عبيدالله بن حر جعفي

از دانشنامه‌ی اسلامی
پرش به ناوبری پرش به جستجو

مردی که حسین بن علی علیه السلام از او طلب یاری کرد و او نپذیرفت و امام را یاری نکرد! پدر او حر بن مجمع بن خزیم جعفی است.

عبیدالله در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم

عبیدالله از دلاوران و شجاعان عرب و در میان قوم خود از بزرگان در فضل و شرف بود! در زمان پیامر اکرم پس از بحرانی که «عبدالله بن ابی، رئیس منافقان» در مدینه ایجاد کرد، اسلام آورد و کم کم یکی از جنگجویان معروف مسلمین شد.

عبیدالله در زمان امام علی علیه السلام

از هواداران عثمان بن عفان (خلیفه سوم) بود و زمانی که او کشته شد گفت: خداوند می داند که من عثمان را دوست دارم و حتما او را یاری خواهم کرد، اگرچه مرده باشد از این رو، در زمان خلافت علی بن ابیطالب علیه السلام به معاویه پیوست و به شام رفت. و در جنگ صفین در سپاه معاویه بر علیه علی علیه السلام جنگید و از دشمنان ولایت آن حضرت شد.

نقل شده که او زنی در کوفه داشت، وقتی اقامتش نزد معاویه در شام طول کشید، همسرش با شخص دیگری بنام «عکرمه» ازدواج کرد (در بعضی نقل ها آمده که خانواده زن گمان کردند که عبیدالله کشته شده و در بعضی نقل ها او را که دچار چنین خطایی شده بود (دشمن علی علیه السلام) در زمره مرتدان قلمداد کرده و همسرش را که در کوفه رها نموده بود، در غیاب او طلاق دادند و به ازدواج دیگری درآوردند!)، چون این خبر به عبیدالله رسید به کوفه آمد و به امام علی علیه السلام شکایت کرد.

امام علیه السلام به او فرمود: تو دشمن ما را بر مخالفت ما کمک کردی! عبیدالله گفت: آیا این امر مرا از عدل تو محروم می کند؟ حضرت علی علیه السلام فرمود: هرگز! سپس ماجرا را شنید و حکم نمود تا همسرش را به او بازگردانند.

پس از شهادت علی علیه السلام به کوفه آمد[۱] و نادم و پشیمان و از ظلم معاویه به ستوه آمد و از سپاه بنی امیه جدا شد و در کوفه ماند.

عبیدالله در زمان امام حسین علیه السلام

عبیدالله تا زمان قیام حسین بن علی علیه السلام در کوفه سکونت داشت و از بزرگان و اشراف کوفه بود و چون مقدمات قیام آن حضرت فراهم گشت و حضرت به طرف کوفه حرکت نمود، عبیدالله عمداً از کوفه بیرون آمد.[۲] اما همین موجب برخورد او با امام حسین علیه السلام در منزلگاهی بنام «قصر بنی مقاتل» شد در چگونگی این دیدار گفته شده است:

زمانی که امام حسین علیه السلام از مکه به سمت کربلا حرکت کرده بود، به منزلگاهی بنام «قصر بنی مقاتل» یا به روایتی «قطقطانیه» چند فرسخی کربلا رسید. خیمه ای دید و پرسید که آن از کیست؟ گفتند: از آن عبیدالله بن حر جعفی.

امام علیه السلام کسی را نزد او فرستاد (بیشتر کتب، نام این فرستاده را حجاج بن مسروق جعفی نوشته اند) تا او را به یاری اردوی امام علیه السلام دعوت کند ولی او بهانه آورد و گفت: من از کوفه بیرون نیامدم مگر از ترس این که حسین علیه السلام به آنجا آید و من نتوانم یاریش کنم. پس فرستاده امام بازگشت و پاسخ عبیدالله را به عرض امام علیه السلام رساند.

آن حضرت خود برخاست و به خیمه او رفت و بنشست و خدا را سپاس گفت و فرمود: ای مرد در گذشته خطا بسیار کردی و خداوند تو را به اعمالت مؤاخذه می کند، آیا نمی خواهی در این ساعت سوی او بازگردی و مرا یاری کنی تا جد من روز قیامت، نزد خدا شفیع تو باشد؟ گفت: یابن رسول الله، اگر به یاری تو آیم، همان اول کار پیش روی تو کشته می شوم و نفس من به مرگ راضی نیست ولی این اسب مرا که «ملحقه» نام داشت، بگیر به خدا قسم تاکنون هیچ سواری با آن در طلب چیزی نرفته مگر این که به آن رسیده و هیچکس در طلب من نیامده مگر این که از او سبقت گرفته و نجات یافتم. (نقل از شیخ صدوق در کتاب اماملی، شیخ مفید و...)

حسین علیه السلام از او روی برگرداند و فرمود: نه حاجت به تو دارم و نه به اسب تو و سپس آیه ای از سوره کهف را خواند: «و ما کنت متخذ المضلین عضدا»؛ ما گمراهان را به یاری خود نمی طلبیم. اما از اینجا بگریز و برو! نه با ما باش و نه بر ما! زیرا اگر کسی صدای استغاثه ما را بشنود و اجابت نکند، خداوند او را به رو در آتش جهنم می اندازد و هلاک می شود. آنگاه امام علیه السلام به خیمه خود بازگشت.

عبیدالله پس از حادثه کربلا به شدت از آن کوتاهی و قصورش پشیمان و دائما خود را ملامت می کرد. آن چنانکه نزدیک بود جان از تنش بیرون رود. در اشعاری این اندوه و حسرت را بیان می کند:

فیالک حسره ما دمت حیا تردد بین صدری والتراقی

[۳]

مضمون اشعار: ای دریغ و افسوس تا زنده ام و دریغ میان سینه و گردن من در گردش است. آن زمان که حسین علیه السلام از من یاری طلبید و بر گمراهان و منافقان، آن روز در قصر بنی مقاتل با من می گفت: آیا ما را رها می کنی و می خواهی جدا شوی از ما اگر من به جان با او مساوات می کردم، روز لقای پروردگار به کرامت نائل می شدم.

پسر مصطفی - جانم فدای او - پشت کرد و وداع گفت و برفت. اگر دریغ و افسوس دل زنده ای را می شکافت، دل من می خواست بشکافد. به حقیقت رستگار شدند آنها که حسین علیه السلام را یاری کردند. نومید گشتند آن دیگران صاحبان نفاق! چون عبیدالله در حادثه کربلا حاضر نشده بود، بعداً ابن زیاد در این باره از او بازخواست نمود، او پرخاش کرد و دیگر نزدش نرفت و در محلی در کنار رود فرات اقامت کرد.

عبیدالله در زمان قیام مختار

عبیدالله بن حر در سال 66 هـ.ق، زمان قیام مختار ثقفی برای خونخواهی سیدالشهدا علیه السلام به نیروهای مختار پیوست و او را همراهی کرد و با ابراهیم اشتر به جنگ ابن زیاد رفت، اگرچه ابراهیم از وجود او در میان نیروهای مسلح خود نگران بود و این مطلب را محرمانه به مختار گفت که: می ترسم که عبیدالله بن حر در زمان حساسی مرا تنها گذارد ولی مختار به او می گفت: با او نیکی کن و چشم او را به مال زیاد پر کن! او دنیاپرست است.

ابراهیم اشتر با او به شهر تکریت رفت و او را مامور مالیات آن منطقه کرد و بعد مالیات را در میان همراهان تقسیم نمود و برای او 5000 درهم فرستاد. ولی عبیدالله خشمگین شد و اعتراض کرد و گفت: ابراهیم خودش بیشتر برداشته است، در حالی که ابراهیم قسم خورد که چنین نبوده و مجدداً برایش پول بیشتری فرستاد ولی او باز راضی نشد و بر مختار خروج کرد و عهدی که با او بسته بود، شکست و قرای اطراف شهر کوفه را غارت و عمال مختار را کشت و اموالشان را گرفت و بر علیه مختار به بصره نزد «مصعب بن زبیر» رفت، مختار نیز عده ای را فرستاد تا خانه اش را خراب کردند.

این مرد سپس در جنگ با مختار در سپاه مصعب بن زبیر بود، مصعب نیز از او ترسید و زندانیش کرد، پس از مدتی با وساطت عده ای آزاد شد و خشمگین از نزد او رفت، مصعب عده ای را برای جنگ و تطمیع او فرستاد ولی فایده نکرد. عبیدالله همچنان افسوس می خورد که چرا حسین علیه آلسلام را یاری نکرد و از اصحاب او نشد و بعد از آن چرا از مختار پیروی نکرد و در این باره اشعاری نیز دارد که مضمون آن چنین است: "چون مختار برای خونخواهی دعوت کرد، لشگرهایی از پیروان آل محمد به او روی آوردند، آنها یاری کردند پسر دختر پیغمبر را پس به بهشت رستگار شدند و به خوشی آن متنعم که آن، بهتر از سیم و زر است. ای کاش من هم روز جنگ و کارزار، شمشیر خود را به بکار می بردم، ای دریغا که از حامیان او نبودم که هر ستمکار متجاوز را بکشم."

عبیدالله بن حر مدتی بعد به فکر جمع آوری سپاه افتاد و 300 جنگجو را سازماندهی کرد و شهر تکریت را تصرف و بعد به کوفه حمله برد و کار را بر مصعب دشوار ساخت و سرانجام عده ای از سپاهش متفرق شدند و او از ترس این که مبادا اسیر شود، خود را به رود فرات انداخت و غرق شد. مورخان، مرگ او را در سال 68 هـ.ق نوشته اند.

گویند که «مصعب بن زبیر» «عبیدالله بن حر» را بر دروازه کوفه آویخت.[۴]

عبیدالله سخنی از علی بن ابیطالب علیه السلام داشت و روات شیعه هم آن را روایت کردند و نجاشی که فهرست کتب شیعه را نوشته، کتاب او را هم ذکر کرده است. علامه شعرانی در مورد علت نام برده شدن او توسط نجاشی می گوید: علمای رجال را با باطن مردم کاری نیست و از این که کسی در آخرت بهشتی باشد یا جهنمی، خداوند او را ببخشد یا نبخشد، بحث نمی کند. بلکه مقصود آنها تحقیق روایت است.

خاندان «بنی الحر جعفی» از شیعیان بودند و از جمله آنها می توان «ادیم، ایوب و زکریا» که از اصحاب امام جعفرصادق علیه السلام بودند، نام برد. گویند «ادیم و ایوب» جزء موثقین بوده و زکریا کتاب داشت.

پانویس

  1. ابن حزم، جمهرة انساب العرب ص385؛ تاریخ طبری، ج5، ص128.
  2. به تاریخ طبری، ج7، ص168 مراجعه شود.
  3. ر.ک: ادب الطف، جواد شبر، ج1، ص93-100.
  4. تاریخ طبری، ج5، ص105، 106، 129، 131، 135؛ الکامل فی التاریخ، ج4، 289 و انساب الاشراف، ج5، ص295.

منابع