تکلیف

از دانشنامه‌ی اسلامی
پرش به: ناوبری، جستجو

تکلیف در لغت به معنای امر به انجام دادن کاری است که انجام دادنش برای کسی که به او امر شده مشقت دارد [۱] و در اصطلاح، اوامر و نواهی خداوند به بندگانش است در جهت انجام دادن یا ندادن بعضی افعال. از همین معنای اصطلاحی است که تعبیر «دارِتکلیف» یعنی دنیا که آدمی در آن موظف به انجام دادن تکالیفش است و نیز اصطلاح «سن تکلیف» به معنای سن رسیدن به بلوغ و انجام دادن وظایف شرعی[۲] به وجود آمده است. مخاطبِ تکلیف، مکلَّف نامیده می شود. اصطلاح تکلیف در ایام اخیر در کنار حق و در تقابل با آن بکار می رود، این تقابل در نتیجه تفکر مدرن حاصل شده و چنین تقابلی در آثار متقدمان مشهود نیست.

در علوم اسلامی به تکلیف از دو منظر توجه شده است:

  • نخست از منظر فقهی و به تبع آن اصولی که در آن به ماهیت تکلیف و شرایط آن با توجه به وجه عملی موضوع توجه می شود.
  • دوم از منظر کلامی که در آن به موضوعات مذکور به صورت نظری و انتزاعی تر توجه می گردد و در آن از موضوعاتی چون غرض از تکلیف و راه شناخت تکلیف و اولین تکلیف آدمی نیز بحث می شود.

علاوه بر این دو حوزه، گاه بعضی فلاسفه مسلمان در مباحث مربوط به الاهیات و نیز بعضی عارفان از جهت رابطه تکلیف با معرفت، به مسئلة تکلیف توجه کرده و درباره آن نظر داده اند.

تکلیف در قرآن و حدیث[ویرایش]

واژه تکلیف در قرآن بکار نرفته اما از مشتقات این مصدر هفت بار در قرآن استفاده شده[۳] که شش بار آن (یعنی بجز سوره نساء: 84) ناظر به معنایی واحد است.[۴] این معنای واحد که در عبارات متعددی بیان شده، از قبیل «...لاتُکَلَّفُ نَفْسٌ اِلاّ وُسْعَها...»، «لا'یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً اِلاّ وُسْعَها...»، «لانُکَلِّفُ نَفْساً اِلاّ وُسْعَها...» و «...لایُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً اِلاّ مااتها...» ناظر به این امر است که خداوند آدمی را به انجام دادن آنچه در توانش نیست، مکلف نمی سازد.

هر چند معنای ظاهری این آیات روشن است، اساساً در این که تکلیف چیست، چرا باید باشد و به ویژه این که آیا خداوند می تواند بیش از وُسع و طاقت آدمی به او تکلیف کند یا نه، میان متکلمان و مفسران اختلاف نظر وجود داشته و به اظهار آرای مختلف در این زمینه انجامیده است. مثلاً مفسران معتزلی یا شیعه با استناد به این آیات «تکلیف ما لایطاق» (این که خدا بیش از توان آدمی به او تکلیف کند) را نفی کرده اند.[۵]

از سوی دیگر، مفسر اشعری مسلکی مثل فخررازی ضمن تفسیر آیه 286 سوره بقره و با ذکر آیات دیگری که معتزله در نفی تکلیف مالایطاق به آنها استناد می کرده اند، از قبیل «...وَما جَعَلَ عَلَیْکُم فی الدّینِ مِنْ حَرَجٍ...» (سوره حج: 78)، «یُریدُ اللّهُ اَنْ یُخَفِّفَ عَنْکُم...» (سوره نساء: 28)، «...یُریدُاللّهُ بِکُمُ الْیُسْر وَلا'یُریدُ بِکُمُ الْعُسْرَ...»، با مطرح کردن بحثی کلامی در باب کفر و ایمان و قدرت و اراده خدا به این نظر می رسد که وجوه عقلیِ قطعیِ یقینی ای وجود دارد که تکلیف مالایطاق را مجاز می دارد.

وی سپس نتیجه می گیرد که در چنین شرایطی باید آیه را به صورتی تأویل کرد که مغایر با این نظر عقلی و کلامی نباشد.[۶] البته همه اشاعره به این صورت به تفسیر به رأی روی نمی آورده اند و غالباً می کوشیده اند برای نظر خود شواهدی در قرآن بجویند، چنانکه گاه از آیاتی مانند: «...و یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ فَلاَ یَسْتَطِیعُون» (سوره قلم: 42) برای اثبات جواز تکلیف مالایطاق بهره می برده اند.[۷]

در روایات و احادیث نیز به صراحت یا به طور ضمنی، نکات مختلفی درباره تکلیف آمده است. از جمله گفته شده است که تکلیف امر دشواری نیست حال آنکه ثواب بسیار به آن تعلق می گیرد. همچنین گفته شده است که سه گروه تکلیف ندارند و بازخواست نمی شوند: دیوانه تا وقتی که عاقل شود، فردی که در خواب است تا وقتی که بیدار شود و کودک تا وقتی که بالغ شود.[۸] علاوه بر اینها به این نکته نیز اشاره شده است که خداوند فوق طاقت بشر به او تکلیف نمی کند.[۹]

در فقه تکلیف را خواست شارع برای انجام دادن یا انجام ندادن امری دانسته اند که برآوردن آن خواست، مستلزم سختی و مشقتی است. این خواست شارع به صورت حکم بیان می شود و خطابی است که متعلق آن افعال مکلَّفین است.[۱۰]

تکلیف در فقه[ویرایش]

در میان فقها درباره تکلیف مباحث مختلفی مطرح شده است، از جمله به این مسائل پرداخته شده که مخاطب تکلیف کیست. رابطه تکلیف و ثواب چگونه است و آیا به تکلیفی که بدون نیت انجام شده باشد ثوابی تعلق می گیرد، تکلیف چه موقع قطعی می شود و آیا در قطعی شدن تکلیف، وجود علم مکلَّف به تکلیف شرط است یا صرفاً امکان علم داشتن او[۱۱]

در اصطلاح شناسی فقه، اصطلاح تکلیف با اصطلاح اهلیت پیوند دارد. فقها مخاطب تکلیف را کسی دانسته اند که اهلیت داشته باشد؛ یعنی خطاب به او بوده و او برای انجام دادن آن امر صلاحیت داشته باشد. اصولیان شرایط این اهلیت را بلوغ و عقل دانسته و انسان عاقل بالغ را مکلف قلمداد کرده اند. اصطلاح اهلیت نیز با اصطلاح ذمه پیوند دارد. اهل فقه با تقسیم اهلیت به دو گونه اهلیت وجوب و اهلیت ادا، ذمه را وصفی دانسته اند که شخص با آن اهلیت وجوب می یابد و به اصطلاح اهلیت وجوب با فرض وجود ذمّه تثبیت می شود.[۱۲]

بحث های تکلیف را فقها غالباً در باب «حِجر» و اصولیان معمولاً در بحث حکم و حاکم و محکومٌعلیه و محکومٌبه و جاهای دیگری که با تکلیف پیوند دارد، آورده اند. چرا که تکلیف نسبت مستقیم با حکم و به تبع آن با حاکم و محکومٌ علیه و محکومٌبه دارد.[۱۳]

فقها و اصولیان و متکلمان درباره نسبت تکلیف ـ محکومٌبه به بحث پرداخته و احکام تکلیفیه یا احکام شرعیه را دو یا پنج قسم دانسته اند. بعضی بر این اساس که در تکلیف الزام هست صرفاً واجب و حرام را حکم تکلیفی دانسته اند.[۱۴] و گروهی دیگر بر این اساس که تکلیف التزام به احکام اللّه است و احکام الاهی نیز پنج قسم (واجب، مستحب، مباح، مکروه، حرام) است، احکام تکلیفی را پنج قسم دانسته اند.[۱۵]

تکلیف در کلام[ویرایش]

در کتابهای کلامی بحث تکلیف در مواضع گوناگون مطرح شده و متناسب با ارتباطی که این مفهوم با مفاهیم دیگر نظیر مکلِّف، عدل، لطف، حسن و قبح، استطاعت، عوض، تفضل، ثواب و عقاب و مانند اینها پیدا می کرده در مباحث توحید و عدل و نبوت و غیره بحث می شده است.

متکلمان تکلیف را الزام یا طلب امری که انجام دادن آن مستلزم سختی و مشقت است، دانسته اند[۱۶] و درباره شرایط آن بحث کرده اند که خود سه قسم است: شرایط مکلَّف و این که چه کسی مخاطب تکلیف است، شرایط مکلِّف و نیز شرایط خود تکلیف از حیث خطاب و امر و نهی و خبر بودن و مانند اینها. مثلاً گفته شده است که تکلیف، کلام و خطاب است و هر کلامی مصدری دارد که مکلِّف است و مخاطبی دارد که مکلَّف است.

شرط مکلِّف این است که متکلم باشد و شرط مکلَّف این است که کلام را فهم کند[۱۷] این شرط برای مکلَّف سبب شده است که غالباً صرفاً انسان زنده عاقل بالغ را مخاطب تکلیف بدانند و کودکان و دیوانگان و حیوانات و جمادات را مخاطب تکلیف ندانند.[۱۸] گاه حتی گفته شده است که قائلان به تکلیف برای حیوانات، قائل به نظریة تناسخ اند.[۱۹] در مواردی نیز از این که جمادات نیز مخاطب تکلیف باشند سخن به میان آمده است.[۲۰] و مثلاً ملائکه را اغلب امامیه و معتزله و مرجئه و گروهی از اهل حدیث مکلف دانسته اند، اما گروهی از امامیه و اهل حدیث آنها را مکلف نمی دانند.[۲۱]

همچنین به پیروی از اصولیان درباره کلام یا خطابی که تکلیف به واسطه آن بیان می شود بحث شده است و بعضی آن را به سه صورت امر و نهی و خبر دانسته و گروهی دیگر آن را صرفاً در دو دستة امر و نهی تقسیم بندی کرده و گروه دیگری نیز با تحویل نهی به امر، آن را فقط به صورت امر دانسته اند.[۲۲] همچنین گفته شده است که تکلیف امر خداست و اطاعت از پیامبر و اتباع او و همچنین والدین هم به جهت اطاعت از امر خداست.[۲۳]

به رغم این که بسیاری از متکلمان، به ویژه معتزله و شیعه همة تکالیف را لطف الاهی برای رشد آدمی دانسته اند.[۲۴] در اغلب تعاریف و توضیحاتی که در مورد تکلیف بیان شده، با توجه به ریشه کلمه (ک ل ف) این موضوع که تکلیف متضمن مشقتی است، لحاظ شده و حتی گاه بر این مبنا استدلال شده است که انبیا از ملائکه افضل اند چون تکلیف دشوارتری دارند[۲۵] ولی بعضی اساساً در این امر تردید کرده اند و مؤمنی را که به انجام دادن تکلیف می پردازد در سختی و مشقت ندانسته اند.[۲۶]

یکی از مباحث کلامی مهم ناظر به مسئلة تکلیف، غرض از تکلیف است. متکلمان به این مسئله رویکردهای مختلفی داشته اند که این رویکردها با دیگر آرای کلامی آنها پیوند داشته است. اشاعره بر این اساس که ارادة خداوند را حدی نیست و آدمی نمی تواند برای افعال الاهی به دنبال غرض و علت بگردد، این پرسش را پرسش اصیلی نمی دانستند و تکلیف را از آن جهت که از جانب خداست مقبول و آدمی را ملزم به عمل به آن می دانستند.[۲۷] در صورتی که معتزله با تعابیر مختلف کوشیده بودند بر این اساس که خداوند خیر آدمی را می خواهد، تکلیف را لطف خداوند برای کمک به رشد آدمیان یا مشقتی برای بردن ثواب بیشتر معرفی کنند و آن را بر مبنای مصلحت آدمی توضیح دهند. البته در میان معتزله در این که آیا خداوند باید برای آدمیان تکالیفشان را مشخص می کرده یا نه، اختلاف نظر بوده است. غالب معتزله قائل به نظریة اصلح بودند، یعنی بر آن بودند که خدا آنچه را که از هر جهت به مصلحت ماست به ما تکلیف می کند، اما به نظر گروهی دیگر از جمله بشر بن معتمر و ابوعلی جُبّایی و پیروانش، خدا ملزم به چنین کاری نبوده و نیست و اگر چنین کرده، این تفضل او به ماست.[۲۸]

متکلمان شیعه نیز با تفاوتهای ظریفی چنین تبیینی از مسئله داشته اند.[۲۹]

عالمان مسلمان بر این اساس که انسان عاقلِ بالغ مخاطب تکلیف است با این مسئله مواجه شده اند که آیا کافر نیز مکلف است یا نه. بعضی صرفاً کفر کافر را مشکل او دانسته و تکالیف شرعی را مستقلاً بر عهده او ندانسته اند و در حقیقت تکلیف شرعی را فرع بر ایمان دانسته اند. بعضی نیز کافر را در عین کافر بودن مکلف به انجام دادن تکالیف شرعی دانسته و گفته اند که کافر هم به جهت کفر و هم به جهت انجام ندادن تکلیف، بازخواست می شود.[۳۰] این بحث به تألیف آثار مستقلی با عنوان «تکلیف الکفار بالفروع» انجامیده است.[۳۱]

این بحث با پرسش اساسی تری پیوند دارد که به بحث های ظریفی در کلام انجامیده است؛ یعنی این پرسش که اولین تکلیف آدمی چیست؟ گروهی اولین تکلیف آدمی را شناخت خدا یا ایمان به خدا و گروهی استدلال برای معرفت به خدا دانسته اند.[۳۲] بر همین اساس بعضی تکالیف شرعی را متأخر از معرفت خدا و توحید و عدل دانسته و گروهی آنها را به موازات هم مطرح کرده اند. این بحث خود با بحث مهمتر و اساسی تری پیوند داشته است؛ یعنی این پرسش که راه شناخت تکلیف و دلیل انجام دادن آن چیست؟ بسته به پاسخی که به این پرسش داده می شده، پاسخ به پرسش کفر و تکلیف نیز مشخص می شده است. متکلمان معتزلی از جمله قاضی عبدالجباربن احمد،[۳۳] تکالیف را به دو دستة تکالیف سمعی یا شرعی و تکالیف استدلالی یا عقلی تقسیم می کرده اند. تکالیف سمعی یا شرعی بر مبنای شرع مشخص می شوند و لازم الاجرا بودنشان از جهت شرع است اما تکالیف عقلی تکالیفی اند که انسان به مدد عقل خود و تفکر استدلالی آنها را درمی یابد. شق اخیر با نظریة معتزله در باب حسن و قبح ذاتی پیوند ناگسستنی دارد.

اشعری و پیروان او که قائل به حسن و قبح عقلی نبوده اند، قائل به تکلیف عقلی هم نبوده اند و همه تکالیف را سمعی می دانسته اند [۳۴] متکلمان شیعه و نیز در بین اهل سنّت، ماتُریدی و پیروان او [۳۵] با تقسیم بندی تکالیف به عقلی و سمعی کم و بیش موافق بوده اند، اما متکلمان شیعه همسخن با معتزلة بغداد، متذکر این موضوع نیز می شده اند که عقل به تنهایی کفایت نمی کند و تکلیف متأخر از شرع است و عقل به سمع نیاز دارد.[۳۶]

بحث تکلیف به کافر با تبیینی که اشاعره از مسئله داشته اند،[۳۷] به بحث محوری و اساسی تکلیف مالایطاق ــ که به آن اشاره شد ــ می انجامیده و با آن پیوند داشته است. تکلیف مالایطاق هم شامل تکالیفی است که فرد از انجام دادن آنها عاجز است و عادتاً ناممکن اند و هم تکالیفی که منطقاً و عقلاً ناممکن و غیرقابل انجام دادن اند. معتزله و شیعه بر مبنای تصوری که از تکلیف و غرض از آن و مصلحت آدمی داشته اند و نیز با توجه به نظری که درباره عدل خدا داشته و همچنین با توجه به نظریه حسن و قبح ذاتی که به آن قائل بوده اند، تکلیف مالایطاق را از جانب خدا محال می دانسته و تکلیف به کافر را از مصادیق تکلیف مالایطاق نمی دانسته اند.[۳۸] شیعیان نیز چنانکه در ابتدای مقاله و در بحث تفسیری ذکر شد، همین نظر را داشته اند.[۳۹] ماتریدی نیز در این زمینه با معتزله و شیعه هم عقیده بوده است.[۴۰]

اما اشاعره، برای محدود نشدن ارادة الاهی، این امر را جایز می دانسته اند؛ خدا هر چه بخواهد می کند و هر حکمی بخواهد می دهد و هر چه کند عین عدل است و افعال او را با معیاری جز خود او نمی توان سنجید. همچنین اشاعره بر مبنای نظریة کسب قائل بوده اند که انسان در هر لحظه قدرت و استطاعت انجام دادن یک کار را دارد و عکس آن کار را نمی تواند انجام دهد. نتیجه این تصور این است که اگر کافری در لحظه ای خاص کاری انجام دهد، مثلاً کفر ورزد. در آن لحظه امکان انجام دادن عکس این کار را ندارد. از سوی دیگر می دانیم که خدا به کافر امر می کند ایمان بیاورد که با توجه به مطالب مذکور این تکلیف کردن به کافر است برای انجام دادن امری ناممکن. هرچند خود اشعری [۴۱] توضیح می دهد که این که شخص کافر است و در این لحظه امکان ایمان آوردن ندارد، نتیجه انتخاب آگاهانة کفر است، پس مسئله در اینجا تکلیف به تارک است و با تکلیف به عاجز متفاوت است.

نکته دیگری که اشعری و پیروانش در توجیه تکلیف مالایطاق به آن استناد می جویند، مسئلة علم سابق الاهی است ؛ مثلاً اگر خداوند می داند که ابولهب ایمان نخواهد آورد و به او تکلیف کند که ایمان بیاورد، این کار تکلیف مالایطاق است. این در حالی است که معتزله این فرد را نیز قادر به ایمان آوردن و مأمور به آن می دانند.[۴۲] به نظر اشاعره، تکلیف مالایطاق قبیح نیست بلکه به بیان آنها درباره فعل خدا اساساً نمی توان از حسن و قبح سخن گفت.[۴۳]، حال آنکه به نظر معتزله و شیعه این امر قبیح است و با عدل خدا نیز منافات دارد. آرای اشعری را در این زمینه مطابق آرای نجار دانسته اند.[۴۴] اشاعره بر مبنای آرای پیشگفته بر این باور بوده اند که بر خدا نیست که پس از تکلیف حتماً ثوابی بدهد بلکه اگر بخواهد ثواب می دهد و اگر نخواهد نمی دهد، چرا که تکلیف تصرف در عبد و مملوک است.[۴۵]

پانویس[ویرایش]

  1. ابن منظور؛ مرتضی زَبیدی، ذیل «کلف».
  2. رجوع کنید به معین، ذیل واژه.
  3. رجوع کنید به سوره بقره: 233، 286؛ سوره نساء: 84؛ سوره انعام: 152؛ سوره اعراف: 42؛ سوره مؤمنون: 62؛ سوره طلاق: 7.
  4. قس د.اسلام، چاپ اول، ذیل واژه.
  5. برای نمونه رجوع کنید به طوسی، تبیان؛ زَمَخْشَری؛ طَبْرِسی، ذیل سوره بقره: 286.
  6. رجوع کنید به فخررازی، 1421، ذیل سوره بقره: 286.
  7. رجوع کنید به اشعری، 1955، ص113ـ114؛ درباره تکلیف مالایطاق رجوع کنید به ادامة مقاله.
  8. رجوع کنید به حدیث رفع.
  9. رجوع کنید به محمدی ری شهری، ج8، ص425ـ426.
  10. رجوع کنید به الموسوعة الفقهیة، ذیل «تکلیف».
  11. برای نمونه رجوع کنید به امام الحرمین، 1399، ص35ـ36؛ شاطِبی، ج2، 315ـ317؛ شهیدثانی، ص66ـ78.
  12. الموسوعة الفقهیة، ذیل «اهلیت» و «تکلیف»؛ نیز رجوع کنید به شهید ثانی، همانجا.
  13. الموسوعة الفقهیة، همانجا.
  14. تَهانَوی، ذیل واژه؛ نیز رجوع کنید به بغدادی، اصول الدین، ص207.
  15. رجوع کنید به غزالی، 1322ـ1324، ج1، ص54ـ120؛ فخررازی، 1412، ج1، ص94ـ105؛ نیز رجوع کنید به احکام خمسه.
  16. رجوع کنید به قاضی عبدالجباربن احمد، 1385، ج11، ص293ـ301؛ بغدادی، اصول الدین، ص207؛ طوسی، تمهیدالاصول، ص157؛ نیز رجوع کنید به نیسابوری مقری، ص106.
  17. رجوع کنید به غزالی، 1409، ص112؛ طوسی، تمهیدالاصول ، ص158.
  18. رجوع کنید به بغدادی، الفرق بین الفرق، ص347؛ همو، اصول الدین، ص207؛ علم الهدی، 1405ـ1410، ج1، ص43؛ همو، 1415، ص132، 355.
  19. رجوع کنید به علم الهدی، 1405ـ1410، ج1، ص425.
  20. رجوع کنید به د.اسلام، چاپ اول، همانجا.
  21. مفید، ص23ـ24.
  22. بغدادی، اصول الدین، ص208؛ علامه حلّی، ص319.
  23. بغدادی، اصول الدین، ص207.
  24. برای نمونه رجوع کنید به شهرستانی، ج1، ص81.
  25. رجوع کنید به علم الهدی، 1405ـ1410، ج1، ص110.
  26. برای نمونه رجوع کنید به ابن طاووس، ص5ـ16؛ نیز رجوع کنید به طارمی، ص45ـ47.
  27. رجوع کنید به اشعری، 1955، ص99ـ115؛ باقلانی، ص50ـ52؛ ابن فُورَک، ص129ـ148؛ فخررازی، 1404، ص296ـ298.
  28. رجوع کنید به قاضی عبدالجباربن احمد، 1385، ج14، ص115ـ180؛ همو، 1408، ص509ـ525؛ همو، 1981، ج2، ص169ـ360؛ منصورباللّه، ص113.
  29. رجوع کنید به مفید، ص7ـ8؛ نیز رجوع کنید به مکدرموت ، ص98؛ همچنین برای اختلاف نظرهای شیخ مفید در مقام متکلمی شیعی با عبدالجبار در مقام یکی از معتزله بصره رجوع کنید به مکدرموت، ص104ـ112؛ علم الهدی، 1405ـ1410، ج1، ص78؛ طوسی، تمهید الاصول، ص159ـ160؛ ابن میثم، ص114ـ117؛ علامه حلّی، همانجا.
  30. رجوع کنید به قاضی عبدالجباربن احمد، 1385، ج11، ص254ـ292؛ فخررازی، 1412، ج2، ص237ـ246.
  31. برای نمونه از تألیفات شیعیان در این باره رجوع کنید به آقا بزرگ طهرانی، ج4، ص407.
  32. مثلاً عبدالجبار نخستین تکلیف آدمی را استدلال برای شناخت خدا می داند ولی شیخ مفید شناخت خداوند را نخستین تکلیف می داند، رجوع کنید به مکدرموت، ص80.
  33. رجوع کنید به 1385، ج14، ص149ـ180؛ همو، 1981؛ همو، 1408، همانجاها.
  34. رجوع کنید به اشعری، 1955، همانجا؛ ابن فورک، ص32، 180ـ181، 285ـ286؛ عضدالدین ایجی، ص323ـ332؛ تفتازانی، ج4، ص282ـ305.
  35. رجوع کنید به ماتریدی، ص263ـ286.
  36. رجوع کنید به علم الهدی، 1415، ص25؛ نیز رجوع کنید به مفید، ص7؛ برای آگاهی بیشتر رجوع کنید به مکدرموت، ص80ـ92.
  37. رجوع کنید به ادامه مقاله.
  38. برای نمونه رجوع کنید به قاضی عبدالجباربن احمد، 1981، ج2، ص56ـ65.
  39. برای نمونه رجوع کنید به طوسی، تمهیدالاصول، ص154ـ183.
  40. رجوع کنید به ماتریدی، همانجا.
  41. 1955، ص99ـ122.
  42. همو، 1400، ص243، 561.
  43. رجوع کنید به ابن فورک، ص90ـ130، 334ـ335؛ فخررازی، 1412، ج2، ص215ـ236؛ منصورباللّه، ص111؛ امام الحرمین، 1369، ص226ـ228، 257ـ302؛ نیز رجوع کنید به غزالی، 1409، ص102ـ121.
  44. رجوع کنید به د.اسلام، چاپ دوم، ذیل واژه.
  45. غزالی، 1409، ص116ـ118.


منابع[ویرایش]