<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://wiki.ahlolbait.com/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C+%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C</id>
	<title>دانشنامه‌ی اسلامی - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://wiki.ahlolbait.com/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C+%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C"/>
	<updated>2026-09-03T01:40:54Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.32.0</generator>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%A7%D8%B1%D8%AB_%D9%87%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=169377</id>
		<title>حارث همدانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%A7%D8%B1%D8%AB_%D9%87%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=169377"/>
		<updated>2026-09-02T14:45:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
'''«حارث هَمْدانی»''' از یاران خاص [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] علیه‌السلام و به نقلی از یاران [[امام حسن]] علیه‌السلام است. او را از قاریان مشهور صدر [[اسلام]] و همچنین از [[فقیه|فقها]] و [[محدث|محدثان]] بزرگ [[تابعین]] در شهر [[کوفه]] شمرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معرفی اجمالی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نسب کامل او، حارث بن عبدالله بن کعب بن اسید بن خالد بن حوث است. قبیله او یعنی «هَمْدان»،&amp;lt;ref&amp;gt;بدان که هرگاه در میان اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام تا اصحاب [[امام صادق]] علیه السلام «همدانى» پیدا شد، تمامش به سکون میم است و منسوب به هَمْدان که قبیله بزرگى است از یمن که شیعه و دوست امیرالمؤمنین علیه السلام می‌‌باشند و حضرت در شأن ایشان فرموده: «وَلَوْ کنْتُ بَوابا عَلى باب جنَّةٍ * لَقُلْتُ لِهَمْدانَ ادَخُلوا بِسَلامٍ». و اما بعد از حضرت صادق علیه السلام هرگاه همدانى دیده شده محتمل است که به فتح میم باشد منسوب به هَمَدان و آن شهرى است که بنا کرده آن را همدان بن فلوح به سام بن [[نوح]] علیه السلام، دور آن شهر است کوه الوند... . (شیخ عباس قمی ‌‌رحمه الله).&amp;lt;/ref&amp;gt; قبیله بزرگی در «[[یمن]]» بود که [[شیعه]] و دوستدار [[امام علی علیه السلام|علی بن ابی‌طالب]] علیه السلام بودند، و بعد از تاسیس شهر [[کوفه]] در سال ۱۷ هـ.ق، به کوفه کوچ کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[کنیه]] حارث، ابوزهیر بود و چون یک چشم خود را از دست داده بود، به او «اعوَر» می گفتند. ضمنا نسبت «خارفی» و در بعضی منابع شیعی، «جالفی» به او داده اند. برخی اصل او را از [[ایران]] می دانند، اما این درست نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در دوران [[خلافت]] [[عثمان بن عفان]] در مبارزات سیاسی وسیعی شرکت داشت. و از اعضاء گروه «قراء» به ریاست [[مالک اشتر نخعی|مالک اشتر]] در کوفه بود، که با سعید بن عاص، والی کوفه از طرف عثمان، مخالفت کرده و همراه مالک اشتر و گروه، بر او شوریدند و به [[مدینه]] رفته و از عثمان، خواستار بر کناری سعید شدند، اما عثمان توجهی نکرد و آنها را به [[شام]] تبعید نمود و آنجا حوادثی برایشان رخ داد. حارث در زمان قتل عثمان و ماجراهایی که پیش آمد در مدینه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جایگاه علمی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حارث [[فقه]] و علوم دینی را از مولای خود یاد گرفت و در علم فرائض (نحوه محاسبه در تقسیم [[ارث]]) که از [[امام علی]] علیه السلام آموخت، سرآمد مردم بود. امام علیه السلام او را در زمره ۱۰ یار معتمد خود قلمداد کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;سید بن طاووس.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی همتی والا در گردآوری [[خطبه|خطبه‌ها]] و [[حدیث|احادیث]] آن حضرت داشت و اولین گردآورنده خطبه های علی علیه السلام است. در زمانی که سیاست خلفای دوم و سوم، قبل از [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] علیه السلام، عدم کتابت حدیث بود، امام علی علیه السلام بر فراز منبر فرمود: افرادی که مایل هستند تا علم را بنویسند کاغذ و قلمی آماده کنند. حارث اوراقی خرید و در آن علوم و احادیث زیادی از آن حضرت نوشت. از این رو در بعضی منابع تاریخ، از او به عنوان «صاحب کتاب» ذکر شده است. منابع [[شیعه]]، گفتگو و مصاحبت هایی از او و مولایش علی علیه السلام نقل کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قاضی نورالله شوشتری|قاضى نورالله شوشتری]] گفته: در «تاریخ یافعى» مذکور است که حارث از اصحاب حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بوده و به صحبت [[ابن مسعود|عبدالله بن مسعود]] رسیده بود و [[فقیه]] بود و [[حدیث]] او در سنن اَرْبَعه مذکور است&amp;lt;ref&amp;gt;«میزان الاعتدال ذَهَبى»، ۲/۱۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در کتاب «میزان الاعتدال» ذَهَبى مسطور است که حارث از کبار علماء [[تابعین]] بود و از ابن حیان نقل نموده که حارث [[غلو|غالى]] بود در [[تشیع]].&amp;lt;ref&amp;gt;«مجالس المؤمنین»، قاضى نورالله، ۱/۳۰۸، «مراة الجنان یافعى»، ۱/۱۱۴، ذیل حوادث، سال ۶۵ هـ.ق.&amp;lt;/ref&amp;gt; او از قاریان مشهور صدر [[اسلام]] است و قرائت قرآن را از امام امیرالمؤمنین علیه السلام و عبدالله بن مسعود روایت می کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از ابوبکر بن ابى داود که از علماء [[اهل سنت]] است نقل کرده که او می‌‌گفت که حارث اعور (همدانی)، اَفْقَه الناس و اَفْرَض الناس و اَحْسَب الناس بوده و علم فرایض را از حضرت امیر علیه السلام اخذ نموده و [[احمد بن شعیب نسائی|نَسائى]] با آن که تعنّت در رجال [[حدیث]] می‌‌کند، حدیث حارث را در «[[سنن نسائی (کتاب)|سُنَن]]» خود ذکر نموده و احتجاج به آن کرده و تقویت امر حارث کرده است.&amp;lt;ref&amp;gt;«مجالس المؤمنین» ۱/۳۰۸، «میزان الاعتدال»، ۲/۱۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دوستی امیرالمؤمنین علیه‌السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حارث همدانی در صدر [[شیعه|شیعیان]] [[امام علی علیه السلام|حضرت علی]] علیه السلام بود و از نخستین [[بیعت]] کنندگان با امام علی علیه السلام در [[مدینه]] بود، و از او به عنوان «پرچمدار و صاحب رایت علی علیه السلام» یاد شده است. گفته شده که آن حضرت، هنگام فراخوان لشگرش از او می خواست تا همگان را فراخواند. حارث علاقه بسیار شدیدی به مولای خود داشت و این شیفتگی به حدی بود که دائما به محضر ایشان می رفت و در راه دوستی آن بزرگوار هر گونه اذیت و آزار و [[طعنه]] مخالفان را تحمل می کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کتاب [[ابوعمرو کشی|شیخ ابوعمرو کشى]] آمده است که حارث شبى به خدمت [[امام علی علیه السلام|حضرت امیر]] علیه السلام رفت، آن حضرت پرسیدند که چه چیز تو را در این شب به نزد من آورده؟ حارث گفت: والله! دوستى که مرا با توست مرا پیش تو آورده؛ آنگاه آن حضرت فرمودند: بدان اى حارث که نمیرد آن کسى که مرا دوست دارد الا آن که در وقت جان دادن مرا ببیند و به دیدن من، امیدوار رحمت الهى گردد و همچنین نمی‌‌میرد کسى که مرا دشمن دارد الا آن که در آن وقت مردن مرا ببیند و از دیدن من، در عرق خجالت و ناامیدى نشیند.&amp;lt;ref&amp;gt;«رجال کشى»، ۱/۲۹۹، «مجالس المؤمنین» ۱/۳۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; این روایت نیز در بعضى از اشعار [[دیوان الامام على|دیوان]] معجز نشان آن حضرت مذکور است:&lt;br /&gt;
{{بیت|یاحار هَمْدانَ مَنْ یمُتْ یرَنی|مِنْ مُؤمِنٍ اَوْ مُنافِقٍ قُبُلا&amp;lt;ref&amp;gt;این اشعار از سید حِمیرى است که فرمایش على علیه السلام را به شعر کشیده است: «دیوان حمیرى»، ص۳۲۷، «امالى شیخ مفید»، ص۷، مجلس اول.&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این حارث همان است که حضرت امیر علیه السلام را دید با [[حضرت خضر]] در [[نخیله|نخیله]] که طَبق رُطَبى از آسمان برایشان نازل شد و از آن خوردند اما خضر علیه السلام دانه خرما را دور افکند ولکن حضرت امیر علیه السلام در کف دست جمع کرد، حارث گفت: گفتم به آن حضرت که این دانه‌هاى خرما را به من ببخش، حضرت آن‌ها را به من بخشید. من کاشتم آنها را، بیرون آمد خرمایشان پاکیزه که مثل آن ندیده بودم.&amp;lt;ref&amp;gt;«قصص الانبیاء»، راوندى، ص۱۶۰، حدیث ۱۷۲، چاپ الهادى.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و هم روایت است که وقتى به حضرت [[امیرالمومنین]] علیه السلام عرض کرد که دوست دارم که مرا گرامی ‌‌دارى به آن که به منزل من درآیى و از طعام من میل فرمایى، حضرت فرمود: به شرط آن که [[تکلف]] نکنى براى من چیزى را، پس داخل منزل او شد؛ حارث پاره نانى براى آن حضرت آورد حضرت شروع کرد به خوردن، حارث گفت: با من دَراهِمی ‌‌می‌‌باشد و بیرون آورد و نشان داد و عرض کرد اگر اذن دهید براى شما چیزى بخرم، فرمود: این نیز از همان چیزى است که در خانه است، یعنى عیبى ندارد و تکلف ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;«بحارالانوار»، ۴۲/۱۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاندان حارث همدانی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چندان اطلاعی از فرزندان و خاندان حارث در دست نیست. اما [[محمد بن عمر واقدی|واقدی]] گوید: عبدالرحمن بن حارث بن عبدالله همدانی کوفی، سال ۴۳ هـ.ق، همراه عبدالرحمن پسر [[خالد بن ولید]] در فتوحات شرکت کرده و از خبرگان در حساب بوده، او بر غنائم جنگی گمارده شد ولی سهمی که به خودش از غنائم تعلق گرفت، نپذیرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سعید بن عمرو از راویان [[حدیث]] نیز برادرزاده اوست.&lt;br /&gt;
و حارث بن محمد بن حارث، نوه او از راویان [[شیعه]] است. مهمتر از همه، [[شیخ بهایی]]، از نسل اوست که به حارثی و همدانی ملقب بود.&lt;br /&gt;
و گاهی شیخ خودش را به «حارثی» مطرح می کرده است (بهاءالدین عاملی حارثی بن [[حسین بن عبدالصمد عاملی|حسین بن عبدالصمد]]). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وفات==&lt;br /&gt;
حارث همدانی، سرانجام در دوران حکومت [[عبدالله بن زبیر]]، سال ۶۵ و به نقلی ۶۶ هجری و همزمان با [[قیام توابین]] در [[کوفه]] از دنیا رحلت نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«عبدالله بن یزید خطمی» حاکم ابن زبیر در کوفه، بر پیکر او [[نماز میت|نماز]] خواند. گفته شده ظاهرا این نماز بر طبق [[وصیت]] حارث بوده است؛ در این صورت، این مسئله حاکی از همراهی او با زبیریان و مخالفت با [[بنی امیه|امویان]] بوده است.&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[منتهى الآمال (کتاب)|منتهی الآمال]]، شیخ عباس قمی، قسمت اول، باب سوم، در تاریخ حضرت علی علیه‌السلام.&lt;br /&gt;
*&amp;quot;حارث اعور همدانی&amp;quot;، [http://www.tahoordanesh.com/page.php?pid=18535 دایرة المعارف طهور]، بازیابی: ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۳.&lt;br /&gt;
{{شناختنامه امام علی (ع)}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[Category:اصحاب اهل البیت علیهم السلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب امام علی علیه السلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:راویان حدیث]]&lt;br /&gt;
[[رده:فقیهان]]&lt;br /&gt;
[[رده:قاریان قرآن]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%A7%D8%B1%D8%AB_%D8%A8%D9%86%E2%80%8C_%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A4_%D8%A7%D9%84%D9%82%DB%8C%D8%B3%E2%80%8C_%DA%A9%D9%86%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C&amp;diff=169376</id>
		<title>حارث بن‌ امرؤ القیس‌ کندی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%A7%D8%B1%D8%AB_%D8%A8%D9%86%E2%80%8C_%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A4_%D8%A7%D9%84%D9%82%DB%8C%D8%B3%E2%80%8C_%DA%A9%D9%86%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C&amp;diff=169376"/>
		<updated>2026-09-02T14:10:37Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«حارث بن‌ امرؤالقیس‌ کندی‌»''' از [[شهدای کربلا]] است. او از شجاعان و عابدان بود و همراه سپاه [[عمر بن سعد|عمر بن‌ سعد]] به [[کربلا]] آمد، اما در روز نهم ماه [[ماه محرم|محرم]]، هنگامی که عمر سعد و سایر امرای لشکر، شروط [[امام حسین علیه السلام|امام‌ حسین]] (علیه‌السلام) را رد کردند، به سپاه امام پیوست.&amp;lt;ref&amp;gt;ابصار العین فی انصار الحسین (ع)، محمد بن طاهر سماوی، مرکز الدراسات الاسلامیه، ص۱۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حارث در [[روز عاشورا]] در حمله نخستین -پیش از ظهر- به [[شهادت در راه خدا|شهادت]] رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;اعیان الشیعه، ج۴، ص۳۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; سن او به هنگام شهادت حدود ۵۰ سال بود. در [[زیارتنامه|زیارتنامه‌ها]] نام وی ذکر نشده است.&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}} &lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهیدان جاوید، مرضیه محمدزاده، نشر بصیرت، ص۲۷۷.&lt;br /&gt;
*[[فرهنگ عاشورا (کتاب)|فرهنگ عاشورا]]، جواد محدثی، نشر معروف.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{الگو:واقعه عاشورا}}&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب امام حسین علیه السلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:شهدای کربلا]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%A7%D8%B1%D8%AB_%D8%A8%D9%86_%D9%86%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86&amp;diff=169375</id>
		<title>حارث بن نبهان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%A7%D8%B1%D8%AB_%D8%A8%D9%86_%D9%86%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86&amp;diff=169375"/>
		<updated>2026-09-02T14:02:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بخشی از یک کتاب}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«حارث بن نبهان»''' از [[شهدای کربلا]] است. «نبهان» پدر «حارث» فردی شجاع و غلام [[حضرت حمزه علیه السلام|حضرت حمزه]] علیه‌السلام بود. دو سال بعد از [[شهادت در راه خدا|شهادت]] حمزه، نبهان از دنیا رفت و پسرش '''«حارث»''' در خدمت [[امام علی]] علیه‌السلام و فرزندانش [[امام حسن علیه السلام|امام حسن]] و [[امام حسین علیه السلام|امام حسین]] علیهماالسلام بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حارث بن نبهان به همراه امام حسین علیه‌السلام از [[مدینه]] به [[مکه]] و سپس [[کربلا]] مهاجرت کرده و سرانجام در [[روز عاشورا]] در اولین حمله به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[فرهنگ عاشورا (کتاب)|فرهنگ عاشورا]]، جواد محدثی، صفحه ۲۱۲.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{الگو:واقعه عاشورا}}&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب امام حسین علیه السلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:شهدای کربلا]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%A7%D8%B1%D8%AB_%D8%A8%D9%86_%D9%82%DB%8C%D8%B3&amp;diff=169374</id>
		<title>حارث بن قیس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%A7%D8%B1%D8%AB_%D8%A8%D9%86_%D9%82%DB%8C%D8%B3&amp;diff=169374"/>
		<updated>2026-09-02T11:27:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل دائرة المعارف|[[فرهنگ قرآن]]}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«حارث بن قیس بن عُدى سهمى»، مشهور به ابن‌الغیطله&amp;lt;ref&amp;gt;الکامل فى التاریخ، ج‌۲، ص‌۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; (ابن‌الطلاطله)&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع‌البیان، ج‌۵‌-‌۶‌، ص‌۵۳۴. &amp;lt;/ref&amp;gt; از اشراف [[قریش|قریش]] و از مستهزئان [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] (صلى الله علیه وآله) بود.&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة النبویه، ابن‌هشام، ج‌۲، ص‌۴۰۹‌؛ تاریخ یعقوبى، ج‌۲، ص‌۲۴‌؛ اسدالغابه، ج‌۱، ص‌۶۳۱‌. &amp;lt;/ref&amp;gt; برخى مفسّران، [[آیه 23 سوره جاثیة|آیه ۲۳ سوره جاثیه]] را درباره وى دانسته‌اند که به پیروى از هواى نفس خویش، هر چه را مى‌پسندید، معبود خویش قرار مى‌داد‌.&amp;lt;ref&amp;gt;الجامع لاحکام القرآن، قرطبى، ج‌۱۶، ص‌۱۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین مقصود از «مُستهزئین» در [[آیه 95 سوره حجر|آیه ۹۵ سوره حجر]] ({{متن قرآن|إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ}})، او و تنى چند از سران [[شرک|شرک]] دانسته شده که پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) را [[استهزاء]] مى‌کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;جامع‌البیان، ج‌۸‌، جزء‌۱۴، ص‌۹۴‌؛ مجمع‌البیان، ج‌۵‌-‌۶‌، ص‌۵۳۳‌-‌۵۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر اساس نقل برخى مفسّران نیز، [[سوره کافرون]]، درباره چند تن از سران قریش، از جمله حارث بن قیس نازل شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع‌البیان، ج‌۹‌-‌۱۰، ص‌۸۴۰‌.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فرهنگ قرآن، جلد ۱۰.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:شخصیت‌های شان نزول آیات قرآن]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[رده:دشمنان پیامبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)&amp;diff=169372</id>
		<title>حاج قاسم (کتاب)</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)&amp;diff=169372"/>
		<updated>2026-09-02T10:48:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مشخصات کتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|عنوان= حاج قاسم: جستاری در خاطرات حاج قاسم سلیمانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|تصویر= [[پرونده:حاج قاسم.jpg|240px|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|نویسنده= علی اکبری مزدآبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|موضوع=خاطرات سردار قاسم سلیمانی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|زبان= فارسی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|تعداد جلد= ۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|عنوان افزوده1= &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|افزوده1= &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|عنوان افزوده2=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|افزوده2=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|لینک=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب '''«حاج قاسم»'''، تألیف و گردآوری علی اکبری مزدآبادی، شامل سخنرانی‌های سپهبد شهید [[قاسم سلیمانی]] است که از ابتدای جنگ تحمیلی در دوهفته‌نامه‌ای با عنوان «انقلاب» به چاپ رسیده بود. همچنین این کتاب به خاطرات و سخنرانی‌های دیگر این شهید والا مقام که در ادوار گذشته به شکل‌های مختلف در بین مردم داشته است اشاره دارد، تا از دل این سخنرانی‌ها، خاطراتی را از سردار سلیمانی و سایر همرزمانش نقل کند و به این وسیله شخصیت او را به مخاطب این کتاب معرفی کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کتاب «حاج قاسم» یکی از مقالات خارجی که درباره سردار شهید سلیمانی توسط یکی از پژوهشکده‌های سیاسی آمریکا منتشر شده، نیز ترجمه و آورده شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدیر انتشارات «یا زهرا (س)» و نویسنده دفاع مقدس پیرامون علت نامگذاری کتاب «حاج قاسم» بیان کرد: از آنجا که جلد هفدهم مجموعه «یاران ناب» به سپهبد شهید قاسم سلیمانی اختصاص داشت، سبب شد تا کتاب را با عنوان نام این شهید بزرگوار منتشر کنیم. کتاب مذکور به زبان عربی نیز ترجمه و توسط جمعیت المعارف در [[لبنان]] منتشر شده است.&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://www.mizanonline.com/fa/news/584079/ &amp;quot;حاج قاسم&amp;quot;، سایت خبرگزاری میزان]، بازیابی: ۲۲ دی ۱۳۹۸.&lt;br /&gt;
[[رده:کتابهای با موضوع دفاع مقدس]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C&amp;diff=169371</id>
		<title>حاج اسماعیل رضایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C&amp;diff=169371"/>
		<updated>2026-09-02T10:37:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{منبع الکترونیکی معتبر}}&lt;br /&gt;
[[پرونده:رضایی.jpg|بندانگشتی|حاج اسماعیل رضایی در جلسه دادگاه]]	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«حاج اسماعیل رضایی»''' در زمره مبارزین انقلابی بود که در کنار روحانیون به مبارزه با رژیم پهلوی پرداخت. وی از نقش‌آفرینان قیام ۱۵ خرداد سال ۱۳۴۲ بود که بعد از آن توسط رژیم دستگیر و پس از تحمل شکنجه‌های [[ساواک]]، در ۱۱ آبان ۱۳۴۲ تیرباران شد و به [[شهادت در راه خدا|شهادت]] رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه و فعالیت‌ها==&lt;br /&gt;
اسماعیل رضایی فرزند لطف‌الله متولد ۱۳۰۴ شمسی در [[تهران]]، از دوران نوجوانی به شغل بارفروشی در میدان میوه و تره بار تهران روی آورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او مقلد [[امام خمینی|امام خمینی]] بود و در رسیدگی به خانواده‌های بی سرپرست نهایت تلاش را می‌نمود. در ساخت [[مسجد|مسجدی]] در محله بیسیم نجف آباد تهران همت گماشت و بسیاری از مساجد بر اثر مساعدت و همراهی او فرش شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج اسماعیل رضایی یکی از عناصر اصلی پخش اعلامیه‌های حضرت امام در سطح تهران بود و در سازمان دادن هیئت های مذهبی در روزهای [[تاسوعا]] و [[عاشورا|عاشورای]] ۱۳۴۲ نقش موثری داشت. وی در سال ۱۳۳۹ به [[حج]] مشرف شد. رفاقت او با طیب حاج رضایی - همکار میدانی - قدمتی ۲۰ ساله داشت.&amp;lt;ref&amp;gt; آزادمرد شهید طیب حاج رضایی به روایت اسناد ساواک، تدوین مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، تهران: وزارت اطلاعات، مرکز بررسی اسناد تاریخی، ۱۳۷۸، ص۱۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جمله کارهای عام المنفعه و خدمات بسیار مهم او می‌توان به احداث حدود ۳۰۰ خانه دو اتاقه در جنوبی‌ترین نقطه‌های تهران جهت اسکان زنان منحرف به منظور ارشاد و هدایت آنان توسط دو تن از خانمهای بزرگ، تحصیلکرده و متدین تهران اشاره کرد که پس از حصول اطمینان از اصلاح آنان، شرایط [[ازدواج|ازدواجشان]] را با عده‌ای از کارگران شهرستانی که در میدان بار کار می‌کردند با قول مساعدت نسبت به تأمین مسکن و شغلی مناسب در میدان با تفکیک سند خانه به تساوی بین زن و مرد فراهم می‌ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به هنگام تحریم خرید و فروش و مصرف پپسی کولا توسط [[مرجعیت|مراجع]] تقلید - به علت وابستگی مالک آن به فرقه [[بهائیت|بهائیت]] و صرف بخشی از درآمد آن در راه مبارزه با اعتقادات مذهبی [[شیعه|شیعیان]] - یک تظاهرات باشکوه مذهبی بر ضد بهائی ها سامان داد و در بنای مسجد صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه) واقع در خیابان آزادی نقش اساسی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارتباط او در بین روحانیت، عمدتاً با مرحوم [[سید محمدمهدی حسینی لاله زاری|سید مهدی لاله زاری]] بود. او و یارانش شبهای جمعه با آقای لاله‌زاری جلسات بسیاری داشتند. ایادی دستگاه، ظاهراً بیش از هر چیز به علت نقشی که او بر ضد بهائی ها در چراغانی و بنای مسجد صاحب الزمان داشت از شخص وی انتقام گرفتند.&amp;lt;ref&amp;gt;«مصاحبه با آقای حسین شاه حسینی» راجع به: شعبان جعفری و طیب حاج رضایی، فصلنامه تخصصی تاریخ معاصر ایران، موسسه مطالعات تاریخ معاصر، شماره ۲۶، ۱۳۸۲: صص ۲۰۱ـ۲۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دستگیری و شهادت==&lt;br /&gt;
پس از قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ که رژیم شروع به دستگیری سران بازار و میدان تره بار نمود، در مرداد همان سال در پاساژ نیمه کاره‌اش واقع در میدان شوش تهران دستگیر شد. سرانجام به جرم رابطه با آیت الله [[امام خمینی]]، اقدام علیه امنیت ملی و ایجاد بلوا و تحریک اهالی به جنگ و قتال با سلطنت مشروطه [[ایران|ایران]]، در دادگاه بدوی و تجدید نظر - علیرغم اعتراض مردم تهران و اقدام علما و آیت الله بهبهانی به ممانعت از اجرای حکم - در سحرگاه یازدهم آبان ۱۳۴۲ در سن ۳۸ سالگی به همراه طیب حاج رضایی اعدام شد.&amp;lt;ref&amp;gt;آزادمرد شهید طیب حاج رضایی، ص۱۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعدام وی موجب تأثر شدید [[حوزه علمیه قم]] شد که برای اولین بار حوزه علمیه و دروس دینی برای غیرروحانی یکپارچه تعطیل شد و این در حالی بود که [[ساواک]] با پخش این مطلب که «حوزه به خاطر لوطی‌ای عکس العمل نشان نخواهد داد»، سعی در تحقیر این شهید داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با همه اختناقی که رژیم اعمال کرده بود، در سرتاسر کشور برای تجلیل از وی مجالس ختم برپا شد.&amp;lt;ref&amp;gt;روح الله حسینیان، سه سال ستیز مرجعیت شیعه (۱۳۴۳ـ۱۳۴۱)، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۸۲، ص۳۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در هفتم [[شهادت در راه خدا|شهادت]] آنان جمعی از مبارزان سرشناس و متدین بازاری و روحانی با عنوان «هیئت های مؤتلقه اسلامی» اعلامیه‌‌ای صادر کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;مجموعه سخنرانی های حضرت امام خمینی، تهران: موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، ۱۳۷۳، ص۱۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج اسماعیل رضایی به هنگام اعدام از روحیه‌ای قوی برخوردار بود، چنانکه از عکاسان و خبرنگاران خواسته بود که دوربینشان را خوب تنظیم کنند و عکس زیبایی از وی بگیرند. آنها به او می‌گویند حالا می‌خواهند تو را اعدام کنند و تو دیگر زنده نیستی که عکس خودت را ببینی. او می‌خندد و به عکاسها می‌گوید شما نمی‌فهمید، اگر این عکسها را خوب بگیرید در [[آخرت]] به ما نشان می‌دهند.&amp;lt;ref&amp;gt;انقلاب اسلامی به روایت خاطره (از دوران زعامت آیت الله العظمی بروجردی تا قیام ۱۵ خرداد)، گروه تدوین خاطرات و تاریخ شفاهی، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۸۲، ص۱۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در [[وصیت|وصیت‌نامه‌]] خود که شب اعدام تنظیم کرد، اسامی طلبکاران، بدهکاران و بدهی بابت قضای [[نماز]] و [[روزه|روزه‌اش]] را نوشته بود. متن آن وصیت‌نامه در روزنامه‌ها چاپ شد. وصایای مالی او حدود یک میلیون تومان برآورد می‌شد که در آن زمان پول هنگفتی بود.&amp;lt;ref&amp;gt;حسین انصاریان، خاطرات حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ حسین انصاریان، تدوین محمدرضا دهقانی اشکذری، حمید کرمی پور، رحیم نیکبخت، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۸۲، ص۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*&amp;quot;حاج اسماعیل رضایی&amp;quot;، سهیلا عین‌الله‌‌زاده، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، تاریخ بازیابی: ۱۰ آذرماه ۱۳۹۲.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:شخصیت های سیاسی]]&lt;br /&gt;
[[رده:مبارزان علیه پهلوی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%A2%D9%82%D8%A7_%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=169370</id>
		<title>حاج آقا نورالله اصفهانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%A2%D9%82%D8%A7_%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=169370"/>
		<updated>2026-09-02T10:18:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«شهید آقا نورالله نجفی اصفهانی»''' (۱۲۷۸-۱۳۴۶ ق) فرزند [[محمدباقر آقا نجفی اصفهانی|شیخ محمدباقر نجفی]]، از فقها و علمای مجاهد [[شیعه]] در قرن ۱۴ قمری و از شاگردان [[میرزا محمدحسن شیرازی|میرزای شیرازی]] بود. حاج آقا نورالله از حامیان نهضت [[مشروطیت|مشروطه]] در [[ایران]] و مخالف سیاست‌های رضاخان بود و علاوه بر فعالیت‌های گوناگون علمی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، در زمینه مسائل اقتصادی نیز بر حمایت از تولیدات داخلی و تلاش برای استقلال اقتصادی کشور تأکید می‌ورزید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شناسنامه عالم&lt;br /&gt;
||نام کامل = مهدی نجفی اصفهانی مسجد شاهی&lt;br /&gt;
||تصویر= [[پرونده:نورالله.jpg|۲۳۰px]]&lt;br /&gt;
||زادروز =  ۱۲۷۸ قمری&lt;br /&gt;
|زادگاه = [[اصفهان]]&lt;br /&gt;
|وفات =  ۱۳۴۶ قمری&lt;br /&gt;
|مدفن = [[نجف]]&lt;br /&gt;
|اساتید =  [[میرزا محمدحسن شیرازی]]، [[میرزا حبیب الله رشتی|میرزا حبیب‌الله رشتی]]، [[شیخ محمدطه نجف|محمدطه نجف]]، [[سید محمدکاظم طباطبائی یزدی|سید محمدکاظم یزدی]]،...&lt;br /&gt;
|شاگردان = &lt;br /&gt;
|آثار = خصال الشیعه، رساله مقیم و مسافر، تفسیر قرآن،...&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ولادت و خاندان==&lt;br /&gt;
مهدی نجفی اصفهانی معروف به نورالله و ملقب به ثقةالاسلام، در سال ۱۲۷۸ قمری در [[اصفهان]] دیده به جهان گشود. او فرزند [[محمدباقر آقا نجفی اصفهانی|شیخ محمدباقر مسجدشاهی نجفی]] و نوۀ [[شیخ محمدتقی اصفهانی|شیخ محمدتقی ایوان کیفی رازی]] صاحب «[[هدایة المسترشدین (کتاب)|هدایة المسترشدین]]» بود. و مادرش نیز علویه زمزم بیگم دختر آیت‌الله [[سید صدرالدین عاملی]] از مراجع مشهور بود.&amp;lt;ref&amp;gt;موسی نجفی، اندیشه سیاسی و تاریخ نهضت حاج‌آقا نورالله اصفهانی، تهران، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، چاپ دوم، ۱۳۷۸، ص۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[محمدتقی آقا نجفی اصفهانی]] (۱۳۳۲-۱۲۶۲ ق) عالم و مجتهد بزرگ [[شیعه]]، برادر بزرگتر اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانواده ایشان اصالتاً اهل ایوان کیف ورامین بودند و چون پدرش بعداً به اصفهان آمد و در محله [[مسجد]] شاه ساکن شد به خانواده مسجدشاهی معروف شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;مهدی بامداد، تاریخ رجال ایران قرون ۱۲-۱۳-۱۴، ج۴، تهران، بی نا، بی تا، صص ۳۹۳-۳۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;[[پرونده:Noorollah.JPG|thumb|center|شجرنامه حاج آقا نورالله]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تحصیلات و استادان==&lt;br /&gt;
مهدی که بعدها به «نورالله» شهرت یافت در محفل علمی پدرش [[محمدباقر آقا نجفی اصفهانی|شیخ محمدباقر نجفی]] حضور یافت. وی در ۱۲۹۵ ق. راه [[عراق]] پیش گرفت&amp;lt;ref&amp;gt; تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر، سید مصلح الدین مهدوی، ج ۲، ص ۱۱ و ۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; تا اندوخته‎ های علمی‎ اش را ژرفا بخشد. او چندی در [[نجف]] اقامت گزید و سپس در [[سامرا]] در شمار شاگردان مرجع بزرگ [[شیعه]] آیت الله [[میرزا محمدحسن شیرازی]] جای گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در این شهر از محضر فقیه فرزانه [[میرزا حبیب الله رشتی]] نیز کامیاب شد&amp;lt;ref&amp;gt; اندیشه سیاسی و تاریخ نهضت بیدارگرانه حاج آقا نورالله اصفهانی، موسی نجفی، ص ۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و تا ۱۲۹۹ ق. در حریم ملکوتی [[کاظمین]] به دانش اندوزی پرداخت. در ماههای پایانی این سال همراه برادر مجتهدش [[آقا نجفی اصفهانی|آقا محمدتقی نجفی]] رهسپار [[حجاز]] برای انجام مراسم [[حج]] شد.&amp;lt;ref&amp;gt; تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر، ج ۲، ص ۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تلاشهای علمی آقا نورالله اصفهانی سرانجام در حدود ۱۳۰۴ ق. به بار نشست و بدین ترتیب، استادان بزرگی چون میرزا محمدحسن شیرازی، میرزا حبیب الله رشتی، [[شیخ محمدطه نجف|محمد طه نجف]]، سید صدرالدین کاظمینی، [[میرزا حسین خلیلی تهرانی]] و [[سید محمدکاظم طباطبائی یزدی|سید محمدکاظم یزدی]]، مرتبه علمی ‎اش را ستودند و او را از گواهی [[اجتهاد]] و [[اجازه (علم الحدیث)|اجازه]] روایت بهره ‎مند ساختند.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ج ۲، ص ۱۷-۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فعالیت‌های علمی و فرهنگی==&lt;br /&gt;
حاج آقا نورالله اصفهانی علاوه بر فعالیت های گوناگون سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، فعالیت های فرهنگی متعددی نیز انجام داد. او در سال ۱۳۲۰ ق، به منظور خنثی کردن تبلیغات ضد [[اسلام|اسلامی]] یکی از [[کشیش|کشیش]]&amp;lt;nowiki/&amp;gt;های اروپایی، با همکاری برادر بزرگترش فقیه فرزانه [[آقا نجفی اصفهانی|محمدتقی آقا نجفی]]، جلسات بحث آزادی را در [[اصفهان]] دایر کرد که این جلسات به «انجمن صفاخانه» معروف شد. این انجمن هر ماه نشریه ‎ای به نام «الاسلام» منتشر می ‎ساخت و مجموعه‌ مناظره ‎های مسلمانان و [[مسیحیت|مسیحیان]] را در اختیار علاقه ‎مندان قرار می ‎داد. در نخستین شماره این نشریه چنین می خوانیم: «چون سال هاست دعات عیسویه می ‎گفتند که اهل [[اسلام]] جواب ما را نمی ‎دهند... از این جهت در غُره شهر [[جمادی الثانی]] ۱۳۲۰ هجری قمری در اصفهان به امر جناب مستطاب حامی الشریعه الغَراء، مروج الملة البیضاء، ملاذ الانام، مروج الاحکام حجة الاسلام آقای حاج شیخ نورالله ثقة الاسلام دامت برکاته العالیه اداره دعوت اسلامیه به نام صفاخانه در محله جلفا دایر شده است... امیدواریم کم‌کم دعات اسلامیه به ممالک خارجه بفرستیم و حجت را بر اهل جهان تمام کنیم».&amp;lt;ref&amp;gt; همان کتاب، ص ۱۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی همچنین اقدامات مؤثر و چشمگیری در تداوم مشارکت های مردمی و صنفی و ایجاد مؤسسات عام المنفعه همچون کتابخانه، قرائت خانه، بیمارستان و مدرسه انجام داد و برای اداره آنها بخشی از اموالش را [[وقف]] نمود و نیز با تشویق و حمایت های معنوی و مادی او روزنامه‌هایی چون اصفهان، جهاد اکبر، الجناب و انجمن اصفهان، به منظور رشد آگاهی های سیاسی مردم انتشار یافت.&lt;br /&gt;
[[پرونده:Mosafer.jpg|thumb|left|210px|مقیم و مسافر؛ از آثار حاج آقا نورالله اصفهانی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آثار و تألیفات===&lt;br /&gt;
از حاج آقا نورالله اصفهانی آثار علمی متعددی نیز باقی مانده است، از جمله:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[تقریظ]] بر کتاب «حقائق الحق للقائم بالحق»&lt;br /&gt;
*خصال الشیعه&lt;br /&gt;
*[[دیوان (شعر)|دیوان]] اشعار، سروده‌های فارسی و عربی&lt;br /&gt;
*رساله در فواید [[مشروطیت|مشروطه]]&lt;br /&gt;
*مقیم و مسافر، به فارسی&lt;br /&gt;
*شرح حال برادرش [[شیخ محمدحسین اصفهانی]] (۱۳۰۸-۱۲۶۶ ق)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج آقا نورالله، در سال ۱۳۰۴ هجری به زادگاهش [[اصفهان]] گام نهاد&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در آن دیار به تدریس پرداخت. تدریس و تربیت دانش پژوهان تا حدود ۱۳۰۷ ق. ادامه یافت. در این سال اقدام بی‎شرمانه گروهی از [[بابیه|بابیان]] منطقه سده در توهین به مقدسات مسلمانان و ترویج انحراف و بی دینی در میان ناآگاهان جامعه، کاسه صبر رهبران مذهبی شهر را لبریز ساخت. مردم مؤمن به اشاره فقیهان بیدار، پیروان باب را از سده بیرون کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بابیان از دربار یاری جستند و ناصرالدین شاه فرمان داد تا آن گروه تبهکار تحت حمایت نیروهای دولتی قرار گیرند. مؤمنان به رهبری حاج سید محمدرحیم سدهی ندای [[محمدتقی آقا نجفی اصفهانی|آقا محمدتقی نجفی]] را لبیک گفتند، به خیابان ها گام نهادند و به رویارویی با مفسدان پرداختند. در این درگیری هفت تن جان باختند و بابیان گریختند. کارگزاران حکومت شرح رخداد را به [[تهران]] گزارش کردند و اندکی بعد حاج آقا نورالله همراه برادرش آقا محمدتقی نجفی به تهران فراخوانده شد.&amp;lt;ref&amp;gt; آگهی شهان از کار جهان، حاج میرزا حسن خان جابری انصاری، بخش سوم، ص ۸۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم پایتخت به پیشوازشان شتافتند و ناصرالدین شاه را با ناکامی روبرو ساختند. شاه که حضور برادران فقیه اصفهان و اقامه [[نماز جماعت]] آقا نجفی در مسجد سید عزیزالله را به سود خویش نمی ‎دید از در دوستی درآمد و پس از شش ماه آن ها را به اصفهان بازگرداند.&amp;lt;ref&amp;gt; تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر، ج ۱، ص ۴۰۷-۴۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته این تنها رویارویی برادران روشن‌بین این خاندان با ناصرالدین شاه بشمار نمی آید. در ۲۸ [[رجب]] ۱۳۰۸ ق. امتیاز خرید و فروش تنباکو و توتون کشور به مدت پنجاه سال در انحصار یک کمپانی انگلیسی قرار گرفت. آقا محمدتقی نجفی با همکاری برادران گرانقدرش حاج آقا نورالله و آقا محمدعلی و دیگر دانشوران شهر، تنباکو را تحریم کردند و مردم را به اعتراض فراخواندند.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۴۳۹-۴۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پی این اقدام، قلیان در همه جا کنار گذاشته شد. روحانیان شهر به رهبری آقا نجفی تلگرافی به دربار ارسال کرده، خواستار لغو پیمان تنباکو شدند. ناصرالدین شاه که فرزندان [[محمدباقر آقا نجفی اصفهانی|شیخ محمدباقر]] را سبب همه آشوب ها و بیگانه ستیزی‎ها می دانست، ضمن ارسال تلگرافی به آقا نجفی، وی را چنین تهدید کرد: «... بی جهت عالم آسوده را آشفته نکنید و مردم با خون خود بازی نکنند و آسوده مشغول دعاگویی و رعیتی باشند».&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۴۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا نجفی بی آن که از تهدید شاه بهراسد، به اعتراض ادامه داد و سرانجام با اوج‎گیری خیزش مردم، ظل السلطان گروهی از مؤمنان و روحانیان شهر را تبعید کرد. تبعیدشدگان به اشاره آقا نجفی راه [[سامرا]] پیش گرفتند و با بازگویی حوادث کشور نزد مرجع بزرگ [[شیعه]]، [[میرزا محمدحسن شیرازی|میرزای شیرازی]]، زمینه [[فتوا|فتوای]] مشهور تحریم تنباکو را فراهم آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج آقا نورالله در زمینه مسائل اقتصادی نیز بر حمایت از تولیدات داخلی و تلاش برای استقلال اقتصادی کشور تأکید می‌ورزید، چنانکه در تأسیس «شرکت اسلامیه» مشارکت مستقیم و فعال داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در جریان جنبش [[مشروطیت|مشروطه]] و مهاجرت کبرا به جمع مهاجرین و متحصنین [[قم]] پیوست و پس از پیروزی مشروطه خواهان، نخستین انجمن ملی را با نام «انجمن مقدس ملی اصفهان» به همراهی گروهی از علما و بزرگان، از جمله [[شهید سید حسن مدرس|سید حسن مدرس]] تشکیل داد. به دنبال بمباران مجلس و برچیده شدن موقت مشروطیت، «انجمن مقدس ملی اصفهان» نیز منحل شد و از طرف شاه، اقبال الدوله کاشی به حکومت [[اصفهان]] منصوب گردید. حاج آقا نورالله و سید حسن مدرس به همراه جمعی دیگر از آزادیخواهان، انجمن سرّی تشکیل دادند و خود را برای مبارزه با استبداد آماده نمودند. در سال ۱۳۲۹ ق. حزب دموکرات در اصفهان در صدد ترور حاج آقا نورالله برآمد. او که خود را در معرض خطر می‌دید به [[عتبات عالیات|عتبات عالیات]] رفت و مراجع مشروطه خواه را در جریان حوادث [[ایران|ایران]] گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آستانه جنگ جهانی اول، حاج آقا نورالله به اصفهان بازگشت و در پی مهاجرت اغلب وکلای مجلس و سرشناسان آزادیخواه تهران به اصفهان، به کمک آنان شتافت و با همدستی آنان و اداره ژاندارمری به قوای متفقین اعلام جنگ داد و مراکز و مؤسسات حساس انگلیسی ها را در اصفهان تصرف کرد، اما با هجوم قوای روس به اصفهان، به [[عراق]] پناه برد تا این که پس از پایان جنگ دوباره به اصفهان بازگشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از کودتای ۱۲۹۹ شمسی، رضاخان در صدد برآمد تا با اعلام جمهوری، خود را اولین رئیس جمهوری ایران معرفی کند. شهید مدرس در تهران با استفاده از نفوذ و قاطعیت خود در برابر این حرکت ایستاد و طی نامه‌ای از علمای اصفهان کمک و همراهی خواست، علمای اصفهان و در رأس آنها حاج آقا نورالله طی نامه‌ای برای همراهی با مدرس اعلام آمادگی کردند، پایمردی و مخالفت مدرس و دیگران باعث شد تا جمهوری خواهان قلابی عقب نشینی کنند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:Khane.jpg|thumb|left|منزل شهید حاج آقا نورالله در [[اصفهان]] به نام خانه مشروطیت]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهاجرت حاج آقا نور الله اصفهانی و جمعی از علمای اصفهان و سایر نقاط کشور به [[قم]] و تحصن در مخالفت با نحوه اجرای قانون نظام اجباری در سال ۱۳۰۶، آخرین حرکت سیاسی حاج آقا نورالله اصفهانی بود که به مهمترین و بزرگترین حرکت سیاسی دوره سلطنت رضاشاه تبدیل شد. در پی این حرکت، ایشان در قم گروهی به نام «هیئت علمیه و روحانیه مهاجرین قم» را تشکیل داد. مهاجران معترض خواسته های خویش را که چیزی جز کاهش قدرت رضاخان و نظارت فزون‎تر مجتهدان بر قوای سه گانه نبود،&amp;lt;ref&amp;gt; تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر، ج ۲، ص ۱۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; با سردمداران تهران در میان نهادند. بیان روشن اهداف پناهندگان به قم در کنار نامه های حمایت و تأیید مراجع [[نجف]]، رقم معترضان را فزونی بخشید و بازار را به اعتصاب کشاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تلگرافهایی از طرف وی به مجلس شورای ملی و رئیس الوزراء مخابره شد. [[سید حسن مدرس]] که در این زمان جزء نمایندگان اقلیت مجلس و از مخالفان سرسخت رضاخان بود، طی تلگرافی به حاج آقا نورالله، اقدام او را تأیید کرد و حمایتش را از علمای مهاجر اعلام داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وفات==&lt;br /&gt;
مرحوم حاج آقا نورالله اصفهانی، سرانجام در شب ۴ دی ماه ۱۳۰۶ (۱۳۴۶ هـ.ق) به طور ناگهانی درگذشت. برخی معتقدند با توجه به کسالت ایشان، رضاشاه اعلم الدوله پزشک مخصوص خود را برای به قتل رساندن حاج آقا به [[قم]] فرستاد. اعلم الدوله نیز با تزریق آمپول هوا وی را به [[شهادت در راه خدا|شهادت]] رساند. پیکر مطهر او در [[نجف]] اشرف‌، ‌در مقبره [[شیخ جعفر کاشف الغطاء|شیخ جعفر کاشف الغطاء]] به خاک سپرده شد. پس از شهادت حاج آقا نورالله، [[شهید سید حسن مدرس|شهید مدرس]] در مدرسه سپهسالار که خود تولیت آن را به عهده داشت مراسم باشکوهی برگزار کرد و از مقام و موقعیت او تجلیل نمود. در حال حاضر، منزل او به «خانه [[مشروطیت]]» در [[اصفهان]] تبدیل شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[گلشن ابرار (کتاب)|گلشن ابرار]]، جلد ۲، زندگی‌نامه &amp;quot;حاج آقا نورالله اصفهانی&amp;quot; از عباس عبیری.&lt;br /&gt;
*&amp;quot;حاج آقا نورالله اصفهانی&amp;quot;، طاهره شکوهی، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، تاریخ بازیابی: ۹ آذرماه ۱۳۹۲.&lt;br /&gt;
==آرشیو عکس و تصویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery mode=&amp;quot;packed&amp;quot; heights=&amp;quot;170&amp;quot;&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهیدنورالله (2).jpg|شهید مهدی نجفی اصفهانی مسجد شاهی در جوانی&lt;br /&gt;
پرونده:شهیدنورالله (5).jpg|alt=شهید نورالله نجفی اصفهانی و برادرش|شهید مهدی نجفی اصفهانی مسجد شاهی و [[محمدتقی آقا نجفی اصفهانی|محمدتقی نجفی اصفهانی مسجد شاهی]]&lt;br /&gt;
پرونده:شهیدنورالله (3).jpg|شهید مهدی نجفی اصفهانی مسجد شاهی&lt;br /&gt;
پرونده:شهیدنورالله (4).jpg|تندیس شهید مهدی نجفی اصفهانی مسجد شاهی در خانه مشروطیت [[اصفهان]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:علمای قرن چهاردهم|نجفی اصفهانی،شهید مهدی (نورالله)]]&lt;br /&gt;
[[رده:علماء شیعه]]&lt;br /&gt;
[[رده:مبارزان علیه پهلوی]]&lt;br /&gt;
[[رده:علمای شهید]]&lt;br /&gt;
[[رده:مدفونین در نجف]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%A2%D9%82%D8%A7_%D8%B1%D8%AD%DB%8C%D9%85_%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8&amp;diff=169369</id>
		<title>حاج آقا رحیم ارباب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%A2%D9%82%D8%A7_%D8%B1%D8%AD%DB%8C%D9%85_%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8&amp;diff=169369"/>
		<updated>2026-09-02T08:09:08Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
'''«آیت‌الله آقا رحیم ارباب»''' (۱۲۹۷-۱۳۹۶ ق)، [[فقیه]]، ریاضیدان، عارف و فیلسوف نامدار [[شیعه]] در قرن چهاردهم هجری و از شاگردان [[جهانگیر خان قشقایی|جهانگیرخان قشقایی]] و [[آخوند کاشانی|‌آخوند کاشانی]] بود. این عالم ربانی از اساتید بزرگ [[حوزه علميه|حوزه علمیه]] [[اصفهان]] در علوم متعددی چون [[فقه]] و [[فلسفه]] و [[علم کلام|کلام]] و [[ریاضی]] بود. [[شهید بهشتی|شهید بهشتی]] و [[شهید مرتضی مطهری|شهید مطهری]] از شاگردان او هستند.&lt;br /&gt;
{{شناسنامه عالم&lt;br /&gt;
||نام کامل = آقا رحیم ارباب اصفهانی&lt;br /&gt;
||تصویر= [[پرونده:ارباب.jpg|۲۳۰px]]&lt;br /&gt;
||زادروز =  ۱۲۹۷ قمری&lt;br /&gt;
|زادگاه = [[اصفهان]]&lt;br /&gt;
|وفات =  ۱۳۹۶ قمری&lt;br /&gt;
|مدفن = اصفهان، [[تخت فولاد]] &lt;br /&gt;
|اساتید =  [[جهانگیر خان قشقایی|جهانگیرخان قشقایی]]، [[آخوند کاشانی|‌آخوند کاشانی]]، [[سید محمدباقر درچه ای|سید محمدباقر درچه‌ای]]، [[سید ابوالقاسم دهکردی|سید ابوالقاسم دهکردی]]،...&lt;br /&gt;
|شاگردان = [[شهید بهشتی]]، [[شهید مفتح]]، [[سید محمدرضا خراسانی]]، [[جلال الدین همایی]]، [[شهید مرتضی مطهری]]، [[آیت الله ناصری|محمد ناصری دولت‌آبادی]]،...&lt;br /&gt;
|آثار = تصحیح [[التبیان (کتاب)|التبیان]]، حاشیه بر منهاج معادن التجنیس، حواشی بر کتب [[فلسفه|فلسفی]]،...&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
==ولادت و خاندان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رحیم ارباب در سال ۱۲۹۷ هـ.ق در قریه «چرمهین» [[اصفهان]] و در خانه حاج علی پناه، مشهور به ارباب حاج آقا (فرزند عبدالله مشهور به ارباب آقا) به دنیا آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آقا رحیم در خانواده‌ای رشد کرد که افرادی باسواد، اهل [[شعر]] و ادب و تاریخ بودند. پدر ایشان در شعر، [[تخلص]] «لنگر» داشت و سال‌ها با [[عمان سامانی]] و دهقان سامانی و ملا محمد همامی و دیگر شعرای معاصرش جلسات شعر داشت. آقا رحیم نیز بیشتر اشعار فارسی [[حافظ شیرازی|حافظ]] و [[مولوی|مولانا]] و شعرای عرب را که حفظ داشت، ‌از دوره کودکی خود و از طریق شنیدن از زبان پدر و عمویش بوده است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اجداد آقا رحیم ارباب «از اعیان دهاقین و مشاهیر نجبا و بزرگ زادگان قریه چرمهین از قرای معروف روستای لنجان اصفهان و صاحب مال و ثروت بودند و بدین سبب به لقب ارباب خوانده می‌شود».&amp;lt;ref&amp;gt; محمدحسین ریاحی، ارباب معرفت، ص ۱۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تحصیلات و استادان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا رحیم ارباب، ادبیات فارسی و بخشی از [[صرف]] و [[علم نحو|نحو]] را در کودکی، نزد ملا محمد همامی که مردی فاضل، ادیب و شاعر بوده است، در «چرمهین» خواند. وی در [[اصفهان]]، بقیه مقدمات و [[سطوح حوزه|سطوح]] را نزد حاج میرزا بدیع درب امامی (متوفا: ۱۳۱۸ هـ.ق)، [[قوانین الاصول (کتاب)|قوانین الاصول]] را نزد آیت الله [[سید محمدباقر درچه ای|سید محمدباقر درچه‌ای]] (متوفا: ۱۳۴۲ هـ.ق) و خارج [[اصول فقه]] را نزد [[سید ابوالقاسم دهکردی|سید ابوالقاسم دهکردی]] (۱۳۵۳ هـ.ق)، [[میر محمد تقی مدرس|سید محمدتقی مدرس]] و حاج آقا منیر احمدآبادی (متوفا: ۱۳۴۲ هـ.ق) آموخت. [[فلسفه]]، [[علم هیئت|هیئت]] و [[ریاضی|ریاضیات]] را نیز نزد [[جهانگیر خان قشقایی|جهانگیرخان قشقایی]] و [[آخوند کاشانی|‌آخوند ملا محمد کاشی]] فراگرفت.&amp;lt;ref&amp;gt; ارباب معرفت، ص ۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی همچنین ۴ سال به فراگیری [[اسفار اربعه (کتاب)|اسفار]] نزد حاجی [[ملا اسماعیل درب کوشکی اصفهانی|ملا اسماعیل درب کوشکی]] پرداخت. او برای ادامه تحصیلات، به [[عراق]] رفت و در درس [[میرزا محمدحسن شیرازی]] شرکت کرد، تا به مقام [[اجتهاد]] نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا رحیم ارباب شوق فراوانی نسبت به فراگیری دانش داشت. خودش در این باره می‌گوید: «از اول شب آماده مطالعه کتاب‌های علمی می‌شدم و مطالعه طول می‌کشید تا شام حاضر می‌شد و لذت مطالعه کتاب، ‌مهلت به صرف شام نمی‌داد و غذا سرد می‌شد و گاهی مطالعه طول می‌کشید تا صبح می‌شد و بعد از تناول غذای شب و ادای فریضه صبح، در مجلس درس حاضر می‌شدم و با شوقِ علم آموزی اعتنا به کمبود خواب نداشتم».&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آقا رحیم ارباب از حیث تبحر در ادبیات، در زمان خود کم نظیر بودند. تمام اشعار [[سیوطی]] را در سن نود و چند سالگی از حفظ داشتند و نیز کتاب «[[شرح منظومه سبزواری (کتاب)|شرح منظومه]]» [[حاج ملاهادی سبزواری|ملا هادی سبزواری]] را...».&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تدریس و شاگردان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا رحیم ارباب دروس متعددی از جمله «[[شرح لمعه]]» تدریس می‌کرد. «درس شرح لمعه ایشان آن قدر تطبیقی بود و شرح و بسط داشت که مطالب را استدلالی برای شاگردانشان می‌گفتند. آن کسانی که می‌رفتند درس ایشان و آن را یادداشت می‌کردند، از شرح لمعه آیت الله ارباب بیشتر از درس خارج دیگران استفاده می‌کردند؛ به طوری که کسی شش یا هفت سال به درس خارج حاج آقا رحیم ارباب می‌رفت، ادعای [[اجتهاد|اجتهادش]] مقرون به دلیل می‌شد. چون در هر بحث فقهی، ایشان روایاتش را از «[[بحارالانوار]]» و یا کتب مشهور روایی که مستند [[فقه]] است، نقل می‌نمودند و یا نظر استادان فقه را با دلایل آن می‌گفتند. کتاب «[[وسایل الشیعه]]» که از کتاب‌های جامع اخبار فقهی است، کانّه ایشان آن روایات را حاضر الذهن داشتند و اقوال مختلف [[فقها]] را نقل می‌کردند، با شرح لمعه تمام اقوال را با شواهد روایی و شواهد آیات [[قرآن|قرآن کریم]]، [[تفسیر]]، [[علم لغت|لغت]]، [[علم رجال|رجال]]، [[مصطلح الحدیث|درایه]] آن کاملاً بررسی می‌کردند. مصداق آن چه که به آن می‌گویند درس خارج».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج آقا رحیم ارباب، ابتدا در [[مسجد حکیم|مسجد حکیم]] و سپس در مسجد «کرک یراق» تدریس می‌کردند.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; «ایشان فقه را از روی «[[جواهر الکلام (کتاب)|جواهر]]» می‌گفتند و جواهر هم جلوی ایشان بود. در خارج فقه استنباطشان از روی جواهر [[شیخ محمدحسن نجفی]] بود. فقه را از جواهر می‌گفتند و [[اصول فقه‌‌‌‌|اصول]] را هم از [[فرائد الاصول (کتاب)|فرائد]].»&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; او پس از آن که بیماری‌اش شدت یافت، در منزل تدریس می‌کرد. وی به تدریس، بیشتر از هر چیز دیگر اهمیت می‌داد، «در طول پنجاه سال کمتر مسافرت رفتند، حتی برای سفرهای زیارتی [[عتبات عالیات|عتبات]] مقدس [[کربلا]]، [[نجف]]، [[مشهد]] و [[حج]] هم همان یک حج واجب را ایشان رفتند. ایشان درس را تعطیل نمی‌کردند و در احیای حوزه و تربیت شاگردانی که هر کدام از علمای این شهر ([[اصفهان]]) هستند، نهایت جدیت و کوشش را می‌نمودند».&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیت الله ارباب در سال ۱۳۲۰ «[[جواهر الکلام]]» و نیز «[[کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد (کتاب)|کشف المراد]]» [[علامه حلی|علامه حلی]] را در مسجد حکیم تدریس می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; وی معتقد بود «تنها تدریس کافی نیست، علما و مجتهدین بر اریکه منبر بنشینند و به بیان مسائل شرعیه و اخلاقیات برای مردم بپردازند.»&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۱۰ (با تغییر اندک).&amp;lt;/ref&amp;gt; یکی از شاگردان وی‌ می‌گوید: «در زمینه [[فلسفه]]، در حد اعلی بودند و به «حکیم» شهرت داشتند».&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیت الله ارباب آخرین فروغ‌های فلسفه در اصفهان بودند. وی مدت‌ها درس فلسفه می‌گفتند، لکن بعداً تبدیل کردند به [[علم کلام|کلام]]. مانند «شرح [[تجرید الاعتقاد (کتاب)|تجرید]]» و هنگامی که به ایشان پیشنهاد می‌شود که «[[شرح منظومه سبزواری (کتاب)|شرح منظومه]]» تدریس کنند، قبول نمی‌کنند و می‌فرماید: حاضرم «[[شرایع الاسلام (کتاب)|شرایع الاسلام]]» (در فقه) بگویم. [[حکمت]] ایشان «متمایل به [[حکمت مشایی|حکمت مشاء]] و حرف‌های [[ملاصدرا]] بود؛ به مطالب صدرالمتألهین خیلی اهمیت می‌دادند. هر وقت حرف از حکمت بود، ‌معمولاً سخنان ملاصدرا یا [[محیی الدین ابن عربی|محی الدین عربی اندلسی]] را مطرح می‌فرمودند، زیرا این ها استوانه‌های علمی ایشان بودند در حکمت و [[عرفان]]».&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۵۰ و ۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی از شاگردان ایشان عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#محمدعلی معلم حبیب‌آبادی (نویسنده مکارم الآثار)؛ او می‌گوید: «من هیئت را خدمت آیت الله ارباب می‌خواندم و مثل این که ایشان در کرات سیر کرده بودند، با وجود نداشتن ابزار و وسایل در آن زمان، چنان برای ما علم هیئت را ترسیم می‌نمودند که گویا می‌دیدیم و برای ما عینیت پیدا می‌کرد».&amp;lt;ref&amp;gt; ارباب معرفت، ص ۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#سید حسین مدرس هاشمی (متولد: ۱۲۹۰ هـ.ق)؛ وی [[علم هیئت|هیئت]] را نزد آیت الله ارباب فراگرفت.&amp;lt;ref&amp;gt; مجله حوزه، شماره ۴۷، ص ۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; او درباره استادش می‌گوید: «خیلی به ادبیات بها می‌داد و اگر طلبه‌ای عبارتی را اشتباه می‌خواند، خیلی ناراحت می‌شد و برعکس، وقتی عبارت عربی را از نظر ادبی خوب می‌خواند، او را مورد تشویق قرار می‌داد».&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۴۰ و ۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#سید مصطفی بهشتی نژاد&lt;br /&gt;
#[[شهید بهشتی|شهید سید محمد حسینی بهشتی]]&lt;br /&gt;
#[[شهید مفتح|شهید محمد مفتح]]&lt;br /&gt;
#[[سید محمدرضا خراسانی]]&lt;br /&gt;
#ملا هاشم جنتی (پدر [[احمد جنتی|آیت الله جنتی]])&lt;br /&gt;
#شیخ حسین علی راشد (سخنران معروف)&lt;br /&gt;
#شیخ مرتضی شمس اردکانی&lt;br /&gt;
#[[محمدعلی ناصری|محمد ناصری دولت‌آبادی]]&amp;lt;ref&amp;gt; به نقل از حسن ابراهیم زاده (یکی از پژوهشگران حوزه علمیه قم).&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#[[جلال الدین همایی]]: وی «هر وقت به اصفهان می‌آمد، فوراً به خدمت آقای ارباب می‌شتافت و ایشان نیز به وی علاقه داشتند. آقا همایی «فقه» آیت الله ارباب را تماماً می‌دانست.»&amp;lt;ref&amp;gt; ارباب معرفت، ص ۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; آقای همایی در این خصوص نوشته است: «این بنده ‌حقیر افتخار دارد که سالیان دراز با ارادت صادق در خدمت ایشان آمد و رفت داشتم و مدت مدید از درس [[فقه]]، [[کلام]]، هیئت و نجوم از محضر مبارکشان بهره‌مند شده‌ام...».&amp;lt;ref&amp;gt; مجله جاویدان خرد، شماره اول، سال سوم، ص ۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
#[[شهید مرتضی مطهری]]: آیت الله شیخ احمد فیاض می‌گوید: «مرحوم مطهری پیش حاج [[میرزا علی آقا شیرازی|میرزا علی شیرازی]] و مرحوم ارباب ـ که در جنبه‌های [[حکمت]] و [[ریاضی]] و... قوی بودند و جامع ـ رفت و آمد می‌کردند و از ایشان استفاده‌ها می‌بردند، مرحوم ارباب به ایشان احترام می‌گذاشتند».&amp;lt;ref&amp;gt; مجله حوزه، شماره ۱۸، ص ۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; شهید مطهری درباره حاج آقا رحیم ارباب گفته است: «خدا حفظ کند آقای حاج آقا رحیم ارباب اصفهانی را، ایشان از علمای طراز اول ما در [[فقه]] و [[اصول فقه‌‌‌‌|اصول]] و [[فلسفه]] و [[ادبیات عرب]] و قسمتی از [[ریاضیات]] قدیم می‌باشند...».&amp;lt;ref&amp;gt; ارباب معرفت، (پشت جلد).&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و تألیفات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج آقا رحیم ارباب جزوه‌ای در [[علم هیئت]] نوشته بودند. از جمله آثار ایشان، [[حاشیه]] نویسی بر کتب مختلف علمی ـ [[فلسفه|فلسفی]] بود، به طوری که مطالب خلاف خود را در سطوری یادداشت و نظر خودشان را نیز می‌نوشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; ایشان در این زمینه همانند مرحوم [[علامه شعرانی|ابوالحسن شعرانی]] بودند که بر آثار دیگران حاشیه می‌زدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیت الله ارباب همراه آیت الله [[میرزا علی آقا شیرازی]]، در تصحیح «[[التبیان (کتاب)|تفسیر التبیان]]» سعی فراوانی نمود. «مرحوم حاج میرزا علی آقا شیرازی در جلسات متعددی که در هر هفته با حاج آقا رحیم داشتند؛ آن دو با هم گفتگو می‌کردند و بقیه سراپا گوش بودند، ‌خوب به یاد دارم که مدت‌های مدید، به هنگامی که مشغول تصحیح تبیان بودند، ... تبیان را صفحه به صفحه تصحیح کرده و به پیش می‌رفتند؛ تا پایان پذیرفت.»&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; این [[تفسیر قرآن|تفسیر]] شامل ۷۶ جزء بود.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۴۴ (با تغییر اندک).&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیگر آثار این عالم فرهیخته، تعلیقات [[ریاضی]] در حواشی کتاب «منهاج معادن التجنیس» است که در نسخه عکسی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران موجود است.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۱۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فعالیت‌های اجتماعی==&lt;br /&gt;
'''آیت‌الله ارباب و امام خمینی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در ابتدای مبارزات [[امام خمینی]] (قدس‌سره) و نهضت ایشان، قضایای نهضت به آقای ارباب منتقل شد و ایشان فرمودند: آقای خمینی که از اصحاب لیل (اهل [[نماز شب]]) هستند باید پیروز شوند و کارشان به ثمر برسد. شخصی به آیت‌الله ارباب گفت: شاه انتظار دارد که حضرت آیت‌الله  خمینی بروند و از او عذرخواهی کنند؛ آقای ارباب در جواب او فرمودند: این شاه است که باید برود و از ایشان عذرخواهی کند.»&amp;lt;ref&amp;gt;ریاحی، محمدحسین، ارباب معرفت، ص۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''آیت‌الله ارباب و مسائل جهانی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ایشان در مسائل جهانی و خارج از کشور نیز اگر صلاح می‌دانستند، اظهار نظر می‌فرمودند. در موقع استقلال [[الجزایر]] که ظاهراً در سال ۱۳۴۲ شمسی بود، [[فتوا|فتوایی]] جهت کمک به مسلمانان و ملت الجزایر و به نفع آنان و علیه دولت فرانسه صادر نمودند.» در بخشی از آن آمده است: «وَ قالَ تَبارکَ وَ تَعالی: اِنْ تَنْصرُوا الله یَنْصُرکُمْ وَ یُثَبِّت اَقْدامَکُمْ؛ دیر زمانی است که اهل الجزایر به وجوه مختلفه دچار گرفتاری شدید گردیده و ندای «یا للمسلمین» آن‌ها به سمع عالمیان رسیده، به منظور عمل به لوازم ایمان بلکه عمل به لوازم بشریت و وجدان مامول و مترقب از ارباب همم عالیه و اولیاء احسان که مظانّ خیرند، از طبقات جامعه و طوایف این است که در اسرع اوقات هر چند زودتر بذل جهد فرموده در مقام مساعدت و دستگیری این ستمدیدگان که حال آن‌ها حزن‌آور و رقّت‌بار است بر آیند و خداوند را از خود خشنود فرمایند، ان‌شاء‌الله وسیله ازدیاد نعمت و برکت خواهد بود؛ اقلّ الخلیقه، رحیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ویژگی‌های اخلاقی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج آقا رحیم ارباب مردی بود که جذبه معنوی‌اش، کوچک و بزرگ را به تکریم و تعظیم وامی‌داشت و سخنان کوتاه و پرلطفش هر کسی را به قبول و اطاعت ترغیب می‌کرد. همیشه با طمأنینه راه می‌رفت و چشم به سوی زمین داشت. به اندک غذایی قانع بود، غذای اصلی او را لبنیات تشکیل می‌داد. اگر به مهمانی می‌رفت ساده‌ترین غذا را می‌خورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرگز با هیچ کس، بچه و بزرگ، با لحن تند و خشن سخن نمی‌گفت و همه را با لفظ آقا یا خانم صدا می‌زد. او با بچه‌هایی که شلوغ می‌کردند، درشتی نمی‌کرد و با مهربانی برخورد می‌نمود. حاج رحیم ارباب می گوید: «در مسایل علمى، هیچ ادعایى ندارم. اما در مسایل شخصى خود، دو ادعا دارم: یکى آنکه به عمرم [[غیبت (گناه)|غیبت]] نکردم و غیبت نشنیدم؛ دوم آنکه در طول عمرم، چشمم به نامحرم نیفتاده است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر کس به ملاقات ایشان می‌رفت، تا آن جا که توان داشت در تکریم و تعظیم او می‌کوشید و در مقابل او بپا می‌خاست. ارادت و عشق آقا رحیم به استادانش، به خصوص [[جهانگیر خان قشقایی|جهانگیرخان قشقایی]] و [[آخوند کاشانی|آخوند کاشی]] به حدی بود که نظیرش در کمتر کسی دیده شده است. «وقتی از جهانگیرخان و آخوند کاشی حرفی به میان می‌آورد، درست مثل آن بود که هنوز در برابر آنان ایستاده است. آن ها را عاشقانه می‌ستود. یک بار مرد ناپخته‌ای به ایشان گفت: حاج آقا! شنیده‌ام که مرحوم آخوند کاشی گاهی عصبانی که می‌شدند الفاظ تند و درشت بر زبان می‌آوردند. در پاسخ گفتند: از این بابت چیزی نمی‌دانم؛ ولی شما آیا از بزرگی مقام و علم آخوند چیزی نشنیده‌ای؟ گفت: چرا. گفتند: پس از آنها حرف بزنید.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۶۳ و ۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وفات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحوم آیت الله آقا رحیم ارباب، نزدیک به یک قرن زیست؛ این حکیم فرزانه در خصوص راز طولانی بودن عمر خود گفته است: «من هیچ وقت بدخواه کسی نبودم.»&amp;lt;ref&amp;gt; ارباب معرفت، ص ۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; وی سرانجام در ۱۸ [[ذی الحجه]] ۱۳۹۶ هـ.ق (۱۹ آذر ۱۳۵۵ هـ.ش) و در روز [[عید غدیر]] دار فانی را وداع گفت. بدن مطهرش را در [[تخت فولاد]] [[اصفهان]]، حوالی تکیه ملک (گلستان شهدای کنونی) به خاک سپردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[گلشن ابرار (کتاب)|گلشن ابرار]]، جلد ۳، زندگی‌نامه &amp;quot;آیت‌الله ارباب&amp;quot; از سید عباس رفیعی پورعلوی.&lt;br /&gt;
*&amp;quot;آیا می‌توان نماز را به فارسی خواند؟&amp;quot;، [http://www.andisheqom.com/Files/matbuat.php?idVeiw=660&amp;amp;level=4&amp;amp;cat=n سایت اندیشه قم]، بازیابی: ۷ اسفند ۱۳۹۲.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آرشیو عکس و تصویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery mode=&amp;quot;packed&amp;quot; heights=&amp;quot;170&amp;quot;&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:ارباب (5).jpg|رحیم ارباب چرمهینی (نفر دوم از چپ) در جوانی&lt;br /&gt;
پرونده:ارباب (6).jpg|رحیم ارباب چرمهینی&lt;br /&gt;
پرونده:ارباب (4).jpg|رحیم ارباب چرمهینی&lt;br /&gt;
پرونده:ارباب (8).jpg|نشسته از راست: ناشناسان، رحیم ارباب چرمهینی، محمد کلباسی و ناشناسان&lt;br /&gt;
پرونده:ارباب (1).jpg|رحیم ارباب چرمهینی&lt;br /&gt;
پرونده:شمس (5).jpg|از راست: ناشناس، [[آیت الله شمس آبادی|شهید سید ابوالحسن موسوی شاهاندشتي آل رسول (شمس آبادی)]]، ناشناس و رحیم ارباب چرمهینی&lt;br /&gt;
پرونده:ارباب (3).jpg|رحیم ارباب چرمهینی&lt;br /&gt;
پرونده:ارباب (9).jpg|از راست: محمود شلتوت، غلامرضا کیانپور و رحیم ارباب چرمهینی&lt;br /&gt;
پرونده:ارباب (10).jpg|رحیم ارباب چرمهینی و جلال الدین همائی&lt;br /&gt;
پرونده:روضاتی00.jpg|از راست: محمد کلباسی، [[سید محمدعلی روضاتی|سید محمدعلی روضاتیان]] و رحیم ارباب چرمهینی&lt;br /&gt;
پرونده:ارباب (2).jpg|آرامگاه رحیم ارباب چرمهینی در [[تخت فولاد]] اصفهان&lt;br /&gt;
پرونده:ارباب (7).jpg|قبر رحیم ارباب چرمهینی در میان قبور شهدای [[اصفهان]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= متوسط&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= خوب&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= خوب&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= خوب&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= خوب&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:علمای قرن چهاردهم|ارباب،رحیم]]&lt;br /&gt;
[[رده:علماء شیعه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عارفان]]&lt;br /&gt;
[[رده:فقیهان]]&lt;br /&gt;
[[رده:مجتهدین]]&lt;br /&gt;
[[رده:ریاضیدانان]]&lt;br /&gt;
[[رده:فیلسوفان]]&lt;br /&gt;
[[رده:مدفونین در تخت فولاد]]&lt;br /&gt;
[[رده: مقاله های مرتبط به دانشنامه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%B7%D8%A7%D8%A6%DB%8C&amp;diff=169368</id>
		<title>حاتم طائی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%B7%D8%A7%D8%A6%DB%8C&amp;diff=169368"/>
		<updated>2026-09-02T07:09:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«حاتم طائی»'''، شاعر عرب دوره [[جاهلیت|جاهلى]] و از افراد مشهور به [[سخاوت]] و بخشندگى بود. سروده‌های او بیشتر درباره فضائل [[اخلاق|اخلاقى]]، به‌ ویژه بخشندگى و [[مهمانی و مهمانداری|مهمان‌نوازى]] است. حاتم پیش از ظهور [[اسلام]] از دنیا رفت، ولی فرزندانش در سال نهم هجرى اسلام آوردند و [[عدی بن حاتم طائی|عدى بن حاتم]] جزء یاران و فرماندهان سپاه [[امام علی علیه السلام|امام على]] علیه‌السلام بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
===ولادت و نسب===&lt;br /&gt;
تاریخ ولادت حاتم بن عبدالله ‌بن سعد معلوم نیست، ولى وى در نیمه دوم سده ششم میلادى می‌زیسته است. نسب حاتم به «طَىّء بن اُدَد» از دودمان یعْرُب بن قَحْطان از [[یمن]] می‌رسد. برخى گفته‌اند که پدر حاتم به دلیل بخشش هاى فراوان پسرش، او را ترک گفت و برخى دیگر برآن‌اند که حاتم در کودکى پدرش را از دست داد و پدربزرگش، سعد، او را بزرگ کرد. بخشش هاى حاتم، خشم پدربزرگش را نیز برانگیخت و از این‌رو، حاتم وى را ترک کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر حاتم (فرزند عفیف) از بخشندگان قبیله طى بود. نام او را عِنَبَه، غُنَیه (غَنِیه)، عُتْبَه، عَتَب و عَنْتَره گفته‌اند و در بخشش او داستانى ذکر کرده و ابیاتى نیز از او آورده‌اند. به گفته [[رشیدالدین وطواط]] به باور طایفه حاتم، وى بخشش را از مادرش به ارث برده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[کنیه|کنیه‌هاى]] حاتم به سبب دو فرزندش، سَفّانه و [[عدی بن حاتم طائی|عَدِى بن حاتم]]، ابوسفّانه و ابوعدى بود. کنیه ابوجَعْد یا ابوجَعْر را نیز براى او ذکر کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاتم‌ طائى دو بار [[ازدواج]] کرد؛ یک بار با زنى به نام نَوار که بنابر مشهور هر سه فرزند حاتم، [[عدی بن حاتم طائی|عدى]] و عبداللّه و سفّانه از او بوده‌اند و در سروده‌هاى حاتم نیز نام نوار آمده است. حاتم پس از [[مرگ]] همسرش با ماویه، دختر عَفْزَر، شاهزاده یمنى در [[شام]] ازدواج کرد. نام ماویه نیز در سروده‌هاى حاتم آمده است. برخى منابع برآن‌اند که [[عدی‌ بن حاتم]] زاده ماویه بوده است.&lt;br /&gt;
===فرزندان===&lt;br /&gt;
فرزندان حاتم و قبیله طى، در سال نهم هجرى [[اسلام]] آوردند و پس از وفات [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلی‌ اللّه‌ علیه‌ و آله‌، [[عدی بن حاتم طائی|عدى بن حاتم]] جزء یاران و فرماندهان سپاه [[امام علی علیه السلام|حضرت على]] علیه‌السلام گشت. سفّانه دختر حاتم نیز از زنان بخشنده عرب بود و گاه میان او و پدرش حاتم، بر سر بخشش فراوان هر دو، اختلاف پیش می‌آمد. او زنی بزرگوار بود که زمانی در جنگ قبیله خود با نیروهای اسلام، اسیر شد. [[پیامبر اسلام|پیغمبر]] وقتی از وضعیت او آگاه شد، کسی را مامور کرد تا او را به سلامت به خانواده اش برگرداند.&lt;br /&gt;
===وفات===&lt;br /&gt;
حاتم‌ طائى پیش از ظهور [[اسلام]] از دنیا رفت. درباره تاریخ وفات او اختلاف وجود دارد. بیشتر منابع، سال ۵۷۸ میلادى یعنى سال هشتم پس از [[ولادت پیامبر اسلام|ولادت پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله را -که سال درگذشت خسرو انوشیروان نیز بوده است- نوشته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ویژگی‌های حاتم طائی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جود و بخشش حاتم===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرت عمده حاتم به [[سخاوت]] و بخشش اوست، تا بدانجا که در مثل گفته‌اند: «اَجْوَدُ مِنْ حاتم». هر چند نام کعب‌ بن مامَه و هَرِم‌ بن سِنان نیز در دوره [[جاهلیت]] به عنوان بخشنده آمده و حتى [[جاحظ]] (متوفى ۲۵۵) کعب را بخشنده‌تر از حاتم دانسته، ولى شهرت حاتم و حکایت هاى بخشش او بیش از دیگران است و به گفته [[ابن عبد ربه اندلسی|ابن‌ عبد ربّه]] (متوفى ۳۲۸)، فقط بخشش حاتم مَثَل گشته است. گاه به حاتم طائى به‌ طور مطلق «جوادالعرب» نیز گفته شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن‌ کلبى (متوفى ۲۰۴) و ابن‌ اَعرابى (متوفى ۲۳۱) اوصافى از بخشش، جوانمردى، شخصیت و [[اخلاق]] نکوى حاتم نقل کرده‌اند و جالب توجه آن که ابن‌ اعرابى، [[شعر]] و بخشش حاتم را مانند هم دانسته است. بخشش هاى حاتم طائى را به زمان زندگى وى محدود نکرده‌اند؛ طایفه طىّ معتقد بودند هر کس بر سر [[قبر]] حاتم حاضر شود، به نحوى اِطعام می‌شود. در این‌باره حکایت و ابیاتى نیز نقل کرده‌اند. در داستان هاى هزار و یک شب نیز این مطلب به تفصیل آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام حاتم طائى از دیرباز تاکنون مظهرى براى کرم و [[فتوت]] بوده است. در اصطلاح [[ادبیات عرب]] به وى «فتى» اطلاق می‌شد به دلیل وجود دو صفت بارز در او یعنی [[مهمانی و مهمانداری|مهمان‌نوازى]] (بخشندگى) و [[شجاعت]] (جنگاورى)، تا جایى که گذشت و بزرگوارى او در جنگ، بیشتر اوقات به زیانش تمام می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاتم طائی، اموال خودش را در طول زندگیش، بیش از ده بار در میان فقرا تقسیم کرد. یکبار هم از جلو اسرای قبیله غزه عبور می کرد، یکی از اسرا به او متوسل شد. حاتم که مالی نداشت تا او را آزاد کند به افراد قبیله گفت: او را آزاد کنند و خودش به جای آن اسیر، در بند شد. تا زمانی که توانست پول رهایی خود را بدست آورد و آزاد گشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دین و مذهب حاتم===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبیله حاتم‌ طائى مسیحی بودند ولى حاتم، [[مسیحیت]] را نپذیرفت. هرچند برخی شرح‌حال حاتم طائى را جزء شاعران مسیحى پیش از [[اسلام]] آورده اند. آنچه در اشعار منسوب به حاتم عجیب به نظر می‌رسد، [[سوگند]] به «[[بیت الله الحرام|بیت‌اللّه]]» و خدایى است که غیب می‌داند و استخوان هاى پوسیده را زنده می‌گرداند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شعر حاتم===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از کامل‌ترین منابعى که اخبار و اشعار حاتم طائی در آن گرد آمده، «الاَخْبار المُوَفَّقیات» [[زبیر بن بکار قرشی|زبیر بن بکار]] (۱۷۲-۲۵۶ ق) و کتاب «[[الأغانی (کتاب)|الأغانى]]» [[ابوالفرج اصفهانی|ابوالفرج اصفهانى]] (۲۸۴-۳۶۲ ق) است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شعر]] حاتم را نیکو، [[بلاغت|بلیغ]] و با ترکیباتى سهل معرفى کرده و او را شاعرى فحل دانسته‌اند. این سروده‌ها [[قصیده|قصیده‌هاى]] کوتاه و قطعاتى بیشتر درباره فضائل [[اخلاق|اخلاقى]]، به‌ ویژه بخشندگى و مهمان‌نوازى و بیانگر شخصیت سراینده آنها هستند و این که ثروت ارزشى ندارد، مگر آن که در راههاى انسانى بذل شود. ابن‌ حبیب (متوفى ۲۴۵ ق) [[بیت (شعر)|بیتى]] از حاتم در ارزش اجتناب از [[شراب خواری|شراب]] و [[گناه]] نقل کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[دیوان (شعر)|دیوان]] اشعار او در سال ۱۸۷۲ میلادی در لندن چاپ شد؛ البته اشعار جعلی هم دارد. موضوع این اشعار بیشتر در مورد [[سخاوت]] و گشاده دستی و [[تواضع|فروتنی]] است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ملا حسین واعظ کاشفی]] (متوفی ۹۱۰ ق) نیز، شرح زندگی و کارهای حاتم طائی را به اختصار در قصص و آثار او در رساله ای به نام «حاتمیه» آورده که در [[تهران]] و پاریس چاپ شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[دانشنامه جهان اسلام (کتاب)|دانشنامه جهان اسلام]]، مدخل &amp;quot;حاتم طائی بن عبدالله ‌بن سعد&amp;quot; از باقر قربانی‌ زرّین.&lt;br /&gt;
*[http://tahoorkotob.com/page.php?pid=7411 &amp;quot;حاتم طائی&amp;quot;، کتابخانه طهور]، بازیابی ۲۹ دی ماه ۱۳۹۱.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:شخصیت ها]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعرای عرب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%A7%D8%B5%D9%85_%D8%A8%D9%84%D8%AE%DB%8C&amp;diff=169367</id>
		<title>حاتم اصم بلخی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%A7%D8%B5%D9%85_%D8%A8%D9%84%D8%AE%DB%8C&amp;diff=169367"/>
		<updated>2026-09-02T06:32:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{متوسط}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«ابوعبدالرحمان حاتم اَصَم بلخی»''' (م، ۲۳۷ ق)، [[تصوف|صوفی]]، [[محدث|محدث]] و واعظ [[حنفی]] مذهب اهل [[خراسان]] در قرن سوم هجری و از شاگردان [[شقیق بلخی|شقیق بلخى]] بود. دو کتاب «ثمانی مسائل» و «الفوائد و الحکایات و الاخبار» از آثار اوست.&lt;br /&gt;
{{شناسنامه عالم&lt;br /&gt;
||نام کامل = حاتم اَصَم بلخی&lt;br /&gt;
||تصویر=&lt;br /&gt;
||||زادروز = &lt;br /&gt;
|زادگاه = بلخ، [[خراسان]]&lt;br /&gt;
|وفات =  ۲۳۷ قمری&lt;br /&gt;
|مدفن =  واشجرد، [[ماوراءالنهر]]&lt;br /&gt;
|اساتید =  [[شقیق بلخی]]، شداد بن حکیم، رجاء بن مقدام، ابوعلی سقاء، ابوعثمان صوفی،...&lt;br /&gt;
|شاگردان = احمد بن خضرویه، ابوعبداللّه خوّاص، ابوجعفر هروی، عبداللّه بن سهل رازی،...&lt;br /&gt;
|آثار =  ثمانی مسائل، الفوائد و الحکایات و الاخبار،...&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
== فعالیت‌های علمی و اجتماعی ==&lt;br /&gt;
حاتم بلخی [[حدیث|احادیثی]] را از قول [[شقیق بلخی]]، شداد بن حکیم، رجاء بن مقدام، سعید بن عبداللّه ماهیانی، ابوعلی سقاء و ابوعثمان صوفی روایت می‌کرده‌ است. افرادی نیز از جمله ابوعبداللّه خوّاص، ابوجعفر هروی، عبداللّه بن سهل رازی، احمد بن خضرویه، محمد بن فارِس و محمد بن حسین اَزدی، حدیث از او شنیده و روایت کرده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته اند که حاتم در [[بغداد]] با [[احمد بن حنبل]] دیدار کرد و در مباحثات و مجادلاتی که باهم داشتند، ابن حنبل از قدرت حاتم اصم در اسکات خصم و از [[عقل]] و درایت وی متعجب شد و او را مدح و تمجید نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;ابونعیم اصفهانی، حلیةالاولیاء و طبقات الأصفیاء، ج۸، ص۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از حاتم اَصم بلخی دو کتاب «ثمانی مسائل» و «الفوائد و الحکایات و الاخبار» باقی مانده‌ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون حاتم، واعظى [[حکمت|حکمت‌]]&amp;lt;nowiki/&amp;gt;گوى بود، [[ابوبکر وراق|ابوبکر ورّاق]] او را «[[لقمان]] امت» خوانده؛&amp;lt;ref&amp;gt;خطیب بغدادی، تاریخ بغدادی، ج۹، ص۱۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; و جنید بغدادی او را، به سبب [[صدق]] و [[اخلاص]] بی نظیرش، «صِدّیق زمانه» لقب داده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;علی بن عثمان هجویری، کشف المحجوب، ج۱، ص۱۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; محور اصلی اقوال حاتم، [[توکل]]، [[زهد]]، اخلاص، ریاضت و کناره گیری از خلق است.&amp;lt;ref&amp;gt;ابونعیم اصفهانی، حلیةالاولیاء و طبقات الأصفیاء، ج۸، ص۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; داستانهای بسیاری در شرح حال وی نقل شده که همه حاکی از نوعی توکل افراطی و مخالفت با هرگونه خواست و [[اراده]] انسانی در برآوردن حوایج طبیعی است.&amp;lt;ref&amp;gt;عبدالکریم بن هوازن قشیری، الرسالةالقشیریة، ج۱، ص۲۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; از آن جمله است داستان توکل او در خصوص [[نفقه]] و [[رزق|روزی]]، که [[سنائی|سنایی غزنوی]] نیز آن را به نظم درآورده‌ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به حاتم بلخی از آن جهت «أصَم» مى‌گفتند که خواست ناشایستِ فردى را بپوشاند، خود را «کَر» وانمود کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وفات ==&lt;br /&gt;
حاتم اصم بلخی، سرانجام در سال ۲۳۷ قمری، در عصر [[متوکل|متوکل عباسی]]، در واشَجَرْد [[ماوراءالنهر]] و اطراف تِرمذ درگذشت. &lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[دانشنامه جهان اسلام (کتاب)|دانشنامه جهان اسلام]]، برگرفته از مقاله &amp;quot;حاتم اصم&amp;quot;.&lt;br /&gt;
*[[اثرآفرینان]]، [[انجمن مفاخر فرهنگی]]، ج۲، ص۲۲۷.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= خوب&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= متوسط&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= متوسط&lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= خوب&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= خوب&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= خوب&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[رده:علمای قرن سوم]]&lt;br /&gt;
[[رده:عارفان]]&lt;br /&gt;
[[رده:محدثان]]&lt;br /&gt;
[[رده:مقاله های مرتبط به دانشنامه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%DA%98%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%BE%DB%8C%D9%84&amp;diff=169366</id>
		<title>ژنده پیل</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%DA%98%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%BE%DB%8C%D9%84&amp;diff=169366"/>
		<updated>2026-09-02T06:02:34Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«ابونصر احمد نامقی جامی»''' معروف به '''«ژنده‌پیل»'''، '''«احمد جام»'''، '''«شیخ جام»''' و '''«پیر جام»''' (۴۴۱-۵۳۶ ق)، [[تصوف|صوفی]] و شاعر نامدار [[ایران|ایرانی]] در قرن ششم هجری است. او در جوانی به [[شراب خواری|می‌خواری]] و عشرت گذراند، اما پس از مشاهده کرامتی [[توبه]] کرد و هجده سال در کوه‌های نامق كاشمر به عزلت و ریاضت پرداخت. سپس برای ارشاد مردم به میان خلق بازگشت و به تأسیس خانقاه و [[مسجد]] و تربیت مریدان پرداخت. احمد جام آثار متعددی به نثر و نظم فارسی در موضوعات [[عرفان|عرفانی]] و [[اخلاق|اخلاقی]] از خود به جای گذاشت که از مهم‌ترین آنها می‌توان به «کنوز الحکمة» و «انس التائبین» اشاره کرد. &lt;br /&gt;
{{شناسنامه عالم&lt;br /&gt;
||نام کامل = احمد نامقی جامی ژنده‌پیل&lt;br /&gt;
||تصویر=&lt;br /&gt;
||||زادروز = ۴۴۱ قمری&lt;br /&gt;
|زادگاه = نامق، خراسان&lt;br /&gt;
|وفات =  ۵۳۶ قمری&lt;br /&gt;
|مدفن =  تربت جام&lt;br /&gt;
|اساتید =  &lt;br /&gt;
|شاگردان = محمد بن موسی غزنوی&lt;br /&gt;
|آثار =  کنوز الحکمة، مفتاح النجات، انس التائبین، سراج السائرین، روضة المذنبین، بحار الحقیقة، فتوح الروح،...&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== ولادت و نسب ===&lt;br /&gt;
شهاب‌الدین ابونصر احمد بن ابوالحسن بن احمد بن محمد نامقى جامى در سال ۴۴۱ قمری در قريه نامق كاشمر، از توابع شهرستان کوهسرخ (در استان [[خراسان]] رضوی)، در خاندانی که از نژاد عرب بودند، ولادت يافت. جدّ اعلای او جرير بن عبد‌اللّه بجلی از [[صحابه]] [[پیامبر اکرم]](ص) بود و گویند در تیراندازی در میان عرب مانند نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
والدین و خویشان احمد جامی مردمى ساده و زراعت‌پیشه بودند و شیخ احمد مدعى است که حتى خواندن و نوشتن را هم بدو نیاموخته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد مردی بلندقامت، نیرومند و دلیر بود. موی سرش سرخ، محاسنش میگون و چشمانش شهلا بود و روی‌هم‌رفته رنگ و روی ظاهر وی به عربان شباهتی نداشت. لقب «ژنده‌پیل» به دلیل اندام کشیده، زورمند و رفتار تند و خشم‌آلود او وضع شده بود. این لقب در قدیم‌ترین منابع (مقامات غزنوی) وجود ندارد و نخستین بار در کتاب‌های [[حمدالله مستوفی]] و اشعار [[قاسم انوار|شاه قاسم انوار]] (متوفی ۸۳۷ق) ذکر شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== توبه و آغاز سلوک ===&lt;br /&gt;
جوانی شیخ احمد تا هنگام [[توبه]]، به [[شراب خواری|می‌خواری]] و عیش و طرب گذشت. وی با گروهی از همسالان فاسد و تبهکار خود حلقه‌ای داشت که به‌نوبت گرد هم می‌آمدند و باده‌گساری می‌کردند، و این یاران در سال‌های پس از توبه نیز گاه مزاحم شیخ بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توبه احمد و توجه او به [[عبادت]] و ریاضت هنگامى آغاز شد که کرامتی مشاهده کرد؛ شبى در حلقه یاران، شراب مبدل به شربت گردید. شیخ بیدار و هشیار شد و از گروه دوستان گذشته کنار گرفت و [[زهد]] و خلوت پیشه کرد. وی بیست و دو ساله بود که به گوشه‌نشینی و [[تزکیه نفس]] پرداخت و به کوه‌ها رفت. ابتدا دوازده سال در کوه نامق و سپس شش سال در کوه بیزدجام (بیژدجام)؛ یعنی روی هم رفته هجده سال در خلوت و انزوا به سر برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نقل از خود شیخ احمد در کتاب «سراج السائرین»: «بيست و دوساله بودم كه حق عزّ شانه به لطف و كرم خود، مرا توبه كرامت كرد و چهل‌ساله بودم كه مرا به ميان خلق فرستاد و اكنون شصت و دوساله‌ام كه اين كتاب را به فرمان حق‌تعالى جمع مى‌كنم و تا اين غايت يکصد و هشتاد هزار مرد بر دست ما توبه يافته‌اند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیخ پس از آن، ترک عزلت گفت و برای ارشاد مردم و توبه دادن می‌خواران و گناهکاران به میان خلق بازگشت. نخستین میدان او سرخس بود که در آن مرضی شیوع داشت. قدر او بر مردم معلوم نبود، ولی پس از ابراز کراماتی چند و شفا دادن بیماران، تدریجا شهرت یافت و پیروانی به هم زد. از سرخس به استاد و زورآباد و سپس در سال ۴۸۱ هجری به ده معدآباد (تربت جام کنونی) رفت و در آنجا مقیم شد و به تعلیم شاگردان و تألیف کتب و دعوت مردم پرداخت و یک [[مسجد]] جمعه و یک خانقاه بنا نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد جام به هرات و نیشابور و بوزجان و مرو و باخرز و بسطام سفر کرد و یک بار هم به [[مکه]] رفت، ولی جز در همین یک سفر، دیگر از حدود خراسان بیرون نرفت و سراسر عمر طولانی خود را در همان محیط خویش گذرانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== گرایش مذهبی ===&lt;br /&gt;
گرچه برخی شیخ احمد را [[اهل سنت|سنّى]] مذهب دانسته‌اند، اما برخی دیگر، وی را پیرو مذهب [[تشیع]] شمرده‌اند و اشعار او را گواه [[شیعه]] بودن او دانسته‌اند، از جمله این [[بیت (شعر)|بیت]]: «من ز مهر [[حیدر کرار|حيدرم]] هر لحظه اندر دل صفاست * از پى حيدر، [[امام حسن علیه السلام|حسن]] ما را [[امام]] و رهنماست». [[قاضی نورالله شوشتری]] دربارۀ شیخ احمد و جدّ بزرگ او جریر بن عبدالله بجلی، مقاله‌هایی آورده و کوشیده که شیعه بودن آنان را ثابت کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== معاصران ===&lt;br /&gt;
شیخ احمد جام معاصر [[ابوحامد محمد غزالی|امام محمد غزالی]]، [[عین القضات همدانی|عین‌القضات همدانی]] و [[سنائی|سنایی غزنوی]] بود که هر سه از رهروان راه [[تصوف]] بودند. احمد جام مرید شیخ [[ابوسعید ابوالخیر]] محسوب می‌شود. بزرگانى چون ابوبکر تایبادی و [[عبدالرحمن جامی]] به ارادت نزد او می‌بالند و مولانا عبدالرحمن، عنوان «جامی» را به همین افتخار بر خود برمی‌گزیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جمله شاگردان احمد جامى نیز، محمد بن موسی غزنوی است، که کتاب «مقامات ژنده‌پیل» را در شرح احوال و مقامات احمد نامقى جامى به زبان فارسی در قرن ششم هجرى نگاشته است. غزنوى تألیف کتاب «مقامات» را در همان زمان زندگى شیخ احمد و آغاز آشنایى خود با او شروع کرد و گاهى به سبب بی‌اعتقادى مردم چندان دلسرد می‌شد که می‌خواست دست از آن بدارد، ولى شیخ احمد او را به ادامه آن تشویق مى‌‏‌نمود و شخصا از علت [[توبه]] و دوران انزوا و نخستین حوادث زندگانی‌اش براى او حکایت می‌‏کرد. محمد غزنوى، شرح نخستین برخورد خویش را با ژنده ‏پیل در مقدمه کتاب مقامات آورده است. او با گروهى از یارانش براى‏ [[زیارت]] [[حج]] به [[مکه]] می‌‏رفت؛ چون به جام رسیدند، غزنوى با خود اندیشید که بروم و شیخ احمد را که این‏قدر آوازه او در همه‌سو پیچیده است، دیدن کنم. چون داخل خانقاه شد، یکى از پسران شیخ احمد وعظ مى‌گفت. در این مجلس، غزنوى کراماتى مشاهده کرد و وجود شیخ چندان در او نفوذ کرد که از سفر مکه دست کشید، مقیم خانقاه شد و شاگردى احمد را برگزید. پس از آن هفت بار به غزنه رفت، ولى هر بار به نزد شیخ بازگشت؛ چون در هیچ‌جا آرام نمی‌‏یافت. از روایات کتاب مقامات برمی‌آید که وى یک ‏بار سخت مریض شد و به دعاى شیخ شفا یافت. همچنین محمد غزنوى دچار چشم دردى سخت شد که دو سال ادامه یافت و سرانجام به دعاى احمد بهبود یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== فرزندان ===&lt;br /&gt;
شیخ احمد دارای چهل و دو فرزند (سی و نه پسر و سه دختر) بود. پسران او نیز همه از فضل و دانش بهره‌مند بودند و مانند پدر به ارشاد خلق اشتغال داشتند. به روایت فرزندش ظهیرالدین عیسی در کتاب «رموز الحقائق»، تا آخر عمر ششصد هزار کس از راه معصیت به طریقت طاعت بازآمده‌اند.&lt;br /&gt;
=== وفات و مدفن ===&lt;br /&gt;
[[پرونده:ژنده پیل.jpg|بندانگشتی|آرامگاه شیخ احمد جامی؛ تربت جام]]&lt;br /&gt;
شیخ احمد جامی، نود و شش سال زندگی کرد و سرانجام در سال ۵۳۶ قمری در ده معدآباد در خانقاهی که به نام «ویست» معروف بود، دار فانی را وداع گفت. او را در موضعی بیرون دروازه معدآباد که معین کرده بود به خاک سپردند. قدیم‌ترین منابع (مقامات غزنوی) به تفصیل، حکایتی نقل نموده که چگونه یکی از شاگردان شیخ، موضع [[قبر]] وی را در خواب دید و شیخ همان نقطه را برای قبر خویش برگزید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معدآباد در روزگار احمد دهی بوده در نزدیکی جام که بعدها بر اثر وجود آرامگاه شیخ و نفوذ خاندانش و تردد زائران، جای جام را گرفت و به اسم جام شهرت یافت. مزار وی هم‌اکنون در تربت جام زیارتگاه است. ساختمان آرامگاه وی را ملک غیاث‌الدین محمد کرت در سال ۷۱۹ ق. ساخته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از کرامات مشهور او در هنگام وفات، گریستن صفّه خانقاه است، چنانکه از زیر هر خشتی آب روان شد بر مثال اشک در میان تابستان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== آثار و تألیفات ==&lt;br /&gt;
شیخ احمد جام آثار متعددی به زبان فارسی و عربی تألیف کرده است. خود او می‌گوید: «سيصد تا كاغذ تصنيف كرده‌ام در علوم ظاهرى و باطنى، و هرگز بر هيچ استادى ورقى نخوانده‌ام از آن، بلكه همه به الهام حق بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهم‌ترین کتاب‌های چاپ شدۀ او عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* انیس التائبین (یک جلد در چهل و پنج فصل)&lt;br /&gt;
* سراج السائرین (سه جلد و هفتاد و پنج فصل، تألیف در ۵۱۳ق)&lt;br /&gt;
* مفتاح النجاة (یک جلد در هفت فصل، تألیف در ۵۲۲ق، به سبب [[توبه]] پسرش نجم‌الدین ابوبکر)&lt;br /&gt;
* روضة المذنبین (یک جلد در ۳۱ باب، تألیف در ۵۲۶ق، برای سلطان سنجر)&lt;br /&gt;
* بحار الحقیقة (یک جلد در هفت باب، تألیف در ۵۲۷ق)&lt;br /&gt;
* کنوز الحکمة&lt;br /&gt;
* رساله سمرقندیه&lt;br /&gt;
* فتوح الروح&lt;br /&gt;
* [[دیوان (شعر)|دیوان]] اشعار فارسی (منسوب به او)، که در لاهور و لکهنو به چاپ رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی آثار خطی و نیز یافت‌نشدۀ او عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* بحارالحقیقة&lt;br /&gt;
* ذکر&lt;br /&gt;
* نامه‌های احمد جام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* اعتقادنامه&lt;br /&gt;
* انس المستأنسین&lt;br /&gt;
* تذکیرات&lt;br /&gt;
* زهدیات&lt;br /&gt;
* السرالمکتوم و العقد المنظوم فی الطلسمات&lt;br /&gt;
* مثنوی محبت‌نامه&lt;br /&gt;
* مثنوی سوز و گداز&lt;br /&gt;
* مثنوی مواهب‌نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* مقامات ژنده پیل، محمد بن موسی غزنوی، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۴.&lt;br /&gt;
* دیوان شیخ احمد جامی (ژنده‌پیل)، به کوشش احمد کرمی، شرکت چاپ خواجه.&lt;br /&gt;
* &amp;quot;احمد جام&amp;quot;، دائرة‌المعارف بزرگ اسلامی، جلد۷، تهران، مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، چاپ دوم، ۱۳۷۴.&lt;br /&gt;
* &amp;quot;زندگی‌نامه شیخ احمد جامی (ژنده پیل)&amp;quot;، پایگاه علما و عرفا.&lt;br /&gt;
* &amp;quot;ژنده‌پیل، احمد بن ابوالحسن&amp;quot;، ویکی نور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[اثرآفرینان]]، [[انجمن مفاخر فرهنگی]]، ج۳، ص۱۸۶.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{شعر فارسی}}&lt;br /&gt;
[[رده:علمای قرن ششم]]&lt;br /&gt;
[[رده:علماء شیعه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عارفان]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعرای پارسی گوی قرن ششم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%DA%98%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%BE%DB%8C%D9%84.jpg&amp;diff=169365</id>
		<title>پرونده:ژنده پیل.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%DA%98%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%BE%DB%8C%D9%84.jpg&amp;diff=169365"/>
		<updated>2026-09-02T05:57:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%DA%98%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%BE%DB%8C%D9%84&amp;diff=169364</id>
		<title>ژنده پیل</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%DA%98%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%BE%DB%8C%D9%84&amp;diff=169364"/>
		<updated>2026-09-02T05:34:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{شناسنامه عالم&lt;br /&gt;
||نام کامل = احمد نامقی جامی ژنده‌پیل&lt;br /&gt;
||تصویر=&lt;br /&gt;
||||زادروز = ۴۴۱ قمری&lt;br /&gt;
|زادگاه = نامق، خراسان&lt;br /&gt;
|وفات =  ۵۳۶ قمری&lt;br /&gt;
|مدفن =  تربت جام&lt;br /&gt;
|اساتید =  &lt;br /&gt;
|شاگردان = محمد بن موسی غزنوی&lt;br /&gt;
|آثار =  کنوز الحکمة، مفتاح النجات، انس التائبین، سراج السائرین، روضة المذنبین، بحار الحقیقة، فتوح الروح،...&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
'''«ابونصر احمد نامقی جامی»''' معروف به '''«ژنده‌پیل»'''، '''«احمد جام»'''، '''«شیخ جام»''' و '''«پیر جام»''' (۴۴۱-۵۳۶ ق)، [[تصوف|صوفی]] و شاعر نامدار [[ایران|ایرانی]] در قرن ششم هجری است. او در جوانی به [[شراب خواری|می‌خواری]] و عشرت گذراند، اما پس از مشاهده کرامتی [[توبه]] کرد و هجده سال در کوه‌های نامق كاشمر به عزلت و ریاضت پرداخت. سپس برای ارشاد مردم به میان خلق بازگشت و به تأسیس خانقاه و [[مسجد]] و تربیت مریدان پرداخت. احمد جام آثار متعددی به نثر و نظم فارسی در موضوعات [[عرفان|عرفانی]] و [[اخلاق|اخلاقی]] از خود به جای گذاشت که از مهم‌ترین آنها می‌توان به «کنوز الحکمة» و «انس التائبین» اشاره کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== ولادت و نسب ===&lt;br /&gt;
شهاب‌الدین ابونصر احمد بن ابوالحسن بن احمد بن محمد نامقى جامى در سال ۴۴۱ قمری در قريه نامق كاشمر، از توابع شهرستان کوهسرخ (در استان [[خراسان]] رضوی)، در خاندانی که از نژاد عرب بودند، ولادت يافت. جدّ اعلای او جرير بن عبد‌اللّه بجلی از [[صحابه]] [[پیامبر اکرم]](ص) بود و گویند در تیراندازی در میان عرب مانند نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
والدین و خویشان احمد جامی مردمى ساده و زراعت‌پیشه بودند و شیخ احمد مدعى است که حتى خواندن و نوشتن را هم بدو نیاموخته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد مردی بلندقامت، نیرومند و دلیر بود. موی سرش سرخ، محاسنش میگون و چشمانش شهلا بود و روی‌هم‌رفته رنگ و روی ظاهر وی به عربان شباهتی نداشت. لقب «ژنده‌پیل» به دلیل اندام کشیده، زورمند و رفتار تند و خشم‌آلود او وضع شده بود. این لقب در قدیم‌ترین منابع (مقامات غزنوی) وجود ندارد و نخستین بار در کتاب‌های [[حمدالله مستوفی]] و اشعار [[قاسم انوار|شاه قاسم انوار]] (متوفی ۸۳۷ق) ذکر شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== توبه و آغاز سلوک ===&lt;br /&gt;
جوانی شیخ احمد تا هنگام [[توبه]]، به [[شراب خواری|می‌خواری]] و عیش و طرب گذشت. وی با گروهی از همسالان فاسد و تبهکار خود حلقه‌ای داشت که به‌نوبت گرد هم می‌آمدند و باده‌گساری می‌کردند، و این یاران در سال‌های پس از توبه نیز گاه مزاحم شیخ بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توبه احمد و توجه او به [[عبادت]] و ریاضت هنگامى آغاز شد که کرامتی مشاهده کرد؛ شبى در حلقه یاران، شراب مبدل به شربت گردید. شیخ بیدار و هشیار شد و از گروه دوستان گذشته کنار گرفت و [[زهد]] و خلوت پیشه کرد. وی بیست و دو ساله بود که به گوشه‌نشینی و [[تزکیه نفس]] پرداخت و به کوه‌ها رفت. ابتدا دوازده سال در کوه نامق و سپس شش سال در کوه بیزدجام (بیژدجام)؛ یعنی روی هم رفته هجده سال در خلوت و انزوا به سر برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نقل از خود شیخ احمد در کتاب «سراج السائرین»: «بيست و دوساله بودم كه حق عزّ شانه به لطف و كرم خود، مرا توبه كرامت كرد و چهل‌ساله بودم كه مرا به ميان خلق فرستاد و اكنون شصت و دوساله‌ام كه اين كتاب را به فرمان حق‌تعالى جمع مى‌كنم و تا اين غايت يکصد و هشتاد هزار مرد بر دست ما توبه يافته‌اند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیخ پس از آن، ترک عزلت گفت و برای ارشاد مردم و توبه دادن می‌خواران و گناهکاران به میان خلق بازگشت. نخستین میدان او سرخس بود که در آن مرضی شیوع داشت. قدر او بر مردم معلوم نبود، ولی پس از ابراز کراماتی چند و شفا دادن بیماران، تدریجا شهرت یافت و پیروانی به هم زد. از سرخس به استاد و زورآباد و سپس در سال ۴۸۱ هجری به ده معدآباد (تربت جام کنونی) رفت و در آنجا مقیم شد و به تعلیم شاگردان و تألیف کتب و دعوت مردم پرداخت و یک [[مسجد]] جمعه و یک خانقاه بنا نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد جام به هرات و نیشابور و بوزجان و مرو و باخرز و بسطام سفر کرد و یک بار هم به [[مکه]] رفت، ولی جز در همین یک سفر، دیگر از حدود خراسان بیرون نرفت و سراسر عمر طولانی خود را در همان محیط خویش گذرانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== گرایش مذهبی ===&lt;br /&gt;
گرچه برخی شیخ احمد را [[اهل سنت|سنّى]] مذهب دانسته‌اند، اما برخی دیگر، وی را پیرو مذهب [[تشیع]] شمرده‌اند و اشعار او را گواه [[شیعه]] بودن او دانسته‌اند، از جمله این [[بیت (شعر)|بیت]]: «من ز مهر [[حیدر کرار|حيدرم]] هر لحظه اندر دل صفاست * از پى حيدر، [[امام حسن علیه السلام|حسن]] ما را [[امام]] و رهنماست». [[قاضی نورالله شوشتری]] دربارۀ شیخ احمد و جدّ بزرگ او جریر بن عبدالله بجلی، مقاله‌هایی آورده و کوشیده که شیعه بودن آنان را ثابت کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== معاصران ===&lt;br /&gt;
شیخ احمد جام معاصر [[ابوحامد محمد غزالی|امام محمد غزالی]]، [[عین القضات همدانی|عین‌القضات همدانی]] و [[سنائی|سنایی غزنوی]] بود که هر سه از رهروان راه [[تصوف]] بودند. احمد جام مرید شیخ [[ابوسعید ابوالخیر]] محسوب می‌شود. بزرگانى چون ابوبکر تایبادی و [[عبدالرحمن جامی]] به ارادت نزد او می‌بالند و مولانا عبدالرحمن، عنوان «جامی» را به همین افتخار بر خود برمی‌گزیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جمله شاگردان احمد جامى نیز، محمد بن موسی غزنوی است، که کتاب «مقامات ژنده‌پیل» را در شرح احوال و مقامات احمد نامقى جامى به زبان فارسی در قرن ششم هجرى نگاشته است. غزنوى تألیف کتاب «مقامات» را در همان زمان زندگى شیخ احمد و آغاز آشنایى خود با او شروع کرد و گاهى به سبب بی‌اعتقادى مردم چندان دلسرد می‌شد که می‌خواست دست از آن بدارد، ولى شیخ احمد او را به ادامه آن تشویق مى‌‏‌نمود و شخصا از علت [[توبه]] و دوران انزوا و نخستین حوادث زندگانی‌اش براى او حکایت می‌‏کرد. محمد غزنوى، شرح نخستین برخورد خویش را با ژنده ‏پیل در مقدمه کتاب مقامات آورده است. او با گروهى از یارانش براى‏ [[زیارت]] [[حج]] به [[مکه]] می‌‏رفت؛ چون به جام رسیدند، غزنوى با خود اندیشید که بروم و شیخ احمد را که این‏قدر آوازه او در همه‌سو پیچیده است، دیدن کنم. چون داخل خانقاه شد، یکى از پسران شیخ احمد وعظ مى‌گفت. در این مجلس، غزنوى کراماتى مشاهده کرد و وجود شیخ چندان در او نفوذ کرد که از سفر مکه دست کشید، مقیم خانقاه شد و شاگردى احمد را برگزید. پس از آن هفت بار به غزنه رفت، ولى هر بار به نزد شیخ بازگشت؛ چون در هیچ‌جا آرام نمی‌‏یافت. از روایات کتاب مقامات برمی‌آید که وى یک ‏بار سخت مریض شد و به دعاى شیخ شفا یافت. همچنین محمد غزنوى دچار چشم دردى سخت شد که دو سال ادامه یافت و سرانجام به دعاى احمد بهبود یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== فرزندان ===&lt;br /&gt;
شیخ احمد دارای چهل و دو فرزند (سی و نه پسر و سه دختر) بود. پسران او نیز همه از فضل و دانش بهره‌مند بودند و مانند پدر به ارشاد خلق اشتغال داشتند. به روایت فرزندش ظهیرالدین عیسی در کتاب «رموز الحقائق»، تا آخر عمر ششصد هزار کس از راه معصیت به طریقت طاعت بازآمده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== وفات و مدفن ===&lt;br /&gt;
شیخ احمد جامی، نود و شش سال زندگی کرد و سرانجام در سال ۵۳۶ قمری در ده معدآباد در خانقاهی که به نام «ویست» معروف بود، دار فانی را وداع گفت. او را در موضعی بیرون دروازه معدآباد که معین کرده بود به خاک سپردند. قدیم‌ترین منابع (مقامات غزنوی) به تفصیل، حکایتی نقل نموده که چگونه یکی از شاگردان شیخ، موضع [[قبر]] وی را در خواب دید و شیخ همان نقطه را برای قبر خویش برگزید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معدآباد در روزگار احمد دهی بوده در نزدیکی جام که بعدها بر اثر وجود آرامگاه شیخ و نفوذ خاندانش و تردد زائران، جای جام را گرفت و به اسم جام شهرت یافت. مزار وی هم‌اکنون در تربت جام زیارتگاه است. ساختمان آرامگاه وی را ملک غیاث‌الدین محمد کرت در سال ۷۱۹ ق. ساخته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از کرامات مشهور او در هنگام وفات، گریستن صفّه خانقاه است، چنانکه از زیر هر خشتی آب روان شد بر مثال اشک در میان تابستان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== آثار و تألیفات ==&lt;br /&gt;
شیخ احمد جام آثار متعددی به زبان فارسی و عربی تألیف کرده است. خود او می‌گوید: «سيصد تا كاغذ تصنيف كرده‌ام در علوم ظاهرى و باطنى، و هرگز بر هيچ استادى ورقى نخوانده‌ام از آن، بلكه همه به الهام حق بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهم‌ترین کتاب‌های چاپ شدۀ او عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* انیس التائبین (یک جلد در چهل و پنج فصل)&lt;br /&gt;
* سراج السائرین (سه جلد و هفتاد و پنج فصل، تألیف در ۵۱۳ق)&lt;br /&gt;
* مفتاح النجاة (یک جلد در هفت فصل، تألیف در ۵۲۲ق، به سبب [[توبه]] پسرش نجم‌الدین ابوبکر)&lt;br /&gt;
* روضة المذنبین (یک جلد در ۳۱ باب، تألیف در ۵۲۶ق، برای سلطان سنجر)&lt;br /&gt;
* بحار الحقیقة (یک جلد در هفت باب، تألیف در ۵۲۷ق)&lt;br /&gt;
* کنوز الحکمة&lt;br /&gt;
* رساله سمرقندیه&lt;br /&gt;
* فتوح الروح&lt;br /&gt;
* [[دیوان (شعر)|دیوان]] اشعار فارسی (منسوب به او)، که در لاهور و لکهنو به چاپ رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی آثار خطی و نیز یافت‌نشدۀ او عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* بحارالحقیقة&lt;br /&gt;
* ذکر&lt;br /&gt;
* نامه‌های احمد جام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* اعتقادنامه&lt;br /&gt;
* انس المستأنسین&lt;br /&gt;
* تذکیرات&lt;br /&gt;
* زهدیات&lt;br /&gt;
* السرالمکتوم و العقد المنظوم فی الطلسمات&lt;br /&gt;
* مثنوی محبت‌نامه&lt;br /&gt;
* مثنوی سوز و گداز&lt;br /&gt;
* مثنوی مواهب‌نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* مقامات ژنده پیل، محمد بن موسی غزنوی، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۴.&lt;br /&gt;
* دیوان شیخ احمد جامی (ژنده‌پیل)، به کوشش احمد کرمی، شرکت چاپ خواجه.&lt;br /&gt;
* &amp;quot;احمد جام&amp;quot;، دائرة‌المعارف بزرگ اسلامی، جلد۷، تهران، مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، چاپ دوم، ۱۳۷۴.&lt;br /&gt;
* &amp;quot;زندگی‌نامه شیخ احمد جامی (ژنده پیل)&amp;quot;، پایگاه علما و عرفا.&lt;br /&gt;
* &amp;quot;ژنده‌پیل، احمد بن ابوالحسن&amp;quot;، ویکی نور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[اثرآفرینان]]، [[انجمن مفاخر فرهنگی]]، ج۳، ص۱۸۶.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{شعر فارسی}}&lt;br /&gt;
[[رده:علمای قرن ششم]]&lt;br /&gt;
[[رده:علماء شیعه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عارفان]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعرای پارسی گوی قرن ششم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%86_(%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87)&amp;diff=169362</id>
		<title>خیرالوارثین (اسم الله)</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%86_(%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87)&amp;diff=169362"/>
		<updated>2026-09-01T14:28:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«خیرُ الوارثین»''' از اسماء و صفات [[الله|خداوند]] و به معناى «بهترین ستانندگان» است و تنها یک بار در [[قرآن|قرآن کریم]] در آیه ۸۹ [[سوره انبیاء]] آمده است:&amp;lt;ref&amp;gt;اسماء و صفات الهى فقط در قرآن، ج۱، ص۴۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«{{متن قرآن|{{آیه|21|89}} 💠&amp;lt;ref name=&amp;quot;:۰&amp;quot;&amp;gt;[[آیه 89 سوره انبیاء|سوره انبیاء، آیه ۸۹.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; {{آیه|21|90}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 90 سوره انبیاء|همان، آیه ۹۰.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;}}؛ وقتى [[حضرت زکریا علیه السلام|زکریا]] پروردگارش را چنین ندا کرد: پروردگارا! مرا تنها نگذار، که تو بهترین وارثانى، دعاى او را اجابت کردیم، و یحیى را به او بخشیدیم، و همسرش را براى او اصلاح کردیم (امکان فرزند آورى به او دادیم) آنها در کارهاى خیر پیشگام بودند و با بیم و امید، ما را مى خواندند، و در برابر ما فروتن بودند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«[[ارث]]» در لغت چیزى است که از طریق بستگى نسبى یا سببى، از فردى به فرد دیگر منتقل شود، و چون وارث به این معنى متعدد است این [[آیه|آیه]]، [[الله|خدا]] را «خَيْرُ الْوَارِثِينَ» خواند، و در [[قرآن]] لفظ وارث در غیر خدا نیز به کار رفته است چنان که مى فرماید: {{متن قرآن|«...  وَعَلَى الْوَارِثِ مِثْلُ ذَٰلِكَ ...}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 233 سوره بقره|سوره بقره، آیه ۲۳۳.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ... و بر وارث او نیز مانند آن است ...».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولى مسلماً وراثت خدا برتر از وراثت دیگران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزى که در آیه مورد بحث باید مورد دقت قرار گیرد این است که پس از نداى {{متن قرآن|«...  رَبِّ لَا تَذَرْنِي فَرْدًا ...»}}&amp;lt;ref name=&amp;quot;:۰&amp;quot; /&amp;gt; جمله {{متن قرآن|«... وَأَنْتَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ ...»}}&amp;lt;ref name=&amp;quot;:۰&amp;quot; /&amp;gt; به عنوان استدراک وارد شده است. اکنون باید دید هدف از آوردن این جمله چیست؟ در باره این پرسش مى توان گفت جمله نخست حاکى است که [[حضرت زکریا علیه السلام|حضرت زکریا]] سلام الله علیه مى گوید: خدایا! مرا تنها مگذار، و با دادن فرزند به من وارثى عطا فرما، ناگهان به ذهن زکریا خطور مى کند، اگر هدف از درخواست فرزند وارث بودن است، خدا که وارث همگان و بهترین وارثها است، دیگر چه نیازى به درخواست وارث است. براى رفع ابهام یادآور مى شود که تفاوت میان دو وارث زیاد است، وارث مورد نظر من من وارث موقتى است که او نیز بسان مورّث، مى میرد و ارث او به دیگران منتقل مى گردد. در حالى که وارث بودن خدا پیوسته و دایمى است چنان که مى فرماید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«... وَلِلَّهِ مِيرَاثُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۗ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 180 سوره آل عمران| سوره آل عمران، آیه ۱۸۰.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ... براى خدا است ارث آسمانها و زمین، خدا از آنچه که انجام مى دهید آگاه است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز مى فرماید: {{متن قرآن|«وَإِنَّا لَنَحْنُ نُحْيِي وَنُمِيتُ وَنَحْنُ الْوَارِثُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 23 سوره حجر|سوره حجر، آیه ۲۳.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ و ما زنده مى کنیم و مى میرانیم و ما وارث همگانیم».&amp;lt;ref&amp;gt;[[جعفر سبحانی|آیت الله جعفر سبحانی]]، منشور جاوید، ج۲، ص۲۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مطالب مرتبط ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[خیر (اسم الله)]]&lt;br /&gt;
{{اسماء الله}}&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
[[رده:اسماء و صفات الهی]]&lt;br /&gt;
[[رده:واژگان قرآنی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%86%D8%B2%D9%84%DB%8C%D9%86_(%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87)&amp;diff=169361</id>
		<title>خیرالمنزلین (اسم الله)</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%86%D8%B2%D9%84%DB%8C%D9%86_(%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87)&amp;diff=169361"/>
		<updated>2026-09-01T14:25:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;اسم '''«خیر المُنزلِین»''' در [[قرآن|قرآن کریم]] تنها دوبار در سوره‌هاى [[سوره یوسف|یوسف]] (آیه ۵۹) و [[سوره مؤمنون|مؤمنون]] (آیه ۲۹) آمده و فقط در یک مورد وصف [[الله|خدا]] قرار گرفته است، آن جا که به [[نوح|حضرت نوح]] مى فرماید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«{{متن قرآن|... وَقُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلًا مُبَارَكًا وَأَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 29 سوره مؤمنون|سوره مؤمنون، آیه ۲۹.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; بگو پروردگارا مرا به منزلگاه فرخنده فرود آور، که تو بهترین فرود آورندگانى».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مُنْزَلاً» د ر این [[آیه]] دو احتمال دارد، یکى این که مصدر میمى به معنى انزال باشد؛ در این صورت مبارک وصف انزال خواهد بود، یعنى فرود آمدن فرخنده. و دیگرى این که اسم مکان باشد، یعنى در جایگاه مبارک که در آن آب و درختى باشد که از برکت آنها زندگى ادامه یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به آنچه که اهل لغت مانند [[ابن فارس]] در «[[معجم مقاییس اللغة (کتاب)|مقاییس]]» و [[راغب اصفهانی|راغب]] در «[[مفردات قرآن راغب (کتاب)|مفردات]]» گفته اند، «نزول» به فرود آمدن از نقطه بلند را مى گویند، مثلاً مى گویند «نزل عن دابته» از مرکب خود فرود آمد، و اگر [[حضرت یوسف علیه السلام|حضرت یوسف]] خود را {{متن قرآن|«... خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ ...»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 59 سوره یوسف|سوره یوسف، آیه ۵۹.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; خواند، براى این است که یوسف برادران خود را در منزلگاه خوبى فرود مى آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین خدا به حضرت نوح آموزش مى دهد تا از او بخواهد که او را در جایگاه خوبى فرود آورد، زیرا او پیوسته به انسان محبت و کرم مى ورزد و لازمه مهربانى همان است که تعبیر «خیر المنزلین» در بردارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[http://tohid.ir/fa/index/book?bookID=167&amp;amp;page=9#id232_p232 منشور جاوید، جعفر سبحانی، صفحه ۲۳۲، در دسترس در پایگاه اطلاع رسانی آیت الله سبحانی.]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مطالب مرتبط ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[خیر (اسم الله)]]&lt;br /&gt;
{{اسماء الله}}&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
[[رده:اسماء و صفات الهی]]&lt;br /&gt;
[[رده:واژگان قرآنی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%86_(%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87)&amp;diff=169360</id>
		<title>خیرالماکرین (اسم الله)</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%86_(%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87)&amp;diff=169360"/>
		<updated>2026-09-01T14:10:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;اسم «'''خیر الماکرین»''' در [[قرآن|قرآن کریم]] دوبار آمده و در هر دو مورد وصف [[الله|خدا]] قرار گرفته است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. «{{متن قرآن|{{آیه|3|52}} 💠&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 52 سوره آل عمران|سوره آل عمران، آیه ۵۲.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; {{آیه|3|53}} 💠&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 53 سوره آل عمران|همان، آیه ۵۳.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; {{آیه|3|54}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 54 سوره آل عمران|همان، آیه ۵۴.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;}}؛ آنگاه که [[حضرت عیسی علیه السلام|عیسى]] از [[بنی اسرائیل|بنى اسرائیل]] احساس کفر کرد گفت: یاور من در راه خدا کیست؟ حواریون گفتند: ما یاوران خداییم و به او ایمان آوردیم، گواه باش که ما تسلیم خدا هستیم... آنان حیله ورزیدند، و خدا هم حیله ورزید (حیله آنها را خنثى کرد) خدا بهترین مکر کنندگان است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون باید دید مقصود از [[مکر|مکر]] خدا چیست؟ و مکر کار عاجزان است نه خداى توانا، و مسلماً مقصود از «مکرِ» خدا بى اثر ساختن حیله آنان و یا کیفر دادن به مکر آنها است، و علت این که بى اثر ساختن یا کیفر دادن را، مکر خوانده است به خاطر رعایت صناعت مشاکله&amp;lt;ref&amp;gt;مشاکله یکى از محسنات کلام است و آن این است که انسان در اداى مقصود خود از تعبیر طرف مقابل استفاده کند، مثلاً یک نفر به شما مى گوید: از ما بخواه تا براى شما غذایى بپزیم، از آنجا که شما به پیراهن نیاز دارید به او مى گویید براى من پیراهن بپز، در حالى که پیراهن دوختنى است نه پختنى، امّا چون طرف از پختن سخن گفته است، براى حفظ شکل سؤال از همان تعبیر استفاده مى نمایید، شاعر عرب در این مورد مى گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قالوا اقترح شیئاً نجد لک طبخه *** قلتُ اطبخوا لى جبة و قمیصاً&amp;lt;/ref&amp;gt; است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[آیه|آیه]] تنها موردى نیست که بر اساس صناعت مشاکله از لفظى استفاده شده که مفاد ظاهرى آن با مقام خدا متناسب نیست، چنان که در جاى دیگر مى فرماید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«{{متن قرآن|{{آیه|2|14}} 💠&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 14 سوره بقره|سوره بقره، آیه ۱۴.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; {{آیه|2|15}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 15 سوره بقره|همان، آیه ۱۵.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;}}؛ زمانى که با سرانشان خلوت مى کنند مى گویند ما با شماییم. ما آنان را استهزا مى کنیم، خداوند آنان را استهزا مى کند، و به آنان در طغیان و تجاوزشان مهلت مى دهد. در حالى که آنان حیران و سرگردان مى شوند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگفته پیداست استهزا شایسته فرد حکیم نیست، [[الله|خدا]] و [[پیامبران]] او بالاتر از آنند که به این کار دست بزنند، و لذا هنگامى که قوم [[حضرت موسی علیه السلام|موسى]] وى را متهم به استهزا کرد، گفت: این کار از آنِ جاهلان است و من هرگز از این گروه نیستم، چنان که مى فرماید: «{{متن قرآن|... قَالُوا أَتَتَّخِذُنَا هُزُوًا ۖ قَالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 67 سوره بقره|همان، آیه ۶۷.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ... آیا ما را به استهزا مى گیرى، موسى گفت به خدا پناه مى برم که از جاهلان باشم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون ببینیم چگونه خدا شرّ و حیله بدخواهان [[حضرت عیسی علیه السلام|حضرت مسیح]] را نقش بر آب کرد؟ آنچه از [[تفسیر قرآن|تفاسیر]] استفاده مى شود این است که گروهى از [[بنی اسرائیل|بنى اسرائیل]] تصمیم بر قتل حضرت مسیح گرفتند، ولى خدا نقشه آنها را نقش بر آب ساخت، و [[حضرت عیسی علیه السلام|عیسى]] (علیه السلام) را از دست آنها نجات داد و به جاى مسیح کسى را کشتند که [[یهود|یهودیان]] را به جایگاه مسیح هدایت مى کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مورخان مى گویند: حضرت مسیح [[حواریون|حواریون]] خویش را در شبى گرد آورد و آنها را به کار خیر سفارش کرد و فرمود: یکى از شماها پیش از طلوع فجر، به من [[کفر|کفر]] مى ورزد، و مرا در مقابل چند درهم مى فروشد. این سخن را گفت و حواریون پراکنده شدند. در این هنگام یهود که تصمیم بر قتل مسیح داشتند، به تفتیش پرداختند، یهودا گفت به من چه مى دهید تا شما را به جایگاه او هدایت کنم؟ گفتند: سى درهم، او سى درهم را گرفت و جایگاه مسیح را به آنان نشان داد، ناگهان مشیت الهى بر این تعلق گرفت که او به صورت مسیح درآید، از این جهت یهودیان، به گمان این که او مسیح است او را کشتند و به دار آویختند.&amp;lt;ref&amp;gt;طبرسى، مجمع البیان، ج۱، ص ۴۴۸، چاپ صیدا.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. «{{متن قرآن|وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ ۚ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللَّهُ ۖ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 30 سوره انفال|سوره انفال، آیه ۳۰.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ به یاد آر زمانى که کافران درباره تو حیله ورزیدند، تا تو را زندانى کنند یا بکشند، یا تبعید نمایند، آنان مکر ورزیدند، خدا هم مکر ورزید، و خدا بهترین مکر کنندگان است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیه ناظر به مشاوره سران [[قریش|قریش]] براى خاموش کردن دعوت [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] (صلى الله علیه وآله) است، سرانجام تصمیم گرفتند که نیمه شب به خانه او بریزند و او را در بسترش به قتل برسانند، ولى خدا پیامبر خود را از نقشه آنان آگاه ساخت، و توطئه آنان نقش بر آب شد، [[قرآن]] براى حفظ صناعت مشاکله، بى اثر بودن حیله کافران را مکر مى نامد و مى فرماید: «وَ یمْکرُ اللّهُ». آنگاه خود را با {{متن قرآن|«خَيْرُ الْمَاكِرِينَ»}} توصیف مى کند، و [[تفسیر قرآن|تفسیر]] این آیه با آیه پیش یکسان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در برخى از آیات خدا خویش را با لفظ {{متن قرآن|«أَسْرَعُ مَكْرًا»}} توصیف کرده فرموده است: «{{متن قرآن|... قُلِ اللَّهُ أَسْرَعُ مَكْرًا ۚ إِنَّ رُسُلَنَا يَكْتُبُونَ مَا تَمْكُرُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 21 سوره یونس|سوره یونس، آیه ۲۱.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ... بگو خدا سریع تر مکر مى کند (مکرراً بى اثر مى سازد) و رسولان ما نیرنگهاى شما را مى نویسند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جا سؤالى مطرح است که آیا خدا در همه موارد به سرعت کیفر مى دهد و به زودى نقشه آنها را نقش بر آب مى سازد، یا این حکم مربوط به موارد معینى است، مثلاً آنجا که قتل پیامبر مایه ناکامى تبلیغ گردد یا ستمگر از نظر ستم به حدى برسد که مهلت دادن در حیات او نقض غرض باشد؛ و احتمال دارد مقصود سرعت در کیفر در روز [[قیامت|قیامت]] باشد، زیرا روز رستاخیز از نظر ما دور است، ولى از نظر خدا نزدیک است، چنان که مى فرماید: «{{متن قرآن|{{آیه|70|6}} 💠&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 6 سوره معارج|سوره معارج، آیه ۶.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; {{آیه|70|7}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 7 سوره معارج|همان، آیه ۷.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;}}؛ آنان روز قیامت را دور مى بینند و ما نزدیک».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جا احتمال سومى نیز هست و آن این که: کیفر اعمال بد ما در درون وجود ما نهفته است، هرچند خود احساس نمى کنیم، زیرا اعمال بد یک وجود دنیوى دارد و یک وجود اخروى، در این صورت تمام کیفرها و رنجها در درون ما موجود است، هرچند در عالم دنیا به آن توجه نداریم، و در قیامت آشکار خواهد شد، روى این بیان مى توان به مفاد {{متن قرآن|«أَسْرَعُ مَكْرًا»}} و نیز {{متن قرآن|«أَسْرَعُ الحاسِبین»}} دست یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[http://tohid.ir/fa/index/book?bookID=167&amp;amp;page=9#id228_p228 منشور جاوید، جعفر سبحانی، صفحه ۲۲۹ تا ۲۳۲، در دسترس در پایگاه اطلاع رسانی آیت الله سبحانی].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مطالب مرتبط ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[خیر (اسم الله)]]&lt;br /&gt;
{{اسماء الله}}&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
[[رده:اسماء و صفات الهی]]&lt;br /&gt;
[[رده:واژگان قرآنی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%86%D8%B5%DB%8C%D8%AD%D8%AA&amp;diff=169358</id>
		<title>نصیحت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%86%D8%B5%DB%8C%D8%AD%D8%AA&amp;diff=169358"/>
		<updated>2026-09-01T13:54:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: مهدی موسوی صفحهٔ خیرخواهی را به نصیحت منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
'''«نصیحت»''' یا «خیرخواهى»، یعنى سخنى که از روی [[اخلاص]] گفته شده و مصلحتِ همنشین انسان را در پى‌داشته باشد، یا دعوت به آنچه که صلاح مخاطب در آن باشد و نهى او از چیزى که تباهى و [[فساد]] در پى‌دارد. بنابراین، ناصح و خیرخواه، کسى است که به کردار و گفتار نیک راهنمایى کند. نصیحت و خیرخواهى نسبت به مردم، در [[قرآن]] و [[حدیث|روایات]] از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== واژه‌شناسی ==&lt;br /&gt;
به گفتۀ [[فخرالدین طریحی]]، «نصیحت» در اصل لغت به معنای «خلوص» است: «أصل اَلنَّصِيحَةِ‌ في اللغة الخلوص...».&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البحرين، ج۲، ص۴۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین گفته اند: «نُصْح بمعنى [[اخلاص]] می‌باشد؛ در «[[مجمع البیان]]» فرموده: «اَلنُّصْحُ‌ اخلاص العمل من الغِشّ‌»... پند دادن را از آن رو نصيحت گويند كه از روى خلوص نيّت و خيرخواهى محض است».&amp;lt;ref&amp;gt;قاموس قرآن، سید علی‌اکبر قرشی، ج۷، ص۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و [[راغب اصفهانی]] می گوید: «اَلنُّصْحُ‌: تَحَرِّي فِعْلٍ‌ أو قَوْلٍ‌ فيه صلاحُ‌ صاحبِهِ. و‌ هو من قولهم: نَصَحْتُ‌ له الوُدَّ. أي: أَخْلَصْتُهُ‌، و نَاصِحُ‌ العَسَلِ‌: خَالِصُهُ‌...».&amp;lt;ref&amp;gt;مفردات ألفاظ القرآن، ج۱، ص۸۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; نُصْح، كار و سخنى است كه مصلحت هم‌نشين او در آن باشد، براى نصيحت خالصانه مى‌گويند نَصَحْتُ‌ له الوُدَّ، چنانكه نَاصِحُ‌ العسلِ‌ یعنی عسل خالص.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واژه «نُصْح» و مشتقات آن در آیاتی از [[قرآن کریم]] به معنای گفته شده به کار رفته، از جمله:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَ لَا يَنفَعُكُمْ '''نُصْحِي''' إِنْ أَرَدتُ أَنْ '''أَنصَحَ''' لَكُمْ إِنْ كَانَ اللَّهُ يُرِيدُ أَنْ يُغْوِيَكُمْ هُوَ رَبُّكُمْ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره هود]]، ۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«أُبَلِّغُكُمْ رِسَالَاتِ رَبِّي وَ '''أَنصَحُ''' لَكُمْ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره اعراف]]، ۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«فَتَوَلَّىٰ عَنْهُمْ وَ قَالَ يَا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَةَ رَبِّي وَ '''نَصَحْتُ''' لَكُمْ وَ لٰكِنْ لَا تُحِبُّونَ '''النَّاصِحِينَ'''»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره اعراف]]، ۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«لَيْسَ عَلَى الضُّعَفَاءِ وَ لَا عَلَى الْمَرْضَىٰ وَ لَا عَلَى الَّذِينَ لَا يَجِدُونَ مَا يُنفِقُونَ حَرَجٌ إِذَا '''نَصَحُوا''' لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ...»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره توبه]]، ۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ضرورت نصیحت و خیرخواهى==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[انسان]] عاقل و باتجربه بایستى اندیشه صائب و تجربیات اندوخته خویش را بدون کمترین شائبه در اختیار همنوعان خود گذارد، از سوى دیگر، مخاطبان باید اندیشه و تجربه خردمندان را بکار گیرند تا به سعادت و خوشبختى  نایل آیند وگرنه در دیدگاه [[امام علی علیه السلام|امیرمؤمنان]] صلوات اللّه علیه، اجتماعى که فاقد «نصیحت‌گر» و «نصیحت پذیر» باشد، فاقد خیر و نیکى است: {{متن حدیث|«لا خَیْرَ فى  قَوْمٍ لَیْسُوا بِناصِحینَ وَلا یُحِبُّونَ النَّاصِحینَ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; شرح غررالحکم، ج ۶، ص ۴۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; در مردمى که ناصح نباشد و ناصحان را دوست نداشته باشند، خیرى نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدون تردید کسى که در برابر خیرخواهى دیگران، بى‌تفاوتى نشان دهد یا به جاى پذیرش نصیحت ناصح، در برابر او جبهه گیرى کند، هرگز به موفقیت نخواهد رسید. [[امام علی]] علیه‌السلام فرمود: {{متن حدیث|«لَمْ یُوَفَّقْ مَنِ اسْتَحْسَنَ الْقَبیحَ وَاعْرَضَ عَنْ قَوْلِ النَّصیحِ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; شرح غررالحکم، ج ۵، ص ۱۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; کسى که زشتى را نیکو شمارد و سخن نصیحت‌گر را نپذیرد، موفق نخواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشمندان و آگاهان نیز اگر از خیرخواهى امتناع ورزند و دیگران را راهنمایى نکنند، دچار لغزش شده و [[خیانت]] پیشه کرده اند. [[امام باقر]] علیه‌السلام مى فرماید: {{متن حدیث|«الْعُلَماءُ فى انْفُسِهِمْ خانَةٌ إنْ کتَمُوا النَّصیحَةَ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; فروع کافى، ج ۸، ص ۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; دانشمندان، اگر نصیحت را پنهان دارند، خود خائنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر این اساس، هم بر آگاهان و مجربان فرض است که نسبت به جامعه  خیرخواهى کنند و راه را از چاه نشان دهند و هم بر نصیحت شوندگان لازم است نصیحت خیرخواهان را به گوش گیرند و بکار بندند. همان امام همام پیرامون گروه نخست فرمود: {{متن حدیث|«یَجِبُ لِلْمُؤْمِنِ عَلَى الْمُؤْمِنِ النَّصیحَةُ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; اصول کافى، ج ۲، ص ۲۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; خیرخواهى مؤمن بر مؤمن، واجب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و [[امام على]] علیه‌السلام به گروه دیگر فرمود: {{متن حدیث|«وَ اقْبَلُوا النَّصِيحَةَ مِمَّنْ أَهْدَاهَا إِلَيْكُمْ وَ اعْقِلُوهَا عَلَى أَنْفُسِكُمْ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; [https://ahlolbait.com/content/14613/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AE%D8%B7%D8%A8%D9%87-121-%D9%86%D9%87%D8%AC-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D9%87%D8%9B-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%BE%D8%B1%D9%87%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%B3%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86 نهج البلاغه، خطبه ۱۲۱.]&amp;lt;/ref&amp;gt; نصیحت را از کسى که آن را به شما هدیه مى کند، بپذیرید و آن را بر خود لازم شمارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اهمیت نصیحت و خیرخواهى==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به مطالب یاد شده، خیرخواهى در [[فرهنگ]] انسان‌ساز [[اسلام]] از منزلتى والا برخوردار شده، در ردیف اصول [[اخلاق اجتماعی|اخلاق اجتماعى]] جاى مى گیرد و نصیحت‌گر مقامى بس رفیع مى یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام|رسول گرامى اسلام]] صلى الله علیه و آله فرمود: [[دین]] یعنى خیرخواهى. پرسیدند: براى چه کسى؟ فرمود: براى خدا، پیامبرش، پیشوایان دین و انبوه مسلمانان.&amp;lt;ref&amp;gt; وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۵۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در سخنى دیگر، انسان کوشا در اطاعت و نصیحت‌گر را در برخى مقامات، همراه خویش دانسته مى فرماید: {{متن حدیث|«ما نَظَرَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ إلى وَلِىّ لَهُ یَجْهَدُ نَفْسَهُ بِالطَّاعَةِ لِامامِهِ وَ النَّصیحَةِ الَّا کانَ مَعَنا فِى الرَّفیقِ الْاعْلى»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار، ج ۲۷، ص ۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; خداوند به دوستدار خود - که خویشتن را در پیروى از پیشوایش و خیرخواهى (براى او) به زحمت افکنده باشد - نظر نمى کند مگر آن که وى (در اثر نظر لطف الهى) در جایگاه برتر ([[بهشت]]) با ما خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این رو [[امیرمؤمنان]] علیه‌السلام مى فرماید: «اصحابى که بیش از دیگران، مسلمانان را نصیحت مى کردند نزد پیامبر صلى الله علیه و آله جایگاه برترى داشتند».&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ج ۱۶، ص ۱۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام صادق]] علیه‌السلام فرمود: {{متن حدیث|«عَلَیْک بِالنُّصْحِ لِلَّهِ فِى خَلْقِهِ فَلَنْ تَلْقاهُ بِعَمَلٍ افْضَلَ مِنْهُ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; اصول کافى، ج ۲، ص ۱۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; بر تو باد که به خاطر خدا در میان خلق او خیرخواهى کنى (یا خیرخواهِ خلق خدا باشى) که او را با کردارى بهتر از نصیحت ملاقات نخواهى کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''خیرخواهی، ویژگى پیامبران:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصیحت و خیرخواهى - به معناى واقعى کلمه - از اصول ادیان الهى به شمار مى رود و همه [[پیامبران]]، بدان متصف بودند و با تمام وجود تلاش  مى کردند مردم را به راه خیر و صلاح، رهنمون شوند و در این راه از هیچ کوششى دریغ نداشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند از خیرخواهى و دلسوزى [[رسول اکرم]] صلى الله علیه و آله چنین یاد مى کند: «{{متن قرآن|لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ}}»؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 3 سوره شعراء|سوره شعرا، آیه ۳.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; گویا از شدت اندوهِ این که آن‌ها ایمان نمى آورند، مى خواهى جانت را از دست بدهى! این [[آیه]] تصریح دارد که [[رسول خدا]] صلى الله علیه و آله جان خویش را در راه نصیحت و هدایت مردم در طبق [[اخلاص]] نهاده بود و بدون هیچ گونه چشم‌داشتى، آنان را به خیر و صلاح دعوت مى کرد. [[امام على]] علیه‌السلام (در بیان فضیلت پیامبر خدا صلى الله علیه و آله) فرمودند: [خداوند] زمانى او را به رسالت برانگیخت که مردم در سرگردانى، گمراه و در [[فتنه]] غرق بودند... خیرخواهى را به نهایت رساند و در مسیر راست، ره پیمود و [مردم را] به [[حکمت]] و اندرز نیکو فراخواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر پیامبران الهى نیز این ویژگى را در حد اعلا دارا بودند که [[قرآن|قرآن مجید]] به عنوان نمونه از چهار نفر آنان یاد کرده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[حضرت نوح]] علیه‌السلام؛ آن حضرت، ۹۵۰ سال به تبلیغ آیین آسمانى خویش پرداخت و به ویژگى نصیحت‌گرى خویش اشاره کرد و فرمود: {{متن قرآن|«أُبَلِّغُكُمْ رِسَالَاتِ رَبِّي وَأَنْصَحُ لَكُمْ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 62 سوره اعراف|سوره اعراف، آیه ۶۲.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; من پیام هاى پروردگارم را به شما ابلاغ مى کنم و خیرخواه شما هستم و از خداوند چیزهایى مى دانم که شما نمى دانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[حضرت هود]] علیه‌السلام؛ ایشان نیز با تلاش وصف ناپذیرى به خیرخواهى مردم زمان خویش پرداخت و به آنان فرمود: {{متن قرآن|«أُبَلِّغُكُمْ رِسَالَاتِ رَبِّي وَأَنَا لَكُمْ نَاصِحٌ أَمِينٌ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; [[آیه 68 سوره اعراف|سوره اعراف، آیه ۶۸.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; من رسالت هاى پروردگارم را به شما مى رسانم و من براى شما خیرخواه و امینم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[حضرت صالح]] علیه‌السلام؛ آن پیامبر [[معصوم]] نیز سالیان دراز به نصیحت و خیرخواهى مردم منطقه خویش پرداخت و با آوردن ناقه - به عنوان [[معجزه]] - حجت را بر آنان تمام کرد ولى نابخردان، نصیحت فرستاده خدا را نادیده انگاشتند و با [[عذاب]] الهى از پاى درآمدند و آن حضرت آخرین سخن خود را در حالی که از آنان روى برتافته بود، این گونه به گوش آنان رساند: {{متن قرآن|«... وَقَالَ يَا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَةَ رَبِّي وَنَصَحْتُ لَكُمْ وَلَٰكِنْ لَا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; [[آیه 79 سوره اعراف|سوره اعراف، آیه ۷۹.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; اى قوم من! همانا من رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ کردم و برایتان خیرخواهى نمودم ولى شما خیرخواهان را دوست ندارید!.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[حضرت شعیب]] علیه‌السلام؛ قوم شعیب نیز فرجامى چون فرجام [[قوم صالح]] داشتند و سخن حضرت شعیب علیه‌السلام نیز نظیر سخن حضرت صالح علیه‌السلام بود: {{متن قرآن|«فَتَوَلَّىٰ عَنْهُمْ وَقَالَ يَا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَاتِ رَبِّي وَنَصَحْتُ لَكُمْ ...»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 93 سوره اعراف|سوره اعراف، آیه ۹۳.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; سپس از آنان روى برتافت و گفت: اى قوم من! همانا من رسالت هاى پروردگارم را به شما ابلاغ کردم و برایتان خیرخواهى نمودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آداب و شرایط نصیحت==&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
هر کس مى خواهد به چنین کار شریفى (نصیحت) اقدام کند، باید شرایط آن را نیز در خویشتن فراهم آورد و آن را با آداب مخصوصى به جاى آورد تا اثر مطلوب را در پى داشته باشد. در اینجا به برخى از آن آداب و شرایط به طور فشرده اشاره مى کنیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. نیت خالص:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نیت|نیّت]] و هدف نهایى ناصح، باید [[قرب الهی|قرب به خدا]] باشد و بندگان خدا را براى رهپویى به سوى او نصیحت کند، زیرا منبع خیر و [[برکت]] جز خدا نیست و هر کار نیکى به سوى او مى رود و به او مى پیوندد. [[رسول خدا]] صلى الله علیه و آله نامه‌هایى را تنظیم کرد تا براى سران کشورهاى جهان ارسال دارد، پیک هاى آن حضرت به خدمت رسیدند. پیامبر ضمن ابلاغ مأموریتشان، فرمود: {{متن حدیث|«انْصَحُوا لِلَّهِ فى  عِبادِهِ فَانَّهُ مَنِ اسْتَرْعى  شَیْئاً مِنْ امُورِ النَّاسِ ثُمَ  لَمْ یَنْصَحْ لَهُمْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیْهِ الْجَنَّةَ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; مکاتیب الرسول، على احمدى، ص ۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; (تنها) به خاطر خدا در میان بندگانش خیرخواهى کنید زیرا اگر کسى مسئولیت بخشى از امور مردم را به عهده گیرد و برایشان خیرخواهى نکند، خداوند [[بهشت]] را بر او حرام می‌کند». خاصیت قصد قربت این است که ناصح هرگز به بندگان خدا [[خیانت]] نکند و آنچه را که صلاح است با آنان در میان گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. آزادگى و تدین:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصیحت‌گر باید از حرّیت و دیانت برخوردار باشد تا خیرخواهى او امضاى  شرعى داشته باشد. [[امام صادق]] علیه‌السلام در این  باره مى فرماید: {{متن حدیث|«...الثَّانِیَةُ أنْ یَکونَ حُرّاً مُتَدَیّناً... وَ اذا کانَ حُرّاً مُتَدَیِّناً اجْهَدَ نَفْسَهُ فِى النَّصیحَةِ لَک...»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; وسائل الشیعه، ج ۸، ص ۴۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; دومین شرط این است که ناصح، آزاده و دیندار باشد، که اگر چنین بود خود را در خیرخواهى تو به تلاش و کوشش وامى دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. پاکى درون:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناصح باید خود از آلودگى ها پاک باشد، [[شیطان]] را از خویش دور سازد، طوق بندگى خدا را بر گردن نهد و پس از منزه شدن از شرّ و زشتى، به خیرخواهى دیگران همت  گمارد؛ امیرمؤمنان صلوات الله علیه با شگفتى مى پرسد: {{متن حدیث|«کیْفَ یَنْصَحُ غَیْرَهُ مَنْ یَغُشَّ نَفْسَهُ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; شرح غررالحکم، ج ۵، ص ۵۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; کسى که به خویشتن خیانت کند، چگونه خیرخواه دیگران مى شود؟!.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام صادق]] علیه‌السلام نیز خیرخواهى از انسان هاى آلوده را بعید مى داند و حتى برخى رذایل را مانع اصلى خیرخواهى معرفى کرده، مى فرماید: {{متن حدیث|«النَّصیحَةُ مِنَ الْحاسِدِ مُحالٌ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; من لایحضره الفقیه، ج ۴، ص ۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; خیرخواهى از [[حسد|حسود]] محال است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عکس آن نیز صحیح است، یعنى کسى که بیشتر به صفاى درون خویش بپردازد و خیرخواه خود باشد، براى مردم هم بهتر خیرخواهى مى کند؛ [[امام علی علیه السلام|امام على]] علیه‌السلام فرمود: {{متن حدیث|«انَّ انْصَحَ النَّاسِ انْصَحُهُمْ لِنَفْسِهِ وَ اطْوَعُهُمْ لِرَبّهِ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; شرح غررالحکم، ج ۲، ص ۵۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; خیرخواه ترین مردم کسى است که براى خودش خیرخواه تر و براى پروردگارش مطیع ترباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۴. انصاف و مدارا:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین نصیحت‌گر باید موقعیت نصیحت پذیر را در نظر بگیرد و با عقل و تدبیر پیش رود، با زبان خوش و نرمخویى به نصیحت بپردازد، مخاطب را به جاى خویش فرض کند و هر چه براى خود مى خواهد براى او هم بپسندد و... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار نصیحت و خیرخواهى==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر انسان هاى شایسته با آداب و شرایط لازم به خیرخواهى مردم بپردازند و آن‌ها هم بدون شائبه، نصیحت خیرخواهان را بکار بندند، خیر و سلامت جامعه را فرامى گیرد و شرّ و پلیدى از آن رخت برمى بندد؛ کاستى ها به تکامل، فقر به غنا، وحشت به امنیت، [[کینه|کینه توزى]] به محبت، ضعف به قدرت تبدیل مى شود و نارسایى ها جبران مى گردد و استعدادهاى خفته شکوفا مى شود. در روایات اسلامى  به برخى از آثار گرانقدر خیرخواهى اشاره شده است، که از میان آن‌ها به سه روایت از [[امام على]] علیه‌السلام بسنده مى کنیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{متن حدیث|«النَّصیحَةُ یُثْمِرُ المَحَبَّةَ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ج ۱، ص ۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; محبت، ثمره خیرخواهى است.&lt;br /&gt;
*{{متن حدیث|«مَنْ قَبِلَ النَّصیحَةَ أمِنَ مِنَ الْفَضیحَةِ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; شرح غررالحکم، ج ۵، ص ۲۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; هر کسى نصیحت را بپذیرد از رسوایى ایمن مى شود.&lt;br /&gt;
*{{متن حدیث|«اقْبَلِ النَّصیحَةَ کىْ تَنْجُوَ مِنَ الْعَذابِ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار، ج ۱، ص ۱۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; نصیحت را بپذیر تا از عذاب رهایى یابى».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اصول اخلاق اجتماعی، مرکز تحقیقات اسلامی سپاه.&lt;br /&gt;
*[[دانشنامه قرآن و حدیث (کتاب)|دانشنامه قرآن و حدیث]]، محمد محمدی ری‌شهری، ج۱۶ ص۱۹۱، [http://www.hadith.net/n692-e6658-p191.html پایگاه اطلاع‌رسانی حدیث شیعه].&lt;br /&gt;
*[[قاموس قرآن]]، سید علی‌اکبر قرشی، ج۷، ص۷۱.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:واژگان قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اخلاق اجتماعی پسندیده]]&lt;br /&gt;
[[رده:صفات پسندیده]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C&amp;diff=169359</id>
		<title>خیرخواهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C&amp;diff=169359"/>
		<updated>2026-09-01T13:54:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: مهدی موسوی صفحهٔ خیرخواهی را به نصیحت منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[نصیحت]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%86%D8%B5%DB%8C%D8%AD%D8%AA&amp;diff=169357</id>
		<title>نصیحت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%86%D8%B5%DB%8C%D8%AD%D8%AA&amp;diff=169357"/>
		<updated>2026-09-01T13:54:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
'''«نصیحت»''' یا «خیرخواهى»، یعنى سخنى که از روی [[اخلاص]] گفته شده و مصلحتِ همنشین انسان را در پى‌داشته باشد، یا دعوت به آنچه که صلاح مخاطب در آن باشد و نهى او از چیزى که تباهى و [[فساد]] در پى‌دارد. بنابراین، ناصح و خیرخواه، کسى است که به کردار و گفتار نیک راهنمایى کند. نصیحت و خیرخواهى نسبت به مردم، در [[قرآن]] و [[حدیث|روایات]] از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== واژه‌شناسی ==&lt;br /&gt;
به گفتۀ [[فخرالدین طریحی]]، «نصیحت» در اصل لغت به معنای «خلوص» است: «أصل اَلنَّصِيحَةِ‌ في اللغة الخلوص...».&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البحرين، ج۲، ص۴۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین گفته اند: «نُصْح بمعنى [[اخلاص]] می‌باشد؛ در «[[مجمع البیان]]» فرموده: «اَلنُّصْحُ‌ اخلاص العمل من الغِشّ‌»... پند دادن را از آن رو نصيحت گويند كه از روى خلوص نيّت و خيرخواهى محض است».&amp;lt;ref&amp;gt;قاموس قرآن، سید علی‌اکبر قرشی، ج۷، ص۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و [[راغب اصفهانی]] می گوید: «اَلنُّصْحُ‌: تَحَرِّي فِعْلٍ‌ أو قَوْلٍ‌ فيه صلاحُ‌ صاحبِهِ. و‌ هو من قولهم: نَصَحْتُ‌ له الوُدَّ. أي: أَخْلَصْتُهُ‌، و نَاصِحُ‌ العَسَلِ‌: خَالِصُهُ‌...».&amp;lt;ref&amp;gt;مفردات ألفاظ القرآن، ج۱، ص۸۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; نُصْح، كار و سخنى است كه مصلحت هم‌نشين او در آن باشد، براى نصيحت خالصانه مى‌گويند نَصَحْتُ‌ له الوُدَّ، چنانكه نَاصِحُ‌ العسلِ‌ یعنی عسل خالص.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واژه «نُصْح» و مشتقات آن در آیاتی از [[قرآن کریم]] به معنای گفته شده به کار رفته، از جمله:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَ لَا يَنفَعُكُمْ '''نُصْحِي''' إِنْ أَرَدتُ أَنْ '''أَنصَحَ''' لَكُمْ إِنْ كَانَ اللَّهُ يُرِيدُ أَنْ يُغْوِيَكُمْ هُوَ رَبُّكُمْ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره هود]]، ۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«أُبَلِّغُكُمْ رِسَالَاتِ رَبِّي وَ '''أَنصَحُ''' لَكُمْ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره اعراف]]، ۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«فَتَوَلَّىٰ عَنْهُمْ وَ قَالَ يَا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَةَ رَبِّي وَ '''نَصَحْتُ''' لَكُمْ وَ لٰكِنْ لَا تُحِبُّونَ '''النَّاصِحِينَ'''»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره اعراف]]، ۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«لَيْسَ عَلَى الضُّعَفَاءِ وَ لَا عَلَى الْمَرْضَىٰ وَ لَا عَلَى الَّذِينَ لَا يَجِدُونَ مَا يُنفِقُونَ حَرَجٌ إِذَا '''نَصَحُوا''' لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ...»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره توبه]]، ۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ضرورت نصیحت و خیرخواهى==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[انسان]] عاقل و باتجربه بایستى اندیشه صائب و تجربیات اندوخته خویش را بدون کمترین شائبه در اختیار همنوعان خود گذارد، از سوى دیگر، مخاطبان باید اندیشه و تجربه خردمندان را بکار گیرند تا به سعادت و خوشبختى  نایل آیند وگرنه در دیدگاه [[امام علی علیه السلام|امیرمؤمنان]] صلوات اللّه علیه، اجتماعى که فاقد «نصیحت‌گر» و «نصیحت پذیر» باشد، فاقد خیر و نیکى است: {{متن حدیث|«لا خَیْرَ فى  قَوْمٍ لَیْسُوا بِناصِحینَ وَلا یُحِبُّونَ النَّاصِحینَ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; شرح غررالحکم، ج ۶، ص ۴۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; در مردمى که ناصح نباشد و ناصحان را دوست نداشته باشند، خیرى نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدون تردید کسى که در برابر خیرخواهى دیگران، بى‌تفاوتى نشان دهد یا به جاى پذیرش نصیحت ناصح، در برابر او جبهه گیرى کند، هرگز به موفقیت نخواهد رسید. [[امام علی]] علیه‌السلام فرمود: {{متن حدیث|«لَمْ یُوَفَّقْ مَنِ اسْتَحْسَنَ الْقَبیحَ وَاعْرَضَ عَنْ قَوْلِ النَّصیحِ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; شرح غررالحکم، ج ۵، ص ۱۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; کسى که زشتى را نیکو شمارد و سخن نصیحت‌گر را نپذیرد، موفق نخواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشمندان و آگاهان نیز اگر از خیرخواهى امتناع ورزند و دیگران را راهنمایى نکنند، دچار لغزش شده و [[خیانت]] پیشه کرده اند. [[امام باقر]] علیه‌السلام مى فرماید: {{متن حدیث|«الْعُلَماءُ فى انْفُسِهِمْ خانَةٌ إنْ کتَمُوا النَّصیحَةَ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; فروع کافى، ج ۸، ص ۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; دانشمندان، اگر نصیحت را پنهان دارند، خود خائنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر این اساس، هم بر آگاهان و مجربان فرض است که نسبت به جامعه  خیرخواهى کنند و راه را از چاه نشان دهند و هم بر نصیحت شوندگان لازم است نصیحت خیرخواهان را به گوش گیرند و بکار بندند. همان امام همام پیرامون گروه نخست فرمود: {{متن حدیث|«یَجِبُ لِلْمُؤْمِنِ عَلَى الْمُؤْمِنِ النَّصیحَةُ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; اصول کافى، ج ۲، ص ۲۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; خیرخواهى مؤمن بر مؤمن، واجب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و [[امام على]] علیه‌السلام به گروه دیگر فرمود: {{متن حدیث|«وَ اقْبَلُوا النَّصِيحَةَ مِمَّنْ أَهْدَاهَا إِلَيْكُمْ وَ اعْقِلُوهَا عَلَى أَنْفُسِكُمْ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; [https://ahlolbait.com/content/14613/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AE%D8%B7%D8%A8%D9%87-121-%D9%86%D9%87%D8%AC-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D9%87%D8%9B-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%BE%D8%B1%D9%87%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%B3%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86 نهج البلاغه، خطبه ۱۲۱.]&amp;lt;/ref&amp;gt; نصیحت را از کسى که آن را به شما هدیه مى کند، بپذیرید و آن را بر خود لازم شمارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اهمیت نصیحت و خیرخواهى==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به مطالب یاد شده، خیرخواهى در [[فرهنگ]] انسان‌ساز [[اسلام]] از منزلتى والا برخوردار شده، در ردیف اصول [[اخلاق اجتماعی|اخلاق اجتماعى]] جاى مى گیرد و نصیحت‌گر مقامى بس رفیع مى یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام|رسول گرامى اسلام]] صلى الله علیه و آله فرمود: [[دین]] یعنى خیرخواهى. پرسیدند: براى چه کسى؟ فرمود: براى خدا، پیامبرش، پیشوایان دین و انبوه مسلمانان.&amp;lt;ref&amp;gt; وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۵۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در سخنى دیگر، انسان کوشا در اطاعت و نصیحت‌گر را در برخى مقامات، همراه خویش دانسته مى فرماید: {{متن حدیث|«ما نَظَرَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ إلى وَلِىّ لَهُ یَجْهَدُ نَفْسَهُ بِالطَّاعَةِ لِامامِهِ وَ النَّصیحَةِ الَّا کانَ مَعَنا فِى الرَّفیقِ الْاعْلى»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار، ج ۲۷، ص ۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; خداوند به دوستدار خود - که خویشتن را در پیروى از پیشوایش و خیرخواهى (براى او) به زحمت افکنده باشد - نظر نمى کند مگر آن که وى (در اثر نظر لطف الهى) در جایگاه برتر ([[بهشت]]) با ما خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این رو [[امیرمؤمنان]] علیه‌السلام مى فرماید: «اصحابى که بیش از دیگران، مسلمانان را نصیحت مى کردند نزد پیامبر صلى الله علیه و آله جایگاه برترى داشتند».&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ج ۱۶، ص ۱۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام صادق]] علیه‌السلام فرمود: {{متن حدیث|«عَلَیْک بِالنُّصْحِ لِلَّهِ فِى خَلْقِهِ فَلَنْ تَلْقاهُ بِعَمَلٍ افْضَلَ مِنْهُ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; اصول کافى، ج ۲، ص ۱۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; بر تو باد که به خاطر خدا در میان خلق او خیرخواهى کنى (یا خیرخواهِ خلق خدا باشى) که او را با کردارى بهتر از نصیحت ملاقات نخواهى کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''خیرخواهی، ویژگى پیامبران:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصیحت و خیرخواهى - به معناى واقعى کلمه - از اصول ادیان الهى به شمار مى رود و همه [[پیامبران]]، بدان متصف بودند و با تمام وجود تلاش  مى کردند مردم را به راه خیر و صلاح، رهنمون شوند و در این راه از هیچ کوششى دریغ نداشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند از خیرخواهى و دلسوزى [[رسول اکرم]] صلى الله علیه و آله چنین یاد مى کند: «{{متن قرآن|لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ}}»؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 3 سوره شعراء|سوره شعرا، آیه ۳.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; گویا از شدت اندوهِ این که آن‌ها ایمان نمى آورند، مى خواهى جانت را از دست بدهى! این [[آیه]] تصریح دارد که [[رسول خدا]] صلى الله علیه و آله جان خویش را در راه نصیحت و هدایت مردم در طبق [[اخلاص]] نهاده بود و بدون هیچ گونه چشم‌داشتى، آنان را به خیر و صلاح دعوت مى کرد. [[امام على]] علیه‌السلام (در بیان فضیلت پیامبر خدا صلى الله علیه و آله) فرمودند: [خداوند] زمانى او را به رسالت برانگیخت که مردم در سرگردانى، گمراه و در [[فتنه]] غرق بودند... خیرخواهى را به نهایت رساند و در مسیر راست، ره پیمود و [مردم را] به [[حکمت]] و اندرز نیکو فراخواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر پیامبران الهى نیز این ویژگى را در حد اعلا دارا بودند که [[قرآن|قرآن مجید]] به عنوان نمونه از چهار نفر آنان یاد کرده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[حضرت نوح]] علیه‌السلام؛ آن حضرت، ۹۵۰ سال به تبلیغ آیین آسمانى خویش پرداخت و به ویژگى نصیحت‌گرى خویش اشاره کرد و فرمود: {{متن قرآن|«أُبَلِّغُكُمْ رِسَالَاتِ رَبِّي وَأَنْصَحُ لَكُمْ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 62 سوره اعراف|سوره اعراف، آیه ۶۲.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; من پیام هاى پروردگارم را به شما ابلاغ مى کنم و خیرخواه شما هستم و از خداوند چیزهایى مى دانم که شما نمى دانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[حضرت هود]] علیه‌السلام؛ ایشان نیز با تلاش وصف ناپذیرى به خیرخواهى مردم زمان خویش پرداخت و به آنان فرمود: {{متن قرآن|«أُبَلِّغُكُمْ رِسَالَاتِ رَبِّي وَأَنَا لَكُمْ نَاصِحٌ أَمِينٌ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; [[آیه 68 سوره اعراف|سوره اعراف، آیه ۶۸.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; من رسالت هاى پروردگارم را به شما مى رسانم و من براى شما خیرخواه و امینم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[حضرت صالح]] علیه‌السلام؛ آن پیامبر [[معصوم]] نیز سالیان دراز به نصیحت و خیرخواهى مردم منطقه خویش پرداخت و با آوردن ناقه - به عنوان [[معجزه]] - حجت را بر آنان تمام کرد ولى نابخردان، نصیحت فرستاده خدا را نادیده انگاشتند و با [[عذاب]] الهى از پاى درآمدند و آن حضرت آخرین سخن خود را در حالی که از آنان روى برتافته بود، این گونه به گوش آنان رساند: {{متن قرآن|«... وَقَالَ يَا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَةَ رَبِّي وَنَصَحْتُ لَكُمْ وَلَٰكِنْ لَا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; [[آیه 79 سوره اعراف|سوره اعراف، آیه ۷۹.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; اى قوم من! همانا من رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ کردم و برایتان خیرخواهى نمودم ولى شما خیرخواهان را دوست ندارید!.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[حضرت شعیب]] علیه‌السلام؛ قوم شعیب نیز فرجامى چون فرجام [[قوم صالح]] داشتند و سخن حضرت شعیب علیه‌السلام نیز نظیر سخن حضرت صالح علیه‌السلام بود: {{متن قرآن|«فَتَوَلَّىٰ عَنْهُمْ وَقَالَ يَا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَاتِ رَبِّي وَنَصَحْتُ لَكُمْ ...»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 93 سوره اعراف|سوره اعراف، آیه ۹۳.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; سپس از آنان روى برتافت و گفت: اى قوم من! همانا من رسالت هاى پروردگارم را به شما ابلاغ کردم و برایتان خیرخواهى نمودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آداب و شرایط نصیحت==&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
هر کس مى خواهد به چنین کار شریفى (نصیحت) اقدام کند، باید شرایط آن را نیز در خویشتن فراهم آورد و آن را با آداب مخصوصى به جاى آورد تا اثر مطلوب را در پى داشته باشد. در اینجا به برخى از آن آداب و شرایط به طور فشرده اشاره مى کنیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. نیت خالص:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نیت|نیّت]] و هدف نهایى ناصح، باید [[قرب الهی|قرب به خدا]] باشد و بندگان خدا را براى رهپویى به سوى او نصیحت کند، زیرا منبع خیر و [[برکت]] جز خدا نیست و هر کار نیکى به سوى او مى رود و به او مى پیوندد. [[رسول خدا]] صلى الله علیه و آله نامه‌هایى را تنظیم کرد تا براى سران کشورهاى جهان ارسال دارد، پیک هاى آن حضرت به خدمت رسیدند. پیامبر ضمن ابلاغ مأموریتشان، فرمود: {{متن حدیث|«انْصَحُوا لِلَّهِ فى  عِبادِهِ فَانَّهُ مَنِ اسْتَرْعى  شَیْئاً مِنْ امُورِ النَّاسِ ثُمَ  لَمْ یَنْصَحْ لَهُمْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیْهِ الْجَنَّةَ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; مکاتیب الرسول، على احمدى، ص ۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; (تنها) به خاطر خدا در میان بندگانش خیرخواهى کنید زیرا اگر کسى مسئولیت بخشى از امور مردم را به عهده گیرد و برایشان خیرخواهى نکند، خداوند [[بهشت]] را بر او حرام می‌کند». خاصیت قصد قربت این است که ناصح هرگز به بندگان خدا [[خیانت]] نکند و آنچه را که صلاح است با آنان در میان گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. آزادگى و تدین:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصیحت‌گر باید از حرّیت و دیانت برخوردار باشد تا خیرخواهى او امضاى  شرعى داشته باشد. [[امام صادق]] علیه‌السلام در این  باره مى فرماید: {{متن حدیث|«...الثَّانِیَةُ أنْ یَکونَ حُرّاً مُتَدَیّناً... وَ اذا کانَ حُرّاً مُتَدَیِّناً اجْهَدَ نَفْسَهُ فِى النَّصیحَةِ لَک...»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; وسائل الشیعه، ج ۸، ص ۴۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; دومین شرط این است که ناصح، آزاده و دیندار باشد، که اگر چنین بود خود را در خیرخواهى تو به تلاش و کوشش وامى دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. پاکى درون:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناصح باید خود از آلودگى ها پاک باشد، [[شیطان]] را از خویش دور سازد، طوق بندگى خدا را بر گردن نهد و پس از منزه شدن از شرّ و زشتى، به خیرخواهى دیگران همت  گمارد؛ امیرمؤمنان صلوات الله علیه با شگفتى مى پرسد: {{متن حدیث|«کیْفَ یَنْصَحُ غَیْرَهُ مَنْ یَغُشَّ نَفْسَهُ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; شرح غررالحکم، ج ۵، ص ۵۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; کسى که به خویشتن خیانت کند، چگونه خیرخواه دیگران مى شود؟!.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام صادق]] علیه‌السلام نیز خیرخواهى از انسان هاى آلوده را بعید مى داند و حتى برخى رذایل را مانع اصلى خیرخواهى معرفى کرده، مى فرماید: {{متن حدیث|«النَّصیحَةُ مِنَ الْحاسِدِ مُحالٌ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; من لایحضره الفقیه، ج ۴، ص ۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; خیرخواهى از [[حسد|حسود]] محال است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عکس آن نیز صحیح است، یعنى کسى که بیشتر به صفاى درون خویش بپردازد و خیرخواه خود باشد، براى مردم هم بهتر خیرخواهى مى کند؛ [[امام علی علیه السلام|امام على]] علیه‌السلام فرمود: {{متن حدیث|«انَّ انْصَحَ النَّاسِ انْصَحُهُمْ لِنَفْسِهِ وَ اطْوَعُهُمْ لِرَبّهِ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; شرح غررالحکم، ج ۲، ص ۵۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; خیرخواه ترین مردم کسى است که براى خودش خیرخواه تر و براى پروردگارش مطیع ترباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۴. انصاف و مدارا:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین نصیحت‌گر باید موقعیت نصیحت پذیر را در نظر بگیرد و با عقل و تدبیر پیش رود، با زبان خوش و نرمخویى به نصیحت بپردازد، مخاطب را به جاى خویش فرض کند و هر چه براى خود مى خواهد براى او هم بپسندد و... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار نصیحت و خیرخواهى==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر انسان هاى شایسته با آداب و شرایط لازم به خیرخواهى مردم بپردازند و آن‌ها هم بدون شائبه، نصیحت خیرخواهان را بکار بندند، خیر و سلامت جامعه را فرامى گیرد و شرّ و پلیدى از آن رخت برمى بندد؛ کاستى ها به تکامل، فقر به غنا، وحشت به امنیت، [[کینه|کینه توزى]] به محبت، ضعف به قدرت تبدیل مى شود و نارسایى ها جبران مى گردد و استعدادهاى خفته شکوفا مى شود. در روایات اسلامى  به برخى از آثار گرانقدر خیرخواهى اشاره شده است، که از میان آن‌ها به سه روایت از [[امام على]] علیه‌السلام بسنده مى کنیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{متن حدیث|«النَّصیحَةُ یُثْمِرُ المَحَبَّةَ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ج ۱، ص ۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; محبت، ثمره خیرخواهى است.&lt;br /&gt;
*{{متن حدیث|«مَنْ قَبِلَ النَّصیحَةَ أمِنَ مِنَ الْفَضیحَةِ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; شرح غررالحکم، ج ۵، ص ۲۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; هر کسى نصیحت را بپذیرد از رسوایى ایمن مى شود.&lt;br /&gt;
*{{متن حدیث|«اقْبَلِ النَّصیحَةَ کىْ تَنْجُوَ مِنَ الْعَذابِ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار، ج ۱، ص ۱۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; نصیحت را بپذیر تا از عذاب رهایى یابى».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اصول اخلاق اجتماعی، مرکز تحقیقات اسلامی سپاه.&lt;br /&gt;
*[[دانشنامه قرآن و حدیث (کتاب)|دانشنامه قرآن و حدیث]]، محمد محمدی ری‌شهری، ج۱۶ ص۱۹۱، [http://www.hadith.net/n692-e6658-p191.html پایگاه اطلاع‌رسانی حدیث شیعه].&lt;br /&gt;
*[[قاموس قرآن]]، سید علی‌اکبر قرشی، ج۷، ص۷۱.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:واژگان قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اخلاق اجتماعی پسندیده]]&lt;br /&gt;
[[رده:صفات پسندیده]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA&amp;diff=169356</id>
		<title>خیانت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA&amp;diff=169356"/>
		<updated>2026-09-01T08:38:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
{{الگو:منبع الکترونیکی معتبر|ماخذ=پایگاه}}&lt;br /&gt;
'''«خیانت»''' در مقابل «[[امانت]]»، و به معنای خودداری از پرداخت حقّی است که [[انسان]] پرداختن آن را تعهد کرده است. همچنین خیانت به معنای بی­‌وفایی و [[خلف وعده|خُلف وعده]] و نقض عهد آمده است.&amp;lt;ref&amp;gt;مهیار، رضا؛ فرهنگ ابجدی عربی - فارسی، ج ۱، ص ۳۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; ضعف [[ایمان]] و [[عقاید|عقیده]] و غلبه هوی و هوس و [[حرص]] و [[طمع]] بر انسان را، می‌توان از عوامل و زمینه‌­های بروز خیانت برشمرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== واژه‌شناسی ==&lt;br /&gt;
«خيانت» مقابل «[[امانت]]» است و اصل آن چنانكه در «[[مجمع البیان]]» ذيل [[آیه 186 سوره بقره|آیه ۱۸۶ سوره بقره]] گفته، به معنى منع [[حق]] و مخالفت با حقّ‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;قرشی، سید علی اکبر؛ قاموس قرآن، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۷۱، چاپ ششم، ج ۲، ص ۳۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[راغب اصفهانی]] می گويد: «اَلْخِيَانَةُ‌ و النّفاق واحد، إلا أنّ‌ الخيانة تقال اعتبارا بالعهد و الأمانة و النّفاق يقال اعتبارا بالدّين، ثم يتداخلان، فَالْخِيَانَةُ‌: مخالفة الحقّ‌ بنقض العهد فی السّرّ و نقيض الخيانة: الأمانة».&amp;lt;ref&amp;gt;راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن،‌ دمشق بیروت، دارالعلم الدار الشامیه، ۱۴۱۲، ج۱ ص ۳۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; خيانة و [[نفاق]] يكى است، جز اينكه خيانة بيشتر در شكستن پيمان و [[امانت]] به كار مى‌رود ولى نفاق باعتبار خلاف در [[دين]] است، سپس اين دو معنى در هم تداخل نموده. پس خيانة همين مخالفت با حقّ‌ و پيمان‌شكنى در پنهانى است و نقطۀ مقابل خيانت، امانت است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واژه خیانت و مشتقات آن در آیاتی از [[قرآن کریم]] نیز آمده است، از جمله:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَ إِمَّا تَخَافَنَّ مِنْ قَوْمٍ '''خِيَانَةً''' فَانبِذْ إِلَيْهِمْ عَلَىٰ سَوَاءٍ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ '''الْخَائِنِينَ'''»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره انفال]]، ۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«ذَٰلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ '''أَخُنْهُ''' بِالْغَيْبِ وَ أَنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي كَيْدَ '''الْخَائِنِينَ'''».}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره يوسف]]، ۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«... وَ لَا تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَىٰ '''خَائِنَةٍ''' مِنْهُمْ إِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْ...».}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره مائده]]، ۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نکوهش خیانت در قرآن و روایات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[الله|خداوند]] متعال یک سلسله قوانین و مقرراتی را که برای بندگان وضع نموده، به عنوان «[[امانت]]» از آنها نام برده و از هر گونه خیانتی نسبت به آن به شدت نهی کرده است که در اینجا به مواردی اشاره می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند در [[قرآن کریم]] می‌فرماید: {{متن قرآن|«وَ إِنْ يُرِيدُوا خِيَانَتَكَ فَقَدْ خَانُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ فَأَمْكَنَ مِنْهُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره انفال]]، ۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; اما اگر بخواهند با تو خیانت کنند، (تازگی ندارد) آنها پیش از این (نیز) به خدا خیانت کردند و خداوند (شما را) بر آنها پیروز کرد خداوند دانا و حکیم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این [[آیه]] استفاده می‌شود که دشمنان، سابقه خیانت دارند و خیانت آنان سبب اسارت و تحت سیطره قرار گرفتن آنان است.&amp;lt;ref&amp;gt;قرائتی، محسن؛ تفسیر نور، تهران، مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن، ۱۳۸۳، چاپ یازدهم، ج ۴، ص ۳۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آیه‌ای دیگر می‌فرماید: {{متن قرآن|«يَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَمَا تُخْفِي الصُّدُورُ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره غافر]]، ۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; او چشمهایی را که به خیانت می‌گردد و آنچه را سینه‌ها پنهان می‌دارند، می‌داند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این آیه و آیات قبل آن، ادامه توصیف [[قیامت]] است و در حقیقت این آیات ویژگی‌های قیامت و حوادث هول انگیز آن را - که هر انسان مؤمنی را عمیقاً در فکر فرو می­ برد - بیان کرده است. در مورد چگونگی قیامت می‌فرماید: خدایی که از حرکات مخفیانه چشم ها و اسرار درون سینه‌ها آگاه است در آن روز درباره خلایق، دادرسی و قضاوت می‌کند و با این علم و آگاهی دقیق او روز گنهکاران سیاه و تاریک است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[حدیث|حدیثی]] از [[امام صادق]] علیه السلام می‌خوانیم: هنگامی که از معنی آیه از آن حضرت سؤال شد، فرمود: «آیا ندیده‌ای گاه انسان به چیزی نگاه می‌کند اما چنین وانمود می‌کند که به آن نگاه نمی‌کند؟ این نگاههای خیانت آلود است». این نگاهها خواه به نوامیس مردم باشد و یا امور دیگری که نگاه کردن به آن ممنوع است، بر خداوند که ذره‌ای از آنچه در آسمانها و زمین است از علم او مخفی نیست پنهان نمی‌ماند.&amp;lt;ref&amp;gt;مکارم شیرازی، ناصر؛ تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۷۴ ش، چاپ اول، ج ۲۰، ص ۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آیه دیگری می‌فرماید: {{متن قرآن|«ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَامْرَأَتَ لُوطٍ كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَيْنِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ يُغْنِيَا عَنْهُمَا مِنَ اللَّهِ شَيْئًا وَقِيلَ ادْخُلَا النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره تحریم]]، ۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; خداوند برای کسانی که کافر شده‌اند به همسر [[حضرت نوح علیه السلام|نوح]] و همسر [[حضرت لوط علیه السلام|لوط]] مثل زده است، آن دو تحت سرپرستی دو بنده از بندگان صالح ما بودند ولی به آن دو خیانت کردند و ارتباط با این دو (پیامبر) سودی به حالشان (در برابر [[عذاب]] الهی) نداشت و به آنها گفته شد: «وارد آتش شوید همراه کسانی که وارد می‌شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این آیه کریمه متضمن مثلی است که خدا به وسیله آن حال کفار را مجسم می‌کند و به حال دو زن تاریخ مثل می‌زند که هر دو همسر دو پیامبر بزرگوار بودند؛ دو پیامبری که خداوند عبد صالحشان نامیده و با این حال این دو زن به آن دو بزرگوار خیانت کردند و در نتیجه فرمان الهی رسید که با سایر دوزخیان داخل [[جهنم|دوزخ]] گردند، اما همسری آنان سودی به حالشان نبخشید و بدون کسب کمترین امتیازی در زمره هالکان به هلاکت رسیدند.&amp;lt;ref&amp;gt;طباطبایی، محمدحسین؛ المیزان فی تفسیر القرآن، قم، دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین، ۱۴۱۷ق، ج ۱۹، ص ۵۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو زن به این دو پیامبر خیانت کردند، البته خیانت آنها هرگز انحراف از جاده [[عفت]] نبود؛ زیرا هرگز همسر هیچ پیامبری آلوده به بی­ عفتی نبوده است؛ [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله در [[حدیث|حدیثی]] می‌فرماید: «همسر هیچ پیامبری هرگز آلوده به عمل منافی عفت نشد». خیانت همسر لوط این بود که با دشمنان آن پیامبر همکاری می‌کرد و اسرار خانه او را به دشمن می‌سپرد و همسر نوح نیز چنین بود.&amp;lt;ref&amp;gt;مکارم شیرازی، ناصر؛ تفسیر نمونه؛ ج ۲۴، ص ۳۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مراجعه به منابع دینی و روایی نیز می توان [[تفسیر]] مناسبی از صفت خیانت ارائه کرد. چنانکه [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله فرمود: &lt;br /&gt;
کسی که [[امانت]] را رعایت نمی‌کند،‌ ایمان ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، محمدباقر؛ بحارالانوار، بیروت، موسسه الوفا، ۱۹۶۵م، ج۷۴، ص ۲۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام علی]] علیه السلام در مورد آثار مهم دنیوی امانت و خیانت فرمود: امانت [[رزق]] و روزی می‌آورد و خیانت مایه فقر است.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ج ۷۸، ص ۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدیثی دیگر می‌فرماید: بدترین مردم کسی است که به [[امانت داری]] ایمان ندارد و از خیانت نمی‌پرهیزد.&amp;lt;ref&amp;gt;خوانساری، جمال الدین محمد؛ شرح غررالحکم،تهران، دانشگاه تهران، ۱۳۴۶، ج ۴ ص ۱۷۵&amp;lt;/ref&amp;gt; از خیانت بر حذر باش؛ زیرا بدترین [[گناه]] است و شخص خائن، به جرم خیانتش معذّب خواهد بود.&amp;lt;ref&amp;gt;نوری، حسین؛ مستدرک الوسائل، قم، احیاء التراث، ۱۳۹۸، ج۲، ص ۵۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیز می‌فرماید: خیانت دلیل بر کمی [[تقوا]] و بی­ دینی است.&amp;lt;ref&amp;gt;شرح غررالحکم، ج ۱، ص ۳۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==عوامل و زمینه‌های خیانت ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عوامل فراوانی را می ­توان برای زمینه ­های بروز خیانت نام برد که در اینجا به تعدادی از آنها اشاره می­ شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''ضعف ایمان و عقیده:''' همان گونه که [[ایمان]] خاستگاه بسیاری از ارزش‌ها و از جمله [[امانت‌داری|امانت داری]] است، ضعف ایمان و [[عقاید|عقیده]] یا فقدان آن از عوامل بروز خیانت است. از این رو [[پیامبر اسلام|پیامبر]] صلی الله علیه و آله فرمود: نشانه [[نفاق|منافق]] سه چیز است؛ آنگاه که سخن می‌گوید [[دروغ]] می‌گوید و آنگاه که وعده‌ای می‌دهد [[خلف وعده]] می‌کند و آنگاه که امین شمرده می‌شود، خیانت می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;بحار، ج ۷۲، ص ۲۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*'''غلبه هوی و هوس در دنیاپرستی:''' انسان که [[هوی و هوس]] و [[دنیاطلبی|دنیاپرستی]] بر او غلبه می‌کند و تنها به منافع زودگذر دنیا می ­اندیشد، زمینه برای خیانت در او فراهم می ­شود؛ زیرا این دسته افراد به عواقب خیانت فکر نمی‌کنند و به فرموده [[قرآن]]، با غلبه هوی و هوس، پرده‌ای بر چشم و گوش و عقل آن‌ها افکنده شده که نمی‌دانند چه می‌کنند. {{متن قرآن|«أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَىٰ عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَىٰ سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَىٰ بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ ۚ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره جاثیه]]، ۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; آیا دیدی کسی را که معبود خود را هوای نفس خویش قرار داده و خداوند او را با آگاهی (بر این که شایسته هدایت نیست) گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مهر زده و بر چشمش پرده‌ای افکنده است؟ با این حال چه کسی می‌تواند غیر از خدا او را هدایت کند؟‌ آیا متذکر نمی‌شوید؟ &lt;br /&gt;
*'''چیره شدن حرص و طمع بر انسان:''' انسان [[حرص|حریص]] نیز مرتکب خیانت می‌شود؛ هم در اموال دیگران خیانت می‌کند و هم در اشتغال به پُستی که شایسته آن نیست، حریص است و از این رو به جای تلاش و کوشش و غلبه بر هوی و هوس و کنترل [[حرص]] و [[طمع]] برای رسیدن به مقصود راه خیانت را در پیش می‌گیرد.&lt;br /&gt;
*'''دلبستگی به مال و فرزند:''' در قرآن آمده است: {{متن قرآن|«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَخُونُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ وَتَخُونُوا أَمَانَاتِكُمْ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ * وَاعْلَمُوا أَنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَأَوْلَادُكُمْ فِتْنَةٌ وَأَنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره انفال]]، ۲۷-۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; ای کسانی که ایمان آورده‌اید! به خدا و پیامبر خیانت نکنید و (نیز) در امانات خود خیانت روا مدارید، در حالی که می‌دانید (این کار، گناه بزرگی است)». و بدانید اموال و اولاد شما وسیله آزمایش است و پاداش عظیم (برای آنها که از عهده امتحان برآیند) نزد خدا است». امانت در این آیه، همه شئون زندگی اجتماعی و سیاسی و [[اخلاق|اخلاقی]] را شامل می‌شود. علاقه به مال و فرزند و حفظ منافع شخصی گاهی در یک لحظه حساس چشم و گوش انسان را نسبت به حقایق می‌بندد و این در حقیقت خیانت آگاهانه است. چگونگی بدست آوردن اموال، چگونگی خرج کردن آنها و میزان دلبستگی و علاقه به آن همگی میدان‌های آزمایش بشر است، بسیارند کسانی که از نظر عبادات معمولی و تظاهر به [[دین]] و مذهب و حتی گاهی از نظر انجام [[مستحب|مستحبات]]، بسیار سخت­گیر و وفادارند، اما به هنگامی که پای یک مسئله مالی به میان می‌آید ‌همه چیز کنار می‌رود و تمام قوانین الهی و مسائل انسانی و حق و [[عدالت]]، بدست فراموشی سپرده می‌شود... .&amp;lt;ref&amp;gt;مکارم شیرازی، ناصر؛ تفسیر نمونه، ج ۷، ص ۱۳۸-۱۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و پیامدهای خیانت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیانت در همه ابعادش ناپسند بوده و دارای عواقب و آثاری است که به مهمترین آنها اشاره می ­شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''خشم خدا:''' {{متن قرآن|«وَمَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَغُلَّ ۚ وَمَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِمَا غَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ۚ ثُمَّ تُوَفَّىٰ كُلُّ نَفْسٍ مَا كَسَبَتْ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره آل عمران]]، ۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; گمان کردید ممکن است پیامبر به شما خیانت کند؟ در حالی که ممکن نیست هیچ پیامبری خیانت کند! و هر کس خیانت کند، روز رستاخیر، آنچه را در آن خیانت کرده با خود (به صحنه محشر) می‌آورد سپس به هر کس آنچه را فراهم کرده (و انجام داده است)، به طور کامل داده می‌شود و (به همین دلیل) به آنها ستم نخواهد شد (چرا که محصول اعمال خود را خواهید دید)». با توجه به این آیه، عمل خیانت، خیانت است و مقدار آن مهم نیست. [[قیامت]] صحنه‌ای است که نیکان حسنات خود را می‌آورند و خائنین خیانت‌های خود را به همراه دارند. خداوند عادل است، هم جزا را کامل می‌دهد و هم ذره‌ای افراط نمی‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;قرائتی، محسن؛ تفسیر نور، ج ۲، ص ۱۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''سستی ایمان و دینداری:''' همان طوری ­که یکی از فواید امانت‌داری تحکیم پایه‌های ایمان و گسترش دینداری است، در مقابل، خیانت موجب سستی ایمان و دینداری است. [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله فرمود: از خیانت دوری کنید چرا که خیانت آدمی را از [[اسلام]] دور می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;غررالحکم، ج ۳، ص ۳۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''زوال اعتماد اجتماعی:''' یکی دیگر از آثار خیانت، از بین رفتن اعتماد اجتماعی است. [[امام صادق]] علیه السلام به عبدالرحمن فرمود: بر تو باد به [[راستگویی و صداقت|راستگویی]] و اداء [[امانت]] تا شریک مال مردم شوی، این چنین (و هنگامی که این سخن را می‌گفت انگشتان خود را به هم جمع کرده بود و به من نشان داد یعنی مانند این انگشتان).&amp;lt;ref&amp;gt;کلینی، محمد بن یعقوب؛ فروع کافی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۲، ج ۵، ص ۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''از بین رفتن آرامش عمومی:''' بدیهی است که آسایش خاطر و رفاه عمومی در گسترش «امنیت» است، ناامنی و آشفتگی مرگباری که به واسطه شیوع «خیانت» در محیط جامعه‌ای حکمفرما می‌شود، به منزله نابودی [[عدالت]] و اساس تشکیلات و موجودیت آن ملت است؛ آری آنجا که امنیت،‌ آزادی و برادری و انسانیت وجود ندارد، خیانت منحصر به امور خاصی نیست بلکه معنای وسیعی دربردارد و کلیه اعمال انسانی را شامل می‌شود؛ هر گفتار و کرداری، دارای حد مشخص و دقیقی است که اندکی انحراف و تخطی از آن موجب می‌شود [[انسان]] از «مرز امانت» عبور کرده و در «جاده خیانت» و نادرستی قدم بگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''از بین رفتن آرامش روح و فکر:''' هنگامی که امانت در یک جامعه یا در یک خانواده حکمفرما شود، مایه آرامش فکر و روح آنها است؛ زیرا در صورت احتمال خیانت همه از هم وحشت دارند و دائماً از این نگرانند که خیانتی نسبت به آنها صورت نگیرد و مال یا جان یا ناموس یا مقامشان به خطر نیفتد و ادامه چنین زندگی که افراد از یکدیگر بترسند، ناگوار و دردناک است و چه بسا موجب بیماری‌های جسمی و روحی فراوانی شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''محرومیت از محبت خدا:''' {{متن قرآن|«وَ إِمَّا تَخَافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيَانَةً فَانبِذْ إِلَيْهِمْ عَلَىٰ سَوَاءٍ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْخَائِنِينَ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره انفال]]، ۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; هرگاه با ظهور نشانه‌هایی از خیانت گروهی بیم داشته باشی (که عهد خود را شکسته، حمله غافلگیرانه کنند)، به طور عادلانه به آنها اعلام کن که پیمانشان لغو شده است. زیرا خداوند خائنان را دوست نمی‌دارد. با توجه به آیه فوق، خیانت موجب محرومیت از محبت الهی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''رسوایی و شرم انسان:''' {{متن قرآن|«وَلَا تُجَادِلْ عَنِ الَّذِينَ يَخْتَانُونَ أَنْفُسَهُمْ ۚ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ مَنْ كَانَ خَوَّانًا أَثِيمًا * يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَلَا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ وَهُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ مَا لَا يَرْضَىٰ مِنَ الْقَوْلِ ۚ وَكَانَ اللَّهُ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطًا»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره نساء]]، ۱۰۸-۱۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از آنها که به خود خیانت کردند، دفاع مکن! زیرا خداوند افراد خیانت پیشه گنهکار را دوست ندارد. آنها زشتکاری خود را از مردم پنهان می‌دارند اما از خدا پنهان نمی‌دارند و هنگامی که در مجالس شبانه، سخنانی که خدا راضی نبود، می‌گفتند، ‌خدا با آنها بود. خدا به آنچه انجام می‌دهند ‌احاطه دارد. آیه فوق، خائنان را مورد سرزنش قرار داده، می‌گوید: آنها شرم دارند که باطن اعمالشان برای مردم روشن شود، ولی از خدا شرم ندارند. خداوندی که همه جا با آنان است و بر اعمال آنان احاطه دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;مکارم شیرازی،‌ ناصر؛ تفسیر نمونه، ج ۴، ص ۱۱۶-۱۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==راه‌های پیشگیری از خیانت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای پیشگیری از وقوع خیانت توسط افراد جامعه، باید به امور ذیل توجه کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''تقویت پایه‌های ایمان:''' تقویت پایه‌های [[ایمان]] از طریق شناخت [[الله|خدا]] و [[توکل]] و اعتماد بر او و اطمینان به وعده‌های تخلف ناپذیر او زمینه را برای وصول به مواهب زندگی از راه مشروع فراهم می‌کند.&lt;br /&gt;
*'''تأمین نیازهای معقول و مشروع:''' یکی از عواملی که فرد را به خیانت می‌کشاند، نیازمندی است و اگر مدیران و مسئولان به نیازهای معقول و مشروع کسانی که تحت مدیریت آنان هستند توجه کنند و آن را برآورده سازند، زمینه خیانت در افراد از بین می‌رود.&lt;br /&gt;
*'''توجه به عواقب شوم خیانت در دنیا و آخرت:''' انسانی که بداند خیانت موجب رسوایی در دنیا و سرافکندگی در برابر خلق و خالق و گرفتار شدن به محرومیت‌های ناشی از رسوایی و سرافکندگی و در نتیجه گرفتار فقر می‌شود، هرگز به آن مبتلا نمی‌شود و همچنین انسانی که بداند در [[آخرت]] گرفتار [[عذاب]] الهی خواهد شد از خیانت می‌گریزد. [[پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله فرمود: چهار چیز است که اگر یکی از آنها در خانه‌ای وارد شود ویران گردد و هرگز برکت الهی آن را آباد نخواهد کرد؛ خیانت، سرقت، [[شراب خواری|شرب خمر]] و [[زنا]].&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج ۷۶، ص ۱۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*'''اصلاحات اجتماعی''' '''و فرهنگی:''' توجه به نقش جامعه و ایجاد بسترهای مناسب و زدودن عوامل زمینه ساز خیانت در جامعه نیز می تواند نقش بسزایی در پیشگیری از وقوع خیانت داشته باشد. اساسا گسترش کارهای [[فرهنگ|فرهنگی]] در جامعه و استحکام بخشیدن به بنیان ­های فکری افراد جامعه، زمینه وقوع و گسترش خیانت را در مقیاس اجتماعی از بین خواهد برد و این وظیفه به دوش مسئولین اجتماع است.&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*[http://www.pajoohe.ir &amp;quot;خیانت&amp;quot;، زینب برجی‌نژاد، دانشنامه پژوهه]، تاریخ بازیابی: ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱.&lt;br /&gt;
[[رده:واژگان قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اخلاق اجتماعی]]&lt;br /&gt;
[[رده:صفات ناپسند]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%B1_%D8%BA%D8%A8%D9%86&amp;diff=169355</id>
		<title>خیار غبن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%B1_%D8%BA%D8%A8%D9%86&amp;diff=169355"/>
		<updated>2026-09-01T06:47:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«خیار غَبن»''' به این معنی است که اگر یکی از طرفین معامله ببیند که در اثر انجام این معامله، متضرّر شده و این ضرر فاحش است، بر اساس قانون، امکان فسخ آن قرارداد را دارد. به عبارت دیگر، خیار غبن به معنی تسلط دو طرف معامله بر فسخ قرارداد به سبب ضرر (غبن) می‌باشد. معروف میان [[فقیه|فقها]]، ثبوت خیار براى فروشنده یا خریدار به سبب غبن در معامله، در صورت جهل مغبون به واقع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==غبن در لغت و اصطلاح==&lt;br /&gt;
معنی لغوی غبن، ضرر و زیان رساندن یا فریب دادن و گول زدن دیگری است. و در اصطلاح عبارت است از فروختن مال خود به کمتر از قیمت واقعى آن و یا خریدن کالایى بیشتر از بهاى واقعى‌اش با جهل مغبون (فروشنده یا خریدار) به واقع. مراد از کمتر یا بیشتر بودن قیمت به لحاظ شرایط مقرر در معامله است؛ بنابر این، اگر فروشنده کالایى را که هزار تومان ارزش دارد به شرط ثبوت خیار براى خود، به کمتر از آن بفروشد، غبن تحقق نمى‌یابد؛ زیرا ارزش کالاى فروخته شده به گونه یاد شده کمتر از ارزش کالایى است که به گونه بیع لازم (بیع بدون‌ حق خیار براى فروشنده) فروخته مى‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما واژه‌ «خیار» از مصدر عربی و به معنی اختیار داشتن است. در مباحث حقوقی به اختیاری که فرد برای بر هم زدن معامله دارد خیار گفته می‌شود. به این معنی که در هر قرارداد، طرفین معامله، بر اساس مفاد قرارداد، اختیاراتی برای فسخ قرارداد دارند و می‌توانند طبق توافقات انجام شده با توجه به اختیاراتشان معامله را بر هم زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شرایط اعمال خیار غبن==&lt;br /&gt;
برای اینکه بتوان با توجه به خیار غبن معامله را فسخ کرد باید یک سری شرایط وجود داشته باشد. شرایط اِعمال خیار غبن از قرار زیر است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*معامله باید یک معامله معوّض باشد، مثل قرارداد خرید و فروش یا عقد [[اجاره]]، زیرا تنها در معاملات معوّض است که دو چیز با هم مبادله می شوند و یکی ممکن است دیگری را فریب بدهد نه در معاملات غیر معوض مثل هبه.&lt;br /&gt;
*کسی که فریب خورده است، نباید در حین معامله از قیمت عادلانه خبر داشته باشد؛ در صورتی که خبر داشته باشد حق فسخ ندارد.&lt;br /&gt;
*غبن باید فاحش باشد، یعنی فریب باید واضح باشد و نباید به صورتی باشد که بتوان از آن چشم پوشی کرد. مثلا در معامله خانه ای با ارزش ۱۵۰ میلیون تومان، یک میلیون تومان باعث نمی شود که خریدار بتواند معامله را با توجه به '''خیار غبن''' خاتمه دهد، ولی ۵۰ میلیون تومان تفاوت قیمت به خریدار اجازه می دهد که با ارائه دادخواست به دادگاه معامله را فسخ کند.&lt;br /&gt;
*در اینکه آغاز ثبوت خیار غبن پس از آشکار شدن غبن است یا از زمان عقد، اختلاف است. این اختلاف ناشى از آن است که آیا پیدایى غبن، شرط شرعىِ حدوث خیار است یا کاشف عقلى از ثبوت آن هنگام عقد؛ بر مبناى نخست، آغاز ثبوت خیار غبن، پس از علم به غبن خواهد بود، برخلاف مبناى دوم که مبدأ آن زمان عقد مى‌شود.&lt;br /&gt;
*آیا خیار غبن فوری است یا با تأخیر هم ثابت است؟ قول اوّل به مشهور نسبت داده شده است. بنابر قول به فوری بودن، مغبون پس از آگاهى از غبن باید فوری معامله را فسخ کند و در صورت تأخیر، خیار او ساقط مى‌گردد؛ لیکن بنا بر قول به جواز تراخی، با تأخیر زمانى خیار ساقط نمى‌شود. البته نباید تأخیر به اندازه‌اى باشد که به طرف دیگر معامله زیان برسد. لازم به ذکر است در ماده ۴۲۰ قانون مدنی آمده است که فرد فریب خورده باید فوراً بعد از اینکه متوجه فریب و ضرر شد اقدام کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اسباب سقوط خیار غبن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شرط سقوط خیار در ضمن عقد: اگر در عقد بر فرض پیدایى غبن، سقوط خیار شرط شود، با آشکار شدن غبن، براى مغبون خیار ثابت نمى‌شود. البته در صورتى که هنگام شرط مرتبه‌اى از غبن مقصود باشد و عبارت عقد نیز آن را در بر گیرد، تنها با پیدایى آن مرتبه، خیار‌ ساقط مى‌شود. بنابر این، در فرضى که یک دهم غبن مقصود بوده، لیکن یک پنجم آن آشکار شده است، خیار ساقط نمى‌شود. برخى شرط سقوط خیار در عقد را باطل و آن را موجب بطلان عقد دانسته‌اند.&lt;br /&gt;
*اسقاط خیار پس از عقد: این اسقاط یا با آگاهى از غبن صورت مى‌گیرد یا با جهل به آن و در هر دو صورت یا در مقابل آن عوضى دریافت مى‌شود و یا اسقاط، مجّانى خواهد بود. اسقاط با آگاهى از مرتبه غبن؛ خواه مجانى یا در مقابل دریافت عوض (به معناى مصالحه بر اسقاط در برابر عوض) موجب سقوط خیار مى‌شود. همچنین اسقاط با جهل به مرتبه غبن با تصریح بر اسقاط خیار با پیدایى غبن در هر مرتبه‌اى که باشد؛ لیکن سقوط خیار غبن، با اسقاط آن قبل از آشکار شدن غبن و آگاهى از آن، بویژه در فرض دریافت عوض در مقابل اسقاط، محلّ بحث است.&lt;br /&gt;
*تصرف مغبون در مال: این تصرف یا پس از آشکار شدن غبن است و یا پیش از آن. در فرض اوّل، چنانچه بیانگر رضایت وى از معامله باشد موجب سقوط خیار مى‌شود. همچنین -بنابر آنچه که به مشهور نسبت داده شده- تصرف قبل از آشکار شدن غبن اگر موجب خروج مال از ملک مغبون گردد -مانند آنکه آن را بفروشد- یا مانع بازگرداندن آن شود -مانند آنکه برده خریدارى شده را آزاد کند- موجب سقوط خیار است. لیکن سایر تصرّفات قبل از آشکار شدن غبن موجب سقوط خیار نخواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت علیهم‌السلام (کتاب)|فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت علیهم‌السلام]]، ج‌۳، ص۵۵۳.&lt;br /&gt;
*[https://kilid.com/mag/buy-and-rent-advice/legal-training-and-advice/2411/ &amp;quot;خیار غبن به زبان ساده یعنی چه و چه شرایطی دارد؟&amp;quot; سایت کیلید].&lt;br /&gt;
*[https://www.heyvalaw.com/web/articles/view/359/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%BA%D8%A8%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA.html &amp;quot;خیار غبن چیست؟&amp;quot; سایت مشاوره حقوقی دینا].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: حقوق]]&lt;br /&gt;
[[رده:احکام اقتصادی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D9%86_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF&amp;diff=169354</id>
		<title>خون شهید</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D9%86_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF&amp;diff=169354"/>
		<updated>2026-09-01T06:10:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
[[پرونده:Khoon.jpg|thumb|230px|left|بر مدار خون - مهدی محمدزاده]]&lt;br /&gt;
هنگامی که همت عالی مسلمانی در راه تحقق اهداف مقدس [[اسلام]] فزونی گیرد و روحش در پرتو آموزه‌های اسلام، عظمت انسانی یابد، در وقت نیاز حاضر می‌شود که با نثار خون در راه هدف مقدسش به خون خود ارزش دهد و در عین حال، به فیض شهود حقائق یعنی [[شهادت در راه خدا|شهادت]] نائل آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ارزش خون شهید ==&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله فرمود: {{متن حدیث|«ما من قطرة احبّ الی الله عزّوجلّ من قطرة دمٍ فی سبیل الله»}}&amp;lt;ref&amp;gt; وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۸. &amp;lt;/ref&amp;gt;؛ هیچ قطره ای در نزد خداوند، دوست داشتنی تر از قطره خونی که در راه خدا ریخته شود نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قداست‌ خون شهید نیز از همین ‌جاست، چرا که او با [[خدا]] معامله مى‌کند و حق اوست که به بیان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با اولین قطره خونش که بر زمین ‌ریخته مى‌شود، آمرزیده شود: {{متن حدیث|«اول ما یُهراق من دم الشهید یُغفر له ذنبُه کلّه الّا الدَّین‌»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;میزان الحکمه، ج ۵، ص ۱۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; و قطره خونى که در راه خدا ریخته شود، یا قطره اشکى از [[خوف و رجاء|خوف]] خدا، محبوبترین قطره نزد خداوند است: {{متن حدیث|«ما من قطرة احب الى الله عزوجل من قطرتین: قطرة دم فى سبیل الله و قطرة دمعة فى سواد اللیل لایرید بها عبد الّا الله‌»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص ۱۸۷ (از امام زین العابدین علیه السلام).&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید مطهری]] در رابطه با خون شهید می گوید: هیچوقت خون شهید هدر نمی‌رود، خون شهید به زمین نمی‌ریزد، خون شهید هر قطره‌اش تبدیل به صدها قطره و هزارها قطره، بلکه به دریایی از خون‌ می‌گردد و در پیکر اجتماع وارد می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; قیام و انقلاب مهدی (عج) از دیدگاه فلسفه تاریخ، شهید مرتضی مطهری، انتشارات صدرا، ۱۳۷۳، ص ۱۰۴. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==خون در فرهنگ عاشورا&amp;lt;ref&amp;gt; این بخش از مقاله از کتاب فرهنگ عاشورا نوشته جواد محدثی نقل گردیده است. &amp;lt;/ref&amp;gt;==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خون، عزیزترین موجودىِ پیکر [[انسان]] است که با نبود آن، جان هم نیست. با این‌ حساب، کسى که حاضر باشد از «خون‌» خویش در راه مکتب و [[عدالت]] و [[حق]] بگذرد، آماده جانبازى است و این همان‌ «شهادت طلبى‌» است که از الفباى‌ «فرهنگ [[روز عاشورا|عاشورا]]» است.&lt;br /&gt;
{{بیت|آن روز که جان خود فدا مى‌کردیم|با «خون‌» به [[امام حسین|حسین]] اقتدا مى‌کردیم}}&lt;br /&gt;
{{بیت|چون منطق ما منطق عاشورا بود |با نفى‌ خود، اثبات ‌خدا مى‌کردیم}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم آن که خون مى‌دهد و از جان مى‌گذرد، عزیز است و ماندگار، هم آن که در راه انتقام‌ خون هاى به ناحق ریخته قیام مى‌کند، کارى [[امام زمان عجل الله فرجه الشریف|امام زمان]] گونه مى‌کند، چرا که آن حضرت خونخواه کشتگان [[کربلا|کربلا]] است‌ «أین الطالب بدم المقتول بکربلا»؛ و هم آنان که از خون‌ شهیدان، الهام حماسه و فداکارى مى‌گیرند، شاگردان لایق مکتب شهادتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این که [[سیدالشهدا]] علیه السلام در آغاز حرکت به سوى [[کربلا]] فرمود: {{متن حدیث|«مَن کان باذلاً فینا مُهجَته فلیَرحَل ‌معنا»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;مقتل الحسین، مقرم، ص ۱۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; هر کس حاضر است‌ خون ‌قلب خویش را در راه ما نثار و [[ایثار|ایثار]] کند، با ما همراه شود؛ اشاره به همین فرهنگ شهادت طلبى است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روایات و [[زیارت|زیارات]] نیز نسبت به [[سیدالشهدا]] علیه السلام و یاران شهیدش تعبیراتى از این قبیل‌ زیاد است که: شما جانتان را، نفستان را، ارواحتان را، خونتان را، خون قلبتان را، خودتان را و... در راه خدا بذل و نثار کردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر ملتى هم که این روح و روحیه را داشته باشد، به ‌[[عزت]] مى‌رسد و آنان که از خون دادن و جان باختن گریزانند، گرفتار [[ذلت نفس|ذلت]] مى‌شوند. [[امام خمینی|امام ‌خمینى]] (ره) مى‌فرماید: «مسلّم خون شهیدان، انقلاب و [[اسلام]] را بیمه کرده است. خون ‌شهیدان براى ابد درس مقاومت به جهانیان داده است و خدا مى‌داند که راه و رسم [[شهادت در راه خدا|شهادت‌]] کور شدنى نیست و این ملت ها و آیندگان هستند که به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود».&amp;lt;ref&amp;gt;  صحیفه نور، ج ۲۰، ص ۲۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
{{بیت|خونشان آیت‌ سرافرازى است |رمز خودسوزى و جهان سازى است}}&lt;br /&gt;
{{بیت|سنگ خونرنگ هر مزار شهید|غزل خون نشان جانبازى است}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[فرهنگ عاشورا (کتاب)|فرهنگ عاشورا]]، جواد محدثی، نشر معروف.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:واقعه عاشورا]]&lt;br /&gt;
[[رده:ارزش های اسلامی]]&lt;br /&gt;
{{الگو:واقعه عاشورا}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D9%84%DB%8C&amp;diff=169351</id>
		<title>خولی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D9%84%DB%8C&amp;diff=169351"/>
		<updated>2026-09-01T05:52:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل دائره المعارف|کتاب [[فرهنگ عاشورا(کتاب)|فرهنگ عاشورا]]}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«خولى بن یزید اصبحى»''' از دژخیمان [[کوفه]] و دشمنان [[اهل البیت|اهل بیت]] علیهم السلام بود. پس از آن که [[امام ‌حسین]] علیه السلام [[روز عاشورا]] در [[گودال قتلگاه|قتلگاه]] بر زمین افتاد، جلو آمد تا سر مطهر حضرت را جدا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وى به اتفاق [[حمید بن مسلم|حمید بن مسلم ازدى]]، [[سر امام حسین علیه السلام|سر مطهر امام حسین]] علیه السلام را نزد [[عبیدالله بن زیاد|ابن زیاد]] برد، اما چون دیر شده و در قصر بسته بود، خولى سر مطهر را شب به منزل برد و پنهان کرد. او دو زن داشت. چون ‌زنش فهمید که سر مطهر حسین علیه السلام را به خانه آورده، کینه او را به دل گرفت و از رختخواب بلند شد و دیگر با او همبستر نشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خولى در ایام [[مختار ثقفی|مختار ثقی]] پنهان بود. زن دیگرش (به نام عیوف ‌بنت مالک) جاى او را به یاران مختار خبر داد. این زن از آن هنگام که خولى سر ابا عبدالله علیه السلام را آورده بود، با او دشمن شده بود. سرانجام یاران مختار، خولى را گرفته و کشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;اعیان الشیعه، ج ۱، ص ۶۱۲، بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۱۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شب که خولى‌ سر مطهر را به منزل خویش برده بود، همسرش از آن اتاق یا تنورى که سر در آن نهاده ‌شده بود، نورى را دید که به آسمان کشیده شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;مقتل الحسین، مقرم، ص ۳۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; «تنور خولى‌» از همین جا در [[مرثیه|مرثیه‌ها]] راه یافته است. &lt;br /&gt;
{{بیت|شب بود و من به مطبخ آن خانه آمدم|مطبخ نه، سوى راز نهانخانه آمدم}}&lt;br /&gt;
{{بیت|دیدم که نور مى‌زند از دخمه‌ اى برون|دل خسته‌ ام کشاند به دنبال رد خون}}&lt;br /&gt;
{{بیت|خون در میان نور چه مى‌کرد؟ یا على|خورشید در تنور چه مى‌کرد؟ یا على|منبع=  (نادر بختیارى)}}&lt;br /&gt;
                                          &amp;lt;nowiki&amp;gt;***&amp;lt;/nowiki&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{بیت|تا جهان باشد و بوده است که داده است نشان|میزبان خفته به کاخ اندر و مهمان به تنور}}&lt;br /&gt;
{{بیت|سر بى تن که شنیده است به لب [[سوره کهف]]؟|یا که دیده است به مشکات تنور آیت نور|منبع=  (نیر تبریزى)}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[فرهنگ عاشورا (کتاب)|فرهنگ عاشورا]]، جواد محدثی، نشر معروف.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:دشمنان اهل البیت علیهم السلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:سپاهیان عمر سعد در واقعه کربلا]]&lt;br /&gt;
{{الگو:واقعه عاشورا}}&lt;br /&gt;
{{قیام مختار}}&lt;br /&gt;
[[رده:عاملان واقعه کربلا]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%8F%D8%A8%D8%AB&amp;diff=169350</id>
		<title>خُبث</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%8F%D8%A8%D8%AB&amp;diff=169350"/>
		<updated>2026-09-01T05:37:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«خُبث»''' از واژگاه [[قرآن|قرآنی]]، در لغت به معنای ناپاکى و پلیدى است،&amp;lt;ref&amp;gt; فیومى، المصباح المنیر، ۲/۱۶۲ &amp;lt;/ref&amp;gt; و خبیث آن است که ناپاک، پلید و ناپسند باشد، اعمّ از [[انسان]]، کلام، طعام و... و ضدّ آن «طیّب» است که به معنى پاک و دلچسب می‌باشد.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== واژه‌شناسی ==&lt;br /&gt;
[[راغب اصفهانی]] «خبيث» را چیز ناپسندی معنى كرده كه در اثر پليدى است: «اَلْخُبْثُ‌ و اَلْخَبِيثُ‌: ما يكره رداءة و خساسة، محسوسا كان أو معقولا، و أصله الرّديء الدّخلة الجاري مجرى خَبَثِ‌ الحديد، و ذلك يتناول الباطل في الاعتقاد، و الكذب في المقال، و القبيح في الفعال»؛&amp;lt;ref&amp;gt;مفردات ألفاظ القرآن، ج۱، ص۲۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; الخبث و الخَبِيث، چيزى است كه بخاطر زشتى و ناپسندى و مكروه بودنش چنين ناميده شده، خواه كراهت حسّى و ظاهرى داشته باشد يا كراهت معنوى و عقلى، و اصلش آن‌گونه تباهى و زشتى است كه مانند رنگ و جرم آهن ظاهر و پيدا است. واژه خَبَث اعتقاد باطل، سخن دروغ و عمل زشت را در بر مى‌گيرد.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در [[تفسیر مجمع البیان|مجمع البیان]] ذيل [[آیه 267 سوره بقره|آيه ۲۶۷ سوره بقره]] گويد: خبيث بمعنى پليد است و خبث نقره و آهن همان است كه بعد از گداختن از نقره و آهن جدا می شود، اصل آن ردائت (پليدى) است. خبيث آن است كه ناپاك، پليد و تنفّر آور باشد اعمّ‌ از انسان و كلام و قانون و طعام و غيره و ضدّ آن طيّب است كه بمعنى پاک و دلچسب است.»&amp;lt;ref&amp;gt;قاموس قرآن، سید علی‌اکبر قرشی، ج۲، ص۲۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«... قال الليث: الْخَابِثُ‌ من كلِّ‌ شيء: الرَّدِيءُ، و الْخَبِيثُ‌: نَعْتُ‌ كلِّ‌ شيء فاسِدٍ. يقال: هو خَبِيثُ‌ الطَّعْم، خبيثُ‌ اللَّون، خبيثُ‌ الفعل و الكلام...»؛&amp;lt;ref&amp;gt;تهذیب اللغة، ازهری، ج۷، ص۱۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; خبث به معنی پست است و آن صفت هر چیز فاسد می باشد، مثلا در مورد طعم و رنگ و فعل و قول... .  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==واژه خبث در قرآن==&lt;br /&gt;
ریشه «خبث» و مشتقات آن، در آیات [[قرآن|قرآن کریم]] معمولا در مقابل «طیب» به کار رفته است، از جمله:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*«{{متن قرآن|لِيَمِيزَ اللَّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ يَجْعَلَ الْخَبِيثَ بَعْضَهُ عَلَىٰ بَعْضٍ...»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 37 سوره انفال|سوره انفال، آیه ۳۷]].&amp;lt;/ref&amp;gt; تا خدا ناپاکان را از پاکان جدا کند، وناپاکان را روی یکدیگر گذارد... .&lt;br /&gt;
*{{متن قرآن|«وَ آتُوا الْيَتَامَىٰ أَمْوَالَهُمْ وَ لَا تَتَبَدَّلُوا الْخَبِيثَ بِالطَّيِّبِ...»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 2 سوره نساء|سوره نساء، آیه ۲]].&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ اموال یتیمان را به آنان بدهید، و [اموال] پست و بی ارزش [خود] را با [اموالِ] مرغوب و با ارزش [آنان] عوض نکنید... .&lt;br /&gt;
*«{{متن قرآن|وَالْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ ۖ وَالَّذِي خَبُثَ لَا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِدًا ...}}»؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 58 سوره اعراف|سوره اعراف، آیه ۵۸.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; سرزمین پاک رستنی اش به اذن خداوندگارش بروید، و آن که پلید و ناپاک است جز اندک نروید... .&lt;br /&gt;
*«{{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّبَاتِ مَا كَسَبْتُمْ وَمِمَّا أَخْرَجْنَا لَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ ۖ وَلَا تَيَمَّمُوا الْخَبِيثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ ...}}»؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 267 سوره بقره|سوره بقره، آیه ۲۶۷.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; ای اهل ایمان، از بهترین آنچه اندوخته‌اید و از آنچه برای شما از زمین می‌رویانیم انفاق کنید، و بدها را برای انفاق در نظر نگیرید... .&lt;br /&gt;
*«{{متن قرآن|الْخَبِيثَاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَالْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثَاتِ ۖ وَالطَّيِّبَاتُ لِلطَّيِّبِينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَاتِ ...}}»؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 26 سوره نور|سوره نور، آیه ۲۶.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; زنان ناپاک از آن مردان ناپاکند، و مردان ناپاک نیز به زنان ناپاک تعلّق دارند؛ و زنان پاک از آن مردان پاک، و مردان پاک از آن زنان پاکند... .&lt;br /&gt;
*«{{متن قرآن|... وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ ...}}»؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 157 سوره اعراف|سوره اعراف، آیه ۱۵۷.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;... اشیاء پاکیزه را برای آنها حلال می‌شمرد، و ناپاکیها را تحریم می کند... .&lt;br /&gt;
*«{{متن قرآن|وَمَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ مَا لَهَا مِنْ قَرَارٍ}}»؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 26 سوره ابراهیم|سوره ابراهیم، آیه ۲۶.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; و مَثَل سخنى ناپاک چون درختى ناپاک است که از روى زمین کنده شده و قرارى ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خبث در روایات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[پیامبر اسلام|رسول الله]] (صلى الله عليه و آله): «{{متن حدیث|سَيَأتِي على اُمَّتِي زمانٌ تَخبُثُ فيهِ سَرائرُهُم و تَحسُنُ فيهِ عَلانِيَتُهُم طَمَعا فِي الدنیا ...}}&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ۱۸/۱۴۶ &amp;lt;/ref&amp;gt;؛ روزگارى بر امت من فرا رسد که به هدف دستیابى به دنیا درونهاشان پلید و برونهاشان آراسته و زیبا باشد».&lt;br /&gt;
*رسول الله (صلى الله عليه و آله): «{{متن حدیث|... أَمَّا الدَّارُ فَشُؤْمُهَا ضِیقُهَا وَ خُبْثُ جِیرَانِهَا}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ۶۴/۱۹۸ &amp;lt;/ref&amp;gt; نحوست خانه تنگى آن و ناپاکى همسایگانش مى باشد».&lt;br /&gt;
*[[امام علی علیه السلام|امیرالمؤمنین]] (علیه السلام): «{{متن حدیث|... وَ إِنَّمَا أَنْتُمْ إِخْوَانٌ عَلَى دِينِ اللَّهِ مَا فَرَّقَ بَيْنَكُمْ إِلَّا خُبْثُ السَّرَائِرِ وَ سُوءُ الضَّمَائِرِ ...}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;نهج البلاغه، خطبه ۱۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; شما مسلمانان ـ از نظر دین خدا و طبق قانون اسلام ـ برادر یکدیگر مى باشید، چیزى جز ناپاکى درونها و بدى نیتها شما را از یکدیگر جدا نساخته است».&lt;br /&gt;
*[[امام سجّاد]] (علیه السلام): «{{متن حدیث|الذنوبُ التى تردّ الدعاء: سوءُ النیة و خبثُ السریرة}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ۷۳/۳۷۶ &amp;lt;/ref&amp;gt; گناهانى که موجب مى شوند دعا مردود گردد و به اجابت نرسد عبارتند از: بدى نیت و ناپاکى درون».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[بحارالانوار]]، محمدباقر مجلسی.&lt;br /&gt;
*[[فرهنگ معارف و معاریف (کتاب)|فرهنگ معارف و معاریف]]، سید مصطفی حسینی دشتی.&lt;br /&gt;
*[[المفردات فی غریب القرآن (کتاب)|مفردات ألفاظ القرآن]]، راغب اصفهانی، ج۱.&lt;br /&gt;
*[[قاموس قرآن (کتاب)|قاموس قرآن]]، سید علی‌اکبر قرشی، ج۲.&lt;br /&gt;
*سایت الکتاب.&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
[[رده:واژگان قرآنی]][[رده:صفات ناپسند]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B9%D8%AB%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%86_%D9%85%D8%B8%D8%B9%D9%88%D9%86&amp;diff=169349</id>
		<title>عثمان بن مظعون</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B9%D8%AB%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%86_%D9%85%D8%B8%D8%B9%D9%88%D9%86&amp;diff=169349"/>
		<updated>2026-08-31T14:23:34Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«عثمان بن مظعون»''' (متوفای ۲ هجری)، از [[صحابه]] بزرگوار [[پیامبر اکرم]] (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌) و از پیشگامان در [[اسلام]] بود. او در [[جنگ بدر]] حضور داشت و پس از بازگشت از آن در [[مدینه]] درگذشت. عثمان بن مظعون در میان اصحاب، به [[زهد]] و [[عبادت]] و [[تهجد|تهجّد]] شناخته شده بود و حتی  در دوران [[جاهلیت|جاهلى]] نیز [[شراب خواری|شراب‌خواری]] را ممنوع می‌دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نسب و خاندان==&lt;br /&gt;
عثمان بن مظعون بن حبیب بن وهب بن حذافة بن جمح بن عمرو ابن هصیص القرشی الجُمحی، با [[کنیه]] «ابوسائب»، از افراد سرشناس سرزمین حجاز بود.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب، تحقیق، البجاوی، ج ۳، ص ۱۰۵۳، بیروت، دار الجیل، چاپ اول، ۱۴۱۲ق.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرش «سخیله دختر عنبس بن وهبان بن وهب»،&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری‏، تحقیق محمد عبدالقادر، ج۳، ص۳۰۰، بیروت، دار الکتب العلمیة، ۱۴۱۰ق.&amp;lt;/ref&amp;gt; و نام همسر وی «[[خوله دختر حکیم|خوله بنت حکیم]]» بود که از وی دارای دو فرزند به نام «عبدالرحمن» و «سائب» شد.&amp;lt;ref&amp;gt;بلاذری، انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکار، ریاض، ج۱، ص۲۱۲، بیروت، دار الفکر، چاپ اول، ۱۴۱۷ق.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته در برخی گزارش‌ها، [[ام ایمن]] را مادر عثمان بن مظعون دانسته‌اند؛ از این‌رو ایشان را به منزله‌ی برادر مادرى [[پیامبر اسلام|پیامبر]](ص) معرفی کرده‌اند؛ چون ام ایمن مربی و سرپرست حضرت رسول بود.&amp;lt;ref&amp;gt;محمدتقی مجلسی، لوامع صاحبقرانى، ج‏۲، ص۲۲۶، قم، مؤسسه اسماعیلیان، چاپ دوم، ۱۴۱۴ ق.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عثمان برادر زن [[عمر بن خطاب]] و دایی حفصه بنت عمر، همسر پیامبر(ص) به شمار می‌رود.&amp;lt;ref&amp;gt;‏انساب الاشراف، ج ۱، ص ۲۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; گفته شده وی فردی سیه‏‌چرده و داراى قدی متوسط و ریشی پهن و بزرگ بود.&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات ‏الکبرى، ج ‏۳، ص ۳۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اسلام‌آوردن عثمان مظعون==&lt;br /&gt;
بر اساس گزارش‌های تاریخی، عثمان بن مظعون، سیزدهمین&amp;lt;ref&amp;gt;الاستیعاب، ج ۳، ص ۱۰۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; یا چهاردهمین&amp;lt;ref&amp;gt;زرکلی، خیرالدین، الاعلام، ج۴، ص۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; مردی بود که [[اسلام]] آورد. عثمان برای مسلمان شدن به همراه عبیدة بن حارث و [[عبدالرحمن بن عوف]] و [[ابوسلمه مخزومی|ابوسلمه بن عبدالاسد]] و [[ابوعبیده جراح|ابوعبیده بن جراح]] به حضور [[پیامبر اسلام]](ص) رفتند و ‌آن حضرت [[دین]] اسلام را بر ایشان عرضه داشت و همگى با هم و در یک ساعت مسلمان شدند. این موضوع پیش از ورود رسول خدا(ص) به خانه ارقم و آشکار ساختن دعوت بود.&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات ‏الکبرى، ج ‏۳، ص ۳۰۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عثمان سپس در اجتماعات [[قریش]] حضور یافته و آنان را موعظه کرده و به پیروی از پیامبر اسلام(ص) فرا می‌خواند و از [[عذاب]] [[دوزخ]] می‌ترساند.&amp;lt;ref&amp;gt;فخار بن معد موسوى، إیمان أبی طالب، ص ۲۲۱، قم، دار سید الشهداء للنشر، چاپ اول، ۱۴۱۰ق.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عثمان بن مظعون در هر دو هجرت مسلمانان (هم به [[حبشه]] و هم به [[مدینه]]) شرکت داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;الاستیعاب، ج ۳، ص ۱۰۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; او بعد از بازگشت از هجرت اول، در پناه [[ولید بن مغیره]] درآمد؛ و از این‌رو از آزار مشرکان در امان بود، ولى بعد از دیدن مناظر رقّت‌بار مسلمانان که به واسطه بی‌پناهى دچار زجر و شکنجه مشرکان بودند، با خود گفت: براى من عیب بزرگى است که به دلیل پناهندگى به یک مرد مشرک، آزادانه هر صبح و شام در کوچه‌‏هاى مکه رفت و آمد کنم، اما هم‌کیشان من در راه خدا دچار این همه صدمه و شکنجه باشند! به همین منظور نزد ولید بن مغیره رفت و به او گفت پناه تو به پایان رسید و از این پس من در پناه تو نخواهم بود. ولید علت آن‌را پرسید. عثمان گفت می‌خواهم مانند دیگر [[صحابه]] در پناه خدا باشم. لذا این دو نفر به نزد قریش در حرم رفتند و عثمان به آنها گفت من پناه ولید را رد نمودم و به پناه خداوند درآمدم. در این لحظه لبید بن ربیعه که شاعر بود، اشعاری سرود تا به آن‌جا رسید که گفت «الا کلّ شى‏ء ما خلا الله باطل». عثمان بن مظعون [[شعر]] او را مورد تأیید قرار داد، اما وقتی لبید این شعر را «و کلّ نعیم لا محالة زائل» خواند، عثمان به او گفت دروغ گفتى؛ چرا که نعمت [[بهشت]] هرگز زایل نشود. اطرافیان از لبید عذر خواستند و گفتند تو از سخن وى مرنج، که او مردى نادان است و بر دین و ملّت ما نیست. عثمان جواب آنها را داد. یک نفر از میان آنها مشتى بر چشم عثمان زد، چنان‌که یک چشم وى سیاه شد. ولید بن مغیره گفت: اى عثمان، جوار مرا رد کردى و تو را زدند. عثمان گفت: باکى نیست (ای کاش یک چشم دیگر در راه حق چنین تباه می‌شد). ولید خواست بار دیگر عثمان را در پناه خود بگیرد تا کسى او را نیازارد که عثمان قبول نکرد و گفت: برای من در پناه حق بودن بهتر است.&amp;lt;ref&amp;gt;قاضى ابرقوه، سیرت رسول الله، تحقیق اصغر مهدوی، ج ‏۱، ص ۳۵۵–۳۵۶، تهران، خوارزمى، ۱۳۷۷ش.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هنگام هجرت به [[مدینه]]، وی به همراه برادرانش قدامه و عبدالله و پسرش سائب هجرت کرد و بر عبدالله بن سلمه عجلانى وارد شد و در خانه‌ی حزام بن ودیعه سکونت گزید.&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات ‏الکبرى، ج ‏۳، ص ۳۰۲-۳۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; در جریان عقد [[اخوت|اخوّت]] نیز، پیامبر(ص) میان عثمان بن مظعون و [[ابوالهیثم بن تیهان]] عقد برادرى بست.&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات ‏الکبرى، ج ‏۳، ص ۳۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن مظعون جزء بدریون و از یکصد و سیزده نفر [[صحابه]] است که در [[جنگ بدر]] شرکت جسته و این افتخار و از خودگذشتگى را بر افتخارات دیگرش افزوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ویژگی‌های اخلاقی==&lt;br /&gt;
عثمان بن مظعون جزء کسانى بود که حتی در دوران [[جاهلیت|جاهلى]] لب به [[شراب خواری|شراب]] نمى‌زد و شعارش این بود که «شخص عاقل هیچگاه به چیزى که عقل را زایل و موجب [[تمسخر]] دیگران مى‌گردد، نزدیک نمى‌شود».&amp;lt;ref&amp;gt;الاستیعاب، ج ۳، ص ۱۰۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[سعد بن ابی وقاص|سعد بن ابی‌وقاص]] نیز می‌گوید: عثمان بن مظعون در میان اصحاب، به [[عبادت]] و [[تهجد]] شناخته شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;الاستیعاب، ج ‏۳، ص ۱۰۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن مظعون پس از هجرت به [[مدینه]]، گذشته از این که یکى از یاران عابد و زاهد [[رسول خدا]] (ص) به‌حساب مى‌آمد، یکى از چند نفر از [[صحابه]] بود که از دیگر یاران آن حضرت نسبت به [[احکام شرعی|احکام]] آشناتر و از این لحاظ در میان سایرین، معروف‌تر بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن مظعون در [[زهد]] و دورى از لذایذ زندگى، به اینجا رسید که تصمیم گرفت حتى بعضى از [[مباح|مباحات]] را نیز ترک کند، از این رو از معاشرت با همسرش نیز خوددارى ورزید. همسر او شکایت به نزد رسول خدا (ص) برد، آن حضرت او را از این عمل منع و به انجام وظایف نسبت به زن و فرزند تشویق فرمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی عثمان می‌خواست [[رهبانیت]] و عزلت‌گزینی پیشه کند، از این رو خانه‌ای برگزید و در آن به [[عبادت]] نشست، اما پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌) نزد او آمد و چهارچوبه در را گرفت و فرمود: ‌ای عثمان، خداوند مرا برای رهبانیت مبعوث نکرد (و این سخن را سه بار تکرار کرد) و بهترین [[دین]] نزد خداوند، دینی [[توحید|توحیدی]] و سهل‌گیر است.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۳، ص۱۰۵۵؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه، ج۴، ص۳۸۱؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج۲، ص۲۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و گزارش شده است که او فردی بسیار [[عفت|عفیف]] بود و در همین راستا روزی به پیامبر(ص) عرضه داشت که [[حیا|شرم]] می‌کنم و خوش ندارم که همسرم مرا برهنه یا عورت مرا ببیند. پیامبر(ص) فرمود: خداوند همسرت را براى تو لباس و عیب پوش قرار داده است و تو را براى او! عثمان گفت: با این وجود بر من دشوار است. پیامبر(ص) نیز فرمود: عثمان بن مظعون مردى پر آزرم و سخت پارسا است.&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات ‏الکبرى، ج ‏۳، ص ۳۰۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او جزء چند تن از صحابه است که تصمیم گرفتند براى مبارزه با [[گناه]] و دورى از معصیت، خود را «اخصاء» کنند و [[غریزه]] جنسى خود را به‌طور کلّى از بین ببرند و در این مورد نیز با مخالفت رسول خدا (ص) مواجه گردیدند و رسول خدا (ص) فرمود: «یا ابن مظعون علیک بالصّوم فانّها مجفرة»؛ «بر تو باد [[روزه]] گرفتن که شکننده غریزه جنسى است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن‌جا که عثمان بن مظعون در میان [[صحابه]] رسول خدا(ص) شخصیتی کم نظیر بود، [[امام علی علیه السلام|امام علی]](ع) به دلیل علاقه‌ای که به ایشان داشت، نام او را بر یکی از پسرانش ([[عثمان بن علی]]) نهاد. راوی می‌گوید: خدمت علی(ع) نشسته بودیم، فرزندش عثمان را صدا زد، بعد فرمود: او را به نام برادرم عثمان بن مظعون نام‌گذاری کردم‏.&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الأنوار، ج ‏۳۱، ص ۳۰۷؛ ج ‏۴۵، ص ۳۷-۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین امام علی(ع) در خطبه‌ای با تعبیر «کَانَ لِی فِیمَا مَضَى أَخٌ‏ فِی‏ اللَّه‏» فردی را توصیف فرمود و از او به عنوان برادر خود یاد کرد و ویژگی‌های مثبت فراوانی را برای او برمی‌شمرد،&amp;lt;ref&amp;gt;سید رضی، نهج البلاغة، محقق، صبحی صالح، ص ۵۲۶، قم، هجرت، ۱۴۱۴ ق.&amp;lt;/ref&amp;gt; که برخی منابع گفتند مراد آن حضرت از این برادر، عثمان بن مظعون است.&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الأنوار، ج ‏۶۶، ص ۲۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; به هرحال، وى معیار و الگوى فضیلت و [[زهد]] و [[تقوا]] و از خودگذشتگى معرفى شده است و لذا در «[[زیارت ناحیه مقدسه]]» آمده است: «السلام على [[عثمان بن علی|عثمان بن امیرالمؤمنین]] سَمِیّ '''عثمان‌ بن مظعون'''».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وفات عثمان مظعون==&lt;br /&gt;
عثمان بن مظعون اولین [[مهاجرین|مهاجری]] بود که در [[مدینه]] -بعد از بازگشت از [[جنگ بدر]]- از دنیا رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات ‏الکبرى، ج ‏۳، ص ۱۰۵۳؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج۲، ص۲۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; گفته‌اند وفات او در سال دوم و یا سوم قمری، ۲۲ و یا ۳۰ ماه بعد از [[هجرت پیامبر اسلام به مدینه|هجرت]] بود،&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات ‏الکبرى، ج ‏۳، ص ۱۰۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; و اولین نفری بود که در [[قبرستان بقیع]] دفن شد.&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات ‏الکبرى، ج ‏۳، ص ۱۰۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام]](ص) بعد مرگ عثمان او را [[غسل]] داده و [[کفن]] کرد و با چشمانی اشک بار صورتش را بوسید.&amp;lt;ref&amp;gt;کلینی، الکافی، محقق غفاری، ج ۳، ص ۱۶۱، تهران، دار الکتب الإسلامیة، چاپ چهارم، ۱۴۰۷ ق.&amp;lt;/ref&amp;gt; و بعد از دفنش فرمود: او از نیکان ما بود که درگذشت. بعدها هنگامی که ابراهیم فرزند پیامبر(ص) از دنیا رفت آن حضرت فرمود: او به نزد یکی از درگذشتگان نیکوکارمان -عثمان بن مظعون- رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;الاستیعاب، ج ‏۳،ص ۱۰۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; و همین سخن را هنگام مرگ دخترشان زینب نیز تکرار فرمود. [[ابو بصیر]] از [[امام باقر]](ع) و [[امام صادق‌]](ع) نقل می‌کند که چنین سخنی را پیامبر(ص) هنگام وفات دختر دیگرشان رقیه نیز بر زبان آورد.‏&amp;lt;ref&amp;gt;الکافی، ج ‏۳، ص ۲۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علامه مجلسی]] به نقل از سمهودى می‌گوید: ظاهراً تمام دختران پیامبر(ص) در [[بقیع]] و کنار قبر عثمان مظعون‏‏ [[دفن]] شده‌‏اند؛ زیرا آن‌حضرت وقتى سنگ بر [[قبر]] عثمان گذاشت، فرمود: با این سنگ، قبر برادرم را مشخص می‌‌کنم و هر یک از فرزندانم که از دنیا رفتند را همین‌جا دفن خواهم کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج ‏۴۸، ص ۲۹۷، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، چاپ دوم، ۱۴۰۳ ق.&amp;lt;/ref&amp;gt; پیامبر زمانى طولانى بر عثمان بن مظعون گریه کرد. سپس فرمود: خوشا به حالت، دنیا تو را آلوده نکرد، و تو نیز به دنیا آلوده نشدى.&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الأنوار، ج ‏۷۹، ص ۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام علی علیه السلام|امام علی]](ع) می‌فرماید: رسول خدا(ص) بعد از آن‌‌که عثمان را به خاک سپرد بر خاک قبرش آب پاشید و پارچه‌‌ای بر روی قبرش پهن کرد. و او اولین کسی بود بر روی خاکش پارچه پهن کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;نعمان ابن حیون، دعائم الإسلام، ج ۱، ص ۲۳۸، قم، مؤسسة آل البیت (ع)، چاپ دوم، ۱۳۸۵ ق.&amp;lt;/ref&amp;gt; پیامبر اسلام(ص) بعدها نیز به [[زیارت اهل قبور|زیارت قبر]] وی می‌رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;الاستیعاب، ج ‏۳، ص ۱۰۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ام العلاء مى‏ گوید: در خواب دیدم در کنار عثمان بن مظعون چشمه ‏اى جارى است؛ خوابم را برای پیامبر(ص) بازگو کردم و آن حضرت فرمود: آرى! آن چشمه، اعمال او است.&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات ‏الکبرى، ج‏۳، ص۳۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [https://islamquest.net/fa/archive/fa102243، &amp;quot;عثمان بن مظعون از چه ویژگی‌هایی برخوردار بود؟...&amp;quot; پایگاه اسلام کوئست]. &lt;br /&gt;
* رویدادهای تاریخ اسلام، عبدالسلام ترمانینی، ترجمه پژوهشگران پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، ج۱، ص۱۰۳.&lt;br /&gt;
* [https://hawzah.net/fa/Book/View/45457/56888/%D8%B9%D8%AB%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%86_%D9%85%D8%B8%D8%B9%D9%88%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D8%AF%D9%8A%D9%86%D9%87، &amp;quot;عثمان بن مظعون در مدينه&amp;quot;، پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه].&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب پیامبر]][[رده:مدفونین در بقیع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B9%D8%AB%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%86_%D9%85%D8%B8%D8%B9%D9%88%D9%86&amp;diff=169348</id>
		<title>عثمان بن مظعون</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B9%D8%AB%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%86_%D9%85%D8%B8%D8%B9%D9%88%D9%86&amp;diff=169348"/>
		<updated>2026-08-31T13:50:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«عثمان بن مظعون»'''، از [[صحابه]] بزرگوار [[پیامبر اکرم]] (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌) و از پیشگامان در [[اسلام]] بود. او در [[جنگ بدر]] حضور داشت و پس از بازگشت از آن در [[مدینه]] درگذشت.  وی شراب‌خواری را ممنوع می‌دانست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نسب و خاندان ==&lt;br /&gt;
عثمان بن مظعون بن حبیب بن وهب بن حذافة بن جمح بن عمرو ابن هصیص القرشی الجُمحی، با [[کنیه]] «ابوسائب»، از افراد سرشناس سرزمین حجاز بود.[۱]ابن عبدالبر، الاستیعاب، تحقیق، البجاوی، ج ۳، ص ۱۰۵۳، بیروت، دار الجیل، چاپ اول، ۱۴۱۲ق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرش «سخیله دختر عنبس بن وهبان بن وهب»،[۲]ابن سعد، الطبقات الکبری‏، تحقیق محمد عبدالقادر، ج۳، ص۳۰۰، بیروت، دار الکتب العلمیة، چاپ اول، ۱۴۱۰ق. و نام همسر وی «[[خوله دختر حکیم|خوله بنت حکیم]]» بود که از وی دارای دو فرزند به نام «عبدالرحمن» و «سائب» شد.[۳]بلاذری، انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکار، ریاض، ج۱، ص۲۱۲، بیروت، دار الفکر، چاپ اول، ۱۴۱۷ق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته در برخی گزارش‌ها، [[ام ایمن]] را مادر عثمان بن مظعون دانسته‌اند؛ از این‌رو ایشان را به منزله‌ی برادر مادرى [[پیامبر اسلام|پیامبر]](ص) معرفی کرده‌اند؛ چون ام ایمن مربی و سرپرست حضرت رسول بود.[۴]محمدتقی مجلسی، لوامع صاحبقرانى، ج‏۲، ص۲۲۶، قم، مؤسسه اسماعیلیان، چاپ دوم، ۱۴۱۴ ق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عثمان برادر زن [[عمر بن خطاب]] و دایی حفصه بنت عمر، همسر پیامبر(ص) به شمار می‌رود.[۶]‏انساب الاشراف، ج ۱، ص ۲۱۲. گفته شده وی فردی سیه‏‌چرده و داراى قدی متوسط و ریشی پهن و بزرگ بود.[۵]الطبقات ‏الکبرى، ج ‏۳، ص ۳۰۵. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اسلام آوردن عثمان ==&lt;br /&gt;
بر اساس گزارش‌های تاریخی، عثمان بن مظعون، سیزدهمین[۷]الاستیعاب، ج ۳، ص ۱۰۵۳. یا چهاردهمین[۱]زرکلی، خیرالدین، الاعلام، ج۴، ص۲۱۴. مردی بود که [[اسلام]] آورد. عثمان برای مسلمان شدن به همراه عبیدة بن حارث و [[عبدالرحمن بن عوف]] و [[ابوسلمه مخزومی|ابوسلمه بن عبدالاسد]] و [[ابوعبیده جراح|ابوعبیده بن جراح]] به حضور [[پیامبر اسلام]](ص) رفتند و ‌آن حضرت [[دین]] اسلام را بر ایشان عرضه داشت و همگى با هم و در یک ساعت مسلمان شدند. این موضوع پیش از ورود رسول خدا(ص) به خانه ارقم و آشکار ساختن دعوت بود.[۸]الطبقات ‏الکبرى، ج ‏۳، ص ۳۰۱.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عثمان سپس در اجتماعات [[قریش]] حضور یافته و آنان را موعظه کرده و به پیروی از پیامبر اسلام(ص) فرا می‌خواند و از [[عذاب]] [[دوزخ]] می‌ترساند.[۹] فخار بن معد موسوى، إیمان أبی طالب، ص ۲۲۱، قم، دار سید الشهداء للنشر، چاپ اول، ۱۴۱۰ق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عثمان بن مظعون در هر دو هجرت مسلمانان (هم به [[حبشه]] و هم به [[مدینه]]) شرکت داشت.[۱۱]الاستیعاب، ج ۳، ص ۱۰۵۴. او بعد از بازگشت از هجرت اول، در پناه [[ولید بن مغیره]] درآمد؛ و از این‌رو از آزار مشرکان در امان بود، ولى بعد از دیدن مناظر رقّت‌بار مسلمانان که به واسطه بی‌پناهى دچار زجر و شکنجه مشرکان بودند، با خود گفت: براى من عیب بزرگى است که به دلیل پناهندگى به یک مرد مشرک، آزادانه هر صبح و شام در کوچه‌‏هاى مکه رفت و آمد کنم، اما هم‌کیشان من در راه خدا دچار این همه صدمه و شکنجه باشند! به همین منظور نزد ولید بن مغیره رفت و به او گفت پناه تو به پایان رسید و از این پس من در پناه تو نخواهم بود. ولید علت آن‌را پرسید. عثمان گفت می‌خواهم مانند دیگر [[صحابه]] در پناه خدا باشم. لذا این دو نفر به نزد قریش در حرم رفتند و عثمان به آنها گفت من پناه ولید را رد نمودم و به پناه خداوند درآمدم. در این لحظه لبید بن ربیعه که شاعر بود، اشعاری سرود تا به آن‌جا رسید که گفت «الا کلّ شى‏ء ما خلا الله باطل». عثمان بن مظعون [[شعر]] او را مورد تأیید قرار داد، اما وقتی لبید این شعر را «و کلّ نعیم لا محالة زائل» خواند، عثمان به او گفت دروغ گفتى؛ چرا که نعمت [[بهشت]] هرگز زایل نشود. اطرافیان از لبید عذر خواستند و گفتند تو از سخن وى مرنج، که او مردى نادان است و بر دین و ملّت ما نیست. عثمان جواب آنها را داد. یک نفر از میان آنها مشتى بر چشم عثمان زد، چنان‌که یک چشم وى سیاه شد. ولید بن مغیره گفت: اى عثمان، جوار مرا رد کردى و تو را زدند. عثمان گفت: باکى نیست (ای کاش یک چشم دیگر در راه حق چنین تباه می‌شد). ولید خواست بار دیگر عثمان را در پناه خود بگیرد تا کسى او را نیازارد که عثمان قبول نکرد و گفت: برای من در پناه حق بودن بهتر است.[۱۲]قاضى ابرقوه، سیرت رسول الله، تحقیق اصغر مهدوی، ج ‏۱، ص ۳۵۵–۳۵۶، تهران، خوارزمى، چاپ سوم، ۱۳۷۷ش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هنگام هجرت به [[مدینه]]، وی به همراه برادرانش قدامه و عبدالله و پسرش سائب هجرت کرد و بر عبدالله بن سلمه عجلانى وارد شد و در خانه‌ی حزام بن ودیعه سکونت گزید.[۱۳]الطبقات ‏الکبرى، ج ‏۳، ص ۳۰۲-۳۰۳.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن مظعون جزء بدریون از یکصد و سیزده نفر [[صحابه]] است که در [[جنگ بدر]] شرکت جسته و این افتخار و از خودگذشتگى را بر افتخارات دیگرش افزوده است. در جریان عقد [[اخوت|اخوّت]] نیز، پیامبر(ص) میان عثمان بن مظعون و [[ابوالهیثم بن تیهان]] عقد برادرى بست.[۱۵]الطبقات ‏الکبرى، ج ‏۳، ص ۳۰۳.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ویژگی‌های اخلاقی ==&lt;br /&gt;
عثمان بن مظعون جزء کسانى بود که در دوران [[جاهلیت|جاهلى]] نیز لب به [[شراب خواری|شراب]] نمى‌زد و شعارش این بود که «شخص عاقل هیچگاه به چیزى که عقل را زایل و موجب تمسخر دیگران مى‌گردد، نزدیک نمى‌شود».[۱۰]الاستیعاب، ج ۳، ص ۱۰۵۴.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن مظعون پس از هجرت به [[مدینه]]، گذشته از این که یکى از یاران عابد و زاهد [[رسول خدا]] (ص) به‌حساب مى‌آمد، یکى از چند نفر از [[صحابه]] بود که از دیگر یاران آن حضرت نسبت به [[احکام شرعی|احکام]] آشناتر و از این لحاظ در میان سایرین، معروف‌تر بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن مظعون در [[زهد]] و دورى از لذایذ زندگى، به اینجا رسید که تصمیم گرفت حتى بعضى از [[مباح|مباحات]] را نیز ترک کند، از این رو از معاشرت با همسرش نیز خوددارى ورزید. همسر او شکایت به نزد رسول خدا (ص) برد، آن حضرت او را از این عمل منع و به انجام وظایف نسبت به زن و فرزند تشویق فرمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی عثمان می‌خواست [[رهبانیت]] و عزلت‌گزینی پیشه کند، از این رو خانه‌ای برگزید و در آن به [[عبادت]] نشست، اما پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌) نزد او آمد و چهارچوبه در را گرفت و فرمود: ‌ای عثمان، خداوند مرا برای رهبانیت مبعوث نکرد (و این سخن را سه بار تکرار کرد) و بهترین [[دین]] نزد خداوند، دینی [[توحید|توحیدی]] و سهل‌گیر است.[۲]ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۳، ص۱۰۵۵؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه، ج۴، ص۳۸۱؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج۲، ص۲۵۶.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و گزارش شده است که او فردی بسیار [[عفت|عفیف]] بود و در همین راستا روزی به پیامبر(ص) عرضه داشت که [[حیا|شرم]] می‌کنم و خوش ندارم که همسرم مرا برهنه یا عورت مرا ببیند. پیامبر(ص) فرمود: خداوند همسرت را براى تو لباس و عیب پوش قرار داده است و تو را براى او! عثمان گفت: با این وجود بر من دشوار است. پیامبر(ص) نیز فرمود: عثمان بن مظعون مردى پر آزرم و سخت پارسا است.[۱۷]الطبقات ‏الکبرى، ج ‏۳، ص ۳۰۱.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او جزء چند تن از صحابه است که تصمیم گرفتند براى مبارزه با [[گناه]] و دورى از معصیت، خود را «اخصاء» کنند و [[غریزه]] جنسى خود را به‌طور کلّى از بین ببرند و در این مورد نیز با مخالفت رسول خدا (ص) مواجه گردیدند و رسول خدا (ص) فرمود: «یا ابن مظعون علیک بالصّوم فانّها مجفرة»؛ «بر تو باد روزه گرفتن که شکننده غریزه جنسى است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سعد بن ابی وقاص|سعد بن ابی‌وقاص]] نیز می‌گوید: عثمان بن مظعون در میان اصحاب، به [[عبادت]] و [[تهجد]] شناخته شده بود.[۱۶]الاستیعاب، ج ‏۳، ص ۱۰۵۴.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن‌جا که عثمان بن مظعون در میان [[صحابه]] رسول خدا(ص) شخصیتی کم نظیر بود، [[امام علی علیه السلام|امام علی]](ع) به دلیل علاقه‌ای که به ایشان داشت، نام او را بر یکی از پسرانش ([[عثمان بن علی]]) نهاد. راوی می‌گوید: خدمت علی(ع) نشسته بودیم، فرزندش عثمان را صدا زد، بعد فرمود: او را به نام برادرم عثمان بن مظعون نام‌گذاری کردم‏.[۳۰]بحار الأنوار، ج ‏۳۱، ص ۳۰۷؛ ج ‏۴۵، ص ۳۷-۳۸.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین امام علی(ع) در خطبه‌ای با تعبیر «کَانَ لِی فِیمَا مَضَى أَخٌ‏ فِی‏ اللَّه‏» فردی را توصیف فرمود و از او به عنوان برادر خود یاد کرد و ویژگی‌های مثبت فراوانی را برای او برمی‌شمرد،[۳۱]سید رضی، نهج البلاغة، محقق، صبحی صالح، ص ۵۲۶، قم، هجرت، ۱۴۱۴ ق. که برخی منابع گفتند مراد آن حضرت از این برادر، عثمان بن مظعون است.[۳۲]بحار الأنوار، ج ‏۶۶، ص ۲۹۶. به هرحال، وى معیار و الگوى فضیلت و [[زهد]] و [[تقوا]] و از خودگذشتگى معرفى شده است و لذا در «[[زیارت ناحیه مقدسه]]» آمده است: «السلام على [[عثمان بن علی|عثمان بن امیرالمؤمنین]] سَمِیّ '''عثمان‌ بن مظعون'''».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وفات عثمان ==&lt;br /&gt;
عثمان اولین مهاجری بود که در مدینه -بعد از بازگشت از جنگ بدر- از دنیا رفت.[۱۸]الطبقات ‏الکبرى، ج ‏۳، ص ۱۰۵۳؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج۲، ص۲۵۶. گفته‌اند وفات او در سال دوم و یا سوم قمری، ۲۲ و یا ۳۰ ماه بعد از هجرت بود.[۱۹]الطبقات ‏الکبرى، ج ‏۳، ص ۱۰۵۳. او اولین نفری بود که در قبرستان بقیع دفن شد.[۲۰]الطبقات ‏الکبرى، ج ‏۳، ص ۱۰۵۴.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اسلام(ص) بعد مرگ عثمان او را غسل داده و کفن کرد و با چشمانی اشک بار صورتش را بوسید.[۲۱]کلینی، الکافی، محقق غفاری، ج ۳، ص ۱۶۱، تهران، دار الکتب الإسلامیة، چاپ چهارم، ۱۴۰۷ ق. و بعد از دفنش فرمود: او از نیکان ما بود که درگذشت. بعدها هنگامی که ابراهیم فرزند پیامبر(ص) از دنیا رفت حضرتشان فرمود: او به نزد یکی از درگذشتگان نیکوکارمان عثمان بن مظعون رفت.[۲۲]الاستیعاب، ج ‏۳،ص ۱۰۵۳. و همین سخن را هنگام مرگ دخترشان زینب نیز تکرار فرمود. ابو بصیر از امام باقر(ع) و امام صادق‌(ع) نقل می‌کند که چنین سخنی را پیامبر(ص) هنگام وفات دختر دیگرشان رقیه نیز بر زبان آورد.‏[۲۴]الکافی، ج ‏۳، ص ۲۴۱.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه مجلسی به نقل از سمهودى می‌گوید: ظاهراً تمام دختران پیامبر(ص) در بقیع و کنار قبر عثمان‏‏ دفن شده‌‏اند؛ زیرا آن‌حضرت وقتى سنگ بر قبر عثمان گذاشت، فرمود: با این سنگ، قبر برادرم را مشخص می‌‌کنم و هر یک از فرزندانم که از دنیا رفتند را همین‌جا دفن خواهم کرد.[۲۵]محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج ‏۴۸، ص ۲۹۷، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، چاپ دوم، ۱۴۰۳ ق. پیامبر زمانى طولانى بر عثمان بن مظعون گریه کرد. سپس فرمود:خوشا به حالت، دنیا تو را آلوده نکرد، و تو نیز به دنیا آلوده نشدى.[۲۶]بحار الأنوار، ج ‏۷۹، ص ۹۱.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام علی(ع) می‌فرماید: رسول خدا(ص) بعد از آن‌‌که عثمان را به خاک سپرد بر خاک قبرش آب پاشید و پارچه‌‌ای بر روی قبرش پهن کرد. و او اولین کسی بود بر روی خاکش پارچه پهن کردند.[۲۷]نعمان ابن حیون، دعائم الإسلام، ج ۱، ص ۲۳۸، قم، مؤسسة آل البیت (ع)، چاپ دوم، ۱۳۸۵ ق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اسلام(ص) بعدها نیز به زیارت قبر وی می‌رفت. [۲۸]الاستیعاب، ج ‏۳، ص ۱۰۵۴.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ام العلاء مى‏ گوید: در خواب دیدم در کنار عثمان بن مظعون چشمه ‏اى جارى است. خوابم را برای پیامبر(ص) بازگو کردم و آن حضرت فرمود: آرى! آن چشمه، اعمال او است.[۲۹] الطبقات ‏الکبرى، ج‏۳، ص۳۰۴.&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
[https://islamquest.net/fa/archive/fa102243، &amp;quot;عثمان بن مظعون از چه ویژگی‌هایی برخوردار بود؟&amp;quot; پایگاه اسلام کوئست]. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالسلام ترمانینی، رویدادهای تاریخ اسلام، ترجمه پژوهشگران پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، ج۱، ص۱۰۳.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://hawzah.net/fa/Book/View/45457/56888/%D8%B9%D8%AB%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%86_%D9%85%D8%B8%D8%B9%D9%88%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D8%AF%D9%8A%D9%86%D9%87، &amp;quot;عثمان بن مظعون در مدينه&amp;quot;، پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه].&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B9%D8%AB%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%86_%D9%85%D8%B8%D8%B9%D9%88%D9%86&amp;diff=169347</id>
		<title>عثمان بن مظعون</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B9%D8%AB%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%86_%D9%85%D8%B8%D8%B9%D9%88%D9%86&amp;diff=169347"/>
		<updated>2026-08-31T12:24:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: صفحه‌ای تازه حاوی «عثمان بن مظعون، از پیشگامان در اسلام آوردن و از حاضران در نبرد بدر و اولین مه...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;عثمان بن مظعون، از پیشگامان در اسلام آوردن و از حاضران در نبرد بدر و اولین مهاجری بوده که در مدینه درگذشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوالسائب، عثمان بن مظعون بن حبیب بن وهب قرشی جُمَحی، چهاردهمین مردی بود که اسلام آورد. او در جنگ بدر حضور داشت و پس از بازگشت از آن درگذشت. وی شراب‌خواری را ممنوع می‌دانست و دو بار به حبشه مهاجرت کرد.[۱]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی عثمان می‌خواست رهبانیت پیشه کند، از این رو خانه‌ای برگزید و در آن به عبادت نشست، اما پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) نزد او آمد و چهارچوبه در را گرفت و فرمود: ‌ای عثمان، خداوند مرا برای رهبانیت مبعوث نکرد (و این سخن را سه بار تکرار کرد) و بهترین دین نزد خداوند، دینی توحیدی و سهل‌گیر است. پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) بدین گونه او را از عزلت‌گزینی منع کرد. هنگامی که او درگذشت، پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) با چشمانی اشک بار او را بوسید. وی اولین مهاجری بود که در مدینه درگذشت.[۲][۳][۴][۵][۶]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. ↑ زرکلی، خیرالدین، الاعلام، ج۴، ص۲۱۴.    &lt;br /&gt;
۲. ↑ ابن عبدالبر، یوسف‌ بن‌ عبد الله، الاستیعاب، ج۳، ص۱۰۵۵.    &lt;br /&gt;
۳. ↑ ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی، الاصابه، ج۴، ص۳۸۱.    &lt;br /&gt;
۴. ↑ ابن هشام، عبدالملک، السیرة النبویة، ج۱، ص۳۶۴-۳۶۹.    &lt;br /&gt;
۵. ↑ ابن اثیر، علی، اسد الغابه، ج۲، ص۲۵۶.    &lt;br /&gt;
۶. ↑ شمس‌الدین ذهبی، محمد بن احمد، سیر اعلام النبلاء، ج۳، ص۱۰۴.    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن مظعون پس از هجرت به مدینه، گذشته از این که یکى از یاران عابد و زاهد رسول خدا (ص) به‌حساب مى‌آمد، یکى از چند نفر از صحابه بود که از دیگر یاران آن حضرت نسبت به احکام آشناتر و از این لحاظ در میان سایرین، معروف‌تر بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن مظعون در زهد و دورى از لذایذ زندگى، به اینجا رسید که تصمیم گرفت حتى بعضى از مباحات را نیز ترک کند، از این رو از معاشرت با همسرش نیز خوددارى ورزید. همسر او شکایت به نزد رسول خدا (ص) برد، آن حضرت او را از این عمل منع و به انجام وظایف نسبت به زن و فرزند تشویق فرمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن مظعون جزء کسانى بود که در دوران جاهلى نیز لب به شراب نمى‌زد و شعارش این بود: «شخص عاقل هیچگاه به چیزى که عقل را زایل و موجب تمسخر دیگران مى‌گردد، نزدیک نمى‌شود».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و او جزء چند تن از صحابه است که تصمیم گرفتند براى مبارزه با گناه و دورى از معصیت، خود را «اخصاء» و غریزه جنسى خود را به‌طور کلّى از بین ببرند و در این مورد نیز با مخالفت رسول خدا (ص) مواجه گردیدند و رسول خدا (ص) فرمود: «یا ابن مظعون علیک بالصّوم فانّها مجفرة» ؛ «بر تو باد روزه گرفتن که شکننده غریزه جنسى است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن مظعون جزء بدریون از یکصد و سیزده نفر صحابه است که در جنگ بدر شرکت جسته و این افتخار و از خودگذشتگى را بر افتخارات دیگرش افزوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به هرحال، وى معیار و الگوى فضیلت و زهد و تقوا و از خودگذشتگى معرفى شده است و لذا در زیارت ناحیه مقدسه آمده است: «السلام على عثمان بن امیرالمؤمنین سَمِی عثمان‌ بن مظعون». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عثمان بن مظعون بن حبیب بن وهب بن حذافة بن جمح بن عمرو ابن هصیص القرشی الجمحی، با کنیه‌ی «ابوسائب» از افراد سرشناس سرزمین حجاز بود.[۱]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرش «سخیله دختر عنبس بن وهبان بن وهب»،[۲] و نام همسر وی «خوله بنت حکیم بن حارثه» بود که از وی دارای دو فرزند به نام «عبدالرحمن» و «سائب» شد.[۳]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته در برخی گزارش‌ها ام ایمن را مادر عثمان بن مظعون دانسته‌اند؛ از این‌رو ایشان را به منزله‌ی برادر مادرى پیامبر(ص) معرفی کرده‌اند؛ چون ام ایمن مربی حضرتشان بود.[۴]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عثمان به شدت سیه‏چرده و داراى قدی متوسط و ریشی پهن و بزرگ بود.[۵] وی برادر زن خلیفه‌ی دوم و دایی حفصه بنت عمر بن خطاب، همسر پیامبر(ص) به شمار می‌رود.[۶]‏&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر اساس گزارش‌های تاریخی، او سیزدهمین نفری بود که به پیامبر اسلام(ص) ایمان آورد.[۷] عثمان برای مسلمان شدن به همراه عبیده بن حارث و عبدالرحمن بن عوف و ابوسلمه بن عبدالاسد و ابوعبیده بن جراح به حضور پیامبر(ص) رفتند و ‌حضرتشان اسلام را بر ایشان عرضه داشت و همگى با هم و در یک ساعت مسلمان شدند. این موضوع پیش از ورود رسول خدا(ص) به خانه ارقم و آشکار ساختن دعوت بود.[۸]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی سپس در اجتماعات قریش حضور یافته؛ آنان را موعظه کرده و به پیروی از پیامبر اسلام(ص) فرا می‌خواند؛ و از عذاب دوزخشان می‌ترساند.[۹]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی حتی در جاهلیت شراب نمی‌نوشید و می‌گفت من آنچه عقلم را زایل ‌کند نمی‌نوشم.[۱۰]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عثمان بن مظعون در هر دو هجرت مسلمانان(هم به حبشه و هم به مدینه) شرکت داشت.[۱۱]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او بعد از بازگشت از هجرت اول، در پناه ولید بن مغیره درآمد؛ و از این‌رو از آزار مشرکان در امان بود، ولى بعد از دیدن مناظر رقت‌بار مسلمانان که به واسطه بی‌پناهى دچار زجر و شکنجه مشرکان بودند، با خود گفت: براى من عیب بزرگى است که به دلیل پناهندگى به یک مرد مشرک، آزادانه هر صبح و شام در کوچه‌‏هاى مکه رفت و آمد کنم، اما هم‌کیشان من در راه خدا دچار این همه صدمه و شکنجه باشند! به همین منظور نزد ولید بن مغیره رفت و به او گفت پناه تو به پایان رسید و از این پس من در پناه تو نخواهم بود. ولید علت آن‌را پرسید. عثمان گفت می‌خواهم مانند دیگر صحابه در پناه خدا باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لذا این دو نفر به نزد قریش در حرم رفتند و عثمان به آنها گفت من پناه ولید را رد نمودم و به پناه خداوند درآمدم. در این لحظه لبید بن ربیعه که شاعر بود، اشعاری سرود تا به آن‌جا رسید که گفت «الا کلّ شى‏ء ما خلا الله باطل». عثمان بن مظعون شعر او را مورد تأیید قرار داد، اما وقتی لبید این شعر را «و کلّ نعیم لا محالة زائل» خواند، عثمان به او گفت دروغ گفتى؛ چرا که نعمت بهشت هرگز زایل نشود. اطرافیان از لبید عذر خواستند و گفتند تو از سخن وى مرنج، که او مردى نادان است و بر دین و ملّت ما نیست. عثمان جواب آنها را داد. یک نفر از میان آنها مشتى بر چشم عثمان زد، چنان‌که یک چشم وى سیاه شد. ولید بن مغیره گفت: اى عثمان، جوار مرا رد کردى و تو را زدند. عثمان گفت: باکى نیست (ای کاش یک چشم دیگر در راه حق چنین تباه می‌شد). ولید خواست بار دیگر عثمان را در پناه خود بگیرد تا کسى او را نیازارد که عثمان قبول نکرد و گفت: برای من در پناه حق بودن بهتر است.[۱۲]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جریان هجرت به مدینه، وی به همراه برادرانش قدامه و عبدالله و پسرش سائب هجرت کرد و بر عبدالله بن سلمه عجلانى وارد شد و در خانه‌ی حزام بن ودیعه سکونت گزید.[۱۳]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جریان عقد اخوت[۱۴] نیز پیامبر(ص) میان عثمان بن مظعون و ابوالهیثم بن تیهان عقد برادرى بست.[۱۵]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سعد ابی‌وقاص می‌گوید: عثمان بن مظعون در میان اصحاب، به عبادت و تهجد شناخته شده بود.[۱۶]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزارش شده است که او فردی بسیار عفیف بود و در همین راستا روزی به پیامبر(ص) عرضه داشت که شرم می‌کنم و خوش ندارم که همسرم مرا برهنه یا عورت مرا ببیند. پیامبر(ص) فرمود: خداوند همسرت را براى تو لباس و عیب پوش قرار داده است و تو را براى او! عثمان گفت: با این وجود بر من دشوار است. پیامبر(ص) نیز فرمود: عثمان بن مظعون مردى پر آزرم و سخت پارسا است.[۱۷]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عثمان توفیق حضور در جنگ بدر را در رکاب پیامبر اسلام(ص) را داشت، اما اولین مهاجری بود که در مدینه بعد از بازگشت از جنگ بدر از دنیا رفت.[۱۸]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته‌اند وفات ایشان در سال دوم و یا سوم قمری، ۲۲ و یا ۳۰ ماه بعد از هجرت بود.[۱۹] او اولین نفری بود که در قبرستان بقیع دفن شد.[۲۰]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اسلام(ص) بعد مرگ عثمان او را غسل داده و کفن کرد و بین دو چشمانش را بوسید.[۲۱] و بعد از دفنش فرمود: او از نیکان ما بود که درگذشت. بعدها هنگامی که ابراهیم فرزند پیامبر(ص) از دنیا رفت حضرتشان فرمود: او به نزد یکی از درگذشتگان نیکوکارمان عثمان بن مظعون رفت.[۲۲]و همین سخن را هنگام مرگ دخترشان زینب نیز تکرار فرمود.[۲۳] ابابصیر از امام باقر(ع)و امام صادق‌(ع) نقل می‌کند که چنین سخنی را پیامبر(ص) هنگام وفات دختر دیگرشان رقیه نیز بر زبان آورد.‏[۲۴]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه مجلسی به نقل از سمهودى می‌گوید: ظاهراً تمام دختران پیامبر(ص) در بقیع و کنار قبر عثمان‏‏ دفن شده‌‏اند؛ زیرا آن‌حضرت وقتى سنگ بر قبر عثمان گذاشت، فرمود: با این سنگ، قبر برادرم را مشخص می‌‌کنم و هر یک از فرزندانم که از دنیا رفتند را همین‌جا دفن خواهم کرد.[۲۵]پیامبر زمانى طولانى بر عثمان بن مظعون گریه کرد. سپس فرمود:خوشا به حالت، دنیا تو را آلوده نکرد، و تو نیز به دنیا آلوده نشدى.[۲۶]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام علی(ع) می‌فرماید: رسول خدا(ص) بعد از آن‌‌که عثمان را به خاک سپرد بر خاک قبرش آب پاشید و پارچه‌‌ای بر روی قبرش پهن کرد. و او اولین کسی بود بر روی خاکش پارچه پهن کردند.[۲۷]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اسلام(ص) بعدها نیز به زیارت قبر وی می‌رفت. [۲۸]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ام العلاء مى‏گوید: در خواب دیدم در کنار عثمان بن مظعون چشمه‏اى جارى است. خوابم را برای پیامبر(ص) بازگو کردم و حضرتشان فرمود: آرى! آن چشمه، اعمال او است.[۲۹]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن‌جا که عثمان بن مظعون در میان صحابه‌ی رسول خدا(ص) شخصیتی کم نظیر بود، امام علی(ع) به دلیل علاقه‌ای که به ایشان داشت، نام او را بر یکی از پسرانش نهاد. راوی می‌گوید: خدمت علی(ع) نشسته بودیم، فرزندش عثمان را صدا زد، بعد فرمود: او را به نام برادرم عثمان بن مظعون نام‌گذاری کردم‏.[۳۰]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم‌چنین امام علی(ع) در خطبه‌ای با تعبیر «کَانَ لِی فِیمَا مَضَى أَخٌ‏ فِی‏ اللَّه‏» فردی را توصیف فرمود و از او به عنوان برادر خود یاد کرد و ویژگی‌های مثبت فراوانی را برای او برمی‌شمرد،[۳۱]که برخی منابع گفتند مراد حضرتشان از این برادر، عثمان بن مظعون است.[۳۲]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۱]. ابن عبدالبر، یوسف بن عبد الله‏، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، تحقیق، البجاوی، علی محمد، ج ۳، ص ۱۰۵۳، بیروت، دار الجیل، چاپ اول، ۱۴۱۲ق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۲]. ابن سعد کاتب واقدی، محمد بن سعد‏، الطبقات الکبری‏، تحقیق، عطا، محمد عبد القادر، ج ۳، ص ۳۰۰، بیروت، دار الکتب العلمیة، چاپ اول، ۱۴۱۰ق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۳]. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، تحقیق، زکار، سهیل، زرکلی، ریاض،ج ۱، ص ۲۱۲، بیروت، دار الفکر، چاپ اول، ۱۴۱۷ق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۴]. اصفهانی (مجلسی اول)، محمد تقی، لوامع صاحبقرانى مشهور به شرح فقیه، ج ‏۲، ص ۲۲۶، قم، مؤسسه اسماعیلیان، چاپ دوم، ۱۴۱۴ ق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۵]. الطبقات ‏الکبرى،ج ‏۳، ص ۳۰۵.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۶]. انساب الاشراف،ج ۱، ص ۲۱۲.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۷]. الاستیعاب، ج ۳، ص ۱۰۵۳.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۸]. الطبقات ‏الکبرى، ج ‏۳، ص ۳۰۱.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۹]. الموسوى، فخار بن معد،إیمان أبی طالب (الحجة على الذاهب إلى کفر أبی طالب)،محقق، مصحح، بحرالعلوم، محمد، ص ۲۲۱، قم، دار سید الشهداء للنشر، چاپ اول، ۱۴۱۰ق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۱۰]. الاستیعاب، ج ۳، ص ۱۰۵۴.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۱۱]. همان، ص ۱۰۵۳.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۱۲]. قاضى ابرقوه، سیرت رسول الله، تحقیق، مهدوی، اصغر، ج ‏۱،ص ۳۵۵– ۳۵۶، تهران، خوارزمى، چاپ سوم، ۱۳۷۷ش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۱۳]. الطبقات ‏الکبرى، ج ‏۳، ص ۳۰۲ – ۳۰۳.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۱۴]. «عقد اخوت؛ بیانگر فضیلت امام علی(ع)»، ۶۸۹۱۶؛ «صیغه عقد اخوت و برادری»، ۱۱۱۲۶؛ «وجود عقد اخوت در ادیان دیگر»، ۶۵۱۳۸.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۱۵]. الطبقات‏الکبرى،ج ‏۳،ص ۳۰۳.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۱۶]. الاستیعاب، ج ‏۳، ص ۱۰۵۴.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۱۷]. الطبقات ‏الکبرى، ج ‏۳، ص ۳۰۱.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۱۸]. همان، ص ۱۰۵۳.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۱۹]. همان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۲۰]. همان، ص ۱۰۵۴.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۲۱]. در برخی از نقل‌ها آمده است، رسول خدا(ص) صورت او را بوسید. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، محقق، مصحح، غفاری، علی اکبر، آخوندی، محمد، ج ۳، ص ۱۶۱، تهران، دار الکتب الإسلامیة، چاپ چهارم، ۱۴۰۷ ق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۲۲]. الاستیعاب، ج ‏۳،ص ۱۰۵۳.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۲۳]. همان، ص ۱۰۵۴.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۲۴]. کافی، ج ‏۳، ص ۲۴۱.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۲۵]. مجلسی، محمد باقر،بحار الأنوار، ج ‏۴۸، ص ۲۹۷، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، چاپ دوم، ۱۴۰۳ ق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۲۶].بحار الأنوار، ج ‏۷۹، ص ۹۱.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۲۷]. ابن حیون، نعمان بن محمد مغربی، دعائم الإسلام و ذکر الحلال و الحرام و القضایا و الأحکام، محقق، مصحح، فیضی، آصف،‏ ج ۱، ص ۲۳۸، قم، مؤسسة آل البیت (ع)، چاپ دوم، ۱۳۸۵ ق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۲۸]. الاستیعاب، ج ‏۳، ص ۱۰۵۴.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۲۹]. الطبقات‏الکبرى، ج‏۳، ص۳۰۴.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۳۰]. بحار الأنوار، ج ‏۳۱، ص ۳۰۷؛ ج ‏۴۵، ص ۳۷- ۳۸.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۳۱]. سید رضی، نهج البلاغة، محقق، صبحی صالح، ص ۵۲۶، قم، هجرت، ۱۴۱۴ ق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[۳۲]. بحار الأنوار، ج ‏۶۶، ص ۲۹۶.&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
[https://islamquest.net/fa/archive/fa102243، &amp;quot;عثمان بن مظعون از چه ویژگی‌هایی برخوردار بود؟&amp;quot; پایگاه اسلام کوئست]. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالسلام ترمانینی، رویدادهای تاریخ اسلام، ترجمه پژوهشگران پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، ج۱، ص۱۰۳.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://hawzah.net/fa/Book/View/45457/56888/%D8%B9%D8%AB%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%86_%D9%85%D8%B8%D8%B9%D9%88%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D8%AF%D9%8A%D9%86%D9%87، &amp;quot;عثمان بن مظعون در مدينه&amp;quot;، پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه].&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D9%84%D9%87_%D8%AD%D9%86%D9%81%DB%8C%D9%87&amp;diff=169346</id>
		<title>خوله حنفیه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D9%84%D9%87_%D8%AD%D9%86%D9%81%DB%8C%D9%87&amp;diff=169346"/>
		<updated>2026-08-31T11:52:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«خَولَه حنفیّه»''' مادر «[[محمد بن حنفیه]]» است و چون نسب مادرى محمد، به «حنفیة بن لُجیم» مى‌رسد،&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری ۱۶۲:۳؛ انساب الإشراف ۴۱۲:۲؛ طبقات ابن سعد ۱۹:۳ (و جلد ۵، ص ۹۱).&amp;lt;/ref&amp;gt; وى ملقّب به «ابن حنیفه» گردید. در اینکه «خَوله»، همسر [[امام علی علیه السلام|امام علی]] (علیه‌السّلام) بود یا کنیز آن حضرت به شمار می‌رفت، اقوال مختلفی وجود دارد؛ بر طبق نظر برخی علمای [[شیعه]]، حضرت علی (علیه‌السّلام) خَوله را -که توسط [[ابوبکر]] به عنوان اسیر و کنیز به ایشان بخشیده شده بود- به خانه [[اسماء دختر عمیس|اسماء بنت عمیس]] فرستاد، تا اینکه برادرش آمد و او را به [[ازدواج]] امام علی (علیه‌السّلام) درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خوله، همسر امام علی یا کنیز ایشان==&lt;br /&gt;
در اینکه «خَولَه» زنِ [[امام علی علیه السلام|امام علی]] (علیه السّلام) بود یا کنیز آن حضرت به شمار می رفت، اقوالی هست؛ برخی گفته اند: خَولَه، زن آن حضرت است که بعد از [[امامه دختر ابی العاص|اُمامه]]، او را به عقد خود درآورد، و برخی گفته اند: امام علی (علیه السّلام) با خَولَه [[ازدواج]] نکرد، بلکه به عنوان [[ام ولد]]، نزد آن حضرت باقی ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دلایلی که خَولَه زن آزاده ی امام علی (علیه السّلام) بود، سخن [[سید مرتضی]] در «[[تنزیه الانبیاء (کتاب)|تنزیه الأنبیاء]]» است که با استناد به آنچه [[ابوالحسن احمد ابوجعفر بلاذری|بَلاذُرِی]] در «[[انساب الاشراف (کتاب)|انساب الأشراف]]» به [[سند حدیث|سند]] خود از خراش بن اسماعیل عِجلی آورده، می گوید:&lt;br /&gt;
[[بنی اسد]] بن خزیمه، بر بنی حنیفه حمله ور شدند و «خَولَه» (دختر جعفر) را به اسارت گرفتند و او را در اول خلافت [[ابوبکر]] به [[مدینه]] آوردند و به [[امام علی علیه السلام|علی]](ع) فروختند. این خبر، به قوم وی رسید، به مدینه پیش علی آمدند، خَولَه را شناختند و علی را از جایگاه و منزلت خَولَه در میان خود آگاه کردند. علی(ع)، او را آزاد ساخت و [[مهریه|مهری]] برایش تعیین نمود و به همسری خود درآورد. خَولَه، برای آن حضرت، فرزندی به نام «[[محمد بن حنفیه|محمد]]» را زایید.&amp;lt;ref&amp;gt;تنزیه الأنبیا: ۱۹۱؛ انساب الأشراف ۴۲۲:۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در «[[الاصابه فی تمییزالصحابه|الإصابه]]» (اثر [[ابن حجرعسقلانی|ابن حجر]]) و دیگر منابع آمده است که این اسارت در دوران [[رسول خدا]] (صلی الله علیه و آله) صورت گرفت و آن حضرت خَولَه را در منزلش دید و خندید، سپس فرمود:&lt;br /&gt;
ای علی، بدان که بعد از من، تو خَولَه را به عقد خویش درخواهی آورد و او برایت پسری می زاید، او را به اسم من بنام و [[کنیه]] مرا بر او گذار.&amp;lt;ref&amp;gt;الإصابه ۶۱۷:۷، ترجمه ۱۱۱۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما سخنان کسانی که گفته اند خَولَه، با اسارت به دست آمد و اسیر باقی ماند، چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. گروهی، از جمله ابوالحسن، علی بن محمد مدائنی گفته اند «خَولَه» در روزگار رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اسیر شد، می گویند:&lt;br /&gt;
رسول خدا، علی(ع) را به [[یمن]] فرستاد. [آن حضرت] خَولَه را در میان [اسیران] بنی زبید به دست آورد. آنان به همراه عَمرو بن مَعدِی کرب، [[ارتداد|مرتد]] شده بودند. بنی زبید، با یورشی «خَولَه» را از بنی حنیفه اسیر گرفت و جزو سهم حضرت علی شد. رسول خدا (ص) به علی(ع) فرمود: اگر خَولَه، برایت پسری زایید، او را به اسم و کنیه من بنام. خَولَه، بعد از رحلت [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|حضرت فاطمه]](ع) برای علی(ع) پسری به دنیا آورد. آن حضرت، او را «ابوالقاسم» کنیت داد.&amp;lt;ref&amp;gt;شرح نهج البلاغه ۲۴۴:۱؛ بحار الأنوار ۹۹:۴۲؛ بنگرید به، انساب الأشراف ۴۲۱:۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نامه ای که امام علی (علیه السّلام) نگاشت تا روز جمعه برای مردم خوانده شود، جمله هایی است که بر این معنا دلالت می کند. امام (علیه السّلام) می فرماید:&lt;br /&gt;
اگر میان [[ابوبکر]] و [[عمر بن خطاب|عمر]] سازش وجود نمی داشت و برای گرفتن [[خلافت]] با هم همدست نمی شدند، یقین دارم که آن را از من باز نمی داشتند. ابوبکر، آن گاه که پیامبر (ص) من و [[خالد بن ولید|خالد]] را سوی [[یمن]] فرستاد، سخن آن حضرت را شنید که به [[بریده اسلمی|بُریدة اسلمی]] فرمود: هرگاه از هم جدا شدید، هر کس فرمانده گروه خود باشد و آن گاه که یک جا گرد آمدید، علی بر همه تان امیر است. ما [بر دشمن] شبیخون زدیم و اسیرانی را به چنگ آوردیم که در میانشان خَولَه (دختر جعفر) جار الصفا بود (به جهت زیبارویی اش جار الصفا نامیده می شد) من خَولَه حنفیه را برگرفتم و خالد این فرصت را برای بدگویی از من مغتنم شمرد و بریده را پیش پیامبر فرستاد تا آن حضرت را علیه من تحریک کند و رفتار مرا زشت بنمایاند.&lt;br /&gt;
بریده نزد پیامبر رفت و ماجرای خویله [خَولَه] را برای او باز گفت و اینکه من او را برای خود ستاندم، پیامبر (ص) فرمود: ای بریده، سهم علی از [[خمس]] بیش از این است! او، ولیّ [و سرپرست] شما بعد از من است. این سخن را ابوبکر و عمر شنیدند، بریده زنده است و نمرده [و شاهد این ماجرا است] آیا بعد از این حقیقت، جایی برای سخن [و تردید] باقی می ماند؟&amp;lt;ref&amp;gt;کشف المحجه: ۱۷۷-۱۷۸ (به نقل از رسائل کلینی)؛ بحارالأنوار ۱۲:۳۰، حدیث ۱. بخش هایی از این سخن، در نهج البلاغه هست.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. از [[اسماء دختر عمیس|اسماء]] (دختر عُمیس) رسیده که گفت:&lt;br /&gt;
حنفیه را زنی دیدم سبزه، زیباموی؛ امیرالمؤمنین علی(ع)، هنگامِ باز آمدن از [[یمن]]، در «ذو المجاز»&amp;lt;ref&amp;gt;نام بازاری در دوره ی جاهلی، که در یک فرسخی عرفات، هشت روز برپا می شد (معجم البلدان ۵۵:۵) (م).&amp;lt;/ref&amp;gt; (یکی از بازارهای عرب) او را خرید و به [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|فاطمه]](ع) هدیه کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;سر السلسلة العلویه: ۸۱؛ عمدة الطالب: ۳۵۳. در «سیر اعلام النُبلاء ۱۱۰:۴» از واقدی این زیادت آمده است: فاطمه، خَولَه را به مکمل غفاری فروخت، خَولَه برای مکمل «عونه»، را زایید. بلاذری در «انساب الأشراف ۴۲۴:۲» می گوید: بعضی پنداشته اند که خواهر مادری محمد بن علی «عَوانَه» دختر ابومکمل از بنی عفان می باشد.به اعتقاد نگارنده، کسی که این خبر را روایت می کند، سلمی (دختر عمیس) یا سلامه است (نه اَسماء) زیرا اسماء (دختر عمیس) به همراه همسرش جعفر بن ابی طالب، در حبشه به سر می برد.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. دیدگاه دیگر این است که «خَولَه» از اسرای [[یمامه]] است که در جنگی که با [[مسیلمه کذاب|مُسَیلِمة کذاب]] میان بنی حنیفه و ابوبکر (در زمان حکومتش) رخ داد، به اسارت درآمد.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ دمشق ۳۲۳:۵۴؛ سیر اعلام النبلاء ۱۱۰:۴؛ المنتظم ۲۲۸:۶؛ عمدة القاری ۱۸۷:۱۶؛ ذخائر العقبی: ۱۱۷؛ عون المعبود ۵۹:۱؛ الریاض النضرة ۲۹۷:۱؛ سِمط النجوم العوالی ۷۳:۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; صاحب المجدی می گوید:&lt;br /&gt;
برایم حکایت شد که ابن کلبی به نقل از خراش بن اسماعیل بیان داشت که: گروهی از عرب، در سلطنت ابوبکر، خَولَه را اسیر کردند. [[اسامة بن زید]] او را خرید و به علی فروخت. چون علی سیمای او را شناخت، آزادش کرد و برایش مهر نهاد و او را به ازدواج خویش درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در المعارف [[ابن قتیبه دینوری|ابن قتیبه]] و [[الطبقات الکبری (کتاب)|طبقات ابن سعد]] (و دیگر منابع) آمده است که: خَولَه، کنیزی از اسیران «[[یمامه]]» بود که به دست علی(ع) افتاد. وی کنیز بنی حنیفه و از سیاهان سندی به شمار می آمد و از بنی حنیفه نبود. [[خالد بن ولید]]، با آنها بر گرفتنِ برده مصالحه کرد، نه اینکه خودشان را به بردگی گیرد.&amp;lt;ref&amp;gt;المعارف: ۲۱۰؛ الطبقات الکبری ۹۱:۵؛ تاریخ دمشق ۳۲۳:۵۴؛ وفیات الأعیان ۱۶۹:۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. گروهی بر این باورند که «خَولَه» اسیری از اسرای «رَدّه» است. آن گاه که بسیاری از عرب از پرداختِ [[زکات]] خودداری کردند و بنی حنیفه مرتد شدند و مسیلمه ادعای نبوت کرد، ابوبکر خالد بن ولید را به جنگ آنها فرستاد و خاندان خَولَة به دست [سپاه] وی کشته شدند [و خود وی اسیر شد]. ابوبکر، خَولَه را به عنوان سهم علی از غنیمت، به او داد.&amp;lt;ref&amp;gt;شرح نهج البلاغه ۲۴۴:۱- ۲۴۵؛ بحار الانوار ۹۹:۴- ۱۰۰؛ و بنگرید به، عمدة الطالب: ۳۵۲-۳۵۳؛ البدء و التاریخ ۷۴:۵. پوشیده نماند که «اسیران یمامه» و «ردّه» یک چیزاند، ما به جهت اختلاف نصوص، آن دو را جدا آوردیم.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[محمد بن سعد کاتب واقدی|ابن سعد]] می گوید:&lt;br /&gt;
از حسن بن صالح روایت شده که گفت: شنیدم عبدالله بن حسن، یادآور می شد که: ابوبکر، مادر [[محمد بن حنفیه]] را به علی داد.&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری ۹۱:۵؛ تاریخ دمشق ۳۲۳:۵۴؛ ذخائر العقبی: ۱۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در «البدایة و النهایه» می خوانیم: خَولَه را در زمان ابوبکر و در واقعه ردّه، خالد از «بنی حنیفه» اسیر کرد. وی، سهم علی شد و [[محمد بن حنفیه|محمد]] را برای او به دنیا آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;البدایة و النهایه ۳۳۲:۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شبهه‌ای درباره ازدواج امام علی با خوله==&lt;br /&gt;
سمعانی، درباره ی [[محمد بن حنفیه]] و مادرش خَولَه، می نگارد:&lt;br /&gt;
خَولَه، از اُسرای بنی حنیفه بود، [[ابوبکر]] او را به علی داد. اگر ابوبکر امام نمی بود، قسمتِ غنایم او نباید صحیح باشد. علی، خَولَه را گرفت و آزاد ساخت و با او [[ازدواج]] کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;الأنساب ۲۸۱:۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; به این امر، [[اهل سنت]] بر [[شیعه]] استدلال می کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] و [[سید مرتضی]] (و دیگران) شبهات سمعانی (و امثالِ او) را رد کرده اند. ابن شهر آشوب حکایت می کند که ابوبکر گفت:&lt;br /&gt;
ای ابو الحسن، این زن را برگیر، خدا او را برایت مبارک کند! حضرت علی (علیه السّلام) او را به [[اسماء دختر عمیس|اسماء بنت عمیس]] سپرد و گفت: این زن را داشته باش و گرامی اش دار و از او محافظت کن.&lt;br /&gt;
خَولَه، نزد وی بود تا اینکه برادرش آمد، حضرت علی (علیه السّلام) از او پیوند زناشویی با خَولَه را خواستار شد، برایش [[مهریه|مهر]] معین کرد و او را عقد نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی طالب ۱۱۱:۲-۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید مرتضی در «[[الشافی فی الامامة (کتاب)|الشافی]]» می گوید:&lt;br /&gt;
[خَولَه] حنفیه، در واقع اسیر نبود و امام علی (علیه السّلام) به عنوان اسیر او را در اختیار نگرفت؛ زیرا وی، با آوردن [[اسلام]] آزاد شد و مالک امر خود گشت. از این رو، امام (علیه السّلام) او را از دست کسی که به بردگی گرفت، درآورد و سپس با او عقدِ [[ازدواج|نکاح]] بست. این سخن از کجاست که [می گویند] حضرت علی (علیه السّلام) به عنوان اسیر (و نه عقد زناشویی) خَولَه را بر خود [[مباح]] دانست؟!&lt;br /&gt;
در میان اصحاب ما کسانی بر این عقیده اند که ستمگران هرگاه بر سرزمینی چیره شدند و امور را به زور در اختیار گرفتند و مؤمن نتوانست از احکام آن بیرون آید، آمیزش جنسی با اسیرانِ آنها برایش جایز است و با وجود غلبه و قهر، احکام آنان در رابطه به محکوم علیه (کسی که حکم بر او واقع می شود) به منزله ی احکام حاکمان حق می باشد، هر چند در آنچه به حاکم بر می گردد، گناه و کیفر دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;الشافی فی الإمامه ۲۷۱:۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ارتداد|ارتدادی]] که در پندار ابوبکر برای گروهی از مردم پدید آمد، موجب اجرای احکام کافر در حق آنان نمی شد. آنها برای نپرداختن [[زکات]] (و چیزهایی مانند آن) دلایلی داشتند و خودداری از دادن زکات، آنان را از مسلمانی خارج نمی ساخت.&lt;br /&gt;
نیز این اسیر گرفتن به فرمان ولی امر واقعی که امام علی (علیه السّلام) بود، صورت نگرفت. از این رو امام (علیه السّلام) در ظاهر [و به طور نمایشی] خَولَه را آزاد کرد و سپس با تعیین مهر، با او عقد زناشویی بست.&lt;br /&gt;
ابن حزم در الإحکام می گوید:&lt;br /&gt;
اختلاف [[عمر بن خطاب|عمر]] با [[ابوبکر]]، مشهورتر از آن است که کسی که کمترین آگاهی به روایات دارد، آنان را نداند. از آن جمله است اختلاف عمر با ابوبکر در اسارت اهل ردّه، که ابوبکر آنها را اسیر به شمار آورد و خلاف آن از عمر رسیده که وی حکم ابوبکر را نقض کرد و آنان را به عنوان زنان آزاد به خانواده هاشان برگرداند، مگر کسانی که [[ام ولد]] شده بودند و از آنهاست خَولَه حنفیه، مادر [[محمد بن حنفیه|محمد بن علی]].&amp;lt;ref&amp;gt;الإحکام ۲۳۲:۶؛ اعلام الموقعین ۲۳۵:۲؛ أضواء البیان ۳۲۵:۷. در «وفیات الأعیان ۱۷۰:۴» آمده است: ابوبکر به اسارتِ کودکان و زنان آنها [کسانی که به نظر وی مرتد شمرده می شدند] رأی داد و بیشتر صحابه با او همراه شدند. علی، کنیزی از اسیران بنی حنیفه را باردار ساخت، محمد بن علی (که محمد بن حنفیه نامیده می شود) از وی به دنیا آمد. سپس صحابه انقراض نیافتند تا اینکه اجماع کردند و [خانواده شخص] مرتد به اسارت در نمی آید.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در «[[الخرائج و الجرائح]]» از [[دعبل خزاعی|دعبل بن خزاعی]] نقل شده که گفت:&lt;br /&gt;
برای من [[حدیث]] کرد [[امام رضا علیه‌السلام|حضرت رضا]] (علیه السّلام) از پدرش از جدش [[امام صادق]] (علیه السّلام) که فرمود: نزد پدرم [[امام باقر]] (علیه السّلام) بودم، گروهی از [[شیعه]] که در میان آنها جابر بن یزید وجود داشت، وارد شدند، پرسیدند: آیا پدرت علی (علیه السّلام) به امامت [[ابوبکر]] و [[عمر بن خطاب|عمر]]، راضی بود؟ فرمود: البته که نه.&lt;br /&gt;
گفتند: اگر امامت آنها را بر نمی تافت، چرا با خَولَه حنفیه -که به دست آنها به اسارات درآمد- آمیزش جنسی کرد؟&lt;br /&gt;
امام باقر (علیه السّلام) فرمود: ای جابر بن یزید، به منزل [[جابر بن عبدالله انصاری]] برو و به او بگو: محمد بن علی (امام باقر) تو را فرا می خواند..... چون مولایم باقر (علیه السّلام) ما را دید، سوی ما نگاه کرد و به آن جماعت گفت: سوی این شیخ بروید و از او سؤال کنید تا به آنچه شنیده و دیده و [[حدیث]] کرده، باخبرتان سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنان پرسیدند: ای جابر، آیا پیشوایت علی (علیه السّلام) به [[امامت]] کسانی که پیش افتادند خرسند بود؟ جابر پاسخ داد: «البته که نه». گفتند: اگر به امامت آنان تن نمی داد، پس چرا اسیر آنان [خَولَه حنفیه] را در اختیار گرفت؟ جابر چند بار آه کشید و گفت: بر این گمان بودم که می میرم و از این موضوع پرسیده نخواهم شد! اکنون که سؤال کردید، بشنوید و به خاطر بسپارید؛ وقتی که اسیران را [برای تقسیم] آوردند، من در آنجا حاضر بودم. حنفیه، در میان آنها بود، چون به مردم نگریست، نگاهش را سوی تربت [[پیامبر اسلام|رسول خدا]] برد، فغان و آه و ناله سر داد و آشکارا و زار گریست، سپس صدا زد: سلام بر تو ای رسول خدا، [[صلوات]] خدا بر تو و بر [[اهل البیت|اهل بیت]] تو بعد از تو باد! این [[امت]] توست که ما را چون اسیران «نُوب» و «دَیلَم» به اسارت گرفتند! به خدا سوگند، ما گناهی نداریم جز اینکه دست به دامانِ [[اهل بیت]] توایم [چه کنیم که] کار نیک، بد شد و زشتی ها، زیبا رخ نمود، در نتیجه ما را به اسارت درآوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس رو به مردم کرد و پرسید: چرا ریسمان اسارت را بر ما افکندید؟ در حالی که به یگانگی خدا و پیامبری [[پیامبر اسلام|محمد]] اقرار داریم.&lt;br /&gt;
پاسخ دادند: [[زکات]] را به ما نپرداختید.&lt;br /&gt;
حنفیه گفت: گیریم که مردان ما این کار را کردند، زنان چه گناهی داشتند؟!&lt;br /&gt;
گوینده خاموش ماند، چنان که گویی در گلویش قلوه سنگ افتاد.&lt;br /&gt;
سپس [[طلحة بن عبیدالله|طلحه]] و [[خالد بن ولید|خالد]]، سوی او برای [[ازدواج]] رفتند و هر کدان پارچه ای را بر وی انداختند.&lt;br /&gt;
خَولَه گفت: برهنه نیستم که مرا بپوشانید! گفته شد: آنان قصد دارند بر تو مزایده کنند، هر کدامشان که بر دیگری فزونی گیرد تو را از اسیری می ستاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خَولَه گفت: پندار خامی است، به خدا هرگز چنین نخواهد شد، مرا در اختیار نمی گیرد (و شوهرم نخواهد شد) مگر کسی که به من خبر دهد ساعتی که از شکم مادر بیرون آمدم، چه سخنی را بر زبان آوردم!&lt;br /&gt;
مردم، ساکت ماندند، بعضی به بعض دیگر نگاه می کردند و از این سخن، عقلهایشان حیران ماند و زبانشان بند آمد و از این ماجرا در دهشت فرو رفتند. ابوبکر گفت: چرا به یکدیگر نگاه می کنید؟ [[زبیر بن عوام|زبیر]] گفت: به جهت سخنی که شنیدی!&lt;br /&gt;
ابوبکر گفت: این امری که ذهن و فهم شما را دربند کرده، چیست؟ این زن، کنیزی از بزرگان قوم خویش است؛ به آنچه دریافت و دید، عادت نداشت، بی گمان ترس او را فرا گرفت و سخنان بیهوده ای را بر زبان آورد.&lt;br /&gt;
خَولَه گفت: سخنی بیجا بر زبان آوردی و به هدف نزدی! به خدا سوگند، جزع و فزعی در درونم نیست، جز حق نگفتم و غیر از فصل سخن را بر زبان نیاوردم، و باید چنین امری تحقق یابد، به حق صاحب این [[قبر]]، نه [[دروغ]] گفتم و نه دروغ شنیدم.&lt;br /&gt;
سپس خَولَه، ساکت شد. طلحه و خالد، جامه هاشان را گرفتند و خَولَه در کنار آن گروه نشست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[در این هنگام] [[امام علی علیه السلام|علی بن ابی طالب]] (علیه السّلام) درآمد، ماجرای او را بازگفتند، فرمود: راست می گوید، حال و قصه ی وی -در زمان ولادتش- چنین و چنان است، و فرمود: همه آنچه در هنگام خروج از شکم مادرش گفت: فلان کلام و فلان سخن می باشد و همه ی اینها در لوح مِسینی که به همراه دارد، نوشته شده است.&lt;br /&gt;
چون خَولَه این سخن امام را شنید، لوح را سوی آنان انداخت، آنها نوشته ی لوح را خواندند، بی آنکه حرفی کم یا زیاد باشد، همان گونه بود که حضرت علی (علیه السّلام) حکایت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوبکر گفت: ای ابوالحسن، این زن را برگیر، خدا برای تو در او [[برکت]] قرار دهد. [[سلمان فارسی|سلمان]] برخاست و گفت: به خدا سوگند، برای هیچ کس در اینجا منتی بر [[امیرالمؤمنین]] نیست، بلکه خدا و پیامبر و امیرالمؤمنین است که حق منت بر دیگران دارند. به خدا سوگند، علی (علیه السّلام) او را نستاند مگر با [[معجزه]] روشن و علمی که بر هر دانشی چیره است و فضلی که هر صاحب فضلی از [مثلِ] آن در می ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس [[مقداد بن اسود|مقداد]] برخاست و گفت: اقوامی را چه می شود که خدا طریق هدایت را برایشان روشن می سازد و آنها آن را وا می گذارند و مسیر کوری [و گمراهی] را می چسبند! روزی نمی گذرد مگر اینکه دلایل [حقانیت] [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] برای آنها آشکار می گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابوذر غفاری|ابوذر]] گفت: شگفتا از کسانی که با [[حق]] عناد می ورزند! زمانی نیست که نیازمند بیان او نباشند، ای مردم، خدا فضل اهل فضل را برایتان روشن ساخت.&lt;br /&gt;
سپس ابوذر گفت: ای فلانی، آیا بر اهل حق، به حق خودشان منت می گذاری؟! آنان به آنچه تو در دست گرفته ای، سزاوارتر و اولی ترند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عمار یاسر|عمار]] گفت: شما را به خدا سوگند، آیا در زمان حیاتِ [[پیامبر اسلام|پیامبر]]، امارت امیرالمؤمنین ([[علی بن ابی طالب]]) را بر او تبریک نگفتید؟!&lt;br /&gt;
عمر، به میان جهید و عمار را از سخن بازداشت، و ابوبکر برخاست [و از آنجا رفت و جمعیت پراکنده شدند]. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت علی (علیه السّلام) خَولَه را به خانه ی [[اسماء دختر عمیس|اسماء]] (دختر عمیس) فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;به نظر می رسد درست این است که امام (علیه السّلام) او را به خانه ی «سلمی» یا «سلامه» (دو خواهر اسماء) فرستاد، نه به خانه ی اسماء.&amp;lt;/ref&amp;gt; و به او گفت: این زن را بگیر و گرامی اش دار. خَولَه نزد اسماء بود، تا اینکه برادرش آمد و او را به ازدواج حضرت علی (علیه السّلام) درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این ماجرا، دلیلی است بر علم امیرالمؤمنین (علیه السّلام) و نادرستی سخنی که قوم درباره ی اسیرشان بیان می دارند؛ و اینکه امام (علیه السّلام) خَولَه را با ازدواج، زن خود ساخت.&lt;br /&gt;
آن گروه گفتند: ای [[جابر بن عبدالله انصاری|جابر بن عبدالله]]، خدا تو را از آتش [[جهنم|دوزخ]] برهاند؛ چنان که ما را از تب شک بیرون آوردی.&amp;lt;ref&amp;gt;الخرائج و الجرائح ۵۸۹:۲-۵۹۳، حدیث ۱ (نزدیک به این سخن در مناقب آل ابی طالب ۱۱۱:۲-۱۱۲ نیز آمده است).&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*&amp;quot;نام خلفا بر فرزندان امامان علیهم‌السّلام&amp;quot;، سید علی شهرستانی، ترجمه: سید هادی حسینی، قم: انتشارات دلیل ما، ۱۳۹۰ش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:وابستگان امام علی علیه السلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:زنان نمونه قرن اول]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D9%81_%D9%88_%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D8%A1&amp;diff=169345</id>
		<title>خوف و رجاء</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D9%81_%D9%88_%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D8%A1&amp;diff=169345"/>
		<updated>2026-08-31T10:06:49Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
از جمله فضائل مهم [[اخلاق|اخلاقى]] که در زندگى [[انسان]] نقش بسیارى ایفا مى‌کند، مسئله '''«خوف و رجاء»''' نسبت به [[الله|خداوند]] متعال است. داشتن مرتبه‌اى از خوف و ترس، که مانع از [[گناه]] مى‌شود و نیز حدى از رجاء و امید، که موجب انجام اعمال خوب مى‌گردد، لازم است.&lt;br /&gt;
==مفهوم خوف و رجاء==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوف» در لغت به معنای ترس بوده و در اصطلاح به معنى این است  که [[انسان]] از تحقق یافتن امرى نامطلوب که یقین دارد یا احتمال مى دهد در آینده به وقوع بپیوندد، ترس و واهمه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt; محمدتقی مصباح یزدی، اخلاق در قرآن، ج ۱، ص ۴۰۶ و ۳۹۹، قم، موسسه امام خمینی.&amp;lt;/ref&amp;gt; «رجاء» در لغت یعنی امیدواری که در مقابل یأس قرار می‌گیرد&amp;lt;ref&amp;gt; ابن منظور، لسان العرب، ج ۴، ۱۹۸۸، لبنان، دارالتراث العربی.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در اصطلاح یعنی انسان به تحقق یافتن امرى مطلوب که یقین دارد یا احتمال مى دهد در آینده به وقوع مى پیوندد، امید داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید توجه داشت که خوف و رجا در نقطه مقابل یکدیگر قرار ندارند. نقطه مقابل رجا، ناامیدی از رحمت خداست و نقطه مقابل خوف، امنیت کامل از [[عذاب]] و کیفر الهی است، که هر دو از [[گناهان]] بزرگ به شمار می آیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رجا، امیدواری و مظنّه رسیدن به چیزی که باعث مسرت باشد را گویند و این سرور، وقتی رجا است که بسیاری از اسباب رسیدن به محبوب را تحصیل کرده باشد، اما توقع چیزی که هیچ یک از اسباب محبوب را مهیا نکرده را رجا نگویند، بلکه غرور و حماقت گویند. همانند کسی که انتظار گندم بکشد، در حالی که دانه آن را در زمین شوره‌زاری که بی‌آب است افکنده باشد و اگر کسی بعضی اسباب را تحصیل نکرده که رسیدن به محبوب نزدیک باشد، آرزو و تمنّی گویند. مثل آن که دانه را در زمین مستعدی افکنده باشد اما در آب دادن کوتاهی کند.&amp;lt;ref&amp;gt; ملا احمد نراقی، معراج السعاده، ص ۱۴۹، ۱۳۷۳، نشر دهقان.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ضرورت و اهمیت خوف و رجاء==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جمله فضائل مهم [[اخلاق|اخلاقى]] که در زندگى [[انسان]] نقش بسیارى ایفا مى کند، مسئله «خوف و رجاء» یا ترس و امید است. آدمی بایستى از [[الله|خداوند]] و عظمت کبریائى او و نیز از پیامدهاى پرونده عملکرد خویش ترس داشته باشد و همچنین با در نظر گرفتن رحمت گسترده الهى، به الطاف واسعه او امیدوار باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همراه بودن صفت ترس و امید در زندگى عملى افراد مؤمن نقش تعیین کننده اى دارد. ترس از خداوند افزون بر این که از کمالات معنوى مى باشد، سرچشمه بسیارى از فضایل انسانى، اصلاح نفسانى و سبب علاج امراض روحى است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین امید، مهمترین نیاز هر فرد است. امید، سبب تلاش ها و ناامیدى سبب آفت هاست. ناامیدی از رحمت الهی از [[گناه|گناهان]] کبیره است. در [[قرآن|قرآن کریم]] آمده است: {{متن قرآن|«لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه ۵۳ زمر|سوره زمر، آیه ۵۳.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; یا در [[آیه]] دیگر می فرماید: {{متن قرآن|«مَن یقْنَطُ مِن رَّحْمَةِ رَبِّهِ إِلاَّ الضَّآلُّونَ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;آیه ۵۶ حجر|سوره حجر، آیه ۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; جز گمراهان چه کسی از رحمت پروردگار مایوس می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امید در انسان انگیزه تلاش را پدید مى آورد. کسى که امیدى ندارد ادامه زندگى براى او کسالت‌آور و حتى نامطلوب مى شود؛ انسان ناامید انگیزه اى براى کار و تلاش ندارد و از حرکت به سوى کمال باز مى ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رابطه میزان معرفت با خوف و رجاء==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امید و ترس افراد، به میزان شناخت و نیازهایى که درک مى کنند بستگى دارد. مثلاً ترس و امید یک کودک فقط در محدوده خواسته هایى که دارد شکل مى گیرد. او هیچ وقت نسبت به مسائل اجتماعى، مسائل معنوى و اخروى و... ترس و امیدى ندارد زیرا هیچ تصورى از آن‌ها ندارد. و یا مثلاً از یک سو، افراد عادى از بیمارى، فقر، گرفتارى هاى زندگى و... ترس دارند و از سوى دیگر، امید دارند که پولدار بشوند و خانه خوب و موقعیت اجتماعى خوبى بدست آورند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افرادى که یک مقدار معرفتشان بیشتر است، مسائل معنوى را هم در نظر مى گیرند؛ براى مثال از این که [[عقل]] و [[ایمان|ایمانشان]] از بین برود، مى ترسند و امید دارند که بر [[معرفت]] و ایمانشان افزوده شود. کسانى هم که به [[آخرت]] ایمان دارند، به [[ثواب]] هاى اخروى امید دارند و از [[عذاب]] هاى اخروى مى ترسند.&amp;lt;ref&amp;gt; محمدتقی مصباح یزدی، مجله معرفت، مقاله خوف و رجا، ش ۳۳، موسسه امام خمینی، قم.&amp;lt;/ref&amp;gt; پس خوف و رجا طبق حالات و معرفت افراد، دارای درجاتی است. خوف توده مردم از [[عذاب]]، خوف خواص از سرزنش و خوف افراد اخص، از توجه نکردن [[خداوند]] می‌باشد.&amp;lt;ref&amp;gt; امام خمینی، شرحی بر چهل حدیث، ص ۱۹۴، طه، ۱۳۶۸، قزوین.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==توازن بین خوف و رجاء==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوف و رجاء امرى نسبی و دارای مراتبی است و حد نصابى دارد که مؤمن حداقل مرتبه آن را باید داشته باشد. اگر امید انسان به رحمت  خداوند به گونه اى باشد که فکر کند کارهاى او دیگر دخالتى در آن ندارد و آن قدر رحمت  خدا واسع است که همه را مى آمرزد، باعث مى شود تا انسان گستاخ شود و از ارتکاب [[گناه|گناهان]] باکى نداشته باشد. در حالی که خداوند از روى اعمال خود افراد، آنها را مى آمرزد و به [[بهشت]] مى برد و یا [[عذاب]] نموده و به [[جهنم]] مى برد.&amp;lt;ref&amp;gt; محمدتقی مصباح یزدی، مجله معرفت، مقاله خوف و رجا، ش ۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشمندان علم [[اخلاق]] مى گویند: بیم و امید از خداوند، دو بال تکامل مؤمن هستند. همان گونه که پرنده با دو بال پرواز مى کند در صورتى که تعادل بال ها محفوظ باشد؛ مؤمن نیز با بال هاى ترس و امید به لقاء الهى مى رسد. در آیاتی این دو حالت در کنار هم آورده شده است: {{متن قرآن|«... يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَيَرْجُو رَحْمَةَ رَبِّهِ...»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 9 سوره زمر|سوره زمر، آیه ۹.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام علی علیه السلام|حضرت على]] علیه السلام فرمودند: {{متن حدیث|«خیرُ الاعمال اعتدال الرجاء والخوف»}}؛ بهترین کارها، تساوی بین خوف و رجا نسبت به خداوند است».&amp;lt;ref&amp;gt; محمد محمدی ری شهری، میزان الحکمه، ج ۴، ص ۱۵۶۸، قم، مرکز تحقیقات دارالحدیث، ۱۳۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در امور معنوى توازن ترس و امید، ضامن رشد و تکامل به سوى پروردگار است. غلبه ترس بر امید، آدمى را به نومیدى و نیستى مى کشاند؛ چنان که غلبه امید بر ترس از پروردگار نیز او را به [[غرور]] و [[غفلت]] مى کشاند؛ در نتیجه سبب در جا زدن و مانع سیر تکاملى آدمى خواهد شد. بندگان خاص بیم و امید را در کنار هم دارند و خدا را با خوف و طمع مى خوانند:&amp;lt;ref&amp;gt; مکارم شیرازی، اخلاق در قرآن، ج ۲، ص ۱۴۶ تا ۱۵۵، قم، مدرسه علی ابن ابی‌طالب، ۱۳۸۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; {{متن قرآن|«یدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفًا وَطَمَعًا»}}.&amp;lt;ref&amp;gt; [[آیه 16 سوره سجدة|سوره سجده، آیه ۱۶.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام صادق علیه السلام|امام صادق]] علیه‌السلام در بخشى از وصیتنامه  خود به ابن ‌جندب، نجات یافتگان از عذاب الهى را کسانى معرفى مى کند که خوف و رجاء حقیقى متعادل در دل هایشان وجود دارد: «یهلک المتّکل على عمله... قلتُ فمن ینجو؟ قال الذین بین الرجاء والخوف...؛ کسى که به اعمال خود (اعمال خوب) تکیه نموده است به هلاکت مى رسد و کسى هم که به امید رحمت  خداوند بر انجام [[گناهان]] جرات پیدا مى کند نجات نخواهد یافت. (ابن جندب) سؤال کرد پس چه کسى نجات پیدا مى کند؟ حضرت فرمودند: کسانى که حالشان میان خوف و رجاء باشد».&amp;lt;ref&amp;gt; محمد محمدی ری شهری، میزان الحکمه، ج ۴، ص ۱۷۹، قم، مرکز تحقیقات دارالحدیث، ۱۳۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعنى نه خوفشان آن چنان است که از آمرزش گناهانشان ناامید باشند و نه رجاءشان آن چنان است که جرأت ارتکاب گناه را داشته باشند؛ هم شوق به [[ثواب]] در دل هایشان وجود دارد و هم خوف از [[عذاب]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[امام صادق]] علیه‌السلام سوال شد، [[لقمان|لقمان حکیم]] چه وصیتی به پسرش کرد؟ حضرت فرمود: لقمان گفت: از خدا بترس حتی اگر اطاعت [[جن]] و [[انسان|انس]] را آورده باشی که ممکن است عذاب بشوی، و امیدوار باش حتی اگر گناه جن و انس را آورده باشی.&amp;lt;ref&amp;gt; همان.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر رجاء بر خوف غلبه کند به حدى که دیگر انگیزه ترک [[گناه]] در انسان باقى نماند، انسان مبتلا به گناه مى شود که در آن هلاکت است. و اگر خوف بر رجاء غلبه بکند، یعنى فرد فکر کند که چون مرتکب گناهى شده است پس خدا او را به جهنم خواهد برد، چنین فردى باید [[توبه]] کند و با انجام کارهاى خوب به رحمت و [[آمرزش]] خداوند امید و رجاء داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*&amp;quot;خوف و رجاء&amp;quot;، زکریا جهانگیری، [http://pajoohe.ir/ دانشنامه پژوهه]، تاریخ بازیابی: ۷ خرداد ۱۳۹۱.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: اخلاق الهی]]&lt;br /&gt;
[[رده:صفات پسندیده]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D8%B6_%D8%AF%D8%B1_%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D9%84&amp;diff=169344</id>
		<title>خوض در باطل</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D8%B6_%D8%AF%D8%B1_%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D9%84&amp;diff=169344"/>
		<updated>2026-08-31T07:16:03Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{متوسط}}&lt;br /&gt;
'''«خوض در باطل»''' (فرورفتن در [[باطل]]) نزد اندیشمندان علم [[اخلاق]]، اعم از نقل [[گناه]] و رفتار ناشایستى است که خود فرد یا دیگرى انجام داده است، با این قید که، آن کار فقط براى سرگرمى انجام شود و نیازى مشروع و عقلانى به آن نباشد.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== واژه‌شناسی ==&lt;br /&gt;
در «[[مجمع البحرین (کتاب)|مجمع البحرين]]» در معنای «خوض» آمده است: «أصل اَلْخَوْضِ دخول القدم فيما كان مائعا من الماء و الطين، ثم كثر حتى صار فی كل دخول فيه أذى و تلويث»؛&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البحرين، طریحی، ج۴، ص۲۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; خوض در اصل به معنای داخل شدن پا در چیزهای مایع مانند آب و گل بوده و سپس در مورد دخول در هر چیزی که مایه اذیت و پلیدی است به کار رفته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و [[راغب اصفهانی]] می گوید: «اَلْخَوْضُ‌: هو الشّروع فی الماء و المرور فيه، و يستعار فی الأمور، و أكثر ما ورد فی القرآن ورد فيما يذمّ‌ الشروع فيه»؛&amp;lt;ref&amp;gt;مفردات ألفاظ القرآن، ج۱، ص۳۰۲؛ قاموس قرآن، سید علی‌اکبر قرشی، ج۲، ص۳۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; خوض به معنی داخل شدن در آب است و به طور استعاره به معنى داخل شدن در هر امر است و اكثر موارد آن در [[قرآن|قرآن کریم]]، داخل شدن در كار مذموم می باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی آیات قرآن در این رابطه عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتَابِ أَنْ إِذَا سَمِعْتُمْ آيَاتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِهَا وَ يُسْتَهْزَأُ بِهَا فَلَا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّىٰ '''يَخُوضُوا''' فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ...»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره نساء]]، ۱۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«... قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي '''خَوْضِهِمْ''' يَلْعَبُونَ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره انعام]]، ۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّمَا كُنَّا '''نَخُوضُ''' وَ نَلْعَبُ قُلْ أَ بِاللَّهِ وَ آيَاتِهِ وَ رَسُولِهِ كُنتُمْ تَسْتَهْزِئُونَ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره توبه]]، ۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«الَّذِينَ هُمْ فِي '''خَوْضٍ''' يَلْعَبُونَ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره طور]]، ۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* {{متن قرآن|«وَ كُنَّا '''نَخُوضُ''' مَعَ '''الْخَائِضِينَ'''»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره مدثر]]، ۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مفهوم‌ خوض در باطل ==&lt;br /&gt;
«خوض» به معناى كندوكاو و گفتگو به قصد [[تمسخر]] و تحقير است، نه براى فهم و درک حقيقت.&amp;lt;ref&amp;gt;تفسير مجمع‌البيان، طبرسی.&amp;lt;/ref&amp;gt; از مصادیق خوض در باطل، نقل [[گناه]] و رفتار ناشایستى است که خود فرد یا دیگرى انجام داده است، به شرط آنکه این کار فقط براى سرگرمى انجام شود و نیازى مشروع و عقلانى به آن نباشد. ولى اگر بیان رفتار ناشایست دیگران براى استمداد در بازداشتن ایشان از گناه یا پاسخ به کسى که در امر مهمى مشورت طلبیده یا هر نیاز مشروع دیگر باشد «فرورفتن در باطل» نخواهد بود.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین اگر حکایت گناه دیگرى جهت آشکار ساختن عیب او یا تحقیر و بى مقدار کردن او انجام شود، در محدوده گناهانى چون [[غیبت (گناه)|غیبت]]، [[سخن چینی|سخن‌چینى]] و... قرار خواهد گرفت. پس آنگاه که کسى گناه خود یا دیگرى را جهت گرم کردن مجلس دوستانه و لذت بردن از آن با آب و تاب نقل کند، به این رذیله اخلاقى گرفتار شده است. پس این عمل نه غیبت است نه سخن‌چینى و نه [[سب و فحش دادن|فحش]] و... بلکه گناهى است که عنوان خاص خود را دارد، به نام «فرورفتن در باطل».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرورفتن در باطل داراى اقسامى است؛ گاه از گناهى که پیش از این انجام گرفته حکایت مى‌شود، مانند آن که فرد از فریبکارى‌ها و نیرنگ بازى‌هاى خود داستان سرایى کند و از مفاسد خویش سخن بگوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و گاه از گناهى که قصد انجام آن را دارد حکایت کرده، درباره راه و روش انجام آن سخن مى‌گوید که این کار حکایت از قصد گناه دارد. البته گاه هدف از نقل و حکایت گناه پند دادن به دیگران است، ولى باید مراقب بود که بیان آن موجب [[اشاعه فحشاء‌‌‌|اشاعه]] مفاسد نشود؛ به ویژه کسانى که در مسند تدوین و تألیف پندهاى فردى و اجتماعى فعالیت مى‌کنند و قصد دارند با نقل داستان هایى آموزنده به دیگران پند و آموزش دهند، باید دقت کنند که این حکایت‌ها موجب تحریک افراد به گناه نشود یا جرأت انجام گناه را در دل شخص آن به چشم نیاید، زیرا در چنین مواردى پیش از این که با نقل خطا به نتیجه مناسب دست یابند، بدآموزى کرده‌اند.&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*&amp;quot;خوض در باطل&amp;quot;، اصطلاحنامه جامع علوم اسلامی، بازیابی: ۳ اسفند ۹۲.&lt;br /&gt;
*[[قاموس قرآن (کتاب)|قاموس قرآن]]، سید علی‌اکبر قرشی، ج۲.&lt;br /&gt;
&amp;lt;span dir=&amp;quot;LTR&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;LTR&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;LTR&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;LTR&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[رده:واژگان قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:صفات ناپسند]]&lt;br /&gt;
[[رده:اخلاق فردی]]&lt;br /&gt;
[[رده:مقاله های مرتبط به دانشنامه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=169343</id>
		<title>خوشنویسی در اسلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=169343"/>
		<updated>2026-08-31T05:35:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;با ظهور [[اسلام|دین اسلام‎]] و تلاش جهت زیبانویسی کلام الهی ([[قرآن]])، هنر خوشنویسی در بین مسلمانان ارزشی ویژه پیدا نمود، چنانچه برخی خوشنویسی را  شاخص‌ترین هنر در پهنه سرزمین‌های اسلامی دانسته اند.&amp;lt;ref&amp;gt;پاکباز، روئین، دایره المعارف هنر، صفحه ۲۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; خطاطی‌ در بین مسلمانان در اشکال مختلف همچون [[کتیبه|کتیبه‌]] نگاری‌، خوشنویسی‌ روی‌ بوم‌، کاغذ، سفال‌ و غیره‌ ظاهر گردیده‌ است. بسیارى از برگزیده‌ترین خوشنویسان، [[ایران|ایرانى]] بودند؛ همچنانکه در میان انواع شیوه‌هاى خطاطى، دو شکل عمده آن یعنى [[خط نستعلیق|نستعلیق]] و [[خط شکسته نستعلیق|شکسته نستعلیق]]، از ابتکارات ایرانیان بود.&amp;lt;ref&amp;gt;فرهنگ و تمدن اسلامى، علی اکبر ولایتی، ص۱۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اهمیت خوشنویسی در اسلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نظرگاه مسلمانان، هنر خوشنویسی هنری مقدس است و با [[تزکیه نفس|تهذیب‌ نفس‌]] و طهارت‌ [[روح‌]] ارتباطی نزدیک دارد. [[امام علی علیه السلام|حضرت علی]] علیه السلام می فرمایند: «[[خط]] خوش باعث جلای روح و صفای باطن است».&amp;lt;ref&amp;gt; [http://www.hawzah.net/fa/article/articleview/81415 خوشنویسی؛ تزکیه و تعالی روح (گفتگو با عبدالرضا حسینی گرکانی خوشنویس)، مریم دسترنج، مجله کیهان فرهنگی، شماره ۲۱۳]، بازیابی: ۱ خرداد ۱۳۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خطوط اسلامی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خطوط‌ اسلامی‌ رایج‌ در بین‌ ملل‌ اسلامی‌ عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[خط نستعلیق|خط‌ نستعلیق‌]] که‌ «عروس‌ خطوط‌» نام‌ گرفته‌ و [[خط شکسته نستعلیق|شکسته نستعلیق]] که‌ به‌ عنوان‌ خط‌ تحریری‌ [[ایران|ایران‌]] بکار می‌رفته‌ است‌ و امروزه‌ به‌ زیباترین‌ شکل‌ ممکن‌، توسط‌ بزرگ‌ استاد خط‌ شکسته‌، یدالله‌ کابلی‌ خوانساری‌ به‌ علاقه‌مندان‌ عرضه‌ می‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[خط ثلث|خط‌ ثلث‌]] که‌ ویژه‌ نگاشتن‌ کتیبه‌ بر سر درب‌ [[مسجد|مساجد]]، [[تکیه|تکایا]] و [[حسینیه|حسینیه‌ها]] و بعضاً نگارش‌ بخش هایی‌ از [[قرآن‌ کریم‌]] بوده‌ است‌.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[خط نسخ|خط‌ نسخ‌]] که‌ مخصوص‌ نگارش‌ قرآن‌ کریم‌ بوده‌ و هست‌ و در میان‌ اکثر ملل‌ مسلمان‌ رایج‌ است‌.&lt;br /&gt;
*[[خط رقاع|خط‌ رقعه‌]] که‌ خط‌ تحریری‌ زبان‌ عرب‌ به‌ شمار می‌آید، در کنار خط‌ [[دیوان (تشکیلات اداری)|دیوانی‌]] که‌ مخصوص‌ نگاشتن‌ عنوان ها، سرفصل ها و مقدمه‌ها در کشورهای‌ عربی‌ است‌.&lt;br /&gt;
*[[خط کوفی|خط‌ کوفی‌]] که‌ انواع‌ و اقسام‌ آن‌ به‌ بیش‌ از صد نوع‌ می‌رسد و مادر خطوط‌ نام‌ گرفته‌ و اقسام‌ شش‌ گانه خط: ثلث‌، نسخ‌، [[خط محقق|محقق‌]]، [[خط ریحان|ریحان‌]]، [[خط رقاع|رقاع‌]] و [[خط توقیع|توقیع‌]] از آن‌ استخراج‌ می‌گردد.&amp;lt;ref&amp;gt; [http://www.khoshnevisi.blogfa.com/post-15.aspx تأملی‌ بر هنر خوشنویسی‌ در جهت‌ انتقال‌ فرهنگ‌ اسلامی‌، غلامرضا راهپیما]، بازیابی: ۱ خرداد ۱۳۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خوشنویسی در ایران اسلامی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخش اصلی تبدیل نگارش معمولی کلمات به خوشنویسی هنرمندانه در جهان [[اسلام]] به عهده [[ایران|ایرانیان]] بوده است و ایرانیان رفته رفته سبک و شیوه های ویژه خود را در خوشنویسی ابداع کردند. هر چند این شیوه ها و قلم های ابداعی در سایر کشورهای اسلامی هم طرفدارانی دارد اما بیشتر مربوط به [[ایران]] و کشورهای تحت نفوذ آن همچون کشورهای آسیای میانه، [[افغانستان]]، [[پاکستان]] و هند می باشد. در این منطقه خوشنویسی همواره به عنوان والاترین شکل هنرهای بصری مورد توجه بوده و دارای ظرایف زیبایی خاصی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ایران فتح شده توسط مسلمانان، خطاطی به شیوه [[خط نسخ|نسخ]] وجود داشت. با حمایت های ابوبکر بن سعد زنگی (حاکم فارس در زمان [[سعدی]])، ده ها نسخه [[قرآن]] به نگارش درآمد. در زمان حکومت [[ایلخانیان|ایلخانان]] به دلیل نفوذ هنر چین و تسلط مغول ها بر ایران، صفحات کتب برای اولین بار تزئین شدند و هنز [[تذهیب]] شکل گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان حکومت تیموریان در ایران، میرعلی تبریزی با ترکیب [[خط نسخ]] و [[خط تعلیق|خط تعلیق]]، [[خط نستعلیق]] را ابداع کرد. مشهورترین خطاط قرآن در این دوره، بایسنقر میرزا بود.&amp;lt;ref&amp;gt; [http://www.ido.ir/a.aspx?a=1390101402 اوج هنر خوشنویسی اسلامی، غزال حسین زاده، سایت سازمان تبلیغات اسلامی]، بازیابی: ۱ خرداد ۱۳۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوشنویسى در عصر [[صفویه|صفوى]] به کمال خود رسید. خوشنویسان این عصر، اغلب کتاب‌ها را با تذهیب‌ها و نقش‌هاى دل‌انگیز مى‌آراستند. انواع خطوط در این دوره، نمونه‌هاى برجسته‌اى دارد که در تاریخ خطوط دوره اسلامى داراى اهمیت بسیار است. خوشنویسان زیادى در این دوره مى‌زیسته‌اند که شهیرترین آنها [[میرعماد]]، علیرضا عباسى تبریزى و ملاعبدالباقى تبریزى هستند. آثار اغلب این خوشنویسان در کتیبه‌هاى مختلف این دوره هنوز باقى است.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ فرهنگ و تمدن اسلام، زهرا اسلامی فرد، دفتر نشر معارف‌، قم‌، ۱۳۸۹، چاپ اول‌، ص۱۵۵ به نقل از على‌اصغر حلبى، تاریخ تمدن اسلام (بررسى‌هایى چند در فرهنگ و علوم عقلى اسلامى)، ص۳۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
{{خوشنویسی}}&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ و تمدن اسلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:هنرهای اسلامی]]&lt;br /&gt;
[[رده:خوشنویسی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%BA%D8%B1%D8%A8_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)&amp;diff=169342</id>
		<title>خورشید مغرب (کتاب)</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%BA%D8%B1%D8%A8_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)&amp;diff=169342"/>
		<updated>2026-08-31T05:17:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کتاب '''«خورشید مغرب»''' تألیف [[محمدرضا حکیمی|محمدرضا حکیمى]] (۱۳۱۴-۱۴۰۰ ش)، کتابى جامع درباره مباحث مختلف [[مهدویت|مهدویت]] به زبان فارسى است. مؤلف می‌کوشد ضمن طرح ابعاد گوناگونی از زندگی [[امام زمان عجل الله فرجه الشریف|امام زمان]] (عجل الله تعالی فرجه) مانند تولد، [[غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه)|غیبت]] و طول عمر ایشان، گفته‌های ادیان پیشین و نیز دیدگاه‌های مسلمانان را درباره منجی عالم بشریت بررسی کند. &lt;br /&gt;
{{مشخصات کتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|عنوان=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|تصویر= [[پرونده:Ketab249.jpg|240px|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|نویسنده= محمدرضا حکیمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|موضوع= زندگی [[امام زمان عجل الله فرجه الشریف|امام زمان]]/مهدویت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|زبان= فارسی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|تعداد جلد= ۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|عنوان افزوده1= &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|افزوده1= &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|عنوان افزوده2=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|افزوده2=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|لینک= &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
==مؤلف==&lt;br /&gt;
مرحوم [[محمدرضا حکیمی]] (۱۳۱۴ - ۱۴۰۰ ش) فقیه، فیلسوف و اندیشمند [[شیعه]] بود. او از شاگردان ممتاز [[شیخ مجتبی قزوینی]] و [[سید محمدهادی میلانی]] بود و از شیخ [[آقا بزرگ تهرانى]] موفق به [[اجازه (علم الحدیث)|اجازه]] شفاهى نقل [[احادیث]] [[اهل بیت]] علیهم السلام گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی در پاسداشت فکر دینى و معارف [[اسلام|اسلامى]] و حقایق شیعى و تبیین مبانى انقلابى، با قلم و سخن اداى وظیفه مى کرد و در فرصت هاى مناسب، تعالى اندیشه اسلامى را روشن مى ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مرحوم حکیمی بیش از ۵۰ کتاب منتشر شده است، از جمله: حماسه غدیر، کلام جاودانه، ادبیات و تعهد در اسلام، مقام عقل، امام در عینیت جامعه و کتاب الحیاة به عنوان دائرةالمعارف اسلامی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معرفی کتاب==&lt;br /&gt;
نویسنده قبلا کتاب کم حجمی در پنجاه و یک صفحه و به همین نام (خورشید مغرب) نوشته بود، که کتاب حاضر، گسترش یافته همان کتاب است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب «خورشید مغرب» در تبیین غیبت [[امام زمان عجل الله فرجه الشریف|حضرت ولی عصر]] (عجل الله تعالی فرجه) و ابعاد گوناگون این حرکت و با هدف روشن ساختن ابعاد گوناگون [[غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه)|غیبت]] امام زمان (علیه السلام) و وظایف منتظران واقعی در این زمان، به رشته تحریر درآمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نوشتار قصد دارد مفهوم متعالی و مسئولیت‌ساز «[[انتظار ظهور امام زمان (عج)|انتظار]]» را در زمان غیبت توضیح دهد، که پس از مطالعه این کتاب می توان علاوه بر کسب اطلاعاتی در زمینه زندگی امام زمان(عج) در زمان غیبت، به مسئولیت های اجتماعی و بایدهای دینی یک منتظر حقیقی حضرت قائم(عج) پی برد. انگیزه مؤلف، ابلاغ حقایق مذهبى، گسترش تربیت صحیح و برپایى [[قسط]] و [[عدالت]] در همه شئون جامعه، به‌ویژه در امور اقتصادى و معیشتى براى همگان بیان شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب «خورشید مغرب» در سال ۱۳۶۴ شمسی نوشته شده و با عنوان «شمس المغرب» نیز به عربی ترجمه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==محتوای کتاب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحوم [[محمدرضا حکیمی]] با ادبیات زیبایی که حد مشترک تمام آثار ایشان است، درباره میلاد، شمایل، [[غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه)|غیبت]]، بشارتهای [[امام زمان عجل الله فرجه الشریف|حضرت مهدى]] (علیه السلام) در کتب پیشینیان، [[اهل سنت]]، [[شیعه]]، [[قرآن|قرآن کریم]] و اثبات وجودش از نظر علوم عقلی، علوم تجربی، فلسفه تربیتی، بررسی واژه انتظار سخن گفته است. مؤلف سعى نموده است تا مسأله [[مهدویت]] را از زوایاى علمى، عقلى، تاریخى، روایى، [[قرآن|قرآنى]] و ملل و نحل مورد بحث و بررسى قرار دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب با مقدمه مؤلف در بیان انگیزه تألیف آغاز شده و مطالب در چهارده فصل، به‌گونه‌اى بیان شده است تا با استناد به [[آیه|آیات]]، [[حدیث|روایات]] و منابع تاریخى و تحلیل آنها، سیمایى کلى از [[امام مهدی|مهدى موعود]] (عجل الله تعالی فرجه) ارائه شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* فصل اول کتاب به این نکته اشاره دارد که اصل [[ولادت امام زمان علیه السلام|ولادت امام مهدى]](عج) جزء مسلمات تاریخ بوده و علاوه بر مورخان و محدثان [[شیعه|شیعه]]، بسیارى از علما و مورخان [[عامه]] نیز آن را یک واقعیت دانسته و در منابع، نام بیش از ۶۵ تن از این عالمان و نام کتاب‌هایشان ذکر شده است. گفتار پنج تن از این مورخان در مورد ولادت [[امام زمان عجل الله فرجه الشریف|حضرت مهدى]](ع) آمده است که عبارتند از: [[مسعودی|على‌ بن حسین مسعودى]] صاحب «[[مروج الذهب]]»، [[ابن خلکان]]، شیخ عبدالله شبراوى، شیخ عبدالوهاب شعرانى و شیخ سلیمان قندوزى صاحب «[[ینابیع الموده لذوی القربی (کتاب)|ینابیع الموده]]».&lt;br /&gt;
* در فصل دوم، شمایل و سیرت دینى، سیاسى، تربیتى، اجتماعى و اصلاحى حضرت مهدى(ع) با ابتناى بر روایات، مورد بحث و بررسى قرار گرفته و دادگرى فراگیر امام به تصویر کشیده شده و از اینکه چرا امام(ع) با شمشیر به [[جهاد]] برمى‌خیزد و چگونه به آسمانها صعود و سفر مى‌کند، سخن رانده است.&lt;br /&gt;
* در فصل سوم، مؤلف به دنبال بررسى مسئله [[غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه)|غیبت]] امام دوازدهم(ع)، یکى از علت‌هاى ظاهرى و ملموس آن را چگونگى عملکرد دشمنان به‌ویژه هجوم مأموران [[حکومت بنی عباس|خلافت عباسى]] به خانه [[امام حسن عسکری(ع)|امام حسن عسکری]](ع) و جستجوى فرزند ایشان دانسته و [[غیبت صغری|غیبت صغرى]]، [[غیبت کبری|غیبت کبرى]]، [[نواب اربعه|نایبان خاص]] و نواب عام را توضیح داده است.&lt;br /&gt;
* در فصل چهارم، در کتاب‌هاى پیشینیان به برخى از مدارک بشارت‌ها و پیشگویى‌هایى که درباره امام مهدى(عج) و ظهور وى در کتاب‌هاى مقدس و دیگر آثار پیشینیان آمده، در چند قسمت اشاره شده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# در دین [[زرتشت|زردشت]]، موعودهایى معرفى شده‌اند که آنان را سوشیانت مى‌نامیدند. این موعودها سه تن بوده‌اند که آخرین و مهمترین آنها «سوشیانت پیروزگر» خوانده شده است.&lt;br /&gt;
# در آیین هندوان و کتاب‌هاى آنان از جمله «مهاباراتا» و «پورانه‌ها» سخن از نجات‌دهنده و موعود آمده است.&lt;br /&gt;
# در آیین بودا مسئله انتظار مطرح بوده و شخص مورد انتظار بوداى پنجم است.&lt;br /&gt;
# مؤلف معتقد است چون [[یهود|یهودیان]] به [[حضرت عیسی علیه السلام|حضرت مسیح]](ع) ایمان نیاوردند، موعود آنان هنوز ظهور نکرده و با تأمل در مجموع آثار مقدس یهودى، چهره سه موعود را براى ایشان ترسیم مى‌کند: حضرت مسیح(ع)، [[پیامبر اسلام|حضرت محمد]](ص) و [[امام زمان عجل الله فرجه الشریف|حضرت مهدى]](ع) و با بیان اینکه چون این قوم به دو موعود قبلى نگرویدند، باید در مورد مسئله موعود و انتظار، بسیار حساس و نگران بوده و از اینهمه اشارات و بشارات که در کتاب‌های خودشان آمده بسادگى و غفلت نگذرند.&lt;br /&gt;
# در [[مسیحیت]] و کتاب‌هاى مقدس این آیین، بشارت‌هاى بیشتر و روشن‌ترى درباره موعود [[آخر الزمان|آخرالزمان]] رسیده است و مؤلف علت آن را قرب زمان مى‌داند؛ زیرا با ظهور حضرت مسیح(ع)، زمان در مقیاس کلى به ظهور حضرت مهدى(ع) نزدیک‌تر شده است. [[انجیل متی|انجیل متى]]، [[انجیل لوقا|لوقا]]، [[انجیل مرقس|مرقس]]، [[انجیل برنابا|برنابا]] و مکاشفات یوحنا از جمله کتب مقدسى هستند که در آنها بشارت‌ها و اشارت‌هایى درباره آخرالزمان آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در فصل پنجم، نویسنده چهل کتاب مهم از علماى بزرگ [[اهل سنت|اهل‌سنت]] که مشتمل بر مباحثى از مهدى موعود(ع) و [[مهدویت]] هستند و بیست کتاب مستقل و معتبر مانند [[صحاح سته]] و [[مسند احمد بن حنبل (کتاب)|مسند احمد]] پیرامون حضرت مهدى(ع) را نام برده و سخنان کثیرى از علماى ایشان درباره وجود مقدس حضرت مهدى(ع) را نقل کرده است.&lt;br /&gt;
* در فصل ششم، بعد از بیان این که اعتقاد به مهدویت هیچ اختصاصى به [[شیعه|شیعه]] نداشته؛ بلکه این شیعه است که به دلیل فاطمى بودن و اینکه او فرزند یازدهمین امام شیعه است، به آن اختصاص دارد، شمارى از کتاب‌ها و آثار بزرگان تشیع در این‌باره از جمله [[اصول کافی|اصول کافى]]، [[کمال الدین و تمام النعمه (کتاب)|اکمال‌الدین]]، [[الغیبة|الغیبة]] را نام برده است. استشهاد [[امام رضا علیه السلام|امام رضا]](ع) به [[انجیل|انجیل]] در مورد بشارت به ظهور منجى، اشاره به موعود آخرین و ذکر مشخصات او، بررسى مسئله غیبت در کتاب «بیان الفرقان و طلوع خورشید از مغرب» از دیگر مباحث این فصل است.&lt;br /&gt;
* فصل هفتم و هشتم، به موضوع مهدى(ع) در [[قرآن|قرآن کریم]] اختصاص دارد. در قرآن، درباره مسائل آینده دوران، حوادث [[آخر الزمان|آخرالزمان]] و حکومت صالحان، گاه با اشاره و گاه به تصریح، سخن گفته شده و مفسران اسلامى این گونه [[آیه|آیات]] را طبق مدارک [[حدیث|حدیثى]] و [[تفسیر قرآن|تفسیرى]] مربوط به مهدى(ع) و ظهور آخرالزمان دانسته‌اند. مؤلف در ادامه بحث، به ده آیه از آیات قرآن کریم اشاره کرده و تفسیر آنها را که در مورد حضرت مهدى(ع) است از کتب تفسیرى نقل مى‌کند. فصل هشتم، مختص تفسیر و [[تأویل]] [[سوره قدر]] است.&lt;br /&gt;
* در فصل نهم و دهم، مؤلف ابتدا نظرگاه‌هاى علوم عقلى را با عناوینى مانند معارف قرآن، در [[فلسفه]] الهى، سیاسى، اشراقى و اخوان الصفا، در [[علم کلام]] و اعتقادات، در مکاشفات و [[عرفان]] و نیز نظر یعقوب کندى، آثار وجودى حجت در عصر غیبت و نظام تکوینى و سامان اجتماعى را مورد بحث و بررسى دقیق قرار داده و در پایان تلاش کرده است تا وجود حضرت مهدى(ع) را از طریق علوم تجربى نیز به اثبات برساند. تلاش مؤلف در بخش علوم تجربى، تماماً معطوف به اثبات طول عمر حضرت است؛ به همین جهت، طول عمر را در زیست‌شناسى، قوانین طبیعى عام و خاص و در تجربه تاریخى به بحث مى‌گذارد.&lt;br /&gt;
* در فصل یازدهم، جایگاه امام در فلسفه تربیتى و سیاسى مورد مطالعه قرار گرفته و به پنج پرسش در این موضوع پاسخ داده شده است. در این فصل، بر لزوم حضور رهبرى دینى در جامعه تأکید شده است تا با اقامه سیاست اسلامى در اجتماع، تحقق [[تربیت دینی]] را در افراد، عملى سازد و اجتماع را در سطح فرد و جمع، به سوى جامعه‌اى اسلامى سوق دهد. برخى از مباحث این فصل عبارتند از: غیبت امام مشکل اساسى تربیت و سیاست، تکلیف در عصر غیبت و تداوم رهبرى راه حل مشکل.&lt;br /&gt;
* در فصل دوازدهم، تلاش شده است که پایه عقیدتى و تکلیفى مقاومت در حوزه اعتقادى و اقدامى مذهب [[شیعه]] تبیین شود و سپس به منظور برخوردارى از شناختى بیشتر درباره ابعاد مقاومت، به ابعادى که مقاومت در آنها ضرورى است اشاره کرده و به ضرورت حاکمیت دینى پرداخته و عدم امکان تجزیه در رهبرى را گوش‌زد کرده و وحدت قطب‌ها در جامعه اسلامى را مورد بحث قرار داده است. از نظر نویسنده، ابعادى که مقاومت در آنها ضرورى است عبارتند از: بعد دیندارى و دین‌آموزى، فرهنگى، اعتقادى، اقتصادى، سیاسى، نظامى، سازماندهى و بعد هنرى.&lt;br /&gt;
* در فصل سیزدهم و چهاردهم، مفهوم [[انتظار ظهور امام زمان (عج)|انتظار]] در این چهار بخش تبیین شده است: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# انتظار آفاق مقاومت، از [[هجرت پیامبر اسلام به مدینه|هجرت پیامبر]](ص) گرفته تا حماسه خورشیدى [[روز عاشورا|عاشورا]]؛ &lt;br /&gt;
# دعوت به حماسه و اقدام؛ &lt;br /&gt;
# نام «قائم» و قیام؛ &lt;br /&gt;
# ابعاد مکتب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*«امام مهدى(عج) در آینه قلم، کارنامه منابع پیرامون امام مهدى(علیه‌السلام) و مهدویت»، قم، مؤسسه اطلاع‌رسانى اسلامى مرجع، ۱۳۸۸، ج۲، ص۸۵۶.&lt;br /&gt;
*«آینه موعود معرفى و بررسى پانصد کتاب درباره امام زمان(ع)»، على دژاکام، قم: نهاد نمایندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها، دفتر نشر معارف (۱۳۸۲)، ص۱۱۸.&lt;br /&gt;
*سایت پاتوق کتاب فردا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:منابع تاریخ زندگی امام مهدی(عج)]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتابهای با موضوع امام مهدی (عج)]]&lt;br /&gt;
[[رده:مهدویت]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%DB%8C_%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%8C_%D9%86%D9%87%D8%AC%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D9%87_%D8%A8%D8%A7_%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D9%87%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)&amp;diff=169341</id>
		<title>خورشید بی غروب، نهج‌البلاغه با فهرستهای دهگانه (کتاب)</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%DB%8C_%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%8C_%D9%86%D9%87%D8%AC%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D9%87_%D8%A8%D8%A7_%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D9%87%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)&amp;diff=169341"/>
		<updated>2026-08-30T17:39:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کتاب '''«خورشید بى‌غروب، نهج‌البلاغه با فهرست‌های دهگانه»''' اثر عبدالمجید معادیخواه، ترجمه فارسى کتاب شریف «[[نهج البلاغة|نهج‌البلاغه]]» تألیف [[شریف‌الرضی، محمد بن حسین|سید رضى]] است. مترجم براى این کتاب، فهرستى موضوعى - تحلیلى فراهم آورده که ثمره بیست سال تلاش وى بوده است. &lt;br /&gt;
{{مشخصات کتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|عنوان=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|تصویر= [[پرونده:Ketab248.jpg|240px|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|نویسنده=  سید رضى&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|موضوع= ترجمه [[نهج البلاغة|نهج‌البلاغه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|زبان= فارسی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|تعداد جلد= ۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|عنوان افزوده1= مترجم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|افزوده1= عبدالمجید معادیخواه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|عنوان افزوده2=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|افزوده2=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|لینک=&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
==معرفی کتاب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب «خورشید بى‌غروب» مشتمل بر سخن مترجم، ترجمه مقدمه [[شریف‌الرضی، محمد بن حسین|سید رضى]] و سه بخش (گفتارها، نوشتارها و گزیدارها) می باشد. صفحات سمت راست کتاب، متن عربى [[نهج البلاغة|نهج‌البلاغه]] را در بردارد و در صفحات سمت چپ، ترجمه فارسى آن آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مترجم در این کتاب به ترجمه فرمایشات [[امام علی علیه السلام|امام على]] علیه‌السلام در «[[نهج البلاغة|نهج‌البلاغه]]» مى‌پردازد. متن برگزیده در این ترجمه همان متن مرحوم [[فیض‌الاسلام اصفهانی، علی‌نقی|فیض‌الاسلام]] است. هر چند مترجم در موارد ناسازگارى نسخه‌ها خود را به نسخه مذکور محدود نساخته و به ناگزیر تفاوت‌هایى اندک در ترتیب متن پدید آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب از نثرى زیبا و شیوا برخوردار است و جنبه ادبى دارد. نخستین اصل حاکم بر این اثر، پاسدارى از اصالت متن بوده و مترجم کوشیده است که بدون کم و کاست ترجمه‌اى کامل و روان و روشن از این کتاب گران‌سنگ ارائه نماید. مترجم به پاسدارى از زبان و [[فرهنگ]] فارسى نیز پایبند بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مترجم براى کتاب فهرستى موضوعى - تحلیلى فراهم آورده که ثمره بیست سال تلاش وى است. این فهرست چکیده و جان‌مایه کارى است که وى براى کتاب دیگر خود «فرهنگ آفتاب» انجام داده است. این فهرست، الفبایى محض نیست، بلکه آمیزه‌اى از فهرست الفبایى و موضوعى است. فهرست‌هاى مذکور، همگى بر پایه شماره‌هاى سریالى تنظیم شده است که از ویژگى‌هاى «خورشید بى‌غروب» در قیاس با دیگر متن‌هاى «نهج‌البلاغه» است. کسانى که این متن را در اختیار ندارند یا به هر دلیل خواستار مراجعه به دیگر متنهاى شناخته‌شده‌اند، مى‌توانند از جدولى که در پایان فهرست‌ها آمده است، بهره‌مند شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤلف صفحات فهرست را به صورت مستقل شماره‌گذارى نموده است تا ضمن بهره‌گیرى از آن در این کتاب، از آن به عنوان جلد دهم مجموعه «فرهنگ آفتاب» نیز سود جوید. فهرست‌هاى کتاب شامل این موارد است: فهرست الفبایى موضوعات، راهنما، گفتارها، نوشتارها، [[آیه|آیات]]، [[احادیث]] نبوى، اشعار عربى، نام اشخاص، نام قبیله‌ها، نام جاى‌ها و جنگ‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سایت خیمه، ۱۰ مرداد ۱۳۸۸.&lt;br /&gt;
*[[نرم افزار دانشنامه علوی]]، بخش کتابشناسی، مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:نهج البلاغه]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتابهای با موضوع نهج البلاغه]]&lt;br /&gt;
[[رده:ترجمه های نهج البلاغه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D8%A7%D8%AA_%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%86_%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AF%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1&amp;diff=169340</id>
		<title>معجزات مقارن ولادت پیامبر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D8%A7%D8%AA_%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%86_%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AF%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1&amp;diff=169340"/>
		<updated>2026-08-30T16:28:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بخشی از یک کتاب|کتاب=[[حیوة القلوب (کتاب)|حیوة القلوب]]|نویسنده=[[علامه مجلسى]]}}&lt;br /&gt;
۱. [[شیخ صدوق]] در «[[الأمالی شیخ صدوق (کتاب)|امالى]]» خود به [[سند حدیث|سند]] معتبر از حضرت [[امام صادق]] علیه السلام روایت کرده است که: [[ابلیس]] به هفت آسمان بالا مى رفت و گوش مى داد و اخبار سماویه را مى شنید، پس چون [[حضرت عیسی]] علیه السلام متولد شد، ابلیس را از سه آسمان منع کردند و تا چهار آسمان بالا مى رفت، و چون [[پیامبر اسلام|حضرت رسول]] صلى الله علیه وآله متولد شد او را از همه آسمان ها منع کردند و شیاطین را به تیرهاى شهاب از ابواب سماوات راندند، پس [[قریش]] گفتند: مى باید وقت گذشتن دنیا و آمدن [[قیامت]] باشد که ما مى شنیدیم که [[اهل کتاب]] ذکر مى کردند، پس عمرو بن امیه که داناترین اهل [[جاهلیت|جاهلیت]] بود گفت: نظر کنید به ستاره هاى معروف -که مردم به آن ها هدایت مى یابند و مى شناسند زمان هاى زمستان و تابستان را- اگر یکى از آن ها بیفتد بدانید که وقت آن است که جمیع خلق هلاک شوند و اگر آن ها به حال خودند و ستاره هاى دیگر ظاهر مى شود پس امر غریبى مى باید حادث شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و صبح آن روز که آن حضرت متولد شد هر بتى که در هر جاى عالم بود بر رو افتاده بودند، و ایوان [[مداین]] کسرى یعنى پادشاه عجم بلرزید و چهارده کنگره آن افتاد، و دریاچه ساوه که آن را مى پرستیدند فرو رفت و خشک شد و همان است که نمک شده است نزدیک کاشان و وادى سماوه که سالها بود که کسى آب در آن ندیده بود، آب در آن جارى شد و آتشکده فارس که هزار سال خاموش نشده بود در آن شب خاموش شد، و داناترین علماى مجوس در آن شب در خواب دید که شتر صعبى چند اسبان عربى را مى کشیدند و از دجله گذشتند و داخل بلاد ایشان شدند، و طاق کسرى از میانش شکست و دو حصه شد، و آب دجله شکافته شد و در قصر او جارى شد، و نورى در آن شب از طرف [[حجاز]] ظاهر شد و در عالم منتشر گردید و پرواز کرد تا به مشرق رسید، و تخت هر پادشاه در آن شب سرنگون شده بود، و جمیع پادشاهان در آن روز لال بودند و سخن نمى توانستند و علم کاهنان برطرف شد و سحر ساحران باطل شد، و هر کاهنى که همزادى داشت که خبرها به او مى گفت، میانشان جدائى افتاد و قریش در میان عرب بزرگ شدند و ایشان را آل اللّه مى گفتند زیرا در [[خانه خدا]] بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و [[آمنه]] علیهاالسلام گفت: والله که چون پسرم به زمین رسید دست ها را به زمین گذاشت و سر بسوى آسمان بلند کرد و به اطراف نظر کرد پس از او نورى ساطع شد که همه چیز را روشن کرد و به سبب آن نور قصرهاى [[شام]] را دیدم و در میان آن روشنى صدائى شنیدم که قائلى مى گفت که: زائیدى بهترین مردم را پس او را [[محمد]] نام کن. و چون آن حضرت را به نزد [[عبدالمطلب]] آوردند او را در دامن گذاشت و گفت: [[حمد]] مى گویم و [[شکر]] مى کنم خداوندى را که عطا کرد به من این پسر خوشبو را که در گهواره بر همه اطفال سیادت و بزرگى دارد؛ پس او را [[تعویذ]] نمود به نامهاى ارکان [[کعبه]] و شعرى چند در فضایل آن حضرت فرمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در آن وقت [[شیطان]] در میان اولاد خود فریاد کرد تا همه نزد او جمع شدند و گفتند: چه چیز تو را از جا برآورده است اى سید ما؟ گفت: واى بر شما! از اول شب تا حال آسمان و زمین را متغیر مى یابم و مى باید که حادثه عظیمى در زمین واقع شده باشد که تا وقتی [[حضرت عیسی]] علیه السلام به آسمان رفته است مثل آن واقع نشده است، پس بروید و بگردید و تفحص کنید که چه امر غریب حادث شده است. پس متفرق شدند و گردیدند و برگشتند و گفتند: چیزى نیافتیم. آن ملعون گفت استعلام این امر کار من است؛ پس فرو رفت در دنیا و جولان کرد در تمام دنیا تا به حرم رسید و دید که [[ملائکه]] اطراف حرم را فرو گرفته اند، چون خواست که داخل شود ملائکه بر او بانگ زدند و او برگشت و کوچک شد مانند گنجشکى و از جانب «[[غار حرا|کوه حرا]]» داخل شد، [[جبرئیل]] علیه السلام گفت: برگرد اى ملعون. گفت: اى جبرئیل! یک حرف از تو سؤال مى کنم، بگو امشب چه واقع شده است در زمین؟ جبرئیل علیه السلام گفت: [[پیامبر اسلام|محمد]] (ص) که بهترین [[پیامبران]] است امشب متولد شده است. پرسید که: آیا مرا در او بهره اى هست؟ گفت: نه. پرسید: آیا در [[امت]] او بهره اى دارم؟ گفت: بلى. [[ابلیس]] گفت: راضى شدم.&amp;lt;ref&amp;gt; الأمالی شیخ صدوق، ۲۳۵؛ روضة الواعظین، ۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. شیخ صدوق در [[حدیث]] دیگر روایت کرده است که [[آمنه]] گفت: چون حامله شدم به [[محمد]] (ص) هیچ اثر حمل در خود نیافتم و آن حالات که زنان را در حمل عارض مى شود مرا عارض نشد و در خواب دیدم شخصى نزد من آمد و گفت: حامله شدى به بهترین مردمان، چون وقت ولادت شد به آسانى متولد شد که آزارى به من نرسید و دست هاى خود را پیش تر بر زمین مى گذاشت و فرود آمد، پس هاتفى مرا ندا کرد که: گذاشتى بهترین بشر را پس او را پناه ده به خداوند یگانه صمد از شر هر ظالم و صاحب حسد.&amp;lt;ref&amp;gt; کمال الدین و تمام النعمة، ۱۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. به روایت دیگر گفت که: چون او را بر زمین گذارى بگو: «اُعیذه بالواحد من شر کل حاسد و کل خلق مارد یأخذ بالمراصد فی طرق الموارد من قائم و قاعد»&amp;lt;ref&amp;gt; خرایج، ۱/۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;، پس آن حضرت در روزى آن قدر نمو مى کرد که دیگران در هفته آن قدر نمو مى کردند، و در هفته اى آن قدر نمو مى کرد که دیگران در ماهى آن قدر نمو کنند.&amp;lt;ref&amp;gt; کمال الدین و تمام النعمة، ۱۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. و ایضا روایت کرده است از لیث بن سعد که گفت: من نزد [[معاویه|معاویه]] بودم و [[کعب الاحبار|کعب الاحبار]] حاضر بود و من از او پرسیدم که: شما چگونه یافته اید صفت ولادت حضرت رسالت پناه را در کتاب هاى خود؟ و آیا فضیلتى براى [[عترت]] آن حضرت یافته اید؟ پس کعب ملتفت شد بسوى معاویه که ببیند که او راضى است به گفتن یا نه، پس معاویه گفت: بگو اى ابواسحاق آن چه دیده اى و مى دانى. کعب گفت: من هفتاد و دو کتاب خوانده ام که همه از آسمان فرود آمده است و صحف دانیال را خوانده ام و در همه آن ها ذکر کرده بودند ولادت آن حضرت و ولادت عترت او را و به درستى که نام او معروف است در همه کتاب ها و در هنگام ولادت هیچ پیغمبرى ملائکه نازل نشدند به غیر [[حضرت عیسی|عیسى]] و [[احمد]] (ص) و حجاب هاى [[بهشت]] را نزدند براى زنى به غیر از [[مریم]] و [[آمنه]] و ملائکه موکل نشدند بر زنى در وقت حامله بودن به غیر از مادر مسیح و مادر احمد  (ص)... و ما در کتاب ها یافته ایم که عترت او بهترین مردمند. بعد از او و مردم در امانند از [[عذاب]] خدا مادام که در دنیا احدى از ایشان بر زمین راه مى روند. معاویه گفت: اى ابواسحاق! [[عترت]] او کیستند؟ کعب گفت: فرزندان [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|فاطمه]]. پس معاویه رو ترش کرد و لبهاى خود را به دندان گزید و دست بر ریش خود مى مالید. پس کعب گفت: ما یافته ایم صفت آن دو فرزند پیغمبر را که شهید خواهند شد و آن ها دو فرزند فاطمه اند، خواهد کشت ایشان را بدترین خلق خدا. معاویه گفت: کى خواهد کشت ایشان را؟ گفت: مردى از قریش. پس معاویه بی تاب شد و گفت: برخیزید اگر مى خواهید؛ پس ما برخاستیم.&amp;lt;ref&amp;gt; امالى شیخ صدوق ۴۸۱؛ روضة الواعظین ۶۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. و ایضا به سند معتبر از حضرت [[امام صادق]] علیه السلام روایت کرده است که: [[فاطمه بنت اسد]] -مادر [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] علیه السلام- به نزد [[ابوطالب]] علیه السلام آمد و او را بشارت داد به ولادت حضرت رسول صلى الله علیه وآله و غرائب بسیار نقل کرد؛ ابوطالب گفت: سى سال صبر کن که فرزندى براى تو بهم خواهد رسید که مثل این فرزند باشد در همه کمالات به غیر از پیغمبرى.&amp;lt;ref&amp;gt; کافى، ۱/ ۴۵۲؛ معانی الاخبار، ۴۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. و [[شیخ کلینی|شیخ کلینى]] به سند معتبر از آن حضرت روایت کرده است که: در هنگام ولادت حضرت رسول صلى الله علیه وآله [[فاطمه بنت اسد]] نزد آمنه حاضر بود، پس یکى از ایشان به دیگرى گفت: آیا مى بینى آن چه من مى بینم؟ دیگرى گفت: چه مى بینى؟ گفت: این نور ساطع که ما بین مشرق و مغرب را فروگرفته است. پس در این سخن بودند که ابوطالب علیه السلام درآمد و به ایشان گفت که: چه تعجب دارید؟ فاطمه خبر آن نور را ذکر کرد؛ ابوطالب گفت: مى خواهى تو را بشارت دهم؟ گفت: بلى. ابوطالب گفت: از تو فرزندى بهم خواهد رسید که وصى این فرزند خواهد بود.&amp;lt;ref&amp;gt; کافى، ۸/ ۳۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. و ایضا روایت کرده است که: ابوطالب [[عقیقه|عقیقه]] کرد در روز هفتم ولادت آن حضرت و آل ابوطالب را طلبید، از او سؤال نمودند که: این چه طعام است؟ گفت: این عقیقه [[احمد]] است. گفتند: چرا او را احمد نام کردى؟ گفت: زیرا که اهل آسمان و زمین او را ستایش خواهند کرد.&amp;lt;ref&amp;gt; کافى، ۶/ ۳۴؛ مکارم الاخلاق، ۲۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸. و ایضا [[شیخ کلینی]] و [[شیخ طوسى]] به سندهاى معتبر روایت کرده اند از [[امام باقر]] و [[امام صادق]] علیهماالسلام که: در شبى که حضرت رسول صلى الله علیه وآله متولد شد یکى از علماى [[اهل کتاب|اهل کتاب]] در روز آن شب آمد بسوى مجلس [[قریش]] که اشراف ایشان حاضر بودند و در میان ایشان بودند هشام و ولید پسرهاى مغیره و عاص بن هشام و ابوزجرة و عتبة بن ربیعه و گفت: آیا امشب در میان شما فرزندى متولد شده است؟ گفتند: نه. گفت: مى باید فرزندى متولد شده باشد که نامش احمد باشد و در او علامتى مى باید باشد به رنگ خزى که به سیاهى مایل باشد، و هلاک اهل کتاب خصوصا [[یهود|یهود]] بر دست او خواهد بود، و شاید شده باشد و شما مطلع نشده باشید. چون متفرق شدند از آن مجلس و سؤال کردند، شنیدند که پسرى براى [[عبدالله بن عبدالمطلب]] متولد شده است، پس آن مرد را طلب کردند و گفتند: بلى پسرى در میان ما متولد شده است. پرسید که: پیش از آن که من به شما بگویم یا بعد از آن؟ گفتند: پیشتر. گفت: پس مرا ببرید به نزد او تا در او نظر کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون به نزد آمنه رفتند گفتند: بیرون آور فرزند خود را تا ما بر او نظر کنیم. گفت: والله فرزند من به روش فرزندان دیگر نیامد، دست ها را بر زمین انداخت و سر بسوى آسمان بلند کرد و نورى از او ساطع شد که قصرهاى بُصرى را از [[شام]] دیدم و هاتفى از میان هوا صدا زد که: زائیدى سید امت را پس بگو «اُعیذه بالواحد من شرّ کل حاسد» و او را [[پیامبر اسلام|محمد]] نام کن. پس آن مرد گفت که: او را بیرون آور تا من ببینم. چون آمنه آن حضرت را بیرون آورد و آن مرد در او نظر کرد و پشت دوشش را گشود و مهر [[نبوت]] را دید بیهوش افتاد؛ پس آن حضرت را گرفتند و به آمنه دادند و گفتند: خدا مبارک گرداند فرزند تو را. و چون آن مرد به هوش باز آمد گفتند: چه شد تو را؟ گفت: پیغمبرى از [[بنی اسرائیل|بنى اسرائیل]] برطرف شد تا [[قیامت|قیامت]]، این است والله آن که ایشان را هلاک کند؛ چون دید که قریش از خبر او شاد شدند گفت: والله سطوتى به شما بنماید که اهل مشرق و مغرب یاد کنند.&amp;lt;ref&amp;gt; کافى، ۸/۳۰۰؛ امالى شیخ طوسى، ۱۴۵-۱۴۶ با کمى تفاوت.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۹. [[ابن شهر آشوب]] و صاحب کتاب «انوار» و غیر ایشان روایت کرده اند که آمنه گفت: چون نزدیک شد ولادت محمد (صلى الله علیه وآله)، دهشتى بر من غالب شد پس دیدم مرغ سفیدى را که بال خود را بر دل من کشید تا خوف از من زایل شد پس زنان دیدم مانند نخل در بلندى که داخل شدند و از ایشان بوى مشک و عنبر مى شنیدم و جامه هاى ملون بهشت در بر کرده بودند و با من سخن مى گفتند و سخنان مى شنیدم که به سخن آدمیان شبیه نبود و در دست هاى ایشان کاسه ها بود از بلور سفید و شربت هاى بهشت در آن کاسه ها بود، پس گفتند: بیاشام اى آمنه از این شربت ها و بشارت باد تو را به بهترین گذشتگان و آیندگان [[پیامبر اسلام|محمد مصطفى]] (ص)؛ پس چون از آن شربت ها بیاشامیدم نورى که در رویم بود مشتعل گردید و سراپاى مرا فروگرفت و دیدم چیزى مانند دیباى سفید که میان آسمان و زمین را پر کرده بود و صداى هاتفى را شنیدم که مى گفت: بگیرید عزیزترین مردم را و مردانى چند دیدم که در هوا ایستاده بودند و [[ابریق]] ها در دست داشتند و مشرق و مغرب زمین را دیدم و علمى دیدم از سندس که بر یاقوت سرخ بسته بودند و بر بام [[کعبه]] نصب کرده بودند و میان آسمان و زمین را پر کرد و چون آن حضرت بیرون آمد رو به کعبه به [[سجده]] افتاد و دست ها بسوى آسمان بلند کرد و با حق تعالى مناجات مى کرد و ابرى سفید دیدم که از آسمان فرود آمد تا آن که آن حضرت را فرو گرفت، پس هاتفى ندا کرد که: بگردانید محمد را به مشرق و مغرب زمین و دریاها تا همه خلایق او را به نام و صفت و صورت بشناسند، پس ابر برطرف شد دیدم آن حضرت را در جامه اى پیچیده از شیر سفیدتر و در زیرش حریر سبزى گسترده اند و سه کلید از مرواریدتر در دست داشت و گوینده اى مى گفت که: محمد گرفت کلیدهاى نصرت و سودمندى و پیغمبرى را، پس ابر دیگر فرود آمد و آن حضرت را از دیده من پنهان کرد زیاده از مرتبه اول و نداى دیگر شنیدم که: بگردانید محمد را به مشرق و مغرب و عرض کنید او را به روحانیان جن و انس و مرغان و درندگان و عطا کنید به او صفاى [[آدم]] و رقت [[نوح]] و خلت [[ابراهیم]] و زبان [[حضرت اسماعیل علیه السلام|اسماعیل]] و جمال [[حضرت یوسف علیه السلام|یوسف]] و بشارت [[حضرت یعقوب علیه السلام|یعقوب]] و صداى [[حضرت داود|داود]] و زهد [[حضرت یحیی علیه السلام|یحیى]] و کرم [[حضرت عیسی علیه السلام|عیسى]] علیهم السلام را، چون ابر گشوده شد دیدم حریر سفیدى در دست دارد و بسیار محکم پیچیده اند و شنیدم گوینده اى مى گفت که: محمد جمیع دنیا را در قبضه تصرف خود گرفت، پس هیچ چیز نماند مگر آن که در تصرف او داخل شد پس سه نفر دیدم که از نور و صفا به مرتبه اى بودند که گویا خورشید از روى ایشان طالع بود و در دست یکى ابریقى بود از نقره و نافه مشکى، و در دست دیگرى طشتى بود از زمرد سبز و آن طشت چهار جانب داشت و به هر جانب مرواریدى منصوب بود و قایلى مى گفت: این دنیا است بگیر اى دوست خدا، پس میانش را گرفت پس گوینده اى گفت که: [[کعبه|کعبه]] را اختیار کرد و گرفت، و در دست سومى حریر سفیدى بود پیچیده پس آن را گشود و انگشترى از میان آن بیرون آورد که شعاع آن دیده ها را خیره مى کرد پس آن حضرت را هفت مرتبه شست به آن آبى که در ابریق بود پس انگشتر را بر میان دو کتف او زد که نقش گرفت و با او سخن گفت و حضرت جواب او گفت، پس آن حضرت را دعا کرد و هر یک او را ساعتى در میان دل خود گرفتند، و آن که آن ها نسبت به آن حضرت کرد «رضوان» خازن بهشت بود پس روانه شد و به جانب آن حضرت ملتفت شد و گفت: بشارت باد تو را اى مایه عزت دنیا و [[آخرت]].&amp;lt;ref&amp;gt; مناقب ابن شهر آشوب، ۱/۵۳؛ الانوار، ۱۷۹-۱۸۶؛ روضة الواعظین، ۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۰. به سند دیگر روایت کرده است که: [[عبدالمطلب]] در شب ولادت آن جناب نزدیک [[کعبه]] خوابیده بود، ناگاه دید که خانه کعبه با همه ارکانش از زمین کنده شد و به جانب [[مقام ابراهيم|مقام ابراهیم]] به [[سجده]] افتاد، پس راست شد و گفت: الله اکبر، پروردگار محمد مصطفى و پروردگار من، الحال مرا پاک گردانید از انجاس مشرکان و ارجاس کافران، پس بتها بلرزیدند و بر رو درافتادند و ناگاه دیدم که مرغان همه بسوى کعبه جمع شدند و کوههاى [[مکه]] به جانب کعبه مشرف شدند و ابرى سفید دیدم که در برابر حجره [[آمنه]] ایستاده است. پس عبدالمطلب گفت: بسوى خانه آمنه دویدم و گفتم: من آیا خوابم یا بیدار؟ گفت: بیدارى. گفتم: نورى که در پیشانى تو بود چه شد؟ گفت: با آن فرزند است که از من جدا شد و مرغى چند او را از من گرفته اند و به دست من نمى گذارند، و این ابر براى ولادت او بر من سایه افکنده است. گفتم: بیاور فرزند مرا تا ببینم. گفت: تا سه روز تو را نخواهند گذاشت او را ببینى. من شمشیر خود را کشیدم و گفتم: فرزند مرا بیرون آور و اگر نه تو را مى کشم. گفت: در حجره است، تو دانى و او. چون رفتم که داخل حجره شوم مردى بیرون آمد و گفت: برگرد که احدى از فرزندان آدم او را نمى بیند تا همه ملائکه او را [[زیارت]] نکنند؛ پس بر خود بلرزیدم و برگشتم.&amp;lt;ref&amp;gt; مناقب ابن شهر آشوب، ۱/۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۱. روایت کرده است که: آن حضرت ختنه کرده و ناف بریده متولد شد و عبدالمطلب مى گفت که: این فرزندِ مرا شأن بزرگى هست.&amp;lt;ref&amp;gt; مناقب ابن شهر آشوب، ۱/۵۹؛ طبقات ابن سعد، ۱/۸۲؛ صفة الصفوة، ۱/۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۲. از حضرت [[امام علی علیه السلام|امیرالمؤمنین]] علیه السلام روایت کرده است که: چون آن حضرت متولد شد، بت ها که بر [[کعبه]] گذاشته بودند همه به رو افتادند، و چون شام شد این ندا از آسمان رسید: {{متن قرآن|«جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً»}}&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره اسراء]]: ۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و جمیع دنیا در آن شب روشن شد و هر سنگ و کلوخى و درختى خندیدند و آن چه در آسمان ها و زمین ها بود [[تسبیح]] خدا گفتند و [[شیطان]] گریخت و مى گفت: بهترین امتها و بهترین خلایق و گرامیترین بندگان و بزرگترین عالمیان محمد است.&amp;lt;ref&amp;gt; مناقب ابن شهر آشوب، ۱/۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳. و [[شیخ طبرسى]] در کتاب «[[الاحتجاج (کتاب)|احتجاج]]» روایت کرده است از حضرت [[امام کاظم]] علیه السلام که: چون حضرت رسول صلى الله علیه وآله از شکم مادر به زمین آمد دست چپ را به زمین گذاشت و دست راست را بسوى آسمان بلند کرد و لب هاى خود را به [[توحید]] به حرکت آورد و از دهان مبارکش نورى ساطع شد که اهل [[مکه]] و قصرهاى بُصرى و اطراف آن را از [[شام]] دیدند، و قصرهاى سرخ [[یمن]] و نواحى آن را و قصرهاى سفید [[اصطخر]] فارس و حوالى آن را دیدند، و در شب ولادت آن حضرت دنیا روشن شد تا آن که [[جن]] و [[انسان|انس]] و [[شیطان|شیاطین]] ترسیدند و گفتند: در زمین امر غریبى حادث شده است، و [[ملائکه]] را دیدند که فرود مى آمدند و بالا مى رفتند فوج فوج و [[تسبیح]] و تقدیس خدا مى کردند و ستاره ها به حرکت آمدند و در میان هوا مى ریختند و این ها همه علامات ولادت آن حضرت بود و [[ابلیس]] لعین خواست که به آسمان رود به سبب آن غرائب که مشاهده کرد زیرا که او را جائى بود در آسمان سوم که او و سایر شیاطین گوش مى دادند به سخن [[ملائکه]] چون رفتند که حقیقت واقعه را معلوم کنند ایشان را به تیرهاى شهاب راندند براى دلالت پیغمبرى آن حضرت.&amp;lt;ref&amp;gt; احتجاج، ۱/۵۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۴. [[شیخ صدوق]] و غیر او روایت کرده اند که: در شب ولادت حضرت رسول صلى الله علیه وآله بلرزید ایوان کسرى ([[مدائن]]) و چهارده کنگره آن ریخت و دریاچه ساوه فرو رفت و آتشکده فارس که مى پرستیدند خاموش شد و اعلم علماى فارس در خواب دید که شتر صعبى چند مى کشیدند اسبان عربى را تا آن که از دجله گذشتند و در بلاد عجم منتشر شدند؛ چون کسرى این احوال غریبه را مشاهده نمود تاج بر سر گذاشت و بر تخت خود نشست و امرا و ارکان دولت خود را جمع کرد و ایشان را خبر داد به آن چه دیده بود، و در اثناى این حال نامه اى رسید مشتمل بر خبر خاموش شدن آتشکده فارس، پس غم و اندوه کسرى مضاعف شد و عالم ایشان گفت: اى پادشاه! من نیز خواب غریبى دیده ام، و خواب خود را نقل کرد. پادشاه گفت: این خواب تعبیرش چیست؟ گفت: مى باید که حادثه اى در ناحیه مغرب واقع شده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسرى نامه اى به نعمان بن المنذر پادشاه عرب نوشت که: عالمى از علماى عرب را بسوى من بفرست که مى خواهم مسئله غامضى از او سؤال کنم. چون به نعمان رسید، عبدالمسیح بن عمرو غسانى را فرستاد، چون حاضر شد و وقایع را به او نقل کرد عبدالمسیح گفت: مرا علم این خواب و اسرار این واقعه نیست ولیکن خالوى من سطیح که در [[شام]] مى باشد تعبیر این غرائب را مى داند. کسرى گفت: برو و از او سؤال کن و براى من خبر بیاور. چون عبدالمسیح به مجلس سطیح حاضر شد او مشرف بر موت شده بود، سلام کرد و جواب نشنید، پس شعرى چند خواند مشتمل بر آن که: از راه دور آمده ام براى سؤالى از نزد بزرگى و تعب بسیار کشیده ام و اکنون از جواب ناامیدم. سطیح چون شعر او را شنید دیده هاى خود را گشود و گفت: عبدالمسیح بر شترى سوار شده و طى مراحل نموده و بسوى سطیح آمده در هنگامى که نزدیک است که منتقل گردد به ضریح، او را فرستاده است پادشاه بنى ساسان براى لرزیدن ایوان و خاموش شدن آتش و خواب دیدن اعلم علماى ایشان و خشک شدن دریاچه ساوه. اى عبدالمسیح! وقتى که بسیار شود تلاوت [[قرآن]] و مبعوث شود پیغمبرى که عصاى کوچک پیوسته در دست داشته باشد و رودخانه سماوه پر آب شود و بحیره ساوه خشک شود، ملک شام و عجم از تصرف ملوک ایشان بدر رود و به عدد کنگره هاى قصر کسرى که ریخته است پادشاهان ایشان پادشاهى خواهند کرد و بعد از آن پادشاهى ایشان زایل خواهد شد، و هرچه شدنى است البته واقع مى شود، این را گفت و دار فانى را وداع کرد. پس عبدالمسیح سوار شده بسرعت تمام خود را به پادشاه عجم رسانید و سخنان سطیح را نقل کرد، کسرى گفت: تا چهارده نفر ما پادشاهى کنند زمان بسیارى خواهد گذشت؛ پس ده کس ایشان در مدت چهار سال منقرض شدند و باقى ایشان تا امارت [[عثمان بن عفان|عثمان]] پادشاهى کردند و مستأصل شدند.&amp;lt;ref&amp;gt; کمال الدین و تمام النعمة، ۱۹۱؛ سیره ابن کثیر، ۱/۲۱۵؛ لسان العرب، ۶/ ۲۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۵. و [[قطب راوندى]] روایت کرده است که: از [[ابن عباس]] پرسیدند از احوال سطیح، گفت: ... چهار نفر از [[قریش]] به نزد او آمدند و گفتند: ما به زیارت تو آمده ایم به سبب آن چه به ما رسیده است از وفور علم تو پس خبر ده ما را به آن چه در زمان ما و بعد از ما خواهد بود. سطیح گفت: اى گروه عرب! نزد شما علم و فهم نیست و از عقب شما گروهى بهم خواهند رسید که انواع علم را طلب خواهند کرد و بت ها را خواهند شکست و عجم را خواهند کشت و غنیمت ها طلب خواهند کرد. گفتند: اى سطیح! چه جماعت خواهند بود ایشان؟ گفت: بحق خانه صاحب ارکان از عقب شما فرزندان بهم خواهند رسید که خداوند رحمان را به یگانگى خواهند پرستید و ترک عبادت [[شیطان]] و بتان خواهند کرد. پرسیدند که: از نسل کى خواهند بود؟ گفت: از نسل شریفترین اشراف [[عبدمناف]]. گفتند: از کدام بلد بیرون خواهند آمد؟ گفت: بحق خداوندى که باقى است تا ابد بیرون نخواهند آمد مگر از این بلد و هدایت خواهند کرد مردم را به راه رشد و صلاح، و [[عبادت]] خواهند کرد خداوند یگانه را به فیروزى و فلاح.&amp;lt;ref&amp;gt; الخرائج و الجرائح، ۱/۱۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۶. و [[سید ابن طاووس]] روایت کرده است به سند خود از [[وهب بن منبه]] که: کسرى پادشاه عجم سدى بر دجله بسته بود و مال بسیارى در آن خرج کرده بود و طاقى در آن جا براى خود ساخته بود که کسى مانند آن بنا ندیده بود و آن مجلس دیوان او بود که تاج بر سر مى نهاد و بر تخت مى نشست و سیصد و شصت نفر از ساحران و کاهنان و منجمان در مجلس او حاضر مى شدند، و در میان ایشان مردى بود از منجمان عرب که او را «سایب» مى گفتند و «باذان» حاکم [[یمن]] براى او فرستاده بود و در احکام خود خطا کم مى کرد؛ و هر امرى که پادشاه را پیش مى آمد کاهنان و ساحران و منجمان خود را مى طلبید و از مفر و چاره آن امر از او سؤال مى نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون حضرت رسول صلى الله علیه وآله متولد شد - و به روایتى [[بعثت|مبعوث]] شد - صبحى برخاست و دید که طاق ملکش از میان شکسته است و در دجله رخنه شده است و بر قصرش آب جارى گردیده است. گفت: پادشاهى من درهم شکست، و بسیار محزون شد و منجمان و کاهنان را طلبید واقعه را به ایشان نقل کرد و گفت: فکر کنید و تفحص نمائید و سبب این حادثه را براى من بیان کنید، و سایب نیز در میان ایشان بود. چون بیرون آمدند از هر راه فکر کردند و تأمل نمودند چیزى برایشان ظاهر نشد و راههاى دانش خود را از راه کهانت و نجوم و غیر آن بر خود مسدود یافتند و دیدند که سحر ساحران و کهانت کاهنان و احکام منجمان باطل شده است، و سایب در آن شب بر روى تلّى نشسته بود و در آن حال حیران مانده بود ناگاه برقى دید که از جهت [[حجاز]] لامع گردید و پرواز کرد تا به مشرق رسید، چون صبح شد و نظر کرد به زیر پاى خود ناگاه باغ سبزى به نظرش آمد گفت: مقتضاى آن چه مى بینم آن است که از طرف حجاز پادشاهى ظاهر خواهد شد که پادشاهى او به مشرق برسد و زمین به سبب او آبادان شود زیاده از زمان هر پادشاهى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون کاهنان و منجمان با یکدیگر نشستند گفتند: مى دانیم که باطل شدن سحرها و کهانت هاى ما و مسدود شدن راههاى علم ما نیست، مگر براى حدوث امر آسمانى و مى باید براى پیغمبرى باشد که مبعوث شده است یا خواهد شد و پادشاهى این ملوک به سبب او برطرف خواهد شد، و اگر این حکم را به کسرى بگوئیم ما را خواهد کشت، باید این را از او اخفا نمائیم تا از جهت دیگر شایع شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس آمدند به نزد کسرى و گفتند: نظر کردیم چنان یافتیم ساعتى که بناى سد دجله و قصر تو را در آن گذاشته اند ساعت نحسى بوده است و غلط کرده اند در حساب و به آن سبب چنین خراب شد، باید ساعت نیکى اختیار کرد و در آن ساعت بنا کرد تا چنین نشود؛ پس ساعتى اختیار کردند و در آن ساعت سد دجله را بنا کردند و در مدت هشت ماه تمام کردند و مالى بى حساب در آن خرج کردند و چون فارغ شدند ساعتى اختیار نمود و بر بام قصرش نشست و فرش هاى ملوّن گسترد و انواع ریاحین بر دور خود گذاشت، و چون درست نشست اساس قصرش در هم شکست و به آب فرو رفت و وقتى او را از آب بیرون آوردند که اندک رمقى از او مانده بود؛ منجمان و کاهنان را جمع کرد و قریب به صد نفر ایشان را گردن زد و گفت: من شما را مقرب خود گردانیدم و اموال فراوان به شما مى دهم و شما با من بازى مى کنید و مرا فریب مى دهید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان گفتند: اى پادشاه! ما نیز در حساب خطا کردیم چنان که پیش از ما خطا کرده بودند و اکنون حساب دیگر مى کنیم و بر آن حساب بناى قصر را مى گذاریم، پس هشت ماه دیگر اموال بى حساب خرج کرد و بار دیگر قصر را به اتمام رسانید و جرأت نکرد که بر آن قرار گیرد و سواره داخل قصر شد و باز قصر در هم شکست و به آب نشست و کسرى غرق شد و اندک رمقى از او مانده بود که او را بیرون آوردند، پس ایشان را طلبید و تهدید بسیار نمود و گفت: همه شما را مى کشم و اکتاف شما را بیرون مى آورم و شما را در زیر پاى فیلان مى اندازم اگر سر این واقعه را به من راست نگوئید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند: ایها الملک! در این مرتبه راست مى گوئیم، چون آن وقایع هایله را ذکر کردى و هر یک از ما نظر در کار خود کردیم ابواب علم خود را مسدود یافتیم و دانستیم که به سبب حادثه آسمانى این امور غریبه رو داده است و مى باید پیغمبرى مبعوث شده باشد یا بعد از این مبعوث شود، و از خوف کشته شدن به تو اظهار این امر نمى توانستیم نمود. گفت: واى بر شما! بایست اول بگوئید تا من چاره کار خود بکنم؛ پس دست از ایشان و از بناى قصر برداشت و برگشت.&amp;lt;ref&amp;gt; فرج المهموم، ۳۲؛ تاریخ طبرى، ۱/۴۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۷. [[شاذان بن جبرئیل قمی]] در کتاب «[[الفضائل (کتاب)|الفضائل]]» روایت کرده است که: چون یک ماه از ابتداى حمل [[پیامبر اسلام|حضرت رسول]] صلى الله علیه وآله گذشت، کوه ها و درخت ها و آسمان ها و زمین ها یکدیگر را بشارت دادند براى حمل سید [[پیامبران]]، پس [[عبدالمطلب]] با [[عبدالله بن عبدالمطلب|عبدالله]] روانه [[مدینه]] شدند و پانزده روز گذشت عبدالله به رحمت الهی واصل شد و سقف خانه شکافته شد و هاتفى آواز داد که: مرد آن که در صلب او بود خاتم پیغمبران و کیست که نخواهد مرد؟! چون دو ماه از انعقاد نطفه شریف آن حضرت گذشت حق تعالى امر کرد ملکى را که ندا کرد در آسمانها و زمین که: [[صلوات]] فرستید بر محمد و آل او و استغفار کنید براى امت او.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون سه ماه گذشت ابوقحافه از [[شام]] برمى گشت، چون نزدیک به [[مکه]] رسید ناقه او سرش را بر زمین گذاشت و [[سجده]] کرد، ابوقحافه چوبى بر سر او زد و چون سر برنداشت گفت: مثل تو ناقه اى ندیده بودم، ناگاه هاتفى ندا کرد: اى ابوقحافه! مزن جانورى را که اطاعت تو نمى کند، مگر نمى بینى که کوه ها و دریاها و درختان و هر مخلوقى به غیر از آدمیان سجده کرده اند براى پروردگار خود به شکر آن که سه ماه گذشته است بر پیغمبر امى در شکم مادر و بزودى او را خواهى دید، واى بر بت پرستان از شمشیر او و شمشیر اصحاب او.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون چهار ماه گذشت زاهدى بود در راه طایف که او را حبیب مى گفتند از صومعه خود روانه مکه شد که یکى از دوستان خود را ببیند، در اثناى راه به طفلى رسید که به سجده افتاده بود و هر چند او را برمى داشتند باز به سجده مى رفت، پس حبیب او را برداشت و صداى هاتفى را شنید که: دست از او بردار که سجده شکر پروردگار مى کند که بر پیغمبر پسندیده برگزیده چهار ماه گذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون پنج ماه گذشت و حبیب به صومعه خود برگشت صومعه خود را دید که در حرکت است و قرار نمى گیرد و بر [[محراب]] او و محاریب جمیع ارباب صوامع نوشته بود: اى اهل بیع و صوامع! [[ایمان]] آورید به خدا و رسول او [[پیامبر اسلام|محمد]] صلى الله علیه وآله که نزدیک شد بیرون آمدن او، پس خوشا حال کسى که به او [[ایمان]] آورد و واى بر کسى که به او کافر شود، پس حبیب گفت: قبول کردم و ایمان آوردم و انکار او نمى کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون شش ماه گذشت اهل [[مدینه]] و اهل [[یمن]] رفتند به سوى عیدگاه خود و رسم ایشان آن بود که در هر سال چند مرتبه مى رفتند نزد درخت عظیمى که آن را «ذات انواط» مى گفتند مى خوردند و مى آشامیدند و شادى مى کردند و آن درخت را مى پرستیدند، پس چون نزد آن درخت جمع شدند صداى عظیمى از آن درخت شنیدند که: اى اهل یمن و اهل [[یمامه]] و بت پرستان {{متن قرآن|«جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً»}}&amp;lt;ref&amp;gt; سوره اسراء: ۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; اى گروه اهل باطل! رسید به شما وقت هلاک و تلف شما، پس بترسیدند و بسرعت به خانه هاى خود برگردیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون هفت ماه گذشت سواد بن قارب به خدمت [[عبدالمطلب]] آمد و گفت: دیشب میان خواب و بیدارى دیدم که درهاى آسمان گشوده شد و [[ملائکه]] فرود آمدند بسوى زمین و گفتند: زینت کنید زمین را که نزدیک شد بیرون آمدن محمد پسر زاده عبدالمطلب رسول خدا بسوى کافه خلق، صاحب شمشیر قاطع و تیر نافذ، من گفتم: کیست آن؟ گفتند: [[پیامبر اسلام|محمد]] بن عبدالله بن عبدالمطلب بن [[هاشم بن عبد مناف|هاشم بن عبدمناف]]. عبدالمطلب گفت: این خواب را پنهان کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس چون هشت ماه گذشت در دریاى اعظم ماهى هست که او را «طینوسا» مى گویند، راست شد و بر دم خود ایستاد و دریا را به موج آورد، پس ملکى او را صدا زد که: قرار گیر اى ماهى که دریاها را به شور آوردى. آن ماهى به سخن آمد و گفت: پروردگار من روزى که مرا خلق کرد گفت: هرگاه محمد بن عبدالله را خلق کنم براى او و امت او [[دعا]] کنم و اکنون شنیدم که ملائکه بعضى بعضى را بشارت مى دادند، پس به این سبب به حرکت آمدم. پس ملک او را ندا کرد که: قرار گیر و دعا کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون نه ماه گذشت حق تعالى به ملائکه هر آسمان [[وحى]] نمود که: فرو روید بسوى زمین، ده هزار ملک نازل شدند و به دست هر ملک قندیلى از نور بود روشنى مى داد بى روغن و بر هر قندیلى نوشته بود «لا اله الا اللّه محمد رسول اللّه» و بر دور [[کعبه]] معظمه ایستادند و مى گفتند: این نور محمد صلى الله علیه وآله است. و در همه این احوال عبدالمطلب مطلع مى شد و امر به کتمان مى نمود و در تمام آن ماه کواکب آسمان در اضطراب بودند و شهب از آسمان و هوا مى ریخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون نه ماه تمام شد [[آمنه]] به مادر خود «برّه» گفت: اى مادر! مى خواهم داخل حجره شوم و بر مصیبت شوهر خود قدرى بگریم و آبى بر آتش جانسوز خود بریزم، مى خواهم کسى به نزد من نیاید. بره گفت: اى دختر! بر چنین شوهرى گریستن روا است و منع کردن از نوحه در چنین مصیبتى عین جفا است؛ پس آمنه داخل حجره شد و شمعى افروخت و به شعله هاى آه جانکاه سقف خانه را سوخت، ناگاه او را در این حال درد زائیدن گرفت و برجست که در را بگشاید، هر چند جهد کرد در گشوده نشد پس برگشت و نشست و از تنهائى وحشت عظیم بر او مستولى گشت، ناگاه دید که سقف خانه شکافته شد و چهار [[حور العین|حوریه]] فرود آمدند که حجره از نور روى ایشان روشن شد و به آمنه گفتند: مترس بر تو باکى نیست ما آمده ایم تو را خدمت کنیم و از تنهائى دلگیر مباش؛ و آن حوریان یکى در جانب راست او نشست و یکى در جانب چپ و سوم در پیش رو و چهارم در پشت سر، پس آمنه مدهوش شد و چون به هوش آمد دید حضرت رسول صلى الله علیه وآله در زیر دامانش به [[سجده]] درآمده و پیشانى نورانى بر زمین نهاده و انگشتان شهادت را برداشته «لا اله الّا اللّه» مى گوید، و این ولادت با سعادت در شب جمعه بود نزدیک طلوع صبح در هفدهم ماه [[ربیع الاول]] و در آن وقت هفت هزار و نهصد سال و چهار ماه و هفت روز از وفات [[حضرت آدم]] علیه السلام گذشته بود، و به روایتى نه هزار و نهصد سال و چهار ماه و هفت روز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمنه مشاهده کرد آن حضرت را طاهر و مطهر و سرمه کشیده و نورى از روى مبارکش ساطع گردید و سقف را بشکافت، و در آن نور آمنه هر منظر رفیع و هر قصر منیع که در حرم و اطراف جهان بود دید و برقى ساطع گردید و به آن برق هر خانه که خدا مى دانست که اهل او [[ایمان]] خواهند آورد روشن گردید و هر بت که در مشرق و مغرب عالم بود بر رو درافتادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون [[ابلیس]] این وقایع غریبه را مشاهده نمود اولاد خود را جمع کرد و خاک بر سر ریخت و گفت: تا مخلوق شده بودم به چنین مصیبتى گرفتار نشده بودم، در این شب فرزندى متولد شد که او را محمد بن عبدالله مى گویند، باطل خواهد کرد عبادت بت ها را و مردم را بسوى یگانه پرستى خدا دعوت خواهد نمود؛ پس اولادش نیز خاک مذلت بر سر ریختند و همه به دریاى چهارم گریختند و چهل روز گریستند. پس آن حوریان، حضرت رسول صلى الله علیه وآله را در جامه هاى [[بهشت]] پیچیدند و بسوى بهشت برگشتند و [[ملائکه]] را بشارت ولادت آن حضرت دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس [[جبرئیل]] و [[میکائیل]] علیهماالسلام از آسمان فرود آمدند و به صورت دو جوان داخل حجره آمنه شدند و جبرئیل طشتى از طلا و میکائیل ابریقى از عقیق در دست داشتند و جبرئیل حضرت رسول صلى الله علیه وآله را در دست گرفت و میکائیل آب ریخت تا آن حضرت را [[غسل]] دادند، پس جبرئیل گفت: اى آمنه! ما او را براى تطهیر از نجاست غسل نمى دهیم او طاهر و مطهر است بلکه براى زیادتى نور و صفا او را غسل دادیم، پس آن حضرت را به عطرهاى بهشت معطر گردانیدند، ناگاه صداهاى بسیار و اصوات مختلفه از در حجره مقدسه بلند شد و جبرئیل گفت که: ملائکه هفت آسمان آمده اند که بر پیغمبر [[آخر الزمان]] صلى الله علیه وآله سلام کنند، پس آن حجره به قدرت حق تعالى وسیع شد و فوج فوج ملائکه داخل مى شدند و مى گفتند: السلام علیک یا محمد، السلام علیک یا محمود، السلام علیک یا احمد، السلام علیک یا حامد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس چون ثلث شب گذشت حق تعالى جبرئیل را امر فرمود که چهار علم از بهشت به زمین آورد، و علم سبز را بر [[کوه قاف|کوه قاف]] نصب کرد و بر آن علم به سفیدى دو سطر نوشته بود «لا اله الا الله محمد رسول الله»؛ و علم دوم را بر [[کوه ابوقبیس|کوه ابوقبیس]] نصب کرد و آن علم دو شقه داشت و بر یک شقه نوشته بود «لا اله الا اللّه» و بر شق دیگر نقش کرده بودند «لادین الا دین محمد بن عبدالله»؛ و علم سوم را بر بام [[کعبه]] زد و بر آن نوشته بودند «طوبى لمن آمن بالله و بمحمد والویل لمن کفر به و ردّ علیه حرفا مما یأتی به من عند ربّه»؛ و علم چهارم را بر بیت المقدس زد و بر آن نوشته بودند «لاغالب الّا اللّه والنّصر للّه و لمحمّد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ملکى بر کوه ابوقبیس ندا کرد: اى اهل مکه! [[ایمان]] بیاورید به خدا و پیغمبر او و ایمان بیاورید به نورى که فرستاده ایم؛ و حق تعالى ابرى فرستاد بر بالاى کعبه که زعفران و مشک و عنبر نثار کرد، و بت ها از کعبه بیرون رفتند به جانب حجر و بر رو درافتادند، و جبرئیل قندیل سرخى آورد و در کعبه آویخت که بى روغن روشنى مى بخشید، و از جبین انور حضرت رسول صلى الله علیه وآله برقى ساطع گردید و در هوا بلند شد تا به آسمان رسید و هیچ منظر و خانه اى از اهل ایمان نماند مگر آن که آن نور در آن داخل شد، و در آن شب در هر [[تورات]] و [[انجیل]] و [[زبور]] که در عالم بود در زیر نام شریف آن حضرت که در آن کتاب ها بود قطره خونى ظاهر شد زیرا آن حضرت پیغمبر شمشیر است و در هر دیر و صومعه اى که بود در آن شب بر [[محراب|محرابش]] نوشته شده بود: بدانید که پیغمبر امى متولد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس آمنه در را گشود و بیرون آمد و غرایبى که مشاهده نموده بود براى پدر و مادر خود نقل کرد، و چون عبدالمطلب را بشارت دادند و به نزد آن حضرت آمد دید که به زبان فصیح تقدیس و [[تسبیح]] حق تعالى مى نماید، پس حق تعالى خیمه اى از دیباى سفید بهشت فرستاد که بر آن نوشته بود: «بسم الله الرحمن الرحیم {{متن قرآن|یا أَیهَا النَّبِی إِنَّا أَرْسَلْناک شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً * وَ داعِیاً إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِیراً»}}&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره احزاب]]: ۴۵ و ۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و تا چهل روز ماند پس شخصى دست چرب بر آن مالید و به آن سبب بالا رفت و اگر چنین نمى کردند تا [[روز قیامت]] مى ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون رؤساى [[قریش]] و [[بنى هاشم]] آن خیمه دیبا و بیرون آمدن بتها و نثار زعفران و مشک و عنبر و برق لامع و نور ساطع و اصوات غریبه و سایر امور عجیبه را مشاهده و استماع نمودند به نزد حبیب راهب رفتند و شمه اى از آن [[معجزات]] را ذکر کردند؛ حبیب گفت: مى دانید که [[دین]] من دین شما نیست اگر مى خواهید از من قبول کنید و اگر نمى خواهید قبول مکنید، آن چه [[حق]] است مى گویم، نیست این علامت ها مگر علامت پیغمبرى که در این زودى مبعوث خواهد شد و ما در همه کتاب هاى خدا وصف او را خوانده ایم و اوست که باطل خواهد کرد عبادت بت ها را و خواهد خواند مردم را بسوى پرستیدن خداوند یکتا و جمیع پادشاهان و جباران دنیا براى او خاضع خواهند شد، پس واى بر اهل [[کفر]] و طغیان از شمشیر و نیزه و تیر او، پس هر که به او [[ایمان]] آورد نجات یابد و هر که به او کافر شود هلاک گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در روز دوم [[عبدالمطلب]]، حضرت رسول صلى الله علیه وآله را برداشت و بسوى کعبه آورد و چون داخل کعبه شد حضرت رسول صلى الله علیه وآله گفت: «بسم اللّه و باللّه» پس کعبه به قدرت الهى به سخن آمد و گفت: «السلام علیک یا محمد و رحمة الله و برکاته» و صداى هاتفى آمد که {{متن قرآن|«جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در روز سوم عبدالمطلب گهواره اى خرید از خیزران سیاه که مشبک کرده بودند از عاج و مرصع ساخته بودند از طلاى سرخ و جواهر گرانبها و پرده اى از دیباى سفید مطرز به طلا بر روى آن افکند و عقدى از مروارید و الوان جواهر بر گهواره آویخت به عادت مقرر که اطفال بازى مى کنند، و هرگاه آن حضرت از خواب بیدار مى شد به آن دانه ها [[تسبیح]] حق تعالى مى گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در روز چهارم سواد بن قارب به نزد عبدالمطلب آمد در وقتى که نزدیک کعبه مشرفه نشسته بود و اکابر [[قریش]] و [[بنى هاشم]] بر دور او احاطه کرده بودند و گفت: شنیده ام که پسرى براى عبدالله متولد شده است و عجایب بسیار از او ظاهر گردیده است، مى خواهم بسوى او نظرى بکنم؛ و سواد به وفور علم در میان عرب مشهور بود و بر سخن او اعتماد عظیم داشتند، پس با عبدالمطلب به خانه آمنه آمد و از احوال آن حضرت سؤال کرد. گفتند: در مهد استراحت خوابیده است، چون داخل شد و پرده را از روى گهواره گشودند برقى از روى مبارکش ساطع شد که سقف را شکافت پس عبدالمطلب و سواد از وفور نور آستین ها را بر دیده هاى خود گذاشتند، پس سواد بی تابانه بر پاى آن شفیع روز [[معاد]] افتاد و با عبدالمطلب گفت که: تو را بر خود گواه مى گیرم که ایمان آوردم به این پسر و به آن چه خواهد آورد از جانب خالق بشر، پس روى مبارک آن حضرت را بوسید و بیرون آمد. پس چون یک ماه از ولادت آن حضرت گذشت هر که آن حضرت را مى دید گمان طفل یکساله مى کرد و از گهواره اش پیوسته صداى [[تسبیح]] و تقدیس و تحمید و ستایش حق تعالى مى شنیدند. و چون دو ماه گذشت پدر آمنه وفات یافت.&amp;lt;ref&amp;gt; فضائل شاذان بن جبرئیل ۱۵-۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۸. مؤلف کتاب «انوار» روایت کرده است که: پیش از ولادت حضرت رسالت پناه صلى الله علیه وآله کاهنان و ساحران و شیاطین و متمردان طغیان عظیم داشتند و عجایب از ایشان به ظهور مى آمد و اخبار به امور غریبه مى نمودند و شیاطین از آسمان ها سخنان مى شنیدند و به کاهنان مى رسانیدند، و در زمین یمامه دو کاهن مشهور بودند که بر همه عالم زیادتى داشتند: یکى ربیعة بن مازن بود که او را سطیح مى گفتند و از همه کاهنان اعلم بود، و دیگرى وشق بن واهله یمنى بود؛ و سطیح خلقتى غریب داشت و حق تعالى او را خلق کرده بود گوشتى بى استخوان و در غیر سرش استخوان نبود و او را مانند جامه بر هم مى پیچیدند و چون او را پهن مى کردند بر روى حصیرى یا سله مى افکندند و در شب خواب نمى کرد مگر اندکى و پیوسته به اطراف آسمان نظر مى کرد و چون پادشاهان او را مى طلبیدند بر روى سله او را گذاشته نقل مى کردند و او از بواطن و اسرار ایشان خبر مى داد و امور آینده به ایشان مى گفت و چنان بر پشت افتاده بود و به غیر چشم و زبانش چیزى از او حرکت نمى کرد؛ پس شبى چنین خوابیده بود و به اطراف آسمان نظر مى کرد ناگاه برقى را دید که لامع گردید و اطراف جهان را احاطه کرد پس کواکب را دید که مشتعل گردیده اند و دودى از آن ها ساطع شد و فرو ریختند و بر یکدیگر مى خوردند و به زمین فرو مى رفتند، پس او را از مشاهده این احوال غریبه دهشتى عظیم عارض شد و چون شب شد. امر کرد غلامان خود را که او را برداشتند و بر قله کوه بلندى گذاشتند و به اطراف آسمان مى نگریست ناگاه دید که نورى عظیم ساطع گردید و بر همه انوار غالب شد و به اقطار آسمان احاطه کرد و آفاق جهان را پر کرد، پس به غلامان خود گفت که: مرا به زیر برید که عقلم حیران شد به سبب مشاهده این انوار و چنان مى یابم که رحلت من نزدیک شده است و امر عظیمى بزودى واقع خواهد شد و چنین گمان مى برم که خروج پیغمبر هاشمى نزدیک باشد؛ و چون صبح طالع شد خویشان و قوم خود را گردآورد و گفت: امر عظیمى مى بینم و آثار غریبه مشاهده مى نمایم و مى خواهم استعلام این اسرار از کاهنان هر دیار بکنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس به هر شهر نامه ها نوشت و از آن جمله نامه اى به وشق نوشت و او در جواب نوشت که: آن چه تو مشاهده کرده اى من نیز دیدم و عن قریب اثر آن ظاهر خواهد شد؛ و نامه اى نیز به زرقا نوشت که ملکه [[یمن]] ([[یمامه]]) و اعلم کاهنان آن دیار بود و به کهانت و سحر بر اهل دیار خود غالب شده بود و دیده بسیار تندى داشت که از سه روز راه مى دید چنان که کسى نزدیک خود را ببیند و اگر کسى از دشمنانش اراده جدال و قتال با او داشت چند روز پیشتر قوم خود را خبر مى کرد که فلان دشمن اراده شما دارد و ایشان تدبیر دفع او مى کردند، پس سطیح نامه را به صبیح غلام خود داد و بسوى زرقا فرستاد و چون به سه روزه یمن رسید زرقا او را دید و به قوم خود گفت که: سواره اى مى آید که میان عمامه اش نامه اى مى نماید، و بعد از سه روز که صبیح داخل شد و نامه را به زرقا داد او گفت: خبرى قبیح آورده است صبیح از جانب سطیح و سؤال مى نماید از نور ساطع و روشنى لامع، بحق پروردگار کعبه که این علامت نزدیک شدن آجال و یتیم شدن اطفال است و از فرزندان عبدمناف محمد پیغمبر بهم خواهد رسید بى خلاف.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس در جواب نوشت: آیات و علامات پیغمبر هاشمى است آن چه نوشته اى، چون نامه مرا بخوانى از خواب غفلت بیدار شو و از تقصیر حذر نما و بزودى سفر کن به جانب [[مکه]] که من نیز متوجه آن صوب مى شوم شاید یکدیگر را آن جا ملاقات کنیم و حقیقت این امر را معلوم کنیم، اگر بوجود آمده باشد شاید چاره اى در هلاک او بکنیم و پیش از آن که نور او مشتعل گردد خاموش گردانیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون نامه به سطیح رسید و بر مضمون آن مطلع گردید به آواز بلند گریست و در ساعت متوجه [[مکه]] معظمه گردید و با قوم خود گفت که: من مى روم بسوى آتش افروخته اگر آن را خاموش توانستم کرد بسوى شما برمى گردم والا شما را وداع مى کنم و به شام ملحق مى شوم تا در آن جا بمیرم؛ چون به مکه رسید [[ابوجهل]] و شیبه و عتبه و [[عاص بن وائل|عاص بن وائل]] با گروهى از قریش به استقبال او آمدند و گفتند: اى سطیح! نیامده اى مگر براى امر عظیمى، اگر حاجتى دارى برآورده خواهد شد. سطیح گفت: خدا برکت دهد شما را مرا بسوى شما حاجتى نیست، آمده ام خبر دهم شما را به آن چه گذشته است و بعد از این خواهد شد به الهام حق تعالى، کجایند آن ها که مقدم بودند در عهد و پیوسته بودند مستحق ستایش و حمد یعنى فرزندان [[عبدمناف]]؟ آمده ام که مژده دهم ایشان را به بشیر نذیر و ماه منیر که نزدیک شده است ظهور انوار او، کجاست عبدالمطلب و شیران اولاد او؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون گروه قریش این سخنان را شنیدند ایشان را خوش نیامد و پراکنده شدند، پس حضرت [[ابوطالب علیه السلام|ابوطالب]] و سایر اولاد [[عبدالمطلب]] به نزد او آمدند در هنگامى که نزدیک کعبه نشسته بود و گفتند: ما اول نسب خود را به او نمى گوئیم تا علم او را بیازمائیم، و ابوطالب شمشیر و نیزه خود را به غلام سطیح داد به هدیه و پیش از آن که غلام سطیح را اعلام نماید به نزد او آمد و بر او تحیت فرستاد و سلام کرد پس سطیح گفت: بر شما باد سلام و گوارا باد شما را انعام، شما از کدام گروه عربید؟ ابوطالب [[توریه]] نمود و گفت: مائیم از گروه بنى جمح.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سطیح گفت: اى بزرگ! نزد من بیا و دست خود را بر روى من بگذار؛ چون ابوطالب دست بر رویش گذارد گفت: بحق خداوند داناى اسرار و پنهان از ابصار و آمرزنده خطاها و کشف کننده بلاها، سوگند مى خورم که توئى صاحب عهود رفیعه و اخلاق منیعه و توئى که داده اى به غلام من به رسم هدیه نیزه خطى و شمشیر هندى، بدرستى که شمائید بهترین برایا و بهم خواهد رسید از تو و برادرت شریفترین ذریت ها بدرستى که تو و آن ها که با تواند از نسل هاشمید که بهترین اخیار بود و توئى بى شک عمّ پیغمبر مختار که وصف کرده اند او را در کتب و اخبار، نسب خود را از من مپوشان که من نیک مى شناسم تو را و نسب تو را. پس ابوطالب متعجب شد از سخنان او و گفت: اى شیخ! راست گفتى و خصلت ها را نیکو بیان کردى، مى خواهم ما را خبر دهى به آن چه در زمان ما خواهد شد و بر ما جارى خواهد گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سطیح گفت: سوگند یاد مى کنم به خداوند دایم و ابد و بلند کننده آسمان بى عمد و یگانه یکتاى [[صمد (اسم الله)|صمد]] که از [[عبدالله بن عبدالمطلب|عبدالله]] بزودى فرزندى بهم رسد که مردم را هدایت کند به رشد و صلاح و خیر و [[احسان]] و باطل کند بتان را و هلاک گرداند بت پرستان را، و یارى نماید او را بر این امور یاورى که پسر عم او باشد و صاحب صولت ها و حمله ها باشد و به تیغ آبدار دمار از کافران روزگار برآورد و شک نیست که تو پدر او خواهى بود اى ابوطالب. پس [[بنى هاشم]] گفتند که: مى خواهیم این پیغمبر را براى ما وصف کنى و نعتهاى او را بیان نمائى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سطیح گفت: بشنوید از من سخن صحیح، بزودى ظاهر گردد شخصى نبیل که رسول باشد از جانب خداوند جلیل و زبان سطیح از وصف او کلیل است و او مردى است نه بسیار کوتاه نه بسیار بلند با قامتى ارجمند و آن سرور سرش مدور باشد و در میان دو کتفش علامتى باشد و عمامه بر سر گذارد و پیغمبرى او تا [[قیامت]] مستمر باشد و سید و بزرگ اهل [[تهامه]] گردد و در تاریکی ها نور از روى انورش ساطع باشد و چون تبسم نماید از نور دندانهایش جهان روشن گردد و کسى به نیکوئى خلق و خلق او بر زمین راه نرفته است، شیرین زبان و خوش بیان باشد و در [[زهد]] و [[تقوا|تقوى]] و [[خشوع]] و [[عبادت]] نظیر خود نداشته باشد و [[تکبر]] و تجبر ننماید، اگر سخن گوید درست گوید و اگر از او سؤال کنند به راستى جواب گوید، ولادتش پاکیزه و از شبهه و فساد نسب منزه باشد و رحمت عالمیان باشد و به نور او جهان روشن گردد و به مؤمنان رؤوف و بر اصحاب خود مهربان و عطوف و نامش در [[تورات]] و [[انجیل]] معروف باشد و فریاد رس هر مضطر ملهوف و به کرامت ها موصوف باشد، نامش در آسمان [[احمد]] و در زمین [[پیامبر اسلام|محمد]] است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوطالب گفت: اى سطیح! آن شخص را که ذکر کردى کى یاور او خواهد بود؟ وصفش را براى ما بیان کن. گفت: او سیدى است بزرگوار و شیرى است شیر شکار و پیشوائى است نیکو کردار و انتقام کشنده اى است از کفار، مشرکان را کاس هاى زهر مرگ چشاند و حمله هاى او زهره شیران را آب گرداند و پیوسته در جنگ ها به یاد پروردگار خود باشد و براى محمد صلى الله علیه وآله وزیر باشد و بعد از او در امتش امیر باشد، نامش در [[تورات]] «بریا» و در [[انجیل]] «الیا» و نزد قومش «[[امام علی|علی]]» باشد؛ پس لحظه اى سر در گریبان خاموشى فرو برد و در بحر تفکر غوطه خورد پس به جانب ابوطالب علیه السلام ملتفت شد و گفت: اى سید بزرگوار! دست مبارکت را بار دیگر بر روى من گذار، چون ابوطالب دست بر رویش گذاشت آهى دردناک کشید و ناله کرد و گفت: اى ابوطالب! دست برادر خود [[عبدالله بن عبدالمطلب|عبدالله]] را بگیر که سعادت شما هویدا است و بشارت باد شما را به بلندى مکان و مجد و رفعت شأن که آن دو شاخه کرامت از درخت شما خواهد روئید، محمد از برادر توست و على از تو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس ابوطالب شاد شد، و این خبرها در میان اهل [[مکه]] شایع گردید. پس [[ابوجهل]] گفت که: این اول بلیه اى است که از [[بنى هاشم]] به ما نازل شد و شنیدید خبرهاى سطیح را در باب فرزند عبدالله و ابوطالب که دین هاى ما را فاسد خواهند کرد. پس ابوطالب ایستاد و به آواز بلند گفت: اى گروه قریش! بگردانید از دل هاى خود طیش را و انکار منمائید آن چه را شنیدید از سطیح، زیرا مائیم معدن کرامت و شرف و هر کرامت در مکه از ما ظاهر گردیده است و آن چه سطیح گفت علاماتش هویدا شده است، بزودى آنچه گفت به ظهور خواهد رسید به رغم انف هر که نتواند دید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوطالب سطیح را به خانه برد و او را اعزاز و اکرام تمام نمود و ابوجهل آتش [[حسد]] در کانون سینه اش مشتعل گردید و شرر شرارت و [[فتنه]] برانگیخت و گروهى از اهل [[فساد]] در اثاره فتنه و اظهار عصبیت و انکار با او یار شدند، و چون خبر به ابوطالب رسید به جانب ابطح خرامید و به وعد و وعید اجتماع اهل فساد را به تفرق مبدل گردانید و ایشان را به نزد کعبه حاضر نمود، پس منبه (منبتة) بن الحجاج برخاست و گفت: اى ابوطالب! ما را در تقدم و مزید رفعت و عزت و شرف شما شکى نیست. وصیت جلالت و نجابت و هدایت شما آفاق جهان را پر کرده است ولیکن از کیاست تو عجب دارم که بر گفته کاهنى اعتماد نمائى، مگر نمى دانى که ایشان مظهر اکاذیب [[شیطان]] و مصدر کذب و افترا و بهتانند، بار دیگر او را حاضر گردان که او را بر محک امتحان کشیم شاید که از شواهد و علامات صدق یا کذب او امرى ظاهر گردد که موجب ارتفاع اختلاج شکوک از سینه ها گردد.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس ابوطالب فرمان داد که بار دیگر سطیح را حاضر ساختند و چون او را بر زمین گذاشتند به آواز بلند فریاد کرد: اى گروه قریش! این چه تشویش و اختلاف و تکذیب و ارتجاف است که از شما مى بینم و مى شنوم در باب آنچه من اظهار کردم از ظهور پیغمبر صاحب برهان و شکننده اوثان و ذلیل کننده کاهنان؟! والله که ما شاد نیستیم به ظهور او زیرا که نزد ولادت او کهانت باطل خواهد شد و در آن وقت سطیح را در زندگانى خیرى نخواهد بود و آرزوى مردن خواهد کرد، اگر خواهید که راستى گفتار من بر شما ظاهر گردد مادران و زنان خود را حاضر گردانید تا من امور عجیبه را بر شما ظاهر گردانم. گفتند: مگر تو غیب مى دانى؟ گفت: نه؛ ولیکن مصاحبى از [[جن]] دارم که از [[ملائکه]] سخنان مى شنود و مرا خبر مى دهد، پس جمیع زنان [[مکه]] را در [[مسجد]] حاضر کردند به غیر از [[آمنه]] و [[فاطمه بنت اسد]] که عبدالله و ابوطالب ایشان را مانع شدند، و چون حاضر شدند سطیح گفت: مردان از زنان جدا شوند و زنان نزدیک من آیند، چون زنان نزدیک او رفتند نظر کرد بسوى ایشان و خاموش شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند: چرا سخن نمى گوئى؟ سطیح نظر بسوى آسمان کرد و گفت: [[سوگند]] مى خورم به حرمت حرمین که دو تا از زنان خود را حاضر نکرده اید که یکى حامله است به فرزندى که هدایت خواهد کرد مردم را به راه رشاد و خیر و سداد و نامش [[پیامبر اسلام|محمد]] است، و دیگرى حامله خواهد شد به پادشاه مؤمنان و سید اوصیاى [[پیامبران]] و وارث علوم انبیاء و مرسلان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون آمنه و فاطمه حاضر شدند سطیح در میان زنان اشاره کرد بسوى آمنه و به آواز بلند فریاد کرد و گریست که: اى صاحبان شرف! والله این است حامله به پیغمبر برگزیده و رسول پسندیده، پس آمنه را پیش طلبید و گفت: آیا تو حامله نیستى؟ گفت: بلى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سطیح گفت: اکنون یقینم به گفته خود زیاد شد، این است بهترین زنان عرب و عجم و حامله است به بهترین امم و هلاک کننده هر صنم، واى بر عرب از او، به تحقیق که ظهورش نزدیک شده است و نورش هویدا گردیده است. گویا مى بینم مخالفانش را کشته و در خاک افتاده، خوشا حال کسى که تصدیق نماید به پیغمبرى او و ایمان آورد به رسالت او که ملک و سلطنت او طول و عرض زمین را فروخواهد گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس به جانب [[فاطمه بنت اسد]] ملتفت شد و نعره اى زد و بیهوش شد، و چون به هوش آمد بسیار گریست و به آواز بلند گفت: این است والله فاطمه دختر اسد مادر امامى که بتها را بشکند و امیرى که شجاعان را بر خاک هلاک افکند و در عقلش هیچ گونه خفت نباشد، و هیچ دلیرى تاب مقاومت او نیارد، اوست فارس یکتا و شیر خدا و مسمى به امیرالمؤمنین [[امام علی علیه السلام|على]]، پسر عم خاتم انبیاء، آه آه دیده ام چه شجاعان و دلیران را بر خاک افتاده مى بیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون [[قریش]] این سخنان از سطیح شنیدند شمشیرها از غلاف کشیدند و رو بر او دویدند، و [[بنى هاشم]] به حمایت او تیغ ها برهنه کردند، و [[ابوجهل]] ندا کرد: راه دهید که من این کاهن را به قتل رسانم و آتش سینه خود را به خون او فرونشانم. پس ابوطالب شمشیرى به جانب او انداخت و سرش را مجروح کرد، خون بر روى نحسش جارى شد، و ابوجهل ندا کرد که: اى سرکرده هاى قبایل! این عار را بر خود مپسندید و سطیح و آمنه و فاطمه را بکشید تا از شر آن چه این کاهن مى گوید ایمن گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس همه قریش بر سطیح حمله آوردند و بنى هاشم تاب مقاومت ایشان نداشتند و غبار [[فتنه]] بلند شد و زنان پناه به کعبه بردند و صداها بلند شد؛ و مروى است از آمنه که گفت: چون شمشیرها را دیدم بسیار ترسیدم ناگاه فرزندى که در شکم من بود به حرکت آمد و صدائى از او ظاهر گردید و مقارن این حال صیحه اى عظیم از هوا ظاهر شد که عقلها از آشیان بدنها پرواز کرد، مردان و زنان همه بیهوش شدند و بر رو در افتادند، پس نظر کردم به جانب آسمان و دیدم که درهاى آسمان گشوده شده است و سوارى حربه اى از آتش در دست دارد و به آواز بلند مى گوید که: شما را راهى نیست به ضرر رسانیدن به رسول خدا و منم برادر او [[جبرئیل]]، پس در آن وقت خوف من به ایمنى مبدل گردید و همه به خانه هاى خود برگشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ابوطالب دست عبدالله را گرفت و در پناه [[کعبه]] معظمه نشستند، پس منبه بن الحجاج به نزد ابوطالب آمد و گفت: بحمدالله عزت و شرف و غلبه شما بر عالمیان ظاهر گردید ولیکن از تو التماس دارم که سطیح را از قریش دور گردانى و نائره فتنه را فرونشانى. ابوطالب التماس او را قبول نمود و به نزد سطیح آمد و از او معذرت طلبید و حقیقت حال را به او گفت، سطیح گفت: اى ابوطالب! من مى روم و التماس دارم که چون آن پیغمبر بشیر نذیر ظاهر شود سلام بسیار از من به او برسانى و بگوئى که او بشارت داد به ظهور تو و قوم تو او را تکذیب کردند و از جوار تو او را دور کردند... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و پیوسته آمنه نداها و بشارت ها از میان ارض و سما مى شنید و [[عبدالله بن عبدالمطلب|عبدالله]] را بر آن ها مطلع مى گردانید، عبدالله او را وصیت به کتمان مى نمود و آمنه مطلقا ثقل حمل بر خود احساس نمى نمود، و چون ماه هفتم داخل شد، عبدالمطلب عبدالله را طلب نمود و گفت: اى فرزند! ولادت آمنه نزدیک شده است و در دست ما نیست آنچه لایق ولیمه و [[عقیقه]] او باشد باید که به جانب [[مدینه]] روى و بخرى آن چه براى ولیمه او مناسب و ضرور است، پس عبدالله متوجه مدینه شد و چون به مدینه رسید به رحمت ایزدى واصل گردید، و چون خبر به [[مکه]] رسید جمیع اهل مکه در مصیبت او گریستند.&amp;lt;ref&amp;gt; الانوار، ۱۳۳-۱۷۷، و روایت در آن جا با تفصیل بیشترى ذکر شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بقیه [[معجزات]] ولادت را مبسوطتر از آن که سابقا مذکور شد ایراد نموده است، و هر چند اخبار کتاب «انوار» و کتاب «[[الفضائل (کتاب)|الفضائل]]» [[شاذان بن جبرئیل قمی|شاذان]] در درجه اعتبار سایر اخبار نیستند، ولیکن چون مشتمل بر معجزات و مؤید به اخبار معتبره بودند ایراد شد و زواید را از خوف تکرار اسقاط نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[حیوة القلوب (کتاب)|حیوة القلوب]]، [[علامه مجلسى]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شناختنامه رسول خدا (ص)}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: پیامبر اکرم]]&lt;br /&gt;
[[رده:ولادت پیامبر]]&lt;br /&gt;
[[رده:معجزات پیامبر]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبر اکرم قبل از بعثت]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ پیامبر اسلام]]&lt;br /&gt;
{{خوب}}&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= خوب&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= خوب &lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= خوب&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= خوب&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= خوب&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A8%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D9%86%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%A1_%D8%A8%D9%87_%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=169339</id>
		<title>بشارت انبیاء به آمدن پیامبر اسلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A8%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D9%86%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%A1_%D8%A8%D9%87_%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=169339"/>
		<updated>2026-08-30T14:41:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;در کتاب‌های مقدس پیش از [[اسلام]]، بشارت‌هایی از [[پیامبران|انبیاء]] الهی به آمدن [[پیامبر اسلام]] صلی الله علیه وآله ذکر شده است. این موضوع همواره به عنوان دلیلی بر حقانیت [[رسالت]] پیامبر مورد توجه قرار گرفته است. این بشارت‌ها در بخش‌های مختلفی از کتاب مقدس همچون [[تورات]]، [[انجیل]] و کتاب اشعیاء نبی وجود دارد.&lt;br /&gt;
==یاد پیامبر در تورات==&lt;br /&gt;
در «سفر تثنیه» [[تورات]]، باب ۳۳، آیه ۲ چنین آمده: «و گفت خدا از [[طور سینا|کوه سینا]] آمد، و از سعیر برایشان طلوع نمود، و از جبل فاران درخشان گردید».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مناظره [[امام رضا]] علیه السلام با رأس الجالوت، امام در توضیح این آیه برای رأس الجالوت (عالم [[یهود|یهودی]]) می گوید: مقصود از جمله «روشنایی، از طور سینا آمد»، مطالبی است که خداوند به عنوان وحی به موسی بر کوه طور نازل فرمود. و مقصود از ساعیر در جمله «از کوه ساعیر بر مردم پرتو افکند»، کوهی است که خدا بر آن به [[حضرت عیسی علیه السلام|عیسی]] علیه السلام [[وحی]] می نمود. و مقصود از فاران در جمله «از کوه فاران بر ما آشکار شد»، کوهی است از کوه های [[مکه]] که فاصله بین آن و مکه، مسافت یک روز راه است. &amp;lt;ref&amp;gt;شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، ۱۳۷۸ق، ج۱، ص۱۶۴-۱۶۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کتاب «[[معجم البلدان (کتاب)|معجم البلدان]]» [[یاقوت حموی]] آمده است که فاران یکی از نامهای شهر مکه بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;یاقوت حموی، معجم‌البلدان، ج۳، ص۸۳۴&amp;lt;/ref&amp;gt; در تورات نیز روایت شده است&amp;lt;ref&amp;gt;تکوین، ۲۱: ۱۰-۲۱؛ اعداد، ۱۲:۱۰، ۱۶:۱۲&amp;lt;/ref&amp;gt; هنگامی‌که [[هاجر]] و پسرش [[حضرت اسماعیل علیه السلام|اسماعیل‌]] (ع) از [[حضرت ابراهیم علیه السلام|ابراهیم]] (ع) جدا شدند، در دشت فاران اقامت کردند و در آنجا زمانی‌که از شدت تشنگی، هاجر بیم مرگ اسماعیل را داشت، چشمۀ آبی پدیدار شد.&amp;lt;ref&amp;gt;دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج۵، ص۵۷، مدخل حرا، از شیوا جعفری&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آیه ۱۸ سفر تثنیه آمده است: «پیامبری را از براى ایشان از میان برادران ایشان مثل تو مبعوث خواهم كرد و كلام خود را در دهانش خواهم گذاشت و هر آن چه به او امر فرمایم به ایشان خواهد گفت و هر كسى كه سخنان مرا، كه او به اسم من مى گوید، نشنود من از او مطالبه خواهم كرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مسیحیت|مسیحیان]] به بیانى كه در كتاب اعمال رسولان آمده است&amp;lt;ref&amp;gt;اعمال رسولان، ۳:۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;، مصداق این بشارت را [[حضرت عیسی]] علیه السلام مى دانند. اما قرائنی در عبارات این کلام وجود دارد که نشان می دهد این عبارات به [[پیامبر اسلام]] صلی الله علیه و آله اشاره دارد. یکی از آنها عبارت &amp;quot;از میان برادران ایشان&amp;quot; است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مفسران مسلمان این آیه را اشاره به پیامبر اسلام می‌دانند، زیرا &amp;quot;از میان برادران [[بنی اسرائیل|بنی‌اسرائیل]]&amp;quot; یعنی از بنی‌اسماعیل (که برادران بنی‌اسرائیل‌اند) و نه از خود بنی‌اسرائیل. توضیحش این است که حضرت ابراهیم علیه السلام دو همسر به نام هاى [[ساره]] و [[هاجر]] داشت. هاجر اولین پسر حضرت ابراهیم، یعنی اسماعیل علیه السلام را به دنیا آورد. در این زمان، حضرت ابراهیم علیه السلام هشتاد و شش ساله بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;پیدایش، باب ۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; هنگام عهد خدا با حضرت ابراهیم، اسماعیل علیه السلام یگانه فرزند ایشان بود.&amp;lt;ref&amp;gt;پیدایش، ۱۷:۱۵–۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; همسر دیگر حضرت ابراهیم، ساره، نیز در ایام پیرى حامله شد و پسرى زایید و حضرت ابراهیم علیه السلام نام او را [[حضرت اسحاق علیه السلام|اسحاق]] نهادند. در آن هنگام، حضرت ابراهیم علیه السلام صد ساله بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;پیدایش، ۲۱:۲–۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; عهد عتیق فرزندان اسماعیل و فرزندان اسحاق را برادر یکدیگر خوانده است.&amp;lt;ref&amp;gt;پیدایش، ۱۶:۱۲ و ۲۵:۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; فرزندان اسحاق، [[یهود|یهودى]] و فرزندان اسماعیل، عرب زبان بودند. [[حضرت محمد]] صلى الله علیه وآله از نژاد اسماعیل، فرزند اول ابراهیم خلیل الله علیه السلام بود، كه خداوند او را از میان برادران [[اسرائیل]] - یعنى از نژاد اسماعیل - برگزید و این دقیقا همان چیزى است كه در خطاب به [[حضرت موسی]] علیه السلام آمده است.&amp;lt;ref&amp;gt;تثنیه، ۱۸:۱۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبارت دیگر که با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تطبیق دارد، این عبارت است: &amp;quot;و كلام خود را در دهانش خواهم گذاشت و هر آن چه به او امر فرمایم به ایشان خواهد گفت&amp;quot;. در [[قرآن کریم]]، [[سوره]] ها و [[آیه|آیات]] متعددى وجود دارد كه با كلمه «قُل» آغاز شده اند. تمام این ها نشانگر آن است كه [[فرشته]] [[وحى]] كلام الهى را بر دهان [[حضرت رسول]] صلى الله علیه و آله گذاشته است. پیامبر اکرم در قرآن چنین توصیف شده است: {{متن قرآن|«وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ»}}؛&amp;lt;ref name=&amp;quot;:۰&amp;quot;&amp;gt;[[سوره نجم]]، ۴-۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از روی هوا و هوس سخن نمی گوید. گفتار او چیزی جز وحی که به او نازل می شود، نیست.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
جمله دیگری که در این بخش از [[تورات]] آمده است این است: &amp;quot;و هر كس سخنان مرا كه او به اسم من مى گوید، نشنود، من از او مطالبه خواهم كرد.&amp;quot; در سراسر قرآن کریم، كه [[معجزه]] جاوید پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله است، یک اظهارنظر و [[تفسیر]] و حتى یک كلمه و اشاره از خود پیامبر اكرم یا از یاران مؤمن و صدیق او دیده نمى شود. قرآن كریم، به تمامى، [[وحى]] و كلام خدا و از زبان خداست. همچنین ۱۱۳ [[سوره]] از ۱۱۴ سوره قرآن با {{متن قرآن|«بسم الله الرحمن الرحیم»}} شروع شده است و تنها در ابتداى «[[سوره توبه]]» است كه این جمله وجود ندارد و دلیل آن هم خطاب خاص این سوره مباركه به مشركان است. بنابراین قرآن کریم دقیقا با این بخش از تورات تطبیق دارد، چرا که سخنان خداست و در سراسر آن با اسم خدا آغاز می شود.&lt;br /&gt;
==یاد پیامبر در کتاب اشعیا==&lt;br /&gt;
در کتاب اشعیا که یکی از «کتب انبیا» نقل شده در عهد عتیق پس از اسفار پنج‌گانهٔ [[تورات]] است و شامل پیشگویی‌ها و پیام‌های [[حضرت اشعیا علیه السلام|حضرت اشعیا]] از پیامبران [[بنی‌اسرائیل]] است، چنین آمده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اینک امور پیشین واقع شد و من امور جدید را اعلام می‌نمایم؛ قبل از وقوع، شما را از آن‌ها خبردار می‌سازم. * برای خداوند سرودی تازه بخوانید و [[تسبیح]] او را از کران‌های زمین؛ ای کسانی که به دریا می‌روید و هر چه در آن است، ای جزایر و ساکنان ایشان. * بیابان و شهرهایش آواز برآورند، دهکده‌هایی که قیدار ساکن است به صدا آیند؛ ساکنان سلع ترنّم نمایند و از قلل کوه‌ها فریاد برآورند.»&amp;lt;ref&amp;gt;آیات ۹ تا ۱۱ سفر اشعیا &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قیدار یکی از فرزندان [[حضرت اسماعیل علیه السلام|اسماعیل‌]] (ع) است و محل سکونتش [[حجاز]] بوده؛ و سلع نیز کوهی در [[مدینه]] است. در سایت «موسوعة معالم المدينة المنورة» -که یک مرجع معتبر برای جغرافیا و تاریخ مدینه است- در مورد محل آن آمده است: در ناحیه شمالی غربی مدینه منوره قرار دارد و از [[مسجد النبی|مسجد نبوی]] ۷۰۰ متر و از کوه ذباب ۱۲۰ متر فاصله دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;جبل سلع، موسوعة معالم المدينة المنورة[https://mawsuea.mrsc.org.sa/ar/milestones/۵۸]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یاد پیامبر در انجیل یوحنا==&lt;br /&gt;
در فصل چهاردهم «[[انجیل یوحنا|انجیل یوحنا]]»: آیات ۱۶، ۱۷، ۲۵، ۲۶ چنین آمده است: «اگر مرا دوست دارید احکام مرا نگاه دارید، و من از پدر خواهم خواست و او دیگری را که تسلی دهنده (یا کمک کار) است‌ به شما خواهد داد که همیشه با شما خواهد بود... او را پدر به اسم من می ‌فرستد او همه چیز را به شما تعلیم دهد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در متن یونانی انجیل کنونی &amp;quot;Parakletos&amp;quot; آمده است که آن را &amp;quot;تسلی‌دهنده&amp;quot; و &amp;quot;کمک کار&amp;quot; ترجمه کرده‌اند و او را &amp;quot;[[روح القدس]]&amp;quot; دانسته اند، ولی محققان مسلمان معتقدند که این واژه در اصل یونانی [[انجیل]]، تحریف شده و واژه‌ی اصلی باید &amp;quot;Periklytos&amp;quot; (Περικλυτος) بوده باشد که معنی آن در یونانی: «ستوده‌شده»، «مشهور به خوبی» یا «معروف به نیکی» است و این واژه معنای کاملاً هم‌خوان با &amp;quot;[[احمد]]&amp;quot; (یکی از اسامی [[پیامبر اسلام]]) دارد. آنچنان که در آیه ۶ [[سوره صف]] آمده: {{متن قرآن|«وَإِذْ قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُم مُّصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِن بَعْدِي اسْمُهُ '''أَحْمَدُ'''...»}}؛ و [یاد کن] هنگامی را که عیسی پسر مریم گفت: ای [[بنی اسرائیل]]! به یقین من فرستاده خدا به سوی شمایم، [[تورات]] را که پیش از من بوده، تصدیق می کنم، و به پیامبری که بعد از من می آید و نامش «احمد» است، مژده می دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استدلال‌های مطرح شده در مورد این مطلب چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* الف) وقتی [[حضرت عیسی]] می گوید: خداوند، دیگری را به شما خواهد داد، واژه “دیگری” (ἄλλον / another) باید به یک [[انسان]] اشاره داشته باشد. و نمی تواند اینگونه باشد که حضرت عیسی بگوید من می روم و دیگری که [[روح القدس]] است جای من برای شما می آید. &lt;br /&gt;
* ب) روح القدس قبل و بعد از عیسی همواره وجود داشته، و منطقی نیست که «دیگری» که «او خواهد آمد» به روح القدس اشاره داشته باشد. &lt;br /&gt;
* ج) در توصیف این دیگری حضرت عیسی می فرماید: او همه چیز را به شما تعلیم خواهد داد و به شما یادآوری خواهد کرد و این با یک انسان هماهنگ است نه با یک موجود مجرد الهی که الهام می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در فصل شانزدهم: آیات ۷، ۱۲، ۱۳، ۱۴ چنین است: «و من به شما راست می‌ گویم که رفتن من برای شما مفید است، زیرا اگر نروم Parakletos نزد شما نخواهد آمد، اما اگر بروم او را نزد شما می‌ فرستم. اکنون بسی چیزها دارم که به شما بگویم لیکن طاقت تحمل ندارید، اما چون آن خلاصه حقیقت بیاید او شما را به هر حقیقتی هدایت ‌خواهد کرد، زیرا او از پیش خود تکلم نمی‌ کند بلکه آن چه می‌ شنود خواهد گفت و از امور آینده به شما خبر خواهد داد...».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استدلال‌های مطرح شده توسط برخی محققان و مفسران مسلمان در مورد اینکه در اینجا نیز تحریف صورت گرفته و حضرت عیسی به آمدن روح القدس بشارت نمی دهد، چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* الف) روح القدس همیشگی است، پس آیه «اگر نروم Parakletos نزد شما نخواهد آمد» نمی‌تواند به روح القدس اشاره کند.&lt;br /&gt;
* ب) اینکه می گوید: «اکنون بسی چیزها دارم که به شما بگویم لیکن طاقت تحمل ندارید، اما چون آن خلاصه حقیقت بیاید، او شما را به هر حقیقتی هدایت خواهد کرد»، با جایگاه یک پیامبر الهی هماهنگ است. چرا که سلسله پیامبران یکی پس از دیگری در جهان آمده اند و هر یک مطابق با ظرفیت مردم زمان خود بخشی از حقایق عالم و [[احکام]] هدایت بخش را بیان نموده اند و نسخه پیامبر قبلی را کامل تر نموده اند، تا اینکه [[پیامبر خاتم]] که همه حقایق را در سینه خود دارد، نسخه کامل را به مردم ارائه نمود و سلسله پیامبران به او ختم شد. &lt;br /&gt;
* ج) اینکه می گوید: «زیرا او از پیش خود تکلم نمی‌ کند بلکه آن چه می‌ شنود خواهد گفت»، با آیات [[سوره نجم]] هماهنگ است که در وصف [[پیامبر|پیامبر اسلام]] می فرماید: {{متن قرآن|«وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ»}}؛&amp;lt;ref name=&amp;quot;:۰&amp;quot; /&amp;gt; و از روی هوا و هوس سخن نمی گوید * گفتار او چیزی جز وحی که به او نازل می شود، نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*زندگانى حضرت محمد صلی الله علیه وآله، هاشم رسولى محلاتى، ص۴۲.&lt;br /&gt;
*پیامبر اسلام در تورات و انجیل، [https://ahlolbait.com/content/14085 مؤسسه تحقیقات و نشر معارف اهل بیت علیهم‌السلام].&lt;br /&gt;
*عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق، ۱۳۷۸ق.&lt;br /&gt;
{{شناختنامه رسول خدا (ص)}}&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبر اکرم]]&lt;br /&gt;
[[رده:ولادت پیامبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A8%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D9%86%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%A1_%D8%A8%D9%87_%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=169338</id>
		<title>بشارت انبیاء به آمدن پیامبر اسلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A8%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D9%86%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%A1_%D8%A8%D9%87_%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=169338"/>
		<updated>2026-08-30T06:01:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;در کتاب‌های مقدس پیش از [[اسلام]]، بشارت‌هایی از [[پیامبران|انبیاء]] الهی به آمدن [[پیامبر اسلام]] صلی الله علیه وآله ذکر شده است. این موضوع همواره به عنوان دلیلی بر حقانیت [[رسالت]] پیامبر مورد توجه قرار گرفته است. این بشارت‌ها در بخش‌های مختلفی از کتاب مقدس همچون [[تورات]]، [[انجیل]] و کتاب اشعیاء نبی وجود دارد.&lt;br /&gt;
==تورات==&lt;br /&gt;
در «سفر تثنیه» [[تورات]]، باب ۳۳، آیه ۲ چنین آمده: «و گفت خدا از [[طور سینا|کوه سینا]] آمد، و از سعیر برایشان طلوع نمود،&lt;br /&gt;
و از جبل فاران درخشان گردید».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مناظره [[امام رضا]] علیه السلام با رأس الجالوت، امام در توضیح این آیه برای رأس الجالوت (عالم [[یهود|یهودی]]) می گوید: مقصود از جمله «روشنایی، از طور سینا آمد»، مطالبی است که خداوند به عنوان وحی به موسی بر کوه طور نازل فرمود. و مقصود از ساعیر در جمله «از کوه ساعیر بر مردم پرتو افکند»، کوهی است که خدا بر آن به [[حضرت عیسی علیه السلام|عیسی]] علیه السلام [[وحی]] می نمود. و مقصود از فاران در جمله «از کوه فاران بر ما آشکار شد»، کوهی است از کوه های [[مکه]] که فاصله بین آن و مکه، مسافت یک روز راه است. &amp;lt;ref&amp;gt;شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، ۱۳۷۸ق، ج۱، ص۱۶۴-۱۶۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کتاب «[[معجم البلدان (کتاب)|معجم البلدان]]» [[یاقوت حموی]] آمده است که فاران یکی از نامهای شهر مکه بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;یاقوت حموی، معجم‌البلدان، ج3، ص834&amp;lt;/ref&amp;gt; در تورات نیز روایت شده است&amp;lt;ref&amp;gt;تکوین، 21: 10-21؛ اعداد، 12:10، 16:12&amp;lt;/ref&amp;gt; هنگامی‌که [[هاجر]] و پسرش [[حضرت اسماعیل علیه السلام|اسماعیل‌]] (ع) از [[حضرت ابراهیم علیه السلام|ابراهیم]] (ع) جدا شدند، در دشت فاران اقامت کردند و در آنجا زمانی‌که از شدت تشنگی، هاجر بیم مرگ اسماعیل را داشت، چشمۀ آبی پدیدار شد.&amp;lt;ref&amp;gt;دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج5، ص57، مدخل حرا از شیوا جعفری&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آیه 18 سفر تثنیه آمده است: «پیامبری را از براى ایشان از میان برادران ایشان مثل تو مبعوث خواهم كرد و كلام خود را در دهانش خواهم گذاشت و هر آن چه به او امر فرمایم به ایشان خواهد گفت و هر كسى كه سخنان مرا، كه او به اسم من مى گوید، نشنود من از او مطالبه خواهم كرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسیحیان به بیانى كه در كتاب اعمال رسولان آمده است&amp;lt;ref&amp;gt;اعمال رسولان، 3:22.&amp;lt;/ref&amp;gt;، مصداق این بشارت را [[حضرت عیسی]] علیه السلام مى دانند. اما قرائنی در عبارات این کلام وجود دارد که نشان می دهد این عبارات به [[پیامبر اسلام]] صلی الله علیه و آله اشاره دارد. یکی از آنها عبارت &amp;quot; از میان برادران ایشان &amp;quot; است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مفسران مسلمان این آیه را اشاره به پیامبر اسلام می‌دانند، زیرا &amp;quot;از میان برادران [[بنی اسرائیل|بنی‌اسرائیل]]&amp;quot; یعنی از بنی‌اسماعیل (که برادران بنی‌اسرائیل‌اند) و نه از خود بنی‌اسرائیل.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توضیحش این است که حضرت ابراهیم علیه السلام دو همسر به نام هاى [[ساره]] و [[هاجر]] داشت. هاجر اولین پسر حضرت ابراهیم، یعنی اسماعیل علیه السلام را به دنیا آورد. در این زمان، حضرت ابراهیم علیه السلام هشتاد و شش ساله بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;پیدایش، باب 16.&amp;lt;/ref&amp;gt; هنگام عهد خدا با حضرت ابراهیم، اسماعیل علیه السلام یگانه فرزند ایشان بود.&amp;lt;ref&amp;gt;پیدایش، 17:15–1.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر دیگر حضرت ابراهیم، ساره، نیز در ایام پیرى حامله شد و پسرى زایید و حضرت ابراهیم علیه السلام نام او را [[حضرت اسحاق علیه السلام|اسحاق]] نهادند. در آن هنگام، حضرت ابراهیم علیه السلام صد ساله بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;پیدایش، 21:2–5.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عهد عتیق فرزندان اسماعیل و فرزندان اسحاق را برادر یکدیگر خوانده است.&amp;lt;ref&amp;gt;پیدایش، 16:12 و 25:18.&amp;lt;/ref&amp;gt; فرزندان اسحاق، [[یهود|یهودى]] و فرزندان اسماعیل، عرب زبان بودند. [[حضرت محمد]] صلى الله علیه و آله از نژاد اسماعیل، فرزند اول ابراهیم خلیل الله علیه السلام، بود كه خداوند او را از میان برادران [[اسرائیل]] - یعنى از نژاد اسماعیل - برگزید و این دقیقا همان چیزى است كه در خطاب به [[حضرت موسی]] علیه السلام آمده است.&amp;lt;ref&amp;gt;تثنیه، 18:18&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبارت دیگر که با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تطبیق دارد، این عبارت است: &amp;quot;و كلام خود را در دهانش خواهم گذاشت و هر آن چه به او امر فرمایم به ایشان خواهد گفت&amp;quot;.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
در [[قرآن کریم]]، [[سوره]] هاى متعددى وجود دارد كه با كلمه «قُل» آغاز شده اند. همچنین آیات فراوانى وجود دارد كه در ابتداى آن ها كلمه «قُل» وارد شده است. تمام این ها نشانگر آن است كه [[فرشته]] [[وحى]] كلام الهى را بر دهان [[حضرت رسول]] صلى الله علیه و آله گذاشته است. پیامبر اکرم در قرآن چنین توصیف شده است: «وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ»؛&amp;lt;ref&amp;gt;[[سوره نجم]]، 4-3.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از روی هوا و هوس سخن نمی گوید. گفتار او چیزی جز وحی که به او نازل می شود، نیست.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
جمله دیگری که در این بخش از [[تورات]] آمده است این است: &amp;quot;و هر كس سخنان مرا كه او به اسم من مى گوید، نشنود، من از او مطالبه خواهم كرد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
در سراسر قرآن کریم، كه [[معجزه]] جاوید پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله است، یک اظهارنظر و [[تفسیر]] و حتى یك كلمه و اشاره از خود پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله یا از یاران مؤمن و صدیق او دیده نمى شود. قرآن كریم، به تمامى، [[وحى]] و كلام خدا و از زبان خداست. همچنین 113 [[سوره]] از 114 سوره قرآن با «به نام خداوند بخشنده مهربان» شروع شده است. تنها در ابتداى «[[سوره توبه]]» است كه «بسم الله الرحمن الرحیم » وجود ندارد که دلیل آن هم خطاب خاص این سوره مباركه به مشركان است. بنابراین قرآن کریم دقیقا با این بخش از تورات تطبیق دارد، چرا که سخنان خداست و در سراسر آن با اسم خدا آغاز می شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کتاب اشعیا==&lt;br /&gt;
در کتاب اشعیا که یکی از «کتب انبیا» نقل شده در عهد عتیق پس از اسفار پنج‌گانهٔ [[تورات]] است و شامل پیشگویی‌ها و پیام‌های [[حضرت اشعیا علیه السلام|حضرت اشعیا]] از پیامبران [[بنی‌اسرائیل]] است، چنین آمده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اینک امور پیشین واقع شد و من امور جدید را اعلام می‌نمایم؛ قبل از وقوع، شما را از آن‌ها خبردار می‌سازم. * برای خداوند سرودی تازه بخوانید و [[تسبیح]] او را از کران‌های زمین؛ ای کسانی که به دریا می‌روید و هر چه در آن است، ای جزایر و ساکنان ایشان. * بیابان و شهرهایش آواز برآورند، دهکده‌هایی که قیدار ساکن است به صدا آیند؛ ساکنان سلع ترنّم نمایند و از قلل کوه‌ها فریاد برآورند.»&amp;lt;ref&amp;gt;آیات 9 تا 11 سفر اشعیا &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قیدار یکی از فرزندان [[حضرت اسماعیل علیه السلام|اسماعیل‌]] (ع) است و محل سکونتش [[حجاز]] بوده؛ و سلع نیز کوهی در [[مدینه]] است. در سایت «موسوعة معالم المدينة المنورة» -که یک مرجع معتبر برای جغرافیا و تاریخ مدینه است- در مورد محل آن آمده است: در ناحیه شمالی غربی مدینه منوره قرار دارد و از [[مسجد النبی|مسجد نبوی]] 700 متر و از کوه ذباب 120 متر فاصله دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;جبل سلع، موسوعة معالم المدينة المنورة[https://mawsuea.mrsc.org.sa/ar/milestones/58]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==انجیل یوحنا==&lt;br /&gt;
در فصل چهاردهم «[[انجیل یوحنا|انجیل یوحنا]]»: آیات ۱۶، ۱۷، ۲۵، ۲۶ چنین آمده است: «اگر مرا دوست دارید احکام مرا نگاه دارید، و من از پدر خواهم خواست و او دیگری را که تسلی دهنده (یا کمک کار) است‌ به شما خواهد داد که همیشه با شما خواهد بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...او را پدر به اسم من می ‌فرستد او همه چیز را به شما تعلیم دهد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در متن یونانی انجیل کنونی Parakletos آمده است که آن را &amp;quot;تسلی‌دهنده&amp;quot; و &amp;quot;کمک کار&amp;quot; ترجمه کرده‌اند و او را روح القدس دانسته اند ولی محققان مسلمان معتقدند که این واژه در اصل یونانی انجیل تحریف شده و واژه‌ی اصلی باید Periklytos (Περικλυτος) بوده باشد که معنی آن در یونانی: «ستوده‌شده»، «مشهور به خوبی» یا «معروف به نیکی» است و این واژه معنای کاملاً هم‌خوان با احمد (یکی از اسامی پیامبر) دارد. آنچنان که در آیه ۶ سوره صف آمده:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وَإِذْ قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُم مُّصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِن بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و [یاد کن] هنگامی را که عیسی پسر مریم گفت: ای بنی اسرائیل! به یقین من فرستاده خدا به سوی شمایم، تورات را که پیش از من بوده، تصدیق می کنم، و به پیامبری که بعد از من می آید و نامش «احمد» است، مژده می دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استدلال‌های مطرح شده در مورد این مطلب چنین است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) وقتی حضرت عیسی می گوید : خداوند دیگری را به شما خواهد داد واژه “دیگری” (ἄλλον / another) باید به یک انسان اشاره داشته باشد. و نمی تواند اینگونه باشد که حضرت عیسی بگوید من می روم و دیگری که روح القدس است جای من برای شما می آید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) روح القدس قبل و بعد از عیسی همواره وجود داشته، و منطقی نیست که «دیگری» که «او خواهد آمد» به روح القدس اشاره داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) در توصیف این دیگری حضرت عیسی می فرماید: او همه چیز را به شما تعلیم خواهد داد و به شما یادآوری خواهد کرد و این با یک انسان هماهنگ است نه با یک موجود مجرد الهی که الهام می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در فصل شانزدهم: آیات ۷، ۱۲، ۱۳، ۱۴ چنین است: «و من به شما راست می‌ گویم که رفتن من برای شما مفید است، زیرا اگر نروم Parakletos نزد شما نخواهد آمد، اما اگر بروم او را نزد شما می‌ فرستم. اکنون بسی چیزها دارم که به شما بگویم لیکن طاقت تحمل ندارید، اما چون آن خلاصه حقیقت بیاید او شما را به هر حقیقتی هدایت ‌خواهد کرد، زیرا او از پیش خود تکلم نمی‌ کند بلکه آن چه می‌ شنود خواهد گفت و از امور آینده به شما خبر خواهد داد...».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استدلال‌های مطرح شده توسط برخی محققان و مفسران مسلمان در مورد اینکه در اینجا نیز تحریف صورت گرفته و حضرت عیسی به آمدن روح القدس بشارت نمی دهد چنین است:&lt;br /&gt;
الف) روح القدس همیشگی است، پس آیه «اگر نروم Parakletos نزد شما نخواهد آمد» نمی‌تواند به روح القدس اشاره کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) اینکه می گوید: «اکنون بسی چیزها دارم که به شما بگویم لیکن طاقت تحمل ندارید، اما چون آن خلاصه حقیقت بیاید، او شما را به هر حقیقتی هدایت خواهد کرد.» با جایگاه یک پیامبر الهی هماهنگ است. چرا که سلسله پیامبران یکی پس از دیگری در جهان آمده اند و هر یک مطابق با ظرفیت مردم زمان خود بخشی از حقایق عالم و احکام هدایت بخش را بیان نموده اند و نسخه پیامبر قبلی را کامل تر نموده اند تا اینکه پیامبر خاتم که همه حقایق را در سینه خود دارد نسخه کامل را به مردم ارائه نمود. و سلسله پیامبران به او ختم شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) اینکه می گوید : «زیرا او از پیش خود تکلم نمی‌ کند بلکه آن چه می‌ شنود خواهد گفت» با آیات سوره نجم هماهنگ است که در وصف پیامبر می فرماید: «وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ ؛ و از روی هوا و هوس سخن نمی گوید. * گفتار او چیزی جز وحی که به او نازل می شود، نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*رسولى محلاتى، زندگانى حضرت محمد صلی الله علیه و آله، ص ۴۲.&lt;br /&gt;
*پیامبر اسلام در تورات و انجیل، موسسه تحقیقات و نشر معارف اهل بیت علیهم السلام [https://ahlolbait.com/content/14085]&lt;br /&gt;
*شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، ۱۳۷۸ق.&lt;br /&gt;
{{شناختنامه رسول خدا (ص)}}&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبر اکرم]]&lt;br /&gt;
[[رده:ولادت پیامبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AF%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=169337</id>
		<title>ولادت پیامبر اسلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AF%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=169337"/>
		<updated>2026-08-30T05:22:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{تقویم|روز= 17 ربیع الاول|سال= سال ۱ عام‌الفیل}} &lt;br /&gt;
'''«[[پیامبر اسلام|حضرت محمد صلی الله علیه وآله]]»''' - فرزند [[عبدالله بن عبدالمطلب]] و [[آمنه|آمنه بنت وهب]] - به اعتقاد [[شیعه]] در ۱۷ [[ربیع الاول|ربیع‌الاول]] سال [[عام الفیل]] در [[مکه|مکه]] دیده به جهان گشود. [[اهل سنت]] روز ۱۲ ربیع‌الاول این سال را روز ولادت آن حضرت می‌دانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:(مولد النبی).png|بندانگشتی|تصویری از محل تولد پیامبر اکرم در مکه]]	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زمان میلاد پیامبر==&lt;br /&gt;
قول مشهور میان [[شیعه|شیعیان]] آن است که [[پیامبر اسلام|رسول خدا]] صلی الله علیه و آله در روز [[جمعه]] مصادف با ۱۷ [[ربیع الاول]] سال [[عام الفیل]]، برابر با سال ۵۷۰ میلادى به دنیا آمد و نظر مشهور [[اهل سنت]] این است که تولد ایشان روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول آن سال بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;سبحانی، فروغ ابدیت، ص۱۴۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینکه سال تولد پیامبر صلی الله علیه و آله را &amp;quot;[[عام الفیل]]&amp;quot; مى‌ نامند، بدین جهت است که دو ماه و هفده روز پیش از تولد پیامبر صلی الله علیه و آله -یعنى در نخستین روز [[ماه محرم|محرم]] سال ۵۷۰ میلادى- فیل سواران &amp;quot;[[ابرهه]]&amp;quot; به [[مکه]] هجوم آورده و قصد نابودى [[کعبه]] و [[مسجدالحرام]] را نمودند ولى با [[معجزه]] الهى سرکوب شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;برای تفصیل رجوع کنید: تاریخ ابن خلدون، ج۲، ص ۶۹ تا ۷۲&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یتیمی پیامبر در کودکی==&lt;br /&gt;
[[عبدالله بن عبدالمطلب]]، پدر [[پیامبر اسلام|حضرت محمد]] صلی الله علیه و آله پیش از تولد او در حالى که همسرش [[آمنه بنت وهب|آمنه]] به چنین فرزندى حامله بود، به همراه سایر بازرگانان [[قریش|قریش]] جهت سفر تجارى عازم [[شام]] گردید و در بازگشت از شام در [[یثرب]] ([[مدینه]] منوره) بیمار شد و در همان جا درگذشت و توفیق دیدار نوزاد خویش را نیافت. وفات عبدالله دو ماه و به روایتى هفت ماه پیش از تولد فرزندش حضرت محمد صلی الله علیه و آله بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما آمنه مادر گرامى [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله که به [[تقوا]]، [[عفت]] و پاکیزگى در میان بانوان [[قریش|قریش]] معروف بود، پس از تولد فرزندش چندان در این دنیاى فانى زندگى نکرد. وى دو سال و چهار ماه و به روایتى شش سال پس از میلاد [[پیامبر اسلام|محمد]] صلی الله علیه و آله در بازگشت از یثرب در مکانى به نام &amp;quot;ابوا&amp;quot; بدرود حیات گفت و در همان مکان مدفون شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از تولد در کفالت جدش [[عبدالمطلب]] بزرگ و سید قریش [[مکه]] قرار گرفت. عبدالمطلب جهت شیردادن نور دیده اش محمد صلی الله علیه و آله در آغاز وى را به &amp;quot;ثویبه&amp;quot; آزاد شده [[ابولهب]] سپرد ولى پس از مدتى وى را به &amp;quot;[[حلیمه]]&amp;quot; دختر عبدالله بن حارث سعدیه واگذار کرد. حلیمه در ظاهر اگرچه دایه وى بود، ولى در حقیقت به مدت پنج سال از او مراقبت و مادرى کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;واردی، روزشمار تاریخ اسلام، جلد ۳، ذیل عنوان &amp;quot;هفدهم ربیع الاول اول عام الفیل&amp;quot;&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام]] صلی الله علیه و آله از دوران کودکى داراى دو نام بود. یکى &amp;quot;[[محمد]]&amp;quot; که جد بزرگوارش عبدالمطلب براى وى برگزید و دیگرى &amp;quot;[[احمد]]&amp;quot; که مادر ارجمندش [[آمنه]] آن را انتخاب کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ولادت پیامبر از زبان آمنه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[آمنه]] درباره چگونگی ولادت فرزندش [[پیامبر اسلام|حضرت محمد]] صلی الله علیه وآله می گوید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی زمان زایمانم نزدیک شد، دیدم بال پرنده‌ای سفید بر قلبم کشیده شد و همه ترس و نگرانی‌ ها از من دور گردید، نوشیدنی سفید رنگی برای من آوردند و من که تشنه بودم، از آن نوشیدم. نوری مرا دربر گرفت. سپس بانوانی بلندقامت با من سخن گفتند ولی گفتار آنان همانند گفتار انسان‌ ها نبود. ناگهان دیدم پارچه ابریشمی سفیدی بین آسمان و زمین را پوشانده است و هاتفی می‌ گوید: «از گرامی‌ ترین مردم، او را بگیرید. مردانی را دیدم که در آسمان ایستاده بودند و در دستان آنان جام‌های آب بود. به شرق و غرب زمین نگاه کردم و پرچمی از سندس (پارچه بافته شده از حریر) دیدم که بر ستونی از یاقوت بین آسمان و زمین در پشت [[کعبه]] برافراشته بود. پس از آن [[محمد]](ص) به دنیا آمد در حالی که انگشتان خود را به آسمان بلند کرده بود. ابر سفیدی از آسمان پایین آمد و او را دربرگرفت. گوینده‌ای گفت: «محمد را در شرق و غرب زمین و دریاها گردش دهید تا همگان او را به نام و صورت عنوان بشناسند سپس او را بازگرداندند و دیدمش که در پارچه‌ای سفیدتر از شیر پیچیده شده بود و زیر او پارچه‌ای بود از ابریشم سبز. سه کلید از جنس مروارید تازه با او بود. هاتفی می‌ گفت: «کلیدهای یاری (نصرت)، رحمت و [[نبوت]] همیشه با اوست». پس از آن، ابر دیگری او را فراگرفت و مدتی بیش از بار اول او را با خود برد. شنیدم که گوینده‌ای می گفت: «محمد را در شرق و غرب بگردانید و او را بر جنیان و آدمیان، پرندگان و درندگان نمایش دهید و به او عطا کنید. صفای [[آدم]]، نازک‌ دلی [[حضرت نوح علیه السلام|نوح]]، دوستی [[حضرت ابراهیم علیه السلام|ابراهیم]]، زبان [[حضرت اسماعیل علیه السلام|اسماعیل]]، کمال [[حضرت یوسف علیه السلام|یوسف]]، شادی [[حضرت یعقوب علیه السلام|یعقوب]]، صدای [[حضرت داوود علیه السلام|داود]]، زهد [[حضرت یحیی علیه السلام|یحیی]] و کرم [[حضرت عیسی علیه السلام|عیسی]] را».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس هاتفی گفت: «همه دنیا در اختیار و قدرت محمد درآمد.» سپس سه نفر را دیدم که صورت آنان همانند خورشید می‌ درخشید؛ در دست یکی از آنان جامی نقره ای با مشک بود و در دست دومی ظرف زمردین چهار گوشه‌ای بود که در هر گوشه آن مروارید سفیدی قرار داشت. در این وقت هاتفی گفت: «این دنیاست؛ ای حبیب خدا، آن را بگیر.» محمد(ص) وسط آن را گرفت. گوینده‌ای گفت: «محمد کعبه را گرفت». در دست سومی پارچه ابریشمین سفیدی بود که آن را گشود و از آن مهری خارج کرد که چشم بیننده را به خود جلب می کرد. پس از آن هفت بار از آب همان جام شست و کتف محمد را با آن مُهر کرد و آب دهان خود را در دهان مبارک کودک نهاد و او را به سخن گفتن واداشت و چیزهایی گفت که من نفهمیدم، مگر این چند جمله را: «در پناه خدا باشی. من قلب تو را از [[ایمان]] و [[علم]] و [[یقین]] و [[عقل]] و [[شجاعت]] انباشتم. تو برترین انسان هستی. آن که از تو پیروی کند، سعادتمند است و آن که فرمان تو را نبرد بدبخت».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[فرشته]] همان رضوان (نگاهبان [[بهشت]]) بود. رفت و پس از مدتی بازگشت و به محمد گفت: «بر تو بشارت باد ای سایه سربلندی دنیا و [[آخرت]]». سپس نوری از سر محمد تا آسمان درخشید و من کاخ‌های سرزمین [[شام]] را دیدم و در اطراف خود انبوهی از مرغان زیبا را که بالهایشان را گشاده بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحار الأنوار، ج‏۱۵، ص۲۷۲&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
[[عبدالمطلب]] می‌ گوید: پس از زایمان آمنه، به دیدار او و فرزندش رفتم. سیمای محمد همانند ماه تمام می‌ درخشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حوادث هنگام میلاد پیامبر==&lt;br /&gt;
روایت شده است که هنگام ولادت فرخنده [[حضرت محمد]] صلی الله علیه و آله ایوان کسرى ([[مداین|مدائن]]) شکاف برداشت و چند کنگره آن فرو ریخت و آتش آتشکده بزرگ فارس خاموش شد؛ دریاچه ساوه خشک گردید؛ بت ‌هاى [[مکه]] سرنگون شدند؛ نورى از وجود آن حضرت به سوى آسمان بلند شد که شعاع آن فرسنگ‌ ها را روشن کرد؛ انوشیروان، پادشاه ساسانى [[ایران|ایران]] و موبدان بزرگ دربار وى، خواب هاى وحشتناکى دیدند. آن حضرت ختنه شده و ناف بریده به دنیا آمد و پس از استقرار در زمین، گفت: اَللّهُ أکبَرُ وَ الْحَمْدُلِلّهِ کثیراً، سُبْحانَ اللّهِ بُکرَةً وَ أصیلاً.&amp;lt;ref&amp;gt;واردی، روزشمار تاریخ اسلام، جلد ۳، ذیل عنوان &amp;quot;هفدهم ربیع الاول اول عام الفیل&amp;quot;&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[امام صادق]] علیه‌السلام روایت شده که [[ابلیس|ابلیس]] پس از رانده شدن از رحمت الهى مى‌ توانست به هفت آسمان رفت و آمد کند و خبرهاى آسمانى را گوش دهد تا این که [[حضرت عیسى]] علیه‌السلام دیده به جهان گشود، از آن پس ابلیس از سه آسمان فوقانى ممنوع شد و تنها در چهار آسمان پایین تر رفت و آمد مى‌ کرد. ولى چون حضرت محمد صلی الله علیه و آله به دنیا آمد، ابلیس از تمام آسمان‌ ها رانده شد و رفت و آمدش ممنوع گردید و غیر از او، تمامى [[شیطان|شیاطین]] نیز با تیرهاى شهاب از آسمان رانده شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحار الأنوار، ج‏۱۵، ص۲۵۷&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*روزشمار تاریخ اسلام، سید تقی واردی، جلد ۳ (ماه‌های ربیع الاول و ربیع الثانی)&lt;br /&gt;
*[[فروغ ابدیت]]، جعفر سبحانى، جلد ۱.&lt;br /&gt;
*[[بحارالأنوار (کتاب)|بحار الأنوار]]، محمدباقر مجلسى، بيروت، چاپ دوم، ۱۴۰۳ ق.&lt;br /&gt;
==پیوندها==&lt;br /&gt;
*[[پیامبر اسلام]]&lt;br /&gt;
*[[معجزات مقارن ولادت پیامبر]]&lt;br /&gt;
*[[بشارت انبیاء به آمدن پیامبر اسلام]]&lt;br /&gt;
*[[نامگذاری پیامبر اکرم]]&lt;br /&gt;
*[[عام الفیل]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''منابع بیشتر:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [http://lib.ahlolbait.ir/parvan/resource/31855/%D9%81%D9%8A%D8%B6-%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%81%D9%8A-%D8%B9%D9%85%D9%84-%D8%A7%D9%84%D8%B4%D9%87%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D9%88%D9%82%D8%A7%D9%8A%D8%B9-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%85/preview/31084/%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%8A-%D8%AF%D9%8A%D8%AC%D9%8A%D8%AA%D8%A7%D9%84%D9%8A/&amp;amp;sa=false&amp;amp;#!page=91 وقایع الایام، شیخ عباس قمی، ۱۷ ربیع الاول].&lt;br /&gt;
{{شناختنامه رسول خدا (ص)}}&lt;br /&gt;
{{مناسبت های شیعه}}&lt;br /&gt;
[[رده:سال ۱ عام‌الفیل]]&lt;br /&gt;
[[رده:وقایع ماه ربیع الاول]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبر اکرم]]&lt;br /&gt;
[[رده:ولادت پیامبر]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ پیامبر اسلام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86%DB%8C%D9%87%D8%A7_%D9%88_%D8%A2%D8%B4%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C%D9%87%D8%A7&amp;diff=169336</id>
		<title>خوردنیها و آشامیدنیها</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86%DB%8C%D9%87%D8%A7_%D9%88_%D8%A2%D8%B4%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C%D9%87%D8%A7&amp;diff=169336"/>
		<updated>2026-08-30T04:40:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;مراد از باب «اطعمه و اشربه» (خوردنى‌ها و آشامیدنى‌ها) در آثار [[فقه|فقهی]]، بیان خوراکى‌ها و نوشیدنى‌هاى [[حلال]] و [[حرام]] است. به طور کلى از نظر [[اسلام]]، «طَیّبات» (چیزهاى مفید و متناسب) براى [[انسان]] حلال، و «خبائث» (چیزهاى پلید و نامتناسب) براى انسان حرام است: {{متن قرآن|«وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیّبَاتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیهِمُ الْخَبَائِثَ...»}}.&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره اعراف]]، آیه ۱۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حکم انواع خوردنی‌ها==&lt;br /&gt;
[[دین]] مقدس [[اسلام]] به بیان قاعده کلى مزبور قناعت نکرده و به صراحت، چیزهایى را ذکر کرده که [[حرام]] و از خبائث است و باید از آنها اجتناب شود و یا از طیبات است که استفاده از آنها [[حلال]] و بلامانع است.&amp;lt;ref&amp;gt; آشنایى با علوم اسلامى (فقه)، ص ۱۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; چیزهاى خوراکى به طور کلى، به دو قسم «حیوانى» و «غیرحیوانى» تقسیم مى شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''الف) حیوانى: '''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*از حیوانات دریایى، فقط ماهى و پرنده دریایى حلال است، به شرط این که ماهى داراى «فلس» و پرنده دریایى نیز داراى اوصافى باشد که در حلال بودن دیگر پرندگان معتبر است، اگرچه ماهى خوار باشد. تخم ماهى نیز در حکم خود ماهى است؛ تخم ماهىِ حلال گوشت، حلال و تخم ماهى حرام گوشت، حرام است.&amp;lt;ref&amp;gt; تحریرالوسیله، ج ۲، ص ۱۵۵-۱۵۷، مسائل ۱، ۴ و ۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*از حیوانات خشکى اهلى، گاو، گوسفند و شتر حلال و اسب، قاطر و الاغ [[مکروه]] و سگ و گربه حرام است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*از حیوانات وحشى، همه درندگان از قبیل شیر، پلنگ، گرگ، روباه و حیوانات مسخ شده مانند فیل، خرس و میمون حرام است. همچنین خرگوش (اگرچه درنده نیست) و همه انواع حشرات و خزندگان مثل مار، عقرب و سوسمار حرام است، ولى حیواناتى مانند آهو، گوزن، قوچ، گاو و الاغ وحشى (گورخر) حلال است.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۱۵۶، مسأله ۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*از پرندگان نیز گوشت همه انواع کبوتر و گنجشک، حلال و گوشت همه پرندگانى که داراى چنگال هستند حرام است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مواردى که به حلال یا حرام گوشت بودن پرنده اى تصریح نشده، دو چیز وسیله تشخیص حلال یا حرام بودن آن است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۱- پرنده اى که هنگام پرواز، بال زدن آن از صاف نگه داشتن آن بیشتر باشد، حلال و اگر به عکس آن باشد، حرام است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۲- پرنده اى که «چینه‌دان» یا «سنگدان» و یا «سیخک پشت پا» داشته باشد حلال، وگرنه حرام است.&amp;lt;ref&amp;gt; تحریرالوسیله، ج ۲، ص ۱۵۷، مسأله ۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهارده چیز از اجزاى حیوان حلال گوشت، حرام است. همچنین ادرار و شیر حیوان حرام گوشت و تخم پرندگان حرام گوشت، حرام است.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۱۶۱، مسأله ۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ب) غیرحیوانى: '''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خوردن و آشامیدن هر نوع «[[نجس]] العین» و «[[متنجس|متنجّس]]» (چیز پاکى که در اثر برخورد با چیز ناپاکى نجس شود) - چه جامد باشد چه مایع - حرام است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*هر چیزى که براى انسان ضرر داشته باشد، خوردن آن حرام است، خواه آن ضرر قطعى باشد یا ظنى و یا احتمالى که عقلا به آن اعتنا مى کنند و خواه ضرر آن فورى باشد یا به تدریج و پس از مدتى طولانى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*چیزى که یک بار یا دو بار مصرف کردن آن ضرر ندارد، ولى تکرار و اعتیاد به آن ضرر دارد، تکرار و معتادشدن به آن چیز حرام است.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۱۶۳-۱۶۴، مسائل ۱، ۲، ۳ و ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خوردن خاک و گِل و نوشیدن [[شراب خواری|شراب]] و آبجو و هر مُسکر (مست‌کننده) حرام است، به خصوص خوردن شراب از [[گناه|گناهان]] بزرگى است که در روایات اسلامى، مورد مذمت شدید قرار گرفته است. همچنین خوردن مال دیگرى بدون رضایت صاحبش حرام است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*در حال ضرورت و اضطرار، همه محرّمات به اندازه رفع ضرورت، حلال مى شود.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۱۶۴-۱۷۰، مسائل ۷، ۱۵، ۱۸، ۲۸، ۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt; آشنایى با ابواب فقه، محمداسماعیل نورى ، ص ۱۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{فقه/احکام}}&lt;br /&gt;
[[رده:احکام اطعمه و اشربه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=169335</id>
		<title>پیامبر اسلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=169335"/>
		<updated>2026-08-30T02:51:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{عالی}}&lt;br /&gt;
'''«حضرت محمد بن عبدالله (صلی الله علیه وآله)»'''، پیامبر [[اسلام]] و در اعتقاد مسلمانان، آخرین&amp;lt;ref&amp;gt;«ما کان محمد أبا أحد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبین...»: «محمد پدر هیچ یک از مردان شما نیست، و لیکن فرستاده ى خدا و پایان بخش پیامبران است...” ([[سوره احزاب]]، ٤٠). &amp;lt;/ref&amp;gt; و برترین&amp;lt;ref&amp;gt;«فَکیفَ إِذَا جِئْنَا مِنْ کلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ وَجِئْنَا بِک عَلَى هَؤُلاءِ شَهِیدًا»: «پس چگونه است [حالشان‌] آن گاه که از هر امّتى گواهى آوریم، و نیز تو را بر آنان گواه آوریم؟» ([[سوره نساء]]، ٤٠). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[http://www.hawzah.net/fa/Magazine/View/4180/4787/39546 برتری رسول خدا (ص) بر همه پیامبران]&amp;lt;/ref&amp;gt; فرستاده‌ی [[الله|خدا]] و از پیامبران [[پیامبران اولوالعزم|اولوالعزم]] است. [[قرآن|قرآن کریم]] کتابی است که به پیامبر [[وحی]] شد و او مامور به تبلیغ و تبیین آن برای مردم گردید. او در [[شبه جزیره عربستان|جزیرة العرب]] به پیامبری [[مبعث حضرت محمد صلی الله علیه و آله|مبعوث]] شد، اما قرآن کریم او را پیامبر همه مردم در همه زمانها معرفی می‌نماید.&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 107 سوره انبیاء|آیه ۱۰۷ سوره انبیاء]]؛ [[آیه 28 سوره سبأ|آیه ۲۸ سوره سبأ]]. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم مدت ۱۳ سال [[اسلام|دین اسلام]] را در [[مکه]] تبلیغ نمود و پس از آن، برای در امان ماندن خود و پیروانش از آزار مشرکان، به «[[یثرب]]» [[هجرت پیامبر اسلام به مدینه|مهاجرت]] کرد و در آن شهر که بعدا به افتخار او «[[مدینه|مدینة النبی]]» نامیده شد، حکومت اسلامی را پایه‌گذاری نمود. آن حضرت در سال ششم هجری نامه‌هایی را به سران قدرت‌های آن زمان یعنی روم و [[ایران]] و... فرستاد و آنها را به اسلام دعوت نمود و در سال هشتم هجری مکه را [[فتح مکه|فتح]] کرد، که به دنبال آن، مردم شبه جزیره [[عربستان]] گروه گروه به دین اسلام پیوستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در سال دهم هجری [[امام علی علیه السلام|حضرت علی]] علیه‌السلام را به جانشینی خود معرفی کرد و حدود دو ماه بعد در تاریخ [[۲۸ صفر]] سال یازدهم هجری وفات نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شناسنامه رسول خدا (ص) &lt;br /&gt;
|مقام = خاتم الانبیا &lt;br /&gt;
|تصویر= پرونده:پیامبر-اکرم.jpg&lt;br /&gt;
|نام= محمّد&lt;br /&gt;
|لقب = رحمة للعالمین، امین، سیدالمرسلین و... &lt;br /&gt;
|کنیه=ابوالقاسم&lt;br /&gt;
|پدر= عبدالله بن عبدالمطلب&lt;br /&gt;
|مادر= [[آمنه]] &lt;br /&gt;
|همسر= [[خدیجه کبری]]، [[ام سلمه]]، [[عایشه]]، [[حفصه]] و...&lt;br /&gt;
|فرزندان = [[حضرت فاطمه]]، قاسم، عبدالله، ابراهیم، زینب، ام کلثوم و رقیه &lt;br /&gt;
|تاریخ ولادت= ۱۷ ربیع الاول، سال اول عام‌الفیل&lt;br /&gt;
|محل ولادت= [[مکه]] &lt;br /&gt;
|مدت نبوت = ۲۳ سال&lt;br /&gt;
|مدت عمر= ۶۳ سال&lt;br /&gt;
|تاریخ شهادت= ۲۸ صفر، سال ۱۳ هجری&lt;br /&gt;
|علت شهادت= مسمومیت توسط زهر &lt;br /&gt;
|قاتل= زن یهودی یا ...&lt;br /&gt;
|محل دفن= [[مدینه]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
==نسب پیامبر اکرم==&lt;br /&gt;
[[اجداد رسول خدا (ص)|نسب پیامبر اکرم]] (صلی الله علیه و آله) از طرف پدر به تیره [[بنی هاشم]] از قبیله [[قریش]] می رسد. قبیله قریش فرزندان نضر بن کنانه هستند که نسب او با شجره ای معلوم به عدنان و از عدنان با شجره ای که در آن اختلاف است به [[حضرت اسماعیل علیه السلام|حضرت اسماعیل]] فرزند [[حضرت ابراهیم علیه السلام|حضرت ابراهیم]] علیهماالسلام می رسد.&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار،علامه محمد باقر مجلسی، ج۱۵، ص۵&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شجره نامه پیامبر تا عدنان بدین صورت است: محمد بن [[عبدالله بن عبدالمطلب|عبداللّه]] بن [[عبدالمطلب]] بن [[هاشم بن عبد مناف|هاشم]] بن [[عبدمناف]] بن [[قصی بن کلاب]] بن مرة بن کعب بن لؤی بن غالب بن فهر بن مالک بن النضر بن کنانة بن خزیمة بن مدرکة بن إلیاس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان.&amp;lt;ref&amp;gt;إعلام الورى بأعلام الهدى، شیخ طبرسى‏، انتشارات اسلامیه‏، تهران‏، ۱۳۹۰ ش، ج‏۱، ص۴۳&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عبدالله بن عبدالمطلب|عبدالله]] پدر پیامبر در بین مردم [[مکه]] شخصی معروف و ممتاز بوده است و مردم به خاطر نوری که در چهره او مشاهده می نمودند به او لقب مصباح الحرم (چراغ حرم) داده بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;حیوة القلوب ،علامه مجلسی، ج‏۳، ص۸۳&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر آن حضرت نیز [[آمنه]] دختر وهب بن عبدمناف بن زهره است. که علاوه بر بهره مندی از نسبی نیکو، صفاتی ممتاز داشت. [[عبدالمطلب]] هنگامی که او را به فرزندش عبدالله پیشنهاد داد او را چنین توصیف نمود: «سوگند به عزت و جلال خداوند، که در مکه دختری مثل او  نیست. زیرا او با [[حیا|حیا]] و با [[ادب]] است و نفسی پاکیزه دارد و عاقل و فهیم و [[دین|دین]] باور است.»&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج ۱۵، ص ۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علمای [[شیعه]] و برخى از علمای [[اهل‏ سنت]] بر اساس استدلالهای عقلی و مستندات روایی که ارائه می دهند، معتقدند پدر و مادر پیامبر و جمیع اجداد و جدات آن حضرت تا [[آدم]] علیه السلام همه یکتا پرست بوده اند و نور آن حضرت در صلب و رحم مشرکى قرار نگرفته است.&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۸۵، ص۱۱۷؛ پرسش و پاسخ در محضر علامه طباطبائی (ره)، ص۹۶ـ۹۷؛ پاسخ به پرسشهای مذهبی، ناصر مکارم شیرازی و جعفر سبحانی، ص ۱۱۰.&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه پیامبر اکرم==&lt;br /&gt;
===ولادت===&lt;br /&gt;
اکثر [[محدث|محدثان]] و مورخان بر این قول اتفاق دارند که [[ولادت پیامبر اسلام|تولد پیامبر]]، در ماه «[[ربیع الاول]]» سال [[عام الفیل]]&amp;lt;ref&amp;gt;یعنی سالی که اصحاب فیل که قصد ویران نمودن کعبه را داشتند به معجزه الهی به هلاکت رسیدند.&amp;lt;/ref&amp;gt; بوده، ولى در روز تولد او اختلاف دارند. معروف میان محدثان [[شیعه]] این است که آن حضرت، در [[۱۷ ربیع الاول|هفدهم ماه ربیع الاول]] به دنیا آمد و مشهور میان [[اهل سنت|اهل تسنن]] این است که ولادت آن حضرت، در روز [[۱۲ ربیع الاول|دوازدهم]] همان ماه اتفاق افتاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;أعیان الشیعة، محسن الأمین ،ج‏۱، ص۲۱۸&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولادت پیامبر با [[معجزه|معجزاتی]] در جهان همراه بود که از آنها می توان به موارد زیر اشاره کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ممنوع شدن [[شیطان|شیاطین]] از رفتن به آسمان های هفتگانه و گرفتن خبر&lt;br /&gt;
*افتادن همه بت ها از رو بر خاک&lt;br /&gt;
*ترک برداشتن کنگره های طاق کسری و فروریختن چهارده کنگره آن&lt;br /&gt;
*خشک شدن دریاچه ساوه که برای [[ایران|ایرانیان]] مقدس بود&lt;br /&gt;
*سرنگون شدن تخت تمام سلاطین عالم و لال شدن آنها در آن روز&lt;br /&gt;
*باطل شدن سحر ساحران و جادوی جادوگران و قطع شدن ارتباط کاهنان با همزادان شیطانی آنها.&amp;lt;ref&amp;gt;امالی صدوق، مجلس چهل و هشتم، حدیث اول &amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt; رجوع شود به: [[معجزات مقارن ولادت پیامبر]]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی تا جوانی===&lt;br /&gt;
هنوز پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به دنیا نیامده بود، یا به نقل های دیگر چند ماهی از ولادت او نگذشته بود، که پدرش [[عبدالله بن عبدالمطلب|عبداللّه]] در بازگشت از سفر تجاری شام در [[مدینه]] وفات نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;منتهى الآمال فی تواریخ النبی و الآل، شیخ عباس قمی، ج‏۱، ص۴۷&amp;lt;/ref&amp;gt; و لذا پیامبر از همان ابتدا یتیم بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار ماه پس از ولادت پیامبر، او را به زنی از قبیله صحرا نشین بنی سعد به نام [[حلیمه]] سپردند تا او را شیر دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;فروغ ابدیت ، جعفر سبحانی، ص۱۵۶&amp;lt;/ref&amp;gt; رسول خدا در حدود چهار سال نزد حلیمه در میان قبیله بنى سعد اقامت داشت و در سال پنجم ولادت، «حلیمه» او را به مادرش [[آمنه]] باز گرداند.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ پیامبر اسلام، محمد ابراهیم آیتی، ص۵۸&amp;lt;/ref&amp;gt; در سال هفتم ولادت که رسول خدا شش ساله بود، مادرش وى را براى‏ دیدن دائى ‏هایش به مدینه برد، و هنگام بازگشت به مکه در «أبواء» در گذشت‏.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ پیامبر اسلام، محمد ابراهیم آیتی، ص۵۸ و ۵۹&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن سرپرستی آن حضرت ابتدا در دست جدش حضرت [[عبدالمطلب و سرپرستی پیامبر |عبد المطلب]] و بعد از ایشان، در دست عمویش [[ابوطالب و سرپرستی پیامبر|ابوطالب]] بود.&amp;lt;ref&amp;gt;دلائل‌ النبوة، ج‌۲، ص:۲۷&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اتفاقات مهم دوران کودکی و جوانی پیامبر اسلام می توان به موارد زیر اشاره نمود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*رفتن به سفر تجاری [[شام]] به همراه عموی خود حضرت [[ ابوطالب ]] (علیه السلام) و دیدار با [[بحیرای راهب|بُحیرای نصرانی]]، که از عالمان [[مسیحیت|مسیحی]] زمان خود بود و وعده [[نبوت]] آن حضرت را به عمویشان داد و ایشان را از خطر [[یهود]] در مورد نبی مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله) مطلع کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;دلائل‌ النبوة، ج‌۲، ص:۲۷&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*انتخاب کردن شغل چوپانی که شغل اکثر [[پیامبران|انبیا]] بوده است.&lt;br /&gt;
*پذیرفتن سرپرستی کاروان تجاری حضرت [[ خدیجه]] (سلام الله علیها) و نشان دادن لیاقت های خود در امر تجارت در این سفر، با سود خوبی که از این کاروان حاصل شد.&lt;br /&gt;
*مشهور شدن به صفت '''امین '''به دلیل [[امانت‌داری|امانت داری]] ایشان.&lt;br /&gt;
*شرکت در پیمان جوانمردانه [[ حلف الفضول ]] که برای حمایت از مظلومان بین جوانان [[قریش]] در خانه عبدالله بن جدعان بسته شد.&lt;br /&gt;
*حل اختلاف به وجود آمده بین سران قریش بر سر  نصب [[حجر الأسود‌‌|حجرالاسود]]، که نزدیک بود به جنگی خانگی منجر شود.&amp;lt;ref&amp;gt;رسول خدا از بیست سال گذشته بود که در حلف الفضول شرکت کرد و پس از آنکه خدایش برسالت فرستاد گفت: حضرت فى دار عبد الله بن جدعان حلفا ما یسرنى به حمر النعم و لو دعیت الیه لاجبت، &amp;quot; در خانه عبد الله پسر جدعان در پیمانى شرکت نمودم که شادمان نیستم تا بجاى آن شتران سرخ‌ مو داشته باشم (در آن روزگار از شتران بسیار گران بها شتر سرخ موی بود) و اگر دیگر بار بچنان پیمانى دعوت می ‌شدم می ‌پذیرفتم.&amp;quot; تاریخ ‌یعقوبى/ترجمه، ج‌۱، ص:۳۷۱&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ازدواج و فرزندان===&lt;br /&gt;
حضرت محمد صلی الله علیه وآله در تجارت، با شریفترین زن [[قریش]]، حضرت [[خدیجه]] دختر خویلد شراکت کرد و بعد از این مشارکت نظر خدیجه که خواستگارانی بسیار از اشراف داشت به آن حضرت جلب شد و بعد از آنکه توسط یکی از بستگان تمایل خود را به اطلاع حضرت محمد رساند، آن حضرت در ۲۵ سالگی با خدیجه کبری [[ازدواج]] کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ ‌یعقوبى/ترجمه، ج‌۱، ص:۳۷۵؛ تاریخ ‌الطبری/ترجمه، ج‌۳، ص:۸۳۳؛ رجوع شود به: [[سن پیامبر صلی الله علیه و آله و خدیجه در هنگام ازدواج]].&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدیجه کبری در سال دهم [[مبعث حضرت محمد صلی الله علیه و آله|بعثت]] وفات نمود و بعد از درگذشت او، پیامبر با زنان دیگری که همگی به جز [[عایشه]] بیوه بودند ازدواج کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;ازدواج های پیامبر، پاسدار اسلام،  مرداد ۱۳۸۵&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم (ص) بنا به نقلی از حضرت خدیجه صاحب دو فرزند پسر و چهار دختر شد که [[حضرت فاطمه]] سلام الله علیها یکی از آنان است، اما برخی منابع، دختران به جز فاطمه سلام الله علیها را فرزندان خواهر خدیجه دانسته اند که دختر خوانده های آن حضرت بودند. آن حضرت از سایر همسران خود تنها از [[ماریه قبطیه]] صاحب فررزندی به نام ابراهیم شد. پسران آن حضرت همگی در سنین خردسالی از دنیا رفتند و از دختران به جز فاطمه زهرا نیز در فرض اینکه فرزند خود پیامبر بوده باشند فرزندی باقی نماند. لذا تنها فرزند پیامبر که بعد از رحلتش زنده بود و از او نسل پیامبر ادامه پیدا نمود حضرت فاطمه زهرا بود.&amp;lt;ref&amp;gt;الموسوعة الکبرى عن فاطمة الزهراء، اسماعیل انصارى زنجانى، دلیل ما، قم، ۱۴۲۸ ق‏، چاپ اول‏،ج‏۱۸، ص۶۵&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:حرا.jpg|بندانگشتی|جبل النور و [[غار حرا]]]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مبعوث شدن به پیامبری===&lt;br /&gt;
حضرت محمد صلی الله علیه وآله قبل از [[رسالت]] نیز یکتا پرست بود.&amp;lt;ref&amp;gt; رجوع شود به: [[دین پیامبر اسلام پیش از بعثت|آیین پیامبر صلی الله علیه و آله پیش از بعثت]] &amp;lt;/ref&amp;gt; او معمولا [[غار حرا]] در [[مکه]] را برای [[عبادت]] و مناجات با [[الله|خدا]] انتخاب می نمود. ایشان در بیست و هفتم [[رجب]] که با روز [[عید نوروز|نوروز]] مطابق بود، با دریافت [[آیه|آیات]] آغازین [[سوره علق]] به رسالت [[مبعث حضرت محمد صلی الله علیه و آله|مبعوث]] شد&amp;lt;ref&amp;gt; رجوع شود به: [[مبعث حضرت محمد صلی الله علیه و آله]] &amp;lt;/ref&amp;gt; و [[نزول قرآن]] که [[معجزه]] جاوید&amp;lt;ref&amp;gt; رجوع شود به: [[اعجاز قرآن]] &amp;lt;/ref&amp;gt; آن حضرت است، آغاز گردید. به هنگام بعثت، چهل سال از سن آن حضرت می گذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;شهیدی، تاریخ تحلیلی اسلام، ص ۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ابلاغ رسالت===&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم در سه مرحله به ابلاغ رسالت پرداخت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دعوت سرّی که اولین مرحله دعوت ایشان بود.&lt;br /&gt;
*دعوت خویشان و نزدیکان که با نزول [[آیه انذار]] صورت گرفت و به [[حدیث یوم الدار | یوم الدار]] معروف است. و در آن روز رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، [[امام علی علیه السلام|حضرت علی]] (علیه السلام) را به جانشینی خود انتخاب کرد.&lt;br /&gt;
*دعوت علنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین زنی که به پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) [[ایمان]] آورد، همسر ایشان ام المؤمنین [[خدیجه کبری|حضرت خدیجه]] (سلام الله علیها) بود و پس از ایشان نخستین مردی که ایمان آورد، علی بن ابی طالب (علیه السلام) بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt; جعفر سبحانی، فروغ ابدیت ص ۱۴۲ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دشمنی و مخالفت مشرکین===&lt;br /&gt;
بعد از دعوت علنی پیامبر، مشرکین [[مکه]]، بخصوص اشراف [[قریش]] به خاطر مخالفت این دین [[توحید|توحیدی]] با آیین [[شرک]] آمیز آنان و نکوهش خدایانشان، به شدت به مقابله با پیامبر اکرم (ص) پرداختند.&amp;lt;ref&amp;gt;محمدابراهیم آیتی، تاریخ پیامبر اسلام، ص۱۰۵-۱۱۸&amp;lt;/ref&amp;gt; ترس از دست دادن سروری عرب و رقابت طوایف قریش با [[بنی هاشم]] نیز از دلائل دیگر این مخالفت بود که اشراف قریش را در مقابله خود با پیامبر، سر سخت تر می نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;سیره رسول خدا (ص)، ۳۲۸-۳۳۱&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مبارزات اشراف قریش با پیامبر اسلام]] را می توان در این موارد ذکر کرد: سازش و تطمیع، برخوردهای روانی، آزارهای جسمانی وبرخوردهای علمی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حامیان پیامبر در مکه===&lt;br /&gt;
در آن شرایط سختی که مشرکان قریش بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) تحمیل کرده بودند، دو حامی رسول خدا، یعنی عموی ایشان [[ابوطالب علیه السلام|ابوطالب]] (علیه السلام) و همسر مهربان ایشان، ام المؤمنین [[خدیجه کبری|خدیجه]] (سلام الله علیها) بودند که فشارهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و روحی را از ایشان برداشتند و تا زمانی که عموی ایشان زنده بود، کسی جرأت آزار و اذیت های جسمانی و کشیدن نقشه قتل حضرت را نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شکنجه و آزار مسلمانان در مکه===&lt;br /&gt;
پس از آنکه اشراف مشرک قریش دیدند که نمی توانند به هیچ صورتی جلوی نشر [[اسلام]] را بگیرند و با توجه به حامیان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) قادر به آسیب رساندن به ایشان نیستند، شروع به [[شکنجه و آزار مسلمانان در مکه]] کردند. هر قبیله مسؤولیت آزار و اذیت مسلمانان خود را به عهده گرفت و آنان که هیچ قبیله یا عشیره ای یا حامی نداشتند، مجبور به تحمل انواع آزار و اذیت ها شدند.&amp;lt;ref&amp;gt; السیرة النبویه، ابن هشام، ج۱ ص ۳۱۷ &amp;lt;/ref&amp;gt; این شکنجه ها برای مسلمانانی که از طبقه اشراف و بزرگان مکه بودند به صورت تهدید به خوار کردن، متهم کردن به حماقت و سفاهت و به صورت محدود شکنجه های بدنی؛ و برای ثروتمندان به صورت تهدید به کسادی تجارت و از بین بردن اموالشان بود.&amp;lt;ref&amp;gt; السیرة النبویه، ابن هشام، جلد ۱ ص ۳۲۰؛ انساب الاشراف، ج ۱ ص ۱۹۸ &amp;lt;/ref&amp;gt; و ضعیفان را آنقدر می زدند و تشنگی و گرسنگی می دادند که توان نشستن نداشتند.&amp;lt;ref&amp;gt; السیرة النبویه، ابن هشام، جلد ۱ ص ۳۲۰؛ انساب الاشراف، ج ۱ ص ۱۹۷؛ السیرة النبویه، ذهبی ص ۲۱۹ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هجرت مسلمانان به حبشه===&lt;br /&gt;
آزار و اذیت های مشرکان به مرور افزایش یافت، تا جایی که مسلمانان دیگر طاقت این شکنجه ها را نداشتند. در این حالت پیامبر (صلی الله علیه و آله) دستور [[هجرت مسلمانان به حبشه|هجرت به حبشه]] را صادر کردند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به آنان فرمود: در این زمین پراکنده شوید. سؤال کردند که به کجا برویم؟ آن حضرت به [[حبشه]] اشاره کرد. پس از آن بود که عده‌ای از مسلمانان به همراه خانواده یا بدون آنها به حبشه هجرت کردند.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه طبقات الکبری ج ۱ ص ۱۹۰؛ ترجمه دلائل النبوة، بیهقی، ج۲ص۴۷ &amp;lt;/ref&amp;gt;“&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مورخان معتقدند که هجرت به حبشه در سال پنجم [[مبعث حضرت محمد صلی الله علیه و آله|بعثت]] صورت گرفته است و در آن حدود هشتاد نفر مسلمان مرد و زن حضور داشته اند. سرپرستی این کاروان را [[جعفر طیار|جعفر بن ابی طالب]] به عهده داشت. &amp;lt;ref&amp;gt; سیره رسول خدا، رسول جعفریان، ص ۳۴۵ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قریش]] از اقدام مسلمانان، احساس شرمساری می کردند، به همین دلیل هیئتی را برای بازپس گرفتن مسلمانان، به نزد نجاشی در حبشه فرستادند.&amp;lt;ref&amp;gt; عیون الاثر، ج ۱ ص ۲۰۹؛ سیره حلبی ج ۲ ص ۲۱۲ &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عمرو بن عاص]] و عبدالله بن ربیعه به همراه هدایای فروان، بلافاصله بعد از هجرت مسلمانان راهی حبشه شدند تا اینان را به [[مکه]] برگرداند. آن دو ابتدا با دادن هدایایی به درباریان نجاشی آنان را به طرف خود کشانیدند ولی با سخنان هوشمندانه و شجاعانه جعفر بن ابی طالب، اقدامات آنان بی اثر ماند. همچنین جعفر در پاسخ سؤال نجاشی در مورد [[حضرت عیسی علیه السلام|حضرت عیسی]] (علیه السلام)، آیاتی از [[سوره مریم]] را برای او خواند، که تأثیر عمیقی در نجاشی گذاشت. پس از این سخنان، نجاشی به فرستادگان قریش گفت که به هیچ عنوان حاضر به برگرداندن مسلمانان نیست و آنان تا هر زمان که بخواهند می توانند در حبشه زندگی کنند.&amp;lt;ref&amp;gt; زندگانی محمد، ابن هشام ج ۱ ص ۲۰۷-۲۱۰؛ ترجمه تاریخ یعقوبی، ج۱ ص ۳۸۵-۳۸۸؛ سبل الهدی و الرشاد، ج ۲ ص ۵۱۹-۵۲۴&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===محاصره بنی‌هاشم در شعب ابیطالب===&lt;br /&gt;
پس از آنکه [[قریش]] موفق به برگرداندن مهاجران به حبشه نشد، شروع به مبارزه به صورت، [[محاصره بنی هاشم در شعب ابیطالب|محاصره اقتصادی و اجتماعی بنی هاشم]] در [[شعب ابوطالب|شعب ابی طالب]] کرد. دلیل این قطع رابطه بین مورخان متفاوت است، از جمله:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تصمیم قریش برای کشتن پیامبر (صلی الله علیه و آله) و حمایت عموی ایشان از رسول خدا&amp;lt;ref&amp;gt; دلائل النبوه، ج ۲ ص ۳۱۱-۳۱۲ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*شکست قریش در بازگرداندن مهاجران به حبشه&amp;lt;ref&amp;gt; السیرة النبویه، ابن هشام، ج۱ص۳۵۰-۳۵۱؛ تاریخ طبری ج۲ ص ۳۳۵-۳۳۶؛ سبل الهدی و الرشاد، ج۲ص۵۰۲ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*[[اسلام]] آوردن بعضی از بزرگان قریش مانند: [[حضرت حمزه علیه السلام|حمزة بن عبدالمطلب]] و ترس قریش از اسلام آوردن سایر بزرگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سران قریش پیمان نامه ای علیه [[بنی هاشم]] امضاء کردند که به دنبال آن بنی هاشم برای حفظ جان خویش به شعب ابوطالب پناه بردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مفاد پیمان نامه قریش عبارت است از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ممنوعیت هر گونه خرید و فروشی با بنی هاشم&lt;br /&gt;
*ممنوعیت [[ازدواج]] با بنی هاشم&lt;br /&gt;
*حمایت از مخالفان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در تمامی پیشامدها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضعیت اسف‌بار بنی هاشم در شعب به مدت سه سال ادامه داشت به گونه ای که ناله های فرزندان آنان، آرام آرام، موجب نرمی دل های بعضی از متنفذان قریش شد. به همین دلیل تصمیم گرفتند تا این پیمان نامه را پاره کنند. از طرف دیگر [[جبرئیل]] خبر خورده شدن پیمان نامه توسط موریانه ها را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) داد. این دو رویداد موجب شد تا بنی هاشم از شعب بیرون آیند و به زندگی عادی خود بازگردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عام الحزن===&lt;br /&gt;
پس از آنکه بنی هاشم از شعب ابی طالب بیرون آمدند و وضعیت آنها رو به بهبودی رفت، دو اتفاق تلخ برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله) افتاد تا ایشان سال دهم بعثت را [[عام الحزن]] (سال غم و اندوه) بنامد. این دو اتفاق، یکی وفات عموی ایشان [[ابوطالب علیه السلام|حضرت ابوطالب]] (علیه السلام) بود و دیگری به فاصله چند روز،&amp;lt;ref&amp;gt; بنا به نقلی سی و پنج روز و یا بیست و پنج روز و یا پنج و یا سه روز بعد از وفات ابوطالب، حضرت خدیجه کبری، از دنیا رفتند. &amp;lt;/ref&amp;gt; وفات همسر با وفای ایشان ام المؤمنین [[خدیجه کبری|حضرت خدیجه]] (سلام الله علیها) بود. حضرت هر دوی این بزرگواران را در [[قبرستان معلاة]] در کنار جدشان [[عبدالمطلب]] دفن کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در مورد عمویشان می فرمایند: «تا روزی که ابوطالب وفات یافت، دست قریش از آزار و اذیت من کوتاه بود.»&amp;lt;ref&amp;gt; امتاع الاسماع، ص۲۷؛ اسدالغابه، ج ۵، ص ۴۳۹؛ الکامل، ج۲، ص۶۳؛ طبقات الکبری، ج۱، ص ۲۱۱ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفر پیامبر اکرم به طائف===&lt;br /&gt;
پس از وفات ابوطالب، ریاست [[بنی هاشم]] به [[ابولهب بن عبدالمطلب|ابولهب]] رسید و او حمایت بنی هاشم را از پیامبر (صلی الله علیه و آله) برداشت. پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر اثر اختناق محیط [[مکه]]، تصمیم گرفت به محیط دیگری برود و بدین منظور [[سفر پیامبر اکرم (ص) به طائف|سفر به شهر طائف]] را انتخاب نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به همراه [[زید بن حارثه]]&amp;lt;ref&amp;gt; به نقل ابن اسحاق به تنهایی &amp;lt;/ref&amp;gt; عازم [[طائف]] شدند تا با بزرگان [[قبیله ثقیف]] دیدار کرده و آنان را به [[اسلام]] دعوت کنند. ولی آنها دست رد به سینه پیامبر (صلی الله علیه و آله) زدند و سفیهان و بردگان خود را مجبور کردند تا به دنبال رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رفته و او را سنگباران کنند. رسول خدا پس از ده روز توقف در طائف و ناامیدی از اسلام و حمایت قبیله بنی ثقیف، راه مکه را در پیش گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt; اسدالغابه، ج۳، ص ۳۸۹-۳۹۰؛ سیرة النبی، ج ۲، ص ۲۸-۳۱؛ الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۲۱۲؛ ترجمه تاریخ یعقوبی، ج ۲ ص ۳۹۴-۳۹۵ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هجرت مسلمانان به مدینه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال یازدهم [[مبعث حضرت محمد صلی الله علیه و آله|بعثت]]، یک گروه شش نفری از مردم [[یثرب]] به [[مکه]] آمدند و پس از شنیدن سخنان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مسلمان شدند. آن حضرت اساس دعوت [[اسلام]] را برایشان عرضه کرد و آیاتی از [[قرآن]] تلاوت نمود. آنها پیش از آن خبر ظهور پیامبری را از [[یهود|یهودیان]] شنیده بودند، وی را همو دانسته و دعوتش را پذیرفتند و اظهار امیدواری کردند که با پذیرفتن دعوت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با یکدیگر متحد شوند.&amp;lt;ref&amp;gt; السیرة النبویه، ابن هشام، ج۲، ص۴۲۸-۴۲۹؛ تاریخ طبری، ج۲، ص ۳۵۴؛ طبقات الکبری، ج۱، ص۲۱۹ &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با انتشار خبر اسلام در یثرب، علاوه بر کسانی که در مکه، اسلام را پذیرفته بودند، چندی دیگر از مردم یثرب نیز اسلام را پذیرا شدند. در موسم [[حج]] سال دوازدهم بعثت، تعداد دوازده نفر از اهالی یثرب، در عقبه با رسول خدا دیدار کردند. آنها در این دیدار با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) [[بیعت]] کردند. این بیعت را [[بیعت عقبه]] اولی یا عقبه صغری می نامند. این بعیت به بیعة النساء نیز شهرت یافت. همچنین، آنان از پیامبر (صلی الله علیه و آله) خواستند تا کسی را برای تعلیم قرآن و [[احکام شرعی|احکام]] اسلامی به نزد، آنها بفرستد. حضرت نیز [[مصعب بن عمیر]] را به یثرب فرستاد تا به آنان قرآن و احکام را بیاموزد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصعب در مدتی که در یثرب بود، توانست عده ی زیادی از مردم آنجا را مسلمان کند. از جمله، [[سعد بن معاذ]]، یکی از رؤسای [[اوس|قبیله اوس]] که با اسلام آوردن او، به یک باره قبیله بنی عبدالاشهل، همگی مسلمان شدند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hejrat.jpg|thumb|left|مسیر هجرت [[پیامبر اعظم]] صلی الله علیه و آله از [[مکه]] به [[مدینه]]]]&lt;br /&gt;
در موسم حج سال سیزدهم بعثت، تعداد هفتاد مرد و دو زن در عقبه با پیامبر (صلی الله علیه و آله) بیعت کردند. در این جا بود که [[انصار]] از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خواستند تا به همراه آنها به یثرب بیاید. در این دیدار حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) به انصار گفت: «به این امر با شما بیعت می کنم که همان گونه که از زنان و فرزندان خود حفاظت می کنید، از من نیز حفاظت کنید.» که [[بَراء‌ بن مَعْرور انصارى|براء بن معرور]] گفت: «ما فرزند جنگ و سلاح هستیم و همان گونه که از ناموسمان دفاع می کنیم، از شما هم دفاع خواهیم کرد.»&amp;lt;ref&amp;gt; السیرة النبویه، ابن هشام، ج۲، ص۴۴۲-۴۴۳ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن رسول خدا صلى الله علیه و آله به مسلمانانى که در مکه تحت شکنجه و آزار بودند، دستور [[هجرت]] به مدینه و پیوستن به مسلمانان آن سرزمین را بدهد، و در این باره به آنان فرمود: «خداى عز وجل براى شما برادرانى کمک کار و خانه‌هاى امنى (در مدینه) قرار داده است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دنبال این دستور مسلمانان مکه دسته دسته بسوى مدینه مهاجرت کردند و خود آن حضرت چشم به راه فرمان خداى تعالى در مکه ماند.&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانى‌ محمد(ص)/ترجمه سیره ابن هشام، ج‌۱، ص۳۰۴&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هجرت رسول خدا به مدینه===&lt;br /&gt;
مشرکان که از [[هجرت پیامبر اسلام به مدینه|هجرت رسول خدا]] (صلی الله علیه آله و سلم) بیمناک بودند، برای جلوگیری از آن جلسه ای در [[دار الندوه|دارالنّدوه]] تشکیل دادند و به مشورت پرداختند. در این جلسه عدّه ای پیشنهاد دادند که رسول خدا را زندانی کنند و عده ای دیگر با تبعید و اخراج ایشان از مکه موافق بودند، تا این که کسی پیشنهاد داد تا از هر خاندان [[قریش]] کسی به نمایندگی از آن خاندان، شبانه به رسول خدا (صلی الله علیه آله و سلم) حمله کنند و ایشان را به قتل برسانند. این نظر مورد تایید قرار گرفت و چهل نفر از مشرکان قریش داوطلب شدند تا ایشان را بکشند. مورخین این روز را &amp;quot;یوم الزحمه&amp;quot; می نامند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه مشرکان [[مکه]]، برای قتل رسول خدا (صلی الله علیه آله و سلم) نقشه کشیدند، [[جبرئیل]] خبر این توطئه را به ایشان داد.&amp;lt;ref&amp;gt; السیرة النبویة، ابن هشام، ج۲، ص ۴۸۳؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۲۶۰ &amp;lt;/ref&amp;gt; در شب موعود (که بعدا به [[لیلة المبیت]] معروف شد)، چهل نفر از قریشیان، خانه حضرت را به محاصره درآوردند به گونه ای که محل خواب حضرت، در دید آنان قرار داشت. رسول خدا (صلی الله علیه آله و سلم) به [[امام علی علیه السلام|حضرت علی]] (علیه السلام) گفت تا به جای او بخوابد و از همان برد یمانی سبز رنگی که رسول خدا (صلی الله علیه آله و سلم) روی خود می کشید، استفاده کند.&amp;lt;ref&amp;gt; السیرة النبویه، ابن هشام، ج۲، ص ۴۸۳؛ طبقات الکبری، ج۱، ص ۲۲۸ &amp;lt;/ref&amp;gt; پس از آن رسول خدا (صلی الله علیه آله و سلم) با عنایت خداوند از خانه خارج شده و به جنوب شهر مکه یعنی مسیری کاملاً برعکس مسیر [[یثرب]] رفت. هنگامی که صبح شد و مشرکان برای اجرای نقشه خود آماده شدند، حضرت علی (علیه السلام) از جای خود برخاست و مشرکان فهمیدند که رسول خدا (صلی الله علیه آله و سلم) از دسترس آنان خارج شده است، به تکاپو افتاده و به دنبال ایشان گشتند، و توسط یک راهنما تا پای [[کوه ثور]] که رسول خدا (صلی الله علیه آله و سلم) به همراه [[ابوبکر]] در آنجا پنهان شده بودند، آمدند، و مشاهده تارهای عنکبوبت بر در غار به داخل غار نرفتند.&amp;lt;ref&amp;gt; السیرة الحلبیه، ج۲، ص۴۸۶ &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قریش برای کسی که رسول خدا (صلی الله علیه آله و سلم) را بیابد و به دست آنان بسپارد صد شتر جایزه تعیین کرده بود.&amp;lt;ref&amp;gt; السیرة النبویه، ابن هشام، ج۲؛ انساب الاشراف، ج۱، ص ۲۶۳ &amp;lt;/ref&amp;gt; رسول خدا (صلی الله علیه آله و سلم) و ابوبکر سه روز در غار پنهان شدند تا مشرکین از جستجوی ایشان خسته شدند و سپس با تهیه زاد و توشه و استخدام یک راهنما عازم مدینه شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا (صلی الله علیه آله و سلم) فاصله مکه تا مدینه را از راهی غیر معمول طی کردند و پس از پانزده روز وارد دهکده [[قبا]] در فاصله شش کیلومتری مدینه شدند.&amp;lt;ref&amp;gt; البدء و التاریخ، ج۴، ص ۱۷۵ &amp;lt;/ref&amp;gt; رسول خدا (صلی الله علیه آله و سلم) در قبا منتظر رسیدن یار و پسر عم خود [[امام علی علیه السلام|حضرت علی]] (عیله السلام) شدند که بعد از هجرت رسول خدا به همراه کاروانی که شامل زنان و دختران پیامبر (صلی الله علیه آله و سلم) و [[بنی هاشم]] می شد، از جمله - [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|حضرت زهرا]] (سلام الله علیها) و [[فاطمه بنت اسد]] - و سایر کسانی که هنوز موفق به هجرت نشده بودند، به سمت مدینه در حرکت بود. امام علی (علیه السلام) در مکه وظیفه پس دادن امانت هایی که مردم مکه نزد پیامبر (صلی الله علیه آله و سلم) داشتند، را داشت و پس از انجام این کار راهی مدینه شد.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالنوار، ج۱۹، ص۶۵ &amp;lt;/ref&amp;gt; پیامبر (صلی الله علیه آله و سلم) در این مدت که در قبا بودند، اقدام به ساختن [[مسجد قبا]] کردند و پس از رسیدن کاروان حضرت علی (علیه السلام)، به همراه ایشان راهی مدینه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سال اول هجرت====&lt;br /&gt;
پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) پس از ورود به [[مدینه]]، مورد استقبال مردم آن شهر قرار گرفتند. طوایف مختلف [[انصار]]، هر کدام می خواستند تا افتخار میزبانی حضرت محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) را از آن خود کنند. ولی حضرت فرمودند، هر کجا که شترشان توقف کند، همانجا اقامت خواهند گزید.&amp;lt;ref&amp;gt; السیرة النبویه، ابن هشام، ج۲، ص ۴۹۵ &amp;lt;/ref&amp;gt; در نهایت شتر آن حضرت در محله بنو مالک بن النجار فرود آمد. و [[ابو ایوب انصاری]] پیش دستی کرده و اسباب و اساس حضرت را با خود به خانه اش برد و حضرت همان جا مستقر شدند.&amp;lt;ref&amp;gt; انساب الاشراف، ج۱، ص ۲۶۷-۲۶۸؛ طبقات، ج ۱، ص ۲۳۶ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر پس از استقرار در مدینه اقداماتی انجام دادند از جمله:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۱. بنای مسجد مدینه:'''&lt;br /&gt;
[[پرونده:Masjed nabi.jpg|thumb|left|مسجد النبی]]&lt;br /&gt;
نخستین اقدام رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) [[بنای مسجد مدینه|تأسیس مسجدی]] است که امروزه به [[مسجد النبی (ص)|مسجد النبی]] معروف است. در کنار خانه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) قطعه زمینی بود، متعلق به دو یتیم که سرپرستی آنها با معاذ بن عفراء&amp;lt;ref&amp;gt; بعضی گویند با اسعد بن زراره؛ دلائل النبوه، بیهقی، ج۲، ص۵۳۸ &amp;lt;/ref&amp;gt; بوده است. پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) این زمین را با وجود آنکه صاحبان آن راضی به واگذاری آن بودند، از معاذ خرید و به کمک سایر مسلمانان، آن را تبدیل به [[مسجد]] کرد. این مسجد در زمان رسول خدا یک مرکز عبادی، نظامی، سیاسی و آموزشی بود و نقشی اساسی در دوران حیات رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) در شکل گیری جامعه اسلامی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۲. پیمان برادری:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر اقدام رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) در هنگام ورود به مدینه، برقرار ساختن [[پیمان برادری میان مسلمانان|پیمان برادری]] میان مسلمانان، که مؤاخاة نامیده می شد، بوده است.به نظر چنین می آید که یک بار پیمانی میان مهاجران بسته شده و دیگر بار پیمانی میان مهاجران و انصار به صورت دو به دو. از مشهور ترین پیمان ها می توان به عقد برادری میان: رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و حضرت علی (علیه السلام)، ابوبکر و عمر، حمزه سیدالشهدا با زید بن حارثه و... اشاره کرد.&amp;lt;ref&amp;gt; المستدک، ج۳، ص۱۴؛ المعجم الکبیر، ج۲۴، ص ۱۳۷ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''۳. منشور حکومت مدینه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) عهدنامه ای میان [[مهاجرین|مهاجران]] و [[انصار]] از یک طرف و [[یهود|یهودیان]] مدینه از طرف دیگر نوشت و یهودیان را در [[دین]] و دارائی خویش آزاد گذاشت و شرائطی برای ایشان قرار داد. موادّ این [[منشور حکومت مدینه|پیمان نامه]] عبارت است از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مسلمانان و یهودیان مانند یک ملّت در [[مدینه]] زندگی خواهند کرد.&lt;br /&gt;
*مسلمانان و یهودیان در انجام مراسم دینی خود آزاد خواهند بود.&lt;br /&gt;
*در موقع پیش آمد جنگ، هر کدام از این دو دیگری را در صورتی که متجاوز نباشد، علیه دشمن کمک خواهد داد.&lt;br /&gt;
*هر گاه مدینه مورد حمله و تاخت و تاز دشمن قرار گیرد، هر دو با هم در دفاع از آن تشریک مساعی خواهند کرد.&lt;br /&gt;
*قرارداد صلح با دشمن، با مشورت هر دو انجام خواهد شد.&lt;br /&gt;
*چون مدینه شهر مقدسی است، از هر دو ناحیه مورد احترام، و هر نوع خونریزی در آن [[حرام]] خواهد بود.&lt;br /&gt;
*در موقع بروز اختلاف و نزاع، آخرین داور برای رفع اختلاف، شخص رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خواهد بود.&lt;br /&gt;
*امضا کنندگان این پیمان با همدیگر به خیرخواهی و نیکوکاری رفتار خواهند کرد.&amp;lt;ref&amp;gt; سیرة النبی، ج۲، ص ۱۱۹-۱۲۳ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سال دوم هجرت (سنة الامر)====&lt;br /&gt;
'''تغییر قبله:'''&lt;br /&gt;
[[پرونده:ذوقبلتین (1).jpg|thumb|left|[[مسجد ذوقبلتین]]]]&lt;br /&gt;
با وجود بستن پیمان با [[اهل کتاب]]، ولی دانشمندان [[یهود]] از روی [[حسد]] و [[کینه]] ورزی به دشمنی با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برخاستند. و مدام با وارد کردن طعنه به ایشان سعی در سستی اعتقادات مسلمانان داشتند. از جمله این طعنه ها، قبله اول مسلمانان [[بیت المقدس]] بود. آنان به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) می گفتند: “با ما مخافت می کند اما به سوی قبله ما نماز می گزارد.&amp;lt;ref&amp;gt; سبل الهدی و الرشاد، ج۳، ص ۵۳۸ &amp;lt;/ref&amp;gt; این طعنه ها موجب آزار مسلمانان و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) می شد، تا اینکه در نیمه ماه رجب، آیه [[تغییر قبله]]،&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره بقره]]، آیه ۱۴۴ &amp;lt;/ref&amp;gt; در مسجد بنی سالم بن عوف که امروزه به [[مسجد ذوقبلتین]] معروف است، نازل شد و [[قبله]] مسلمانان به سمت [[مکه]] تغییر یافت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''صدور فرمان جهاد:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، نبردهای مسلمانان به دو قسمت تقسیم می شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*جهادهایی که خود رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در آنها شرکت می کردند که به آنها [[غزوه]] می گفتند و [[جنگ های صدر اسلام |تعداد]] آنها را ۲۶ یا ۲۷ عدد نوشته اند.&lt;br /&gt;
*جهادهایی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، یکی از اصحاب خود را فرمانده سپاه می کردند و خود شخصاً در آن ها شرکت نمی کردند، که به آنها [[سریه]] می گویند و [[جنگ های صدر اسلام | تعداد]] آنها به روایت [[سیره ابن اسحاق|ابن اسحاق]] ۳۵ سریه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از هجرت مسلمانان به مدینه، مشرکان [[قریش]] اسباب و وسایل باقی مانده آنان را به عنوان سرمایه در کاروان های تجارتی خود استفاده کردند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برای جلوگیری از تجارت اینها، دستور به غارت این کاروان ها دادند تا با ناامن کردن راها، اقتصاد قریش را مختل کنند. به همین دلیل به اصحاب خود دستور [[جهاد]] دادند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
اولین سریه در [[ماه شوال|شوال]] سال اول هجری، [[سریه عبیدة بن حارث|سریه عبیدة بن حارث بن مطلب]] انجام شد و پس از آن [[سریه حمزة بن عبدالمطلب|سریه حمزه سیدالشهدا]]، در [[ماه رمضان|رمضان]] همان سال بود که هر دو بدون درگیری با مشرکان بوده است.&lt;br /&gt;
اولین [[غزوات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله|غزوه]]، [[غزوه بواط]] است که [[ماه ربیع الاول|ریبع الاول]] سال دوم هجری صورت گرفت که بدون نتیجه باقی ماند. پس از این غزوه، غزوه های [[غزوه عشیره|عُشَیره]] و [[غزوه سفوان|سَفَوان]] یا بدر اولی است.&lt;br /&gt;
اولین درگیری بین مسلمین و مشرکین در [[ سریه عبدالله بن جحش ]] صورت گرفت که در آن یک نفر از مشرکان کشته شد و غنایمی بدست آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''جنگ بدر:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هفدهم رمضان این سال نبردی در نزدیکی چاه های بدر بین مسلمانان و مشرکین در گرفت. در این نبرد که به [[غزوه بدر]] مشهور است، مسلمانان توانستند قریشیان را شکست سختی بدهند و هفتاد نفر از قریش کشته و هفتاد نفر اسیر شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر وقایع سال دوم عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*وجوب [[روزه]] ماه [[ماه رمضان|رمضان]]&lt;br /&gt;
*مقرّر شدن [[اذان]] اسلامی و تعیین فصول&lt;br /&gt;
*[[ازدواج]] امیرالمؤمنین [[امام علی علیه السلام|علی بن ابی طالب]] (علیه السلام) با [[حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها|حضرت زهرا]] (سلام الله علیها)&lt;br /&gt;
*[[برخورد با شاعران یهودی و کافر]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سال سوم هجرت====&lt;br /&gt;
از وقایع سال سوم هجری می توان به واکنش پیامبر (صلی الله علیه و آله) به توهین ها و تحریکات شاعران یهودی و مشرک اشاره کرد. همچنین غزوه های [[ غزوه ذی امر |ذی امر]] و بحران و [[سریه]] محمد بن مسلمه و [[ سریه قرده |سریه قرده]] در این سال اتفاق افتادند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:احد0.jpg|300px|thumb|left|مقبره [[حمزه بن عبدالمطلب|حضرت حمزه]] سلام الله و شهدای احد قبل از تخریب ]]&lt;br /&gt;
اما مهم ترین اتفاق سال سوم هجری [[غزوه احد]] است که در هفتم [[ماه شوال|شوال]] آن سال اتفاق افتاد و هفتاد مسلمان از جمله: [[حمزة بن عبدالمطلب|حمزه بن عبدالمطلب]]، [[مصعب بن عمیر]] و... به [[شهادت در راه خدا|شهادت]] رسیدند و هفتاد مسلمان دیگر زخمی شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین در این سال [[ غزوه حمراء الأسد ]] بلافاصله بعد از احد اتفاق افتاد. و [[امام حسن علیه السلام|امام حسن مجتبی]] (علیه السلام) نیز در نیمه [[ماه رمضان]] این سال متولد شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سال چهارم هجرت====&lt;br /&gt;
در این سال دو حادثه تلخ برای [[اسلام]] و مسلمین رخ داد. اولین حادثه، [[ فاجعه رجیع |واقعه رجیع]] و دومین آن، [[سریه بئر معونه|واقعه بئر معونه]] بود. که در اولی، گروهی از اعراب خارج مدینه، از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) درخواست کردند تا عده ای مبلغ را به قبیله آنها بفرستد تا آنها را به اسلام دعوت کنند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نیز شش نفر از اصحاب خود را به همراه آنها فرستادند. ولی آنها این شش نفر را به شهادت رساندند. در حادثه دوم نیز، یک نفر از مردم [[نجد]] از رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، درخواست فرستادن مبلغانی کرد که حضرت چهل نفر را همراه او فرستادند که همه آنها به جز یک نفرشان مانند افراد رجیع به شهادت رسیدند. گویند خبر شهادت هر دو گروه را در یک شب به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رساندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر وقایع سال چهارم هجری عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[غزوه بنی نضیر]]، [[غزوه ذات الرقاع]] و [[غزوه بدر الموعد]]&lt;br /&gt;
*[[سریه ابوسلمه]] و  [[سریه عبدالله بن انیس]]&lt;br /&gt;
*میلاد [[امام حسین علیه السلام|امام حسین]] (علیه السلام) در سوم [[ماه شعبان|شعبان]]&lt;br /&gt;
*وفات [[فاطمه بنت اسد]] مادر [[امام علی علیه السلام|حضرت علی]] (علیه السلام)&lt;br /&gt;
*نزول آیه تحریم [[شراب خواری|شراب]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سال پنجم هجرت (سنة الاحزاب)====&lt;br /&gt;
بی شک مهم ترین رویداد سال پنجم هجری، [[ غزوه خندق ]] یا احزاب است. همچنین در این سال [[ غزوه دومة الجندل ]]،[[ غزوه بنی قریظه ]] و سریه ابوعبیده بن جراح نیز اتفاق افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سال ششم هجرت (سنة الاستئناس)====&lt;br /&gt;
تعداد [[سریه]] های سال ششم بسیار زیاد است. از غزوه هایی که در این سال اتفاق افتاد می توان به [[غزوه بنی لحیان]]، [[غزوه ذى قرد]] و [[ غزوه بنی مصطلق ]] اشاره کرد. ولی بی شک مهم ترین رویداد این سال،[[ صلح حدیبیه ]] است که در [[قرآن]] در [[سوره فتح]] از آن به عنوان «فتح المبین» یاد می شود. &lt;br /&gt;
[[پرونده:حدیبیه.jpeg|300px|thumb|left|بقایای محل امضای صلح حدیبیه در [[مکه]]]]&lt;br /&gt;
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در [[ماه ذی القعده|ذی القعده]] این سال به قصد [[عمره]] بی آن که جنگی در نظر داشته باشد، آهنگ [[مکه]] کرد. [[قریش]] که دیگر از رویارویی با مسلمانان خسته شده بود، با فرستادن سفرایی صلحی را با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در منطقه [[حدیبیّه|حدیبیه]] امضا کرد. مفاد صلح حدیبیه چنین بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*به مدت ده سال صلحی بین دو طرف برقرار شود و جنگی در کار نباشد.&lt;br /&gt;
*مسلمانان هر که را که بی اجازه قریش به مدینه آمد به نزد قریش پس بفرستند.&lt;br /&gt;
*اگر کسی از مسلمانان به نزد قریش رفت، قریش او را پس نخواهد فرستاد.&lt;br /&gt;
*هر دو طرف با هر قبیله ای که می خواهند، مختار به هم پیمانی اند.&lt;br /&gt;
*سپاه اسلام امسال را به مدینه باز می گردد و سال بعد برای سه روز می تواند به مکه بیاید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین قبل از امضای صلح نامه، پیامبر از مسلمانان در کنار درختی [[بیعت]] گرفت که در صورت بروز جنگ میان آنها و قریش، از پیامبر (صلی الله علیه و آله) دفاع کنند. این بیعت به [[ بیعت رضوان ]] یا بیعت شجره معروف است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین در این سال رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نامه هایی را به همراه سفیرانی به سمت کشورهای روم، [[ایران]]، [[مصر]]، [[عمان]]، [[یمن]] و [[بحرین]] فرستادند. پس از صلح حدیبیه و کنار رفتن قریش به عنوان جدی تری خطر برای [[اسلام]]، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرصت پیدا کردند تا کارهای دیگری را از جمله [[دعوت جهانی پیامبر اسلام (ص)|جهانی کردن رسالتشان]] انجام دهند، به همین دلیل نامه هایی را به سران قدرت های آن زمان یعنی روم و ایران و کشورهای تابعه اینان فرستادند و آنها را به اسلام دعوت کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سال هفتم هجرت====&lt;br /&gt;
در این سال نیز  [[سریه]] های زیادی اتفاق افتاد. همچنین در [[ذی القعده]] این سال، حج [[عمره]] ای که در سال گذشته محقق نشده بود، انجام شد که به [[ عمرة القضاء]] معروف است. مهمترین اتفاق این سال [[ غزوه خیبر]] است. در این غزوه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) خطر [[یهود|یهودیان]] را برای همیشه از بین برد. از دیگر اتفاقات این سال بازگشت مهاجران [[حبشه]] به سرپرستی [[جعفر طیار|جعفر بن ابی طالب]] به [[مدینه]] است.&lt;br /&gt;
====سال هشتم هجرت====&lt;br /&gt;
در این سال یکی از مهم ترین اتفاقات [[تاریخ اسلام]] افتاد و آن [[فتح مکه]] به دست مسلمانان بود. پس از آنکه [[قریش]] پیمانی را که در [[حدیبیّه|حدیبیه]] با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بسته بود را شکست، پیامبر به همراهی ده هزار نفر از مسلمانان از مدینه عازم [[مکه]] شدند. حرکت سپاه به صورت مخفیانه بود و تنها زمانی قریشیان از سپاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آگاه شدند که آتش های افروخته شده در اردوی سپاه اسلام را مشاهده نمودند. [[ابوسفیان]] که دید نمی توان در برابر سپاه اسلام مقاومت کند، ناچار [[اسلام]] آورد و از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) امان خواست. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به مردم مکه اعلام کردند هر که در خانه خود بماند، یا به خانه ابوسفیان برود و یا در [[مسجد الحرام]] باشد در امان است مگر  چند نفر که رسول خدا امان را از آنها برداشت. هنگامی که سپاه اسلام وارد مکه شد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به همراه [[امام علی علیه السلام|حضرت علی]] (علیه السلام) وارد [[کعبه]] شدند و آنجا را از بت ها پاک کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جمله اتفاقات دیگر این سال می توان به [[جنگ موته|سریه موته]] در کنار تعداد بسیار زیاد سریه های سال هشتم هجری اشاره کرد، که اولین رویارویی سپاه اسلام با رومیان بود و در آن سه تن از سرداران اسلام و [[صحابی|اصحاب]] پیامبر یعنی پسر عموی ایشان [[جعفر طیار|جعفر طیّار]]، پسرخوانده ایشان [[زید بن حارثه]] و عبدالله بن رواحه به شهادت رسیدند. غزوه های مهم دیگری که در این سال اتفاق افتاد، یکی [[ جنگ طائف | غزوه طائف]] و دیگری [[ جنگ حنین|غزوه حنین]] که میدانی دیگر برای آزمایش یاران راستین رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) بود و نبردی بود بین مسلمانان و مشرکان قبیله هوازن و [[قبیله ثقیف|ثقیف]]. &lt;br /&gt;
====سال نهم هجرت (سنة الوفود)====&lt;br /&gt;
پس از آنکه در سال هشتم هجری قریشیان تسلیم مسلمانان شدند، دیگر قبایل عرب نیز دیگر در خود توان ایستادگی در برابر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را نمی دیدند، به همین دلیل همگی تسلیم اسلام شدند. پیمانی را که سران این قبایل با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) می بستند را «وفد» می گویند. در این سال همچنین آخرین غزوه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) یعنی [[جنگ تبوک| غزوه تبوک]] اتفاق افتاد. در این غزوه بسیاری از چهره های [[نفاق|منافقان]]، پرده از چهره خود برداشتند. همچنین در این غزوه عده ای قصد ترور رسول خدا (صلی الله علیه و آله)  را در عقبه داشتند که در کار خود ناموفق بودند، این افراد به [[اصحاب عقبه]] معروف اند. در این سال همچون سال های قبل، سریه های بسیاری اتفاق افتاد که بیشتر آنها در جهت تخریب بتخانه ها بوده است. [[ ابلاغ سوره برائت ]] توسط [[امام علی علیه السلام|علی بن ابی طالب]] (علیه السلام) نیز در این سال اتفاق افتاده است.&lt;br /&gt;
====سال دهم هجرت====&lt;br /&gt;
در این سال بود که رسول خدا (صلى الله علیه و آله)، [[امام علی علیه السلام|حضرت علی]] (علیه السلام) را به [[یمن]] فرستادند تا مردم آنجا را به اسلام دعوت کنند و ایشان در سفر خود به یمن موفق شدند تا قبایل بسیاری از یمنیان را مسلمان کنند. همچنین در اواخر این سال  مدعیان دروغین  شروع به مبارزه با مسلمانان کردند.  &lt;br /&gt;
[[پرونده:محل آبگیر غدیر.jpg|300px|thumb|left|مکان غدیر در نقشه اطلس تاریخ شیعه]]&lt;br /&gt;
ولی مهمترین اتفاق در [[تاریخ اسلام]]، اعلام [[خلافت]] امیرالمؤمنین [[امام علی علیه السلام|امام علی]] (علیه السلام) در روز [[واقعه غدیر|غدیر]] است. [[شیخ کلینی|شیخ کلینى]] روایت کرده که: حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) بعد از هجرت، ده سال در مدینه ماند و [[حج]] به جا نیاورد تا آن که در سال دهم خداوند عالمیان این [[آیه|آیه]] را فرستاد که: {{متن قرآن|«وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالًا وَعَلَىٰ كُلِّ ضَامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ ﴿﴾ &amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 27 سوره حج|سوره حج، آیه ۲۷.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ ...&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 28 سوره حج|همان، آیه ۲۸.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;»}}؛ و در میان مردم براى اداى حج بانگ برآور تا پیاده و سوار بر هر شتر لاغرى که از هر راه دورى مى آیند به سوى تو روى آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم از اعمال [[حجة الوداع]] فارغ شد، متوجه مدینه شد و حضرت [[امیرالمومنین|امیرالمؤمنین]] علیه السلام و سایر مسلمانان در خدمت آن حضرت بودند و چون به [[غدیر خم]] رسیدند، حق تعالى این [[آیه]] را فرستاد: {{متن قرآن|«يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ...»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 67 سوره مائده|سوره مائده، آیه ۶۷.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; «اى پیغمبر بزرگوار! برسان به مردم آن چه فرستاده شده است بسوى تو از جانب پروردگار تو (در باب نص بر [[امامت]] على بن ابى طالب و خلیفه نمودن او در میان امت خود)». پس فرمود: {{متن قرآن|«... وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ ۚ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ ۗ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ»}}؛&amp;lt;ref&amp;gt;همان&amp;lt;/ref&amp;gt; پس اگر نکنى رسالت خدا را نرسانده ای و خدا تو را نگاه مى دارد از شر مردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول اکرم صلی الله علیه و آله در آنجا [[خطبه غدیر|خطبه غدیر خم]] را قرائت فرمودند و حضرت علی علیه السلام را به جانشینی خود معرفی کردند. سپس همه بر گرد رسول خدا صلى الله علیه وآله و [[امیرالمؤمنین]] علیه السلام جمع شدند و با آن حضرت مصافحه کردند و [[بیعت]] نمودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سال یازدهم هجرت====&lt;br /&gt;
[[رحلت پیامبر اسلام|رحلت پیامبر اکرم]] (صلى الله علیه و آله و سلم) در اواخر [[ماه صفر]] این سال واقع شد، و بعد از آن، برخی [[صحابه]] آن حضرت در [[واقعه سقیفه بنی ساعده |سقیفه بنی ساعده]]، برخلاف توصیه های رسول خدا، [[خلافت]] را از [[حضرت علی]] (علیه السلام) [[غصب]] کرده و به نام خود زدند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معجزات پیامبر اکرم==&lt;br /&gt;
برای پیامبر اسلام به جز [[قرآن|قرآن کریم]]، کرامات و [[معجزه|معجزات]] بسیار دیگری نقل شده است. [[ابن شهر آشوب]] می گوید: ذکر شده که برای آن حضرت ۴۴۴۰ معجزه است که از آنها ۳ هزار معجزه ذکر شده است. و این معجزات چهار نوع است: معجزات قبل از ولادت آن حضرت، معجزات پس از ولادت، معجزات پس از [[مبعث حضرت محمد صلی الله علیه و آله|بعثت]] آن حضرت و معجزات پس از وفات آن حضرت.&amp;lt;ref&amp;gt;ابن شهر آشوب مازندرانى، محمد بن على‌، مناقب آل أبی طالب علیهم السلام، ج۱، ص ۱۴۴&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
در کتاب «[[حیوة القلوب]]» نوشته [[علامه مجلسی]] تعدادی از این معجزات در قالب نقل روایت بیان شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;حیوة القلوب، ج‌۳، ص۴۲۹-۶۶۷&amp;lt;/ref&amp;gt; از مشهورترین معجزات آن حضرت، [[شق القمر|شقّ القمر]] و [[رد الشمس|ردّ الشمس]] را می توان نام برد.&amp;lt;ref&amp;gt; برای تفصیل در این مورد رجوع شود به [http://fa.wikishia.net/view/%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D8%A7%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_(%D8%B5) معجزات پیامبر (ص)، ویکی شیعه] &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==فضائل پیامبر اکرم در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*یکی از القاب [[قرآن|قرآنی]] رسول اکرم صلّى اللّه عليه وآله، &amp;quot;[[رحمة للعالمین]]&amp;quot; است: {{متن قرآن|«وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 107 سوره انبیاء|سوره انبیاء، آیه ۱۰۷.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*خدا از [[پیامبران]] خود عهد گرفته است که اگر زمان او را درک کردند از او پیروی نمایند: {{متن قرآن|«وَإِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثَاقَ النَّبِيِّينَ لَمَا آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتَابٍ وَحِكْمَةٍ ثُمَّ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنْصُرُنَّهُ ۚ قَالَ أَأَقْرَرْتُمْ وَأَخَذْتُمْ عَلَىٰ ذَٰلِكُمْ إِصْرِي ۖ قَالُوا أَقْرَرْنَا ۚ قَالَ فَاشْهَدُوا وَأَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 81 سوره آل عمران|سوره آل عمران، آیه ۸۱.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*خداوند در قرآن پیامبرانش را با نام خطاب می کند در حالی که نبی مکرم اسلام صلّى اللّه عليه و آله را از جهت تعظیم و تکریم با عناوین {{متن قرآن|«يَا أَيُّهَا '''النَّبِيُّ''' جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَافِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ ...»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 9 سوره تحریم|سوره تحریم، آیه ۹.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; و {{متن قرآن|«يَا أَيُّهَا '''الرَّسُولُ''' لَا يَحْزُنْكَ الَّذِينَ يُسَارِعُونَ فِي الْكُفْرِ ...»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 41 سوره مائده|سوره مائده، آیه ۴۱.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; خطاب کرده و هر جا نام مبارک «محمد» را آورده مخاطب نبوده است: {{متن قرآن|«وَمَا '''مُحَمَّدٌ''' إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ ...»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 144 سوره آل عمران|سوره آل عمران، آیه ۱۴۴.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;، {{متن قرآن|«'''مُحَمَّدٌ''' رَسُولُ اللَّهِ ...»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 29 سوره فتح|سوره فتح، آیه ۲۹.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; و {{متن قرآن|«مَا كَانَ '''مُحَمَّدٌ''' أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ وَلَٰكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ ...»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 40 سوره احزاب|سوره احزاب، آیه ۴۰.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*تمام روى زمین براى [[مسجد]] و معبد [[امت]] او جایز است و اُمم پیش از ایشان جز در معبد معین عبادتشان مورد قبول نبوده است.&lt;br /&gt;
*ایشان بر تمامی خلایق مبعوث شدند و انبیاى قبل از ایشان به روایتى هر یک به قومى مبعوث شدند.&lt;br /&gt;
*پیامبران دیگر بر اساس درخواستشان خدا بدان ها عنایتی می فرمود، مانند [[حضرت موسی]] علیه السلام که از خدا [[شرح صدر]] طلب نمود: {{متن قرآن|«قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي»}}،&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 25 سوره طه|سوره طه، آیه ۲۵.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; ولی درباره رسول اکرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود: {{متن قرآن|«... أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 1 سوره شرح|سوره انشراح، آیه ۱.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; آیا ما سینه تو را وسعت ندادیم.&amp;lt;ref&amp;gt; ناسخ التواریخ، ج ۴، ص ۱۸۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سنت پیامبر اکرم==&lt;br /&gt;
[[سنت|سنّت]] پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که عبارت است از قول (سخن)، فعل (رفتار) و تقریر آن حضرت، در کنار [[قرآن]]، یکى از منابع مهم تفکر مذهبی [[اسلام]] در تمام مذاهب آن است. بنابراین هرگاه [[حدیث|حدیثى]] معتبر از پیامبر نقل شود، بدان عمل می‌شود و این کار را عمل به سنت می‌گویند. [[شیعه|شیعه]] با تأسى به [[حدیث ثقلین]] که یکی از موارد سنت آن حضرت است، قول و فعل و تقریر [[معصوم|معصومان]] علیهم السلام را نیز همچون سنت آن حضرت [[حجت]] می داند.&amp;lt;ref&amp;gt; رجوع شود به کتاب شیعه در اسلام، علامه طباطبائی، بخش دوم:«تفکر مذهبی شیعه» &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیامبر اکرم در روایات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[امام علی]] علیه السلام در وصف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: خداوند او را از شجره پیامبران و چراغدان (و جایگاه) روشنایی و بلندای پیشانی (خاندانی بلندپایه و شریف) و ناف [[مکه]] و چراغ های تاریکی و چشمه های [[حکمت]]، برگزید.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج۳۴، ص۲۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*امام علی علیه السلام: و گواهی می دهم که محمد بنده [[خدا]] و فرستاده اوست و سرور بندگانش می باشد. هر زمان خداوند آفریدگان را به دو شاخه تقسیم کرد، او را در بهترین شاخه قرار داد، نه آلوده دامنی در وجود او سهیم شد و نه گنهکاری در وجودش شریک گشت.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج۶۶، ص۳۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*امام علی علیه السلام درباره [[مبعث حضرت محمد صلی الله علیه و آله|بعثت پیامبر]] صلی الله علیه و آله: خداوند در روزگاری او را برانگیخت که مردم گمراه و سرگردان بودند و در [[فتنه]] و [[فساد]] دست و پا می زدند. هوسها آنان را دلباخته خود کرده و از راه به درشان برده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالأنوار (علامه مجلسى)، ج۱۸، ص۲۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;[[امام صادق]] علیه السلام: رسول خدا (صلى الله علیه و آله) به روش بندگان طعام مى خورد، بى‌خوان و به روش بندگان مى نشست یعنى دو زانو و بر زمین مى خوابید، بى‌فراش و مى دانست که او بنده است. در [[حدیث]] دیگر فرمود که: بهترین نان خورش ها نزد آن حضرت سرکه و زیت (روغن) بود.&amp;lt;ref&amp;gt; سنن النبی، علامه طباطبائی.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*امام صادق علیه السلام: رسول خدا صلی الله علیه و آله هیچ گاه به اندازه ژرفای خرد خود با بندگان سخن نگفت. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: ما جماعت [[پیامبران]]، دستور داریم که با مردم به فراخور فهم و خردهایشان سخن بگوییم.&amp;lt;ref&amp;gt; حکم النبی الأعظم صلى الله علیه و آله و سلم (محمدى رى شهرى)، ج۲، ص۲۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شئون پیامبر اکرم==&lt;br /&gt;
[[مرتضی مطهری|شهید مطهری]] بر اساس [[قرآن|قرآن کریم]] سه مقام برای پیامبر اکرم صلی اله علیه و آله بر می شمارد که از طرف خداوند به آن حضرت داده شده است و از ناحیه آن حضرت به [[ائمه اطهار|ائمه]] علیهم السلام که خلفای آن حضرت‌اند می رسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*'''مقام پیغمبری یا رسالت:''' مقام ابلاغ احکام الهی؛ یعنی از طرف خداوند احکام و معارف الهی به او [[وحی]] می شد و او مأمور بود که آنچه را که به او ابلاغ می شد، به دیگران اعلان بکند. از این نظر، او رسول و پیغمبر بود که در آیه ای می فرماید: {{متن قرآن|«مَا عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَاغُ ...»}}.&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 99 سوره مائده|سوره مائده، آیه ۹۹.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*'''مقام قضاوت:''' {{متن قرآن|«فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 65 سوره نساء|سوره نساء، آیه ۶۵.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ این [[آیه]] مربوط به مقام [[قضاوت]] رسول اکرم است نه مقام پیامبری او. معنای آیه این است که مردم باید در مقابل قضاوت تو [[تسلیم]] بشوند.&lt;br /&gt;
*'''مقام حکومت:''' {{متن قرآن|«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ ...»}}&amp;lt;ref&amp;gt; [[آیه 59 سوره نساء|سوره نساء، آیه ۵۹.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ای کسانی که ایمان آورده اید خدا را اطاعت کنید و پیغمبر و [[اولی الأمر|اولی الامر]] از خودتان را اطاعت کنید.&amp;lt;ref&amp;gt;تعلیم و تربیت در اسلام، مرتضی مطهری، در دسترس در [http://www.mortezamotahari.com/fa/bookview.html?BookId=9561&amp;amp;BookArticleID=129533 سایت شهید مطهری]، بازیابی: ۲۷آبان ۱۳۹۲&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{نمایش فشرده|{{پانویس}}}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*قرآن کریم.&lt;br /&gt;
*سید مصطفی حسینی دشتی، معارف و معاریف.&lt;br /&gt;
*جعفر سبحانی، فرازهائی از تاریخ پیامبر اسلام.&lt;br /&gt;
*محمدابراهیم آیتی، تاریخ پیامبر اسلام.&lt;br /&gt;
*رسول جعفریان، سیره رسول خدا.&lt;br /&gt;
*ابن هشام، سیرة النبی، چاپ مصطفی البابی، ۱۳۵۵ ق.&lt;br /&gt;
*مسعودی، مروج الذهب، چاپ مطبعة السعاده، ۱۳۶۷ ق.&lt;br /&gt;
*علامه مجلسى، بحارالأنوار.&lt;br /&gt;
*علامه مجلسى، حیوة القلوب.&lt;br /&gt;
*محمد محمدى رى شهری، حکم النبی الأعظم صلى الله علیه و آله و سلم.&lt;br /&gt;
*شیخ عباس قمی، منتهی الآمال.&lt;br /&gt;
*ناسخ التواریخ، ج ۴، ص ۱۸۱۰.&lt;br /&gt;
*علامه طباطبائی، سنن النبی.&lt;br /&gt;
*تاریخ ‌یعقوبى/ترجمه.&lt;br /&gt;
*تاریخ ‌الطبری/ترجمه.&lt;br /&gt;
*ابونعیم اصفهانی، دلائل‌ النبوة.&lt;br /&gt;
*ابن شهر آشوب مازندرانى، مناقب آل أبی طالب علیهم السلام، قم، ۱۳۷۹ ق‌.&lt;br /&gt;
*مرتضی مطهری، تعلیم و تربیت در اسلام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شناختنامه رسول خدا (ص)}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چهارده معصوم علیهم السلام}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{اسلام}}&lt;br /&gt;
[[رده: پیامبر اکرم]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران]]&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبران اولوالعزم]]&lt;br /&gt;
[[رده:اسلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهل البیت]]&lt;br /&gt;
[[رده:آل عبا]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[رده:شخصیت های قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:شخصیت های ستوده شده در قرآن]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86_%D9%88_%D8%A2%D8%B4%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%86&amp;diff=169334</id>
		<title>خوردن و آشامیدن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86_%D9%88_%D8%A2%D8%B4%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%86&amp;diff=169334"/>
		<updated>2026-08-29T13:08:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;یکى از گرایش‌هاى اصلى [[انسان]]، گرایش به لذّت است؛ از این شاخه، شاخه‌هاى فرعی دیگری منشعب مى‌شود که یکى از آنها خوردن و آشامیدن می‌باشد. اصل خوردن و آشامیدن و التذاذ از مأکولات و مشروبات فى حدّ نفسه از نظر [[اخلاق|اخلاقى]] نه ارزش مثبت دارد و نه منفى؛ ارزش مثبت و منفى هر کدام از اینها در گرو جهت خاصى است؛ یا مربوط به کمّیت است، یا کیفیت یا به [[نیت|نیتى]] است که به آنها تعلق مى‌گیرد و یا سایر تزاحماتى دیگر که با کمالات و مصالح انسانى پیدا مى‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فطرى بودن خوردن و آشامیدن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لذت هایى که از راه خوردن و آشامیدن براى [[انسان]] حاصل مى شود، [[فطرت|فطرى]] هستند و مطلوبیت آنها در حوزه [[اخلاق]] قرار نمى گیرد; یعنى از نظر اخلاق، حکم به خوب و بد آنها نمى توان کرد، چون خوب و بد اخلاقى مخصوص افعال اختیارى است که براى رسیدن به هدف خاصى انجام مى گیرد. اما این ها افعال نیستند، میل هاى فطرى و طبیعى اند که [[الله|خدا]] در سرشت انسان قرار داده است. پس علاقه به لذت خوردن و آشامیدن یک امر فطرى است و مورد مدح و ذم نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براى این مطلب شواهد زیادى از [[آیه|آیات]] کریمه [[قرآن]] مى توان به دست آورد، از جمله، آیاتى که نعمت هاى خدا را در مورد [[رزق]] انسان و خوردن و آشامیدن ذکر مى فرماید و لسان این آیات، لسان منت بر انسان است که چنین نعمت هایى را برایش فراهم کرده است و چنین لسانى با مذموم بودن استفاده از این نعمت ها سازگار نیست. از جمله، آیاتى است که به ذکر فهرست آنها اکتفا مى کنیم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[آیه 27 سوره سجدة|آیه ۲۷ سوره سجده]]، [[آیه 14 سوره نحل|آیه ۱۴ سوره نحل]]، [[آیه 79 سوره غافر|آیه ۷۹ سوره غافر]]، [[آیه 33 سوره یس|آیه ۳۳]] و [[آیه 72 سوره یس|۷۲ سوره یس]]، [[آیه 16 سوره جاثیة|آیه ۱۶ سوره جاثیه]].&lt;br /&gt;
در همه این آیات، نعمت هاى مختلفى از گیاهان و حیوانات دریایى و خشکى را که براى رزق و روزى انسان آفریده شده ذکر مى فرماید و لسانش لسان مذمت و نکوهش نیست بلکه لسان تجویز و ترخیص استفاده از آنهاست. همین طور [[آیه 22 سوره بقره|آیه ۲۲ سوره بقره]] و [[آیه 32 سوره ابراهیم|آیه ۳۲ سوره ابراهیم]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یک سلسله دیگر از آیات صریحا به استفاده از مأکولات و مشروبات امر شده، منتها این گونه امرها دلالت بر مطلوبیت ندارد بلکه فقط جواز و رخصت را مى رساند. فهرست این دسته آیات از این قرار است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[آیه 141 سوره انعام|آیه ۱۴۱]] و [[آیه 142 سوره انعام|۱۴۲ سوره انعام]]، [[آیه 60 سوره بقره|آیه ۶۰ سوره بقره]]، [[آیه 31 سوره اعراف|آیه ۳۱]] و [[آیه 160 سوره اعراف|۱۶۰ سوره اعراف]]، [[آیه 57 سوره بقره|آیه ۵۷]] و [[آیه 172 سوره بقره|۱۷۲ سوره بقره]]. [[آیه 69 سوره انفال|آیه ۶۹ سوره انفال]]، [[آیه 114 سوره نحل|آیه ۱۱۴ سوره نحل]]، [[آیه 88 سوره مائده|آیه ۸۸ سوره مائده]]، [[آیه 54 سوره طه|آیه ۵۴]] و [[آیه 81 سوره طه|آیه ۸۱ سوره طه]]، [[آیه 51 سوره مؤمنون|آیه ۵۱ سوره مومنون]]، [[آیه 15 سوره سبأ|آیه ۱۵ سوره سبا]]، [[آیه 168 سوره بقره|آیه ۱۶۸ سوره بقره]]، [[آیه 15 سوره ملک|آیه ۱۵ سوره ملک]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرآن کریم به تجویز و رخصت براى استفاده از مأکولات و مشروبات اکتفا نکرده بلکه کسانى را که بعضى از مأکولات و مشروبات را بى جا بر خود تحریم کرده بودند مورد مذمت قرار داده است، از جمله [[آیه 32 سوره اعراف|آیه ۳۲ سوره اعراف]]: {{متن قرآن|«قل من حرّم زینة الله التى اخرج لعباده والطیبات من الرزق»}} و در [[آیه 140 سوره انعام|آیه ۱۴۰ سوره انعام]] کسانى که از پیش خود چیزهایى را منع کردند مذمت مى کند: {{متن قرآن|«و حرّموا ما رزقهم الله افتراءً علی الله»}} بر خدا افترا بستند که این ها [[حرام]] است در صورتى که خدا منعى نکرده است.&lt;br /&gt;
در دو مورد از [[حضرت ابراهیم(ع)]] نقل شده که براى اهل [[مکه]] [[دعا]] کرد که خدا آنها را از میوه ها روزى دهد. {{متن قرآن|«وارزق اهله من الثمرات»}} و هم چنین [[آیه 37 سوره ابراهیم|آیه ۳۷ سوره ابراهیم]].&lt;br /&gt;
اینها آیاتى است که دلالت مى کند که استفاده از مأکولات و مشروبات در دنیا ممنوع نیست بلکه مطابق با [[فطرت]] انسان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از طرف دیگر یک دسته آیاتى داریم که دلالت مى کند بر این که در [[آخرت]] هم براى مومنین و اهل سعادت این نعمت ها برقرار است و حکایت مى کند از این که در آن جا هم چنین میلى وجود دارد، از جمله این آیات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[آیه 35 سوره رعد|آیه ۳۵ سوره رعد]]، [[آیه 51 سوره ص|آیه ۵۱ سوره ص]]، [[آیه 71 سوره زخرف|آیه ۷۱]] تا [[آیه 73 سوره زخرف|۷۳ سوره زخرف]]، [[آیه 15 سوره محمد|آیه ۱۵ سوره محمد]](ص)، [[آیه 22 سوره طور|آیه ۲۲ سوره طور]]، [[آیه 52 سوره الرحمن|آیه ۵۲ سوره الرحمن]]، [[آیه 20 سوره واقعه|آیه ۲۰ سوره واقعه]]، [[آیه 24 سوره حاقه|آیه ۲۴ سوره حاقه]]، [[آیه 42 سوره مرسلات|آیه ۴۲ سوره مرسلات]] و [[آیه 25 سوره مطففین|آیه ۲۵ سوره مطففین]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابلش هم آیاتى است مربوط به اکل و شرب اهل [[جهنم]] که حاکى از این است که این نیاز انسان به اکل و شرب حتى در جهنم هم باقى است و دوزخیان هم مأکولات و مشروباتى دارند و از همین راه [[عذاب]] مى شوند، یعنى همان طور که اهل [[بهشت]] اگر میل به خوردنى و آشامیدنى نداشتند این نعمت ها برایشان بى مورد بود، اگر اهل جهنم هم میل به خوردن و آشامیدن نداشتند آن عذاب ها برایشان امکان نداشت، باید این میل در ایشان باشد تا با خوردنى خاصى معذب بشوند. از جمله این آیات است: [[آیه 52 سوره واقعه|آیه ۵۲ سوره واقعه]]، [[آیه 37 سوره حاقه|آیه ۳۷ سوره الحاقه]]، [[آیه 13 سوره مزمل|آیه ۱۳ سوره مزمل]] و [[آیه 5 سوره غاشیه|آیه ۵ سوره غاشیه]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مجموع این آیات استفاده مى شود که این میل، فطرى است و حتى در عالم آخرت هم از انسان سلب نمى شود و در اثر همین میل است که بهشتیان به وسیله نعمت ها متنعم مى شوند و دوزخیان هم به وسیله خوردنى ها و آشامیدنى هاى نامطلوب معذّب مى شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ارزشهای مثبت و منفى خوردن و آشامیدن==&lt;br /&gt;
حال ممکن است پرسیده شود که در مورد خوردن و آشامیدن، مطلوبیت و نامطلوبیت اخلاقى و ارزش مثبت و منفى اخلاقى از کجا پیدا مى شود؟ این مورد هم مثل سایر موارد در اثر انتخاب حاصل مى شود و مربوط به کمیت یا کیفیت یا جهت خاصى است. اگر از اکل و شرب مذمت مى شود ممکن است مربوط به کمیت باشد، مانند این آیه که مى فرماید: {{متن قرآن|«کلوا واشربوا ولاتُسرفوا»}} ([[سوره اعراف]]، آیه ۳۱)؛ یعنى ارزش منفى در اثر کمیت خاصى پدید مى آید. یا در اثر نوع متعلق اکل و شرب است که بازگشتش به یک نوع تزاحم است; یعنى خوردنى ها و آشامیدنى هایى به خاطر مزاحمتى که براى چیزهاى دیگر ایجاد مى کند یا موجب ضررى براى بدن یا روح مى شود، ممنوع مى شود; مثلا بین التذاذ به خوردن و آشامیدن و التذاذ به سلامتى، تزاحم واقع مى شود، پس باید به اندازه اى خورد که به سلامتى لطمه نزند یا چیزى را باید خورد که به سلامتى لطمه نزند و همچنین چیزهایى که ضرر روحى و معنوى دارد بر فرض که ضرر بدنى هم نداشته باشد، مثل خمر و گوشت خوک، یا چیزهایى که بدون نام خدا [[ذبح]] شده اند: {{متن قرآن|«ولا تأکلوا مما لم یذکر اسم الله علیه»}} ([[سوره انعام]]، آیه ۱۲۱).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جمله عواملى که موجب ارزش منفى مى شود، جهت نامطلوب است، مثل این که کسى بخواهد نیروى حاصل از اکل و شرب را در راه [[معصیت]] خدا به کار بگیرد با این که مأکولاتش همه از طیبات است و ضرر مادى و عقلى و اجتماعى هم ندارد، اما به وسیله این اکل و شرب مى خواهد قدرت بر معصیت پیدا بکند، چنین نیتى موجب ارزش منفى مى شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل، گاهى ممکن است ترک خوردن و آشامیدن ارزش مثبت داشته باشد، چون موجب بهتر کار کردن سایر قواى انسان مى شود، زیرا در اثر خوردن، خواه ناخواه مقدارى مزاحمت براى قواى عقلى و فکرى و توجهات نفسانى پیش مى آید، البته تا یک حدش چاره اى نیست چون نیاز بدن باید تأمین بشود، ولى بیش از آن اندازه اى که بدن لازم دارد ارزش منفى پیدا مى کند، چون آدم را کسل و قواى فکرى را تضعیف مى کند و باعث ناتوانى انسان در توجهات قلبى و نیز از دست دادن لطافت قلبى مى شود. این است که ترک خوردن و آشامیدن گاهى ارزش مثبت پیدا مى کند; بهترین نمونه اش [[روزه]] گرفتن است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوى دیگر خود خوردن و آشامیدن هم ممکن است به خاطر «[[نیت]]» ارزش مثبت داشته باشد; یعنى انسان غذا بخورد براى این که قدرت [[عبادت]]، تحصیل علم، کمک به بیچارگان و کارهاى خیر دیگر را داشته باشد، و گاهى هم به عناوین ثانویه دیگرى این ارزش حاصل مى شود مثل این که به خاطر خشنودى پدر و مادر، یا خشنودى دوستان، یا میزبانى که دوست دارد از غذایش تناول کند؛ در چنین مواردى حتى [[مستحب]] است که شخص، روزه استحبابى خودش را هم [[افطار]] کند و اظهار نکند که من روزه دار هستم و از غذاى او تناول کند گرچه این مربوط به [[اخلاق اجتماعی|اخلاق اجتماعى]] است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[قرآن|قرآن کریم]] در مواردى ارزش هاى مثبت و منفى بر اساس همین محورها ذکر شده است، مانند آیاتى که مربوط به [[صوم]] هست، یا صوم واجب یا مطلق صوم که شامل مستحبات بشود یا به خصوص راجع به صوم مستحبى و تطوع، مانند [[آیه 183 سوره بقره|آیه ۱۸۳ سوره بقره]]: {{متن قرآن|«کتب علیکم الصیام»}} که مربوط به روزه واجب است و همچنین آیاتى که مربوط به صوم [[کفاره]] است مانند [[آیه 196 سوره بقره|آیه ۱۹۶ سوره بقره]]، [[آیه 92 سوره نساء|آیه ۹۲ سوره نساء]]، [[آیه 89 سوره مائده|آیه ۸۹ سوره مائده]] و [[آیه 14 سوره مجادله|آیه ۱۴ سوره مجادله]]. این ها مربوط به روزه هایى است که در مورد کفاره انجام مى گیرد. و همین که روزه به عنوان کفاره قرار داده شده معلوم مى شود که روزه یک نورانیتى دارد که آن آلودگى قبلى را از بین مى برد. آلودگى خاصى در اثر [[گناه]] پدید آمده که باید جبران بشود و یکى از راه هاى جبران آن، روزه گرفتن است و اصلا «کفاره» یعنى جبران کننده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ذیل آیات وجوب صوم، این جمله شریفه است: {{متن قرآن|«فمن تطوّع خیرا فهو خیر له و ان تصوموا خیر لکم ان کنتم تعلمون»}} که اطلاق آن شامل روزه مستحبى هم مى شود. همین طور در [[آیه 35 سوره احزاب|آیه ۳۵ سوره احزاب]]، مطلق صائمین و صائمات را مورد ستایش قرار داده است: {{متن قرآن|«والصائمین والصائمات»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینها نمونه هاى روشنى است که دلالت مى کند بر این که ترک اکل و شرب در مواردى و تا حدودى مطلوب است. البته روزه گرفتن تنها ترک خوراک نیست ولى امساک از خوردن و آشامیدن جزو آن است و شاید بتوان گفت که رکن اصلى آن را تشکیل مى دهد. در قرآن کریم به حکمت آن اشاره شده: {{متن قرآن|«لعلکم تتقون»}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین در قرآن از کسانى در مورد اکل و شربشان مذمت شده است، از جمله آیه اى است درباره [[بنى اسرائیل]] که لسانش لسان مذمت است، موقعى که بنى اسرائیل از [[مصر]] خارج و وارد سرزمین [[شام|شامات]] شدند خداى متعال «منّ» و «سلوى» بر آنان نازل کرد. آنان گفتند: {{متن قرآن|«و اذ قلتم یا موسى لن نصبر على طعام واحد»}} ما به یک نوع غذا نمى توانیم اکتفا کنیم، انواع و اقسام غذاها را مى خواهیم. این لسان کما بیش دلالت بر مذمت مى کند با این که غذایى که خدا برایشان نازل مى فرمود غذاى بسیار مطلوبى بود، در عین حال آنان به فکر شکم پرستى بودند و دلشان مى خواست غذاهاى رنگارنگ داشته باشند. مخصوصا در ذیل آیه مى فرماید: {{متن قرآن|«الذى هو ادنى بالذى هو خیر»}} ما غذاى بهتر به شما دادیم شما دنبال بدترش مى گردید؟! این حالتى که آدمى هوسناکانه دنبال این غذا و آن غذا و تفنن در غذا باشد چیز نامطلوبى است و حاکى است از این که انسان یک تعلق قلبى به لذایذ مادى و حیوانى دارد و آن را براى خود هدف قرار داده است. انواع دیگرى از مذمت هاست که مربوط به یکى از جهاتى مى شود که گفتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جمله آیات مربوط به متعلقات اکل و شرب، آیاتى است که امورى را [[حرام|تحریم]] مى فرماید: {{متن قرآن|«انما حرّم علیکم المیته والدم و لحم الخنزیر و ما اُهِل به لغیر الله»}} [[آیه 173 سوره بقره|آیه ۱۷۳ سوره بقره]]، [[آیه 115 سوره نحل|آیه ۱۱۵ سوره نحل]]، و در [[آیه 157 سوره اعراف|آیه ۱۵۷ سوره اعراف]] یک عنوان کلى براى مأکولات و مشروبات و ملاک تحریم و [[حلال|تحلیل]] آنها به دست مى دهد، مى فرماید: {{متن قرآن|«و یحل لهم الطیبات و یحرم علیهم الخبائث»}}. [[پیامبر اکرم|پیغمبر اکرم(ص)]] طیبات و اشیاى خوب و مناسب با وجود انسان را حلال، و پلیدىها و ناپاکى ها را حرام مى فرماید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[آیه 67 سوره نحل|آیه ۶۷ سوره نحل]] مى فرماید: {{متن قرآن|«و من ثمرات النخیل و الاعناب تتخذون منه سکرا و رزقا حسنا»}}. از میوه ها خرما و انگور دو جور استفاده مى کنید: گاهى [[رزق]] حسن از آنها مى گیرید، این میوه ها را همان طور که خدا آفریده و مفید هستند مورد استفاده قرار مى دهید، یا تصرفاتى در آنها مى کنید و تغییر شکل هایى مى دهید که از حسن و طیب آنها نمى کاهد، در مقابلش «سکر» هست (مست کننده) که دیگر رزق حسن نیست، از خبائث و پلیدى هاست و نباید از آن استفاده کنید. شبیه آیه ۹۰ [[سوره مائده]] است: {{متن قرآن|«انما الخمر والمیسر والانصاب والازلام رجس من عمل الشیطان فاجتنبوه»}} و [[آیه 219 سوره بقره|آیه ۲۱۹ سوره بقره]] که مى فرماید: {{متن قرآن|«و اثمهما اکبر من نفعهما»}}. این آیه از جهت بیان تزاحم، روشن تر است، اگر چیزى نفعى هم داشته باشد اما [[اثم]] اکبر و ضرر بیشترى داشته باشد، به واسطه آن ضررش باید از نفعش هم چشم پوشى کرد. این آیه به خوبى نشان مى دهد که در تشریع، جهت تزاحم ملاحظه شده و ملاک اقوی مراعات گردیده و اضعف فداى اقوی شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جمله چیزهایى که ضرر معنوى دارد و قبلا هم اشاره شد، گوشت حیوانى است که براى خدا [[ذبح]] نشده باشد: {{متن قرآن|«ولا تأکلوا مما لم یذکر اسم الله علیه»}}، چون خود استفاده از حیوانات و گرفتن جان آنها یک نوع تصرف در مخلوقاتى است که خدا به آنها حیات داده و حکمت الهى اقتضا مى کرده که آنها زنده باشند و حیات داشته باشند. شما حیات را از اینها مى گیرید و در واقع تصرفى در مملوکات خدا و مخلوقات خدا انجام مى دهید که باید به اذن و نام او باشد. اگر انسان آن قدر غافل باشد و توجه به معنویات در او ضعیف باشد که حتى در موقع کشتن حیوان توجهى به خداى جان آفرین نکند حق ندارد از چنین چیزى تناول کند. پس یک دسته از مأکولات که خوردن آنها منع شده به خاطر رعایت آن جهت معنوى است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دسته دیگرى از ممنوعات هست که بازگشت آن به حقوق مردم و ضررهاى اجتماعى است; یعنى اگر به کیفیت خاصى از مأکولات و مشروبات استفاده شود، ضررهاى اجتماعى دارد و موجب مفاسدى براى جامعه مى شود و حقوق دیگران تضییع مى گردد و از این جهت ممنوع است; مثل آیاتى که دلالت مى کند بر حرمت [[ربا خواری|ربا]] و اموال مردم و اموال یتیمان و... مانند [[آیه 188 سوره بقره|آیه ۱۸۸ سوره بقره]]، [[آیه 29 سوره نساء|آیه ۲۹ سوره نساء]]، [[آیه 130 سوره آل عمران|آیه ۱۳۰ سوره آل عمران]] و همچنین [[آیه 2 سوره نساء|آیه ۲]] و [[آیه 10 سوره نساء|آیه ۱۰ سوره نساء]]. پس به طور کلى آن چه از آیات قرآن به دست آمد این بود که اصل خوردن و آشامیدن و التذاذ از مأکولات و مشروبات فى حد نفسه از نظر اخلاقى نه ارزش مثبت دارد نه منفى. ارزش مثبت و منفى هر کدام از اینها در گرو جهت خاصى است: یا مربوط به کمیت است، یا کیفیت یا به نیتى است که به آنها تعلق مى گیرد و یا سایر تزاحماتى دیگر که با کمالات و مصالح انسانى پیدا مى کند و موجب ضررى در بدن یا در [[عقل]] و فکر و [[روح]] انسان و یا ضررى به اجتماع و بالاخره موجب ضرر اخروى مى شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارزش مثبت آن هم بستگى دارد به این که انسان به چه [[نیت]] و انگیزه اى از این نعمت هاى خدا استفاده کند، اگر نیتش خیر باشد ممدوح است وگرنه داراى مراتب مختلفى از نکوهش خواهد بود. از آیات کریمه [[قرآن]] مى توان استشعار کرد که دو نوع نیت هست که براى استفاده از مأکولات و مشروبات مطلوب است: یکى کسب توانایى بر [[عبادت]] و [[عمل صالح]]. در آیه اى خطاب به پیامبران مى فرماید: {{متن قرآن|«یا ایها الرسل کلوا من الطیبات واعملوا صالحا»}}، این مقارنت «کُلوا من الطیبات» با «واعملوا صالحا» مى تواند اشاره باشد به این جهت که با استفاده از مأکولات طیب است که شما قدرت بر عمل صالح پیدا مى کنید پس اگر انگیزه شما استفاده از این نعمت ها براى قدرت یافتن بر کارهاى شایسته باشد داراى ارزش مثبت خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انگیزه دومى که خیلى روشن تر در آیات روى آن تأکید شده مسأله «[[شکر]]» است که گاهى به دنبال سفارش به خوردن از طیبات مى فرماید: «واشکروا الله» و یا مى فرماید: «لعلکم تشکرون». از این آیات به خوبى به دست مى آید که انگیزه ما باید این باشد و به یک معنا مى توانیم بگوییم که هدف از وجود این نعمت ها و خلق آنها این است که مردم شکر بکنند. شکر یکى از اقسام عبادت است و وسیله اى براى تکامل انسان است. همه این نعمت ها که در اختیار انسان قرار داده شده براى این است که با استفاده از آنها به کمال معنوى و ابدى خودش برسد. یکى از این راه هاى کمال معنوى شکر است و شکر وقتى تحقق پیدا مى کند که شخصى از نعمتى استفاده کند، آن وقت انگیزه شکر در او پیدا مى شود; مثلا وقتى در هواى گرم تابستان یک جرعه آب خنک مى آشامد آن وقت ارزش این نعمت را درک مى کند و به یاد خدا مى افتد و شکر خدا را به جاى مى آورد و آن شکر است که انسان را تعالى مى بخشد و کمال معنوى براى انسان ایجاد مى کند.&lt;br /&gt;
پس مى توانیم از این آیات به دست آوریم که استفاده از مأکولات و مشروبات مثل سایر نعمت هاى الهى اگر به انگیزه شکر باشد داراى ارزش مثبت خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خوردن و آشامیدن در روایات==&lt;br /&gt;
در [[حدیث|روایات]]، مطالب فراوانى در این باب داریم، لکن چون بحث ما بر محور آیات [[قرآن]] دور مى زند، درصدد بررسى و بیان آنها نیستیم، فقط به ذکر یک روایت بسنده مى کنیم. &lt;br /&gt;
در روایت معروفى هست که خداى متعال مى فرماید: «هیچ ظرف پرى نزد من مبغوض تر از شکم پر از غذا نیست». پرخورى و شکم پرورى، هزاران مفسده دارد از جمله آن که: آدمى را از یاد خدا غافل مى سازد، توجهات معنوى و قلبى را ضعیف مى کند، قدرت فکر و تإمل را از انسان مى گیرد، شهوات حیوانى را تقویت مى کند و....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روایات زیادى شرط دستیابى به [[حکمت]] و کمالات روحى و اخلاقى «[[جوع]]» قرار داده شده است; یعنى اگر انسانى بخواهد به این فضایل نایل شود باید گرسنگى بکشد. اگر با سیرى هم مى شد انسان به مقامات معنوى برسد خدا بخل نداشت، این نعمت ها را آفریده که انسان ها استفاده کنند اما وقتى [[اسراف]] و زیاده روى کنند، بیش از اندازه حاجت و نیاز بدن بخورند به طورى که مانع استفاده از دیگر نعمت ها مانند نعمت [[عقل]] و دل و سایر نعمت هاى روحى و معنوى بشود مذموم خواهد بود. یکى از بزرگ ترین نعمت هاى خدا این است که چنین قدرتى را به انسان داده که توجه خود را منعطف به ساحت قدس الهى کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یکى از دعاهاى [[امام سجاد علیه السلام|حضرت سجاد]] ـ سلام الله علیه ـ هست که چه نعمتى بزرگ تر از این که به من اجازه دادى که یاد تو بکنم؟ تو منزهى از یاد ما، ما لیاقت این را نداریم که توجه به ساحت تو پیدا کنیم، همین که تو اجازه دادى که ما به تو توجه پیدا کنیم این خود بزرگترین منتى است که بر ما گذاشته اى. «قلب المومن عرش الرحمن»، دلى که یاد خدا باشد حکم [[عرش]] خدا را دارد، خدا چنین لیاقت هایى به انسان مى دهد آن وقت در اثر خوردن چند لقمه غذا انسان خود را از چنین کرامتى محروم مى کند. این تزاحم است که منشأ این مى شود که خوردن و آشامیدن در یک حدى یا در یک شکل به یک کیفیتى، یا به یک اندازه اى ارزش منفى پیدا بکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین جا باید گفت که مواظب باشید در این کار دچار تفریط نشوید و سلامتى خود را به خطر نیندازید و نیرو و نشاط خود را از دست ندهید. متأسفانه بسیارى از جوان هایى که پاک و مخلص هستند و مى خواهند که سیر معنوى داشته باشند و فضایل اخلاقى را کسب کنند بدون مشورت با کسانى که تجربه دارند کارهایى را انجام مى دهند که سال ها خودشان را از سلامتى محروم مى کنند و آن چنان به ضعف و ناتوانى مبتلا مى شوند که دیگر توان انجام بعضى از واجبات را هم ندارند چه رسد به مستحبات، گاهى ضررهاى جبران ناپذیرى به خود مى زنند که به [[خسران نفس|خسران]] دنیا و [[آخرت]] مى انجامد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطلوبیت کم خوردن براى این است که انسان بتواند از نیروهاى روحى و معنویش بیشتر بهره مند شود، اما اگر خود این کم خوردن موجب محرومیت از سایر توفیقات شود مسلما نامطلوب است. این یکى از موارد خیلى روشن مطلوبیت [[اعتدال]] است که باید حتما در نظر بگیریم. البته مقدار خوراک قاعده کلى ندارد، مزاج ها متفاوت است، سنین اشخاص فرق مى کند و هر کس باید شرایط مختلف مزاجى خود را در نظر بگیرد و از افراط و تفریط بپرهیزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*&amp;quot;خوردن و آشامیدن&amp;quot;، [[محمدتقی مصباح یزدی]]، مجله پاسدار اسلام، شماره ۱۸۰، آذر ۷۵، در دسترس در [http://iec-md.org/khanevadeh/khordan_aashaamidan_quran_mesbaah-yazdi.html مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتن]، بازیابی ۷ اردیبهشت ۱۳۹۴.&lt;br /&gt;
[[رده:آداب و سنن]][[رده:آداب تغذیه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%88%DB%8C_%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=169333</id>
		<title>خواجوی کرمانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%88%DB%8C_%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=169333"/>
		<updated>2026-08-29T12:40:13Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«خواجوی کرمانی»''' (۶۸۹-۷۵۳ ق)، از عرفا و شعرای نامدار مسلمان [[ایران|ایرانی]] در قرن هشتم هجری است. او شاعر [[سبک عراقی]] و [[تخلص|متخلّص]] به «خواجو» بود و به دلیل هنرنمایى‌هایش در عالم [[شعر]]، به «نخل‌بند شعرا» و «خلّاق المعانى» معروف بوده است. از خواجوی کرمانی می‌توان به‌عنوان شخصیت اثرگذار بر [[غزل|غزلیات]] [[حافظ شیرازی]] نام برد.&lt;br /&gt;
{{شناسنامه عالم&lt;br /&gt;
||نام کامل = محمود بن على خواجوی کرمانی&lt;br /&gt;
||تصویر=&lt;br /&gt;
||||زادروز = ۶۸۹ قمری&lt;br /&gt;
|زادگاه = کرمان&lt;br /&gt;
|وفات =  ۷۵۳ قمری&lt;br /&gt;
|مدفن =  [[شیراز]]&lt;br /&gt;
|اساتید =  &lt;br /&gt;
|شاگردان = &lt;br /&gt;
|آثار =  دیوان اشعار، رساله‌ی البادیه، رساله‌ی سبع المثانی، رساله‌ی مناظره شمس و سحاب،...&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
کمال‌الدین ابوالعطا محمود بن على معروف به «خواجوی کرمانی»، در ۲۰ [[ماه ذی الحجه|ذى‌الحجه]] سال ۶۸۹ قمری در کرمان در خانواده‌اى سرشناس به دنیا آمد. هنوز پسر بچه‌اى بیش نبود که شایستگى خود را با سرودن [[قصیده|قصیده]] تاریخ حمام [[یزد|یزد]] نشان داد. این قصیده بر دیوارهاى این بنا نقش شد و براى همیشه باقى ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوران کودکى را در کرمان گذرانید و سپس سفرهاى طولانى به [[حجاز]]، [[شام]]، [[بیت المقدس|بیت‌المقدس]]، [[عراق]]، [[مصر]] و بعضى از بندرهاى خلیج فارس کرد و در این سفرها، توشه‌ها از دانش و تحقیق اندوخت. خواجو چندگاهى در [[بغداد]] اقامت گزید و در سال ۷۳۲ق، [[مثنوی (قالب شعر)|مثنوى]] هماى و همایون را بنام سلطان ابوسعید بهادرخان و وزیرش غیاث‌الدین محمد در آن شهر به انجام رسانید و در سال ۷۳۶ق، به [[ایران|ایران]] بازگشت. اما چون ابوسعید را مقتول یافت و غیاث‌الدین محمد هم مدتى، پس از ورود خواجو به دست مخالفانش به قتل رسید و خواجو به قول خود سلطانیه بى‌سلطان را لایق اقامت ندید، به [[اصفهان]] رفت و پس از چندى اقامت، از آنجا به کرمان و فارس سفر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:خواجو.jpg|بندانگشتی|مقبره خواجوی کرمانی در شیراز]]	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواجوی کرمانی سرانجام در سال ۷۵۳ قمری، در [[شیراز]] بدرود حیات گفت. آرامگاه خواجو در دامنه کوه صبوی (ابتدای جاده شیراز - [[اصفهان]])، در تنگ الله اکبر قرار گرفته و [[قبر]] وی مشرف بر [[دروازه قرآن]] می باشد. آب چشمه معروف رکناباد نیز از کنار مقبره خواجو می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شعر خواجو==&lt;br /&gt;
از میان معاصران خواجو، [[حافظ شیرازی]] از همه مشهورتر است. خواجو، که به سال و تجربه شاعرى بر حافظ تقدم داشت، در مدتى که مقیم [[شیراز]] بود، مانند دوستى که سِمت رهبر داشته باشد، بر اندیشه حافظ پرتو تعلیم افکنده بود و به همین سبب است که در [[دیوان (شعر)|دیوان]] خواجه شیراز [[بیت (شعر)|بیت‌هاى]] بسیارى را مى‌بینیم که به تقلید یا به استقبال از [[غزل|غزل‌هاى]] خواجو ساخته و یا گاه معنى و لفظى از او [[اقتباس]] کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواجو را به دلیل هنرنمایى‌هایش در عالم [[شعر]]، «نخل‌بند شاعران» لقب داده‌اند. دیوان او داراى وجه‌هاى ممتاز است که شامل نغز و معما هم هست و به علاوه، قصیده‌هاى زیادى در نعت [[ائمه اطهار|ائمه]](علیهم السلام) به خصوص [[امام علی علیه السلام|حضرت على]](علیه السلام) سروده است. وى در غزلیاتش از [[سبک عراقی|سبک عراقى]] و [[سعدی]] پیروى کرده و خمسه [[نظامی گنجوی]] را نیز جواب داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#دیوان اشعار&lt;br /&gt;
#شش [[مثنوی (قالب شعر)|مثنوى]] در وزن‌هاى گوناگون با این نام‌ها: سام‌نامه، هماى و همایون، گل و نوروز، روضة الانوار، کمال‌نامه و گوهرنامه. پنج مثنوى اخیر بر روى هم «ستّه خواجو» را تشکیل مى‌دهد.&lt;br /&gt;
#رساله‌ی البادیه&lt;br /&gt;
#رساله‌ی سبع المثانی&lt;br /&gt;
#رساله‌ی مناظره شمس و سحاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*&amp;quot;خواجوی کرمانی، محمود بن علی&amp;quot;، ویکی نور.&lt;br /&gt;
*[http://ganjoor.net/khajoo/ سایت گنجور]، بازیابی: ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۲.&lt;br /&gt;
{{شعر فارسی}}&lt;br /&gt;
[[رده:علمای قرن هشتم]]&lt;br /&gt;
[[رده:عارفان]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعرای پارسی گو]]&lt;br /&gt;
[[رده:شعرای پارسی گوی قرن هشتم]][[رده:شعرای اهل البیت]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87_%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B9_%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B1&amp;diff=169332</id>
		<title>خواجه سمیع زرگر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87_%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B9_%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B1&amp;diff=169332"/>
		<updated>2026-08-29T11:43:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل دائرة المعارف|[[اثر آفرینان]]}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''''خواجه سمیع زرگر'''''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرن: ۱۱ (زنده در ۱۰۷۷ ق)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواهرشناس، منجم و ریاضیدان. وى به جودت طبع و حدّت ذهن شهرت تمام داشت. در اوایل حال، مدتى به کسب علوم پرداخت و در [[علم هیئت|علم نجوم]] و [[ریاضی|ریاضى]] مهارت یافت. به جهت وجه معاش، کسب زرگرى اختیار کرد و در عیار گرفتن زر استاد بنام شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وى در سال ۱۰۷۷ قمری بعد از گزاردن [[حج]] و [[طواف]] و [[زيارت|زیارت]] مرقد مطهر [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلی الله علیه وآله، به وطن مراجعت کرد و در همان ایام در بستر بیمارى افتاد و دار فانى را وداع گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[اثرآفرینان]]، [[انجمن مفاخر فرهنگی]]، ج۳، ص۲۵۵.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:علمای قرن یازدهم]]&lt;br /&gt;
[[رده:منجمان]]&lt;br /&gt;
[[رده:ریاضیدانان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B7%D8%A7%D9%82%D9%89&amp;diff=169331</id>
		<title>خواجه ابوعبدالله طاقى</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B7%D8%A7%D9%82%D9%89&amp;diff=169331"/>
		<updated>2026-08-29T11:38:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل دائرة المعارف|[[اثر آفرینان]]}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''''طاقی سجستانی هروی، ابوعبدالله محمد'''''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرن: ۵ (وفات: ۴۱۶ ق)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وى اهل طاق، شهر کوچکى نزدیک زرنج و از عارفان بنام روزگار خویش بود که در علوم باطن و ظاهر، مقام و درجه‌اى بلند داشت. او از مریدان موسى بن عمران جیرفتى به شمار مى‌رفت و رسوم [[تصوف|صوفیه]] و اشارات ایشان را نیکو مى‌دانست و صاحب ولایت و کرامت و فراست بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیخ‌الاسلام [[خواجه عبدالله انصاری|خواجه عبدالله انصارى]] (۳۹۶-۴۸۱ ق) گفته: هرگز هیچ بزرگى باهیبت‌تر از خواجه ابوعبدالله طاقى ندیده‌ام و او پیر من است و استاد من. اگر او را نمى‌دیدم اعتقاد [[حنبلی|حنبلیان]] نمى‌دانستم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طاقی سجستانی در هرات درگذشت و در مقبره‌ى درب خوش دفن شد و شاهرخ‌میراز بر سر تربت آن بزرگوار عمارتى عالى ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[انجمن مفاخر فرهنگی]]، [[اثرآفرینان]]، ج۴، ص۸۱.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:علمای قرن پنجم]]&lt;br /&gt;
[[رده:عارفان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%85%D8%B3&amp;diff=169330</id>
		<title>خمس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%85%D8%B3&amp;diff=169330"/>
		<updated>2026-08-29T11:15:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«خُمس»''' به یک پنجم منفعت مازاد بر خرج سال گفته می‌شود و حقی است که خداوند برای [[پیامبر]] و [[امام]] و [[سادات]] فقیر در مال افراد قرار داده و [[واجب]] است پرداخت شود. خمس به دو قمست تقسیم می‌شود که یک قسمت آن سهم امام علیه‌السلام است و قسمت دیگر آن سهم سادات فقیر می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خمس در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[خداوند]] در [[آیه 41 سوره انفال|آیه ۴۱ سوره انفال]]، وجوب خمس و مصارف آن را به طور فشرده بیان نموده و اهمیت آن را گوش‌زد کرده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|«وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْ ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبى وَالْیَتامی وَالْمَساکینِ وَابْنِ السَّبِیلِ إِنْ کنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَ ما أَنْزَلْنا عَلى عَبْدِنا»}}؛ (ای مؤمنان) بدانید که آنچه به شما غنیمت و فایده رسد (کم یا زیاد) خمس (یک پنجم) آن مخصوص خدا و رسول و خویشان او و یتیمان و فقیران و در راه ماندگان است اگر به خدا و آنچه بر بنده خود نازل کرده‌ایم دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چه متعارف از غنیمت چیزی است که در جنگ از دشمن به دست می‌آید، ولی با توجه به گفتار اهل لغت که غنیمت را مطلق سود گرفته‌اند و بر حسب روایات فراوانی که از [[پیامبر اسلام|پیغمبر اکرم]] و [[ائمه اطهار|ائمه]] علیهم‌السلام رسیده «[[آیه خمس]]» شامل فوائد و سودهای دیگر نیز می‌گردد. چنان که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «وَاخراجُ الخُمسِ مِنْ کلِّ ما یَملِکهُ اَحَدٌ مِنَ‌ النّاس؛&amp;lt;ref&amp;gt; جامع الاحادیث، ج ۸، ص ۵۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; خمس از هر چه انسان مالک شود اخراج می‌گردد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و شخصی از [[امام موسی کاظم علیه السلام|موسی بن جعفر]] علیه السلام پرسید از چه چیز خمس باید داده شود؟ فرمود: «فی کلِّ ما اَفادَ النّاسُ مِنْ قَلیلٍ اَوْ کثیرٍ؛&amp;lt;ref&amp;gt; وسائل، ج ۶، باب ۸، ‌ص ۳۵۰، ح ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; در هر چیزی که مردم فائده برند کم باشد یا زیاد (باید خمس آن داده شود)».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با در نظر گرفتن روش رسول اکرم و امامان معصوم علیهم‌السلام که خمس را از امور دیگری غیر از غنیمت‌های جنگی نیز می‌گرفته‌اند و موارد فراوانی که نقل شده رسول اکرم صلی الله علیه و آله به دادن خمس امر می‌کرد، از جمله آن حضرت به طایفه بنی قیس نوشت: «فَاَنتُم اِنْ اَقَمْتُمُ الصَّلوهَ و آتَیتُم الزَّکوهَ و اَعطَیتُم سهمَ اللهِ و الصفِی فَاَنتُمْ آمِنونَ؛&amp;lt;ref&amp;gt; اسدالغابه، ج ۱، ص ۳۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; اگر شما [[نماز]] را به پا دارید و [[زکات]] و خمس بدهید در امانید»؛ و آن حضرت همچنان که افرادی را برای جمع‌آوری زکات می‌فرستاد، برای گرفتن خمس نیز مأمورینی را اعزام می‌فرمود، چنان که [[امام علی علیه السلام|حضرت علی]] علیه السلام را به [[یمن]] اعزام داشت و دستور داد خمس را از آن‌ها بگیرد؛&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار، ج ۲۱، ص ۳۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; و مردی از [[قبیله بنی اسد|بنی‌اسد]] را نیز مأمور گرفتن خمس کرد؛&amp;lt;ref&amp;gt; تفسیر عیاشی، ج ۲، ص ۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; لذا جای تردید باقی نمی‌ماند که مقصود از [[آیه خمس]] لزوم خمس در موارد دیگری از سود علاوه بر غنائم جنگی نیز خواهد بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به آن چه ذکر شد و بسیاری از مدارک و روایات دیگر، علمای [[شیعه]] نیز [[فتوا]] داده‌اند که [[آیه]] مزبور شامل سودهای دیگری نیز می‌شود و علاوه بر لزوم دادن خمس غنیمت‌های جنگی، در شش مورد دیگر (که بعداً بیان می‌شود) نیز دادن خمس را [[واجب]] دانسته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته قابل توجهی که آیه مزبور به آن اشاره کرده است اهمیت خمس می‌باشد که می‌فرماید: «باید خمس سودی که می‌برید بدهید اگر به خدا و آنچه بر بنده خود نازل کرده‌ایم ایمان دارید» و می‌رساند که اگر بر کسی خمس واجب شده و از دادن آن خودداری می‌کند، به خدا و آنچه بر پیامبر نازل شده [[ایمان]] و اعتقاد ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt; فروع دین، غلامحسین رحیمی، ص ۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خمس در روایات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۱- [[امام رضا]] علیه السلام مى فرماید: هیچ مالى [[حلال]] نمى گردد مگر از طریقى که خداوند آن را حلال کرده است؛ خمس، پشتوانه ما براى تقویت [[دین|دین]] ما و اداره زندگى ما و کمک به دوستان ما است. با خمس، آبروى خود را از کسانى که از قدرتشان بیم داریم، حفظ مى کنیم. پس خمس را از ما دریغ ندارید و خود را از دعاى ما محروم نکنید.&amp;lt;ref&amp;gt; وسائل الشیعه، ج ۶، ص ۳۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۲- قال الباقر: «لایحلُّ لاَحدٍ أن یَشْتَرِیَ منَ الخُمسِ شَیْئاً حَتّی یَصِلَ الَینا حَقَّنا؛&amp;lt;ref&amp;gt; وسائل، ج ۶، ص ۳۳۷، ح ۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[ابو بصیر|ابوبصیر]] می‌گوید: [[امام باقر]] علیه السلام فرمود: برای هیچ کس حلال نیست که چیزی از خمس (مالی که خمس آن داده نشده) بخرد تا این که حق ما را به ما برساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۳- در [[الکافی (کتاب)|کافى]] به [[سند حدیث|سند]] خود از [[علی بن ابراهیم قمی|على بن ابراهیم]] از پدرش از [[محمد بن ابی عمیر|ابن ابى عمیر]] از حسین بن عثمان از سماعه روایت کرده که گفت: از ابى الحسن ([[امام موسی کاظم علیه السلام|امام کاظم]] علیه السلام) از مساله خمس سؤال کردم، حضرت فرمود: خمس در هر فائده اى که مردم مى برند چه کم و چه زیاد [[واجب]] است.&amp;lt;ref&amp;gt; کافى، ج ۱، ص ۵۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۴- [[امام صادق]] علیه السلام می‌فرماید: به راستی خداوندی که خدائی جز او نیست، چون [[زکات]] را برای ما [[حرام]] کرده، خمس را برای ما قرار داده است و کرامت برای ما حلال است.&amp;lt;ref&amp;gt; وسائل، ج ۶، ص ۳۳۷، ح ۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۵- ابوبصیر می‌گوید: به [[امام صادق]] علیه السلام عرض کردم: کوچکترین چیزی که بنده را داخل آتش می‌کند چیست؟ فرمود: این است که کسی یک درهم مال یتیم را بخورد و ما یتیم هستیم.&amp;lt;ref&amp;gt; وسائل، ج ۶، ص ۳۳۷، ح ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۶- [[امام زمان]] علیه السلام در نامه‌ای که برای [[محمد بن عثمان عمرى|محمد بن عثمان]] (دومین نایب خاص خود) فرستاد در آن نوشته بود: به نام خداوند رحمان و رحیم، [[لعن|لعنت]] خدا و [[فرشتگان]] و تمام مردم بر کسی که یک درهم بدون مجوز مال ما را بخورد.&amp;lt;ref&amp;gt; وسائل، ج ۶، ص ۳۳۷، ح ۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۷- در نامه دیگری که آن حضرت در پاسخ محمد بن عثمان فرستاد نوشت: و اما آنچه پرسیده بودی از عمل کسی که مالی از (خمس) مال‌های ما در دست او است و آن را برای خود [[حلال]] دانسته و بدون دستور ما مانند مال خود در آن تصرف می‌کند؛ هر کس چنین کاری کند ملعون بوده و ما دشمن او هستیم چنان که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود هر کس چیزی از حق [[اهل بیت]] مرا حلال شمرد به زبان من و به زبان هر پیغمبر مستجاب الدعوه ملعون خواهد بود. پس هر کس به ما (در ندادن حق) ستم کند از جمله ستمگران به ما خواهد بود و لعنت خداوند بر او است که خداوند می فرماید لعنت خدا بر ستمگران.&amp;lt;ref&amp;gt; وسائل، ج ۶، ص ۳۷۶، ح ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۸- محمد بن زید طبری می‌گوید: جمعی از مردم [[خراسان]] خدمت [[امام رضا]] علیه السلام رسیدند و از آن حضرت خواستند که خمس را برای آن‌ها حلال کند؛ آن حضرت فرمود: حلال نمی‌کنم، شما به زبان خود را دوست خالص ما معرفی می‌کنید ولی حقی که خدا برای ما قرار داده و ما را برای آن قرار داده که آن خمس است از ما باز می‌دارید و سه بار فرمود: نه برای هیچ یک از شما حلال نمی‌کنم.&amp;lt;ref&amp;gt; وسائل، ج ۶، ص ۳۷۶، ح ۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فلسفه خمس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[احکام شرعی|احکام]] اسلامى بر اساس مصلحت ها و مفسده هایى است که در ذات موضوعات آنها نهفته است و هیچ گاه این احکام بى حساب مقرر نگردیده است. [[حکمت]] و فلسفه بخش قابل ملاحظه اى از احکام اسلامى در [[آیه|آیات]] و [[حدیث|روایات]] توضیح داده شده است؛ بخش دیگر آن را نیز [[عقل]] آدمى با کمک علم و تجربه در گذر زمان مى تواند دریابد. بنابراین وجوب خمس نیز بر اساس مصلحت یا مصلحت هایى است که در حقیقت آن موجود است. چنان که در برخى از روایات به آن اشاره شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عنوان نمونه [[امام صادق]] علیه السلام درباره علت دریافت خمس از مردم مى فرمود: «انّى لَآخُذُ مِنْ احَدِکمُ الدِّرْهَمَ وَ انّى  لَمِنْ اکثَرِ اهْلِ الْمَدینَةِ مالاً، ما أریدُ بِذلِک الَّا انْ تُطَهَّرُوا؛&amp;lt;ref&amp;gt; علل الشرایع، شیخ صدوق، ص ۳۷۷-۳۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; من با این  که از بیشتر اهل [[مدینه]] داراترم، یک درهم (خمس) را هم از شما مى گیرم و از این کار قصدى جز پاک شدن شما ندارم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان  که از [[حدیث]] شریف استفاده مى شود، [[اهل بیت]] علیهم‌السلام از نظر معیشت و گذران زندگى هیچ نیازى به کمک دیگران ندارند و فلسفه اصلى خمس، اداره حکومتى است که آن بزرگواران باید در رأس آن قرار گیرند و مردم را به  سوى پاکى رهنمون شوند. بر همین اساس است که در بعضى از روایات از خمس به عنوان «حق امارت و حکومت» یاد شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام علی علیه السلام|حضرت على]] علیه السلام مى فرماید: آن چه خداى عالم از اسباب و راه هاى معیشت و زندگى مخلوقات در [[قرآن]] بیان فرموده پنج چیز است که عبارتند از: جهت امارت و حکومت، عمران و آبادانى، [[اجاره]]، تجارت و [[صدقات]]؛ اما جهت امارت و حکومت همان خمس است که خداوند تعالى درباره اش  فرمود: {{متن قرآن|«وَاعْلَمُوا انَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَىْءٍ فَانَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِى الْقُرْبى وَالْیتامى  وَالْمَساکینِ...»}}؛ ([[سوره انفال]]، ۴۱) بدانید هر چیزى را که به غنیمت گرفتید خمس آن از آنِ خداوند، پیامبر، خویشاوندان پیامبر، یتیمان و مسکینان است.&amp;lt;ref&amp;gt; وسائل الشیعه، ج ۶، ص ۳۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به این حدیث شریف و [[آیه]] شریفه، خمس در درجه اول مال خداست&amp;lt;ref&amp;gt; مال خداست؛ یعنى حق خداوند است که خمس دهنده باید آن را در راه خداوند (فى سبیل  الله) به مصرف برساند، منتها خداوند همین سهم خود را براى پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و خاندانش قرار داده و شخص موظف است خمس مال خود را به پیغمبر، امام معصوم یا نایب او بپردازد.&amp;lt;/ref&amp;gt; که در نظام حکومتى الهى در اختیار مقام [[رسالت]] و [[امامت]] قرار مى گیرد و در زمان [[غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه)|غیبت]] به [[ولایت فقیه|ولی فقیه]]، مجتهد جامع الشرایط، عالم بالله و امین بر [[حلال]] و [[حرام]] الهى سپرده مى شود تا در راه مصالح مسلمانان، توسعه و ترویج [[فرهنگ]] و معارف اسلامى، تبلیغات، ایجاد سازمان هاى دفاعى و غیره مصرف کند. از این رو، اداره شئون مقام [[ولایت]]، امامت و رهبرى، تقویت مراکز دینى و اسلامى، تقویت بنیه اقتصادى حکومت اسلامى، تضمین استقلال آن، رفع محرومیت ها و نیازمندى هاى جامعه (به  ویژه [[سادات]]) و... از آثار و برکات خمس خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام رضا]] علیه السلام فرمود: «انَّ الْخُمْسَ عَوْنُنا عَلى  دینِنا وَ عَلى  عَیالاتِنا وَ عَلى  مَوالینا؛&amp;lt;ref&amp;gt; جامع احادیث الشیعه، ج ۸، ص ۵۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; همانا خمس کمکى بر [[دین]] (و اهداف دینى)، خاندان و دوستان ماست».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همین رهگذر، مؤمنان نیز باید براى برپایى و نشر آیین خود مایه بگذارند و با پرداخت خمس اموال خود، حکومت اسلامى را در اداره کشور و استقلال آن در تمام زمینه هاى فرهنگى، اقتصادى، سیاسى و نظامى یارى نمایند.&amp;lt;ref&amp;gt; احکام اقتصادى، ج ۱، ص ۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==موارد وجوب خمس== &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هفت چيز «خمس» [[واجب]] مى شود كه عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۱- منفعت كسب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۲- مال [[حلال]] مخلوط به [[حرام]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۳- معدن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۴- گنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۵- جواهرى كه به واسطه غواصى به دست مى آيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۶- غنيمت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*۷- زمينى كه كافر ذمى از مسلمان بخرد.&amp;lt;ref&amp;gt;احكام مالى، سيد مرتضى حسينى فاضل، ص ۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[وسائل الشیعه (کتاب)|وسائل الشیعه]]، شیخ حر عاملی، قم: مؤسسه آل‌البیت لإحیاءالتراث، چاپ اول، ۱۴۰۹ ق.&lt;br /&gt;
*[[علل الشرائع]]، شیخ صدوق، ترجمه سید محمدجواد ذهنى تهرانى؛ قم، انتشارات مؤمنین، چاپ اول، ۱۳۸۰ ش.&lt;br /&gt;
*[[بحارالانوار]]، علامه مجلسى؛ تهران.&lt;br /&gt;
*احکام مالى، سید مرتضى حسینى فاضل.&lt;br /&gt;
*احکام اقتصادى، نعمت الله یوسفیان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای مطالعه بیشتر==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[http://raz.ahlolbait.com/cat/76 &amp;quot;خمس&amp;quot;، سایت راز ماندگاری]&lt;br /&gt;
*[[آیه خمس]]&lt;br /&gt;
{{فقه/احکام}}&lt;br /&gt;
[[رده:واژگان قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:احکام اقتصادی]]&lt;br /&gt;
[[رده:خمس]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%84_%D8%A8%D9%86_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C&amp;diff=169329</id>
		<title>خلیل بن احمد فراهیدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%84_%D8%A8%D9%86_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C&amp;diff=169329"/>
		<updated>2026-08-29T10:38:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«خلیل بن احمد فراهیدی»''' (۱۷۰-۱۰۰ ق)، نحوی، لغوی، ادیب و ریاضیدان بزرگ [[شیعه]] در قرن دوم هجری و واضع [[علم عروض]] بود. [[سیبویه]] و اصمعی از شاگردان او هستند. خلیل فراهیدی در علوم و فنون مختلف صاحب‌نظر و مبتکر بوده و اولین کسی است که لغت‌نامه «[[کتاب العین (کتاب)|العین]]» را برای زبان عربی نوشت.&lt;br /&gt;
{{شناسنامه عالم&lt;br /&gt;
||نام کامل = '''خلیل بن احمد فراهیدی'''&lt;br /&gt;
||تصویر= &lt;br /&gt;
||زادروز = ۱۰۰ قمری&lt;br /&gt;
|زادگاه = [[عمان]]&lt;br /&gt;
|وفات =   ۱۷۰ قمری&lt;br /&gt;
|مدفن =  [[بصره]]&lt;br /&gt;
|اساتید =  ایوب السختیانی، عاصم الاحول، عوام بن حوشب، غالب القطان،...&lt;br /&gt;
|شاگردان = [[سیبویه]]، اصمعی، نضر بن شمیل، ارون بن موسی نحوی، وهب بن جریر،... &lt;br /&gt;
|آثار = [[کتاب العین (کتاب)|کتاب العین]]، زبدة العروض، الامامة، النقط و الشکل، معانی اسماء الحروف،... &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
==ولادت و مذهب==&lt;br /&gt;
خلیل بن احمد بن عَمرو بن تَمیم فَراهیدی در سال ۱۰۰ هجری در [[عمان]] به دنیا آمد و در جوانی به [[بصره]] رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او [[امامیه|امامی]] و [[شیعه]] مذهب بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt; رجال العلامه الحلی، حسن بن یوسف بن علی بن مطهر حلی، ص ۶۷، نشر رضی.&amp;lt;/ref&amp;gt; این را می توان از سخنان زیبا و پرمغزی که خلیل در مقام و منزلت [[امام علی]] علیه السلام بیان نموده فهمید، از جمله:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*از وی سوال شد که به چه دلیل علی علیه السلام [[امام]] همگان است؟ خلیل پاسخ داد: احتیاج الکل الیه و غنائه عن الکل؛ به علت احتیاج همه مردم به آن حضرت و بی نیازی آن بزرگوار از دیگران.&amp;lt;ref&amp;gt; روضات الجنات، ج ۳، ص ۳۰۰؛ سفینه البحار، شیخ عباس قمی، ج ۱، ص ۴۲۶، نشر فراهانی.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*در مورد فضیلت علی علیه السلام از وی سوال شد. خلیل پاسخ داد: چه می توان گفت در حق کسی که دوستان و دشمنان فضائل وی را مخفی کردند؛ دوستان از ترس و دشمنان از [[حسادت]]؛ و با همه این ها فضائل و مناقبش شرق و غرب عالم را فراگرفته است.&amp;lt;ref&amp;gt; همان.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[عبدالله مامقانی|علامه مامقانی]]، پس از ذکر این مطلب می گوید: سوگند به جان خودم که این سخن را باید با نور بر رخ [[حور العین|حور]] نوشت.&amp;lt;ref&amp;gt; تنقیح المقال، ج ۱، ص ۴۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*یونس بن حبیب می گوید: از خلیل بن احمد سوال کردم: چرا [[صحابه|اصحاب]] [[پیامبر]] صلی الله علیه و آله گویا همگی فرزند یک مادر هستند و علی علیه السلام فرزند مادری دیگر؟ خلیل پاسخ داد: زیرا آن حضرت را تقدم در [[اسلام]] و برتری در عمل و شرف و علاقه به [[جهاد]]، از سایرین ممتاز ساخته است.&amp;lt;ref&amp;gt; کشف الغمه فی معرفه الائمه، علی بن عیسی اربلی، ج ۱، ص ۴۱۱، مکتبه بنی هاشمی.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ابوزید نحوی انصاری می گوید: از ابن احمد سوال کردم که چرا مردم علی را رها کردند در حالی که آن حضرت در پیشگاه پیامبر صلی الله علیه و آله و مسلمانان جایگاهی بلند داشت و خدماتش به اسلام بسیار زیاد بود؟ خلیل (در پاسخ گفت): زیرا خداوند او را از دیگران جدا کرده و مردم به اشباه و نظایر خود، متمایل هستند. آیا این [[شعر]] را شنیده ای: و کلّ شکل لشکله آلف * أما تری الفیل یألف الفیلا؛&amp;lt;ref&amp;gt; الامالی، شیخ صدوق، ص ۱۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; هر گروهی به مانند و شبیه خود متمایل است؛ آیا ندیدی فیل را که با فیل الفت و تمایل دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==استادان و شاگردان==&lt;br /&gt;
برخی از استادان خلیل بن احمد فراهیدی عبارتند از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* ایوب السختیانی،  &lt;br /&gt;
* عاصم الاحول،  &lt;br /&gt;
* عوام بن حوشب  &lt;br /&gt;
* غالب القطان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از میان شاگردان او می توان به این افراد اشاره کرد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[سیبویه]]، &lt;br /&gt;
* نضر بن شمیل، &lt;br /&gt;
* ارون بن موسی نحوی، &lt;br /&gt;
* وهب بن جریر، &lt;br /&gt;
* اصمعی.&amp;lt;ref&amp;gt; سیر اعلام النبلاء، ص ۴۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جامعیت در علوم و فنون==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از بدیهی ترین مسائل در زندگی علمی خلیل بن احمد، جامع بودن در دانش های گوناگون است که ارباب تاریخ و یا خودش به آنها تصریح کرده اند. او خود می گوید: آن قدر علوم در اختیار من است که اگر آنها را در اختیار همه بگذارم همه مردم در [[علم]] یکسان خواهند شد؛ ولی می خواهم که عالمان، مؤونه ای داشته باشند.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۲۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین دلیل که ما را بر جامعیت علمی او رهنمون می گردد آن است که وی در علم و دانش ضرب المثل بوده است. این مطلب از بسیاری از اشعار عرب و از جمله [[شعر]] اسحاق بن ابراهیم موصلی در هجو اصمعی&amp;lt;ref&amp;gt; نور القبس، ص ۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; و خالد نجار در هجو توزی&amp;lt;ref&amp;gt; همان.&amp;lt;/ref&amp;gt; برمی آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و سخن دیگر آن که توجی (از ادیبان عرب) می گوید: ادیبان تمام نواحی، در [[مکه]] گردآمده بودیم و در مورد دانشمندان جهان عرب سخن می راندیم و هر کس در برتری ادیب شهر خود بر سایرین تکلم می کرد؛ تا آن که ذکر خلیل به میان آمد. آن گاه ملاحظه کردیم تمام ادیبان و دانشمندان حاضر در مجلس، او را باتقواترین مردم و کلید دانش ها و به وجود آورنده تحول و دگرگونی در علوم دانستند.&amp;lt;ref&amp;gt; مراتب النحویین، ص ۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی از علوم و فنونی که خلیل بن احمد در آنها تبحر یافت بدین شرح است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;۱. نحو:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتابی در [[ادبیات عرب]] نمی توان یافت که دست به دامن نظریات خلیل فراهیدی نشده باشد. او استادی بزرگ و سخنش در این فن حجت قلمداد می گردد. ابن معتز (متوفای ۳۱۸ ه.ق) می گوید: خلیل ابن احمد، داناترین مردم در [[نحو]] و دیگر علوم و دقتش از همگان بیشتر است. وی استاد همه مردم زمان خود و بدون رقیب محسوب می گردد.&amp;lt;ref&amp;gt; طبقات الشعراء، ابن معتز، ص ۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیرافی، ادیب بزرگ عرب (متوفای ۳۶۸ ه.ق) بیان می دارد: تخصص خلیل در نحو و استخراج مسائل آن به نهایت رسیده بود.&amp;lt;ref&amp;gt; اخبار التنحویین والبصریین، قاضی ابوسعید حسن بن عبدالله السیرافی، ص ۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مهارت خلیل در علم نحو همان بس که او استاد [[سیبویه]]، ادیب نامی جهان عرب و اسلام است. [[جلال الدین سیوطی]] (متوفای ۹۱۱ ه.ق) در این مورد می گوید: هرگاه سیبویه در کتاب خود ـ «الکتاب، که دانشوران، آن را قرآن نحو لقب داده اند ـ اظهار می دارد: «وسألته» یا «قال» بدون آن که گوینده را مشخص نماید، مقصودش خلانموذج العلومیل بن احمد است.&amp;lt;ref&amp;gt; بغیه الوعاه، ج ۱، ص ۵۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;۲. لغت:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه تنها مهارت خلیل در الفاظ عربی بر همگان آشکار است و او را امام اهل [[علم لغت|لغت]] می دانند و «[[کتاب العین (کتاب)|کتاب العین]]» را در همین مورد تألیف کرد، بلکه لغت فارسی را نیز پس از آن که در آستانه اضمحلال و ضایع شدن قرار داشت، مرتب و منظم ساخت و بدین وسیله افتخار عرب بر عجم ـ که می گفتند الفاظ عربی به صورت قانونمند جمع آوری شده ولی لغت عجم بدون ضابطه است ـ را از بین برد.&amp;lt;ref&amp;gt; معجم الادباء، ج ۳، ص ۱۲۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;۳. جدال احسن:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلیل می گوید: در یکی از سفرها در حالی که باران به شدت می بارید و من بیمناک از صحرا بودم به [[صومعه]] راهبی پناه بردم و در زدم. راهب سوال کرد: کیستی؟ گفتم: خلیل بن احمد هستم. گفت: تو همان کسی هستی که مردم او را یگانه در علوم عرب می دانند؟ گفتم: چنین می گویند، ولی من خود را در این حد نمی بینم! گفت: اگر پاسخ سه سوال مرا دادی در را به رویت می گشایم و از تو پذیرایی می کنم. گفتم: آن ها چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت آیا چنین نیست که آن چه در عالم غیب وجود دارد، نمونه ای از آن در این دنیا موجود است و ما به همین وسیله بر عالم غیب استدلال می کنیم؟ گفتم: آری، (همین طور است). گفت: تو معتقد هستی که [[الله|خداوند]] جسم و ماده ندارد، در حالی که در این دنیا چیزی را بدین نمونه نمی یابیم. و تو اعتقاد داری بهشتیان می خورند و می آشامند و چیزی از خود دفع نمی کنند و این امر در این دنیا وجود ندارد. و تو بر این باور هستی که نعمت های [[بهشت]] پایان نمی یابد در حالی که آن چه در این دنیاست فناپذیر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: تمام این موارد، نمونه هایی در عالم [[دنیا]] دارد و ما بدین وسیله بر جهان غیب استدلال می کنیم؛ اما در مورد خداوند، هر چند نظیری برای او یافت نمی شود ولی نمونه آن، [[روح]] است که با تمام وجود آن را حس می کنیم، ولی نمی دانیم کجاست و چگونه است و دارای چه خصوصیاتی است و در هنگام [[مرگ]]، خروج روح برای دیگران قابل حس نیست و در عین حال به وسیله افعال و حرکات و تصرفاتمان به وجود روح پی می بریم. و اما آن چه در مورد خوردن و آشامیدن اهل بهشت بیان کردی، پاسخ آن این است که جنین در رحم مادر غذا می خورد در حالی که دفع نمی کند. و اما پایان نیافتن نعمت های خداوند در بهشت، نمونه آن در این دنیا عدد «یک» است که هر چه (تا بی نهایت) بشمریم از یک استفاده می شود و در عین حال زوال ناپذیر است. خلیل در پایان این ماجرا می گوید: پس از این جواب ها راهب در را به روی من گشود و از من پذیرایی نیکویی به عمل آورد.&amp;lt;ref&amp;gt; معجم الادباء، ج ۳، ص ۱۲۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;۴. فلسفه:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشمند معروف، حمزه بن حسن اصفهانی (متوفای ۴۶۰ ه.ق) می گوید: احمد بن طیب که فیلسوف زمان خود بود، خلیل بن احمد را جزء فلاسفه [[اسلام]] می شمرد.&amp;lt;ref&amp;gt; التنبیه علی حدوث التصحیف، حمزه بن حسن اصفهانی، ص ۱۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;۵. حساب:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تسلط او در دانش حساب از آن جا معلوم می گردد که وی تصمیم گرفت این علم را به صورتی آسان به مردم ارائه دهد که حتی اگر کنیزی در دادگاه حاضر شد، مغبون نگردد. روزی در حالی که عمیقا در این فکر بود، با مرکبی برخورد کرد و همین سبب وفاتش گردید.&amp;lt;ref&amp;gt; بغیة الوعاة، ج ۱، ص ۵۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''''۶. علوم ابتکارى‌:'''''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلیل از دانشمندان بزرگ دوران خود به شمار مى‌آید و اختراع برخى از علوم را به وى نسبت داده‌اند، مانند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[علم لغت|علم لغت‌]]؛ وى با نگارش کتاب «العین» در علم لغت، اولین کتاب را در این علم نگاشته است. وى با جمع آورى حدود دو هزار ریشه لغت، یکى از ارزشمندترین و معتبرترین کتاب‌هاى لغت را نگاشته است که پیوسته مورد استفاده و استناد علماى اسلام قرار داشته و دارد.&lt;br /&gt;
*[[علم عروض|علم عروض‌]]؛ اولین کسى که این علم را به صورت منظم مطرح نموده و قواعدى براى آن تنظیم کرده، خلیل بن احمد است. گفته شده، او مقدمات این علم را از یکى از یاران [[امام باقر علیه السلام|امام محمد باقر]] علیه السلام فرا گرفته است. وى علم عروض را به پنج دائره که از آنها پانزده [[بحر (شعر)|بحر]] به دست مى‌آید تقسیم کرده است. [[اخفش]] از شاگردان او در این علم به شمار مى‌آید.&lt;br /&gt;
*موسیقى‌؛ از دیگر ابتکارات خلیل، وضع قوانینى براى علم موسیقى است. وى اگر چه شخصیتى زاهد، عابد و پرهیزگار بود و اهل لهو و لعب و خوشگذرانى نبود، ولى کتابى در این علم نگاشته است که در آن به دسته‌بندى صداها و اقسام آن پرداخته است. اسحاق بن ابراهیم موصلى که از اساتید این فن است بسیارى از دانسته‌هاى خود را همانگونه که خود گفته از ایشان گرفته است. علاوه بر آن، تخصص خلیل در علم موسیقى عامل مهمى در موفقیت ایشان در علم عروض و لغت نیز بوده است.&lt;br /&gt;
*علائم حروف‌؛ از دیگر ابتکارات او اختراع حرکاتى است که ما هم اکنون براى خواندن [[قرآن]] از آنها استفاده مى‌کنیم، مانند فتحه، ضمه، کسره، تنوین، تشدید و دیگر حرکات. قبل از زمان خلیل، حرکات حروف توسط نقطه‌ها مشخص مى‌شد که ابتکار [[ابوالاسود دئلى|ابوالاسود دوئلى]] (م، ۶۹ هجرى)، از یاران [[امام علی علیه السلام|حضرت على]] علیه السلام بوده است. زمانى که نصر بن عاصم و یحیى بن یعمر به دستور [[حجاج بن یوسف|حجاج]]، حروف را نقطه‌گذارى کردند، تشخیص حرکات حروف مشکل شد و خلیل در اینجا حرکات جدید حروف را مطرح ساخت. این حرکات با دقت و هماهنگى خاص انتخاب شده بود و به همین جهت مورد پذیرش همگان قرار گرفت.&lt;br /&gt;
*قواعد [[ریاضی|ریاضى‌]]؛ خلیل بن احمد فراهیدى در علم ریاضیات نیز صاحب نظر بود و از این علم بهره‌هاى فراوان برده بود. برخى از قواعد ریاضى نیز از ابتکارات اوست.&lt;br /&gt;
*قواعد [[صرف]] و [[نحو]]؛ خلیل از اساتید بزرگ علم [[ادبیات عرب|ادبیات]] به شمار مى‌آید. او در قواعد صرف و نحو استادى چیره دست و صاحب نظر است. شاگردان بزرگى نزد او به درس مشغول بودند که هر یک از چهره‌هاى درخشان این علم مى‌باشند، مانند سیبویه، [[ابوالعباس مبرد|مبرّد]]، یونس و [[جارالله زمخشری|زمخشرى]]. راوى روایت مشهور [[امام علی علیه السلام|حضرت على]] علیه السلام (در مورد انواع کلمه) نیز خلیل بن احمد فراهیدى است. همان روایتى که مى‌فرماید: «الکلام ثلاثة أشیاء، اسم و فعل و حرف جاء لمعنى، فالاسم ما أنبأ عن المسمى و الفعل ما أنبأ عن حرکة المسمى و الحرف ما أوجد معنى فی غیره»، یعنى کلام سه بخش است، اسم و فعل و حرف که براى معنایى آمده باشد. اسم از چیزى خبر مى‌دهد که نام اوست و فعل از حرکت آن چیز خبر مى‌دهد و حرف معنایى در غیر خود ایجاد مى‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و تألیفات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضی از مورخان، برای خلیل فراهیدی حدود هفتاد اثر برشمرده اند؛ گرچه نامی از آن ها به میان نیاورده اند.&amp;lt;ref&amp;gt; روضات الجنات، ج ۳، ص ۲۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; اما علامه [[سید محسن امین]]، کتاب های خلیل بن احمد را بدین ترتیب برمی شمرد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[کتاب العین (کتاب)|کتاب العین]]، &lt;br /&gt;
* زبدة العروض، &lt;br /&gt;
* فائت العین، &lt;br /&gt;
* الامامة، &lt;br /&gt;
* الایقاع، &lt;br /&gt;
* النغم، &lt;br /&gt;
* الجمل، &lt;br /&gt;
* الشواهد، &lt;br /&gt;
* النقط والشکل، &lt;br /&gt;
* معانی اسماء الحروف.&amp;lt;ref&amp;gt; اعیان الشیعه، ج ۶، ص ۳۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ویژگی‌های اخلاقی==&lt;br /&gt;
خلیل بن احمد فراهیدی دارای خصوصیاتی بود که موجب تحسین همگان گردید و آنان در مدح او، لب به سخن گشودند. ابوطیب لغوی (متوفای ۳۵۱ ه.ق) بیان داشته است: مانند خلیل، یافت نشد؛ نه قبل از او و نه بعد از او.&amp;lt;ref&amp;gt; مراتب النحویین، ابوالطیب عبدالواحد بن علی اللغوی الحلبی، ص ۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی از ویژگی های ذکر شده در مورد خلیل بن احمد عبارت است از: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;۱. تقوا:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سیوطی|جلال الدین سیوطی]] (متوفای ۹۱۱ ه.ق) می گوید: خلیل بن احمد ضرب المثل [[تقوا]] در زمان خود بود؛ چرا که همه مردم بر این باور بودند که بعد از [[صحابه]] [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله، با تقواتر از وی وجود ندارد. او [[خیرخواهی|خیرخواه]]، [[تواضع|متواضع]] و با [[عفت]] بود.&amp;lt;ref&amp;gt; بغیة الوعاة فی طبقات اللغوبین والنحاة، جلال الدین عبدالرحمان السیوطی، ج ۱، ص ۵۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;۲. زهد:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با آن که خلیل بصری می توانست اموال زیادی گردآوری نماید، در بعضی مواقع حتی یک فلس (پول رایج آن زمان) در بساط نداشت. او با تمام مشقت در نیستان های [[بصره]] روزگار می گذراند و این در حالی بود که شاگردانش به وسیله علومی که از وی آموخته بودند توانستند ثروت زیادی جمع آوری نمایند.&amp;lt;ref&amp;gt; معجم الادباء، ج ۳، ص ۱۲۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; او در خانه ای که از چوب یا نی ساخته شده بود، زندگی می کرد و تنها راه درآمدش باغی بود که از پدر به [[ارث]] برده بود.&amp;lt;ref&amp;gt; همان.&amp;lt;/ref&amp;gt; نکته دیگر در این مورد آن است که پادشاهان و قدرتمندان آرزوی جذب وی را به دستگاه حکومتی خود داشتند تا بر اعتبارشان بیفزایند؛ ولی خلیل، بی اعتنا به همه زخارف دنیوی، [[زهد]] و [[قناعت]] را پیشه خود کرد.&amp;lt;ref&amp;gt; همان.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;۳. جهاد:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلیل بن احمد، در فراسوی تعلیم و تعلّم، به مبارزه با خصم درون و برون نیز اشتغال داشت، به گونه ای که یک سال به [[حج]] مشرف می شد و پروانه وار در حریم دوست [[طواف]] می کرد و سال بعد به جبهه های جنگ می شتافت و به دفاع از سرزمین های اسلامی می پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt; معجم الادباء، ج ۳، ص ۱۲۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;۴. عقل و درایت:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آورده اند که خلیل بن احمد و عبدالله بن مقفع،&amp;lt;ref&amp;gt; عبدالله بن مقفع، مشهور در انشاء و ادب فارسی و عربی است. او در اصل، مجوسی بود ولی به وسیله عیسی بن علی، عموی منصور، ظاهرا مسلمان شد و در واقع بر کفر خود باقی ماند. وی ترجمه کننده کتاب «[[کلیله و دمنه (کتاب)|کلیله و دمنه]]» به عربی و نویسنده کتاب «الدره البهیمه» است.&amp;lt;/ref&amp;gt; علاقه بسیار به ملاقات یکدیگر داشتند تا آن که «عباد بن عباد مهلبی» زمینه این ملاقات را فراهم کرد و آن دو، سه شبانه روز به گفتگو پرداختند و سپس از یکدیگر جدا شدند. آن گاه از خلیل سوال شد: ابن مقفع را چگونه یافتی؟ گفت: مثل او هرگز ندیدم؛ ولی علمش از عقلش بیشتر است. و از ابن مقفع سوال شد: خلیل را چگونه دیدی؟ گفت: مثل او را هرگز ندیدم و عقلش از علمش بیشتر است. و هر دو راست گفتند؛ چرا که [[عقل]] خلیل سبب شد بمیرد در حالی که زاهدترین مردم بود و [[جهل]] ابن مقفع او را به سرنوشت شومی دچار کرد.&amp;lt;ref&amp;gt; معجم الادباء، ج ۳، ص ۱۲۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;۵. حفظ آبروی مسلمان:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی خلیل وارد بصره شد، تصمیم گرفت با ابوعمرو بن علا (ادیب [[بصره]]) مناظره نماید؛ ولی بعد از ورود در مجلس درس او، سکوت کرد و سپس از آن جا خارج شد. از وی سوال شد: چه چیز تو را از مناظره منع کرد؟ پاسخ داد: نگاه کردم و دیدم ابوعمرو مدت پنجاه سال است که ریاست حوزه درسی بصره را عهده دار است. ترسیدم او از پاسخ گفتن به من عاجز شود و [[آبرو|آبروی]] چندین ساله اش در این شهر از بین برود، بدین جهت سکوت کردم.&amp;lt;ref&amp;gt; مرآه الجنان، ج ۱، ص ۳۶۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;۶. گذشت:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلیل بن احمد از کنار گروهی رد شد و شنید در مذمت وی سخن می گویند؛ اما بدون آن که کدورتی از آنان در دل گیرد اشعاری را زیر لب سرود که مضمون آن ها این است: [[نفس]] خود را وادار می نمایم تا از خطای دیگران بگذرد هر چند خطایشان زیاد باشد؛ چرا که تمام مردم یکی از سه گروه هستند: گروه برتر از من، که در این صورت رعایت حق آنان و [[ادب]] بر من لازم است. گروه مساوی با من، پس بخشش لغزش آنان موجب برتری من خواهد شد. گروه پایین تر از من که بخشیدن جرم آنان و خوداری از پاسخ، موجب حفظ آبروی من خواهد گردید، هر چند سرزنش کنندگان ملامتم نمایند.&amp;lt;ref&amp;gt; نورالقبس، ص ۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;۷. تواضع:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شمس الدین ذهبی (متوفای ۷۴۸ ه.ق) می گوید: خلیل بن احمد، متدین، با تقوا، قانع، [[تواضع|متواضع]] و دارای همتی بلند بود.&amp;lt;ref&amp;gt; سیر اعلام النبلاء، شمس الدین ذهبی، ج ۷، ص ۴۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایوب بن متوکل (استاد خلیل) اظهار می دارد: هرگاه خلیل، مطلبی را به کسی تعلیم می نمود، هرگز چنین وانمود نمی کرد؛ ولی اگر از کسی چیزی می آموخت، می نمایاند که از او استفاده کرده است.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص ۴۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در موردی دیگر، خلیل را می یابیم که به نظّام (از ادبای عرب) در حالی که طفلی خردسال ولی آثار بزرگی از وی نمایان بود می گوید: احتیاج ما به فراگیری از تو بیشتر است.&amp;lt;ref&amp;gt; سرح العیون فی شرح رساله ابن زیدون، جمال الدین بن نباته المصری (متولد ۶۸۶ ـ متوفای ۷۶۸ ه.ق) ص ۲۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تواضع خلیل، همان بس که با تمام عظمتش، چنانچه از وی در مورد مطلبی سوال می شد و او جوابش را نمی دانست، با صراحت تمام می گفت: نمی دانم! [[علامه طبرسی]] در «[[مجمع البیان]]» نقل می کند: از خلیل بن احمد سوال شد چرا در [[آیه]] «حتی إذا جاء أحدَهم الموتُ قال ربِّ ارجِعون» ([[سوره مؤمنون|مؤمنون]]، ۹۹) با این که خطاب به خداوند است ولی صیغه جمع آورده شده؟ گفت: نمی دانم. و مردم از این پاسخ لذت بردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وفات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیشتر ادیبان و تاریخ نگاران، وفات خلیل بن احمد را سال (۱۷۰ ه.ق) در [[بصره]] دانسته اند. علی بن نصر می گوید: خلیل را پس از مرگش در عالم رؤیا دیدم و در همان حال با خود گفتم: هیچ یک از گذشتگانمان را در خواب به مانند خلیل با این علم و دانش ندیده بودم. آن گاه از وی سوال کردم: خداوند با تو چگونه رفتار کرد؟ خلیل پاسخ داد: خدای متعال مرا بخشید و مورد ترحم قرار داد و سپس ادامه داد: آن چه اندوختم هیچ یک سودمند واقع نگردید و تنها چیزی که مفید به حال من بود ذکر «سبحان الله و الحمدلله و لا إله الا الله و الله اکبر» بود.&amp;lt;ref&amp;gt; نور القبس، ص ۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلیل می گفت: دوست دارم در پیشگاه خداوند، برترین و نزد مردم متوسط ترین و نزد خود، پست ترین مردم باشم. و پیوسته برای این سه امر، [[دعا]] می کرد.&amp;lt;ref&amp;gt; نور القبس، ص ۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[گلشن ابرار (کتاب)|گلشن ابرار]]، جلد ۵، زندگی نامه &amp;quot;خلیل فراهیدی&amp;quot;.&lt;br /&gt;
*[[نرم افزار جامع الاحادیث ۵ / ۳|نرم افزار جامع الحادیث]] [لوح فشرده]، بخش کتابشناسی، مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی.&lt;br /&gt;
*دائرة المعارف تشیع، ج۷.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:علمای قرن دوم]]&lt;br /&gt;
[[رده:علماء شیعه]]&lt;br /&gt;
[[رده:نحویون]]&lt;br /&gt;
[[رده:لغت شناسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:ادیبان]]&lt;br /&gt;
[[رده:ریاضیدانان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%81%D9%87_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86&amp;diff=169328</id>
		<title>خلیفه سلطان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%81%D9%87_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86&amp;diff=169328"/>
		<updated>2026-08-29T08:02:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«علاءالدین سید حسین»''' معروف به «خلیفه سلطان» یا «سلطان العلماء» (۱۰۶۴-۱۰۰۱ ق)، فقیه اصولی، محدث، متکلم، مفسر، حکیم و شاعر بزرگ [[شیعه]] در قرن یازدهم هجری و از وزرای شاه عباس صفوی، شاه صفی یکم و شاه عباس دوم بود. او از شاگردان [[شیخ بهایی]] بود و خود استاد بزرگانی چون [[آقا حسین خوانساری]] بوده است. سلطان العلماء استعداد سرشاری داشت و با اینكه مدتى از عمر شريفش را در منصبهاى اجرايى مشغول به كار بوده، از نظر علمى نيز تا حد بسیارى رشد كرده كه نمونۀ آن تأليف کتاب‌هاى متعدد در رشته‌هاى مختلف [[فقه]]، [[اصول فقه‌‌‌‌|اصول]]، [[علم کلام|کلام]]، [[منطق]]، [[تفسير]]، [[اخلاق]] و [[ریاضی]] است، که «[[حاشیه معالم سلطان العلماء (کتاب)|حاشیه بر معالم الاصول]]» از مهمترین آنهاست.&lt;br /&gt;
{{شناسنامه عالم&lt;br /&gt;
||نام کامل = سید حسین خلیفه سلطان&lt;br /&gt;
||تصویر= &lt;br /&gt;
||زادروز = ۱۰۰۱ قمری&lt;br /&gt;
|زادگاه = [[اصفهان]]&lt;br /&gt;
|وفات =   ۱۰۶۴ قمری&lt;br /&gt;
|مدفن =  [[نجف]]&lt;br /&gt;
|اساتید =  [[شیخ بهایی]]، ملا محمود اصفهانی، حاج حسین الیزدی،... &lt;br /&gt;
|شاگردان = [[آقا حسین خوانساری]]، [[محمدتقی مجلسی]]، میرزا عبدالرزاق کاشانی، محمد داود تويسركانى،...&lt;br /&gt;
|آثار = [[حاشیه معالم سلطان العلماء (کتاب)|حاشیه بر معالم الاصول]]، حاشیه بر [[الروضة البهیه فی شرح اللمعة الدمشقیه‌ (کتاب)|الروضة البهیه]]، حاشیه بر [[شرایع الاسلام (کتاب)|الشرایع]]، حاشیه بر [[الکافی (کتاب)|الکافی]]، آداب الحج، توضیح الاخلاق، انموذج العلوم،... &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
==ولادت و خاندان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاءالدین سید حسین بن رفیع الدین در سال ۱۰۰۱ هـ.ق&amp;lt;ref&amp;gt;طبقات الاعلام الشیعه علامه شیخ آقا بزرگ تهرانی، تحقیق علی نقی منزوی (موسسه مطبوعاتی اسماعیلیان) ج۵، ص۱۶۸. سید محسن امین، اعیان الشیعه، (دارالمعارف اللمطبوعات بیروت، ۱۴۰۳ق-۱۹۸۳م) المجلد السادس، ص۱۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; در شهر [[اصفهان]]&amp;lt;ref&amp;gt;ریحانه الادب، ج۳، ص۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; متولد شد. وی از جانب پدر با ۲۹ واسطه نسب خود را به [[امام سجاد علیه السلام|امام سجاد]] علیه السلام می رساند.&amp;lt;ref&amp;gt;نک: اسکندر بیک ترکمان (منشی)، تاریخ عالم آرای عباسی، به کوشش ایرج افشار (موسسه مطبوعاتی امیرکبیر با شرکت کتابفروشی تایید اصفهان) ج۲، ص۱۰۴۰. میرزا عبدالله افندی الاصبهانی تعلقیه امل الآمل (تدوین و تحقیق) السید احمد الحسینی (طبع باعتناء) محمود مرعشی، قم: الخیام، ۱۴۱۰ هـ.ق، ص۱۳۵، میزرا محمدعلی، ریحانه الادب، (چاپ دوم: کتابفروشی خیام، چاپخانه شفق) ج۳، ص۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; جد او از علمای متبحر زمان خود بود&amp;lt;ref&amp;gt;همان، ص۹۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و پدرش رفیع الدین، به وفور فضل و کمال موصوف و به سلامت نفس و حقانیت و خیراندیشی معروف بود. اجداد او از علماء و حكام مازندران بوده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مورد این که چرا به علاءالدین حسین، خلیفه سلطان می گفتند: اقوال متفاوت است؛ نویسنده ای این انتساب را از آن جهت می داند که جدش امیر علاءالدین [سلف پنجم او] از خلفای [[تصوف|صوفی]] بر طریقت سلسله متصوفه [[صفویه]] بود... او همچنین سلطان اصفهان [یعنی حاکم آنجا] شد، لذا علاءالدین خلیفه سلطان بود.&amp;lt;ref&amp;gt;تعلیقه امل الامل، ص۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; این لقب به نوه اش امیر سید علی منتقل شد&amp;lt;ref&amp;gt;وقایع السنین والاعوام، ص۵۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; و همچنان در این خاندان تداوم یافت تا به علاءالدین حسین رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تحصیل و استادان ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهترين استاد و مربى سيد حسين علاءالدین پدر بزرگوارش رفیع الدین بود.&amp;lt;ref&amp;gt;ریاض العلما و حیاض الفضلا، جزء الثانی، ص۵۳؛ ریحانه الادب، ج۳، ص۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; با شروع به تحصيل، با ملا خليل بن غازى (متوفاى ۱۰۸۹ قمرى) هم‌درس و هم‌ [[مباحثه]] مى‌شود. داشتن چنين هم‌بحث و همراهى فاضل، در رشد علمى سلطان العلماء تأثير بسزايى داشته است. ارتباط او با ملا خليل قزوینی به حدى بوده كه ملا خليل كتاب «الشافی فی شرح الکافی‌» را به پیشنهاد سلطان العلماء و به نام او تأليف نموده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلیفه سلطان علاوه بر استفاده از محضر پدر بزرگوارش، از ملا محمود زمانى، ملا حسين يزدى و سيد محمد بن على بن محمدحسنى نيز، در زمینه های [[حکمت]]، [[علم کلام|کلام]] و غیره تلمذ نمود&amp;lt;ref&amp;gt;روضات الجنات فی احوال العلماء والسادات، المیرزا محمدباقر الموسوی الخوانساری [مکتبه اسماعیلیان، ۱۳۹۰]، ج۳، ص۲۶۹؛ ریاض العلما و حیاض الفضلا، جزء الثانی، ص۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از آنها اجازاتی نیز داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;ریاض العلما و حیاض الفضلا، جزء الثانی، ص۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; از اساتید دیگر وی می توان به [[شیخ بهایی|شیخ بهائی]]&amp;lt;ref&amp;gt;ریحانه الادب، ج۳، ص۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; که از وی نیز [[اجازه (علم الحدیث)|اجازه]] داشت&amp;lt;ref&amp;gt;اعیان الشیعه، ج۶، ص۱۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; اشاره برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تدریس و شاگردان ==&lt;br /&gt;
خلیفه سلطان همان گونه که مراحل تحصیل را طی می نمود، مقداری از اوقات خود را به تدریس نیز تخصیص داده بود. او از مدرسان مشهور عصر خود بود. در :[[أعيان الشيعة]]» آمده است که در درس او دو هزار نفر حاضر می شدند و هیچ منبر درسی در دوره حیات وی برپا نمی شد مگر آن که برای او نصب می گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;اعیان الشیعه، مجلد السادس، ص۱۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلیفه سلطان تدریس [[معالم الدین و ملاذ المجتهدین (کتاب)|معالم الدین]] و [[شرح لمعه|شرح لمعه]] و مطالب کتبی را که خود، آنها را تصنیف نموده بود به عهده داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;سید حسن صدر، تکمله امل الآمل [تحقیق] السید احمد الحسینی [قم، نشر مکتبه آیه الله مرعشی، ۱۴۰۶ق]، ص۱۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; او طی تدریس خود شاگردان بسیاری را تربیت نمود که برخی از آنها مشهور گشتند. از زمره آنها می توان از افراد ذیل نام برد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[آقا حسین خوانساری]] صاحب مشارق الشموس&lt;br /&gt;
* [[ملا خلیل قزوینی|مولی خلیل قزوینی]] &lt;br /&gt;
* میرزا عیسی پدر [[میرزا عبدالله افندی|صاحب الریاض]] &lt;br /&gt;
* میرزا عبدالرزاق کاشانی &lt;br /&gt;
* مولی [[محمدتقی مجلسی]]&amp;lt;ref&amp;gt;اعیان الشیعه، ج۶، ص۱۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* محمد داود تويسركانى&lt;br /&gt;
* [[علامه مجلسى]]، صاحب [[بحار الأنوار]]&lt;br /&gt;
* ملا ابوالخير محمدتقى فارسى، صاحب رسالة معرفة التقويم&lt;br /&gt;
* ملا محمدسليم رازى&lt;br /&gt;
* سيد حسن، سيد على، سيد محمد و سيد ابراهيم (فرزندان سلطان العلماء).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== فعالیت‌های اجتماعی ==&lt;br /&gt;
به تدريج با رشد علمى خليفة السلطان، او مورد عنايت شاه عباس اول واقع شده و پس از وفات سلمان خان در سال ۱۰۳۳ قمرى، به وزارت گماشته مى‌شود. در همان زمان، پدر بزرگوار ايشان ميرزا رفيع محمد، صدارت شاه عباس را به عهده داشته و آن دو، در يك خانه به مراجعات مردم پاسخ مى‌داده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطان العلماء حدود چهار تا پنج سال وزارت شاه عباس را به عهده داشته و علاوه بر آن، داماد او نيز بوده و در سال ۱۰۳۳ با دختر او [[ازدواج]] كرده است. از اين ازدواج چهار پسر به نامهاى سيد ابراهيم، سيد حسين، سيد رفيع‌الدين محمد و سيد على كه همه از فضلا و بزرگان زمان خود و داراى مقام [[اجتهاد]] و استنباط بوده‌اند، حاصل شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ايشان پس از رحلت شاه عباس، مدت دو سال وزارت شاه صفى را به عهده داشته كه در يكى از جنگها بين او و شاه صفى درگيرى پيش مى‌آيد كه جزئيات آن در منابع تاريخى موجود نيست. در نتيجۀ اين درگيرى، او در سال ۱۰۴۱ از وزارت عزل شده و تمام فرزندانش كور شده و خود او نيز به [[قم]] تبعيد گشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در قم بين ده تا پانزده سال مشغول به مطالعه و تدريس و تأليف مى‌گردد كه كتاب «[[حاشیه معالم سلطان العلماء (کتاب)|حاشيه بر معالم‌الدين]]» را نيز در اين زمان نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از مدتى شاه صفى او را به [[اصفهان]] خوانده و او را به وزارت منصوب كرد. هنگامى كه خليفة السلطان براى [[حج]] به [[مكه]] مكرمه رفته بود، شاه صفى از دنيا رفت و شاه عباس دوم به سلطنت رسيد و پس از قتل مير تقى خان در سال ۱۰۵۲ ق، او را به وزارت منصوب كرد كه تا آخر عمر شريفش (۱۰۶۴ قمرى)، مدت هشت سال و شش ماه وزارت شاه عباس دوم را به عهده داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ديگر فعالیت های او، اقامۀ [[نماز جمعه]] در [[اصفهان]] و ترتيب دفاترى براى [[وقف|اوقاف]] بوده است. وى همچنین مدارس علميه‌اى را بنيان نهاد و اولين كسى است كه مراكز درمانى را در دولت [[صفویه|صفويه]] بنا گذاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خصوصيات ديگر اين بزرگوار اينكه سرپرستى بسيارى از [[علویان|علويین]] و فقرا و اهل علم را به عهده داشته و شبهاى تاريک غذا براى آنان مى‌برده و بين آنان توزيع مى‌كرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جایگاه علمی ==&lt;br /&gt;
خلیفه سلطان یکی از علمای بسیار معروف و دانشمند عصر خویش بود. او از فنون و علوم بهره کلی برده در قواعد [[اصول دین]] مبین در نهایت متانت و فطانت بود.&amp;lt;ref&amp;gt;تذکره نصرآبادی، ص۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; او الحق دانشمند نیکو [[اخلاق]] بود و خلاصه عمر خود را صرف مطالعه و [[مباحثه]] نمود. وی در فنون معقول و منقول سرآمد روزگار گردیده بود و در علم حساب مهارت کامل داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ عالم آرای عباسی، ج۲، ص۱۰۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در مسائل دینی و سیاسی و در امور مملکتی شمّی نیکو به خرج می داد و به راه [[اعتدال]] پیش می رفت. [[عزت]] دنیوی و معنوی او چند سالی به حد اعلی رسید. نشیب و فراز زندگی گاهی خلیفه سلطان را که یک شخصیت علمی و مذهبی و سیاسی بود -از آنجا که در دستگاه سلاطین مختلف و... بوده- گاهی به اوج و زمانی به تبعید کشانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلیفه سلطان به مطالعه کتب سیره و تتبع آثار سلف علاقه خاصی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;عباسنامه، ص۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; او دارای کتابخانه ای عالی بود که انواع کتابها در آن وجود داشت و مطالعه کنندگان از هر جانب به سوی او می آمدند.&amp;lt;ref&amp;gt;اعیان الشیعه، مجلد السادس، ص۱۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین خلیفه سلطان به واسطه عنایت خاصی که به علم و علم آموزی داشت، تعدادی مدارس عالی از خود به جای گذاشت. یکی از آن ها مدرسه ای در قزوین بود که خلیفه سلطان نام داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;مسعود نوربخشی، با کاروان تاریخ، [نشر ایرانشهر ۱۳۷۰]، ص۳۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلیفه سلطان به انگیزه دانش طلبی و یا تمایلات مذهبی، دست به یک سلسله مسافرت های طولانی زد؛ از جمله به [[مصر]] سفر کرد و با علمای قاهره و غیره همنشین شد. با پیشوای [[زیدیه|زیدی]] آنجا هم ملاقات کرد. دو مرتبه نیز به قسطنطنیه سفر کرد و در آنجا مناظراتی نیز با ابن معود المفتی انجام داد.&amp;lt;ref&amp;gt;همان.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در فنون شاعری نیز خبره بود&amp;lt;ref&amp;gt;ریاض العلما و حیاض الفضلا، ج۳، ص۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; و به گونه ای در [[شعر]] و فن آن تبحر داشت که در زمره شاعران عصر خود محسوب می شد.&amp;lt;ref&amp;gt;لغتنامه دهخدا، حرف خ.&amp;lt;/ref&amp;gt; نصرآبادی در [[تذکره]] خود چند [[رباعی]] از او نقل نموده است که به خوبی گویای تبحر او در شاعری است:&amp;lt;ref&amp;gt;نک: تذکره نصرآبادی، ص۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افسوس که عمر گشت بیهوده تلف * دنیا به تعب گذشت و دین رفت ز کف &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رنجید خدا و خلق راضی نشد * ضایع کردیم پاره آب و علف &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌کوش که کیسه تو بی زر باشد * تا در دو جهان عیش تو خوشتر باشد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درهم چه کنی کزان تو درهم باشی * دنیا چه می کنی که دین بر باشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و تألیفات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاریخ [[ایران]] تعداد وزرایی که آثار تألیفی و یا ترجمه ای از خود به جای گذاشته باشند، اندک هستند. در میان این وزرا، [[خواجه نصیرالدین طوسی]] وزیر هلاکوخان مغول، برجسته‌تر می نماید. اما از وزرای دوره [[صفویه]] که آثار مکتوب از خود به جای گذاشته باشند، سلطان العلماء بیشتر چهره نموده است. اگرچه دوره صفویه شاهد تعدادی وزاری خوب و کاردان نظیر شیخعلی خان زنگنه بوده است، اما هیچکدام همچون خلیفه سلطان عالم و دانشمند نبوده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلیفه سلطان آثار زیادی در زمینه های [[فقه]]، [[اصول فقه‌‌‌‌|اصول]]، [[علم کلام|کلام]] و غیره از خود به جای گذاشت.&amp;lt;ref&amp;gt;ریاض العلما و حیاض الفضلا، جزء الثانی، ص۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; به نظر می رسد که تالیفات او بیانگر نکات تازه و بدیعی در عصر خود بوده است. چنانکه یکی از نویسندگان عصر صفوی تالیفات او را مشهور بین اهل علم می داند.&amp;lt;ref&amp;gt;وقایع السنین والاعوام، ص۵۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; نویسنده «[[اعیان الشیعه (کتاب)|اعیان الشیعه]]» اسامی تألیفات او را ۲۵ عنوان نگاشته است که البته تعداد اندکی از آنها اکنون موجود می باشند:&amp;lt;ref&amp;gt;اعیان الشیعه، ج۶، ص۱۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*در [[علم کلام|کلام]]:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#[[حاشیه]] علی الحاشیة القدیمة الحلالیة علی الشرح الجدید اللتجرید &lt;br /&gt;
#حاشیه علی حاشیة الخفری بر شرح [[تجرید الاعتقاد (کتاب)|تجريد]] قوشچى&lt;br /&gt;
#رساله مناظراته مع الشيخ ابی مسعود در قسطنطنیه؛ اين كتاب حاصل زحمات فرزندش سيد على است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*در [[فقه]] و [[اصول فقه]]:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#[[حاشیه معالم سلطان العلماء (کتاب)|حاشیه معالم سلطان العلماء]] «حاشیه علی [[معالم الدین و ملاذ المجتهدین (کتاب)|معالم الدین]]» که در میان آثار او، از همه مشهورتر است و بسیاری از منابع بدان اشاره کرده اند.&amp;lt;ref&amp;gt;وقایع السنین والاعوام، ص۵۸۳؛ ریاض العلما و حیاض الفضلا، ج۲، ص۵۳؛ طرایق الحقایق، ص۲۶۷؛ طبقات اعلام الشیعه، ج۵، ص۱۶۹؛ اعیان الشیعه، ج۶، ص۱۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
#حاشیه علی [[زبدة الاصول (کتاب)|زبدة الاصول]] [[شیخ بهائی]]&lt;br /&gt;
#حاشیه علی [[الروضة البهیه فی شرح اللمعة الدمشقیه‌ (کتاب)|شرح اللمعه]] [[شهید ثانی]]؛ این شرح با عناوین قوله بر الروضه البهیه نگاشته شده است.&lt;br /&gt;
#حاشیه علی [[مختلف الشیعه (کتاب)|مختلف الشیعه]] [[علامه حلی]]&lt;br /&gt;
#حاشیه علی [[قواعد الأحکام (کتاب)|قواعد الاحکام]] علامه حلی&lt;br /&gt;
#حاشیه علی [[شرایع الاسلام (کتاب)|الشرایع الاسلام]] [[محقق حلی]]&lt;br /&gt;
#حاشیه علی شرح المختصر العضدی علی مختصر ابن الحاجب، که در موضوع [[اصول فقه]] است.&lt;br /&gt;
#رساله انموذج العلوم؛ در این اثر بیست مسئله و پاسخ آنها که قبلاً از طرف صاحبنظران مطرح شده بود، توسط خلیفه سلطان مجدداً طرح و به آنها پاسخ گفته است. بسیاری از مسائل طرح شده مربوط به [[منطق]] و [[اصول فقه‌‌‌‌|اصول]] است که در میان آن چند مسئله نیز وجود دارد که از لحاظ شناخت اندیشه های سیاسی او جالب است. از جمله: بحث درباره وجوب عینی یا کفائی [[امر به معروف و نهی از منکر]]، بحث در مورد یاری رساندن به ظالمین و بحث در مورد [[اجماع]] است.&lt;br /&gt;
#رساله در آداب [[حج]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*در [[حدیث]]:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#حاشیه بر [[الکافی (کتاب)|الکافی]] [[شیخ کلینی]]&lt;br /&gt;
#حاشیه بر بعضی ابواب [[من لایحضره الفقیه (کتاب)|من‌ لا‌يحضره‌ الفقيه]] [[شیخ صدوق]]&lt;br /&gt;
#حاشیه بر [[تهذیب الأحکام (کتاب)|تهذیب الاحکام]] [[شیخ طوسی]]&lt;br /&gt;
#حاشیه بر [[الاستبصار (کتاب)|الاستبصار]] شیخ طوسی&lt;br /&gt;
#حاشیه علی شرح [[الأربعون حدیثا (شیخ بهائی) (کتاب)|الأربعون حدیثا]] [[شيخ بهايى]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ادعیه و اعمال:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#حاشیه بر [[مفتاح الفلاح (کتاب)|مفتاح الفلاح]] [[شیخ بهایی|شیخ بهائى]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[منطق]]:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#حاشیه بر شرح الشمسیه&lt;br /&gt;
#حاشیه بر شرح المطالع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[تفسیر قرآن|تفسیر]]:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# حاشيه بر [[انوار التنزیل و اسرار التأویل (کتاب)|تفسير بيضاوى]]&lt;br /&gt;
# حاشيه بر [[الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل (کتاب)|تفسیر كشاف]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* حساب و [[ریاضی]]:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#حاشیه بر خلاصة الحساب [[شیخ بهایی|شیخ بهائی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[اخلاق]]:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#توضیح الاخلاق، خلاصۀ كتاب «[[اخلاق ناصری (کتاب)|اخلاق ناصری]]» تأليف [[خواجه نصیرالدین طوسی|خواجه نصیرالدین طوسی]] (به فارسی) که آن را به امر شاه صفی اول تالیف کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[شعر]]:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#[[دیوان (شعر)|دیوان شعر]] او به فارسی در حدود ده هزار بیت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==در نظر عالمان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* صاحب [[أمل الآمل]]: «عالم محقق مدقق عظيم الشأن جليل القدر صدر العلماء».&lt;br /&gt;
* صاحب [[ریاض العلماء (کتاب)|رياض العلماء]]: «فاضل عالم محقق مدقق جامع في أكثر الفنون، شاعر، منشىء، كان علاّمة عصره و أستاذ علماء دهره، صاحب التصانيف المحررة و التآليف المجوّدة المقرّرة».&lt;br /&gt;
* صاحب [[اعیان الشیعه (کتاب)|أعيان الشيعة]]: «و مجمل القول إنّه فقيه أصولي محدث حكيم متكلم مفسر محقق مدقق أخلاقي جامع لأصناف العلوم العقلية و النقلية، مؤلف مهذب التأليف هذا مع تحمله أعباء الوزارة و شؤون إدارة المملكة».&lt;br /&gt;
* صاحب [[جامع الرواة (کتاب)|جامع الرواة]]: «جليل القدر عظيم الشأن رفيع المنزلة من وجوه هذه الطائفة و ثقاتها و أثباتها و أعيانها، أمره في الجلالة و عظم الشأن و سمو الرتبة و الثقة أشهر من أن يذكر و فوق ما يحوم حوله العبارة، كان عالماً بالعلوم العقلية و النقلية، له تصانيف...»&lt;br /&gt;
* صاحب [[روضات الجنات]]: «السيد السند الوزير، و الركن المعتمد الكبير، علاء الدولة والدين، كان من أعاظم الفضلاء و الأعيان، و أناخم النبلاء في أفنان في كل ما أتى عليه حق التحقيق و مدققاً حل ما توجه إليه كل التدقيق، عجيب الفطرة و الوجدان، غريب الفكرة و الإمعان، بديع التصرف في العلوم، رفيع التدرب في الرسوم، مالك أزمّة الحكومة بين الخلائق في زمانه، و صاحب صدارة الأئمة و العلماء في أوانه، مفوضاً إليه أمر النصب و العزل من أهل العلم و الفضل».&lt;br /&gt;
* صاحب الفوائد الرضوية: «وزير و ركن معتمد كبير، عالم محقق، مدقق عظيم الشأن، جليل القدر، علاء الدولة والدين و الدنيا، صاحب صدارة الأئمة و العلماء، إليه أمر النصب و العزل من أهل العلم و الفضل».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وفات ==&lt;br /&gt;
سلطان العلماء حسينى، در اواخر عمر نیز در پیشرفت [[اسلام]] پس از تبعید رنجها کشید و مسافرت‌ها نمود. سرانجام در مراجعت از سفر قندهار، در اشرف مازندران به سختی مریض شد و در سال ۱۰۶۴ هجری جهان فانی را وداع گفت. سپس بدن مطهر او را به [[نجف]] اشرف برده و در جنوب شرقى [[حرم امیرالمؤمنین علیه السلام|حرم مطهر امام علی]] علیه السلام، در محلى بنام كشوانيه به خاک سپردند. &lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
*&amp;quot;خلیفه سلطان (سلطان العلماء)، فقیه و وزیر اعظم عصر صفوی&amp;quot;، علیرضا کریمی، مجله حکومت اسلامی، شماره۶، [http://www.hawzah.net/fa/article/articleview/88041?ParentID=79241 پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه]، بازیابی: ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۳.&lt;br /&gt;
*&amp;quot;سلطان العلماء، حسینى مرعشى&amp;quot;، [http://www.al-shia.org/html/far/5ola/andishmandan/298.htm مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت]، بازیابی: ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۳.&lt;br /&gt;
*&amp;quot;سلطان‌العلماء، سید حسین بن محمد&amp;quot;، ویکی نور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:علمای قرن یازدهم]]&lt;br /&gt;
[[رده:علماء شیعه]]&lt;br /&gt;
[[رده:فقیهان]]&lt;br /&gt;
[[رده:اصولیون]]&lt;br /&gt;
[[رده:محدثان]]&lt;br /&gt;
[[رده:متکلمان]]&lt;br /&gt;
[[رده:دولتمردان]]&lt;br /&gt;
[[رده:مدفونین در حرم امام علی علیه السلام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%84%D9%81%D8%A7%DB%8C_%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=169327</id>
		<title>خلفای نخستین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%84%D9%81%D8%A7%DB%8C_%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86&amp;diff=169327"/>
		<updated>2026-08-29T04:33:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[شیعه]] معتقد است که [[خلافت]] و [[امامت]] مسلمین، یک مقام عادى نیست، بلکه یک منصب الهى و آسمانى است که با تعیین مردم حتى [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] (صلی الله علیه وآله) واقع نمی‌شود، بلکه باید [[خلیفه]] و [[امام]]، شخص [[معصوم|معصومى]] باشد که به احتیاجات [[بشر]] دانا و بصیر باشد و چنین شخصى با تعیین [[الله|خداوند]] مشخص مى‌گردد. و پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در این خصوص در واقعه [[غدیر خم]] - که چند ماه قبل از وفات ایشان بود - به دستور خداوند از مردم براى [[امام علی علیه السلام|على ابن ابی‌طالب]] علیه‌السلام [[بیعت]] گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما علیرغم این تعیین الهی، بلافاصله پس از [[رحلت پیامبر اسلام|رحلت پیامبر]] صلی الله علیه وآله و در حالی که [[اهل بیت]] علیهم‌السلام و عده اى از [[صحابی|صحابه]] ممتاز، سرگرم [[تجهیز میت|تجهیز]] پیکر شریف پیامبر بودند، عده دیگرى از مسلمانان - از هر دو گروه [[انصار]] و [[مهاجرین]] - در محلى به نام «[[واقعه سقیفه بنی ساعده|سقیفه بنى‌ساعده]]» جمع شدند و بدون توجه به تعیین الهی، پیرامون تعیین جانشین پیغمبر به مذاکره و [[جدال و مراء|جدال]] پرداختند و نهایتاً [[ابوبکر]] را به جانشینی پیامبر تعیین نمودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعیین ابوبکر موجب شد که تصدی خلافت در طول سه دهه پس از وفات پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله -یعنی از سال ۱۱ تا سال ۴۰ هجری- چنین رقم بخورد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[ابوبکر]]، ۱۱-۱۳ هـ.ق؛&lt;br /&gt;
*[[عمر بن خطاب ]]، ۱۳-۲۳ هـ.ق؛&lt;br /&gt;
*[[عثمان بن عفان]]، ۲۳-۳۵ هـ.ق؛&lt;br /&gt;
*[[امام على]] (علیه‌السلام)، ۳۵-۴۰ هـ.ق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر بن خطاب توسط ابوبکر، و عثمان نیز توسط [[شورای شش نفره خلافت|شورای شش نفری]] -که عمر تعیین نموده بود و دستورالعمل خاصی برایش تعیین نموده بود- تنها با نیمی از آراء به خلافت تعیین گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که این دوره، با توجه به نزدیکی آن به دوران حضور [[پیامبر]] صلی الله علیه وآله و حضور فعال [[صحابه]] پیامبر در صحنه‌های اجتماعی در مقایسه با دوره‌های پس از آن، به [[سنت]] پیامبر نزدیک‌ تر می‌نمود و نیز خلافت همچون دوره‌های بعدی صورت موروثی نیافته بود، به همین جهت [[اهل سنت]] این چهار خلیفه را بعدها «خلفای راشدین» نام نهادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[دائرة المعارف بزرگ اسلامی (کتاب)|دایرة‌المعارف بزرگ اسلامی]]، مدخل &amp;quot;اسلام&amp;quot;، ابوالقاسم گرجی، تهران، ۱۳۶۷، ج۸، ص۴۰۲ـ۴۰۰.&lt;br /&gt;
*[http://www.hawzah.net/FA/ArticleView.html?ArticleID=3935 &amp;quot;خلفای راشدین&amp;quot;، سایت حوزه].&lt;br /&gt;
*[[شیعه در اسلام]]، [[علامه طباطبائی|علامه طباطبایی]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ اسلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:خلفای نخستین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81%D8%AA_%D8%B9%D8%AB%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%86_%D8%B9%D9%81%D8%A7%D9%86&amp;diff=169326</id>
		<title>خلافت عثمان بن عفان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81%D8%AA_%D8%B9%D8%AB%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%86_%D8%B9%D9%81%D8%A7%D9%86&amp;diff=169326"/>
		<updated>2026-08-28T13:20:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{تقویم|سال=سال 24 هجری قمری|روز=1 محرم}}&lt;br /&gt;
{{خوب}}&lt;br /&gt;
«[[عثمان بن عفان]]» در [[شورای شش نفره خلافت|شوراى شش نفرى]] که [[عمر بن خطاب]] برای انتخاب [[خلیفه]] ترتیب داده بود، در اوایل [[ماه محرم]] سال ۲۴ هجرى به [[خلافت]] رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تشکیل شورای خلافت==&lt;br /&gt;
هنگامى که [[عمر بن خطاب]] (دومین خلیفه مسلمین) بدست «فیروز ابولؤلؤ» در [[مدینه]] زخمى گردید و به مرگ خود اطمینان پیدا کرد، [[عبدالرحمن بن عوف]] (یکى از [[صحابه]] [[رسول خدا]] صلى الله علیه وآله) را فراخواند و نخست به وى پیشنهاد نمود که جانشینى وى را بپذیرد. اما عبدالرحمان آن را فراتر از توانایى خویش دید و از پذیرفتن مسئولیت سنگین آن، خوددارى کرد. آنگاه عمر بن خطاب به وى دستور داد تا پنج تن از بزرگان صحابه را گرد آورد و با خود، یک [[شورای شش نفره خلافت|شوراى شش نفرى]] تشکیل دهد و از میان آنان، یک نفر را به عنوان [[خليفه|خلیفه]] مسلمانان برگزیده و سایرین با او [[بیعت]] نمایند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعضاى شورا عبارت بودند از: [[على بن ابى طالب|امام على بن ابى‌طالب]] علیه السلام، عبدالرحمن بن عوف، [[عثمان بن عفان]]، [[زبیر بن عوام]]، [[طلحة بن عبیدالله]] و [[سعد بن ابی وقاص|سعد بن ابى وقاص]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین عمر بن خطاب دستور داد فرزندش [[عبدالله بن عمر]] و دو شخصیت منتسب به خاندان پیامبر صلى الله علیه و آله، یعنى [[امام حسن]] علیه السلام و [[عبدالله بن عباس]]، بدون داشتن حق رأى، به عنوان ناظر در جلسه حضور داشته باشند.&amp;lt;ref&amp;gt;تحلیلى از زندگانى امام حسن مجتبى علیه السلام، ص ۱۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==چگونگی انتخاب خلیفه==&lt;br /&gt;
عمر بن خطاب به اعضاى شورا، سه روز فرصت داد تا با بررسى جهات و جوانب حکومت و اوصاف و شایستگى هاى افراد، یک تن را برگزینند. وى، «[[ابوطلحه انصاری|ابو طلحه انصارى]]» را با ۵۰ نفر نیروى مسلح، مامور تشکیل جلسه و توافق نهایى اعضاء و اجراى مصوبات آن نمود و به او دستور داد که آراى اقل باید تابع آراى اکثر باشد و اگر طرفین، مساوى (سه به سه) شدند، ترجیح با طرفى است که عبدالرحمن بن عوف در آن باشد. هر که با تصمیمات آن مخالفت ورزد، با شمشیر سرش را از بدن جدا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه اعضاى شورا آغاز گردید و به بحث و تبادل نظر پرداختند. آنان سه روز را در اتاقى در بسته گفتگو کردند و سرانجام، سه تن از آنان، راى خود را به دو نفر واگذار کردند و به این صورت که [[زبیر بن عوام]]، راى خود را به [[امام على]] علیه السلام واگذار کرد و عبدالرحمان بن عوف و [[سعد بن ابی وقاص|سعد بن ابى وقاص]]، هم به امام على علیه السلام و هم به [[عثمان بن عفان]] راضى بودند. [[طلحة بن عبیدالله|طلحة بن عبیدالله]] در آن هنگام که در سفر بود، نتوانست در جلسه شورا حاضر گردد. وى پس از [[بیعت]] با عثمان، از سفر برگشت و به این امر رضایت داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به هر حال، دو نفر از میان اعضاى شورا یعنى حضرت على علیه السلام و عثمان بن عفان، نامزد [[خلافت]] شدند. مهلت سه روز به پایان رسید و همه چشم انتظار معرفى خلیفه جدید بودند. عبدالرحمن در این هنگام، غیر از گفتگوهاى فردى و جلسه اى با امام على علیه السلام و عثمان بن عفان، با برخى از بزرگان [[صحابه]] نیز مشورت هایى مى کرد و نظرات آنان را جویا مى شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالرحمن به پیروى از [[عمر بن خطاب]]، تمایل باطنى به خلافت امام على علیه السلام نداشت و انتخاب آن حضرت براى عضویت در شورا را، تنها براى مشروعیت بخشیدن ظاهرى کار انتقال خلافت مى دانست و در حقیقت، نیت آنان انتخاب عثمان بن عفان بود. عبدالرحمن به دنبال گریزگاهى مى گشت که عثمان را به تخت خلافت بنشاند، ولى با هر کسى گفتگو مى کرد، آنان على بن ابى طالب علیه السلام را بخاطر کمالات نفسانى، سبقت در [[اسلام]] و خویشاوندى با [[رسول خدا]] صلى الله علیه و آله، بر عثمان ترجیح مى دادند. شاید منظور عبدالرحمن در گفتگو با بزرگان صحابه، راضى کردن آنان به خلافت عثمان بود و از این راه، زمینه را براى پذیرش عمومى فراهم مى کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز چهارم فرارسید و مسلمانان در [[مسجدالنبى]] صلى الله علیه و آله گرد آمده تا به خلیفه سوم [[بیعت]] کنند. عبدالرحمن، در آغاز از تشکیل جلسه شورا و روند آن گزارشى داد و نهایى شدن نامزدى حضرت على علیه السلام و عثمان بن عفان را اعلان کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه از مردم، درباره انتخاب یکى از این دو نظرخواهى کرد. مردم دو دسته شدند. تعدادى از صحابه و یاران نزدیک رسول خدا  صلى الله علیه و آله، به على علیه السلام و تعدادى دیگر به عثمان راى دادند و در نتیجه، پراکندگى آرا و دودستگى به وجود آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالرحمن براى پایان کار، نخست حضرت على علیه السلام را به پیش فراخواند و به وى گفت: اى ابوالحسن، آیا با خدا پیمان مى بندى که به [[قرآن|کتاب الله]]، [[سنت]] رسول خدا و سیره دو [[خلیفه]] پیشین ([[ابوبکر]] و [[عمر بن خطاب|عمر]]) عمل نمایى؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت على علیه السلام بدون هیچ گونه ظاهرسازى فرمود: پیمان مى بندم که به کتاب خدا و سنت پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و به علم خود عمل کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس عبدالرحمن به عثمان گفت: اى عثمان، آیا با خدا پیمان مى بندى که به کتابش و سنت پیامبرش و سیره دو خلیفه پیشین عمل کنى؟ عثمان، بدون هیچ گونه تاملى گفت: مى پذیرم. من پیمان مى بندم که به کتاب خدا، سنت پیامبر خدا و سیره شیخین عمل کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالرحمن که خود سازنده این صحنه نمایش بود، دست روى دست خود زد و گفت: تمام شد! سپس با عثمان [[بیعت]] کرد و مردم نیز با عثمان بیعت کردند. [[طلحة بن عبیدالله]] که پس از این ماجرا به مدینه برگشته بود، چون دید همگان با عثمان بیعت کردند، او نیز به ناچار با وى بیعت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لازم به یادآورى است که کشته شدن [[عمر بن خطاب]]، سه روز مانده به آخر [[ذى الحجه]] سال ۲۳ هجرى واقع شد و انتخاب عثمان به خلافت، در چهارمین روز درگذشت عمر که مصادف با روز یکشنبه، اول [[ماه محرم]] سال ۲۴ هجرى قمرى بود، به وقوع پیوست.&amp;lt;ref&amp;gt; نک: تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۵۵۴؛ تاریخ الیعقوبى، ج ۲، ص ۱۶۲؛ معالم المدرستین، ج ۱، ص ۱۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; اما [[جلال الدین سیوطی|جلال الدین سیوطى]] در «تاریخ الخلفاء» گفته است: عمر بن خطاب در روز چهارشنبه، چهار روز باقى مانده به آخر ذى الحجه زخمى گردید و در روز یکشنبه اول ماه محرم، دفن شد. آنگاه در جایی دیگر گفته: انتخاب عثمان بن عفان، سه روز پس از دفن عمر بن خطاب واقع گردید.&amp;lt;ref&amp;gt; تاریخ الخلفاء، ص ۱۵۱ و ۱۷۱. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*روزشمار تاریخ اسلام، سید تقى واردى، جلد اول، ماه محرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مطالب مرتبط==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[عثمان بن عفان]]&lt;br /&gt;
*[[شورای شش نفره خلافت]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= ضعیف&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= خوب&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= خوب&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= خوب&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= خوب&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[رده:وقایع ماه محرم]]&lt;br /&gt;
[[رده:سال ۲۴ هجری قمری]]&lt;br /&gt;
[[رده:خلفای نخستین]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ صدر اسلام]]&lt;br /&gt;
[[رده: مقاله های مرتبط به دانشنامه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%84%D9%8A%D9%81%D9%87&amp;diff=169325</id>
		<title>خليفه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%84%D9%8A%D9%81%D9%87&amp;diff=169325"/>
		<updated>2026-08-28T12:46:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''«خلیفه»''' به معنای جانشین و جایگزین کسى یا چیزى است. «خلیفه» در اصطلاح [[اسلام|اسلامی]] به معنى جانشین [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] (صلی الله علیه وآله) است که بر اساس روایات متعدد مانند «[[حدیث ثقلین]]»، به [[اهل البیت|اهل بیت]] (علیهم‌السلام) اختصاص دارد و تنها سزاوار ایشان است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خلیفه در قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واژه «خلف» با مشتقات آن در [[قرآن|قرآن کریم]] به تکرار ذکر شده است، از جمله: {{متن قرآن|«وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»}}&amp;lt;ref name=&amp;quot;:۰&amp;quot;&amp;gt;[[آیه 30 سوره بقره|سوره بقره، آیه ۳۰.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ و نیز: {{متن قرآن|«يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَىٰ فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ ...»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 26 سوره ص|سوره صاد، آیه ۲۶.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این دو [[آیه|آیه]] و همچنین آیات دیگرى از این قبیل مانند: {{متن قرآن|«وَهُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلَائِفَ الْأَرْضِ ...»}}&amp;lt;ref name=&amp;quot;:1&amp;quot;&amp;gt;[[آیه 165 سوره انعام|سوره انعام، آیه ۱۶۵.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; مستخلف عنه (کسى که جاى او گرفته شده است) ذکر نشده، آنچه بنظر می رسد و با معنى «[[خلافت]]» سازگار است اینکه در مورد آیه نخست، مستخلف عنه سکنه پیشین زمین، نسل [[آدم]] پیش از این آدم یا جنس دیگرى از مخلوقین مانند [[جن]] یا نسناس ـ حسب اختلاف اقوال ـ باشد، زیرا مراد از خلیفه در این آیه شخص آدم نیست بلکه نسل او است، چنانکه از آیه {{متن قرآن|«... أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ ...»}}&amp;lt;ref name=&amp;quot;:۰&amp;quot; /&amp;gt; برمى آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در مورد آیه دوم، مستخلف عنه، پیامبران قبل از [[حضرت داوود علیه السلام|حضرت داود]] باشد که در میان مردم [[قضاوت]] و حکومت مى کرده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما برخى از مفسرین خواسته اند بگویند: مستخلف عنه در هر دو مورد [[الله|خداوند]] است، هر چند در مورد آیه دوم این معنى با وضوح بیشترى استفاده می شود، زیرا مستخلف فیه (کارى که مورد خلافت قرار گرفته) [[قضاوت]] است و قضاوت و حکومت از آن خداوند است که {{متن قرآن|«... إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ ...»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 40 سوره یوسف|سوره یوسف، آیه ۴۰.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتى برخى پا فراتر نهاده مى گویند: نه تنها [[حضرت آدم]] و [[حضرت داود]]، بلکه عموم افراد [[بشر]] خلیفة الله می باشند، بدلیل این دو آیه و آیه: {{متن قرآن|«وَهُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلَائِفَ الْأَرْضِ ...»}}&amp;lt;ref name=&amp;quot;:1&amp;quot; /&amp;gt;؛ و {{متن قرآن|«ثُمَّ جَعَلْنَاكُمْ خَلَائِفَ فِي الْأَرْضِ مِنْ بَعْدِهِمْ ...»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 14  سوره یونس| سوره یونس، آیه ۱۴.]]&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در مقام توضیح این مدعى گاه می گویند: مراد از تعلیم اسماء در آیه {{متن قرآن|«و علّم آدمَ الاسماء»}} ودیعه نهادن این علم در [[انسان]] است. چنانکه آثارش تدریجا و دائما از انسان، نسلا بعد نسل بروز و ظهور کند. و گاه می گویند: انسان هر چند ضعیف و ناتوان آفریده شده ولى داراى حسّ و شعور است و با آن دو در کائنات تصرف مى کند و آنها را زیر سلطه خویش مى کشد، لذا وى داراى این همه اختراعات عجیبه شده، و در آینده بجائى خواهد رسید که نمی توان حساب کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و گاه مى گویند: خداوند داراى [[اسماء الحسنی|اسماء حُسنى]] و صفات عُلیا است، و بشر در تمامى آنها خلیفه و جانشین خدا در زمین است و در تمام شئون خویش، کارهاى خدا را حکایت می کند و مظهر اسماء و صفات حق است، هر چند اکمل و اتم آن صفات در خدا است و به انسانها مقدارى از آنها عطا شده است، و این خلافت شامل تمام انسانها است اعم از نیک و بد، مؤمن و کافر، بدکار و نیکوکار. مثلاً: [[خالق (اسم الله)|خالق]]، [[رزاق (اسم الله)|رزّاق]]، [[علیم (اسم الله)|علیم]]، [[قادر (اسم الله)|قادر]]، [[سمیع (اسم الله)|سمیع]]، [[بصیر (اسم الله)|بصیر]]، [[رحیم (اسم الله)|رحیم]]، [[حکیم (اسم الله)|حکیم]]... از اسماء حق تعالى است; بشر در تمام این صفات و اسماء، جانشین خدا است، خداوند همه را خلق کرده؛ بشر نیز، امثال ساختمان، کارخانه و... را خلق می کند، خدا [[رزق|روزى]] می دهد، بشر نیز براى اولاد خود روزى فراهم می کند، دانا است، قدرت دارد، می شنود، مى بیند... اینها همه جانشینى از حضرت حق تعالى است. این بود اجمالى از سخنان قائلین به جانشینى انسان از خداوند.&amp;lt;ref&amp;gt; جهت اطلاع بتفصیل این اجمال به تفسیر المیزان ذیل آیات مربوطه و تفسیر المنار ج ۱ ص ۲۵۸-۲۶۰ مراجعه شود. &amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خلیفه در روایات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلیفه در [[اسلام]] (بمعنى جانشینى از [[پیامبر اسلام|پیغمبر]]) از طرف خود حضرت ختمى مرتبت، دو امر معین شده که در [[حدیث ثقلین]] (معروف میان [[شیعه|شیعه]] و [[اهل سنت|سنى]]) آمده است: «{{متن حدیث|إنى مخلِّف فیکم الثقلین کتاب الله و عترتى}}؛  دو چیز گرانبها را در میان شما خلیفه (و جایگزین) خویش می سازم: کتاب خدا و [[عترت|عترتم]]...». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام صادق علیه السلام|امام صادق]] علیه السلام از پدرانش از [[امام مجتبى]] علیه السلام نقل می کند که از [[امام علی علیه السلام|امیرالمؤمنین على]] علیه السلام سؤال شد: اینکه پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: {{متن حدیث|«انى مخلّف فیکم ...»}} مراد از عترت کیست؟ فرمود: من و [[امام حسن علیه السلام|حسن]] و [[امام حسین علیه السلام|حسین]] علیهماالسلام و نُه [[امام]] از فرزندان حسین علیه السلام که نهمین آنها [[امام زمان عجل الله فرجه الشریف|مهدى]] و قائم علیه السلام آنها است، اینان از [[قرآن]] جدا نشوند و قرآن از آنان جدا نگردد تا بر پیغمبر صلی الله علیه و آله کنار حوض [[کوثر]] وارد شوند.&amp;lt;ref&amp;gt;فخر الدین طریحی، مجمع البحرین &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[زید بن ثابت|زید بن ثابت]] از پیغمبر صلی الله علیه و آله روایت کند که فرمود: من دو خلیفه در میان شما بجاى نهاده ام: کتاب خدا و اهل بیتم که این دو با هم در کنار حوض (کوثر) بر من وارد شوند.&amp;lt;ref&amp;gt; متقی هندی، کنز العمال، ج۱ ص۳۸۴ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکثر مورخین، از جمله [[محمد بن جریر طبری|طبرى]] در [[تاریخ طبری (کتاب)|تاریخ کبیر]] خود آورده که چون آیه {{متن قرآن|«وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ»}}&amp;lt;ref&amp;gt;[[آیه 214 سوره شعراء|سوره شعراء، آیه ۲۱۴.]]&amp;lt;/ref&amp;gt; نازل شد، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله [[امام علی علیه السلام|حضرت على]] علیه السلام را بخواند و او را فرمود طعامى فراهم سازد و آل [[عبدالمطلب]] را بر آن دعوت کند که مطلبى را با آنها در میان نهد. على علیه السلام طعام را که از صاعى گندم و ذبیحه گوسفندى و قدحى شیر تشکیل شده بود آماده نمود و افراد فامیل را که آن روز چهل مرد بودند بر سفره طعام دعوت کرد، از جمله مدعوین، [[ابوطالب علیه السلام|ابوطالب]] و [[حضرت حمزه علیه السلام|حمزه]] و [[عباس بن عبدالمطلب|عباس]] و [[ابو لهب|ابولهب]] بودند، پس از صرف طعام هنگامى که پیغمبر صلی الله علیه و آله خواست آغاز سخن کند ابولهب پیش دستى کرد و گفت: یاران، مراقب باشید که این جادوگر باز هم می خواهد شما را جادو کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انجمن به شنیدن این سخن پراکنده شدند و پیغمبر صلی الله علیه و آله آن روز چیزى نفرمود. اما على علیه السلام را فرمود: مجدداً در روز بعد همان برنامه را تکرار کند، روز دوم پس از آنکه حاضرین صرف طعام نمودند رسول خدا صلی الله علیه و آله رو به حضار نمود و فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب! به خدا سوگند من سراغ ندارم که در نژاد عرب جوانى مانند من این چنین رهاوردى براى قوم و قبیله خویش آورده باشد، من اینک خیر دنیا و آخرت را برایتان آورده ام، که خدایم فرمان داده شما را به آن بخوانم، اکنون کدامیک از شما آماده است که مرا در این مأموریتم یارى دهد، تا او برادر و وصى و خلیفه من در میان شما باشد؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه ساکت ماندند و پاسخى ندادند، على علیه السلام عرض کرد: من اى پیغمبر خدا ترا در این امر مدد می کنم و پشتیبان تو خواهم بود. على علیه السلام گوید: پیغمبر صلی الله علیه و آله گردن مرا بگرفت و فرمود: این است برادر و وصى و جانشین من در میان شما، سخنش را بگوش جان بشنوید و از او اطاعت نمائید. حاضرین با شنیدن این سخن همه از جاى برخاسته بخندیدند و به ابوطالب می گفتند: وى بتو امر می کند که از فرزندت اطاعت کنى!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به نقلى: هنگامى که على علیه السلام برخاست و آن پاسخ مثبت را بداد، پیغمبر صلی الله علیه و آله او را امر به نشستن کرد و سخن خویش را مجدداً تکرار نمود، باز هم تنها على علیه السلام پاسخ داد، تا اینکه در بار سوم رسول خدا صلی الله علیه و آله، على علیه السلام را به جانشینى خویش معرفى نمود. و مطابق نقل [[محمد بن همام اسکافی|محمد اسکافى]] (محدث معروف) چون حاضرین، آن سخن را از حضرت ختمى مرتبت شنیدند به ابوطالب گفتند: از فرزندت اطاعت کن که ترا بدین امر فرمان داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[فرهنگ معارف و معاریف (کتاب)|معارف و معاریف]]، سید مصطفی حسینی دشتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مطالب مرتبط ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[خلافت]]&lt;br /&gt;
* [[خلفای نخستین]]&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;br /&gt;
[[رده:واژگان قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ اسلام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81%D8%AA&amp;diff=169324</id>
		<title>خلافت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81%D8%AA&amp;diff=169324"/>
		<updated>2026-08-28T12:26:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مهدی موسوی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوب}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''«خلافت»''' نظام حکومتى مسلمانان پس از وفات [[پیامبر اسلام]] (صلی الله علیه وآله) و در جایگاه جانشینى آن حضرت است، که در طول سیزده قرن، اشخاص و خاندان‌هاى متعددى در گستره جهان [[اسلام]] خود را مصداق آن ([[خلیفه]]) معرفى کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خلافت در لغت و اصطلاح==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خِلافت» واژه‌اى عربى از ریشه «خلف»، به معناى نیابت از غیر است، یا به جهت غیبت منوب عنه یا به علت مرگش یا به جهت عاجز بودنش و یا به سبب شرافت بخشیدن به نایب.&amp;lt;ref&amp;gt;مفردات، ص۲۹۴، «خلف».&amp;lt;/ref&amp;gt; نیز به معناى جانشین ساختن آمده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین واژه «[[خلیفه]]» (جمع آن خلفاء و خلائف) به معناى جانشین، وکیل و قائم‌مقام است.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به ابن‌ منظور، ذیل «خَلَفَ»؛ زبیدى، ج۲۳، ص۲۶۳ـ۲۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; واژه «خلیفه» در [[قرآن کریم]] به معناى جانشین خداوند بر روى زمین آمده است و این خلافت تمام نمى شود، جز این که خلیفه در همه شئون وجودى و آثار و احکام و تدابیر، حاکى از مستخلف باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;المیزان، ج۱، ص۱۱۵؛ ج۱۷، ص۱۹۴ـ۱۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; واژه‌هاى خلیفه ([[سوره بقره]]: ۳۰)، خلفاء ([[سوره اعراف]]: ۶۹، ۷۴؛ [[سوره نمل]]: ۶۲) و خلائف ([[سوره انعام]]: ۱۶۵؛ [[سوره یونس]]: ۱۴، ۷۳؛ [[سوره فاطر]]: ۳۹) در قرآن بکار رفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیشترین کاربرد دو واژه خلافت و خلیفه، کاربرد اصطلاحى آنهاست که در تحولات سیاسى جامعه اسلامى پس از [[رحلت پیامبر اسلام|رحلت پیامبر]] صلى‌ اللّه‌ علیه‌ و آله بکار گرفته شد و به‌ ترتیب، به معناى جانشینى در امر حکومت و در معناى مطلق امارت و حکومت پس از پیامبر و شخص جانشین پیامبر در امر حکومت استفاده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاربرد اصطلاحات مذکور، این دو واژه را به کلیدى‌ترین مفاهیم [[فرهنگ]] سیاسى مسلمانان بدل ساخت و حتى بعدها، گروههایى از مسلمانان در تبیین مشروعیت نظام خلافت، به کاربرد واژه خلیفه در [[قرآن]] استناد کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;ماوردى، ۱۴۰۹، ص۴؛ قلقشندى، ۱۹۸۰، ج۱، ص۸ـ۱۲، ۱۴ـ۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; در همین معنا، دو واژه «امامت» و «امام» نیز بارها در آثار مؤلفان مسلمان نخستین بکار رفته‌ است که با مفهوم [[امامت]] از دیدگاه [[شیعه|شیعى]] تفاوت بسیار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شکل‌گیری خلافت در تاریخ اسلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در رویکرد تاریخى، خلافت در اصطلاح، عنوان ساختار حکومتى است که اداره امور جامعه اسلامى پس از وفات [[پیامبر اسلام|پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله در قالب آن شکل گرفت و متصدى آن یعنى [[خلیفه]]، جانشین پیامبر اکرم در امر حکومت اسلامى محسوب مى‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آغاز شکل‌گیرى خلافت به رویداد [[سقیفه بنی ساعده]] بازمى‌گردد که طى آن جمعى از [[صحابه]] بلافاصله پس از رحلت آن حضرت، اقدام به تعیین جانشینى براى وى کردند. اما مخالفت [[اهل البیت|اهل بیت]] پیامبر و عده‌اى از [[بنی هاشم|بنى‌هاشم]] و نیز برخى از صحابیان با اصل واقعه شکل‌گرفته در سقیفه بود.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به احمد بن‌ حنبل، ج۱، ص۹۰؛ ابن‌قتیبه، ج۱، ص۱۱ـ۱۲؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج۲، ص۲۶۷ـ۲۷۴؛ طبرى، ج۳، ص۲۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; دارندگان این رویکرد، در تعارضى آشکار با برپاکنندگان اجتماع سقیفه، نه‌ تنها مسئله خلافت و نحوه انتخاب جانشین پیامبر با آن ماهیت و آن گونه که اتفاق افتاد را به رسمیت نشناختند، بلکه از پذیرفتن آنچه بعدها به صورت [[مرجعیت]] دینى و دنیوى خلیفه در جایگاه جانشینى پیامبر تأکید و ترویج شد نیز سرباز زدند و آن را مختص [[امام]] منصوص و منصوب از سوى خدا و پیامبر دانستند.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع کنید به [[امامت]].&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[دانشنامه جهان اسلام (کتاب)|دانشنامه جهان اسلام]]، جلد۱۵، ذیل مدخل &amp;quot;خلافت''&amp;quot;،'' از سیده‌ رقیه میرابوالقاسمى.&lt;br /&gt;
*[[فرهنگ قرآن (کتاب)|فرهنگ قرآن]]، اکبر هاشمی، جلد۱۳، صفحه۵۱.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مطالب مرتبط==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[خلفای نخستین]]&lt;br /&gt;
*[[خليفه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:واژگان قرآنی]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ اسلام]]&lt;br /&gt;
[[رده: مقاله های مهم]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{سنجش کیفی&lt;br /&gt;
|سنجش=شده&lt;br /&gt;
|شناسه= خوب&lt;br /&gt;
|عنوان بندی مناسب= خوب&lt;br /&gt;
|کفایت منابع و پی نوشت ها= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت سطح مخاطب عام= خوب&lt;br /&gt;
|رعایت ادبیات دانشنامه ای= خوب&lt;br /&gt;
|جامعیت= متوسط &lt;br /&gt;
|رعایت اختصار= خوب&lt;br /&gt;
|سیر منطقی= خوب&lt;br /&gt;
|کیفیت پژوهش= خوب&lt;br /&gt;
|رده= دارد&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
{{قرآن}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>مهدی موسوی</name></author>
		
	</entry>
</feed>