آیه 20 سوره بقره

از دانشنامه‌ی اسلامی
پرش به ناوبری پرش به جستجو
مشاهده آیه در سوره

يَكَادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصَارَهُمْ ۖ كُلَّمَا أَضَاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ وَإِذَا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قَامُوا ۚ وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ ۚ إِنَّ اللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ

مشاهده آیه در سوره


<<19 آیه 20 سوره بقره 21>>
سوره : سوره بقره (2)
جزء : 1
نزول : مدینه

ترجمه های فارسی

نزدیک است برق روشنی چشمهایشان را ببرد، هرگاه روشنی بینند می‌روند در آن، و چون تاریک شود بایستند، و اگر خدا می‌خواست گوش آنها را کر و چشم آنان را کور می‌ساخت، که خداوند بر هر چیز تواناست.

نزدیک است که آن برقِ [بسیار رخشنده، روشنیِ] چشم های آنان را برباید؛ زمانی که آنان را روشنی دهد، در آن روشنی راه می روند و چون محیط را بر آنان تاریک کند، می ایستند و اگر خدا می خواست [شنواییِ] گوش و [بیناییِ] چشم آنان را نابود می کرد؛ زیرا خدا بر هر کاری تواناست.

نزديك است كه برق چشمانشان را بربايد؛ هر گاه كه بر آنان روشنى بخشد، در آن گام زنند؛ و چون راهشان را تاريك كند، [بر جاى خود] بايستند؛ و اگر خدا مى‌خواست شنوايى و بينايى‌شان را برمى‌گرفت، كه خدا بر همه چيز تواناست.

نزديك باشد كه برق ديدگانشان را نابينا سازد، هرگاه كه بردَمد چند گامى برمى‌دارند، و چون خاموش شود، از رفتن بازايستند. اگر خدا مى‌خواست، گوشهاشان را كر و چشمانشان را كور مى‌ساخت، كه او بر هر كارى تواناست.

(روشنائی خیره کننده) برق، نزدیک است چشمانشان را برباید. هر زمان که (برق جستن می‌کند، و صفحه بیابان را) برای آنها روشن می‌سازد، (چند گامی) در پرتو آن راه می‌روند؛ و چون خاموش می‌شود، توقف می‌کنند. و اگر خدا بخواهد، گوش و چشم آنها را از بین می‌برد؛ چرا که خداوند بر هر چیز تواناست.

ترجمه های انگلیسی(English translations)

The lightning almost snatches away their sight: whenever it shines for them, they walk in it, and when the darkness falls upon them, they stand. Had Allah willed, He would have taken away their hearing and sight. Indeed Allah has power over all things.

The lightning almost takes away their sight; whenever it shines on them they walk in it, and when it becomes dark to them they stand still; and if Allah had pleased He would certainly have taken away their hearing and their sight; surely Allah has power over all things.

The lightning almost snatcheth away their sight from them. As often as it flasheth forth for them they walk therein, and when it darkeneth against them they stand still. If Allah willed, He could destroy their hearing and their sight. Lo! Allah is able to do all things.

The lightning all but snatches away their sight; every time the light (Helps) them, they walk therein, and when the darkness grows on them, they stand still. And if Allah willed, He could take away their faculty of hearing and seeing; for Allah hath power over all things.

معانی کلمات آیه

يخطف: خطف: ربودن و اخذ كردن به سرعت، «خطفه: استلبه بسرعة»، «يخطف» مى ربايد.[۱]

نزول

شأن نزول آیات 19 و 20:

از طريق سدّى كبير[۲] او از ابو مالك و ابو صالح او از ابن عبّاس درباره شأن و نزول آية چنين گويند: دو نفر از منافقين مدينه از نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله فرار نموده در ميان راه بطوفان و باران شديدى كه داراى رعد و برق ترسناكى بود گرفتار شدند و قصد ايشان از فرار، رفتن نزد مشركين مكّه بوده است. اينان از ترس صداى رعد دستها را بطرف گوش خود گذاشتند كه نشنوند و مى پنداشتند كه صداى رعد آنان را خواهد كشت و هنگامى كه در آن شب تاريك برقى ظاهر ميشد براه مى افتادند و وقتى كه برق از بين ميرفت جائى را نمى ديدند بناچار توقّف ميكردند و مى گفتند اى كاش نزد محمّد ميمانديم و دست خود را بدست او ميداديم و باين گرفتارى دوچار نمى گشتيم اينان بالأخره نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله برگشتند و داراى اسلامى قوى شدند و خداوند موضوع اين منافقين را بعنوان ضرب المثل آورده است[۳] ،[۴] و دنباله موضوع را در آية بعد مى فرمايد- و نيز از آيه بعد تعبير ديگرى بدين شرح گرديده و چنين نتيجه گرفته اند كه هر وقتى مال و ثروت آنها زياد مى گرديد و يا غنائمى در پيروزى از جنگ بدست آنها ميآمد مى گفتند اكنون دين محمّد بر حق است چنانكه در آيه فرمايد (كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ، يعنى هر وقتى كه برق فضا را روشن ميكرد براه مى افتادند) و هر وقتى اموال آنها تمام ميشد و يا ببلائى دوچار مى گشتند مى گفتند تمام اين بدبختى ها از نكبت پذيرفتن دين محمّد است كه باين سختى ها گرفتار شديم چنانكه در آيه فرمايد (وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا، يعنى وقتى تاريكى آنها را فرا ميگرفت مى ايستادند) سپس كافر و مرتدّ ميشدند.[۵]

تفسیر آیه

تفسیر نور (محسن قرائتی)


«20» يَكادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ إِنَّ اللَّهَ عَلى‌ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ

نزديك است كه برق، نور چشمانشان را بربايد. هرگاه كه (برق آسمان در آن صحراى تاريك وبارانى) براى آنان بدرخشد، در آن حركت كنند، ولى همين كه تاريكى، ايشان را فرا گرفت بايستند. واگر خداوند بخواهد، شنوايى و بينايى آنان را (از بين) مى‌برد، همانا خداوند بر هر چيزى تواناست.

نکته ها

منافقان، تاب وتوان ديدن دلائل نورانى و فروغ آيات الهى را ندارند. همانند مسافر شبگرد در بيابان كه در اثر برقِ آسمان، چشمانش خيره شده و جز چند قدم بر نمى‌دارد. آنان نيز در جامعه اسلامى هر چند گاهى چند قدمى پيش مى‌روند، ولى در اثر حوادث يا اتّفاقاتى از حركت باز مى‌ايستند. آنان چراغ فطرت درونى خويش را خاموش كرده ومنتظر رسيدن‌نورى از قدرت‌هاى بيرونى مانده‌اند.

«1». نگاهى به عملكرد و سرنوشت منافقان در جريان انقلاب اسلامى ايران، نشانه‌اى روشن براى اين آيه است. دلهره، تفرقه، شكست، آوارگى، غربت، بى‌آبرويى، پناهندگى به كفّار و طاغوت‌ها و جاسوسى، نتيجه‌ى اعمالشان بود. آنان با استفاده از شعارها و شخصيت‌هاى مذهبى، خيال پيروزى داشتند؛ «اسْتَوْقَدَ ناراً» ولى با خنثى شدن توطئه‌ها و آگاه شدن مردم از سوء نيت آنان، خداوند آنان را گرفتار سر درگمى وتفرقه و بى‌خبرى از واقعيت‌ها و حقايق نمود. «ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ» آنان چون شنيدن اخبار و سخن حقّ را از علما تحريم مى‌كنند به منزله كران هستند، و چون دريافت‌هاى درونى خود و حقايق را بازگو نمى‌نمايند مانند افراد لالند، و چون چشم ديدن پيشرفت و پيروزى اسلام را ندارند، كورند. و در اثر لجاجت و تعصّب مصداق‌ «لا يَرْجِعُونَ» مى‌باشند. ولى پيروزى‌ها مثل برق و نهيب مردم و آيات افشاگر همانند رعد و صاعقه، آنان را به وحشت واضطراب انداخته است.

جلد 1 - صفحه 70

هرگاه گفته مى‌شود خداوند بر هر كارى قادر است، مراد كارهاى ممكن است. مثلًا اگر گفتيم فلانى رياضى‌دان است، معنايش آن نيست كه بتواند حاصل جمع 2+ 2 را 5 بياورد.

زيرا اين امر محال است، نه آنكه آن شخص قادر بر جمع نمودن آن نباشد. كسانى از امام عليه السلام سؤال كردند: آيا خداوند مى‌تواند كره‌ى زمين را در تخم مرغى قرار دهد؟ امام ابتدا يك پاسخ اقناعى دادند كه با يك عدسىِ چشم، آسمان بزرگ را مى‌بينيم، سپس فرمودند:

خداوند قادر است، امّا پيشنهاد شما محال است. «1» درست مانند قدرت رياضى‌دان كه مسئله‌ى محال را حل نمى‌كند.

سيماى منافق در قرآن‌

منافق در عقيده وعمل، برخورد وگفتگو، عكس‌العمل‌هايى را از خود نشان مى‌دهد كه در اين سوره وسوره‌هاى منافقون، احزاب، توبه، نساء و محمّد آمده است. آنچه در اينجا به مناسبت مى‌توان گفت، اين است كه منافقان در باطن ايمان ندارند، ولى خود را مصلح و عاقل مى‌پندارند. با همفكران خود خلوت مى‌كنند، نمازشان با كسالت و انفاقشان با كراهت است. نسبت به مؤمنان عيب‌جو و نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله موذى‌اند. از جبهه فرارى و نسبت به خدا غافل‌اند. افرادى ياوه‌سرا، رياكار، شايعه ساز و علاقمند به دوستى با كفارند. ملاك علاقه‌شان كاميابى و ملاك غضبشان، محروميّت است. نسبت به تعهّداتى كه با خدا دارند بى‌وفايند، نسبت به خيراتى كه به مؤمنان مى‌رسد نگران، ولى نسبت به مشكلاتى كه براى مسلمانان پيش مى‌آيد شادند. امر به منكر ونهى از معروف مى‌كنند. قرآن در برابر اين همه انحراف‌هاى فكرى وعملى مى‌فرمايد: «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ» «2»

پیام ها

1- منافق در مسير حركت، متحيّر است. «أَضاءَ ... مَشَوْا، أَظْلَمَ ... قامُوا»

2- حركت منافق، در پرتو نور ديگران است. «أَضاءَ لَهُمْ»

3- منافق به سبب اعمالى كه مرتكب مى‌شود، هر لحظه ممكن است گرفتار قهر

«1». تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 39.

«2». نساء، 145.

جلد 1 - صفحه 71

خداوندى شود. «وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ»

4- سنّت الهى، آزادى دادن به همه است و گرنه خداوند مى‌توانست منافقان را كر و كور كند. «وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ»

تفسیر اثنی عشری (حسینی شاه عبدالعظیمی)



يَكادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ إِنَّ اللَّهَ عَلى‌ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ «20»

تفسير اثنا عشرى، ج‌1، ص: 82

يَكادُ الْبَرْقُ‌: نزديك است برق از شدت لمعان، يَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ‌:

بربايد چشمهاى آنها را. كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ‌: هر زمانى كه برق درخشان و به سبب آن راه را براى ايشان روشن گرداند، مَشَوْا فِيهِ‌: راه روند در آن روشنى؛ وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ‌: و زمانى كه تاريك سازد راه را برايشان به سبب نبودن برق، قامُوا: مى‌ايستند و قدم برنداشته و متحير و سرگردان شوند. وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ‌: و اگر خواستى خدا، لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ‌:

هر آينه ببرد شنوائى آنها را به صداى رعد و ديده‌هاى آنها را به لمعان برق، إِنَّ اللَّهَ عَلى‌ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ: بدرستى كه خدا بر هر چيزى تواناست. پس البته قادر خواهد بود بر بردن گوش و چشم آنان.

تتمه تشبيه: همچنانكه خدا قادر است بر بردن چشم و گوش آن گرفتاران باران و رعد و برق، همچنين قادر است بر آنكه گوش و چشم منافقان را نابود سازد به سبب كفر و نفاق؛ زيرا قوه سامعه را در شنيدن آيات الهى و قوه باصره را در ديدن بينات سبحانى كما هو حقّه استعمال نكنند؛ لذا مستحق و سزاوار اين عقوبت باشند.

از ابن عباس منقول است: مراد اين آيه شريفه منافقانند كه اول يهود بودند. چون فتح مكه پيش آمد، شاد شدند، گفتند اين پيغمبر همانست كه ما وصف او را در تورات خوانده و دانسته‌ايم كه او پيغمبر آخر الزمان است، و چون در احد شكست بر مسلمانان وارد شد، به سبب عدم ثبات ايشان و خلاف امر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مرتد شده از اسلام برگشتند.

تنبيه: يكى از صفات شنيعه و اخلاق قبيحه، صفت نفاق است؛ يعنى دورو بودن سر انجام بدى خواهد داشت. و حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در وصاياى به حضرت امير المؤمنين عليه السلام مى‌فرمايد:

يا علىّ انّ للمؤمن ثلاث علامات: الصّوم و الصّلوة و الصّدقة و للمنافق ثلاث علامات: ان حدّث كذب و ان وعد خلف و ان ائتمن خان و لا تنفعه‌

تفسير اثنا عشرى، ج‌1، ص: 83

الموعظة «1».

يعنى مؤمن را سه علامت است: روزه و نماز و صدقه، و براى منافق سه علامت است: علامت اوّل آنكه اگر سخن گويد دروغ گويد. اين كلام دو قسمت را شامل باشد، يكى سخن گفتن با خلق و ديگر گفتار دينى مانند الاسلام دينى و القرآن كتابى كه عمليات صادره از منافق تكذيب فعلى باشد نسبت به گفتار او. علامت دوم آنكه اگر وعده كند خلاف نمايد. اين هم وعده با خلق و خالق را شامل است. علامت سوم آنكه اگر امانت قبول كند خيانت نمايد؛ چه امانتى كه از مردم به او سپرده شود و چه امانت الهى باشد كه مراد ديانت اسلام و احكام قرآن باشد و نسبت به هر دو خيانت نمايد.

بعد از بيان حال منافقان، تعداد اقسام مكلفات و ذكر خواص و علت غائى خلقت بندگان كه پرستش و ستايش باشد، بيان مى‌فرمايد- به طريق التفات از غيب به خطاب كه مستلزم است حظّ و نشاط شنونده و اهتمال به امر عبادت و تفخيم شأن و رفع كلفت عبادت را به لذّت مخاطبه- جمع مكلفان را تماما خطاب مى‌فرمايد كه:


تفسیر روان جاوید (ثقفى تهرانى)


يَكادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ إِنَّ اللَّهَ عَلى‌ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ «20»

ترجمه‌

نزديك باشد برق بربايد چشمهاشان را هر زمان كه روشانى دهد براى آنها بروند در آن و چون تاريك سازد بر آنها بايستند و اگر خواهد خدا هر آينه ببرد گوششان و ديدهاشان را همانا خدا بر هر چيزى توانا است..

تفسير

حال منافقانيكه در آيه قبل ممثل شده بود از جهت ابتلاء ببرق مانند كسانى است كه در آنحال ببرق چشم بدوزند نه آنكه از برق چشم بپوشند و از شعاعش راه را پيدا كنند كه ممكن است در آنحال برق چشم آنها را بزند و زائل نمايد و راه را هم پيدا نكنند زيرا آنها بنظر انصاف در آيات الهى نظر ننمودند تا راه‌نماى آنها باشد و موجب اصلاح دنيا و آخرتشان شود بلكه بنظر عناد و لجاج نگريستند كه نزديك شد همان آيات باهرات كه براى هدايت و ارشاد خلق نازل شده بود آنها را كور كند چون كسيكه يك حق واضح را منكر شود جرئت بر انكار حق پيدا ميكند و بتدريج انكار تمام حقائق را نموده ديده بصيرت آن بكلى زائل ميشود مانند كسيكه بقرص خورشيد نظر كند كه بتدريج نابينا ميشود و اگر از قرص چشم بپوشد از نورش استفاده ميكند و تمام اشياء را ميبيند ديده‌اش هم‌

جلد 1 صفحه 39

محفوظ ميماند و هر زمان كه ظاهر ميگشت براى آنها آيات و معجزات باهرات معتقد ميشدند بحقيت دين و متمايل باظهار و داد با اولياء خدا و اطاعت پيغمبر (ص) و هر وقت حكمى از احكام اسلام صادر ميشد كه مخالف با هواى نفس آنها بود مانند جهاد و تمكين از اوامر امير المؤمنين (ع) دلگير و متوقف و متحير ميگشتند و دنيا در نظرشان تيره و تار ميشد و در موقعيكه بذل غنائم و صدقات ميشد بعجله براى اغتنام و أخذ حاضر بودند و چون بناء اداء خمس و زكوة بود مانند خر بگل ميماندند و اگر معاندين شبهه در دين مينمودند آنمختصر اعتقاد را هم از دست ميدادند و اگر خدا ميخواست بكلى كور و كرشان ميكرد تا آنكه از اين دو دلى و سرگردانى بيرون آيند و نترسند از آنكه پيغمبر (ص) و اصحاب خاص مطلّع شوند از باطن آنها و بكشندشان و كفرشانرا ظاهر ميفرمود تا نتوانند در نتيجه اسلام ظاهرى جان و مال خودشان را حفظ نمايند ولى خدا خواست بهمان حال باقى بمانند تا در دنيا ذليل و مردود الطرفين باشند و در آخرت هم بعذابى اشدّ از عذاب كفار ظاهرى گرفتار شوند.

اطیب البیان (سید عبدالحسین طیب)


يَكادُ البَرق‌ُ يَخطَف‌ُ أَبصارَهُم‌ كُلَّما أَضاءَ لَهُم‌ مَشَوا فِيه‌ِ وَ إِذا أَظلَم‌َ عَلَيهِم‌ قامُوا وَ لَو شاءَ اللّه‌ُ لَذَهَب‌َ بِسَمعِهِم‌ وَ أَبصارِهِم‌ إِن‌َّ اللّه‌َ عَلي‌ كُل‌ِّ شَي‌ءٍ قَدِيرٌ «20»

(نزديك‌ ‌است‌ ‌که‌ برق‌ ديده‌هاي‌ آنان‌ ‌را‌ بربايد، ‌هر‌ وقت‌ ‌براي‌ ‌ايشان‌ روشني‌ پديدار شود ‌در‌ ‌آن‌ حركت‌ ميكنند و هنگامي‌ ‌که‌ تاريك‌ شد درنگ‌ مينمايند، و ‌اگر‌ ‌خدا‌ بخواهد گوش‌ و چشم‌هاي‌ ‌ايشان‌ ‌را‌ ميبرد و ‌خدا‌ ‌بر‌ ‌هر‌ چيز تواناست‌)

(لغت‌ و اعراب‌ كلمات‌ ‌آيه‌)

يكاد مضارع‌ كاد ‌از‌ افعال‌ مقاربه‌ بمعناي‌ يقرب‌ ‌است‌ ‌يعني‌ نزديك‌ مي‌شود يخطف‌ بمعناي‌ اخذ بسرعت‌ و بمعناي‌ ربودن‌ آمده‌ ‌است‌ چنان‌ ‌که‌ ‌در‌ ‌آيه‌ إِلّا مَن‌ خَطِف‌َ الخَطفَةَ«2» بمعني‌ دوم‌ آمده‌ ‌است‌ مراد بابصار نور بصر ‌است‌ زيرا ابصار بكسر همزه‌ ديدن‌ ‌است‌ و عين‌ آلت‌ ديدن‌ و بصير بمعناي‌ بينا ميباشد ‌يعني‌ نزديك‌ ‌بود‌ شدّت‌ نور برق‌ چشم‌ آنان‌ ‌را‌ كور كند چنان‌ ‌که‌ ‌از‌ ذيل‌ ‌آيه‌

1‌-‌ سوره‌ صف‌ ‌آيه‌ 8 (‌خدا‌ نور هدايت‌ ‌خود‌ ‌را‌ تمام‌ ميكند ‌اگر‌ چه‌ كفار مايل‌ نباشند)

2‌-‌ ‌سورة‌ الصافات‌ ‌آيه‌ 10 (مگر كسي‌ ‌که‌ بربايد)

جلد 1 - صفحه 429

همين‌ معني‌ استفاده‌ ميشود ‌که‌ فرموده‌ «لَو شاءَ اللّه‌ُ لَذَهَب‌َ بِسَمعِهِم‌ وَ أَبصارِهِم‌» و ممكن‌ ‌است‌ تقدير ذيل‌ ‌آيه‌ چنين‌ ‌باشد‌ ‌که‌ يكاد الرعد يذهب‌ بسمعهم‌ و امّا تشبيه‌ ‌آيه‌ كريمه‌ ‌با‌ منافقين‌ همانطور ‌که‌ قبلا بيان‌ شد برق‌ دعوت‌ پيغمبر صلّي‌ اللّه‌ ‌عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ و معجزات‌ باهرات‌ ‌آن‌ حضرت‌ و احكام‌ و دستورات‌ ديني‌ نزديك‌ ‌بود‌ ‌که‌ چشم‌ آنان‌ ‌را‌ كور كند زيرا بعلّت‌ مرض‌ قلبي‌ نفاق‌ چشم‌ دل‌ ‌آنها‌ تاب‌ ديدن‌ خورشيد معارف‌ دين‌ ‌را‌ نداشت‌ و مانند شخصي‌ ‌که‌ ‌در‌ بيابان‌ تاريكي‌ ‌در‌ شب‌ باراني‌ راه‌ ‌را‌ گم‌ كند و فقط همين‌ ‌که‌ برق‌ بجهد چند قدمي‌ راه‌ برود ولي‌ بمجردي‌ ‌که‌ روشنايي‌ برق‌ تمام‌ شد باز ‌در‌ حال‌ حيرت‌ بماند منافقين‌ ‌هم‌ ‌اگر‌ چه‌ ‌در‌ دنيا بواسطه‌ نور اسلام‌ ‌از‌ احكام‌ ظاهري‌ دين‌ ‌از‌ طهارت‌ ظاهر بدن‌ و حفظ جان‌ مال‌ و غيره‌ استفاده‌ مي‌كنند ولي‌ همين‌ ‌که‌ عمرشان‌ تمام‌ شد باز ‌در‌ تاريكي‌ كفر و نفاق‌ باطني‌ ‌خود‌ واقع‌ ميشوند و ‌اگر‌ ميخواست‌ ‌خدا‌ ‌در‌ همين‌ دنيا ‌هم‌ كفرشان‌ ‌را‌ ظاهر ميكرد و ‌در‌ انظار مسلمين‌ رسواشان‌ مينمود زيرا ‌خدا‌ ‌بر‌ ‌هر‌ چيزي‌ توانا ‌است‌ و تحقيق‌ كلام‌ ‌در‌ ذيل‌ ‌اينکه‌ ‌آيه‌ ‌در‌ سه‌ مقام‌ ‌است‌:

«مقام‌ اول‌»

‌در‌ معناي‌ مشيّت‌ و اينكه‌ آيا مشيّت‌ و اراده‌ ‌در‌ ‌خدا‌ يكي‌ ‌است‌ ‌ يا ‌ دو مفهوم‌ مغايرند و آيا اراده‌ چنان‌ ‌که‌ حكما و عده‌اي‌ ‌از‌ محققين‌ گفته‌اند ‌از‌ صفات‌ ذات‌ ‌است‌ ‌ يا ‌ چنان‌ ‌که‌ متكلّمين‌ پنداشته‌اند ‌از‌ صفات‌ فعل‌ ميباشد و روي‌ همين‌ بيان‌ ‌است‌ ‌که‌ حكما عالم‌ ‌را‌ قديم‌ زماني‌ دانسته‌ زيرا اراده‌ ‌از‌ صفات‌ ذات‌ ‌است‌ و چون‌ بنا ‌بر‌ قول‌ طرفين‌ اراده‌ ‌از‌ مراد منفك‌ نيست‌ ‌پس‌ بايد عالم‌ قدم‌ زماني‌ داشته‌ ‌باشد‌ ولي‌ ذاتا حادث‌ ‌است‌ چون‌ معلول‌ علّت‌ ‌است‌ ولي‌ متكلّمين‌ عالم‌ ‌را‌ ‌هم‌ ذاتا و ‌هم‌ زمانا حادث‌ دانسته‌اند و مسبوق‌ بعدم‌ زيرا بعقيده‌ آنان‌ اراده‌ ‌از‌ صفات‌ فعل‌ خداي‌ ‌تعالي‌ ‌است‌ و تحقيق‌ كلام‌ اينست‌ ‌که‌ افعال‌ اختياريه‌ ‌که‌ ‌از‌ ‌عبد‌ صادر ميشود مترتّب‌

جلد 1 - صفحه 430

‌بر‌ 7 امر ‌است‌:

1‌-‌ تصور فعل‌ ‌که‌ خطور قلبي‌ ‌است‌ 2‌-‌ تصور فائده‌ فعل‌ 3‌-‌ تصديق‌ ‌به‌ اينكه‌ ‌اينکه‌ فايده‌ ‌بر‌ ‌اينکه‌ فعل‌ مترتب‌ ‌است‌ 4‌-‌ تصديق‌ ‌به‌ اينكه‌ ‌اينکه‌ فعل‌ ‌براي‌ فاعل‌ ‌از‌ تركش‌ نافع‌تر ‌است‌ 5‌-‌ عزم‌ ‌بر‌ ايجاد فعل‌ ‌براي‌ ترتب‌ فائده‌ ‌بر‌ ‌آن‌ 6‌-‌ حركت‌ عضلات‌ و جوارح‌ ‌براي‌ انجام‌ فعل‌ 7‌-‌ ايجاد بمعناي‌ مصدري‌ ‌که‌ امر ربطي‌ ‌است‌ ‌ما ‌بين‌ فاعل‌ ‌که‌ موجد فعل‌ و فعل‌ ‌که‌ موجد ميباشد و همين‌ ‌که‌ ‌اينکه‌ هفت‌ امر محقق‌ شد فعل‌ ‌از‌ ‌عبد‌ صادر ميشود و امّا ‌در‌ مورد افعال‌ ‌خدا‌ اكثر امور فوق‌ الذكر ‌براي‌ ايجاد فعل‌ ‌از‌ طرف‌ ‌خدا‌ لازم‌ نيست‌ بلكه‌ محال‌ ‌است‌ ‌يعني‌ ‌در‌ افعال‌ ‌خدا‌ تصور، تصديق‌، جزم‌، عزم‌، و حركت‌ عضلات‌ نيست‌ چون‌ همه‌ اينها حوادث‌ ‌است‌ و حق‌ محل‌ حوادث‌ نيست‌ ولي‌ ‌در‌ افعال‌ ‌خدا‌ 2 امر معتبر ‌است‌:

1‌-‌ علم‌ بصلاح‌ فعل‌ ‌که‌ ‌اينکه‌ فعل‌ بخصوصيات‌ زمانيه‌ و مكانيه‌ و شخصيه‌ داراي‌ مصلحت‌ ‌است‌ ‌که‌ ‌اينکه‌ علم‌ عين‌ ذات‌ ‌است‌ 2‌-‌ ايجاد بمعناي‌ مصدري‌ ‌که‌ امر ربطي‌ ‌بين‌ فاعل‌ و فعل‌ ميباشد چنان‌ ‌که‌ گذشت‌ و ‌پس‌ ‌از‌ تحقق‌ ‌اينکه‌ دو تحقّق‌ فعل‌ (بمعناي‌ اسم‌ مصدري‌ پيدا ميكند) كساني‌ ‌که‌ اراده‌ ‌را‌ ‌از‌ صفات‌ ذات‌ دانسته‌اند ميگويند همان‌ علم‌ بصلاح‌ فعل‌ ‌از‌ طرف‌ ‌خدا‌ اراده‌ نام‌ دارد و كساني‌ ‌که‌ اراده‌ ‌را‌ ‌از‌ صفات‌ فعل‌ شمرده‌اند ايجاد ‌را‌ اراده‌ پنداشته‌اند و ميتوان‌ ‌گفت‌ ‌که‌ نزاع‌ ‌اينکه‌ دو دسته‌ لفظي‌ ‌است‌ و الّا حقيقت‌ ايجاد ‌هم‌ علم‌ بصلاح‌ لازم‌ دارد چنان‌ ‌که‌ خبر معروف‌

1» «خلقت‌ الاشياء بالمشيئة و خلقت‌ المشيئة بنفسها»«

‌يعني‌ موجودات‌ ‌را‌ بواسطه‌ ايجاد آفريدم‌ ولي‌ ايجاد ‌را‌ ‌خود‌ بخود ‌يعني‌ ‌براي‌ خلقت‌ ايجاد احتياج‌ بايجاد ديگري‌ نبوده‌ ‌که‌ تسلسل‌ لازم‌ آيد و بنا ‌بر‌ ‌اينکه‌ تحقيق‌ حق‌ مطلب‌ اينست‌ ‌که‌ چون‌ ايجاد امري‌ اختياري‌ ‌است‌ و بايد ‌از‌ روي‌ اراده‌ موجود شود علم‌ بصلاح‌ ‌را‌ اراده‌ و ايجاد ‌را‌ مشيّت‌ ميناميم‌

1‌-‌ كفاية الموحدين‌ جلد اول‌

جلد 1 - صفحه 431

و امّا قول‌ حكماء ‌که‌ چون‌ اراده‌ ‌را‌ ‌از‌ صفات‌ ذات‌ دانسته‌اند و ‌با‌ توجه‌ باصل‌ (عدم‌ انفكاك‌ اراده‌ ‌از‌ مراد) مجبور شده‌اند عالم‌ ‌را‌ قديم‌ زماني‌ بدانند فاسد ‌است‌ زيرا اشكالي‌ ندارد ‌که‌ ‌خدا‌ علم‌ بصلاح‌ فعلي‌ ‌در‌ زمان‌ مخصوصي‌ داشته‌ ‌باشد‌ ‌يعني‌ ‌آن‌ فعل‌ ‌در‌ ‌اينکه‌ زمان‌ مصلحت‌ دارد و بايد تحقق‌ پيدا كند نميتوان‌ ‌گفت‌ اراده‌ ‌از‌ مراد منفك‌ّ گرديده‌ ‌است‌ بلي‌ ‌اگر‌ فرض‌ شود فعل‌ قبل‌ ‌از‌ زمان‌ مخصوص‌ ‌ يا ‌ ‌بعد‌ ‌از‌ ‌آن‌ زمان‌ متحقق‌ ‌شده‌ انفكاك‌ مذكور لازم‌ آمده‌ ‌است‌

«مقام‌ دوم‌»

‌در‌ معناي‌ شي‌ء ‌است‌ ‌که‌ ‌در‌ كلمه‌ «إِن‌َّ اللّه‌َ عَلي‌ كُل‌ِّ شَي‌ءٍ قَدِيرٌ» گذشت‌ اينجا ‌هم‌ ‌بر‌ حسب‌ تذكر يادآور ميشويم‌ عدّه‌اي‌ گفته‌اند ‌که‌ شي‌ء مساوق‌ وجود ‌است‌ مفهوما و ‌اينکه‌ دسته‌ ميگويند شي‌ء همان‌ موجود ‌است‌ دسته‌ دوم‌ گويند شي‌ء مفهوما عدم‌ و معدوم‌ ‌است‌ و اينكه‌ گفته‌ ‌شده‌ ‌است‌ ‌خدا‌ ‌بر‌ ‌هر‌ شي‌ء تواناست‌ مراد اينست‌ ‌که‌ ‌خدا‌ ميتواند معدوم‌ ‌را‌ موجود كند دسته‌ ديگر شي‌ء ‌را‌ حال‌ دانسته‌اند (حال‌ واسطه‌ ‌بين‌ وجود و عدم‌ ‌ يا ‌ موجود و معدوم‌ ‌است‌ بنا ‌بر‌ قولين‌) و ‌هر‌ سه‌ قول‌ خالي‌ ‌از‌ اشكال‌ نيست‌ امّا قول‌ دسته‌ اول‌ ‌از‌ دو جهت‌ باطل‌ ‌است‌:

1‌-‌ وجود و موجود اعم‌ّ ‌از‌ واجب‌ و ممكن‌ ‌است‌ ‌در‌ صورتي‌ ‌که‌ وجود واجب‌ متعلّق‌ قدرت‌ قرار نميگيرد ‌پس‌ نميتوان‌ شي‌ء ‌را‌ موجود دانست‌ 2‌-‌ ‌در‌ صورتي‌ ‌که‌ مراد ‌از‌ شي‌ء وجود ‌باشد‌ قدرت‌ ‌بر‌ ايجاد وجود تحصيل‌ حاصل‌ و محال‌ ‌است‌.

و امّا قول‌ دسته‌ دوم‌ نيز ‌از‌ دو جهت‌ فاسد ‌است‌ 1‌-‌ چون‌ عدم‌ اعم‌ّ ‌از‌ ممتنع‌ و ممكن‌ ‌است‌ و ممتنع‌ متعلّق‌ قدرت‌ قرار نميگيرد

جلد 1 - صفحه 432

2‌-‌ چون‌ عدم‌ بوصف‌ عدميّت‌ نقيض‌ وجود ‌است‌ بنا ‌بر‌ ‌اينکه‌ قابل‌ اينكه‌ وجود شود نيست‌ زيرا ‌اگر‌ عدم‌ وجود شود اجتماع‌ نقيضين‌ لازم‌ ميآيد و باطل‌ ‌است‌ و روي‌ همين‌ اصل‌ گفته‌اند ‌در‌ عدم‌ تأثير و تأثّر نيست‌ و امّا قول‌ سوم‌ ‌که‌ شي‌ء ‌را‌ واسطه‌ ‌بين‌ وجود و عدم‌ دانسته‌اند فساد ‌اينکه‌ قول‌ بديهي‌ ‌است‌ زيرا ‌با‌ توجه‌ ‌به‌ اينكه‌ عدم‌ و وجود نقيض‌ يكديگرند واسطه‌اي‌ ‌بين‌ ‌اينکه‌ دو معقول‌ نيست‌ زيرا ‌اينکه‌ واسطه‌ ‌ يا ‌ اجتماع‌ عدم‌ و وجود ‌است‌ ‌ يا ‌ ارتفاع‌ ‌آنها‌ و ‌هر‌ دو باطل‌ ‌است‌ بلكه‌ تمام‌ قضاياي‌ باطله‌ مثل‌ اجتماع‌ ضدّين‌ دور و تسلسل‌ و خلف‌ و اجتماع‌ مثلين‌ چون‌ برگشت‌ ‌آنها‌ ‌به‌ اجتماع‌ نقيضين‌ ‌ يا ‌ ارتفاع‌ ‌آن‌ مي‌باشد باطل‌ ‌است‌ و امّا تحقيق‌ كلام‌ اينست‌ ‌که‌ مراد ‌از‌ شي‌ء ممكن‌ الوجود ‌است‌ ‌که‌ نسبتش‌ بوجود و عدم‌ مساوي‌ ‌است‌ ‌يعني‌ ‌خدا‌ ميتواند ممكن‌ ‌را‌ ‌هم‌ موجود نمايد و ‌هم‌ معدوم‌ زيرا ممكن‌ نه‌ واجب‌ ‌است‌ و نه‌ ممتنع‌ ‌که‌ متعلّق‌ قدرت‌ قرار نگيرد و امّا اطلاق‌ شي‌ء ‌بر‌ ‌خدا‌ مجازي‌ ‌است‌ و لذا گفته‌اند ‌که‌ ‌هو‌ شي‌ء ‌لا‌ كالاشياء ‌يعني‌ ‌خدا‌ شي‌ء ‌است‌ نه‌ مانند اشياء و منطبق‌ ‌بر‌ همين‌ بيان‌ ‌است‌ قول‌ سبزواري‌ ‌که‌ گفته‌ ‌است‌ الشي‌ء ‌ما يشي‌ء وجوده‌ ‌که‌ كلمه‌ ‌ما ‌در‌ ‌اينکه‌ جمله‌ بمعناي‌ ممكن‌ ‌است‌ ‌که‌ ‌اگر‌ خواسته‌ شود موجود ميشود.

«مقام‌ سوم‌»

‌در‌ معناي‌ قدرت‌ و قدير ‌است‌: قدرت‌ گاهي‌ تعبير ‌شده‌ ‌است‌ بتساوي‌ فعل‌ و ترك‌ ‌آن‌ و گاهي‌ ‌هم‌ تعبير ‌شده‌ ‌است‌ ‌به‌ اينكه‌ ‌اگر‌ بخواهد انجام‌ دهد و ‌اگر‌ نخواهد انجام‌ ندهد و ‌در‌ مقام‌ توضيح‌ كلام‌ بايد دانست‌ ‌که‌ فاعل‌ منتسب‌ بفعل‌ داراي‌ اقسامي‌ ‌است‌:

1‌-‌ فاعل‌ بالطبع‌ مانند احراق‌ آتش‌ و رطوبت‌ آب‌

جلد 1 - صفحه 433

2‌-‌ فاعل‌ بالجبر مانند اكراه‌ شخصي‌ ‌براي‌ ايجاد فعلي‌ بدون‌ اختيار 3‌-‌ فاعل‌ بالقسر مثل‌ حركت‌ جسمي‌ بطرف‌ مخالف‌ جاذبه‌ ‌خود‌ مانند سنگي‌ بطرف‌ بالا ‌يعني‌ ‌بر‌ خلاف‌ طبع‌ 4‌-‌ فاعل‌ بالقهر مانند سقوط جسم‌ ثقيلي‌ ‌بر‌ زمين‌ 5‌-‌ فاعل‌ بالتجلّي‌ ‌که‌ علم‌ بفعل‌ دارد و سابق‌ ‌بر‌ فعل‌ ‌هم‌ هست‌ و علم‌ ‌او‌ عين‌ ذات‌ فاعل‌ ميباشد مانند استعمال‌ نفس‌ قواي‌ نفسانيه‌ ‌را‌ 6‌-‌ فاعل‌ بالعناية ‌که‌ علم‌ سابق‌ ‌بر‌ فعل‌ و زائد ‌بر‌ ذات‌ فاعل‌ ميباشد مانند سقوط ‌از‌ مكان‌ مرتفعي‌ بمجرد تخيّل‌ و توهم‌ 7‌-‌ فاعل‌ بالرضا ‌که‌ علم‌ عين‌ فعل‌ و عين‌ ذات‌ فاعل‌ ‌است‌ مانند انشاء نفس‌ صور خياليّه‌ ‌را‌ 8‌-‌ فاعل‌ بالقصد ‌که‌ علاوه‌ ‌بر‌ علم‌ بفعل‌ داعي‌ و قصد لازم‌ ‌است‌ مانند تكلّم‌ و رفت‌ و آمد انسان‌ و امّا ‌در‌ افعال‌ الهي‌ عدّه‌اي‌ ‌خدا‌ ‌را‌ فاعل‌ بالرضا دانسته‌ مانند عرفاء و بعضي‌ فاعل‌ بالتجلّي‌ گمان‌ كرده‌اند مانند اشراقيين‌ و برخي‌ فاعل‌ بالعناية پنداشته‌اند مثل‌ مشّائين‌ و دسته‌اي‌ فاعل‌ بالقصد مانند متكلّمين‌ و حق‌ اينست‌ ‌که‌ افعال‌ الهي‌ ‌از‌ روي‌ حكمت‌ و مصلحت‌ و تابع‌ مصالح‌ نفس‌ الامريه‌ و ‌از‌ روي‌ علم‌ و اختيار ‌است‌ و معناي‌ قدرت‌ نيز همين‌ ‌است‌ لذا گفته‌ئيم‌ ‌که‌ اختيار صفتي‌ مغاير قدرت‌ نيست‌ بلكه‌ ‌در‌ مفهوم‌ قدرت‌ اختيار مأخوذ ‌است‌ بنا ‌بر‌ ‌اينکه‌ ‌خدا‌ نه‌ فاعل‌ بالرضا ‌است‌ ‌که‌ علم‌ عين‌ فعلش‌ ‌باشد‌ و نه‌ بالتجلّي‌ ‌است‌ و نه‌ بالعناية ‌که‌ اراده‌ ‌در‌ ‌او‌ مأخوذ نباشد و نه‌ فاعل‌ بالقصد ‌است‌ ‌که‌ احتياج‌ بتصور و تصديق‌ داشته‌ ‌باشد‌ بلكه‌ فاعل‌ بالاراده‌ ‌است‌ و اينجا ‌است‌ ‌که‌ متذكر شده‌ايم‌ اطلاق‌ علّت‌ تامه‌ ‌بر‌ ‌خدا‌ صحيح‌ نيست‌ زيرا تأثير علّت‌ ‌در‌ معلول‌ ‌خود‌ بدون‌ اختيار و قهري‌ ‌است‌ و علّت‌ قدرت‌ ‌بر‌ عدم‌ تأثير

جلد 1 - صفحه 434

‌در‌ معلول‌ ندارد بلي‌ ‌او‌ علّت‌ فاعلي‌ ‌است‌ ‌که‌ ‌در‌ افعالش‌ مصلحت‌ ‌در‌ ايجاد و قابليت‌ ‌در‌ موجود ملحوظ ‌است‌ و لذا دو قاعده‌ مسلّمة ‌بين‌ حكماء ‌که‌: الواحد ‌لا‌ يصدر عنه‌ الّا الواحد و الواحد ‌لا‌ يصدر الا ‌عن‌ الواحد«1» مخصوص‌ علت‌ تامه‌ ميباشد و ‌در‌ حق‌ خداي‌ ‌تعالي‌ جاري‌ نيست‌ زيرا منشأ اختلاف‌ ‌در‌ افعال‌ ‌خدا‌ اختلاف‌ حكم‌ و مصالح‌ ‌است‌ و ‌به‌ بساطت‌ ذات‌ فاعل‌ لطمه‌اي‌ نميزند ‌براي‌ توضيح‌ بيشتري‌ ‌به‌ كلم‌ الطيّب‌ جلد اول‌ صفحه‌ 49 ‌تا‌ 51 رجوع‌ شود

برگزیده تفسیر نمونه


اشاره

(آیه 20)- برقها پی‌درپی بر صفحه آسمان تاریک جستن می‌کند: «نور برق آنچنان خیره کننده است که نزدیک است چشمهای آنها را برباید» (یَکادُ الْبَرْقُ یَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ).

«هر زمان که برق می‌زند و صفحه بیابان تاریک، روشن می‌شود، چند گامی در پرتو آن راه می‌روند، ولی بلافاصله ظلمت بر آنها مسلط می‌شود و آنها در جای خود متوقف می‌گردند» (کُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِیهِ وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَیْهِمْ قامُوا).

آنها هر لحظه خطر را در برابر خود احساس می‌کنند، چرا که در دل این بیابان

ج1، ص49

نه کوهی به چشم می‌خورد، و نه درختی تا از خطر رعد و برق و صاعقه جلوگیری کند، هر آن ممکن است هدف صاعقه‌ای قرار گیرند و در یک لحظه خاکستر شوند! حتّی این خطر وجود دارد که غرش رعد، گوش آنها را پاره و نور خیره‌کننده برق چشمشان را نابینا کند، آری «اگر خدا بخواهد گوش و چشم آنها را از میان می‌برد چرا که خدا به هر چیزی توانا است» (وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ إِنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْ‌ءٍ قَدِیرٌ).

افسوس که به پناهگاه مطمئن ایمان پناه نبرده‌اند تا از شرّ صاعقه‌های مرگبار مجازات الهی و جهاد مسلحانه مسلمین نجات یابند.

لزوم شناخت منافقین در هر جامعه:

اگر چه شأن نزول این آیات، منافقان عصر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله است اما با توجه به اینکه خط نفاق در هر عصر و زمانی، در برابر خط انقلابهای راستین وجود داشته و دارد به منافقان همه اعصار و قرون گسترش می‌یابد، و ما با چشم خود تمام این نشانه‌ها را یک به یک و مو به مو در مورد منافقان عصر خویش می‌یابیم، سرگردانی آنها، وحشت و اضطرابشان و خلاصه بی‌پناهی و بدبختی و سیه روزی و رسوائی آنها را درست همانند همان مسافری که قرآن به روشنترین وجهی حال او را ترسیم کرده است مشاهده می‌کنیم.

سایرتفاسیر این آیه را می توانید در سایت قرآن مشاهده کنید:

تفسیر های فارسی

ترجمه تفسیر المیزان

تفسیر خسروی

تفسیر عاملی

تفسیر جامع

تفسیر های عربی

تفسیر المیزان

تفسیر مجمع البیان

تفسیر نور الثقلین

تفسیر الصافی

تفسیر الکاشف

پانویس

  1. تفسیر احسن الحدیث، سید علی اکبر قرشی
  2. ابو محمّد اسماعيل بن عبد الرّحمن الكوفى القرشى از تابعين است و در سال 127 هجرى وفات يافته و شيخ بزرگوار گويد روش سدّى را در تفسير مذمّت نموده اند و البتّه اين سدّى كه معروف بسدّى كبير است غير از محمّد بن مروان سدّى است.
  3. طبرى صاحب جامع البيان.
  4. شيخ بزرگوار در تفسير تبيان از ابن مسعود و جماعتى از صحابه بعنوان ذكر روايت اين موضوع را نقل نموده نه بعنوان شأن و نزول.
  5. محمدباقر محقق،‌ نمونه بينات در شأن نزول آيات، ص: 7

منابع