حق و باطل/حق و باطل (شهید مطهری)

از دانشنامه‌ی اسلامی
پرش به ناوبری پرش به جستجو

نگاهی به قرآن

در اینجا بعضی آیات قرآن در زمینه ی حقّ و باطل مورد دقّت و تفسیر و توجّه قرار گیرد: 1. در آغاز بحث مطالبی درباره ی «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم» هست كه رحمانیّت خدا اصالت دارد؛ قهر و غضب و جبّاریّت و انتقام هم كه از صفات الهی است اسماء تبعی هستند و از لطف او ناشی می شوند. در این دید عالی جز «اللّه» و رحمانیّت و رحیمیّت او چیزی وجود ندارد؛ هر چه هست خیر است، كمال است، جود است؛ شرّ و نقص و عدم، اموری اعتباری و تبعی و نسبی هستند. در نظام هستی، خیر غالب است، حق اصیل است و باطل هم اگر پیدا شد محكوم و غیر اصیل و نابود شدنی است و آنچه پایدار می ماند حقّ است:

  • كُلُّ شَیْ ءٍ هالِكٌ إِلاّ وَجْهَهُ [۱]
  • وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّكَ ذُو اَلْجَلالِ وَ اَلْإِكْرامِ [۲]

در تاریخ بشر هم این بینش حكم می كند كه حق پیروز و نظام حق بر نظامهای باطل چیره خواهد شد:

هُوَ اَلَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ اَلْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی اَلدِّینِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ اَلْمُشْرِكُونَ[۳]

2. آیات سوره ی بقره: در اوایل این سوره سه گروه در مقابل یكدیگر مطرح شده اند: گروه مؤمنین، گروه كافرین و گروه منافقین.

گروه مؤمنین ایمان به غیب دارند، نماز واقعی و حسابی و كامل بپامی دارند، انفاق می كنند، به مكتبشان كه مكتب الهی است ایمان دارند، به عالم آخرت یقین دارند. این گروه موفّق اند و در مسیر هدایت پروردگار، رستگاران اند.

به گروه كافرین كه می رسد آنها را مثل شاگردی معرّفی می كند كه معلّم هر كاری كرده با هیچ نصیحتی و با هیچ تنبیهی نتوانسته او را به راه بیاورد و آموزش بدهد، بعد پدرش كه می آید معلّم به او می گوید: دیگر فایده ای ندارد، این یك موجود اصلاح نشدنی است. كفر بعد از عرضه است. اینهایی كه به آنچه به آنها عرضه شد كفر ورزیدند، نصیحت دیگر فایده ای به حالشان ندارد:

إِنَّ اَلَّذِینَ كَفَرُوا سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ. `خَتَمَ اَللّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِمْ وَ عَلی أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ[۴]

به گروه منافقین كه می رسد اهمیّت بیشتری می دهد، به دلیل اینكه آیات بیشتری درباره ی آنها آمده است. منافقین كسانی هستند كه از مذهب علیه مذهب استفاده می كنند؛ یعنی تظاهر به مذهب می كنند و حال آنكه در باطن ضدّ مذهب هستند:

وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنّا بِاللّهِ وَ بِالْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِینَ. `یُخادِعُونَ اَللّهَ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ ما یَخْدَعُونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما یَشْعُرُونَ [۵]

اینها در مقام فریب دادن خدا بر می آیند، حقیقت را می خواهند فریب بدهند، مؤمنین را می خواهند فریب بدهند. امّا قرآن می گوید اینها موفّق نیستند، اینها به خیال خودشان مردم را می فریبند و نمی فهمند و شعور ندارند.

صوفی نهاد دام و سر حقّه باز كرد

بنیاد مكر با فلك حقّه باز كرد

بازی چرخ بشكندش بیضه در كلاه

زیرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد

قرآن نقش خدعه را بیان می كند و می گوید خدعه با اهل حق چنین است. وَ إِذا لَقُوا اَلَّذِینَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا وَ إِذا خَلَوْا إِلی شَیاطِینِهِمْ قالُوا إِنّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ [۶]

به خیال خودشان خیلی زرنگی می كنند. به اهل ایمان كه می رسند می گویند بله ما از شما هستیم، ولی وقتی با برادران واقعی شان، با شیطانهایی مثل خودشان، خلوت می كنند می گویند ایمان ما ظاهری و صوری است و ما باطناً با شما هستیم، ما مسخره شان می كنیم!

بعد قرآن می گوید: «اَللّهُ یَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ یَمُدُّهُمْ فِی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ» [۷] این مسخره كردنها به ضرر خودشان است، خدا آنها را مسخره خواهد كرد؛ یعنی این جریان و سنّت عالم است كه آنها را مضحكه قرار خواهد داد و در كوری و حیرت گرفتار خواهد كرد. بعد بیان عجیبی دارد:

مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ اَلَّذِی اِسْتَوْقَدَ ناراً فَلَمّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اَللّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فِی ظُلُماتٍ لا یُبْصِرُونَ [۸]

اینها از نقشه های نكرشان [۹] استفاده می كردند و عقل خود را در خدمت هوای نفس و شیطنت خود قرار داده بودند. (بالأخره عقل هم برای انسان یك نوری است، همان طور كه حسّ و غریزه برای انسان نور است و راهنما. ) كسی كه عقل خودش را در خدمت نكری و علیه هدایت دین قرار دهد، مثل كسی است كه در تاریكی آتش روشن كند تا در ظلمت بیابان از نور آن استفاده نماید و راه پیدا كند؛ وقتی آتش را روشن می كند، اوّل استفاده هم می برد و اطرافش روشن می شود، ولی خدا زود این نور را می برد و او را در تاریكی می گذارد(صُمٌّ بُكْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَرْجِعُونَ)[۱۰]؛ نه تنها آنها را در تاریكی باقی می گذارد بلكه چشم و گوش و زبانشان را هم می گیرد؛ چون اگر چشم باز باشد، اگر چراغی از دور پیدا شود آدم می بیند و راه را پیدا می كند، یا اگر گوشش باز باشد، در تاریكی صدای زنگ شتری یا بوق ماشینی را می شنود و متوجّه می شود راه از آن طرف است، یا اگر زبان آدم باز باشد فریاد می كشد تا اگر كسی آن نزدیكیهاست، بشنود و او را هدایت كند، ولی همه ی اینها از او گرفته می شود.

أَوْ كَصَیِّبٍ مِنَ اَلسَّماءِ فِیهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ یَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ فِی آذانِهِمْ مِنَ اَلصَّواعِقِ حَذَرَ اَلْمَوْتِ وَ اَللّهُ مُحِیطٌ بِالْكافِرِینَ [۱۱]

این مثل شدیدتری است كه قرآن بیان می كند: برقی در آسمان می جهد، یك لحظه هست و بعد خاموش می شود و چون همراه با رعد است اینها انگشتان خود را در گوشهای خود می گذارند و در نتیجه از راهیابی و رسیدن به مقصد دور می مانند.

پس قرآن برای خدعه هیچ گونه موفّقیتی قائل نیست، نمی گوید عالم را خدعه اداره كرده است. قرآن این منطق را قبول ندارد كه جریان تاریخ را زور گردانده و خدعه حركت داده و ظلمت چرخانده است. اصلاً از نظر منطق قرآن امكان ندارد كه در مجموع جامعه ی بشریّت غلبه با شرّ و فساد و ظلم باشد و در عین حال جامعه باقی باشد. اینكه پیامبر فرمود: «الملك یبقی مع الكفر و لا یبقی مع الظّلم» [۱۲] معنایش این است كه ما گاهی ظلم را در سطح بالا نگاه می كنیم، مثلاً نادر شاه را می بینیم كه همه اش ظلم است، امّا جامعه كه نادر شاه نیست؛ همان زمان كه نادر شاه از كلّه ها مناره می سازد اگر شما میان توده ی مردم بروید و یك آمارگیری بكنید، می بینید در مجموع، صداقت غلبه دارد بر كذب، امانت غلبه دارد بر خیانت، عفّت غلبه دارد بر بی تقوایی؛ جامعه را در مجموعش باید در نظر گرفت خصوصاً در آن استخوان بندی اصلی اش.

3. آیات سوره ی صافّات: در اواخر سوره ی صافّات، حاكمیّت و منصور بودن انبیاء و پیام انبیاء آمده است (این مطلب با بیانهای مختلفی در قرآن گفته شده است) : وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا اَلْمُرْسَلِینَ، `إِنَّهُمْ لَهُمُ اَلْمَنْصُورُونَ، `وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ اَلْغالِبُونَ [۱۳]

سخن ما، در علم ما گذشته است، سخن ما كه تخلّف ناپذیر است این است كه بندگان پیام آور ما و فرستادگان ما تحقیقاً و فقط و فقط آنها منصور و پیروز هستند، و همانا سپاه ما حتماً آنها غالب و پیروزند.

آیا مقصود قرآن در اینجا غلبه ی نظامی است؟ یعنی هرگاه میان یك پیامبر یا پیروان یك پیامبر، یك مرد حق، یك ولیّ خدا، یك امام با كسی یا كسانی جنگی در بگیرد همیشه طرف مقابل شكست می خورد؟ قطعاً این نیست، چون خود قرآن از كشته شدن ناحقّ انبیاء سخن می گوید:

إِنَّ اَلَّذِینَ یَكْفُرُونَ بِآیاتِ اَللّهِ وَ یَقْتُلُونَ اَلنَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ وَ یَقْتُلُونَ اَلَّذِینَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ [۱۴]

یعنی پیامبران، اولیاء حقّ، طرفداران عدالت، آمرین به قسط كشته می شوند.

پس قطعاً مقصود پیروزی نظامی نیست بلكه پیروزی جند اللّه و اهل حقّ است. چون جنگشان جنگ اعتقادی و جنگ عقیده ای است، پیروزیشان هم اعتقادی است.

درست است كه از نظر ظاهری برخورد نظامی هم وجود دارد، امّا گاهی برخوردها جنبه ی نظامی ندارد. یك وقت است كه یك جنگ ماهیّت سیاسی دارد- مثل جنگهای سلاطین ایران و روم. اوّلی می خواست یك منطقه و قلمرو را زیر سلطه ی خود در آورد و آن دیگری هم همین را می خواست؛ گاهی این بر آن پیروز می شد و گاهی آن بر این- یك وقت هم جنگها ماهیّت اقتصادی دارند؛ یعنی طرفین برای تسلّط بر منابع ثروت می جنگند.

در دنیای امروز این نوع جنگها خیلی مصداق دارد خصوصاً در مناطقی كه اهمّیت سوق الجیشی دارند. چرا ابرقدرتها نسبت به عدن كه یك جای نسبتاً كوچكی است یا یمن جنوبی كه از نظر خودش اهمّیت زیادی ندارد، اینهمه حسّاسیّت دارند؟ آن جاهایی كه منابع ثروت هست، نفت هست، حسّاسیّت هم بیشتر است. خیلی از جنگها ماهیّت اقتصادی دارد؛ یعنی برای به دست آوردن منابع اقتصادی است نه به منظور گسترش قلمرو. انگلستان اگر در هندوستان می جنگد برای وسعت دادن به خاك خود نیست بلكه می خواهد از هندوستان به عنوان بازار مصرفی برای كالاهای خود استفاده كند و منابع زیر زمینی آنها را به یغما برد.

بعضی از جنگها و مبارزه ها هم جنبه ی اعتقادی و ایدئولوژیكی دارد و چون حامل یك فكر و عقیده و ایدئولوژی است، می خواهد مانع را از سر راه عقیده اش بردارد یا اینكه می خواهد راهی پیدا كند تا عقیده اش را در دنیا تبلیغ كند. علی (علیه السّلام) تصریح می كند كه جنگهای صدر اسلام ماهیّت ایدئولوژیكی داشت:

و حملوا بصائرهم علی اسیافهم [۱۵]

آنها بصیرتها و دركها و آگاهیهای خود را روی شمشیرهایشان حمل می كردند.

یعنی می خواستند با این شمشیرها به مردم آگاهی بدهند نه چیز دیگری. از مردم چیزی نمی خواستند بگیرند، می خواستند بدهند. آنچه را هم می خواستند بدهند بصیرت و آگاهی بود. اگر می گوییم پیامبران پیروز هستند مقصود پیروزی نظامی نیست. اگر ما مبارزه ی حسین بن علی (علیه السّلام) را با لشكریان یزید و ابن زیاد از جنبه ی نظامی، یعنی از نظر ظاهری و صوری، در نظر بگیریم امام حسین شكست خورد و آنها پیروز شدند؛ امّا اگر ماهیّت قضیّه را در نظر بگیریم، فكری و اعتقادی است، یعنی حكومت یزید سمبل جریانی بود كه می خواست فكر اسلامی را از بین ببرد و امام حسین برای احیای فكر اسلامی جنگید، در این صورت باید ببینیم آیا امام حسین به مقصودش رسید یا نرسید؟ آیا توانست یك فكر را در دنیا زنده كند یا نتوانست؟ می بینیم كه توانست. هزار و سیصد سال است كه این نهضت هر سال یك پیروزی جدید به دست می آورد؛ یعنی هر سال عاشورا، عاشوراست و معنی «كلّ یوم عاشوراء» این است كه هر روز به نام امام حسین با ظلم و باطلی مبارزه می شود و حقّ و عدالتی احیاء می شود. این پیروزی است و پیروزی بالاتر از این چیست؟ یزیدها و ابن زیادها می روند ولی حسینها و عبّاسها و زینبها باقی می مانند، البتّه به عنوان یك ابده نه به عنوان یك شخص، بلكه به عنوان یك صاحب اختیار و حاكم بر جامعه ی خویش. آری، آنها می میرند امّا اینها زنده و جاوید باقی می مانند.

4. آیات سوره ی انبیاء: در آیات 16 و 17 و 18 این سوره، خداوند خلقت آسمان و زمین را مطرح می كند كه در مقیاس جهانی، نظام هستی به حق برپاست نه به باطل و پوچی:

وَ ما خَلَقْنَا اَلسَّماءَ وَ اَلْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما لاعِبِینَ، `لَوْ أَرَدْنا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لاَتَّخَذْناهُ مِنْ لَدُنّا إِنْ كُنّا فاعِلِینَ.

بعد می فرماید:

بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی اَلْباطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ وَ لَكُمُ اَلْوَیْلُ مِمّا تَصِفُونَ.

این آیه قدرت حق و ناچیزی و ناتوانی باطل را بیان می كند. باطل ممكن است غلبه ی ظاهری و موقّت داشته باشد، امّا حق یك دفعه از كمین بیرون می آید و آن را نابود می كند. «قذف» یعنی پرتاب كردن، «دماغ» یعنی جایگاه مغز. مثل اینكه از حق گلوله ای می سازیم و به شدّت به باطل پرتاب می كنیم كه مغزش را به اصطلاح خرد می كند. بعد یك وقت می بینید باطل از بین رفتنی بوده است، چیزی نبوده است، «زاهق» بوده است.

عدّه ای از این آیه استفاده ای كرده اند كه بد هم نیست و آن اینكه حق بعد از آنكه مدّتی به وسیله ی باطل پوشانده شد، وقتی به جنگ باطل می آید كوبنده و بنیان كن می آید. خدا به وسیله ی خود بشر این كار را می كند. یك مرتبه و ناگهان می بینید كه حق همچون طوفان می آید و باطل را خرد و خمیر می كند و به دور می افكند.

ببینید قرآن در جنگ حقّ و باطل چقدر خوش بینانه نگاه می كند، می گوید: این نمود باطل شما را نترساند، این فراگیری باطل شما را مأیوس نكند، زیرا سرانجام حق پیروز است، حق همیشه پیروز بوده است:

وَعَدَ اَللّهُ اَلَّذِینَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی اَلْأَرْضِ [۱۶]

در طول تاریخ همیشه حقّ و باطل با یكدیگر در حال جنگ بوده اند، ولی قرآن وعده ی پیروزی نهایی حق بر باطل را می دهد، آنچنان كه هیچ نشانه ای از باطل باقی نماند، و این را سرنوشت نهایی تاریخ می داند؛ لذا توصیه می كند ایمان داشته باشید و غصّه ی هیچ چیز را نخورید(وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا) [۱۷]، ایمان داشته باشید كه برتری از آن شماست؛ از كمی خودتان و از زیادی آنها بیم نداشته باشید، از مال فراوانشان كه ثروتهای دنیا را انباشته اند ترس نداشته باشید؛ از اسلحه و زور فراوانشان نترسید؛ فقط مجهّز به ایمان و حقیقت باشید، مؤمن واقعی باشید؛ انسان واقعی باشید، اگر چنین شدید، پیروزی از آن شماست.

نكته ی دیگری كه از این آیه استفاده می شود این است كه این حركت انقلابی بر پایه ی نیروی حق و حق پرستی است؛ انقلابی است كه از نیروی حق برپا می شود نه انقلابی كه بر پایه ی شكم باشد؛ حق پرستان را به دلیل حق پرستی نه شكم پرستی برمی انگیزیم. یك عدّه خیال كرده اند كه چون قرآن حامی مستضعفین است، تزش این است كه ما همیشه از گرسنه ها لشكر درست می كنیم برای اینكه فقط شكمشان را سیر كنیم. چنین نیست.

قرآن می گوید نهضت ما به سود مستضعفین است، حال ممكن است قیام كنندگان از خود مستضعفین باشند یا از غیر مستضعفین. اتّفاقاً اگر مستضعف برای شكم مبارزه كند قرآن نمی پذیرد؛ اسلام چنین شخصی را رد می كند: «من كانت هجرته الی مال یصیبه او امرأة یصیبها فهجرته الی ما یهاجر الیه» [۱۸]. پیامبر می گوید هر كس هجرت كند به طمع اینكه مالی به دست آورد یا زنی را اسیر كند و بعد با او ازدواج نماید، اسلام چنین هجرتی را قبول ندارد. هر كس به سوی خدا و رسول هجرت می كند باید منتظر اجر و پاداش الهی باشد. اسلام می گوید ما می رویم تا مستضعفین را نجات بدهیم نه اینكه فقط برویم كه شكمشان را سیر كنیم.

ما فوجی از ایمان و حق پرستی به حركت در می آوریم «بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی اَلْباطِلِ» [۱۹] یعنی از حق یك نیروی انقلابی می سازیم، آن را بر باطل می افكنیم. این نیروی انقلابی است كه خودش را مثل گلوله به قلب دشمن می زند. «بالحقّ» یعنی با نیروی حق، با اهل حق. از حق گلوله ای می سازیم و این گلوله را محكم به مغز باطل می زنیم تا مغزش متلاشی شود؛ پس ناگهان می بینی كه باطل بر افتاد و چیزی هم نبود، فقط هیكلی بود كه از او می ترسیدی. «فَإِذا هُوَ زاهِقٌ [۲۰] قرآن نمی گوید كه باطل بعداً «زهوق» پیدا می كند، می گوید باطل چیز «زاهقی» است، باطل اصلاً رفتنی است.

5. آیات سوره ی رعد: قرآن در آیه ی 17 این سوره، حقّ و باطل را به صورت مثلی بسیار جالب و پرمعنی بیان داشته است:

أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِها.

خداوند از آسمان آبی فرو فرستاد (یعنی آب صاف و پربركتی) . در اثر ریزش این باران بر كوهها و بلندیها، سیلی در وادیها و رودخانه ها به اندازه ی ظرفیّتشان به راه افتاد. فَاحْتَمَلَ اَلسَّیْلُ زَبَداً رابِیاً [۲۱].

پس این سیل، كفی را روی خود حمل كرد.

وَ مِمّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی اَلنّارِ اِبْتِغاءَ حِلْیَةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ.

همان گونه كه وقتی فلزّی را روی آتش می گدازند تا از آن زیور یا وسیله ای بسازند چنین كفی در سطح آن آشكار می شود (موادّ اصلی ته نشین شده و موادّ زائد و به درد نخور روی آن را می گیرد.

كَذلِكَ یَضْرِبُ اَللّهُ اَلْحَقَّ وَ اَلْباطِلَ

اینچنین خدا حقّ و باطل را می زند.

در اینجا بعضی از مفسّرین گفته اند كه یعنی اینچنین خداوند حقّ و باطل را مثال می زند، بعضی دیگر گفته اند اینچنین خداوند حقّ و باطل را به یكدیگر می زند، یعنی اینچنین میان حقّ و باطل تصادم و برخورد واقع می شود؛ برخورد حقّ و باطل چیزی است نظیر برخورد آب و كف. فَأَمَّا اَلزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمّا ما یَنْفَعُ اَلنّاسَ فَیَمْكُثُ فِی اَلْأَرْضِ. و امّا كف می رود و نیست و نابود می شود و امّا آنچه به مردم سود می رساند در زمین باقی می ماند. به اصطلاح ادبی، اینجا حكمی را معلّق به صفتی كرده است؛ یعنی این صفت علّت آن حكم است. نفرموده آب باقی می ماند، فلز باقی می ماند، بلكه می فرماید آنچه برای مردم نافع است از آن آب و فلز، به اعتبار نافع بودن باقی می ماند؛ به دلیل اینكه نافع است، خیر است، سودمند است باقی می ماند. یعنی بقا از آن نافع بودن و سودمندی است؛ بی سودها، بی خاصیّتها، بی فایده ها حذف شدنی و از بین رفتنی و محكوم اند.

كَذلِكَ یَضْرِبُ اَللّهُ اَلْأَمْثالَ. خدا مثلها را اینچنین بیان می كند. از این مثال چند نكته ی جالب استفاده می شود:

الف : نمود داشتن باطل و اصیل بودن حق

«فاحتمل السّیل زبدا رابیا» ، یعنی كف روی آب را می گیرد و می پوشاند بطوری كه اگر آدم جاهلی بیاید نگاه كند و از ماهیّت قضیّه خبر نداشته باشد، كف خروشانی را می بیند كه در حركت است و توجّهی به آب باران كه زیر این كفهاست نمی كند، در حالی كه این آب است كه چنین خروشان حركت می كند نه كف، ولی چون كفها روی آب را گرفته اند چشم ظاهر بین كه به اعماق واقعیّات نفوذ نداشته باشد فقط كف را می بیند.

باطل هم چنین است كه بر نیروی حق سوار می شود و روی آن را می پوشاند بطوری كه اگر كسی ظاهر جامعه را ببیند و به اعماق آن نظر نیندازد همان قلّه های شامخ و افراد چشم پركن را می بیند. مثلاً اگر برگردیم به قرن سیزدهم در ایران، اوّل كسی كه چشممان به او می افتد ناصر الدین شاه است و ممكن است فكر كنیم كه همه ی مردم همان طور بوده اند، در صورتی كه اگر همه ی مردم مثل ناصر الدین شاه بودند، اصلاً امروز ایرانی وجود نداشت. اگر همه ی مردم هارون الرشید بودند و ماهیّت هارون الرشیدی داشتند، محال بود جامعه ی اسلامی باقی بماند؛ چون هارون الرشید مظهر ظلم و تجاوز و دروغ و خدعه و شهوترانی و بی عفّتی و ناپاكی بود. آیا اگر همان وقت ما می رفتیم به تمام روستاهای كشور اسلامی، هر چه می دیدیم هارون الرشید بود؟ یعنی همه ی مردم را با روحیّه و صفات هارون الرشید می دیدیم؟ هر كارگر و كشاورز صاحب حرفه و فنّ و هر بازرگان، یك هارون الرشید بود؟ یعنی همه به همدیگر دروغ می گفتند؟ همه به همدیگر خیانت می كردند؟ همه بی عفّتی می كردند و بی تقوا بودند؟ هرگز این طور نبوده است. هارون الرشید از صدقه ی سر آن اشخاص، از صداقت، امانت، درستی و حقیقت آنها زندگی می كرده؛ حالا اگر هزار نفر هم هارون الرشید و اطرافیانش بوده اند، این نباید معیار ما باشد كه شر بر خیر غلبه داشته است.

شما اگر به همین مسیحیّت تحریف شده نگاه كنید و بروید در دهات و شهرها، آیا هر كشیشی را كه می بینید، آدم فاسد و كثیفی است؟ و اللّه میان همینها صدی هفتاد هشتادشان مردمی هستند با یك احساس ایمانی و تقوا و خلوص كه به نام مسیح و مریم چقدر راستی و تقوا و پاكی به مردم داده اند، تقصیری هم ندارند؛ آنها به بهشت می روند، كشیش آنها هم به بهشت می رود. پس حساب روحانیّت حاكم فاسد مسیحی و پاپها را باید از اكثریّت مبلّغین و پیروان مسیح جدا كرد. آن چیزی كه ما می بینیم همان «زبدا رابیا» و كفهای روی آب است كه به چشم می آید، ولی وقتی انسان وارد متن جامعه می شود و كسانی را كه اساساً به چشم نمی آیند و در واقع جامعه را آنها می چرخانند می بیند، آنها را منطبق بر حق و همراه با راستی و صداقت می یابد. آن راننده ای كه با زحمت دائماً از این شهر به آن شهر می رود و جان خودش را می گذارد در این راه تا روزی 150 یا 200 تومان بگیرد، یا آن كشاورزی كه دائماً تلاش می كند و زحمت می كشد، آیا در وجود اینها شر بر خیر غلبه دارد؟ هرگز! اغلب اینها بر آن فطرت پاك اسلامی و انسانی خودشان باقی هستند.

اینهمه كارگرانی كه در كارخانه ها كار می كنند وقتی آدم می رود سراغ اینها اصلاً تعجّب می كند كه با آن وضع چطور اینها به جامعه و دین خوشبین هستند و دغدغه ی دین و ایمانشان را دارند.

پس اكثریّت جامعه را انسانهایی تشكیل می دهند كه صلاح آنها بر فسادشان غلبه دارد؛ اگر هم احیاناً فسادی در آنها هست، فساد ناشی از جهل است، از قصور است، نمی داند، تقصیر هم ندارد، نادان است، این را نمی شود آدم مقصّر حساب كرد و جزء مفسدین و خرابكاران و منحرفین دانست. به این ترتیب، حق و نظام حق، اصیل است و مثل آب در زیر جریان دارد و جامعه را به جلو می برد، امّا باطلها بر روی آن قرار می گیرند و نمود پیدا می كنند.

ب : طفیلی بودن باطل و استقلال حق

نكته ی دیگری كه از این مثال قرآنی استفاده می شود این است كه باطل به طفیل حق پیدا می شود و با نیروی حق حركت می كند؛ یعنی نیرو مال خودش نیست، نیرو اصالتاً مال حقّ است و باطل با نیروی حق حركت می كند.

كفی كه روی آب هست، نیروی كف نیست كه او را حركت می دهد، این نیروی آب است كه او را حركت می دهد. معاویه اگر پیدا می شود و آن همه كارهای باطل می كند، آن نیروی اجتماعی را معاویه به وجود نیاورده و ماهیّت واقعی آن نیرو «معاویه ای» نیست و جامعه در بطن خودش ماهیّت «معاویه ای» ندارد! بازهم پیغمبر است، بازهم ایمان است، بازهم معنویّت است، ولی معاویه بر روی این نیرو سوار شده است.

یزید هم كه امام حسین را كشت گفت: «قتل الحسین بسیف جدّه» [۲۲] یعنی حسین با شمشیر جدّش پیامبر كشته شد! این یك معنای درستی دارد، یعنی از نیروی پیامبر استفاده كردند و او را كشتند، چون برای تحریك مردم می گفتند: «یا خیل اللّه ارْكبی و بالجنّة أبشری»[۲۳](ای سواران الهی! سوار شوید و بهشت بر شما بشارت باد) .

امام باقر (علیه السّلام) فرمودند كه سی هزار نفر جمع شده بودند كه جدّ ما حضرت حسین (علیه السّلام) را بكشند و كلّ یتقرّب الی اللّه بدمه [۲۴](و هر یك با كشتن او به خدا تقرّب می جستند) چون می گفتند یزید خلیفه ی پیامبر است و حسین بن علی بر او خروج كرده است، باید با او جنگید. باطل حق را با شمشیر خود حق می زند، پس باطل نیروی حق را به خدمت گرفته است. این همان نیروی حقّ است كه او از آن استفاده می كند، مانند انگل كه از بدن و خون انسان تغذیه می كند، ممكن است خیلی هم تغذیه بكند و خیلی هم چاق بشود، ولی انسان روز به روز لاغرتر و رنگش زردتر می شود، حالت چشمهایش عوض می گردد و كم قوّه می شود.

قرآن می گوید وقتی كه سیل جریان پیدا كرد، آنكه حركت می كند و نیرو دارد و هر چه را در برابرش قرار گیرد می برد، آب است، امّا شما كف را می بینید كه حركت می كند. اگر آب نبود كف یك قدم هم نمی توانست برود، ولی به علّت اینكه آب هست، روی آب سوار می شود و از نیروی آب استفاده می كند. همیشه در دنیا باطل از نیروی حق استفاده می كند. مثلاً راستی، حقّ و دروغ باطل است. اگر در عالم، راستی وجود نداشته باشد دروغ نمی تواند وجود داشته باشد؛ یعنی اگر در دنیا یك نفر وجود نداشته باشد كه راست بگوید و همه ی مردم دروغ بگویند (پدر به پسر، پسر به پدر، زن به شوهر، شوهر به زن، رفیق به رفیق، شریك به شریك) ، دروغ نمی تواند كار خود را انجام دهد، زیرا هیچ كس باور نمی كند. امروز چرا دروغ مفید است و گاه یك جایی به درد آدم می خورد؟ چون در دنیا راستگو زیاد است؛ چون از خودش و از دیگران راست می شنود و اگر دروغ بگوید، طرف مقابل خیال می كند راست است و فریب می خورد؛ یعنی این دروغ نیروی خود را از راستی گرفته است، اگر راستی نبود كسی دنبال دروغ نمی رفت؛ چون این دروغ را راست می پندارد گولش را می خورد، و الاّ اگر دروغ را دروغ بداند هیچ دنبالش نمی رود. ظلم هم همین طور است. اگر عدلی در دنیا وجود نداشته باشد، امكان ندارد ظلم وجود داشته باشد. اگر هیچ كس به دیگری اعتماد نكند و همه بخواهند از یكدیگر بدزدند آن وقت ظالم ترین اشخاص هم نمی تواند چیزی بدزدد، زیرا او هم از وجدان، شرف، اعتماد و اطمینانی كه مردم به یكدیگر دارند و رعایت انصاف و برادری و برابری را می كنند سوء استفاده می كند، چون اینها هستند كه اساس جامعه را حفظ می كنند، او در كنار اینها می تواند دزدی اش را بكند.

اگر شما رادیوهای مختلف دنیا را گوش كنید از هیچ یك از این رادیوها نمی شنوید كه اسم زورگویی را ببرد یا بگوید ما می خواهیم ظلم كنیم یا منافع كشورهای دیگر را بدزدیم و غارت كنیم، بلكه همه دم از صلح می زنند، دم از آزادی می زنند، دم از حقوق بشر می زنند؛ در صورتی كه اكثر و شاید همه ی آنها دروغ می گویند؛ یعنی آنها می خواهند در پناه این الفاظ زندگی كنند؛ در پناه آزادی، آزادی را می كشند، چنانكه گفته اند: «ای آزادی! به نام تو در دنیا چه جنایتها كه نشد» . این معنای تغذیه ی باطل از حقّ است. ناصر الدّین شاه یا هارون الرشید یا معاویه هم نیروی باطل خود را از نیروی حقّ مردم گرفته بودند وگرنه از خودشان نیرویی نداشتند.

داستانی شنیدم كه ذكرش در اینجا مناسب است: یكی از علمای فارس آمده بود تهران. در مسافر خانه پولهایش را می دزدند، او هم هیچ كس را نمی شناخته و مانده بوده كه چه بكند. به فكرش می رسد كه برای تهیّه ی پول، فرمان امیر المؤمنین به مالك اشتر را روی یك كاغذ اعلا با یك خطّ عالی بنویسد و به صدر اعظم وقت هدیه كند تا هم او را ارشاد كرده باشد و هم خود از گرفتاری رها شود. این عالم محترم خیلی زحمت می كشد و فرمان را می نویسد و وقت می گیرد و می رود. صدر اعظم می پرسد این چیست؟ می گوید فرمان امیر المؤمنین به مالك اشتر است. صدر اعظم تأمّلی می كند و بعد مشغول كارهای خودش می شود. این آقا مدّتی می نشیند و بعد می خواهد برود، صدر اعظم می گوید نه، شما بنشینید. این مرد محترم باز می نشیند. مردم می آیند و می روند. آخر وقت می شود، بلند می شود برود؛ می گوید نه آقا! شما بفرمایید. همه می روند غیر از نوكرها. باز می خواهد برود. می گوید نه شما بنشینید، من با شما كار دارم. به فرّاش می گوید در را ببند هیچ كس نیاید. به این عالم می گوید بیا جلو! وقتی پهلوی او نشست می گوید این را برای چه نوشتی؟ می گوید چون شما صدر اعظم هستید فكر كردم اگر بخواهم به شما خدمتی بكنم هیچ چیز بهتر از این نمی شود كه فرمان امیر المؤمنین را كه دستور حكومت و موازین اسلامی حكومت است برای شما بنویسم. صدر اعظم می گوید بیا جلو! و یواشكی از او می پرسد آیا خود علی به این عمل كرد یا نه؟ عالم می گوید بله عمل كرد. می گوید خودش كه عمل كرد جز شكست چه نتیجه ای گرفت؟ چه چیزی نصیبش شد كه حالا تو این را آورده ای كه من عمل كنم؟ آن مرد عالم گفت تو چرا این سؤال را جلو مردم از من نپرسیدی و صبر كردی تا همه ی مردم رفتند، حتّی نوكرها را بیرون كردی و مرا آوردی نزدیك و یواشكی پرسیدی؟ از چه كسی می ترسی؟ از این مردم می ترسی. تو از چه چیز مردم می ترسی؟ غیر از همین علی است كه در فكر مردم تأثیر كرده؟ الآن معاویه كجاست؟ معاویه ای كه مثل تو عمل می كرد كجاست؟ تو خودت هم مجبوری به معاویه لعنت كنی. پس علی شكست نخورده، بازهم امروز منطق علی است كه طرفدار دارد، بازهم حق پیروز است. این یك مثل بود ولی بیانگر واقعیّت است.

خطبه ی 51 نهج البلاغه استفاده ی باطل از حق را به خوبی نشان می دهد. حضرت علی (علیه السّلام) در این خطبه می فرماید:

انّما بدء وقوع الفتن اهواء تتّبع.

همانا آغاز فتنه ها و نابسامانیها هواهای نفسانی است كه متتبّع واقع می شوند (یعنی انسانهایی تحت تأثیر هواهای نفسانی خودشان قرار می گیرند و بعد به جای اینكه خدا را پرستش كنند هواهای نفسانی را پرستش می كنند و دنبال خواسته هایشان می روند) . و احكام تبتدع.

و بعد احكامی است كه بدعت گزارده می شوند.

یعنی كسی كه می خواهد دنبال هوای نفسش برود از چه استفاده می كند؟ از نیروی حق. بدعتی را در لباس دین وارد می كند؛ چون می داند نیرو از آن دین و مذهب است. اگر بگوید من چنین حرفی می زنم كسی حرفش را قبول نمی كند؛ لذا شروع می كند چیزی را به نام دین بیان كردن و می گوید فلان آیه ی قرآن این مطلب را بیان كرده است و مقصودش این است، یا حدیثی جعل می كند كه پیامبر چنین فرمود، امام جعفر صادق چنین فرمود، یعنی از نیروی قرآن و پیغمبر و امام استفاده می كند و روی چیزی كه حقیقت نیست مارك حقیقت می زند. یخالف فیها كتاب اللّه.

كتاب خدا در آن احكام مورد مخالفت قرار می گیرد.

و یتولّی علیها رجال رجالا علی غیر دین اللّه.

آنگاه افرادی با هم متّحد و متّفق می شوند و حزب و جمعیّتی تشكیل می دهند ولی به غیر دین خدا، بر اساس همان بدعت [۲۵]؛ و به عنوان دفاع از این بدعت آن را به صورت دین بین مردم تبلیغ می كنند.

بعد حضرت فلسفه ی مطلب را ذكر می كند و چه عالی می فرماید:

فلو انّ الباطل خلص من مزاج الحقّ لم یخف علی المرتادین.

پس اگر باطل از امتزاج و آمیختگی با حق جدا باشد و با حق مخلوط نباشد، مردم حق جو منحرف نمی شوند (چون اغلب مردم، «مرتاد»[۲۶] یا حق گرا هستند، ولی می آیند حق را با باطل مخلوط و ممزوج می كنند و امر بر مردم مشتبه می شود؛ یعنی مردم حق را با باطل اشتباه می گیرند و باطل را با مارك حق می خرند. اگر باطل از حق جدا شود و با آن در نیامیزد بر مرتادان و طالبان حق مخفی نمی ماند، و اكثریّت مردم طالب حق هستند نه طالب باطل) .

و لو انّ الحقّ خلص من لبس الباطل انقطعت عنه السن المعاندین.

و اگر حق از پوشش باطل جدا شد و آزاد گردید، زبان بد خواهان از آن قطع می گردد (چون اگر حقّ و باطل مخلوط شوند عدّه ای آن را حقّ محض می بینند، بعد به آثارش نگاه می كنند می بینند آثار بد دارد؛ معاندها زبانشان دراز می شود كه این دین و مذهب شما هم خراب از آب در آمد؛ دیگر نمی دانند كه این خرابیها و آثار سوء مال باطل است نه مال حق. حق هرگز طوری رفتار نمی كند كه زبان معاندین بر او دراز شود) .

سرگذشت معاویه بیانگر این حقیقت است. چه شد كه معاویه توانست پست خلافت را اشغال كند؟ با نیروی حق، با نیروی مردم مرتاد، حقّ طلب، حنیف و حقیقت جو كه تازه با اسلام آشنا شده بودند و دلشان برای اسلام می طپید. وقتی عثمان بر اثر انحرافهایش در خطر كشته شدن بود، معاویه هیچ كمكی برای او نفرستاد، برای اینكه او با عثمان كار نداشت، او دنبال ریاست خودش بود. فكرهایش را كرد، دید اگر عثمان كشته بشود مرده ی عثمان بیشتر به نفع اوست تا زنده ی او؛ لذا جاسوسهایش را فرستاد تا لباس خون آلودی، انگشت بریده ای از عثمان برای او ببرند. وقتی اینها را آوردند فوراً پیراهن عثمان را بر سر دروازه ی شام یا مسجد جامع دمشق آویزان كرد و رفت بالای منبر شروع كرد به اشك تمساح ریختن كه ایّها النّاس خلیفه ی مظلوم پیامبر را كشتند، این هم پیراهن خون آلود او. صدای غریو گریه ی مردم بلند شد. معاویه روزها از این مردم اشك گرفت و از مظلومیّت خلیفه ی پیامبر سخن گفت و این آیه را می خواند:

وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً فَلا یُسْرِفْ فِی اَلْقَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً. [۲۷] و كسی كه مظلوم كشته شود ما برای ولیّ او حق قصاص قرار دادیم، امّا نباید در كشتار زیاده روی كند و همانا او پیروز است.

حال ای مردم! شما می گویید ما در مقابل این جنایت بزرگ كه بر اسلام وارد شد، سكوت كنیم؟ مردم هم گفتند نه، نه، ما با جان و دل حاضریم جهاد كنیم. آنگاه مردم را جمع كرد و به جنگ با علی (علیه السّلام) آمد. پس معاویه از خودش نیرویی نداشت، از نیروی پیغمبر استفاده كرد، از نیروی قرآن استفاده كرد. بعد معاویه، زیاد بن أبیه، یك جلاّد خونریز را برای مردم می فرستد. آن وقت مردم چه می گویند؟ می گویند این هم اسلام، این هم دین، ببین حاكم اسلامی چه می كند. آنگاه زبان معاندین دراز می شود.

سپس امام (علیه السّلام) می فرماید:

و لكن یؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فیمزجان! و لیكن از حق قسمتی و از باطل قسمتی گرفته می شود و مخلوط می شوند.

یعنی یك مشت از حق و یك مشت از باطل را با یكدیگر مخلوط می كنند و به خورد مردم می دهند، مانند كسی كه در گندم مقداری ارزن قاطی می كند و به نام گندم به مردم می فروشد! مردم وقتی شب آن را خوردند فردا اثرش را می بینند و می فهمند آنچه دیشب خورده اند نان گندم نبوده است.

فهنالك یستولی الشّیطان علی اولیائه و ینجو الَّذین سبقت لهم من اللّه الحسنی.

در اینجاست كه شیطان بر دوستان خودش مسلّط می شود.

یعنی ابزار شیطان هم حقّ است، حقّ مخلوط شده با باطل، حقّی كه لباس باطل پوشیده است. این همان معنایی است كه از آیه استفاده می شود كه باطل از حق تغذیه می كند، خودش نیرو ندارد، از آن نیرو می گیرد. آب اگر وجود نداشت كف دو قدم هم نمی توانست برود. اینكه می بینید باطل حركتی دارد از اینجاست كه بر دوش حق سوار می شود. ببینید قرآن چگونه باطل را پوچ و بی ارزش نشان می دهد!

غلبه ی ظاهری باطل و پیروزی نهایی حق

باطل از دید سطحی و حسّی نه دید تحلیلی و تعقّلی، حركت و جولان دارد. مثلاً یك بچّه را در نظر بگیرید كه در عمرش سیل ندیده و نمی داند سیل چیست و از كجا پیدا می شود و چگونه می آید. این بچّه وقتی سیل را می بیند، دریای كف را می بیند كه در حركت است. اصلاً او خیال نمی كند كه جز كف هم چیزی وجود دارد! یعنی غلبه ی ظاهری گسترده و فراگیرنده از باطل است، امّا در نهایت به مغلوبیّت آن می انجامد.

قرآن می گوید دیدتان را وسیع كنید، در شناخت جامعه این قدر به ظاهر حكم نكنید. اگر تاریخ صد سال پیش را خواستید بررسی كنید نروید سراغ ناصر الدین شاه با آن عشقبازیها و عیّاشیها و ظلمها و بگویید یك قرن قبل اوضاع آن طور بوده است.

این را شما سمبل شناخت همه ی مردم نگیرید، ناصر الدین شاه را شما آیینه ی تمام نمای مردم ندانید.

اگر این طور باشد، فتوای میرزای شیرازی در تحریم تنباكو و آثار عظیم آن را چگونه توجیه می كنید؟ وقتی كه ناصر الدین شاه و آن صدر اعظمش از غفلت و بی خبری مردم استفاده می كنند و امتیازاتی به خارجیان می دهند، یك عدّه روحانیّون آگاه در پایتخت و شهرهای دیگر متوجّه می شوند و داد و فریاد راه می اندازند و مردم را متوجّه می كنند تا از سامرا فتوای معروف میرزای شیرازی یك مرتبه به ایران می رسد و همچون بمبی منفجر می شود و مردم بر علیه ناصر الدین شاه و دادن امتیاز تنباكو به شركتهای خارجی قیام می كنند. این نشان می دهد كه در عمق باطل، ایمانی حكمفرما بوده است، یك حقیقتی حكمفرما بوده است. زنهای آن زمان كه با پوشیه بودند و به زحمت بیرون می آمدند، مثل جنگهای صدر اسلام آمدند و مردها را تشویق كردند كه بجنگید وگرنه حق ندارید به خانه بیایید و ما شما را در بستر نمی پذیریم. این حكایت می كند كه ناصر الدین شاه سمبل زمان خویش نیست. درست است كه مردم ناآگاه بودند، ولی ناآگاه بودن غیر از شریر بودن است؛ مردم را ناآگاه نگه می داشتند نه آنكه انسانها همه شریر و فاسد بودند. حالا برویم صد سال جلوتر. نادر شاه را می بینیم كه از كلّه ها مناره می ساخت. آیا می شود نادر شاه را معیار آن زمان قرار داد؟ از نظر قرآن، نه. این گونه شخصیّتها كه در تاریخ نمود دارند، كفهای روی آب هستند، آنها را معیار قضاوت قرار ندهید. اگر همه ی مردم شرارت نادر شاه را داشتند اصلاً آن جامعه متلاشی می شد.

قرآن می گوید اگر همه ی مردم این قدر شریر و فاسد و ظالم و دروغگو بودند آن جامعه را هلاك می كردیم، چنین جامعه ای محال است وجود داشته باشد، اصلاً قابل دوام نیست و فوراً هلاك می شود. اینكه قرآن هلاك اقوام گذشته را بیان می كند برای چیست؟ می گوید: قبل از شما اقوامی بودند كه وقتی اكثریّت مردم آن اقوام بد شدند، ریشه ی آنها را كندیم. پس اگر جامعه دوام دارد بدانید كه اكثریّت مردم فاسد نیستند، بلكه اقلیتی فاسدند كه آنها هم كفهای روی آب اند. باطل به صورت موقّت، به صورت یك جولان و به صورت یك نمود است و زود هم از بین می رود. احادیثی داریم كه حكم ضرب المثل را پیدا كرده، می گوید:

  • «للحقّ دولة و للباطل جولة» حق دولت باقی دارد، اما باطل را جولانی است و یك نمود است و زود تمام می شود.
  • «للباطل جولة ثمّ یضمحلّ. » باطل را جولانی است و بعد مضمحل و نابود می شود (ولی حق، جریان و ادامه و بقا دارد) .

ضمناً در اینجا معلوم شد كه باطل از حق پیدا می شود همین طور كه كف از آب پیدا می شود و همان طور كه سایه از شخص پدید می آید. معلوم است كه اگر حقّی نبود باطلی هم نبود؛ چرا كه باطل می خواهد با نام حق و در سایه ی حق و در پرتو حق زندگی كند. حق مانند آبی است كه وقتی مسیر خودش را طی می كند، در بستر خویش با یك آلودگیهایی روبرو می شود و زباله هایی را هم با خود می برد؛ بعد این زباله ها را به این طرف و آن طرف می زند و در نتیجه كفهای كثیفی به وجود می آید. این، لازمه ی طبیعی حركت و جریان آب است.


پانویس

  1. سوره قصص آیه 88
  2. سوره الرحمن آیه 27
  3. سوره توبه آیه 33
  4. سوره بقره آیه 6 و 7
  5. سوره بقره آیه 8 و 9
  6. سوره بقره آیه 14
  7. سوره بقره آیه 15
  8. سوره بقره آیه 17
  9. نكر: شیطنت
  10. سوره بقره آیه 18
  11. سوره بقره آیه 19
  12. جامع الاخبار، ص 139
  13. سوره صافّات،آیات 171- 173
  14. سوره آل عمران آیه 21
  15. نهج البلاغه، خطبه ی 150
  16. سوره نور آیه 55
  17. سوره آل عمران آیه 139
  18. این حدیث در جامع الصغیر(ج /1ص 1) و منیة المرید (ص 27) به این صورت آمده است: «انّما الاعمال بالنیّات لكلّ امرئ ما نوی فمن كانت هجرته الی اللّه و رسوله فهجرته الی اللّه و رسوله و من كانت هجرته الی دنیا یصیبها أو امرأة ینكحها فهجرته الی ما هاجر الیه
  19. سوره انبیاء آیه 18
  20. سوره انبیاء آیه 18
  21. «زبد» یعنی كف. «رابی» یعنی مرتفع، بالا آمده. «زبداً رابیاً» یعنی كفی كه روی آب را فرا گرفته است
  22. بحار الانوار، ج /44ص 298
  23. ارشاد شیخ مفید (چاپ علمیّه اسلامیه)ج /2ص 92. بحار الانوار، ج /45ص 391
  24. مقتل الحسین مقرّم/ص 6، به نقل از ابی بكر ابن العربی الاندلسی در عواصم/ص 232
  25. در اینجا بدعت، بدعت در دین است نه مطلق نوآوری. بدعت در دین یعنی چیزی را كه جزء سنّت نیست جزء سنّت وانمود كردن؛ چیزهایی را كه جزء دین نیست جزء دین و سنّت قلمداد كردن. این بدعت و نوآوری در دین حرام و محكوم است، مثل عمل ابو هریره كه وقتی حاكم مكّه بود، مرد بیچاره ای پیاز از عكّه آورده بود كه در مكّه بفروشد امّا كسی از او نخریده بود و نزدیك بود خراب شود، دست به دامان ابو هریره شد كه چه كار كنم، ورشكست می شوم. ابو هریره روز جمعه بالای منبر رفت و گفت: «سمعت من حبیبی رسول اللّه من اكل بصل عكّة بمكّة وجبت له الجنّة. هر كس پیاز عكّه را در مكّه بخورد بهشت بر او واجب می شود! » مردم هم مثل مور و ملخ ریختند و تمام پیازهایش را خریدند. كسی حقّ این طور نوآوری را ندارد.
  26. مرتاد به همان معنی حنیف است كه در قرآن آمده است.
  27. سوره اسراء آیه 33

منابع

نبرد حق و باطل،استاد مطهری، در دسترس درشهید مطهری، بازیابی: 4آذر 1392