&amp;quot; style=&amp;quot;border: 0px  ; float:left&amp;quot; &lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|[[پرونده:Ezdevaj-ali and fateme.jpg|340px]]&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| style=&amp;quot;background:#b4d934cf; text-align:center&amp;quot; |&amp;lt;span style=&amp;quot; text-align:center; font-weight: bold;&amp;quot;&amp;gt;[http://ahlolbait.com/media/13927 ویژه نامه ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه]&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شناختنامه امام علی (ع)}}&lt;br /&gt;
{{شناختنامه حضرت زهرا (س)}}&lt;br /&gt;
{{مناسبت های شیعه}}&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= خوب&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= خوب&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= خوب&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= خوب&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:وقایع ماه ذی الحجه]]&lt;br /&gt;
[[رده:سال ۲ هجری قمری]]&lt;br /&gt;
[[رده:امام علی علیه السلام از ولادت تا وفات پیامبر]]&lt;br /&gt;
[[رده:حضرت فاطمه سلام الله علیها]]&lt;br /&gt;
[[رده: مقاله های مهم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%88_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=169852</id>
		<title>ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه علیهماالسلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%88_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=169852"/>
		<updated>2026-10-08T19:14:18Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* تاریخ ازدواج امام علی و حضرت فاطمه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{عالی}}&lt;br /&gt;
ازدواج [[حضرت فاطمه]] (سلام الله علیها) و  [[حضرت علی]] (علیه السلام) از مهم ترین اتفاقات تاریخ [[شیعه]] است، زیرا سلسله [[ائمه اطهار|امامان]] شیعه ثمره این [[ازدواج]] هستند. مطابق با برخی [[حدیث|احادیث]]، [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] (صلی الله علیه وآله) به [[وحی]] الهی، حضرت فاطمه را به ازدواج حضرت علی در آورد. در مورد تاریخ این ازدواج چندین نظر وجود دارد که در تقویم رسمی [[ایران]] از این بین، روز یکم [[ذی الحجه]] به عنوان تاریخ این ازدواج تعیین شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تاریخ ازدواج امام علی و حضرت فاطمه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباه تاریخ ازدواج [[امام علی]] (علیه السلام) و [[حضرت فاطمه]] (سلام الله علیها) اتفاق چندانی میان مورخان و سیره‌نگاران نیست. تاریخ هایی که گاه بیانگر زمان صیغه خواندن می باشد و گاه بیانگر زمان عروسی و رفتن حضرت زهرا (سلام الله علیها) به خانه [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] (علیه السلام) است. این تاریخ ها عبارت اند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#روز اول [[ماه ذی الحجه|ذى الحجه]] عقد فاطمه (علیهاالسلام) و روز سه شنبه ششم همان ماه، ازدواج حضرت بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن شهرآشوب‌، المناقب، ج ۳، ص ۳۵۷، قم‌، ۱۳۷۹ ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#در ماه [[شوال]] پس از بازگشت حضرت علی (علیه السلام) از [[غزوه بدر|جنگ بدر]] بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;شیخ طوسی، الأمالی، ص ۴۳، دار الثقافة، قم، ۱۴۱۴ق.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#بنابر روایت [[امام صادق علیه السلام|امام صادق]] (علیه السلام): عقد حضرت على و حضرت فاطمه (علیهاالسلام) در ماه [[ماه رمضان|رمضان]]، و ازدواج آنها در ذى حجّه [[سال دوم هجرت|سال دوم هجرى]] بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;إربلی، علی بن عیسی، کشف الغمة، ج ۱، ص ۳۶۴، مکتبة بنی هاشم، تبریز، ۱۳۸۱ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#زفاف فاطمه در شب پنج شنبه، بیست و یکم ماه [[ماه محرم|محرم]] سال سوم هجرت بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;سید بن طاوس، إقبال ص ۵۸۴، دار الکتب الإسلامیة، تهران، ۱۳۶۷ ش&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#برخی بر این عقیده اند که: عقد حضرت فاطمه (علیهاالسلام) در اواخر ماه [[ماه صفر|صفر]] و ازدواج در ماه ذی حجه بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحار الأنوار، ج ۱۹، ص ۱۹۲-۱۹۳، مؤسسة الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#عده ای نیز گفته اند که عقد در ماه [[ربیع الاول]] بوده و در همان ماه ازدواج صورت پذیرفته است.&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحار الأنوار، ج ۱۹، ص ۱۹۲-۱۹۳، مؤسسة الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#[[محمد بن سعد زهری|ابن سعد]] روایت کرده است که ازدواج فاطمه (علیهاالسلام) با على (علیه السلام) پنج ماه پس از ورود پیغمبر (صلی الله علیه وآله) به [[مدینه]] در ماه [[ماه رجب|رجب]] صورت پذیرفت و پس از بازگشت از [[غزوه بدر|بدر]] او را به خانه حضرت على (علیه السلام) فرستاد.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبرى، ج ۸، ص ۱۸، دار الکتب العلمیة، ط الأولى، ۱۴۱۰/۱۹۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ali and fatema.png|left]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سن ازدواج امام علی و حضرت فاطمه==&lt;br /&gt;
علماى [[شیعه]] در تعیین سن [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|حضرت فاطمه]] علیهاالسلام به هنگام ازدواج از چهارده سال بیشتر نگفته ‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;امین، سید محسن ، أعیان الشیعة، ج ۱، ص ۳۱۳، دار التعارف للمطبوعات، بیروت، ۱۴۰۶ ق&amp;lt;/ref&amp;gt; اکثر عالمان شیعه معتقدند که، سن حضرت در زمان ازدواج، ۹ یا ۱۰ یا حداکثر ۱۱ سال بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;انصاری، اسماعیل،الموسوعة الکبرى عن فاطمة الزهراء،ج‌۴،ص۲۱، دلیل ما، قم، ۱۴۲۸ق&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین سن [[امیرالمومنین|امیرمؤمنان]] علیه السلام ۲۱ سال و ۵ ماه بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبد البر، الاستیعاب فى معرفة الأصحاب ، ج ۴، ص ۱۸۹۳، بیروت، دار الجیل، ط الأولى،  ۱۴۱۲/۱۹۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خواستگاری حضرت علی از حضرت زهرا==&lt;br /&gt;
آنچه مسلّم است، اینکه [[حضرت زهرا]] (سلام الله علیها) خواهان بسیار داشته اند. زیرا از طرفی پدر ایشان چه قبل و چه بعد از [[مبعث حضرت محمد صلی الله علیه و آله|بعثت]] از مردان شریف و بزرگ عرب و [[قریش]] بوده اند، و از طرف دیگر شخصیت خود حضرت زهرا (سلام الله علیها) شخصیتی بسیار والا و بزرگ بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش از [[حضرت علی]] علیه السلام افرادی مانند [[ابوبکر]] و [[عمر بن خطاب|عمر]] آمادگی خود را برای ازدواج با دختر [[پیامبر اسلام|پیامبر]] صلی الله علیه و آله اعلام کرده بودند و هر دو از پیامبر یک پاسخ شنیده بودند و آن این که درباره ازدواج زهرا منتظر [[وحی]] الهی است.&amp;lt;ref&amp;gt; ابن سعد، طبقات، ج ۸، ص ۱۱،در سنن نسائی آمده است: پیغمبر (صلی الله علیه وآله) در پاسخ آنان گفت: «فاطمه خردسال است» و چون علی (علیه السلام)) او را از وی خواستگاری کرد، پذیرفت.(نسائی، سنن، ج ۶، ص ۶۲؛ فاطمـه الزّهراء، ص ۲۵، ج ۲)،الصواعق المحرّقه، ص ۱۶۲ و رجوع به انساب الاشراف، ص ۴۰۲ شود،بحار، ص ۹۲ و نک: فصل «گزیده ای از شعرای عربی ».&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] در «[[مناقب ابن شهر آشوب (کتاب)|مناقب]]» خود از دیگر خواستگاران حضرت اسم می برد. از جمله [[عبدالرحمان بن عوف]] و [[عثمان بن عفان]] که هر دو از ثروتمندان بزرگ بودند، برای خواستگاری، خدمت رسول خدا رسیدند و به یکدیگر تفاخر می کردند؛ که پیغمبر از سخن آنان خشمناک شد... .&amp;lt;ref&amp;gt; مناقب ابن شهر آشوب، ج۳، ص ۳۴۵/ تذکرة الخواص، ص ۳۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جایی دیگر آمده است: دختر پیغمبر (صلی الله علیه وآله) خواستگارانی داشت؛ امّا پدرش از میان همه پسر عموهای خود، [[امام علی علیه السلام|علی بن ابی طالب]] (علیه السلام)) را برای شوهری او برگزید و به دخترشان فرمودند: «تو را به کسی به زنی می دهم که از همه نیکو خوی تر و در مسلمانی پیش قدم تر است.»&amp;lt;ref&amp;gt;نسائی، سنن، ج ۲، ص ۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضحاک بن مزاحم نقل می کند، از حضرت [[امام علی علیه السلام|علی بن ابیطالب]] علیه السلام شنیدم که در مورد مراسم خواستگاری از [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|حضرت زهرا]](س) می فرمود: موقعی که من نزد [[پیامبر اسلام|پیامبر خدا]] صلی الله علیه وآله رفتم و آن بزرگوار مرا دید خندید و فرمود:&lt;br /&gt;
یا اباالحسن! آیا برای حاجتی که داری نزد من آمدی؟ من قرابت و سبقت در [[اسلام]] و یاری کردن خود را از آن حضرت و جهادهایی که در راه خدا کرده بودم، برای آن حضرت شرح دادم.&lt;br /&gt;
پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:&lt;br /&gt;
یا علی راست می گویی، مقام تو بالاتر از این است که تذکّر دادی، گفتم:&lt;br /&gt;
یا رسول الله فاطمه ی زهراء را برایم تزویج نما.&lt;br /&gt;
فرمود:&lt;br /&gt;
یا علی! قبل از تو چند نفر از مردان، این تقاضا را داشتند، ولی هر گاه من به فاطمه می گفتم اظهار بی میلی می کرد، شما چند لحظه ای صبر کن تا من نزد او بروم و برگردم.&amp;lt;ref&amp;gt;الأمالی للطوسی : ص ۳۹ ح ۴۴ ، بشارة المصطفى : ص ۲۶۱ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر خدا، نزد فاطمه علیها السلام رفت... و به او فرمود: اى فاطمه! &lt;br /&gt;
پاسخ داد: بلى، چه مى خواهى، اى پیامبر خدا؟ &lt;br /&gt;
فرمود: «على بن ابى طالب، کسى است که خویشاوندى و فضیلت و اسلامش را مى شناسى و من از خدا خواسته ام که تو را به ازدواج بهترینِ آفریدگانش و محبوب ترینِ آنان در نزدش درآورد و على از تو خواستگارى کرده است. چه نظرى دارى؟». &lt;br /&gt;
فاطمه علیها السلام ساکت ماند ولی صورتش را برنگرداند و پیامبر خدا، کراهتى در چهره اش ندید. پس برخاست، در حالى که مى گفت: «اللّه اکبر! سکوت او [نشانه] رضایت اوست». &lt;br /&gt;
پس [[جبرئیل]] علیه السلام نزدش آمد و گفت: اى محمّد! او را به ازدواج على بن ابى طالب درآور که خداوند، این دو را براى هم پسندیده است.&amp;lt;ref&amp;gt;الأمالی للطوسی : ص ۳۹ ح ۴۴ ، بشارة المصطفى : ص ۲۶۱&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت علی بن ابیطالب (علیه السلام) روایت می کنند: پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله به من فرمود: یا علی! گروهی از مردان [[قریش]] راجع به فاطمه زهراء مرا مورد عتاب قرار دادند و گفتند: ما خواستگار فاطمه بودیم و تو نپذیرفتی، اکنون او را به علی بن ابیطالب دادی. من گفتم: به خدا قسم، من فاطمه را از شما رد نکردم و او را تزویج ننمودم، بلکه خدا خواستگاری شما را نپذیرفت و فاطمه را برای علی تزویج کرد؛ زیرا جبرئیل بر من نازل شد و گفت، خدای تعالی می فرماید: اگر من علی را خلق نمی کردم شوهری که شایسته ی فاطمه باشد در روی زمین نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;علامه محمدباقر مجلسی،ترجمه جلد ۴۳ بحارالنوار،ص ۲۸۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) روایت شده است که خطاب به على علیه السلام فرمود: «لولاک یا على لما کان لفاطمه کفو على وجه الارض&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار ج ۴۳/ ۱۰۷&amp;lt;/ref&amp;gt;: یا على اگر تو نبودى، فاطمه را بر روى زمین کفوی نبود». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علامه حسن زاده آملی]] در شرح این روایت گفته اند: نکاح بر کفائت است - که باید مرد و زن کفو هم باشند- و مرد غیر [[معصوم]] را بر زنى که صاحب عصمت است راهى نیست.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن زاده آملی؛ حسن، شرح فص حکمة عصمتیة فی کلمة فاطمیة، ص۱۷۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مهریه حضرت زهرا علیهاالسلام==&lt;br /&gt;
[[رسول اکرم]] (صلی الله علیه وآله) پس ازکسب اجازه از [[حضرت زهرا]] (س) به نزد [[امام علی علیه السلام|امیرالمؤمنین علی]] (علیه السلام)) آمدند و با لبی خندان گفتند: یا علی! آیا برای عروسی چیزی داری؟ پاسخ داد: یا رسول الله پدر و مادرم قربانت، شما از وضع من کاملاً اطلاع دارید. تمام ثروت من عبارت است از یک شمشیر، یک زره و یک شتر.&lt;br /&gt;
فرمود: تو مرد جنگ و جهادی و بدون شمشیر نمی توانی در راه خدا جهاد کنی، شمشیر از لوازم و احتیاجات ضروری تو است. شتر نیز از ضروریات زندگی تو محسوب می شود، باید به وسیله آن آبکشی کنی و امور اقتصادی خود و خانواده ات را تأمین کنی و برای اهل و عیالت کسب روزی نمایی و در مسافرت بارت را بر آن حمل کنی، تنها چیزی که می توانی از آن صرف نظر کنی همان زره است. منهم به تو سخت نمی گیرم و به همان زره اکتفا می نمایم.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص ۴۰۹&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روایات دو نوع [[مهریه]] برای حضرت زهرا (س) مشخص شده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مهریه عادی یا به تعبیری مهریه زمینی  که همه زنان مسلمان دارند و دو نوع روایت در این مورد نقل می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#مهریه حضرت فاطمه زرهی بود از نوع بسیار محکم که آن را زره شمشیرشکن می گویند و آن از پوست دبّاغی نشده قوچ و یا پوست بُز ساخته می شود و ارزش این زره چهارصد و به نقلی پانصد درهم بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص۳۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#مهریه حضرت زهرا(س) طبق روایات اسلامی پانصد درهم بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;قاضی نورالله تستری، احقاق الحق، ج ۸، ص ۳۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته این دو روایت قابل جمع هستند و می توان گفت در حقیقت مهر حضرت فاطمه(س) همان زره حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بود که آن را به پانصد درهم  فروختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مهریه آسمانی: رسول الله (صلی الله علیه وآله) فرمودند: مهریه فاطمه سلام الله علیها در آسمان یک پنجم زمین تعیین شده، پس کسی که با بغض فاطمه و فرزندانش، تا قیامت روی زمین راه برود حرام است.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص ۳۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt; در روایتی دیگر از  [[امام باقر]] علیه السلام روایت شده که فرمود مهریه فاطمه اطهر یک پنجم دنیا، یک سوّم بهشت، چهار نهر که عبارتند از: نهر [[فرات]]، نیل در [[مصر]]، نهروان و  نهر بلخ.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص ۳۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر مومنان به دستور پیامبر زره را فروخت و پول آن را به آن بزرگوار تقدیم داشت و پیامبر آن پول را به سه بخش تقسیم کرده، بخشی از آن را برای خریدن وسایل زندگی به عنوان جهیزیه، و بخش دیگر آن را برای تهیه عطریات عروسی قرار داد و سومین بخش آن را نزد «[[ام سلمه]]» سپرد تا به هنگام فرارسیدن شب عروسی آن را به امیر مومنان باز گرداند تا بتواند از میهمانان خویش پذیرایی کند.&amp;lt;ref&amp;gt;محمد کاظم قزوینی ، فاطمه زهرا سلام الله علیها از ولادت تا شهادت  ، ص ۱۸۹&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خواندن خطبه عقد در مسجد==&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام|پیغمبر]] صلی الله علیه وآله به [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] فرمودند: یا علی تو زودتر به [[مسجد]] برو و من نیز از عقب تو می آیم، تا در حضور مردم مراسم عقد را برگزار کنیم و خطبه بخوانیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت علی (علیه السلام)) مسرور و خوشحال به جانب مسجد حرکت نمود. [[ابوبکر]] و [[عمر بن خطاب|عمر]] را در بین راه ملاقات کرد، آنها از جریان کار جویا شدند، گفت: رسول خدا دخترش را به من تزویج کرد، هم اکنون پیامبر در راه است تا در حضور جمعیت، مراسم عقد و خطبه خوانی را انجام دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیغمبر (صلی الله علیه وآله) در حالی که صورتش از سرور و شادمانی می درخشید به مسجد تشریف برد، ‌و به [[بلال|بلال حبشی]] فرمودند: [[مهاجرین|مهاجر]] و [[انصار]] را در مسجد جمع کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که مردم جمع شدند، بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: ای مردم آگاه باشید که [[جبرئیل]] بر من نازل شد و از جانب خدا پیام آورد که مراسم عقد ازدواج علی و فاطمه علیها السلام در عالم بالا و در حضور [[فرشتگان]] برگزار شده و دستور داده که در زمین نیز آن مراسم را انجام دهم، و شما را بر آن گواه بگیرم. على علیه‌ السلام را خواست و فرمود یا على پروردگار مرا امر فرموده که فاطمه را براى تو عقد کنم به پانصد مثقال نقره آیا راضى هستى؟ عرض کرد: یا رسول‌اللَّه راضى هستم همه حضار مبارک باد گفتند سپس رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به منبر رفت [[خطبه عقد حضرت علی و زهرا (علیهماالسلام) |خطبه عقد]] را ایراد فرمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن علی علیه السلام برخاست خطبه ای ایراد کرد و فرمود: ای مردم! رسول خدا فاطمه را به عقد من در آورد و زره ام را از بابت [[مهریه|مهر]] قبول کرد. از آن حضرت بپرسید و گواه باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلمانان به پیغمبر (صلی الله علیه وآله) عرض کردند: یا رسول الله! فاطمه را با علی کابین بسته ای؟ رسول خدا پاسخ داد: آری. پس تمام حضار دست به دعا برداشته گفتند: خدا این [[ازدواج]] را بر شما مبارک گرداند و در میانتان دوستی و محبت افکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پایان مجلس، رسول خدا به زنان خود امر فرمود تا به خوشحالى این جشن شادمانى کنند و بساط سرور بگسترند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
على علیه السّلام مى ‏گوید: رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله دخترش را به ازدواج من درآورد و آنگاه نزد من آمده دستم را گرفته و فرمود: با یاد و نام خدا برخیز و بگو: «على برکة اللَّه، و ما شاء اللَّه، و لا قوّة إلّا باللَّه، و توکلت على اللَّه»- یعنى: بر سفره برکت خدا مى نشینم، و راضى مى شوم بر آنچه او بخواهد، همانا قدرت و قوّتى نیست مگر از جانب خدا، پس به او توکل مى کنم و یارى مى طلبم. سپس مرا کنار فاطمه نشانید و گفت: خداوندا! اینان محبوبترین مردم در نزد من مى‏ باشند، پس آنان را دوست بدار، و خیر و [[برکت|برکت]] به ذریه آنها عطا کن، و آنان را از هر آسیبى حافظ باش، من آنها و نسلشان را از شرّ شیطان فریبکار به تو مى ‏سپارم.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها (ترجمه و تحقیق از جلد ۴۳ بحار الانوار)، روحانی علی آبادی، ص ۴۱۷&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جهیزیه حضرت زهرا علیهاالسلام==&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرمایند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب به من فرمود: برخیز و زره خود را بفروش! برخاستم و زره را فروختم و پول آن را گرفته نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آوردم و آنها را در مقابل او نهادم؛ آن حضرت از من نپرسید که آن پولها چه مقدار است و من نیز چیزی در این باره به آن حضرت نگفتم، سپس [[بلال]] را صدا کرد و مشتی از آن پولها را به وی داد و گفت: این پولها را بگیر و با آنها برای فاطمه (علیهاالسلام) عطر خریداری کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد از او [[ابوبکر]] و [[عمار بن یاسر]] را احضار نمود و دو مشت از آن پولها را به او داده و گفت: با این پولها، برای فاطمه (علیهاالسلام) لباس و اثاثیه منزل خریداری کن. و آنگاه عمار یاسر و گروه آنها وارد بازار شدند و هر چیزی را که لازم می دانستند در نظر گرفتند و آن را خریداری می نمودند.&amp;lt;ref&amp;gt;علامه محمد باقر مجلسی ،زندگانی حضرت زهرا(س)( ترجمه جلد ۴۳ بحار) ، ص ۳۶۱ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از صورت جهیزیه حضرت زهرا سلام الله علیها مى توان به وضع زندگى بانوى بزرگوار اسلام به خوبى پى برد. فرستادگان پیامبر صلی الله علیه و آله از بازار بازگشتند و آن چه براى حضرت زهرا سلام الله علیها تهیه کرده بودند به قرار زیر بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#یک پیراهن به قیمت هفت درهم&lt;br /&gt;
#روبنده ای به قیمت چهار درهم، شاید منظور از آن «خمار» روسری، مقنعه یا چادر باشد.&lt;br /&gt;
#یک قطیفه ی مشکی خیبری&lt;br /&gt;
#تختی که وسط آن را با لیف خرما بافته بودند.&lt;br /&gt;
#دو عدد تشک با روکشی از کتان مصری که یکی از آنها با لیف خرما و دیگری با پشم گوسفند پر شده بود.&lt;br /&gt;
#چهار بالش -یا متکا، یا پشتی- با رویه ای از پوست حیوانات طائف که درون آنها از علف&lt;br /&gt;
#پرده ای از جنس پشم&lt;br /&gt;
#حصیری بافت یمن&lt;br /&gt;
#یک آسیای دستی&lt;br /&gt;
#طشت مسی&lt;br /&gt;
#مشک آبی از جنس پوست&lt;br /&gt;
#ظرف مخصوص شیر که از جنس چوب می تراشیدند.&lt;br /&gt;
#ظرفی برای آبخوری&lt;br /&gt;
#آفتابه ای قیر اندود&lt;br /&gt;
#سبویی سبز رنگ که در آن روغن، آرد یا چیزهایی دیگر نگهداری می کردند.&lt;br /&gt;
#دو کوزه ی کوچک سفالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که خرید آنها کامل شد، مقداری از اثاثیه را ابوبکر و باقی را سایر اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم حمل کرده به خانه ی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بردند. هنگامی که لوازم خریداری شده به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نشان داده شد، پیامبر آنها را زیر و رو کرده و گفت: خدا اینها را برای [[اهل البیت|اهل بیت]] مبارک کند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان ، ۳۶۱&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خانه امیرالمؤمینن علیه السلام==&lt;br /&gt;
حضرت على (علیه السلام) در کنار مسجد، خانه ساده اى داشت که مجموع آن از یک اتاق خشت و گلى، که در کف آن اتاق، ماسه نرم ریخته شده بود خلاصه مى شد. آن اتاق با پوست گوسفند، فرش شده بود و یک عدد متکا که لایه آن از لیف خرما بود، در آن دیده مى شد. این خانه براى شب زفاف مناسب نبود، پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) به على (علیه السلام) فرمود: در همین نزدیکى ، خانه اى را فراهم کن (اجاره کن ) تا همسرت را به تو تحویل دهم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت على (علیه السلام) عرض کرد: در این نزدیکى جز منزل حارثة بن نعمان منزلى نیست. پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: خانه هاى حارثه را براى مهاجران بى خانه گرفته ایم ، و اکنون شرم مى کنیم که باز از او تقاضاى منزل کنیم! حارثه این سخن را شنید و به محضر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمد و متواضعانه عرض کرد: من و اموالم به خدا و رسولش تعلق دارد.&lt;br /&gt;
پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم ) براى او دعا کرد، به این ترتیب خانه حارثه آماده شد و فاطمه زهرا (سلام الله علیها) عروسى به آن جا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از مدتى حضرت على (علیه السلام) و فاطمه (سلام الله علیها) به خانه قبلى على (علیه السلام) باز گشتند، و فرزندان زهرا (سلام الله علیها) در همان خانه ساده چشم به جهان گشودند و بزرگ شدند. این خانه در کنار [[مسجد النبى]] بود که محل آن اکنون به نام خانه زهرا (سلام الله علیها) معروف است.&amp;lt;ref&amp;gt;ریاحین الشریعه ، ج ۱، ص ۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[عایشه]] و [[ام سلمه]] روایت شده است که هر دو گفتند:&lt;br /&gt;
رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) ما را فرمود که فاطمه (سلام الله علیها) را آماده کنیم تا بر على (علیه السلام) داخل شود.&lt;br /&gt;
ما به سراى آن دو رفته و با خاک نرم بیابان آن را فرش کردیم. آن گاه دو متکا را از لیف خرما پر کرده، با دستمان لی فها را از هم جدا نمودیم. سپس ‍به آنان غذایى از خرما و کشمش و آبى گوارا بدادیم. و تیرکى از چوپ را در نزدیکى سرایشان برافراشتیم تا لباسها و مشک آب را بر آن بیاویزند. ما ازدواجى بهتر از ازدواج فاطمه (سلام الله علیها) ندیدیم.&amp;lt;ref&amp;gt;چهل حدیث در فضایل محمد(صلى الله علیه و آله و سلم )، ص ۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==مراسم عروسی==&lt;br /&gt;
'''بخشیدن پیراهن عروسی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر خدا صلى الله علیه و آله برای شب عروسی فاطمه علیهاالسلام پیراهنی آماده ساخت و ایشان پیراهن دیگری نیز داشت که پوشیده و اصلاح شده بود. شب عروسی او بود که بی نوایی در خانه پیامبر آمد و از ایشان لباس طلبید. حضرت فاطمه سلام الله علیها برخاست و نخست پیراهن اصلاح شده ی خویش را در بسته ای نهاد تا در راه خدا به او بدهد، اما ناگهان آیه شریفه [[قرآن]] را به خاطر آورد که: «لن تنالوا البرّ حتی تنفقوا مما تحبّون.» شما به اوج نیکی و نیکوکاری نخواهید رسید مگر آنکه از آنچه دوست می دارید در راه خدا انفاق نمایید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لذا «فاطمه» بازگشت و پیراهن عروسی خویش را از تن درآورد و به آن زن بینوا [[انفاق]] کرد و خود همان جامه ی عادی خویش را پوشید. هنگامی که خواستند عروس گرانمایه را به خانه ی امیر مومنان ببرند، فرشته [[وحی]] فرود آمد و پس از سلام بر پیامبر گفت:&lt;br /&gt;
ای پیامبر خدا! پروردگارت درود نثارت می کند و به من دستور داده است که سلام و درودی گرم نثار «فاطمه» نمایم و به همراه من ارمغانی از لباسهای [[بهشت]] نیز که از دیبای سبز تهیه شده است برای او فرستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;محمد کاظم قزوینی ، فاطمه زهرا سلام الله علیها از ولادت تا شهادت ، ص ۱۹۹-۲۰۰&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ولیمه عروسی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرمایند: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من گفت: ای علی! غذای فراوانی برای عروسی و خانواده ات تدارک کن. و سپس فرمود: گوشت و نان را من می دهم، خرما و روغن به عهده ی تو. من خرما و روغن فراهم کردم و نزد پیامبر بردم، آن حضرت آستینهای لباسش را بالا زد و خرما را تمیز کرده در روغن ریخت و غذایی درست کرد که آن را «حیس» می گفتند، و گوسفند فربهی [[ذبح]] کرد، و نان فراوانی تدارک نمود، سپس به من گفت: هر کس را که دوست داری دعوت کن.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ۳۶۴&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرمایند: پس وارد مسجد شدم و دیدم که مسجد پر از [[صحابی|صحابه]] پیامبر است، حیا کردم که در میان آن جمع عده ای را دعوت کنم و عده ای را دعوت ننمایم، پس بر یک بلندی قرار گرفتم و خطاب به همه گفتم: همه ی شما را به صرف ولیمه ی عروسی فاطمه (علیهاالسلام) دعوت می کنم. آنان پذیرفتند و گروه گروه به طرف خانه ی پیامبر حرکت کردند و من از کثرت جمعیت و کمی غذا خجالت می کشیدم. وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از آنچه که در ذهن من می گذشت مطلع گردید، گفت: ای علی! من دعا می کنم که خدا به غذای شما [[برکت]] بدهد... .&amp;lt;ref&amp;gt;همان ، ۳۶۴ و ۳۶۵&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کاروان مشایعت کننده حضرت فاطمه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب که فرا رسید [[پیامبر]] صلی الله علیه و آله به [[سلمان]] فرمود: بغله شهبایم را بیاور و پس از آماده شدن، پیامبر صلی الله علیه و آله فاطمه علیهاالسلام را بر مرکب خود سوار کرده تا به خانه علی ببرد.&lt;br /&gt;
پس سلمان افسار مرکب را در دست گرفته و رسول خدا صلی الله علیه و آله در پشت سر او قرار گرته بود، هم چنان که به راه خود ادامه می دادند ناگهان از پشت سر، سر و صدایی به گوشش رسید، نگاه کرد دید [[جبرئیل]] و [[میکائیل]] و [[اسرافیل]] هستند که به همراه گروهی از [[فرشتگان]] به زمین فرود آمده اند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای جبرئیل! برای چه نازل شده اید؟ در پاسخ گفت: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده ایم تا فاطمه علیهاالسلام را به خانه علی ببریم، پس جبرئیل [[تکبیر]] گفت و میکائیل نیز تکبیر گفت و اسرافیل چنین کرد و سایر فرشتگان به دنبال این سه فرشته تکبیر سر دادند و به دنبال آنها پیامبر صلی الله علیه و آله تکبیر گفته و در آخر سلمان فارسی آوای تکبیر را سر داد و از آنها پس در مراسم عروسی و بردن عروس به خانه شوهر تکبیر گفتن سنت شد.&amp;lt;ref&amp;gt;فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمد جواد مروجی طبسی، به نقل از کشف الغمه، ج ۱، ص ۳۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[جابر بن عبدالله انصاری|جابر]] گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله و [[حضرت حمزه علیه السلام|حمزه]]، [[عقیل بن ابیطالب|عقیل]] و [[جعفر طیار|جعفر]] و سایر اهل بیت نیز در پشت سر فاطمه علیهاالسلام در حالی که شمشیرهای خود را کشیده بودند، به راه افتادند و زنان پیامبر صلی الله علیه و آله به همراه دیگر زنان در پیشاپیش کاروان شادی حرکت کرده و [[ام سلمه]] و حفصه و معاذه مادر سعد سروده ای می خواندند و در سایر زنان با تکرار مصراع اول شادی خود را اظهار می کردند و سپس تکبیر سر می دادند تا این که داخل خانه علی شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمد جواد مروجی طبسی، به نقل از بحار الأنوار، ج ۴۳، ص ۱۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقل شده که پیامبر صلی الله علیه و آله به دختران [[عبدالمطلب]] و زنان [[مهاجرین]] و [[انصار]] دستور داد تا به همراه فاطمه علیهاالسلام بوده و شادی کنان رجز بخوانند و تکبیر بگویند و سخنی که مورد رضای خدا نیست بر زبان جاری نسازند.&amp;lt;ref&amp;gt;فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمد جواد مروجی طبسی&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''توصیه‌های پیامبر به حضرت علی و حضرت زهرا:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که کاروان عروس به خانه رسید، پیامبر، امیر مومنان را فراخواند و پس از آمدن او دختر سرفرازش را خواست و دستش را گرفت و در دست علی علیه السلام نهاد و فرمود: «علی جان! خداوند دختر پیامبر را به تو مبارک سازد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و افزود: «یا علی! هذه فاطمه ودیعتی عندک! یا علی! نعم الزوجه فاطمه! و یا فاطمه! نعم البعل علی!» علی جان! این فاطمه است و امانت من نزد توست! فاطمه شایسته ترین همسر برای توست. و آنگاه فرمود: ای «فاطمه» علی شایسته ترین شوهر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دستهای مقدس را بسوی آسمان گشود و نیایشگرانه زمزمه کرد که: بار خدایا! نیکی ها و برکات خویش را بر این دو فرود فرست، و در فرزندان و نسل پاکشان برکت قرار ده! بار خدایا! این دو تن محبوب ترین انسانها نزد من هستند، پس تو نیز آنان را دوست بدار و از سوی خویش حافظ و نگهبان بر آنان بگمار.&lt;br /&gt;
بار خدایا! من این دو تن را با نسل پاکشان، از شیطان رانده شده و شرور و وسوسه های آن، به تو پناه می دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه آبی خواست و جرعه ای از آن را به سبک خاصی متبرک ساخت و از آن قطراتی بر سر و سینه و میان شانه های دخت گرانقدر و داماد ارجمندش افشاند. و دستور داد بانوان، عروس و داماد را در سرای جدیدشان به خدا سپارند و بروند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*جعفر سبحانی، فروغ ولایت.&lt;br /&gt;
*فاطمه زهرا سلام الله علیها از ولادت تا شهادت، محمد کاظم قزوینی، ترجمه و نگارش علی کرمی فریدنی، ۱۳۸۴.&lt;br /&gt;
*زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها (ترجمه جلد ۴۳ بحارالأنوار)، محمدباقر مجلسی، ترجمه سیّد محمّدقائم فرد، ۱۳۸۹.&lt;br /&gt;
*زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها (ترجمه و تحقیق جلد ۴۳ بحارالانوار)، محمد روحانی علی آبادی، ١٣٧٧ش.&lt;br /&gt;
*۳۶۰ داستان از فضایل مصائب و کرامات فاطمه زهرا (س)، عباس عزیزی.&lt;br /&gt;
*ارشاد، شیخ مفید، ترجمه محمدباقر ساعدى خراسانى، انتشارات اسلامیة، تهران،۱۳۸۰ ش.&lt;br /&gt;
*فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمدجواد مروجی طبسی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{| align=&amp;quot;center&amp;quot; style=&amp;quot;border: 0px  ; float:left&amp;quot; &lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|[[پرونده:Ezdevaj-ali and fateme.jpg|340px]]&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| style=&amp;quot;background:#b4d934cf; text-align:center&amp;quot; |&amp;lt;span style=&amp;quot; text-align:center; font-weight: bold;&amp;quot;&amp;gt;[http://ahlolbait.com/media/13927 ویژه نامه ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه]&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شناختنامه امام علی (ع)}}&lt;br /&gt;
{{شناختنامه حضرت زهرا (س)}}&lt;br /&gt;
{{مناسبت های شیعه}}&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= خوب&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= خوب&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= خوب&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= خوب&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:وقایع ماه ذی الحجه]]&lt;br /&gt;
[[رده:سال ۲ هجری قمری]]&lt;br /&gt;
[[رده:امام علی علیه السلام از ولادت تا وفات پیامبر]]&lt;br /&gt;
[[رده:حضرت فاطمه سلام الله علیها]]&lt;br /&gt;
[[رده: مقاله های مهم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%88_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=169851</id>
		<title>ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه علیهماالسلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%88_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=169851"/>
		<updated>2026-10-08T19:13:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{عالی}}&lt;br /&gt;
ازدواج [[حضرت فاطمه]] (سلام الله علیها) و  [[حضرت علی]] (علیه السلام) از مهم ترین اتفاقات تاریخ [[شیعه]] است، زیرا سلسله [[ائمه اطهار|امامان]] شیعه ثمره این [[ازدواج]] هستند. مطابق با برخی [[حدیث|احادیث]]، [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] (صلی الله علیه وآله) به [[وحی]] الهی، حضرت فاطمه را به ازدواج حضرت علی در آورد. در مورد تاریخ این ازدواج چندین نظر وجود دارد که در تقویم رسمی [[ایران]] از این بین، روز یکم [[ذی الحجه]] به عنوان تاریخ این ازدواج تعیین شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تاریخ ازدواج امام علی و حضرت فاطمه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباه تاریخ ازدواج [[امام علی]] (علیه السلام) و [[حضرت فاطمه]] (سلام الله علیها) اتفاق چندانی میان مورخان و سیره‌نگاران نیست. تاریخ هایی که گاه بیانگر زمان صیغه خواندن می باشد و گاه بیانگر زمان عروسی و رفتن حضرت زهرا (سلام الله علیها) به خانه [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] (علیه السلام) است. این تاریخ ها عبارت اند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#روز اول [[ماه ذی الحجه|ذى الحجه]] عقد فاطمه (علیهاالسلام) و روز سه شنبه ششم همان ماه، ازدواج حضرت بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن شهرآشوب‌، المناقب، ج ۳، ص ۳۵۷، قم‌، ۱۳۷۹ ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#در ماه [[شوال]] پس از بازگشت حضرت علی (علیه السلام)) از [[غزوه بدر|جنگ بدر]] بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;شیخ طوسی، الأمالی، ص ۴۳، دار الثقافة، قم، ۱۴۱۴ق.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#بنابر روایت [[امام صادق علیه السلام|امام صادق]] (علیه السلام)): عقد حضرت على و حضرت فاطمه (علیهاالسلام) در ماه [[ماه رمضان|رمضان]]، و ازدواج آنها در ذى حجّه [[سال دوم هجرت|سال دوم هجرى]] بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;إربلی، علی بن عیسی، کشف الغمة، ج ۱، ص ۳۶۴، مکتبة بنی هاشم، تبریز، ۱۳۸۱ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#زفاف فاطمه در شب پنج شنبه، بیست و یکم ماه [[ماه محرم|محرم]] سال سوم هجرت بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;سید بن طاوس، إقبال ص ۵۸۴، دار الکتب الإسلامیة، تهران، ۱۳۶۷ ش&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#برخی بر این عقیده اند که: عقد حضرت فاطمه (علیهاالسلام) در اواخر ماه [[ماه صفر|صفر]] و ازدواج در ماه ذی حجه بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحار الأنوار، ج ۱۹، ص ۱۹۲-۱۹۳، مؤسسة الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#عده ای نیز گفته اند که عقد در ماه [[ربیع الاول]] بوده و در همان ماه ازدواج صورت پذیرفته است.&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحار الأنوار، ج ۱۹، ص ۱۹۲-۱۹۳، مؤسسة الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ ق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#[[محمد بن سعد زهری|ابن سعد]] روایت کرده است که ازدواج فاطمه (علیهاالسلام) با على (علیه السلام)) پنج ماه پس از ورود پیغمبر (صلی الله علیه وآله) به [[مدینه]] در ماه [[ماه رجب|رجب]] صورت پذیرفت و پس از بازگشت از [[غزوه بدر|بدر]] او را به خانه حضرت على (علیه السلام)) فرستاد.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبرى، ج ۸، ص ۱۸، دار الکتب العلمیة، ط الأولى، ۱۴۱۰/۱۹۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ali and fatema.png|left]]&lt;br /&gt;
==سن ازدواج امام علی و حضرت فاطمه==&lt;br /&gt;
علماى [[شیعه]] در تعیین سن [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|حضرت فاطمه]] علیهاالسلام به هنگام ازدواج از چهارده سال بیشتر نگفته ‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;امین، سید محسن ، أعیان الشیعة، ج ۱، ص ۳۱۳، دار التعارف للمطبوعات، بیروت، ۱۴۰۶ ق&amp;lt;/ref&amp;gt; اکثر عالمان شیعه معتقدند که، سن حضرت در زمان ازدواج، ۹ یا ۱۰ یا حداکثر ۱۱ سال بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;انصاری، اسماعیل،الموسوعة الکبرى عن فاطمة الزهراء،ج‌۴،ص۲۱، دلیل ما، قم، ۱۴۲۸ق&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین سن [[امیرالمومنین|امیرمؤمنان]] علیه السلام ۲۱ سال و ۵ ماه بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبد البر، الاستیعاب فى معرفة الأصحاب ، ج ۴، ص ۱۸۹۳، بیروت، دار الجیل، ط الأولى،  ۱۴۱۲/۱۹۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خواستگاری حضرت علی از حضرت زهرا==&lt;br /&gt;
آنچه مسلّم است، اینکه [[حضرت زهرا]] (سلام الله علیها) خواهان بسیار داشته اند. زیرا از طرفی پدر ایشان چه قبل و چه بعد از [[مبعث حضرت محمد صلی الله علیه و آله|بعثت]] از مردان شریف و بزرگ عرب و [[قریش]] بوده اند، و از طرف دیگر شخصیت خود حضرت زهرا (سلام الله علیها) شخصیتی بسیار والا و بزرگ بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش از [[حضرت علی]] علیه السلام افرادی مانند [[ابوبکر]] و [[عمر بن خطاب|عمر]] آمادگی خود را برای ازدواج با دختر [[پیامبر اسلام|پیامبر]] صلی الله علیه و آله اعلام کرده بودند و هر دو از پیامبر یک پاسخ شنیده بودند و آن این که درباره ازدواج زهرا منتظر [[وحی]] الهی است.&amp;lt;ref&amp;gt; ابن سعد، طبقات، ج ۸، ص ۱۱،در سنن نسائی آمده است: پیغمبر (صلی الله علیه وآله) در پاسخ آنان گفت: «فاطمه خردسال است» و چون علی (علیه السلام)) او را از وی خواستگاری کرد، پذیرفت.(نسائی، سنن، ج ۶، ص ۶۲؛ فاطمـه الزّهراء، ص ۲۵، ج ۲)،الصواعق المحرّقه، ص ۱۶۲ و رجوع به انساب الاشراف، ص ۴۰۲ شود،بحار، ص ۹۲ و نک: فصل «گزیده ای از شعرای عربی ».&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] در «[[مناقب ابن شهر آشوب (کتاب)|مناقب]]» خود از دیگر خواستگاران حضرت اسم می برد. از جمله [[عبدالرحمان بن عوف]] و [[عثمان بن عفان]] که هر دو از ثروتمندان بزرگ بودند، برای خواستگاری، خدمت رسول خدا رسیدند و به یکدیگر تفاخر می کردند؛ که پیغمبر از سخن آنان خشمناک شد... .&amp;lt;ref&amp;gt; مناقب ابن شهر آشوب، ج۳، ص ۳۴۵/ تذکرة الخواص، ص ۳۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جایی دیگر آمده است: دختر پیغمبر (صلی الله علیه وآله) خواستگارانی داشت؛ امّا پدرش از میان همه پسر عموهای خود، [[امام علی علیه السلام|علی بن ابی طالب]] (علیه السلام)) را برای شوهری او برگزید و به دخترشان فرمودند: «تو را به کسی به زنی می دهم که از همه نیکو خوی تر و در مسلمانی پیش قدم تر است.»&amp;lt;ref&amp;gt;نسائی، سنن، ج ۲، ص ۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضحاک بن مزاحم نقل می کند، از حضرت [[امام علی علیه السلام|علی بن ابیطالب]] علیه السلام شنیدم که در مورد مراسم خواستگاری از [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|حضرت زهرا]](س) می فرمود: موقعی که من نزد [[پیامبر اسلام|پیامبر خدا]] صلی الله علیه وآله رفتم و آن بزرگوار مرا دید خندید و فرمود:&lt;br /&gt;
یا اباالحسن! آیا برای حاجتی که داری نزد من آمدی؟ من قرابت و سبقت در [[اسلام]] و یاری کردن خود را از آن حضرت و جهادهایی که در راه خدا کرده بودم، برای آن حضرت شرح دادم.&lt;br /&gt;
پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:&lt;br /&gt;
یا علی راست می گویی، مقام تو بالاتر از این است که تذکّر دادی، گفتم:&lt;br /&gt;
یا رسول الله فاطمه ی زهراء را برایم تزویج نما.&lt;br /&gt;
فرمود:&lt;br /&gt;
یا علی! قبل از تو چند نفر از مردان، این تقاضا را داشتند، ولی هر گاه من به فاطمه می گفتم اظهار بی میلی می کرد، شما چند لحظه ای صبر کن تا من نزد او بروم و برگردم.&amp;lt;ref&amp;gt;الأمالی للطوسی : ص ۳۹ ح ۴۴ ، بشارة المصطفى : ص ۲۶۱ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر خدا، نزد فاطمه علیها السلام رفت... و به او فرمود: اى فاطمه! &lt;br /&gt;
پاسخ داد: بلى، چه مى خواهى، اى پیامبر خدا؟ &lt;br /&gt;
فرمود: «على بن ابى طالب، کسى است که خویشاوندى و فضیلت و اسلامش را مى شناسى و من از خدا خواسته ام که تو را به ازدواج بهترینِ آفریدگانش و محبوب ترینِ آنان در نزدش درآورد و على از تو خواستگارى کرده است. چه نظرى دارى؟». &lt;br /&gt;
فاطمه علیها السلام ساکت ماند ولی صورتش را برنگرداند و پیامبر خدا، کراهتى در چهره اش ندید. پس برخاست، در حالى که مى گفت: «اللّه اکبر! سکوت او [نشانه] رضایت اوست». &lt;br /&gt;
پس [[جبرئیل]] علیه السلام نزدش آمد و گفت: اى محمّد! او را به ازدواج على بن ابى طالب درآور که خداوند، این دو را براى هم پسندیده است.&amp;lt;ref&amp;gt;الأمالی للطوسی : ص ۳۹ ح ۴۴ ، بشارة المصطفى : ص ۲۶۱&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت علی بن ابیطالب (علیه السلام) روایت می کنند: پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله به من فرمود: یا علی! گروهی از مردان [[قریش]] راجع به فاطمه زهراء مرا مورد عتاب قرار دادند و گفتند: ما خواستگار فاطمه بودیم و تو نپذیرفتی، اکنون او را به علی بن ابیطالب دادی. من گفتم: به خدا قسم، من فاطمه را از شما رد نکردم و او را تزویج ننمودم، بلکه خدا خواستگاری شما را نپذیرفت و فاطمه را برای علی تزویج کرد؛ زیرا جبرئیل بر من نازل شد و گفت، خدای تعالی می فرماید: اگر من علی را خلق نمی کردم شوهری که شایسته ی فاطمه باشد در روی زمین نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;علامه محمدباقر مجلسی،ترجمه جلد ۴۳ بحارالنوار،ص ۲۸۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) روایت شده است که خطاب به على علیه السلام فرمود: «لولاک یا على لما کان لفاطمه کفو على وجه الارض&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار ج ۴۳/ ۱۰۷&amp;lt;/ref&amp;gt;: یا على اگر تو نبودى، فاطمه را بر روى زمین کفوی نبود». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علامه حسن زاده آملی]] در شرح این روایت گفته اند: نکاح بر کفائت است - که باید مرد و زن کفو هم باشند- و مرد غیر [[معصوم]] را بر زنى که صاحب عصمت است راهى نیست.&amp;lt;ref&amp;gt;حسن زاده آملی؛ حسن، شرح فص حکمة عصمتیة فی کلمة فاطمیة، ص۱۷۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مهریه حضرت زهرا علیهاالسلام==&lt;br /&gt;
[[رسول اکرم]] (صلی الله علیه وآله) پس ازکسب اجازه از [[حضرت زهرا]] (س) به نزد [[امام علی علیه السلام|امیرالمؤمنین علی]] (علیه السلام)) آمدند و با لبی خندان گفتند: یا علی! آیا برای عروسی چیزی داری؟ پاسخ داد: یا رسول الله پدر و مادرم قربانت، شما از وضع من کاملاً اطلاع دارید. تمام ثروت من عبارت است از یک شمشیر، یک زره و یک شتر.&lt;br /&gt;
فرمود: تو مرد جنگ و جهادی و بدون شمشیر نمی توانی در راه خدا جهاد کنی، شمشیر از لوازم و احتیاجات ضروری تو است. شتر نیز از ضروریات زندگی تو محسوب می شود، باید به وسیله آن آبکشی کنی و امور اقتصادی خود و خانواده ات را تأمین کنی و برای اهل و عیالت کسب روزی نمایی و در مسافرت بارت را بر آن حمل کنی، تنها چیزی که می توانی از آن صرف نظر کنی همان زره است. منهم به تو سخت نمی گیرم و به همان زره اکتفا می نمایم.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص ۴۰۹&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روایات دو نوع [[مهریه]] برای حضرت زهرا (س) مشخص شده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مهریه عادی یا به تعبیری مهریه زمینی  که همه زنان مسلمان دارند و دو نوع روایت در این مورد نقل می شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#مهریه حضرت فاطمه زرهی بود از نوع بسیار محکم که آن را زره شمشیرشکن می گویند و آن از پوست دبّاغی نشده قوچ و یا پوست بُز ساخته می شود و ارزش این زره چهارصد و به نقلی پانصد درهم بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص۳۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#مهریه حضرت زهرا(س) طبق روایات اسلامی پانصد درهم بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;قاضی نورالله تستری، احقاق الحق، ج ۸، ص ۳۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته این دو روایت قابل جمع هستند و می توان گفت در حقیقت مهر حضرت فاطمه(س) همان زره حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بود که آن را به پانصد درهم  فروختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مهریه آسمانی: رسول الله (صلی الله علیه وآله) فرمودند: مهریه فاطمه سلام الله علیها در آسمان یک پنجم زمین تعیین شده، پس کسی که با بغض فاطمه و فرزندانش، تا قیامت روی زمین راه برود حرام است.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص ۳۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt; در روایتی دیگر از  [[امام باقر]] علیه السلام روایت شده که فرمود مهریه فاطمه اطهر یک پنجم دنیا، یک سوّم بهشت، چهار نهر که عبارتند از: نهر [[فرات]]، نیل در [[مصر]]، نهروان و  نهر بلخ.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) ( ترجمه جلد ۴۳ بحارالانوار )، ص ۳۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر مومنان به دستور پیامبر زره را فروخت و پول آن را به آن بزرگوار تقدیم داشت و پیامبر آن پول را به سه بخش تقسیم کرده، بخشی از آن را برای خریدن وسایل زندگی به عنوان جهیزیه، و بخش دیگر آن را برای تهیه عطریات عروسی قرار داد و سومین بخش آن را نزد «[[ام سلمه]]» سپرد تا به هنگام فرارسیدن شب عروسی آن را به امیر مومنان باز گرداند تا بتواند از میهمانان خویش پذیرایی کند.&amp;lt;ref&amp;gt;محمد کاظم قزوینی ، فاطمه زهرا سلام الله علیها از ولادت تا شهادت  ، ص ۱۸۹&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خواندن خطبه عقد در مسجد==&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام|پیغمبر]] صلی الله علیه وآله به [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] فرمودند: یا علی تو زودتر به [[مسجد]] برو و من نیز از عقب تو می آیم، تا در حضور مردم مراسم عقد را برگزار کنیم و خطبه بخوانیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت علی (علیه السلام)) مسرور و خوشحال به جانب مسجد حرکت نمود. [[ابوبکر]] و [[عمر بن خطاب|عمر]] را در بین راه ملاقات کرد، آنها از جریان کار جویا شدند، گفت: رسول خدا دخترش را به من تزویج کرد، هم اکنون پیامبر در راه است تا در حضور جمعیت، مراسم عقد و خطبه خوانی را انجام دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیغمبر (صلی الله علیه وآله) در حالی که صورتش از سرور و شادمانی می درخشید به مسجد تشریف برد، ‌و به [[بلال|بلال حبشی]] فرمودند: [[مهاجرین|مهاجر]] و [[انصار]] را در مسجد جمع کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که مردم جمع شدند، بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: ای مردم آگاه باشید که [[جبرئیل]] بر من نازل شد و از جانب خدا پیام آورد که مراسم عقد ازدواج علی و فاطمه علیها السلام در عالم بالا و در حضور [[فرشتگان]] برگزار شده و دستور داده که در زمین نیز آن مراسم را انجام دهم، و شما را بر آن گواه بگیرم. على علیه‌ السلام را خواست و فرمود یا على پروردگار مرا امر فرموده که فاطمه را براى تو عقد کنم به پانصد مثقال نقره آیا راضى هستى؟ عرض کرد: یا رسول‌اللَّه راضى هستم همه حضار مبارک باد گفتند سپس رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به منبر رفت [[خطبه عقد حضرت علی و زهرا (علیهماالسلام) |خطبه عقد]] را ایراد فرمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن علی علیه السلام برخاست خطبه ای ایراد کرد و فرمود: ای مردم! رسول خدا فاطمه را به عقد من در آورد و زره ام را از بابت [[مهریه|مهر]] قبول کرد. از آن حضرت بپرسید و گواه باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلمانان به پیغمبر (صلی الله علیه وآله) عرض کردند: یا رسول الله! فاطمه را با علی کابین بسته ای؟ رسول خدا پاسخ داد: آری. پس تمام حضار دست به دعا برداشته گفتند: خدا این [[ازدواج]] را بر شما مبارک گرداند و در میانتان دوستی و محبت افکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پایان مجلس، رسول خدا به زنان خود امر فرمود تا به خوشحالى این جشن شادمانى کنند و بساط سرور بگسترند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
على علیه السّلام مى ‏گوید: رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله دخترش را به ازدواج من درآورد و آنگاه نزد من آمده دستم را گرفته و فرمود: با یاد و نام خدا برخیز و بگو: «على برکة اللَّه، و ما شاء اللَّه، و لا قوّة إلّا باللَّه، و توکلت على اللَّه»- یعنى: بر سفره برکت خدا مى نشینم، و راضى مى شوم بر آنچه او بخواهد، همانا قدرت و قوّتى نیست مگر از جانب خدا، پس به او توکل مى کنم و یارى مى طلبم. سپس مرا کنار فاطمه نشانید و گفت: خداوندا! اینان محبوبترین مردم در نزد من مى‏ باشند، پس آنان را دوست بدار، و خیر و [[برکت|برکت]] به ذریه آنها عطا کن، و آنان را از هر آسیبى حافظ باش، من آنها و نسلشان را از شرّ شیطان فریبکار به تو مى ‏سپارم.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها (ترجمه و تحقیق از جلد ۴۳ بحار الانوار)، روحانی علی آبادی، ص ۴۱۷&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جهیزیه حضرت زهرا علیهاالسلام==&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرمایند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب به من فرمود: برخیز و زره خود را بفروش! برخاستم و زره را فروختم و پول آن را گرفته نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آوردم و آنها را در مقابل او نهادم؛ آن حضرت از من نپرسید که آن پولها چه مقدار است و من نیز چیزی در این باره به آن حضرت نگفتم، سپس [[بلال]] را صدا کرد و مشتی از آن پولها را به وی داد و گفت: این پولها را بگیر و با آنها برای فاطمه (علیهاالسلام) عطر خریداری کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد از او [[ابوبکر]] و [[عمار بن یاسر]] را احضار نمود و دو مشت از آن پولها را به او داده و گفت: با این پولها، برای فاطمه (علیهاالسلام) لباس و اثاثیه منزل خریداری کن. و آنگاه عمار یاسر و گروه آنها وارد بازار شدند و هر چیزی را که لازم می دانستند در نظر گرفتند و آن را خریداری می نمودند.&amp;lt;ref&amp;gt;علامه محمد باقر مجلسی ،زندگانی حضرت زهرا(س)( ترجمه جلد ۴۳ بحار) ، ص ۳۶۱ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از صورت جهیزیه حضرت زهرا سلام الله علیها مى توان به وضع زندگى بانوى بزرگوار اسلام به خوبى پى برد. فرستادگان پیامبر صلی الله علیه و آله از بازار بازگشتند و آن چه براى حضرت زهرا سلام الله علیها تهیه کرده بودند به قرار زیر بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#یک پیراهن به قیمت هفت درهم&lt;br /&gt;
#روبنده ای به قیمت چهار درهم، شاید منظور از آن «خمار» روسری، مقنعه یا چادر باشد.&lt;br /&gt;
#یک قطیفه ی مشکی خیبری&lt;br /&gt;
#تختی که وسط آن را با لیف خرما بافته بودند.&lt;br /&gt;
#دو عدد تشک با روکشی از کتان مصری که یکی از آنها با لیف خرما و دیگری با پشم گوسفند پر شده بود.&lt;br /&gt;
#چهار بالش -یا متکا، یا پشتی- با رویه ای از پوست حیوانات طائف که درون آنها از علف&lt;br /&gt;
#پرده ای از جنس پشم&lt;br /&gt;
#حصیری بافت یمن&lt;br /&gt;
#یک آسیای دستی&lt;br /&gt;
#طشت مسی&lt;br /&gt;
#مشک آبی از جنس پوست&lt;br /&gt;
#ظرف مخصوص شیر که از جنس چوب می تراشیدند.&lt;br /&gt;
#ظرفی برای آبخوری&lt;br /&gt;
#آفتابه ای قیر اندود&lt;br /&gt;
#سبویی سبز رنگ که در آن روغن، آرد یا چیزهایی دیگر نگهداری می کردند.&lt;br /&gt;
#دو کوزه ی کوچک سفالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که خرید آنها کامل شد، مقداری از اثاثیه را ابوبکر و باقی را سایر اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم حمل کرده به خانه ی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بردند. هنگامی که لوازم خریداری شده به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نشان داده شد، پیامبر آنها را زیر و رو کرده و گفت: خدا اینها را برای [[اهل البیت|اهل بیت]] مبارک کند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان ، ۳۶۱&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خانه امیرالمؤمینن علیه السلام==&lt;br /&gt;
حضرت على (علیه السلام) در کنار مسجد، خانه ساده اى داشت که مجموع آن از یک اتاق خشت و گلى، که در کف آن اتاق، ماسه نرم ریخته شده بود خلاصه مى شد. آن اتاق با پوست گوسفند، فرش شده بود و یک عدد متکا که لایه آن از لیف خرما بود، در آن دیده مى شد. این خانه براى شب زفاف مناسب نبود، پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) به على (علیه السلام) فرمود: در همین نزدیکى ، خانه اى را فراهم کن (اجاره کن ) تا همسرت را به تو تحویل دهم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت على (علیه السلام) عرض کرد: در این نزدیکى جز منزل حارثة بن نعمان منزلى نیست. پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: خانه هاى حارثه را براى مهاجران بى خانه گرفته ایم ، و اکنون شرم مى کنیم که باز از او تقاضاى منزل کنیم! حارثه این سخن را شنید و به محضر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمد و متواضعانه عرض کرد: من و اموالم به خدا و رسولش تعلق دارد.&lt;br /&gt;
پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم ) براى او دعا کرد، به این ترتیب خانه حارثه آماده شد و فاطمه زهرا (سلام الله علیها) عروسى به آن جا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از مدتى حضرت على (علیه السلام) و فاطمه (سلام الله علیها) به خانه قبلى على (علیه السلام) باز گشتند، و فرزندان زهرا (سلام الله علیها) در همان خانه ساده چشم به جهان گشودند و بزرگ شدند. این خانه در کنار [[مسجد النبى]] بود که محل آن اکنون به نام خانه زهرا (سلام الله علیها) معروف است.&amp;lt;ref&amp;gt;ریاحین الشریعه ، ج ۱، ص ۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[عایشه]] و [[ام سلمه]] روایت شده است که هر دو گفتند:&lt;br /&gt;
رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) ما را فرمود که فاطمه (سلام الله علیها) را آماده کنیم تا بر على (علیه السلام) داخل شود.&lt;br /&gt;
ما به سراى آن دو رفته و با خاک نرم بیابان آن را فرش کردیم. آن گاه دو متکا را از لیف خرما پر کرده، با دستمان لی فها را از هم جدا نمودیم. سپس ‍به آنان غذایى از خرما و کشمش و آبى گوارا بدادیم. و تیرکى از چوپ را در نزدیکى سرایشان برافراشتیم تا لباسها و مشک آب را بر آن بیاویزند. ما ازدواجى بهتر از ازدواج فاطمه (سلام الله علیها) ندیدیم.&amp;lt;ref&amp;gt;چهل حدیث در فضایل محمد(صلى الله علیه و آله و سلم )، ص ۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==مراسم عروسی==&lt;br /&gt;
'''بخشیدن پیراهن عروسی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر خدا صلى الله علیه و آله برای شب عروسی فاطمه علیهاالسلام پیراهنی آماده ساخت و ایشان پیراهن دیگری نیز داشت که پوشیده و اصلاح شده بود. شب عروسی او بود که بی نوایی در خانه پیامبر آمد و از ایشان لباس طلبید. حضرت فاطمه سلام الله علیها برخاست و نخست پیراهن اصلاح شده ی خویش را در بسته ای نهاد تا در راه خدا به او بدهد، اما ناگهان آیه شریفه [[قرآن]] را به خاطر آورد که: «لن تنالوا البرّ حتی تنفقوا مما تحبّون.» شما به اوج نیکی و نیکوکاری نخواهید رسید مگر آنکه از آنچه دوست می دارید در راه خدا انفاق نمایید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لذا «فاطمه» بازگشت و پیراهن عروسی خویش را از تن درآورد و به آن زن بینوا [[انفاق]] کرد و خود همان جامه ی عادی خویش را پوشید. هنگامی که خواستند عروس گرانمایه را به خانه ی امیر مومنان ببرند، فرشته [[وحی]] فرود آمد و پس از سلام بر پیامبر گفت:&lt;br /&gt;
ای پیامبر خدا! پروردگارت درود نثارت می کند و به من دستور داده است که سلام و درودی گرم نثار «فاطمه» نمایم و به همراه من ارمغانی از لباسهای [[بهشت]] نیز که از دیبای سبز تهیه شده است برای او فرستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;محمد کاظم قزوینی ، فاطمه زهرا سلام الله علیها از ولادت تا شهادت ، ص ۱۹۹-۲۰۰&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ولیمه عروسی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرمایند: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من گفت: ای علی! غذای فراوانی برای عروسی و خانواده ات تدارک کن. و سپس فرمود: گوشت و نان را من می دهم، خرما و روغن به عهده ی تو. من خرما و روغن فراهم کردم و نزد پیامبر بردم، آن حضرت آستینهای لباسش را بالا زد و خرما را تمیز کرده در روغن ریخت و غذایی درست کرد که آن را «حیس» می گفتند، و گوسفند فربهی [[ذبح]] کرد، و نان فراوانی تدارک نمود، سپس به من گفت: هر کس را که دوست داری دعوت کن.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ۳۶۴&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرمایند: پس وارد مسجد شدم و دیدم که مسجد پر از [[صحابی|صحابه]] پیامبر است، حیا کردم که در میان آن جمع عده ای را دعوت کنم و عده ای را دعوت ننمایم، پس بر یک بلندی قرار گرفتم و خطاب به همه گفتم: همه ی شما را به صرف ولیمه ی عروسی فاطمه (علیهاالسلام) دعوت می کنم. آنان پذیرفتند و گروه گروه به طرف خانه ی پیامبر حرکت کردند و من از کثرت جمعیت و کمی غذا خجالت می کشیدم. وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از آنچه که در ذهن من می گذشت مطلع گردید، گفت: ای علی! من دعا می کنم که خدا به غذای شما [[برکت]] بدهد... .&amp;lt;ref&amp;gt;همان ، ۳۶۴ و ۳۶۵&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کاروان مشایعت کننده حضرت فاطمه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب که فرا رسید [[پیامبر]] صلی الله علیه و آله به [[سلمان]] فرمود: بغله شهبایم را بیاور و پس از آماده شدن، پیامبر صلی الله علیه و آله فاطمه علیهاالسلام را بر مرکب خود سوار کرده تا به خانه علی ببرد.&lt;br /&gt;
پس سلمان افسار مرکب را در دست گرفته و رسول خدا صلی الله علیه و آله در پشت سر او قرار گرته بود، هم چنان که به راه خود ادامه می دادند ناگهان از پشت سر، سر و صدایی به گوشش رسید، نگاه کرد دید [[جبرئیل]] و [[میکائیل]] و [[اسرافیل]] هستند که به همراه گروهی از [[فرشتگان]] به زمین فرود آمده اند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای جبرئیل! برای چه نازل شده اید؟ در پاسخ گفت: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده ایم تا فاطمه علیهاالسلام را به خانه علی ببریم، پس جبرئیل [[تکبیر]] گفت و میکائیل نیز تکبیر گفت و اسرافیل چنین کرد و سایر فرشتگان به دنبال این سه فرشته تکبیر سر دادند و به دنبال آنها پیامبر صلی الله علیه و آله تکبیر گفته و در آخر سلمان فارسی آوای تکبیر را سر داد و از آنها پس در مراسم عروسی و بردن عروس به خانه شوهر تکبیر گفتن سنت شد.&amp;lt;ref&amp;gt;فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمد جواد مروجی طبسی، به نقل از کشف الغمه، ج ۱، ص ۳۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[جابر بن عبدالله انصاری|جابر]] گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله و [[حضرت حمزه علیه السلام|حمزه]]، [[عقیل بن ابیطالب|عقیل]] و [[جعفر طیار|جعفر]] و سایر اهل بیت نیز در پشت سر فاطمه علیهاالسلام در حالی که شمشیرهای خود را کشیده بودند، به راه افتادند و زنان پیامبر صلی الله علیه و آله به همراه دیگر زنان در پیشاپیش کاروان شادی حرکت کرده و [[ام سلمه]] و حفصه و معاذه مادر سعد سروده ای می خواندند و در سایر زنان با تکرار مصراع اول شادی خود را اظهار می کردند و سپس تکبیر سر می دادند تا این که داخل خانه علی شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمد جواد مروجی طبسی، به نقل از بحار الأنوار، ج ۴۳، ص ۱۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقل شده که پیامبر صلی الله علیه و آله به دختران [[عبدالمطلب]] و زنان [[مهاجرین]] و [[انصار]] دستور داد تا به همراه فاطمه علیهاالسلام بوده و شادی کنان رجز بخوانند و تکبیر بگویند و سخنی که مورد رضای خدا نیست بر زبان جاری نسازند.&amp;lt;ref&amp;gt;فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمد جواد مروجی طبسی&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''توصیه‌های پیامبر به حضرت علی و حضرت زهرا:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که کاروان عروس به خانه رسید، پیامبر، امیر مومنان را فراخواند و پس از آمدن او دختر سرفرازش را خواست و دستش را گرفت و در دست علی علیه السلام نهاد و فرمود: «علی جان! خداوند دختر پیامبر را به تو مبارک سازد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و افزود: «یا علی! هذه فاطمه ودیعتی عندک! یا علی! نعم الزوجه فاطمه! و یا فاطمه! نعم البعل علی!» علی جان! این فاطمه است و امانت من نزد توست! فاطمه شایسته ترین همسر برای توست. و آنگاه فرمود: ای «فاطمه» علی شایسته ترین شوهر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دستهای مقدس را بسوی آسمان گشود و نیایشگرانه زمزمه کرد که: بار خدایا! نیکی ها و برکات خویش را بر این دو فرود فرست، و در فرزندان و نسل پاکشان برکت قرار ده! بار خدایا! این دو تن محبوب ترین انسانها نزد من هستند، پس تو نیز آنان را دوست بدار و از سوی خویش حافظ و نگهبان بر آنان بگمار.&lt;br /&gt;
بار خدایا! من این دو تن را با نسل پاکشان، از شیطان رانده شده و شرور و وسوسه های آن، به تو پناه می دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه آبی خواست و جرعه ای از آن را به سبک خاصی متبرک ساخت و از آن قطراتی بر سر و سینه و میان شانه های دخت گرانقدر و داماد ارجمندش افشاند. و دستور داد بانوان، عروس و داماد را در سرای جدیدشان به خدا سپارند و بروند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*جعفر سبحانی، فروغ ولایت.&lt;br /&gt;
*فاطمه زهرا سلام الله علیها از ولادت تا شهادت، محمد کاظم قزوینی، ترجمه و نگارش علی کرمی فریدنی، ۱۳۸۴.&lt;br /&gt;
*زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها (ترجمه جلد ۴۳ بحارالأنوار)، محمدباقر مجلسی، ترجمه سیّد محمّدقائم فرد، ۱۳۸۹.&lt;br /&gt;
*زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها (ترجمه و تحقیق جلد ۴۳ بحارالانوار)، محمد روحانی علی آبادی، ١٣٧٧ش.&lt;br /&gt;
*۳۶۰ داستان از فضایل مصائب و کرامات فاطمه زهرا (س)، عباس عزیزی.&lt;br /&gt;
*ارشاد، شیخ مفید، ترجمه محمدباقر ساعدى خراسانى، انتشارات اسلامیة، تهران،۱۳۸۰ ش.&lt;br /&gt;
*فاطمه علیها السلام الگوی حیات زیبا، محمدجواد مروجی طبسی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{| align=&amp;quot;center&amp;quot; style=&amp;quot;border: 0px  ; float:left&amp;quot; &lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|[[پرونده:Ezdevaj-ali and fateme.jpg|340px]]&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| style=&amp;quot;background:#b4d934cf; text-align:center&amp;quot; |&amp;lt;span style=&amp;quot; text-align:center; font-weight: bold;&amp;quot;&amp;gt;[http://ahlolbait.com/media/13927 ویژه نامه ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه]&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شناختنامه امام علی (ع)}}&lt;br /&gt;
{{شناختنامه حضرت زهرا (س)}}&lt;br /&gt;
{{مناسبت های شیعه}}&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= خوب&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= خوب&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= خوب&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= خوب&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:وقایع ماه ذی الحجه]]&lt;br /&gt;
[[رده:سال ۲ هجری قمری]]&lt;br /&gt;
[[رده:امام علی علیه السلام از ولادت تا وفات پیامبر]]&lt;br /&gt;
[[رده:حضرت فاطمه سلام الله علیها]]&lt;br /&gt;
[[رده: مقاله های مهم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%85%D8%B3&amp;diff=169850</id>
		<title>خمس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%85%D8%B3&amp;diff=169850"/>
		<updated>2026-10-08T16:16:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mohammadi: /* فلسفه خمس */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«خُمس»''' به یک پنجم منفعت مازاد بر خرج سال گفته می‌شود و حقی است که خداوند برای [[پیامبر]] و [[امام]] و [[سادات]] فقیر در مال افراد قرار داده و [[واجب]] است پرداخت شود. خمس به دو قمست تقسیم می‌شود که یک قسمت آن سهم امام علیه‌السلام است و قسمت دیگر آن سهم سادات فقیر می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خمس در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[خداوند]] در [[آیه 41 سوره انفال|آیه ۴۱ سوره انفال]]، وجوب خمس و مصارف آن را به طور فشرده بیان نموده و اهمیت آن را گوش‌زد کرده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«{{متن قرآن|وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَىٰ وَالْيَتَامَىٰ وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَمَا أَنْزَلْنَا عَلَىٰ عَبْدِنَا ...}}؛ (ای مؤمنان) بدانید که آنچه به شما غنیمت و فایده رسد (کم یا زیاد) خمس (یک پنجم) آن مخصوص خدا و رسول و خویشان او و یتیمان و فقیران و در راه ماندگان است اگر به خدا و آنچه بر بنده خود نازل کرده‌ایم دارید».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چه متعارف از غنیمت چیزی است که در جنگ از دشمن به دست می‌آید، ولی با توجه به گفتار اهل لغت که غنیمت را مطلق سود گرفته‌اند و بر حسب روایات فراوانی که از [[پیامبر اسلام|پیغمبر اکرم]] و [[ائمه اطهار|ائمه]] علیهم‌السلام رسیده «[[آیه خمس]]» شامل فوائد و سودهای دیگر نیز می‌گردد. چنان که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «{{متن حدیث|وَاخراجُ الخُمسِ مِنْ کلِّ ما یَملِکهُ اَحَدٌ مِنَ‌ النّاس}}&amp;lt;ref&amp;gt; جامع الاحادیث، ج ۸، ص ۵۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ خمس از هر چه انسان مالک شود اخراج می‌گردد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و شخصی از [[امام موسی کاظم علیه السلام|موسی بن جعفر]] علیه السلام پرسید از چه چیز خمس باید داده شود؟ فرمود: «{{متن حدیث|فی کلِّ ما اَفادَ النّاسُ مِنْ قَلیلٍ اَوْ کثیرٍ}}&amp;lt;ref&amp;gt; وسائل، ج ۶، باب ۸، ‌ص ۳۵۰، ح ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ در هر چیزی که مردم فائده برند کم باشد یا زیاد (باید خمس آن داده شود)».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با در نظر گرفتن روش رسول اکرم صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم‌السلام که خمس را از امور دیگری غیر از غنیمت‌های جنگی نیز می‌گرفته‌اند و موارد فراوانی که نقل شده رسول اکرم صلی الله علیه و آله به دادن خمس امر می‌کرد، از جمله آن حضرت به طایفه بنی قیس نوشت: «{{متن حدیث|فَاَنتُم اِنْ اَقَمْتُمُ الصَّلوهَ و آتَیتُم الزَّکوهَ و اَعطَیتُم سهمَ اللهِ و الصفِی فَاَنتُمْ آمِنونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt; اسدالغابه، ج ۱، ص ۳۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ اگر شما [[نماز]] را به پا دارید و [[زکات]] و خمس بدهید در امانید»؛ و آن حضرت همچنان که افرادی را برای جمع‌آوری زکات می‌فرستاد، برای گرفتن خمس نیز مأمورینی را اعزام می‌فرمود، چنان که [[امام علی علیه السلام|حضرت علی]] علیه السلام را به [[یمن]] اعزام داشت و دستور داد خمس را از آن‌ها بگیرد؛&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار، ج ۲۱، ص ۳۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; و مردی از [[قبیله بنی اسد|بنی‌اسد]] را نیز مأمور گرفتن خمس کرد؛&amp;lt;ref&amp;gt; تفسیر عیاشی، ج ۲، ص ۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; لذا جای تردید باقی نمی‌ماند که مقصود از [[آیه خمس]] لزوم خمس در موارد دیگری از سود علاوه بر غنائم جنگی نیز خواهد بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به آن چه ذکر شد و بسیاری از مدارک و روایات دیگر، علمای [[شیعه]] نیز [[فتوا]] داده‌اند که [[آیه]] مزبور شامل سودهای دیگری نیز می‌شود و علاوه بر لزوم دادن خمس غنیمت‌های جنگی، در شش مورد دیگر (که بعداً بیان می‌شود) نیز دادن خمس را [[واجب]] دانسته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته قابل توجهی که آیه مزبور به آن اشاره کرده است اهمیت خمس می‌باشد که می‌فرماید: «باید خمس سودی که می‌برید بدهید اگر به خدا و آنچه بر بنده خود نازل کرده‌ایم ایمان دارید» و می‌رساند که اگر بر کسی خمس واجب شده و از دادن آن خودداری می‌کند، به خدا و آنچه بر پیامبر نازل شده [[ایمان]] و اعتقاد ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt; فروع دین، غلامحسین رحیمی، ص ۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خمس در روایات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۱- [[امام رضا]] علیه السلام مى فرماید: هیچ مالى [[حلال]] نمى گردد مگر از طریقى که خداوند آن را حلال کرده است؛ خمس، پشتوانه ما براى تقویت [[دین|دین]] ما و اداره زندگى ما و کمک به دوستان ما است. با خمس، آبروى خود را از کسانى که از قدرتشان بیم داریم، حفظ مى کنیم. پس خمس را از ما دریغ ندارید و خود را از دعاى ما محروم نکنید.&amp;lt;ref&amp;gt; وسائل الشیعه، ج ۶، ص ۳۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۲- قال الباقر: «{{متن حدیث|لایحلُّ لاَحدٍ أن یَشْتَرِیَ منَ الخُمسِ شَیْئاً حَتّی یَصِلَ الَینا حَقَّنا}}&amp;lt;ref&amp;gt; وسائل، ج ۶، ص ۳۳۷، ح ۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ [[ابو بصیر|ابوبصیر]] می‌گوید: [[امام باقر]] علیه السلام فرمود: برای هیچ کس حلال نیست که چیزی از خمس (مالی که خمس آن داده نشده) بخرد تا این که حق ما را به ما برساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۳- در [[الکافی (کتاب)|کافى]] به [[سند حدیث|سند]] خود از [[علی بن ابراهیم قمی|على بن ابراهیم]] از پدرش از [[محمد بن ابی عمیر|ابن ابى عمیر]] از حسین بن عثمان از سماعه روایت کرده که گفت: از ابى الحسن ([[امام موسی کاظم علیه السلام|امام کاظم]] علیه السلام) از مساله خمس سؤال کردم، حضرت فرمود: خمس در هر فائده اى که مردم مى برند چه کم و چه زیاد [[واجب]] است.&amp;lt;ref&amp;gt; کافى، ج ۱، ص ۵۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۴- [[امام صادق]] علیه السلام می‌فرماید: به راستی خداوندی که خدائی جز او نیست، چون [[زکات]] را برای ما [[حرام]] کرده، خمس را برای ما قرار داده است و کرامت برای ما حلال است.&amp;lt;ref&amp;gt; وسائل، ج ۶، ص ۳۳۷، ح ۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۵- ابوبصیر می‌گوید: به [[امام صادق]] علیه السلام عرض کردم: کوچکترین چیزی که بنده را داخل آتش می‌کند چیست؟ فرمود: این است که کسی یک درهم مال یتیم را بخورد و ما یتیم هستیم.&amp;lt;ref&amp;gt; وسائل، ج ۶، ص ۳۳۷، ح ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۶- [[امام زمان]] علیه السلام در نامه‌ای که برای [[محمد بن عثمان عمرى|محمد بن عثمان]] (دومین نایب خاص خود) فرستاد در آن نوشته بود: به نام خداوند رحمان و رحیم، [[لعن|لعنت]] خدا و [[فرشتگان]] و تمام مردم بر کسی که یک درهم بدون مجوز مال ما را بخورد.&amp;lt;ref&amp;gt; وسائل، ج ۶، ص ۳۳۷، ح ۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۷- در نامه دیگری که آن حضرت در پاسخ محمد بن عثمان فرستاد نوشت: و اما آنچه پرسیده بودی از عمل کسی که مالی از (خمس) مال‌های ما در دست او است و آن را برای خود [[حلال]] دانسته و بدون دستور ما مانند مال خود در آن تصرف می‌کند؛ هر کس چنین کاری کند ملعون بوده و ما دشمن او هستیم چنان که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: هر کس چیزی از حق [[اهل بیت]] علیهم السلام مرا حلال شمرد به زبان من و به زبان هر پیغمبر مستجاب الدعوه ملعون خواهد بود. پس هر کس به ما (در ندادن حق) ستم کند از جمله ستمگران به ما خواهد بود و لعنت خداوند بر او است که خداوند می فرماید لعنت خدا بر ستمگران.&amp;lt;ref&amp;gt; وسائل، ج ۶، ص ۳۷۶، ح ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۸- محمد بن زید طبری می‌گوید: جمعی از مردم [[خراسان]] خدمت [[امام رضا]] علیه السلام رسیدند و از آن حضرت خواستند که خمس را برای آن‌ها حلال کند؛ آن حضرت فرمود: حلال نمی‌کنم، شما به زبان خود را دوست خالص ما معرفی می‌کنید ولی حقی که خدا برای ما قرار داده و ما را برای آن قرار داده که آن خمس است از ما باز می‌دارید و سه بار فرمود: نه برای هیچ یک از شما حلال نمی‌کنم.&amp;lt;ref&amp;gt; وسائل، ج ۶، ص ۳۷۶، ح ۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فلسفه خمس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[احکام شرعی|احکام]] اسلامى بر اساس مصلحت ها و مفسده هایى است که در ذات موضوعات آنها نهفته است و هیچ گاه این احکام بى حساب مقرر نگردیده است. [[حکمت]] و فلسفه بخش قابل ملاحظه اى از احکام اسلامى در [[آیه|آیات]] و [[حدیث|روایات]] توضیح داده شده است؛ بخش دیگر آن را نیز [[عقل]] آدمى با کمک علم و تجربه در گذر زمان مى تواند دریابد. بنابراین وجوب خمس نیز بر اساس مصلحت یا مصلحت هایى است که در حقیقت آن موجود است. چنان که در برخى از روایات به آن اشاره شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عنوان نمونه [[امام صادق]] علیه السلام درباره علت دریافت خمس از مردم مى فرمود: «{{متن حدیث|انّى لَآخُذُ مِنْ احَدِکمُ الدِّرْهَمَ وَ انّى  لَمِنْ اکثَرِ اهْلِ الْمَدینَةِ مالاً، ما أریدُ بِذلِک الَّا انْ تُطَهَّرُوا}}&amp;lt;ref&amp;gt; علل الشرایع، شیخ صدوق، ص ۳۷۷-۳۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ من با این  که از بیشتر اهل [[مدینه]] داراترم، یک درهم (خمس) را هم از شما مى گیرم و از این کار قصدى جز پاک شدن شما ندارم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان  که از [[حدیث]] شریف استفاده مى شود، [[اهل بیت]] علیهم‌السلام از نظر معیشت و گذران زندگى هیچ نیازى به کمک دیگران ندارند و فلسفه اصلى خمس، اداره حکومتى است که آن بزرگواران باید در رأس آن قرار گیرند و مردم را به  سوى پاکى رهنمون شوند. بر همین اساس است که در بعضى از روایات از خمس به عنوان «حق امارت و حکومت» یاد شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام علی علیه السلام|حضرت على]] علیه السلام مى فرماید: آن چه خداى عالم از اسباب و راه هاى معیشت و زندگى مخلوقات در [[قرآن]] بیان فرموده پنج چیز است که عبارتند از: جهت امارت و حکومت، عمران و آبادانى، [[اجاره]]، تجارت و [[صدقات]]؛ اما جهت امارت و حکومت همان خمس است که خداوند تعالى درباره اش  فرمود: «{{متن قرآن|وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَىٰ وَالْيَتَامَىٰ وَالْمَسَاكِينِ ...}}؛ ([[سوره انفال]]، ۴۱) بدانید هر چیزى را که به غنیمت گرفتید خمس آن از آنِ خداوند، پیامبر، خویشاوندان پیامبر، یتیمان و مسکینان است».&amp;lt;ref&amp;gt; وسائل الشیعه، ج ۶، ص ۳۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به این حدیث شریف و [[آیه]] شریفه، خمس در درجه اول مال خداست&amp;lt;ref&amp;gt; مال خداست؛ یعنى حق خداوند است که خمس دهنده باید آن را در راه خداوند (فى سبیل  الله) به مصرف برساند، منتها خداوند همین سهم خود را براى پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و خاندانش قرار داده و شخص موظف است خمس مال خود را به پیغمبر، امام معصوم یا نایب او بپردازد.&amp;lt;/ref&amp;gt; که در نظام حکومتى الهى در اختیار مقام [[رسالت]] و [[امامت]] قرار مى گیرد و در زمان [[غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه)|غیبت]] به [[ولایت فقیه|ولی فقیه]]، مجتهد جامع الشرایط، عالم بالله و امین بر [[حلال]] و [[حرام]] الهى سپرده مى شود تا در راه مصالح مسلمانان، توسعه و ترویج [[فرهنگ]] و معارف اسلامى، تبلیغات، ایجاد سازمان هاى دفاعى و غیره مصرف کند. از این رو، اداره شئون مقام [[ولایت]]، امامت و رهبرى، تقویت مراکز دینى و اسلامى، تقویت بنیه اقتصادى حکومت اسلامى، تضمین استقلال آن، رفع محرومیت ها و نیازمندى هاى جامعه (به  ویژه [[سادات]]) و... از آثار و برکات خمس خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام رضا]] علیه السلام فرمود: «{{متن حدیث|انَّ الْخُمْسَ عَوْنُنا عَلى  دینِنا وَ عَلى  عَیالاتِنا وَ عَلى  مَوالینا}}&amp;lt;ref&amp;gt; جامع احادیث الشیعه، ج ۸، ص ۵۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ همانا خمس کمکى بر [[دین]] (و اهداف دینى)، خاندان و دوستان ماست».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همین رهگذر، مؤمنان نیز باید براى برپایى و نشر آیین خود مایه بگذارند و با پرداخت خمس اموال خود، حکومت اسلامى را در اداره کشور و استقلال آن در تمام زمینه هاى فرهنگى، اقتصادى، سیاسى و نظامى یارى نمایند.&amp;lt;ref&amp;gt; احکام اقتصادى، ج ۱، ص ۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==موارد وجوب خمس== &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هفت چيز «خمس» [[واجب]] مى شود كه عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۱- منفعت كسب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۲- مال [[حلال]] مخلوط به [[حرام]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۳- معدن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۴- گنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۵- جواهرى كه به واسطه غواصى به دست مى آيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۶- غنيمت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۷- زمينى كه كافر ذمى از مسلمان بخرد.&amp;lt;ref&amp;gt;احكام مالى، سيد مرتضى حسينى فاضل، ص ۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[وسائل الشیعه (کتاب)|وسائل الشیعه]]، شیخ حر عاملی، قم: مؤسسه آل‌البیت لإحیاءالتراث، چاپ اول، ۱۴۰۹ ق.&lt;br /&gt;
*[[علل الشرائع]]، شیخ صدوق، ترجمه سید محمدجواد ذهنى تهرانى؛ قم، انتشارات مؤمنین، چاپ اول، ۱۳۸۰ ش.&lt;br /&gt;
*[[بحارالانوار]]، علامه مجلسى؛ تهران.&lt;br /&gt;
*احکام مالى، سید مرتضى حسینى فاضل.&lt;br /&gt;
*احکام اقتصادى، نعمت الله یوسفیان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای مطالعه بیشتر==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[http://raz.ahlolbait.com/cat/76 &amp;quot;خمس&amp;quot;، سایت راز ماندگاری]&lt;br /&gt;
*[[آیه خمس]]&lt;br /&gt;
{{فقه/احکام}}&lt;br /&gt;
[[رده:واژگان قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:احکام اقتصادی]]&lt;br /&gt;
[[رده:خمس]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mohammadi</name></author>
		
	</entry>
</feed>