شناسه ناقص است
مقاله مورد سنجش قرار گرفته است

اجداد رسول خدا (ص)

از دانشنامه‌ی اسلامی
پرش به ناوبری پرش به جستجو


نياكان پيغمبر تا بيست و يك پشت شناخته شده اند. بدين گونه:

عبدالله، عبدالمطلب، هاشم، عبدمناف، قصى، كلاب، مره، كعب، لؤى، غالب، فهر، مالك، نضر، كنانه، خزيمه، مدركه، الياس، مضر، نزار، معد، عدنان. از عدنان تا اسماعيل درست روشن نيست. [۱]

خود پيغمبر وقتى نسب خود را مى شمرد، چون به عدنان مى رسيد سخن را قطع مى كرد و مى فرمود: وقتى به عدنان رسيديد بالاتر نرويد، حال چرا؟ و آيا اين نقل درست است يا نه؟ درست روشن نيست. به گفته يعقوبى؛ عدنان نخستين كسى است كه براى كعبه پوششى قرار داد. فرزندان عدنان از حجاز به ساير نقاط رفتند و سكونت ورزيدند، از جمله گروهى از آنها به يمن رفتند، معد پسر عدنان شريفترين فرد اولاد اسماعيل بود و او از منطقه حرم بيرون نرفت.[۲]

شرح حال اجداد پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله را از جد بيستم، يعنى «عدنان» بدین شرح است:

عدنان

پدر عرب عدنانى است كه در تهامه، نجد و حجاز تا شارف الشام و عراق مسكن داشته اند و آنان را عرب معدى، عرب نزارى، عرب مضرى ، عرب اسماعيلى، عرب شمالى، عرب متعربه و مستعربه، بنى اسماعيل، بنى مشرق، بنى قيدار مى گويند و نسبشان به اسماعيل بن ابراهيم علیه السلام مى رسد. عدنان دو پسر داشت: «معد» و «عك» كه «بنى غافق» از «عك» پديد آمده بودند.

معد بن عدنان

«عدنان» با فرزندان خويش به سوى يمن رفت و همان جا بود تا وفات يافت او را چند پسر بود كه معد بر همه آنان سرورى داشت مادر معد از قبيله «جرهم» بود و ده فرزند داشت و كنيه معد «ابوقضاعه» بود. به قول ابن اسحاق: معد بن عدنان چهار پسر به نام هاى، «نزار»، «قضاعه»، «قنص» و «اياد» داشت.

نزار بن معد

سرور و بزرگ فرزندان پدرش بود و در مكه جاى داشت و او را چهار پسر به نام هاى: «مضر»، «ربيعه»، «انمار» و «اياد» بود. دو قبيله «خشعم» و «بجيله» از انمار به وجود آمده اند و دو قبيله بزرگ ربيعه و مضر از نزار پديدار گشته اند.

مضر بن نزار

دو پسر داشت: «الياس» و «عيلان» و مادرشان از قبيله «جرهم» بود از رسول اكرم صلی الله علیه و آله روايت شده است كه فرمود: «مضر و ربيعه را دشنام ندهيد، چه آن دو مسلمان بوده اند. «مضر» سرور فرزندان پدرش و مردى بخشنده و دانا بود و فرزندانش را به صلاح و پرهيزگارى نصيحت مى كرد.

الياس بن مضر

پس از پدر در ميان قبايل بزرگى يافت و او را «سيدالعشيرة» لقب دادند، سه پسر به نام هاى: «مدركه»، «طابخه» و «قمعه» داشت (نامشان به ترتيب : عامر، عمرو و عمير است) و مادرشان «خندف» و نام اصلى وى «ليلى» بود و قبايلى را كه نسبشان به الياس مى رسد، «بنى خندف» گويند.

قبيله هاى «بنى تميم»، «بنى ضبه»، «مزينه»، «رباب»، «خزاعه»، «اسلم» از الياس بن مضر منفصل مى شوند.

مدركة بن الياس

نامش «عامر» و كنيه اش «ابوالهذيل» و «ابوخزيمه» بود «مدركه» چهار فرزند داشت: «خزيمه» و «هذيل»، «حارثه» و «غالب». نسب قبيله «هذيل» و «عبداللّه بن مسعود» صحابى معروف به «مدركة بن الياس» مى رسد.

خزيمة بن مدركه

مادرش «سلمى» دختر «اسد بن ربيعة بن نزار» و به قول ابن اسحاق زنى از «بنى قضاعه» بود، بعد از پدر حكومت قبايل عرب را داشت و او را چهار پسر به نام هاى: «كنانه»، «اسد»، «اسده» و «هون» بود.

كنانة بن خزيمه

كنيه اش «ابومضر» و مادرش «عوانه» دختر «سعد بن قيس بن عيلان بن مضر» بود از «كنانه» فضايل بى شمارى آشكار گشت و عرب او را بزرگ مى داشت. فرزندانش عبارت بودند از: «نضر»، «مالك»، «عبدمناة»، «ملكان» و «حدال» قبايل «بنى ليث» و «بنى عامر» از كنانة بن خزيمه پديد آمده اند.

نضر بن كنانه

مادرش به قول يعقوبى «هاله» دختر «سويد بن غطريف» و به قول ابن اسحاق و طبرى و ديگران «بره» دختر «مربن ادبن طابخه» بود و فرزندان وى: «مالك»، «يخلد» و «صلت» و كنيه اش «ابوالصلت » بوده است. يعقوبى مى گويد: نضر بن كنانه، اول كسى است كه «قريش» ناميده شد و به اين ترتيب كسى كه از فرزندان نضر بن كنانه نباشد «قرشى» نيست.

مالك بن نضر

مادر وى «عاتكه» دختر «عدوان بن عمرو بن قيس بن عيلان» و فرزند وى «فهر بن مالك» بود.

فهر بن مالك

مادر وى «جندله» دختر «حارث بن مضاض بن عمرو جرهمى» بود و فرزندان وى: «غالب»، «محارب»، «حارث»، «اسد» و دخترى به نام «جندله» مى باشند.

غالب بن فهر

مادر وى «ليلى» دختر «سعد بن هذيل» بود و فرزندان وى: «لؤى» و «تيم الادرم» و فرزندان تيم بن غالب، «بنوادرم بن غالب» معروف شده اند.

لؤى بن غالب

مادر وى «سلمى» دختر «كعب بن عمرو خزاعى» بود و فرزندانش عبارت بودند از: «كعب»، «عامر»، «سامه»، «عوف» و «خزيمه».

كعب بن لؤى

مادر وى «ماوية» دختر «كعب بن قيس بن جسر» بود و فرزندانش عبارت بودند از: «مره»، «عدى» و «هصيص» و كنيه اش «ابوهصيص» بود.

كعب بن لؤى از همه فرزندان پدرش بزرگوارتر و ارجمندتر بود، وى اولين كسى است كه روز جمعه را «جمعه» ناميد.

مرة بن كعب

مادر وى: «وحشية» دختر «شيبان بن محارب بن فهر بن مالك بن نضر» است و فرزندان وى: «كلاب»، «تيم»، «يقظه» و كنيه اش «ابويقظه» مى باشد.

كلاب بن مره

مادرش «هند» دختر «سرير بن ثعلبة بن حارث بن (فهربن) مالك (بن نضر) بن كنانة بن خزيمه» است و فرزندانش: «قصى بن كلاب» و «زهرة بن كلاب» و يك دختر و كنيه اش «ابوزهره» و نامش «حكيم» است.

رسول اكرم صلی الله علیه و آله درباره دو فرزند «كلاب بن مره» يعنى: «قصى» و «زهره» گفت: دو بطن خالص قريش دو پسر كلاب اند.

قصى بن كلاب

بيشتر شهرت قريش طايفه اى كه پيغمبر از ميان آن ها برخاسته بود، مربوط به مرد نامى آن ها «قصى بن كلاب» جد چهارم پيغمبر است كه در حقيقت سر سلسله قريش بود. برادر او «زهره» نيز از سران قريش به شمار مى رفت.

مادرش : «فاطمه» دختر «سعد بن سيل» است و فرزندانش: «عبدمناف»، «عبدالدار»، «عبدالعزى» و «عبدقصى» و دو دختر و كنيه اش «ابوالمغيره» بود.

قصى بزرگ و بزرگوار شد در اين موقع دربانى و كليددارى خانه كعبه با قبيله «خزاعه» بود كه پس از «جرهميان» بر مكه غالب شده بودند و اجازه حج با قبيله «صوفه» بود.

«قصى» زير بار «صوفه» نرفت و پس از جنگى سخت بر آنان پيروز گشت و دست آنان را از اجازه حج كوتاه ساخت، «خزاعه» نيز حساب كار خويش كردند و از قصى كناره گرفتند و سرانجام «قصى» امور كعبه و مكه را به داورى «يعمر بن عوف بن كعب كنانى» در دست گرفت و از آن روز «شداخ» ناميده شد.

«قصى» مناصب را در ميان فرزندان خويش تقسيم كرد، آب دادن و سرورى را به «عبدمناف»، «دارالندوه» را به «عبدالدار»، پذيرايى حاجيان را به «عبدالعزى» و دوكنار وادى را به «عبدقصى» واگذاشت.

قريش از نظر بزرگوارى «قصى بن كلاب» مرگ وى را مبدا تاريخ خود قرار دادند.

عبدمناف بن قصى

مادرش: «حبى» دختر «حليل خزاعى» است و فرزندانش: «هاشم»، «عبدشمس»، «مطلب»، «نوفل»، «ابوعمرو» و شش دختر كنيه اش «ابوعبدشمس» و نامش «مغيره» و او را «قمرالبطحا» مى گفتند.

هاشم بن عبدمناف

هاشم فرزند عبدمناف و نياى دوم پيغمبر كه نامش «عمرو» بود با برادرش عبدشمس به هنگام ولادت به هم چسبيده بودند. وقتى آن ها را از هم جدا كردند، خون زيادى از آن ها به زمين ريخت، و عرب آن را به فال بد گرفت. اتفاقا اين تطيّر هم بي جا نبود و ميان فرزندان هاشم و عبدشمس «بنى اميه» نزاع و كشمكش و خون ريزى هميشه جريان داشت.

اين مخالفت ها در زمان پيغمبر ميان آن حضرت و ابوسفيان نوه اميه و بعد ميان امام على عليه السلام و معاويه پسر ابوسفيان و يزيد بن معاويه و حسين بن على عليه السلام ادامه داشت. حتى در احاديث پيش از ظهور امام زمان عليه السلام آمده است كه هنگام ظهور آن حضرت شخصى كه از نسل ابوسفيان است سفيانى با مهدى موعود به مخالفت برخاسته كه در نبرد با آن حضرت نابود مى شود.

عبدشمس پدر اميه و اميه پدر حرب و او پدر ابوسفيان معروف است كه نامش «صخر» بوده و او پدر معاويه سردودمان بنى اميه است.

عبدمناف گذشته از اين دو پسر دوقلو و توامان يعنى هاشم و عبد شمس، دو پسر ديگر نيز داشت به نام هاى مطلب و نوفل.

از عجايب اتفاقات اين است كه اين چهار برادر سرانجام هر كدام دور از هم در نقطه اى جان سپردند. هاشم در غزه، عبدشمس در مكه، نوفل در عراق، و مطلب در يمن زندگانى را بدرود گفتند، و همان جاها دفن شدند.

هاشم چهر و درخشان قريش بود. عقل و ادراك و هوش و استعداد زايدالوصفى داشت. در مردم دارى و مهمان نوازى و دستگيرى از مستمندان نظير نداشت. به همين جهت مردم عرب و قريش به او لقب سيد دادند. يعنى آقاى عرب. لقب «سيد» در اولاد او باقى ماند، و اين سيادت از او به فرزندانش عبدالمطلب و اولاد او و بعدها به پيغمبر و على عليهماالسلام و دودمان آن ها رسيد.

از كارهاى برجسته هاشم اين است كه قريش را به كار تجارت واداشت، و جهت بازاريابى شخصا در اردن با امير غسانى كه عرب و مسيحى بود، پيمان بازرگانى بست تا تجار عرب در قلمرو او آزادانه آمد و رفت كنند، و مال التجاره آن ها از خطر مصون بماند. كار عاقلانه هاشم در انعقاد اين قرارداد بازرگانى موجب شد كه برادران ديگر او هم به وى تاسى جويند و عبدشمس با پادشاه حبشه و نوفل با پادشاه ايران، و مطلب با حكمران يمن نيز چنين پيمانى منعقد سازند.

از آن زمان مردم قريش در سوريه و يمن و عراق و حبشه به كار تجارت پرداختند. ولى بيشتر تجارت آن ها در ناحيه شمال يعنى اردن و سوريه و فلسطين و در جنوب با يمن بود. خداوند از اين سفرهاى تابستانى و زمستانى تجار قريش كه موجب تاليف و تجمع و تمدن آن ها گرديد، و از گرسنگى و سرگردانى نجات يافتند در سوره قريش ياد مى كند، چنان كه گذشت.

يعقوبى مورخ مشهور مى نويسد:

چون هاشم در غزه وفات يافت، قريش پريشان شدند كه مبادا ساير قبائل بر آن ها چيره شوند. به همين جهت عبدشمس به حبشه رفت و پيمانى را كه با نجاشى بسته بود تجديد كرد و به مكه بازگشت. نوفل برادر ديگر هم به عراق رفت و با پادشاه ايران پيمان بست و در راه بازگشت درگذشت، و به جاى آن ها مطلب بن عبدمناف برادر چهارم رياست مكه را به عهده گرفت.(تاريخ يعقوبى ج 1 ص 281)

عبدالمطلب بن هاشم

عبدالمطلب پسر هاشم كه نامش «شيبه» بود، و «سرور بطحا» خوانده مى شد، جد نخست پيغمبر اسلام است.

عبدالمطلب ده پسر و شش دختر داشت. ابوطالب و عبدالله پدر پیامبر و پنج دخترش از فاطمه دختر عمرو بن عائذ مخزومى بود، و بقيه پسران و صفيه مادر زبير بن عوام از زنان ديگر بودند.

عبدالمطلب چاه زمزم را كه مدت ها مسدود بود، حفر كرد و شمشيرى و دو گوساله طلائى را از درون آن بيرون آورد كه وقف كعبه شد، و آب زمزم بار ديگر در اختيار مردم قرار گرفت و اين معنا بر اعتبار عبدالمطلب افزود.

يعقوبى مورخ نامى مى نويسد: قريش عبدالمطلب را ابراهيم دوم مى ناميدند. عبدالمطلب يكصد و بيست سال در جهان زيست. در زمان زيست عبدالمطلب بر قريش كه نامى ترين و عاقل ترين فرد عرب حجاز به شمار مى رفت، ابرهه فرمانرواى حبشى يمن با هفتاد هزار سپاهى آهنگ تخريب كعبه نمود. ابرهه مى خواست كعبه را ويران كند و قبائل عرب را وادارد تا به جاى زيارت آن، كليسائى را كه او در شهر صنعا پايتخت يمن ساخته بود، زيارت كنند. بدين گونه مركز تجارت و محل اعتبار و زيارت ملت عرب را به يمن و صنعا منتقل سازد.

ولي به طورى كه خداوند در قرآن مجيد (سوره الفيل) يادآور مى شود، ابرهه و كليه افراد سپاهش با پرتاب كلوخ هائى كه پرندگانى همچون پرستوها از جانب خداوند بر آنها فرو ريختند به كلى نابود شدند.

هنگامى كه عبدالمطلب در بيرون مكه براى استرداد شترانش كه سربازان ابرهه تصاحب كرده بودند، به ملاقات او آمد. ابرهه گفت: من تصور مى كردم شخصى مانند شما براى شفاعت از مردم شهر و جلوگيرى از تخريب خانه كعبه به ديدار ما آمده آست؟ و عبدالمطلب گفت: من صاحب شتران خود هستم و خانه را نيز صاحبى است كه اگر بخواهد آن را حفظ مى كند. (انا رب الابل وللبيت رب ان شاء يحفظه) همين جمله كوتاه ابرهه را سخت تحت تاثير قرار داد و پريشان ساخت و آن را دليل بر عقل و بزرگوارى عبدالمطلب دانست.

عبدالمطلب علاقه سرشارى به «محمد» نوه عظيم الشان خود داشت و بارها سفارش او را به فرزندانش مى نمود و مى گفت: او آينده اى درخشان دارد. (و ان له لشانا عظيما)

اجداد پيامبر همگى موحد بودند[۳]

علماء شيعه گفته‌‌اند كه ‌«آزر» جد مادرى حضرت ابراهيم عليه السلام و يا عموى آن حضرت بوده چون اين ‌مطلب نزد آن‌ها ثابت‌ شده كه پدران رسول خدا صلى الله‌ عليه و آله تا آدم همه‌شان موحد بوده‌اند، و طائفه شيعه بر اين مطلب‌ اجماع دارند...

ملا محمدباقر مجلسى در بحارالانوار فرموده: «اتفقت الامامية رضوان الله عليهم على ان والدى الرسول و كل‌ اجداده الى آدم عليه السلام كانوا مسلمين بل كانوا من الصديقين، اما انبياء مرسلين او اوصياء معصومين، ولعل بعضهم لم يظهر الاسلام‌ لتقية او لمصلحة دينية[۴]؛ شيعه اماميه متفقا گفته‌‌اند كه پدر و مادر رسول خدا و همه ‌اجداد آن بزرگوار تا به آدم ابوالبشر همگى مسلمان (و معتقد به خداى يكتا) بوده و بلكه از «صديقين‌» بوده‌‌اند كه يا پيامبر مرسل و يا از اوصياء معصومين بوده‌‌اند و شايد برخى از ايشان‌ به خاطر تقيه يا مصالح دينى ديگرى اسلام خود را اظهار نكرده‌‌اند».

و شيخ طبرسى در مجمع البيان در مورد «آزر» كه در قرآن به عنوان پدر ابراهيم نامش ذكر گرديده گويد: «ان آزر كان جد ابراهيم عليه السلام لامه، او كان عمه من حيث صح عندهم ان آباء النبي صلى الله عليه و آله الى آدم كلهم كانوا موحدين، و اجمعت الطائفة على ذلك...[۵]؛ اصحاب ما - علماء شيعه - گفته‌‌اند كه ‌«آزر» جد مادرى ابراهيم عليه السلام و يا عموى آن حضرت بوده چون اين ‌مطلب نزد آن‌ها ثابت‌ شده كه پدران رسول خدا صلى الله ‌عليه و آله تا آدم همه‌شان موحد بوده‌‌اند و طائفه شيعه بر اين مطلب ‌اجماع دارند...».

و چنان چه مشاهده مى ‌كنيد در گفتار اين دو عالم بزرگوار شيعه ‌ادعاى اجماع و اتفاق بر اين مطلب شده و بلكه اين مطلب نزد دانشمندان اهل سنت نيز معروف بوده كه فخر رازى در تفسير خود گويد: «... و قالت الشيعه: ان احدا من آباء الرسول صلى الله عليه و آله ‌و اجداده ما كان كافرا...[۶]؛ شيعه گفته‌‌اند كه احدى از پدران رسول خدا و اجداد آن حضرت كافر نبوده‌‌اند...».

و از اين كه به طور عموم اين مطلب را به شيعه نسبت مي‌دهد چنين ‌استفاده مي‌شود، كه اين مطلب از مسائل مورد اتفاق و اجماع شيعه‌ بوده همان گونه كه از مرحوم مجلسى و شيخ طبرسى نقل كرديم.

ولى در ميان علماء اهل سنت در اين باره اختلاف زيادى ‌است، و جمعى از آن ها مانند سيوطى و برخى ديگر همانند شيعه ‌عقيده دارند كه پدر و مادر رسول خدا و اجداد آن حضرت همگى‌ موحد بوده‌‌اند، و به خصوص سيوطى در اين باره به طور تفصيل سخن ‌گفته و اين مطلب را از نظر عقل و نقل به اثبات رسانده [۷] و جمعى ‌نيز آن‌ها را و حتى عبدالله پدر آن حضرت را كافر و مشرك ‌دانسته‌‌اند.[۸]

پانویس

  1. علی دوانی، تاريخ اسلام از آغاز تا هجرت.
  2. تاريخ يعقوبى، ج1، ص253.
  3. سید هاشم رسولی محلاتی، درس‌هايى از تاريخ تحليلى اسلام.
  4. بحارالانوار، ج 15، ص 117.
  5. مجمع البيان، ج 4، ص 322.
  6. مفاتيح الغيب، ج 4، ص 103.
  7. به كتاب مسالك الحنفاء، ص 17، سيوطى به بعد مراجعه شود.
  8. به تفسير فخر رازى مراجعه شود.

منابع

  • ابراهیم آیتی؛ تاریخ پیامبر اسلام؛ انتشارات دانشگاه تهران.
  • علی دوانی، تاريخ اسلام از آغاز تا هجرت.
  • سید هاشم رسولی محلاتی، درس‌هايى از تاريخ تحليلى اسلام