اِرَم

از دانشنامه‌ی اسلامی
پرش به: ناوبری، جستجو
Icon-encycolopedia.jpg

این صفحه مدخلی از دائرة المعارف قرآن کریم است

(احتمالا تصرف اندکی صورت گرفته است)


نام قوم یا سرزمینى باستانى.

واژه «ارم» فقط یك بار در آیه‌ 7 سوره فجر/89‌، در گزارشى از قوم «عاد» ذكر شده است: «أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعَادٍ × إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ».

ارم در لغت به ‌معناى نشانه‌اى از سنگ و مانند آن است كه در گذشته براى راهنمایى رهگذران در بیابان‌ها نصب مى‌شده است.[۱] جمع این واژه به ‌صورت «آرام» و «اروم» گزارش شده است.[۲]

در فرایند ریشه‌یابى این كلمه، میان واژه‌پژوهان و به پیروى از آنان مفسران، به اتفاق نظرى نمى‌توان دست یافت. بیشتر كسانى‌ كه در صدد كاوش درباره این واژه بوده یا به تفسیر آیه مزبور پرداخته‌اند، ارم را واژه‌اى عربى دانسته و در تكاپوى استدلال‌هاى گوناگون بر مدعاى خویش، از قرائت‌ها و تركیب آیه بهره برده‌اند.[۳]

برخى از پژوهندگان واژه‌هاى غیرعربى در قرآن، در دیدگاهى متفاوت با مشهور لغویان، اختلاف قرائت‌هاى آیه را بر عجمى بودن «اِرم» گواه گرفته و به جستجوى ریشه این واژه در زبان‌هاى دیگر پرداخته[۴] و عده‌اى از آنان با استناد به وجود واژه‌اى شبیه به آن در عهد عتیق،[۵] آن را واژه‌اى عبرى دانسته‌اند كه در زبان عربى به ‌صورت «اِرم» درآمده است.[۶]

به ‌هر حال، همان ‌گونه كه از آیات 6‌ـ‌7 سوره فجر/89 برمى‌آید، خداوند متعالى در تذكرى به پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و همه مخاطبان قرآن، از سرنوشت قومى كه در پى سرپیچى از دستورهاى خداوند و طغیان و سركشى، گرفتار عذاب شده و سرانجامى ناگوار براى آنان رقم خورده است، خبر مى‌دهد: «أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعَادٍ».

مفسران درباره تفسیر این آیه و آیه بعد «إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ» بر یك نظر نیستند. جمهور مفسران، مقصود از «عاد» را همان «عاد أُولى» مى‌دانند كه در آیه «وَأَنَّهُ أَهْلَكَ عَادًا الْأُولَى» (سوره نجم/53، 50) و «وَفِي عَادٍ إِذْ أَرْسَلْنَا عَلَيْهِمُ الرِّيحَ الْعَقِيمَ» ‌(سوره ذاریات/51، 41) از نابودى آنان به ‌وسیله طوفانى سهمگین، خبر داده شده است.[۷]

همچنین مفسران با توجه به دیدگاه‌هاى گوناگون در تركیب ادبى آیه «اِرَمَ ذاتِ العِماد»، تفاسیر مختلفى از آن ارائه كرده‌اند. بیشتر آنان به پیروى از نظر مشهور در تركیب آیه به ‌صورت «بعاد اِرَمَ ذاتِ العِماد» بنابراین‌ كه «ارم» بدل یا عطف بیان از عاد باشد،[۸] آن را نام «قبیله‌اى» مى‌دانند.[۹]

در توجیه این نامگذارى گفته شده: «ارم» نام جد[۱۰] یا مادر عاد[۱۱] یا لقب[۱۲] خود او بوده؛ از این‌رو قبیله‌اش بدین نام شهرت یافته‌اند. در فرض دیگرى «ارم» مضافٌ الیه براى «عاد» یا مضاف محذوفى مانند «اهل» یا «صاحب» گزارش شده است. بنابراین فرض، مقصود از آن نام شهر یا سرزمینى خواهد بود. محمد‌ بن كعب قرظى، آن شهر را «اسكندریّه»[۱۳] و سعید ‌بن مسیب و عكرمه آن را «دمشق» دانسته‌اند.[۱۴]

برخى از گزارش‌ها، ارم را همان شهر افسانه‌اى مى‌دانند كه شداد‌ بن عاد با جمع‌آورى جواهرات، سنگ‌هاى قیمتى و‌... در طول سیصد ‌سال و با مشكلات فراوان بنا كرد؛ ولى هرگز نتوانست از آن بهره‌اى ببرد.[۱۵] همچنین در حكایت افسانه‌اى دیگر گفته شده: این شهر در كنار نهرى بزرگ بوده است كه هر سال ماهى عظیمى در آن عبور مى‌كرد و مردم از آن بهره ‌مى‌بردند و سال‌هاى بعد این جریان تكرار ‌مى‌شد.[۱۶]

در برخى از اشعار عربى كه مجاهد، آن‌ها را نقل كرده، «ارم» به ‌معناى «امت» یا «امت قدیمه» آمده است.[۱۷] ابوعبیده گفته: دو عاد وجود داشته است: عاد نخست كه همان ارم است و آیه‌ 50 سوره نجم/53 درباره‌اش نازل شده و عاد دیگرى كه در برخى از آیات مانند آیه «فَاِن اَعرَضوا فَقُل اَنذَرتُكُم صعِقَةً مِثلَ صعِقَةِ عاد و ثَمود». (سوره فصلت/41،13)، از احوال آنان خبر داده است.[۱۸]

در قرائت شاذّى نیز «ارم» به صیغه فعل ماضى «أَرَّمَ» (به فتح و تشدید راء) یا «أَرَمَّ» (به فتح و تشدید میم)، به ‌معناى «هلكوا» قرائت شده است. ابن ‌ابى ‌حاتم از ضحاك نقل كرده كه «الارم» به ‌معناى «الهلاك» است[۱۹] و با همین مناسبت گفته مى‌شود: «ارم بنو فلان»، یعنى «هلكوا»؛ البته ابن‌حجر این معنا را فقط بنابر قرائت «اَرَّمَ» (به فتح هر دو و تشدید راء) صحیح دانسته است[۲۰] بنابراین قرائت، «ذات العماد» مفعولٌ به و منصوب است. چنانچه «ارم» بدل یا عطف بیان از «عاد» یا مضافٌ‌الیه باشد، به ‌دلیل وجود دو عامل «تأنیث» و «علمیت» غیرمنصرف و مفتوح خواهد بود.[۲۱]

مفسران در تفسیر «ذات العماد» نیز همانند «ارم»، دیدگاه‌هاى گوناگونى را مطرح كرده‌اند كه برخى از آن‌ها بر تفاسیرى كه از «ارم» ارائه شده، مبتنى است. در روایت عطا از ابن ‌عباس و كلبى از قتاده نقل شده كه «ذات العماد» از «عمود» به ‌معناى «ستون» گرفته شده؛ زیرا این قوم به ‌سبب كوچ‌نشینى داراى چادرهایى بوده‌اند كه در فصل بهار به ‌سوى صحراها و مناطق گیاه‌خیز كوچ مى‌كردند و هنگامى كه گیاهان خشك مى‌شدند، به خانه‌هاى خود بازمى‌گشتند.[۲۲]

برخى مفسران با استفاده از معناى لغوى «عماد» و با توجه به این‌كه، عرب مرد قد بلند را «معمد» مى‌نامد،[۲۳] بر این باورند كه این قوم داراى قدهاى بلندى بوده و از نظر طول قامت شهرت یافته‌اند.[۲۴]

در برخى از نقل‌ها، طول قدهاى آن‌ها از 11 تا 60 ذراع گزارش شده است.[۲۵] گروهى از مفسران با استشهاد به آیه بعد «الَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُهَا فِي الْبِلَادِ» (سوره فجر/89‌، 8) و ‌با ارجاع ضمیر «ها» در این آیه به «ذات العماد»، مقصود از آن را صاحبان بناهاى رفیع و مستحكم دانسته‌اند.[۲۶]

بنابراین تفسیر، «تخلق» به صیغه مؤنث و به ‌صورت مجهول قرائت شده و بیان كننده این است كه تا آن هنگام هیچ كس همانند آن ساختمان‌ها را بنا نكرده است. ابن ‌كثیر با بهره‌گیرى از معناى لغوى «ارم» كه به «علامت» و «نشانه» ترجمه شده، ذات العماد را به ‌معناى برج‌ها و اسطوانه‌هایى مى‌داند كه براى راهنمایى رهگذران در اطراف شهرها یا در صحراها نصب مى‌كردند.[۲۷]

با وجود اختلاف نظرهایى كه از مفسران درباره تفسیر «ارم» و «ذات العماد» مطرح شد، با استفاده از قرائت مشهور كه آیه را به ‌صورت «بعاد اِرَمَ ذاتِ العِماد» قرائت كرده‌اند[۲۸] و با كمك از این نظریه ادیبان قرآنى مانند: فرّاء، كسائى، ابن‌انبارى و‌... كه ارم را «بدل» یا «عطف بیان» از عاد گرفته‌اند،[۲۹] این دیدگاه كه ارم نام قبیله یا شهرى باشد كه قوم عاد در آن مى‌زیسته‌اند و ذات العماد صفت بناهاى رفیع آنان بوده است، تقویت مى‌شود؛ افزون بر این ‌كه این تفسیر با آیات دیگرى كه به ‌گونه‌اى از احوال قوم عاد گزارش داده‌اند، سازگارى دارد: «وَفِي عَادٍ إِذْ أَرْسَلْنَا عَلَيْهِمُ الرِّيحَ الْعَقِيمَ». (سوره ذاریات/51، 41)

«كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَعَادٌ وَفِرْعَوْنُ ذُو الْأَوْتَادِ»؛ (سوره ص/38، 12) به ‌ویژه این‌ كه درباره آیه دوم، برخى از مفسران، «ذوالاَوتاد» را به ‌معناى صاحبان بناها و ساختمان‌ها دانسته‌اند[۳۰] و این معنا با «ذات العماد» كه در وصف «ارم» آمده است، سازگارى بیشترى دارد.

ارم در عهدین:

اگر چه در هیچ جاى عهدین، واژه «ارم» به صراحت نیامده است، با این حال برخى از واژه‌پژوهان اذعان داشته‌اند كه این واژه از ریشه‌اى عبرى اشتقاق یافته است.[۳۱] در ‌صورت پذیرش این دیدگاه مى‌توان با جستجوى عهدین به ‌كاربردهاى متفاوت این واژه كه برخى از آن‌ها با معانى و كاربردهاى قرآن سازگارى دارند، دست یافت. در عهدین آرام گاهى به ‌معناى سرزمین، نام قوم یا برخى افراد آمده است.

در عهد عتیق از سه شخص با این نام یاد ‌شده: آرام ‌بن سام‌ بن نوح[۳۲]؛ ارام نوه ناحور[۳۳] (برادر حضرت ابراهیم علیه‌السلام) و ارام یكى از نیاكان عیسى علیه‌السلام.[۳۴]

در گزارشى دیگر، ارام به نام مملكتى نزدیكى شام آمده است كه عبرانیان آن را براى تمام املاكى كه در شمال فلسطین قرار داشته و در جهت شرق از دجله امتداد مى‌یافته و تا دریاى اوسط مى‌رسیده و در جهت شمال تا سلسله كوه‌هاى «تاروس» كشیده مى‌شده است، بكار مى‌بردند.[۳۵]

در این صورت این منطقه، الجزیره را كه عبرانیان آن را «ارام نهریم»[۳۶] یا «پَدن ارام»[۳۷] (یعنى دشت ارم) مى‌گفتند، شامل مى‌شود؛ همچنین در گزارشى دیگر، از شهرهایى مانند: «ارام‌دمشق»،[۳۸] «ارام‌مَعَكه»،[۳۹] «ارام‌جشور»[۴۰] و «ارام‌صُوبه»،[۴۱] نام ‌برده شده است.

گاهى نیز «ارام‌نهریم» و «پَدَّن‌ارام» نامى براى شهرها دانسته شده است؛ مانند گزارش عهد عتیق از سفر غلام ابراهیم علیه‌السلام به «ارام‌نهریم»[۴۲] و ازدواج حضرت اسحاق علیه‌السلام با «رِبِكا» دختر «بتوئیل‌ارامى» در شهر «پَدَّن‌ارام».[۴۳]

بازتاب ارم در ادبیات عربى و فارسى:

بر اثر اسطوره‌اى و افسانه‌اى بودن شهر ارم در میان مسلمانان و با بهره‌گیرى از گزارش‌هاى تاریخى و روایى بسیارى كه در وصف این شهر یا قبیله در منابع اسلامى آمده، استفاده از این نام در آثار ادبى فراوان به چشم مى‌خورد. در اشعار كهن عربى و دیوان‌هاى گوناگون به ‌كاربردهاى متفاوت و گاه متعارضى از این واژه بر مى‌خوریم[۴۴] كه براى نمونه مى‌توان از برخى اشعار شبیب‌ بن یزید‌ بن نعمان‌ بن بشیر[۴۵] و بُحترى[۴۶] یاد ‌كرد؛ همچنین در نظم و نثر فارسى نیز از نام و داستان ارم به وفور استفاده شده است.[۴۷]

به نظر مى‌رسد حالت اسطوره‌اى این نام یا گزارش‌هاى مفصل كه آن شهر یا قبیله را داراى بناهایى رفیع و منطقه‌اى خرم و خوش آب و هوا و داراى سرزمین‌هایى سرسبز و حاصل‌خیز معرفى كرده‌اند، در این استفاده‌ها دخالت داشته است.

پانویس[ویرایش]

  1. مفردات، ص‌ 74؛ البرهان فى غریب القرآن، ص‌ 17؛ مقاییس اللغه، ج‌ 1، ص‌ 85‌.
  2. مفردات، ص‌ 74؛ المجموع المغیث، ج‌ 1، ص‌ 56.
  3. معانى القرآن، فرّاء، ج‌ 3، ص‌ 260.
  4. واژه‌هاى دخیل، ص‌ 110.
  5. كتاب مقدس، پیدایش 10 و 22‌ـ‌23.
  6. التحقیق، ج‌ 1، ص‌ 73.
  7. جامع‌البیان، مج 13، ج 27، ص‌ 101؛ التبیان، ج‌ 10، ص‌ 342؛ مجمع‌البیان، ج‌ 10، ص‌ 737.
  8. البرهان، ج‌ 6، ص‌ 508؛ البیان، ج‌ 2، ص‌ 511؛ الفرید فى اعراب القرآن، ج‌ 4، ص‌ 668.
  9. مجمع‌البیان، ج‌ 10، ص‌ 737؛ جامع‌البیان، مج‌ 15، ج‌ 30، ص‌ 220؛ تفسیر بیضاوى، ج‌ 4، ص‌ 414.
  10. مجمع البیان، ج‌ 10، ص‌ 737؛ نزهة القلوب، ص‌ 135.
  11. الفرید فى اعراب القرآن، ج‌ 4، ص‌ 668.
  12. مجمع‌البیان، ج 10، ص 737؛ تفسیرمراغى، مج 10، ج 30، ص 142.
  13. تفسیر ابن ‌كثیر، ج‌ 4، ص‌ 542؛ الدر المنثور، ج‌ 8، ص‌ 509؛ تفسیر قرطبى، ج‌ 20، ص‌ 32.
  14. التبیان، ج 10، ص 342؛ تاریخ دمشق، ج‌ 1، ص‌ 13؛ معجم ما استعجم، ج‌ 1، ص‌ 140.
  15. معجم‌البلدان، ج 1، ص 155؛ تنویرالمقباس، ص 510؛ مجمع البیان، ج‌ 10، ص‌ 738.
  16. مروج الذهب، ج‌ 1، ص‌ 201.
  17. تفسیر ماوردى، ج‌ 6، ص‌ 267‌ـ‌268؛ جامع البیان، مج‌ 15، ج‌ 30، ص‌ 219؛ تفسیر ابن‌كثیر، ج‌ 4، ص‌ 542.
  18. التبیان، ج 10، ص 342؛ تفسیرنسفى، ج‌ 4، ص‌ 336؛ المیزان، ج‌ 20، ص‌ 280.
  19. الدر المنثور، ج‌ 8، ص‌ 506.
  20. الدر المنثور، ج‌ 8، ص‌ 506.
  21. البرهان، ج‌ 6، ص‌ 508؛ البیان، ج‌ 2، ص‌ 511.
  22. مجمع البیان، ج‌ 10، ص‌ 737؛ تفسیر ابن ‌كثیر، ج‌ 4، ص‌ 542؛ تفسیر قرطبى، ج‌ 20، ص‌ 31.
  23. معانى القرآن، زجاج، ج‌ 5، ص‌ 322؛ الكشاف، ج‌ 4، ص‌ 747.
  24. تفسیر قرطبى، ج 20، ص 31؛ التبیان، ج 10، ص 342؛ تفسیر ابى‌السعود، ج 9، ص‌ 154.
  25. تفسیر قرطبى، ج‌ 20، ص‌ 31.
  26. جامع البیان، مج‌ 15، ج‌ 30، ص‌ 225؛ كنزالدقائق، ج‌ 14، ص‌ 268.
  27. جامع البیان، مج‌ 15، ج‌ 30، ص‌ 225.
  28. الفرید فى اعراب القرآن، ج‌ 4، ص‌ 668؛ البیان، ج‌ 2، ص‌ 511.
  29. البیان، ج‌ 2، ص‌ 511.
  30. جامع البیان، مج‌ 12، ج‌ 23، ص‌ 156؛ مجمع البیان، ج‌ 8، ص‌ 729؛ التبیان، ج‌ 8، ص‌ 54.
  31. واژه‌هاى دخیل، ص‌ 110.
  32. كتاب مقدس، پیدایش، 10:22.
  33. همان، 22:21.
  34. همان، لوقا، 3:33.
  35. قاموس كتاب مقدس، «ارام»، ص‌ 31.
  36. كتاب مقدس، پیدایش، 24:10.
  37. همان، 25:20.
  38. كتاب مقدس، اول تواریخ، 19: 6.
  39. كتاب مقدس، اول تواریخ، 19: 6.
  40. قاموس كتاب مقدس، ص‌ 31.
  41. كتاب مقدس، دوم سموئیل، 10: 6 و 8.
  42. كتاب مقدس، پیدایش، 24:10.
  43. همان، 25:20.
  44. دیوان، المرؤ القیس، ص‌ 215؛ الاكلیل، ج‌ 1، ص‌ 89‌ـ‌90.
  45. جمهرة انساب العرب، ص‌ 364.
  46. دیوان، العبادى، ص‌ 84.
  47. شاه‌نامه، ج‌ 1، ص‌ 67؛ دیوان، سنایى، ص‌ 167.

منابع[ویرایش]

سید محمود دشتى، ابوالفضل روحی؛ دائرة المعارف قرآن کریم، جلد 2 ،صفحه 524-529.