<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://wiki.ahlolbait.com/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%A8</id>
	<title>دانشنامه‌ی اسلامی - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://wiki.ahlolbait.com/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%A8"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%A8"/>
	<updated>2026-04-20T10:42:10Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.32.0</generator>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=4051</id>
		<title>سربداران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=4051"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بخشی از یک کتاب}}&lt;br /&gt;
'''منبع:''' فرهنگ جامع تاريخ ايران، انتشارات آرون ، تهران  1387، جلد  1، صفحه 456&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نویسنده:''' عباس قدیانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سربداران ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلسله ‌اى از امراى محلى سبزوار كه تقريباً از آغاز استيلاى مغول پديد آمدند. سربداران با اتكاى به مذهب شيعه اثنى عشرى توانستند به مدت 50 سال بر خراسان و نواحى آن حكومت كنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آغازگر قيام، شيخ خليفه و از مريدان وى شيخ حسن جورى بود كه اعتقاد به تشيع اثنى عشرى با تأكيد بر مسئله ولايت و جهان بينى مهدويت، جدايى ناپذيرى دين و دولت از يكديگر و مبارزه با ظلم و ستم داشتند و از اين  رو آنان را سربدار خواندند كه گفتند: «اگر خداوند ما را توفيق دهد رفع ظلم و دفع ظالمان مى كنيم والا سر خود را بر دار اختيار داريم و تحمل جور و ستم نداريم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رؤساى سربداران 12 نفر بودند و جمعاً سى و پنج سال حكومت كردند. مؤسس اين سلسله امين‌الدين عبدالرزاق يكى از بزرگان قريه باشتين از توابع سبزوار بود. امراى اين سلسله شهر سبزوار را كه از روزگار قديم مردم آن به تشيع اشتهار داشتند، مركز خود ساختند و با درويشان و مردانى كه به دوستى آل على  مشهور بودند، رابطه برقرار كردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از شهرت سربداران در [[خراسان]]، طغاتيمور مغول كه فرمانرواى خراسان بود با برادرش اميرعلى از جرجان به سبزوار حمله كرد. سربداران اميرعلى برادر طغاتيمورخان را كشتند و اين فتح بيش از پيش ايشان را در خراسان مشهور كرد و بر شمار پيروان ايشان بيفزود و سپس طغاتيمور را نيز شكست داده و خراسان را از دست او خارج كردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از تسخير خراسان امير وجيه‌الدين مسعود و امراى او از جمله خواجه على مؤيد (766-788 ه) يكى پس از ديگرى به امارت رسيدند كه سرانجام خواجه على به امير تيمور پناه جست تا در سال 788 در خرم ‌آباد لرستان در ركاب امير تيمور در ضمن جنگى تير خورده درگذشت و سلسله سربداران با كشته شدن او پايان يافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امراى معروف سربداران:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1. امين‌الدوله؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2. وجيه‌الدين مسعود؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3. محمد آتيمور؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 4. كلو اسفنديار؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 5. فضل‌الله سربدارى؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 6. شمس‌الدين على چشمى؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 7. يحيى؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 8. ظهيرالدين؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 9. حيدر قصاب؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 10. لطف‌الله؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 11. پهلوان حسن؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 12. على مؤيد سرابى.&lt;br /&gt;
[[Category:دولتهای شیعی در ایران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%82%D8%B1%D8%A7%D9%82%D9%88%DB%8C%D9%88%D9%86%D9%84%D9%88%D9%87%D8%A7&amp;diff=4052</id>
		<title>قراقویونلوها</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%82%D8%B1%D8%A7%D9%82%D9%88%DB%8C%D9%88%D9%86%D9%84%D9%88%D9%87%D8%A7&amp;diff=4052"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{نوشته های اعضای دانشنامه}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=قراقویونلو= (810-873 هـ.ق)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از تیمور دو دسته از طوایف تركمان در ایران حكومت كردند كه هر دو آن طایفه، شكل گوسفندى را روى پرچم خود رسم مى نمودند. طایفه اول را قراقویونلوها یا گوسفند سیاهان گویند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این طوایف به تدریج در ایران اقتدار به هم رسانیدند و در زمان تیمور در آذربایجان اقامت نمودند. مؤسس سلسله قراقویونلو شخصى به نام قرایوسف بن محمد است كه از امراى سلطان احمد جلایر و پدرزن او بود. در هنگام حمله امیر تیمور، سلطان احمد با قرایوسف به [[مصر]] گریخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از رسیدن خبر [[مرگ]] تیمور، قرایوسف به آذربایجان آمد و در [[جمادى الاول]] سال 809 هـ.ق میرزا [[ابوبكر]] نوه تیمور را در حوالى نخجوان شكست داد و تبریز را از او بگرفت و پس از كشتن میرانشاه در 810 بر آذربایجان  مستولى گشت و پسر خود پیربداق را اسما به سلطنت برداشته به نام او كشورگشایى مى كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا این كه در نزدیكى تبریز سلطان احمد جلایر را شكست داده و او را به قتل رساند و تمام مغرب ایران را از اران تا عراق به تصرف درآورد و از طرف مغرب تا حدود حلب پیش راند. اما در هنگامى كه شاهرخ پسر تیمور در 823 به جنگ او مى رفت در اوجان آذربایجان به [[مرگ]] ناگهانى درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امراى این سلسله عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1- قرامحمد (جلوس 780 هـ.ق)؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2- قرایوسف بن قرامحمد (جلوس 790 هـ.ق)؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3- اسكندر پسر یوسف (جلوس 823 هـ.ق)؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 4- جهانشاه پسر یوسف (جلوس 840 هـ.ق)؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 5- حسنعلى (جلوس 872 هـ.ق.).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نقش دولت قراقویونلوها در تاریخ تشیع ایران:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قراقویونلوها با داشتن تمایلات، باورها و اعتقادات شیعی زمینه باروری و ظهور مذهب تشیع را به منزله مذهب رسمی حكومت صفویه فراهم ساختند. تبریز كه در زمان «اولجایتو» مركز حكومت ایلخانی محسوب می‌شد، با تصمیم وی به رسمی كردن مذهب تشیع، آمادگی یافت تا در زمان‌های بعد نیز مهد تشیع ایران باشد. حضور قراقویونلوها در آذربایجان و تبریز، ‌محیط مناسبی برای پذیرش [[شیعه]] فراهم ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قرایوسف» (810ـ823 ه‍ـ.ق) بنیانگذار حكومت قراقویونلوها به داشتن تمایلات شیعی معروف بود و نفوذ تشیع در زمان او كه حكومتش همزمان با شاهرخ تیموری بود، ‌در عدم اطاعت مردم تبریز و ساوه و پیروی از قراقویونلوها در قالب سیاسی تجلی یافت. در زمان «جهانشاه قراقویونلو» شهرت‌شان در داشتن تمایلات شیعی چنان بود كه وقتی تیمور به جانب ساوه و [[قم]] تاخت مردم این شهرها به این‌ها النّجا نمودند و تركمانان این دو شهر را به سلطه گرفتند.&amp;lt;ref&amp;gt; [[دولت‌های شیعی در ایران]]، مختار اصلانی.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
(1). فرهنگ جامع تاریخ ایران، ج  2، ص 666 تا 668.&lt;br /&gt;
[[Category:دولتهای شیعی در ایران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8_%D8%B4%DB%8C%D8%B9%D9%87&amp;diff=4050</id>
		<title>دولتهای عرب شیعه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8_%D8%B4%DB%8C%D8%B9%D9%87&amp;diff=4050"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:37Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بخشی از یک کتاب}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''منبع:''' دولت‌های عرب شیعه در تاریخ از کتاب تشیع انقلابی زیر شکنجه ارتجاع (متن سخنرانی‌های استاد حسن الامین در حسینیه ارشاد)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ترجمه:''' جمال‌الدین موسوی اصفهانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''بازنشر و مقدمه:''' رسول جعفریان، [http://www.historylib.com/site/Default.aspx سایت کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دولت‌های عرب شیعه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''به جای مقدمه'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 1351، حسینیه ارشاد از استاد حسن الامین فرزند بزرگوار مرحوم آیت الله سید محسن امین برای سخنرانی در حسینیه دعوت کرد. در پی این دعوت و حضور مرحوم حسن الامین، ایشان سه سخنرانی در آنجا ایراد کرد. نخستین آن‌ها در موضوع دایرة‌المعارف [[شیعه]] بود که کتابی مفصل از آثار ارزشمند مرحوم حسن الامین است و سال‌هاست که به طور کامل چاپ شده است. سخنرانی دوم درباره تشیع در میان اعراب بود. عنوان سخنرانی سوم خیانت‌های تاریخ بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سخنرانی‌ها توسط استاد جمال‌الدین موسوی اصفهانی ترجمه شد و در سال 1359 تحت نام «تشیع انقلابی زیر شکنجه ارتجاع» توسط نشر روح در [[قم]] چاپ شد. سخنرانی دوم با عنوان الشیعة بین العرب یا تشیع در میان اعراب در 25 [[رمضان]] سال 1392 ق برابر با 11 آبان ماه 1351 ایراد شد. ترجمه آن از روی متن سخنرانی که عربی بوده و آن هم در این کتاب چاپ شده، صورت گرفته است. مع الاسف ترجمه چندان روان نیست و نیاز به ویرایش جدی دارد. با این حال چون موضوع سخنرانی و نگرش ارائه شده در آن جالب بود، همان متن را در اینجا خدمت دوستداران تاریخ تشیع ارائه می‌‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مقاله در روزگاری که بار دیگر قدرت تشیع در جهان عرب رو به فزونی نهاده است، می‌‌تواند زمینه تحقیقات تازه‌ای برای بررسی تاریخ شیعه باشد. مرحوم استاد حسن الامین در این موضوع نوشته‌هایی هم به عربی دارد که به فارسی در نیامده است. خواستاران تفصیل بیشتر، می‌‌توانند به آن کتاب‌های ایشان مراجعه کنند. با توجه به تلاش‌های طولانی و گسترده این استاد باید گفت سهم وی در تاریخ تشیع بسیار وسیع و همانند پدرش حق بزرگی بر گردن شیعیان دارد. در واقع، کار کتاب اعیان الشیعه از سید محسن امین، الذریعه از آقا بزرگ، الغدیر [[علامه امینی]] و دایرة المعارف الشیعیه ایشان از آثار برجسته‌ای است که در چند دهه اخیر در شناساندن شیعه نوشته شده است. جعفریان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم. با این که تشیع در بلاد عربی، زاده شده و اولین بار در میان عرب پیشرفت کرد ولی خواست خداوند چنین بود که شیعه فقط در محدوده عرب نباشد. از همان روز اول عده‌ای از مسلمانان بااخلاص، اطراف [[امیرالمومنین]] علی علیه‌السلام را گرفتند تا روح اسلام را از انحراف حفظ کرده و از تحریف کنندگان نگهدارند. از همان روز اول در کنار رجال و شخصیت‌های عرب، قهرمانی از قهرمانان ایرانی با آن‌ها همراه بود که او [[سلمان فارسی]] می‌‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب خدا خواسته است هیچ گامی ‌‌تشیع بر ندارد مگر با همراهی و مشارکت ایرانیان و به دنبال اولین گام، تشیع مسیر خود را تحت حمایت و رعایت و همکاری ایرانیان تنظیم و تعقیب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید آن روزی که پیغمبر صلی الله علیه و آله سخن جاودان خود را بیان کرد و فرمود: «سلمان از خاندان ما است، از اهل بیت است» جمله‌ای که هیچ کدام از اصحاب پیغمبر بدان دست نیافتند، شاید پیغمبر با این سخن اشاره می‌‌کرد به نقش مؤثری که در آینده سلمان فارسی به عهده خواهد گرفت و آنگاه پس از سلمان، نقش مؤثری که قوم سلمان فارسی در خدمت به اهل بیت به عهده خواهند گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دولت ادریسیان'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در گذشته برای اولین بار شیعیان عرب توانستند در شمال آفریقا دولتی شیعی تأسیس کنند. این دولت از آنجا پدید آمد که ادریس فرزند عبدالله فرزند حسن المثنی فرزند حسن بن علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام وقتی توانست خود را از قربانگاه حجاز، واقعه فخ نجات بخشد و از شهری به شهر دیگر در حال فرار بود، توانست خود را به آفریقای شمالی برساند و در آنجا توانست سرزمینی از آن را مستقل سازد. این سرزمین اکنون دو قسمت شده قسمتی از آن را امروز به نام کشور مغرب و قسمت دیگر آن به نام الجزایر خوانده می‌‌شود و در آنجا اولین دولت شیعی را در تاریخ اسلامی ‌‌تأسیس کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کار در سال 172 هجری انجام شد. داستان فرار ادریس از حجاز تا رسیدن او به آفریقای شمالی به اتفاق رفیقش راشد داستانی جالب است و در خور دقت و تأمل می‌‌باشد. این قضیه نشان دهنده نوع توجه دقیقی است که در زیر پرده، ملت‌ها نسبت به زعمای [[شیعه]] و پیشوایان آنان ابراز می‌‌داشتند. داستان معاضدت با ادریس نشان می‌‌دهد که هرگاه ملتی می‌‌توانست از آراء خود رسما دفاع کند، هیچ گونه تردیدی نداشت که باید در کنار شیعیان بایستد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این بالاتر، نقشه و برنامه‌ای که پیشوایان و امامان شیعه ترسیم می‌‌کردند و راهی که شیعیان می‌‌پیمودند، خصوصاً در زمان حضرت [[امام صادق]] علیه‌السلام این بود که عده‌ای از رجال [[شیعه]] را می‌‌ساختند و آن‌ها را برای فعالیت‌های اجتماعی آماده می‌‌کردند تا در زندگی اجتماعی برای اهداف تشیع بفرستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینان موفق می‌‌شدند مهمترین مناصب حکومتی را بدست بیاورند. این شیعیان در دستگاه‌های حکومت‌های جور پناهگاه مظلومان و حامی ‌‌مستضعفان می‌‌شدند. نقشی که ائمه در این زمینه داشتند برکات زیادی برای امت اسلامی ‌‌داشت. به این ترتیب می‌‌توانیم صریحا به شما بگوئیم که هنوز آنچنان که باید روی پیشوایان و امامان [[شیعه]] تحقیق به عمل نیامده و نقش امامان در نجات دادن ملت‌های اسلامی ‌‌از زیر یوغ حکومت‌ها حتی برای خود شیعیان همچنان مجهول مانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امتیاز نجات ادریس از دستگاه‌های حکومتی و رساندن خود را سالم به شمال آفریقا نشان‌دهنده یک نوع حرکات دقیق ملت به پشتیبانی و حمایت از تشیع است. به ویژه نشان‌دهنده آن عده از مردان مبارزی است که پیشوایان تشیع آن‌ها را ساخته و آنان را در مصاف حیات اجتماعی فرستاده‌اند. ادریس وقتی به مصر رسید، پرده از کارش در مصر برداشته شد. در اینجا مورخان اختلاف دارند. بعضی از آن‌ها می‌‌گویند او خودش نزد رجال حکومت مصر پرده از رازش برگرفت و بعضی دیگر از مورخان می‌‌گویند این خود دستگاه‌های حکومت مصر بودند که توانستند از کار خروج ادریس پرده بردارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کار کشف و معرفی ادریس در مصر به هر کدام از این دو نظر بگرائیم جای تردید نیست از نظر تاریخ که این خود مصر و رجال حکومت آن بودند که برنامه او را برای این حرکت تنظیم کردند و برای رسیدن او و رفیقش راشد از مصر به شمال آفریقا راهنمائی به عمل آوردند. او به شهر ولیلی در شمال آفریقا آنجا که امروز در کشور مغرب به همین نام معروف است، رسید. او به جائی رسید که به اندازه‌ای از حوزه حکومت دور شده بود که رجال حکومت اسلامی‌‌ دیگر نمی‌‌توانستند او را از آنجا بازگردانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آنجا خود را رسماً آشکار ساخت. در این جا است که عقل انسان مدهوش می‌‌شود و از استقبال و خوش آمد عجیب ملت و زعمای ملت از این میهمان نوازی شیعی از کسی که تا اقصی نقاط نزد آن‌ها آمده است، تعجب می‌‌کند. همه نسبتاً از او استقبال کردند. اطراف او را گرفتند و کلیه قبائل به او خوش آمد گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادریس در آنجا حکومت ادریسیان را اعلام کرد یا بهتر بگویم اولین حکومت اسلامی‌‌ شیعی را رسماً اعلام کرد. خوش آمدی که ادریس از مردم دریافت کرد و پیروزی سریعی که بدست آورد با بهترین زبان نشان دهنده و گویای یک نوع تبادل عواطفی است که در قلب مردم از رهبران شیعی وجود داشت و نشانه یک احترام زیر پرده و سرکوب شده‌ای بود که در دل مردم از [[شیعه]] موجود بود. من در این وقت کوتاه، نمی‌‌توانم برای شما تفصیل بدهم و کارهای مهمی‌‌ را که دولت ادریسیان در شمال آفریقا انجام داد، تشریح کنم. من اقدامات مهم حکومت اسلامی ‌‌ادریسیان را به این شرح برای شما کوتاه می‌‌کنم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کار طوری بود که امویان و عباسیان نتوانستند اسلام را از ناحیه خود به قلوب مردم در آنجا وارد کنند زیرا حکام اموی و عباسی دورترین مردم بودند از روح مردم و واقع اسلامی‌‌، از این رو کسانی که در آفریقا مسلمان می‌‌شدند، پیوسته در نهضت‌ها و جنبش‌ها و قیام‌هائی علیه حکام ظالم شرکت می‌‌جستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما مردم عادی به هیچ وجه مسلمان نشده بودند ولی ادریس که نواده پیغمبر صلی الله علیه و آله و [[امیرالمومنین]] و نماینده کامل آن‌ها و مجسمه‌ای از خصوصیات پیغمبر و علی بود به محض رسیدن به آنجا، هنوز مردم آفریقا را به [[اسلام]] دعوت نکرده بود و حکم صحیح اسلامی ‌‌صادر نکرده بود که خیلی زود مردم به اسلام توجه پیدا کردند و اطراف او را گرفتند و از او حمایت کردند و لشگریان و قهرمانان میدانش شدند و از او سخت دفاع کردند. به این ترتیب باید گفت: اولین اقدام اساسی که دولت ادریسیان به آن دست زده گسترش و همگانی کردن اسلام در شمال آفریقا بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه نوبت به نهضت علمی‌‌ و فکری و فرهنگی آن‌ها می‌‌رسد. نهضت علمی‌‌ و فکری از شهر (فاس) پایتخت ادریسیان آغاز می‌‌شد و از آن جا به همه شهرها و سرزمین‌های آفریقا منتشر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در اینجا می‌‌خواهم یکی از حقایق تاریخ را صریحاً بیان بکنم. مورخانی که بر این حقیقت اعتراف ندارند، یا از روی عمد است یا واقعاً آن را نمی‌‌دانند. آن حقیقت این است که: همه حکومت‌های شیعی که در تاریخ ثبت شده دو خصوصیت بزرگ همراه داشته است. این دو چیز بزرگ را همه دولت‌های غیرشیعی نداشته‌اند و از امتیازات دولت‌های شیعی باید شمرد. این دو چیز عبارت است از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1. آزادی فکری به مردم دادن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2. نگهداری و پرورش دانش، اندیشه، شعر و ادب مانند پدری که فرزندش را می‌‌پرورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نهضت‌های علمی‌ ‌ادبی و فکری در سایه دول شیعی برپا شده است کلیه این نهضت‌ها در عهد ادریسیان، فاطمیان، حمدانیان، بویهیان، مرداسیان، مزیدیان و بنی‌عمار بوده است. این نهضت‌های فکری در ادوار این دولت‌ها و حکومت‌ها چیزی نیست که بتوان در اینجا تفصیل داد ولی در خلال بحث‌های آینده برخی از مطالب آنان را متذکر می‌‌شویم. شریف ادریسی – یکی از فرزندان همین ادریسیان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او صاحب کتاب «نزهه المشتاق فی اختراق الافاق» و صاحب اولین جغرافیای جهان است و کتاب نزهه المشتاق شرح اولین نقشه است. من متأسفم که در این وقت کم نمی‌‌توانم به تفصیل درباره شریف ادریسی سخن بگویم و بیش از این ممکن نیست درباره شریف ادریسی و سایر ادریسیان به طور کلی بحث کنم. در حقیقت سخنرانی درباره شریف ادریسی بیش از یک جلسه وقت احتیاج دارد. برای این که در نشان دادن تاریخ امانت کامل را رعایت کرده باشیم باید در اینجا بگوییم که حکومت و حرکت ادریسیان یک حرکت صد در صد عربی  خالص نبود. این دولت مخلوطی از عرب‌ها و بربرها بود زیرا نژاد بربر در مغرب در حقیقت قسمت‌هائی از پیکر جامعه‌ی آن‌ها را تشکیل می‌‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در آغاز امر، بربرها بودند که بنیاد حرکت ادریسیان را نهادند ولی ما می‌‌توانیم دولت ادریسیان را یک دولت عربی بگوئیم زیرا رهبری حرکت ادریسیان وسیله اعراب صورت می‌‌گرفت. گذشته از این اعراب شرکت فعالی با بربرها در مغرب داشتند و علاوه بر این عرب‌های اندلس که زیر نفوذ حکومت امویان بودند هم به سوی آنها کشیده شدند. درباره تعداد عرب‌های اندلس مورخان نوشته‌اند تنها از شهر قرطبه، عده اعرابی که به ادریسیان در شهر فاس پیوست 8000 خانواده بودند و به این ترتیب می‌‌فهمیم که مردم چگونه از دربار حکومت امویان در اندلس خود را بیرون کشیده به سوی دولت عربی شیعی رو می‌‌آوردند و بدان پناهنده می‌‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دولت فاطمیان'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین دولت شیعی عربی، دولت فاطمیان است. این فقط بزرگترین دولت شیعی نبود بلکه در حقیقت باید گفت بزرگترین حکومت اسلامی ‌‌بوده است. اگر میزان عظمت و بزرگی در نگهداری و حفظ علم و ادب و گسترش فرهنگ اسلامی‌‌ به همه جا باشد، این کشور بزرگترین کشورهای اسلامی ‌‌است و نیز مقیاس عظمت اگر زیر نظر گرفتن و تربیت کردن مسائل فکری و عقیدتی و تحریص علما و دانشمندان و شعرا و ادبا بکار خودشان باشد و هدف یک دولت بزرگ این باشد که این عده از دانشمندان و نویسندگان و ادبا را از کارهای روزانه آزاد سازد و فرصت و مجال به آن‌ها بدهد که دنبال زندگی روزمره نروند و وقتشان را به کارهای علمی ‌‌بپردازند و کاری به کار مسائل زندگی نداشته باشند و اگر میزان عظمت یک حکومت این باشد که در آن به آزادی ادیان و مذاهب توجه شود و آن‌ها را تحت فشار نگذارد و تنها با آن‌ها به نحو شایسته به بحث بپردازند، اگر میزان چنین باشد، باید گفت دولت فاطمیان بزرگترین دولتی است که جهان اسلام در تاریخ خود تاکنون دیده است و اصولاً باید گفت تنها دولتی که در این کار موفق شده است دولت فاطمیان بوده است. باز از نظر تنگی وقت متأسفم که اجازه ندارم همه آنچه را می‌‌خواهیم درباره این حکومت برای شما بگویم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیان شخصیت یکی از مردان این حکومت مانند شخصیت «المعزلدین الله» خود تنها چندین جلسه سخنرانی احتیاج دارد. آنچه می‌‌توانیم در این جلسه بگوییم فقط بعضی از نمودهای این دولت است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولین دولتی که در جهان اسلام علم و دانش را زیر نظر گرفت دولت فاطمی ‌‌بود. مقصود از پیگیری و حفاظت از علم این است که برای کار نشر علم نقشه‌ها طرح کرد و برنامه‌ها به وجود آورد و بودجه حکومت را در این راه‌ها مصرف کرد. به زبان امروز می‌‌توانیم بگوئیم آن‌ها نقشه‌ای برای سیاست آموزش عمومی ‌‌طرح کردند. این تعلیمات عمومی ‌‌مبتنی بر به وجود آوردن یک دانشگاه بزرگ بود، آنگاه آزاد گذاشتن دانشمندان که فقط فرصت‌های خود را به علم بپردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به طوری که گرفتاری‌های زندگی، آنان را از کار پرداختن به علم منصرف نسازد و مسئله احتیاج و نیاز به معیشت آنان را از گسترش بحث و تحقیق بازندارد. فاطمیان هزینه زندگی دانشمندان را آنچنان پیش بینی کردند که آن‌ها به کلی از فکر معیشت آسوده باشند. قبل از حرکت فاطمیان اصولا حکومت با کارهای علمی ‌‌هیچ گونه ارتباطی نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی از دانشمندان که پدید آمده بودند تنها در اثر کوشش‌های شخصی خود شاخص شدند و نبوغ کردند. من در این سخن هیچکدام از دول اسلامی‌‌ را استثناء نمی‌‌کنم. بعد از وفاق پیغمبر صلی الله علیه و آله و برپا شدن حکومت خلفا تنها کسی که باب علم را بر روی مردم گشود. [[امیرالمومنین]] علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام بود. او از میان خانه خود و از میان مسجد مسلمانان، مدرسه بزرگ اسلام را برپا ساخت ولی از میان کسانی که نیرو و مال در اختیار داشتند ما هیچ نشنیده‌ایم که کسی برای امور و مسائل علمی ‌‌خدمتی کرده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مدرسه علی ابن ابی‌طالب علیه‌السلام فارغ التحصیلانی بیرون آمدند که مشهورترین آن‌ها عبدالله بن عباس را می‌‌توان نام برد. حکومت امویان نه تنها در کار علم هیچ گونه اندیشه‌ای نداشت بلکه تنها اندیشه‌اش کوبیدن دانشمندان و پراکندن و متفرق ساختن آن‌ها بود. در حقیقت آن‌ها که علم را نگه داشتند و مثل فرزند خود از آن پذیرایی کردند و از نسلی به نسل دیگر منتقل ساختند، پیشوایان شیعه بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جای تأسف است که نسل‌های ما معمولاً آنچه از علی بن الحسین زین العابدین علیه‌السلام می‌‌دانند محدود است به چیزهایی خیلی سطحی و داستان‌های افسانه‌ای است. در صورتی که برای حضرت زین العابدین علیه‌السلام این امتیاز هست که او فکر اصیل اسلامی‌‌ را مجددا پایه‌گذاری کرد و دانشمندانی را تربیت نمود. هرگاه حضرت زین العابدین علیه‌السلام نبود. امویان برای مقاصد شوم خود که در جهل و نادانی نگاه داشتن امت اسلامی ‌‌بود تا آخرین حد موفقیت نصیب آن‌ها می‌‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمدن اسلامی ‌‌امروز موجودیت خود را مدیون خدمات زین العابدین علی بن الحسین می‌‌داند. هم اکنون جای تفصیل این سخن نیست. دولت اسلامی ‌‌فاطمیان اولین دولتی بود که کار علم و دانش را زیر نظر گرفت و برای علم و دانش نقشه و برنامه‌ای طرح کرد. آن‌ها قبل از این که به کاخ‌های خود بپردازند دانشگاه برای مسلمانان درست کردند. دولت فاطمیان به این ترتیب اولین دانشگاه بزرگ اسلامی‌‌ را به نام جامع الازهر در جهان اسلام برپا داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مهم نیست که فقط دانشگاه الازهر را فاطمیان بسازند ولکن مسئله مهم نوع متد و روش برنامه‌های درسی است که در آن اجرا می‌‌شود. با این که دولت شیعی و دانشگاهش نیز شیعی بود ولی فاطمیان برای اولین و آخرین بار در [[تاریخ اسلام]] اجازه دادند که کلیه اصحاب مذاهب اسلامی‌‌ در جامع الازهر درس‌های خود را هر کدام بر طبق مذهب خود القاء کنند و برای هر کدام از مذاهب مدرسی تعیین کردند که برای اهل آن مذهب در جامع الازهر درس بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده دانشجویان هر مذهب با میزان بسط و گسترش آن مذهب در [[مصر]] و سرزمین‌های مجاور آن تناسب مستقیم داشت. ما از تعداد حلقه‌های درسی که طلاب و دانشجویان هر مذهب تشکیل می‌‌دادند، می‌‌توانیم بفهمیم که آن مذهب چقدر در مصر و بلاد دیگر گسترش پیدا کرده است. مالکیان پانزده حلقه درس داشتند، شافعیان نیز حلقه‌های درسشان به همین نسبت بود ولی حنیفیان فقط سه حلقه درس داشته‌اند. این آزادی مذاهب برای رشد علمی‌‌ و فکری به تنهائی کاری است که اولین و آخرین بار در تاریخ اسلامی ‌‌مشاهده می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقنی کار حکومت فاطمیان به پایان رسید و حکومت را منحل کردند این نوع آزادی مذهبی نیز به کلی بر چیده شد، کار بزرگی که فاطمیان برای اولین بار در جهان اسلام بلکه باید گفت در همه دنیا انجام دادند و این کار بزرگ را دنیا نفهمیده بود مگر در این عصر و زمان ما که همان فراخواندن دانشمندان از خارج بوده است. دانشمندانی که خارج از حوزه قدرت و نفوذ فاطمیان بودند با رنج و سختی و تهیدستی و فقر بسر می‌‌بردند، زندگی آنان مصیبتی ناگوار و سخت بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاطمیان کسانی را به سوی آن‌ها می‌‌فرستادند و آنان را به سوی خود دعوت می‌‌کردند و برای آن‌ها یک زندگی عالی و خوب را تضمین می‌‌کردند. ما به عنوان مثال برخی از نام‌های شخصیت‌هائی را از هر عصر به میان می‌‌آوریم زیرا نمی‌‌توانیم همه اسامی ‌‌آن‌ها را در اینجا نام ببریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیز دیگری که ما را نسبت به فاطمیان به شگفتی وامی‌‌دارد این است که همه دانشمندانی که به سوی آن‌ها فراخوانده شدند یا خود بر آن‌ها وارد شدند و مورد اکرام آن‌ها واقع گردیدند و همه آن‌ها که بر آنان وارد شده و در آن محیط فارغ و آسوده بکار علم پرداختند و زندگی‌شان را تأمین کردند، همه دارای مذهبی غیر از مذهب فاطمیان بودند. یکی از آن‌ها عبدالسلام قزوینی، بزرگ معتزلیان است که به مصر آمد و مدت چهل سال در آنجا رحل اقامت افکند و تعالیم مذهبش را برای شاگردان خود تدریس می‌‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر قاضی ابوالفضل محمد بغدادی پیشوای شافعیان است که او نیز به مصر آمد و هر چه خواست [[احادیث]] و تعالیم مذهبش را برای جزوه‌نویسی املاء کرد تا در سال 414 هجری زندگی را بدرود گفت و نیز دیگری به نام ابوالفتح سلطان بن ابراهیم فلسطینی است که در سال پانصد و هیجده از دنیا رفت و شماری دیگر ابوالحجاج میورقی، مجلی بن جمیع مخزومی، قاضی علی موصلی و ابو محمد عبدالله سعدی می‌‌باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این‌ها همه در دوره‌های متفاوت بوده‌اند و این چهار کس که در پایان نام بردیم از کسانی هستند که برای فاطمیان با توجه به این که شافعی مذهب بودند، متصدی منصب قضاوت گردیدند و از فقهای مالکی که به مصر فاطمیان روی آورد کسانی مانند محمد بن سلیمان معروف به ابوبکر نعال است که به سوی مصر آمد، گسترش و حلقه درسش در الازهر تا حدود 17 عمود می‌‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا داستان فقیه مالکی مذهب عبدالوهاب بن علی را باید نقل کرد. کسی که خطیب در تاریخ بغداد درباره او گوید: در همه مالکی مذهبان از او فقیه‌تر دیده نشده است. دنیا به حدی بر او تنگ گرفت که چیزی نمانده بود از گرسنگی در بغداد بمیرد و جائی را برای حمایت از خود در برابر گرسنگی جز مصر فاطمیان پیدا نکرد و چون به مصر آمد، مال و ثروت به او روی کرد و مأمور شد تا با خیال راحت به بحث‌های علمی‌‌ و تحقیقی‌اش بپردازد ولی از قضا دیری نپائید مبتلا به فلج شد آنگاه گفت: لا اله الا الله! وقتی به زندگی رسیدیم درست همان وقتی است که باید بمیریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر عبدالجلیل مخلوق ثقلی و ابوبکر طرطوسی و دیگرانند. ما کوشیدیم از هر دوره تاریخی تنها یک نفر را برای نمونه ذکر کنیم تا آشکار کنیم که این برنامه ادامه داشته و هیچ‌گاه قطع نشده است و جز نام‌هایی که برشمردیم صدها نام دیگر وجود دارد که نمی‌‌توان آن‌ها شمار کرد و آمار گرفت و جز این تعدادی که نام بردیم فاطمیان تنها دولتی هستند که کتابخانه‌های بزرگ در اسلام تأسیس کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کتابخانه‌ها عددش به طور اعجاب‌آوری فزونی گرفت و تا اندازه‌ای در آن‌ها کتاب گرد آمد که ما را امروز به حیرت می‌‌اندازد. برای نمونه کافی است که کتابخانه کاخ را که تعداد ششصد و یک هزار کتاب داشت نام بریم. تنها این کتابخانه کاخ بوده است. برای تسهیل مطالعه مراجعه‌کنندگان کتاب‌های مادر یعنی کتاب‌های بزرگ مورد نیاز به قدری ذخیره می‌‌شد که تعداد آن‌ها را می‌‌توان به صدها نسخه رساند، در این کتابخانه نگهداری می‌‌شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نباید فراموش کرد که وجود این همه کتاب در دوران طبع و نشر نبوده است. در این دوره هر کتابی را از اول تا آخر دست‌نویسی می‌‌کرده‌اند. این مطالبی که گفتیم در هیچ دولتی از دولت‌های جهان اسلام نظیرش دیده نشده است مگر در دولت‌های شیعی دیگر که در وسعت قلمرو به وسعت دولت فاطمیان نمی‌‌رسند، مانند دولت عماریان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دولت بنی‌عمار'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دولت بنی‌عمار یا عماریان سومین دولت شیعی عربی است که از آن نام می‌‌بریم. این دولت در سواحل لبنان و سوریه برپا گردید و قطعه کوچکی از زمین را در تصرف گرفت. از این رو عظمت دولت فاطمیان و امکانات آن را نداشت. با این وصف کتابخانه بنی‌عمار در پایتخت مملکتشان طرابلس مشتمل بر بیش از یک میلیون کتاب بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عهد دولت بنی‌عمار یک نهضت علمی‌‌ و فکری مهمی‌ ‌در طرابلس شکل گرفت که دانشمندان و دانشجویان را از هر جای دنیا بدان سرزمین جذب می‌‌کرد تا جایی که از اندلس دانشمند بزرگ اندلسی احمد بن محمد طلیطلی بدان سرزمین روی آورد و بنی‌عمار سرپرستی و اداراه کتابخانه بزرگشان را به او واگذار کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این کتابخانه تنها 180 نفر به کار گمارده شده بودند که کارشان تنها کتاب‌نویسی و خرید و جمع کتاب بود. یکی از نویسندگان محقق می‌‌گوید طرابلس در دوران حسن بن عمار رونق بسزایی یافت. از نظر دنیای فکر و اندیشه، طرابلس مرکز و مقام اول برای همه سوریه پیدا کرد. محقق دیگر گفته است: از این کتابخانه آنچنان علم در تمام شهر منتشر شد که مورخین گفته‌اند طرابلس سراسر خانه علم گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دولت حمدانیان'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شمال سوریه دولت شیعی دیگری به نام دولت حمدانی پدید آمد. قهرمان این دولت سیف‌الدوله حمدانی است. او را نباید تنها قهرمان این حکومت خواند بلکه او قهرمانی از بزرگترین قهرمانان جهان اسلام در همه ادوار [[تاریخ اسلام]] است بلکه او یک قهرمان جهانی بزرگی است که باید قهرمانیش را در تاریخ  جهان با دیگر قهرمانان بزرگ جهان که در تاریخ همه ملت‌ها معرفی شده‌اند، مقایسه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این که من در گفتارم از فاطمیان و بنی‌عمار اشاره قهرمانی‌های آن‌ها در میدان‌های نبرد و لشگرکشی‌ها نکردم به خاطر اینست که فاطمیان در نبرد خود با رومیان، آن‌هائی که فکر می‌‌کردند جهان اسلام به کلی متلاشی شده و با نابود ساختن اسلام در این بلاد می‌‌توانند همه اراضی سابق خود را بدست آورند و بلاد اسلام را از مسلمانان بپردازند و نیز با وجود قهرمانی بنی‌عمار در جنگ و نبردشان با صلیبیین، جنگی که به قهرمانی جاودان آنها منتهی شد این که من اشاره به این قهرمانی‌ها نکردم در وقتی که از این حکومت‌های مهم اسلامی‌‌ سخن می‌‌گویم، علتش این است که وقت به من اجازه نمی‌‌داد ولی سخن از دولت حمدانیان به میان آمد. من به ناچار باید از قهرمانی آن‌ها بگویم و مخصوصاً از رهبر آن‌ها سیف الدوله حمدانی باید با اشاره کوتاه و زودگذری از آن‌ها سخن به میان بیاورم زیرا هر چند قصد من را انجام نمی‌‌دهد ولی بهتر از این است که به کلی ذکری از آن‌ها نشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دولت فاطمیان توانست در شدیدترین موارد احتیاج به حمایت و مدد اسلام بپاخیزد و با رومی‌ها در خطرناکترین و شدیدترین نبردها شرکت کرد و موفق شد رومی‌‌ها را به عقب برگرداند و خود پیروزمندانه از معرکه بیرون آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاطمیان برای پیشبرد عالم اسلام موفق شدند کشتی‌های عظیم جنگی فراهم آورند. این ناوگان‌های جنگی بزرگترین کشتی جنگی روز در دریای مدیترانه معرفی می‌‌شد. یکی از مورخین از این ناوگانها به این صورت نام برده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد کاپیتان‌های ناوگان‌های جنگی فاطمیان در قرن چهارم هجری برابر قرن دهم میلادی به پنج هزار کاپیتان رسیده بود و تعداد کشتی‌هایشان بالغ بر 220 کشتی جنگی بود. به این ترتیب بود که این کشتی‌های جنگی، اروپائیان را مجبور کرد با کشتی‌هایشان به طرف شمال شرقی مدیترانه عقب بروند زیرا بر سراسر این دریای بزرگ ناوگان‌های جنگی فاطمیان مسلط شده بود از تنگه جبل الطارق تا بندر بیروت همه تحت سیطره حکومت فاطمیان بوده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنی‌عمار نیز با صلیبیان سخت به جنگ پرداختند و با سخت‌ترین حملات خود آن‌ها را از طرابلس عقب زدند. فخرالملک عمار بن محمد بن عمار، سخت و پابر جا تا پنج سال در برابر صلیبیان استقامت ورزید. او با صلیبیان در دریا و خشکی به عنوان دفاع از اسلام مبارزه کرد. ولی لشگر صلیبیان مانند سیل از اروپا به سوی مشرق سرازیر شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از 5 سال این سیل عظیم لشگریان اروپائی صلیبی با دفاع قهرمانانه‌ای که از طرابلس می‌‌شد توانست وارد طرابلس شود. اما حمدانیان از اولین ساعتی که دولت آن‌ها تأسیس شد خود را رسما رویاروی رومیان می‌‌دیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رومیان که آرزو می‌‌کردند سیطره خود را بر جهان اسلام آنچنان مسلط کنند که سرزمین‌های خود را از مسلمان‌ها بازپس گیرند، از مسلمانان سیف‌الدوله با لشگرکشی که داشت در برابر سیل آنها مقاومت کرد. سیف الدوله فقط در قسمت شمال سوریه حکومت می‌‌کرد و مراکز او و پایتختتش شهر حلب بود. وقتی مقایسه کنیم بین کمبود قلمروی را که حمدانیان داشتند و وسعت عظیم جهانی که رومی‌‌ها مسلط بر آن بودند، در نظر بگیریم و مقایسه کنیم بین مقداری که رومی‌‌ها می‌‌توانستند تهییج سپاه بکنند و بین بسیجی که سیف الدوله از سربازانش می‌‌توانست برای جنگ تجهیز کند، وقتی بین این‌ها مقایسه کنیم، می‌‌بینیم که فرق عظیمی ‌‌میان این دو بوده است ولی سیف الدوله با نیروی کمش توانست با حملات شنیع و شدید رومی‌ها که به رهبری «فکفر فکاس» بود مقابله کند و به مقاومت برخیزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیف الدوله موفق شد این جمعیت عظیم را از جهان اسلام بیرون کند. سیف الدوله خود شخصاً در چهل نبرد شرکت کرد و طلایه‌های لشگریانش به قلب آناتولی در ترکیه برسد، چیزی نمانده بود که به قسطنطنیه راه یابد. جنگ‌های سیف‌الدوله سرودهائی در دهان شعرا بود. او دوست می‌‌داشت که شعرا با او همراه باشند تا با چشم خود میدان نبرد را ببینند، قصائد متنبی در جنگ‌های سیف الدوله که بیش از 80 قصیده است از عالیترین ادبیات عرب برای نشان دادن جنگ‌های قهرمانانه حمدانیان محسوب می‌‌شود. در کنار این وضع می‌‌بینیم که حلب پایتخت شعر و ادب و اندیشه و دانش عربی بود و با وجود گرفتاری‌های جنگی که داشت از این که دولتش یک دولت شیعی اصیل باشد، منصرف نگردید و وظیفه دولت شیعی اصیل را در توجه ویژه‌ای که به نگهداری دانشمندان و عنایت مخصوص به متفکران و توجه مخصوص به شعراء کوتاهی نکرد. از این دانشمندان، فیلسوف‌هایی چون فارابی و ابن خالویه و دانشمندانی مثل متنبی و صدها از این قبیل مردان در کنار این دولت زندگی کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دولت مرداسیان'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی دولت حمدانی سالخورده شده و از بین می‌‌رفت بر روی خرابی‌ها و ویرانی‌های آن دولت شیعی دیگری برای نجات آن برپا شد. دولت اخیر که از شهرت به عظمت دولت حمدانی معرفی نشده است ولی در عظمت نظامی‌‌ و فکری کمتر از دولت حمدانیان نبوده است، دولت مرداسیان است. همانطوری که خداوند فاطمیان، حمدانیان، بنی‌عمار و سایر دولت‌های شیعی را برای جنگ در راه اسلام به وجود آورد، همچنین خدای بزرگ دولت شیعی بنی مرداس را برای نبرد به حمایت از جهان اسلام به وجود آورد و همان طوری که شعرا نبردهای بنی حمدان سیف الدوله را شرح می‌‌دادند همچنان برای مرداسیان در توصیف نبردها شان شعرها می‌‌سرودند و نیز برای مرداسیان علما و متفکران و مورخانی وجود داشتند و علم و فکر آن‌ها را چنانچه در آن دولت‌ها بودند، توصیف می‌‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دولت مزیدیه'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دولت مزیدیه در [[عراق]] به وجود آمد. این دولت اگر نمی‌‌توانست فرصت و موقعیت لشگری مانند دولت‌های سابق داشته باشد ولی در میدان‌های فکری و ادبی کمتر از آن‌ها نبود. ما می‌‌توانیم بگوئیم پایتخت آن شهر حله در زمان مؤسس آن «صدقه مزیدی» یکی از بزرگترین پایگاه‌های علمی‌‌ و فکری و فرهنگی بود. از همان روز نخست [[صدقه]] به فکر ایجاد یک کتابخانه بزرگی در مرکز حکومتش افتاد. او موفق به این کار شد و کتابخانه حله پناهگاه کلیه دانشمندان از هر کجا گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دولت‌های زیدیان'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در اینجا اشاره به یکی از مذاهب شیعه به نام مذهب زیدی می‌‌کنم. زیدیان در میان اعراب و غیراعراب بیش از یک دولت به وجود آوردند. این مذهب امروز به یمن محدود شده است. همان وقتی که دولت زیدی در یمن کار می‌‌کرد دعوت‌هایی به نفع حکومت زیدی در همین ایران شما در شهرهایی که در قدیم به نام طبرستان و جبل و دیلم خوانده می‌‌شد، صورت گرفت همچنین در گرگان در استرآباد و کوه‌های شمالی برای زیدیان تبلیغ می‌‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیدیان ایران موفق شدند چندین دولت زیدی در ایران تأسیس کنند. میان زیدی‌های ایران و شیعیان زیدی یمن ارتباط برقرار بود. بین آن‌ها نامه‌هایی مبادله می‌‌گردید و رفت و آمدهایی صورت می‌‌گرفت. چیزی که باید برای پیشوایان زیدی یمن گفت این است که ائمه زیدی در یمن احترام به فکر می‌‌گذاشتند و نسبت به مقام علم و عالم تجلیل می‌‌کردند به عنوان دلیل این مطلب توجه شما را به مطلب زیر جلب می‌‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صاحب کتاب اکلیل به نام حسن بن احمد همدانی را آل یعفر به زندان انداخته بود. همدانی فکر می‌‌کرد که این عمل به اشاره و رأی ناصر بن احمد بن یحیی هادی یکی از پیشوایان زیدی صورت گرفته است. او به انتقام از پیشوایان زیدی کتاب‌های خود را از حمله به آنها پر کرد. این حملات نه فقط به کسی بود که او را به زندان انداخته بود، بلکه شامل همه پیشوایان زیدی و همه پیروان آن‌ها بود. با این حال پیشوایان زیدی از این کتاب‌ها احترام کردند و خود و قومشان از این که همدانی در این کتاب بر مذهب آنها حمله کرده است، صرف نظر کردند و خود را به نادانی از آن نوشته زدند و آن کتاب‌ها را نگه داشتند و اجازه ندادند کسی دست خیانت به آنها دراز کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کتاب‌ها فقط در کتابخانه‌های محفوظ آن‌ها نگهداری شد و هیچ کس نتوانست آن‌ها را بسوزاند یا از بین ببرد، ما برای نمونه کتاب دامغه و شرح کتاب دامغه را نام می‌‌بریم که به منظور حمله به آنها و انتقام از آنها نوشته شده بود. آنان خود در حفظ و نگهداری این کتاب که نزدشان بود توجه کردند. از این رو تا امروز از بین نرفته است و تنها از کتابخانه‌های آنان بدست ما می‌‌رسد. این در حالی است که در کلیه بلاد اسلامی‌‌ کتاب‌های فرقه معتزله را نابود کردند و این کتاب‌ها همه از بین رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط در خزائن و کتابخانه‌های محفوظ یمنی‌ها آثار معتزله به جای ماند. وقتی ما این حکام و زمامداران را با دیگران مقایسه کنیم مثلاً وقتی اینان را با صلاح‌الدین ایوبی در برابر هم قرار می‌‌دهیم، کسی که همه نوشته‌های فاطمیان و کتاب‌هایی که آن‌ها در کتابخانه‌هایشان جمع کرده بودند همه را نابود کرد و فقط دلیلش این بود که کتاب‌ها مال فاطمیان است حتی کتاب‌هائی که فاطمیان تألیف نکرده بودند و پیروانشان ننوشته بودند و حتی کتاب‌هایی که کمترین رابطه با فاطمیان و مذهبشان نداشت، آن‌ها را نیز نابود کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این‌ها کتاب‌های علمی‌‌ و ادبی و تاریخی بود. تنها گناه این کتاب‌ها این بود که در کتابخانه فاطمیان جمع شده بود. وقتی ما میان این‌ها مقایسه می‌‌کنیم، می‌‌بینیم چه تفاوت عظیمی‌‌ در بین هست ولی تعجب ما از آنجا از بین می‌‌رود که می‌‌دانیم شیعیان زیدی از مرامی ‌‌استفاده کرده بودند که از ریشه و مبنای احترام به عقیده و فکر یعنی تشیع راستین سرچشمه گرفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''تشیع جبل عامل'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این بود گوشه‌ای از تاریخ تشیع در نزد همه اعراب. من دوست می‌‌داشتم وقت زیادتری از تاریخ تشیع در نزد همه اعراب برای شما شرح بدهم ولی من سخنم را در این باره کوتاه کرده و تنها بحث تشیع را به لبنان می‌‌برم و حداکثر استفاده را از آن می‌‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این کشورها که نام می‌‌برم شیعه به نسبت‌های مختلفی پیدا می‌‌شود: [[عراق]]، [[لبنان]]، کویت، بحرین، مسقط، عمان، سوریه، قطیف و احسا از کشور سعودی حجاز، قطر، دوبی و جمیع شهرهای خلیج فارس. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیعیان در یمن، همه زیدی هستند. غیر از شیعه زیدی در یمن شیعیان دیگر خیلی کم‌اند اما وقتی سخن از شیعیان لبنان به میان می‌‌آید به خاطر این نیست که لبنان کشوری است که من به آنجا منسوبم بلکه به خاطر آن است که شیعیان در لبنان نفوذ و تأثیری بیش از همه اقطار شیعی عربی و غیرعربی داشته‌اند. تأثیر شیعیان را در نقاط مختلف به طور متفاوت باید به حساب آورد ولی به طور قطع با اختلاف نفوذی که هست در همه جای لبنان این نفوذ موجود است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر ما نفوذ [[نجف]] اشرف را استثناء کنیم به خاطر این که نجف مرکزی است که نقش موثری در رهبری همه شیعیان جهان داشته و بزرگان از مجتهدین را به همه کشورهای شیعی فرستاده است و کلیه خیر و صلاحی که در کشورها ملاحظه می‌‌شود از ناحیه رهبری فرزندان تربیت شده نجف اشرف است، در درجه دوم بعد از موقعیت نجف هیچ سرزمینی به اندازه لبنان تاثیر روی شیعیان جهان نگذاشته است. وقتی سخن از لبنان به میان می‌‌آید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منظور فقط یک ناحیه لبنان است که به نام جبل عامل خوانده می‌‌شود. از این رو من اسم لبنان را حذف می‌‌کنم و به جای آن فقط جبل عامل می‌‌گویم، جبل عامل را امروز جنوب لبنان یا لبنان جنوبی می‌‌گویند و شیعیان لبنان فقط در جبل عامل نیستند بلکه در جاهای دیگر نیز یافت می‌شوند. بعد از جبل عامل مهمترین نقاطی که در لبنان [[شیعه]] وجود دارد یکی بعلبک و دیگری هرمل است ولی تأثیر سرزمین جبل عامل از همه جاهای دیگر لبنان در تشیع بیشتر است. به این ترتیب از اینجا ما اسم جبل عامل را به جای کلمه لبنان بکار می‌‌بریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیعیان در جبل عامل معتقدند که سابقه تشیع آن‌ها به [[ابوذر]] غفاری می‌‌رسد. وقتی عثمان ابوذر غفاری را به شام تبعید کرد، آنگاه معاویه او را از شام به یکی از کوه‌های شام فرستاد. مردم جبل عامل می‌‌گویند: آن کوهی که معاویه ابوذر را به آنجا فرستاد همان کوه جبل عامل است و دلیلشان این است که در دو دهکده قدیمی ‌‌جبل عامل، دو مسجد قدیمی ‌‌است که هر دو نام ابوذر غفاری را بر روی خود دارند. به این ترتیب آن‌ها معتقدند اولین سرزمینی که تشیع را بعد از حجاز به خود گرفت، آنچنان که در سخنرانی قبل گفتم، سرزمین جبل عامل است. آیا تاریخ در این باره چه عقیده دارد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این که عثمان ابوذر را از [[مدینه]] به شام تبعید کرد و معاویه او را از شام به یکی از کوه‌ها فرستاد از نظر تاریخ جای تردید نیست ولی این که آیا ابوذر غفاری در تشیع جبل عامل موثر بوده است مطلبی است که از نظر تاریخ نمی‌‌شود ثابت کرد. مخصوصاً وقتی که توجه کنیم که در [[سوریه]] و [[لبنان]] و جبل عامل بعد از تبعید ابوذر چه حوادث مهمی ‌‌پیش آمد. این حوادث کافی بود که ریشه تشیع را از آن سرزمین‌ها برکند. بر فرض بتوانیم ثابت کنیم که جبل عامل در زمان ابوذر تشیع را پذیرفته بود. من این مسئله را در همه مآخذ تاریخی پیگیری کردم در نتیجه به این مطلب رسیدیم که تشیع جبل عامل به دوران حکومت فاطمیان منتهی می‌‌شود. زیرا جبل عامل در آن روز زیر حکومت فاطمیان بود و از آن روز تشیع به همه سرزمین‌های فلسطین و سوریه گسترش یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به نوشته‌های جهانگرد ایرانی ناصرخسرو مراجعه کنیم در کتاب مخصوص جهانگردیش «سفرنامه» چیزهای فراوانی درباره تشیع در نقاط نامبرده می‌‌ببینیم. مسئله‌ای که جای سئوال است این است که چرا تشیع از بلاد فلسطین و سوریه رخت بربست و در لبنان باقی ماند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من علل رخت بربستن تشیع را از این سرزمین‌ها، بعد از مطالعات زیاد فهمیدم. همه آن اسباب و علل را نمی‌‌توان در این وقت کم برشمرد. فقط کافی است که بگوئیم جبل عامل تشیع خود را پیوسته نگهداری کرد و علی‌رغم فشارها و ناراحتی‌ها و پیش‌آمدهای بدی که برای آن می‌‌شد، آن را حفظ کرد و به عنوان عالیترین وضع از آن حمایت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من برای این که تصویری از تشیع جبل عامل به شما داده باشم کافی است که نوشته «امل الامل» را برای شما نقل کنم. صاحب کتاب امل الامل که تقریباً 300 سال قبل می‌‌زیسته است، نوشته است: تعداد دانشمندان شیعی جبل عامل در حدود یک پنجم (خمس) همه دانشمندان متأخر شهرهای اسلامی‌‌ هستند. همچنین آثار کتب و نوشته‌های آنها یک پنجم مجموع نوشته‌های شیعیان جهان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این که سرزمین‌های آن‌ها کمتر از یکصدم سرزمین‌های کشورهای دیگر اسلامی ‌‌است و با وجود این که مآخذ و مصادری در دست ما نیست تا بگوئیم قبل از امل الامل وضع شیعیان در جبل عامل چگونه بوده ولی آثار و اخباری که به ما رسیده است، نشان می‌‌دهد اگر این نسبت و این میزان دقیق نباشد ولی در همین حدود است. می‌‌توان گفت: بعضی از خدماتی که علمای جبل عامل کرده‌اند جنبه تشیع جهانی داشته است. آثار آن‌ها را شیعیان در جاهای دیگر سند خود قرار دادند و هنوز نیز چنین است. مانند کتاب‌هائی که در زیر نام می‌‌بریم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب مدارک سید جمال الدین،‌ معالم شیخ حسن زین الدین، لمعه‌ی شهید اول محمد بن مکی، وسائل حر عاملی، مفتاح الکرامه‌ی سید محمدجواد امین و کتاب‌های دیگر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این که بسیاری از دانشمندان شیعه برای دفاع از تشیع کشته شدند ولی دو نفر از مردم جبل عامل افتخار لقب شهید اول و شهید دوم را یافته‌اند. درباره شهید سوم نام‌هائی برده می‌‌شود از افرادی که از جبل عامل نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقایان! آنچه را تا به حال برای شما بیان کردم بیشتر مربوط به تاریخ گذشته بود، اما آنچه مربوط به امروز باشد، ناچیز بود. اگر من به این کار با علاقه و جدیت پرداختم به خاطر این است که عقیده دارم باید این صفحات تاریخی ولو به طور فشرده ثبت شود تا از نابودی و ویرانی حفظ گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه از گذشته برای شما گفتم به خاطر این بود که زمینه‌ای باشد تا بزودی موفق شوم با شما درباره وضع کنونی و آنگاه از آرزوهای خود برای آینده شیعه سخن بگویم، والسلام علیکم.&lt;br /&gt;
[[Category:دولتهای شیعی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B9%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=4049</id>
		<title>دولتهای شیعی در ایران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B9%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;diff=4049"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:36Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مقاله از یک نشریه}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''منبع:''' دولت‌های شیعی در ایران، [http://www.andisheqom.com/index.php سایت اندیشه قم]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نویسنده:''' مختار اصلانی (پژوهشگر مركز مطالعات و پژوهش‌های فرهنگی حوزه علمیه)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دولت‌های شیعی در ایران==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایرانیان در زمان خلیفه دوم، اسلام را رسماً پذیرفتند و پس از مدتی گرایش خاصی از آن را (‌اسلام شیعی) پسندیدند. پذیرش تشیع به وسیله ایرانیان، پیامد عواملی از قبیل سازگاری باورها و اعتقادات ایرانیان با مذهب تشیع، فعالیت علویان و شیعیان در محدوده جفرافیایی ایرانیان و... بود از آن‌جا كه ایرانیان استعداد پذیرش آموزه‌های شیعی را داشتند، مذهب تشیع به تدریج گسترش یافت و در مواردی به صورت دولت رسمی نمود، پیدا كرد كه به دولت‌های شیعی تشكیل شده در ایران به طور خلاصه می‌پردازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دولت شیعی طبرستان'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فشار خلفای عباسی به سادات علوی موجب مهاجرت آنان به سوی ایران شد. در ایران نیز مناطق شمالی بهترین جا برای استقرار آنان بود. مردم نیز به سادات علوی گرایش داشته و همین گرایش زمینه‌ساز حضور علویان در منطقه و قیام آنان علیه حاكمان عباسی شد. منطقه دیلم و مناطق شمالی ایران از نظر جغرافیایی، سیاسی و امنیتی آمادگی ایجاد یك نهضت شیعی نه الزاماً شیعه دوازده امامی را داشت. البته آشنایی بیشتر مردم كرانه‌های دریای مازندران با تشیع در قرن سوم ه‍ـ.ق بود كه به قیام و استقلال این سرزمین انجامید. در قرن سوم به ویژه زمان متوكل علویان مورد تعقیب بودند فرزندان اهل‌بیت به مناطق دور دست و امن،‌ مانند كرانه‌های دریای مازندران پناه می‌بردند.&amp;lt;ref&amp;gt; بهاءالدین محمد بن حسن، تاریخ طبرستان، تصحیح عباس اقبال، ج 2، ص 224.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن زید پس از آن كه توانست با قیام‌های متعدد، حكومت خود را در طبرستان مستقر سازد از علویان حمایت كرد.&amp;lt;ref&amp;gt; ابن اثیر، الكامل فی التاریخ، ‌دار صادر، بیروت، ج 4، ص 474.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن زید نخستین كسی بود كه بنایی بر قبر [[امام علی]] علیه‌السلام و [[امام حسین]] علیه‌السلام بنا كرد و در این راه بیست هزار دینار خرج كرد. وی هر سال سی هزار درهم به مشاهد علی علیه‌السلام و حسنین علیهم‌السلام و سایر اقربای خویش می‌فرستاد.&amp;lt;ref&amp;gt; رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران، انتشارات انصاریان، قم، ج 1، ص 296.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در كتاب تاریخ طبرستان آمده است: «محمد بن زید اقدام به تشكیل حكومت نكرد بلكه وی زمانی كه گروهی از بزرگان دیلم نزد وی رفتند از پذیرش حكومت خودداری ورزید و حسن بن زید معروف به «حالب الحجاره» را كه در ری ساكن بود معرفی كرد و نمایندگان مردم نزد وی در ری رفتند و حسن ‌بن زید دعوت آنان را پذیرفت و در 25 ماه [[رمضان]] سال 250 ه‍ـ.ق به دعوت مردم رویان و كلای، عازم طبرستان شد. سادات آن دیار و بزرگان شهر مقدمش را گرامی داشتند و به استقبال وی شتافتند و بر اساس كتاب خدا و سنت رسول الله و [[امر به معروف و نهی از منكر]] با وی بیعت كردند».&amp;lt;ref&amp;gt; تاریخ طبرستان، ص 442.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حكومت علویان كه از سال 250 ه‍ـ.ق در مناطق مختلف شمال ایران آغاز شده بود تا سال 316 ادامه یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دولت آل بویه'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آستانه قرن چهارم دولت عباسی به دلایل چندی رو به ضعف گذاشت و در همین زمان پسران بویه ماهیگیر در مناطق مختلف ایران حاكمیت پیدا كردند آنان پس از استقرار در شهرهای ری، اصفهان و شیراز به سوی بغداد مركز حكومت عباسی حركت كردند و خلافت و شخص خلیفه را در اختیار گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علامه مجلسی]] در [[بحارالانوار]] حدیثی از [[امام علی]] علیه‌السلام نقل می‌كند كه براساس آن، حضرت خبرِ به حكومت رسیدن آل دیالمه را داده است. حضرت می‌فرماید: «یخرج من دیلمان بنو الصیاد... ثم استوی امرُهُم حتی یملكوا الزوراء و یخلموا الخلفاء»&amp;lt;ref&amp;gt; مجلسی، [[بحارالانوار]]، ج 41،‌ ص 25.&amp;lt;/ref&amp;gt; از دیلم پسران ماهیگیر، ‌خروج و ظهور می‌كنند سپس حكومت ‌آن‌ها برقرار می‌گردد و تا سرزمین زوراء (بغداد) در تسخیر آن‌ها درمی‌آید و خلفای عباسی بركنار می‌شوند. شخصی پرسید: آن‌ها چقدر حكومت می‌كنند؟ امام فرمود: صد و اندی سال.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آل‌بویه با تصرف بغداد بر تمام مسلمانان شیعه و سنی حكومت می‌كردند، بنابراین جهت تحكیم قدرت سیاسی و دینی خود تأیید خلیفه را لازم می‌دانستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در گرایش آل‌بویه به مذهب تشیع شكی نیست، آنچه محل تردید است نوع تشیع آنان است كه آیا تشیع آنان اعتقادی (اثنی عشری) بود یا به فرقه‌های دیگر شیعی تعلق داشتند یا دارای تشیع سیاسی و مبارز بودند و آموزه‌های مذهبی خویش را چه‌ مقدار در سیاست و حكومت‌داری دخالت می‌دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید به اجمال گفت آنان با دستگاه خلافت سنی مدارا می‌كردند و از همین رویكرد نیز سودی به حال آل‌بویه می‌رسید، زیرا كلیه مسلمانان سلطنت آل‌بویه را بر مسلمین می‌پذیرفتند. ولی از لحاظ مذهب و گرایش‌های اعتقادی نشانه‌ها و قرائن بسیار گویای آن است كه آنان به مذهب شیعه اثنی‌ عشری تعلق داشتند. قرائنی مثل: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* الف. معزالدوله، از رهبران آل‌بویه، مسائل فقهی و حكومتی خود را از ابن جنید اسكافی ‌از علمای طراز اول شیعه امامیه دریافت و كشور را بر اساس دیدگاه‌های فقهی و حكومتی او اداره می‌كرد.&amp;lt;ref&amp;gt; قاضی نورالله شوشتری، مجالس المؤمنین، كتاب فروشی اسلامیه، ج 1، ص 439.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* ب. صاحب بن عباد از علمای شیعه امامی، وزیر مؤیدالدوله دیلمی بود و با اختیارات وسیع به امور مسلمانان به خصوص شیعیان رسیدگی می‌كرد.&amp;lt;ref&amp;gt; [[شیخ ‌عباس قمی]]، سفینه البحار، دارالاسوه، تهران، ج 2، ص 13.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* ج. ركن‌الدوله دیلمی از حاكمان آل بویه با [[شیخ صدوق]] مناسبات گرمی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt; [[شیخ صدوق]]، عیون اخبارالرضا، انتشارات جهان، ج 2، ص 263.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* د. برگزاری مراسم عید غدیر و عاشورای حسینی كه مختص شیعیان اثنی عشری است، در زمان حكومت آل بویه گویای شیعه بودن آنان است. در برخی منابع آمده است كه معزالدوله در سال 352 ه‍ـ.ق در [[بغداد]] مقر خلافت عباسی مراسم عاشورا برگزار كرد و مورد استقبال شیعان قرار گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt; ابن‌عماد، شذرات الذهب، دار احیاء التراث العربی (بیروت)، ج 3، ص 49.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن كثیر در كتاب خود درباره علل ناتوانی اهل تسنن و خلفا در جلوگیری از این مراسم می‌نویسد: «لكثره التشیع و ظهورهم و كون السلطان معهم»&amp;lt;ref&amp;gt; ابن‌كثیر، البدایه والنهایه، دارالكتب العلمیه، بیروت، ج 11، ص 243.&amp;lt;/ref&amp;gt; زیرا تشیع گسترش یافته و آشكار شده بود و سلطان هم با آنان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرن چهارم ه‍‌ـ.ق دوره گسترش تشیع در جهان [[اسلام]] است. این گسترش معلول عوامل گوناگون است كه تشكیل چهار دولت شیعی با فرقه‌های مختلف فاطمیان در [[مصر]]، آل بویه در ایران و [[عراق]]، دولت حمدانی‌ها در شامات و دولت زیدی‌ها در یمن از جمله آن‌ها است. به اعتراف برخی مورخان در زمان حكومت آل‌بویه در ایران و عراق شعارهای شیعی آشكارا رواج یافت و می‌توان گفت كه در ایران مرحله بسیار مهمی برای مذهب تشیع به وجود آمد كه تا آن زمان سابقه نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اثیر می‌نویسد: در سال 351 ه‍ـ.ق به دستور معزالدوله بر در مساجد تحت حاكمیت آل بویه نوشتند: «خداوند لعنت كند معاویه پسر ابی‌سفیان را و لعنت كند كسی را كه فدك را از فاطمه غصب كرد و كسی را كه مانع از دفن حسن در كنار قبر جدش شد و كسی كه [[ابوذر]] غفاری را تبعید كرد و...».&amp;lt;ref&amp;gt; ابن اثیر، الكامل فی التاریخ، ج 11، ص 327.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشكیل دولت آل‌بویه و تسلط آنان بر خلیفه و مقر خلافت، امنیت نسبی برای شیعیان در سرزمین‌های تحت حاكمیت آل‌بویه به وجود آمد و آنان با استفاده از این فرصت در صدد ترویج شیعه برآمدند؛ به گونه‌ای كه طی حكومت 126 ساله عقاید شیعی به شیوه‌های مختلف رواج پیدا كرد و علمای بزرگ شیعه مانند ثقه الاسلام كلینی، [[شیخ صدوق]]، [[شیخ مفید]] با استفاده از تمام امكانات به وجود آمده با قلم و بیان به نشر مذهب تشیع پرداختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دولت ایلخانیان مغول'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از سقوط آل‌بویه، حاكمان سنی مذهب بر ایران حكومت می‌كردند و در این دوره تشیع به وسیله عالمان شیعی رواج داده می‌شد. به خاطر وجود دانشمندان شیعی و نقش آنان در اداره جامعه اسلامی،‌ آخرین خلیفه عباسی نیز وزیری شیعی به ‌نام ابن‌العلقمی برگزید كه با خواجه نصیرالدین طوسی همكاری و مشاوره داشت. با حمله مغولان به رهبری هلاكوخان به [[بغداد]] در سال 656، خلافت عباسی و به دنبال آن حكومت‌های محلی تابع خلافت بغداد سقوط كردند و ایلخانان مغول به تثبیت و گسترش حاكمیت خود در سرزمین‌های اسلامی پرداختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با گذشت زمان، حاكمان ایلخانی با فرهنگ اسلام آشنا شدند و اسلام را پذیرفتند، ‌هر چند گفته می‌شود هلاكوخان بر مذهب شرك خود از دنیا رفت. آن‌ها كه اسلام را پذیرفتند سعی كردند موضع میانه‌ای نسبت به دو گرایش [[شیعه]] و اهل‌سنت داشته باشند. غازان خان كه از سال 694 تا 709 حكومت مغولان را در اختیار داشت متمایل به مذهب تشیع بود و اجمالاً مورخان پذیرفتند كه دوستدار اهل‌بیت بود. برخی از نویسندگان نیز معتقدند مذهب تشیع را به نوعی در آن زمان رسمیت داده است.&amp;lt;ref&amp;gt; قاشانی، تاریخ الجایتو، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ص 91.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از مرگ غازان خان در سال 709 ه‍ـ.ق ولیعهد وی كه برادرش نیز بود به ریاست حكومت دست یافت وی خود را «الجایتو» لقب داد كه در زبان مغولی به معنای «سلطان بزرگ» و در فارسی به مفهوم و معنای «خدابنده» می‌باشد از این رو به حاكم ایلخانی سلطان محمد خدابنده می‌گفتند.&amp;lt;ref&amp;gt; علامه سید محسن امین، اعیان الشیعه، دارالتعارف، بیروت، ج 5، ص 99.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از استقرار مغولان، مناظره و مباحثه میان فرقه‌ها و مذاهب اسلامی آغاز شده بود. سلطان هم كه شاهد این مناظرات مخصوصاً بین [[شیعه]] و سنی بود نمی‌توانست از این مباحث نتیجه‌ای بگیرد تا این‌كه خوابی در عظمت علی علیه‌السلام می‌بیند و بعد از بیدار شدن می‌گوید: دانستم كه حال چیست و یقین پیدا كردم كه مذهب شیعه بر دیگر مذاهب غالب است و در آن هیچ شك و شبهه‌ای نیست، دانسته و با تحقیق این مذهب را اختیار كردم تا ناجی و رستگار باشم و دیگر مذاهب را رد كردم تا هالك و زیان كار نباشم.&amp;lt;ref&amp;gt; علی شیرخانی، تشیع و گسترش آن در ایران، دفتر نشر معارف، ص 107.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاقه سلطان محمد خدابنده به تشیع و همین‌طور بدست آوردن اطلاعات بیشتر از این آیین، موجب شد علمای [[شیعه]] را از [[عراق]] به ایران فراخواند و موجبات رشد این مذهب را فراهم آورد. پس از آن كه سلطان مغول مذهب شیعه را پذیرفت، خبر گرویدن وی در سراسر ممالك اسلامی انتشار یافت و تلاش شد مردم نیز به این آیین درآیند و در صورت سرپیچی تأدیب شوند. در بعضی از شهرها سلطان با مقاومت مردم مواجه شد. به نظر می‌رسد، ‌مقاومت در برابر گسترش تشیع در تمام شهرها بوده است به گونه‌ای كه سلطان محمد خدابنده در پایان رساله خود، شیعه شدن را امری اختیاری می‌داند و نسبت به كسانی كه این مذهب را اختیار نكنند، اجبار روا نمی‌دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او می‌نویسد: هر كه نیكبخت باشد قبول كند و هر كه نخواهد بر وی حكمی و زوری نیست...&amp;lt;ref&amp;gt; نشریه دانشكده ادبیات تبریز، سال 1352، ش 106.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تشیع سلطان محمد خدابنده، نقطه عطفی در تاریخ تشیع ایران بود و موجب استحكام و رونق تشیع در این عصر و در نهایت زمینه‌ساز رسمیت یافتن آن در زمان صفویان شد. به دستور خدابنده علاوه بر ضرب سكه به نام علی علیه‌السلام و اولادش و خواندن خطبه به نام رسول و خاندانش، نام ائمه در كتیبه‌های مساجد و بارگاه‌های عرفا و امامزادگان و... نوشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''امرای سربدار'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قسمتی از خراسان و حوالی شهر سبزوار، سلسله‌ای در سال 738 ه‍ـ.ق با تصرف شهر سبزوار دولتی تشكیل دادند كه از شرق تا نیشابور و از غرب تا دامغان و گرگان پیش رفت. امرای سربدار سیاست مذهبی خود را طرفداری از طریقت حق كه همان مذهب [[شیعه]] است اعلام كردند و سبزوار را كه از قدیم مردم آن به تشیع اشتهار داشتند، مركز حكومت خود قرار دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنان با دراویش و مردانی كه به دوستی با آل علی مشهور بودند، رابطه برقرار كردند. شعرا را به مدیحه‌سرایی اهل ‌بیت علیهم‌السلام تشویق كردند و با برخی علمای [[شیعه]] در خارج از ایران به خصوص در جبل عامل لبنان كه مركز مهم تشیع بود، باب مكاتبه و مراوده را گشودند و از آنان دعوت كردند جهت هدایت و اجرای شعائر مذهب تشیع به خراسان بیایند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر اثر همین دعوت‌ها بود كه فقیه اهل ‌بیت «شهید اول» كتاب مشهور خود «اللمعه الدمشقیه» را با نام خواجه علی مؤید سربداری تألیف كرد و به خراسان فرستاد تا شیعیان بر طبق فتواهای او عمل كنند.&amp;lt;ref&amp;gt; یعقوب آژند، قیام شیعی سربدار.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چند درباره شیعه امامی بودن این سلسله بحث و گفتگوها زیاد است. ولی اجمالاً می‌توان گفت كه گرایش شیعی در آنان قوی بود و به ‌عنوان مبلِّغ شیعه نیز شناخته شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دولت قراقویونلوها'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همزمان با اواخر دوره تیموریان، حكومت‌هایی در قسمت غربی و شمال غربی ایران توسط قراقویونلوها بنا شد. این حكومت كوتاه مدت در محدوده مكانی آذربایجان و عراق، می‌تواند در تاریخ تشیع ایران نقطه مثبتی تلقی شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنان با داشتن تمایلات، باورها و اعتقادات شیعی زمینه باروری و ظهور مذهب تشیع را به منزله مذهب رسمی حكومت صفویه فراهم ساختند. تبریز كه در زمان «اولجایتو» مركز حكومت ایلخانی محسوب می‌شد، با تصمیم وی به رسمی كردن مذهب تشیع آمادگی یافت تا در زمان‌های بعد نیز مهد تشیع ایران باشد. حضور قراقویونلوها در آذربایجان و تبریز ‌محیط مناسبی برای پذیرش شیعه فراهم ساخت.&amp;lt;ref&amp;gt; دیار بكر، ص 89.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قرایوسف» (810ـ823 ه‍ـ.ق) بنیانگذار حكومت قراقویونلوها به داشتن تمایلات شیعی معروف بود و نفوذ تشیع در زمان او كه حكومتش همزمان با شاهرخ تیموری بود، ‌در عدم اطاعت مردم تبریز و ساوه و پیروی از قراقویونلوها در قالب سیاسی تجلی یافت. در زمان «جهانشاه قراقویونلو» شهرت‌شان در داشتن تمایلات شیعی چنان بود كه وقتی تیمور به جانب ساوه و [[قم]] تاخت مردم این شهرها به این‌ها النّجا نمودند و تركمانان این دو شهر را به سلطه گرفتند.&amp;lt;ref&amp;gt; پروین تركمنی آذر، تاریخ سیاسی شیعیان در ایران، ص 231.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دولت صفوی'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تشكیل دولت صفوی در اوایل قرن دهم ه‍ـ.ق از رویدادهای مهم تاریخ تشیع ایران است. پیدایش این دولت كه باید آن را سر‌آغاز عصر تازه‌ای در حیات سیاسی و مذهبی ایران دانست، موجب استقلال ایران بر اساس مذهب رسمی تشیع و سازمان اداری نسبتاً متمركز شد. قبل از ظهور صفویان گروه‌ها و اقوام مختلفی در ایران حكومت می‌كردند و هیچ‌گونه تمركز اداری به ‌عنوان دولت ملی وجود نداشت. ایجاد دولت صفوی نقطه اوج نهضت‌هایی بود كه طرفداری از تشیع علیه حكومت‌های بنی‌امیه و بنی‌عباس و قدرت‌های همسوی آنان صورت گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیخ صفی‌الدین اسحاق اردبیلی، نیای بزرگ صفویان و پیشوای فرقه صفویه در عصر ایلخانی زندگی می‌كرد و معاصر غازان خان و سلطان ابوسعید بهادرخان بود. از سال 700 ه‍ـ.ق شیخ صفی الدین به ارشاد مردم اردبیل و اطراف پرداخت تا حدی كه نفوذ وی در شهرهای گیلان، آذربایجان و آناتولی تركیه گسترش یافت. از اوائل قرن هشتم تا 830 ه‍ـ.ق رهبران طریقت صفوی كوشش خود را تنها صرف تبلیغ و ارشاد مریدان خود در مناطق دور و نزدیك می‌كردند تا این ‌كه اعتبار و قدرت فرقه صفویه میان عشایر محروم و تهی‌دست آناتولی و شامات بالا گرفت. از سال 835 كه شیخ جنید رهبری خانقاه طریقت صفوی را بر عهده گرفت خانقاه‌شان انحصاراً به تبلیغ مذهب تشیع پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بروز اختلاف بین حكام سلسله‌های آق‌قویونلو و قراقویونلو و موقعیت خانقاه در این كشمكش موجب شد طریقت صفوی علاوه بر ارشاد و تبلیغ به جریان‌های سیاسی و نظامی وقت كشانده شود. مبارزه شیوخ طریقت صفوی با حاكمان وقت ادامه داشت تا این ‌كه شاه اسماعیل در سال 905 ه‍ـ.ق در حالی كه تنها دوازده سال داشت، ‌نهضت خود را آغاز كرد و در سال بعد شهر تبریز را فتح و دولت صفوی را تأسیس كرد.&amp;lt;ref&amp;gt; هنیس والتر، تشكیل دولت ملی در ایران، ترجمه كیكاوس جهان‌داری.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه اسماعیل بعد از نخستین حمله پیروز خود، دستور داد خطیب شهر خطبه ائمه اثنی ‌عشر را بخواند و مذهب دوازده امامی به ‌عنوان مذهب رسمی كشور اعلام شد. پیدایش دولت صفوی و ایستادگی آن در برابر دولت سنی عثمانی سبب برافروخته شدن آتش منازعات مذهبی شد. صفویان پس از استقرار در مبارزه با اهل‌سنت به نوعی دست به انتقام‌جویی زدند زیرا قبل از آن اعدام شیعیان در قلمرو حاكمیت اهل‌سنت و عثمانی امری رایج بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیاست صفویان به رهبری شاه اسماعیل در رسمیت دادن به تشیع اثنی ‌عشری با مقاومت چندانی روبرو نشد. حال این مسأله به خاطر برخورد تند شاه با مخالفان بود یا زمینه‌های فراوانی برای تشیع وجود داشت، چندان تأثیری در نتیجه كار نداشت زیرا مردم ایران به هر دلیل مذهب تشیع را به راحتی پذیرفتند. البته تشیع مردم در زمان صفویه به صورت تدریجی به تكامل رسید. این روند از زمان شاه اسماعیل آغاز شد و زمان شاه عباس نیز این حركت تدریجی ادامه داشت به ‌طوری كه در دو منطقه سرخه سمنان سنگ نوشته‌هایی از شاه عباس بر جای مانده كه اگر كسی [[شیعه]] شود از مالیات معاف خواهد بود.&amp;lt;ref&amp;gt; رسول جعفریان، تایخ تشیع در ایران، ص 760.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه اسماعیل صفوی برای تقویت بنیان تشیع در ایران، علمای دوازده امامی شیعه از شامات، بحرین و سرزمین‌های شمال شرقی عربستان و [[عراق]] را به ایران دعوت كرد. البته موفقیت این مذهب نه فقط از قدرت سلسله صفویان بلكه از جاذبه‌های دینی ـ ذاتی خود مذهب نیز نشأت می‌گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفویان برای تثبیت آموزه‌های شیعی در شعائر و مراسم مذهبی از خلفای نخستین با مذمت یاد می‌كردند. در این دوره زیارتگاه صوفیان تخریب و زیارتگاه [[سادات]] و امامزادگان جای آن‌ها را گرفت. مراسم سوگواری به ‌صورت دسته جمعی شامل زنجیرزنی، شبیه‌خوانی و روضه خوانی همگی گویای اقدامات صفویان در راستای تثبیت اعتقادی شیعی دوازده امامی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از دولت صفوی تشیع به ‌عنوان یك مذهب رسمی در چارچوب یك نظام سیاسی مورد قبول در جهان مطرح شد و با استمرار حكومت‌های مختلف مثل زندیه، افشاریه، قاجاریه و... كه همگی تشیع را به ‌‌عنوان یك اصل مسلم و حیاتی برای قدرت خود می‌دیدند همراه به ‌عنوان یك نظام سیاسی مطرح بوده و تاكنون حضور جدی در جهان داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[Category:دولتهای شیعی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AA%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%AA%DB%8C&amp;diff=4048</id>
		<title>توحید صفاتی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AA%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%AA%DB%8C&amp;diff=4048"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''منبع:''' توحيد از ديدگاه آيات و روايات ، جلد 1، صفحه 27&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نویسنده:''' جعفر كريمى &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توحيد صفاتى يعنى، اعتقاد به اين  كه صفات خداوند عين ذات او و عين يكديگرند. و همان گونه كه ذات او ازلى و ابدى است، صفات ذاتى او همچون علم و قدرت نيز ازلى و ابدى مى باشد و اين  چنين نيست كه اين صفات، زايد بر ذاتش بوده و جنبه عارض و معروض داشته باشد، بلكه عين ذات اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به  طور مثال، اگر مى گوييم خدا عالم است، به  اين معنا نيست كه علم خدا بر ذاتش عارض شده، بلكه به اين معناست كه خدا عين علم است، اما درباره موجودى مانند انسان، صفات علم و قدرت، خارج از ذات و حقيقت وجود او مى باشد؛ زيرا در زمانى فاقد اين صفات و در زمانى ديگر واجد آن‌ها مى شود. از سوى ديگر، صفات خدا نيز از يكديگر جدا نبوده، بلكه هر يك از صفات او عين ديگرى است؛ يعنى، حقيقت علم او غير از قدرتش نيست، بلكه سراسر وجود او علم و قدرت و ديگر صفات ذاتى او مى باشد و تمام صفات او عين يكديگرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قرآن كريم]] در مقام بيان تنزيه خداوند از هر گونه توصيف شرك آلود مى فرمايد: «سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره صافات]](37)، آيه 180.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ منزه است پروردگارت؛ پروردگار باعزت (و قدرت)، از توصيف هايى كه آنان مى كنند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوبصير مى گويد: از [[امام صادق]] عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: «لَمْ يَزَلِ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ رَبُّنا وَالْعِلْمُ ذاتُهُ وَلامَعْلُومَ وَالسَّمْعُ ذاتُهُ وَلامَسْمُوعَ وَالْبَصَرُ ذاتُهُ وَلامُبْصَرَ وَالْقُدْرَةُ ذاتُهُ وَلامَقْدُورَ...&amp;lt;ref&amp;gt; التوحيد، [[شيخ صدوق]]، ص 139.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ پيوسته خداى ما عالم و علم او عين ذاتش بوده، با اين  كه معلومى (جهان) نبود و شنوايى و بينايى و توانايى عين ذات او بود، هر چند چيزى از شنيدنى ها و ديدنى ها و آنچه متعلق قدرت قرار گيرد، وجود نداشت».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دلايل اتحاد ذات خدا با صفات او'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;1. كمال مطلق و نامحدود بودن ذات حق :&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند وجودى نامحدود و بى نهايت از هر جهت است از اين رو، هيچ صفت كمالى بيرون از ذات او وجود ندارد و هر چه هست، در ذات او جمع است. و اگر صفات ما همانند علم و قدرت، زايد بر ذات ما هستند، دليل آن محدوديت ماست كه روزى فاقد آن‌ها و روزى دارنده آن‌ها هستيم و نيز هر يك از صفات علم و قدرت در وجود ما جداى از يكديگرند؛ چرا كه قدرت مربوط به جسم و علم مربوط به [[روح]] ماست. اما در ذات نامحدود خداوند، كه كمال مطلق مى باشد و دومى براى او قابل تصور نيست، هيچ صفتى خارج از آن نمى توان تصور كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت [[امام على]] عليه السلام در نفى صفات زايد بر ذات خداوند مى فرمايد: «مَنْ وَصَفَهُ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ وَ مَنْ عَدَّهُ فَقَدْ ابْطَلَ ازَلَهُ وَ مَنْ قالَ كَيْفَ فَقَدِ اسْتَوْصَفَهُ وَ مَنْ قالَ ايْنَ فَقَدْ حَيَّزَهُ، عالِمٌ اذْ لا مَعْلُومَ وَ رَبٌّ اذْ لا مَرْبُوبَ وَ قادِرٌ اذْ لا مَقْدُورَ&amp;lt;ref&amp;gt; [[نهج  البلاغه]]، خطبه 152.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ كسى كه او را (به صفات زايد بر ذات) توصيف نمايد، او را محدود دانسته و كسى كه او را محدود داند، او را شمارش كرده و كسى كه او را شمارش كند، ازلى بودن او را ابطال نموده و كسى كه بگويد چگونه است، او را (به صفات زايد بر ذات) توصيف كرده و كسى كه بگويد كجاست، مكانى براى او قرار داده است. دانا و پروردگار و توانا بوده، آن‌گاه كه معلوم و پرورده شده و مقدورى نبوده. (زيرا ذات او عين كمالات است.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;2- راه نداشتن تركيب در ذات خداوند:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نتيجه يگانگى ذات و صفات، پيراسته بودن ذات خداوند از هر گونه جزء داشتن است، در صورتى كه اگر ذات او را غير از صفات او و آن دو را عارض و معروض يكديگر بدانيم و يا صفات او را از هم ديگر جدا بدانيم، نتيجه اش دوگانگى و تركيب خواهد بود. و موجود مركب از ذات و صفات، به اجزاى خويش نيازمند است، در حالى  كه پيش از اين ثابت شد كه هيچ گونه تركيب خارجى و عقلى در ذات پاك خداوند راه ندارد و او از هر احتياج و نيازى پيراسته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت على عليه السلام مى فرمايد: «وَ كَمالُ الْاخْلاصِ لَهُ نَفْىُ الصِّفاتِ عَنْهُ لِشَهادَةِ كُلِّ صِفَةٍ انَّها غَيْرُالْمَوْصُوفِ وَ شَهادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ انَّهُ غَيْرُالصِّفَةِ، فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ&amp;lt;ref&amp;gt; نهج  البلاغه، خطبه 1.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ توحيد خالص، پيراستن او از صفات (زايد بر ذات) است؛ زيرا هر صفتى گواهى مى دهد كه با موصوف خود مغايرت دارد و هر موصوفى گواهى مى دهد كه وجود او غير از وجود صفت است. پس هر كس خدا را توصيف كند (و صفات او را زايد بر ذات او بداند)، پس او را با چيزى (قديم ديگرى) همراه ساخته و در نتيجه، او را دوگانه دانسته است و آن كس كه او را دوگانه بداند (و بگويد ذات او غير از صفت است)، براى او جزئى قايل شده و كسى كه اجزايى براى او تصور كند، او را درست نشناخته است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''آيا تعدد صفات با بساطت ذات، منافات دارد؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به بسيط بودن ذات خداوند و پيراستگى او از هر گونه جزء داشتن، اكنون اين سؤال مطرح مى شود كه چگونه براى خداوند، صفات متعددى مانند علم، قدرت، حيات و... را اثبات مى نماييم و آيا نتيجه تعدد صفات، تركيب ذات پاك خداوند با اين صفات گوناگون است؟ در پاسخ، بايد گفت: هر چند خداوند ذات بسيطى است كه هيچ گونه تكثرى در آن راه ندارد، اما [[عقل]] انسان با توجه به نوعى از كمال كه آن را درك مى كند، آن را با قيد «نامتناهى» به خدا نسبت مى دهد و به دليل همين محدوديت عقلى ماست كه صفات متعدد را به خداوند نسبت مى دهيم، وگرنه در عالم خارج، صفاتى متعدد و جدا از ذات خداوند وجود ندارد و اين جدايى تنها در عالمِ مفهوم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام صادق]] عليه السلام در توصيف خداوند، مى فرمايد: «رَبُّنا نُورِىُّ الذَّاتِ، عالِمُ الذَّاتِ، صَمَدِىُّ الذَّاتِ&amp;lt;ref&amp;gt; التوحيد، ص 140.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ پروردگار ما ذاتش سراپا نور است، تمام ذاتش عالم است، تمام ذاتش صمد است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نظريه جدايى صفات خدا از ذات او'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يكى از ديدگاه ها درباره صفات ذات خدا، نظريه گروهى به نام اشاعره (پيروان ابوالحسن اشعرى) است كه گفته اند: صفات الهى چيزى خارج از ذات اويند همواره ملازم با ذات خدا بوده و همانند او، قديم و ازلى اند. اينان معتقد به «قدماى هشت گانه» شده اند كه عبارت است از ذات الهى، به اضافه هفت صفت ذاتى و قديم ديگر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نقد اين نظريه''' &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يكى از اشكالات وارد بر نظريه اشاعره اين است كه اگر هر يك از صفات الهى داراى مصداق هايى خارج از ذات الهى و بى نياز از آفريننده فرض شوند، در اين صورت قديم و واجب بالذات، منحصر به ذات خداوند نمى باشد و بايد به جاى يك قديم ازلى، معتقد به هشت واجب و قديم گرديد. و اين با توحيد ذات سازگارى ندارد و موجب شرك در ذات است كه هيچ مسلمانى نمى تواند به آن ملتزم گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسين بن خالد مى گويد: از حضرت امام على بن موسى الرضا عليه السلام شنيدم كه فرمود: پيوسته از ازل، خداوند تبارك و تعالى عالم، قادر، حى، قديم، شنوا و بينا بوده است. پس من گفتم: اى فرزند [[رسول خدا]]، گروهى مى گويند كه خداوند عزوجل از ازل عالم به علمى است، قادر به قدرتى است، داراى حياتى است، قديم به قدمتى است، سميع به سمعى است و بينا به بينايى است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام عليه السلام فرمود: هر كس اين را بگويد و به آن معتقد گردد، پس همراه خدا، خدايان ديگرى انتخاب كرده و بهره اى از ولايت ما ندارد. آنگاه فرمود: خداوند عزوجل پيوسته از ازل، علم، قدرت، حيات، قديم بودن، شنوايى و بينايى جزو ذاتش بوده و او بلندمرتبه و بزرگ تر است از آن  چه مشركان و تشبيه كنندگان مى گويند.&amp;lt;ref&amp;gt; التوحيد، ص 140.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشكال دوم بر نظريه [[اشاعره]] اين است كه اگر هر يك از [[صفات الهى]] مصداق و مابه  ازاى جداگانه اى داشته باشد يا اين است كه مصاديق آن‌ها در داخل ذات الهى فرض مى شوند كه لازمه اش اين است كه ذات الهى مركب  از اجزا باشد و قبلًا ثابت كرديم كه چنين چيزى محال است. و يا اين كه مصاديق آن‌ها خارج از ذات الهى و آفريده خدا تصور مى شود كه مستلزم آن است كه ذات الهى كه طبق فرض، فاقد اين صفات است، آن‌ها را بيافريند و سپس به آن‌ها متصف گردد. در صورتى كه محال است علت هستى  بخش در ذات خود، فاقد كمالات مخلوقاتش باشد و يا براى رسيدن به صفاتى همچون علم، حيات و قدرت، از آفريدگانش استمداد بگيرد و به آن‌ها نيازمند باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[Category:توحید]]&lt;br /&gt;
[[Category:توحيد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B1%D8%A7%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C&amp;diff=4045</id>
		<title>راه های خداشناسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B1%D8%A7%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C&amp;diff=4045"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''منبع:''' شیعه در اسلام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نویسنده:''' [[علامه طباطبائی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خداشناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نظرى به جهان هستى و واقعيت؛ ضرورت وجود خداوند'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درك و شعور انسان كه با پيدايش او توأم است در نخستين گامى كه برمى‌دارد هستى خداى جهان و جهانيان را بر وى روشن مى‌سازد؛ زيرا به رغم آنان كه در هستى خود و در همه چيز اظهار شك و ترديد مى‌كنند و جهان هستى را خيال و پندار مى‌نامند. ما مى‌دانيم يك فرد انسان در آغاز پيدايش خود كه با درك و شعور توأم است، خود و جهان را مى‌يابد؛ يعنى شك ندارد كه او هست و چيزهاى ديگرى جز او هست و تا انسان، انسان است اين درك و علم در او هست و هيچ‌گونه ترديد برنمى‌دارد و تغيير نمى‌پذيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين واقعيت و هستى كه انسان در برابر سوفسطى و شكاك اثبات مى‌كند ثابت است و هرگز بطلان نمى‌پذيرد؛ يعنى سخن سوفسطى و شكاك كه در حقيقت نفى واقعيت مى‌كند هرگز و هيچ‌گاه درست نيست پس جهان هستى واقعيت ثابتى دربر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولى هر يك از اين پديده‌هاى واقعيت‌دار كه در جهان مى‌بينيم دير يا زود واقعيت را از دست مى‌دهد و نابود مى‌شود و از اينجا روشن مى‌شود كه جهان مشهود و اجزاء آن خودشان عين واقعيت (كه بطلان‌پذير نيست) نيستند بلكه به واقعيتى ثابت تكيه داده با آن واقعيت، واقعيت‌دار مى‌شود و به واسطه آن داراى هستى مى‌گردند و تا با آن ارتباط و اتصال دارند با هستى آن هستند و همين كه از آن بريدند نابود مى‌شوند ما اين واقعيت ثابت بطلان‌ناپذير را «واجب الوجود» خدا مى‌ناميم.&amp;lt;ref&amp;gt; آیه 10 [[سوره ابراهيم]] به همین روش به اثبات وجود خدا و [[توحید]] ربوبیت می‌پردازد. به مقاله (توحید ربوبیت) در همین دانشنامه رجوع کنید. «قَالَتْ رُسُلُهُمْأَ فىِ اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ...؛ رسولان فرستاده شده به آن‌ها گفتند: آيا مى‌شود در خدا شك كرد خدايى كه فاطر آسمان‌ها و زمين است...». (سوره ابراهيم، آيه 10)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نظرى ديگر از راه ارتباط انسان و جهان'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راهى كه در فصل گذشته براى اثبات وجود خدا پيموده شد، راهى است بسيار ساده و روشن كه انسان با نهاد خدادادى خود آن را مى‌پيمايد و هيچ‌گونه پيچ و خم ندارد، ولى بيشتر مردم به واسطه اشتغال مداوم كه به ماديات دارند و استغراقى كه در لذايذ محسوسه پيدا كرده‌اند رجوع به نهاد خدادادى و فطرت ساده و بى‌آلايش برايشان بسيار سخت و سنگين مى‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اين روى [[اسلام]] كه آيين پاك خود را همگانى معرفى مى‌كند و همه را در برابر مقاصد دينى مساوى مى‌داند اثبات وجود خدا را با اين گونه مردم از راه ديگر در ميان مى‌نهد و از همان راهى كه فطرت ساده را از توجه مردم به دور داشته با ايشان سخن گفته خدا را مى‌شناساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قرآن كريم]] خداشناسى را از راه‌هاى مختلف به عامه مردم تعليم مى‌دهد و بيشتر از همه افكارشان را به آفرينش جهان و نظام كه در جهان حكومت مى‌كند معطوف مى‌دارد و به مطالعه آفاق و انفس دعوت مى‌نمايد؛ زيرا انسان در زندگى چند روزه خود هر راهى را پيش گيرد و در هر حالى كه مستغرق شود از جهان آفرينش و نظامى كه در آن حكومت مى‌كند بيرون نخواهد بود و شعور و ادراك وى از تماشاى صحنه شگفت‌آور آسمان و زمين چشم نخواهد پوشيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين جهان پهناور هستى كه پيش چشم ماست (چنان كه مى‌دانيم) هر يك از اجزاى آن و مجموع آن‌ها پيوسته در معرض تغيير و تبديل مى‌باشد و هر لحظه در شكل تازه و بى‌سابقه‌اى جلوه مى‌كند. و تحت تأثير قوانين استثناناپذير لباس تحقق مى‌پوشد و از دورترين كهكشان‌ها گرفته تا كوچكترين ذره‌اى كه اجزاى جهان را تشكيل مى‌دهد هر كدام متضمن نظامى است واضح كه با قوانين استثناناپذير خود به طور حيرت‌انگيزى در جريان مى‌باشد و شعاع عملى خود را از پست‌ترين وضع به سوى كاملترين حالات سوق مى‌دهد و به هدف كمال مى‌رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بالاتر از نظام‌هاى خصوصى، نظام‌هاى عمومى‌تر و بالاخره نظام همگانى جهانى كه اجزاى بيرون از شمار جهان را به همديگر ربط مى‌دهد و نظام‌هاى جزئى را به هم مى‌پيوندد و در جريان مداوم خود هرگز استثنا نمى‌پذيرد و اختلال برنمى‌دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظام آفرينش اگر انسانى را مثلاً در زمين جاى مى‌دهد ساختمان وجودش را طورى تركيب مى‌كند كه با محيط زندگى خود سازش كند و محيط زندگى وى را طورى ترتيب مى‌دهد كه مانند دايه‌اى با مهر و عطوفت به پرورشش پرداخته آفتاب و ماه و ستارگان و آب و خاك و شب و روز و فصول سال و ابر و باد و باران و گنجينه‌هاى زيرزمينى و روى زمينى و بالاخره همه سرمايه و نيروى خود را در راه آسايش و آرامش خاطر وى گذاشته به كار مى‌بندد. ما چنين ارتباط و سازشى را ميان هر پديده و ميان همسايگان دور و نزديك و خانه‌اى كه در آن زندگى مى‌كند مى‌يابيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين گونه پيوستگى و به همبستگى در تجهيزات داخلى هر يك از پديده‌هاى جهان نيز پيداست. آفرينش اگر براى انسان نان داده براى تحصيل آن پاى و براى گرفتن آن دست و براى خوردن آن دهان و براى جويدن آن دندان داده است و آن را با يك رشته وسائلى كه مانند حلقه‌هاى زنجير به هم پيوسته‌اند. به هدف كمالى اين آفريده (بقا و كمال) مرتبط ساخته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشمندان جهان ترديد ندارند كه روابط بى‌پايانى كه در اثر تلاش علمى چندين هزار ساله خود بدست آورده‌اند، طليعه ناچيزى است از اسرار آفرينش كه دنباله‌هاى تمام‌نشدنى به دنبال خود دارد و هر معلوم تازه‌اى مجهولات بي‌شمارى را به بشر اخطار مى‌كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آيا مى‌توان گفت اين جهان پهناور هستى كه سرتاسر اجزاى آن جداجدا و در حال وحدت و اتصال با استحكام و اتفاق حيرت‌انگيز خود از يك علم و قدرت نامتناهى حكايت مى‌كند، آفريدگارى نداشته و بى‌جهت و بى‌سبب به وجود آمده است؟ آيا اين نظام‌ها جزئى و كلى و بالاخره نظام همگانى جهانى كه با ايجاد رابطه‌هاى محكم و بى‌شمار جهان را يك واحد بزرگ قرار داده و با قوانين استثناناپذير و دقيق خود در جريان است همه و همه بدون نقشه و به حسب اتفاق و تصادف بوده؟ يا هر يك از اين پديده‌ها و محيط‌هاى كوچك و بزرگ جهان براى خود پيش از پيدايش نظامى برگزيده و راه و رسمى انتخاب كرده و پس از پيدايش ، آن را به موقع اجرا مى‌گذارد؟ يا اين جهان با وحدت و اتصال كاملى كه دارد و يك واحد بيش نيست ساخته و پرداخته سبب‌هاى متعدد و مختلف مى‌باشد، با دستورهاى گوناگون گردش مى‌كند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته فردى كه هر حادثه و پديده‌اى را به علت و سببى نسبت مى‌دهد و گاهى براى پيداكردن سببى مجهول، روزگارها با بحث و كوشش مى‌گذراند و دنبال پيروزى علمى مى‌گردد، فردى كه با مشاهده چند آجر كه با نظم و ترتيب روى هم چيده شده نسبت آن را به يك علم و قدرت مى‌دهد و اتفاق و تصادف را نفى كرده به وجود نقشه و هدفى قضاوت مى‌نمايد، هرگز حاضر نخواهد شد جهان را بى‌سبب پيدايش، يا نظام جهان را اتفاقى و تصادفى فرض كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس جهان با نظامى كه در آن حكومت مى‌كند آفريده آفريدگار بزرگى است كه با علم و قدرت بى‌پايان خود آن را به وجود آورده و به سوى هدفى سوق مى‌دهد و اسباب جزئيه كه حوادث جزئيه را در جهان به وجود مى‌آورند. همه بالاخره به او منتهى مى‌شوند و از هر سوى، تحت تسخير و تدبير وى مى‌باشند، هر چيزى در هستى خود نيازمند به اوست و او به چيزى نيازمند نيست و از هيچ علت و شرطى سرچشمه نمى‌گيرد.&amp;lt;ref&amp;gt; آیات در این مورد بسیار به عنوان نمونه خداى تعالى در [[سوره جاثيه]] مى‌فرمايد: «اِنَّ فِى السَّمواتِ وَاْلاَرْضِ لاَياتٍ لِلْمُؤْمِنينَ وَفِى خَلْقِكُمْ وَما يَبُثُّ مِنْ دابَّةٍ اياتٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ وَاخْتِلافِ اللَّيْلِ وَالنَّهارِ وَما اَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ رِزْقٍ فَاَحْيا بِهِ اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ تَصْريفِ الرَّياحِ آياتٌ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ تِلْكَ آياتُ اللّهِ نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِّ فَبِاَىِّ حَديثٍ بَعْدَاللّهِ وَ اياتِهِ يُؤْمِنُونَ(سوره جاثيه، آيه 3-6)؛ همانا در آسمان‌ها و زمين هر آينه آيت‌ها براى گروندگانست  و در آفرينش شما و آنچه پراكنده مي‌سازد از جنبده آيت‌ها است براى گروهى كه يقين مي‌كنند و آمد و شد شب و روز در پى يكديگر و آنچه فرستاد خدا از آسمان از روزى پس زنده گردانيد به آن زمين را بعد از مردنش و تغيير دادن بادها به جهات و صفات آيت‌ها است براى گروهى كه به عقل دريابند. اين آيت‌هاى خدا است مي‌خوانيم آن‌ها را بر تو به راستى و درستى پس به كدام سخن بعد از خدا و آيت‌هايش مي‌گروند. (ترجمه از تفسیر (روان جاوید))&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[Category:توحید]]&lt;br /&gt;
[[Category:توحيد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D8%AF%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF_%D8%B4%DB%8C%D8%B9%D9%87&amp;diff=4046</id>
		<title>خدا در اعتقاد شیعه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D8%AF%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF_%D8%B4%DB%8C%D8%B9%D9%87&amp;diff=4046"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''منبع:''' اعتقادات علامه مجلسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ترجمه:''' سید حسن بنی‌طبا با اندکی تلخیص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن زیر بخشی از کتاب اعتقادات [[علامه مجلسی]] است که ایشان آن را با تبحر و آشنایی زیادی که با روایات [[اهل بیت]] عصمت و طهارت دارند، تنظیم نموده‌اند. لذا با توجه به مستندبودن آن به روایت از بهترین منابعی است که بیانگر اعتقاد [[شیعه]] در این مورد باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بدان که، از جمله اموری که به وسیله آیات و [[احادیث]] متواتره در دین ثابت شده اینست که: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداوند تعالی: یکی است و در ملک و سلطنت خویش شریکی ندارد و عبادت و بندگی برای غیر او جایز نمی‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداوند در خلقت از کسی یاری نگرفته و ذات مقدسش واحد و یگانه و بی‌نظیر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداوند صفات زائد بر ذات ندارد، بلکه صفات او عین ذات اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداوند ازلی و ابدی است یعنی اول است و قبلی برای او متصور نیست و آخر است و بعدی برای او متصور نیست و از ازل تا ابد وجود داشته و دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداوند جسم و جسمانی نیست و احتیاج به زمان و مکان ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداوند زنده است و صفت زندگی عین ذات اوست نه زائد بر ذاتش و چگونگی ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداوند صاحب اراده است، بدون آن که به دل چیزی گذرانده و یا فکر کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداوند بر هر چیز توانا است و اگر اراده کند بدون احتیاج به ماده و زمان، می‌تواند خلق کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداوند تعالی به تمام چیزها، چه جزئی باشد و چه کلی عالم است و علم او به اشیاء (که در گذشته باشند و چه در آینده) یکسان است و علم او به مخلوقاتش (چه قبل و چه بعد از خلقت) تغییر نکرده و نمی‌کند و هیچ ذره‌ای در زمین و آسمان از علم او غایب نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداوند تعالی بدون [[حکمت]] و مصلحت و بیهوده هیچ کاری را انجام نمی‌دهد و به هیچ کس ظلم نمی‌کند، به هیچ کس را به چیزی که طاقت انجام آن را نداشته باشد تکلیف نمی‌کند، و تکلیفی که به بندگانش کرده برای مصلحت و منفعت خود ایشان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداوند به بندگانش در انجام کارها و عدم انجام آن اختیار داده است و مردم را در افعال اختیاری مجبور نکرده است، لکن تمام امور را به هم به بندگان واگذار نکرده‌ بلکه مطلب حد مابین جبر و تفویض است. اگر کسی بگوید که مردم در امور خودشان مجبورند این قول مستلزم جواز ظلم برای خداوند است و ظلم بر خدا قبیح و محال است و این سخن کفر است. و اگر گفته شود که خداوند در کار بندگانش هیچ دخالتی ندارد و نمی‌تواند کم و زیاد یا جلوگیری و یا کمک نماید، این هم قول کفر است. خداوند تعالی برای بعضی از مردم وسایل راه خیر و [[ایمان]] را فراهم می‌کند و توفیقات خود را شامل آن‌ها می‌گرداند و بعضی از آن‌ها را هم شامل این توفیقات نکرده و یاری نمی‌کند و این در زبان شرع «اضلال» نامیده شده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و باید دانست که دادن توفیقات به مؤمنین سبب جبر آن‌ها در ایمان و کار خیر نمی‌شود و نیز ندادن توفیقات به کفار و فاسقین سبب جبر آن‌ها در کفر و فسق نمی‌شود، مثلاً اگر اربابی به غلام خود امر کند که اگر این کار را نکردی، تو را مجازات خواهم کرد، حال اگر آن بنده آن کار را نکرد و با امر مولایش مخالفت نمود و در نتیجه مولایش او را مجازات کرد، عاقلان مجازات او را زشت و بد نمی‌شمارند، بلکه می‌گویند، تقصیر از بنده است نه از مولا. و اگر همین مولی که امری به بنده خود کرده است، وعده‌‌های نیکویی هم برای مزد آن عمل بدهد و تهدیداتی هم بر ترک آن نماید و کسی را هم برای یادآوری کار او، نماینده خود کند، با همه این‌ها عقلا بالوجدان می‌دانند که این بنده مجبور در آن عمل نمی‌شود. اخبار اهل بیت هم بر همین دلالت دارد.&lt;br /&gt;
[[Category:توحید]]&lt;br /&gt;
[[Category:توحيد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D8%A7%D8%A8_%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%AA_%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86&amp;diff=4044</id>
		<title>آداب تلاوت قرآن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D8%A7%D8%A8_%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%AA_%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86&amp;diff=4044"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;=آداب تلاوت قرآن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پيامبر اعظم صلی الله علیه و آله: «خانه‌هاي خود را با تلاوت [[قرآن]] نوراني كنيد». (كافي، محمد بن يعقوب كليني، باب 461، [[حديث]] 1)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''آداب تلاوت قرآن در کلام معصومین'''&amp;lt;ref&amp;gt; این بخش مقاله‌ای است با عنوان [http://www.goonagoon.org/SubjectForPrint.aspx?key=1095 آداب تلاوت قرآن] در سایت گوناگون.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* الف) مسواك زدن كه پيامبر صلی الله علیه و آله بر آن دستور داده است؛&amp;lt;ref&amp;gt; [[بحارالانوار]]، ج 89، ص 213.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* ب) وضو و طهارت داشتن هنگام تلاوت قرآن؛&amp;lt;ref&amp;gt; ر.ك: بحارالانوار، ج 89، ص 210، حديث 2.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* ج) پناه‌بردن به خداوند پيش از قرائت قرآن: قرآن كريم مي‌فرمايد: «وقتي قرآن مي‌خواني، از (شر) [[شيطان]] رانده شده به خداوند پناه ببر». ([[سوره نحل]]، 98)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* د) قرائت از روي قرآن كه پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «قرائت قرآن از روي مصحف بهترين اعمال امت من است».&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار، ج 89، ص 202.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* ه) قرائت قرآن با صداي خوش كه خاتم [[پيامبران]] صلی الله علیه و آله فرمود: «هر چيزي زيوري دارد و زيور قرآن، صوت نيكو است».&amp;lt;ref&amp;gt; كافي، ج 2، ص 615.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* و) قرائت قرآن همراه با خشوع؛ قرآن مي‌فرمايد: «آيا وقت آن نرسيده است كه دل‌هاي مؤمنان در برابر ذكر خدا و آن چه از حق نازل شده، خاشع گردد؟». ([[سوره حديد]]، 16)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* ز) قرائت همراه با حزن و با حالت اندوه؛ پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «به راستي قرآن همراه با حزن نازل شده است؛ بنابراين، هنگامي كه قرآن مي‌خوانيد گريه كنيد و اگر گريه نكرديد، حالت گريه به خود بگيريد».&amp;lt;ref&amp;gt; جامع الاخبار، ص 57. بحارالانوار، ج 92، ص 210 و 216.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* ح) تلاوت قرآن همراه با ترتيل؛ قرآن مي‌فرمايد: «ورتل القرءان ترتيلاً؛ ([[سوره مزمل]]، 4) [[قرآن]] را با دقت و تأني بخوان».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يعني قاري قرآن تنها به خواندن الفاظ، بدون توجه به معاني آن، اكتفا نكند؛ بلكه همراه با قرائت آن در معاني قرآن انديشه كند. از آياتش پند گيرد؛ چنان كه اميرمؤمنان [[امام علی]] علیه السلام در وصف پرهيزكاران مي‌فرمايد: آنان در شب به پا خاسته و قرآن را شمرده و با تدبر تلاوت مي‌كنند. جان خويش را با آن محزون مي‌سازند و دواي درد خود را از آن مي‌گيرند. هرگاه به آيه‌اي برسند كه در آن تشويق باشد، با علاقه و اميد به آن روي مي‌آورند و [[روح]] و جانشان با شوق بسيار در آن خيره مي‌شود و آن را همواره «نصب العين» خود مي‌سازند، و هرگاه به آيه‌اي برخورد كنند كه در آن بيم باشد، گوش‌هاي دل خود را براي شنيدن آن باز مي‌كنند و صداهاي ناله و برخورد زبانه‌هاي آتش در گوششان طنين‌انداز است.&amp;lt;ref&amp;gt; [[نهج البلاغه]]، خطبه 193، معجم المفهرس، ص 12، نشر مؤسسه اميرالمؤمنين.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''آداب باطنی تلاوت قرآن'''&amp;lt;ref&amp;gt; منبع این بخش مقاله آداب تلاوت قرآن، سروش وحی، فروردین و اردیبهشت 1385، شماره 22 می‌باشد.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;1. یادآوری عظمت کلام الهی:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تذکر عظمت کلام و علو مرتبه آن و یادآوردن فضل و لطف الهی بر خلق، که چنین کلامی را از عرش جلال، امر به نزول اجلال فرموده و آن را به فهم بندگان خود نزدیک ساخته و کلام خود را لباس حروف پوشانیده تا مخلوقان را طاقت شنیدن آن‌ها باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر خداوند حقیقت جمال کمال کلام خود را به لباس حروف نمی‌‌پوشاند، نه عرش را توانایى شنیدن آن بود و نه ما تحت الثری؛ بلکه اجزایشان متلاشی می ‌شد: «لَوْ أَنْزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَرَایتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیةِ اللَّهِ»؛ اگر ما این [[قرآن]] را بر کوهی فرومی‌فرستادیم می‌دیدی آن را که ذلیل می‌شد و از هم شکافته می‌گردید. [[سوره حشر]]/21.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;2. یادآوری عظمت صاحب کلام:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در وقت قرآن خواندن، متذکر تعظیم صاحب کلام گردد و یادآورد که آن چه می‌خواند کلام بشر نیست؛ بلکه کلام خداوند علام و خالق شمس و قمر است، و بداند که در خواندن کلام او نهایت خطر است و همچنان که سزاوار نیست که بی‌طهارت دست بر جلد و ورق و کلمات آن مالند، همچنین بر زبان‌های ناپاک که به کلمات ناشایست متکلم می‌گردند، سزاوار نیست که آن را بخوانند و دل‌های آلوده به رذایل [[اخلاق]] را نشاید که به حول معانی آن بگردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید در آن وقت، متذکر تعظیم کلام و متکلم باشد و اگر به جهت [[غفلت دل]]، به تعظیم متکلم مستحضر نباشد، ساعتی قبل از تلاوت، در صفات و افعال الهی تفکر نماید و مستحضر گردد که این کلام کسی است که از ثرا تا به ثریا در قبضه قدرت او مسخر و اسیرند. برخی غریق فضل و [[رحمت]] او و بعضی گرفتار سخط و سطوت اویند و جمیع این‌ها را هیچ قدر نیست در نزد آن چه محسوس نیست از عوالم مجردات چون در این گونه تفکر کند، قلب او مستغرق [[عظمت الهی]] می‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;3. اندوه در هنگام تلاوت:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با حزن و رقت قلب تلاوت نماید. از حضرت [[امام صادق]] علیه ‌السلام مروی است که: «قاری [[قرآن]]، محتاج به سه چیز است: دلی خاشع، و بدنی فارغ، و مکانی خلوت؛ زیرا هرگاه دل او خاشع باشد [[شیطان]] از او می‌گریزد. چون بدن او از مشاغل فارغ باشد، دل او متوجه قرآن خواندن می شود و عارضه‌ای عارضش نمی‌شود که او را از [[نور قرآن]] و فواید آن محروم سازد. چون در مکان خلوتی باشد و از خلق کناره گرفته باشد، باطن او با خدا انس می‌گیرد و حلاوت خطاب‌های الهی را که با بندگان صالح خود کرده، می‌یابد و لطف او را به ایشان می‌داند و چون از این مشرب جامی نوشید. هیچ حالی را بر این اختیار نمی‌کند و هیچ وقتی را از این خوشتر نمی‌دارد؛ زیرا در آن وقت بی‌واسطه در [[مناجات]] با پروردگار است».&amp;lt;ref&amp;gt; [[مصباح الشریعه]]، باب 14، ص 97-100.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;4. حضور قلب:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعنی افکار دنیوی و وساوس [[باطل]] را در وقت [[تلاوت قرآن]] ترک کند و اندیشه‌اش متمرکز در کلام الهی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;5. تدبر در معانی:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تدبر در معانى قرآن آن امری غیر از [[حضور قلب]] است. خدای تعالی می‌فرماید: «افلا یتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها؛ آیا تفکر و تدبر در [[معانی قرآن]] نمی‌‌کنند یا بر دل‌های ایشان قفلها زده‌اند؟!». [[سوره محمد]]/24.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اگر نتواند تدبر کند، مگر این که آیه را مکرر کند، سزاوار است تکرار کند. به این سبب بسیار بوده است که اکابر [[دین]] آیات را تکرار می‌کرده‌اند. بسا بوده که در یک آیه، مدتی توقف می‌کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;6. توجه به حقیقت معنا:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قاری [[قرآن]] تنها به تدبر در فهم معنی ظاهر اکتفا نکند؛ بلکه سعی کند تا حقیقت معنی بر او روشن شود. پس چون به آیه‌ای رسد که مشتمل بر [[صفات الهی]] است، مثل: «و هو السمیع البصیر» یعنی: او شنوا و بیناست. [[سوره شورى]]/11 یا مثل: «هو الله الذى لااله الا هو الملک القدوس السلام المؤمن المهیمن العزیز الجبار المتکبر»؛ اوست خدای یکتایی که غیر او خدایی نیست سلطان مقتدر عالم، پاک از هر نقص و آلایش، منزه از هر عیب و ناشایست، ایمنی ‌بخش، نگهبان جهان و جهانیان، غالب و قاهر با جبروت و بزرگوار منزه و پاک از هر چه بر او شریک پندارند. [[سوره حشر]]/23. در معانی این اسماء و صفات نیکو تأمل کند تا شاید که اسرار آن‌ها بر او منکشف گردد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون به آیاتى رسد که ذکر [[افعال الهی]] در آن‌ها شده مانند [[خلقت آسمان‌ها]]، زمین‌ها، [[ملائکه]]، ستارگان، کوه‌ها، حیوانات، نباتات، ابر، باد، باران و غیر این‌ها، پس عظمت و جلال الهی را یادآورد و در هر فعلی، فاعل آن را ملاحظه کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون به آیه‌ای رسد که مشتمل بر وصف [[بهشت]] یا [[دوزخ]] یا غیر این‌ها از احوال [[آخرت]] است، متذکر این گردد که آن چه در این عالم است از نعمت‌ها و بلاها در پیش نعمت و بلای [[آخرت]] قدر محسوسی ندارد. پس از آن، به عظمت خدا پی برد و در دل از غیر او منقطع شود تا خداوند او را از عقوبات آن عالم نجات بخشد و به نعیم و لذات آن برساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون به احوال [[انبیاء]] و آن چه برایشان وارد شده از ایذای امت و قتل و ضرب ایشان رسد، متذکر بی‌نیازی و استغنای الهی گردد و رهنمون به این نکته گردد که اگر همه ایشان با [[امت]]‌هایشان هلاک می‌شدند، به قدر ذره‌ای در ملک او اثری ظاهر نمی‌شد. و چون به آیه‌ای رسد که بیان نصرت و یاری اهل [[حق]] در آن است، متذکر قدرت الهی و علو حق او گردد و همچنین در جمیع آیات وعده و وعید و امر و نهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;7. رفع موانع فهم قرآن:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تلاوت ‌کننده [[قرآن]] خود را از آن چه مانع فهم معانی قرآن است، نگاه دارد، و آن موانع چند امر است که به چند نمونه اشاره می‌‌شود: یکی جمود بر تفسیر ظاهر قرآن است. دیگری صرف همت و ذهن و فهم خود در تحقیق حروف و مخارج آن و سایر اموری که متداول میان قاریان است؛ زیرا همه تأمل را مقصور بر این کردن، مانع از فهمیدن معانی آن است. مانع سوم، اصرار بر [[گناهان]] ظاهری و باطنی و پیروی از شهوات است که باعث تاریکی دل و محرومی از کشف اسرار حقایق و تابیدن انوار معارف حقه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;8. توجه به خطاب خداوند:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قاری هر خطابی که در قرآن ملاحظه کند، باید چنان تصور کند که مقصود از آن خطاب اوست و هر قصه از قصص انبیاء را مشاهده نماید، جزم کند که مقصود از آن، عبرت گرفتن اوست، نه محض قصه ‌خوانی و حکایات؛ زیرا که جمیع قرآن، هدایت و ارشاد و رحمت و شفا و موعظه و نور و راهنمایی عالمیان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;9. تأثیرپذیری دل:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی دیگر از آداب باطنی آن است که دل خواننده قرآن متأثر شود به آثار آیات مختلفه پس در هنگام تلاوت قرآن، به حسب هر آیه حالات متفاوت برای او حاصل می‌شود؛ خوف، حزن، شادی، بهجت، بیم، امید، دلتنگی و گشادگی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون به آیه‌ای رسد که مشتمل بر تهدید و وعید است، دل او مضطرب و از خوف مرتعش شود و صیحه زند که گویا از شدت بیم، قالب تهی می‌کند. یا چون به آیه‌ای رسد که دلالت بر وسعت رحمت و وعده مغفرت کند، شاد و فرحناک گردد و هرگاه به وصف [[بهشت]] رسد، اثر شوق به آن در دل او ظاهر شود، و چون به شرح [[دوزخ]] رسد، علامات خوف در او پیدا گردد ، و چون به ذکر صفات جلال و جمال و اسمای خداوند متعال رسد، فروتنی کند و به یاد عظمت و کبریای او افتد و امثال این‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقصود کلی از [[تلاوت قرآن]]، حصول همین حالات است که در دل پدید آید و عمل به آن لازم است، و الا فقط جنبانیدن زبان، امر سهلی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;10. رشد و تعالی روحی:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آداب تلاوت آن است که در تلاوت قرآن، حال او در ترقی باشد؛ زیرا درجات تلاوت ‌کنندگان که از غافلین نیستند و از مرتبه غفلت بیرون آمده‌اند، سه گونه است: مرتبه اول که پست‌تر است، آن است که خود را چنان تصور کند که در حضور پروردگار ایستاده و [[قرآن]] می‌خواند و خدای تعالی به او نظر می‌کند و کلام او را می‌شنود و در این وقت، حال او تملق و سؤال و تضرع و ابتهال است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: چنان در قلب خود مشاهده نماید که گویا خداوند عظیم به لطف و کرم خود به او خطاب می‌کند و سخن می‌گوید و امر و نهی می‌کند و مقام او در این وقت، مقام هیبت و حیا و گوش دادن و شنیدن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوم: مطلقاً ملتفت خود و تلاوت خود نباشد؛ بلکه همه همت او مقصور بر صاحب کلام باشد و فکر او منحصر در او باشد؛ به نحوی که گویا مستغرق مشاهده جمال او است و او را پروای غیر او نیست. و این، درجه «[[مقربین]]» و «[[صدیقین]]» است. و پیش از این دو درجه، درجه «[[اصحاب یمین]]» است، و غیر این ها، درجات غافلین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت [[سیدالشهداء]] علیه ‌السلام و روحی ‌فداه اشاره به مرتبه سیم فرموده است: «الذی تجلی لعباده فی کتابه بل فی کل شئ و اراهم نفسه فی خطابه بل فی کل نور و فیء؛ برای بندگان خود در کتاب خود تجلی کرد؛ بلکه در هر چیزی، و نمود خود را به ایشان در خطاب خود؛ بلکه در هر نور و سایه.&amp;lt;ref&amp;gt; [[جامع السعادات]]، ج 3، ص 377.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مروی است که: به حضرت [[امام صادق]] علیه ‌السلام در [[نماز]] حالتی روی داد که بیهوش بر زمین افتاد، و چون به هوش آمد، از سبب آن پرسیدند. فرمود: آیه را مکرر کردم بر دل خود تا گویا آن را از صاحب کلام شنیدم و چشمم را طاقت معاینه قدرت او نماند».&amp;lt;ref&amp;gt; [[محجه البیضاء]]، ج 2، ص 248؛ [[احیاء العلوم]]، ج 1، ص 259.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;11. خود را از گناهکاران بشمارد:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از حول و قوه خود بری شود و چشم رضا و خوبی خود را نبیند. پس هرگاه به آیه‌ای رسد که مشتمل بر وعد و مدح نیکان باشد، خود را از زمره ایشان نبیند و از اهل آن وعده نشمارد؛ بلکه اهل صدق و یقین را از اهل آن وعده شمارد و شوق نماید که خدا او را به ایشان محلق سازد. چون به آیه‌ای رسد که مشتمل بر مذمت گناهکاران و مقصرین باشد، خود را به نظر درآورد و چنان تصور نماید که خود مخاطب به این آیه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت [[امیرالمومنین]] علیه‌‌السلام به این نکته اشاره فرموده است که در وصف متقین می‌فرماید که: «چون به آیه‌ای رسیدند که مشتمل است بر تهدید و تخویف، گوش‌های دل خود را بر آن می‌دارند و چنان پندارند که صدای فریاد غریدن [[جهنم]] به گوش‌های ایشان می‌رسد».&amp;lt;ref&amp;gt; [[نهج ‌البلاغه]] فیض ‌الاسلام، خطبه 184، ص 613.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[Category:تلاوت قرآن]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%88_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=4043</id>
		<title>کتاب و کتابخانه در تمدن اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%88_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=4043"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بخشی از یک کتاب}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''منبع:''' کارنامه اسلام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نویسنده:''' عبدالحسین زرین‌کوب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''صنعت کاغذ در بین مسلمانان و تاثیر آن بر توسعه کتابخانه‌ها:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز قرن اول هجرت تمام نشده بود که مسلمانان صنعت کاغذ را از [[ماوراءالنهر]] به داخل بلاد عرب‌زبان بردند. در قرن دوم هم [[بغداد]] کارخانه کاغذسازی داشت هم [[مصر]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طولی نکشید که در سایر بلاد [[اسلام]] حتی در سیسیل و اندلس هم صنعت کاغذ راه یافت، در زمان مأمون، در بغداد کاغذ به قدری زیاد بود که می‌گویند یک تن از بزرگان طبرستان در سفر [[حج]] وقتی به بغداد رسید و دعوت‌هائی کرد که دچار مشکل شد چون مأمون گفت: تا در بغداد هیزم و تره به او نفروشند، او کاغذ می‌خرید و به جای هیزم می‌سوخت و حریر سبز پاره می‌کرد و به جای تره بر خوان می‌نهاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و درباره ابن فرات وزیر مقتدر هم نقل است که در خانه‌اش حجره‌ایی بود مخصوص کاغذ، هر کس آنجا می‌رفت هر قدر کاغذ می‌خواست، می‌توانست ببرد. این نکته نیز با آن که حکایت دارد از تکلف و تنعم ابن فرات، وجود و وفور کاغذ را در بغداد آن زمان نشان می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt; درباره كاغذ و نقشى كه مسلمين در اشاعه صنعت مربوط به آن داشته اند، رجوع شود به: تاريخ صنايع و اختراعات تاليف پيرروسو، ترجمه  حسن صفارى 1341/3-162.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن الندیم انواع گوناگون کاغذ را در عهد خویش می‌شمرد و این امر نشان می‌دهد که صناعت کاغذ در آن زمان رونق تمام داشته است. این رواج صنعت کاغذ از اسباب به وجود آمدن کتاب و توسعه یافتن کتابخانه‌ها گشت و در هر جا صنعت کاغذ راه یافت کار تألیف هم آسان شد. از برکت وجود کاغذ در زمان یعقوبی در بغداد بیشتر از صد کتابفروش وجود داشت که غیر از فروش کتاب در آن‌ها از کتب نسخه‌برداری می‌کردند و البته این امور کار تشکیل کتابخانه را هم آسان می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کتابخانه‌های مسلمانان در بلاد اسلامی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در واقع، در غالب بلاد اسلامی تدریجاً کتابخانه‌ها بوجود آمد متعلق به مساجد یا مدارس که درهاشان به روی طالبان علم گشوده بود. بیت الحکمه&amp;lt;ref&amp;gt;و &amp;lt;ref&amp;gt; در باب بيت الحكمه مامون و همچنين براى اطلاعاتى درباره  كتابخانه در عصر خلفا رجوع شود به: عصرالمامون، 1/6-375، مقايسه شود با: Pinto, O., Le Biblioteche Degli Arabi,1928.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در باب بيت الحكمه مامون و همچنين براى اطلاعاتى درباره  كتابخانه در عصر خلفا رجوع شود به: عصرالمامون، 1/6-375، مقايسه شود با: Pinto, O., Le Biblioteche Degli Arabi,1928.&amp;lt;/ref&amp;gt; مأمون کتابخانه‌ایی معتبر داشت که از کتب گوناگون به زبان‌‌های مختلف در آن وجود داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتابخانه عضدالدوله دیلمی در شیراز چنان عظیم بود که مقدسی می‌پنداشت هیچ کتابی در انواع علوم تألیف نشده است الا که نسخه‌ایی از آن در آنجا هست. کتب این کتابخانه بر حسب انواع علوم در حجره‌های جداگانه قرار داشت. نظیر همین وصف درباره کتابخانه سامانیان هم صادق بود که [[ابن سینا]] مدت‌ها در آن به مطالعه و استنساخ کتب اشتغال داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتابخانه شخصی صاحب بن عباد وزیر فخرالدوله دیلمی که می‌گویند چهارصد شتر برای حمل آن‌ها لازم بود معروف است و قسمتی از آن در غلبه سلطان محمود غزنوی بر ری تباه شد. سابوربن اردشیر، وزیر بهاءالدوله دیلمی کتابخانه‌ایی در کرخ [[بغداد]] ساخت که در آن ده‌ها هزار جلد کتاب بود به خط ائمه مشهور و معتبر. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شام و مصر هم از کتابخانه‌های متعدد یاد شده است. در کتابخانه‌ایی که یعقوب بن کلس وزیرالعزیزبالله ثانی درست کرد. گاه ده‌ها و صدها نسخه مکرر از یک کتاب وجود داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان «الحاکم» کتابخانه فاطمیان مصر صدهزار کتاب داشت و این تعداد در زمان مستنصرفاطمی به دویست هزار رسید و این کتاب‌ها به اهل علم عاریه هم داده می‌شد. در اندلس حراج‌هایی که برا ی کتاب تشکیل می‌شد محل معارضه شوق بود با ثروت و تفنن. در قرطبه خلیفه اموی اندلس حکم دوم کتابخانه عظیمی تأسیس کرد که می‌گویند در حدود چهارصد هزار جلد کتاب داشت و تنها فهرست آن بالغ بر چهل و چهار مجلد می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حکم دوم برای بدست آوردن کتاب و جلب مؤلفین، نمایندگانی از اندلس به [[بغداد]] و [[شام]] می‌فرستاد. در غرناطه در عصر اموی‌ها، هفتاد کتابخانه عمومی وجود داشت در صورتی که حتی چهارصد سال بعد از این تاریخ شارل عاقل که خواست کتابخانه‌ایی درست کند بعد از سال‌ها سعی کتاب‌هایش به هزار جلد هم نرسید و ثلث آن نیز ادعیه و اوراد راهبان و کشیشان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتابخانه سلطان مراکش که می‌گویند هنگام عزیمت از اندلس آن را در یک کشتی به مقصد فرستاد و در راه بدست دزدان دریایی افتاد بالغ بر سیصد چهارصد هزار کتاب بود و همین کتاب‌ها بود که به دست فیلیپ سوم پادشاه اسپانیا افتاد و هسته اصلی کتابخانه معروف اسکوریال شد.&amp;lt;ref&amp;gt; در باب بيت الحكمه مامون و همچنين براى اطلاعاتى درباره  كتابخانه در عصر خلفا رجوع شود به: عصرالمامون، 1/6-375، مقايسه شود با: Pinto, O., Le Biblioteche Degli Arabi,1928.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها کتاب الفهرست ابن الندیم که یک وراق شیعی یا معتزلی بغداد بوده است. در قرن چهارم کافی است تا نشان دهد در آن دوره از انواع علوم و فنون چه مایه کتاب‌ها در نزد مسلمین وجود داشته. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انواع دائرە‌ المعارف - از امثال مفاتیح العلوم خوارزمی و جامع‌‌العلوم فخر رازی گرفته تا نفایس الفنون آملی و کشاف اصطلاحات تهانوی - که در عالم اسلامی تألیف شد از وسعت دایره کنجکاوی مسلمین حکایت دارد و از تنوع و وفور مواد کتابخانه‌ها در حقیقت، مسلمین مؤسسین واقعی کتابخانه‌های عظیم عمومی در عالم بوده‌اند و نیکوکارانشان در تأسیس و وقف‌کردن کتابخانه‌های عام‌المنفعه مکرر با یکدیگر رقابت می‌کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نادرستی کتابخانه‌سوزی‌ها:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما این که بعضی محققان گفته‌اند کتابخانه اسکندریه را عمروعاص به دستور عمر بن خطاب خلیفه ثانی نابود کرد، اصل روایت از عبداللطیف بغدادی و ابن القفطی - قرن هفتم هجری - فراتر نمی‌رود و روایت آن‌ها نیز به نقل افسانه بیشتر می‌ماند تا یک روایت تاریخی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن عبری هم که در مختصرالدول عربی آن را نقل می‌کند. ظاهراً خودش آنقدر به صحت آن اعتماد نداشته است تا در تاریخ سریانی خویش هم آن را تکرار کند. حق آنست که قرن‌ها قبل از اسلام قسمت اعظم این کتاب‌ها از بین رفته بود و دیگر آنقدر کتاب در اسکندریه نمانده بود تا عمروعاص به قول ابن عبری آن را بین حمام‌های شهر برای تأمین سوخت تقسیم کند.&amp;lt;ref&amp;gt; در باب اصل اين روايت و نقد آن رجوع شود به: جرجى زيدان، تاريخ التمدن الاسلامى 3/51-44 و حواشى دكتر حسين مونس /51.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایتی هم که گفته‌اند کتابخانه مدائن را اعراب نابود کردند. ظاهراً هیچ اساس ندارد و مآخذ آن تازه است. آنچه را هم بیرونی راجع به نابودشدن کتب خوارزمی گفته است، مشکوک است و به هر حال موید این واقعه نمی‌تواند بود.&amp;lt;ref&amp;gt; اين كه قتيبة بن مسلم هم، چنان كه بيرونى نقل مى كند در فتح خوارزم  به نابودكردن كتب امر كرده باشد به جهات مختلف بعيد به نظر مى رسد. مقايسه شود با: Barthold, V._V. , Turkistan, 1958/1.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر صورت با آن که وقوع حریق مکرر به کتابخانه‌های قدیم لطمه‌زده است، کثرت نسخه‌های خطی اسلامی که هم‌اکنون در کتابخانه‌های شخصی و عمومی باقی است، میزانی است از کثرت و غنای کتابخانه‌های قدیم مسلمین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[Category:فرهنگ و تمدن اسلام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=4042</id>
		<title>هنرهای اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=4042"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:26Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{نوشته های اعضای دانشنامه}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==هنر اسلامی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''هنر اسلامی'''&amp;lt;ref&amp;gt;و &amp;lt;ref&amp;gt;و (5) و (6) و (7) و (8) و (9). [http://www.ido.ir/a.aspx?a=1389111112 دوره هنر اسلامي: دوران باشکوه تاريخ هنر، حسین آریانی]، سایت سازمان، تبلیغات اسلامی.&amp;lt;/ref&amp;gt; و (5) و (6) و (7) و (8) و (9). [http://www.ido.ir/a.aspx?a=1389111112 دوره هنر اسلامي: دوران باشکوه تاريخ هنر، حسین آریانی]، سایت سازمان، تبلیغات اسلامی.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنر اسلامي يکي از دوران‌هاي شکوهمند تاريخ هنر و يکي از ارزشمندترين دستاوردهاي بشري در عرصه هنري به ‌شمار مي‌آيد و شامل انواع متنوعي از هنر همچون معماري، خوشنويسي، نقاشي، سراميک و مانند آن‌ها مي‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظهور هنر اسلامي از دل دين و دولت جديد به صورت تدريجي و گام به گام نبود، بلکه همچون ظهور خود دين [[اسلام]] و حکومت اسلامي، روندي پرشتاب و ناگهاني داشت. عمده آنچه بر شکل‌گيري و تزئين بناهاي صدر اسلام تأثير گذاشت ويژه مسلمانان بود و اين تأثيرات در خدمت اهدافي قرار گرفت که پيش از اسلام به ‌آن شکل و صورت وجود نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنر اسلامي براي گسترش خود از منابع بسياري الهام گرفت: هنر رومي، هنر اوليه مسيحي، و هنر بيزانس در هنر و معماري اسلامي اوليه مؤثر بودند؛ نفوذ هنر ساساني از ايران پيش از اسلام، اهميت بيشتري داشت؛ بعدها روش‌هاي و عناصر مختلفي از هنر آسياي مرکزي و هنر چين طي تاخت و تازهاي چادرنشينان مغول اثر مهمي در نقاشي اسلامي، سفالگري و منسوجات بر جاي گذاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بازنمايي تصويري موجودات زنده در [[قرآن]] به ‌صراحت منع نشده با اين وجود بسياري از مسلمانان ترسيم چهره‌ها و موجودات زنده را خطري به سوي بت‌پرستي به ‌شمار مي‌آوردند و گناه مي‌دانستند؛ بنابراين هنر اسلامي اغلب بر خلق زيبايي با نقوش انتزاعي و استفاده از حروف متمرکز بوده است. و به دليل محدوديت نسبي ساير هنرها همچون نقاشي، مجسمه‌سازي، موسيقي، مسلمانان به توسعه سبک‌هاي مختلف در زمينه‌هايي انتزاعي سوق داده شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هنر اسلامي به عناصر تکرار شونده زيادي برمي‌خوريم مانند استفاده از طرح‌هاي هندسي و يا ترسيمي تخيلي از گل و گياه که به اسليمي معروفند. نقوش اسليمي در هنر اسلامي اغلب به ‌عنون نمادي از طبيعت بيکراني بکار مي‌رود که مخلوق خداست. هر چند اين نظريه مورد قبول همگان نيست اما تعمد در عدم بازنمايي و تقليد دقيق طبيعت را معمولاً به ‌عنوان نشاني از فروتني هنرمندان دانسته‌اند که معتقد بودند ايجاد کمال تنها خاص خداوند است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''رشته‌های مختلف هنر در بین مسلمانان'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;معماري:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شايد يکي از مهم‌ترين نمودهاي هنر اسلامي، معماري باشد. به ‌ويژه مساجد چهار ايوانه و ستون‌دار که معرف هنر و معماري اسلامي هستند. اين عمارت‌هاي باشکوه، مي‌تواند تأثير فرهنگ‌هاي متفاوت در درون تمدن اسلامي را نشان دهد. به عنوان مثال عناصر رومي ـ بيزانسي، در معماري شمال آفريقا و اسپانياي اسلامي، در کاخ الحمراء در گرانادا، يا در مسجد جامع قرطبه به خوبي قابل مشاهده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقش گنبد در معماري اسلامي بسيار قابل توجه بوده و طي قرن‌ها گنبد در معماري اسلامي مورد استفاده قرار گرفته است. قديمي‌ترين گنبد باقي مانده در [[تاريخ اسلام]]، بخشي از بناي تاريخي قبةالصخره متعلق به ‌سال 691 ميلادي است. يکي ديگر از گنبدهاي شاخص متعلق به بناي زيباي تاج محل متعلق به معماري هندي ـ ايراني از سده 17 ميلادي است. در اواخر سده نوزدهم ميلادي گنبدهاي اسلامي با معماري غربي ادغام شده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;و (5) و (6) و (7) و (8) و (9). [http://www.ido.ir/a.aspx?a=1389111112 دوره هنر اسلامي: دوران باشکوه تاريخ هنر، حسین آریانی]، سایت سازمان، تبلیغات اسلامی.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;تزئینات بناها:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تزئينات بناها و نقوش مختلف بر آن‌ها رشته مهم ديگري در هنر اسلامي است. شايد بتوان گفت كه به جهت تحريم مجسمه‌سازي و نقاشي در ميان مسلمانان، استعداد هنرمند به سوي تنوع نقوش معطوف شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;و &amp;lt;ref&amp;gt; [http://lib.ahlolbait.ir/parvan/resource/48479/%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%8A-%D8%A8%D8%B1-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AF%D9%8A%D9%86%D9%8A-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%8A/&amp;amp;from=search&amp;amp;&amp;amp;query=%D9%87%D9%86%D8%B1&amp;amp;field=&amp;amp;collectionPID=0&amp;amp;lang=&amp;amp;count=20&amp;amp;execute=true درآمدي بر هنر ديني و اسلامي ، معصومه عطايي]، نشريه هنر ديني ، شماره 1.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [http://lib.ahlolbait.ir/parvan/resource/48479/%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%8A-%D8%A8%D8%B1-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AF%D9%8A%D9%86%D9%8A-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%8A/&amp;amp;from=search&amp;amp;&amp;amp;query=%D9%87%D9%86%D8%B1&amp;amp;field=&amp;amp;collectionPID=0&amp;amp;lang=&amp;amp;count=20&amp;amp;execute=true درآمدي بر هنر ديني و اسلامي ، معصومه عطايي]، نشريه هنر ديني ، شماره 1.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;صنایع مستظرفه:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رشته ديگر، صنايع مستظرفه است، نكته مهم اين است كه از ساختن ظروف بدون استعمال و صرفا تجملي و نمايشي اجتناب شده است. يعني اين ظروف، با وجود تزئينات و اشكال و نقوش متعدد همگي موارد استفاده داشته اند.&amp;lt;ref&amp;gt; [http://lib.ahlolbait.ir/parvan/resource/48479/%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%8A-%D8%A8%D8%B1-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AF%D9%8A%D9%86%D9%8A-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%8A/&amp;amp;from=search&amp;amp;&amp;amp;query=%D9%87%D9%86%D8%B1&amp;amp;field=&amp;amp;collectionPID=0&amp;amp;lang=&amp;amp;count=20&amp;amp;execute=true درآمدي بر هنر ديني و اسلامي ، معصومه عطايي]، نشريه هنر ديني ، شماره 1.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;خوشنويسي:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوشنويسي بارزترين هنر اسلامي است خوشنويسي را مي‌توان شاخص‌ترين هنر در پهنهٔ سرزمين‌هاي اسلامي دانست، و آن ‌را به مثابهٔ زبان هنري مشترک براي تمامي مسلمانان تلقي کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنر خوشنويسي همواره براي مسلمانان اهميتي خاص داشته‌است، زيرا در اصل، آن ‌را هنر تجسم کلام [[وحي]] مي‌دانسته‌اند. در سرزمين‌هاي اسلامي خط زيبا را نه فقط در نگارش [[قرآن]]، بلکه در اغلب هنرها بکار مي‌بردند. در هنر اسلامي تزئينات خطي و خوشنويسي در همه جا به ‌چشم مي‌خورد در کتيبه‌هاي ديوارها و گنبدهاي بناهاي مختلف مذهبي و غيرمذهبي، منبرها، سکه‌ها، سفالينه‌ها، ظروف فلزي، سلاح‌ها، لباس‌ها و منسوجات، نسخه‌هاي خطي اسناد و کتاب‌ها و قطعات هنري تذهيب شده و در همه جا از خط به عنوان عاملي تزئيني بهره گرفته‌اند.(5)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;شعر اسلامي:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعر اسلامي از وجوه برجسته هنري در فرهنگ اسلامي به ‌شمار مي‌آيد که در سه زبان عربي، فارسي و ترکي به اوج رونق خود رسيده است. دو زبان مهم ديگر در شعر اسلامي، زبان اردو و بنگالي هستند.(6)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;قالي‌بافي و منسوجات:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قالي‌بافي و منسوجات از هنرهاي دستي و سنتي مهم در کشورهاي اسلامي به ويژه در ايران و آسياي مرکزي است که شهرتي جهاني دارد.(7)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;سفالگري و کاشي‌کاري:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسايل و محصولات مختلف از سفال و سراميک در تمامي مناطق مسلمان‌نشين با اندکي اختلاف در نوع مواد اوليه، رنگ و طرح‌هاي تزئيني همواره توليد مي‌شده است؛ از اين رو محصولات هر ناحيه به خوبي قابل تشخيص از فرآورده‌هاي ساير نقاط است. بسياري از نقوش تزئيني اين سفالينه‌ها از آثار برجسته هنري به‌شمار مي‌آيند. همچنين کاشي‌کاري به عنوان پوششي تزئيني براي ساختمان‌ها به ‌ويژه در ايران و آسياي مرکزي رشد شگرفي را تجربه کرده است و از مفاخر هنر اسلامي و بلکه هنر جهاني محسوب مي‌شوند.(8)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;هنرهاي نمايشي:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر انواع هنرهاي مختلف نمايشي مانند نمايش‌هاي خيمه‌شب بازي يا سايه عروسک‌ها و مانند آن‌ها تعزيه در ايران که نوعي نمايش سنتي در سوگ مصائب حسين بن علي علیه‌السلام است يکي از نمونه‌هاي بارز هنرهاي نمايشي سنتي در جهان اسلام مي‌باشد.(9)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''سیر تاریخی هنر اسلامی'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیر تحول هنر اسلامی - از قرن هفتم تا هجدهم میلادی - را در سه دوره می‌توان طبقه‌بندی کرد. دوره شکل‌گیری هنر اسلامی، ‌کمابیش ‌با حاکمیت اولین حاکمان اسلامی یا خلفای بنی‌امیه (661 الی 750 م) که اسلام را از [[دمشق]] در [[سوریه]] تا اسپانیا گسترش دادند، همزمان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوره میانی‌، عصر خلفای عباسی (750 م الی 1258 م)‌ که ‌از [[بغداد]] در [[عراق]] خلافت اسلامی را بر عهده داشتند تا زمان استیلای مغول را دربر می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوران خلافت عباسی که در ترویج آموزش و فرهنگ پرآوازه است، تاریخ اسلامی درخشان‌ترین است. در همین دوره میانی است که تأثیر نماهای هنر ایرانی چشمگیر شد. از استیلای مغول تا قرن هجدهم میلادی را می‌توان برای سهولت، دوره پسین هنر اسلامی نامید. در این دوره سبک‌های متمایز هنر در ‌بخش‌های مختلف جهان اسلام قا‌بل شناسایی است که با سلسله‌های گوناگون حاکمان ارتباط دارند.&amp;lt;ref&amp;gt; [http://firooze.ir/article-fa-429.html هنر و معماری اسلامی دبورا ال. تامسون؛ برگردان سید روح الله موسوی]، سایت فیروزه.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''برخی ويژگي‌های هنر اسلامي'''&amp;lt;ref&amp;gt; آنچه در مورد ویژگی‌های هنر اسلامی می‌آید بخشی از مقاله آقای مصطفی نوروزی با عنوان [http://www.pegahhowzeh.com/official/2204/view.asp?ID=581996 &amp;quot;درباره هنر اسلامي و سينما -  سينماي توحيدي&amp;quot;]در هفته‌نامه پگاه حوزه، بهمن 1387، شماره 248 است که با نگاهی در خور تحسین به ویژگی‌های هنر اسلامی پرداخته است. برای مناسبت بیشتر نوشتار مقاله با عنوان این صفحه برخی توضیحات ذیل هر یک از ویژگی‌ها که در مورد سینما بوده است حذف گردیده.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنر اسلامي را نبايد متعارف هنر ديني دانست، بلكه هنر ديني در اسلام جزيي از مجموعه هنرهاي اسلامي است و خود هنر اسلامي شامل تمام هنرهايي كه در جغرافياي فرهنگي اسلام توليد شده‌اند، مي‌باشد و گونه‌هاي مختلفي چون هنر سنتي قدسي، ديني و... را دربر ميگيرد برخي از ويژگي‌هاي هنر اسلامي را چنين مي‌توان برشمرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;1. ثمره معرفت الهي:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنر اسلامي ثمره معرفتي است كه خود محصول تجلي وحدت در عالم كثرت است، هنر اسلامي به شدت توحيدي است و همه چيز را به يك مبدا واحد رجعت مي‌دهد، آنچه در معماري مساجد، خطوط و حروف در خوشنويسي قرآني، شعر و... ديده مي‌شود از اين قبيل مي‌باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;2. هنرمند اسلامي در مسير تكامل:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنرمند اسلامي در مسير اين تكامل قرار گرفته و اثرش روحي خداگونه با خود همراه دارد كه ذره ذره وجود اثر هنري او منادي‌هايي‌اند كه به سوي خداوند متعال دعوت مي‌كند، سرشت روحاني از خصوصيت‌هاي ملازم و جدانشدني هنر اسلامي است و به راستي مملو از [[حكمت]] است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;3. تعالي بخشيدن به مخاطب:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر هنر غربي به سمت ايجاد حس لذت و خوشايند بودن مخاطب گام برداشته، در هنر اسلامي ارشاد و تعالي بخشيدن به مخاطب، گوهر اصلي هنر بوده و اصولاً آنچه به جهت تفنن و سرگرمي‌هاي بي‌مغز باشد را هنر نخوانده‌اند بلكه مذمت نيز نموده‌اند، تعاليم اسلام پيروان خود را به گونه‌اي تربيت نموده كه از لحظه لحظه عمرشان بهره جسته و به سوي كمال كه همان سعادت ابدي و تقرب به خداوند است گام بردارند و به خاطر ساعاتي كه به بيهودگي و بي‌هدفي بگذرانند ملامت مي‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;4. تقارن با عرفان:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنر اسلامي تناسب و تقارب عجيبي با عرفان دارد. چرا كه هنرمند اسلامي از طريق خلق آثاري الهي و يا هدف تعالي بخشي به مخاطب به سمت و سوي وحدت گام برمي‌دارد و هر دو هم مؤلف و هم مخاطب به سمت غايت هنر اسلامي مي‌روند. اگر در باب هنر بگوييم كه «هنر آن‌گاه آغاز مي‌شود كه انساني با قصد انتقال احساسي كه خود آن را تجربه كرده است، آن احساس را در خويشتن برانگيزد و به ياري علائم معروف و شناخته شده ظاهري بيانش كند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;5. حس عبوديت نقطه حركت هنرمند:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شروع هنر اسلامي از حس عبوديت يا اصطلاحاً انبساط [[روح]] است، چرا كه در هنر اسلامي هم عوامل عاطفي و حسي مؤثر است و هم عوامل عقلي و هر دوي اين عوامل است كه هنر اسلامي را خلق مي‌نمايد. لذا اين احساس گاه نتيجه تعقل و تدبر است، هنرمند اسلامي از قدرت و توانايي عنصر عاطفه و شهود استفاده كرده و مخاطب را به تدبر وامي‌دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فعاليت هنر يعني انسان احساسي را كه قبلاً تجربه كرده است در خود بيدار كند و برانگيختن آن به وسيله حركات و اشارات و خط‌ها و رنگ‌ها و صداها و نقش‌ها و كلمات، به نحوي كه ديگران نيز بتوانند همان احساس را تجربه كنند و آن را به سايرين منتقل سازند، هنر يك فعاليت انساني و عبارت از اين است كه انساني آگاهانه و به ياري علائم مشخصه ظاهري احساساتي را كه خود تجربه كرده است به ديگران انتقال دهد، به طوري كه اين احساسات به ايشان سرايت كند و آن‌ها نيز آن احساسات را تجربه نمايند و از همان مراحل حسي كه او گذشته است، بگذارند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تولستوي نيز همچو بسياري ديگر از نظريه‌پردازان غربي هنر را در حس لذت معنا مي‌كند اگر چه كسي مثل افلاطون هنري كه هدفمند و در خدمت اخلاق نباشد را هنر نمي‌داند، اما به نظر نگرش غالب نظريه‌پردازان چنين نيست و برخلاف هنر اسلامي، همان برانگيخته شدن حس لذت را كافي مي‌دانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هنر كوششي است براي آفرينش صور لذت بخش، اين صور حس زيبايي ما را ارضا مي‌كنند و حس زيبايي وقتي راضي مي‌شود كه ما نوعي وحدت يا هماهنگي حاصل از روابط، مدركات حسي خود دريافت كرده باشيم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;6. مخالفت با لذت‌هاي نامشروع:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنر اسلامي، هرگز ارضا حس زيبايي يا احساس لذتي كه نامشروع باشد يا در جهت غيرتقرب به خدا باشد را نمي‌پذيرد. و هنر فاسد و هنر شيطاني را از اين قبيل مي‌داند، گفتيم از آن جهت كه هنر نيز احساسات و عاطفه را مورد توجه قرار مي‌دهد. همانند عرفان است، چرا كه «جوهر عرفان عاطفه است و عواطف، ذهني‌اند. به اين معنا كه يك حقيقت عيني از جهان خارج ذهن به دست نمي‌دهند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته عرفان اسلامي بر وصول و اتحاد با حقيقت تكيه دارد و با عرفان‌هاي غربي نظير آنچه افلوطين و... مي‌گويند متفاوت است. در هنر اسلامي لذت‌هاي سمعي و بصري كه در چارچوب دين خدا نباشد مردود و غيرقابل تاييد مي‌باشد، بسا يك چهره زيبا كه از لحاظ زيبايي بصري در حد اعلا باشد، اما دين اسلام نگاه به آن را همچو تير مسمومي از سوي شيطان دانسته و از آن فرمان حذر و دوري مي‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[Category:فرهنگ و تمدن اسلام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B4%DB%8C%D8%B9%D9%87&amp;diff=4041</id>
		<title>شیعه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B4%DB%8C%D8%B9%D9%87&amp;diff=4041"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{نوشته های اعضای دانشنامه}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''تعریف شيعه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شيعه كه در اصل لغت به معناى پيرو مى‌باشد، به كسانى گفته مى‌شود كه جانشينى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را [[حق]] اختصاصى خانواده [[رسالت]] مى‌دانند و در معارف اسلام پيرو مكتب [[اهل بيت]] علیهم‌السلام مى‌باشند.&amp;lt;ref&amp;gt; شیعه در اسلام، علامه طباطبائی، بوستان کتاب، [[قم]] 1387، چاپ دوم، ص 28.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''خلاصه تاريخچه شيعه دوازده امامى'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیعه عده‌ای از دوستان و هواداران [[امام على]] عليه‌السلام بودند كه پس از رحلت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم براى احياى حقوق اهل بيت علیهم‌السلام، در خصوص خلافت و مرجعيت علمى به انتقاد و اعتراض پرداختند و از اكثريت مردم جدا شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شيعه» در زمان خلفاى راشدين (11-35 هجرى قمرى) پيوسته زير فشار قرار داشتند و پس از آن در مدت خلافت بنى‌اميه (40-132) هر گونه امن و مصونيت از جان و مالشان برداشته شده بود، ولى هر چه فشار ستم و بيدادگرى برايشان بيشتر مى‌شد. در عقيده خود استوارتر مى‌گشتند و مخصوصاً از مظلوميت خود در پيشرفت عقيده بيشتر بهره مى‌بردند و از آن پس در اواسط قرن دوم كه خلفاى عباسى زمام حكومت اسلامى را بدست گرفتند، شيعه از فتورى كه در اين ميان پيدا شد. نفسى تازه كرد ولى با مهلت كمى باز عرصه برايشان تنگ شد تا اواخر قرن سوم هجرى، روز به روز تنگتر مى‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اوايل قرن چهارم كه سلاطين بانفوذ آل‌بويه كه [[شيعه]] بودند روى كار آمدند، شيعه قدرتى كسب كرد و تا حدود زيادى آزادى عمل يافت و به مبارزه علنى پرداخت و تا آخر قرن پنجم جريان كار به همين ترتيب بود و در اوايل قرن ششم كه حمله مغول آغاز شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اثر گرفتاري‌هاى عمومى و هم در اثر ادامه يافتن جنگ‌هاى صليبى حكومت‌هاى اسلامى چندان فشار به عالم تشيع وارد نمى ساختند و مخصوصاً شيعه شدن جمعى از سلاطين مغول در ايران و حكومت سلاطين مرعشى در مازندران، در قدرت و وسعت جمعيت شيعه كمك بسزايى نمود و در هر گوشه از ممالك اسلامى و خاصه در ايران، تراكم ميليون‌ها نفر شيعه را محسوس ‍ ساخت و اين وضع تا اواخر قرن نهم هجرى ادامه داشت و از حدود افتتاح قرن دهم هجرى در اثر ظهور سلطنت صفويه در ايران پهناور آن روز، مذهب شيعه رسميت يافت و تاكنون كه اواخر قرن چهارده هجرى مى‌باشد به رسميت خود باقى است و به علاوه در همه نقاط جهان، ده‌ها ميليون شيعه زندگى مى‌كنند.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص 69.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دلایل شیعه بر حقانیت مذهب خود:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;الف) [[حدیث یوم الدار]]:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله در اولين روزهاى بعثت با نزول آیه «وَاَنْذِرْ عَشيرَتَكَ اْلاَقْرَبينَ» ([[سوره شعراء]]، آيه 214) مأموريت يافت خويشان نزديكتر خود را به دين خود دعوت كند. آن حضرت در مجلسی که برای این دعوت تشکیل داد، صریحاً فرمود: كه هر يك از شما به اجابت دعوت من سبقت گيرد، وزير و جانشين و وصى من است. على عليه‌السلام پيش از همه مبادرت نموده، اسلام را پذيرفت و پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله ايمان او را پذيرفت و وعده‌هاى خود را تقبل نمود. این مطلب در بسیاری از منابع اهل سنت ذکر گردیده است.&amp;lt;ref&amp;gt; برای اطلاع از چگونگی نقل این حدیث در منابع اهل سنت رجوع شود به مقاله [[حدیث یوم الدار]] در همین دانشنامه.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;ب) حدیث غدیر و آیات تبلیغ و اکمال:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطابق حدیث متواتر غدیر که هیچ یک از دانشمندان [[اسلام]] در صدور آن تردید ننموده‌اند. پیامبر صلی الله علیه و آله در آخرین [[حج]] خود با نام [[حجة الوداع]] علی علیه‌السلام را از طرف خدا به ولایت عامه مردم نصب نمود.&amp;lt;ref&amp;gt; برای تفصیل به کتاب عبقات الانوار میرحامد حسین و الغدیر [[علامه امینی]] رجوع شود.&amp;lt;/ref&amp;gt; آیه تبلیغ که پیامبر را مأمور به ابلاغ این پیام نموده است و آیه اکمال که اتمام نعمت و اکمال دین را با این واقعه می‌داند در این روز بر پیامبر نازل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیه تبلیغ: «يَأَيهَُّا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَايهَْدِى الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ؛ اى پيغمبر، آنچه از خدا بر تو نازل شد (به خلق) برسان كه اگر نرسانى تبليغ [[رسالت]] و اداء وظيفه نكرده اى و خدا تو را از (شر) مردمان محفوظ خواهد داشت، (و دل قوى دار كه) خدا كافران را (به هيچ راه موفقيتى) راهنمايى نخواهد كرد. ([[سوره مائده]]/ 67)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیه اکمال: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِينا؛ امروز دین شما را به حد کمال رساندم و نعمت را بر شما تمام کردم و بهترين آيين را كه [[اسلام]] است برايتان برگزيدم». (سوره مائده/3)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نقل‌های شیعی این روایت پیامبر بر این مسئله تأکید می‌کنند که امامت و ولایت را تا [[روز قیامت]] در نسل خود باقی می‌گذارند.&amp;lt;ref&amp;gt; برای مطالعه متن کامل خطابه غدیر به کتاب [http://lib.ahlolbait.ir/parvan/resource/41446/%D8%AE-%D8%A7%D8%A8%D9%87%E2%80%8F-%D8%BA%D8%AF%D9%8A%D8%B1/&amp;amp;from=search&amp;amp;&amp;amp;query1=%D8%AE%D8%B7%D8%A7%D8%A8%D9%87%20%D8%BA%D8%AF%DB%8C%D8%B1&amp;amp;query2=&amp;amp;query3=&amp;amp;field1=&amp;amp;field2=&amp;amp;field3=&amp;amp;logic1=1&amp;amp;logic2=1&amp;amp;type1=1&amp;amp;type2=1&amp;amp;type3=1&amp;amp;collectionPID=0&amp;amp;lang=&amp;amp;count=20&amp;amp;execute=true خطابه غدیر] که به کوشش محمدباقر انصاری تنظیم گردیده است، رجوع شود.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;ج) آیه ولایت:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی حضرت علی علیه‌السلام انگشتر خود را به سائلی در [[نماز]] بخشیدند آیه نازل گردید که «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَالَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ؛ ولى امر و ياور شما تنها خدا و رسول و مؤمنانى خواهند بود كه نماز بپا داشته و به فقرا در حال ركوع [[زكات]] مى دهند». به اتفاق مفسران مراد از این آیه [[امام على]] عليه‌السلام است که انگشتر خود را در حال رکوع به سائلی بخشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;د) حدیث جابر و منظور از اولی‌الامر:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که آیه‌ی «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوااللَّهَ وَ أَطيعُواالرَّسُولَ وَ أُولِي‌الْأَمْرِ مِنْكُم ...»([[سوره نساء]]/ 59) نازل گردید. جابر از پیامبر صلی الله علیه و آله سوال نمود: یا رسول ‌الله! ما خدا و رسول او را شناخته‌ایم، لازم است اولواالامر را نیز بشناسیم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر [[اسلام]] پاسخ داد: ای جابر، آنان جانشینان من و امامان بعد از من‌اند. نخستین آنان علی ابن ابی‌طالب است و سپس به ترتیب: حسن بن علی، حسین بن علی، علی بن حسین، محمد بن علی، که در [[تورات]] به &amp;quot;باقر&amp;quot; معروف است و تو در هنگام پیری او را خواهی دید و هر وقت او را دیدی، سلام مرا به او برسان. پس از محمد بن علی نیز به ترتیب جعفر بن محمد، موسی بن جعفر، علی بن موسی، محمد بن علی، علی بن محمد، حسن بن علی و پس از ایشان فرزندش می‌باشد که همنام (محمد) و هم‌کنیه من (ابوالقاسم) است. اوست که از نظر مردم پنهان می‌شود و غیبت او طولانی می‌گردد تا آن جا که فقط افرادی که [[ایمان]] راسخ دارند، بر عقیده‌ی به او باقی می‌مانند.&amp;lt;ref&amp;gt; عوالی اللئالی، ابن ابی الجمهور احسائی، الجمله الثانیه: فی الاحادیث المتعلقة بالعلم و اهله و حاملیه، حدیث 120.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;هـ) ضرورت عصمت امام و آیه تطهیر در شان ائمه علیهم‌السلام:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وَ إِذِ ابْتَلى  إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لايَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ؛ و (به ياد آر) هنگامى كه خدا ابراهيم را به امورى امتحان فرمود و او همه را به جاى آورد، خدا به او گفت: من تو را به پيشوايى خلق برگزينم، ابراهيم عرض كرد: به فرزندان من چه؟ فرمود: (اگر شايسته باشند مى دهم، زيرا) عهد من به مردم ستمكار نخواهد رسيد. ([[سوره بقره]]/ 124) از آنجا که گناه [[ظلم]] به نفس است پس مطابق با این آیه امامت جز معصوم به کس دیگری نمی‌رسد.&amp;lt;ref&amp;gt; برای تفصیل بیشتر رجوع کنید به تفسیر این آیه در تفسیرالمیزان [[علامه طباطبائی]] رحمه‌الله.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند در [[قرآن]] می‌فرماید: «إِنَّما يُريدُاللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً؛ خدا چنين مى خواهد كه هر رجس و آلايشى را از شما خانواده ([[نبوت]]) ببرد و شما را از هر عيب پاك و منزه گرداند». ([[سوره احزاب]]/ 33) موافق اخبار شيعه و اهل سنت این آیه راجع به شخص [[پیامبر اسلام|پيغمبر]] و [[امام علی|على]] و [[حضرت فاطمه|فاطمه]] و حسنين عليهم‌السلام است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;و) آیه مباهله موید منظور بودن ائمه علیهم‌السلام از کلمه اهل بیت در آیه تطهیر:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فَمَنْ حَاجَّک فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءَک مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَکمْ وَ نِساءَنَا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنفُسنَا وَ أَنفُسکُمْ ثُمَّ نَبْتهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَت اللَّهِ عَلی الْکذِبِینَ؛ به آنان (مسیحیان نجران) بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت می‌کنیم شما هم فرزندان خود را، ما زنان خویش را دعوت می‌کنیم. شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت می‌کنیم شما نیز از نفوس خود را؛ آنگاه مباهله می‌کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار می‌دهیم». ([[سوره آل عمران]]/61)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شان نزول این آیه که [[شیعه]] و اهل سنت در مورد آن اتفاق نظر دارند. یکی دیگر از دلایل حقانیت [[اهل بیت]] علیهم‌السلام است. ما این شان نزول را از کتاب اسباب نزول واحدی از علمای اهل سنت قرن پنجم نقل می‌نماییم. (کتاب او از معروفترین کتاب‌های اسباب نزول است)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عاقب و سيد در رأس هيأت نجرانى نزد پيغمبر صلی الله علیه و آله آمدند و پيغمبر صلی الله علیه و آله آن دو را به [[اسلام]] دعوت كرد. گفتند: ما پيش از تو تسليم خدا بوده ايم. فرمود: [[دروغ]] مى گوييد، مى خواهيد بگويم چه چيز شما را مانع از مسلمان شدن است؟ گفتند: بگو، فرمود: صليب دوستى و شرابخوارى و گوشت خوك خوردن و آن دو را دعوت به ملاعنه كرد و قرار شد فردا صبح بيايند. صبح پيغمبر صلی الله علیه و آله دست على و فاطمه و حسن و حسين را گرفت و به دنبال عاقب و سيد فرستاد دعوت (به مباهله) را اجابت نكردند و پذيرفتند كه خراج بدهند. پيغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: قسم به آن كه مرا به حق مبعوث كرد اگر به ملاعنه حاضر مى شدند، صحرا آتشباران مى شد.&amp;lt;ref&amp;gt; اسباب نزول واحدی، [[سوره آل عمران]]، ذیل آیه 61.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علامه طباطبایی]] در ذیل این آیه می‌فرماید: [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله در مقام امتثال این فرمان از «انفسنا» به غیر از علی و از «نسائنا» به جز فاطمه سلام ‌الله ‌علیها و از «ابنائنا» به جز حسنین علیهم‌السلام را نیاورد، معلوم می‌شود. برای کلمه اول به جز علی و برای کلمه دوم به جز فاطمه سلام ‌الله ‌علیها و از سوم به جز حسنین علیهم‌السلام مصداق نیافت و کانه منظور از «ابناء» و «نساء» و «انفس» همان [[اهل بیت]] رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده، همچنان ‌که در بعضی روایات به این معنا تصریح شده، بعد از آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله نام‌بردگان را با خود آورد عرضه داشت: «بارالها اینان‌اند اهل بیت من»، چون این عبارت می‌فهماند پروردگارا من به ‌جز اینان کسی را نیافتم تا برای مباهله دعوت کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;ز) حدیث ثقلین بیان‌گر جایگاه اهل البیت علیهم‌السلام:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطابق با روایات پیامبر در واپسین روزهای عمر شریف خویش به عنوان وصیتی همیشگی برای امت خود فرمودند: «إنّي تاركٌ فيكم الثّقلين كتاب الله و عترتي لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض ما إن تمسّكتم بهما لن تضّلوا ولن تزّلوا؛ من در ميان شما امت دو چيز نفيس وزين و گرانبهايي را باقي گذرنده‌ام كه كتاب خدا و عترت من كه اهل بيت منند كه اين دو هرگز از همديگر جدا نمي‌شوند تا وقتي كه بر من نزد حوض كوثر وارد شوند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لازم به ذکر است صحت و تواتر حدیث ثقلین از نظر فریقین در رساله‌ای که «دارالتقریب بین المذاهب الاسلامیه» در [[مصر]] در این مورد چاپ نموده به اثبات رسیده ‌است. این [[حدیث]] علاوه بر امامت ائمه علیهم‌السلام، اثبات اتصال [[قرآن]] و [[اهل بیت]] علیهم‌السلام را می‌نماید و نشان می‌دهد که قرآن را به تنهایی بدون اهل بیت علیهم‌السلام نمی‌توان فهمید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;ح) احادیث پیامبر در مورد عصمت و علم حضرت علی علیه‌السلام:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به موجب چندين روايت مستفيض و متواتر - كه سنى و شيعه روايت كرده‌اند - تصريح فرموده كه على عليه‌السلام در قول و فعل خود از خطا و معصيت مصون است، هر سخنى كه گويد و هر كارى كه كند با دعوت دينى مطابقت كامل دارد و داناترين مردم است به معارف و شرايع اسلام.&amp;lt;ref&amp;gt; شیعه در اسلام، همان، ص 30.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;ط) حدیث سفینه:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که در بسیاری از منابع اهل سنت نقل گردیده دلیل دیگری برای شیعه در حقانیت مذهب خود است: «ان مثل اهل بیتی فیکم کمثل سفینه نوح من رکبها نجا و من تخلف عنها هلک؛ همانا مثل اهل بیت من در بین شما مثل کشتی نوح است هر کس سوار بر آن شود نجات یابد و آن که سرباز زند هلاک گردد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه میرحامد حسین در کتاب [[عبقات الانوار]] این حدیث را از 92 کتاب که به وسیله نود و دو نفر از دانشمندان معروف اهل سنت تألیف یافته است، نقل می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;رجوع شود به [http://lib.ahlolbait.ir/parvan/resource/38539/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D8%A9-%D8%B9%D8%A8%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%84%D8%A3%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D9%8A-%D8%A5%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A9-%D8%A7%D9%84%D8%A3%D8%A6%D9%85%D8%A9-%D8%A7%D9%84%D8%A3-%D9%87%D8%A7%D8%B1/preview/18383/%D8%AD%D8%AF%D9%8A%D8%AB-%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%8A%D9%86%D8%A9/ جلد 3 کتاب خلاصة عبقات الأنوار في إمامة الأئمة الأطهار] از علی حسینی میلانی.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''اعتقادات شیعه:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت عرضه اعتقادات عبدالعظیم حسنی رحمه‌الله بر [[امام هادی]] علیه‌السلام روایتی برای بیان اعتقادات شیعه روایتی جامع است که می‌توان از متن آن برای بیان اعتقادات شیعه به خوبی بهره گرفت، این روایت از زبان ایشان بدین صورت است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر سيد و آقاى خود حضرت على بن محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى‌طالب عليهم‌السلام داخل شدم و چون مرا ديد، به من فرمود كه مرحبا به تو و خوش آمدى اى أبوالقاسم تو دوست مائى از روى راستى و درستى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالعظيم مي‌گويد: كه به آن حضرت عرض كردم يا ابن رسول الله به درستى كه من اراده دارم كه دين خود را بر تو عرضه دارم پس اگر پسنديده باشد. بر آن ثابت بمانم تا آن هنگام كه خداى عزوجل را ملاقات كنم. حضرت فرمود: كه اى ابوالقاسم آن‌ها را بياور يعنى اعتقادات خود را بيان كن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض كردم كه من مي‌گويم و به اين قائلم و اعتقاد دارم كه خداى تبارك و تعالى يكيست كه چيزى مثل و مانند او نيست بيرونست از دو حد كه يكى حد ابطال است و ديگرى حد تشبيه&amp;lt;ref&amp;gt; منظور از ابطال معدوم دانستن خدا و منظور از تشبیه مانند نمودن او در صفات به دیگران است.&amp;lt;/ref&amp;gt; و آن جناب نه جسم است و نه صورت و نه عرض و نه جوهر بلكه او است كه جسم‌ها را جسم  ساخته و صورت‌ها را تصوير نموده و نگاشته و آفريننده عرض‌ها و جوهرهاست و پروردگار هر چيزى و مالك و خالق و مخترع و پديدآورنده آنست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و مي‌گويم كه محمد بنده و رسول او است و خاتم پيغمبران است كه بعد از او هيچ پيغمبرى نيست تا روز قيامت و مي‌گويم كه شريعت آن حضرت خاتمه شريعت‌ها است كه بعد از آن تا روز قيامت شريعت ديگرى نخواهد بود و مي‌گويم كه امام و خليفه و ولى امر امامت و امت بعد از آن حضرت [[امیرالمومنین]] على بن ابى‌طالب است. بعد از آن [[امام حسن]] علیه‌السلام، بعد از آن [[امام حسين]] علیه‌السلام بعد از آن [[امام سجاد|على بن الحسين]] علیه‌السلام، بعد از آن [[امام باقر|محمد بن على]] بعد از آن [[امام صادق|جعفر بن محمد]]، بعد از آن [[امام کاظم|موسى بن جعفر]] بعد از آن [[امام رضا|على بن موسى]] بعد از آن [[امام جواد|محمد بن على]] بعد از آن تو اى آقاى من. حضرت فرمود: كه بعد از من پسرم [[امام حسن عسکری|حسن]]. پس از براى مردم چه حال خواهد بود با خلف بعد از او؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالعظيم مي‌گويد: كه عرض كردم اى آقاى من اين چگونه است و چرا اين را به اين طريق فرمودى؟ فرمود: زيرا كه شخص او ديده نمي‌شود و يادش به نامش حلال نباشد تا وقتى كه بيرون آيد و زمين را از عدل و داد پر كند. چنان كه از جور و ستم پر شده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالعظيم مي‌گويد: عرض كردم كه اقرار نمودم و مي‌گويم كه دوست ايشان دوست خدا است و دشمن ايشان دشمن خدا و فرمانبردارى ايشان فرمانبردارى خدا و نافرمانى ايشان نافرمانى خدا است و مي‌گويم كه [[معراج]] يعنى بالا رفتن پيغمبر صلی الله علیه و آله به آسمان در حال بيدارى به بدن شريف و عنصر لطيف در شب معراج حق است. سؤال منكر و نكير در قبر حق است و مي‌گويم كه [[بهشت]] حق است و [[دوزخ]] حق است و صراط حق است و ترازوى اعمال حق است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و مي‌گويم كه قيامت آمدنى است و در آن هيچ شكى نيست و مي‌گويم كه خدا بر خواهد انگيخت. آن‌ها را كه در قبرهايند و مي‌گويم كه فريضه هاى واجب بعد از ولايت [[نماز]] است و [[زكات]] و [[روزه]] و [[حج]] و [[جهاد]] و [[امر به معروف و نهى از منكر]] بس حضرت على بن محمد علیه‌السلام فرمود: كه اى ابوالقاسم به خدا سوگند كه اين دين، دين خدا است كه آن را از براى بندگانش پسنديده پس بر آن ثابت باش. خدا تو را ثابت بدارد به قول ثابت در زندگى دنيا و در آخرت.&amp;lt;ref&amp;gt; اسرار [[توحيد]] (ترجمه توحيد شیخ صدوق)، ترجمه محمدعلى اردكانى، انتشارات علميه اسلاميه ، تهران ، باب دوم در بيان توحيد و نفى تشبيه، ص 69.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[Category:تعاریف کلی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86&amp;diff=4040</id>
		<title>ایمان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86&amp;diff=4040"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{نوشته های اعضای دانشنامه}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''معنى ايمان''' &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایمان یکی از واژه‌هایی است که ما مسلمانان زیاد با آن سروکار داریم. برای بسیاری از ما تعریف ایمان مورد سوال است و در کنار آن از این که چه اندازه آن را داریم بر خود بیمناکیم. شاید این نوشته فرصتی باشد تا با معنای این واژه آشنا شویم و به کمک روایات و آیات در مورد آن یکبار دیگر میزان ایمان خود را بسنجیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مورد معنای ایمان گفته شده است: ايمان عبارت از جايگيرشدن [[اعتقاد]] در قلب و از امن گرفته شده، گويى مومن به آن چه بدان ایمان پیدا كرده، امنيت و مصونیت نمي‌دهد که در آن مورد دچار شك و ترديد نمى شود، چرا که شك و ترديد آفت اعتقاد است. (ترجمه الميزان، ج  1، ص 72)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روایاتی از رسول مکرم اسلام صلی الله علیه و آله ایمان چنین شناسانده شده است: ایمان تصدیق با قلب، اقرار با زبان و عمل با اعضا و جوارح می‌باشد. ([[بحارالانوار]]، ج 66، ص 68)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ایمان آوردن کار قلب است.'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌شک از بین سه موردی که در این روایت از ارکان ایمان شمرده شده است تصدیق قلبی رکن اصلی است چه اگر تصدیق حقیقی و بدون شائبه باشد اقرار به زبان و عمل به جوارح را خواه ناخواه به دنبال دارد. چنان كه نقل شده است عده اى از اعراب باديه نشين، خدمت  پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده، گفتند: يا رسول الله! ايمان آورديم، آيه نازل شد: (اى پيامبر! به آنان) بگو: شما ايمان نياورده ايد وليكن بگوييد [[اسلام]] آورديم و ايمان هنوز در دل شما وارد نشده است. ([[سوره حجرات]]/آیه 4)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این آیه روشن می‌‌شود که ایمان آوردن صرفا به اقرار زبان نیست بلکه رسوخ باورها و اعتقادات در قلب انسان است و تصدیق حقیقی آن‌هاست. این تصدیق در پی [[معرفت]] و شناخت و البته با دوری از عناد و ستیزه‌جویی حاصل می‌‌شود. ولذا [[قرآن]] ساحت ایمان را از اعراب بادیه‌نشین به خاطر جهل و عنادش مبرا می‌‌داند و تنها از آن جهت که اقرار زبانی به [[توحید]] و [[نبوت]] پیامبر دارند اسلام آورنده به حساب می‌‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ایمان به چه چیزهایی؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوال دیگر در این مورد آن است که ما باید به شاید کاملترین جواب به این سوال در تعریفی که امین الاسلام طبرسی صاحب تفسیر گرانقدر [[مجمع البیان]] از ایمان می‌‌کند نهفته باشد. او ایمان را چنین معنا می‌‌کند: ایمان تصدیق جمیع آن چیزهایی است که خداوند تصدیق آن‌ها را واجب نموده است. (مجمع البیان، ج 10، ص 238)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این تعریف جمیع آن‌چه پیامبر آورده است را شامل می‌‌شود و درستی آن به این است که با ایمان به [[نبوت]] و رسالت پیامبر و عصمت آن حضرت جایی برای انکار هیچ یک از فرامین اسلام باقی نمی‌‌ماند. چرا که با انکار هر یک از آن‌ها در اصل [[ایمان]] ما به نبوت پیامبر و عصمت آن حضرت در دریافت و ابلاغ [[وحی]] نیز خدشه وارد می‌‌شود. لذاست که نمی‌‌توان آنچنان که برخی گمان می‌‌کنند از دستورات دین برخی را قبول نموده به برخی دیگر باور نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ولایت اهل البیت علیهم السلام کمال ایمان'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روز غدیر پس از ابلاغ ولایت علی علیه السلام و خاندان مطهر آن حضرت آیه اکمال دین نازل شد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِينا؛ امروز [[دين]] شما را به حد كمال رسانيدم و بر شما نعمتم را تمام كردم و بهترين آيين را كه اسلام است برايتان برگزيدم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این آیه که جزء آخرین آیات نازل شده بر پیامبر است و زمان و مکان نزولش می‌‌توان این معنا را استنباط کرد که کمال و تمام دین و ایمان، به پذیرش ولایت [[اهل بیت]] علیهم‌السلام است. بنابراین، اگر ولایت اهل بیت علیهم‌السلام در اسلام مطرح نمی‌‌شد، اسلام دین ناقصی بود که جزیی از آن بیان نشده است. چنانچه به تصریح آیه هم در این روز است که خداوند به قرار دادن دین اسلام  به عنوان یک دین کامل رضایت می‌‌دهد (و رضیت لکم الاسلام دینا) پس هر کسی که بخواهد به تمام ایمان دست یابد، باید ولایت اهل بیت علیهم‌السلام را بپذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در برخی روایات حتی محبت اهل البیت علیهم السلام همسنگ ایمان قرار داده شده است به عنوان نمونه رسول گرامی ‌‌اسلام می‌‌فرمایند: آگاه باشيد كه هر كس با محبت آل محمد بميرد، در كمال ايمان مرده است. (سفينة البحار، ج 1، ص 201)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیکن باید در نظر داشت که منظور از محبت در این روایات دوست داشتن تمام و کمال [[اهل بیت]] علیهم السلام است زیرا چنین محبتی اطاعت بی‌چون و چرا را در پی دارد و نتیجه آن ایمان به تمام و اجزاء اسلام و التزام بدان در عمل است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ایمان در روایات'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''//اصل ایمان:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام علی]] علیه السلام: «اصْلُ الْايمانِ، حُسْنُ التَّسْليمِ لِامْرِاللَّهِ»؛‌ ريشه ايمان، خوب تسليم شدن در برابر فرمان خداست. (شرح [[غررالحكم]]، آمدى، ج 2، ص 416، دانشگاه تهران)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;کمال ایمان:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روایات بسیاری محب [[اهل بیت]] پیامبر صلی الله علیه و آله تکمیل کننده ایمان قرار داده شده است به عنوان نمونه:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* رسول گرامی ‌‌اسلام می‌‌فرمایند: «الا وَ مَنْ ماتَ عَلى  حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ ماتَ مُؤْمِنًا مُسْتَكْمِلَ الْايمانِ»؛ آگاه باشيد كه هر كس با محبت آل محمد بميرد، در كمال ايمان مرده است. (سفينة‌البحار، ج 1، ص 201)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;درخت ایمان:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* «الْايمانُ شَجَرَةٌ، اصْلُهاالْيَقينُ، وَ فَرْعُهَاالتُّقى وَ نُورُهَاالْحَياءُ وَ ثَمَرُهَاالسَّخاءُ»؛ ايمان درختى است كه ريشه اش يقين، شاخه اش [[تقوا]]، شكوفه اش [[حيا]] و ميوه اش [[سخاوت]] است.(شرح غررالحكم، آمدى، ج 2، ص 47)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;طهارت نیمی ‌‌از ایمان:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله: «الطَّهُورُ شَطْرُ الْايمانِ»؛ طهارت و پاکی نيمى از ايمان است. (ميزان الحكمة، ج 5، ص 558)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;ایمانی مانند ایمان اهل بیت علیهم‌السلام:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* تفسير عياشى: سلام از حضرت [[امام باقر]] عليه السلام نقل كرد كه در آيه: «آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا» ايمان آورديم به خدا و آنچه بر ما نازل شده منظور [[امام على]] و [[حضرت فاطمه]] و [[امام حسن]] و [[امام حسين]] علیهم‌السلام است و در مورد ساير [[ائمه اطهار]] عليهم‌السلام نيز جارى است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه سخن را از خدا به مردم سوق مى دهد: «فَإِنْ آمَنُوا» يعنى اگر مردم ايمان آوردند، «بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ» مانند ايمان شما يعنى علي و فاطمه و حسن و حسين و ائمه پس از آن‌ها «فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما هُمْ فِي شِقاقٍ» هدايت يافته اند اگر پشت نمودند آن‌ها در بدبختى هستند. (بخش امامت، ترجمه جلد هفتم [[بحارالانوار]]، موسى خسروى ، اسلاميه ، ج  1، ص 259)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;آفات ایمان:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام باقر]] عليه السلام مى فرمايد: «إِنَّ الْكِذْبَ هُوَ خَرابُ الْايْمانِ»؛ دروغگويى خراب کننده ايمان است. (بحارالانوار، ج 72، ص 247)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[امام علی]] علیه السلام: حسد ایمان را می‌‌خورد آن‌چنان که آتش هیزم را می‌خورد (إرشادالقلوب إلى الصواب، ج  1، ص 130)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله: «الغضب یفسد الایمان کما یفسد الخل العسل»؛ خشم ایمان را تباه می‌‌کند همچنان که سرکه عسل را تباه و فاسد می‌‌سازد. (مجمع الفائده، محقق اردبیلی، ج 12، ص 368)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(1). [[بحارالانوار]]، محمدباقر مجلسی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(2). [[ارشادالقلوب]]، شيخ حسن ديلمى .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(3). [[تفسیرالمیزان]]، محمدحسین طباطبائی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(4). [[مجمع البیان]]، فضل بن حسن طبرسی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(5). [[اخلاق اسلامی]]، یوسفیان، الهامی‌‌نیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(6). [[مجمع الفائده]]، محقق اردبیلی.&lt;br /&gt;
[[Category:تعاریف کلی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=4039</id>
		<title>اسلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=4039"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''منبع:''' شیعه در اسلام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نویسنده:''' علامه محمدحسین طباطبائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسلام در لغت به معناى تسليم و گردن نهادن است و [[قرآن کریم]] دينى را که به سوى آن دعوت مى کند از اين روى اسلام ناميده که برنامه کلى آن تسليم شدن انسان است به خداى جهان و جهانيان&amp;lt;ref&amp;gt; «و من احسن دينا ممن اسلم وجهه لله و هو محسن و اتبع ملة ابراهيم حنيفا؛ کدام دين بهتر از آن است که شخص خودش را تسليم حکم خدا کند و نيکوکار هم باشد و از آيين پاک و معتدل ابراهيم پيروى نمايد». ([[سوره نساء]]، آيه 125)؛ «قل يا اهل الکتاب تعالوا الى کلمة سواء بيننا و بينکم الا نعبد الا الله ولانشرک به شيئا ولايتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون؛ به اهل کتاب بگو بياييد در يک سخن مشترک با هم همکارى کنيم. جز خدا را [[عبادت]] نکنيم و شريکى برايش قرار ندهيم و بعضى از ما بعض ديگر را ارباب قرار ندهد اگر از اين سخن اعراض کردند به ايشان بگو: پس گواه باشيد ما تسليم حق هستيم». ([[سوره آل عمران]]، آيه 64)؛ «يا ايها الذين آمنوا ادخلوا فى السلم کافة؛ اى اهل [[ايمان]]! همگى داخل در مقام تسليم شويد». ([[سوره بقره]]، آيه 208)&amp;lt;/ref&amp;gt; که در اثر اين تسليم پرستش نکند جز خداى يگانه را و طاعت نکند جز فرمان او را، چنان که قرآن کريم خبر مى دهد اولين  کسى که اين دين را «اسلام» و پيروان آن را «مسلمان» ناميد، [[حضرت ابراهيم]] عليه‌السلام بود.&amp;lt;ref&amp;gt; «ربنا واجعلنا مسلمين لک و من ذريتنا امة مسلمة لک؛ (ابراهيم و اسماعيل گفتند:) پروردگارا! ما را تسليم فرمان خود گردان و از فرزندان ما نيز امتى را مسلم قرار ده». ([[سوره بقره]]، آيه 128)؛ «ملة ابيکم ابراهيم هو سميکم المسلمين؛ اين آيين پدر شما ابراهيم است اوست که شما را مسلمان (تسليم شونده) ناميده است».&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[Category:تعاریف کلی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=4038</id>
		<title>دین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=4038"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ترديد نيست در اين كه هر يك از افراد انسان در زندگى طبعاً به هم‌نوعان خود گراييده در محيط اجتماع و زندگى دسته جمعى اعمالى انجام می‌‌دهد و كارهايى كه انجام می‌‌دهد از همديگر بيگانه و بى‌رابطه نيستند و اعمال گوناگون وى مانند خوردن و نوشيدن و خواب و بيدارى و گفتن و شنيدن و نشستن و راه رفتن و اختلاط‌ها و معاشرت‌ها در عين حال كه صورتاً از همديگر جدا و متميز می‌‌باشند با همديگر ارتباط كامل دارند، هر كارى را در هر جا و به دنبال هر كار ديگر نمی‌‌شود كرد بلكه حسابى در كار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس اعمالى كه انسان در مسير زندگى انجام می‌‌دهد تحت نظامی ‌‌است كه از آن تخطى نمی‌‌كند و در حقيقت از يك نقطه مشخصى سرچشمه می‌‌گيرد و آن اين است كه انسان می‌‌خواهد يك زندگى سعادتمندانه داشته باشد كه در آن تا می‌‌تواند كامروا بوده به خواسته و آرزوهاى خود برسد و به عبارت ديگر: تا می‌‌تواند نيازمندي‌هاى خود را از جهت بقاى وجود، به طور كامل‌ترى رفع نمايد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از اينجاست كه انسان پيوسته اعمال خود را به مقررات و قوانينى كه به دلخواه خود وضع كرده يا از ديگران پذيرفته، تطبيق می‌‌كند و روش معينى در زندگى خود اتخاذ می‌‌نمايد. براى تهيه وسائل زندگى كار می‌‌كند؛ زيرا تهيه وسائل زندگى را يكى از مقررات می‌‌داند، براى التذاذ ذائقه و رفع گرسنگى و تشنگى، غذا می‌‌خورد و آب می‌‌آشامد؛ زيرا خوردن و آشاميدن را براى بقاى سعادتمندانه خود ضرورى می‌‌شمرد و به همين قرار...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قوانين و مقررات نامبرده كه در زندگى انسان حكومت می‌‌كند به يك اعتقاد اساسى استوارند و انسان در زندگى خود به آن تكيه داده است و آن تصورى است كه انسان از جهان هستى كه خود نيز جزئى از آن است، دارد و قضاوتى است كه در حقيقت آن می‌‌كند. مجموع اين اعتقاد و اساس (اعتقاد در حقيقت انسان و جهان) و مقررات متناسب با آن كه در مسير زندگى مورد عمل قرار می‌‌گيرد، «دين» ناميده می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این یک تعریف عام از دین است و بنابر آن، هرگز انسان (اگر چه به خدا نيز معتقد نباشد) از دين (برنامه زندگى كه بر اصل اعتقادى استوار است) مستغنى نيست.&amp;lt;ref&amp;gt; این مقدمه با تلخیص از مقدمه کتاب [[شیعه در اسلام]] [[علامه طباطبائی]] رحمه الله نقل گردیده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دین از نظر قرآن:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قرآن]] مجید نیز نظر نامبرده را تأیید نموده، می‌فرماید: «ولكل وجهة هو مولیها فاستبقوا الخیرات؛ براى هر كدامتان وجهه و هدفى است كه آن را پیش می‌گیرد. پس در كارهاى نیك به همدیگر پیشى و سبقت بگیرید - تا به هدفى عالى برسید -». ([[سوره بقره]]/ آیه 148)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اساساً در عرف قرآن، دین به راه و رسم زندگى اطلاق می‌شود و مؤمن و كافر حتى كسانی كه اصلا صانع را منكرند بدون دین نیستند زیرا زندگى انسان بدون داشتن راه و رسمی ‌‌خواه از ناحیه [[نبوت]] و [[وحى]] باشد یا از راه وضع و قرارداد بشرى اصلا صورت نمی‌گیرد، خدای متعال در وصف ستمگران كه با دین خدائى دشمنى دارند، از هر طبقه و صنف بوده باشند می‌فرماید: «الذین یصدون عن سبیل الله و یبغونها عوجا؛ كسانی كه مردم را - از راه خدا برمی‌گردانند و راه خدا را - راه و رسم زندگى فطرى - را در حالی كه كج كرده‌اند، قصد می‌كنند و پیش می‌گیرند». ([[سوره اعراف]]/ آیه 45)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما دین مورد قبول از نظر قرآن راه و رسمی است كه آفرینش انسان به سوى آن هدایت می‌كند نه آنچه از عواطف و احساسات فرد یا جامعه سرچشمه می‌گیرد، چنانچه می‌فرماید: «فاقم وجهك للدین حنیفا فطرت الله التی فطر الناس علیها لاتبدیل لخلق الله ذلك الدین القیم؛ روى خود را براى دین استوار كن - با تمام توجه دین را بپذیر - در حالی كه اعتدال را پیش گیرى و از افراط و تفریط بپرهیزى، دینى كه همان آفرینش خدائى است آفرینش خدا تغییر ندارد، آنست دینى كه به اداره زندگى انسان توانائى دارد». ([[سوره روم]]/ آیه 30)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و باز می‌فرماید: «ان الدین عندالله الاسلام؛ دین و روش زندگى پیش خدا تسلیم شدن است - در برابر اراده وى - یعنى در برابر آفرینش وى كه انسان را به مقررات خاص دعوت می‌‌كند». ([[سوره آل عمران]]/ آیه 19)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و می‌فرماید: «و من یبتغ غیر الاسلام دینا فلن یقبل منه؛ و هر كه جز اسلام - تسلیم اراده خدا - دینى را طلب كند و پیش گیرد از وى پذیرفته نخواهد شد». (سوره آل عمران/ آیه 85)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محصل آیات فوق - و آیات دیگرى كه در همین مضمون است - اینست كه خدای متعال هر یك از آفریده‌هاى خود و از آن جمله انسان را به سوى سعادت و هدف آفرینش ویژه خودش از راه آفرینش خودش راهنمائى می‌فرماید و راه واقعى براى انسان در مسیر زندگى همان است كه آفرینش ویژه به سوى آن دعوت می‌‌كند و مقرراتى در زندگى فردى و اجتماعى خود باید بكار بندد كه طبیعت یك انسان فطرى (طبیعى) بسوى آن‌ها هدایت می‌‌كند نه انسان‌هائى كه به هوى و هوس آلوده و در برابر عواطف و احساسات اسیر دست بسته می‌‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقتضاى دین فطرى (طبیعى) اینست كه تجهیزات وجودى انسان الغاء نشود و حق هر یك از آن‌ها ادا شود و جهازات مختلف و متضاد مانند قواى گوناگون عاطفى و احساسى كه در هیكل وى به ودیعه گذارده شده، تعدیل شده به هر كدام از آن‌ها تا اندازه‌اى كه مزاحم حال دیگران نشود رخصت عمل داده شود و بالاخره در فرد انسان عقل حكومت كند نه خواست نفس و نه غلبه عاطفه و احساس اگر چه مخالف عقل سلیم باشد و در جامعه نیز حق و صلاح واقعى جماعت حكومت نماید نه هوى و هوس یك فرد تواناى مستبد و نه خواسته اكثریت افراد اگر چه مغایر حق و خلاف مصلحت واقعى جماعت باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از بحث بالا نتیجه دیگرى نیز گرفته می‌شود و آن اینست كه زمام حكم در تشریع تنها بدست خداست و جز او را نشاید كه تشریع قانون و وضع مقررات و تعیین وظیفه نماید زیرا چنان كه روشن شد تنها مقررات و قوانینى در صراط زندگى به درد انسان می‌خورد كه از راه آفرینش براى او تعیین شده باشد یعنى علل و عوامل بیرونى و درونى انسان را به انجام دادن آن دعوت نمایند و آن را اقتضا كنند یعنى خدا آن را خواسته باشد زیرا مراد از این كه خدا چیزى را می‌خواهد، اینست كه علل و شرائط طورى است كه پیدایش جبرى چیزى را ایجاب می‌‌كند. مانند حوادث طبیعى روزانه و در این صورت اراده را اراده تشریعى می‌گویند. خدای متعال در چندین جا از كلام خود می‌فرماید: «ان الحكم الا لله؛ نیست حكم مگر از آن خدا». ([[سوره يوسف]]/ آیه 40 و 67)&amp;lt;ref&amp;gt; این بخش نیز با تلخیص از کتاب [[قرآن در اسلام]] ایشان نقل گردیده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''تعریف دین:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید جامع‌ترین تعریف از دین با توجه به توضیحات فوق که برخواسته از [[قرآن]] است تعریفی باشد که علامه بزرگوار حسن زاده آملی در رساله‌ای با نام علم و دین نموده‌اند: دين عبارت از برنامه حقيقي و دستور واقعي نگاه‌دار حد انسان و تحصيل سعادت ابدي آن است و همه آداب و متون آن محض علم و عين صواب است. لاجرم تدوين و تنظيم اين چنين برنامه از كسي جز آفريدگار انسان ساخته نيست يعني آن دست و قلمي كه كتاب تكويني نظام هستي عالم و آدم را بدين زيبايي نگاشته است كه زيباتر از آن تصور شدني نيست و هر يك از كلمات وجودي آن‌ها را دين و آييني داده است كه به قدر يك ميكرون اعوجاج و اختلاف و نارسايي و ناروايي در آن‌ها راه ندارد، همان قلم براي جميع شئون اين صنع عظيمش به نام انسان دستوري كه محض حكمت است، نهاده است تا اين دستور در متن آن چنان صنع پياده شود و او را به هدف نهايي و كمال غايي او برساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دین مقصود خلقت انسان:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه شعرانی رحمه الله در کتاب نثر طوبی در ذیل واژه دین می‌گویند: دین به نظر ما خود مقصود ذاتی است از خلق انسان در نزد گروهی هم دین فقط برای دنیاست جماعتی دیگر گویند، دین دو مقصود دارد: هم نظم دنیا و هم سعادت [[آخرت]]، ما گوئیم دنیا آن قدر ارزش ندارد که انبیاء و اولیاء و بزرگان برای نظم آن این همه رنج ببرند و خدا تعالی فرموده است: «ماخلقت الجن والانس الّا لیعبدون» و اگر گویی [[احکام]] معاملات و سیاسات همه برای نظم دنیاست، گوییم تا آن حد که مردم آسوده باشند و به آخرت پردازند و اصل دنیا برای آخرت است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''تفاوت دو واژه دین و شرع:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دین در اصطلاح صحیح و دقیق با شرع فرق دارد. شرع قوانین فقه را می‌گویند و دین سایر مسایل را مثل اصول عقاید و اخلاق، در شرح مختصرالاصول و هم در کتاب فصول اشاره به این مطلب شده است و در حقیقت شرعیه میان آن و حقیقت دینیه فرق گذاشتند. ممکن است پیامبری شریعت نداشته باشد اما این که پیامبری دین نداشته باشد غیرمعقول است.&amp;lt;ref&amp;gt; نثر طوبی، علامه ابوالحسن شعرانی؛ ذیل واژه دین.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیوند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[حدیث ـ دین|روایات با موضوع دین]]&lt;br /&gt;
[[Category:تعاریف کلی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%84%D8%AD_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%AF%DB%8C%D8%AB&amp;diff=4037</id>
		<title>مصطلح الحدیث</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%84%D8%AD_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%AF%DB%8C%D8%AB&amp;diff=4037"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصطلح الحدیث علمی است که از کیفیت نقل [[حدیث]] به تسط راویان (از لحاظ تواتر و وحدت نقل، اتصال و انقطاع آن و مراتب نقل از نظر صحت و ضعف و اصطلاحات مربوط به این خصوصیات) در آن گفتگو می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
(1). علم الحدیث، کاظم مدیرشانه‌چی؛ انتشارات اسلامی، چاپ شانزدهم، 1381، ص 20.&lt;br /&gt;
[[Category:حديث]]&lt;br /&gt;
[[Category:علوم حدیث]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%AF%DB%8C%D8%AB_%DB%8C%D9%88%D9%85_%D8%A7%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1&amp;diff=4036</id>
		<title>حدیث یوم الدار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%AF%DB%8C%D8%AB_%DB%8C%D9%88%D9%85_%D8%A7%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1&amp;diff=4036"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مقاله از یک نشریه}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''منبع:''' حدیث یوم‌الدار، ماهنامه مبلغان شماره 122 (آبان و آذر 1388)، ص 12 تا 23&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نویسنده:''' سید جواد حسینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حدیث یوم‌الدار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از سه سال از رسالت پیامبر اكرم  صلی  الله  علیه  و  آله، فرشته [[وحی]] نازل شد و فرمان خداوند را برای دعوت خویشاوندان و بستگان نزدیك به او ابلاغ كرد: «وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَكَ الْأَقْرَبِینَ وَاخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ فَإِنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إِنِّی بَرِی ءٌ مِمَّا تَعْمَلُون؛&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره شعراء]]/214 ـ216. سوره شعراء كه آیات انذار در آن است، پس از [[سوره واقعه]] نازل شده و سپس به ترتیب [[سوره نمل]]، [[سوره قصص]]، [[سوره اسراء]]، [[سوره يونس]]، [[سوره هود]]، [[سوره يوسف]] و آن‌گاه [[سوره حجر]] كه فرمان علنی شدن دعوت پیامبر «فَاصْدَع بِما تُؤْمر» جزو آن است، نازل شده است. ر.ك: التمهید فی علوم القرآن، ج 1، ص 105 و تاریخ اسلام، مهدی پیشوایی، قم، بنیاد معارف، ص 148.&amp;lt;/ref&amp;gt; خویشاوندان نزدیك خود را انذار كن، و بال و پر (مهر و نرمی) خود را برای مؤمنان كه از تو پیروی كرده‌اند، پهن كن و اگر از تو نافرمانی كنند، بگو: من از آنچه شما انجام می‌دهید بیزارم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با نزول این آیه، پیامبر خاتم به علی  علیه السلام دستور داد غذایی كه تمام آن، یك ران گوسفند و یك من شیر بود، آماده سازد و فرزندان [[عبدالمطلب]] را دعوت كند تا امر خداوند را به آنان ابلاغ كند و علی  علیه السلام چنین كرد. حدود چهل نفر جمع شدند كه در میان آنان [[ابوطالب]]، حمزه و [[ابولهب]] نیز بودند. غذا (چنان كه اشاره شد) كم بود و به صورت عادی برای آن جمعیت كافی نبود؛ اما همگی خوردند و سیر شدند و چیزی از آن كم نشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابولهب گفت: «این (اشاره به پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله) جادو كرده است». سخنان ابولهب، مجلس را از طرح دعوت پیامبر اكرم  صلی  الله  علیه  و  آله خارج كرد و پیامبر از طرح موضوع منصرف شد و جلسه بدون اخذ نتیجه پایان یافت. با دستور پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله بار دیگر علی  علیه السلام مأموریت یافت كه با همان ترتیب قبلی غذا تهیه و از خویشاوندان پیامبر دعوت كند. بار دوم و یا بار سوم حضرت ختمی مرتبت پس از صرف غذا فرمود: «یا بَنِی عَبْدِالْمُطَّلِبِ إِنِّی وَاللَّهِ مَا أَعْلَمُ شَابّاً فِی الْعَرَبِ جَاءَ قَوْمَهُ بِأَفْضَلَ مِمَّا جِئْتُكُمْ بِهِ إِنِّی قَدْ جِئْتُكُمْ بِخَیرِ الدُّنْیا وَالْآخِرَةِ وَ قَدْ أَمَرَنِی اللَّهُ تَعَالَى أَنْ أَدْعُوَكُمْ اِلَیهِ فَأَیكُمْ یؤَازِرُنِی عَلَى هَذا الْأَمْرِ عَلَى أَنْ یكُونَ أَخِی وَ خَلِیفَتِی فِیكُم؟ ای فرزندان عبدالمطلب! به خدا قسم در میان عرب، جوانی را سراغ ندارم كه چیزی بهتر از آنچه من برای شما آورده‌ام، برای قومش آورده باشد. من خیر دنیا و آخرت را برای شما آورده‌ام. خدا به من فرمان داده است تا شما را به سوی او فراخوانم، اكنون كدام یك از شما مرا یاری می‌كند تا برادر من و (وصی و) جانشین من در میان شما باشد؟» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ كدام پاسخ ندادند. علی  علیه السلام كه از همه كوچك‌تر بود، گفت: «ای پیامبر خدا! من تو را یاری می‌كنم». پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «إِنَّ هَذَا أَخِی وَ وَصِیی وَ خَلِیفَتِی فِیكُمْ فَاسْمَعُوا لَهُ وَأَطِیعُوا؛&amp;lt;ref&amp;gt; تاریخ الامم والملوك، محمد بن جریر الطبری، بیروت، دار قاموس الحدیث، ج 2، ص 217 و الغدیر، علامه امینی، مؤسسه دائرة معارف الفقه الاسلامی، چاپ سوم، 1425 ق، ج 3، ص 394 و 395 و چاپ دارالكتب الاسلامیة، ج 2، ص 279.&amp;lt;/ref&amp;gt; این برادر، وصی و جانشین من در میان شماست. سخن او را بشنوید و از او اطاعت كنید». جمعیت برخاستند؛ در حالی كه می‌خندیدند و به ابوطالب می‌گفتند: «محمد امر كرد كه از پسرت اطاعت كنی و به حرف او گوش فرا دهی (در حالی كه از همه كوچك‌تر است)».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قضیه در میان مورخان و مفسران به نام‌های «یوم‌الدار»؛ روزی كه در خانه پیامبر جمع شدند»، «بدء‌الدعوة، آغاز دعوت» و «یوْمُ الْاِنذار» یاد شده است. جمع زیادی از مورخان و مفسران آن را نقل كرده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt; ر.ك: الكامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 2، ص 278؛ السیرة الحلبیه، حلبی، ج 1، ص 461؛ مسند، احمد حنبل، ج 1، ص 159؛ البدایه والنهایه، اسماعیل بن كثیر شامی، ج 3، ص 40؛ [[بحارالانوار]]، محمدباقر مجلسی، ج 18، ص 178، 181، 191 و 214؛ مجمع البیان، طبرسی، ج 7، ص 206؛ الارشاد، [[شیخ مفید]]، ص 29 و الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف، علی بن طاووس، ج 1، ص 20.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحوم [[علامه امینی]]، هفت‌گونه و هفت صورت از منابع اهل سنت نقل كرده است كه صورت اول همان بود كه نقل شد؛&amp;lt;ref&amp;gt; تاریخ الامم والملوك، طبری، بیروت، دار قاموس الحدیث، ج 2، ص 217. مرحوم علامه این صورت را از افراد ذیل نقل كرده است: طبری، تاریخ، ج 2، ص 216، ابوجعفر اسكافی بغدادی متوفای 240 در «نقض العثمانیه»؛ فقیه برهان الدین، محمد بن محمد بن ظفر الملكی، متوفی 567 در «انباء نجباء الابناء» ص 46ـ48؛ كامل ابن اثیر، ج 2، ص 24؛ (الكامل فی التاریخ، ابن اثیر، بیروت، دار صادر، 1399 ق، ج 2، ص 63) ابوالفدا عمادالدین دمشقی، در تاریخش، ج 1، ص 116؛ شهاب الدین الخفاجی، «شرح الشفا» قاضی عیاض، ج 3، ص 37؛ علاءالدین بغدادی در تفسیرش ص 390؛ سیوطی در جمع الجوامع (از طبری از شش حافظ نقل نموده است كه عبارت باشد از ابن اسحاق، ابن جریر، ابن ابی‌حاتم، ابن مردویه، ابی نعیم و بیهقی)؛ ابن ابی‌الحدید، شرح [[نهج البلاغه]]، ج 3، ص 254 و همین طور احمد حنبل در مسندش ج 1، ص 111 به سندی كه تمام افراد قابل تأیید و سند آن صحیح است بدون هیچ شبهه نقل كرده است... ر.ك: الغدیر، چاپ دارالكتب الاسلامیه، ص 279 ـ280.&amp;lt;/ref&amp;gt; اما به صورت‌های دیگر به اختصار اشاره می‌شود: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1. از احمد حنبل در مسندش، ج 1، ص 159&amp;lt;ref&amp;gt; چاپ جدید، ج 1، ص 257، حدیث 1375.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ طبری در تاریخش، ج 1، ص 217؛ حافظ نسائی در خصائص، ص 18؛ گنجی شافعی در كفایه، ص 89&amp;lt;ref&amp;gt; كفایة الطالب، ص 206، چاپ جدید.&amp;lt;/ref&amp;gt; نقل كرده است كه پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله بعد از دعوت از خویشاوندان فرمود: «فَأَیكُمْ یبَایعُنِی عَلَى أَنْ یكُونَ أَخِی وَ صَاحِبِی وَ وَارِثِی فَلَمْ یقُمْ إِلَیهِ أَحَدٌ قَالَ فَقُمْتُ وَ كُنْتُ أَصْغَرَ الْقَوْمِ سِنّاً فَقَالَ اجْلِسْ قَالَ ثُمَّ قَالَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ كُلَّ ذَلِكَ أَقُومُ إِلَیهِ فَیقُولُ لِی اجْلِسْ حَتَّى كَانَتِ الثَّالِثَةُ ضَرَبَ یدَهُ عَلَى یدِی؛&amp;lt;ref&amp;gt; الغدیر، چاپ اسلامیه، ج 2، ص 280 و چاپ دائرة المعارف، همان، ج 3، ص 395 و 396.&amp;lt;/ref&amp;gt; پس كدام‌یك از شما با من بیعت می‌كند كه برادر و یار و وارث من باشد، هیچ كسی بلند نشد. من (علی) پا شدم، در حالی كه كوچك‌ترینِ آن جمع بودم. حضرت فرمود: بنشین. این جمله را سه بار تكرار كرد. هر بار (فقط) من پا شدم و حضرت می‌فرمود: بنشین تا به مرحله سوم كه دست خود را (به عنوان بیعت) بر دست من زد (یعنی كه تو برادر و رفیق و وارث من هستی)».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرق این صورت با صورت قبلی این است كه در این نقل، حكم خلیفتی نیامده است؛ ولی كلمه وارثی آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2. از حافظ ابن مردویه و... نقل كرده است كه پس از دو بار دعوت خویشاوندان، بار سوم در حالی كه دستش را دراز كرده بود، فرمود: «مَن یبَایعُنی عَلی اَنْ یكُونَ اَخی وَ صاحِبی وَ ولیكُمْ مِنْ بَعْدی؟ فَمَدَدْتُ ‌َیدِی وَ قُْلْتُ: اَنَا أبایعُكَ، وَ اَنَا یوْمَئِذٍ اَصْغَرُ الْقَوْمِ...؛&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص 398.&amp;lt;/ref&amp;gt; كیست كه با من بیعت كند بنابراین كه برادر و یار من و سرپرست شما بعد از من باشد. پس من (علی) دستم را جلو بردم و گفتم من با تو بیعت می‌كنم، در حالی كه كوچك‌ترینِ فرد جمعیت بودم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این صورت در مقایسه با صورت دوم كلمه «ولیكمْ» را اضافه دارد و با صورت اول، مقداری هماهنگ است؛ چون اول «خلیفتی فیكم» دارد و صورت سوم «ولیكم». شاید بتوان گفت: جامعیت و دلالت ولیكم بر امامت [[امام علی]]  علیه السلام بیشتر از كلمه «خلیفتی» باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3. حافظ، ابن ابی‌حاتم و بغوی نقل كرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt; تفسیر القرآن العظیم، ابن ابی‌حاتم، ج 9، ص 282، ح 16011ـ16015 و معالم التنزیل، بغوی، ج 3، ص 400.&amp;lt;/ref&amp;gt; و ابن تیمیه در منهاج السنه،&amp;lt;ref&amp;gt; سیر ة‌الحلبیه، ج 1، ص 286.&amp;lt;/ref&amp;gt; ج 4، ص 80 نیز از آن دو نقل كرده است كه حضرت بعد از صرف طعام فرمود: «أَنَا أَدْعُوكُمْ إِلَى كَلِمَتَینِ خَفِیفَتَینِ عَلَى اللِّسَانِ ثَقِیلَتَینِ فِی الْمِیزَانِ شَهَادَةِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنِّی رَسُولُ اللَّهِ فَمَنْ یجِبْنِی إِلَى هَذَا الْأَمْرِ وَ یؤَازِرْنِی عَلَیهِ وَ عَلَى الْقِیامِ بِهِ یكُنْ أَخِی وَ وَصِیی وَ وَزِیرِی وَ وَارِثِی وَ خَلِیفَتِی مِنْ بَعْدِی؛&amp;lt;ref&amp;gt; الغدیر، چاپ اسلامیه، ج 2، ص 282 و چاپ دائرة‌المعارف، ج 3، ص 399.&amp;lt;/ref&amp;gt; من شما را به دو كلمه دعوت می‌كنم كه بر زبان سبك و در میزان اعمال سنگین است، شهادت دادن به این كه خدا یكی است و من [[رسول خدا]] هستم. پس هر كسی در این امر، مرا اجابت كرد و كمك كار من شد برادر، وصی، وزیر، وارث و خلیفه بعد از من خواهد بود».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام علی  علیه السلام برخاست و گفت: «من ای رسول خدا!»، حضرت فرمود: «بنشین» سه بار این قضیه تكرار شد. بار سوم فرمود: «اجْلِسْ فَأَنْتَ أَخِی وَ وَصِیی وَ وَزِیرِی وَ وَارِثِی وَ خَلِیفَتِی مِنْ بَعْدِی ؛&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ج 2، ص 282 و چاپ دائرة‌المعارف، ج 3، ص 399.&amp;lt;/ref&amp;gt; بنشین، پس تو برادر، وصی، وزیر، وارث و خلیفه من بعد از من هستی» و اینجا نیز بر این عبارت صراحت دارد كه «خلیفه‌ی بعد از من هستی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 4. از قیس،&amp;lt;ref&amp;gt; كتاب سلیم بن قیس، ج 2، ص 779، ح 6.&amp;lt;/ref&amp;gt; معاویه و برخی تابعین نقل شده است كه پیامبر صلی الله علیه و آله فرزندان [[عبدالمطلب]] را جمع كرد و پس از پذیرایی فرمود: «أَیكُمْ ینْتَدِبُ أَنْ یكُونَ أَخِی وَ وَزِیرِی وَ وَصِیی وَ خَلِیفَتِی فِی أُمَّتِی وَ وَلِی كُلِّ مُؤْمِنٍ مِنْ بَعْدِی؛ كدام ‌یك از شما اجابت می‌كند كه برادر، وزیر، وصی، جانشین و خلیفه من در امتم و سرپرست هر مؤمنی بعد از من باشد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعیت حاضر، ساكت شدند. پیامبر صلی الله علیه و آله سه بار جمله را تكرار كرد و در هر بار، علی  علیه السلام جواب داد: من ای [[رسول خدا]]! ...آن‌گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «اللَّهُمَّ امْلَأْ جَوْفَهُ عِلْماً وَ فَهْماً وَ حُكْماً ثُمَّ قَالَ لِأَبِی طَالِبٍ یا أَبَا طَالِبٍ اسْمَعِ الْآنَ لِابْنِكَ وَ أَطِعْ فَقَدْ جَعَلَهُ اللَّهُ مِنْ نَبِیهِ بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى؛&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ج 2، ص 282 و چاپ دائرة‌المعارف، ج 3، ص 400.&amp;lt;/ref&amp;gt; خدایا! درون او را از علم و فهم و حكمت پر كن. سپس به ابی‌طالب فرمود: اینك به سخن پسرت گوش بده، و (از او) اطاعت كن؛ زیرا خداوند او را برای پیغمبرش همچون هارون برای موسی (خلیفه و جانشین) قرار داده است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اضافه‌ای كه این صورت بر صور دیگر دارد این است كه در ذیل آن به [[حدیث]] منزلت نیز اشاره شده است. این حدیث، خود تأكیدی بر امامت علی  علیه السلام است و بیان می‌كند كه حضرت علی  علیه السلام تمام منزلت‌های خاتم انبیاء صلی الله علیه و آله را جز نبوت و رسالت داراست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 5. ابواسحاق ثعلبی&amp;lt;ref&amp;gt; الكشف والبیان، ص 163.&amp;lt;/ref&amp;gt; و... نقل كرده‌اند كه پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله بعد از آیه‌ی انذار، خویشان خود را جمع كرد و پس از صرف غذا فرمود: «من از طرف خدا بشیر و نذیر فرستاده شده‌ام. اگر تسلیم دستورهای من باشید و از من اطاعت كنید هدایت می‌شوید». آن‌گاه فرمود: «مَنْ یؤَاخِینِی وَ یوَازِرُنِی وَ یكُونُ وَلِیی وَ وَصِیی بَعْدِی وَ خَلِیفَتِی فِی أَهْلِی وَ یقْضِی دَینِی؛&amp;lt;ref&amp;gt; الغدیر، چاپ اسلامیه، ج 2، ف ص 283 و چاپ دائرة‌المعارف، ج 3، ص 400ـ401.&amp;lt;/ref&amp;gt; كیست كه برادر و وزیر من شود تا بعد از من، ولی و وصی و خلیفه من در اهلم باشد كه دینم را ادا كند». آن بزرگوار سه مرتبه، این جمله را تكرار كرد. قوم ساكت شدند و تنها علی گفت: «من». در مرتبه سوم، پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله فرمود: «اَنْتَ؛ تو (خلیفه و جانشین من هستی)».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 6. ابواسحاق و... نقل كرده‌اند كه [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله به خویشاوندان خود فرمود: «خدای بلندمرتبه دستور داده است كه خویشان نزدیكم را انذار كنم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه فرمود: «وَ إِنَّ اللَّهَ لَمْ یبْعَثْ نَبِیاً إِلَّا وَ جَعَلَ لَهُ مِنْ أَهْلِهِ أَخاً وَ وَزِیراً وَ وَارِثاً وَ وَصِیاً وَ خَلِیفَةً فِی أَهْلِهِ فَأَیكُمْ یقُومُ فَیبَایعُنِی عَلَى أَنَّهُ أَخِی وَ وَارِثِی وَ وَزِیرِی وَ وَصِیی وَ یكُونُ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَانَبِی بَعْدِی فَسَكَتَ الْقَوْمُ...؛&amp;lt;ref&amp;gt; الغدیر، چاپ اسلامیه، ج 2، ص 283 و چاپ دائرة‌المعارف، ج 3، ص 401.&amp;lt;/ref&amp;gt; به راستی خداوند، هیچ پیامبری را مبعوث نكرد؛ مگر این كه برای او از اهلش برادر و وزیر و وارث و وصی و خلیفه در اهلش قرار داد. پس كدام یك از شما برمی‌خیزد تا با من بیعت كند كه برادر، وارث، وزیر و وصی من باشد و برای من به منزله هارون برای موسی باشد؛ جز این كه بعد از من نبی نیست، پس قوم ساكت شدند». وی سه بار جمله را تكرار كرد: «فَقَامَ عَلِی فَبَایعَهُ وَ أَجَابَه؛&amp;lt;ref&amp;gt; همان.&amp;lt;/ref&amp;gt; پس علی برخاست و بیعت و اجابت كرد» این نقل، یك نكته اضافه دارد كه قانون كلی الهی بوده است كه برای هر پیامبر وصی و خلیفه قرار دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدیث «یوم الدار» به صورت‌ها و سندهای مختلفش برای یك انسان مُنصف كافی است تا با ملاحظه آن به راحتی دلالت آن را بر امامت و خلافت بلافصل [[امام علی]]  علیه السلام بپذیرد؛ ولی بوده‌اند و خواهند بود كسانی كه با بهانه‌هایی، این حدیث را نپذیرند و یا به گونه‌ای در آن شبهه ایجاد كنند و اگر این دو راه را بسته دیدند، دست به تحریف بزنند. در ادامه‌ی بحث به نمونه‌هایی از كسانی می‌پردازیم كه به نحوی از پذیرش حدیث فوق شانه خالی كرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ابن تیمیه و تضعیف حدیث'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن تیمیه كه بنیان‌گذار فكری وهابیت به شمار می‌رود، با این كه حدیث «یوم الدار» به نحو صورت چهارم را در كتاب منهاج السنه جلد 4، صفحه 80 نقل كرده، گفته است این حدیث جعلی و ضعیف است. وی هیچ‌گونه دلیلی بر ضعف و جعل آن ارائه نكرده است. تنها معیار برای صحیح نبودن حدیث، نزد او این است كه بیانگر فضایل [[اهل بیت]] و [[امام علی]]  علیه السلام است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی دیگر برای اشكال بر سند حدیث ابومریم عبدالغفار بن قاسم را تضعیف كرده‌اند. تنها ضعف و جرم [[شیعه]] بودن است؛ با این كه جمعی وی را مدح كرده‌اند؛ همچون ابن عقده چنان كه در لسان المیزان، جلد 4، صفحه 43 آمده است و حفاظ ستّه پیش گفته از او حدیث نقل كرده‌اند و هیچ یك به سبب ابو‌مریم، حدیث را تضعیف نكرده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt; ر.ك: همان، چاپ اسلامیه، ج 2، ص 280 با توضیحات.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''امامت در كودكی، تأیید یا تردید؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسكافی در كتاب «النقض العثمانیه»، صفحه 278 بعد از ذكر حدیث، این سؤالات را درباره آن مطرح كرده است: آیا تهیه‌ی طعام به عهده‌ی طفل غیرممیز قرار می‌گیرد؟ و به عهده كودكی غیرعاقل؟ آیا كودكی 5 ساله یا هفت ساله، امین اسرار نبوت قرار می‌گیرد؟ و آیا در بین پیرمردان و كهنسالان جز عاقل ورزیده دعوت می‌شود؟ و آیا پیامبر دست برادری و جانشینی و خلافت جز به كسی می‌دهد كه اهلیت (و قابلیت) این را داشته باشد؟! و به حَد تكلیف رسیده باشد و توان تحمل ولایت خدا و دشمنی با دشمنان او را داشته باشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدیث «یوم‌الدار» به صورت‌ها و سندهای مختلفش برای یك انسان مُنصف كافی است تا با ملاحظه آن به راحتی دلالت آن را بر امامت و خلافت بلافصل [[امام علی]]  علیه السلام بپذیرد؛ ولی بوده‌اند و خواهند بود كسانی كه با بهانه‌هایی، این حدیث را نپذیرند و یا به گونه‌ای در آن شبهه ایجاد كنند و اگر این دو راه را بسته دیدند، دست به تحریف بزنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی چه سری بود كه این كودك با هم دوره‌های خود مأنوس نبود؟ و با همسن و سالان خود همراه نبود؟ و با كودكان دیگر بعد از اسلامش بازی نمی‌كرد... بلكه نمی‌بینم، مگر آن كه بر اسلامش باقی است، در امرش مصمم و در محقق ساختن سخنانش با رفتارش جدی است، اسلامش را با عفت و زهد خویش تصدیق كرد و با [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله از بین آن جمعیت همراه شد. پس او امین و همراه پیامبر در دنیا و آخرت شد بر شهوتش غالب شد و بر (هواهای) نفس صبر كرد. وی برای رسیدن به فوز عاقبت و ثواب آخرت، در خطبه‌اش آغاز ایمانش را به رسول اكرم صلی الله علیه و آله چنین بیان می‌كند: وقتی به درخواست قُریش، پیامبر درخت را خواند و از جا كنده شد و نزد او آمد، قریش تهمت ساحر بودن به او زدند؛ ولی من به خدا و رسولش ایمان آوردم و در دعوت درخت تصدیقش كردم و شهادت دادم كه آمدن درخت به امر خدا برای تصدیق نبوت و برهان و حجتی بر دعوت او بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی ایمانی صحیح‌تر، محكم‌تر و مطمئن‌تر از این می‌توان یافت؟ ولی چه می‌شود كرد كه برای شدت عصبانیت عثمانی و كینه او و نیز تعصب جاحظ و انحراف او چاره‌ای نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسكافی با سؤالات متعدد، مسئله را بسیار ظریف تأیید می‌كند؛ ولی این شبهه نیز القا می‌شود كه چگونه یك كودك لیاقت پیدا می‌كند مخزن اسرار نبوت و تحمل كننده‌ی بار ولایت و امامت باشد؟ برای رفع این شبهه می‌گوییم خداوند متعال پیامبرانی را در كودكی به مقام نبوت مفتخر ساخت. اكنون به دو نمونه ذیل توجه شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1. نبوت [[حضرت عیسی]]  علیه السلام در كودكی: وقتی مریم به فرزندش عیسی  علیه السلام اشاره كرد، آن‌ها گفتند: «چگونه كودك سخن می‌گوید؟» عیسی  علیه السلام به اذن الهی به سخن آمد. «قالَ إِنِّی عَبْدُاللَّهِ آتانِی الْكِتابَ وَ جَعَلَنی  نَبِیا؛&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره مریم]]/ 30.&amp;lt;/ref&amp;gt; (كودك) گفت: من بنده خدا هستم، به من كتاب داده و مرا پیامبر قرار داده است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2. اعطای كتاب و مقام نبوت در كودكی به [[حضرت یحیی]]  علیه السلام: خداوند در [[قرآن]] كریم می‌فرماید: «یا یحْیى  خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَیناهُ الْحُكْمَ صَبِیا؛&amp;lt;ref&amp;gt; همان/ 12.&amp;lt;/ref&amp;gt; ای یحیی! كتاب (خدا) را به جد و جهد بگیر و (ما) از كودكی به او حكم (نبوت) دادیم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی خداوند حكیم و قادر، مقام نبوت را به خردسالی عطا كند، قادر و توانا است كه مقام امامت را نیز به كودكی و یا نوجوانی و نونهالی عطا فرماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''تحریف یا جنایت تاریخی'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خطرناك‌ترین شیوه‌هایی كه برخی علمای اهل سنت در پیش گرفته‌اند، حذف و یا تحریف حدیث است. این گونه برخوردها، جنایت، تاریخی و در واقع خیانت به سعادت كلی بشر است؛ از جمله درباره‌ی حدیث «یوم الدار»، متأسفانه این تحریف و جنایت روا داشته شده است كه به نمونه‌هایی اشاره می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1. طبری با این كه در تاریخش [[حدیث]] را درست نقل كرده است؛ ولی در تفسیر خود جلد 19، صفحه 75 آن را به این صورت نقل می‌كند: «فَأَیكُمْ یؤَازِرُنِی عَلَى هَذَا الْأَمْرِ عَلَى أَنْ یكُونَ أَخِی وَ كَذا وَ كَذا ثُمَّ قالَ إِنَّ هذا اَخی وَ كَذا وَ كَذا فَاسْمَعُوا وَ‌ اَطیعُوه» وی كلمه وصیی و خلیفتی را حذف كرده و به جای آن «كذا و كذا» گذاشته است؛&amp;lt;ref&amp;gt; الغدیر، چاپ اسلامیه، ج 2، ص 287 و 288 و چاپ دائرة‌المعارف، ج 3، ص 306 و ر.ك: تاریخ اسلام، همان، ص 147.&amp;lt;/ref&amp;gt; ولی توجه نداشته است كه كلمه «فَاسْمَعُوا وَ اَطیعوهُ» در حدی بر مسئله امامت و پیشوایی دلالت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2. اسماعیل بن كثیر شامی در سه كتابش (تفسیر، جلد 3، صفحه 351؛ البدایة والنهایة، جلد 3، صفحه 40 و السیرة النبویة، جلد 1، صفحه 459) نیز روش نامقبول طبری را در پیش گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3. محمدحسین هیكل در كتاب خود به نام حیاة‌ محمد، صفحه 104 از چاپ اول، بخش اول را «فَأَیكُم یؤَازِرُنِی...» و بخش دوم را ناقص آورده است؛ ولی در چاپ دوم، سال 1354، ص 139، كاملاً مطالب مربوط به علی  علیه السلام را حذف كرده است.&amp;lt;ref&amp;gt; الغدیر، چاپ اسلامیه، ج 2، ص 288 و 289 و چاپ دائرة‌المعارف، ج 3، ص 306.&amp;lt;/ref&amp;gt; جالب است كه این شخص، خود را روشن‌فكر نیز می‌خواند.&amp;lt;ref&amp;gt; در شامگاه 17/4/1388 سیمای جمهوری اسلامی ایران ساعت 30/20 اعلام كرد. وهابیون عربستان تصمیم گرفته‌اند نام امیرمؤمنان علی  علیه السلام را از كتب تاریخی و روایی و تفسیری حذف كنند؛ از جمله از تفسیر طبری نام برد كه استفاده از چاپ قبلی ممنوع و چاپ جدید كه نام علی  علیه السلام از جای جای آن حذف شده است، ترویج می‌شود كه این كار، بسیار خطرناك است و عالم اسلام نباید ساكت بمانند؛ به ویژه علمای اهل سنت؛ چرا كه منابع تاریخی و روایی و تفسیری آن‌ها را خدشه‌دار می‌كند و از اعتبار می‌اندازد.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نتیجه باید گفت دومین موردی كه پیامبر صلی الله علیه و آله با صراحت تمام، امامت و خلافت علی  علیه السلام را بیان كرده و به صورت‌ها و طرق متعددی در منابع فریقین نقل شده و دست تحریفگران هم نتوانسته است، سیمای آن را بپوشاند. سال سوم بعثت و حدیث «یوم الدار» است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[Category:جایگاه اهل البیت علیهم السلام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D9%81%D8%B8_%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86&amp;diff=4035</id>
		<title>حفظ قرآن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D9%81%D8%B8_%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86&amp;diff=4035"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''منبع:''' سروش وحی: بهمن 1384، شماره 21&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''بخش اول: ضرورت حفظ قرآن'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسان در زندگی روزمره خود نیاز به قانونی جامع و کامل دارد به نام [[دین]]. نیاز فطری انسان و اقتضائات روحی او، کشش انکار ناپذیری به سوی دین دارد. در میان [[ادیان الهی]] نیز، دینی که عصاره کمال یافته ادیان آسمانی در طول حضور آدمی بر روی زمین است، دین مقدس [[اسلام]] می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدیهی است هر پیامبری که ادعای [[رسالت]] از سوی خداوند مهربان را دارد، می‌بایست معجزه‌ای بیاورد تا ثابت کند او فرستاده حقیقی خداوند یکتاست. از این رو، [[پیامبر اسلام]] [[معجزات]] فراوانی داشت که بر اثبات حقانیت او فریاد بر می‌آورد؛ مثل: [[شق القمر]]، سخن گفتن سنگریزه در دست حضرت، شهادت کوه و درختان بر رسالت ایشان و...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما از این میان، چون حضرت محمد مصطفی صلی ‌الله ‌علیه ‌و آله و سلم خاتم انبیاست، یعنی قرار است بعد از او دیگر پیامبری از سوی خدا به جانب مردم برانگیخته نشود، لازم است معجزه‌ای داشته باشد که نه فقط در زمان حیات آن بزرگوار بلکه بعد از ایشان هم در میان مردم اعصار گوناگون باشد و نشانگر [[صداقت]] دین مبین اسلام و نبی مکرم صلی ‌الله ‌علیه ‌و آله ‌و سلم باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این معجزه [[قرآن کریم]] است. از زمان پیامبر گرامی اسلام تا هرگاه که بشر بر روی کره خاکی قدم بردارد، [[قرآن]] معجزه‌‌ای است که دلالت می‌کند. بر آن که تنها دین واقعی و حقیقی که از سوی خداوند فرستاده شده و نسخ نشده است، دین [[اسلام]] است؛ چون سخنی است که هیچ انسان یا سایر مخلقات مانند [[جن]] نیز نمی‌توانند نظیر او را بیاورند، پس فقط می‌تواند از جانب خالق جهان آمده باشد، و چون قرآن کریم، تنها دین جاودان و مورد قبول را اسلام می‌داند و نبوت پیامبر خاتم را تصدیق می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس دیگر جای شکی باقی نمی ‌ماند که اگر انسانی بخواهد به [[نیاز فطری]] خود پاسخ بگوید و [[دین]] را به عنوان قانون زندگی بپذیرد، باید به سراغ [[اسلام]] بیاید و قبل از آن با قرآن، این معجزه جاوید و عصاره و اساس اسلام، آشنا شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جهان امروز که منادیان جریانات و مذاهب گوناگون هر یک مدعی‌اند ما بر [[حق]] هستیم، مسلمانی می‌تواند اثبات کند اسلام تنها راه حق است که موجب کمال انسان می ‌شود، که با قرآن آشنایی کامل داشته باشد، وگرنه در میان توجیهات و [[شبهه]] ‌افکنی های شیاطین انس و جن راه حق خود را هم گم می‌کند، چه رسد به این که دیگران را هم بتواند هدایت کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین مسلمان باید با [[قرآن]] آشنا باشد و دلیل نیاز به این آشنایی هم روشن شد. حال ببینیم این آشنایی باید در چه سطحی باشد. آیا فقط باید بدانیم که خداوند قرآن را نازل کرده و قرآن، هر آن چه را که بشر به آن نیاز دارد، به عنوان یک قانون اساسی بیان نموده است؟ یا همین که بتوانیم از روی قرآن بخوانیم و تجوید، صوت و لحن را بدانیم و الفاظ آن را حفظ کنیم، ما را به سر منزل مقصود می ‌رساند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواب منفی است. آشنایی یک مسلمان با قرآن علاوه بر موارد فوق، باید شامل فهم لغات، ترجمه آیات و تفسیر ابتدایی و مختصر آن هم بشود تا هم بتواند به نیازهای خود پاسخ دهد، هم از شبهات دیگران نهراسد و هم مشتاقان هدایت را به وسیله قرآن به راه راست ارشاد نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب می ‌دانیم که فهم کامل ترجمه و [[تفسیر قرآن]] کاری سخت است و برای همگان ممکن نیست؛ چرا که قرآن به زبان عربی است و فرد باید علاوه بر درک ادبیات عرب، با لغت عربی آشنا باشد و همیشه نیز آن چه را از تفسیر آموخته در ذهن داشته باشد و این کار شاید بیش از ده سال وقت از هر شخصی را بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غیر مسلمانان هم توقع دارند که برای آشنایی با اسلام، معارف قرآن را از خود مسلمانان بیاموزند. از سوی دیگر، هجمه‌های فرهنگی شرق و غرب، انسان را لحظه ای به خود وانمی‌ گذارد که راه رهایی فقط فهم و انس با قرآن است و آن هم کار مشکلی است. راه حل آسان برای همگان، همان حفظ الفاظ قرآن است که مقدمه فهم و تفسیر و برداشت از قرآن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر شخصی آیات و سوره‌های متبرک قرآن را در حافظه خود داشته باشد، همراه حفظ قرآن، معانی لغات و مختصری همیشه در ذهن اوست که با گوشت و خون او آمیخته شده و جزیی از وجودش گشته و هرگاه بخواهد در معجزه جاودان الهی تفکر کند، می تواند به راحتی به حافظه خود مراجعه ‌کند و مطابق نیازش آیاتی را بر‌گزیند و در آن ها تأمل ‌کند، و نیز اگر کسی شبهه یا اشکالی در دین او وارد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می تواند به راحتی با [[قرآن]] پاسخ کامل و شایسته‌ای برایشان بیان ‌کند. اگر تشنه خسته‌ای که دنبال دریافت [[حق]] است و در گرداب ظلمات گروه های اجتماعی و سیاسی و اعتقادی گمشده، به او مراجعه کرد، به سهولت جواب قانع کننده ای از قرآن می دهد؛ چرا که او حافظ قرآن است و تمام ایات قرآن همیشه در دسترس قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببینیم حال کسانی که قرآن را حفظ نیستند، اما مدت ها بر روی مفاهیم و تفسیر آن کار کرده‌اند، چگونه است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنان بر اثر سال ها زحمت و کار بر روی تفسیر و [[فهم قرآن]] توانسته اند معارفی عظیم از قرآن را در سینه داشته باشند، اما هزار [[حسرت]] و تأسف که هرگاه بخواهند از این آب شیرین خود بهره گیرند یا دیگران را سیراب سازند، تسلط و توانایی را ندارند؛ چون [[متن قرآن]] که اساس همه آموخته هایشان است، همراهشان نیست و مراجعه به قرآن هم، چنان که باید جوابگوی آن ها نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا آیه‌ای را که درباره یک مسئله اعتقادی، سیاسی اجتماعی فرهنگی است، چگونه می‌توان با مراجعه به معجم المفهرس پیدا کرد. هم وقت بسیاری را خواهد گرفت و هم نهایتاً آن آیه را که گویای این مطلب است، نمی‌توان یافت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما حافظ قرآن می تواند هر آیه‌ای را در هر زمینه که بخواهد، به راحتی با مراجعه به محفوظاتش بیاید و به آن استدلال می‌کند، اما آن که [[حافظ قرآن]] نیست، از این فیض بی ‌بهره است؛ هر چند سالیان متمادی بر تفسیر کار کرده باشد. کار حافظ قرآن بسیار آسانتر است از کسی که می خواهد با مراجعه به تفسیر موضوعی یا جستجو در رایانه، آیه مورد نظر خود را بیابد. اینجاست که ارزش و جایگاه حافظ قرآن به خوبی آشکار می گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''منبع:''' فرهنگ جهاد: پاییز و زمستان 1384، شماره 41 و 42&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نویسنده:''' عبدالرحیم موگهى&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''بخش دوم: 20 نکته در روش حفظ قرآن'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;1. روش اول:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براى حفظ [[قرآن]]، روش هاى گوناگونى بیان و تبیین شده که هر کدام در جاى خود، داراى ویژگى هایى است و هر کس نیز امکان دارد بر اساس استعداد، ذوق و سلیقه، شرایط شخصى و تجربه عملى خویش، داراى روش ویژه اى در [[حفظ قرآن]] باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روش پیشنهادى ما در حفظ قرآن، بر مبناى حفظ «تفکیکى» آیات، صفحات، سوره ها و جزءهاى قرآن و سپس بر مبناى حفظِ «ترکیبى» و تکرار آن ها بر اساس قسمت هاى «سه» تایى - «سه» تایى است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این روش بدین گونه است که باید هر صفحه از قرآن را، سه آیه ـ سه آیه، و هر [[سوره]] را، سه صفحه - سه صفحه، و هر جزء را، سه سوره ـ سه سوره تقسیم کنید. مثلاً اگر یک صفحه از قرآن، مانند صفحه 573 ـ قرآن هایى که با رسم الخط «عثمان طه» است ـ داراى 15 آیه؛ یعنى آیه 14 تا 28 [[سوره جن]] است، باید به پنج قسمت «3 آیه اى» تقسیم نمایید و چنانچه یک سوره از قرآن؛ مانند [[سوره يس]] داراى حدود 6 صفحه است، باید به دو قسمت «سه صفحه اى» تقسیم نمایید و در صورتى که یک جزء از قرآن، مانند جزء «بیست و هشتم» داراى 9 سوره است، باید به سه قسمت «3 سوره» اى تقسیم نمایید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس باید آیه هاى هر قسمت را، یک بار به صورت «جدا - جدا» و «یک آیه - یک آیه» و با «تفکیک» از آیات قبلى و بعدى شان حفظ کنید؛ تا آیات الهى به صورت «تک به تک» و «جزء به جزء» به حافظه تان سپرده شوند. بار دیگر آن ها را به صورت مرتبط با آیات قبلى و بعدى شان نیز تکرار و حفظ نمایید؛ تا آیات به صورتِ «مجموعه اى» و «کل به کل» نیز به حافظه تان سپرده شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تشریح عملى این روش بدین گونه است که با صداى آشکار، آیه اول از سوره مورد نظرتان را، به صورت «جدا» و «تفکیکى» بخوانید و تکرار نمایید؛ تا حدى که این آیه را، به طور کامل و صحیح و روان، حفظ نمایید. سپس به سراغ آیه دوم بروید و آن را نیز، به صورت «جدا» و «تفکیکى» بخوانید و تکرار کنید؛ تا حدى که آیه دوم را هم، به طور کامل و صحیح و روان، حفظ کنید. آن گاه به سراغ آیه سوم بروید و آن را نیز، بدون ارتباط با آیه دوم و چهارم، بخوانید و تکرار نمایید، تا حدى که آیه سوم را هم، به طور کامل و صحیح و روان، حفظ نمایید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پایان نخستین قسمت سه آیه اى، دوباره آیات اول تا سوم را با یکدیگر و پشت سر هم، به صورت «ترکیبى»، بخوانید و تکرار کنید؛ تا حدى که مجموع هر سه آیه را، با هم و به طور کامل و صحیح و روان، حفظ نمایید. علت این امر آن است که اگر آیات را جدا جدا و به صورت «تفکیکى» حفظ کنید، ولى با یکدیگر حفظ ننماید، ممکن است نتوانید آیاتى را که «جدا - جدا» و به صورت «تفکیکى» حفظ کرده اید، بار دیگر به صورت متصل و مرتبط با آیات قبلى و بعدى شان و به ترتیب یکدیگر، از حفظ بخوانید و بازگو کنید یا نزد دیگران ارائه نمایید. این نکته اى مهم است که باید کاملاً آن را رعایت کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون به سراغ آیاتِ دومین قسمتِ سه آیه اى، یعنى آیات چهارم تا ششم، بروید و آن ها را، همانند آیات اول تا سوم، بخوانید و تکرار نمایید؛ تا حدى که این سه آیه را هم، به طور جداگانه و بدون ارتباط با آیات قبلى و بعدى شان، حفظ نمایید. سپس مجموع هر سه آیه چهارم تا ششم را با یکدیگر و پشت سر هم و به صورت ترکیبى، بخوانید و تکرار کنید؛ تا حدى که مجموع هر سه آیه را، با هم، حفظ کنید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پایانِ دومین قسمتِ سه آیه اى، دوباره، آیات اول تا ششم را، با یکدیگر و پشت سر هم و به صورت ترکیبى نیز بخوانید و تکرار کنید تا حدى که مجموع هر شش آیه را با هم حفظ کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینک به سراغ آیات سومین قسمت سه آیه اى، یعنى آیات هفتم تا نهم، بروید و آن ها را، همانند آیات اول تا سوم، بخوانید و تکرار نمایید؛ تا حدى که این سه آیه را هم، به طور جداگانه و بدون ارتباط با آیات قبلى و بعدى شان، حفظ کنید. سپس مجموع هر سه آیه هفتم تا نهم را با یکدیگر و پشت سر هم به صورت ترکیبى بخوانید و تکرار کنید تا حدى که مجموع هر سه آیه را با هم حفظ نمایید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پایان سومین قسمت سه آیه اى دوباره، آیات چهارم تا نهم - نه آیات اول تا نهم (دقت کنید) - را با یکدیگر و پشت سر هم به صورت ترکیبى، بخوانید و تکرار کنید؛ تا حدى که مجموع هر شش آیه را با هم حفظ کنید. حفظ آیات را به همین روش آن قدر ادامه دهید تا این که همه آیاتِ یک صفحه از [[قرآن]] را حفظ نمایید. در پایان، دوباره، کل آیاتِ آن صفحه را، از اول تا آخر، بخوانید و تکرار کنید تا آیات آن صفحه را، به صورت مجموعه اى و ترکیبى نیز حفظ کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از حفظ کامل و صحیح یک صفحه از قرآن، اینک به سراغ صفحه دوم قرآن بروید و آن را نیز، همانند صفحه اول و به همان صورتِ «تفکیکى» و «ترکیبى» که گفته شد، حفظ کنید. پس از حفظ کامل و صحیح صفحه دوم، به سراغ صفحه سوم بروید و آیات آن صفحه را نیز، همانند صفحه اول و دوم، حفظ نمایید. پس از حفظ کامل و صحیح صفحه سوم، دوباره کل آیات ِ صفحه اول تا سوم را با یکدیگر و پشت سر هم به صورت ترکیبى، بخوانید و تکرار کنید؛ تا حدى که مجموع هر سه صفحه را، با هم، حفظ نمایید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون به سراغ آیاتِ دومین قسمتِ سه صفحه اى، یعنى آیات صفحه چهارم تا ششم، بروید و آن ها را، همانند آیات صفحه اول تا سوم، بخوانید و تکرار کنید؛ تا حدى که آیات این سه صفحه را هم، به طور جداگانه و بدون ارتباط با آیات صفحات قبلى و بعدى شان، حفظ کنید. آن گاه، مجموع هر سه صفحه چهارم تا ششم را، با یکدیگر و پشت سر هم و به صورت ترکیبى، بخوانید و تکرار نمایید؛ تا حدى که مجموع آیات هر سه صفحه را با هم حفظ کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پایان دومین قسمتِ سه صفحه اى، دوباره، آیاتِ صفحه اول تا ششم را، با یکدیگر و پشت سر هم به صورت ترکیبى، بخوانید و تکرار نمایید؛ تا حدى که مجموع هر شش صفحه را با هم حفظ نمایید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینک به سراغ آیاتِ سومین قسمتِ سه صفحه اى، یعنى آیات صفحه هفتم تا نهم بروید و آن ها را، همانند آیات صفحه اول تا سوم، بخوانید و تکرار نمایید؛ تا حدى که آیات این سه صفحه را هم، به طور جداگانه و بدون ارتباط با آیات صفحات قبلى و بعدى شان، حفظ کنید. سپس مجموع آیات هر سه صفحه هفتم تا نهم را، با یکدیگر و پشت سر هم به صورت ترکیبى، بخوانید و تکرار کنید؛ تا حدى که آیات مجموع هر سه صفحه را با هم حفظ کنید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پایان سومین قسمت سه صفحه اى، دوباره آیات صفحات چهارم تا نهم را - نه آیات صفحات اول تا نهم را - با یکدیگر و پشت سر هم به صورت ترکیبى، بخوانید و تکرار کنید؛ تا حدى که مجموع هر شش صفحه را، با هم حفظ نمایید. حفظ آیاتِ صفحات را، با همین روش و به صورت سه صفحه - سه صفحه آن قدر ادامه دهید تا آن که آیات همه صفحات یک [[سوره]] از [[قرآن]] را حفظ نمایید. در پایان، دوباره، کل آیات صفحات آن سوره را، از اول تا آخر، بخوانید و تکرار کنید؛ تا آیات آن سوره را به صورت مجموعه اى ترکیبى، نیز حفظ کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از حفظ کامل، صحیح و روان یک سوره از قرآن، اینک به سراغ سوره هاى بعدى قرآن بروید و آیات آن سوره ها را نیز، همانند سوره اول و به همان صورت «تفکیکى» و «ترکیبى» که گفته شد بر اساس «سه سوره - سه سوره» حفظ کنید و حفظ سوره ها را آن قدر ادامه دهید، تا این که همه آیات یک جزء از قرآن را حفظ نمایید. در پایان، دوباره، کل آیات آن جزء را، از اول تا آخر، بخوانید و تکرار کنید، تا آیات آن جزء را، به صورت مجموعه اى و ترکیبى، نیز حفظ نمایید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از حفظ کامل، صحیح و روان یک جزء از قرآن، اینک به سراغ جزءهاى بعدى قرآن بروید و آیات آن جزءها را نیز، همانند جزء اول و به همان صورت «تفکیکى» و «ترکیبى» که گفته شد بر اساس «سه جزء - سه جزء» حفظ نمایید و حفظ جزءها را آن قدر ادامه دهید تا این که همه آیات سى جزء قرآن را، به طور کامل، صحیح و روان حفظ کنید و با عنایات خداى سبحان و توجهات [[امام زمان]] علیه السلام، «حافظ کل قرآن» شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به آن چه گفته شد، در صورتى که بخواهید مثلاً صفحه 373 قرآن را که طبق رسم الخط «عثمان طه» داراى 15 آیه است، حفظ نمایید، باید به ترتیب زیر عمل کنید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1. حفظ آیه اول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2. حفظ آیه دوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3. حفظ آیه سوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 4. حفظ آیه اول تا سوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 5. حفظ آیه چهارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 6. حفظ آیه پنجم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 7. حفظ آیه ششم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 8. حفظ آیه چهارم تا ششم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 9. حفظ آیه اول تا ششم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 10. حفظ آیه هفتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 11. حفظ آیه هشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 12. حفظ آیه نهم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 13. حفظ آیه هفتم تا نهم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 14. حفظ آیه چهارم تا نهم ـ نه آیه اول تا نهم ـ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 15. حفظ آیه دهم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 16. حفظ آیه یازدهم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 17. حفظ آیه دوازدهم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 18. حفظ آیه دهم تا دوازدهم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 19. حفظ آیه هفتم تا دوازدهم ـ نه آیه اول تا دوازدهم ـ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 20. حفظ آیه سیزدهم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 21. حفظ آیه چهاردهم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 22. حفظ آیه پانزدهم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 23. حفظ آیه سیزدهم تا پانزدهم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 24. حفظ آیه دهم تا پانزدهم ـ نه آیه اول تا پانزدهم ـ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر بخواهید مثلاً [[سوره يس]] را که طبق قرآن هاى با رسم الخط «عثمان طه»، داراى 6 صفحه است، با این روش حفظ کنید، باید به ترتیب زیر عمل نمایید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1. حفظ صفحه اول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2. حفظ صفحه دوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3. حفظ صفحه سوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 4. حفظ صفحه اول تا سوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 5. حفظ صفحه چهارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 6. حفظ صفحه پنجم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 7. حفظ صفحه ششم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 8. حفظ صفحه چهارم تا ششم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 9. حفظ صفحه اول تا ششم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر بخواهید مثلاً جزء 28 را که داراى 9 سوره است؛ با این روش، حفظ نمایید، باید به ترتیب زیر عمل کنید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1. حفظ سوره اول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2. حفظ سوره دوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3. حفظ سوره سوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 4. حفظ سوره اول تا سوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 5. حفظ سوره چهارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 6. حفظ سوره پنجم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 7. حفظ سوره ششم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 8. حفظ سوره چهارم تا ششم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 9. حفظ سوره اول تا ششم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 10. حفظ سوره هفتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 11. حفظ سوره هشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 12. حفظ سوره نهم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 13. حفظ سوره هفتم تا نهم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 14. حفظ سوره چهارم تا نهم ـ نه سوره اول تا نهم ـ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براى خوددارى از تکرار زیاد و غیر ضرورىِ آیات، توجه داشته باشید که دیگر لازم نیست مثلاً مجموع دو آیه اول و دوم، یا دوم و سوم، یا سوم و چهارم، یا چهارم و پنجم، یا پنجم و ششم، یا مجموع سه آیه دوم تا چهارم، یا سوم تا پنجم، یا مجموع چهار آیه اول تا چهارم، یا دوم تا پنجم، یا سوم تا ششم، یا مجموع پنج آیه اول تا پنجم، یا دوم تا ششم را نیز بخوانید و تکرار نمایید تا حفظ کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین لازم نیست مجموع شش صفحه دوم تا هفتم، یا سوم تا هشتم، یا مجموع هفت صفحه سوم تا نهم، یا چهارم تا دهم، یا پنجم تا یازدهم، یا ششم تا دوازدهم را نیز بخوانید و تکرار کنید تا حفظ نمایید؛ زیرا انجام دادن این امر، به صورت تصاعدى در خواهد آمد و در نتیجه، وقت فراوانى را از شما خواهد گرفت و ممکن است خودِ تکرار زیاد و بدون ضرورتِ آیات، موجب خستگى نیز بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس مبناى شما در مجموعه خوانىِ سوره هاى قرآن با یکدیگر، حداکثر، تا سه [[سوره]]، و در مجموعه خوانى جزءهاى قرآن با یکدیگر، حداکثر، تا سه جزء خواهد بود و مبناى شما در حفظ آیات قرآن، آیه به آیه، و سپس صفحه به صفحه، و آن گاه سوره به سوره و پس از آن، جزء به جزء به طور کامل و صحیح و روان خواهد بود؛ یعنى تا آیه یا صفحه یا سوره یا جزئى از [[قرآن]] را، به طور کامل و صحیح و روان حفظ نکرده اید، هرگز به سراغ حفظ آیه یا صفحه یا سوره و یا جزئى دیگر از قرآن نروید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توجه داشته باشید که این روش را، هم با «خواندن» از روى قرآن و هم با «گوش دادن» به نوارها یا سى دى هاى قرآنى مى توانید انجام دهید؛ اگر چه حفظ قرآن از راه «گوش دادن»، براى برخى ها، مانند خردسالان و کسانى که نمى توانند از راه خواندن» به حفظ قرآن بپردازند، ممکن است بهترین و تنهاترین راه باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;2. روش دوم:&amp;lt;/I&amp;gt;''' &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر آیه اى از یک سطر بیشتر باشد، مبناى شما در روش حفظ چنین آیاتى، سطر به سطر و در مجموعه خوانىِ سطرها با یکدیگر، حداکثر تا سه سطر خواهد بود؛ یعنى چنانچه آیه اى شش سطر باشد، مانند آیه 160 [[سوره اعراف]]، آن را به دو قسمت سه سطرى تقسیم کنید. سپس هر کدام از سطرهاى اول و دوم و سوم را، به صورت تفکیکى، بخوانید و تکرار نمایید؛ تا هر یک از سطرها را به طور جداگانه، حفظ کنید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه مجموع سطرهاى اول تا سوم را، به صورت ترکیبى، بخوانید و تکرار نمایید؛ تا مجموع هر سه سطر را، با هم و به طور کامل و صحیح حفظ کنید. پس از آن، هر کدام از سطرهاى چهارم و پنجم و ششم آن آیه را، به صورت تفکیکى، مى خوانید و تکرار مى نمایید؛ تا هر یک از سطرها را، به طور جداگانه، حفظ کنید. سپس مجموع سطرهاى چهارم تا ششم را، به صورت ترکیبى، بخوانید و تکرار کنید؛ تا مجموع هر سه سطر را با هم و به طور کامل و صحیح و روان و آسان حفظ کنید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پایان، دوباره، سطرهاى اول تا ششم را از اول تا آخر و به صورت ترکیبى نیز، بخوانید و تکرار نمایید، تا مجموع هر شش سطر را، با هم، یعنى کل آیه را به طور کامل و صحیح و روان حفظ کنید. آن گاه به سراغ حفظ آیه بعدى بروید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;3. روش سوم:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر آیه اى فقط چند کلمه بیش از یک سطر باشد، آن آیه را نیز به طور کامل حفظ نمایید. در این گونه آیات، از روش سطر به سطر استفاده نکنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;4. روش چهارم:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سوره اى از یک صفحه کمتر باشد، مانند شمارى از سوره هاى کوتاه آخر [[قرآن]]، مبناى شما در حفظ آن باید همان روش «سوره به سوره» باشد؛ یعنى تا سوره اى را به طور کامل و صحیح و روان و آسان حفظ نکرده اید، هرگز به سراغ حفظ سوره اى دیگر نروید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;5. روش پنجم:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامى یک صفحه یا یک سوره یا یک جزء از قرآن را به خوبى حفظ کرده اید که بتوانید تک تک آیات آن را با شماره خودشان و حتى بدون ترتیب نیز به یاد آورید و از حفظ بخوانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثلاً اگر از شما بپرسند که آیه 18 [[سوره بلد]] چیست؟ فورا بگویید: «اُلئکَ أصحابُ المَیْمَنَة» و چنانچه از شما بپرسند که آیه 4 سوره بلد چیست؟ فورا بگویید: «لَقَد خَلَقْنا الانسان فى کبد» و اگر از شما بپرسند که آیه 10 سوره بلد چیست؟ فورا بگویید: «وَ هَدَیْناهُ النَّجدَینِ».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;6. روش ششم:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقدار تکرار هر آیه و سوره قرآن، براى حفظ آن، به شرایط انسان، روش حفظ وى، آسانى و دشوارىِ هر آیه و سوره، و کوتاهى و بلندىِ آن بستگى دارد. مثلاً ممکن است شما آیه اى را با 3 بار تکرار حفظ نمایید. ولى شخص دیگرى همان آیه را با 5 بار تکرار حفظ کند. نیز ممکن است شما سوره اى از قرآن را با روشى که در حفظ قرآن دارید، با 8 بار تکرار حفظ نمایید؛ اما فردى دیگر با روش دیگرى که در حفظ قرآن دارد، همان سوره را با 10 بار تکرار حفظ کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیز ممکن است شما آیه اى آسان و کوتاه را حتى با 1 بار خواندن حفظ نمایید، اما آیه دشوار و بلند را با 7 بار تکرار حفظ کنید. پس مقدار تکرار هر آیه و سوره قرآن، به «شرایط حفظ قرآن» و «شرایط آیه» بستگى دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;7. روش هفتم:&amp;lt;/I&amp;gt;''' &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتماً دقت کنید که کلمات و [[آیات قرآن]] را، از همان آغاز خواندن و حفظ کردن، از نظر تلفظ و حرکت و اعراب، به شکل صحیح بخوانید و حفظ کنید؛ زیرا در صورتى که تلفظ و حرکت و اعراب کلمه اى، به شکل غلط وارد حافظه شما شود، تلاشتان براى حفظ صحیح چنین کلمه اى دو برابر خواهد شد: یک بار باید شکل غلط این کلمه را از حافظه خود خارج سازید و بار دیگر باید شکل صحیح آن را به درون حافظه خویش ببرید و جایگزین شکل قبلى آن نمایید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکى از بهترین راه هاى پیشگیرى از چنین مشکلى این است که هنگامى که مى خواهید، براى نخستین بار، آیه اى را حفظ نمایید، خودتان آیه مورد نظر را از روى [[قرآن]] بخوانید و به شکل خواندن و تلفظ همان آیه از طریق نوار نیز گوش فرا دهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;8. روش هشتم:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بارها اتفاق افتاده است که برخى از حافظان قرآن نتوانسته اند آیه اى از قرآن را که قبلاً حفظ کرده اند، دوباره از حفظ بخوانند؛ ولى هنگامى که کلمه اول و دوم همان آیه را براى آنان خوانده اند، تمام آن آیه به یادشان آمده است و همه آیه را، از اول تا آخر و از حفظ، خوانده اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس کلمه اول یا مجموع کلمه اول و دوم در هر آیه، «نقطه تمرکز» آن آیه براى حفظ کردنش است و باید آن را بیش از کلمات دیگر آن آیه، تکرار کنید و به حافظه خود بسپارید. مثلاً در آیه «انَّ الَّذینَ آمَنُوا و عَمِلُوا الصّالِحاتِ اُولائِکَ هُم خَیرُ البَرِیَّة» باید دو کلمه «اِنَّ الّذینَ» را بیشتر از کلمات بعدى آیه تکرار نمایید و به گنجینه حافظه خویش بسپارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;9. روش نهم:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معمولاً انسان دوست دارد ثمره و نتیجه کار خویش را زودتر ببیند. از این رو، شما حفظ تمام قرآن را هدف خود قرار ندهید؛ بلکه هدف خویش را مثلاً حفظ یک جزء قرآن در نظر بگیرید و از سوره هاى کوتاه و جزء سى ام قرآن آغاز کنید؛ تا ثمره و نتیجه آن را زودتر مشاهده نمایید و دلگرمتر شوید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانچه حفظ قرآن را با سوره هاى بلند مانند [[سوره بقره]] و [[سوره آل عمران]] و [[سوره مائده]] آغاز کنید، ممکن است شوق و علاقه اولیه اى را که براى حفظ قرآن داشته اید، از دست بدهید؛ هر چند اگر بتوانید حفظ قرآن را از همان جزء اول و با [[سوره حمد]] آغاز نمایید، بهتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;10. روش دهم:'''&amp;lt;/I&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته شد که در ابتدا مى توانید سوره هاى کوتاه [[قرآن]] را حفظ کنید، و چون جزءهاى سى ام و بیست و نهم و بیست و هشتم قرآن به ترتیب و به طور نسبى دربر دارنده سوره هاى کوتاه ترى هستند، مى توانید این سه جزء را پیش از جزءهاى دیگر قرآن حفظ نمایید؛ اما پس از حفظ کردن آیات این سه جزء، شایسته است - اگر نگوییم بایسته است ـ جزءهاى دیگر قرآن را به ترتیب و از جزء دوم تا جزء بیست و ششم و پس از آن جزء بیست و هفتم را حفظ کنید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رعایت این ترتیب، براى آن است که ذهن و حافظه شما نیز از ترتیب ویژه اى برخوردار گردد، و از نظم خاصى پیروى نماید و هنگام بازگویى آیات حفظ شده، دچار تشویش و نابسامانى نشود. پیشنهاد مى شود براى کودکان و نوجوانان و مانند آنان، حفظ قرآن از جزء سى ام و طبق مراحل زیر و به ترتیب سوره هایى که گفته شده است، صورت پذیرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* اول: سوره هاى 2 سطرى: [[سوره العصر]]، [[سوره كوثر]] و [[سوره اخلاص]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* دوم: سوره هاى 3 سطرى: [[سوره انشراح]]، [[سوره قدر]]، [[سوره الفيل]]، [[سوره قريش]]، [[سوره كافرون]]، [[سوره نصر]]، [[سوره لهب]] و [[سوره فلق]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* سوم: سوره هاى 4 سطرى: [[سوره التين]]، [[سوره تكاثر]]، [[سوره الهمزة]]، [[سوره ماعون]] و [[سوره ناس]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* چهارم:‌ سوره هاى 5 سطرى: [[سوره الضحى]]، [[سوره الزلزال]] و [[سوره العاديات]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پنجم: سوره هاى 6 سطرى: [[سوره الطارق]] و [[سوره القارعة]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* ششم: سوره هاى 7 سطرى: [[سوره الشمس]] و [[سوره علق]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* هفتم: سوره هاى 8 سطرى: [[سوره الأعلى]] و [[سوره الليل]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* هشتم: سوره هاى 9 سطرى: [[سوره انفطار]] و [[سوره بلد]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* نهم: سوره هاى 10 سطرى: [[سوره بينة]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* دهم: سوره هاى یک صفحه اى و کمتر از آن: [[سوره عبس]]، [[سوره تكوير]]، [[سوره انشقاق]]، [[سوره بروج]] و [[سوره الغاشية]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* یازدهم:‌ سوره هاى بیشتر از یک صفحه: [[سوره نبا]]، [[سوره نازعات]]، [[سوره مطففين]] و [[سوره فجر]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* دوازدهم:‌ این مرحله که مرحله پایانى براى کودکان و نوجوانان و مانند آنان است، حفظ دوباره سوره هاى جزء سى ام است، به همان ترتیبى که در [[قرآن]] آمده است؛ یعنى حفظ جزء سى ام را از [[سوره نبا]] آغاز نمایند و به [[سوره ناس]] پایان دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;11. روش یازدهم:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در صورتى که با کمک وسایل سمعى و بصرى، مانند نوارهاى ویدئویى، قرآن را حفظ مى نمایید، حتما به دهان قارى قرآن و چگونگى تلفظ و اداى کلمات و قرائت وى، خوب توجه کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;12. روش دوازدهم:&amp;lt;/I&amp;gt;''' &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مقدار از آیات و سوره ها و جزءهاى قرآن را که حفظ کردید، در جایى آن را یادداشت کنید و نوار پارچه اى را که در عطف و شیرازه برخى از قرآن ها وجود دارد، در همان صفحه مربوط قرار دهید؛ تا برایتان مشخص باشد که چه مقدار از قرآن و تا کدام صفحه از آن را حفظ نموده اید و از دوباره کارى و تکرار غیر لازم آیات نیز به دور باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;13. روش سیزدهم:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در صورتى که برایتان امکان دارد، سعى کنید در هر جلسه حفظ [[قرآن]]، آیات را تا پایان هر صفحه یا تا پایان هر سوره حفظ نمایید و عمل حفظ را در نیمه صفحه یا نیمه سوره حفظ نکنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;14. روش چهاردهم:&amp;lt;/I&amp;gt;''' &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سعى کنید جاى هر [[آیه]] را در صفحات قرآن کاملاً به خاطر بسپارید؛ تا آسانتر بتوانید آیه حفظ شده را به خاطر آورید و ارائه نمایید؛ مثلاً آیه 20 [[سوره مرسلات]]، یعنى آیه «ألَم نَخلُقکم مِن ماءٍ مَهینٍ» در اول صفحه، و آیه 35 آن، یعنى آیه «هذا یَومٌ لایَنْطِقُونَ» در وسط صفحه، و آیه 50 آن، یعنى آیه «فَبِأىِّ حَدیثٍ بَعدَهُ یُؤمِنُونَ» در آخر صفحه قرآن قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;15. روش پانزدهم:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر هنگام تمرین و تکرار محفوظات قرآنى خود، قسمتى را به یاد نیاوردید، فورا به قرآن مراجعه نکنید، بلکه در ابتدا خوب فکر نمایید و ذهن و حافظه خویش را بکار اندازید و در صورتى که آن قسمتِ فراموش شده را به یاد نیاوردید، آن گاه به قرآن مراجعه کنید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر این نکته را به خوبى رعایت نمایید، قسمت هاى فراموش شده دیگر، کمتر فراموشتان مى شود و بیشتر در ذهن و حافظه تان باقى مى ماند؛ زیرا دستگاه ذهن و سیستم حافظه انسان، آن چه را با تلاش و کاوش درونىِ خود به یاد مى آورد، بیشتر به یاد مى سپارد و دیرتر از یاد مى برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;16. روش شانزدهم:&amp;lt;/I&amp;gt;''' &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر اندازه که بین تکرار آیات حفظ شده، کمتر فاصله بیندازید، آن ها را بیشتر به ذهن و خاطرتان مى سپارید. مثلاً چنانچه [[سوره صف]] را حفظ نمودید و هر 3 روز یک بار، آن را مرور و تکرار کردید، بیشتر در ذهن و خاطرتان باقى مى ماند تا هنگامى که همین سوره را 5 روز یکبار، مرور و تکرار نمایید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;17. روش هفدهم:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حفظ آیاتى که به یکدیگر شبیه هستند، دقت و تمرین بیشترى لازم دارید. به طور مثال، اگر آیات دیگر را 4 تا 5 بار مرور و تکرار مى کنید، آیات مشابه را باید 8 تا 10 بار مرور و تکرار نمایید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکى از راه هاى حفظ آیات مشابه، استفاده از «نشانه» است. مثلاً [[سوره صف]] با آیه «سَبَّحَ لِلّهِ مَا فِى السَّمواتِ وَ مافِى الارضِ...» آغاز مى گردد و سوره بعدى آن، یعنى [[سوره جمعه]]، با آیه «یُسبِّحُ لِلّهِ مَا فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الارضِ...» شروع مى شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براى این که «سَبَّحَ» با «یُسَبِّحُ» اشتباه نشود، مى توانید مثلاً این نشانه را براى خود قرار دهید که حرف اول نام سوره صف، یعنى حرف «ص» شبیه حرف اول کلمه «سَبَّحَ» یعنى حرف «س» است؛ هر چند این دو حرف کاملاً مانند یکدیگر نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;18. روش هجدهم:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان گونه که گفته شد، هنگام [[حفظ قرآن]]، آیات را با صداى آشکار بخوانید؛ تا پژواک آیه هاى قرآن، در گوشتان طنین انداز شود و حرکات و کلمات آن ها بر سیستم مغزى و دستگاه حافظه شما به خوبى نقش بندد؛ زیرا یکى از آثار و ویژگى هاى صوت، ایجاد نقش در اجسام و تأثیر در اطراف است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آشکار خواندن آیات به معناى بلند خواندن آن ها و آزرده کردن اطرافیان نیست، بلکه به معناى آشکار ساختن جوهره صوت و دورى جُستن از لب خوانى است؛ هر چند در برخى از شرایط و مواردِ حفظ قرآن، لب خوانى شایسته یا بایسته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;19. روش نوزدهم:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکى از راه هاى تمرکز حواس هنگام حفظ [[آیات قرآن]]، این است که آیه مورد نظر براى حفظ را یکبار از روى [[قرآن]] و با دقت و توجه کامل بخوانید تا نخستین تصویر از آن آیه، در ذهن و حافظه تان جاى گیرد و نقش بندد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گاه، براى بار دوم، آیه مورد نظر را از روى قرآن بخوانید و در اثناى آن، گاهى چشم هاى خود را ببندید و ادامه آیه را در ذهن و خاطرتان بیاورید و از حفظ بخوانید. سپس هرگاه قسمتى از ادامه آیه را به یاد نیاوردید، چشم هاى خود را باز کنید و آن قسمت را از روى قرآن بخوانید. این کار را به همین صورت، آن قدر ادامه دهید تا تمام آیه مورد نظر را، حفظ نمایید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;20. روش بیستم:&amp;lt;/I&amp;gt;''' &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براى حفظ آیات طولانى، مى توانید آن آیات را بر اساس محل هاى وقف و درنگ آن ها، قسمت - قسمت کنید و سپس به حفظ هر قسمت از آن آیه بپردازید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براى آشنایى با محل هاى وقف آیات و علائم آن، مى توانید به صفحات پایانى برخى از قرآن ها یا کتاب هاى معتبر [[روخوانى و تجوید قرآن]] مراجعه نمایید، یا به نوارهاى مشهور تلاوت قرآن یا به تلاوت قاریان ممتاز قرآن گوش فرا دهید، یا آن ها را از استادان معروف قرآن بپرسید یا زیر نظر آنان یاد بگیرید.&lt;br /&gt;
[[Category:آداب قرآن]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A8%D8%A7_%D8%B9%D9%86%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%86_%D8%AE%D8%A7%D8%B5&amp;diff=4033</id>
		<title>آیه های با عناوین خاص</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A8%D8%A7_%D8%B9%D9%86%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%86_%D8%AE%D8%A7%D8%B5&amp;diff=4033"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:18Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بخشی از یک کتاب}}&lt;br /&gt;
==آیات با عناوین خاص==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از زمان نزول [[قرآن]] تاکنون بسياري از آيات قرآن به خاطر اشتمال آن‌ها بر مسائل و موضوعات خاص یا خاصیت و کاربرد ویژه آن‌ها، داراي عناوين و اسامي خاص گرديده‌اند. گاه نیز کثرت کاربرد یک آیه در بین اهل یک فن موجب گردیده که به مرور زمان برای اختصار در ذکر آن آیه، آن را به نام ویژه‌ای مورد اشاره قرار دهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جمله این آیات، می‌توان از آيات زير نام برد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||عنوان آیه||سوره||آیه یا آیات||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیة‌الکرسی]]||[[سوره بقره]]||255 تا 257||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیه اخوت]]||[[سوره حجرات]]||10||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیه استعاذه]]||[[سوره نحل]]||98||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیه اکمال]]||[[سوره مائده]]||3||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیه انذار]]||[[سوره شعراء]]||214||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیه اولی الامر]]||[[سوره نساء]]||59||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیه بَعث]]||[[سوره مومنون]]||115||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیه تبلیغ]]||[[سوره مائده]]||67||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیه تداین]]||[[سوره بقره]]||282||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیه تسمیه]]||بسم الله الرحمن الرحیم||در آغاز تمامی سوره‌ها به جز [[سوره توبه]]||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیه تطهیر]]||[[سوره احزاب]]||33||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیه حجاب]]||[[سوره نور]]||31||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیه خمس]]||[[سوره انفال]]||41||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیه خیرالبریه]]||[[سوره بينة]]||7||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیه ذکر]] یا آیه سوال||[[سوره نحل]] و [[سوره انبياء]]||به ترتیب سوره 43 و 7||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیه سخره]]||[[سوره اعراف]]||54 تا 56||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیه شِفاء]]||[[سوره اسراء]]||82||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیه شهادت]]||[[سوره آل عمران]]||18||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیه صلوه]]||[[سوره احزاب]]||56||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیه فطرت]]||[[سوره روم]]||30||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیه کتمان]]||[[سوره بقره]]||159||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیه مباهله]]||[[سوره آل عمران]]||61||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیه نَفَر]]||[[سوره توبه]]||122||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیه نفی سبیل]]||[[سوره نساء]]||141||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیه نور]]||[[سوره نور]]||35||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیه و ان یکاد]]||[[سوره قلم]]||51||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||[[آیه ولایت]]||[[سوره مائده]]||55||&lt;br /&gt;
[[Category:آیات و سور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%AA_%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86&amp;diff=4034</id>
		<title>تلاوت قرآن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%AA_%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86&amp;diff=4034"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:18Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''معنای تلاوت'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تلاوت در اصل لغت به معنای تبعيت و از پی رفتن است.&amp;lt;ref&amp;gt; قاموس قرآن، جلد 1، ص 278.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راغب گفته: خواندن آيات خدا و تدبر در آن را، از آن جهت تلاوت گويند كه متابعت از آن‌هاست، شخص قارء گويا در پى كلمات و معانى مي‌رود.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص 279.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''تلاوت قرآن در قرآن'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;الف) سوره فاطر، آیه 29:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إِنَّ الَّذينَ يَتْلُونَ كِتابَ اللَّهِ وَ أَقامُواالصَّلاةَ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَةً يَرْجُونَ تِجارَةً لَنْ تَبُورَ؛ در حقيقت، كسانى كه كتاب خدا را مى خوانند و [[نماز]] برپا مى دارند و از آنچه بديشان روزى داده ايم، نهان و آشكارا [[انفاق]] مى كنند، اميد به تجارتى بسته اند كه هرگز زوال نمى پذيرد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;ب) سوره مزمل، آیه 20:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إِنَّ رَبَّكَ يَعْلَمُ أَنَّكَ تَقُومُ أَدْنى  مِنْ ثُلُثَيِ اللَّيْلِ وَ نِصْفَهُ وَ ثُلُثَهُ وَ طائِفَةٌ مِنَ الَّذينَ مَعَكَ وَاللَّهُ يُقَدِّرُ اللَّيْلَ وَالنَّهارَ عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ فَتابَ عَلَيْكُمْ فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ عَلِمَ أَنْ سَيَكُونُ مِنْكُمْ مَرْضى  وَ آخَرُونَ يَضْرِبُونَ فِي الْأَرْضِ يَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ وَ آخَرُونَ يُقاتِلُونَ في  سَبيلِ اللَّهِ فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنْهُ...؛ خدا به حال تو آگاه است كه تو و جمعى هم از آنان كه با تواند (اغلب) نزديك دو ثلث يا نصف يا (لااقل) ثلث شب را هميشه به طاعت و [[نماز]] مى پردازيد، و خدا (گردش) شب و روز را مقدر مى كند، خدا مى داند كه شما هرگز تمام ساعات شب را (به [[عبادت]]) ضبط نخواهيد كرد. لذا از شما (اوقات خواب و كارهاى ديگر را) درگذشت. تا هر چه (از شب را بى مشقت و) آسان است به تلاوت [[قرآن]] پردازيد. خدا بر احوال شما آگاه است كه برخى مريض و ناتوانند و برخى به سفر از كرم خدا روزى مى طلبند و برخى در راه خدا به جنگ و جهاد مشغولند، پس در هر حال آنچه ميسر و آسان باشد به قرائت قرآن پردازيد».&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه الهی قمشه‌ای.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;I&amp;gt;توضیح این آیه:&amp;lt;/I&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مستفاد از نقل قمى از [[امام باقر]] عليه‌السلام و بيان مفسرين در اين مقام آنست كه چون خداوند پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله را در اول اين [[سوره]]، مأمور به قيام در پاره اى از شب براى [[عبادت]] و قرائت قرآن فرمود. آن حضرت به اصحاب بشارت داد؛ به ثواب آن و جمعى از باب تأسى يا تصور تعميم، حكم مقيد به قيام در شب شدند و امر بر آن‌ها مشكل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون وسيله درستى براى تعيين وقت و بدست آوردن نصف و ثلث نداشتند و بسا مي‌شد كه تا صبح بيدار مي‌ماندند. براى آن كه وقت از آن‌ها فوت نشود، لذا خداوند در اين آيه شريفه ترك تهجد را ترخيص فرمود. براى آن‌ها به اين تقريب كه خطاب به پيغمبر خود فرموده؛ مي‌فرمايد: همانا پروردگار تو مي‌داند كه تو كمتر از دو ثلث شب و نصف شب و ثلث از شب برمي‌خيزى براى عبادت و جمعى از كساني كه به تو [[ايمان]] آورده اند هم به اين عمل مداومت دارند و خداوندى كه شبانه روز را مقدر و ساعات آن را مقرر فرموده مي‌داند كه شما از عهده تعيين و ضبط ساعات و بدست آوردن اوقات آن كاملا برنمي‌آئيد؛ پس رجوع فرمود بر شما به مهر و محبت و برداشتن اين حكم را از شما به رفع الزام به آن و تبعاتش و بيان ترخيص در تركش، حال اگر مي‌خواهيد به خدا نزديك شويد و به پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم تأسى نمائيد هر قدر براى شما ميسر است، به قدري كه موجب خشوع قلب و صفا ضمير شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانچه در مجمع از حضرت [[امام رضا]] عليه‌السلام نقل نموده: قرائت [[قرآن]] نمائيد، علاوه بر اين خدا مي‌داند بعضى از شما مريضيد و بعضى مسافر به سفر تجارت و تحصيل علم و بعضى مجاهد در راه خدا پس به حسب حال و مجالتان هر قدر ميسور است در شبانه روز قرائت قرآن نمائيد.&amp;lt;ref&amp;gt; تفسير روان جاويد، محمد ثقفی تهرانی؛ انتشارات برهان ، 1398 ق ؛ ج  5، ص 297.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''تلاوت قرآن در احادیث'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معاوية بن عمار گويد: [[امام صادق]] عليه‌السلام به من فرمود: هر كه قرآن بخواند او بى نياز شود و نيازى پس از آن نيست، وگرنه (اگر قرآن بى نيازش نكند) هيچ چيز او را بى نياز نكند. (اصول كافى، ترجمه مصطفوى، ج  4، ص 408)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت امام صادق عليه‌السلام فرمود: براى مؤمن شايسته است كه نميرد تا قرآن را ياد گيرد يا در كار ياد گرفتنش باشد. (اصول كافى، ترجمه مصطفوى، ج 4، ص 409)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت امام صادق عليه‌السلام فرمود: [[قرآن]] عهد خداوند و فرمان او است. بر خلقش پس سزاوار است براى شخص مسلمان كه در اين عهد و فرمان خدا نظر افكند و روزى پنجاه آيه از آن بخواند. (اصول كافى، ترجمه مصطفوى، ج  4، ص 412)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زهرى گويد: از حضرت على بن الحسين عليهماالسلام شنيدم كه مي‌فرمود: آيه هاى قرآن گنجينه هائى است، پس هرگاه در يك گنجينه را گشودى شايسته است كه بدان چه در آن است نظرى بيفكنى! (اصول كافى، ترجمه مصطفوى، ج 4، ص 412)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت امام صادق عليه‌السلام فرمود: خانه اى كه در او شخص مسلمانى قرآن مي‌خواند، اهل آسمان آن خانه را بنگرند؛ چنانچه اهل دنيا ستاره درخشان را در آسمان بنگرند. (اصول كافى، ترجمه مصطفوى، ج  4، ص 413)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت امام صادق عليه‌السلام فرمود: چه باز مي‌دارد تاجرى را كه در بازار مشغول (به تجارت است) از اين كه چون (شب هنگام) به خانه بازمي‌گردد نخوابد تا يك [[سوره]] از [[قرآن]] بخواند و به جاى هر آيه كه مي‌خواند برايش ده حسنه نوشته شود و ده گناه از او محو گردد. (اصول كافى، ترجمه مصطفوى، ج 4، ص 414)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت [[امام باقر]] عليه‌السلام فرمود: كه [[رسول خدا]] صلی الله علیه و آله فرموده: هر كس در يك شب ده آيه از [[قرآن]] بخواند از غافلين نوشته نشود، و هر كس پنجاه آيه بخواند در زمره ذاكرين نوشته شود و هر كس صد آيه بخواند در زمره قانتين نوشته شود، و هر كه دويست آيه بخواند از خاشعين نوشته شود، و هر كه سيصد آيه بخواند از فائزين نوشته شود و هر كه پانصد آيه بخواند از جمله مجتهدين نوشته شود، و هر كه  هزار آيه بخواند براى او (ثواب [[انفاق]]) يك قطار از طلا نوشته شود - و قنطار پانزده هزار مثقال طلا است، كه هر مثقالى بيست و چهار قيراط است - كه كوچكترين آن‌ها به اندازه كوه احد و بزرگترين آن‌ها به اندازه آنچه ميان زمين و آسمان است. (اصول كافى، ترجمه مصطفوى، ج  4، ص 415)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت امام صادق عليه‌السلام فرمود: هر كه [[قرآن]] را از روى آن بخواند از ديدگان خود بهره مند شود و سبب سبك شدن عذاب پدر و مادرش گردد. اگر چه آن دو كافر باشند. (اصول كافى، ترجمه مصطفوى، ج 4، ص 417)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت امام صادق عليه‌السلام: سه چيز است كه به درگاه خداى عزوجل شكايت كند؛ [[مسجد]] ويرانى كه اهلش در آن [[نماز]] نخوانند و دانشمند و عالمى كه ميان نادان‌ها و جهال باشد و قرآنى كه گرد بدان نشسته و كسى آن را نخواند. (اصول كافى، ترجمه مصطفوى، ج  4، ص 417)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نيز فرمود: خواندن [[قرآن]] از روى آن عذاب را از پدر و مادر سبك كند، اگر چه آن  دو كافر باشند. (اصول كافى، ترجمه مصطفوى، ج  4، ص 417)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[Category:آداب قرآن]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA_%D8%A2%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D8%A3%D9%86_%D9%86%D8%B2%D9%88%D9%84&amp;diff=4031</id>
		<title>فهرست آیات دارای شأن نزول</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA_%D8%A2%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D8%A3%D9%86_%D9%86%D8%B2%D9%88%D9%84&amp;diff=4031"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''شأن نزول آیات قرآن'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|=شماره|=متن سوره|=تعداد آیات|=شان نزول آیه|&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||1||[[سوره حمد]]||7 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||2||[[سوره بقره]]||286 آیه||[[آیات 2 و 3 و 4 بقره|آیات 2، 3 و 4]]، [[آِیه 6 بقره|آیه 6]]، [[آیه 8 بقره|آیه 8]]، [[آیه 11 بقره|آیه 11]]، [[آیه 13 بقره|آیه 13]]، [[آیه 14 بقره|آیه 14]]، [[آيه 19 بقره|آیه 19]]، [[آیه 25 بقره|آیه 25]]، [[آیه 26 بقره|آیه 26]]، [[آیه 27 بقره|آیه 27]]، [[آیه 43 بقره|آیه 43]]، [[آیه 44 بقره|آیه 44]]، [[آیه 45 بقره|آیه 45]]، [[آیه 46 بقره|آیه 46]]، [[آیه 62 بقره|آیه 62]]، [[آیه 76 بقره|آیه 76]]، [[آیه 79 بقره|آیه 79]]، [[آیه 80 بقره|آیه 80]]، [[آیه 83 بقره|آیه 83]]، [[آیه 84 بقره|آیه 84]]، [[آیه 85 بقره|آیه 85]]، [[آیه 87 بقره|آیه 87]]، [[آیه 89 بقره|آیه 89]]، [[آيه 94 بقره|آیه 94]]، [[آیه 97 بقره|آیه 97]]، [[آیه 99 بقره|آیه 99]]، [[آیه 100 بقره|آیه 100]]، [[آیه 102 بقره|آیه 102]]، [[آیه 104 بقره|آیه 104]]، [[آیه 106 بقره|آیه 106]]، [[آیه 108 بقره|آیه 108]]، [[آیه 109 بقره|آیه 109]]، [[آیه 113 بقره|آیه 113]]، [[آیه 114 بقره|آیه 114]]،‌ [[آیه 115 بقره|آیه 115]]، [[آیه 116 بقره|آیه 116]]، [[آیه 118 بقره|آیه 118]]،‌ [[آیه 119 بقره|آیه 119]]، [[آیه 120 بقره|آیه 120]]، [[آیه 121 بقره|آیه 121]]، [[آیه 125 بقره|آیه 125]]، [[آیه 130 بقره|آیه 130]]، [[آیه 135 بقره|آیه 135]]، [[آیه 137 بقره|آیه 137]]، [[آیه 142 بقره|آیه 142]]، [[آیه 143 بقره|آیه 143]]، [[آیه 144 بقره|آیه 144]]، [[آيه 146 بقره|آیه 146]]، [[آیه 148 بقره|آیه 148]]، [[آیه 150 بقره|آیه 150]]، [[آیه 154 بقره|آیه 154]]، [[آیه 158 بقره|آیه 158]]، [[آیه 159 بقره|آیه 159]]، [[آیه 163 بقره|آیه 163]]، [[آیه 164 بقره|آیه 164]]، [[آیه 168 بقره|آیه 168]]، [[آیه 170 بقره|آیه 170]]، [[آیه 171 بقره|آیه 171]]، [[آیه 174 بقره|آیه 174]]، [[آیه 177 بقره|آیه 177]]، [[آیه 178 بقره|آیه 178]]، [[آیه 184 بقره|آیه 184]]، [[آیه 186 بقره|آیه 186]]، [[آیه 187 بقره|آیه 187]]، [[آیه 188 بقره|آیه 188]]، [[آیه 189 بقره|آیه 189]]، [[آیه 190 بقره|آیه 190]]، [[آیه 191 بقره|آیه 191]]، [[آیه 194 بقره|آیه 194]]، [[آیه 195 بقره|آیه 195]]، [[آیه 196 بقره|آیه 196]]، [[آیه 197 بقره|آیه 197]]، [[آیه 198 بقره|آیه 198]]، [[آیه 199 بقره|آیه 199]]، [[آیه 200 بقره|آیه 200]]، [[آیه 202 بقره|آیه 202]]، [[آیه 204 بقره|آیه 204]]، [[آیه 206 بقره|آیه 206]]، [[آیه 207 بقره|آیه 207]]، [[آیه 208 بقره|آیه 208]]، [[آیه 212 بقره|آیه 212]]، [[آیه 214 بقره|آیه 214]]، [[آیه 215 بقره|آیه 215]]، [[آیه 217 بقره|آیه 217]]، [[آیه 218 بقره|آیه 218]]، [[آیه 219 بقره|آیه 219]]، [[آیه 220 بقره|آیه 220]]، [[آیه 221 بقره|آیه 221]]، [[آیه 222 بقره|آیه 222]]، [[آیه 223 بقره|آیه 223]]، [[آیه 224 بقره|آیه 224]]، [[آیه 228 بقره|آیه 228]]، [[آیه 229 بقره|آیه 229]]، [[آیه 230 بقره|آیه 230]]، [[آیه 231 بقره|آیه 231]]، [[آیه 232 بقره|آیه 232]]، [[آیه 238 بقره|آیه 238]]، [[آیه 240 بقره|آیه 240]]، [[آیه 241 بقره|آیه 241]]، [[آیه 243 بقره|آیه 243]]، [[آیه 245 بقره|آیه 245]]، [[آیه 255 بقره|آیه 255]]، [[آیه 256 بقره|آیه 256]]، [[آیه 257 بقره|آیه 257]]، [[آیه 264 بقره|آیه 264]]، [[آیه 265 بقره|آیه 265]]، [[آیه 267 بقره|آیه 267]]، [[آیه 272 بقره|آیه 272]]، [[آیه 273 بقره|آیه 273]]، [[آیه 274 بقره|آیه 274]]، [[آیه 278 بقره|آیه 278]]، [[آیه 281 بقره|آیه 281]]، [[آیه 285 بقره|آیه 285]].||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||3||[[سوره آل عمران]]||200 آیه||[[آیه 2 آل عمران|آیه 2]]، [[آیه 7 آل عمران|آیه 7]]، [[آیه 12 آل عمران|آیه 12]]، [[آیه 13 آل عمران|آیه 13]]، [[آیه 15 آل عمران|آیه 15]]، [[آیه 18 آل عمران|آیه 18]]، [[آیه 21 آل عمران|آیه 21]]، [[آیه 23 آل عمران|آیه 23]]، [[آیه 26 آل عمران|آیه 26]]، [[آیه 28 آل عمران|آیه 28]]، [[آیه 31 آل عمران|آیه 31]]، [[آیه 32 آل عمران|آیه 32]]، [[آیه 58 آل عمران|آیه 58]]، [[آیات 59 و 60 و 61|آیات 59، 60 و 61]]، [[آیه 62 آل عمران|آیه 62]]، [[آیه 64 آل عمران|آیه 64]]، [[آیه 65 آل عمران|آیه 65]]، [[آیه 67 آل عمران|آیه 67]]، [[آیه 68 آل عمران|آیه 68]]، [[آیات 71 و 72 آل عمران|آیات 71 و 72]]، [[آیه 73 آل عمران|آیه 73]]، [[آیه 75 آل عمران|آیه 75]]، [[آیه 77 آل عمران|آیه 77]]، [[آیه 78 آل عمران|آیه 78]]، [[آیه 79 آل عمران|آیه 79]]، [[آیه 83 آل عمران|آیه 83]]، [[آیه 85 آل عمران|آیه 85]]، [[آیات 86 و 87 و 88 و 89 آل عمران|آیات 86، 87، 88 و 89]]، [[آیه 90 آل عمران|آیه 90]]، [[آیه 91 آل عمران|آیه 91]]، [[آیه 93 آل عمران|آیه 93]]، [[آیه 96 آل عمران|آیه 96]]، [[آیه 97 آل عمران|آیه 97]]، [[آیه 98 آل عمران|آیه 98]]، [[آیه 100 آل عمران|آیه 100]]، [[آیه 101 آل عمران|آیه 101]]، [[آیه 102 آل عمران|آیه 102]]، [[آیه 103 آل عمران|آیه 103]]، [[آیه 110 آل عمران|آیه 110]]، [[آیه 111 آل عمران|آیه 111]]، [[آیه 113 آل عمران|آیه 113]]، [[آیات 114 و 115 آل عمران|آیات 114 و 115]]، [[آیه 117 آل عمران|آیه 117]]، [[آیه 118 آل عمران|آیه 118]]، [[آیه 121 آل عمران|آیه 121]]، [[آیه 122 آل عمران|آیه 122]]، [[آیه 123 آل عمران|آیه 123]]، [[آیات 124 و 125 آل عمران|آیات 124 و 125]]، [[آیه 128 آل عمران|آیه 128]]، [[آیه 130 آل عمران|آیه 130]]، [[آیه 135 آل عمران|آیه 135]]، [[آیه 139 آل عمران|آیه 139]]، [[آیه 140 آل عمران|آیه 140]]، [[آیه 143 آل عمران|آیه 143]]، [[آیه 144 آل عمران|آیه 144]]، [[آیه 146 آل عمران|آیه 146]]، [[آیه 149 آل عمران|آیه 149]]، [[آیه 151 آل عمران|آیه 151]]، [[آیه 152 آل عمران|آیه 152]]، [[آیه 154 آل عمران|آیه 154]]، [[آیه 161 آل عمران|آیه 161]]، [[آیه 162 آل عمران|آیه 162]]، [[آیه 165 آل عمران|آیه 165]]، [[آیه 169 آل عمران|آیه 169]]، [[آیه 172 آل عمران|آیه 172]]، [[آیه 173 آل عمران|آیه 173]]، [[آیات 173 و 174 آل عمران|آیات 173 و 174]]، [[آیه 178 آل عمران|آیه 178]]، [[آیه 179 آل عمران|آیه 179]]، [[آیه 180 آل عمران|آیه 180]]، [[آیه 181 آل عمران|آیه 181]]، [[آیه 183 آل عمران|آیه 183]]، [[آیه 186 آل عمران|آیه 186]]، [[آیه 188 آل عمران|آیه 188]]، [[آیه 190 آل عمران|آیه 190]]، [[آیات 191 و 192 و 193 و 194 آل عمران|آیات 191، 192، 193 و 194]]، [[آیه 195 آل عمران|آیه 195]]، [[آیه 196 آل عمران|آیه 196]]، [[آیه 199 آل عمران|آیه 199]]، [[آیه 200 آل عمران|آیه 200]].||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||4||[[سوره نساء]]||176 آیه||[[آیه 1 نساء|آیه 1]]، [[آیه 2 نساء|آیه 2]]، [[آیه 3 نساء|آیه 3]]، [[آیه 4 نساء|آیه 4]]، [[آیه 6 نساء|آیه 6]]، [[آیه 7 نساء|آیه 7]]، [[آیه 10 نساء|آیه 10]]، [[آیه 11 نساء|آیه 11]]، [[آیه 19 نساء|آیه 19]]، [[آیه 22 نساء|آیه 22]]، [[آیه 23 نساء|آیه 23]]، [[آیه 24 نساء|آیه 24]]، [[آیه 29 نساء|آیه 29]]، [[آیه 32 نساء|آیه 32]]، [[آیه 33 نساء|آیه 33]]، [[آیه 34 نساء|آیه 34]]، [[آیه 36 نساء|آیه 36]]، [[آیه 37 نساء|آیه 37]]، [[آیه 38 نساء|آیه 38]]، [[آیه 41 نساء|آیه 41]]، [[آیه 43 نساء|آیه 43]]، [[آیه 44 نساء|آیه 44]]، [[آیات 45 و 46 نساء|آیات 45 و 46]]، [[آیه 47 نساء|آیه 47]]، [[آیه 48 نساء|آیه 48]]، [[آیه 49 نساء|آیه 49]]، [[آیه 51 نساء|آیه 51]]، [[آیه 52 نساء|آیه 52]]، [[آیه 54 نساء|آیه 54]]، [[آیه 56 نساء|آیه 56]]، [[آیه 58 نساء|آیه 58]]، [[آیه 59 نساء|آیه 59]]، [[آیه 60 نساء|آیه 60]]، [[آیه 65 نساء|آیه 65]]، [[آیه 66 نساء|آیه 66]]، [[آیه 69 نساء|آیه 69]]، [[آیه 72 نساء|آیه 72]]، [[آیه 77 نساء|آیه 77]]، [[آیه 78 نساء|آیه 78]]، [[آیه 81 نساء|آیه 81]]، [[آیه 83 نساء|آیه 83]]، [[آیه 84 نساء|آیه 84]]، [[آیه 88 نساء|آیه 88]]، [[آیه 89 نساء|آیه 89]]، [[آیه 90 نساء|آیه 90]]، [[آیه 91 نساء|آیه 91]]، [[آیه 92 نساء|آیه 92]]، [[آیه 93 نساء|آیه 93]]، [[آیه 94 نساء|آیه 94]]، [[آیه 95 نساء|آیه 95]]، [[آیه 97 نساء|آیه 97]]، [[آیه 98 نساء|آیه 98]]، [[آیه 100 نساء|آیه 100]]، [[آیه 101 نساء|آیه 101]]، [[آیه 102 نساء|آیه 102]]، [[آیه 103 نساء|آیه 103]]، [[آیه 104 نساء|آیه 104]]، [[آیه 105 نساء|آیه 105]]، [[آیه 110 نساء|آیه 110]]، [[آیه 111 نساء|آیه 111]]، [[آیه 112 نساء|آیه 112]]، [[آیه 113 نساء|آیه 113]]، [[آیه 114 نساء|آیه 114]]، [[آیه 115 نساء|آیه 115]]، [[آیه 116 نساء|آیه 116]]، [[آیه 123 نساء|آیه 123]]، [[آیه 124 نساء|آیه 124]]، [[آیه 125 نساء|آیه 125]]، [[آیه 127 نساء|آیه 127]]، [[آیه 128 نساء|آیه 128]]، [[آیه 129 نساء|آیه 129]]، [[آیه 135 نساء|آیه 135]]، [[آیه 136 نساء|آیه 136]]، [[آیه 137 نساء|آیه 137]]، [[آیه 139 نساء|آیه 139]]، [[آیه 140 نساء|آیه 140]]، [[آیه 141 نساء|آیه 141]]، [[آیات 145 و 146 نساء|آیات 145 و 146]]، [[آیه 148 نساء|آیه 148]]، [[آیه 150 نساء|آیه 150]]، [[آیه 153 نساء|آیه 153]]، [[آیه 163 نساء|آیه 163]]، [[آیه 164 نساء|آیه 164]]، [[آیه 166 نساء|آیه 166]]، [[آیه 172 نساء|آیه 172]]، [[آیه 176 نساء|آیه 176]].||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||5||[[سوره مائده]]||120 آیه||[[آیه 2 مائده|آیه 2]]، [[آیه 3 مائده|آیه 3]]، [[آیه 4 مائده|آیه 4]]، [[آیه 6 مائده|آیه 6]]، [[آیه 8 مائده|آیه 8]]، [[آیه 11 مائده|آیه 11]]، [[آیات 15 و 16 مائده|آیات 15 و 16]]، [[آیه 17 مائده|آیه 17]]، [[آیه 18 مائده|آیه 18]]، [[آیه 19 مائده|آیه 19]]، [[آیه 21 مائده|آیه 21]]، [[آیه 33 مائده|آیه 33]]، [[آیه 38 مائده|آیه 38]]، [[آیه 39 مائده|آیه 39]]، [[آیه 41 مائده|آیه 41]]، [[آیه 44 مائده|آیه 44]]، [[آیات 49 و 50 مائده|آیات 49 و 50]]، [[آیه 51 مائده|آیه 51]]، [[آیه 54 مائده|آیه 54]]، [[آیه 55 مائده|آیه 55]]، [[آیه 56 مائده|آیه 56]]، [[آیه 57 مائده|آیه 57]]، [[آیه 59 مائده|آیه 59]]، [[آیه 61 مائده|آیه 61]]، [[آیه 64 مائده|آیه 64]]، [[آیه 66 مائده|آیه 66]]، [[آیه 67 مائده|آیه 67]]، [[آیه 68 مائده|آیه 68]]، [[آیه 82 مائده|آیه 82]]، [[آیات 83، 84 و 85 مائده|آیات 83، 84 و 85]]، [[آیات 87 و 88 مائده|آیات 87 و 88]]، [[آیه 89 مائده|آیه 89]]، [[آیه 90 مائده|آیه 90]]، [[آیه 91 مائده|آیه 91]]، [[آیه 93 مائده|آیه 93]]، [[آیه 94 مائده|آیه 94]]، [[آیه 95 مائده|آیه 95]]، [[آیه 100 مائده|آیه 100]]، [[آیه 101 مائده|آیه 101]]، [[آیه 105 مائده|آیه 105]]، [[آیه 106 مائده|آیه 106]]، [[آیه 107 مائده|آیه 107]].||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||6||[[سوره انعام]]||165 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||7||[[سوره اعراف]]||206 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||8||[[سوره انفال]]||75 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||9||[[سوره توبه]]||129 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||10||[[سوره يونس]]||109 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||11||[[سوره هود]]||123 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||12||[[سوره يوسف]]||111 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||13||[[سوره رعد]]||43 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||14||[[سوره ابراهيم]]||52 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||15||[[سوره حجر]]||99 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||16||[[سوره نحل]]||128 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||17||[[سوره اسراء]]||111 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||18||[[سوره كهف]]||110 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||19||[[سوره مريم]]||98 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||20||[[سوره طه]]||135 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||21||[[سوره انبياء]]||112 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||22||[[سوره حج]]||78 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||23||[[سوره مومنون]]||118 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||24||[[سوره نور]]||64 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||25||[[سوره فرقان]]||77 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||26||[[سوره شعراء]]||227 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||27||[[سوره نمل]]||93 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||28||[[سوره قصص]]||88 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||29||[[سوره عنكبوت]]||69 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||30||[[سوره روم]]||60 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||31||[[سوره لقمان]]||34 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||32||[[سوره سجده]]||30 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||33||[[سوره احزاب]]||73 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||34||[[سوره سبا]]||54 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||35||[[سوره فاطر]]||45 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||36||[[سوره يس]]||83 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||37||[[سوره صافات]]||182 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||38||[[سوره ص]]||88 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||39||[[سوره زمر]]||75 آیه||‌ ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||40||[[سوره غافر]]||85 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||41||[[سوره فصلت]]||54 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||42||[[سوره شورى]]||53 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||43||[[سوره زخرف]]||89 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||44||[[سوره دخان]]||59 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||45||[[سوره جاثيه]]||37 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||46||[[سوره احقاف]]||35 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||47||[[سوره محمد]]||38 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||48||[[سوره فتح]]||29 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||49||[[سوره حجرات]]||18 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||50||[[سوره ق]]||45 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||51||[[سوره الذاريات]]||60 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||52||[[سوره طور]]||49 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||53||[[سوره نجم]]||62 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||54||[[سوره قمر]]||55 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||55||[[سوره الرحمن]]||78 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||56||[[سوره واقعه]]||96 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||57||[[سوره حديد]]||29 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||58||[[سوره مجادله]]||22 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||59||[[سوره حشر]]||24 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||60||[[سوره ممتحنه]]||13 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||61||[[سوره صف]]||14 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||62||[[سوره جمعه]]||11 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||63||[[سوره منافقون]]||11 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||64||[[سوره التغابن]]||18 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||65||[[سوره طلاق]]||12 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||66||[[سوره تحريم]]||12 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||67||[[سوره ملك]]||30 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||68||[[سوره قلم]]||52 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||69||[[سوره الحاقة]]||52 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||70||[[سوره معارج]]||44 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||71||[[سوره نوح]]||28 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||72||[[سوره جن]]||28 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||73||[[سوره مزمل]]||20 آیه|| || &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||74||[[سوره مدثر]]||56 آیه|| || &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||75||[[سوره قيامة]]||40 آیه|| || &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||76||[[سوره انسان]]||31 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||77||[[سوره مرسلات]]||50 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||78||[[سوره نبا]]||40 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||79||[[سوره نازعات]]||46 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||80||[[سوره عبس]]||42 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||81||[[سوره تكوير]]||29 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||82||[[سوره انفطار]]||19 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||83||[[سوره مطففين]]||36 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||84||[[سوره انشقاق]]||25 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||85||[[سوره بروج]]||22 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||86||[[سوره الطارق]]||17 آیه|| || &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||87||[[سوره الأعلى]]||19 آیه|| || &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||88||[[سوره الغاشية]]||26 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||89||[[سوره فجر]]||30 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||90||[[سوره بلد]]||20 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||91||[[سوره الشمس]]||15 آیه|| || &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||92||[[سوره الليل]]||21 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||93||[[سوره الضحى]]||11 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||94||[[سوره انشراح]]||8 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||95||[[سوره التين]]||8 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||96||[[سوره علق]]||19 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||97||[[سوره قدر]]||5 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||98||[[سوره بينة]]||8 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||99||[[سوره الزلزال]]||8 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||100||[[سوره العاديات]]||11 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||101||[[سوره القارعة]]||11 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||102||[[سوره تكاثر]]||8 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||103||[[سوره العصر]]||3 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||104||[[سوره الهمزة]]||9 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||105||[[سوره الفيل]]||5 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||106||[[سوره قريش]]||4 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||107||[[سوره ماعون]]||7 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||108||[[سوره كوثر]]||3 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||109||[[سوره كافرون]]||6 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||110||[[سوره نصر]]||3 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||111||[[سوره لهب]]||5 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||112||[[سوره اخلاص]]||4 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||113||[[سوره فلق]]||5 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||114||[[سوره ناس]]||6 آیه|| ||&lt;br /&gt;
[[Category:قران]]&lt;br /&gt;
[[Category:قرآن]]&lt;br /&gt;
[[Category:آیات و سور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%85%DA%A9%DB%8C_%D9%88_%D9%85%D8%AF%D9%86%DB%8C&amp;diff=4030</id>
		<title>سوره های مکی و مدنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%85%DA%A9%DB%8C_%D9%88_%D9%85%D8%AF%D9%86%DB%8C&amp;diff=4030"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بخشی از یک کتاب}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''منبع:''' علوم قرآنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نویسنده:''' محمد هادی معرفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معیار و ملاک تشخیص سوره های مکی و مدنی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبق آماری که از روایات ترتیب نزول بدست می آید، 86 [[سوره مکی]] و 28 [[سوره مدنی]] است که در این گروه بندی سه معیار وجود دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;I&amp;gt;1- معیار زمان:&amp;lt;/I&amp;gt; بیشتر مفسرین معتقدند که معیار مکی یا مدنی بودن [[هجرت پیامبر اکرم]] صلی الله علیه و آله از [[مکه]] به [[مدینه]] است. هر سوره ای که پیش از هجرت نازل شده مکی و هر سوره ای که پس از هجرت نازل شده است مدنی بشمار می رود، خواه در مدینه نازل شده باشد خواه در سفرها. و حتی در مکه در سفر [[حج]] یا [[عمره]] یا پس از فتح، چون پس از هجرت بوده است، مدنی محسوب می شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملاک هجرت نیز داخل شدن به مدینه است. بنابراین آیاتی که پس از هجرت از مکه و پیش از ورود به مدینه، در راه بر پیامبر نازل شده است، مکی محسوب می شود. مثلا آیه «ان الذی فرض علیک القرآن لرادک الی معاد...»&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره قصص]] 28:85.&amp;lt;/ref&amp;gt; براساس این تعریف و ملاک که پس از خروج از مکه در راه بر پیامبر نازل شده، مکی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;I&amp;gt;2- معیار مکان:&amp;lt;/I&amp;gt; هر چه در شهر مکه و پیرامون آن نازل شده مکی است. و هر چه در مدینه و پیرامون آن نازل گردیده مدنی است، خواه پیش از هجرت یا پس از آن نازل شده باشد. پس آن چه در غیر این دو منطقه نازل شده باشد نه مکی است و نه مدنی. در این زمینه جلال الدین [[سیوطی]] روایتی آورده است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «انزل فی ثلاثة امکنة: مکة والمدینة والشام» که طبق گفته [[ابن کثیر]]، مقصود از شام [[تبوک]] است.&amp;lt;ref&amp;gt; [[الاتقان]]، ج 1، ص 23.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;I&amp;gt;3- معیار خطاب:&amp;lt;/I&amp;gt; هر [[سوره]] ای که در آن، خطاب به [[مشرکان]] می باشد مکی و هر سوره ای که در آن خطاب به [[مؤمنان]] می باشد، مدنی است. در این زمینه از عبدالله بن مسعود حدیثی آورده اند که گفته است: «هر سوره که یا ایها الناس در آن به کار رفته باشد، مکی است و هر سوره که یا ایها الذین آمنوا در آن به کار رفته باشد مدنی است»&amp;lt;ref&amp;gt; [[المستدرک]]، ج 3، ص 18-19.&amp;lt;/ref&amp;gt;، زیرا در مدینه غلبه با مؤمنان بوده و در مکه با مشرکان. البته در سوره های مدنی مانند [[سوره بقره]]، یا ایها الناس به کار رفته که کلیت این معیار را خدشه دار می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای تشخیص سوره های مکی و مدنی، ملاک هایی را مشخص کرده اند که هر یک به تنهایی نمی تواند ملاک جامع و مانع باشد. بلکه این ملاک ها روی هم رفته تاحدودی تعیین کننده است. به طور کلی ملاک ها و علایم برای تشخیص، عبارت است از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1) نص و خبر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2) علایم صوری و ظاهری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3) علایم محتوایی و معنوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه برهان الدین ابراهیم بن عمر بن ابراهیم جعبری (متوفای 732) می گوید: «برای شناخت مکی و مدنی دو راه وجود دارد: سماعی، که از راه نقل و روایت بدست می آید: قیاسی، که از روی ضابطه تشخیص داده می شود».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن گونه که [[علقمة بن قیس]] (متوفای 62) از عبدالله بن مسعود روایت کرده است: «هر سوره ای که در آن یا ایها الناس آمده باشد یا لفظ «کلا» استعمال شده باشد یا در ابتدای آن [[حروف مقطع]] باشد، جز زهراوین (بقره و[[سوره آل عمران]]) و نیز [[سوره رعد]] که بنابر قولی مدنی است، یا در آن قصه [[حضرت آدم]] و [[ابلیس]] آمده باشد، جز سوره های طولانی، یا سوره ای که در آن سرگذشت [[انبیای سلف]] و [[امت]] های گذشته آمده باشد مکی است، و هر سوره ای که در آن از فریضه و تکالیف و حدود شرعی سخن گفته شده باشد، مدنی است».&amp;lt;ref&amp;gt; [[البرهان]]، ج 1، ص 189.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی خصوصیات دیگری برای شناخت سوره های مکی و مدنی ذکر کرده اند که عبارت است از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1- کوتاهی آیات درون یک سوره و نیز کوتاهی سوره، نوعا مکی بودن آن را می رساند. و بلندی آیه های یک سوره علاوه بر بلندی سوره نوعا مدنی بودن آن را ثابت می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2- لحن تند و شدید سوره بیشتر با اهل [[مکه]] است که اهل عناد و لجاج و مقاومت در مقابل [[حق]] بوده اند، ولی لحن ملایم و خفیف، مدنی بودن سوره رامی رساند که بیشتر خطاب به مؤمنین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3- بحث درباره اصول معارف و اصل [[ایمان]] و دعوت به [[اسلام]] از ویژگی های سوره های مکی است. و در سوره های مدنی بیشتر از تفاصیل [[احکام]] و بیان [[شریعت]] اسلام سخن گفته شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4- دعوت به پایبند بودن به اخلاق و استقامت در رای و سلامت عقیده و ترک لجاج و عناد و نیز برخورد تند با عقاید باطل مشرکان و ناچیز شمردن اندیشه های تهی و بی اساس آنان، از خصایص سوره های مکی بشمار می رود. در حالی که برخورد با اهل کتاب و دعوت آنان به میانه روی در عقاید و افکار و اندیشه ها و نیز مبارزه با [[منافقین]] و ذکر خصایص و صفات آنان از ویژگی های سوره های مدنی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5- غالبا خطاب ها با عنوان یا ایها الناس... از ویژگی های سوره مکی است و با عنوان یا ایها الذین آمنوا از خصایص سوره مدنی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته این ویژگی ها هرگز کلیت ندارد، بلکه صرفا درباره برخی از انواع صدق می کند. و در صورت اجتماع چندین خصیصه، اگر موجب علم و یقین شود و نص معارضی در میان نباشد، قابل اعتماد است، و موجب قوت احتمال و اطمینان می شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این صورت است که نتیجه کاربرد فقهی و تاریخی و غیره دارد. بنابراین ملاک تشخیص مکی و مدنی، یا نقل و خبر است که اصطلاحا سماعی می گویند. یا [[اجتهاد]] و شواهد ظاهری و صورت جمله بندی و داشتن سجع و وزن و کوتاهی آیات و سوره هاست یا شواهد محتوایی است. بدین معنا که شکل بیان اصول عقاید و احکام و برخورد با کفار و منافقین نشانه مکی و مدنی بودن سوره است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[Category:تاریخ قرآن]]&lt;br /&gt;
[[Category:آیات و سور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D8%B4%D8%AE%D8%B5%D8%A7%D8%AA_%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84_%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86&amp;diff=4029</id>
		<title>مشخصات کامل سوره های قرآن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D8%B4%D8%AE%D8%B5%D8%A7%D8%AA_%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84_%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86&amp;diff=4029"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{نوشته های اعضای دانشنامه}}&lt;br /&gt;
==مشخصات کامل سوره‌های قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|=ترتيب موجود|=نام  سوره |=محل نزول|=ترتيب نزول|=شمار آیه‌ها|=شمار كلمات|=شمار حروف|=معاني سوره‌هاي قرآن|=نام‌های دیگرسوره‌ها||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||1||[[سوره حمد]]||مکی||5||7 آیه||29 كلمه||142 حرف || باز كردن ||الفاتحه، ام القرآن، فاتحة الكتاب||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||2||[[سوره بقره]]||مدنی||87||286 آیه||  6221 كلمه||25500 حرف|| گاو ماده ||فُسطاط القرآن، سنام القرآن||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||3||[[سوره آل عمران]]||مدنی||89||200 آیه||3480 كلمه||14525 حرف|| خاندان عمران ||دبابيج، الطيبه||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||4||[[سوره نساء]]||مدنی||92||176 آیه||3745 كلمه||16030 حرف|| زنان||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||5||[[سوره مائده]]||مدنی||113||120 آیه||2804 كلمه||11933 حرف|| طبق غذا (سفرة غذا)||العقور، المنقذة||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||6||[[سوره انعام]]||مکی||55||165 آیه||3860 كلمه||12254 حرف|| چهارپايان||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||7||[[سوره اعراف]]||مکی||39||206 آیه||3825 كلمه||13877 حرف || مكاني بين [[بهشت]] و [[جهنم]]||المص||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||8||[[سوره انفال]]||مدنی||88||75 آیه||1095 كلمه||5080 حرف|| زيادي، غنيمت، هبه ||بدر||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||9||[[سوره توبه]]||مدنی||114||129 آیه||4098 كلمه||10488 حرف || بازگشتن||الفاضحه، المنقره، البحوث، برائة، الحاضرة، المثيرة||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||10||[[سوره يونس]]||مکی||51||109 آیه||1832 كلمه||7567 حرف ||نام [[حضرت يونس]] علیه السلام||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||11||[[سوره هود]]||مکی||52||123 آیه||1715 كلمه||7513 حرف|| نام [[حضرت هود]] علیه السلام||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||12||[[سوره يوسف]]||مکی||53||111 آیه||1766 كلمه||7166 حرف|| نام [[حضرت يوسف]] علیه السلام||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||13||[[سوره رعد]]||مدنی||96||43 آیه||855 كلمه|| 3506 حرف|| صداي (غرش) ابر||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||14||[[سوره ابراهيم]]||مکی||72||52 آیه||831 كلمه||3434 حرف|| نام [[حضرت ابراهيم]] علیه السلام||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||15||[[سوره حجر]]||مکی||54||99 آیه||654 كلمه||2760 حرف|| منع، نام شهر اصحاب الحجر||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||16||[[سوره نحل]]||مکی||70||128 آیه||2840 كلمه||7707 حرف|| زنبور عسل||النعم||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||17||[[سوره اسراء]]||مکی||50||111 آیه||1533 كلمه||6460 حرف|| رفتن در شب ||بني اسرائيل، سبحان||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||18||[[سوره كهف]]||مکی||69||110 آیه|| 1579 كلمه|| 6360 حرف|| غار وسيع ||الحائله||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||19||[[سوره مريم]]||مکی||44||98 آیه||982 كلمه||3802 حرف||نام [[حضرت مريم]] علیهاالسلام||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||20||[[سوره طه]]||مکی||45||135 آیه||1341 كلمه||5242 حرف|| از اسامي پيامبر ||الكليم، الحكيم||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||21||[[سوره انبياء]]||مکی||73||112 آیه||1168 كلمه||4890 حرف.||[[پيامبران]]||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||22||[[سوره حج]]||مدنی||104||78 آیه|| 1291 كلمه||5070 حرف||قصد، نام يكي از [[فروعات دين]]||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||23||[[سوره مومنون]]||مکی||74||118 آیه||1840 كلمه||4802 حرف||ايمان‌آورندگان، گروندگان||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||24||[[سوره نور]]||مدنی||103||64 آیه||1316 كلمه||5680 حرف|| روشنايي||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||25||[[سوره فرقان]]||مکی||42||77 آیه||892 كلمه||3733 حرف||[[قرآن]]، روشنگر [[حق]] از [[باطل]]||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||26||[[سوره شعراء]]||مکی||47||227 آیه||1297 كلمه||5522 حرف|| شاعران ||الجامعه||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||27||[[سوره نمل]]||مکی||48||93 آیه|| 1149 كلمه||4799 حرف|| مورچه ||سليمان||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||28||[[سوره قصص]]||مکی||49||88 آیه||1441 كلمه|| 5800 حرف|| داستان‌ها||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||29||[[سوره عنكبوت]]||مکی||85||69 آیه||1981 كلمه||4195 حرف||نام حشره||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||30||[[سوره روم]]||مکی||84||60 آیه||819 كلمه|| 3534 حرف|| نام شهر يا كشور||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||31||[[سوره لقمان]]||مکی||57||34 آیه||542 كلمه||2110 حرف|| نام پيامبر يا فرد حكيمي||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||32||[[سوره سجده]]||مکی||75||30 آیه||380 كلمه||1500 حرف|| خضوع و اظهار فروتني||المضاجع، سجدة لقمان،‌ جزر، الم، تنزيل||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||33||[[سوره احزاب]]||مدنی||90||73 آیه||1280 كلمه||5796 حرف|| گروه‌ها||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||34||[[سوره سبا]]||مکی||58||54 آیه||883 كلمه|| 1512 حرف|| نام قوم||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||35||[[سوره فاطر]]||مکی||43||45 آیه||797 كلمه||3130 حرف|| شكافنده ||الملائكه||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||36||[[سوره يس]]||مکی||41||83 آیه||729 كلمه||3000 حرف|| حروف مقطعه و رمز است ||قلب القرآن،‌ ريحانة القرآن||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||37||[[سوره صافات]]||مکی||56||182 آیه||820 كلمه||3823 حرف|| منظم ساختن صفوف||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||38||[[سوره ص]]||مکی||38||88 آیه||732 كلمه||3029 حرف||[[حروف مقطعه]] قرآن||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||39||[[سوره زمر]]||مکی||59||75 آیه||1192 كلمه||4708 حرف|| دسته، جماعت ||الغرف||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||40||[[سوره غافر ]]||مکی||60||85 آیه||1199 كلمه||4960 حرف|| بخشاينده ||مؤمن، طَوْل||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||41||[[سوره فصلت]]||مکی||61||54 آیه||796 كلمه||3350 حرف|| بيان روشن ||حم السجده، المصابيح||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||42||[[سوره شورى]]||مکی||62||53 آیه||866 كلمه||3577 حرف|| مشورت ||حمعسق||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||43||[[سوره زخرف]]||مکی||63||89 آیه||833 كلمه||3400 حرف|| زينت ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||44||[[سوره دخان]]||مکی||64||59 آیه||346 كلمه||1431 حرف|| دود ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||45||[[سوره جاثيه]]||مکی||65||37 آیه||488 كلمه||2191 حرف|| به زانو درآمده||الشريعه||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||46||[[سوره احقاف]]||مکی||66||35 آیه||644 كلمه||2598 حرف|| نام مكاني در عمان ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||47||[[سوره محمد]]||مدنی||95||38 آیه||539 كلمه||2349 حرف|| نام [[پيامبر اسلام]] ||القتال||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||48||[[سوره فتح]]||مدنی||112||29 آیه||560 كلمه||2438 حرف|| پيروزي ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||49||[[سوره حجرات]]||مدنی||107||18 آیه||343 كلمه||1496 حرف|| خانه‌ها ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||50||[[سوره ق]]||مکی||34||45 آیه||357 كلمه||1494 حرف|| حروف مقطعه ||الباسقات||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||51||[[سوره الذاريات]]||مکی||67||60 آیه  ||360 كلمه||1287 حرف|| بادهايي كه اشياء رابه پرواز درمي‌آورد.||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||52||[[سوره طور]]||مکی||76||49 آیه||312 كلمه||1500 حرف|| نام كوه است.||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||53||[[سوره نجم]]||مکی||23||62 آیه||308 كلمه||1405 حرف|| ستاره||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||54||[[سوره قمر]]||مکی||37||55 آیه||342 كلمه||1420 حرف|| ماه ||اقتربت الساعة||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||55||[[سوره الرحمن]]||مدنی||97||78 آیه||351 كلمه||1636 حرف||بخشنده ||عروس القرآن||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||56||[[سوره واقعه]]||مکی||46||96 آیه||378 كلمه||1703 حرف|| حادثه عظيم قيامت||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||57||[[سوره حديد]]||مدنی||94||29 آیه||544 كلمه||2476 حرف|| آهن||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||58||[[سوره مجادله]]||مدنی||106||22 آیه||473 كلمه||1792 حرف|| تابيدن طناب، جدل و مناظره ||الظهار||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||59||[[سوره حشر]]||مدنی||101||24 آیه||445 كلمه||1913 حرف|| جمع كردن ||بني النضير||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||60||[[سوره ممتحنه]]||مدنی||91||13 آیه||348 كلمه||1510 حرف|| آزمون شده (مؤنث) ||الامتحان، المودة||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||61||[[سوره صف]]||مدنی||111||14 آیه||221 كلمه||900 حرف|| صف كشيدن ||الحواريين، عيسي||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||62||[[سوره جمعه]]||مدنی||109||11 آیه||180 كلمه||720 حرف|| آخرين روز هفته||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||63||[[سوره منافقون]]||مدنی||105||11 آیه||180 كلمه||776 حرف|| منافقان (نفاق پيشه‌گان و دورويان)||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||64||[[سوره التغابن]]||مدنی||110||18 آیه||241 كلمه||1070 حرف|| مغبون كردن يكديگر||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||65||[[سوره طلاق]]||مدنی||99||12 آیه||248 كلمه||1060 حرف|| باز كردن عقد نكاح ||النساء القصري، النساء الصغري||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||66||[[سوره تحريم]]||مدنی||108||12 آیه||246 كلمه||1160 حرف|| حرام كردن ||يا ايها النبي، المتحرم، لِمَ تحرم||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||67||[[سوره ملك]]||مکی||77||30 آیه|| 330 كلمه||1300 حرف|| حكومت و اداره امور ||المنحية، الواقعية، تبارك،‌ المانعة||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||68||[[سوره قلم]]||مکی||2||52 آیه||300 كلمه||1256 حرف|| وسيله نگارش و نوشتن ||ن(نون)||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||69||[[سوره الحاقة]]||مکی||78||52 آیه||256 كلمه||1084 حرف|| [[روز رستاخيز]]||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||70||[[سوره معارج]]||مکی||79||44 آیه||216 كلمه||1061 حرف|| صعود از پله ||سأل سائل، واقع||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||71||[[سوره نوح]]||مکی||71||28 آیه||224 كلمه||929 حرف|| نام [[حضرت نوح]] علیه السلام||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||72||[[سوره جن]]||مکی||40||28 آیه||235 كلمه||870 حرف|| پوشيده، نام موجود نامرئي||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||73||[[سوره مزمل]]||مکی||3||20 آیه||285 كلمه||838 حرف|| پيچيدن پارچه||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||74||[[سوره مدثر]]||مکی||4||56 آیه||255 كلمه||1010 حرف|| آراميدن در بستر||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||75||[[سوره قيامة]]||مکی||31||40 آیه||199 كلمه||625 حرف|| به پاداشتن||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||76||[[سوره انسان]]||مدنی||98||31 آیه|| 240 كلمه||1054 حرف|| نوع انسان، بشر ||هل اتي، الابرابر،الدهر||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||77||[[سوره مرسلات]]||مکی||33||50 آیه||181 كلمه||816 حرف|| فرستاده‌شدگان ||العرف||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||78||[[سوره نبا]]||مکی||80||40 آیه||173 كلمه|| 770 حرف|| خبر مهم ||عم، التساؤل، المعصرات||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||79||[[سوره نازعات]]||مکی||81||46 آیه||139 كلمه||753 حرف|| كشيدن||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||80||[[سوره عبس]]||مکی||24||42 آیه||133 كلمه||533 حرف|| عبوس، چهره در هم كشيدن ||السفرة، اعمي.||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||81||[[سوره تكوير]]||مکی||7||29 آیه||114 كلمه||533 حرف|| پيچيدن نور خورشيد ||كوّرت||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||82||[[سوره انفطار]]||مکی||82||19 آیه||80 كلمه||327 حرف|| شكافته شدن ||انفطرت||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||83||[[سوره مطففين]]||مکی||86||36 آیه||177 كلمه||830 حرف|| كم‌فروشان ||التطفيف||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||84||[[سوره انشقاق]]||مکی||83||25 آیه||109 كلمه||430 حرف|| شكافته شدن||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||85||[[سوره بروج]]||مکی||27||22 آیه||109 كلمه||458 حرف|| شيء ظاهر و آشكار||سورة [[پيامبران]]||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||86||[[سوره الطارق]]||مکی||36||17 آیه||61 كلمه||245 حرف|| كوبيدن||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||87||[[سوره الأعلى]]||مکی||8||19 آیه||72 كلمه||270 حرف|| برتر، بالاتر||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||88||[[سوره الغاشية]]||مکی||68||26 آیه||72 كلمه||330 حرف|| پوشاندن||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||89||[[سوره فجر]]||مکی||10||30 آیه||137 كلمه||577 حرف|| شكافتن وسيع، صبح ||سوره [[امام حسين]] علیه السلام||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||90||[[سوره بلد]]||مکی||35||20 آیه||82 كلمه||330 حرف|| شهر ([[مكه]])||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||91||[[سوره الشمس]]||مکی||26||15 آیه||54 كلمه||247 حرف|| خورشيد ||الناقه، صالح||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||92||[[سوره الليل]]||مکی||9||21 آیه||71 كلمه||302 حرف|| شب||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||93||[[سوره الضحى]]||مکی||11||11 آیه||40 كلمه||192 حرف|| اوائل روز||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||94||[[سوره انشراح]]||مکی||12||8 آیه||27 كلمه||103 حرف|| شرح صدر، آرامش ||الم نشرح، شرح||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||95||[[سوره التين]]||مکی||28||8 آیه||34 كلمه||103 حرف|| انجير||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||96||[[سوره علق]]||مکی||1||19 آیه||92 كلمه||280 حرف|| خون بسته ||اقراء||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||97||[[سوره قدر]]||مکی||25||5 آیه||30 كلمه||112 حرف|| اندازه‌گيري و تقدير ||انا انزلناه||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||98||[[سوره بينة]]||مدنی||100||8 آیه||95 كلمه||435 حرف|| دليل روشن ||البرية، لم يكن،‌ القيامه، اهل الكتاب||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||99||[[سوره الزلزال]]||مدنی||93||8 آیه||35 كلمه||149 حرف|| به لرزه درآمدن ||الزلزلة||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||100||[[سوره العاديات]]||مکی||14||11 آیه||40 كلمه||163 حرف|| دويدن با سرعت||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||101||[[سوره القارعة]]||مکی||30||11 آیه||36 كلمه||150 حرف|| حادثه مهم و سخت||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||102||[[سوره تكاثر]]||مکی||16||8 آیه||28 كلمه||120 حرف|| تفاخر و فخرفروشي||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||103||[[سوره العصر]]||مکی||13||3 آیه||14 كلمه||68 حرف|| فشردن، وقت عصر||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||104||[[سوره الهمزة]]||مکی||32||9 آیه||33 كلمه||130 حرف|| عيب‌جو و غيبت‌كننده ||لمزه||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||105||[[سوره الفيل]]||مکی||19||5 آیه||23 كلمه||96 حرف|| نام حيوان||الم ترك كيف||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||106||[[سوره قريش]]||مکی||29||4 آیه||17 كلمه||93 حرف||نام قبيله معروف||ايلاف||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||107||[[سوره ماعون]]||مکی||17||7 آیه||25 كلمه||125 حرف|| چيز كم ||أ رأيت، الدين||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||108||[[سوره كوثر]]||مکی||15||3 آیه||10 كلمه||42 حرف|| خير كثير و فراوان||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||109||[[سوره كافرون]]||مکی||18||6 آیه||26 كلمه||94 حرف|| كساني كه حق را مي‌پوشانند. ||جحد، العبادة، المقشقشه||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||110||[[سوره نصر]]||مدنی||102||3 آیه||19 كلمه||78 حرف|| پيروزي ||التوديع||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||111||[[سوره لهب]]||مکی||6||5 آیه||20 كلمه||77 حرف|| طنابي كه از الياف بافته شده ||ابي لهب، مسد، تبت||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||112||[[سوره اخلاص]]||مکی||22||4 آیه||15 کلمه||47 حرف|| يگانگي ||التوحيد، الصمد، نسبة الرب،الأساس||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||113||[[سوره فلق]]||مکی||20||5 آیه||23 كلمه||74 حرف|| شكافتن، طلوع صبح||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||114||[[سوره ناس]]||مکی||21||6 آیه||20 كلمه||79 حرف|| مردم||&lt;br /&gt;
[[Category:قران]]&lt;br /&gt;
[[Category:قرآن]]&lt;br /&gt;
[[Category:آیات و سور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%86%D9%82%D8%B4_%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D9%86%D8%AC%D9%88%D9%85_%D9%88_%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D8%AA&amp;diff=4028</id>
		<title>نقش مسلمانان در نجوم و ریاضیات</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%86%D9%82%D8%B4_%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D9%86%D8%AC%D9%88%D9%85_%D9%88_%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D8%AA&amp;diff=4028"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بخشی از یک کتاب}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''منبع:''' کارنامه اسلام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نویسنده:''' عبدالحسن زرین‌کوب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در رياضيات، نجوم و فيزيك مسلمين كارهاى قابل توجه داشته‌ اند. رصدخانه ‌اى كه مامون ضميمه بيت الحكمه كرد، مركزى شد براى مطالعه  در نجوم و رياضيات. در اين رصدخانه مسلمين محاسبات مهم نجومى  انجام دادند. چنانكه طول يك درجه از نصف النهار را با دقتى نزديك به  محاسبات امروز اندازه گرفتند. تفصيل طرز عمل و محاسبه را ابن خلكان  در شرح حال محمد بن موسى خوارزمى نقل مى كند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارقام معروف به  هندى از همين ايام نزد مسلمين متداول شد و ظاهراً ترجمه كتاب  نجومى سدهانته - معروف به سندهند - از سنسكريت  به عربى كه به وسيله  محمد بن ابراهيم فزارى انجام شد و همچنين كارهاى خوارزمى از اسباب  رواج اين ارقام شد، چنانكه جنب و جوش بازرگانى مسلمين و وسعت  دامنه تجارت آن‌ها بعدها موجب انتشار استعمال اين نوع ارقام شد در اروپا.&amp;lt;ref&amp;gt; Sarton, Introduction, I/587.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر حال [[خوارزمى]] از مؤسسان جبر نيز - به عنوان يك علم  مستقل - هست و وى بود كه اولين كتاب را در باب جبر و مقابله تاليف  كرد. نام وى به شكل Algorism در اروپا معادل فن محاسبه تلقى  شد. چنانكه نام كتاب نيز به شكل Algebra عنوان علم جبر باقى ماند. جبر خوارزمى در قرون وسطى نزد اروپائيان فوق‌العاده اهميت  يافت و تا زمان ويت &amp;quot; F.viete&amp;quot; (متوفى 1603 ميلادى) مبناى  مطالعات رياضى اروپائيان بود.&amp;lt;ref&amp;gt; مصاحب، خيام به عنوان عالم جبر/ 103.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وى در رياضيات بين طريقه يونانى و هندى تلفيق گونه يى انجام داد و سيستم عددنويسى هندى را بين  مسلمين رايج كرد. گفته اند كه وى بيش از هر دانشمند ديگر قرون  وسطى در طرز فكر رياضى تاثير گذاشت.&amp;lt;ref&amp;gt; Sarton, Introduction, I/563-4.&amp;lt;/ref&amp;gt; ابوالوفاى بوزجانى (متوفى  388 ق) در بسط علم مثلثات نيز - مثل جبر - كارهاى ارزنده كرد. چنان كه در استخراج جيب زاويه سى درجه طريقه يى يافت كه نتيجه آن تاهشت رقم با مقدار واقعی 30 Sin مطابقت دارد.&amp;lt;ref&amp;gt; خيام به عنوان عالم جبر/ 104.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اروپا حل مساله جمع زوايا را به كوپرنيك منسوب مى دارند و او كه از راه حل ابوالوفا بي‌خبر بوده است. ظاهراً براى حل مساله طريقه يى  پيچيده تر از رياضيدان اسلامى يافته است.&amp;lt;ref&amp;gt; Carra de Vaux, in Legacy of Islam/390 .&amp;lt;/ref&amp;gt; خيام با آن كه آثارش در قرون وسطى به لاتينى ترجمه نشد تا در بسط رياضيات اروپا مؤثر افتد به هر حال در جبر از بزرگترين علماء قرون وسطى است. وى اول كسى است كه  به تحقيق منظم علمى در معادلات درجه اول، دوم و سوم پرداخته است  و رساله او در جبر برجسته ترين آثار علماء قرون وسطى است در جبر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر صورت جبر و مقابله را اولين بار مسلمين وارد نظام علمى كردند، همچنين استعمال جبر در هندسه و بالعكس به وسيله مسلمين انجام يافت  و اين امر نيز در بسط هندسه تحليلى تاثير بسزائى داشت.&amp;lt;ref&amp;gt; مصاحب، خيام به عنوان عالم جبر/ 109.&amp;lt;/ref&amp;gt; خدمات مسلمين به بسط و توسعه رياضيات منحصر به همين حدود نماند. در همان دوره مامون كه مسلمين كتاب بطلميوس و اقليدس و سندهند را ترجمه و تحرير مى كردند در تمام اروپا رياضيدان مشهورى  كه وجود داشت عبارت بود از (Alcuin) مربى و عالم دربار شارلمانى كه نوشته هاى او در رياضيات از بعضى اصول الكوين مقدماتى تجاوز نمى كرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام قرون وسطى، پيشرفت رياضيات در واقع به نبوغ رياضى مسلمين مديون بود. حتى در نيمه اول قرن پانزدهم ميلادى كه  مسلمين با مشكلترين مسائل هندسه دست و پنجه نرم مى كردند، معادلات درجه سوم جبرى را به كمك مقاطع مخروطى حل مى كردند و در مثلثات كروى تحقيقات ارزنده انجام مى دادند، در اروپا تحقيقات  رياضى از حساب تقويم و طرز بكار بردن چرتكه - كه غالبا در سطح  حوائج روزانه بود - در نمى گذشت.&amp;lt;ref&amp;gt; سارتون، سرگذشت علم، ترجمه احمد بيرشك/ 205.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هندسه مسلمين كارهاى  رياضيدانان يونانى را دنبال كردند و اصول اقليدس را ترجمه و شرح  كردند. به علاوه، علم مثلثات را آن‌ها بوجود آوردند. در واقع همان ترجمه  اقليدس هم در آن زمان خالى از اهميت نبود چنان كه رومي‌ها بدان  نپرداخته بودند و وقتى براى اولين بار در قرن دهم ميلادى به زبان لاتين  ترجمه مى شد تقريباً سه قرن از ترجمه عربى آن كه به وسيله حجاج بن يوسف - يك رياضيدان عهد [[هارون الرشيد]] - انجام شده بود، مى گذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نجوم، مطالعات مسلمين مخصوصاً ارزنده بود. مطالعات  بابلي‌ها، هندوان و ايرانيان كه به آن‌ها رسيد از اسباب عمده شد در پيشرفت آن‌ها: ابومعشر بلخى - كه اروپائي‌ها در قرون وسطى وى را به نام (Albumasar) مى‌ خوانده ‌اند - مجموعه زيجاتى داشت كه در آن  حركات سيارات از روى طريقه هندى و رصد گنگ‌دز محاسبه شده بود و اگرچه اصل آن نمانده است اما آثار ديگر او از خيلى قديم به زبان لاتينى  ترجمه و مكرر چاپ شده است و اين همه او را در نجوم در تمام قرون وسطى  شهرت جهانى بخشيد. با اين همه، وى روي هم رفته به عنوان يك منجم  بيشتر اهميت دارد تا به عنوان يك عالم نجوم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اين‌ها گذشته، تجارب و اطلاعات صابئين نيز در پيشرفت نجوم اسلام تاثير بسيار داشت. ثابت  ابن قره - كه به هندسه و فيزيك علاقه داشت - در تحقيق طول سال  شمسى و درجه آفتاب مطالعات مهم كرد. بتانى كه نيز از ميراث صابئين  بهره داشت  با تاليف زيجى در بسط هيئت و نجوم اسلامى تاثير قابل ملاحظه كرد. وى حركت نقطه اوج آفتاب را كشف كرد و بعضى اقوال  بطلميوس را در اين باب نقد و اصلاح نمود. ملاحظات او درباب خسوف  در محاسباتى كه دانتورن (Dunthorn) از علماء قرن هجدهم  اروپا كرد به عنوان يك رهنما يا محرك تلقى شد. نيز وى براى مسائل  مربوط به مثلثات كروى راه حل‌هايى يافت كه رجيومانتوس (متوفى 1476) از آن‌ها استفاده كرد.&amp;lt;ref&amp;gt; Nallino, EI(2) ,Vol.I/1138.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
كارهايى را كه مسلمين در نجوم و رياضيات  انجام داده اند نالينو ايتاليائى، كارادوو فرانسوى و چندتن از علماء معاصر ديگر تا حدى ارزيابى كرده اند. احوال و آثار منجمين و رياضيدان‌هاى  اسلامى نيز در كتاب رياضيدانان و منجمين عرب تاليف سوتر و تاريخ  ادبيات عرب تاليف بروكلمان بررسى شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين ميراث علمى عظيم  مسلمين، هم از حيث وسعت موجب اعجاب است هم از لحاظ دقت. در بين آثار مهم نجومى مسلمين مخصوصا كتب زيج را بايد نام برد كه  بعضى از آن‌ها شاهكار دقت رياضى است. از سه شاهكار نجومى مسلمين  در اين زمينه به عقيده سارتون يكى صورالكوكب عبدالرحمن صوفى است (متوفى 376) ديگر زيج ابن يونس (متوفى 399) است كه شايد بزرگترين منجمين [[اسلام]] باشد و چون وى آن را به نام الحاكم بامرالله  خليفه فاطمى [[مصر]] ساخت زيج  حاكمى خوانده مى شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سومين شاهكار نجومى عبارتست از زيج  الغ بيگ كه با همكارى امثال قاضى‌زاده رومى  و غياث‌الدين جمشيد كاشانى تدوين شد اما قتل الغ بيگ مطالعات جدى  مربوط به نجوم را در شرق در واقع پايان داد. از جمله اقدامات علمى  مسلمين در امور مربوط به رياضى و نجوم اصلاح [[تقویم]] بود. در عهد جلال‌الدوله ملك‌شاه سلجوقى كه گويند عمر خيام هم با منجمين ديگر در اين اصلاح همكارى داشت و تقويم جلالى كه بدين گونه بوجود آمد از بعضى تقويم‌هاى مشابه كه در اروپا بوجود آمد، دقيق‌تر بود و شايد عملى تر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علماء اسلامى مكرر از هيئت  بطلميوس و اقوال يونانيان انتقاد كردند و هر چند ايرادهايى كه بر آن گرفتند به كلى موجب دگرگون  كردن دنياى بطلميوسى نشد اما زمينه را براى اصلاحات گاليله، كپلر و كوپرنيك آماده ساخت. حتى مساله حركت زمين كه بعضى از يوناني‌ها هم متعرض آن شدند نزد مسلمين مطرح شد. چنان كه ابو سعيد سجزى - كه  تا اواخر قرن چهارم مى زيست - اسطرلابى ساخت مبتنى بر فرض حركت  زمين و سكون افلاك. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آيا سجزى واقعاً به حركت زمين معتقد بود يا اين  اعتقاد را فرضى قرار داده بود براى عمل اسطرلاب خويش؟ درست  معلوم نيست اما بيرونى كه از اين اسطرلاب سجزى صحبت كرده است  اين فرض را - برخلاف حكمائى امثال رازى و ابن سينا كه در بطلان  آن شك نداشته اند - ممكن مى دانسته است هر چند اثباتش را مشكل  مى يافته&amp;lt;ref&amp;gt; تقى‌زاده، تاريخ علوم در اسلام/ 99.&amp;lt;/ref&amp;gt; در بين كسانى كه هيئت  بطلميوس را انتقاد كرده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام  [[خواجه نصيرالدين طوسى]] را نيز مخصوصاً بايد ذكر كرد. اين وزير معروف  و عالم بزرگ و جامع [[شيعه]] نه فقط مؤسس واقعى رصدخانه عظيم مراغه  و زيج  ايلخانى بود بلكه آشنايى علماء اسلام را با تحقيقات چيني‌ها نيز فراهم آورد. به علاوه، وى ظاهراً در مدت اقامت در الموت&amp;lt;ref&amp;gt;.Aydin Sayili, in Ankara uniuersitesi dil ue Tarib-Gografya Fakultesi Dergisi,Cilt XIV, Sayi 1-2/2-3.&amp;lt;/ref&amp;gt; نيز به  كار رصد و نجوم اشتغال داشت و در آن امر مهارت تمام بدست آورده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواجه نصير طوسى قطع نظر از تحرير اقليدس و مطالعات راجع به مثلثات - كه آن را از گرو نجوم بيرون آورد و مستقل ساخت - در كتاب تذكره، هيئت  بطلميوسى را به شدت انتقاد نمود و خود نظريات بديعى پيشنهاد نمود. اثبات و طرح عيوب سيستم بطلميوس به ضرورت اظهار طرح تازه يى  كه بعدها به وسيله كوپرنيك عرضه شد، كمك كرد&amp;lt;ref&amp;gt; تقى زاده، تاريخ علوم در اسلام/ 97.&amp;lt;/ref&amp;gt; آيا ممكن است  بعضى از آراء او درين باب از طريق بيزانس به كوپرنيك رسيده باشد؟ بعضى اين احتمال را بعيد نمى دانند و براى آن قراينى نيز يافته اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بين مساعى مسلمين در بسط رياضيات كشف ترتيب كسور اعشارى را بايد ياد كرد و روش‌هاى تقريبى كه توسط غياث‌الدين جمشيد كاشانى صورت يافت. در هندسه بعضى مسائل كه براى قدما لاينحل  مانده بود نزد ابن هيثم و [[ابوسهل كوهى]] و امثال آن‌ها راه‌حل‌هايى يافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مساله امتحان كردن محاسبات از طريق طرح نه نه و قاعده موسوم به  خطاين منسوب به مسلمين است. محاسبات اعداد بزرگ نجومى با حداقل  اشتباهات حاكى است از تبحر آن‌ها در علم اعداد. به علاوه، مسلمين در ساختن آلات نجومى، تكميل اسطرلاب و ماشين‌هاى محاسبه جهت تنظيم  زيج‌ها كارهاى ارزنده انجام دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اين تحقيقات و مطالعات در فيزيك و مكانيك هم نتايج نيكو و جالب بدست آمد. ابومعشر بلخى در كتاب المدخل الكبير كه راجع به  نجوم است - و در 1130 به وسيله يوهانس هيسپالنسيس به لاتينى  ترجمه شده - تاثير ماه را در مساله جزر و مد بررسى كرد و اروپا ظاهرا در قرون وسطى قوانين راجع به جزر و مد را از كتاب وى آموخت. &amp;lt;ref&amp;gt; Millas, J.M. EI(2), Vol.I/143-4.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در فسطاط مصر يك دانشمند رياضى به نام فرغانى، در روزگار متوكل توانست ميله يى مخصوص تعبيه كند براى اندازه گيرى ارتفاع  آب نيل در هنگام فيضان. كارهاى يعقوب كندى و مخصوصاً ابن هيثم  بصرى در مسائل مربوط به علم مناظر (Optics) در اروپا تاثير گذاشت. چنان كه هم راجربيكن به آثار ابن هيثم مديون شد و هم كپلر.&amp;lt;ref&amp;gt; Legacy of Islam/334.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن هيثم بزرگترين فيزيكدان مسلمين بود و يكى از بزرگترين محققان  علم مناظر در تمام ادوار&amp;lt;ref&amp;gt; Introduction, I/271.&amp;lt;/ref&amp;gt; در واقع تحقيقات [[ابن هيثم]] درباره نور و قواعد انكسار و انعكاس آن منشا كشفيات بعدى شد، به طوري كه مى توان  گفت: اگر ابن هيثم نبود راجربيكن به وجود نمى آمد و خود راجربيكن در يك  كتاب خويش مكرر از ابن هيثم نام مى برد و از سخنان او نقل مى كند، چنان كه كپلر نيز از اين دانشمند مسلمان نام مى برد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن هيثم را اروپائي‌ها به سبب نامش الحسن (Alhasen) مى خوانده اند و او را بعضى  محققان از حيث طرز فكر شبيه دكارت دانسته اند.&amp;lt;ref&amp;gt; مصاحب، خيام به عنوان عالم جبر/ 106.&amp;lt;/ref&amp;gt; مى توان گفت: كه وى به هر حال بهترين تجسم روح تجربى بود در تمام قرون وسطى&amp;lt;ref&amp;gt; Sarton Introduction, I/694.&amp;lt;/ref&amp;gt; بيرونى  در باب وزن مخصوص اجسام تحقيقات علمى كرد و وزن مخصوص  شانزده جسم را با چنان دقتى تعيين نمود كه تقريبا با علم امروز موافق  است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطالعات ابوالفتح خازنى صاحب [[ميزان الحكمه]] در باب تعادل  مايعات اهميت علمى داشت و وى هم در باب وزن مخصوص  اجسام و آلياژها تحقيقات و محاسبات درست كرد. مطالعات خازنى البته  محدود به انواع ترازو نيست. در باب وزن، مركز ثقل و مسائل مربوط به  آن‌ها نيز بحث فيزيكى و رياضى دارد. در هر حال راجع به انواع ترازو تحقيقات بسيار به وسيله مسلمين انجام يافته است و خاصه در باب ترازوى  رومى - قراسطون. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضى مكانيسين‌هاى مسلمان، حتى در عهد جنگ‌هاى  صليبى، براى پادشاهان فرنگ نيز پاره يى تعبيه ها درست مى كرده اند&amp;lt;ref&amp;gt; Carra de Vaux, Penseurs de l|Islam II/181.&amp;lt;/ref&amp;gt; روي هم رفته در مكانيك - علم حيل و جراثقال -تحقيقات مسلمين خالى  از اهميت نبود - خاصه از لحاظ نظرى. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مرده ريگ يونانيان رساله  هرون اسكندرانى (Heron d,Alexandrie) را قسطا بن لوقا ترجمه كرد به امرالمستعين بالله خليفه عباسى. از كارهائى كه خود مسلمانان در اين  رشته انجام دادند، رساله احمد خوارزمى بود - از بنى موسى. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اين رساله، خوارزمى توضيحات علمى جالبى در باب بعضى مسائل مربوط به  هيدروليك داده بود. يك اثر جالب ديگر مسلمين در اين باره عبارتست از رساله بديع الزمان جزرى كه مؤلف آن را در سال 602 هجرى به فرمان  قرا ارسلان امير ديار بكر تاليف، كرده است و قسمت عمده اسباب و تعبيه ‌هايى كه وى در آن شرح مى دهد، اختراع خود او بوده است. وقتى تاريخ تكنولوژى جديد بررسى شود سهم مسلمين در تحول آن  بى شك قابل توجه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[Category:نقش مسلمانان در دانش بشری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%86%D9%82%D8%B4_%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4_%D8%B7%D8%A8&amp;diff=4027</id>
		<title>نقش مسلمانان در دانش طب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%86%D9%82%D8%B4_%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4_%D8%B7%D8%A8&amp;diff=4027"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نگاهی گذرا به تاریخ تمدن اسلامی‌‌ نشان می‌‌دهد علم طب همواره از جایگاه رفیعی در بین مسلمانان برخوردار بوده است چنانچه لفظ مقدس حکیم در تمدن اسلامی‌‌ هم به طبیب و هم به فیلسوف اطلاق می‌‌گردیده است.&amp;lt;ref&amp;gt; روایت تفکر، فرهنگ و تمدن از آغاز تاکنون، جلد دوم، سازمان ملی جوانان، معاونت مطالعات و تحقیقات، ص 140.&amp;lt;/ref&amp;gt; بی‌شک از مهمترین علل توجه مسلمانان به دانش طب، توجه پیشوایان دین به این دانش ارزشمند است. در حدیثی از پیامبر گرامی‌ ‌اسلام دانش طب همسنگ با علم دین و در کنار آن مورد توصیه قرار گرفته است.&amp;lt;ref&amp;gt; عَنِ النَّبِيِّ صلی الله علیه و آله: الْعِلْمُ عِلْمَانِ عِلْمُ الْأَدْيَانِ وَ عِلْمُ الْأَبْدَان  ([[بحارالانوار]]، ج 1، ابواب العلم، باب 6: العلوم التي أمر الناس بتحصيلها و ينفعهم، حدیث 52)&amp;lt;/ref&amp;gt; و پیامبر و [[اهل بیت]] علیهم‌السلام خود در کنار رسالت تعالی روح افراد، با توصیه‌های طبی آن‌ها را در نگه داشتن سلامت جسمشان نیز یاری می‌‌نمودند. شاهد این مدعا کتاب‌های روایی بر جای مانده در این موضوع با عنوان طب النبی، طب الائمه، طب الصادق و طب الرضاست.&amp;lt;ref&amp;gt; بنگرید: نگارش احادیث طبی، غلامرضا نورمحمدی، مجله پژوهش و حوزه، شماره 17 و 18.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به برکت تعالیم اسلامى مسلمانان به توفیقات بزرگى در علم طب، ترجمه و تألیف متون پزشکى دست یافتند. تلاش‌های علمی ‌‌آنان در این عرصه از سویی موجب ماندگاری آثار گذشتگان و از سوی دیگر باعث توسعه دانش پزشکی در شاخه‌های مختلف شد چنانچه نگاه منصفانه به تاریخ تمدن بشری نشان می‌‌دهد پیشرفت غربیان در عرصه پزشکی در دوره‌های بعدی به شدت مرهون آثار طبی مسلمانان است و اگر چه مع‌الاسف دوران رنسانس غرب و توجه آنان به تحصیل دانش‌های مختلف من جمله پزشکی، مصادف شد با دوران رکود تمدن اسلامی، اما سهم زیاد مسلمانان در تاریخ طب روشن‌تر از آن است که بتوان آن را انکار نمود. در این نوشتار مختصر، نیم‌نگاهی داریم به تاریخ خدمات مسلمانان به دانش طب و سهمی‌‌ که آنان در پیشرفت دانش طب داشته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''آغاز تاریخ طب مسلمانان با ترجمه کتب طب یونانی و هندی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علم طب در دوره اسلامی‌‌ با ترجمه کتاب‌های یونانی و هندی در این رشته آغاز شد. جندی شاپور از اولین مراکز علمی ‌‌مسلمانان است که طرفدار ترجمه کتب پزشکی یونانی و احتمالا سنسکریت بود.&amp;lt;ref&amp;gt; پویایی فرهنگ و تمدن اسلامی، علی‌اکبر ولایتی، ص 188.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهر «[[جندي‌ شاپور]]» را شاپور اول‌ ساساني‌ (241-272 م‌) به‌ هم‌ چشمي‌ «انطاكيه‌» كه‌ از بلاد رومي‌ محسوب‌ مي‌شد، در اهواز ساخت‌. بعداً انوشيروان‌ (531-579 م‌) كه‌ خود پادشاهي‌ عالم‌ و حكيم‌ بود، در آن‌ شهر مدرسه‌ و بيمارستان‌ عظيم‌ و نامدار «جندي‌ شاپور» را تأسيس‌ كرد كه‌ هم‌ مدرسه‌ و مركز تحصيل‌ طب و [[فلسفه‌]] بود و هم‌ بيمارستان‌ و دارالشفاي‌ مريضاني‌ كه‌ بدان‌ جا رجوع‌ مي‌كردند. قسمتي‌ از استادان‌ بزرگش‌ مسيحي‌ نسطوري‌ مذهب‌ بودند كه‌ پس‌ از بسته‌شدن‌ مدارس‌ فلسفي‌ يوناني‌ به‌ فرمان‌ امپراطور روم‌، از «رُها» و ديگر مراكز علمي‌ و فلسفي‌ گريخته‌ بودند. انوشيروان‌ از وجود آن‌ها براي‌ تأسيس‌ مدرسه‌ي‌ جندي‌ شاپور استفاده‌ كرد و به‌ علاوه‌ جمعي‌ از مسيحيان‌ يعقوبي‌ مذهب‌ را نيز در آن‌ مدرسه‌ به‌ كار واداشت‌.&amp;lt;ref&amp;gt; تاريخ‌ علوم‌ اسلامي‌، به‌ روايت‌ استاد همايي‌، تهران‌، نشر هما، 1363.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اساتيد علمي‌ و طبي‌ جندي‌ شاپور هر كدام‌ كه‌ پس‌ از انقراض‌ دولت‌ ساساني‌ و تشكيل‌ دولت‌ اسلام‌ باقي‌ بودند عموماً داخل‌ حوزه‌ي‌ اسلام‌ شدند و چه‌ از طريق‌ تعليم‌ و ترجمه‌ي‌ كتب‌ علمي‌ و چه‌ از طريق‌ طبابت‌ و عمل‌ پزشكي‌ در خدمت‌ خلفا و وزراء و اعيان‌ اسلامي‌ خدمت‌ مي‌كردند.&amp;lt;ref&amp;gt; همان.&amp;lt;/ref&amp;gt; به نظر دکتر علی‌اکبر ولایتی در کتاب &amp;quot;پویایی فرهنگ و تمدن اسلامی&amp;quot; توجه و علاقه‌مندی به آثار علمی‌‌ و پزشکی فرهنگ‌های کهن‌تر به ویژه یونانی در دوران خلافت عباسی به تشویق این پزشکان مسیحی درباری بود که به زبان یونانی و سریانی می‌‌خواندند یا سخن می‌‌گفتند.&amp;lt;ref&amp;gt; پویایی فرهنگ و تمدن اسلامی، علی‌اکبر ولایتی، ص 188.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کتاب طب و طبیب و تشریح نوشته علامه بزرگوار حسن زاده آملی به نقل از کتاب پزشکی نامه میرزا علی‌اکبر طبیب کرمانی آمده است: «در زمان ملوک بنی‌امیه و بنی‌عباس بعضی از اطبای یهود و نصارا از قبیل جویه یهودی و بختیشوع نصرانی را استخدام کردند و ترویج این فن شریف را می‌‌نمودند. هارون رشید و پسرش مامون را در طلب علوم فلسفه و طبیه رغبتی تمام بود، و مامون را بیشتر؛ چنان که از اطراف و اکناف عالم حکم به جمع آوری علماء و اصحاب معارف را می‌‌کرد و آن‌ها را بسیار گرامی‌‌ می‌‌داشت و کمال جدَ و جهد را در ترجمه کتب فلاسفه یونانی به زبان عربی می‌‌داشت. و مترجمینی که بر آن‌ها اعتماد بسیار می‌‌نمود چهار نفر بودند: حنین بن اسحاق عبادی، و یعقوب بن اسحاق کندی، و ثابت بن قره حرانی، و علم بن فرجان طبری. و مولفات فیثاغورس و افلاطون و ارسطاطالیس و بقراط و جالینوس را از زبان یونانی به زبان عربی ترجمه نمودند. و همچنین عبدالرحمن اموی ملقب به ناصر در اندلس نیز در ترجمه این علوم به نهایت راغب بود».&amp;lt;ref&amp;gt; طب و طبیب و تشریح، حسن حسن‌زاده آملی، نشر الف لام میم، چاپ اول، 1381، ص 61.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بین این‌ها حنین بن اسحاق جایگاه ویژه‌ای در ترجمه کتب طبی دارد. حنین ده سال پیش از مرگش نوشت که فقط از آثار جالینوس 95 اثر را به سُریانی و 34 اثر را به عربی برگردانده است.&amp;lt;ref&amp;gt; پزشکی، دانشنامه جهان اسلام.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''معرفی برخی از تالیفات برجسته مسلمانان در طب:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد زیاد آثار طبی مسلمانان به خودی خود نشان از اهتمام بلیغ آنان بدین دانش دارد آقای حسن منتصب مجابی در کتاب کتابشناسی طب سنتی دانشمندان شیعه، 850 اثر، تنها از آثار دانشمندان شیعه را معرفی نموده‌اند. ضمن این که منبع ایشان مطابق با اظهار خودشان موسوعه کتابشناسی الذریعه نوشته [[شیخ آقا بزرگ تهرانی]] است&amp;lt;ref&amp;gt; متون طب [[شیعه]] در تاریخ پزشکی، حسن منتصب مجابی؛ فصلنامه کتاب، شماره 49، بهار 81.&amp;lt;/ref&amp;gt; و با این وصف بایستی آثار [[شیعه]] در این رشته بسیار بیش از آنی باشد که در این کتاب گزارش شده چرا که شیخ آقا بزرگ گرچه سعی بلیغی در استعلام کتاب‌های موجود تا زمان خود و نیز ذکر کتاب‌ها در آثار دیگران نمود ولی دستیابی به مشخصات تمامی ‌‌آثار نوشته در دانشی که پیشینه‌ای به اندازه طول حیات اسلام دارد آن هم برای یک نفر عملا غیرممکن است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه ما در اینجا به معرفی آن‌ها می‌‌پردازیم چند نمونه از آثار برجسته مسلمانان در دانش طب است.&amp;lt;ref&amp;gt; در سال‌های اخیر در مجامع پزشکی کشورهای مختلف رویکرد دوباره و روزافزونی بدین آثار شده است برخی کتاب‌های مشهور طب قدیم هر از چندگاهی ترجمه جدید یا چاپ مجدد می‌‌شود و پاره‌ای از نسخه‌های خطی آثاری که تاکنون مورد توجه قرار نگرقته بود تصحیح و چاپ می‌‌گردند. برای اطلاع از این فهرست این کارهای ارزنده بنگرید: آشنایی با کتابنامه جامع طب اسلامی، حسین آشوری، پژوهش و حوزه، بهار و تابستان 1383 - شماره 17 و 18.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''العشر مقالات فی العین تالیف [[حنین بن اسحاق]] عبادی (م 264 ه):'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کتاب قدیمی‌‌ترین کتاب در چشم پزشکی است که اکنون در دست است. مولف این کتاب قریب دو قرن قبل از شیخ الرئیس می‌‌زیست. این کتاب بسیار مغتنم را دکتر ماکس مایر هوف (Max Meyerhof) به انگلیسی ترجمه کرده است که اصل و ترجمه با مقدمه‌ای بسیار سودمند در معرفی چند رساله و کتاب قدماء در «طب العیون» - یعنی چشم پزشکی - در سال 1927 م بسیار مرغوب و مطلوب به طبع رسیده است.&amp;lt;ref&amp;gt; طب و طبیب و تشریح، ص 43.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''المسائل فی الطب للمتعلمین:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کتاب نیز از تالیفات حنین بن اسحاق عبادی است. این کتاب به طریق سوال و جواب در فن نظری و فن عملی طب نوشته شده است. یکی از شاگردان حنین، خواهرزاده‌اش به نام جبیش اعسم برخی مطالب مهم بر کتاب مسائل حنین افزوده است و شیخ عبدالرحمن نیشابوری شرح مبسوطی بر آن نوشته و از کتب عمده طب بشمار می‌‌آید.&amp;lt;ref&amp;gt; طب و طبیب و تشریح، ص 62.&amp;lt;/ref&amp;gt; این کتاب با تحقیق محمد أبوریان، مرسی محمد عرب و جلال محمد موسی، توسط دارالکتاب المصری، دارالکتاب اللبنانی در سال 1978 م به چاپ رسیده است.&amp;lt;ref&amp;gt; آشنایی با کتابنامه جامع طب اسلامی، حسین آشوری، پژوهش و حوزه، بهار و تابستان 1383، شماره 17 و 18.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''فردوس الحکمه تالیف علی بن سهل بن ربن طبری (قرن سوم):'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين‌ كتاب‌ يك‌ دوره كامل‌ طب‌ و درمان‌ و بهداشت‌ را در بردارد و چون‌ از نخستين‌ كتاب‌هاي‌ طبى‌ اسلامى‌ است‌، نظرات‌ قدما نيز در آن‌ منعكس‌ است‌. ابن‌ ربن‌ در تأليفات‌ اين‌ كتاب‌ از آثار بقراط، جالينوس‌، ارسطو، يوحنا برماسويه‌، حنين‌ بن‌ اسحاق‌ و رساله‌هاي‌ هندي‌ و ديگر آثار گذشتگان‌ سود جسته‌ است‌. بخشى‌ از آن‌ نيز به‌ طب‌ هندي‌ اختصاص‌ دارد و تنها كتاب‌ از پيشينيان‌ است‌ كه‌ در طب‌ هندي‌ به‌ تفصيل‌ بحث‌ كرده‌ است‌. فردوس‌ الحكمة يكى‌ از كتب‌ معانى‌ و آغازين‌ طبى‌ در تمدن‌ اسلامى‌ است‌ كه‌ شيوه‌ی آن‌ مورد استفاده متأخران‌ قرار گرفته‌ است‌، چنان كه‌ هر يك‌ از آنان‌ به‌ مناسبتى‌ در آثار خود از آن‌ نام‌ برده‌اند: رازي‌ در الحاوي‌، قلانسى‌ در اقراباذين‌، ابن‌ بيطار در جامع‌ المفردات‌ الادوية والاغذية.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردوس‌ الحكمة با مقدمه‌اي‌ بسيار عالمانه‌ از روي‌ نسخ‌ برلين‌، بريتانيا و گوتا توسط محمد زبير صديقى‌ در 1928 م‌ در برلين‌ چاپ‌ شده‌ و هم‌ اكنون‌ در دسترس‌ است‌. ابن‌ ربن‌ خود آن‌ را به‌ سريانى‌ نيز ترجمه‌ كرده‌ بوده‌ است‌.&amp;lt;ref&amp;gt; ابن ربن، دایره المعارف بزرگ اسلامی، رضا انزابی نژاد، ج 3، تهران‌، 1374 ش‌.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''الحاوي الكبير في الطب تالیف زکریای رازی (م 320):'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کتاب را «الجامع الحاصر لصناعه الطب» و «الجامع الكبير» و «الجامع» نيز نامند.&amp;lt;ref&amp;gt; الذریعه، ج 6، ص 235.&amp;lt;/ref&amp;gt; این کتاب يك دوره كامل علم طب تا دوران رازي است كه در آن علاوه بر استفاده از نظریه‌ها، تجارب و تالیفات پزشکان قبل از خود به خصوص بقراط، دیسقوریدوس و جالینوس کلیه تجارب شخصی و بالینی خود را که در مدت طبابت در [[بغداد]] و ری کسب کرده بود به نگارش درآورده و همراه با شرح بیماری‌ها درباره آن‌ها اظهارنظر کرده است. اين كتاب دايره‌المعارف طبي است كه در آن از كليه شاخه‌هاي طب و اصول تداوي و بهداشت و بيماري شناسي و داروشناسي و اخلاق پزشکی بحث شده است.&amp;lt;ref&amp;gt; [http://itme.behdasht.gov.ir آشنایی با منابع مهم طب سنتی، پایگاه مرکز فرهنگ، آداب و میراث پزشکی].&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کتاب را بعد از [[مرگ]] وی خواهر رازی و برخی از شاگردانش به دستور ابن عمید وزیر از روی مطالب متفرقه او در علم طب و تعلیقاتش گردآوری نموده و مطابق با ترتیب کتاب‌های طبی تنظیم نمودند.&amp;lt;ref&amp;gt; الذریعه، [[آقا بزرگ تهرانی]]، ج 6، ص 235.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
كتاب الحاوي  شامل بیست و شش جلد می‌‌باشد و اکنون نسخ خطي متعدد آن در كتابخانه‌هاي معتبر عالم مانند كتابخانه ترجمه آكسفورد و كمبريج انگلستان و كتابخانه اسكوريال و كتابخانه موزه بريتانيا، كتابخانه مونيخ (استانبول) و كتابخانه سليمانيه (اسپانيا) و كتابخانه سليم آقا و كتابخانه شهيد علي پاشا (استانبول) و كتابخانه موصل و کتابخانه هندوستان و کتابخانه آستان قدس رضوي و كتابخانه مدرس و كتابخانه ملك در تهران موجود است.&amp;lt;ref&amp;gt; [http://itme.behdasht.gov.ir آشنایی با منابع مهم طب سنتی، پایگاه مرکز فرهنگ، آداب و میراث پزشکی].&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''کامل الصناعه علی بن عباس اهوازی (م 384 هـ):'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کتاب نیز یک دائرة المعارف طبی بزرگ است که اهوازی آن را برای ملک دیلمی؛ عضدالدوله نوشت و به همین خاطر به طب الملکی نیز شهرت یافته است. این دانشنامه پزشکی، از نظم و ترتیبی عالی برخوردار است. لوسين لكلر نويسنده معروف تاريخ طب (چاپ پاريس 1876 م) كه تعدادي از كتب طبي قديمي را مورد مطالعه قرار داده چنين معتقد است كه: &amp;quot;مولف كتاب ملكي با جرات توانسته است آنچه را كه يوناني‌ها نتوانسته‌اند كشف كنند، بدست آورد و دنباله كار آنان را تعقيب و در كتاب خود جميع معلومات طبي را جمع آوري نمايد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وي معتقد است كه: كتاب ملكي با حاوي رازي قابل مقايسه نيست چرا كه حاوي رازي ملخصي از جميع معلومات قديم و جديد مربوط به علم طب تا آن زمان را شامل مي‌باشد، در صورتي كه طب در كتاب ملكي به طور خاص و جامع بيان شده است، به اين معني كه تمام قسمت‌هاي اين كتاب منظم و جميع معلومات و گفته‌هايي را كه از سايرين اقتباس نموده به طور كامل انتقاد نموده است&amp;quot;.&amp;lt;ref&amp;gt; مقدمه کامل الصناعه.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
كتاب ملكي مشتمل بر دو قسمت است: قسمت اول در طب نظري و قسمت دوم در طب عملي و هر كدام از اين قسمت‌ها مشتمل بر ده مقاله و جمعاً تمام كتاب بيست مقاله است.&amp;lt;ref&amp;gt; مقدمه کامل الصناعه.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''قانون ابن سینا (م 428):'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قانون را باید ترکیبی علمی ‌‌از تجارب بالینی بوعلی، آثار و تعالیم جالینوس، بقراط، ارسطو و نوشته پزشکان ایرانی و مسلمان پیش از خود چون رازی، ابن ربن طبری و ابوسهل مسیحی دانست. کتاب مذکور را بزرگترین سند پزشکی جالینوسی می‌‌دانند، ولی مسائل نظری ارسطویی بر این اثر ارزشمند مسلط است. بوعلی در تشریح به ارسطو استناد می‌‌کرد. وی مبانی کلی طب را بر پایه‌ی آرای جالینوس و دارو گیاه‌شناسی‌اش را بر اساس نوشته‌های دیوسکوریوس (دارو گیاه‌شناس نامدار یونانی در قرن نخست میلادی) توضیح داده است. بوعلی به طب نظری و عملی نظر داشته است.&amp;lt;ref&amp;gt; قانون فی الطب/ ابوعلی سینا، فرشید امینی، علوم و فنون، تیر ماه 1388.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از بیداری غرب به دنبال جنگ‌های صلیبی طب منحصر به طب ابن سینا بود و کتاب قانون وی را در تمام مدارس تدریس می‌‌کردند و به زبان لاتینی شرح‌های بسیاری بر آن نوشتند.&amp;lt;ref&amp;gt; طب و طبیب و تشریح، 65.&amp;lt;/ref&amp;gt; ترجمه لاتینی قانون در اروپا مکرر چاپ شد. چنانچه در قرن شانزدهم بیش از بیست چاپ از آن وجود داشت.&amp;lt;ref&amp;gt; کارنامه اسلام، عبدالحسین زرین کوب، امیرکبیر، تهران، 1369، ص 54.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ذخیره خوارزمشاهی:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
كتاب ذخيره از مشروحترين كتب طبي پارسي است كه مولف آن سيد اسماعيل جرجاني (م 531) پس از قريب پنج قرن كه بيشتر مؤلفات طبي به تازي بوده، به پارسي تاليف نموده است.&amp;lt;ref&amp;gt; تاريخ طب در ايران قبل و بعد از اسلام، محمود نجم‌آبادي، نسخه الکترونیک، کمیته رایانه‌ای کردن طب و بهداشت، ص 796.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جرجانی خود در مقدمه کتابش در مورد جامعیت آن می‌‌گوید: &amp;quot;و هر کتابی را که اندر هر علمی ‌‌کرده‌اند، فایده‌ای و خاصیتی دیگر است و خاصیت این کتاب تمامی ‌‌است از بهر آن که قصد کرده آمده است تا اندر هر بابی آن چه طبیب را اندر آن باب بباید دانستن از علم و عمل به تمامی‌‌ یاد کرده، آید و معلوم است که بر این نسق هیچ کتابی موجود نیست و اگر چه اندر علم طب بسیار کتاب‌های بزرگ کرده‌اند، لکن هیچ کتابی نیست که طبیب از آن کتاب به کتاب‌های دیگر مستغنی گردد...&amp;quot;.&amp;lt;ref&amp;gt; ذخیره خوارزمشاهی، سید اسماعیل جرجانی، تصحیح محمدرضا محرری، فرهنگستان علوم پزشکی جمهوری اسلامی ‌‌ایران، مقدمه.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کتاب در ده بخش با موضوعاتی همچون: تعریف طب، شناخت امزجه، احوال تن، حفظ الصحه، شناخت امراض، تب و اقسام آن، علاج بیماری‌ها، پوست و زیبایی، زهزها و پادزهرها و دارو گیاه‌شناسی و غیره تنظیم شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[Category:نقش مسلمانان در دانش بشری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%AA%D8%B1&amp;diff=4026</id>
		<title>تواتر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%AA%D8%B1&amp;diff=4026"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییرمسیر[[متواتر]]&lt;br /&gt;
[[Category:مصطلح الحدیث]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%B9_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=4025</id>
		<title>منابع اخلاق اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%B9_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=4025"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;در لیست زیر سعی در فهرست نمودن منابع و ماخذ مشهورتر اخلاق اسلامی بوده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1- اخلاق-مراحل؛ عبدالله جوادی آملی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2- اخلاق؛ محمدتقی فلسفی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3- اخلاق اسلامي - ترجمه جلد پانزدهم [[بحارالانوار]]؛ محمدباقر کمره‌ای.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 4- اخلاق اسلامی؛ محمدعلی سادات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 5- اخلاق جنسی از دیدگاه اسلام؛ حمید محمد قاسمی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 6- اخلاق جنسی در اسلام و در جهان غرب؛ [[شهید مرتضی مطهری]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 7- اخلاق در قرآن؛ محمدتقی مصباح.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 8- [[اخلاق عملی]]؛ محمدرضا مهدوی کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 9- [[اخلاق محتشمی]]؛ محقق طوسی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 10- [[اخلاق ناصری]]؛ خواجه نصیرالدین طوسی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 11- اخلاق: ترجمه كتاب الاخلاق؛ سيد عبدالله شّبر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 12- استعاذه؛ سید عبدالحسین دستغیب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 13- اسلام و تعلیم و تربیت؛ محمدباقر حجتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 14- اصول و روش‌های تربیت در اسلام؛ سید احمد احمدی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 15- [[الأمان من الأخطار]]؛ سید ابن طاووس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 16- [[اوصاف الاشراف]]؛ خواجه نصیرالدین طوسی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 17- تعلیم و تربیت در اسلام؛ مرتضی مطهری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 18- [[تنبیه الخواطر]]؛ [[ورام بن ابی فراس ]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 19- تهذیب الاخلاق؛ ابوعلی احمد بن محمد بن یعقوب ابن مسکویه رازی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 20- [[ثواب الأعمال]] و عقاب الاعمال؛ [[شیخ صدوق]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 21- [[جامع السعادة]]؛ ملا مهدی نراقی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 22- [[جهاد اکبر]]؛ سید روح‌الله موسوی خمینی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 23- [[جهاد النفس وسايل الشيعه]]؛ حسن حر عاملي.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 24- چهل حدیث؛ سید روح الله موسوی خمینی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 25- [[خصال]]؛ شیخ صدوق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 26- خودشناسی برای خودسازی؛ محمدتقی مصباح یزدی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 27- دروس فلسفه اخلاق؛ محمدتقی مصباح.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 28- راه روشن؛ ترجمه المحجه: محمدصادق عارف.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 29- [[رسالة الحقوق]]؛ [[امام زین العابدین]] سجاد علیه‌السلام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 30- روش تربیتی در اسلام؛ محمد قطب ترجمه محمدمهدی جعفری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 31- رهاورد خرد ترجمه تحف العقول؛ ابن شعبه حرانى - ترجمه: پرويز اتابكى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 32- سیر و [[سلوک]] منسوب به علامه بحرالعلوم؛ طباطبائی نجفی - مهدی سید مرتضی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 33- شرح حدیث جنود عقل و جهل؛ سید روح‌الله موسوی خمینی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 34- [[صفات الشیعة]]؛ [[شیخ صدوق]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 35- طريق عملى تزكيه؛ محمد شجاعی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 36- [[عدة الداعی]]؛ ابن فهد حلی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 37- علم اخلاق اسلامی (گزیده کتاب جامع السعادات مولی مهدی نراقی)؛ سید جلال‌الدین مجتبوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 38- [[قلب سلیم]]؛ سید عبدالحسین دستغیب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 39- کودک از نظر وراثت و تربیت؛ محمدتقی فلسفی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 40- [[گناهان کبیره]]؛ سید عبدالحسین دستغیب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 41- مبانی شیوه‌های تربیت اسلامی؛ خسرو باقری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 42- مبانی نظری تزکیه؛ محمد شجاعی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 43- [[محاسبة النفس]]؛ علی بن موسی [[سید ابن طاووس]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 44- محاسبة النفس؛ تقی‌الدین ابراهیم بن علی کفعمی عاملی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 45- [[المحجة البیضاء]]؛ فیض كاشانی، محمد بن شاه مرتضی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 46- [[المراقبات]]؛ ميرزا جواد آقا ملکی تبریزی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 47- [[معراج السعاده]]؛ ملا احمد نراقی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 48- [[مکارم الاخلاق]]؛ حسن بن فضل طبرسی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 49- منازل السائرین؛ خواجه عبدالله انصاری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 50- [[المؤمن]]؛ [[الحسین بن سعید الاهوازی]] .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 51- نظام حقوقی زن در اسلام؛ مرتضی مطهری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 52- نگاهی دوباره به تربیت اسلامی؛ خسرو باقری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 53- [[ارشاد القلوب]]؛ [[حسن بن محمد الدیلمى]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 54- ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق؛ عبدالله بن محمد بن ابی‌بکر قلانسی.&lt;br /&gt;
[[Category:اخلاق]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82&amp;diff=4023</id>
		<title>فلسفه اخلاق</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82&amp;diff=4023"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''منبع:''' نشريه درس هايي از مكتب اسلام، سال 1376، ماه شهريور،‌ صفحه 24 - 29.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نویسنده:''' دكتر حسين حقاني زنجاني&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''اخلاق نظري و اخلاقي عملي'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علم [[اخلاق]] مجموعه اصولي معياري و سنجشي است كه شايسته است رفتار انسان ها مطابق آن  ها صورت گيرد و به عبارت ديگر: اصول اخلاقي راه رفتار پسنديده و هدف ها و انگيزه  ها را توضيح و ترسيم مي  نمايد.&amp;lt;ref&amp;gt; فلسفه اخلاق، ص 15. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اين رو علم اخلاق و به دو بخش اصلي و بنياني تقسيم مي  گردد و هر كدام از آن دو آثار و ويژگي هائي دارد كه آن ديگري فاقد آن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;بخش اول:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين كه انسان ها از نظر اخلاقي چه تكاليفي دارند و چه وظایفی خواه مادی يا معنوي، اجتماعي يا فردي و خانوادگي و غير آن در رابطه با ساير انسان ها عهده  دار است و بايد انجام دهند و چه چيزهائي را نبايد انجام دهند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;بخش دوم:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين كه اين تكاليف و وظائف را براي چه مقصودي بايد انجام دهد يا ندهد؟ و هدف و غايت اين وظائف و تكاليف چيست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخش اول در اصطلاح علماء علم اخلاق، اخلاق عملي و بخش دوم را اخلاق نظري و يا فلسفه اخلاق مي  نامند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس فلسفه اخلاق عين علم اخلاق نيست گر چه با آن در رابطه نزديكي قرار دارد زيرا علم اخلاق عام بوده، شامل هر دو بخش مي  گردد پس نسبت بين آن دو نسبت ميان عام و خاص است و فلسفه اخلاق يك بخشي از آن محسوب مي  گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به عبارت دقيق  تر مي  توان گفت نسبت فلسفه اخلاق (يعني اخلاق نظري) و اخلاق عملي نسبت ميان مبادي و غايت محسوب مي  گردد از اين رو لازم است قبل از هر چيز از اخلاق نظري بحث نمود زيرا بايد ابتدا غايت را شناخت سپس راه  هاي وصول به آن را مورد بررسي قرار داد.&amp;lt;ref&amp;gt; فلسفه اخلاق از ديدگاه قرآن... ص 16. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلسفه اخلاق از جهت رده  بندي علوم، داخل در فلسفه نظري مي  باشد و فلسفه نظري عبارت است از برداشت كلي از جهان و رابطه ذهن با خارج و داراي پنج جزء است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1- فلسفه اولي.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2- منطق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3- زيبائي شناسي.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 4- علم النفس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 5- علم اخلاق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس هر حكم و اثر و يا ويژگي كه فلسفه (به عنوان پدر) دارد در اجزاء آن (به عنوان فرزند) از جمله علم اخلاق و در نتيجه فلسفه اخلاق نيز جاري و ساري است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نتيجه علم اخلاق و به دنبال آن دو بخش اخلاق عملي و نظري (و فلسفه اخلاق) رابطه نزديكي با فعل و عمل و وظيفه و تكليف انسان ها وجود دارد و علم اخلاق در زمينه فعل و عمل انساني متجلي مي  گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحقيق و بررسي طبيعي و علمي در مورد علم اخلاق و يافتن آثار و ويژگي هاي آن در مقايسه با ساير علوم ما را رهنمون مي  گردد به اين كه افعال انسان ها را از جهات گوناگون مورد مداقه قرار دهيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''اقسام افعال انسان ها'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به طور كلي ما مي  دانيم كه افعال انسان ها به يك نسق نيست، افعال انسان ها سه  گونه  اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1- افعال اخلاقي.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2- افعال طبيعي.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3- افعال عادي.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمونه  هاي عملي و توضيح اين سه قسم و موارد آن براي همه ما تا حدودي روشن و واضح است و نياز به تفصيل زياد ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آري بيان آثار و ويژگي هر يك از اقسام سه  گانه بالا و بيان فرق بين آن ها نياز به توضيح دارد به اين ترتيب كه عمل اخلاقي قابل ستايش و تحسين هستند برخلاف عمل عادي بشري. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس انسان ها براي اعمال اخلاقي، ارزش قائل بوده و افعال اخلاقي مثل احسان به مستمندان و محبت به غير و غير اين ها از افعال اخلاقي در وجدان بشري ارزشمند از نوع ارزشمندي يك كارگر در برابر كارش مثلاً نيست زيرا اين ارزش، ارزش مادي و سبب استحقاق مبلغي پول يا كالا در مقابل كارِ كارگر مثلاً نيست و ارزش كار اخلاقي فوق اين ارزش ها بوده، با پول و كالاي مادي قابل مقايسه نمي  باشد مثل شهادت در راه خدا و نقد جان باختن براي احياء دين محمدي صلي  الله  عليه  و  آله از قبيل ارزش مادي نيست، بلكه ارزش معنوي دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حال اين سؤال اساسي و منطقي در اين جا مطرح مي  گردد كه پس توجيه اين ارزش ها چگونه است؟ يعني با چه فلسفه و يا با چه مكتبي و معياري (انساني، ديني يا عقلي و وجداني) مي  توانيم اين ارزش ها را توجيه كنيم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از اين كه پاسخ اين سؤال را بررسي كنيم، ناچار بايد نمونه  ها و مثال هائي براي اثبات اخلاقي بودن برخي از افعال و كارهاي انسان  ها را در اين جا ذكر نمائيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف- عفو و گذشت در انسان ها يكي از اعمال و افعال قابل ستايش و تحسين مي  باشد يعني انساني فرض كنيم كه به گردن ديگري حقي دارد مثلاً او را آزرده باشد و يا طلبي از او داشته باشد در اين هنگام او مي  تواند از حق خود نگذرد و مي  تواند از حق خود بگذرد و او را عفو نمايد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و لذا در دين اسلام و قوانين آن مي  بينيم كه عفو را يكي از صفات حميده و پسنديده انسان ها در رابطه با ديگران به حساب آورده است چنان كه از رسول خدا صلي  الله  عليه  و  آله چنين نقل شده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;I&amp;gt;«ثَلاثٌ مِنْ مَكارِمِ الأَخْلاقِ: يَصِلُ مَنْ قَطَعَكَ وَ تُعْطِي مَنْ حَرَمَكَ وَ تَعْفُو مِمَّنْ ظَلَمَكَ»&amp;lt;/I&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt; [[تحف العقول]]، در باب مواعظ النبي و حِكَمِهِ. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يعني: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه چيز از اخلاق بزرگوارانه است: يكي اين كه با كسي كه با تو قطع رابطه كرده است، بپيوندي و به آن كه تو را محروم ساخته ببخشي و كسي را كه به تو ظلم كرده است، عفو نمائي.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب- حق شناسي و وفاداري يعني در مقابل احسان كسي به اين نحو كه او را تا آخر عمر فراموش نكردن و نيكي او را قدرداني نمودن يكي از افعال اخلاقي نيكو و پسنديده انساني است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قرآن مجيد در [[سوره الرحمن]] آيه 60 مي  فرمايد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هَلْ جَزاءُ الإِحْسانِ اِلاَّ الإِحْسانُ» يعني آيا جزاي نيكي جز نيكي است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس نيكي در مقابل نيكي يك اصل اخلاقي فطري است كه قرآن آن را يادآور مي  شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج- ترحم به حيوانات حتي حيواناتي كه پليد هستند و آن پليدي منافاتي با ترحم به آن ها ندارد مثلاً سگ به جهت داشتن ميكروب در لعاب دهانش يا در همه بدنش و يا به جهات ديگري مي  گوئيم كه پليد است، بايد از آن اجتناب نمود اين، منافات ندارد به اين كه اين حيوان قابل ترحم است پس ترحم به حيوان گرسنه و يا تشنه جزء افعال اخلاقي انسان ها محسوب مي  شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردي از بياباني مي  گذشت سگي را ديد كه از شدت تشنگي زبانش را به خاك هاي نمناك مي  مالد در آن جا چاه آبي بود مرد كفش خود را به دستار شالي بست و آن را فرستاد به ته چاه و از آن آب كشيد و بعد با دست خودش آب به اين حيوان داد و او را سيراب و از [[مرگ]] حتمي نجات داد [[وحی]] به پيامبر زمانش رسيد كه خدا كار اين انسان را پاداش مي  دهد و اين عمل نزد خداوند داراي ارزش و بها است (شَكَر اللّه له وادْخَله الجنة) خداوند از عمل نيك اين مرد قدرداني نمود و او را به پاس اين عمل اخلاقي و پسنديده به [[بهشت]] برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سعدي در در كتاب بوستان در توضيح اين حديث شريف اشعاري سروده است كه مي  گويد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يكي در بيابان سگي تشنه يافت × برون از رمق در حياتش نيافت × كُله دلو كرد آن پسنديده كيش × چه حبل اندر آن بست دستار خويش × به خدمت ميان بست و بازو گشاد × كه داور گناهان او عفو كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نتيجه اين [[حديث]] و حاصل آن اين است كه اين عمل، عمل اخلاقي بوده، نزد خداوند و خلق ارزش دارد از اين جهت در دعاي [[مكارم  الأخلاق]] كه يكي از دعاهاي [[صحيفه سجاديه]]&amp;lt;ref&amp;gt;  [[صحیفه سجادیه]] کتابی است جامع و دعاهائی با مضامین بسیار عالی و لطیف در موضوعات مختلف رابطه انسان ها با یکدیگر و رابطه انسان ها با خالق خویش. این مجموعه دعاهای پرمحتوا منسوب به امام علی بن الحسین علیه السلام معروف به [[امام زین العابدین]]، امام چهارم شیعیان است که از صدر اسلام مورد توجه علماء و بزرگان بوده، بعد از [[قرآن]] تنها مجموعه ای است که از اواخر قرن اول و اوائل قرن دوم هجری به صورت تالیف و تصنیف باقی مانده است و پس از قرآن قدیمی ترین کتاب شیعی که از اول به صورت تالیف کتابی به وجود آمده و اکنون در دست ما است همان صحیفه سجادیه است که جناب زید بن علی بن الحسین علیه السلام وقتی که در جنگ با امویان در بیابان معروف به «فخ» نزدیک شهر [[مکه]] [[شهید]] گردید، همین کتاب همراهش بود و آن را به کسی سپرد و از آن دو نسخه موجود بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; است اين گونه از پيامبر نقل كرده مي  فرمايد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بُعِثْتُ لاُتَمِّمَ مَكارِمَ الأَخْلاق».&amp;lt;ref&amp;gt; [[سفينة  البحار]]، ج 1، ص 411 - [[محجة  البيضاء]]، ج 4، ص 121 - [[علم  اليقين]]، ص 439.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به روايت ديگر شيعي: «عَلَيْكُمْ بِمَكارِمِ الأَخْلاق فَاِنَّ رَبِّي بَعَثَنِي بِها» يعني من مبعوث گشتم كه اصول اخلاقي را براي جامعه انسان ها تتميم و تكميل نمايم و بر شما است كه اين اصول اخلاقي را عمل نمائيد زيرا پروردگار من مرا بر اساس اين اصول گرانقدر مبعوث گردانيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس [[امام سجاد]] عليه  السلام به دنبال اين روايات جملاتي بسيار لطيف كه مي  تواند شاهد گوياي اخلاقي بودن برخي از افعال باشد مي  فرمايد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اللّهُمَّ صَلِّ عَلي محمَّدٍ و آلِهِ و سَدِّدْنِي لاَنْ اُعارِضَ مَنْ غَشَّنِي بِالنُصْحِ وَ اُجْزِيَ مَنْ هَجَرَنِي بِالبِرِّ و اُثِيبَ مَنْ حَرَمَنِي بِالبَذْلِ و اُكافِيَ مَنْ قَطَعَنِي بِالصِّلَةِ».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يعني پروردگارا درود بفرست بر پيامبر و خاندانش و به من توفيق بده كه با آن كساني را كه مرا ترك كردند با آن ها مقابله به مثل نكنم، بلكه با بر و نيكي با آن ها مقابله نمايم و پاداش نيكو دهم آن كه مرا محروم كرد و مكافات ندهم هر كس را كه با من قطع رابطه مي  كند ارحام و دوستاني كه [[قطع صله رحم]] يا قطع صله مودت مي  كنند، به اين كه رابطه را با آن ها برقرار كنم آن ها مي  برند و من پيوند كنم! مكافات من اين باشد كه آن ها اين رابطه را مي  برند و من در مقابل وصل كنم آن ها فصل مي  كند و من وصل كنم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آيا اين نوع دعاها و درخواست ها از پروردگار حكايت از حد اعلاي محبت به خلق و [[احسان]] به غير نمي  نمايد؟ آيا اين امور ارزش دارد يا نه؟ قطعا ارزش دارد و ارزش آن مادي نيست، بلكه معنوي است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تواريخ معتبر اسلامي نقل شده است كه روزي [[مالک اشتر]] از بازار كوفه مي  گذشت فردي از بازاريان كه مالك اشتر را نمي  شناخت كيسه زباله  اي به سر و صورت مالك انداخت مالك اعتنائي نكرد و شخص ديگري كه نظاره گر اين جريان بود، به آن مرد گفت: آيا شناختي كي بود كه كيسه زباله را تو به سر و صورت او انداختي؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: نشناختم. گفت: او مالك اشتر نخعي بود فرمانده كل سپاه [[امام علی]] عليه  السلام بدنش به لرزه افتاد و گفت: قبل از اين كه او تصميمي درباره تو بگيرد از او عذرخواهي كن به عقبش رفت، ديد داخل [[مسجد]] شد شروع به [[نماز]] كرد، دو ركعت نماز خواند صبر كرد تا سلام داد، پس سلام داده افتاد به التماس مالك گفت: به خدا قسم نمي  خواستم به مسجد بيايم مسجد نيامدم جز اين كه دو ركعت نماز بخوانم و بعد درباره تو دعا كنم كه خداوند از [[گناه]] تو بگذرد و تو را هدايت نمايد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[Category:اخلاق]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AA%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%AA%DB%8C&amp;diff=4022</id>
		<title>توحید صفاتی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AA%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%AA%DB%8C&amp;diff=4022"/>
		<updated>2012-07-16T13:41:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''منبع:''' توحيد از ديدگاه آيات و روايات ، جلد 1، صفحه 27&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نویسنده:''' جعفر كريمى &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توحيد صفاتى يعنى، اعتقاد به اين  كه صفات خداوند عين ذات او و عين يكديگرند. و همان گونه كه ذات او ازلى و ابدى است، صفات ذاتى او همچون علم و قدرت نيز ازلى و ابدى مى باشد و اين  چنين نيست كه اين صفات، زايد بر ذاتش بوده و جنبه عارض و معروض داشته باشد، بلكه عين ذات اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به  طور مثال، اگر مى گوييم خدا عالم است، به  اين معنا نيست كه علم خدا بر ذاتش عارض شده، بلكه به اين معناست كه خدا عين علم است، اما درباره موجودى مانند انسان، صفات علم و قدرت، خارج از ذات و حقيقت وجود او مى باشد؛ زيرا در زمانى فاقد اين صفات و در زمانى ديگر واجد آن‌ها مى شود. از سوى ديگر، صفات خدا نيز از يكديگر جدا نبوده، بلكه هر يك از صفات او عين ديگرى است؛ يعنى، حقيقت علم او غير از قدرتش نيست، بلكه سراسر وجود او علم و قدرت و ديگر صفات ذاتى او مى باشد و تمام صفات او عين يكديگرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قرآن كريم]] در مقام بيان تنزيه خداوند از هر گونه توصيف شرك آلود مى فرمايد: «سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره صافات]](37)، آيه 180.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ منزه است پروردگارت؛ پروردگار باعزت (و قدرت)، از توصيف هايى كه آنان مى كنند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوبصير مى گويد: از [[امام صادق]] عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: «لَمْ يَزَلِ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ رَبُّنا وَالْعِلْمُ ذاتُهُ وَلامَعْلُومَ وَالسَّمْعُ ذاتُهُ وَلامَسْمُوعَ وَالْبَصَرُ ذاتُهُ وَلامُبْصَرَ وَالْقُدْرَةُ ذاتُهُ وَلامَقْدُورَ...&amp;lt;ref&amp;gt; التوحيد، [[شيخ صدوق]]، ص 139.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ پيوسته خداى ما عالم و علم او عين ذاتش بوده، با اين  كه معلومى (جهان) نبود و شنوايى و بينايى و توانايى عين ذات او بود، هر چند چيزى از شنيدنى ها و ديدنى ها و آنچه متعلق قدرت قرار گيرد، وجود نداشت».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دلايل اتحاد ذات خدا با صفات او'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;1. كمال مطلق و نامحدود بودن ذات حق :&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند وجودى نامحدود و بى نهايت از هر جهت است از اين رو، هيچ صفت كمالى بيرون از ذات او وجود ندارد و هر چه هست، در ذات او جمع است. و اگر صفات ما همانند علم و قدرت، زايد بر ذات ما هستند، دليل آن محدوديت ماست كه روزى فاقد آن‌ها و روزى دارنده آن‌ها هستيم و نيز هر يك از صفات علم و قدرت در وجود ما جداى از يكديگرند؛ چرا كه قدرت مربوط به جسم و علم مربوط به [[روح]] ماست. اما در ذات نامحدود خداوند، كه كمال مطلق مى باشد و دومى براى او قابل تصور نيست، هيچ صفتى خارج از آن نمى توان تصور كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت [[امام على]] عليه السلام در نفى صفات زايد بر ذات خداوند مى فرمايد: «مَنْ وَصَفَهُ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ وَ مَنْ عَدَّهُ فَقَدْ ابْطَلَ ازَلَهُ وَ مَنْ قالَ كَيْفَ فَقَدِ اسْتَوْصَفَهُ وَ مَنْ قالَ ايْنَ فَقَدْ حَيَّزَهُ، عالِمٌ اذْ لا مَعْلُومَ وَ رَبٌّ اذْ لا مَرْبُوبَ وَ قادِرٌ اذْ لا مَقْدُورَ&amp;lt;ref&amp;gt; [[نهج  البلاغه]]، خطبه 152.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ كسى كه او را (به صفات زايد بر ذات) توصيف نمايد، او را محدود دانسته و كسى كه او را محدود داند، او را شمارش كرده و كسى كه او را شمارش كند، ازلى بودن او را ابطال نموده و كسى كه بگويد چگونه است، او را (به صفات زايد بر ذات) توصيف كرده و كسى كه بگويد كجاست، مكانى براى او قرار داده است. دانا و پروردگار و توانا بوده، آن‌گاه كه معلوم و پرورده شده و مقدورى نبوده. (زيرا ذات او عين كمالات است.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;2- راه نداشتن تركيب در ذات خداوند:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نتيجه يگانگى ذات و صفات، پيراسته بودن ذات خداوند از هر گونه جزء داشتن است، در صورتى كه اگر ذات او را غير از صفات او و آن دو را عارض و معروض يكديگر بدانيم و يا صفات او را از هم ديگر جدا بدانيم، نتيجه اش دوگانگى و تركيب خواهد بود. و موجود مركب از ذات و صفات، به اجزاى خويش نيازمند است، در حالى  كه پيش از اين ثابت شد كه هيچ گونه تركيب خارجى و عقلى در ذات پاك خداوند راه ندارد و او از هر احتياج و نيازى پيراسته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت على عليه السلام مى فرمايد: «وَ كَمالُ الْاخْلاصِ لَهُ نَفْىُ الصِّفاتِ عَنْهُ لِشَهادَةِ كُلِّ صِفَةٍ انَّها غَيْرُالْمَوْصُوفِ وَ شَهادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ انَّهُ غَيْرُالصِّفَةِ، فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ&amp;lt;ref&amp;gt; نهج  البلاغه، خطبه 1.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ توحيد خالص، پيراستن او از صفات (زايد بر ذات) است؛ زيرا هر صفتى گواهى مى دهد كه با موصوف خود مغايرت دارد و هر موصوفى گواهى مى دهد كه وجود او غير از وجود صفت است. پس هر كس خدا را توصيف كند (و صفات او را زايد بر ذات او بداند)، پس او را با چيزى (قديم ديگرى) همراه ساخته و در نتيجه، او را دوگانه دانسته است و آن كس كه او را دوگانه بداند (و بگويد ذات او غير از صفت است)، براى او جزئى قايل شده و كسى كه اجزايى براى او تصور كند، او را درست نشناخته است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''آيا تعدد صفات با بساطت ذات، منافات دارد؟'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به بسيط بودن ذات خداوند و پيراستگى او از هر گونه جزء داشتن، اكنون اين سؤال مطرح مى شود كه چگونه براى خداوند، صفات متعددى مانند علم، قدرت، حيات و... را اثبات مى نماييم و آيا نتيجه تعدد صفات، تركيب ذات پاك خداوند با اين صفات گوناگون است؟ در پاسخ، بايد گفت: هر چند خداوند ذات بسيطى است كه هيچ گونه تكثرى در آن راه ندارد، اما [[عقل]] انسان با توجه به نوعى از كمال كه آن را درك مى كند، آن را با قيد «نامتناهى» به خدا نسبت مى دهد و به دليل همين محدوديت عقلى ماست كه صفات متعدد را به خداوند نسبت مى دهيم، وگرنه در عالم خارج، صفاتى متعدد و جدا از ذات خداوند وجود ندارد و اين جدايى تنها در عالمِ مفهوم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام صادق]] عليه السلام در توصيف خداوند، مى فرمايد: «رَبُّنا نُورِىُّ الذَّاتِ، عالِمُ الذَّاتِ، صَمَدِىُّ الذَّاتِ&amp;lt;ref&amp;gt; التوحيد، ص 140.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ پروردگار ما ذاتش سراپا نور است، تمام ذاتش عالم است، تمام ذاتش صمد است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نظريه جدايى صفات خدا از ذات او'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يكى از ديدگاه ها درباره صفات ذات خدا، نظريه گروهى به نام اشاعره (پيروان ابوالحسن اشعرى) است كه گفته اند: صفات الهى چيزى خارج از ذات اويند همواره ملازم با ذات خدا بوده و همانند او، قديم و ازلى اند. اينان معتقد به «قدماى هشت گانه» شده اند كه عبارت است از ذات الهى، به اضافه هفت صفت ذاتى و قديم ديگر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نقد اين نظريه''' &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يكى از اشكالات وارد بر نظريه اشاعره اين است كه اگر هر يك از صفات الهى داراى مصداق هايى خارج از ذات الهى و بى نياز از آفريننده فرض شوند، در اين صورت قديم و واجب بالذات، منحصر به ذات خداوند نمى باشد و بايد به جاى يك قديم ازلى، معتقد به هشت واجب و قديم گرديد. و اين با توحيد ذات سازگارى ندارد و موجب شرك در ذات است كه هيچ مسلمانى نمى تواند به آن ملتزم گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسين بن خالد مى گويد: از حضرت امام على بن موسى الرضا عليه السلام شنيدم كه فرمود: پيوسته از ازل، خداوند تبارك و تعالى عالم، قادر، حى، قديم، شنوا و بينا بوده است. پس من گفتم: اى فرزند [[رسول خدا]]، گروهى مى گويند كه خداوند عزوجل از ازل عالم به علمى است، قادر به قدرتى است، داراى حياتى است، قديم به قدمتى است، سميع به سمعى است و بينا به بينايى است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام عليه السلام فرمود: هر كس اين را بگويد و به آن معتقد گردد، پس همراه خدا، خدايان ديگرى انتخاب كرده و بهره اى از ولايت ما ندارد. آنگاه فرمود: خداوند عزوجل پيوسته از ازل، علم، قدرت، حيات، قديم بودن، شنوايى و بينايى جزو ذاتش بوده و او بلندمرتبه و بزرگ تر است از آن  چه مشركان و تشبيه كنندگان مى گويند.&amp;lt;ref&amp;gt; التوحيد، ص 140.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشكال دوم بر نظريه [[اشاعره]] اين است كه اگر هر يك از [[صفات الهى]] مصداق و مابه  ازاى جداگانه اى داشته باشد يا اين است كه مصاديق آن‌ها در داخل ذات الهى فرض مى شوند كه لازمه اش اين است كه ذات الهى مركب  از اجزا باشد و قبلًا ثابت كرديم كه چنين چيزى محال است. و يا اين كه مصاديق آن‌ها خارج از ذات الهى و آفريده خدا تصور مى شود كه مستلزم آن است كه ذات الهى كه طبق فرض، فاقد اين صفات است، آن‌ها را بيافريند و سپس به آن‌ها متصف گردد. در صورتى كه محال است علت هستى  بخش در ذات خود، فاقد كمالات مخلوقاتش باشد و يا براى رسيدن به صفاتى همچون علم، حيات و قدرت، از آفريدگانش استمداد بگيرد و به آن‌ها نيازمند باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[Category:توحید]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D8%AF%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF_%D8%B4%DB%8C%D8%B9%D9%87&amp;diff=4020</id>
		<title>خدا در اعتقاد شیعه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AE%D8%AF%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF_%D8%B4%DB%8C%D8%B9%D9%87&amp;diff=4020"/>
		<updated>2012-07-16T13:40:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''منبع:''' اعتقادات علامه مجلسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ترجمه:''' سید حسن بنی‌طبا با اندکی تلخیص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن زیر بخشی از کتاب اعتقادات [[علامه مجلسی]] است که ایشان آن را با تبحر و آشنایی زیادی که با روایات [[اهل بیت]] عصمت و طهارت دارند، تنظیم نموده‌اند. لذا با توجه به مستندبودن آن به روایت از بهترین منابعی است که بیانگر اعتقاد [[شیعه]] در این مورد باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بدان که، از جمله اموری که به وسیله آیات و [[احادیث]] متواتره در دین ثابت شده اینست که: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداوند تعالی: یکی است و در ملک و سلطنت خویش شریکی ندارد و عبادت و بندگی برای غیر او جایز نمی‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداوند در خلقت از کسی یاری نگرفته و ذات مقدسش واحد و یگانه و بی‌نظیر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداوند صفات زائد بر ذات ندارد، بلکه صفات او عین ذات اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداوند ازلی و ابدی است یعنی اول است و قبلی برای او متصور نیست و آخر است و بعدی برای او متصور نیست و از ازل تا ابد وجود داشته و دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداوند جسم و جسمانی نیست و احتیاج به زمان و مکان ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداوند زنده است و صفت زندگی عین ذات اوست نه زائد بر ذاتش و چگونگی ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداوند صاحب اراده است، بدون آن که به دل چیزی گذرانده و یا فکر کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداوند بر هر چیز توانا است و اگر اراده کند بدون احتیاج به ماده و زمان، می‌تواند خلق کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداوند تعالی به تمام چیزها، چه جزئی باشد و چه کلی عالم است و علم او به اشیاء (که در گذشته باشند و چه در آینده) یکسان است و علم او به مخلوقاتش (چه قبل و چه بعد از خلقت) تغییر نکرده و نمی‌کند و هیچ ذره‌ای در زمین و آسمان از علم او غایب نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداوند تعالی بدون [[حکمت]] و مصلحت و بیهوده هیچ کاری را انجام نمی‌دهد و به هیچ کس ظلم نمی‌کند، به هیچ کس را به چیزی که طاقت انجام آن را نداشته باشد تکلیف نمی‌کند، و تکلیفی که به بندگانش کرده برای مصلحت و منفعت خود ایشان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خداوند به بندگانش در انجام کارها و عدم انجام آن اختیار داده است و مردم را در افعال اختیاری مجبور نکرده است، لکن تمام امور را به هم به بندگان واگذار نکرده‌ بلکه مطلب حد مابین جبر و تفویض است. اگر کسی بگوید که مردم در امور خودشان مجبورند این قول مستلزم جواز ظلم برای خداوند است و ظلم بر خدا قبیح و محال است و این سخن کفر است. و اگر گفته شود که خداوند در کار بندگانش هیچ دخالتی ندارد و نمی‌تواند کم و زیاد یا جلوگیری و یا کمک نماید، این هم قول کفر است. خداوند تعالی برای بعضی از مردم وسایل راه خیر و [[ایمان]] را فراهم می‌کند و توفیقات خود را شامل آن‌ها می‌گرداند و بعضی از آن‌ها را هم شامل این توفیقات نکرده و یاری نمی‌کند و این در زبان شرع «اضلال» نامیده شده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و باید دانست که دادن توفیقات به مؤمنین سبب جبر آن‌ها در ایمان و کار خیر نمی‌شود و نیز ندادن توفیقات به کفار و فاسقین سبب جبر آن‌ها در کفر و فسق نمی‌شود، مثلاً اگر اربابی به غلام خود امر کند که اگر این کار را نکردی، تو را مجازات خواهم کرد، حال اگر آن بنده آن کار را نکرد و با امر مولایش مخالفت نمود و در نتیجه مولایش او را مجازات کرد، عاقلان مجازات او را زشت و بد نمی‌شمارند، بلکه می‌گویند، تقصیر از بنده است نه از مولا. و اگر همین مولی که امری به بنده خود کرده است، وعده‌‌های نیکویی هم برای مزد آن عمل بدهد و تهدیداتی هم بر ترک آن نماید و کسی را هم برای یادآوری کار او، نماینده خود کند، با همه این‌ها عقلا بالوجدان می‌دانند که این بنده مجبور در آن عمل نمی‌شود. اخبار اهل بیت هم بر همین دلالت دارد.&lt;br /&gt;
[[Category:توحید]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B1%D8%A7%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C&amp;diff=4019</id>
		<title>راه های خداشناسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B1%D8%A7%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C&amp;diff=4019"/>
		<updated>2012-07-16T13:40:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''منبع:''' شیعه در اسلام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نویسنده:''' [[علامه طباطبائی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خداشناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نظرى به جهان هستى و واقعيت؛ ضرورت وجود خداوند'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درك و شعور انسان كه با پيدايش او توأم است در نخستين گامى كه برمى‌دارد هستى خداى جهان و جهانيان را بر وى روشن مى‌سازد؛ زيرا به رغم آنان كه در هستى خود و در همه چيز اظهار شك و ترديد مى‌كنند و جهان هستى را خيال و پندار مى‌نامند. ما مى‌دانيم يك فرد انسان در آغاز پيدايش خود كه با درك و شعور توأم است، خود و جهان را مى‌يابد؛ يعنى شك ندارد كه او هست و چيزهاى ديگرى جز او هست و تا انسان، انسان است اين درك و علم در او هست و هيچ‌گونه ترديد برنمى‌دارد و تغيير نمى‌پذيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين واقعيت و هستى كه انسان در برابر سوفسطى و شكاك اثبات مى‌كند ثابت است و هرگز بطلان نمى‌پذيرد؛ يعنى سخن سوفسطى و شكاك كه در حقيقت نفى واقعيت مى‌كند هرگز و هيچ‌گاه درست نيست پس جهان هستى واقعيت ثابتى دربر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولى هر يك از اين پديده‌هاى واقعيت‌دار كه در جهان مى‌بينيم دير يا زود واقعيت را از دست مى‌دهد و نابود مى‌شود و از اينجا روشن مى‌شود كه جهان مشهود و اجزاء آن خودشان عين واقعيت (كه بطلان‌پذير نيست) نيستند بلكه به واقعيتى ثابت تكيه داده با آن واقعيت، واقعيت‌دار مى‌شود و به واسطه آن داراى هستى مى‌گردند و تا با آن ارتباط و اتصال دارند با هستى آن هستند و همين كه از آن بريدند نابود مى‌شوند ما اين واقعيت ثابت بطلان‌ناپذير را «واجب الوجود» خدا مى‌ناميم.&amp;lt;ref&amp;gt; آیه 10 [[سوره ابراهيم]] به همین روش به اثبات وجود خدا و [[توحید]] ربوبیت می‌پردازد. به مقاله (توحید ربوبیت) در همین دانشنامه رجوع کنید. «قَالَتْ رُسُلُهُمْأَ فىِ اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ...؛ رسولان فرستاده شده به آن‌ها گفتند: آيا مى‌شود در خدا شك كرد خدايى كه فاطر آسمان‌ها و زمين است...». (سوره ابراهيم، آيه 10)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نظرى ديگر از راه ارتباط انسان و جهان'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راهى كه در فصل گذشته براى اثبات وجود خدا پيموده شد، راهى است بسيار ساده و روشن كه انسان با نهاد خدادادى خود آن را مى‌پيمايد و هيچ‌گونه پيچ و خم ندارد، ولى بيشتر مردم به واسطه اشتغال مداوم كه به ماديات دارند و استغراقى كه در لذايذ محسوسه پيدا كرده‌اند رجوع به نهاد خدادادى و فطرت ساده و بى‌آلايش برايشان بسيار سخت و سنگين مى‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اين روى [[اسلام]] كه آيين پاك خود را همگانى معرفى مى‌كند و همه را در برابر مقاصد دينى مساوى مى‌داند اثبات وجود خدا را با اين گونه مردم از راه ديگر در ميان مى‌نهد و از همان راهى كه فطرت ساده را از توجه مردم به دور داشته با ايشان سخن گفته خدا را مى‌شناساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قرآن كريم]] خداشناسى را از راه‌هاى مختلف به عامه مردم تعليم مى‌دهد و بيشتر از همه افكارشان را به آفرينش جهان و نظام كه در جهان حكومت مى‌كند معطوف مى‌دارد و به مطالعه آفاق و انفس دعوت مى‌نمايد؛ زيرا انسان در زندگى چند روزه خود هر راهى را پيش گيرد و در هر حالى كه مستغرق شود از جهان آفرينش و نظامى كه در آن حكومت مى‌كند بيرون نخواهد بود و شعور و ادراك وى از تماشاى صحنه شگفت‌آور آسمان و زمين چشم نخواهد پوشيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين جهان پهناور هستى كه پيش چشم ماست (چنان كه مى‌دانيم) هر يك از اجزاى آن و مجموع آن‌ها پيوسته در معرض تغيير و تبديل مى‌باشد و هر لحظه در شكل تازه و بى‌سابقه‌اى جلوه مى‌كند. و تحت تأثير قوانين استثناناپذير لباس تحقق مى‌پوشد و از دورترين كهكشان‌ها گرفته تا كوچكترين ذره‌اى كه اجزاى جهان را تشكيل مى‌دهد هر كدام متضمن نظامى است واضح كه با قوانين استثناناپذير خود به طور حيرت‌انگيزى در جريان مى‌باشد و شعاع عملى خود را از پست‌ترين وضع به سوى كاملترين حالات سوق مى‌دهد و به هدف كمال مى‌رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بالاتر از نظام‌هاى خصوصى، نظام‌هاى عمومى‌تر و بالاخره نظام همگانى جهانى كه اجزاى بيرون از شمار جهان را به همديگر ربط مى‌دهد و نظام‌هاى جزئى را به هم مى‌پيوندد و در جريان مداوم خود هرگز استثنا نمى‌پذيرد و اختلال برنمى‌دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظام آفرينش اگر انسانى را مثلاً در زمين جاى مى‌دهد ساختمان وجودش را طورى تركيب مى‌كند كه با محيط زندگى خود سازش كند و محيط زندگى وى را طورى ترتيب مى‌دهد كه مانند دايه‌اى با مهر و عطوفت به پرورشش پرداخته آفتاب و ماه و ستارگان و آب و خاك و شب و روز و فصول سال و ابر و باد و باران و گنجينه‌هاى زيرزمينى و روى زمينى و بالاخره همه سرمايه و نيروى خود را در راه آسايش و آرامش خاطر وى گذاشته به كار مى‌بندد. ما چنين ارتباط و سازشى را ميان هر پديده و ميان همسايگان دور و نزديك و خانه‌اى كه در آن زندگى مى‌كند مى‌يابيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين گونه پيوستگى و به همبستگى در تجهيزات داخلى هر يك از پديده‌هاى جهان نيز پيداست. آفرينش اگر براى انسان نان داده براى تحصيل آن پاى و براى گرفتن آن دست و براى خوردن آن دهان و براى جويدن آن دندان داده است و آن را با يك رشته وسائلى كه مانند حلقه‌هاى زنجير به هم پيوسته‌اند. به هدف كمالى اين آفريده (بقا و كمال) مرتبط ساخته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشمندان جهان ترديد ندارند كه روابط بى‌پايانى كه در اثر تلاش علمى چندين هزار ساله خود بدست آورده‌اند، طليعه ناچيزى است از اسرار آفرينش كه دنباله‌هاى تمام‌نشدنى به دنبال خود دارد و هر معلوم تازه‌اى مجهولات بي‌شمارى را به بشر اخطار مى‌كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آيا مى‌توان گفت اين جهان پهناور هستى كه سرتاسر اجزاى آن جداجدا و در حال وحدت و اتصال با استحكام و اتفاق حيرت‌انگيز خود از يك علم و قدرت نامتناهى حكايت مى‌كند، آفريدگارى نداشته و بى‌جهت و بى‌سبب به وجود آمده است؟ آيا اين نظام‌ها جزئى و كلى و بالاخره نظام همگانى جهانى كه با ايجاد رابطه‌هاى محكم و بى‌شمار جهان را يك واحد بزرگ قرار داده و با قوانين استثناناپذير و دقيق خود در جريان است همه و همه بدون نقشه و به حسب اتفاق و تصادف بوده؟ يا هر يك از اين پديده‌ها و محيط‌هاى كوچك و بزرگ جهان براى خود پيش از پيدايش نظامى برگزيده و راه و رسمى انتخاب كرده و پس از پيدايش ، آن را به موقع اجرا مى‌گذارد؟ يا اين جهان با وحدت و اتصال كاملى كه دارد و يك واحد بيش نيست ساخته و پرداخته سبب‌هاى متعدد و مختلف مى‌باشد، با دستورهاى گوناگون گردش مى‌كند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته فردى كه هر حادثه و پديده‌اى را به علت و سببى نسبت مى‌دهد و گاهى براى پيداكردن سببى مجهول، روزگارها با بحث و كوشش مى‌گذراند و دنبال پيروزى علمى مى‌گردد، فردى كه با مشاهده چند آجر كه با نظم و ترتيب روى هم چيده شده نسبت آن را به يك علم و قدرت مى‌دهد و اتفاق و تصادف را نفى كرده به وجود نقشه و هدفى قضاوت مى‌نمايد، هرگز حاضر نخواهد شد جهان را بى‌سبب پيدايش، يا نظام جهان را اتفاقى و تصادفى فرض كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس جهان با نظامى كه در آن حكومت مى‌كند آفريده آفريدگار بزرگى است كه با علم و قدرت بى‌پايان خود آن را به وجود آورده و به سوى هدفى سوق مى‌دهد و اسباب جزئيه كه حوادث جزئيه را در جهان به وجود مى‌آورند. همه بالاخره به او منتهى مى‌شوند و از هر سوى، تحت تسخير و تدبير وى مى‌باشند، هر چيزى در هستى خود نيازمند به اوست و او به چيزى نيازمند نيست و از هيچ علت و شرطى سرچشمه نمى‌گيرد.&amp;lt;ref&amp;gt; آیات در این مورد بسیار به عنوان نمونه خداى تعالى در [[سوره جاثيه]] مى‌فرمايد: «اِنَّ فِى السَّمواتِ وَاْلاَرْضِ لاَياتٍ لِلْمُؤْمِنينَ وَفِى خَلْقِكُمْ وَما يَبُثُّ مِنْ دابَّةٍ اياتٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ وَاخْتِلافِ اللَّيْلِ وَالنَّهارِ وَما اَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ رِزْقٍ فَاَحْيا بِهِ اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ تَصْريفِ الرَّياحِ آياتٌ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ تِلْكَ آياتُ اللّهِ نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِّ فَبِاَىِّ حَديثٍ بَعْدَاللّهِ وَ اياتِهِ يُؤْمِنُونَ(سوره جاثيه، آيه 3-6)؛ همانا در آسمان‌ها و زمين هر آينه آيت‌ها براى گروندگانست  و در آفرينش شما و آنچه پراكنده مي‌سازد از جنبده آيت‌ها است براى گروهى كه يقين مي‌كنند و آمد و شد شب و روز در پى يكديگر و آنچه فرستاد خدا از آسمان از روزى پس زنده گردانيد به آن زمين را بعد از مردنش و تغيير دادن بادها به جهات و صفات آيت‌ها است براى گروهى كه به عقل دريابند. اين آيت‌هاى خدا است مي‌خوانيم آن‌ها را بر تو به راستى و درستى پس به كدام سخن بعد از خدا و آيت‌هايش مي‌گروند. (ترجمه از تفسیر (روان جاوید))&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[Category:توحید]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA_%D8%A2%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D8%A3%D9%86_%D9%86%D8%B2%D9%88%D9%84&amp;diff=4016</id>
		<title>فهرست آیات دارای شأن نزول</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA_%D8%A2%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D8%A3%D9%86_%D9%86%D8%B2%D9%88%D9%84&amp;diff=4016"/>
		<updated>2012-07-16T13:40:56Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''شأن نزول آیات قرآن'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|=شماره|=متن سوره|=تعداد آیات|=شان نزول آیه|&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||1||[[سوره حمد]]||7 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||2||[[سوره بقره]]||286 آیه||[[آیات 2 و 3 و 4 بقره|آیات 2، 3 و 4]]، [[آِیه 6 بقره|آیه 6]]، [[آیه 8 بقره|آیه 8]]، [[آیه 11 بقره|آیه 11]]، [[آیه 13 بقره|آیه 13]]، [[آیه 14 بقره|آیه 14]]، [[آيه 19 بقره|آیه 19]]، [[آیه 25 بقره|آیه 25]]، [[آیه 26 بقره|آیه 26]]، [[آیه 27 بقره|آیه 27]]، [[آیه 43 بقره|آیه 43]]، [[آیه 44 بقره|آیه 44]]، [[آیه 45 بقره|آیه 45]]، [[آیه 46 بقره|آیه 46]]، [[آیه 62 بقره|آیه 62]]، [[آیه 76 بقره|آیه 76]]، [[آیه 79 بقره|آیه 79]]، [[آیه 80 بقره|آیه 80]]، [[آیه 83 بقره|آیه 83]]، [[آیه 84 بقره|آیه 84]]، [[آیه 85 بقره|آیه 85]]، [[آیه 87 بقره|آیه 87]]، [[آیه 89 بقره|آیه 89]]، [[آيه 94 بقره|آیه 94]]، [[آیه 97 بقره|آیه 97]]، [[آیه 99 بقره|آیه 99]]، [[آیه 100 بقره|آیه 100]]، [[آیه 102 بقره|آیه 102]]، [[آیه 104 بقره|آیه 104]]، [[آیه 106 بقره|آیه 106]]، [[آیه 108 بقره|آیه 108]]، [[آیه 109 بقره|آیه 109]]، [[آیه 113 بقره|آیه 113]]، [[آیه 114 بقره|آیه 114]]،‌ [[آیه 115 بقره|آیه 115]]، [[آیه 116 بقره|آیه 116]]، [[آیه 118 بقره|آیه 118]]،‌ [[آیه 119 بقره|آیه 119]]، [[آیه 120 بقره|آیه 120]]، [[آیه 121 بقره|آیه 121]]، [[آیه 125 بقره|آیه 125]]، [[آیه 130 بقره|آیه 130]]، [[آیه 135 بقره|آیه 135]]، [[آیه 137 بقره|آیه 137]]، [[آیه 142 بقره|آیه 142]]، [[آیه 143 بقره|آیه 143]]، [[آیه 144 بقره|آیه 144]]، [[آيه 146 بقره|آیه 146]]، [[آیه 148 بقره|آیه 148]]، [[آیه 150 بقره|آیه 150]]، [[آیه 154 بقره|آیه 154]]، [[آیه 158 بقره|آیه 158]]، [[آیه 159 بقره|آیه 159]]، [[آیه 163 بقره|آیه 163]]، [[آیه 164 بقره|آیه 164]]، [[آیه 168 بقره|آیه 168]]، [[آیه 170 بقره|آیه 170]]، [[آیه 171 بقره|آیه 171]]، [[آیه 174 بقره|آیه 174]]، [[آیه 177 بقره|آیه 177]]، [[آیه 178 بقره|آیه 178]]، [[آیه 184 بقره|آیه 184]]، [[آیه 186 بقره|آیه 186]]، [[آیه 187 بقره|آیه 187]]، [[آیه 188 بقره|آیه 188]]، [[آیه 189 بقره|آیه 189]]، [[آیه 190 بقره|آیه 190]]، [[آیه 191 بقره|آیه 191]]، [[آیه 194 بقره|آیه 194]]، [[آیه 195 بقره|آیه 195]]، [[آیه 196 بقره|آیه 196]]، [[آیه 197 بقره|آیه 197]]، [[آیه 198 بقره|آیه 198]]، [[آیه 199 بقره|آیه 199]]، [[آیه 200 بقره|آیه 200]]، [[آیه 202 بقره|آیه 202]]، [[آیه 204 بقره|آیه 204]]، [[آیه 206 بقره|آیه 206]]، [[آیه 207 بقره|آیه 207]]، [[آیه 208 بقره|آیه 208]]، [[آیه 212 بقره|آیه 212]]، [[آیه 214 بقره|آیه 214]]، [[آیه 215 بقره|آیه 215]]، [[آیه 217 بقره|آیه 217]]، [[آیه 218 بقره|آیه 218]]، [[آیه 219 بقره|آیه 219]]، [[آیه 220 بقره|آیه 220]]، [[آیه 221 بقره|آیه 221]]، [[آیه 222 بقره|آیه 222]]، [[آیه 223 بقره|آیه 223]]، [[آیه 224 بقره|آیه 224]]، [[آیه 228 بقره|آیه 228]]، [[آیه 229 بقره|آیه 229]]، [[آیه 230 بقره|آیه 230]]، [[آیه 231 بقره|آیه 231]]، [[آیه 232 بقره|آیه 232]]، [[آیه 238 بقره|آیه 238]]، [[آیه 240 بقره|آیه 240]]، [[آیه 241 بقره|آیه 241]]، [[آیه 243 بقره|آیه 243]]، [[آیه 245 بقره|آیه 245]]، [[آیه 255 بقره|آیه 255]]، [[آیه 256 بقره|آیه 256]]، [[آیه 257 بقره|آیه 257]]، [[آیه 264 بقره|آیه 264]]، [[آیه 265 بقره|آیه 265]]، [[آیه 267 بقره|آیه 267]]، [[آیه 272 بقره|آیه 272]]، [[آیه 273 بقره|آیه 273]]، [[آیه 274 بقره|آیه 274]]، [[آیه 278 بقره|آیه 278]]، [[آیه 281 بقره|آیه 281]]، [[آیه 285 بقره|آیه 285]].||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||3||[[سوره آل عمران]]||200 آیه||[[آیه 2 آل عمران|آیه 2]]، [[آیه 7 آل عمران|آیه 7]]، [[آیه 12 آل عمران|آیه 12]]، [[آیه 13 آل عمران|آیه 13]]، [[آیه 15 آل عمران|آیه 15]]، [[آیه 18 آل عمران|آیه 18]]، [[آیه 21 آل عمران|آیه 21]]، [[آیه 23 آل عمران|آیه 23]]، [[آیه 26 آل عمران|آیه 26]]، [[آیه 28 آل عمران|آیه 28]]، [[آیه 31 آل عمران|آیه 31]]، [[آیه 32 آل عمران|آیه 32]]، [[آیه 58 آل عمران|آیه 58]]، [[آیات 59 و 60 و 61|آیات 59، 60 و 61]]، [[آیه 62 آل عمران|آیه 62]]، [[آیه 64 آل عمران|آیه 64]]، [[آیه 65 آل عمران|آیه 65]]، [[آیه 67 آل عمران|آیه 67]]، [[آیه 68 آل عمران|آیه 68]]، [[آیات 71 و 72 آل عمران|آیات 71 و 72]]، [[آیه 73 آل عمران|آیه 73]]، [[آیه 75 آل عمران|آیه 75]]، [[آیه 77 آل عمران|آیه 77]]، [[آیه 78 آل عمران|آیه 78]]، [[آیه 79 آل عمران|آیه 79]]، [[آیه 83 آل عمران|آیه 83]]، [[آیه 85 آل عمران|آیه 85]]، [[آیات 86 و 87 و 88 و 89 آل عمران|آیات 86، 87، 88 و 89]]، [[آیه 90 آل عمران|آیه 90]]، [[آیه 91 آل عمران|آیه 91]]، [[آیه 93 آل عمران|آیه 93]]، [[آیه 96 آل عمران|آیه 96]]، [[آیه 97 آل عمران|آیه 97]]، [[آیه 98 آل عمران|آیه 98]]، [[آیه 100 آل عمران|آیه 100]]، [[آیه 101 آل عمران|آیه 101]]، [[آیه 102 آل عمران|آیه 102]]، [[آیه 103 آل عمران|آیه 103]]، [[آیه 110 آل عمران|آیه 110]]، [[آیه 111 آل عمران|آیه 111]]، [[آیه 113 آل عمران|آیه 113]]، [[آیات 114 و 115 آل عمران|آیات 114 و 115]]، [[آیه 117 آل عمران|آیه 117]]، [[آیه 118 آل عمران|آیه 118]]، [[آیه 121 آل عمران|آیه 121]]، [[آیه 122 آل عمران|آیه 122]]، [[آیه 123 آل عمران|آیه 123]]، [[آیات 124 و 125 آل عمران|آیات 124 و 125]]، [[آیه 128 آل عمران|آیه 128]]، [[آیه 130 آل عمران|آیه 130]]، [[آیه 135 آل عمران|آیه 135]]، [[آیه 139 آل عمران|آیه 139]]، [[آیه 140 آل عمران|آیه 140]]، [[آیه 143 آل عمران|آیه 143]]، [[آیه 144 آل عمران|آیه 144]]، [[آیه 146 آل عمران|آیه 146]]، [[آیه 149 آل عمران|آیه 149]]، [[آیه 151 آل عمران|آیه 151]]، [[آیه 152 آل عمران|آیه 152]]، [[آیه 154 آل عمران|آیه 154]]، [[آیه 161 آل عمران|آیه 161]]، [[آیه 162 آل عمران|آیه 162]]، [[آیه 165 آل عمران|آیه 165]]، [[آیه 169 آل عمران|آیه 169]]، [[آیه 172 آل عمران|آیه 172]]، [[آیه 173 آل عمران|آیه 173]]، [[آیات 173 و 174 آل عمران|آیات 173 و 174]]، [[آیه 178 آل عمران|آیه 178]]، [[آیه 179 آل عمران|آیه 179]]، [[آیه 180 آل عمران|آیه 180]]، [[آیه 181 آل عمران|آیه 181]]، [[آیه 183 آل عمران|آیه 183]]، [[آیه 186 آل عمران|آیه 186]]، [[آیه 188 آل عمران|آیه 188]]، [[آیه 190 آل عمران|آیه 190]]، [[آیات 191 و 192 و 193 و 194 آل عمران|آیات 191، 192، 193 و 194]]، [[آیه 195 آل عمران|آیه 195]]، [[آیه 196 آل عمران|آیه 196]]، [[آیه 199 آل عمران|آیه 199]]، [[آیه 200 آل عمران|آیه 200]].||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||4||[[سوره نساء]]||176 آیه||[[آیه 1 نساء|آیه 1]]، [[آیه 2 نساء|آیه 2]]، [[آیه 3 نساء|آیه 3]]، [[آیه 4 نساء|آیه 4]]، [[آیه 6 نساء|آیه 6]]، [[آیه 7 نساء|آیه 7]]، [[آیه 10 نساء|آیه 10]]، [[آیه 11 نساء|آیه 11]]، [[آیه 19 نساء|آیه 19]]، [[آیه 22 نساء|آیه 22]]، [[آیه 23 نساء|آیه 23]]، [[آیه 24 نساء|آیه 24]]، [[آیه 29 نساء|آیه 29]]، [[آیه 32 نساء|آیه 32]]، [[آیه 33 نساء|آیه 33]]، [[آیه 34 نساء|آیه 34]]، [[آیه 36 نساء|آیه 36]]، [[آیه 37 نساء|آیه 37]]، [[آیه 38 نساء|آیه 38]]، [[آیه 41 نساء|آیه 41]]، [[آیه 43 نساء|آیه 43]]، [[آیه 44 نساء|آیه 44]]، [[آیات 45 و 46 نساء|آیات 45 و 46]]، [[آیه 47 نساء|آیه 47]]، [[آیه 48 نساء|آیه 48]]، [[آیه 49 نساء|آیه 49]]، [[آیه 51 نساء|آیه 51]]، [[آیه 52 نساء|آیه 52]]، [[آیه 54 نساء|آیه 54]]، [[آیه 56 نساء|آیه 56]]، [[آیه 58 نساء|آیه 58]]، [[آیه 59 نساء|آیه 59]]، [[آیه 60 نساء|آیه 60]]، [[آیه 65 نساء|آیه 65]]، [[آیه 66 نساء|آیه 66]]، [[آیه 69 نساء|آیه 69]]، [[آیه 72 نساء|آیه 72]]، [[آیه 77 نساء|آیه 77]]، [[آیه 78 نساء|آیه 78]]، [[آیه 81 نساء|آیه 81]]، [[آیه 83 نساء|آیه 83]]، [[آیه 84 نساء|آیه 84]]، [[آیه 88 نساء|آیه 88]]، [[آیه 89 نساء|آیه 89]]، [[آیه 90 نساء|آیه 90]]، [[آیه 91 نساء|آیه 91]]، [[آیه 92 نساء|آیه 92]]، [[آیه 93 نساء|آیه 93]]، [[آیه 94 نساء|آیه 94]]، [[آیه 95 نساء|آیه 95]]، [[آیه 97 نساء|آیه 97]]، [[آیه 98 نساء|آیه 98]]، [[آیه 100 نساء|آیه 100]]، [[آیه 101 نساء|آیه 101]]، [[آیه 102 نساء|آیه 102]]، [[آیه 103 نساء|آیه 103]]، [[آیه 104 نساء|آیه 104]]، [[آیه 105 نساء|آیه 105]]، [[آیه 110 نساء|آیه 110]]، [[آیه 111 نساء|آیه 111]]، [[آیه 112 نساء|آیه 112]]، [[آیه 113 نساء|آیه 113]]، [[آیه 114 نساء|آیه 114]]، [[آیه 115 نساء|آیه 115]]، [[آیه 116 نساء|آیه 116]]، [[آیه 123 نساء|آیه 123]]، [[آیه 124 نساء|آیه 124]]، [[آیه 125 نساء|آیه 125]]، [[آیه 127 نساء|آیه 127]]، [[آیه 128 نساء|آیه 128]]، [[آیه 129 نساء|آیه 129]]، [[آیه 135 نساء|آیه 135]]، [[آیه 136 نساء|آیه 136]]، [[آیه 137 نساء|آیه 137]]، [[آیه 139 نساء|آیه 139]]، [[آیه 140 نساء|آیه 140]]، [[آیه 141 نساء|آیه 141]]، [[آیات 145 و 146 نساء|آیات 145 و 146]]، [[آیه 148 نساء|آیه 148]]، [[آیه 150 نساء|آیه 150]]، [[آیه 153 نساء|آیه 153]]، [[آیه 163 نساء|آیه 163]]، [[آیه 164 نساء|آیه 164]]، [[آیه 166 نساء|آیه 166]]، [[آیه 172 نساء|آیه 172]]، [[آیه 176 نساء|آیه 176]].||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||5||[[سوره مائده]]||120 آیه||[[آیه 2 مائده|آیه 2]]، [[آیه 3 مائده|آیه 3]]، [[آیه 4 مائده|آیه 4]]، [[آیه 6 مائده|آیه 6]]، [[آیه 8 مائده|آیه 8]]، [[آیه 11 مائده|آیه 11]]، [[آیات 15 و 16 مائده|آیات 15 و 16]]، [[آیه 17 مائده|آیه 17]]، [[آیه 18 مائده|آیه 18]]، [[آیه 19 مائده|آیه 19]]، [[آیه 21 مائده|آیه 21]]، [[آیه 33 مائده|آیه 33]]، [[آیه 38 مائده|آیه 38]]، [[آیه 39 مائده|آیه 39]]، [[آیه 41 مائده|آیه 41]]، [[آیه 44 مائده|آیه 44]]، [[آیات 49 و 50 مائده|آیات 49 و 50]]، [[آیه 51 مائده|آیه 51]]، [[آیه 54 مائده|آیه 54]]، [[آیه 55 مائده|آیه 55]]، [[آیه 56 مائده|آیه 56]]، [[آیه 57 مائده|آیه 57]]، [[آیه 59 مائده|آیه 59]]، [[آیه 61 مائده|آیه 61]]، [[آیه 64 مائده|آیه 64]]، [[آیه 66 مائده|آیه 66]]، [[آیه 67 مائده|آیه 67]]، [[آیه 68 مائده|آیه 68]]، [[آیه 82 مائده|آیه 82]]، [[آیات 83، 84 و 85 مائده|آیات 83، 84 و 85]]، [[آیات 87 و 88 مائده|آیات 87 و 88]]، [[آیه 89 مائده|آیه 89]]، [[آیه 90 مائده|آیه 90]]، [[آیه 91 مائده|آیه 91]]، [[آیه 93 مائده|آیه 93]]، [[آیه 94 مائده|آیه 94]]، [[آیه 95 مائده|آیه 95]]، [[آیه 100 مائده|آیه 100]]، [[آیه 101 مائده|آیه 101]]، [[آیه 105 مائده|آیه 105]]، [[آیه 106 مائده|آیه 106]]، [[آیه 107 مائده|آیه 107]].||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||6||[[سوره انعام]]||165 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||7||[[سوره اعراف]]||206 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||8||[[سوره انفال]]||75 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||9||[[سوره توبه]]||129 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||10||[[سوره يونس]]||109 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||11||[[سوره هود]]||123 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||12||[[سوره يوسف]]||111 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||13||[[سوره رعد]]||43 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||14||[[سوره ابراهيم]]||52 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||15||[[سوره حجر]]||99 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||16||[[سوره نحل]]||128 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||17||[[سوره اسراء]]||111 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||18||[[سوره كهف]]||110 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||19||[[سوره مريم]]||98 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||20||[[سوره طه]]||135 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||21||[[سوره انبياء]]||112 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||22||[[سوره حج]]||78 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||23||[[سوره مومنون]]||118 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||24||[[سوره نور]]||64 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||25||[[سوره فرقان]]||77 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||26||[[سوره شعراء]]||227 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||27||[[سوره نمل]]||93 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||28||[[سوره قصص]]||88 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||29||[[سوره عنكبوت]]||69 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||30||[[سوره روم]]||60 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||31||[[سوره لقمان]]||34 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||32||[[سوره سجده]]||30 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||33||[[سوره احزاب]]||73 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||34||[[سوره سبا]]||54 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||35||[[سوره فاطر]]||45 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||36||[[سوره يس]]||83 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||37||[[سوره صافات]]||182 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||38||[[سوره ص]]||88 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||39||[[سوره زمر]]||75 آیه||‌ ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||40||[[سوره غافر]]||85 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||41||[[سوره فصلت]]||54 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||42||[[سوره شورى]]||53 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||43||[[سوره زخرف]]||89 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||44||[[سوره دخان]]||59 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||45||[[سوره جاثيه]]||37 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||46||[[سوره احقاف]]||35 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||47||[[سوره محمد]]||38 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||48||[[سوره فتح]]||29 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||49||[[سوره حجرات]]||18 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||50||[[سوره ق]]||45 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||51||[[سوره الذاريات]]||60 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||52||[[سوره طور]]||49 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||53||[[سوره نجم]]||62 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||54||[[سوره قمر]]||55 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||55||[[سوره الرحمن]]||78 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||56||[[سوره واقعه]]||96 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||57||[[سوره حديد]]||29 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||58||[[سوره مجادله]]||22 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||59||[[سوره حشر]]||24 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||60||[[سوره ممتحنه]]||13 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||61||[[سوره صف]]||14 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||62||[[سوره جمعه]]||11 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||63||[[سوره منافقون]]||11 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||64||[[سوره التغابن]]||18 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||65||[[سوره طلاق]]||12 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||66||[[سوره تحريم]]||12 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||67||[[سوره ملك]]||30 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||68||[[سوره قلم]]||52 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||69||[[سوره الحاقة]]||52 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||70||[[سوره معارج]]||44 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||71||[[سوره نوح]]||28 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||72||[[سوره جن]]||28 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||73||[[سوره مزمل]]||20 آیه|| || &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||74||[[سوره مدثر]]||56 آیه|| || &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||75||[[سوره قيامة]]||40 آیه|| || &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||76||[[سوره انسان]]||31 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||77||[[سوره مرسلات]]||50 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||78||[[سوره نبا]]||40 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||79||[[سوره نازعات]]||46 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||80||[[سوره عبس]]||42 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||81||[[سوره تكوير]]||29 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||82||[[سوره انفطار]]||19 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||83||[[سوره مطففين]]||36 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||84||[[سوره انشقاق]]||25 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||85||[[سوره بروج]]||22 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||86||[[سوره الطارق]]||17 آیه|| || &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||87||[[سوره الأعلى]]||19 آیه|| || &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||88||[[سوره الغاشية]]||26 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||89||[[سوره فجر]]||30 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||90||[[سوره بلد]]||20 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||91||[[سوره الشمس]]||15 آیه|| || &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||92||[[سوره الليل]]||21 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||93||[[سوره الضحى]]||11 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||94||[[سوره انشراح]]||8 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||95||[[سوره التين]]||8 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||96||[[سوره علق]]||19 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||97||[[سوره قدر]]||5 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||98||[[سوره بينة]]||8 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||99||[[سوره الزلزال]]||8 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||100||[[سوره العاديات]]||11 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||101||[[سوره القارعة]]||11 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||102||[[سوره تكاثر]]||8 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||103||[[سوره العصر]]||3 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||104||[[سوره الهمزة]]||9 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||105||[[سوره الفيل]]||5 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||106||[[سوره قريش]]||4 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||107||[[سوره ماعون]]||7 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||108||[[سوره كوثر]]||3 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||109||[[سوره كافرون]]||6 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||110||[[سوره نصر]]||3 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||111||[[سوره لهب]]||5 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||112||[[سوره اخلاص]]||4 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||113||[[سوره فلق]]||5 آیه|| ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||114||[[سوره ناس]]||6 آیه|| ||&lt;br /&gt;
[[Category:قران]]&lt;br /&gt;
[[Category:قرآن]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%89_%D9%88_%D8%A7%D9%88%D8%B5%D8%A7%D9%81_%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86&amp;diff=4015</id>
		<title>اسامى و اوصاف قرآن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%89_%D9%88_%D8%A7%D9%88%D8%B5%D8%A7%D9%81_%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86&amp;diff=4015"/>
		<updated>2012-07-16T13:40:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بخشی از یک کتاب}}&lt;br /&gt;
مفسر بزرگ قرن ششم جمال‌الدين ابوالفتوح رازى در مقدمه تفسير خود 43 نام  براى [[قرآن]] آورده است.(1) كه بيشتر جنبه وصفى دارد و [[طبرسى]] در [[مجمع البيان ]] به نام هاى قرآن، فرقان، كتاب و ذكر اكتفا كرده است.(2) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدرالدين زركشى(3) نقل مى كند كه حرالى كتابى در اين زمينه نوشته و بيش از نود اسم يا وصف براى قرآن يادآور شده است. از قاضى عزيزى نيز 55 نام و عنوان براى قرآن نقل شده است كه در جدول ذيل آمده و 43 نام اول آن با نظر ابوالفتح رازى مشترك است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||ردیف||نام  يا وصف  قرآن||شاهد||نام سوره||شماره  آيه||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||1||قرآن ||ان علينا جمعه و قرآنه فاذا قراناه فاتبع قرآنه||[[سوره قيامة]]||17 و 18||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||2||فرقان ||و انزل التوراة والانجيل من قبل هدى للناس و انزل الفرقان ||[[سوره آل عمران]]||3 و 4||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||2-1||فرقان||يا ايها الذين آمنوا ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا||[[سوره انفال]]||29||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||2-2||فرقان ||تبارك الذي نزل الفرقان على عبده ليكون للعالمين نذيرا||[[سوره فرقان]]||1||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||3||كتاب ||انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس||[[سوره نساء]]||105||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||3-1||كتاب||ان الذين يتلون كتاب الله واقاموا الصلاة||[[سوره فاطر]]||29||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||3-2||كتاب ||ذلك الكتاب لاريب فيه||[[سوره بقره]]||2||      &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||4||ذكر||انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون||[[سوره حجر]] ||9||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||4-1||ذكر ||ذلك نتلوه عليك من الآيات والذكر الحكيم||[[سوره آل عمران]]||58||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||4-2||ذكر ||و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم و لعلهم  يتفكرون||[[سوره نحل]]||44||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||4-3||ذكر ||و انه لذكرلك ولقومك||[[سوره زخرف]]||44||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||4-4||ذكر ||و هذا ذكر مبارك انزلناه افانتم له منكرون||[[سوره انبياء]]||50||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||4-5||ذكر ||ص والقرآن ذى الذكر||[[سوره ص]]||1||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||4-6||ذكر||ان هو الا ذكر و قرآن مبين||[[سوره يس]]||69||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||4-7||ذكر ||ان الذين كفروا بالذكر لما جائهم و انه لكتاب عزيز||[[سوره فصلت]]||41||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||4-8||ذكر ||ولقد يسرنا القرآن للذكر فهل من مدكر||[[سوره قمر]]||17||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||5||تنزيل ||و انه لتنزيل رب العالمين||[[سوره اسراء]]||192||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||5-1||تنزيل||انا نحن نزلنا عليك القرآن تنزيلا||[[سوره انسان]]||23||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||5-2||تنزيل ||و قرآنا فرقناه لتقراه على الناس على مكث و نزلناه تنزيلا||[[سوره شعراء]]||106||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||6||[[حديث]]||الله نزل احسن الحديث كتابا متشابها مثاني تقشعر منه  جلود الذين يخشون ربهم||[[سوره زمر]]||23||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||6-1||حديث||فلعلك باخع نفسك على آثارهم ان لم يؤمنوا بهذاالحديث اسفا ||[[سوره كهف]]||6||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||6-2||حديث||افمن هذا الحديث تعجبون و تضحكون و لاتبكون ||[[سوره نجم]]||59||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||6-3||حديث||فلياتوا بحديث مثله ان كانوا صادقين ||[[سوره طور]]||34||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||7||موعظه ||يا ايها الناس قد جائتكم موعظة من ربكم و شفاء لما في الصدور ||[[سوره يونس]]||57||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||8||تذكره||و انه لتذكرة للمتقين||[[سوره الحاقة]]||48||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||8-1||تذكره ||ان هذه تذكرة ||[[سوره مزمل]]||19||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||9||ذكرى||و جاءك في هذه الحق و موعظة و ذكرى للمؤمنين||[[سوره هود]]||120||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||10||بيان||هذا بيان للناس و هدى و موعظة للمتقين||[[سوره آل عمران]]||138||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||11||هدى||ذلك الكتاب لاريب فيه هدى للمتقين||[[سوره بقره]]||2||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||12||شفاء||اعجمي و عربي قل هو للذين آمنوا هدى و شفاء||[[سوره فصلت]]||44||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||13||حكم||وكذلك انزلناه حكما عربيا||[[سوره رعد]]||37||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||14||حكمت||و اذكرن ما يتلى في بيوتكن من آيات الله والحكمة||[[سوره احزاب]]||34||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||15||حكيم||ذلك نتلوه عليك من الآيات والذكر الحكيم||[[سوره آل عمران]]||58||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||16||مهيمن||و انزلنا اليك الكتاب بالحق مصدقا لما بين يديه من الكتاب و مهيمنا عليه||[[سوره مائده]]||48||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||17||هادى||انا سمعنا قرآنا عجبا يهدي الى الرشد فآمنا به||[[سوره جن]]||1 و 2||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||18||نور||و اتبعوا النور الذي انزل معه||[[سوره اعراف]]||157||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||19||رحمت||و انه لهدى و رحمة للمؤمنين||[[سوره نمل]]||77||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||20||عصمت||و اعتصموا بحبل الله جميعا||[[سوره آل عمران]]||103||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||21||نعمت||و اما بنعمة ربك فحدث||[[سوره الضحى]]||11||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||22||حق||و انه لحق اليقين||[[سوره الحاقة]]||51||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||23||تبيان||و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شي ء||[[سوره نحل]]||89||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||24||بصائر||بصائر للناس و هدى و رحمة لعلهم يتذكرون||[[سوره قصص]]||43||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||25||مبارك||هذا ذكر مبارك انزلناه||[[سوره انبياء]]||50||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||26||مجيد||ق والقرآن المجيد||[[سوره ق]]||1||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||27||عزيز||و انه لكتاب عزيز||[[سوره فصلت]]||41||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||28||عظيم||ولقد آتيناك سبعا من المثاني والقرآن العظيم||[[سوره حجر]]||87||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||29||كريم||انه لقرآن كريم||[[سوره واقعه]]||77||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||30||سراج||و داعيا الى الله باذنه و سراجا منيرا||[[سوره احزاب]]||46||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||31||منير||و سراجا منيرا، (بنابر آن كه  «سراج منير» قرآن باشد كه همراه  پيامبر فرستاده شد.)||[[سوره احزاب]]||46||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||32||بشير||كتاب فصلت آياته قرآنا عربيا لقوم يعلمون بشيرا و نذيرا فاعرض اكثرهم||[[سوره فصلت]]||3 و 4||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||33||نذير||بشيرا و نذيرا فاعرض اكثرهم فهم لايسمعون||[[سوره فصلت]]||4||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||34||صراط||اهدنا الصراط المستقيم||[[سوره حمد]]||6||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||35||حبل||واعتصموا بحبل الله جميعا ولاتفرقوا||[[سوره آل عمران]]||103||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||36||روح||و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا||[[سوره شورى]]||52||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||37||قصص||نحن نقص عليك احسن القصص||[[سوره يوسف]]||3||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||38||فصل||انه لقول فصل||[[سوره الطارق]]||13||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||39||نجوم||فلا اقسم بمواقع النجوم، (بنابر آن كه نجوم به معناى  تدريجى قرآن باشد.)||[[سوره واقعه]]||75||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||40||عجب||انا سمعنا قرآنا عجبا||[[سوره جن]]||1||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||41||قيم||ولم يجعل له عوجا قيما لينذر باسا شديدا||[[سوره كهف]]||1 و 2||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||42||مبين||تلك آيات الكتاب المبين||[[سوره يوسف]]||1||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||43||على||و انه في ام الكتاب لدينا لعلي حكيم||[[سوره زخرف]]||4||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||44||كلام||و ان احد من المشركين استجارك فاجره حتى يسمع  كلام الله||[[سوره توبه]]||6||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||45||قول||ولقد وصلنا لهم القول||[[سوره قصص]]||51||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||46||بلاغ||هذا بلاغ للناس||[[سوره ابراهيم]]||52||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||47||متشابه||الله نزل احسن الحديث كتابا متشابها||[[سوره زمر]]||23||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||48||عربى||قرآنا عربيا غير ذي عوج لعلهم يتقون||[[سوره زمر]]||28||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||49||عدل||و تمت كلمة ربك صدقا و عدلا||[[سوره انعام]]||115||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||50||بشرى||هدى و بشرى للمؤمنين||[[سوره نمل]]||2||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||51||امر||ذلك امرالله انزله اليكم||[[سوره طلاق]]||5||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||52||ايمان||سمعنا مناديا ينادي للايمان||[[سوره آل عمران]]||193||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||53||نبا||عم يتسائلون عن النبا العظيم||[[سوره نبا]]||1 و 2||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||54||وحى||انما انذركم بالوحي||[[سوره انبياء]]||45||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||55||علم||ولئن اتبعت اهوائهم بعد ما جاءك من العلم||[[سوره رعد]]||37||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پى  نوشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(1). ر.ك: ابوالفتوح رازى، الروض الجنان و روح الجنان، ج 1، مقدمه، ص 5.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(2). تفسير طبرسى، ج 1، مقدمه، فن رابع، ص 14.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(3). البرهان، ج 1، ص 276-273. الاتقان، ج 1، ص 146-143.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدهادى معرفت, علوم قرآنى، صفحه 106&lt;br /&gt;
[[Category:قران]]&lt;br /&gt;
[[Category:قرآن]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D8%B4%D8%AE%D8%B5%D8%A7%D8%AA_%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84_%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86&amp;diff=4014</id>
		<title>مشخصات کامل سوره های قرآن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%85%D8%B4%D8%AE%D8%B5%D8%A7%D8%AA_%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84_%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86&amp;diff=4014"/>
		<updated>2012-07-16T13:40:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{نوشته های اعضای دانشنامه}}&lt;br /&gt;
==مشخصات کامل سوره‌های قرآن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
|=ترتيب موجود|=نام  سوره |=محل نزول|=ترتيب نزول|=شمار آیه‌ها|=شمار كلمات|=شمار حروف|=معاني سوره‌هاي قرآن|=نام‌های دیگرسوره‌ها||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||1||[[سوره حمد]]||مکی||5||7 آیه||29 كلمه||142 حرف || باز كردن ||الفاتحه، ام القرآن، فاتحة الكتاب||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||2||[[سوره بقره]]||مدنی||87||286 آیه||  6221 كلمه||25500 حرف|| گاو ماده ||فُسطاط القرآن، سنام القرآن||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||3||[[سوره آل عمران]]||مدنی||89||200 آیه||3480 كلمه||14525 حرف|| خاندان عمران ||دبابيج، الطيبه||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||4||[[سوره نساء]]||مدنی||92||176 آیه||3745 كلمه||16030 حرف|| زنان||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||5||[[سوره مائده]]||مدنی||113||120 آیه||2804 كلمه||11933 حرف|| طبق غذا (سفرة غذا)||العقور، المنقذة||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||6||[[سوره انعام]]||مکی||55||165 آیه||3860 كلمه||12254 حرف|| چهارپايان||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||7||[[سوره اعراف]]||مکی||39||206 آیه||3825 كلمه||13877 حرف || مكاني بين [[بهشت]] و [[جهنم]]||المص||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||8||[[سوره انفال]]||مدنی||88||75 آیه||1095 كلمه||5080 حرف|| زيادي، غنيمت، هبه ||بدر||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||9||[[سوره توبه]]||مدنی||114||129 آیه||4098 كلمه||10488 حرف || بازگشتن||الفاضحه، المنقره، البحوث، برائة، الحاضرة، المثيرة||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||10||[[سوره يونس]]||مکی||51||109 آیه||1832 كلمه||7567 حرف ||نام [[حضرت يونس]] علیه السلام||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||11||[[سوره هود]]||مکی||52||123 آیه||1715 كلمه||7513 حرف|| نام [[حضرت هود]] علیه السلام||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||12||[[سوره يوسف]]||مکی||53||111 آیه||1766 كلمه||7166 حرف|| نام [[حضرت يوسف]] علیه السلام||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||13||[[سوره رعد]]||مدنی||96||43 آیه||855 كلمه|| 3506 حرف|| صداي (غرش) ابر||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||14||[[سوره ابراهيم]]||مکی||72||52 آیه||831 كلمه||3434 حرف|| نام [[حضرت ابراهيم]] علیه السلام||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||15||[[سوره حجر]]||مکی||54||99 آیه||654 كلمه||2760 حرف|| منع، نام شهر اصحاب الحجر||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||16||[[سوره نحل]]||مکی||70||128 آیه||2840 كلمه||7707 حرف|| زنبور عسل||النعم||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||17||[[سوره اسراء]]||مکی||50||111 آیه||1533 كلمه||6460 حرف|| رفتن در شب ||بني اسرائيل، سبحان||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||18||[[سوره كهف]]||مکی||69||110 آیه|| 1579 كلمه|| 6360 حرف|| غار وسيع ||الحائله||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||19||[[سوره مريم]]||مکی||44||98 آیه||982 كلمه||3802 حرف||نام [[حضرت مريم]] علیهاالسلام||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||20||[[سوره طه]]||مکی||45||135 آیه||1341 كلمه||5242 حرف|| از اسامي پيامبر ||الكليم، الحكيم||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||21||[[سوره انبياء]]||مکی||73||112 آیه||1168 كلمه||4890 حرف.||[[پيامبران]]||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||22||[[سوره حج]]||مدنی||104||78 آیه|| 1291 كلمه||5070 حرف||قصد، نام يكي از [[فروعات دين]]||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||23||[[سوره مومنون]]||مکی||74||118 آیه||1840 كلمه||4802 حرف||ايمان‌آورندگان، گروندگان||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||24||[[سوره نور]]||مدنی||103||64 آیه||1316 كلمه||5680 حرف|| روشنايي||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||25||[[سوره فرقان]]||مکی||42||77 آیه||892 كلمه||3733 حرف||[[قرآن]]، روشنگر [[حق]] از [[باطل]]||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||26||[[سوره شعراء]]||مکی||47||227 آیه||1297 كلمه||5522 حرف|| شاعران ||الجامعه||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||27||[[سوره نمل]]||مکی||48||93 آیه|| 1149 كلمه||4799 حرف|| مورچه ||سليمان||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||28||[[سوره قصص]]||مکی||49||88 آیه||1441 كلمه|| 5800 حرف|| داستان‌ها||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||29||[[سوره عنكبوت]]||مکی||85||69 آیه||1981 كلمه||4195 حرف||نام حشره||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||30||[[سوره روم]]||مکی||84||60 آیه||819 كلمه|| 3534 حرف|| نام شهر يا كشور||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||31||[[سوره لقمان]]||مکی||57||34 آیه||542 كلمه||2110 حرف|| نام پيامبر يا فرد حكيمي||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||32||[[سوره سجده]]||مکی||75||30 آیه||380 كلمه||1500 حرف|| خضوع و اظهار فروتني||المضاجع، سجدة لقمان،‌ جزر، الم، تنزيل||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||33||[[سوره احزاب]]||مدنی||90||73 آیه||1280 كلمه||5796 حرف|| گروه‌ها||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||34||[[سوره سبا]]||مکی||58||54 آیه||883 كلمه|| 1512 حرف|| نام قوم||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||35||[[سوره فاطر]]||مکی||43||45 آیه||797 كلمه||3130 حرف|| شكافنده ||الملائكه||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||36||[[سوره يس]]||مکی||41||83 آیه||729 كلمه||3000 حرف|| حروف مقطعه و رمز است ||قلب القرآن،‌ ريحانة القرآن||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||37||[[سوره صافات]]||مکی||56||182 آیه||820 كلمه||3823 حرف|| منظم ساختن صفوف||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||38||[[سوره ص]]||مکی||38||88 آیه||732 كلمه||3029 حرف||[[حروف مقطعه]] قرآن||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||39||[[سوره زمر]]||مکی||59||75 آیه||1192 كلمه||4708 حرف|| دسته، جماعت ||الغرف||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||40||[[سوره غافر ]]||مکی||60||85 آیه||1199 كلمه||4960 حرف|| بخشاينده ||مؤمن، طَوْل||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||41||[[سوره فصلت]]||مکی||61||54 آیه||796 كلمه||3350 حرف|| بيان روشن ||حم السجده، المصابيح||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||42||[[سوره شورى]]||مکی||62||53 آیه||866 كلمه||3577 حرف|| مشورت ||حمعسق||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||43||[[سوره زخرف]]||مکی||63||89 آیه||833 كلمه||3400 حرف|| زينت ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||44||[[سوره دخان]]||مکی||64||59 آیه||346 كلمه||1431 حرف|| دود ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||45||[[سوره جاثيه]]||مکی||65||37 آیه||488 كلمه||2191 حرف|| به زانو درآمده||الشريعه||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||46||[[سوره احقاف]]||مکی||66||35 آیه||644 كلمه||2598 حرف|| نام مكاني در عمان ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||47||[[سوره محمد]]||مدنی||95||38 آیه||539 كلمه||2349 حرف|| نام [[پيامبر اسلام]] ||القتال||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||48||[[سوره فتح]]||مدنی||112||29 آیه||560 كلمه||2438 حرف|| پيروزي ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||49||[[سوره حجرات]]||مدنی||107||18 آیه||343 كلمه||1496 حرف|| خانه‌ها ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||50||[[سوره ق]]||مکی||34||45 آیه||357 كلمه||1494 حرف|| حروف مقطعه ||الباسقات||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||51||[[سوره الذاريات]]||مکی||67||60 آیه  ||360 كلمه||1287 حرف|| بادهايي كه اشياء رابه پرواز درمي‌آورد.||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||52||[[سوره طور]]||مکی||76||49 آیه||312 كلمه||1500 حرف|| نام كوه است.||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||53||[[سوره نجم]]||مکی||23||62 آیه||308 كلمه||1405 حرف|| ستاره||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||54||[[سوره قمر]]||مکی||37||55 آیه||342 كلمه||1420 حرف|| ماه ||اقتربت الساعة||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||55||[[سوره الرحمن]]||مدنی||97||78 آیه||351 كلمه||1636 حرف||بخشنده ||عروس القرآن||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||56||[[سوره واقعه]]||مکی||46||96 آیه||378 كلمه||1703 حرف|| حادثه عظيم قيامت||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||57||[[سوره حديد]]||مدنی||94||29 آیه||544 كلمه||2476 حرف|| آهن||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||58||[[سوره مجادله]]||مدنی||106||22 آیه||473 كلمه||1792 حرف|| تابيدن طناب، جدل و مناظره ||الظهار||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||59||[[سوره حشر]]||مدنی||101||24 آیه||445 كلمه||1913 حرف|| جمع كردن ||بني النضير||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||60||[[سوره ممتحنه]]||مدنی||91||13 آیه||348 كلمه||1510 حرف|| آزمون شده (مؤنث) ||الامتحان، المودة||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||61||[[سوره صف]]||مدنی||111||14 آیه||221 كلمه||900 حرف|| صف كشيدن ||الحواريين، عيسي||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||62||[[سوره جمعه]]||مدنی||109||11 آیه||180 كلمه||720 حرف|| آخرين روز هفته||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||63||[[سوره منافقون]]||مدنی||105||11 آیه||180 كلمه||776 حرف|| منافقان (نفاق پيشه‌گان و دورويان)||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||64||[[سوره التغابن]]||مدنی||110||18 آیه||241 كلمه||1070 حرف|| مغبون كردن يكديگر||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||65||[[سوره طلاق]]||مدنی||99||12 آیه||248 كلمه||1060 حرف|| باز كردن عقد نكاح ||النساء القصري، النساء الصغري||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||66||[[سوره تحريم]]||مدنی||108||12 آیه||246 كلمه||1160 حرف|| حرام كردن ||يا ايها النبي، المتحرم، لِمَ تحرم||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||67||[[سوره ملك]]||مکی||77||30 آیه|| 330 كلمه||1300 حرف|| حكومت و اداره امور ||المنحية، الواقعية، تبارك،‌ المانعة||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||68||[[سوره قلم]]||مکی||2||52 آیه||300 كلمه||1256 حرف|| وسيله نگارش و نوشتن ||ن(نون)||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||69||[[سوره الحاقة]]||مکی||78||52 آیه||256 كلمه||1084 حرف|| [[روز رستاخيز]]||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||70||[[سوره معارج]]||مکی||79||44 آیه||216 كلمه||1061 حرف|| صعود از پله ||سأل سائل، واقع||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||71||[[سوره نوح]]||مکی||71||28 آیه||224 كلمه||929 حرف|| نام [[حضرت نوح]] علیه السلام||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||72||[[سوره جن]]||مکی||40||28 آیه||235 كلمه||870 حرف|| پوشيده، نام موجود نامرئي||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||73||[[سوره مزمل]]||مکی||3||20 آیه||285 كلمه||838 حرف|| پيچيدن پارچه||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||74||[[سوره مدثر]]||مکی||4||56 آیه||255 كلمه||1010 حرف|| آراميدن در بستر||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||75||[[سوره قيامة]]||مکی||31||40 آیه||199 كلمه||625 حرف|| به پاداشتن||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||76||[[سوره انسان]]||مدنی||98||31 آیه|| 240 كلمه||1054 حرف|| نوع انسان، بشر ||هل اتي، الابرابر،الدهر||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||77||[[سوره مرسلات]]||مکی||33||50 آیه||181 كلمه||816 حرف|| فرستاده‌شدگان ||العرف||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||78||[[سوره نبا]]||مکی||80||40 آیه||173 كلمه|| 770 حرف|| خبر مهم ||عم، التساؤل، المعصرات||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||79||[[سوره نازعات]]||مکی||81||46 آیه||139 كلمه||753 حرف|| كشيدن||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||80||[[سوره عبس]]||مکی||24||42 آیه||133 كلمه||533 حرف|| عبوس، چهره در هم كشيدن ||السفرة، اعمي.||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||81||[[سوره تكوير]]||مکی||7||29 آیه||114 كلمه||533 حرف|| پيچيدن نور خورشيد ||كوّرت||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||82||[[سوره انفطار]]||مکی||82||19 آیه||80 كلمه||327 حرف|| شكافته شدن ||انفطرت||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||83||[[سوره مطففين]]||مکی||86||36 آیه||177 كلمه||830 حرف|| كم‌فروشان ||التطفيف||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||84||[[سوره انشقاق]]||مکی||83||25 آیه||109 كلمه||430 حرف|| شكافته شدن||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||85||[[سوره بروج]]||مکی||27||22 آیه||109 كلمه||458 حرف|| شيء ظاهر و آشكار||سورة [[پيامبران]]||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||86||[[سوره الطارق]]||مکی||36||17 آیه||61 كلمه||245 حرف|| كوبيدن||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||87||[[سوره الأعلى]]||مکی||8||19 آیه||72 كلمه||270 حرف|| برتر، بالاتر||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||88||[[سوره الغاشية]]||مکی||68||26 آیه||72 كلمه||330 حرف|| پوشاندن||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||89||[[سوره فجر]]||مکی||10||30 آیه||137 كلمه||577 حرف|| شكافتن وسيع، صبح ||سوره [[امام حسين]] علیه السلام||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||90||[[سوره بلد]]||مکی||35||20 آیه||82 كلمه||330 حرف|| شهر ([[مكه]])||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||91||[[سوره الشمس]]||مکی||26||15 آیه||54 كلمه||247 حرف|| خورشيد ||الناقه، صالح||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||92||[[سوره الليل]]||مکی||9||21 آیه||71 كلمه||302 حرف|| شب||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||93||[[سوره الضحى]]||مکی||11||11 آیه||40 كلمه||192 حرف|| اوائل روز||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||94||[[سوره انشراح]]||مکی||12||8 آیه||27 كلمه||103 حرف|| شرح صدر، آرامش ||الم نشرح، شرح||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||95||[[سوره التين]]||مکی||28||8 آیه||34 كلمه||103 حرف|| انجير||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||96||[[سوره علق]]||مکی||1||19 آیه||92 كلمه||280 حرف|| خون بسته ||اقراء||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||97||[[سوره قدر]]||مکی||25||5 آیه||30 كلمه||112 حرف|| اندازه‌گيري و تقدير ||انا انزلناه||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||98||[[سوره بينة]]||مدنی||100||8 آیه||95 كلمه||435 حرف|| دليل روشن ||البرية، لم يكن،‌ القيامه، اهل الكتاب||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||99||[[سوره الزلزال]]||مدنی||93||8 آیه||35 كلمه||149 حرف|| به لرزه درآمدن ||الزلزلة||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||100||[[سوره العاديات]]||مکی||14||11 آیه||40 كلمه||163 حرف|| دويدن با سرعت||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||101||[[سوره القارعة]]||مکی||30||11 آیه||36 كلمه||150 حرف|| حادثه مهم و سخت||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||102||[[سوره تكاثر]]||مکی||16||8 آیه||28 كلمه||120 حرف|| تفاخر و فخرفروشي||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||103||[[سوره العصر]]||مکی||13||3 آیه||14 كلمه||68 حرف|| فشردن، وقت عصر||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||104||[[سوره الهمزة]]||مکی||32||9 آیه||33 كلمه||130 حرف|| عيب‌جو و غيبت‌كننده ||لمزه||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||105||[[سوره الفيل]]||مکی||19||5 آیه||23 كلمه||96 حرف|| نام حيوان||الم ترك كيف||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||106||[[سوره قريش]]||مکی||29||4 آیه||17 كلمه||93 حرف||نام قبيله معروف||ايلاف||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||107||[[سوره ماعون]]||مکی||17||7 آیه||25 كلمه||125 حرف|| چيز كم ||أ رأيت، الدين||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||108||[[سوره كوثر]]||مکی||15||3 آیه||10 كلمه||42 حرف|| خير كثير و فراوان||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||109||[[سوره كافرون]]||مکی||18||6 آیه||26 كلمه||94 حرف|| كساني كه حق را مي‌پوشانند. ||جحد، العبادة، المقشقشه||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||110||[[سوره نصر]]||مدنی||102||3 آیه||19 كلمه||78 حرف|| پيروزي ||التوديع||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||111||[[سوره لهب]]||مکی||6||5 آیه||20 كلمه||77 حرف|| طنابي كه از الياف بافته شده ||ابي لهب، مسد، تبت||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||112||[[سوره اخلاص]]||مکی||22||4 آیه||15 کلمه||47 حرف|| يگانگي ||التوحيد، الصمد، نسبة الرب،الأساس||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||113||[[سوره فلق]]||مکی||20||5 آیه||23 كلمه||74 حرف|| شكافتن، طلوع صبح||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||114||[[سوره ناس]]||مکی||21||6 آیه||20 كلمه||79 حرف|| مردم||&lt;br /&gt;
[[Category:قران]]&lt;br /&gt;
[[Category:قرآن]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B5%D8%AD%D8%A7%D8%A8_%D9%88_%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=4013</id>
		<title>اصحاب و شاگردان امام هادی علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B5%D8%AD%D8%A7%D8%A8_%D9%88_%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=4013"/>
		<updated>2012-07-16T13:40:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بخشی از یک کتاب}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''منبع:''' تحلیلی از تاریخ دوران دهمین خورشید امامت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نویسنده:''' مرکز تحقیقات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اصحاب و شاگردان امام هادي علیه السلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناسايي و جذب افراد مستعد و آماده و تربيت آنان بر اساس تربيت هاي اسلامي و مجهز ساختن آنان به انواع علوم مورد نياز جامعه از [[رسالت]] هاي مهم امامان علیهم السلام بود و محدوديت هاي اعمال شده از سوي حكومت هاي وقت هر چند انجام اين رسالت را در حد مطلوب با مشكلاتي مواجه ساخت و بسياري از افراد را از دستيابي به اين سرچشمه هاي زلال دانش و معرفت و بهره گيري از آن محروم كرد. ولي موجب تعطيل شدن آن نگشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تشنگان حقيقت و شيفتگان [[امامت]] تحت پوشش هاي مختلف به محضر امامان علیهم السلام مي رسيدند و در حد ظرفيت و ميزان معرفت خود از درياي بيكران دانش الهي آن بزرگواران سيراب مي شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر اساس نوشته [[شيخ طوسی]] تعداد دست پروردگان پيشواي دهم علیه السلام و كساني كه از آن حضرت در زمينه هاي مختلف [[علوم اسلامي]] روايت نقل كرده اند بالغ بر 185 نفر مي شود كه در ميان آنان چهره هاي برجسته علمي و فقهي فراواني كه داراي تاليفات گوناگوني بودند ديده مي شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بجاست در اين جا از بعضي شاگردان آن حضرت هر چند به طور اختصار ياد شود تا ضمن تجليل از اين سنگر به آنان علم و فرهنگ بعد علمي و تلاش فرهنگي پيشواي دهم شناخته تر گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ايوب بن نوح'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وي مردي امين و مورد وثوق بود و در [[عبادت]] و [[تقوا]] رتبه والايي داشت چندان كه دانشمندان [[رجال]] او را در زمره [[بندگان صالح]] خدا شمرده اند، او وكيل [[امام هادی]] علیه السلام و [[امام حسن عسکری]] علیه السلام بود و روايات زيادي از پيشواي دهم علیه السلام نقل كرده است. ايوب به هنگام درگذشت تنها يكصد و پنجاه دينار از خود بجاي گذاشت در حالي كه مردم گمان مي كردند او پول زيادي دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عمرو بن سعيد مدائني]] مي گويد: در [[صريا]] نزد امام هادي علیه السلام بودم كه [[ايوب بن نوح]] داخل شد و پيش روي آن حضرت ايستاد. امام علیه السلام دستوري به او داد سپس بازگشت، امام علیه السلام رو به من كرد و فرمود: اي عمرو! اگر دوست داري به مردي از اهل [[بهشت]] بنگري به اين مرد (ايوب بن نوح) بنگر. ([[الغيبه]]، [[شيخ طوسی]] ص 212)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''حسن بن راشد مكني ابوعلي'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وي از اصحاب [[امام جواد]] علیه السلام و امام هادي علیه السلام شمرده شده و نزد آن دو بزرگوار از منزلت و مقام والاي برخوردار بوده است. [[شيخ مفيد]] او را از زمره فقيهان برجسته و شخصيت هاي طراز اول دانسته كه [[حلال]] و [[حرام]] از آن ها گرفته مي شد، و راهي براي مذمت و طعن بر آنان وجود نداشت. ([[معجم رجال الحديث]]، ج 4 ص 324)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شيخ طوسي نيز به هنگام بحث از سفرا و وكلاي ممدوح امامان علیهم السلام از [[حسن بن راشد]] به عنوان وكيل امام هادي علیه السلام نامبرده نامه هاي آن حضرت را به او يادآور شده است.‌ (الغيبه، ص 212)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد بن فرج، مي گويد: در نامه اي به امام هادي علیه السلام از ابوعلي و... پرسيدم؟ امام علیه السلام در پاسخ نوشت: نام ابن راشد را بردي خدا او را رحمت كند، او سعادتمندانه زندگي كرد و [[شهيد]] درگذشت. ([[رجال كشی]]، ج 6)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''حسن بن علي ناصر'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شيخ طوسي او را از اصحاب امام هادي علیه السلام شمرده است، وي پدر وجد [[سيد مرتضی]] از سوي مادر است، سيد مرتضی در وصف او مي گويد: مقام و برتري او در دانش و پارسايي و [[فقه]] روشن تر از خورشيد درخشان است، او بود كه [[اسلام]] در ديلم نشر داد. به گونه اي كه مردم آن سامان به وسيله او از گمراهي به هدايت راه يافته و با دعاي او به [[حق]] بازگشتند، [[صفات پسندیده]] و [[اخلاق]] نيكوي او بيش از آن است كه شمرده شود و روشنتر از آن است كه پنهان بماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''عبدالعظيم حسني'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وي كه نسب شريفش با چهار واسطه به [[امام حسن]] مجتبي علیه السلام مي رسد بر اساس نوشته شيخ طوسي از ياران امام هادي علیه السلام و امام عسكري علیه السلام است ولي در برخي نوشته ها از اصحاب امام جواد علیه السلام و امام هادي علیه السلام قلمداد شده است. عبدالعظيم مردي پارسا وارسته و دانشمند فقيه و مورد اعتماد و وثوق پيشواي دهم علیه السلام بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابوحماد رازي]] مي گويد: در [[سامرا]] بر امام هادي علیه السلام وارد شدم و درباره مسايلي از [[حلال]] و [[حرام]] از آن حضرت پرسيدم و او پاسخ گفت، زماني كه خواستم خداحافظي كنم فرمود: اي حماد! هرگاه در ناحيه اي كه زندگي مي كني مشكلي در امر دينت برايت پيش آمد از عبدالعظيم حسني بپرس و سلام مرا به او برسان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وي با آن كه معتقد به امامت امامان علیهم السلام بود اما براي اطمينان بيشتر به محضر امام هادي علیه السلام شرفياب شد و به تفصيل عقايد خود را براي آن حضرت عرضه كرد و از او خواست تا نسبت به آن ها اظهار نظر نمايد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام علیه السلام پس از شنيدن عقايد او فرمود: اي ابوالقاسم! [[سوگند]] به خدا، آن چه گفتي همان دين خدا است كه بر بندگانش پسنديده است، بر همين عقيده استوار باش، خداوند در دنيا و [[آخرت]] تو را بر [[حق]] پايدار بدارد. وي كه از ستم دستگاه خلافت عباسي نسبت به [[علويان]] به ستوه آمده بود براي رهايي از شر آنان به ([[ری]]) هجرت كرد و وارد بر يكي از شيعيان شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در طول مدت اقامتش در ري شب ها را [[شب زنده داری]] و روزها را به [[روزه]] سپري مي كرد و زندگي مخفيانه اي داشت، گاهي پنهاني به [[زيارت]] [[قبر]] يكي از فرزندان موسي بن جعفر علیه السلام كه در (ري) مدفون بود مي رفت. شيعيان به تدريج از ورود او به ري خبردار شدند و پنهاني به محضرش رسيده از او استفاده مي كردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت عبدالعظيم هر چند در طول مدت اقامتش در ري از آزار و شكنجه [[عباسيان]] در امان بود ولي زندگي پنهاني وبه دور از خانواده و نيز گزارشاتي كه از گرفتاري ها و مصايب [[علويان]] در نقاط مختلف كشور اسلامي به او مي رسيد پيوسته خاطرش را آزارده و متاثر مي ساخت و سرانجام در پي بيماري شديدي كه شايد معلول همين رنج هاي روحي بود در (ري) درگذشت و در همان جا به خاك سپرده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''عثمان بن سعيد'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وي در سن نوجواني و در حالي كه يازده سال از عمرش مي گذشت افتخار شاگردي امام دهم علیه السلام را پيدا كرد و در اندك زماني از آن چنان رشد و تعالي برخوردار شد كه امام هادي علیه السلام از او به عنوان [[ثقه]] و امين خود ياد كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد بن اسحاق قمي مي گويد، به محضر [[امام هادی]] علیه السلام رسيدم و عرض كردم: سرورم كار من طوري است كه گاهي در منزل هستم و گاهي نيستم، زماني هم كه هستم دسترسي به شما برايم ميسر نيست. و در چنين مواقعي گفتار چه كسي را بپذيرم و دستور چه كسي را فرمان برم؟ امام علیه السلام فرمود: ابوعمر ثقه و امين من است، هر چه به شما بگويد از سوي من گفته و هر چه به شما القا كند از ناحيه من القا كرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''علي بن جعفر هماني'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وي مردي ثقه و دانشمند بود و وكالت امام هادي و [[امام حسن عسکری]] علیهم السلام را بر عهده داشت، و كردارش مورد پسند آن دو بزرگوار بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابوجعفر عمري]] مي گويد: [[ابوطاهر بن بلال]]، در سفر [[حج]] ديد علي بن جعفر پول هاي زيادي [[انفاق]] مي كند. پس از بازگشت در نامه اي موضوع را به امام عسكري گزارش كرد. امام علیه السلام در پاسخ نوشت: كه ما خودمان دستور پرداخت دويست هزار دينار را به او داديم. ولي او تنها نيمي از آن را پذيرفت، مردم [[حق]] ندارند به كارها و اموري كه ما اجازه اظهار نظر و دخالت در آن ها را به آنان نداده ايم دخالت كنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوي مي گويد: علي بن جعفر بر امام هادي علیه السلام وارد شد و آن حضرت دستور پرداخت سي هزار دينار طلا به او داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''حسين بن سعيد اهوازى'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابومحمد حسين بن سعيد بن حماد بن سعيد بن مهران اهوازى كوفى، [[محدث]] و [[مفسر]] شيعى و از اصحاب امامان رضا، جواد و هادى عليهم  السلام. از ولادت و وفات او آگاهى نداريم، اما چون از [[امام رضا]] عليه  السلام (شهادت: 203 ق) روايت دارد، طبعا بايد در آن هنگام از سن كافى (قريب 20 سال) برخوردار بوده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراين، مى  توان ولادت او را حدود سال 180 ه.ق دانست. همچنين وى اندكى پس از وفات حضرت امام هادى عليه  السلام (شهادت: 254 ق) حيات داشته است. بنابراين، وفات او را مى  توان حدود 257 ه.ق در نظر گرفت كه در [[قم]] اتفاق افتاده است. وى اصالتا اهل [[كوفه]] بود و دوران تحصيل او در همان  جا سپرى شد، سپس همراه برادر بزرگترش، حسن، به اهواز آمد و پس از مدتى اقامت در آن جا، روانه قم شد و در منزل [[حسن بن ابان]] نزول كرد و در همان  جا وفات نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از زندگى و چگونگى تحصيل او اطلاعى نداريم، اما همين  قدر روشن است كه وى در يك خانواده علمى و مذهبى تربيت يافته است؛ زيرا جد اعلاى او از مواليان [[امام سجاد]] عليه  السلام بود. برادر او، حسن بن سعيد اهوازى، از راويان معتبر شيعه و كسى است كه [[على بن مهزيار]] و [[اسحاق بن ابراهيم حصينى]] را به محضر امام رضا عليه  السلام معرفى كرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بيشتر موارد، مشايخ روايى اين دو برادر، متحد است، اما در برخى موارد (مانند مواردى كه حسن از [[زرعة بن محمد حضرمى]] و [[فضالة بن ايوب]] روايت مى  كند)، حسين از حسن روايت دارد و اين نشان مى  دهد كه حسن از او بزرگتر بوده است. فرزند او احمد بن حسين بن سعيد ملقب به «دندان» از راويان پركار و صاحب كتاب [[الاحتجاج]] است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دايى او، [[جعفر بن يحيى بن سعد احول]]، از رجال [[امام جواد]] عليه  السلام مى  باشد. همه اين  ها نشان مى  دهند كه وى در يك محيط علمى و فرهنگى نشو و نما پيدا كرده است. بيشتر [[احاديث]] او به طور مستقيم از امامان عصر او نقل شده اند، ولى گاهى به واسطه [[نضر بن سويد]] نيز روايت مى  كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاگردان روايى او [[احمد بن محمد بن عيسى اشعرى]]، [[احمد بن محمد بن خالد برقى]]، [[حسين بن حسن بن ابان]]، [[احمد بن محمد بن حسين بن سكن قرشى بردعى]] و [[ابوالعباس احمد بن محمد دينورى]] هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به گفته [[نجاشى]]، كتاب  هايى كه اين دو برادر تأليف كرده اند، همگى قابل اعتماد و مورد عمل هستند. وى به كمك برادرش، حسن، با هم در تصنيف 30 كتاب مشاركت داشته  اند. برخى از آثار آن  ها كتاب [[الوضوء]]، صلاة، و ساير ابواب [[فقه]]، كتاب [[البشارات]]، كتاب [[الزهد]]، كتاب [[التقية]]، كتاب [[المناقب]]، كتاب [[المثالب]]، كتاب [[التفسير]]، كتاب [[المؤمن]]، كتاب [[الملاحم]]، كتاب [[المزار]]، كتاب [[الدعاء]] و [[الرد على الغالية]] هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ابراهيم بن داود هاشمى يعقوبى'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوعلى، محدث شيعى، از اصحاب امام جواد علیه السلام و [[امام هادی]] عليه السلام، ظاهرا در اواخر سده دوم هجرى تولد يافت. اما آن چه مسلم است اين كه وى در عصر [[امام رضا]] علیه السلام (شهادت: 203 ق) نوجوان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به همين دليل، صاحب  نظران نام او را در شمار اصحاب امام رضا عليه  السلام ذكر نكرده اند. تاريخ وفات او به درستى روشن نيست، ولى از برخى مكاتبات او با امام هادى عليه  السلام، كه پس از رحلت فرزند آن امام صورت گرفته است، برمى  آيد كه وى تا اواخر عصر امام هادى علیه السلام (شهادت: 254 ق) حيات داشته و اندكى پس از نيمه نخست سده سوم درگذشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره نسبت او به «هاشمى»، با توجه به اين كه شرح حال او در هيچ  يك از منابع نيامده است، نمى  توان سخن قاطعى گفت، اما همين  قدر مى  توان احتمال داد كه وى با طايفه «[[بنى  هاشم]]»، كه گروهى از آن  ها در [[كوفه]] سكونت داشتند، بى  ارتباط نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وى در محيطى علمى و مذهبى پرورش يافت و بيشتر دوران تحصيلى او در شهرهاى كوفه و [[سامرا]] سپرى شد. فرزندش، محمد بن ابراهيم يعقوبى، از راويان [[حدیث]] است و [[احادیث]] متعددى از وى (يعنى از پدرش) نقل كرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادر بزرگ  ترش، سليمان بن داود يعقوبى، نيز از عالمان زمان خود بود كه ابوعلى روايات متعددى از او فراگرفته است. از استادان او، كسى در منابع معرفى نشده است، اما احاديث بر جاى مانده از او، كه تماما از همين برادرش نقل شده اند، نشان مى  دهند كه وى بيشترين معارف حديثى را نزد برادرش فراگرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنين وى مكاتباتى با امام هادى عليه  السلام داشت و برخى از مسائلش را به طور مستقيم از آن حضرت مى  پرسيد. در يكى از اين مكاتبه  ها، وى از امام هادى عليه  السلام درباره وضعيت [[فارس بن حاتم قزوينى]] (م. حدود 258 ق)، كه پس از وفات فرزند امام هادى عليه السلام ادعاى امامت كرده بود، پرسيد و امام عليه السلام در اين  باره نوشت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«لاتحفلنَّ به و اِن أتاك فاستخفَّ به»، با او محفل نگير و اگر نزد تو آمد او را حقير بشمار. اكنون در جوامع روايى شيعه، احاديث اندكى از او باقى مانده كه صاحب  نظران درباره صحت و درستى اخبار او سكوت كرده اند، اما از ارتباط او با امام هادى عليه السلام و حساسيت او در برابر شخصيت  هاى مطرود جامعه مانند فارس بن حاتم، استفاده مى  شود كه وى فردى حقيقت  جو بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از شاگردان او دو نفر را مى  شناسيم كه يكى [[ابوسعيد سهل بن زياد آدمى]] (م. بعد 255 ق) است كه احاديثش ارزش سندى ندارند، و ديگرى [[سندى بن ربيع كوفى]] (م. حدود 260 ق) است كه ظاهرا فردى مورد اعتماد و راستگو بوده. از آثار او، جز روايات باقى  مانده از او، چيزى معرفى نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ابراهيم بن عبده نيشابورى'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهيم، محدث مورد اعتماد شيعى و از اصحاب امام هادى عليه  السلام و وكيل [[امام حسن عسکری]] عليه  السلام در [[نيشابور]]، زمان تولد و وفاتش در منابع ذكر نشده، ولى چون عصر امام حسن عسكرى عليه السلام (شهادت: 260 ق) را درك كرده و نيز بر پايه گزارشى كه از خادم او نقل شده كه وى در عصر [[غيبت صغری]] (260 ـ 329 ق) در [[كوه صفا]] خدمت [[امام زمان]] عجل الله تعالی فرجه مشرف شده است، مى  توان مطمئن شد كه وى دست كم تا سال 216 هجری زنده بوده است. وى اصالتا ايرانى و اهل نيشابور بود و ظاهرا زادگاه و آرامگاه او نيز همين شهر بوده است. از دوران كودكى و چگونگى تحصيلات او خبرى در منابع گزارش نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وى احتمالاً در نيشابور پرورش يافت و پس از دوران نوجوانى، مسافرت  هايى به [[عراق]] داشت و بخشى از حيات علمى خود را در [[بغداد]] و [[سامرا]] به انجام رساند و سپس به نيشابور بازگشت. درباره شرح حال او، همين اندازه روشن است كه وى نزد امام حسن عسكرى عليه  السلام از جايگاه بلندى برخوردار بود و در نيشابور، وكيل آن حضرت بشمار مى  آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام عليه  السلام نه تنها در توقيعات و نامه هاى صادر شده، وى را ستايش مى  كرد، بلكه در نامه هايى كه آن حضرت براى معاصران و همكارانش مى  نوشت، نسبت به موقعيت و جايگاه او سفارش  هايى به ديگران داشت. در توقيعى كه امام عليه  السلام براى [[عبدالله بن حمدويه بيهقى]] (م. حدود 275 ق) نوشته، آمده است: «من ابراهيم را براى اخذ حقوق واجب از اهالى آن ديار منصوب نموده ام و او را مورد اعتماد و امين خودم براى اهالى آن جا قرار داده ام».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
كشى در رجال خود، مى  نويسد: امام حسن عسكرى عليه  السلام وى را نماينده خود در نيشابور قرار داد و ديگران را به اطاعت از او فراخواند. وى با اين كه در زمان خود، از شهرت بسزايى برخوردار بود، اما از استادان و شاگردان او اطلاعى در دست نيست. همچنين از او اثر تأليفى معرفى نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ابراهيم بن محمد همدانى'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوالحسن، فقيه و محدث مورد اعتماد شيعى، از اصحاب امامان هادى و حسن عسكرى عليهماالسلام بود. وى همچنين هم  زمان با وكالت [[احمد بن اسحاق قمى]] و [[احمد بن حمزة بن يسع]]، از سوى امام عصر عجل الله تعالی فرجه عهده  دار مقام وكالت بود و به طور مستقيم با آن حضرت ارتباط داشت. پس از او، مقام وكالت در همدان به فرزندش و سپس به نوه او سپرده شد. همچنين وى در برخى از روايات، از [[امام رضا]] عليه  السلام نيز نقل حديث كرده است. به همين دليل، [[شيخ طوسى]] نام او را در شمار [[اصحاب امام رضا]] عليه السلام نيز ذكر نموده است. تاريخ ولادت و وفات او به درستى روشن نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر پايه گزارش [[ابوعمرو كشى]]، وى به اتفاق فرزندش، جعفر، در 248 هجری با امام حسن عسكرى عليه السلام مكاتبه داشت. اما نمايندگى او از سوى امام عصر عجل الله تعالی فرجه نشان مى  دهد كه وى در عصر [[غيبت]] مى  زيست و مدت  ها پس از اين تاريخ، حيات داشت و چون استادِ احمد بن محمد بن عيسى (م. حدود 280 ق) بود، گمان مى  رود در اوايل عصر غيبت (260 ـ 329 ق)، زندگى را بسر آورده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وى چنان  كه از لقب «همدانى» برمى  آيد، اصالتا ايرانى بود و در همدان اقامت داشت و مكاتبات زيادى با امامان عصر خود در مسائل گوناگون فقهى انجام داد. پسرش جعفر بن ابراهيم نيز از فقها و محدثان عصر خود بود و به واسطه پدرش با «ابوالحسن» (يعنى [[امام جواد]] يا امام رضا عليهماالسلام ) مكاتباتى داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وى از فرزند ديگرش، نوه اى داشت به نام محمد بن على بن ابراهيم كه دانشمندى والامقام، صاحب تأليفات و نايب امام عصر در همدان بود و چهل مرتبه به [[زيارت خانه خدا]] مشرف شد. او خود نيز نزد امامان معصوم علیهم السلام داراى مقامى ارجمند بود و بنا به گزارش [[ابن حمزه طوسى]] (م 560 ق) وى در زمان امام جواد عليه  السلام، نايب يحيى بن عمران بود و آن حضرت دو سال پيش از [[مرگ]] يحيى، طى نامه اى او را جانشين خود قرار داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از معاصران او، على بن مهزيار اهوازى (م. حدود 255 ق) و احمد بن هلال كرخى (م 276 ق) هستند كه در برخى موارد، مكاتبات همديگر با امامان عصر خود را نقل نموده اند. از او روايات و توقيعات فراوانى به جاى مانده كه در تمام موارد، به طور مستقيم با امامان معصوم مكاتبه كرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراين، وى بيشتر معلومات و مسائل فقهى خود را از امامان اخذ كرده است، هر چند در يك مورد ديده شده كه وى از محمد بن عبيده نقل حديث كرده است. وى شاگردان زيادى داشت كه ابراهيم بن هاشم (پدر على بن ابراهيم، صاحب تفسير)، عمر بن على بن عمر، [[حمدان بن سليمان نيشابورى]]، [[احمد بن على تفليسى]]، [[سهل بن زياد آدمى]] (م. بعد 255 ق) يعقوب بن يزيد و احمد بن محمد بن عيسى (م. حدود 280 ق) از جمله آنان هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره ارزش روايات او، [[ابوعمرو كشى]] (م. حدود 363 ق) در گزارش خود، وى را «عظيم القدر» و فردى «مطمئن» در نقل حديث معرفى كرده است. شيخ طوسى (م 460 ق) نيز در كتاب الغيبه، او را مورد وثوق دانسته و مدح بليغى از او به عمل آورده است. از اين  رو، [[احاديث]] و توقيعات او كاملاً مورد قبول صاحب  نظران مى  باشند. وى ظاهرا داراى اثر تأليفى نبوده و به همين دليل، نام او به طور مستقل در فهرست [[نجاشى]] نيامده، بلكه در ذيل شرح حال نوه اش، محمد بن على بن ابراهيم، ذكر شده است.&lt;br /&gt;
[[Category:امام هادی علیه السلام]]&lt;br /&gt;
[[Category:امام هادى]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=4012</id>
		<title>شهادت امام هادی علیه السلام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&amp;diff=4012"/>
		<updated>2012-07-16T13:40:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''منبع:''' شمیم یاس: مرداد 1384، شماره 29.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==امام هادى عليه  السلام از تبعيد تا شهادت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''عباسيان و چالش  هاى فراروى'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوران امامت [[امام هادی]] عليه  السلام بيش از 33 سال به طول انجاميد كه حدود سيزده سال آن را در [[مدينه]] سپرى كرد. در اين مدت، گروه  هاى بسيارى از شهرهاى [[شيعه]] نشين [[ايران]]، [[عراق]] و [[مصر]] براى بهره گيرى از محضر امام به سوى مدينه آمدند.&amp;lt;ref&amp;gt; ائمتنا، ج 2، ص 257.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام در اين شهر چنان موقعيت و محبوبيتى بين مردم يافت كه دولتمردان عباسى، به شدت از اين وضع احساس خطر مى  كردند. براى نمونه، [[بُرَيحه عباسى]]&amp;lt;ref&amp;gt; نام او در [[الارشاد]]، ج 2، ص 435 عبدالله  بن محمد ضبط شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; در نامه  اى به متوكل نوشت: «اگر تسلط بر حرمين شريفين را مى  خواهى، على  بن محمد عليه  السلام را از اين شهر بيرون كن؛ زيرا او مردم را به سوى خود فراخوانده و عده بسيارى نيز دعوتش را پذيرفته اند...».&amp;lt;ref&amp;gt; [[بحارالانوار]]، ج 50، ص 209.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عباسيان]] كه هراس بسيارى از رهبرى شيعه و خطر حركت شيعيان برضد خود داشتند، به اين نتيجه رسيدند كه با دور كردن امام به عنوان قطب و محور تشيع از مدينه كه كانون تجمع شيعيان شده بود، به اين هدف دست يابند. بدين ترتيب، تبعيد و مراقبت نظامى را كه تجربه پيشين و موفق عباسيان به شمار مى  رفت، دوباره در دستور كار قرار دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''تبعيد امام هادى عليه  السلام'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام از مضمون نامه آگاهى يافته و در نامه  اى به [[متوكل]]، وى را از دشمنى  ها و كينه توزى و [[دروغ]]  پردازى نويسنده آگاه ساخته بود. متوكل سياستى مزدورانه و دو پهلو در پيش گرفت. او نخست نويسنده نامه را كه از امام سعايت كرده بود، از كار بركنار كرد تا خود را دوستدار امام جلوه دهد. سپس به كاتب دربار دستور داد تا نامه  اى به امام بنويسد كه در ظاهر، علاقه متوكل را نسبت به امام بيان مى  كرد، ولى در واقع، دستور جلب امام از [[مدينه]] به [[سامرا]] بود. همچنان  كه يزداد، پزشك مسيحى دربار با آگاهى از احضار امام، انگيزه متوكل را دريافته و گفته بود: «بنابر آن چه شنيده ام، هدف خليفه از احضار محمد بن على عليه  السلام به سامرا اين بوده كه مبادا مردم به ويژه چهره  هاى سرشناس به وى گرايش پيدا كنند و در نتيجه، حكومت از دست آن  ها خارج شود...».&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار، ج 50، ص 161.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متوكل براى كاهش پى آمدهاى منفى احضار امام، نامه  اى محترمانه به ايشان نوشت.&amp;lt;ref&amp;gt; الارشاد، ج 2، ص 436.&amp;lt;/ref&amp;gt; اما به راستى، نوشتن نامه اى با كلماتى محترمانه از كسى چون متوكل كه از هيچ ستمى بر خاندان پيامبر و هر كسى كه كوچكترين ارتباطى با آنان دارد، خوددارى نمى  كند، جاى بسى شگفتى است و نشان دهنده هراس شگرفى است كه اين دشمنان خونخوار شيعه از امام داشته  اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او هم در مقابل امام از خود فروتنى نشان مى  دهد و هم خود را «اميرالمؤمنين» مى  خواند و عنوان حاكميت بر مؤمنين را براى خود محفوظ مى  دارد. وى به امام مى  فهماند كه او همچنان حاكميت خاندان پيامبر را نپذيرفته و امام نيز مجبور به اطاعت از وى است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او مدام از تمجيد مقام شامخ امام سخن به ميان مى  آورد، اما «[[يحيى بن هرثمه]]» را براى ركابدارى امام مى  فرستد، ولى تاريخ از همراهى فرماندهى نظامى به اتفاق سيصد سرباز مسلح خبر مى  دهد.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص 142.&amp;lt;/ref&amp;gt; آن گونه كه بيان خواهد شد، اين رفتار به جلب خشونت  آميز و محتاط نظامى بيش  تر شبيه است تا استقبالى رأفت  انگيز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''واكنش مردم'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتى يحيى بن هرثمه براى ابلاغ نامه متوكل و اجراى مقدمات تبعيد نزد امام ايشان آمد. مردم جلوى خانه امام تجمع كردند و فرياد اعتراض و شيون و زارى از نهاد آنان برخاست؛ به گونه  اى كه يحيى بن هرثمه مى  گويد: «من تا آن روز چنين شيون و زارى اى نديده بودم و هر چه سعى كردم آن  ها را آرام كنم، نتوانستم. سوگند خوردم كه درباره او (امام هادى عليه  السلام) قصد و دستور سوئى ندارم، ولى فايده اى نداشت. سپس خانه او را تفتيش كردم، ولى در آن جا چيزى جز [[قرآن]]، كتاب و چيزهايى مانند آن نيافتم...».&amp;lt;ref&amp;gt; [[مروج الذهب]]، ج 2، ص 573.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''رخدادهاى بين راه'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام، در سال 243 ه.ق، از [[مدينه]] به [[سامرا]] تبعيد شد.&amp;lt;ref&amp;gt; الارشاد، ج 2، ص 438.&amp;lt;/ref&amp;gt; همان گونه كه پيش بينى مى  شد، يحيى بن هرثمه در ابتداى اين سفر از خود قاطعيت و سخت  گيرى بسيارى نشان داد. البته، در بين راه كرامت  هايى از امام و حوادثى رخ داد كه سبب علاقه  مندى و تغيير رويه او شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود او مى  گويد: «در بين راه دچار تشنگى شديدى شديم؛ به گونه  اى كه در معرض هلاكت قرار گرفتيم. پس از مدتى به دشت سرسبزى رسيديم كه درخت  ها و نهرهاى بسيارى در آن بود. بدون آن كه كسى را در اطراف آن ببينيم، خود و مركب  هايمان را سيراب و تا عصر استراحت كرديم. بعد هر قدر مى  توانستيم، آب برداشتيم و به راه افتاديم. پس از اين  كه مقدارى از آن جا دور شديم، متوجه شديم كه يكى از همراهان، كوزه نقره  اى خود را جا گذاشته است. فورى بازگشتيم، ولى وقتى به آن جا رسيديم، چيزى جز بيابان خشك و بى آب و علف نديديم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
كوزه را يافته و به سوى كاروان برگشتيم، ولى با كسى هم از آن چه ديده بوديم، چيزى نگفتيم. هنگامى كه خدمت امام رسيديم، بى آن كه چيزى بگويد، با تبسمى فقط از كوزه پرسيد و من گفتم كه آن را يافته  ام».&amp;lt;ref&amp;gt; [[اثبات الوصية]]، ص 197.&amp;lt;/ref&amp;gt; او كرامت ديگرى از امام مى  بيند و شگفتى  اش دو چندان مى  شود. وى از آن لحظه تشيع را برگزيد و در خدمت امام بود تا از دنيا رفت.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار، ج 50، ص 142.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتنى است كه رفتار مهربانانه امام، سبب علاقه  مندى يكى ديگر از فرماندهان بزرگ متوكل نيز به امام گرديد. وقتى امام به [[بغداد]] رسيد و با استقبال گرم مردم بغداد رو به  رو شد، او همچنان تحت تأثير ابراز احساسات و عواطف مردم بغداد نسبت به امام قرار گرفته بود.&amp;lt;ref&amp;gt; [[تذكرة الخواص]]، ص 360؛ مروج الذهب، ج 2، ص 573.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام در برخورد با هواداران خلافت عباسى، چنان حساب شده عمل مى  كرد كه در ديدارى، طرف مقابل تغيير رويه مى  داد و به علاقه  مندان ساحت پاك [[اهل  بيت]] عليهم  السلام مبدل مى  گرديد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''تبعيدگاه نظامى'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامى كه امام را به سامرا تبعيد كردند، بنا به دستور متوكل و براى تحقير امام، ايشان را در محلى كه «[[خان صعاليك]]» نام داشت، و محل تجمع گدايان و بينوايان بود، جاى دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«[[صالح بن سعيد]]»، با ديدن اقامتگاه حضرت، به ايشان عرض كرد: «اى فرزند رسول خدا! اين ستم  كاران در همه امور سعى در خاموش ساختن نور شما دارند كه شما را در چنين محلى كه مكان نشستن گدايان و مستمندان است، جاى داده  اند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام در پاسخ او فرمود: «اى پسر سعيد! آيا درك و معرفت تو در اين جايگاه است و گمان مى  كنى كه اين امر سبب پايين آمدن شأن من مى  شود؟» سپس براى تسكين او كه از دوستداران خاندان [[وحى]] بود و نيز براى نشان دادن مقام خود، با دست مبارك پرده را از جلوى چشمان او كنار زد و به او فرمود: «نگاه كن».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صالح بن سعيد مى  گويد: «باغ  هايى زيبا و آراسته، نهرهايى جارى و درختانى سرسبز ديدم كه عطرى دل  نواز از آن  ها به مشام مى  رسيد و حور و غلمان بهشتى در آن ديده مى  شد كه بسيار سبب شگفتى من شد». آن گاه امام به او فرمود: «اى پسر سعيد! ما هر جا باشيم، اين  ها از آن ماست. حال مى  بينى كه ما در خان صعاليك نيستيم.»&amp;lt;ref&amp;gt; الارشاد، ج 2، ص 438.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام را پس از يك روز اقامت در خان صعاليك، به خانه  اى كه در يك اردوگاه نظامى قرار داشت، بردند. متوكل دستور داده بود تا در اتاق حضرت، قبرى بكنند تا بدين وسيله امام را از كنترل شديد خود آگاه و پيش از هر اقدامى، ابتكار عمل را از امام سلب كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«[[صقر بن ابى دلف]]» مى  گويد: «هنگامى كه خدمت امام رسيدم و وارد حجره ايشان شدم، او را يافتم، در حالى كه بر حصيرى نشسته بود و پيش پايش قبرى كنده بودند. به او سلام كردم. ايشان پاسخ سلام گفت و فرمود: بيا بنشين. سپس از من پرسيد: براى چه آمده  اى؟ گفتم: سرورم! آمده  ام تا از شما حالى بپرسم. وقتى نگاهم به قبر افتاد، گريستم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام به من فرمود: اى صقر! لازم نيست براى من ناراحت باشى. فعلاً به من آسيبى نمى  رسد. من خوشحال شدم و گفتم: خدا را شكر!»&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار، ج 50، ص 194.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''كابوس  هاى متوكل'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام در دوران خلافت متوكل، روزگار بسيار سختى را پشت سر گذاشت. هراسى كه متوكل از امام در دل داشت، سبب شده بود تا دستور دهد، سربازانش گاه و بى  گاه بدون اجازه از ديوار وارد خانه امام شوند و آن جا را بازرسى كنند. آن  ها گاه پا را از اين نيز فراتر مى  گذاشتند و به هتاكى به ساحت مقدس امام مى  پرداختند. در تاريخ آمده است كه برخى اوقات متوكل در حالت مستى، امام را شبانه احضار مى  كرد و به بزم شراب خود فرامى  خواند.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص 211.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''توطئه نافرجام'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هربار كه متوكل تلاش مذبوحانه جديدى را براى ترور شخصيتى امام طراحى مى  كرد، با شكست سختى روبه رو مى  شد. شكست  ها و تلاش  هاى پى در پى و بى  ثمر متوكل به حدى او را در رسيدن به اغراض پليدش ناكام گذاشته بود كه روزى در جمع درباريان خود فرياد زد: «واى بر شما! كار ابن  الرضا روزگار مرا سياه كرده و مرا سخت درمانده و سرگردان ساخته. هر چه تلاش كردم او جرعه  اى شراب بنوشد و در مجلس بزمى با من همنشين گردد، نشد...»&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص 158.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناكامى و شكست متوكل وى را بر آن داشت تا نقشه قتل امام را بكشد. از اين رو، دستور قتل او را به «[[سعيد حاجب]]» داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«[[ابن اورمه]]» مى  گويد: «نزد سعيد حاجب رفتم و اين در زمانى بود كه متوكل، اباالحسن عليه  السلام را به او سپرده بود تا وى را به قتل برساند. سعيد رو به من كرد و با تمسخر گفت: دوست دارى خداى خود را ببينى؟ گفتم: [[سبحان الله ]]! خدا با چشم ديده نمى  شود. گفت: منظورم همان كسى است كه شما او را امام مى  خوانيد. گفتم: مايلم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: من دستور قتل او را دارم و فردا اين كار را انجام خواهم داد. اينك پيك نزد اوست. وقتى بيرون آمد، داخل شو. هنگامى كه پيك بيرون آمد، وارد اتاقى شدم كه امام در آن زندانى بود. داخل شدم و ديدم كه قبرى جلوى پاى امام كنده  اند. سلام كردم و بسيار گريستم. امام پرسيد: براى چه گريه مى  كنى؟ گفتم: براى آن چه مى  بينم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: براى اين گريه نكن؛ زيرا آن  ها به خواسته  شان نمى  رسند. دو روز بيشتر طول نخواهد كشيد كه خدا خون او و هوادارش را كه ديدى، خواهد ريخت. به خدا [[سوگند]]، دو روز بيشتر نگذشته بود كه متوكل به قتل رسيد.»&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص 195.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنين در اقدامى ديگر، متوكل به چهار تن از دژخيمان خود دستور مى  دهد كه امام را با شمشيرهاى برهنه به قتل برسانند. او به قدرى خشمگين بود كه سوگند ياد كرد پس از قتل امام پيكر او را بسوزاند. جلادان او كه با شمشيرهاى آخته انتظار امام را مى  كشيدند، تا بدنش را طعمه شمشير خود سازند. با ديدن وقار و شكوه امام آن چنان تحت تأثير قرار گرفتند كه تصميم خود را فراموش و حتى امام را با احترام بدرقه كردند. هنگامى كه بازگشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متوكل از آنان پرسيد: «چرا آن چه را كه امر كرده بودم، انجام نداديد؟». پاسخ دادند: «آن هيبت و شكوهى كه در او ديديم، فراوان  تر از هراس صد شمشير برهنه بود كه قدرتى در برابر آن نداشتيم؛ به گونه اى دل  هاى ما را آكند كه نتوانستيم آن چه را امر كرده بودى، به انجام رسانيم.»&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص 196.&amp;lt;/ref&amp;gt; به اين ترتيب، بار ديگر توطئه قتل امام نافرجام ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''قتل متوكل، پايانى كوتاه بر توطئه  ها'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متوكل در كمتر از دو دهه خلافت خود، چيزى جز بدرفتارى با شيعيان و قتل و خونريزى آنان بر جاى نگذاشت و سرانجام بغض و كينه اى كه به خاندان پيامبر صلى  الله  عليه  و آله و پيروان آنان داشت، گريبان خود او را گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شبى كه او به قتل رسيد، «[[عباده مخنث]]»، دلقك دربار، مثل هميشه در بزم شراب او مشغول مسخره كردن امامان [[شيعه]] بود. او سرش را كه مو نداشت، برهنه كرده و متكايى هم روى شكم خود بسته بود و [[امام على]] عليه  السلام را مسخره مى  كرد و مى  گفت: «اين مرد طاس و شكم برآمده مى  خواهد خليفه مسلمانان شود».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متوكل شراب مى  نوشيد و قهقهه سر مى  داد. «منتصر»، فرزند او كه به امامان شيعه علاقه  مند بود، از اين حركت عباده خشمگين شد و او را پنهانى تهديد كرد. عباده از ادامه كار منصرف شد، متوكل متوجه او گرديد و از او علت را جويا شد. عباده دليل ادامه ندادن كار خويش را بازگفت. در اين هنگام، منتصر برخاست و گفت: «اى اميرالمؤمنين! آن كسى كه اين سگ، [[تقليد]] او را مى  كند و اين مردم مى  خندند، پسر عموى تو و بزرگ خاندان توست و مايه افتخار تو. اگر تو مى  خواهى گوشت او را بخورى ([[غيبت]] و بدگويى او كنى)، بخور، ولى اجازه نده كه اين سگ و مانند او از آن بخورند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متوكل براى تمسخر فرزندش، به سبب علاقه  مندى به امام على عليه  السلام دستور داد تا آوازه  خوانان درباره او و مادرش، شعر زننده اى بخوانند. اين بى  حيايى و بى  شرمى متوكل سبب شد تا پسرش همان شب تصميم به قتل متوكل بگيرد.&amp;lt;ref&amp;gt; [[الكامل فى التاريخ]]، ج 7، ص 55.&amp;lt;/ref&amp;gt; از اين رو، به همراهى تركان، نقشه قتل او را كشيد و وزيرش، «[[فتح بن خاقان]]»، او را به قتل رساند.&amp;lt;ref&amp;gt; [[تاريخ اليعقوبى]]، ج 2، ص 522.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''جنايت ديوانه  وار عباسيان'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام هادى]] عليه  السلام پس از قتل [[متوكل]]، هفت سال در دوران خلفاى بعدى زندگى كرد. اگر چه فشارهاى دستگاه در مقايسه با دوران متوكل كاهش يافت، ولى سياست  هاى كلى دستگاه، به جز دوران مستنصر، در راستاى اسلام زدايى، تغييرى محسوس نداشت و امام همچنان در سامرا تحت مراقبت شديد نظامى، روزگار مى  گذراند. سرانجام توطئه دشمنان امام هادى عليه  السلام براى ايشان به ثمر رسيد و وى به دستور «معتز» و سم «معتمد» كه در آب يا انار ريخته شده بود،&amp;lt;ref&amp;gt; [[وفيات الائمه]]، ص 386.&amp;lt;/ref&amp;gt; مسموم شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«[[ابودعامه]]» مى  گويد: «امام در بستر بيمارى بود و من براى عيادت نزد ايشان رفتم. هنگام بازگشت فرمود: چون براى عيادت من آمدى، برگردن من حقى پيدا كردى و رعايت حق تو بر من واجب است. او در بستر بيمارى آرميده بود و [[شيعيان]] به ديدار امام مى  آمدند. آن حضرت به صورت كتبى و شفاهى، امام پس از خود را به آنان معرفى كرد تا پس از شهادت او، شيعيان دچار سرگردانى نشوند.»&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار، ج 50، ص 239.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''پرواز به سوى دوست'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام هادى عليه  السلام، در سوم [[رجب]] سال 254 ه.ق، به شهادت رسيد.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص 680.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«[[احمد بن داود]]» مى  گويد: «اموال بسيارى را كه [[خمس]] و [[نذورات]] مردم [[قم]] بود، با خود به قصد تحويل دادن به اباالحسن مى  بردم. هنگامى كه رسيدم، مردى كه بر شترى سوار بود، پيش من آمد و گفت: اى احمد بن داود و «اى محمد بن اسحاق»، من حامل نامه  اى از سرورتان، ابالحسن هستم كه به شما نگاشته است: من امشب به سوى بارگاه الهى رخت برمى  بندم. پس احتياط كنيد تا دستور فرزندم، [[امام حسن]] عليه  السلام به شما برسد. ما با شنيدن اين خبر بسيار ناراحت شديم و گريستيم، ولى اين خبر را از ديگران كه با ما بودند، مخفى داشتيم...».&amp;lt;ref&amp;gt; وفيات الائمه عليهم  السلام، ص 385.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''مراسم تشييع و خاك سپارى'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بازتاب خبر شهادت پيشواى شيعيان، قلب ستم  ديده مردم را جريحه  دار كرد. شهر يكپارچه در سوگ آموزگارى بلند اختر و پدرى مهربان براى مستمندان و يتيمان نشست. در روز شهادت امام، جماعت بسيارى از [[بنى هاشم]]، [[بنى ابى  طالب]] و [[بنى عباس]] در منزل امام جمع شده بودند و شيون و زارى سراسر خانه را آكنده بود.&amp;lt;ref&amp;gt; [[منتهى الآمال]]، ج 2، ص 684.&amp;lt;/ref&amp;gt; مردم به صورت  هاى خود سيلى مى  زدند و گونه  هاى خود را مى  خراشيدند.&amp;lt;ref&amp;gt; وفيات الائمه، ص 386.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدن مطهر امام هادى عليه  السلام را بر دوش گرفتند و از خانه ايشان بيرون بردند و از جلوى خانه «[[موسى بن بغا]]» گذشتند. وقتى [[معتمد عباسى]] آنان را ديد، تصميم گرفت براى عوام فريبى، بر بدن امام [[نماز]] بگزارد. از اين رو، دستور داد بدن مطهر امام را بر زمين گذاشتند و بر جنازه حضرت نماز خواند، ولى [[امام حسن عسكرى]] عليه  السلام پيش از تشييع بدن مطهر امام عليه  السلام به اتفاق شيعيان بر آن نماز خوانده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس امام را در يكى از خانه  هايى كه در آن زندانى بود، به خاك سپردند. ازدحام جمعيت به قدرى بود كه حركت كردن در بين آن همه جمعيت براى امام حسن عسكرى عليه  السلام مشكل بود. در اين هنگام، جوانى مركبى براى امام آورد و مردم امام را تا خانه بدرقه كردند.&amp;lt;ref&amp;gt; منتهى الآمال، ج 2، ص 683.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«[[ابوهاشم جعفرى]]» كه از نزديكان امام هادى عليه  السلام بود، نيز قصيده  اى در رثاى امام خود خواند.&amp;lt;ref&amp;gt; همان.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[Category:امام هادی علیه السلام]]&lt;br /&gt;
[[Category:امام هادى]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D9%8A%D8%B7_%D9%85%D8%B1%D8%AC%D8%B9_%D8%AA%D9%82%D9%84%D9%8A%D8%AF&amp;diff=4011</id>
		<title>شرايط مرجع تقليد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D9%8A%D8%B7_%D9%85%D8%B1%D8%AC%D8%B9_%D8%AA%D9%82%D9%84%D9%8A%D8%AF&amp;diff=4011"/>
		<updated>2012-07-16T13:40:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;'''مرجع تقليد'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقيهى كه مردم در [[احكام]] دين به وى مراجعه و از او تقليد مى كنند، مرجع تقليد ناميده مى شود. مرجع تقليد، واسطه بين مردم و امام عصر عجل الله تعالی فرجه شریف است، احكام الهى را از سوى ايشان به مردم ابلاغ مى كند و مسئول هدايت مردم در امور [[دين]] و دنيا است.&amp;lt;ref&amp;gt; كليات فقه اسلامى، ص 70.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شرايط مرجع تقليد'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مجتهدى بايد تقليد كرد كه مرد، بالغ، عاقل، [[شيعه]] دوازده امامى، حلال‌زاده، زنده و عادل باشد و نيز بنابر احتياط واجب، حريص به دنيا نباشد و از مجتهدين ديگر اعلم باشد؛ يعنى در فهميدن حكم خدا از تمام مجتهدين زمان خود استادتر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''توضیح سه شرایط از شرايط مرجع تقليد'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1- زنده بودن: با توجه به اين كه «زنده بودن» يكى از شرايط مرجع تقليد است، «تقليد ابتدايى» از مجتهدى كه از دنيا رفته جايز نيست؛ يعنى كسى كه تازه به سن بلوغ رسيده و يا تاكنون تقليد نمى كرده، بايد از مجتهد زنده تقليد كند. اما «تقليد استدامه اى» (يعنى تقليد از مجتهدى كه در قيد حيات نيست) مانعى ندارد و آن زمانى است كه مقلد از مرجعى تقليد كند و او از دنيا برود، در اين صورت - با اجازه مرجع تقليد زنده - مى تواند بر همان تقليد سابق خود باقى بماند.&amp;lt;ref&amp;gt; تحرير الوسيله، [[امام خمينى]]، ج 1، ص 7، مسأله 13.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر مجتهدى كه انسان از او تقليد مى كرد از دنيا برود، سپس از مجتهد ديگرى تقليد كند و او نيز از دنيا برود، آن‌گاه در مسأله بقا بر ميت، از مجتهد سومى تقليد كند كه بقا را واجب يا جايز مى داند، اين جا دو صورت دارد: در صورتى كه بقا را «واجب» بداند اظهر اين است كه بر تقليد از اولى باقى بماند و اگر بقا بر ميت را «جايز» بداند، مقلِّد مختار است كه بر تقليد دومى باقى بماند و يا به مجتهد زنده رجوع كند.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، مسأله 14.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2- عادل بودن: [[عدالت]]، ملكه راسخى است كه همواره شخص را به [[تقوا]] وامى دارد و عادل كسى است كه واجبات را انجام داده و كارهاى [[حرام ]] را ترك مى كند. از راه هاى شناخت عدالت مى توان به «شهادت دو نفر عادل»، «معاشرت مفيد علم يا اطمينان»، «مشهور بودن به عدالت - در صورتى كه اين شهرت، علم‌آور باشد»، «حسن ظاهر، مواظبت بر احكام شرعى، حضور در جماعت هاى مسلمانان و...» اشاره نمود.&amp;lt;ref&amp;gt; تحرير الوسيله، امام خمينى، ج 1، ص 9-10، مسأله 28.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt; احكام اسلامى، ص 25.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3- عدالت اقتضا مى كند كه مرجع تقليد حريص بر دنيا نبوده و در پى دستيابى به اموال دنيوى و رياست نباشد؛ «تحرير الوسيله، ج 1، ص 7» در غير اين صورت پيروى از وى حرام بوده، بر مردم است كه  از وى فاصله گيرند. از اين رو، خداوند در [[قرآن]]، عوام يهود را به خاطر تقليد از دانشمندان دنياطلب مورد سرزنش قرار داده است.&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره بقره]](2)، آيات 78-79.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روايتى آمده كه شخصى به حضرت [[امام صادق]] عليه السلام عرض كرد: عوام يهود راهى براى شناخت كتابشان ([[تورات]]) جز آن‌چه از علمايشان مى شنيدند، نداشتند؛ بنابراين چرا خداوند در كتابش، آنان را به خاطر تقليدشان از علما، سرزنش مى كند و آيا عوام يهود، جز مانند عوام ما هستند كه از فقها و علما تقليد مى كنند؟ حضرت صادق عليه السلام فرمود: ...عوام يهود مى دانستند كه عالمانشان به صراحت [[دروغ]] مى گويند، مال حرام و رشوه مى خورند، احكام دين را تغيير مى دهند و همچنين به حكم فطرت خويش مى فهميدند كه هر كس چنين اعمالى داشته باشد، فاسق و تبهكار است و نبايد گفتار خدا و پيامبرانش را از زبان وى گرفت (يعنى كسى نگويد عوام يهود نمى دانستند كه بايد گفتار علمايشان را كه برخلاف دستورات الهى عمل مى كردند، نپذيرند؛ زيرا اين يك مسأله فطرى است و هر كس با عقل و فطرت خويش مى فهمد كه نبايد سخن يك انسان تبهكار را در [[احكام]] دين تصديق كند همچنين عوام ما اگر از علمايشان فسق آشكار تعصب شديد، تزاحم و نزاع بر دنيا و حرام آن را مشاهد كنند اگر از آنان تقليد كنند، همانند عوام يهودند كه مورد سرزنش خداوند قرار گرفته اند...&amp;lt;ref&amp;gt; [[وسائل الشيعه]]، ج 18، ص 94.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt; كليات فقه اسلامى، ص 70.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''عدم جواز تقليد ابتدايى از ميت '''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مسائل مربوط به تقليد اين است كه بايد از مجتهد زنده تقليد شود و جواز تقليد ميت فقط درباره تقليد از مجتهد مرده اى است كه شخص در زمان حياتش از او تقليد مى كرده است و خود اين موضوع هم بايد با اجازه و تصويب مجتهد زنده باشد؛ پس اگر مجتهد زنده تقليد ميت را جايز نداند، مكلف بايد از خود او تقليد كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بديهى است تقليد از مجتهد زنده فوايد بى شمارى براى جامعه اسلامى دارد، از يك سو وسيله رشد و تكامل انديشه ها و انظار فقهى و بقاى حوزه هاى علميه است و از سوى ديگر مسلمانان با مسائل جديدى روبرو مى شوند كه بايد تكليف خود را درباره آن ها بدانند و اين  فقيهان زنده اند كه با درك شرايط زمان و مكان، احكام شرعى آن ها را استنباط مى كنند.&amp;lt;ref&amp;gt; كليات فقه اسلامى، ص 72.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[Category:تقلید]]&lt;br /&gt;
[[Category:احكام تقليد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B7%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D8%B2_%D8%AE%D8%A8%D8%AB&amp;diff=4009</id>
		<title>طهارت از خبث</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B7%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D8%B2_%D8%AE%D8%A8%D8%AB&amp;diff=4009"/>
		<updated>2012-07-16T13:40:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضى چيزها هست كه نبايد اثرى از آن‌ها در بدن و لباس نمازگزار باشد، و چنانچه كسى به آن‌ها آلوده باشد، بايد قبل از [[نماز]] آن‌ها را پاك كند. اين چيزها همان ناپاكى ها (نجاسات) هستند و به چيزهايى كه آلودگى ها را پاك مى كند، «مطهّرات» مى گويند.&amp;lt;ref&amp;gt; احكام اسلامى، ص 39.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[Category:طهارت]]&lt;br /&gt;
[[Category:احكام طهارت]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B7%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D8%B2_%D8%AD%D8%AF%D8%AB&amp;diff=4010</id>
		<title>طهارت از حدث</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B7%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D8%B2_%D8%AD%D8%AF%D8%AB&amp;diff=4010"/>
		<updated>2012-07-16T13:40:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;طهارت از حدث كه با انجام [[وضو]]، [[غسل]] يا [[تيمم]] بدست مى آيد، همچون [[نماز]]، [[طواف]] و... شرط صحت برخى عبادات است؛ و در انجام آن قصد قربت معتبر است. اين طهارت حالتى روحانى و معنوى است كه به سبب وضو، غسل و تيمم حاصل مى شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسباب طهارت عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1- '''[[وضو]]'''؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2- '''[[غسل]]'''؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3- '''[[تیمم]]'''.&lt;br /&gt;
[[Category:طهارت]]&lt;br /&gt;
[[Category:احكام طهارت]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%D9%87&amp;diff=4008</id>
		<title>دیه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%D9%87&amp;diff=4008"/>
		<updated>2012-07-16T13:40:49Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==دیات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ديات» جمع «ديه»، عبارت است از مقدار مالى كه واجب است در برابر جنايت پرداخت گردد، خواه مقدار آن معلوم باشد يا نباشد. گاهى جرايمى را كه مقدارش معين نيست «ارش» و «حكومت» (تفاوت ميان صحيح و معيوب) و جرايمى را كه مقدارش معين است «ديه» مى نامند.&amp;lt;ref&amp;gt; تحريرالوسيله، ج 2، ص 553.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ديه (خون‌بهاى) قتل عمد (در صورتى كه قصاص تبديل به ديه گردد) عبارت از يكى از موارد ذيل است كه قاتل در انتخاب آن مختار مى باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1. صد شتر كه پنج سال را تمام كرده باشند؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2. دويست گاو سالم و متعارف؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3. هزار گوسفند سالم و متعارف؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 4. دويست «حله» كه هر «حله» عبارت از دو قطعه لباس از بُرد يمانى است؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 5. هزار دينار (هزار مثقال طلاى سكه‌دار)؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 6. ده‌هزار درهم (ده هزار مثقال نقره سكه‌دار).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهلت پرداخت ديه قتل عمد يك سال است و از مال خود قاتل پرداخت مى شود.&amp;lt;ref&amp;gt; تحريرالوسيله، ج 2، ص 554-555، مسائل 1-7.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ديه قتل شبه عمد نيز يكى از همان موارد مذكور است با كمى تخفيف در سن شترها و مدت پرداخت آن كه دو سال است و از مال خود قاتل پرداخت مى شود.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص 556-557، مسائل 13-17.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ديه قتل خطاى محض نيز يكى از موارد مذكور در قتل عمد با مقدارى تخفيف در سن شترها است و مهلت پرداخت آن سه سال مى باشد. پرداخت اين ديه بر عهده «عاقله» است كه بايد از مال خود بدهند و نمى توانند عوضش را از قاتل بگيرند.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص 557-558، مسائل 18-22.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«عاقله» خويشاوندان ذكور قاتل هستند كه از طرف پدر و مادر يا از طرف پدر با قاتل نسبت دارند، به شرط اين كه بالغ و عاقل باشند و فقير هم نباشند. اگر كسى خويشاوند پدر و مادرى يا پدرى نداشته باشد و «ضامن جريره»&amp;lt;ref&amp;gt; «ضامن جريره» كسى است كه با انسان تعهد مى بندد كه در صورت نبودن وارثى از خويشاوندان، از يكديگر ارث  ببرند و در زمينه جنايت‌هايى كه از طريق خطاى محض انجام مى گيرد، ضامن يكديگر باشند.&amp;lt;/ref&amp;gt; هم نداشته باشد، عاقله او امام مسلمانان است كه ديه را از بيت المال مى پردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قتل عمد و شبه عمد نيز اگر قاتل فرار كند و دستگيرى او ممكن نباشد، ديه را از مال او برمى دارند: اگر مال نداشته باشد، بايد خويشاوندان او بدهند و اگر خويشاوند نداشته باشد، ديه مقتول را امام از بيت المال مى دهد و در هيچ صورت، خون مسلمانى كه به ناحق كشته شده، هدر نمى رود.&amp;lt;ref&amp;gt; تحريرالوسيله، ج 2، ص 599-602.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در صورتى كه در يكى از ماه هاى حرام ([[رجب]]، [[ذی القعده]]، [[ذی الحجه]] و [[محرم]]) يا در حرم [[مكه]] معظمه قتلى انجام گيرد، قاتل علاوه بر ديه قتل، ثلث ديه را نيز بايد بپردازد. اگر كسى در بيرون از حرم مكه مرتكب قتل گردد و به حرم پناهنده شود، در حرم قصاص نمى شود ولى در آب و غذا بر او سخت گيرى مى شود تا از حرم خارج گردد و در خارج از حرم، مورد قصاص قرار گيرد. اما قاتلى كه در حرم مرتكب قتل شده است، در همان جا قصاص مى شود.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص 558، مسأله 23 و 25.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر عضوى از بدن انسان ديه مشخصى دارد كه در كتاب هاى فقهى به تفصيل بيان شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''كفاره قتل '''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قتل مسلمان - اعم از مرد و زن، بزرگ و كوچك و عاقل و ديوانه - علاوه بر ديه، قاتل بايد كفاره هم بدهد و كفاره قتل به شرح ذيل است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1- در قتل عمد، كفاره جمع واجب است: آزادكردن يك بنده، دو ماه روزه و اطعام شصت فقير؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2- در قتل شبه عمد و خطاى محض، يك كفاره - به ترتيب - واجب است: بايد يك بنده آزاد كند. در صورت عدم امكان، دو ماه [[روزه]] بگيرد، اگر نتوانست به شصت فقير غذا بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قتل كافر - اعم از حربى، ذمى و معاهد - [[كفاره]] لازم نيست.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص 606.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ديه‌ی سقط جنين'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر كسى كارى كند كه زن، جنين خود را سقط كند. ديه‌ی آن بدين شرح است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* نطفه: 20 مثقال طلا؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* علقه (خونه بسته): 40 مثقال؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* مضغه (پاره‌ی گوشت): 60 مثقال؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* استخوان: 80 مثقال؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* استخوان گوشت‌دار بدون روح: 100 مثقال؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* روح دميده باشد: 1. پسر: 1000 مثقال. 2. دختر: 500 مثقال.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام موارد فوق، مثقال شرعى ملاك است كه تقريبا چهارپنجم مثقال بازارى است و طلاى سكه‌دار بايد محاسبه شود. و اگر زن خودش كارى كند كه بچه‌اش سقط شود، بايد ديه‌ی آن را به وارث طفل بدهد.&amp;lt;ref&amp;gt; تحريرالوسيله، ج 2 كتاب الديات؛ القول فى اللواحق، ص 597.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ديه‌ی اعضاء'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر يك از اعضاى بدن؛ مانند دست و پا و حواس پنجگانه نيز ديه‌ی خاصى دارد كه در كتاب‌هاى مفصل فقهى آمده است و در اين جا تنها به بيان اعضايى كه ديه‌ی آن‌ها، ديه‌ی كشتن است، اكتفا مى‌كنيم. برخى از اعضايى كه ديه‌ي آن‌ها ديه‌ی قتل است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* كوركردن هر دو چشم؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* بريدن هر دو بينى، يا از كار انداختن آن‌ها؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* بريدن هر دو گوش، يا از كار انداختن آن‌ها؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* بريدن هر دو لب؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* قطع زبان سالم؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* از بين بردن تمام دندان‌ها؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* شكستن گردن به طورى كه خم شود و قد او كوتاه شود (بنابر احتياط واجب)؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* از بين بردن هر دو دست؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* از بين بردن، انگشتان هر دو دست يا انگشتان هر دو پا؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* شكستن پشت؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* قطع نخاع؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* قطع پاها؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* شكستن ترقوه (دو استخوان بالاى سينه، زير گردن)؛&amp;lt;ref&amp;gt; تحريرالوسيله، ج 2، كتاب الديات؛ القول فى الجناية على الاطرف، ص 570.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* شكستن كمر؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* كندن موى سر يا ريش به گونه‌اى كه ديگر نرويد و بنابر احتياط واجب در كندن موى چهار مژده (تمام مژدها)، اگر ديگر نرويد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''حكم كلى'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام اعضاى اصلى بدن انسان كه جفت باشد، هر دوى آن‌ها ديه‌ی كامل دارد و يكى از آن‌ها نصف ديه‌ي كامل، به جز بيضتين كه در مقدار ديه‌ي آن اختلاف است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(1). آشنايى با ابواب [[فقه ]]، محمداسماعيل نورى .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(2). آموزش فقه، محمدحسين فلاح‌زاده، بخش دیات.&lt;br /&gt;
[[Category:احكام قضایی و جزایی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AA%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B1&amp;diff=4006</id>
		<title>تعزیر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AA%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B1&amp;diff=4006"/>
		<updated>2012-07-16T13:40:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==تعزير==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''تعريف تعزير'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تعزيرات» جمع «تعزير»، در لغت به  معناى ادب كردن و در اصطلاح شرع عبارت از عقوبتى است كه در غالب موارد در اصل شرع براى آن اندازه اى معين نگرديده است.&amp;lt;ref&amp;gt; مسالك الافهام، [[شهيد ثانى]]، ج 14، ص 325.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ماده 16 قانون مجازات اسلامى درباره تعريف تعزير چنين آمده: تعزير، تأديب و يا عقوبتى است كه نوع و مقدار آن در شرع تعيين نشده و به نظر حاكم واگذار شده است از قبيل حبس و جزاى نقدى و شلاق كه ميزان شلاق بايستى از مقدار حد كمتر باشد.&amp;lt;ref&amp;gt; احكام قضايى، ص 45.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''فرق حد و تعزير'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1. حد مقدار معين دارد ولى تعزير مقدار معينى ندارد، مگر در چند مورد. مثلا كسى كه آشكارا روزه خوارى كند، 25 ضربه شلاق دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2. تعزير تابع مفسده است، اگر چه كار او معصيت نباشد؛ مانند تعزير طفل يا ديوانه، اما حد مجازاتى است كه بر خود گناه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3. در گناهى كه موجب تعزير است [[توبه]] پذيرفته مى‌شود، اما در برخى از حدود توبه پذيرفته مى‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 4. حد، حق الله است، اما تعزير منحصر به حق الله نيست. مثلا كسى كه سد معبر كند، حاكم مى‌تواند او را تعزير نمايد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 5. در تعزير بنده و آزاد مساوى هستند ولى در حد چنين نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر گناهى ممكن است موجب تعزير باشد، ولى تعيين آن و مشخص كردن مقدار آن ـ در مواردى كه مقدار مشخص ندارد ـ با حاكم شرع است و مقدار آن طبق مصالحى كه حاكم تشخيص بدهد تغيير مى‌كند.&amp;lt;ref&amp;gt; آموزش فقه، محمدحسين فلاح‌زاده، بخش تعزیرات.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''تعزيرات شرعى '''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منظور از تعزيرات شرعى مجازات هايى است كه براى خاطيان و متخلفان از قوانين شرعى مانند ترك واجبات و ارتكاب محرمات به اجرا درمى آيند. چنان كه حضرت امام علیه السلام مى فرمايد: هر كسى كه ترك واجب نمايد يا مرتكب [[حرام]] شود. امام عليه السلام و نايب او حق دارد او را تعزير نمايد به شرطى كه از [[گناهان كبيره]] باشد و تعزير كمتر از حد است و اندازه آن به نظر حاكم است. و احتياط براى حاكم در موردى كه دليلى بر مقدار آن دلالت نكند اين است كه از كمترين حدود تجاوز ننمايد.&amp;lt;ref&amp;gt; تحريرالوسيله، ج 2، ص 477.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''تعزيرات حكومتى '''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعزيرات حكومتى مجازات‌هايى است كه از طرف حكومت به منظور حفظ نظم و مراعات مصلحت اجتماع، در قبال تخلف از مقررات و نظامات حكومتى تعيين مى گردد.&amp;lt;ref&amp;gt; ديدگاه‌هاى جديد در مسائل حقوقى، دكتر حسين مهرپور، ص 123-124.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام خمينى]] از اين نوع كيفرها به «مجازات هاى بازدارنده» ياد كرده است، چنان كه در استفتايى از ايشان مى خوانيم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استفتا: براى اداره امور كشور قوانينى در مجلس تصويب مى شود مانند قانون قاچاق، گمركات و تخلفات رانندگى، قوانين شهردارى و به طور كلى احكام سلطانيه و براى اين كه مردم به اين قوانين عمل كنند، براى متخلفين مجازات هايى در قانون تعيين مى كنند. آيا اين مجازات ها از باب تعزير شرعى است و احكام شرعى تعزيرات از نظر كم و كيف بر آن‌ها بار است يا قسم ديگر است و از تعزيرات جدا هستند و اگر موجب خلاف شرع نباشد بايد به آن‌ها عمل كرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواب: در [[احكام]] سلطانيه كه خارج از تعزيرات شرعيه در حكم اولى است متخلفين را به مجازات هاى بازدارنده به امر حاكم يا وكيل او مى توانند مجازات كنند.&amp;lt;ref&amp;gt; موازين قضايى از ديدگاه [[امام خمينى]]، حسين كريمى، ص 172.&amp;lt;/ref&amp;gt; مجازات هاى بازدارنده در تعبير حضرت امام امورى از قبيل حبس، جزاى نقدى، تعطيل محل كسب، لغو پروانه و محروميت از حقوق اجتماعى و اقامت در نقطه يا نقاط معين و منع از اقامت در نقطه يا نقاط معين و مانند آن را دربرمى گيرد.&amp;lt;ref&amp;gt; قانون مجازات اسلامى، ص 12، ماده 17.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخى از جمله كارهايى كه موجب تعزيرات حكومتى مى شود احتكار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''كيفيت مجازات ها'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در غالب كتاب هاى فقهى كيفرهاى تعزيرى در شكل تازيانه منعكس گرديده است كه  از نظر حداقل، مقدار معين ندارد و حداكثر آن بايد كمتر از مقدار حد باشد. در تعزيرات شرعى، مجازات از طريق تازيانه‌زدن - با در نظر گرفتن كميت و كيفيت جرم و حال مجرم - امرى مجاز است. ولى آيا در اين  گونه تعزيرات مى توان مجرم را با انواع ديگر مجازات ها از قبيل زندانى كردن، تبعيد و جريمه مالى و مانند آن به كيفر رساند يا خير؟ در تعزيرات حكومتى چطور؟ به استفتايى كه در اين باره از حضرت امام شده توجه نماييد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استفتا: حبس، نفى بلد، تعطيل محل كسب، منع از ادامه خدمت در ادارات دولتى، جريمه مالى و به  طور كلى هر تنبيهى كه به  نظر مى رسد موجب تنبه و خوددارى از ارتكاب جرائم مى گردد، جايز است به  عنوان تعزير تعيين شود يا در تعزيرات به مجازات هاى منصوص بايد اكتفا كرد؟&amp;lt;ref&amp;gt; احكام قضايى، ص 48.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(1). احكام قضايى ، نعمت الله يوسفيان .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(2). آموزش فقه، محمدحسين فلاح‌زاده، بخش تعزیرات.&lt;br /&gt;
[[Category:احكام قضایی و جزایی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%82%D8%B5%D8%A7%D8%B5&amp;diff=4007</id>
		<title>قصاص</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%82%D8%B5%D8%A7%D8%B5&amp;diff=4007"/>
		<updated>2012-07-16T13:40:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==قصاص==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قصاص» مجازات مجرمى است كه جنايتى را بر ديگرى وارد كرده است. كلمه «قصاص» در اصل، به معناى پيروى كردن از اثر ديگرى است؛ قصاص كننده نيز اثر «جانى» را پيروى مى كند و مثل عمل او را انجام مى دهد.&amp;lt;ref&amp;gt; آشنايى با ابواب فقه، ص 145.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''انواع قصاص'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;الف) قصاص نفس:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1. قتل عمد: قصاص دارد؛ او را مى‌كشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2. قتل شبه عمد: قصاص ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3. قتل خطا: قصاص ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
''''&amp;lt;I&amp;gt;ب) قصاص عضو:&amp;lt;/I&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خسارتى كه به عضوى از اعضاى بدن وارد مى‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; تحريرالوسيله، ج 2، كتاب القصاص، ص 508.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شرايط قصاص نفس'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1. تساوى در دين، پس مسلمان را براى قتل كافر نمى‌كشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2. تساوى در حريت و بندگى، هر دو آزاد يا هر دو برده باشند، يا قاتل برده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3. قاتل، پدر مقتول نباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 4. قاتل و مقتول عاقل باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 5. قاتل، بالغ باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 6. مهدورالدم نباشد، مثلاً به [[پيامبر اسلام]] صلى الله عليه و آله و سلم دشنام نداده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، القول فى الشرائط المعتبرة فى القصاص، ص 519.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''چگونگى قصاص نفس'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتى كه نزد حاكم، قاتل بودن شخصى ثابت شد از ورثه‌ی مقتول خواسته مى‌شود كه او را عفو يا درخواست قصاص كنند. اگر راضى به عفو نشدند مى‌توانند قاتل را بكشند ولى اگر مقتول زن و قاتل مرد باشد در صورت قصاص، ورثه‌ی مقتول بايد نصف ديه مرد را به ورثه‌ی او بپردازند. چون ديه‌ی مرد دو برابر ديه‌ی زن است. و اگر قاتلان متعدد باشند و بخواهند همه را قصاص كنند، بايد ديه‌ي افراد اضافه بر مقتول را به ورثه‌ی قاتلين بپردازند.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، القول فى كيفيتة الاستيفاء، ص 533.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شرايط قصاص عضو'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1. تساوى در [[دين]]؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2. تساوى در حريت و بندگى؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3. تساوى در [[عقل]] (هر دو عاقل باشند)؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 4. تساوى در سلامت، عضو سالم در مقابل عضو معيوب قصاص نمى‌شود، ولى عضو معيوب در مقابل عضو سالم قصاص مى‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 5. جنايتكار بالغ باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 6. جانى پدر مجنى عليه نباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و همچنين در قصاص اعضاء اين امور بايد رعايت شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1. تساوى در طول و عرض و عمق در جراحات در قصاص جراحات، بايد قصاص از نظر طول و عرض و عمق با جنايت مساوى باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2. تساوى اعضا در محل (دست راست براى دست راست و دست چپ براى دست چپ).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3. تساوى در ابزار جنايت (وسيله‌اى كه با آن جنايت كرده است).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 4. اگر محكوم به قصاص، زن حامله باشد تا زمانى كه حامله است قصاص نمى‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 5. گرمى و سردى هوا موجب سرايت زخم يا موجب آزارى اضافه بر قصاص نشود.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، فى قصاص مادون النفس، ص 540.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''مسأله:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قصاص اعضا، زن و مرد با هم مساوى مى‌باشند ليكن اگر جانى مرد باشد و عضوى كه قصاص مى‌كنند از اعضايى باشدكه ديه‌ی آن از ثلث ديه‌ی كشتن بيشتر باشد، تفاوت ديه را بايد بپردازند. چون در ديه‌ی اعضا، زن و مرد تا يك سوم ديه‌ی كشتن مساوى هستند و از ثلث و بيشتر از آن، ديه زن نصف ديه‌ی مرد است.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، م 3، ص 559، م 27.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(1). آشنايى با ابواب [[فقه ]]، محمداسماعيل نورى .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(2). آموزش فقه، محمدحسين فلاح‌زاده، بخش تعزیرات.&lt;br /&gt;
[[Category:احكام قضایی و جزایی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_(%D8%AF%D8%B1_%D9%81%D9%82%D9%87)&amp;diff=4004</id>
		<title>شهادت (در فقه)</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_(%D8%AF%D8%B1_%D9%81%D9%82%D9%87)&amp;diff=4004"/>
		<updated>2012-07-16T13:40:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==شهادت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شهادت» در لغت، چند معنا دارد كه عبارت است از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1- حاضرشدن؛ «شَهِدَالَمجْلِسَ»: در مجلس حاضر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2- مشاهده‌كردن؛ «شَهِدَالشَّىْ ءَ»: آن چيز را ديد و مشاهده كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3- خبردادن از روى قطع و يقين؛ از اين رو، مى گويند: شهادت عبارت است از اخبار جزمى و قطعى از حقى كه براى ديگران مى باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شريعت مقدس [[اسلام]] در اين مورد، اصطلاح خاصى ندارد و «شهادت» را در همان معانى ياد شده به كار برده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شروط اعتبار شهادت''' &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اسلام، شهادت شاهدى براى قاضى اعتبار دارد كه داراى شروط ذيل باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1- بلوغ: گواهى كودكى كه به حد تكليف نرسيده باشد قبول نيست، مگر گواهى پسرى كه ده سال داشته باشد، آن هم در مورد قتل و جرح كه قبولى آن محتمل است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2- عقل: گواهى ديوانه مورد قبول نيست، همچنين كسى كه سهو يا نسيان و فراموشى و امثال آن بر او غلبه دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3- [[ايمان]]: شهادت غيرشيعه قبول نيست، چه رسد به غيرمسلمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 4- عدالت: شاهد بايد عادل باشد. شهادت فاسق قبول نيست. «فاسق» كسى است كه مرتكب [[گناه كبيره]] شود يا بر گناه صغيره اصرار ورزد. بنابر احتياط واجب، گواهى مرتكب  [[گناه صغيره]] نيز - اگر چه اصرار نورزد - قبول نمى شود، مگر اين كه [[توبه]] كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 5- طهارت مولد: شاهد بايد حلال‌زاده باشد. كسى كه از حرام متولد شده - اگر چه عادل باشد - شهادتش قبول نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 6- متهم‌نبودن: شاهد بايد در مورد مسائل ذيل - كه در نحوه شهادت تأثير دارد - مورد اتهام نباشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) جلب منفعت: مورد شهادت به گونه اى باشد كه به نفع شاهد منتهى شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) دفع ضرر: مورد شهادت به گونه اى باشد كه منجر به دفع ضرر از شاهد گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) عداوت: شاهد با فردى كه شهادت عليه او است دشمنى دنيوى داشته باشد، ولى دشمنى دينى ايرادى ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د) گدايى: كسى كه گدايى را شغل خود قرار داده باشد، شهادت او در هيچ موردى قبول نمى شود ولى اگر تنها در حال ضرورت و در مورد خاصى سؤال كرده باشد، گواهى او رد نمى شود.&amp;lt;ref&amp;gt; تحريرالوسيله، ج 2، ص 441-444.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهد بايد - علاوه بر شروط مذكور - به مورد شهادت خود علم قطعى و يقين داشته باشد. در غير اين صورت، گواهى او مورد قبول نيست.&amp;lt;ref&amp;gt; آشنايى با ابواب فقه، ص 137.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''موضوع شهادت '''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهادت در مورد «حقوق» جارى مى شود و حقوق - با كثرتى كه دارد - به دو قسم حقوق الهى (حق الله) و حقوق مردمى (حق الناس) تقسيم مى شود.&amp;lt;ref&amp;gt; تحريرالوسيله، ج 2، ص 446، مسأله 1.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره تعريف حق الله و حق الناس گفته شده: حق الناس عبارت از حقى است كه به اسقاط افراد ساقط و منتفى مى گردد مانند حق قصاص و حق الله نيز حقى است كه به اسقاط انسان ساقط نمى شود مانند [[نماز]]، [[روزه]]، [[جهاد]] و [[حج]].&amp;lt;ref&amp;gt; فرهنگ اصطلاحات [[فقه]] اسلامى، محسن جابرى عربلو، ص 87.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در كتاب هاى حقوقى نيز حق الله و حق الناس چنين تعريف شده است: حقوقى كه يك طرف آن خداوند تعالى  و طرف ديگر آن افراد جامعه يا گروهى از افراد باشد «حق الله» ناميده مى شود، مانند وجوب پرداخت [[زكات]]، حرمت دزدى و... و به حقوقى كه براى افراد يا اجتماعات شناخته شده است «حق الناس» مى گويند.&amp;lt;ref&amp;gt; ترمينولوژى حقوق، دكتر محمدجعفر جعفرى لنگرودى، واژه حق‌الله و حق‌الناس.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر مكلفين از [[احكام]] الهى سرپيچى كنند، خداوند حق بازخواست و مجازات آن‌ها را دارد و مقدار مجازات يا از طرف خداوند معين شده (حد) و يا تعيين آن به دست حاكم شرع نهاده شده است (تعزير).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''اثبات حق الله '''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بحث حدود خواهد آمد كه حق الله به يكى از چهار طريق زير ثابت مى شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1- گواهى چهار مرد در حد لواط و مساحقه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2- گواهى چهار مرد يا سه مرد و دو زن، در حد زناى موجب رجم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3- گواهى دو مرد و چهار زن، در زناى موجب تازيانه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 4- گواهى دو مرد در سرقت، قذف، شراب‌خوارى و ارتداد.&amp;lt;ref&amp;gt; تحريرالوسيله، ج 2، ص 446، مسأله 1.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''اثبات حق الناس '''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حق الناس بر چند قسم است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1- در اثبات بعضى از آن‌ها مردبودن شرط است. اين گونه موارد جز با [[شهادت]] دو مرد ثابت نمى شود. مانند [[طلاق]] بنابراين در طلاق، شهادت زنان - جداگانه يا با ضميمه مردها - قبول نمى شود.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، مسأله 2.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2- حقوق مالى و اقتصادى با شهادت دو مرد، يك مرد و دو زن، يك مرد و سوگندخواهان، دو زن و سوگندخواهان (بنابر اظهر)، ثابت مى شود.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص 447، مسأله 4.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3- در امورى كه اطلاع مردان بر آن مشكل است، مثل دعواهاى مربوط به ولادت و مسائل زنانه، شهادت زنان به تنهايى كافى است.&amp;lt;ref&amp;gt; احكام قضايى، ص 20.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''شهادت زن '''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مواردى كه گواهى زن&amp;lt;ref&amp;gt; مواردى هست كه در اثباتش، مردبودن گواهان شرط است مانند طلاق كه جز با گواهى دو مرد عادل ثابت نمى شود.&amp;lt;/ref&amp;gt; پذيرفته مى شود، شهادت دو زن معادل با شهادت يك مرد است؛ زيرا شاهدگرفتن و اداى شهادت، بدين منظور است كه حقى ضايع و پايمال نشود؛ از اين رو بايد شاهد داراى دو ويژگى باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* الف) در مقام تحمل شهادت هوشيارانه برخورد كرده و حادثه را به درستى ضبط كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* ب) در مقام اداى شهادت، تحت تأثير عواطف و احساسات واقع نشود و آن چه را كه شاهدش بوده، بى كم و كاست بازگويد و گواهى دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر جنس مرد با جنس زن، در داشتن دو ويژگى يادشده مقايسه شوند، معلوم خواهد شد كه مردان در هر دو مورد، قوى تر و شايسته تر از زنانند و زن ممكن است حادثه اى را كه بر آن شاهد بوده فراموش كند يا تحت تأثير عواطف و احساسات واقع شده و از حق عدول نمايد. بنابراين احتياط حكم مى كند كه زن ديگرى همراه وى باشد تا احتمال حق كشى كاهش يابد.&amp;lt;ref&amp;gt; كليات فقه اسلامى، ص 222.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(1). آشنايى با ابواب فقه ، محمداسماعيل نورى .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(2). احكام قضايى ، نعمت الله يوسفيان .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(3). كليات فقه اسلامى ، عليرضا على نورى .&lt;br /&gt;
[[Category:احكام قضایی و جزایی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%AF%D9%88%D8%AF&amp;diff=4005</id>
		<title>حدود</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%AF%D9%88%D8%AF&amp;diff=4005"/>
		<updated>2012-07-16T13:40:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==حدود==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجازاتى كه در مورد [[گناهان]] مقرر شده است دو گونه است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* الف) عقوبت هايى كه مقدار و كميت آن را شارع مقدس خود بيان فرموده است، مثل عقوبت زنا و [[سرقت]]، اين عقوبت ها را «حد» مى نامند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* ب) عقوبت هايى كه مقدار آن به حاكم شرع و قاضى واگذار شده است كه «تعزير» ناميده مى شود.&amp;lt;ref&amp;gt; شرايع الاسلام، محقق حلى، ج 4، ص 147.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخى از گناهانى كه حد دارد و حد هر يك از آن‌ها:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||شماره||گناه||حد||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||1|| سرقت||در مرتبه‌ی اول: قطع كامل چهارانگشت دست راست؛ در مرتبه‌ی دوم: قطع يا تا برآمدگى روى پا؛ در مرتبه‌ی سوم: حبس ابد؛ در مرتبه‌ی چهارم: قتل||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||2|| نوشيدن مسكرات||80 ضربه‌ي شلاق||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||3|| سحر|| اگر ساحر مسلمان باشد، قتل و اگر كافر باشد، تأديب||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||4|| زناى با محارم نسبى يا با زن پدر يا كافر با زن مسلمان و زناى به عنف كه زن از خود اختيارى نداشته باشد.||قتل||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||5|| زناى محصنه (زناى زن با مرد همسردار)||رجم (سنگ‌سار)||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||6|| زناى غيرمحصنه و غيرمحرم||100 ضربه شرق||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||7|| زناى مردى كه ازدواج كرده ولى با همسرش آميزش نكرده است.|| 100 ضربه‌ی شلاق و تراشيدن سر و تبعيد از محل||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||8|| زناى محصنه‌ي پيرمرد يا پيرزن|| 100 ضربه شرق و سپس رجم||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||9|| لواط|| قتل ||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||10|| شحق (هم‌جنس بازى دو زن)|| 100 ضربه شلاق||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||11|| قيادت (دلالى در زنا يا لواط)|| مرد باشد، 75 ضربه شلاق و تبعيد از محل؛ زن باشد، 75 ضربه شلاق||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||12|| قذف (نسبت زنا يا لواط به كسى دادن)|| 80 ضربه شلاق||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||13|| تفخيذ (آميزش بدون ادخال) ||اگر هر دو مسلمان باشند، هر كدام 100 ضربه شلاق و اگر فاعل كافر باشد فاعل كشته مى‌شود.||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||14|| محاربه (كشيدن سلاح و ترساندن مردم)||قتل||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
||15|| ارتداد (كافرشدن مسلمان) ||مرتد فطرى: اگر مرد باشد، زنش از او جدا مى‌شود، اموالش بين ورثه تقسيم مى شود، [[توبه]]‌ي او پذيرفته نمى‌شود و حكم او اعدام است.؛ مرتد ملى: اگر مرد باشد، زنش از او جدا مى‌شود و او را توبه مى‌دهند و بنابر احتياط تا سه روز توبه مى‌دهند و اگر توبه نكرد در روز چهارم كشته مى شود؛ اگر زن باشد ـ فطرى يا ملى ـ: از شوهر جدا مى‌شود و زندانش مى‌كنند و در اوقات [[نماز]] او را مى‌زنند و بر او سخت مى‌گيرند تا توبه كند و اگر توبه نكرد تا ابد در حبس مى‌ماند.||&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''مرتد فطرى'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
كسى است كه هنگام انعقاد نطفه‌اش پدر و مادرش يا يكى از آن‌ها مسلمان بوده‌اند و پس از بلوغ مسلمان شده و سپس كافر شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''مرتد ملى'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
كسى است كه هنگام انعقاد نطفه‌اش، پدر و مادرش هر دو كافر بوده‌اند و هنگام بلوغ هم كافر بوده. سپس اسلام آورده و بعد از آن از اسلام روى گردانده و كافر شده است.&amp;lt;ref&amp;gt; آموزش فقه (محمدحسين فلاح‌زاده) بخش حدود.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[Category:احكام قضایی و جزایی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA&amp;diff=4003</id>
		<title>قضاوت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA&amp;diff=4003"/>
		<updated>2012-07-16T13:40:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==قضاوت ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قضاوت» كه عبارت از داورى كردن براى رفع نزاع و كشمكش در ميان مردم است، يكى از منصب هاى بزرگى است كه از جانب خداوند متعال براى پيغمبر صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام و از جانب آنان براى فقيه جامع  الشرايط تعيين شده است.&amp;lt;ref&amp;gt; تحريرالوسيله، [[امام خمينى]]، ج 2، ص 404.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصب قضاوت در ديدگاه [[اسلام]] يكى از ارزشمندترين و در عين حال خطرناك ترين مناصب اجتماعى است؛ قاضى نيز در يك نگاه نماينده خدا و بافضيلت ترين انسان ها&amp;lt;ref&amp;gt; آيه 26؛ (درباره [[حضرت داود]] علیه السلام مى فرمايد: «يا داوُدُ انَّا جَعَلْناكَ خَليفَةً فِى الْارْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ؛ اى داود! ما تو را نماينده خود در زمين قرار داديم، پس در ميان مردم به حق داورى كن).&amp;lt;/ref&amp;gt; و در نگاه ديگر از شقى ترين مردم شمرده شده است؛ زيرا به تعبير [[امیرالمومنین]] علیه السلام او در جايگاهى مى نشيند كه يا انبيا و اوصيا در آن قرار مى گيرند و يا اشقيا بر آن تكيه مى زنند&amp;lt;ref&amp;gt; [[وسائل الشيعه]]، [[شيخ حر عاملى]]، ج 18، ص 7.&amp;lt;/ref&amp;gt; و فاصله اين دو، فاصله [[بهشت]] و [[دوزخ]] است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''صفات قاضى '''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[فقه]] اسلامى، ويژگى هايى براى قاضى بيان شده كه عبارتند از: بلوغ، [[عقل]]، [[ايمان]]، [[عدالت]]، مردبودن، حلال زاده بودن، اجتهاد&amp;lt;ref&amp;gt; گفتنى است [[امام خمينى]] رحمه الله بعد از انقلاب اسلامى، به خاطر نياز وسيع به قاضى از سويى و كمبود مجتهد جامع الشرايط از سوى ديگر، تصدى مقام قضا را براى غيرمجتهد نيز روا دانستند. ر.ك صحيفه نور، ج 12، ص 256.&amp;lt;/ref&amp;gt; در دين و اعلم بودن نسبت به كسانى كه در حوزه قضاوت وى هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصدى مقام قضاوت، بر آنان كه ويژگى هاى يادشده را داشته باشند، واجب كفايى است مگر اين  كه اين ويژگى ها منحصر در فرد خاصى باشد كه در اين صورت قضاوت بر او واجب عينى خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''اركان قضاوت '''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تشكيل دادگاه و قوام قضاوت، چند چيز نقش اساسى دارد كه بدون آن ها، قضاوت  انجام نمى گيرد. آن ها عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1- قاضى: كسى كه قضاوت و داورى كند و حكم صادر نمايد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2- مدعى : كسى كه حقى را از ديگرى مطالبه مى كند و عليه او اقامه دعوا مى نمايد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3- مدعى  عليه: كسى كه عليه او اقامه دعوا مى گردد و حقى از او خواسته مى شود كه گاهى به عنوان «منكر» ناميده مى شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 4- مدعى  به: چيزى كه در مورد آن اقامه دعوا مى شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''آداب قضاوت '''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قاضى در برخورد با شاكى و متشاكى بايد آدابى را به كار گيرد كه عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1- رعايت تساوى بين دو طرف درگير در امورى همچون سلام و جواب آن، نشاندن آنان در جايگاه، در نگاه كردن به آن دو، در سخن گفتن با هر كدام، رعايت انصاف و بشاشيت چهره با هر دو، عدالت در داورى و ساير آداب احترام و بزرگداشت، مگر يك طرف مسلمان نباشد كه در اين صورت، احترام بيشتر به مسلمان جايز است ولى در هر صورت بايد داورى عادلانه باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2- در مواردى كه قاضى علم به حقانيت هيچ كدام ندارد، نبايد مطلبى را به يكى از طرفين درگير، تلقين كند به گونه اى كه وى بر حريفش چيره گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3- اگر دو طرف درگير، يكى پس از ديگرى بر قاضى وارد شوند، قاضى بايد در شنيدن سخن آنان، از نفر اولى كه وارد شده آغاز كند؛ بدون اين  كه موقعيت اجتماعى يا مرد و زن بودن آنان را در نظر گيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 4- در صورتى كه خوانده (مدعى عليه) سخن خواهان (مدعى) را قطع كند و بخواهد ادعايى را مطرح كند، قاضى نبايد به حرفش گوش دهد تا وى ابتدا پاسخ مدعى را بدهد و داورى پايان گيرد سپس او مى تواند عليه حريفش ادعا كند، مگر اين  كه مدعى بر تقديم ادعاى وى راضى بشود.&amp;lt;ref&amp;gt; تحريرالوسيله، ج 2، ص 369-370.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 5- مستحب است داورى و قضا، در مكان هاى باز و مناسبى انجام گيرد تا هر ستم ديده اى به آسانى و بدون تشريفات بتواند نزد قاضى رفته و مطالب خود را به اطلاع وى برساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 6- بهتر است قاضى از اهل فضل و دانش بخواهد تا هنگام قضا و داورى وى، حضور داشته باشند تا اگر اشتباه نمود، او را آگاه سازند و در موارد شبهه و موضوعاتى كه محتاج دقت نظر است، با آنان گفتگو و مشورت نمايد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 7- قضاوت كردن در برخى از احوال كراهت دارد؛ مانند حال خشم، گرسنگى، غم و اندوه، شادى و هنگامى كه خواب آلوده است.&amp;lt;ref&amp;gt; شرايع الاسلام فى مسائل الحلال والحرام، محقق حلى، ج 4-3، جزء دوم، ص 74.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 8- گرفتن رشوه توسط قاضى [[حرام]] است گرچه به عنوان بخشش يا هديه باشد، بلكه در صورت بى نيازى، بهتر است از بيت المال نيز استفاده نكند.&amp;lt;ref&amp;gt; تحريرالوسيله، ج 2، ص 366.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتنى است در اسلام، براى حفظ جان، مال و ناموس مردم اهتمام بيشترى شده و دستورهاى احتياطى در اين زمينه ها به گونه اى است كه حق كسى ضايع نشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ملاك هاى قضاوت '''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قاضى مى تواند با استناد به علم خود، شهادت دو نفر عدل (بيّنه) و اقرار يا [[سوگند]] يكى از دو طرف دعوا، داورى كند. گفتنى است شيوه هاى جديد جرم شناسى مى تواند در حصول علم قاضى به واقعه و تشخيص حقانيت يكى از آن دو، كمك كند و در صورت حصول علم، قاضى نمى تواند طبق بيّنه اى كه مخالف علم وى گواهى مى دهند، قضاوت نمايد؛ چنان كه نمى تواند به سوگند كسى كه او را دروغگو مى شناسد ترتيب اثر دهد. در مواردى كه قاضى طبق ملاك هاى يادشده داورى نمايد، نقض حكم وى حتى از سوى حاكم اسلامى جايز نيست مگر وى شرايط قضاوت را نداشته يا حكمش برخلاف كتاب و سنت باشد.&amp;lt;ref&amp;gt; همان، ص 368.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر قاضى بدون اين  كه در مقدمات داورى كوتاهى كرده باشد، برخلاف واقع حكمى صادر كند، ضامن نبوده و خطايش از بيت المال جبران مى شود.&amp;lt;ref&amp;gt; شرايع الاسلام، ج 4-3، جزء چهارم، ص 74.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''دادگاه تجديدنظر'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان كه گفته شد حكم و داورى قاضى، قطعى و غيرقابل نقض است و طرفين دعوى  حق ندارند، دعوى را نزد حاكم ديگر ببرند و حاكم دوم حق نظر در آن و يا نقض آن را ندارد. ولى اگر يكى از دو خصم، ادعا كند كه حاكم اول جامع شرايط نبوده مثل اين كه ادعا كند كه [[اجتهاد]] يا [[عدالت]] را در حال قضاوت نداشته، ادعايش مسموع است و براى حاكم دوم جايز است كه در آن (حكم صادره از طرف حاكم اول) نظر كند؛ بنابراين اگر عدم صلاحيت حاكم اول براى قضاوت، ثابت شد حكم او را نقض مى نمايد همچنان كه، جايز است حكم او را نقض كند در صورتى كه مخالف ضرورت فقه باشد.&amp;lt;ref&amp;gt; تحريرالوسيله، ج 2، ص 366، مسأله 8.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(1). آشنايى با ابواب فقه ، محمداسماعيل نورى .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(2). احكام قضايى ، نعمت الله يوسفيان .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(3). كليات فقه اسلامى ، عليرضا على نورى .&lt;br /&gt;
[[Category:احكام قضایی و جزایی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%AC&amp;diff=4001</id>
		<title>حج</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D8%AC&amp;diff=4001"/>
		<updated>2012-07-16T13:40:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حج، يكى از اركان دين و از ضروريات آن بشمار مى آيد. ترك حج با اقرار به وجوب، يكى از [[گناهان كبيره]] و با انكار، موجب كفر است. خداوند متعال در [[قرآن كريم]] مى فرمايد: «وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ الَيْهِ سَبيلًا وَ مَنْ كَفَرَ فَانَّ اللَّهَ غَنِىُّ عَنِ الْعالَمينَ؛&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره آل عمران]]، آیه 97.&amp;lt;/ref&amp;gt; و براى خدا بر مردم است كه آهنگ خانه (او) كنند، آن‌ها كه توانايى رفتن به سوى آن را دارند. و هر كس كفر ورزد (و [[حج]] را ترك كند، به خود زيان رسانده)، خداوند از همه جهانيان، بى‌نياز است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اين آيه شريفه استفاده مى شود كه حق خداوند بر مردم اين است: آنان كه استطاعت و توان دارند، آهنگ [[زيارت]] خانه او نمايند؛ يعنى آنان كه توان مالى و فكرى و جسمى دارند و مسافرت لطمه اى به زندگى و امر معاش آنان نمى زند و پس از مراجعت از حج قدرت بر ادامه و اداره زندگى را دارند و در مسير راه، خطرى آنان را تهديد نمى كند و راه به رويشان باز است (كه همه اين‌ها در كلمه استطاعت نهفته است)، حج به صورت يك بدهى الهى شمرده مى شود و هر كه اين بدهى را نپردازد و از رفتن به حج سرباز زند، كافر محسوب مى شود.&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره آل عمران]]، آیه 97.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان كه [[امام صادق]] علیه السلام در اين زمينه مى فرمايد: هر كس از دنيا برود و حَجة الاسلام را بجا نياورد بدون اين كه او را حاجتى ضرورى باشد يا آن كه به جهت بيمار شدن از آن باز ماند يا آن كه پادشاهى از رفتن آن جلوگيرى نمايد چنين كسى (مسلمان نخواهد مرد بلكه) يهودى يا مسيحى از دنيا خواهد رفت.&amp;lt;ref&amp;gt; ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، [[شيخ صدوق]]، ص 282.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt; احكام بيماران، پزشكان و خانواده ها، ص 44.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''معناى لغوى حج'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«حج» در لغت، به معناى قصد و در اصطلاح فقها، انجام اعمال و مناسك مخصوص در زمان خاص (ماه [[ذی الحجه]]‌) و در مكان معين (مكه و اطراف آن) به قصد تقرب به خدا است.&amp;lt;ref&amp;gt; آشنايى با ابواب فقه، ص 58.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''حج در قرآن'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[قرآن کریم]] در مورد اهمیت حج آمده است که: حج، فریضه‌ای بس مهم و ارزشمند: «...وَلِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّه غَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ». ([[سوره آل عمران]]، آیه 97) ذکر «وَ مَنْ کَفَرَ» به جای «وَ مَن تَرَکَ»، بیانگر اهمیت فوق‌العاده [[حج]] می‌باشد؛ به این معنا که ترک آن مستلزم کفر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حج گزاردن، حق خداوند بر عهده توانمندان: «...وَلِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً...». (سوره آل عمران، آیه 97)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حج و مناسک آن، جلوه آشکار هدایت و راهنمایی خداوند: «وَالْبُدْنَ جَعَلْناها لَکُمْ مِنْ شَعائِرِاللّه... کَذلِکَ سَخَّرَها لَکُمْ لِتُکَبِّرُوا اللّه عَلی ما هَداکُمْ...». ([[سوره مائده]]، آیه 37ـ36)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حج و مناسک آن، از مقدسات و شعائر الهی: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاتُحِلُّوا شَعائِرَاللّه وَلاَ الشَّهْرَالْحَرامَ وَلاَالْهَدْیَ وَلاَالْقَلائِدَ وَلاَ آمِّینَ الْبَیْتَ الْحَرامَ یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْواناً...». (سوره مائده، آیه 2)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وَ أَذِّنْ فِی النّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجالاً وَ عَلی کُلِّ ضامِرٍ یَأْتِینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ × لِیَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ... ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَلْیُوفُوا نُذُورَهُمْ وَلْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ × ذلِکَ وَ مَنْ یُعَظِّمْ حُرُماتِ اللّه فَهُوَ خَیْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ...». (سوره مائده، 30ـ27)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حج میدان انجام اعمال خیر و کسب توشه برای آخرت: «الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِیهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَلا فُسُوقَ وَلا جِدالَ فِی الْحَجِّ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ یَعْلَمْهُ اللّه وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی...». ([[سوره بقره]]، آیه 197)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''حج در روایات'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;1- حج وسيله تقويت دين:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قال علي عليه السلام: «وَالْحَجَّ تَقْوِيَةً لِلدِّينِ؛ خداوند [[حج]] را وسيله تقويت دين قرار داد».&amp;lt;ref&amp;gt; [[نهج البلاغه]]: خ 1.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1- اهمیت  حج: قال على علیه السلام: «الله الله فى بیت ربكم لاتخلوه مابقیتم فانه ان ترك لم تناظروا؛ [[امام على]] علیه السلام فرمود: خدا را! درباره خانه پروردگارتان در نظر داشته باشید تا هستید، آن را خالى نگذارید. زیرا اگر حج متروك شود نظر رحمت  خدا از شما قطع خواهد شد».&amp;lt;ref&amp;gt; [[بحارالانوار]]، ج 1696.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2- حج و توجه به سوى خدا: عن ابى جعفر الباقر علیه السلام فى قول الله تبارك و تعالى: «ففروا الى الله انى لكم منه نذیر مبین . قال: حجوا الى الله؛ [[امام باقر]] علیه السلام درباره آیه شریفه «ففروا الى الله انى لكم منه نذیر مبین » فرموده است: منظور از فرار به سوى خدا آن است كه آهنگ حج كنید».&amp;lt;ref&amp;gt; معانى الاخبار، ص 222.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3- لبیك و قربانى: عن على علیه السلام قال: «نزل جبرئیل عى النبى صلى الله علیه و آله و سلم فقال: یا محمد مر اصحابك بالحج والثلج، فالحج رفع الاصوات بالتلبیة و الثلج نحر البدن؛ [[امام على]] علیه السلام فرمود: [[جبرئیل]] بر پیامبر فرود آمد و گفت: اى محمد یارانت را به عج و ثج فرمان ده. عج  یعنى فریاد و لبیك برآوردن و ثج  یعنى قربانى كردن شتران».&amp;lt;ref&amp;gt; معانى الاخبار، ص 224.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 4- حج اكبر و اصغر: عن معاویة بن عمار، قال: سئلت ابا عبدالله علیه السلام عن یوم الحج الاكبر فقال: هو یوم النحر والاصغر العمرة؛ معاویة بن عمار گوید: از [[امام صادق]] علیه السلام پرسیدم: روز حج اكبر چه روزى است؟ حضرت فرمود: روز حج اكبر روز [[عید قربان]] است و حج اصغر عمره است.&amp;lt;ref&amp;gt; معانى الاخبار، ص 295.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 5- آثار حج: «عن الرضا علیه السلام قال: ما رایت  شیئا اسرع غنا ولا انفى للفقر من ادمان الحج؛ از [[امام رضا]] علیه السلام نقل شده كه فرمود: هیچ چیزى را بیشتر از حج مداوم، در بى نیازى و فقرزدائى مؤثر ندیدم».&amp;lt;ref&amp;gt; [[بحارالانوار]]، ج 74، 318.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 6- مرگ در راه حج: عن ابى عبدالله علیه السلام قال: من مات فى طریق مكة ذاهبا اوجائیا امن من الفزغ الاكبر یوم القیامة؛ هر كس در راه رفت و برگشت [[مكه]] بمیرد از اندوه بزرگ روز قیامت ایمن خواهد بود».&amp;lt;ref&amp;gt; ملاذ الاخیار، ج 22، 37.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 7- حرمت مهمانان خدا: عن ابى عبدالله علیه السلام قال: الحاج والمعتمر و فدالله ان سالوه اعطاهم و ان دعؤه اجابهم و ان شفعوا شفعهم و ان سكتوا ابتداهم و یعوضون بالدرهم الف الف درهم؛ حاجى و عمره گزار مهمان خدایند. اگر چیزى بخواهند به ایشان دهد. اگر او را بخوانند، پاسخ مى گوید. اگر شفاعت كنند. شفاعت ایشان را مى پذیرد، اگر سكوت كنند، با آنان آغاز سخن مى كند و در برابر هر درهمى كه خرج كرده اند، یك میلیون درهم به آنان مى پردازد.&amp;lt;ref&amp;gt; ملاذ الاخبار، ج 22، 67.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 8- آمادگى براى احرام: عن حماد بن عیسى قال: سئلت ابا عبدالله علیه السلام عن التهیؤء اللاحرام، فقال تقلیم الاظفار و اخذ الشارب و حلق العانة؛ حماد بن عیسى گوید: از [[امام صادق]] علیه السلام پرسیدم. براى [[احرام]] چگونه باید آماده شد؟ فرمود: با گرفتن ناخن ها، كوتاه‌كردن شارب و تراشیدن موى بالاى شرمگاه.&amp;lt;ref&amp;gt; ملاذ الاخیار، ج 30، 87.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 9- نظر به كعبه: عن الباقر علیه السلام من نظر الى الكعبة لم یزل یكتب له حسنة و یمحى عنه سیئة حتى یصرف بصره عنها؛ هر كس به [[كعبه]] نگاه كند. تا وقتى به آن مى نگرد مدام كار نیك برایش نوشته مى شود و گناهش پاك مى شود تا وقتى دیده از آن برگرداند.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار، ج 65، 96.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 10- نیت  حج: عن ابى عبدالله علیه السلام قال: الحج  حجان، حج لله و حج للناس، فمن حج لله كان ثوابه على الله والجنه و من حج للناس كان ثوابه على الناس یوم القیامة؛ حج دو گونه است: حجى براى خدا و حجى براى خلق، هر كس براى خدا حج گزارد، پاداشش آنست كه خدا كه وى را به [[بهشت]] درآورد و هر كس براى مردم حج گزارد، پاداش وى روز [[قیامت]]  بر عهده مردم خواهد بود.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار، ج 96، 24.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 11- روزه ایام تشریق در منى: سئل الصادق علیه السلام لم كره الصیام فى ایام التشریق؟ فقال: لان القوم زوار الله و هم فى ضیافته ولاینبغى للضیف ان یصوم عند من زاره و اضافه؛ از [[امام صادق]] علیه السلام سئوال شد: چرا روزه ایام تشریق «11، 12، 13 [[ذی الحجه]] » نامطلوب است. حضرت فرمود: زیرا مردم، زائران خدا و مهمان وى هستند. و شایسته نیست كه مهمان در نزد میزبان و كسى كه به دیدارش رفته [[روزه]] بگیرد.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار، ج 96، 34.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 12- حج  یا جهاد: عن الصادق علیه السلام انه قال: ما سبیل من سبیل الله افضل من الحج الا رجل یخرج بسیفه فیجاهد فى سبیل الله حتى یستشهد؛ هیچ راهى از راه‌هاى خدا برتر از حج نیست مگر این كه مردى شمشیر بردارد و در راه خدا جهاد كند تا شهید گردد.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار، ج 96، 49.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 13- ثواب طواف: عن النبى صلى الله علیه و آله و سلم انه قال: من طاف بهذا البیت اسبوعا و احسن صلاة ركعتیه غفرله؛ هر كس هفت  بار به دور این خانه [[طواف]] كند و دو ركعت [[نماز طواف]] را به خوبى انجام دهد. گناهش آمرزیده شود.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار، ج 96، 49.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 14- حج و تجدید میثاق: قال ابوجعفر علیه السلام والحجر كالمیثاق و استلامه كالبیعة و كان اذا استلمه قال: اللهم امانتى ادیتها و میثاقى تعاهدته لیشهدلى عندك بالبلاغ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حجرالاسود مثل یك پیمان است و دست كشیدن بر آن چون بیعت (با خدا) است وقتى حضرت دست  بر [[حجرالاسود]] مى كشید مى فرمود: خدایا! امانتم را ادا كردم. میثاق خود را تجدید كردم، تو گواه باش كه من وظیفه ام را به پایان رساند.&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار، ج  96، 48.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 15- اهمیت  حج: عن ابى عبدالله علیه السلام قال: «لایزال الدین قائما ما قامت الكعبة؛ تا كعبه برپاست، دین برپاست».&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار، ج 96، 57.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[Category:احكام عبادى]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87&amp;diff=4000</id>
		<title>روزه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87&amp;diff=4000"/>
		<updated>2012-07-16T13:40:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{نوشته های اعضای دانشنامه}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزه در اسلام از اهميت زيادى برخوردار است و در ميان عبادات تنها عبادتى است كه به خداوند متعال اختصاص يافته است؛ زيرا به لحاظ جايگاهش كمتر در معرض [[ريا]] قرار مى گيرد، برخلاف ديگر عبادات كه چون در معرض ديد مردم است از ريا بركنار نبوده و دستيابى [[اخلاص]] در آن ها دشوار است. علاوه بر آن، [[روزه]] يكى از اركان پنجگانه اسلام نيز مى باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[حديث]] قدسى از [[پيامبر اسلام]] صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده كه خداوند مى فرمايد: «الصَّوْمُ لى  وَانَااجْزى  بِهِ&amp;lt;ref&amp;gt; [[وسائل الشيعه]]، ج 7، ص 292.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ روزه براى من است و من خود، پاداش آن را مى دهم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام صادق]] عليه السلام مى فرمايد: «بُنِىَ الْاسْلامُ عَلى  خَمْسِ دَعائِمَ؛ عَلَى الصَّلاةِ وَالزَّكاةِ وَالصّوْمِ وَالْحَجِّ وَ وِلايَةِ اميرِالْمُؤْمِنينَ وَالْائِمَّةِ مِنْ وُلْدِهِ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ&amp;lt;ref&amp;gt; [[بحارالانوار]]، ج 93، ص 257.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ اسلام بر پنج پايه استوار است؛ [[نماز]]، [[زكات]]، [[روزه]]، [[حج]] و ولايت [[امیرالمومنین]] و فرزندان آن حضرت صلوات الله عليهم كه امام هستند.&amp;lt;ref&amp;gt; احكام اسلامى، ص 105.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''معنای روزه'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«روزه» در لغت عبارت است از امساك، خوددارى و ترك؛ بنابراين هر كس از چيزى امساك و خوددارى ورزد، از آن چيز روزه گرفته است.&amp;lt;ref&amp;gt; فقه الامام جعفر الصادق علیه السلام، محمدجواد مغنيه، ج 2، ص 7، بيروت.&amp;lt;/ref&amp;gt; چنان كه [[قرآن كريم]] از قول [[حضرت مريم]] علیهاالسلام نقل مى كند كه فرمود: «انّى  نَذَرْتُ لِلرَّحْمنِ صَوْماً فَلَنْ اكَلِّمَ الْيَوْمَ انْسِيّاً&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره مريم]]&amp;lt;ref&amp;gt; حكم رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم، ص 326.&amp;lt;/ref&amp;gt;، آيه 26.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ براى خداى رحمان روزه نذر كرده ام و امروز با هيچ بشرى سخن نمى گويم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در شرع، روزه آن است كه انسان براى انجام فرمان خداوند عالم از اذان صبح تا مغرب از چيزهايى كه روزه را باطل مى كند، خوددارى نمايد.&amp;lt;ref&amp;gt; احكام روزه، نعمت الله يوسفيان ، ص 15.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''حکمت وجوب روزه'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برقرارى خلوص و پاكى، احساس درد و رنج مستمندان، آگاهى بر فقر خود در قيامت، صبر در سختي‌ها از جمله حكمت‌هاى وجوب روزه است كه در روايات به آن‌ها اشاره شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[حضرت فاطمه]] عليهاالسلام فرمود: «فَرَضَ اللَّهُ الصِّيامَ تَثبْيتاً لِلْاخْلاصِ؛&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار، ج 93، ص 368.&amp;lt;/ref&amp;gt; خداوند روزه را به خاطر تثبيت [[اخلاص]] واجب كرده است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[امام رضا]] عليه السلام نقل شده كه فرمود: علت واجب شدن روزه آن است كه مردم، سختى گرسنگى را چشيده، بر فقر در [[آخرت]] آگاه شوند. روزه دار خاشع و فروتن شده و توجه داشته باشد كه اعمالش به حساب مى آيد و مورد پاداش قرار مى گيرد؛ و (نيز) مقابل گرسنگى و تشنگى صابر شود و علاوه بر دورى از شهوات، ثواب الهى نصيبش گردد... و از سختى هاى مستمندان باخبر شود، تا حقى را كه خداوند در اموالش قرار داده است، ادانمايد.&amp;lt;ref&amp;gt; وسايل الشيعه، ج 7، ص 4.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt; احكام اسلامى، ص 105.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''روزه در قرآن'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (×) أَيَّامًا مَعْدُودَاتٍ فَمَنْ كَانَ مِنْكُمْ مَرِيضًا أَوْ عَلَى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ وَ عَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ فِدْيَةٌ طَعَامُ مِسْكِينٍ فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْرًا فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ وَأَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (×) يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ فِي الْقَتْلَى الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَالْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَالأنْثَى بِالأنْثَى فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ فَاتِّبَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَأَدَاءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسَانٍ ذَلِكَ تَخْفِيفٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَرَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدَى بَعْدَ ذَلِكَ فَلَهُ عَذَابٌ أَلِيمٌ.&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره بقره]]، آیه‌های 183 و 184 و 185.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;ترجمه آيات :&amp;lt;/I&amp;gt;''' اي كساني كه [[ايمان]] آورده ايد؛ روزه بر شما واجب شده همان طور كه بر اقوام قبل از شما واجب شده بود شايد باتقوا شويد.(183) و اين روزهائي چند است پس هر كس از شما مريض و يا مسافر باشد بايد ايامي ديگر بجاي آن بگيريد و اما كساني كه به هيچ وجه نمي توانند روزه بگيرند عوض روزه براي هر روز يك مسكين طعام دهند و اگر كسي عمل خيري را داوطلبانه انجام دهد برايش بهتر است و اين كه روزه بگيريد برايتان خير است اگر بناي عمل كردن داريد.(184) و آن ايام كوتاه (ماه [[رمضان]]) است كه [[قرآن]] در آن نازل شده تا هدايت مردم و بياناتي از هدايت و جداسازنده [[حق]] از [[باطل]] باشد. پس هر كس اين ماه را درك كرد بايد روزه اش بگيرد و هر كس مريض و يا مسافر باشد به جاي آن چند روزي از ماه‌هاي ديگر بگيرد خدا براي شما آساني و سهولت را خواسته و دشواري نخواسته و منظور اين‌ست كه عده سي روزه ماه را تكميل كرده باشيد و خدا را در برابر اين كه هدايت‌تان كرد تكبير گفته و شايد شكرگزاري كرده باشيد.(185)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''بيان آيات'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''&amp;lt;I&amp;gt;ويژگي هاي بياني آيات تشريع روزه:&amp;lt;/I&amp;gt;'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سياق اين سه آيه دلالت دارد بر اين كه: اولاً هر سه با هم نازل شده اند، براي اين كه ظرف (ايام) در ابتداي آيه دوم متعلق به كلمه (صيام) در آيه اول است و جمله (شهر [[رمضان]]) در آيه سوم يا خبر است  براي مبتدائي حذف شده كه عبارت است از ضميري كه به كلمه (اياما) برمي گردد، و تقدير جمله (هي شهر رمضان) است و يا مبتدائي است  براي خبري كه حذف شده و تقديرش &amp;quot;شهر رمضان هو الذي كتب عليكم صيامه&amp;quot; است و يا بدل از كلمه صيام در جمله (كتب عليكم الصيام) در آيه اول است، و به هر تقدير جمله (شهر رمضان) بيان و توضيحي است  براي روشن كردن جمله (اياما معدودات) ايام معدوده اي كه [[روزه]] در آن‌ها واجب شده. پس به دليلي كه ذكر شد آيات سه گانه مورد بحث  به هم متصل و نظير كلام واحدي است كه يك غرض را دربردارد، و آن غرض عبارت است از بيان وجوب روزه (ماه رمضان).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ثانيا دلالت دارد بر اين كه قسمتي از گفتار اين سه آيه به منزله توطئه و زمينه چيني براي قسمت ديگر آن است، يعني دو آيه اول به منزله مقدمه است  براي آيه سوم، چون در آيه سوم تكليفي واجب مي شود كه صاحب كلام، اطمينان ندارد از اين كه شنونده از اطاعت آن سرپيچي نكند، براي اين كه تكليف نامبرده تكليفي است كه بالطبع براي مخاطب، شاق و سنگين است و به اين منظور، دو آيه اول از جملاتي تركيب شده كه هيچ يك از آن‌ها از هدايت ذهن مخاطب به تشريع روزه رمضان خالي نيست، بلكه در همه آن‌ها به تدريج ذهن شنونده را به سوي آن توجه مي دهد و به اين وسيله استيحاش و اضطراب ذهن او را از بين مي برد و در نتيجه علاقمند به روزه مي كند، تا با اشاره به تخفيف و تسهيلي كه در تشريع اين حكم رعايت  شده و نيز با ذكر فوائد و خير دنيوي و اخروي كه در آن است، حدت و شدت دلخواهي و استكبار او را بشكند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به همين جهت  بعد از آن كه در جمله: &amp;quot;يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام&amp;quot;، مساله وجوب روزه بر مسلمانان را خاطرنشان كرد، بلافاصله فرمود: &amp;quot;كما كتب علي الذين من قبلكم&amp;quot; و فهمانيد كه شما مسلمانان نبايد از تشريع [[روزه]] وحشت كنيد و آن را گران بشماريد، چون اين حكم منحصر به شما نبوده، بلكه حكمي است كه در امت‌هاي سابق نيز تشريع شده بود. (لعلكم تتقون)، يعني علاوه بر اين كه عمل به اين دستور، همان فائده اي را دارد كه شما به اميد رسيدن به آن [[ايمان]] آورديد و آن، عبارت است از [[تقوا]] و علاوه بر اين، اين عمل كه گفتيم در آن، اميد تقوا براي شما هست، همچنان كه براي امت‌هاي قبل از شما بود، عملي نيست كه تمامي اوقات شما را و حتي بيشتر اوقاتتان را بگيرد. بلكه عملي است كه در ايامي قليل و معدود انجام مي شود، (اياما معدودات) آري نكره (و بدون الف و لام) آمدن كلمه (اياما) دلالت  بر ناچيزي ايام دارد و در اين كه ايام را به وصف معدود توصيف كرد، خود اشعاري است  به اهميت نداشتن آن، همچنان كه همين توصيف در آيه: &amp;quot;و شروه بثمن بخس دراهم معدودة&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt; و او را ([[حضرت يوسف]] را) به بهاى ناچيزى، درهمى چند فروختند. ([[سوره يوسف]]، آيه 20)&amp;lt;/ref&amp;gt; مي فهماند كه [[حضرت يوسف]] علیه السلام را به چند درهم ناچيز فروختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر اين كه ما در تشريع اين حكم رعايت اشخاصي را هم كه اين تكليف برايشان طاقت فرسا است كرده ايم، و اين گونه افراد بايد به جاي روزه فديه بدهند، آن‌هم فديه مختصري كه همه بتوانند بدهند، و آن عبارت است از طعام يك مسكين.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;فمن كان منكم مريضا او علي سفر - تا جمله - فدية طعام مسكين&amp;quot; و وقتي اين عمل هم خير شما را دربردارد، و هم تا جائي كه ممكن بوده رعايت آساني آن شده خير شما در اين است كه بطوع و رغبت  خود روزه را بياوريد و بدون كراهت و سنگيني و بي پروا انجامش دهيد، &amp;quot;فمن تطوع خيرا فهو خير له&amp;quot; براي اين كه عمل نيك را بطوع و رغبت انجام دادن بهتر است، از اين كه به كراهت انجام دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابر آنچه گفته شد زمينه گفتار در دو آيه اول مقدمه است براي آيه سوم كه مي فرمايد: &amp;quot;فمن شهد منكم الشهر فليصمه&amp;quot; الخ، و بنابراين پس جمله: &amp;quot;كتب عليكم الصيام&amp;quot; در آيه اول جمله اي است  خبري كه مي خواهد از تحقق چنين تكليفي خبر دهد، نه اين كه در همين جمله تكليف كرده باشد، آن طور كه در آيه شريفه: &amp;quot;يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم القصاص في القتلي&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt; اى كسانى كه [[ايمان]] آورده ايد براى شما درباره كشتگان قصاص مقرر شد. ([[سوره بقره]]، آيه 178)&amp;lt;/ref&amp;gt; و آيه &amp;quot;كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت ان ترك خيرا الوصية للوالدين والاقربين&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt; بر شما مقرر شد هنگامى كه [[مرگ]] يكى از شما فرارسد اگر مالى به جاى گذارد براى پدر و مادر و خويشاوندان وصيت كند. (سوره بقره، آيه 180)&amp;lt;/ref&amp;gt; تكليف كرده چون هر چند در هر سه آيه تعبير به (كتب عليكم) آمده، ليكن بين قصاص در مورد كشتگان - در آيه دوم - و وصيت به والدين و اقرباء - در آيه سوم، و بين مساله صيام - در آيه مورد بحث فرق است، و آن اين است كه قصاص در قتلي امري است  سازگار با حس انتقام‌جوئي. امري است كه دل‌هاي صاحبان خون تشنه آن است، صاحبان خون به حكم غريزه و طبيعت نمي توانند قاتل عزيز و پاره تن خود را زنده و سالم ببينند، و نمي توانند اين معنا را تحمل كنند كه نسبت  به جنايتي كه به ايشان شده بي‌اعتنا شود و همچنين وصيت و سفارش والدين و خويشان كه مطابق با حس ترحم و شفقت و رافت  به ارحام است، آن هم در هنگامي كه مي خواهد به وسيله [[مرگ]] براي هميشه از آنان جدا شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس قصاص و وصيت دو حكم مقبول به طبع و موافق با مقتضاي طبيعت آدمي است، و انشاء آن احتياج به مقدمه و زمينه چيني ندارد، به خلاف حكم روزه كه عبارت است از محروميت نفوس از بزرگترين مشتهيات، و مهم ترين تمايلاتش، يعني خوردن و نوشيدن و جماع كه چون محروميت از آن‌ها ثقيل بر طبع و مصيبتي براي نفس آدمي است. در توجيه حكمش ناگزير از اين است كه قبلاً براي شنوندگان - با در نظر گرفتن اين كه عموم مردمند و بيشتر مردم عوام و پيرو مشتهيات نفسند - مقدمه اي بچيند، و دل‌هاشان را علاقه مند بدان سازد، تا تشنه پذيرش آن شوند، بدين جهت است كه گفتيم آيه: &amp;quot;كتب عليكم القصاص&amp;quot; الخ و آيه: &amp;quot;كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت&amp;quot; الخ، انشاء حكم است، و حاجتي به زمينه چيني ندارد، به خلاف آيه: &amp;quot;كتب عليكم الصيام&amp;quot; تا آخر دو آيه كه مشتمل بر هفت فقره است و خبر مي دهد از اين كه بعدها چنين حكمي انشاء مي شود.&amp;lt;ref&amp;gt; ترجمه الميزان، ج  2، ص 3.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''روزه در روایات'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بیان اهمیت روزه همین بس که خداوند متعال در حدیثی قدسی می‌فرماید: «الصوم لی و انا اجازی به؛ روزه مال من است و خودم پاداش آن را به روزه‌دار می‌دهم».&amp;lt;ref&amp;gt; وسائل الشيعه، ج 7، ص 292.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این حدیث قدسی برمی‌آید که پاداشی که خداوند به شخص روزه‌دار عطا می‌کند، بی‌نهایت بوده و قابل احصا نمی‌باشد، چون خداوند متعال نه بخل در ذات مقدسش راه دارد و نه عاجز است از این که این همه پاداش به بنده‌اش بدهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینک به سراغ جانشینان خدا می‌رویم و می‌بینیم که ایشان در اشارات خود به این پاداش عظیم چه فرموده‌اند که ما به چند مورد اشاره می‌کنیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1- پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرمایند: «من صام شهر رمضان ایمانا و احتسابا، غفرالله له ما تقدم من ذنبه؛ کسی که از روی [[ایمان]] و در نظر داشتن خدا [[روزه]] بگیرد، خداوند گناهان گذشته‌اش را هر قدر که باشد می‌آمرزد».&amp;lt;ref&amp;gt; سنن الرسول الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم، ص 768.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2- [[امام کاظم]] علیه السلام می‌فرمایند: «ان لکل صائم عند فطوره دعوة مستجابة؛ همانا هر روزه‌داری هنگام افطار دعایش مستجاب می‌شود».&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج  95، ص 14.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3- پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرمایند: «الصائم فی عبادة و ان کان نائما علی فراشه ما لم یغتب مسلما؛ روزه‌دار در حال [[عبادت]] می‌باشد، حتی اگر بر بستر خوابیده باشد البته تا زمانی که غیبت مسلمانی را نکرده باشد».&amp;lt;ref&amp;gt; دلائل الخيرات في كلام سيد السادات، ص 192.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 4- پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرمایند: «نوم الصائم عبادة و صمته تسبیح؛ خواب روزه‌دار عبادت و سکوت وی تسبیح حق‌تعالی به شمار می‌رود».&amp;lt;ref&amp;gt; حكم رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم، ص 326.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 5- پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرمایند: «الصوم یسود وجه الشیطان؛ روزه روی [[شیطان]] را سیاه می‌کند».&amp;lt;ref&amp;gt; حكمت‌نامه پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله و سلم (عربى)، ج  11، ص 66.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 6- پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرمایند: «الصوم جنة من النار؛ روزه سپری است در آتش جهنم».&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج  65، ص 331.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 7- [[امام صادق]] علیه السلام می‌فرمایند: «للصائم فرحتان: فرحة عند افطاره و فرحة عند لقاء ربه؛ برای شخص روزه‌دار دو شادی هست: شادی هنگام [[افطار]] و شادی هنگام ملاقات با پروردگار».&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج  93، ص 380.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 8- پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرمایند: «ان للجنة بابا یدعی الریّان لایدخل منه الا الصائمون؛ برای [[بهشت]] دری است به نام ریّان که از آن فقط روزه‌داران وارد می‌شوند».&amp;lt;ref&amp;gt; حكم النبي الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم، ج  2، ص 561.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 9- امیرمؤمنان [[امام علی]] علیه السلام می‌فرمایند: «فرض الله الصیام ابتلاء لاخلاص الخلق؛ خداوند روزه را واجب کرد تا به وسیله آن [[اخلاص]] مردم را بیازماید».&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج  93، ص 271.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 10- امام صادق علیه السلام می‌فرمایند: «على كلّ شى ء زكوة و زكوة الجسد الصّيام ؛ برای هر چیزی زکاتی است و [[زکات]] بدن‌ها روزه است».&amp;lt;ref&amp;gt; پيام رسول ترجمه اى ديگر از نهج الفصاحه، ص 397.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''روزه در امت‌هاى پيشين'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[تورات]] و [[انجيل]] فعلى نيز برمى آيد كه روزه در ميان يهود و نصارى بوده و اقوام و ملل ديگر هنگام مواجه شدن با غم و اندوه روزه مى گرفته اند و نيز از تورات برمى آيد كه [[حضرت موسى]] علیه السلام چهل روز، روزه داشته است و همچنين به هنگام [[توبه]] و طلب خشنودى خداوند، يهود روزه مى گرفتند. حضرت مسيح علیه السلام نيز چنان كه از «انجيل» استفاده مى شود. چهل روز، روزه داشته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به اين ترتيب اگر [[قرآن]] مى گويد: «كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ؛&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره بقره]]، آیه 183.&amp;lt;/ref&amp;gt; همان گونه كه بر پيشينيان نوشته شد» شواهد تاريخى فراوانى دارد كه در منابع مذاهب ديگر - حتى بعد از تحريف - به چشم مى خورد. &amp;lt;ref&amp;gt; برگزيده تفسير نمونه، ج  1، ص 164.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نقش سازنده روزه '''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبر و استقامت و تحمل سختى ها، شرط لازم دستيابى به نتايج مثبت در امور [[دين]] و دنيا است. روزه نيز عبادتى است كه علاوه بر تقرب معنوى، درخت صبر و استقامت را در روان انسان بارور ساخته و اراده اش را مقاوم و خلل ناپذير مى گرداند؛ چرا كه روزه دار به  خاطر خداوند از خوردنى ها و آشاميدنى ها، اعمال غرائز جنسى و... دورى جسته و فرمان وى را بر خواسته هاى نفسانى ترجيح مى دهد. استمرار اين حالت در (ماه [[رمضان]]) موجب پيدايش ملكه صبر و استقامت مى گردد، به  ويژه اگر روزه دار علاوه بر ترك مفطر، اعضا و جوارح خود را نيز از آلودگى به گناهان بازدارد و نفسش را به ترك معصيت عادت دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنانچه روزه انسان را به ياد مشكلات و كمبودهاى محرومان مى اندازد تا مواسات اسلامى را در اين ماه تمرين كند. [[هشام بن حكم]] از [[امام صادق]] عليه السلام نقل كرده كه فرمود: خداوند روزه را واجب نمود تا غنى و فقير مساوى شوند، چون شخص غنى هيچ‌گاه احساس گرسنگى نمى كند تا به نيازمندان ترحم نمايد و شخص غنى و بى نياز هر وقت چيزى را اراده كند، به آن دسترسى دارد. خداوند خواست كه بين آفريدگان مساوات برقرار شود و غنى، گرسنگى و درد را بچشد تا بر ناتوان رقّت ورزيده و بر گرسنه ترحم نمايد.&amp;lt;ref&amp;gt; [[وسائل الشيعه]]، ج 7، ص 3.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt; كليات فقه اسلامى، ص 98.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==منابع:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(1). وسائل الشیعه، [[شيخ حر عاملی]]، [[قم]]: مؤسسه آل البيت لإحياء التراث، چاپ اول، 1409 هجری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(2). بحارالأنوار، [[علامه مجلسى ]]؛ تهران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(3). احكام اسلامى، جمعى از نويسندگان .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(4). فقه الامام جعفر الصادق علیه السلام، محمدجواد مغنيه، بيروت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(5). ترجمه الميزان، سيد محمدباقر موسوى همدانى؛ قم: دفتر انتشارات اسلامى حوزه علميه قم، چاپ پنجم، 1374 ش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(6). سنن الرسول الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم، دانشكده باقرالعلوم ، تهران ، اميركبير، چاپ اول ، 1385 ش .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(7). دلائل الخيرات في كلام سيد السادات، فاتن محمد خليل لبون ، بيروت ، مؤسسة التاريخ العربي ، چاپ اول ، 1425 ق .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(8). حكم رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم؛ علاءالدين اعلمى ، بيروت : اعلمى ، چاپ اول ، 1423 ق.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(9). پيام رسول ترجمه اى ديگر از [[نهج الفصاحه]]، ابوالقاسم پاينده ؛ قم: طلوع مهر، اول، 1385 ش .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(10). برگزيده تفسير نمونه، احمدعلى بابايى؛ تهران: دارالكتب الاسلاميه، چاپ سیزدهم، 1382 ش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(11). كليات فقه اسلامى ، عليرضا على‌نورى .&lt;br /&gt;
[[Category:احكام عبادى]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2&amp;diff=3999</id>
		<title>نماز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2&amp;diff=3999"/>
		<updated>2012-07-16T13:40:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;-------&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''واژهٔ نماز'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نماز در لغت به معناى پرستش، نياز، سجود، بندگى و اطاعت، خم‌شدن براى اظهار بندگى و اطاعت و يكى از فرايض [[دين]] و [[عبادت]] مخصوصى است كه مسلمانان پنج بار در شبانه‌روز بجا می‌‌‌آورند. نماز يعنى خدمت و بندگى، فرمان‌بردارى، سر فرودآوردن و تعظيم كردن به نشانه احترام. نماز، داروى نسيان و وسيله ذكر خداوند است. نماز، رابطه معنوى مخلوق با خالق است. نماز يعنى دل‌كندن از ماديات و پروازدادن [[روح]]؛ يعنى پا را فراتر از ديدنى‌ها و شنيدنى‌ها نهادن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''ارزش و اهمیت نماز'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحوم [[صاحب جواهر]] با استفاده از مضامين آيات و اخبار درباره اهمیت نماز فرموده است: که نماز آن چيزى است كه از كارهاى زشت و ناروا جلوگيرى می‌‌كند و به واسطه آن آتش [[دوزخ]] خاموش می‌‌شود و موجب تقرب هر پرهيزكار و وسيله ترقى هر مؤمن پاكى است و [[گناهان]] را می‌‌شويد همچون نهر جارى كه چركى بدن را می‌‌شويد و تكرار آن در هر روز پنج مرتبه مانند تكرار شستن بدن در آن نهر است و خداوند [[حضرت عیسی]] علیه السلام را مادامی‌‌‌ كه زنده است به نماز سفارش فرمود و همچنين غيرمسيح از [[انبياء]] ديگر را، بلكه نماز اصل [[اسلام]] و بهترين عمل و بهترين چيزى است كه از جانب شرع وضع شده و نماز ميزان و معيار و وسيله سنجيدن ساير اعمال مردم است، پس كسى كه نماز را كامل بجا آورده باشد اجر همه اعمال او مستوفى و كامل باشد و همه آن‌‌ها از وى پذيرفته شود. پس به اين جهت [[نماز]] نسبت به اعمال ديگر بلكه نسبت به دين چون عمود است نسبت به خيمه، و از اين جهت نماز اول چيزى است كه از اعمال بنده مورد حساب قرار می‌‌گيرد و در آن نگاه كرده می‌‌شود، پس هرگاه نماز پذيرفته شود در ساير اعمال او نظر شود و از وى پذيرفته گردد و هرگاه نماز رد شود در باقى اعمال او نظر نشود و مردود گردد، بنابراين شگفت نباشد اگر تارك نماز از كفار ناميده شود بلكه چنين است اگر علت ترك نماز استخفاف بدين باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نماز آن چيزى است كه حضرت [[امام صادق]] عليه السلام می‌‌فرمايد نمی‌‌‌ شناسم چيزى را كه بعد از [[معرفت]] از نماز مقرب تر و محبوب تر نزد خدا باشد بلكه حضرت صادق عليه السلام فرموده هر كه اين نمازهاى واجب پنجگانه را بپا دارد و بر اوقات آن‌ها محافظت كند [[روز قيامت]] خدا را ملاقات كند در حالى كه براى او نزد خدا عهدى باشد كه به واسطه آن داخل [[بهشت]] گردد و كسى كه اين نمازها را به وقتش انجام ندهد و بر آن‌ها مواظبت ننمايد پس آن [[حق]] خدا و خاص اوست كه اگر بخواهد بيامرزد او را و اگر بخواهد وى را [[عذاب]] نمايد، و نماز واجب بهتر از بيست [[حج]] است كه هر حجى بهتر از اطاقى است كه پر از طلا باشد و همه آن‌ها را در راه خدا [[صدقه]] بدهند بلكه نماز واجب بهتر از هزار حج است كه هر حجى بهتر است از دنيا و آن چه در دنياست و به درستى كه اطاعت خدا خدمت او در زمين است و هيچ خدمتى با نماز برابرى نمی‌‌كند و از همين جهت [[ملائكه]] [[حضرت زکریا]] علیه السلام را ندا نمودند و حال آن كه در [[محراب]] [[عبادت]] نماز می‌‌گزارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و هنگامی‌‌‌ كه نمازگزار براى نماز بپا می‌‌شود [[رحمت حق]] از آسمان تا زمين بروى فرود می‌‌آيد و [[فرشتگان]] او را احاطه می‌‌كنند و فرشته ندا می‌‌كند اگر نمازگزار بداند آن چه در نماز است از آن غافل نمی‌‌شود، و غير اين‌ها از اخبارى كه درباره نماز وارد شده مانند خبر شامه و غير آن با اين كه آن چه به حسب اعتبار در نماز می‌‌باشد كافى و بى نياز كننده از آثار است زيرا در آن جمع شده از عبادات آن چيزهايى كه در غير نماز جمع نشده از عبادت زبان و دل كه به وسيله قرائت و ذكر و تضرع و شكر و [[دعا]] انجام می‌‌شود، آن دعايى كه اگر نباشد خداوند به بندگان اعتنا نمی‌‌كند، و نيز ظاهر شدن اثر بندگى نسبت به معبود به واسطه ركوع و سجود و گذاردن شريفترين و عالي‌ترين موضع بدن بر پست‌ترين و پائين‌ ترين موضع (يعنى خاك) و به تحقيق حضرت [[امام رضا]] عليه السلام در جواب مسائل [[محمد بن سنان]] نوشت كه علت نماز اينست كه نماز اقرار به ربوبيت خداى عزوجل، و نفى شريك و همتا براى او و ايستادن در مقابل خداوند جبار جل جلاله به حالت ذلت و مسكنت و خضوع، و اعتراف و طلب براى گذشتن از گناهان گذشته و گذاردن صورت بر زمين در هر روز به جهت تعظيم خداوند عزوجل می‌‌باشد و اين كه هميشه به [[ياد خدا]] بوده و فراموش كار و غافل از [[ذكر خدا]] نباشد و ايستادن در مقابل خدا و جلوگير از معاصى و مانع از انواع فساد است. (در اين جا آن چه از كلام صاحب جواهر مقصود بود به پايان رسيد و به همين مقدار در اين موضع اكتفاء می‌‌شود)&amp;lt;ref&amp;gt; [[أطيب البيان في تفسير القرآن]]، ج  1، ص 155.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نماز در قرآن'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[قرآن کریم]] بیش از صد آیه در مورد نماز آمده که بیان کننده این است که نماز مظهر پيوند با خدا و ارتباط با اوست و به همين دليل از همه عبادات برتر و بالاتر است :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1- در [[سوره طه]]، آيه 14 خداوند می‌فرماید: نماز را برپادار تا به ياد من باشى؛ «وَأَقِمِ الصَّلَوةَ لِذِکْرِى».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2- در [[سوره عنكبوت]]، آيه 45 خداوند می‌فرماید: همانا نماز - انسان را در دنيا - از زشتى‌ها و گناه بازمی‌‌‌دارد؛ «إِنَّ الصَّلَوةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَآءِ وَالْمُنکَر».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3- در [[سوره بقره]]، آيه 45 آمده که يارى جستن از نماز در مسير تکامل می‌باشد؛ «وَاسْتَعِينُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلَوةِ وَ إِنَّهَا لَکَبِيرَةٌ إِلاَّ عَلَى الْخَـشِعِينَ؛ از شکيبايى و نماز يارى جوييد، و به راستى اين کار گران است، مگر بر فروتنان».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 4- در [[سوره مومنون]]، آيه1ـ2 خداوند می‌فرماید: که نماز موجب رستگاری انسان می‌شود؛ «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُون × الَّذِينَ هُمْ فِى صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ؛ به راستى که مؤمنان رستگار شدند × همانان که در نمازشان فروتنند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نماز در روایات'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1- پيامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: «الصلوة معراج المؤمن؛ نماز [[معراج]] [[مؤمن]] است».&amp;lt;ref&amp;gt; [[اعتقادات مجلسي]]، ص 29.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2- پيامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: «الصلوة نور المؤمن؛ نماز نور مؤمن است».&amp;lt;ref&amp;gt; [[نهج الفصاحه]]، ص 396.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3- پيامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: «الصلوة عماد دينکم؛ نماز، پايه و ستون [[دين]] شماست».&amp;lt;ref&amp;gt; [[ميزان الحکمه]]، ج 5، ص 370.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 4- [[امام صادق]] علیه السلام فرمودند: «احب الاعمال الی الله عزوجل الصلوة و هی اخر وصايا الأنبياء؛ نماز، بهترين کارها نزد خداوند و آخرين وصيت‌های [[پیامبران]] الهی است».&amp;lt;ref&amp;gt; ميزان الحکمة، ج 5، ص 397.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 5- پيامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: «موضع الصلوة من الدين کموضع الرأس من الجسد؛ جايگاه نماز در دين، مانند جايگاه سر در بدن است».&amp;lt;ref&amp;gt; [[کنز العمال]]، ج 7، حديث 18972.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 6- امام صادق علیه السلام فرمودند: «ان افضل الاعمال عندالله يوم القيامة، الصلوة؛ همانا بهترين عمل در روز [[قيامت]] نزد خداوند، نماز است».&amp;lt;ref&amp;gt; [[مستدرک الوسائل]]، ج 3، ص 7.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 7- [[امام باقر]] عليه السلام فرمود: «الصلاة عمود الدين، مثلها كمثل عمود الفسطاط اذا ثبت العمود ثبتت الاوتاد الاطناب، و اذا مال العمود و انكسر لم يثبت وتد و لاطنب؛ نماز ستون دين است، مثل آن همانند ستون خيمه است كه وقتى استوار باشد ميخ‌ها و طناب‌ها پابرجاست، و هرگاه ستون آن كج و شكسته شود هيچ كدام از آن‌ها استوار نمی‌‌‌ مانند».&amp;lt;ref&amp;gt; [[بحارالانوار]]، ج 82، ص 218.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روایات دين را به چادرى كه در آن منزل می‌‌‌كنند و نماز را به تيرك وسط چادر، تشبيه كرده‌اند كه اگر تيرك باشد، چادر برپا است اگر چه بعضى از بندهاى چادر پاره باشد و اگر تيرك خوابيد و افتاد، چادر نيز خواهد خوابيد، اگرچه ريسمان‌هايش در نهايت استحكام باشد و ديگر نمی‌‌‌توان از آن بهره‌ای برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 8- [[امام باقر]] عليه السلام فرمود: «ان العبد ليرفع له من صلاته نصفها و ثلثها و ربعها و خمسها فما يرفع له الا ما اقبل عليها بقلبه و انما امروا بالنوافل ليتم لهم مانقصوا من الفريضة؛ نمازى كه بنده بجا مى آورد، گاهى نصف و گاهى يك سوم و گاهى يك چهارم و گاهى يك پنجم آن بالا برده می‌‌‌ شود، پس بالا برده نمی‌‌‌ شود مگر آن نمازى كه با توجه قلبى انجام گيرد. مردم مأمور به انجام [[نمازهاى مستحب]] شده اند تا نقص [[نماز واجب]] آن ها توسط مستحبات جبران شود».&amp;lt;ref&amp;gt; [[الحقايق]] تأليف مرحوم [[فيض كاشانى]]، ص 219.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روایات آمده که قيام به اداى حقوق نماز، جز از ارباب قلوب متصور نشود، زيرا كه حقيقت و [[روح]] و قلب نماز، راز و نياز با حضرت احديت و [[مناجات]] با رب الارباب و حضرت صمديت است و [[ركوع]] و [[سجود]] و [[تشهد]] و [[تكبير]] و [[تسليم]] و [[اذكار]]، صورت ظاهرى نماز است و به همين سبب است كه فرمودند: از نماز آن مقدارش مقبول واقع می‌‌‌شود كه نمازگزار در حين انجام و تكلم به آن قلبش متوجه معانى آن باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[محمد بن مكى بغدادى]] در كتاب [[تبصرة العارفين]] از [[ائمه اطهار]] سلام الله عليهم روايت كرده است كه: ان الاعمال الجسدانية اذا لم يعرف معناها، لايقع لها فى الاخرة اجر اعمال بدنى: مانند نماز و [[دعا]]، اگر معنى آن را نفهمد در [[آخرت]]، اجرى براى عامل آن‌ها نخواهد بود و در حقيقت، نمازى كه زبان به آن متكلم بوده است و قلب به جاى ديگرى توجه داشته است، نماز نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و خداوند متعال در [[قرآن]] مجيد فرمايد: «يا ايها الذين آمنوا لاتقربوا الصلوة و انتم سكارى حتى تعلموا ما تقولون؛ ([[سوره نساء]] آيه 43) در حال مستى و بى‌خبرى، به نماز نزديك نگرديد، تا آن كه بدانيد چه می‌‌‌گوييد». آرى، چنين نماز كه بدون توجه كامل دل انجام شود، گرچه وظيفه واجب به آن ساقط شده است ليكن آن را احترامی‌‌‌ و ارزشى بايد و شايد نيست.&amp;lt;ref&amp;gt; اسرار نماز، م‍لا م‍ح‍م‍دم‍ح‍س‍ن‌ ف‍ي‍ض‌ ك‍اش‍ان‍ي، ص 28.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 9- رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «ليس منى من استخف بصلاته لايرد على الحوض لا والله؛ كسى كه نماز را سبك شمارد از من نيست و قسم به خدا او در [[حوض كوثر]] بر من وارد نخواهد شد».&amp;lt;ref&amp;gt; بحار، ج 82، ص 224.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نماز از نگاه امام علی علیه السلام'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1- قال [[امام علی]] عليه السلام: «اوصيكم باالصلوة و حفظها فانها خيرالعمل و هى عمود دينكم؛ شما را به نماز و مراقبت از آن سفارش می‌‌‌كنم، زيرا نماز برترين عمل و ستون و اساس دين شماست».&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار، ج 82، ص 209.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2- قال على عليه السلام: «أحب الاعمال الى الله الصلوة؛ محبوب‌ترين كارها نزد خداوند نماز است».&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار، ج 82، ص 233.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3- قال على عليه السلام: «ألمنتظر وقت الصلوة بعد العصر زائرالله و حق على الله عزوجل ان يكرم زائره و يعطيه ما سأل؛ هر مسلمانى كه منتظر وقت نماز بعد از عصر است، [[زائر]] پروردگار می‌‌‌باشد و بر عهده خداوند عزيز و جليل است كه زائر خود را گرامی‌‌‌ بدارد و به هر چه را كه خواهد عطا فرمايد».&amp;lt;ref&amp;gt; [[الخصال باب الثلاثه]]، [[حدیث]] 127.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 4- قال على عليه السلام: «ألفرق بين المومن والكافر الصلوة فمن تركها و ادعى الايمان كذبه فعله و كان عليه شاهد من نفسه؛ فرق ميان [[مؤمن]] و [[كافر]] نماز است و هر كه آن را ترك كند و ادعاى [[ايمان]] نمايد، كار و عمل او ادعايش را تكذيب می‌‌‌كند و شاهد و گواهى از وجود خودش بر او خواهد بود».&amp;lt;ref&amp;gt; [[شرح نهج البلاغه]]، [[ابن ابى الحديد]]، ج 20، ص 295.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 5- قال على عليه السلام: «كان رسول الله صلى الله عليه و آله يأتينا كل غداه فيقول: ألصلوة رحمكم الله ألصلوة. انما يريدالله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهركم تطهيرا؛ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هر صبح به خانه ما می‌‌‌آمد و می‌‌‌فرمود: وقت نماز است خدايتان شما را [[رحمت]] كند (بشتابيد به سوى) نماز (زيرا خداوند اراده كرده است كه پليدى را از شما خاندان [[وحى]] و [[رسالت]] دور كند و شما را از [[گناهان]]، پاك و پاكيزه فرمايد)».&amp;lt;ref&amp;gt; بحارالانوار، ج 35، ص 209.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 6- قال على عليه السلام: «الصلوة عمودالدين و هى اول ما ينظرالله فيه من عمل ابن آدم، فان صحت نظر فى باقى عمله و ان لم تصح لم ينظر له فى عمل ولا حظ فى الاسلام لمن ترك الصلوة؛ نماز ستون دين است و آن اولين عمل آدمی‌‌زاده است كه خدا بدان نظر می‌‌‌كند، اگر صحيح و درست بود، به ساير اعمالش نيز نظر فرمايد و اگر صحيح نبود در هيچ عمل ديگرش نمی‌‌‌نگرد و كسى كه تارك نماز باشد بهره‌اى از [[اسلام]] ندارد».&amp;lt;ref&amp;gt; دعائم الاسلام، ج 1، ص 132.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 7- قال على عليه السلام: «الصلوة حصن من سطوات الشيطان؛ نماز قلعه و دژ محكمی ‌‌‌است كه نمازگزار را از حملات شيطان نگاه می‌‌‌دارد».&amp;lt;ref&amp;gt; غرر الحكم، ص 56.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''آثار نماز در قرآن و احاديث'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به آیات قرآنی و روایات، نماز حقیقی آثاری شگرف در رفتار و شخصیت انسان دارد. و در رأس اعمال صالحه‌ای است که به انسان حیات طیبه و واقعی می‌بخشد و البته چنین ارزشی باید مایه مباهات و افتخار باشد و حقیقت و عمده این اثرات در صورتی است که نماز را با توجه بخواند که هر مقدار توجه به خدا در نماز بیشتر باشد اثرات آن کاملتر خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1- نماز بازدارنده از فحشاء و منكرات: «واقم الصلوة ان الصلوة تنهى عن الفحشاء والمنكر ولذكر الله اكبر؛ نماز را برپادار، زيرا نماز انسان را از كارهاى زشت و ناپسند بازمی‌‌‌دارد و [[ياد خدا]] بسيار بزرگتر است».&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره عنكبوت]]، آيه 45.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2- نماز همان یاد خداست «أَقِمِ الصلوه لِذِكْرِی؛ برای یاد من نماز بگزار».&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره طه]]، آیه 14.&amp;lt;/ref&amp;gt; و ياد خدا مايه آرامش دل‌ها است «الا بذكر الله تطمئن القلوب؛ آگاه باشيد تنها با ياد خدا دل‌ها آرامش می‌‌‌يابد».&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره رعد]]، آيه 28.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3- نماز سبب رستگارى می‌شود. «قد افلح من تزكى، و ذكر اسم ربه فصلى؛ مسلما رستگار می‌‌‌شود كسى كه خود را [[تزكيه]] كند، و نام پروردگارش را به ياد آورد و نماز بخواند».&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره الأعلى]]، آيات 14 و 15.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 4- یکی از آثار نماز جلب رحمت خدا می باشد «وَاقیمُواالصَّلاةَ وَاتواالزَّكاة وَاَطیعُواالرَّسوُلَ لعَلكُمْ ترْحَمُونَ؛ و نماز را برپا دارید و [[زكات]] بدهید و رسول را اطاعت كنید تا مشمول رحمت شوید».&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره نور]]، آیه 56.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 5- یکی دیگر از آثار نماز طلب یاری از نماز است «وَاستعینُوا بِالصَّبْرِ والصَّلاةِ وَ اِنَّها لكبیرِةٌ اِلاّ عَلی الخاشِعینَ؛ و از صبر و نماز یاری بجویید و این كار جز از برای خاشعان گران است».&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره بقره]]، آیه 45.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 6- نماز توشه‎ [[آخرت]] است [[پیامبر اسلام]] صلی الله علیه و آله می‌‌فرمايد: «الصلاه زادُ للمؤمن من الدنيا الي الاخره؛ نماز زاد و توشه مؤمن در دنيا براي آخرت است».&amp;lt;ref&amp;gt; [[بحارالأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار]]، ج  79، ص 232.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 7- نماز باعث معاف از عذاب و ورود بي حساب به [[بهشت]] می‌شود: پيامبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌‌فرمايد: «قال الله عزوجل اِن لعبدي علي عهداً اِن اقام الصلوه لوقتها اَن لااُعَذِّبَهُ و اَن اُدخلهُ الجَنّه بغير حساب؛ من تعهدي نسبت به بنده‌ام دارم كه اگر نماز خود را در وقتش به پا دارد، او را عذاب نكنم و بدون حساب او را به بهشت ببرم».&amp;lt;ref&amp;gt; حكم النبي الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم، ج  5، ص 285.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''آثار نماز نخواندن'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1- خشم خداى متعال: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله می‌فرماید: هر كس نمازى را نخواند، خداوند را می‌‌‌بيند كه بر او خشمناك است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2- تباه شدن عمل: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله می‌فرماید: هر كس نماز را از روى قصد ترك كند، خداوند عملش را تباه می‌‌‌‌كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[زراره]]: از [[امام صادق]] علیه السلام درباره اين گفته خداى عزوجل پرسيدم: هر كس به (اركان) [[ايمان]] كفر ورزد، بى گمان عملش تباه است، فرمود: ترك كردن كارى كه بدان اقرار دارد كه از آن جمله، ترك نماز بى‌هيچ بيمارى و گرفتارى است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3- كفر: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله می‌فرماید: هر كس نماز را عمداً ترك كند، آشكارا كفر ورزيده است. - پيمان ميان ما و آنان، نماز است. پس هر كس آن را ترك كند، كافر شده است. - كسى كه نماز نمی‌‌‌گزارد، دين ندارد. - كسى كه نماز نمی‌‌‌گزارد، بهره‌اى از دين ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt; الصلاة في الكتاب والسنة همراه با ترجمه فارسى، محمد محمدي رى شهرى، ص 125-126.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''نماز پيش از اسلام'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آیات و روایات در مورد نماز پیش از [[اسلام]] آمده که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1- [[حضرت ابراهیم]] علیه السلام به خداوند می‌فرماید: «رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتي  بِوادٍ غَيْرِ ذي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ؛ پروردگارا، من - يكى - از فرزندانم را در درّه‌اى بى‌كشت و زرع، نزد خانه محترم تو، سكونت دادم. پروردگارا، تا نماز را به پا دارند، پس دل‌هاى برخى از مردم را به سوى آنان گرايش ده و آنان را از محصولات ده، مورد نيازشان روزى باشد كه سپاسگزارى كنند».&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره ابراهيم]]، آیه 37.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2- خداوند در مورد [[بنی اسرائیل]] می‌فرماید: «وَ إِذْ أَخَذْنا ميثاقَ بَني  إِسْرائيلَ لاتَعْبُدُونَ إِلاَّ اللَّهَ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ ذِي الْقُرْبى  وَالْيَتامى  وَالْمَساكينِ وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً وَأَقيمُواالصَّلاةَ وَ آتُواالزَّكاةَ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلاَّ قَليلاً مِنْكُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ؛ و چون از بنى اسرائيل پيمان محكم گرفتيم كه جز خدا را نپرستيد و به پدر و خوش مادر و خويشان و يتيمان و مستمندان [[احسان]] كنيد و با مردم سخن - به زبانِ - بگوييد و نماز را برپا داريد و [[زكات]] را بدهيد؛ آن گاه جز اندكى از شما، روى همگى برگردانديد».&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره بقره]]، آیه 83.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3- خداوند در مورد [[حضرت موسی]] علیه السلام و [[هارون]] و قوم آن‌ها می‌فرماید: «وَأَوْحَيْنا إِلى  مُوسى  وَ أَخيهِ أَنْ تَبَوَّءا لِقَوْمِكُما بِمِصْرَ بُيُوتاً وَاجْعَلُوا بُيُوتَكُمْ قِبْلَةً وَأَقيمُواالصَّلاةَ وَ بَشِّرِالْمُؤْمِنينَ؛ و به موسى و برادرش [[وحى]] كرديم كه شما دو تن براى قوم خود در [[مصر]] خانه‌هايى ترتيب دهيد و سراهايتان را روبروى هم قرار دهيد و نماز برپا داريد و مؤمنان را مژده ده».&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره يونس]]، آیه 87.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 4- در [[قرآن]] درباره [[حضرت زکریا]] علیه السلام و [[محراب]] نماز او آمده که: «فَنادَتْهُ الْمَلائِكَةُ وَ هُوَ قائِمٌ يُصَلِّي فِي الْمِحْرابِ أَنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيى  مُصَدِّقاً بِكَلِمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ سَيِّداً وَ حَصُوراً وَ نَبِيًّا مِنَ الصَّالِحينَ؛ پس در حالى كه وى (زكريا) در محرابش به نماز ايستاده بود، [[فرشتگان]]، او را ندا در دادند كه خداوند تو را به ([[ولادت]]) (حضرت یحیی] علیه السلام ـ كه تصديق كننده (حقانيت) كلمة الله = [[حضرت عیسی]] علیه السلام است و بزرگوار و خويشتندار = پرهيزنده از زنان و پيامبرى از شايستگان است ـ مژده می‌‌‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt; [[سوره آل عمران]]، آیه 39.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''اسباب پذيرش نماز'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: نماز پشت سر مرد [[پرهيزكار]]، پذيرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2- اگر نماز می‌‌‌خوانديد تا چون ميخ (يا زه كمان) می‌‌‌شديد و [[روزه]] می‌‌‌گرفتيد تا چون كمان می‌‌‌شديد، خداوند از شما نمی‌‌‌پذيرفت جز با پرواى از [[گناه]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3- [[امام علی]] عليه السلام: جايز نيست انسان نماز بخواند، تا اين كه پنج عضوش را: صورت و دو دست و سر و دوپايش را با آب و دل را با [[توبه]] بشويد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 4- ابوحازم: مردى به [[امام سجاد]] عليه السلام عرض كرد: چه چيز سبب پذيرش نماز است؟ فرمود: ولايت ما و برائت از دشمنانمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 5- [[امام صادق]] عليه السلام: خداوند تبارك و تعالى گفته است: نماز را تنها از كسى می‌‌‌پذيرم كه در برابر بزرگى من سر فرود آورد و خود را به خاطر من از شهوت‌ها نگه دارد و روزش را با ياد من سپرى كند و بر آفريده‌هاى من بزرگى نكند، گرسنه را سير كند و برهنه را بپوشاند، بر مصيبت زده رحم آورد و غريب را پناه دهد. پس نور اين شخص چون خورشيد می‌‌‌درخشد و برايش در تاريكي‌ها، نور و در ناداني‌ها، دانايى قرار می‌‌‌دهم. با عزتم او را نگاه می‌‌‌دارم و با فرشتگانم از او نگهبانى می‌‌‌كنم. مرا می‌‌‌خواند، پاسخش می‌‌‌دهم از من درخواست می‌‌‌كند، می‌‌‌دهم. حكايت او نزد من حكايت باغ‌هاى [[بهشت]] است، كه ميوه‌هايش خشك نمی‌‌‌شود و حالت آن‌ها دگرگون نمی‌‌‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 6- در بيان آن چه خداوند در مناجات [[حضرت موسی]] علیه السلام به او فرمود: اى موسى، نماز را نمی‌‌‌پذيرم جز از كسى كه در برابر بزرگى من سر فرود آورده، ترس از مرا همنشين دلش ساخته، روزش را با ياد من سپرى كرده، شبش را با پافشارى بر خطا به روز نبرده و حق اوليا و دوستان من را شناخته است.&amp;lt;ref&amp;gt; [[الصلاة في الكتاب والسنة]] همراه با ترجمه فارسى، محمد محمدي رى‌شهرى، ص 134.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''موانع پذيرش نماز'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 1- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: پنج نفر نمازى ندارند: زنى كه شوهرش بر او خشمگين است... و شخصى كه با برادرش قطع رابطه كرده و بيش از سه روز با او گفتگو نكند و آن كه پيوسته شراب می‌‌‌نوشد و امام گروهى كه براى آنان نماز می‌‌‌خواند و حال آن كه او را دوست ندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 2- نماز سه نفر، از بالاى سرشان، يك وجب هم بالا نمی‌‌‌رود: مردى كه امام جماعت گروهى شده است، حال آن كه از او ناخشنودند، زنى كه شب را به روز می‌‌‌برد و حال آن كه شوهرش بر او خشمگين است و دو برادر از هم جدا شده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 3- خدا تا چهل روز نماز آن را كه شراب می‌‌‌نوشد تا مست شود نمی‌‌‌پذيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 4- خداى متعال، تا چهل شبانه‌روز نماز و [[روزه]] [[غيبت]]كننده از مرد يا زن مسلمان را نمی‌‌‌پذيرد، مگر اين كه غيبت شونده از او درگذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 5- خداوند به من [[وحى]] كرد كه اى از تبار رسولان و بيم‌دهندگان، قومت را بترسان از اين كه به خانه‌اى از خانه‌هاى من درآيند در حالى كه چيزى از بندگانم به ستم نزد آن‌ها باشد كه پيوسته او را در طول ايستادن به نماز در پيشگاهم، لعنت می‌‌‌كنم تا آن گاه كه آن چه را به ستم گرفته بازگرداند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 6- هر كس جامه‌اى به ده دينار بخرد و يك درهمش [[حرام]] باشد، خداوند تا هنگامی‌‌‌ كه در بر اوست، نمازش را نمی‌‌‌پذيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 7- [[امام علی]] عليه السلام: بنگر در چه نماز می‌‌‌خوانى و بر چه نماز می‌‌‌گزارى، اگر از راه و طريقه حلالش نباشد، پذيرشى نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 8- [[پیامبر اسلام]] صلى الله عليه و آله: خداوند جل جلاله نماز كسى را كه [[زكات]] نپردازد، نمی‌‌‌پذيرد تا آن گاه كه ميان هر دو جمع كند، كه خداوند جل جلاله آن دو را جمع كرده است، پس ميان آن دو جدايى می‌‌ندازيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 9- [[امام باقر]] عليه السلام: همانا خداوند جل جلاله، نماز را با زكات همراه كرده است و گفته: «نماز برپا داريد و زكات بپردازيد». پس هر كس نماز برپا دارد و زكات ندهد، نماز را هم برپا نكرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 10- [[امام صادق]] عليه السلام: كسى كه به پدر و مادرش [[كينه]]توزانه بنگرد، حتى اگر بر او ستمكار باشند، خداوند نمازى را از او نمی‌‌‌پذيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 11- هر زنى كه خود را براى غيرشوهرش خوشبو كند، نمازش پذيرفته نمی‌‌‌شود تا آن گاه كه از آن بوى خوش [[غسل]] كند همچون غسل جنابت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* 12- در آن چه خداوند متعال به [[حضرت داود]] علیه السلام [[وحى]] كرد: بسا كه بنده نماز می‌‌‌گزارد و آن را به صورتش می‌‌‌زنم و از شنيدن صدايش، خوددارى می‌‌‌كنم. اى داود، آيا می‌‌‌دانى آن چه كسى است؟ آن كسى است كه با چشم ناپاك به حرم مؤمنان، فراوان می‌‌‌نگرد و نيز كسى كه با خود گفته است اگر حاكم می‌‌‌شد به خاطر آن و به ستم گردن می‌‌‌زد.&amp;lt;ref&amp;gt; الصلاة في الكتاب والسنة همراه با ترجمه فارسى، محمد محمدي رى‌شهرى، ص 136.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[Category:احكام عبادى]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF%D8%B4%D8%AA%DB%8C&amp;diff=3998</id>
		<title>حمیده رویدشتی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF%D8%B4%D8%AA%DB%8C&amp;diff=3998"/>
		<updated>2012-07-16T13:40:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بخشی از یک کتاب}}&lt;br /&gt;
حميده رويدشتى، (عالم، رجالى، متوفى قرن 11 هـ.ق) دختر محمد شريف بن شمس الدين محمد رويدشتى اصفهانى معروف به ملا شريفا است. افندى صاحب رياض در توصيف شخصيت اين بانو آورده است: او رحمة الله عليها فاضل عالم و استاد بانوان عصر خود و بازمانده فضلاى سرشناس، و در بين مردم زنى پرهيزگار بود، از او بر برخى كتاب‌هاى حديثى مانند «[[استبصار]]» [[شيخ طوسى]]، حواشى و تدقيقاتى بر جاى مانده كه نشانگر نهايت فهم اوست و دلالت بر دقت نظر و اطلاع وى مى كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خصوص در آن چه مربوط به تحقيق در [[علم رجال]] است و من نسخه اى از استبصار را ديده ام كه تا آخر كتاب را حاشيه زده بود و گمان مى كنم به خط خود او بوده است، پدرم قدس سره بارها حواشى او را در حاشيه هاى كتب [[حديث]] نقل مى كرد و مى گفت كه نيكو نوشته و آن را تحسين مى نمود. نسخه اى از كتاب «استبصار» در نزد ماست كه حواشى حميده به خط پدرم تا آخر كتاب صلاة بر آن است و داراى فوايد نيكويى مى باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان كه آمد، اين بانو در شناخت علم رجال جايگاهى والا داشته است و از جمله آثار او حواشى بر كتب اخبار است كه از آن به عنوان رجال حميده نام برده شده است. تحصيلات عمده اين بانو نزد پدرش بوده با توجه به ويژگي‌هاى اخلاقى و علمى حميده، پدرش او را مى ستود و گاهى به مزاح مى گفت: «حميده ربطى به رجال دارد»، يعنى: به علم رجال توجه دارد و زمانى نيز به صورت شوخى او را علامتة، با دو تاء مى خوانده و عنوان نموده كه يكى از اين دو تاء براى تأنيث و ديگرى علامت مبالغه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نوشته صاحب رياض: «از مسائل شگفت آور اين است كه اين دختر با اصرار مادرش با مردى نادان از خويشاوندان كه اهل روستاى رويدشت بوده [[ازدواج]] نموده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معاونت پژوهش مرکز حوزه‌های علمیه خواهران, بانوان عالمه و آثار آن‌ها&lt;br /&gt;
[[Category:زنان نمونه قرن یازدهم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85_%D8%A7%D9%84%D8%AE%DB%8C%D8%B1_%DA%A9%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=3996</id>
		<title>ام الخیر کاشانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85_%D8%A7%D9%84%D8%AE%DB%8C%D8%B1_%DA%A9%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=3996"/>
		<updated>2012-07-16T13:40:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;منبع: بانوان عالمه و آثار آنها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نويسنده: ، معاونت پژوهش مرکز حوزه های علمیه خواهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ام الخیر کاشانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ام الخير كاشانى، (فاضل، شاعر، متوفى سال 1079 ه) وى دختر ملا محسن فيض كاشانى (1007 ـ 1091 ه) و اين بانو از زنان فاضل، شاعر و اديب عصر خويش بود.در 15 جمادى الاخرى سال 1037 در شهر كاشان به دنيا آمد و در 27 ماه رمضان 1079 ه از دنيا رفت.&lt;br /&gt;
[[Category:زنان نمونه قرن یازدهم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B5%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%B5%D8%AF%D8%B1%D8%A7&amp;diff=3997</id>
		<title>صدریه دختر ملاصدرا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.ahlolbait.com/index.php?title=%D8%B5%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%B5%D8%AF%D8%B1%D8%A7&amp;diff=3997"/>
		<updated>2012-07-16T13:40:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;شهاب: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بخشی از یک کتاب}}&lt;br /&gt;
صدريه، (متكلم، [[فيلسوف]]، عارف، متوفى قرن 1097 هـ.ق) زينب از زنان عالم، متكلم، فيلسوف، [[عارف]]، [[زاهد]] و سخنور بود. وى نزد برادرش ميرزا ابراهيم [[علم]] و [[دانش]] آموخت و در كنار پدر و همسرش به تكميل علوم پرداخت. از همسرش داراى سه فرزند شد كه همگى از علماى زمان خود بودند. وى در [[جمادى الاول]] سال 1097 هـ.ق درگذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معاونت پژوهش مرکز حوزه‌های علمیه خواهران, بانوان عالمه و آثار آن‌ها&lt;br /&gt;
[[Category:زنان نمونه قرن یازدهم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>شهاب</name></author>
		
	</entry>
</feed>