اَجَل

از دانشنامه‌ی اسلامی
پرش به: ناوبری، جستجو

سرآمد زمانى یا تمام مدت هر پدیده، كار یا موجود.

اجل در لغت به ‌معناى «مدت هر پدیده»[۱] و «انتهاى وقت»[۲] آمده و در قرآن كریم، 56 بار در این دو معنا بكار رفته است. كاربرد قرآنى این واژه، در مواردى بدون هیچ قیدى (سوره اعراف/7، 34 و‌...) و گاهى همراه با اوصافى چون «مسمّى»، «قریب»، «معدود»، (سوره انعام/6، 60؛ سوره ابراهیم/14، 44 و سوره هود/11، 104 و‌...) و در 2 مورد به ‌صورت اضافه به لفظ جلاله اللّه (سوره عنكبوت/29، 5 و‌...) و در سایر موارد به ‌صورت «مشتقات اجل» آمده است.

امورى كه قرآن كریم، این واژه را درباره آن‌ها بكار برده است، عبارتند از: انسان (سوره انعام/6، 2 و 60؛ سوره هود/11،3؛ سوره ابراهیم/14، 10 و‌...)، امت‌ها (سوره یونس/10، 49؛ سوره حجر/15، 5)، پدیده‌هاى طبیعى (سوره رعد/13، 2؛ سوره لقمان/31، 29؛ سوره روم/30، 8؛ سوره احقاف/46، 3 و‌...)، جنین (سوره حج/22،5)، دَین (سوره بقره/2،282)، عقد اجاره (سوره قصص/28، 28‌ـ‌29)، عدّه طلاق (سوره بقره/2، 231 و‌...)، عدّه وفات (سوره بقره/2، 234) و منافع مناسك حج یا قربانى (سوره حج/22، 33).

این امور در دو دسته امور حقیقى و اعتبارى قابل تقسیم‌اند.

اجل در امور حقیقى[ویرایش]

مقصود از آن، سرآمد زمانى و مدت معینى است كه خداوند در عالم تكوین براى موجودات حقیقى اعم از انسان‌ها، حیوانات، آسمان‌ها، زمین، خورشید، ماه، فرشتگان و جنیان و‌... قرار داده است كه با فرا‌رسیدن و پایان یافتن آن، موجودات یاد ‌شده منقرض مى‌شوند. امورى حقیقى كه قرآن، اجل را درباره آن‌ها بكار برده است، عبارتند از:

اجل انسان[ویرایش]

اجل درباره انسان به ‌معناى مدت عمر یا زمان پایان عمر آمده است و قرآن كریم از دو نوع اجل براى انسان یاد مى‌كند: یكى با قید «مسمّى» و دیگرى بدون هیچ قیدى: «هُوَ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن طِينٍ ثُمَّ قَضَى أَجَلاً وَأَجَلٌ مُّسمًّى عِندَهُ...». (سوره انعام/6، 2)

بر اساس ظاهر آیه، مقصود از هر دو زمان پایان عمر آدمى است، نه ‌مدت عمر او.[۳]

در جوامع روایى شیعه، «اجل مسمى» را به «اجل حتمى» كه غیرقابل تغییر بوده و در شب ‌قدر معین مى‌شود، تفسیر و آیه شریفه «إِذَا جَاء أَجَلُهُمْ فَلاَ يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ يَسْتَقْدِمُونَ» (سوره یونس/10،‌ 49) را به آن ناظر دانسته‌اند و نیز «اجل غیرمسمى» را به اجل موقوف و مشروط كه قابل تغییر است، تفسیر كرده‌اند.[۴]

در منابع اسلامى از «اجل مسمى» با تعابیرى چون اجل «محتوم»،[۵] «قطعى»،[۶] «مقضى»[۷] و «طبیعى»[۸] و از «اجل غیرمسمى» نیز با واژگانى مانند «معلق»،[۹] «موقوف»،[۱۰] «اخترامى»،[۱۱] و «مشروط»،[۱۲] یاد ‌شده است.

علامه طباطبایى با ضمیمه كردن آیه « لِكُلِّ أَجَلٍ كِتَابٌ × يَمْحُو اللّهُ مَا يَشَاء وَيُثْبِتُ وَعِندَهُ أُمُّ الْكِتَابِ» (سوره رعد/13، 38‌ـ‌39) به آیات اجل، نتیجه مى‌گیرد كه اجل مسمى و حتمى همان است كه در «امّ‌الكتاب» ثبت شده و به هیچ وجه تغییر نمى‌یابد و اجل غیرمسمى اجلى است كه در «لوح محو و اثبات» نوشته شده و قابل تغییر است.

«امّ‌الكتاب» قابل انطباق بر حوادثى است كه با تمام علل و اسباب مؤثّر در آن لحاظ مى‌شوند؛ به ‌گونه‌اى كه قابل تخلف نباشند؛ ولى «لوح محو و اثبات» قابل انطباق بر همان حوادث است؛ اما از جهت انتساب به برخى از اسباب و علل نه تمام آن‌ها؛ چرا كه ممكن است در اثر برخورد با موانعى از تأثیر بازمانند یا بدون برخورد با موانع، این اسباب مؤثّر واقع شوند؛ بنابراین هر انسانى اقتضا‌ دارد به ‌طور طبیعى مثلاً صد سال عمر كند.

این اجلى است كه در لوح محو و اثبات ثبت شده؛ اما بر اثر اسباب و موانعى ممكن است پیش از انقضاى این مدت، مرگ انسان فرارسد كه این همان اجل اخترامى یا مرگ ناگهانى است و روشن ‌است كه آنچه وقوع آن در خارج حتمى است، همان اجل مسمى است كه ممكن است با عمر طبیعى موافق باشد یا نباشد. بدیهى است در ‌صورت دوم، اجل مسمى و اجل اخترامى داراى یك مصداق خواهند بود.[۱۳]

برخى از قرآن‌پژوهان، این دو نوع اجل را از مصادیق قضا و قدر دانسته و نتیجه گرفته‌اند: اجلى ‌كه قابل تغییر است، از مصادیق «تقدیر» بوده كه به آن اجل معلق (معلق بر شرایط) مى‌گویند و اجلى كه حتمى و غیرقابل تغییر است، از مصادیق «قضا» است كه همان مرحله حتمیت و غیرقابل برگشت است.[۱۴]

به گزارش فخر رازى،[۱۵] مفسران در تفسیر دو ‌اجل در آیه شریفه «هُوَ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن طِينٍ ثُمَّ قَضَى أَجَلاً وَأَجَلٌ مُّسمًّى عِندَهُ» (سوره انعام/6، 2) اقوال دیگرى را نیز ذكر كرده‌اند: اجل گذشتگان و اجل افراد باقى‌مانده بشر، مرگ انسان و زمان برپایى قیامت، مدت زندگى دنیایى و مدت زندگى برزخى، خواب و مرگ، مقدار طى شده از عمر آدمى و مقدار باقیمانده از عمر او، اجل اخترامى كه مرگ انسان در اثر حوادث و اسباب خارجى فرامى‌رسد و اجل طبیعى، (قول منسوب به حكیمان)؛ اما علامه ‌طباطبایى اقوال پیشین را اقوالى ضعیف برشمرده است.[۱۶]

عوامل تقدیم و تأخیر[ویرایش]

از آیات و روایات استفاده مى‌شود كه امور ذیل در تقدیم و تأخیر اجل مؤثرند:

ایمان[ویرایش]

«قَالَتْ رُسُلُهُمْ أَفِي اللّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُم مِّن ذُنُوبِكُمْ وَيُؤَخِّرَكُمْ إِلَى أَجَلٍ مُّسَـمًّى». (سوره ابراهیم/14، 10) برخى مفسران از این آیه استفاده كرده‌اند كه نتیجه دنیایى ایمان به خدا و پیامبران، تأخیر مرگ انسان تا زمان معین شده و تخلف‌ناپذیر (اجل ‌مسمّى) است.[۱۷]

برخى گفته‌اند: تأثیر ایمان در افزایش عمر انسان از دو منظر قابل تبیین است. اوّل، منظر الهى: تقدیر الهى چنین است كه ایمان را باعث طول عمر آدمى قرار داده است. دوم، منظر طبیعى: ایمان به خداوند و پیامبران و تقید به حرام و حلال الهى و دستورهاى دینى، سبب افزایش امنیت فردى و اجتماعى و پیشگیرى از امراض و بیمارى‌ها و در نتیجه افزایش طول عمر آدمى خواهد شد.[۱۸]

عبادت و تقوا[ویرایش]

«قَالَ يَا قَوْمِ إِنِّي لَكُمْ نَذِيرٌ مُّبِينٌ × أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاتَّقُوهُ وَأَطِيعُونِ × يَغْفِرْ لَكُم مِّن ذُنُوبِكُمْ وَيُؤَخِّرْكُمْ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى ...». (سوره نوح/71، 2‌ـ‌4)

این آیه تأخیر مرگ تا اجلى معین را نتیجه عبادت خدا و تقوا و اطاعت رسول دانسته و این خود دلیل بر این است كه انسان دو اجل دارد:[۱۹] مسمى و غیرمسمى كه اجل غیرمسمى قابل تغییر ‌است.

افزون بر موارد پیش‌ گفته در روایات نیز امور دیگرى مانند صدقه،[۲۰] صله رحم،[۲۱] روزه ماه ‌شعبان،[۲۲] زیارت امام حسین علیه‌السلام[۲۳]، تخفیف دَین،[۲۴] شكر فراوان،[۲۵] قرائت سوره توحید بعد از هر نماز[۲۶] و‌... را عوامل طول عمر و تأخیر اجل و امورى مانند قطع رحم،[۲۷] آلوده ‌دامنى،[۲۸] عقوق والدین،[۲۹] ترك زیارت امام حسین علیه‌السلام،[۳۰] دروغ‌گویى،[۳۱] سوگند دروغ،[۳۲] بستن راه مسلمانان،[۳۳] ادعاى امامت (به ناحق)[۳۴] و‌... را عوامل تقدیم اجل و كاهش عمر آدمى نام برده‌اند.

اجل مقتول[ویرایش]

درباره اجل مقتول این پرسش مطرح است كه «شخص مقتول اگر كشته ‌نمى‌شد به حیات طبیعى خود ادامه مى‌داد یا ‌خیر».

متكلمان در پاسخ به این سؤال، آراى گوناگونى ارائه كرده‌اند: پاسخ جبرگرایان به این سؤال منفى است و دلیل آن را تخلف از علم الهى دانسته‌اند. برخى از معتزله بغداد به ‌طور قاطع پاسخ را مثبت مى‌دانند و براى بیان خود چنین استدلال كرده‌اند كه در غیر این صورت لازم مى‌آید قصاص قاتل لازم نباشد (چون در واقع زمان مرگ مقتول فرا رسیده و اگر قاتل هم او را نمى‌كشت، زنده ‌نمى‌ماند)؛ ولى بیشتر متكلمان پاسخ داده‌اند:

امكان دارد زنده بماند و ممكن است بمیرد. برخى از آنان مى‌گویند: اگر علم الهى به بقاى او تعلق گرفته، اگر به ‌وسیله قاتل كشته نشود، از اجل مشروط و معلق رها شده و تا اجل مسمى زنده خواهد ماند. گروه دیگرى از آنان مى‌گویند: اجل حقیقى مقتول، همان زمانى است كه كشته مى‌شود؛ اما در پاسخ این اشكال كه اگر كشته‌نمى‌شد و به حیات خود ادامه مى‌داد، گفته‌اند: اشكال مذكور فرضى بیش نیست و اجل دیگرى كه در این صورت براى مقتول تصور مى‌شود، تقدیرى و فرضى است.[۳۵]

اجل امت‌ها[ویرایش]

قرآن كریم براى امت‌ها نیز حیات و موت خاصى قائل است. در آیاتى از قرآن به أجل امت‌ها اشاره شده است؛ از ‌جمله: « لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ إِذَا جَاء أَجَلُهُمْ فَلاَ يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ يَسْتَقْدِمُونَ» (سوره یونس/10، 49 و سوره اعراف/7، 34) و «مَّا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهَا وَمَا يَسْتَأْخِرُونَ». (سوره حجر/15، 5 و سوره مؤمنون/23، 43)

برخى اندیشه‌وران از آیات پیشین براى اثبات «اصالت جامعه» استفاده كرده و گفته‌اند: جامعه اصالت دارد زیرا به آن موت و حیات نسبت داده شده است؛[۳۶] بنابراین، اجل امت‌ها را اجلى حقیقى دانسته‌اند.

برخى از قرآن‌پژوهان معاصر با رد دیدگاه پیشین بر این باورند: حداكثر سخنى كه (درباره اجل امت‌ها) مى‌توان گفت، این است كه مرگ امت به ‌معناى از هم گسیختن نظام و شیرازه اجتماعى و سیاسى آن امت است نه این ‌كه امت موجود و واحد حقیقى باشد كه همان ‌گونه كه روزى به دنیا آمده است، روز دیگر نیز رخت بربندد و از ‌میان برود[۳۷] كه در این صورت اجل امت‌ها، اجلى حقیقى نخواهد بود.

مؤیّد این بیان، كلام برخى مفسران است كه از اجل امت‌ها به «اجل معنوى» تعبیر و حیات امت‌ها را به «عزت»، و مرگ امت‌ها را به «ذلت» آن‌ها تفسیر كرده و نتیجه گرفته كه امت‌ها با امتثال حدود شرعى و التزام به دستورهاى دینى و تمسك به اخلاق و فضایل به عزت مى‌رسند و با روى‌گردانى از قوانین شرعى و دور شدن از فضایل اخلاقى و انتشار رذایل اخلاقى و منكرات و ستم به شقاوت و ذلت خواهند رسید.[۳۸]

اجل پدیده‌هاى طبیعى[ویرایش]

قرآن كریم در آیات 8 سوره روم/30، و 3 سوره احقاف/46، به اجل آسمان‌ها و زمین و در آیات 2 سوره رعد/13 و 29 سوره لقمان/31 و 13 سوره فاطر/35 و 5 سوره زمر/39، به اجل خورشید و ماه اشاره و از آن با «اجل مسمى» (وقت معین شده) تعبیر كرده است.

آیات پیشین بیان‌گر این مطلب است كه این موجودات، دائم و سرمدى نبوده بلكه در روز معینى كه نزد خداوند روشن است، آن‌ها نیز فانى و منقرض خواهند شد كه بر اساس آیات دیگر (سوره تكویر/81، 1‌ـ‌3؛ سوره انفطار/82، 1؛ سوره انشقاق/84، 1‌ـ‌5) آن روز، روز قیامت خواهد بود.

آیه‌ 5 سوره حج/22 «وَنُقِرُّ فِي الْأَرْحَامِ مَا نَشَاء إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا» نیز زمان استقرار جنین در رحم مادر را مدتى مشخص و از پیش تعیین شده مى‌داند.

اجل در امور اعتبارى[ویرایش]

مقصود از آن سرآمد زمانى و مدت معینى است كه به واسطه قرارداد، براى امور اعتبارى حاصل مى‌شود؛ خواه به ‌صورت قوانینى باشد كه از سوى شارع وضع مى‌شود؛ مانند عده طلاق و وفات و خواه از ناحیه انسان‌ها وضع شده و شارع مقدس آن را جایز شمرده باشد؛ مانند اجل دَین. امور اعتبارى كه قرآن، اجل را درباره آن‌ها بكار برده، عبارتند از:

دَین[ویرایش]

یكى از موارد اجل اعتبارى، تعیین سرآمد معین براى دَین است كه بر اساس آیه‌ 282 سوره بقره/2 مورد تأیید و امضاى شارع مقدس قرار گرفته است.

اجاره[ویرایش]

تعیین اجل در عقد اجاره (اعم از اجیر كردن شخصى براى انجام كارى یا اجاره شیئ خاص مانند خانه یا منافعى از شىء معین دیگر) نیز بر اساس آیات قرآن و عموم روایت «المؤمنون عند شروطهم»[۳۹] جایز است كه نمونه آن در قرآن كریم اجیر شدن حضرت موسى علیه‌السلام براى شعیب به مدت 8 یا 10 سال در برابر ازدواج با یكى از دختران او است. (سوره قصص/28، 28‌ـ‌29)

عده طلاق[ویرایش]

مورد دیگر اجل اعتبارى، اجل طلاق است كه در آیات قرآن كریم از آن با تعبیر «اجل» (سوره بقره/2، 231 و سوره طلاق/65، 2 و 4) و در متون فقهى با تعبیر «عده» یاد ‌شده است و آن، مدت زمانى است كه زن مطلقه پس از اجراى طلاق، حق ازدواج با دیگرى را تا پایان آن ندارد.

طول این مدت بر اساس آیه ‌228 سوره بقره «سه بار پاك شدن» و براى زنان یائسه (در ‌صورتى كه احتمال مى‌دهند باردار باشند) سه ماه و براى زنان باردار تا پایان وضع حمل (سوره طلاق/65، 4) است.

عده وفات[ویرایش]

از دیگر موارد اجل اعتبارى در قرآن كریم، اجل یا عده وفات است. از آن‌جا كه پس از وفات شوهر، ازدواج فورى زن با مردى دیگر با محبت و دوستى و حفظ احترام شوهر پیشین سازگار نیست و از سویى سبب جریحه‌دار شدن عواطف بستگان متوفا مى‌شود، قرآن كریم ازدواج مجدد زنان را به نگه‌داشتن عده مشروط مى‌كند كه مدت آن 4 ماه و 10 روز تعیین شده است. (سوره بقره/2، 234)

از سوى دیگر، خداوند با تشریع این حكم به مبارزه با برخى عقاید خرافى كه مخالف ازدواج مجدد زنان شوهر مرده است، برخاسته و پس از گذشت این مدت هیچ منعى براى ازدواج شایسته آنان نمى‌بیند.[۴۰]

منافع مناسك حج یا شتران قربانى[ویرایش]

از دیگر موارد اجل اعتبارى، مفاد آیه‌ 32‌ـ‌33 سوره حج/22 است: «ذَلِكَ وَمَن يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَى الْقُلُوبِ × لَكُمْ فِيهَا مَنَافِعُ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى ثُمَّ مَحِلُّهَا إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيقِ» كه بر اساس آن اجل و سرآمدِ استفاده از «منافع مناسك حج»[۴۱] مانند تجارت و‌... (در ‌صورتى كه مقصود از شعائر، «مناسك حج» باشد) یا پایان بهره‌گیرى از «منافع شتران قربانى»[۴۲] مانند استفاده از شیر آن‌ها و سوار شدن بر پشت آن‌ها، (در ‌صورتى كه مقصود از شعائر «شتران قربانى» باشد) زمان رسیدن به خانه كعبه تعیین شده است.

پانویس[ویرایش]

  1. المصباح، ص‌ 6‌؛ الصحاح، ج‌ 4، ص‌ 1621؛ لسان‌العرب، ج‌ 1، ص‌ 79.
  2. مقاییس‌اللغه، ج‌ 1، ص‌ 64‌؛ تاج‌العروس، ج‌ 14، ص‌ 13؛ لسان‌العرب، ج‌ 1، ص‌ 79.
  3. المیزان، ج‌ 7، ص‌ 9.
  4. الفصول المهمه، ج‌1، ص‌221؛ بحارالانوار، ج‌5، ص‌139.
  5. تفسیر عیاشى، ج‌1، ص‌ 354‌ـ‌355.
  6. ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه، ج ‌13، ص‌ 21.
  7. الصافى، ج‌ 2، ص‌ 107.
  8. بحارالانوار، ج‌ 4، ص‌ 117.
  9. المیزان، ج‌ 7، ص‌ 9.
  10. الفصول المهمه، ج‌ 1، ص‌ 221؛ البرهان، ج‌ 2، ص‌ 401.
  11. بحارالانوار، ج‌ 4، ص‌ 117؛ التفسیر الكبیر، ج‌ 12، ص‌ 153.
  12. المیزان، ج‌ 7، ص‌ 9.
  13. المیزان، ج‌ 7، ص‌ 8‌ـ‌10.
  14. معارف قرآن، ص‌ 213‌ـ‌214.
  15. التفسیرالكبیر، ج‌ 12، ص‌ 153‌ـ‌154.
  16. المیزان، ج‌ 7، ص‌ 10.
  17. المیزان، ج‌ 12، ص‌ 30.
  18. قاموس المفاهیم، ج‌ 1، ص‌ 295.
  19. المیزان، ج‌ 20، ص‌ 28.
  20. بحارالانوار، ج‌ 93، ص‌ 130.
  21. همان.
  22. المصنف، ج‌ 2، ص‌ 514.
  23. المزار، ص‌ 33.
  24. الامالى، ص‌ 667.
  25. عیون الحكم، ص‌ 275.
  26. المجتنى، ص‌ 90.
  27. سفینة‌البحار، ج‌ 2، ص‌ 358.
  28. الخصال، ص‌ 320.
  29. مستدرك الوسائل، ج‌ 12، ص‌ 334.
  30. المزار، ص‌ 33.
  31. بحارالانوار، ج 70، ص‌ 375؛ معانى‌الاخبار، ج‌ 2، ص‌ 153.
  32. بحارالانوار، ج 70، ص‌ 375؛ معانى‌الاخبار، ج‌ 2، ص‌ 153.
  33. بحارالانوار، ج 70، ص‌ 375؛ معانى‌الاخبار، ج‌ 2، ص‌ 153.
  34. بحارالانوار، ج 70، ص‌ 375؛ معانى‌الاخبار، ج‌ 2، ص‌ 153.
  35. كشف‌المراد، ص‌ 461‌ـ‌462.
  36. مجموعه آثار، ج ‌2، ص‌ 339‌ـ‌340، «جامعه و تاریخ».
  37. جامعه و تاریخ، ص‌ 95‌ـ‌96.
  38. المنیر، ج‌ 8‌، ص‌ 196.
  39. الاستبصار، ج‌ 3، ص‌ 284.
  40. نمونه، ج‌ 2، ص‌ 193.
  41. الكشّاف، ج‌ 3، ص‌ 157.
  42. المیزان، ج‌ 14، ص‌ 274.

منابع[ویرایش]

محمد ابوطالبی، دائرة المعارف قرآن کریم، جلد2، صفحه161-166.